انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2

آهنگِ نگار


زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۹

برخلاف همیشه، -که مقاله‌ای که دو ساعت وقت بقیه رو می‌گرفت من یه ساعته تموم می‌کردم-، برای یه مقاله‌ی ساده که در حالت عادی فقط یه ساعت وقت می‌خواست، چند ساعت کلنجار رفتم. آخرش هم چندان پیش نرفت. بی‌فایده بود. هوا تاریک شده بود که نگار زنگ زد. حوصله جواب دادن نداشتم. چند دقیقه بعد کسی زنگ در رو زد. پیک بود و بسته آورده بود. چون پایین‌تنه‌م لخت بود و امکان پوشیدن شرت و شلوار نداشتم و هیچ دامن بلند یا چادری هم نداشتم، ناچار یه پارچه شبیه ملافه رو ورداشتم و با کلی بدبختی سعی کردم طوری بپیچم که مشخص نباشه دامن نیست و مدام به خودم و نگار فحش می‌دادم. بسته رو نگار فرستاده بود. شاپینگ بگ بزرگ و نسبتا سنگین رو که تحویل گرفتم، به پله‌ی آخر نرسیده، بخشی از دامن کذایی باز شد و گیر کرد به پام. نزدیک بود زمین خورم. به سختی با یه دست شاپینگ بگ و با یه دست، ملافه رو دورم گرفته بودم، ولی باز هم بخشی از پهلو و باسن و رونم پیدا شده بود. خوشبختانه کسی تو راه پله‌ها نبود که من رو تو اون وضعیت رسوا و فضیحت‌بار ببینه.‌ همزمان با فحش دادن به خودم، خودم رو رسوندم داخل خونه.


بسته رو که باز کردم، حسم ترکیب متوازنی از خجالت، تعجب و خوشحالی بود. یه ظرف بزرگ لوبیا پلو با کلی ته‌دیگ و سه ظرف کوچیکِ سالاد شیرازی و سبزی خوردن و ماست اسفناج و یه بطری دوغ.
داشتم می‌رفتم سمت گوشی‌م که بهش زنگ بزنم، خودش زنگ زد: "بسته رسید دستت خانووم خانووما؟"
"واااای نگار چیکار کردی؟ کلی سورپرایز شدم. چرا انقدر زیاد"
"با خود گفتم خانووم شلاق خورده، لازمه تقویت بشه و جون بگیره"
با طعنه گفتم: "جون بگیرم برای اینکه دوباره شلاقم بزنی؟"
"نه عشقم. من دوست دارم زنم یه کم توپر باشه. وقتی می‌گیرمش تو دستم، بدنش نرم و گوشتی باشه" از همون اول عشق بازی‌های کلامی‌‌ش رو دوست داشتم. اما اینکه من رو زن خودش خطاب کنه، دیگه اوجش بود. مثل دختر بچه‌های خام و ساده‌ای شده بودم که پسرای زبل با یه قربون صدقه رفتن، مخشون رو می‌زدن. واقعا دست خودم نبود. حسی که بهم می‌داد، شبیه قلقلک شدید ولی باحال بود، یا شبیه شوک دلنشین خالی شدنِ ته دل آدم رو ترن هوایی شهربازی، وقتی یهو با سرعت زیاد از یه ارتفاع بالاتر به سمت پایین میاد: "زنممممممم! راست راستی دختر مردم رو صاحب شده"
"معلومه که صاحبتم"
"دختر جان این همه غذا پختی خب خودت هم می‌اومدی"
"نه دیگه صبح اونجا بودم"
"تنهایی خوردنش زیاد حال نمی‌ده"
"اونجوری به درسها و کارامون نمی‌رسیم" از عقل و منطقش خوشم اومد.
"ولی من دوست داشتم الان پیشم بودی" خودم هم باور نمی‌کردم که هم دلم براش تنگ شده باشه و هم انقدر راحت بهش اعتراف کنم.


"خب منم دوست دارم پیشت باشم عزیزم. حالا بازم میام"
"نگار"
"جانم"
"فکر کنم دوستت دارم" و بغض دخترونه‌م ترکید.
"ای جااااااانم. قربونت برم منم دوستت دارم"
دو تامون حرفی نمی‌زدیم. سکوت خیلی طولانی شد.
آخرش اون حرف زد "نمی‌دونستم خانووم کوچولوم دلش اندازه‌ی دل گنجیشکه" صدای فین فینش اومد. انگار اون هم گریه کرده بود. باز ساکت شدیم.
ولی این دفعه من حرف زدم: "تقصیر توئه. بخدا من آخرین باری که قبل از دیدن تو، گریه کرده بودم رو یادم نمیاد. تو این ۵-۶ هفته همش اشکم رو در میاری"
خندید: "اخی، نازی. اصلاااا فکر نمی‌کردم انقدر دل نازک و‌ حساس و عاطفی باشی. ظاهرت کاملا یه جور دیگه‌ست"
"بله. به لطف سرکار دارم یه ورژن پنهان از خودم کشف می‌کنم"
"خداحافظی کنیم؟"
"اره برو. بازم ممنون نگار. خیلی زحمت کشیدی. حتما جبران می‌کنم"
"نوش جونت عزیزم. کاری نکردم. مراقب خودت باش. بای"
"بای"
     
  
زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۱۰

همونطور که دمر رو تخت ولو شدم بودم، هوس کردم که گالری گوشی رو باز کنم و فیلم رو پلی کنم. از همون لحظه‌ی اول تحریک شدم. هیچوقت فکر نمی‌کردم که دیدنِ فیلم نیمه لخت خودم انقدر تحریکم کنه. مدام پاز می‌زدم و زوم می‌کردم روی باسن سرخ و کبودم زیر شورت سفید. روبروم، کنار درِ حموم، سبد لباسها بود. رفتم شلوار خونگی قرمز تیره‌ای که دیشب و امروز صبح نگار پوشیده بود رو برداشتم. یه نگاهم به فیلم بود، یه دستم لای پاهام بود و با یه دستم هم شلوار نگار رو می‌مالیدم به صورت و بدنم و بو میکردم. با اینکه حشری بودم، هنوز حس بد دلی باهام بود ولی چون تو اوج نیاز جنسی‌م بودم، شلوار رو بردم به سمت دهنم و زبونم رو درآوردم و کشیدم رو فاقش. با اینکه بو و طعم خاصی نداشت، عق زدم. انگار این، کاریه که باید حتما انجام بشه، دوباره خودم رو ‌مجبور کردم که کارم رو تکرار کنم. یه لیس دیگه زدم ولی باز هم عقم گرفت. بار سوم تقریبا عق نزدم ولی با بددلی لیسیدم. چند بار که لیس زدم، کردمش تو دهنم. لحظه‌ی اول عق زدم، ولی بعدش تونستم تو دهنم نگه دارم. کم کم با تصور اینکه شلوار نگار توی دهنمه تحریک شدم.


وقتی فیلم رسید به لحظه‌ای که شورتم رو در می‌آوردم، نتونستم تحمل کنم و تی‌شرت بلندی که تنها لباسم بود رو درآوردم و همزمان با دیدن فیلم، شروع کردم به لمس باسن با یه دست و نوازش لای پاهام با دست دیگه. دوست داشتم تو اون لحظه نگار هم اونجا بود و می‌دید سرتا پا لختم و دارم با شلوارش تو دهنم خودارضایی می‌کنم. حتما به خاطر اینکار تنبیهم می‌کرد. باز دختر بدی شده بودم. باید همه جای بدن لختم شلاق می‌خورد. همونجور لخت مثل فیلم، چهار دست و پا شدم، همزمان که شلوار نگار تو دهنم بود، صورتم رو روز زمین گذاشتم، با یه دست باسنم و با دست دیگه لای پاهام رو تند تند مالیدم. خیلی زود به اوج رسیدم. بدنم با چند جهش تکون خورد. بی‌حال افتادم. تنم خیس عرق بود. موهام به شقیقه‌م چسبیده بود. شلوار رو از تو دهنم درآوردم. فاق کاملا خیس و چروک شده بود. باهاش به آرومی لای پاهام رو خشک کردم و آوردم سمت صورتم بو کردم. برخلاف خودارضایی ظهر، حسی از آرامش داشتم. درسته که تو ۲۴ساعت ۳ بار ارضا شده بودم و خودش یه رکورد بود برای من. اما مهم‌تر از اون چیزی بود که با هر بار ارضا شدن کشف کرده بودم؛ با هر بار ارضا شدن حس کرده بودم؛ با هر بار ارضا شده مزه‌ش رو چشیده بودم. ارضای اول، همراه با لذت بوسه و نوازش نگار بود. بدنم از خواب چند ساله بیدار شده بود. تو ارضای دوم، با خودارضایی فقط دنبال لمس و رنج فیزیکی بودم. لمس باسن سرخ و کبودم، لمس جاهایی که شلاق خورده بودم. ارضای سوم برخلاف دوتای قبلی، اما همه چیز انگار آگاهانه بود. به همه چی کنترل داشتم. انگار از بالا دارم به منظره‌ی اتاق و تختخواب و خودم نگاه می‌کنم. تو اون اوج، با وضوح بیشتری دیدم؛ همه چیز رو، و از همه مهم‌تر خودم رو. نه تنها جسمم رو تماشا کردم، که بعد از سالها انکار و فرار، روان و شخصیتم رو هم بدون پوشش و نقاب درک کردم. دلم دوست داشته شدن می‌خواست، توسط کسی که عشق‌بازی با کلمات و رفتار رو خوب بلد باشه. دلم دوست داشتن می‌خواست؛ دوست داشتن کسی مثل نگار. دلم غیرقابل پیشبینی بودن زندگی رو می‌خواست که نگار درش استاد بود. دلم شادابی و طراوت می‌خواست، همونقدر که نگار داشت. دلم عقلانیت می‌خواست، نه خشک و بی‌روح و انعطاف ناپذیر مثل عقل مستانه، که پویا و شاد و پرهیجان مثل عقل نگار. دلم سکس می‌خواست. دلم دختر می‌خواست. دلم کلیشه شکنی می‌خواست. دلم تنبیه شدن مستانه رو می‌خواست؛ مستانه‌ای که این سالها خیلی چیزها رو انکار کرده بود و حقش بود توسط کسی تنبیه بشه که در نقطه‌ی مقابل قرار داشت و اهل فرار و انکار نبود. دلم بازسازی و نو شدن می‌خواست، بخشی از مستانه‌ی قبلی باید خراب می‌شد و از نو ساخته می‌شد.


گوشی رو برداشتم و نگار رو گرفتم: "نگار!"
"جونم عزیزم"
"تصمیمم رو گرفتم. می‌شه من مال تو باشم؟ قول می‌دم کامل تابع و تحت سلطه و زیردستت باشم"
"کار سختیه‌ها. می‌تونی؟ چون تربیتت خیلی کار می‌بره"
"هر جور که دوست داری تربیتم کن. شاید لازمه مستانه قبلی کوبیده بشه و از نو ساخته بشه"
خندید: "هر چی می‌گم باید بگی چشم. حالا هم برو بخواب"
"چششششم"
حموم آخر شب، پایان لذتبخش یه روز عجیب بود. روزی که با درد شروع شد و با آرامش به پایان رسید.
     
  
زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۱۱

بر خلاف اون چیزی که تا الان بودم، زندگی دو گانه‌ای در پیش گرفته بودم. مثل خونه‌ای که بیرونی و اندرونی مجزا داشته باشه. در اجتماع دکتر جکیل بودم و در خلوتم با نگار، مستر هاید می‌شدم. چیزی که تا پیش از این تجربه نکرده بودم. همیشه سعی‌ام این بوده که فقط خانم دکتر عقیلیِ عاقل، فمنیست، با اعتماد به نفس و جدی و البته خیرخواهِ دیگران و مهربون باشم. ولی الان به اینها، معشوقه‌ی نگار، همجنسگرا، سابمیسیو و ... هم بهش اضافه شده بود.
مثل بچه‌ها ذوق آخر هفته رو داشتم. چهارشنبه از ظهر خرید و آشپزی و درست کردن سالاد و دسر و شستن ظرف و لباس و تمیز کردن خونه تا حمام کردن و اصلاح و آرایش رو با بیشترین سرعت و البته با لذت انجام دادم تا وقتی نگار میاد فقط از آماده و مرتب بودن همه چی لذت ببره.


در طول هفته فقط دو بار سر زده اومد دفترم و چند دقیقه بیشتر ندیدمش. ناچار به تماس و مسیج رضایت داده بودیم؛ که اون هم بیشتر از طرف اون بود تا من. لا به لای مسیج‌ها هم شیطنت خودش رو نشون می‌داد و برای سر به سر گذاشتن من، گاهی عکس و ویدیوی آنچنانی، ولی نه زیاده از حد ناجور، می‌فرستاد.
چهارشنبه سر ساعت مقرر رسید. از وقت شناسی‌ش خوشم می‌اومد. دم در سفت بغلش کردم و یه بوس پرصدا از لباش گرفتم. بلند خندید: "اووووه چه خبرته. صبر کن بذار بیام تو دختر"
دستش رو گرفتم و فرستادمش تو اتاق تا ست لباس خونگی که براش خریده بودم رو بپوشه. وقتی از اتاق اومد بیرون، هردوتامون کلی ذوق کردیم بابتش.


ست پیرهن شلوار زرد با خالهای درشت سفید، جفتِ ست خودم که سیاه با خالهای درشت سفید بود. خیلی بهش می‌اومد. "خیلی خوشگله مستانه. دستت درد نکنه. هر چند حواسم هست که عمدا رفتی یه چیز سکسی خریدی که وقتی تنم می‌کنم حال کنی شیطون"
یه چشمک زدم: "فکر کردی فقط خودت شیطونی بلدی؟"
"نوبت منم می‌شه بالاخره"
"واللا تا الان همش نوبت تو بوده"
"نه دیگه امشب نوبت توئه خانووم"
"واااااااااااااای باز چه خوابی دیدی؟"
"حااالااااا"
و شبی که گویا نوبت من بود، با این حرفها شروع شد و به بگو و بخند و نوازشهای سرسری و بوسه‌های گاهگاهی از گونه و دست و لب ادامه پیدا کرد، تا اینکه بعد از شام و دسر، مشغول جمع و‌جور کردن پذیرایی و پهن کردن رختخواب بودم که نگار صدام زد: "مستانه بیا بشین کارت دارم" دیگه به تجربه فهمیده بودم که وقتی با لحن جدی صدام می‌زنه، شرایط عادی نیست. تو دلم خدا خدا کردم برنامه‌ای برای تنبیهم نداشته باشه. لااقل امشب که حسابی سر کیف بودم. دو تا دستام رو گرفت تو دستاش. گونه‌م رو بوسید. از تو کیفش یه بسته درآورد. بنا به تجربه قبلی که شلاق برام گرفته بود، ترسم بیشتر شد. متوجه شد: "نترس بازش کن"


همزمان که بازش می‌کردم و کم کم معلوم می‌شد تو جعبه‌ی سفیدِ بدون عکس و نوشته چیه گفت: "چه حسی داری امشب قراره عروس بشی؟"
استراپ آن بود. یه شورت کمربند دار چرمی با دو تا دیلدو تو سایزهای مختلف.
"اوه! چه خوابی برام دیدی؟"
"زن منی دیگه. امشب عروس می‌شی"
"با این؟"
"مشکلیه عزیزم؟"
"نه. ولی فکر نمی‌کردم وقتی میگی من زنت هستم، تو رختخواب رو هم شامل می‌شه"
"اصلا بیشتر از همه جا تو رختخواب باید زنم بشی. خب؟ نظرت؟"
با اصل قضیه مشکلی نداشتم. باکره بودن برام بی‌معنی بود و سالها پیش از شرش خلاص شده بودم. و نگار هم می‌دونست. با این حال این که باید با نگار برم تو رختخواب در من حس شرم و خجالت زیادی به وجود آورده بود. علاوه براون، این که تو رختخواب نگار تاپه و من باید بات باشم هم خجالتم رو بیشتر می‌کرد. ولی اینکه دقیقا نقش یه پسر رو داشته باشه، فراتر از همه‌ی انتظاراتم بود. لبخند کمرنگی زدم: "می‌تونم مخالفتی کنم؟"
"نع"
"هموووون. قبلا تاوان مخالفت رو با باسنم دادم. تا دو روز نمی‌تونستم بشینم"
"باسن چیه. لوس حرف نزن. دوست ندارم"
"چی بگم؟ حرف بی‌تربیتی دوست ندارم خب"
دستم رو گرفت و سریع کشید. شبیه روز اول تو موقعیتی قرارم داد که سینه و شکمم روی رونش قرار گرفت. "وقتی می‌گم دوست ندارم دوست ندارم که مثل بچه مثبتها حرف بزنی، بگو چشم" و اولین ضربه رو رو باسنم زد. فهمیدم در عین لحن شوخش، ولی روی موضوع اصرار داره.
"چشم. نزن. هر جور تو بگی حرف می‌زنم"
"آفرین. خب کجات نزنم؟"
با خجالت آروم گفتم "درِ کونم"
یکی دیگه زد: "نشنیدم. بلندتر"
"آیییییی. کووووووووونم"
ادامه داد: "امشب میخوای تو رختخواب چی بدی؟"
باز با خجالت گفتم "کُس بدم"
"کُست با چی گاییده می‌شه؟"
"کیر نگار"
"آفرین" و ولم کرد.
"خیلی بی‌تربیتی نگار" بلند خندید.
اینطوری بود که قفل یه مرحله‌ی دیگه باز شد. بی‌تربیت شدم. یه مستانه خانم بی‌تربیت!
     
  
↓ Advertisement ↓
زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۱۲

تو رختخواب که ولو شدیم، طبق انتظار، نگار شروع کرد. به پهلو، رخ به رخ هم خوابیدیم. دستم رو گرفت و با دست دیگه‌ش شرو‌ع کرد به نوازش کردن گونه‌م: "دوستت دارم مستانه" هم بخاطر شدت هیجان و استرس چیزی که قرار بود به عنوان عروس تو اون رختخواب تجربه کنم، هم بخاطر حس محبت عمیقی که نگار با نوازش گونه‌م بهم می‌داد، و هم بخاطر اظهار عشقی که معصومانه و بچه‌گانه و زلال و در عین حال با اعتماد به نفس بود، اشک تو چشام جمع شد. خیلی خودم رو کنترل کردم.


نگار متوجه حالم شد: "آخی.. مستاااااااااانه؟ ...... اگر اوکی نیستی بذاریم برای بعد. اگر میخوای گریه کنی اوکیه‌ها. من عشق می‌کنم تو بغلم گریه ‌کنی"
"نه مرسی. اوکی‌ام. ببخشید که انقدر احساساتی‌ام. نمی‌دونم این مدت چه‌م شده. قبلا اینطوری نبودم"
"قبلا نگار خانوم تو زندگیت نبوده عزیزم"
"همون. دقیقا. همش بخاطر تو و این کارهاته. ببخشید. من اوکی‌م. حالا هم کامل در اختیار توام"
"ای جااان خانوم خوشگل خودم" و با دو دستش صورتم رو گرفت و شروع کرد بوسیدنم.


بیشتر درگیر کنترل بغضم بودم. ولی چیزی نگذشت که اونطوری که نگار من رو می‌بوسید، حالم عوض شد. من هم شروع کردم بوسیدنش. همزمان بازو و صورتم رو ‌نوازش می‌کرد. یخم آب شده بود. با زبونم لبهای کوچیکش رو می‌لیسیدم و با لبهام می‌مکیدمشون. زبونش رو تو دهنم می‌کرد تا براش بِمَکم. ذوق داشتم که زبونش تو دهنمه. تصور اینکه زبون نگار، تو دهن من باشه برام هیجان‌انگیز بود. کم کم از لبها رفت به سمت گلو و گردن و گوشم. عجله‌ای نداشت. نفسهاش عمیق ولی بافاصله بود و این حس رو می‌داد که کاملا به همه چیز مسلطه. با لذت، نفسش رو روی پوستم حس می‌کردم. هر چند نفس زدنش حس گرمی به پوستم می‌داد، ولی بعد از چند ثانیه خیسیِ زبونش گردنم رو خنک می‌کرد. لبهاش گوشم رو قلقلکِ خوشایندی می‌داد. کم کم به نفس نفس افتادم. دستش رفت سمت لباسم. اولین دکمه رو باز کرد.
گفتم: "بذار پاشم لامپ رو خاموش کنم"
"نه. می‌خوام تا آخرش خوب تماشات کنم خانووووم" دیگه شناخته بودمش. از شرمم لذت می‌برد. چشمهام رو بستم تا از لیسیده شدن و‌ مکیده شدن و بوسیده شدن لذت ببرم. دکمه‌ی دوم رو هم باز کرد. بدنش رو بلند کرد. با زانو و رونش بهم فشار آورد، ناچار به پشت خوابیدم و اومد روم. یه دستم هنوز تو دستش بود. کاملا تحت تسلطش بودم. دو تا دکمه‌ی باقیمونده رو هم باز کرد. با دست آزاد شروع کرد به لمس شکم و پهلوهام و کم کم دستهام رو از آستین درآورد. به نوازش بازوها و دستام ادامه داد و سرش رو برد پایین و شروع کرد بوسیدن شکم و‌ پهلوهام. در عین لذت زیاد، خجالت می‌کشیدم. دیگه فقط نفس نفس زدن نبود. بلند آه می‌کشیدم. همونطور که لب و زبونش رو، روی شکم و پهلوهام بازی می‌داد، بند شلوارم رو شل کرد. دستش همراه با نوازش بازوها و پهلوهام آروم آروم سُر خورد به سمت پایین تا رسید به شلوارم. دو طرف شلوارم رو گرفت تا آروم و بدون عجله به سمت پایین بکشه. ناچار شدم تا جایی که می‌تونسم کمرم رو بدم بالا، چون باسنم بزرگ بود و بدون همکاری من نمی‌تونست شلوارم رو راحت دربیاره. حرکت آروم دستاش به سمت پایین تنه‌م ادامه پیدا کرد تا کش شلوارم از باسنم پایین رفت. بقیه‌ کار رو‌خودش انجام داد. تا مچ پام کشید پایین. پاهام رو یکی بعد از دیگری از زمین فاصله داد و شلوار رو کامل درآورد. متوقف شد: "بذار نگاهت کنم" از خجالت دستام رو جلوی صورتم گرفتم. فاتحانه به چیزی که تصاحب کرده بود نگاه می‌کرد. عرق کرده بودم. با شورت و سوتین زیرش بودم. یه ست زرد با خالهای سفید بزرگ شبیه لباس تنش: "مستانه‌ی عوضی. لباس من رو با شورتت ست کردی؟"
با حرکتی شبیه حمله اومد سمت لبهام و شروع کرد به لب گرفتن ازم. به هیجان اومده بود. و همین من رو هم به هیجان می‌آورد. کاملا تسلیمش بودم. دوباره از لب رفت به سمت گردن و گوش و گلو و ادامه به سمت پایین بدنم. دو تا دستش رو همزمان گذاشت روی سوتین و شروع کرد مالوندن سینه‌هام. بلند ناله کردم "آییییی نگااااارررررر" زیاد طاقت نیاورد و دستش رو‌ از بالا کرد تو سوتینم و اول تمام سینه‌هام رو لمس کرد و بعد شروع کرد با نیپل‌هام بازی کردن. با دستهام بازوهاش رو محکم گرفته بودم و فشار می‌دادم. دست انداخت زیر سینه‌هام و با یه کم فشار، از بالای سوتین انداخت بیرون "جووون چه بزرگه لامصب" می‌دونستم پستان زنانه‌ای دارم و خوشحال بودم که نگار ازشون خوشش اومده. دست برد زیرم و قلاب سوتین رو باز کرد و کامل درش آورد. سینه‌هام کامل لخت و بی مانع در دسترسش بود. شروع کرد با ولع به لیسیدن و ‌مکیدن. حس کردم یه چیزی تو همه‌ی بدنم جریان داره، شدیدتر و قوی تر از جریان خونم. همه‌ی وجودم داغ شد. انگار جونم رو از کل بدنم مکید و از سوراخ نوک سینه‌هام بیرون کشید. به رعشه افتادم. پاهام تیک می‌زد. ارضا شدم. دستام افتاد. بدنم شل شد. نگار سرتا پا براندازم کرد و بعد با خنده تو چشمهام نگاه کرد. از سر استیصال و شرم لبخند زدم و باز دستام رو روی صورتم گذاشتم. من رو تا شورتم لخت کرده بود. احساس برتری و موفقیت و غرور تو چهره‌ش هویدا بود. باز یه کم فاصله گرفت و از عقب بدنم رو تماشا کرد. بدن لختم تحریکش کرده بود. دوباره اومد سمتم و شروع کرد بوسیدن و نوازش کردن؛ با حوصله و بدون عجله.
با این که اورگاسم شده بودم ولی از عشق‌بازی‌مون خوشم اومده بود. دوست داشتم ادامه بده و ازم لذت ببره. شروع کردم با لذت لبهای نگار رو مکیدن و لیسیدن. سرش رو گرفتم تو دستهام و آروم رفتم سمت گوشش. از آهی که کشید، فهمیدم از مکیده شدن گوشش لذت زیادی می‌بره. با زبونم، نرمه‌ی کوچولوی گوش ظریفش رو بازی می‌دادم و با زبونم می‌لیسیدم. ولی بی‌مقدمه سرش رو برد عقب و روال رو برعکس کرد. انگار نمی‌خواست بیشتر از این فاعل باشم. ناچار تن دادم که مفعول باشم و بذارم هر کاری می‌خواد باهام بکنه. بلافاصله بعد از سر و گردن رفت سراغ سینه‌هام. و شروع کرد مالیدن و مکیدن و به آرومی نوک پستونهام رو گاز گرفتن. دوباره داشتم حالی به حالی می‌شدم. نگار هم فهمید. چون داشتم با دستهام سرش رو فشار میدادم رو هر دو تا سینه‌هام. سرم رو بلند کردم و‌ از تماشای نگار که بخشی از سینه‌های بزرگم تو دهن کوچولوش بود بیشتر تحریک شدم. دوباره آه‌ و ناله‌م بلند شده بود. نگار خوردن و لیسیدن رو ادامه داد تا به شکم و ناف رسید و رفت پایین‌تر. لباش رو روی شورتم حرکت داد. و با نوک انگشتها و ناخن‌های هر دو دست به آرومی با لبه های شورتم بازی می‌کرد و داخل رونم رو نوازش می‌داد و ناخن می‌کشید. سرش رو به شورتم فشار دادم. شروع کرد از روی شورت به کشیدن زبونش روی کُسم. نفسم داشت بند می‌اومد. بیشتر از چند بار زبونش رو عقب و‌ جلو‌ نکرده بود که به التماس افتادم: "نگاااااار تو رو‌خدااااااا ..... نگاااااار دارم می‌میرم ...... نگااااار"
تو همون حال خراب، حس کردم دستاش همزمان از رو پهلوهام اومدن پایین تا رسیدن به کش شورتم. حالم دست خودم نبود. التماسهام به ناله و جیغ آمیخته شد: "نگار تو رو خدا .........‌شورتمو در نیار ..... تو رو خداااا...... نگار التماست می‌کنم........ درش نیار ..... الان نه ........ نمی‌تونم ......... نگار لختم نکن...... تو رو خدا......." با تمام بدحالی‌م می‌دونستم این التماسها بی اثره. انگار فقط زبونم بود که با جدیت التماس می‌کرد نه خودم و انگار بدون اینکه بخوام یا بدونم، دوست داشتم نگار آخرین قدم رو هم برای تصاحب کامل من برداره. یا انگار حتی اگر التماسهام جدی باشه، همین التماسها باعث بشه که نگار از لخت کردن من و دیدن شرمم لذت بیشتری ببره. نگار داشت لذت پایین کشیدن شورتم رو مزمزه می‌کرد. عجله‌ای نداشت. فقط با دستهاش از دو طرف کش شورتم رو گرفته بود و با انگشتاش، با بدنم تو همون نقطه بازی می‌کرد. "نگار شورتم نه ...... تو رو خدا... نگاااار...." و درست لحظه‌ای که به این نتیجه رسیده بودم که نگار فعلا داره از بازی با کش شورتم لذت ‌می بره و قصد نداره کامل لختم کنه، با غافلگیریِ تمام، تو یه حرکت، شورتم رو کامل کشید پایین.
یه لحظه سکوت شد. هر دو متوقف شدیم. من تازه انگار فهمیده باشم چه اتفاقی افتاده با جیغ گفتم "وااای نگار ......... لختم کردی" و سعی کردم با دستم کُسم رو بپوشونم. بی‌معطلی، فاتحانه دو تا دستهام رو گرفت آورد بالای سرم و با یه دست نگه داشت. در همون حالت یه کم بدنش رو از من فاصله داد تا خوب تماشام کنه. روی زانوهام نشسته بود. کماکان دوتا دستم رو با یه دستش بالای سرم مهار کرده بود. از شرم چشمام رو بستم. یهو با حالت جدی داد زد سرم "چشمات رو باز کن ببینم"
از خجالت نتونستم
"با توام مستانه! چشماتو باز کن. می‌خوام وقتی لخت، بدون شورت زیرمنی چشمات باز باشه" ناچار باز کردم.
با دست آزادش شروع کرد به مالیدن کُسم. انگشتش رو از پایین میکشید تا کلیتوریسم. کُس خودش رو هم روی رون من می‌مالید و جلو و عقب می‌کرد. بعد از چند دقیقه که من رو مالید، دوباره حشری شدم. همون جور که آه می‌کشید گفت: "اوووووه .... دختره‌ی بد! باز خودشو خیس کرده .... جوووون" فقط ناله ازم برمی‌اومد. حرکت دستش رو تندتر کرد. باز همون حس داغ شدن ناگهانی و بعد رعشه‌ی تمام بدن و جیغ و ناله‌ی آخر و تمام. نه حرفی نه مقاومتی. اون هم همچنان خودش رو روی رونم جلو عقب می‌کرد. به دقیقه نرسید که خودش هم چشمهاش رو بست، یه جیغ کوچولو زد و شل شد. ولی انگار راضی نشده باشه، فقط چند ثانیه مکث کرد. بعدش کم کم دستم رو ول کرد و با دوتا دستاش شورتم رو کامل درآورد. تموم شد. لختِ لخت بودم. بی هیچ دفاعی. نگار کامل صاحبم شده بود و حالا داشت ازم لذت می‌برد. باز یه احساس تحقیر و شرم شدید سراغم اومد. نگار متوجه این حس بود. از شرم و تحقیر من لذت می‌برد. دستش رو برد لای پاهام. دو تا انگشت اشاره و انگشت وسط رو حسابی با آب کُسم خیس کرد و بعد کاری کرد که اصلا انتظارش رو نداشتم. آورد طرف صورتم و گفت "بخورش"
تو همون حالت بی‌حالی چشمام چهارتا شد. "چی؟"
"بخورش"
"آب خودم رو؟ نه تو رو خدا نگار نکن"
"باز مخالفت کردی؟"
"نگار این یکی رو نخواه. به خدا حالم بد می‌شه"
با عشوه گفت "عسلم! آب کُس خودته. باید بخوری. لوس بازی نداریم" و دیگه منتظر جواب من نشد و چسبوند به لبهام. به هم فشارشون دادم که نکنه تو دهنم. مقاومتم رو که دید حالت چهره‌ش جدی شد.
"زود باش. وگرنه همین الان تنبیه میشی ها"
مستاصل و درمونده آروم فشار رو از روی لبام برداشتم. هر دو تا انگشت لزج و خیسش رو کرد تو دهنم و شروع کرد جلو عقب کردن و تلمبه زدن. عق زدم. "بلیس‌ش". با بدبختی انگشتاش رو لیس زدم. باز عق زدم. آب کُسم مزه‌ی شوری و ترشی داشت با بویی شبیه بوی ماهی. بازم با انگشتش تو دهنم تلمبه زد "قشنگ بلیس. همه جاش رو" به زور همه رو لیسیدم.
"دهنت رو باز کن ببینمت" بخاطر تلمبه زدن انگشتش تو دهنم، کلی بزاق اومده بود تو دهنم که با طعم آب کُسم مخلوط شده بود "جووون مستانه! دهنت پر از تف و آب کُسته. حالا قورتش بده" با سختی و بدبختی خوردمش و باز عق زدم.
نگاهی به کُسم انداخت "هنوز آب داره. خودت زحمتش رو بکش. زود باش"
و انگشتاش رو دوباره کرد تو دهنم و گفت "اینم ساک بزن" همزمان با ساک زدن انگشت نگار، انگشتم رو بردم سمت کُسم. "مستانه!با یه انگشت نه. با دوتا انگشت" دو انگشتی همه جای کُسم رو حسابی انگشت کشیدم. بعد انگشتام رو با انزجار و بددلی کردم تو دهنم. چهارتا انگشت تو دهنم بود. شروع کردم همزمان هر چهارتا رو لیسیدن و ساک زدن. "خب حالا بخور" هر چی تو دهنم بود از تف تا آب کُس رو بلعیدم. نمی‌تونستم عق نزنم. به دستور نگار یه بار دیگه همین کار رو کردم تا مطمئن بشه همه‌ی آبم رو‌خوردم و به قول خودش هیچ چیش هدر نرفته. کارم که تموم شد. نگار جدی و با کمی اخم نگاهم کرد "نشنیدم تشکر کنی"
منظورش رو فهمیدم. باز باید با کلام هم خودم رو تحقیر می‌کردم "مرسی که آب کُسم رو به خوردم دادی"
خندید. خم شد صورتم رو بوسید. "خیلی حال داد"
"بدجنس"
دست دراز کردم که شورتم رو بردارم "نه. امشب باید لخت تو بغلم بخوابی"
"خجالت می‌کشم. تو که هر کاری خواستی باهام کردی. دیگه بذار بپوشم"
"انگار متوجه نیستی. من صاحبتم. از این به بعد هر وقت اجازه بدم می‌تونی لباس بپوشی. وگرنه باید لخت بمونی. الان هم اجازه نیست عزیزم"


و شب عروس شدنم، حتی اجازه‌ی پوشیدن شورتم رو هم پیدا نکردم.
     
  
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
داستان سکسی ایرانی

آهنگِ نگار

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA