انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »

روابط ممنوعه نیما


مرد

 
esijoonam:
خیلی قشنگه لطفا ادامه بده

استقبال شما انگیزه منو برای ادامه داستان زیاد میکنه
     
  
مرد

 
روابط ممنوعه نیما
قسمت پنجم

فنجون قهوه رو گذاشت روی میز، اومد سمتم، هولم داد روی کاناپه و نشست روم. در گوشم با صدایی خمار و پر از حسادت زمزمه کرد: «حالا نوبت منه که بازی کنم. امشب باید بهم ثابت کنی که اون زیر میز، تمام حواست فقط به من بوده. باید جوری منو بکنی که جای بازی‌های خواهرم روی تنت نمونه...»

دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و دهنش رو با ولع روی لب‌هام کوبید. یه بوسهٔ عمیق، خیس و بی‌امان. طعم قهوه‌ی تلخ با طعم رژلب شرابی‌اش و عرق تنش قاطی شده بود. منم بی‌مهابا جوابش رو دادم. دستام رفت سمت زیپ پشت لباس شب یاقوتی‌اش و با یه حرکت کشیدمش پایین. پارچه روی زمین افتاد. حالا فریبا فقط با همون آرایش غلیظ و دودیِ فوق‌العاده‌ای که خواهرش سیما روی صورتش پیاده کرده بود، روبروم ایستاده بود. اون آرایش چشمای گربه‌ای و لبای شرابی برجسته، به زیبایی و چهره‌ی باوقارش یه حالت وحشی و اغواگر داده بود که رسماً دیوونه‌ام می‌کرد.

برخلاف تصوّرم، نه تنها از نگاه‌های زیرمیزی به سیما عصبانی نبود، بلکه چشاش از یه جور هیجان و شهوتِ مهارنشدنی برق می‌زد. با صدای دورگه‌ای که می‌لرزید گفت: «دیدم چطور نگاش می‌کردی نیما... دیدم چطور با چشمات داشتی لباساشو درمی‌آوردی. فکر کردی من به خواهرم حسودی می‌کنم؟ نه... من از اینکه می‌بینم چقدر داغ شدی، حالم خراب‌تره. امشب فقط من صاحبت‌ام!»

از روی کاناپه کشیدمش رو فرش. بدنش زیر دستام گرم و نمناک بود. چرخوندمش و رو به شکم خوابوندمش روی فرش، با دستام باسنِ گرد و سفیدش رو از هم باز کردم. گردن کشیده‌ش زیر نور ملایم سالن برق می‌زد. زانو زدم و شروع کردم به بوسیدن و گاز گرفتن ران‌هاش و پشت باسنش. فریبا ناله‌ای کشید و سرش رو تو بالشتک کاناپه فشار داد.

«نیما...» اسمم رو با حرارتی زمزمه کرد که تا مغز استخوانم نفوذ کرد. «بکن منو... جرم بده نیما... کیر بزرگتو بکوب تو وجودم!»

دیگه چیزی برای صبر کردن نبود. پاهایش رو بیشتر از هم باز کردم و کیر کلفت و بلندمو یکضرب تا ته کردم تو کسش. فریبا جیغ بلندی کشید—نه از درد، از لذت و رهایی. با هر ضربه‌ای که از پشت بهش می‌زدم، تپه‌های باسنش زیر دستام می‌لرزید. دستام رو دور کمرش حلقه‌ام می‌کردم و محکم می‌کشیدمش سمت خودم تا کیرم تا ته تو کس داغش جا بشه. صدای برخورد شلاقیِ بدن‌هامون تو سکوت آپارتمان می‌پیچید. فریبا صورتشو برمی‌گردوند و با اون آرایش غلیظش نگاهم می‌کرد و تو گوشم نجوا می‌کرد: «آره... همین‌جور... محکم‌تر بکن... من مال توام...»

یهو گوشیش روی میز لرزید. نور صفحه روشنش کرد: «محمود».

فریبا برای یه ثانیه یخ زد، بعد با خونسردی عجیبی دکمهٔ پاسخ رو زد و گذاشت روی اسپیکر. در حالی که من هنوز تو کسش بودم و حرکتم رو آروم و عمیق کرده بودم، با صدای کاملاً عادی و زنانه گفت:
«سلام عزیزم... بله، دارم با نیما روی کاتالوگ جدید کار می‌کنیم...»

صدای محمود از پشت خط اومد: «سلام فریبا‌جان، خسته نباشید. من کارام زودتر تموم شد، فردا نیمه‌شب از شمال راه می‌افتم و قبل از صبح خونه‌ام.»

فریبا در حالی که من داشتم کمرم رو بی‌صدا و سنگین تو کسش تکون می‌دادم، نفسشو حبس کرد و گفت: «ای‌جانم، قدمت روی چشم عزیزم... مواظب جاده باش. ما هم داریم حساب‌کتابا رو نهایی می‌کنیم. منتظرمتم...»

وقتی تماس قطع شد، فریبا گوشی رو پرت کرد رو فرش. چشاش از لذتِ خطر کردن و خیانت برق می‌زد. برگشت سمتم و با تحسین به کیر بزرگ، کلفت و سفیدم نگاه کرد که کاملاً رگ‌به‌رگ شده بود و از کسش بیرون زده بود. پچ‌پچ کرد: «دیوونه‌م می‌کنه این کیرِ محشرت... دیدی چطور جلوی خودش داشتی می‌کردیم؟ با این کیر کلفتی که تو داری، هیکل هیچ زنی جلوت دووم نمیاره نیما. تواناییت تو سکس دیوونه‌کننده‌ست...»

و بعد با حرکتی تند، خودش برگشت رو کمر، پاهاشو داد بالا روی شونه‌هام و ریتم رو از نو شروع کردیم—این بار سریع‌تر، خشن‌تر، با ولعی که منو تا لبهٔ جنون برد و قطره‌های عرق از روی پیشونیم روی سینه‌ش می‌ریخت.

هنوز آب من نیومده بود، ولی فریبا با اون حرفا و حرکتای حشری‌کننده‌ش و فشار کیرم تو کسش ارضا شد و از ته دل ناله کشید. منو کشید طرف اتاق خواب. روی تخت، بدن‌های عرق‌آلود و خسته‌مون دوباره تو هم تنیدن.

صورتش رو روی سینه‌م گذاشت و گفت: «فردا شب، طوری رفتار می‌کنیم که انگار هیچی نشده. بازی واقعی تازه داره شروع می‌شه...»

فریبا رو نشوندم روی لبه‌ی تخت و خودم زانو زدم جلوی پاهاش. کسش رو باز کردم و لیس زدن رو شروع کردم. طعم عرق و کس داغش زیر زبونم بود. ناله‌های بلند فریبا کل اتاق رو پر کرده بود. بعد دوباره پرید روم و پوزیشنای مختلف رو رفتیم؛ سواری داد، رو کمر خوابید و پاهاشو قفل کرد دور کمرم. دم‌دمای سحر بود که دیگه حس کردم وقتشه. کیرمو از کسش کشیدم بیرون، فریبا خوابید روی تخت و چشاش رو بست. کلاهک کیرمو گرفتم و شروع کردم به ارضا شدن روی صورتش. آب گرم و غلیظم پاشیده شد رو پیشونی، گونه‌ها و مستقیماً روی لبای شرابی و آرایش غلیظ و دودیِ چشمای فریبا. صورتش پر از آب کیرم شده بود و با همون ظاهر سکسی و کثیف، لباش رو لیس می‌زد و می‌خندید.

صبح روز بعد، خستگی و التهاب دیشب تو تک‌تک عضلاتم حس می‌شد. وقتی رسیدیم بوتیک، فریبا با وسواس عجیبی روبه‌روی آینهٔ قدی مغازه وایساده بود و آرایشش رو تجدید می‌کرد. اون مثل همیشه شیک و بی‌نقص به نظر می‌رسید، ولی هالهٔ محوی از خستگیِ یه شب بیدارخوابی زیر چشاش بود.

مغازه تو ساعات اولیه خلوت بود. دو لیوان قهوه روی پیشخون گذاشتم. وقتش بود که ایده‌ای که مدت‌ها تو سر داشتیم رو عملی کنیم. روی کاغذ چند تا عدد نوشتم و گفتم: «ببین فریبا، اگه ما تو این کاتالوگ، ۱۰۰ ست لباس‌خوابِ خاص رو به مشتری‌های VIP معرفی کنیم و روی هر ست فقط دو میلیون سود بکنیم، تو همین ماه ۲۰۰ میلیون سود خالص داریم که تمام چک‌های برگشتیت رو پاس می‌کنه.»

فریبا یه جرعه از قهوه‌اش خورد. لبخندی مرموز گوشه لبش نشست و گفت: «کامران که عکاسش می‌شه... ولی مدل... مدل کی می‌تونه باشه که هم اندامش بی‌نقص باشه، هم بهمون نزدیک باشه؟ نظرت راجع به سیما چیه؟»

با شنیدن اسم سیما، قلبم یه ضربان جا انداخت. فریبا خوب می‌دونست داره چه آتشی به پا می‌کنه. عمداً می‌خواست شرایطی بسازه که من بدن سیما رو تو اون لباس‌های فانتزی و باز ببینم، اون هم تو حالی که شوهرش پشت دوربین وایساده. این بازی قدرت و روانشناسیِ فریبا، دیوونه‌کننده بود.

ساعت هشت شب. واحد فریبا.

چون محمود قرار بود نصف‌شب از شمال برسه، ما فرصت کردیم یه مهمونی کوچیک تو خونه فریبا بگیریم تا تکلیف پروژه رو روشن کنیم. زنگ در زده شد. وقتی در رو باز کردم، کامران و سیما وارد شدن. نگاهم تو همون ثانیهٔ اول روی سیما قفل شد. اون یه دامن چرمیِ مشکی و خیلی تنگ پوشیده بود که تا بالای زانوش می‌آمد، با کفش‌های پاشنه‌بلند و جوراب‌شلواری مشکی شیشه‌ای که تضاد رنگ پوستش از زیرش خیلی جلب توجه می‌کرد. وقتی روی صندلی‌های بلندِ جزیره نشست، صدای کشیده شدن چرمِ دامنش روی صندلی، حواسم رو پرت کرد.

کامران لیوانش رو تو دست چرخوند و با کلافگی گفت: «بازار عکاسی مرده، نیما. با این وضعیت اجاره‌ها، باید درِ آتلیه رو تخته کنم.»

سیما تو حالی که با نیِ لیوانش بازی می‌کرد، نگاهی شیطنت‌آمیز از گوشه چشم بهم انداخت. مدام اسمم رو صدا می‌زد و منو وارد بازی می‌کرد: «مگه نه نیما؟... نیما تو بگو کامران چیکار کنه؟...» اون به وضوح از اینکه با نگاه‌هام دامنش رو متر می‌کردم، لذت می‌برد.

فریبا که تا اون لحظه ساکت بود، قلاب رو انداخت: «کامران... اگه یه پروژهٔ خوب برات داشته باشیم چی؟ یه کاتالوگِ کاملاً حرفه‌ای و سکرت برای مشتری‌های VIP بوتیکمون. پولش هم نقد و عالیه.»

کامران جدی شد: «کاتالوگِ چی؟»

من وارد بحث شدم: «لباس‌خواب و ست‌های خاص و فانتزی. ما لوکیشن و لباس رو می‌دیم، تو عکاسی کن. فقط یه مدل می‌خوایم که اندامش بی‌نقص باشه و بشه بهش اعتماد کرد.»

فریبا با خونسردی گفت: «به نظر من، سیما عالیه. اندامش دقیقاً همونیه که برای این کار لازم داریم.»

سکوتی سنگین آشپزخانه رو فرا گرفت. کامران جا خورد: «سیما؟! شما می‌خواین زنِ من مدلِ لباس‌زیر بشه؟»

سریع گفتم: «کامران، قرار نیست چهره‌اش معلوم باشه. عکس‌ها رو از گردن به بالا کراپ می‌کنیم. کاتالوگ هم فقط دست مشتری‌های خاص می‌ره. سودش برات فوق‌العاده‌ست.»

کیسه‌ای که از مغازه آورده بودم رو روی میز خالی کردم. انبوهی از پارچه‌های توریِ شفاف، چرم‌های براق و بندهای باریک رو میز پخش شد. کامران ناخودآگاه آب دهنش رو قورت داد. همزمان معذب و تحریک شده بود.

سیما با کنجکاوی یکی از بادی‌های توری رو برداشت: «این چیه؟ انگار تور ماهیگیریه!»

کامران گفت: «سیما، جدی نگیر...»

فریبا قطع کرد: «کامران، اینا فقط برای کساییه که حاضرن برای خیال‌پردازی پول بدن. تو فقط عکاسی کن.»

سیما یهو گفت: «کامران، چرا که نه؟ تو می‌گی اجاره‌ات عقبه. منم اندامم خوبه، تو هم عکاسی. فقط چند تا عکسه دیگه!»

کامران به من و فریبا نگاه کرد: «خب... باشه. ولی فقط از گردن به بالا. هیچ‌کس نباید بفهمه.»

فریبا لبخند زد: «قرارداد رو فردا تنظیم می‌کنیم.»

اما اوجِ شب، واکنش سیما بود. اون با طنازی تمام، دست برد و یه بادیِ توریِ سرخ‌رنگ و خیلی باز رو برداشت. پارچه رو لمس کرد، بعد مستقیماً به چشام خیره شد و با صدایی آرام اما بمب‌مانند پرسید:
«نیما... وقتی من اینو بپوشم... تو می‌تونی موقع عکاسی تمرکز کنی؟»

این جمله تیر خلاص بود. کامران با یه خندهٔ عصبی فضا رو شکست و گفت: «به یه شرط! اینکه خود فریبا هم تو بعضی عکس‌ها کنارش باشه!»

همه خندیدیم و دنبال یه فرصت مناسب بودیم تا توی یه ویلای خصوصی در لواسان برنامه رو اجرا کنیم.

موقع خداحافظی دم در، کامران جلوتر رفت سمت آسانسور. سیما ولی عقب موند. خودش رو بهم نزدیک کرد، عطر گرمش زیر بینیم پیچید و تو گوشم زمزمه کرد:
«ایدهٔ تو بود یا فریبا؟... به هر حال برد کردی نیما.»
و با چشمک رفت.

وقتی کامران و سیما رفتن، فریبا در رو بست و تکیه داد بهش. یه نفس عميق کشید، نگاهش خماری و شهوت داشت. اومد سمتم، دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و تو چشمام نگاه کرد.

با یه لحن پر از لذت و شرارت گفت: «می‌دونی نیما... تا قبل تو فکر می‌کردم یه زنِ وفادارم. ولی الان حس می‌کنم تازه زنده شدم. لذتی که تو خیانت به محمود هست، تو هیچ سکسی تو زندگیم نبوده. وقتی اون پشت تلفن داغ بودنِ بدنم رو حس نمی‌کنه ولی تو داری از ته دل می‌کنیم، دیوونه‌ام می‌کنه... سکس با تو، با این کیر کلفتت، طعمی داره که هیچ‌وقت از زیر زبونم نمیره. محمود کجای این بازیه آخه؟ تو برام یه چیز دیگه‌ای...»

لبای گرمش رو کوتاه بوسیدم و گفتم: «دیگه کم‌کم محمود می‌رسه، من برم خونه خودم تا شک نکنه.»

فریبا لبخند زد، گونه‌ام رو نوازش کرد و گفت: «برو عزیزم... ولی یادت نره، این تازه اولشه. تو ویلای لواسان، قراره خیلی بیشتر از اینا بهمون خوش بگذره.»

وسایلم رو برداشتم و از واحد فریبا زدم بیرون. وقتی رسیدم خونه خودم و رو تخت دراز کشیدم، هنوز بوی عطر فریبا و عرق تنش رو پوستم بود، و ذهن من داشت پرواز می‌کرد سمت ویلای لواسان و بدنی که قرار بود سیما تو اون لباسای فانتزی جلوی چشمای من و کامران به نمایش بذاره.

(ادامه دارد...)
     
  
مرد

 
kambiz1988
بابا دمت گرم خیلی عالی ترسیم می‌کنی
     
  
↓ Advertisement ↓
مرد

 
روابط ممنوعه نیما
قسمت ششم

صبح روز بعد که کرکره‌ی مغازه رو می‌دادم بالا، حس می‌کردم جای خون، تو رگام آتیش و مواد مذاب در جریانه. یه طوفان عجیب از حشریت و یه جور غرور وحشیِ مردونه کل وجودمو گرفته بود. حس پیروزی از اینکه تونسته بودم بدن داغ و هوس‌انگیز فریبا رو فتح کنم، اونم منی که برادرزاده‌ی شوهرش بودم و فریبا زن‌عموی من محسوب می‌شد، برام یه لذت ممنوعه و گناه‌آلودِ بی‌نظیر داشت. این سکس کثیف و ممنوع باعث شده بود کیرم از همون کله‌ی سحر به شدت راست باشه و تو شلوارم بی‌قراری کنه. دلهره‌ی گزنده‌ی لو رفتن پیش عمو محمود هم قاطیِ این ماجرا شده بود و مثل یه چاشنی دیوانه‌کننده، ضربان قلبمو تند می‌کرد و لذت این خیانت رو برام صد برابر می‌کرد.

نبودن فریبا تو ساعت‌های اولیه‌ی صبح، هوای مغازه رو خمار و سنگین کرده بود. با ولع، عطر تند و زنانه‌ای که هنوز روی صندلیش و لابه‌لای رگال‌های لباس‌زیر مونده بود رو بو می‌کشیدم. این خلوت اجباری بهم فرصت می‌داد تا چشمامو ببندم و با یادآوری لمس قوس کمر زن‌عموم و مالیدن ممه‌های نرم و درشتش، تو افکار خیس و سکسیم غرق بشم. هر لحظه که می‌گذشت، بیشتر تشنه‌ی تنش می‌شدم.

نزدیکای ظهر بود که فریبا اومد تو مغازه. مثل یه الهه‌ی سکس، با یه انرژی طوفانی و آرایش غلیظ و خط چشم کشیده در کنار رژ لب قرمز جیغی که زده بود، به شدت درنده‌خو نشون می‌داد. لباساش اونقدر تنگ بود که برجستگی‌های بدنش بی‌رحمانه تو چشم می‌زد. پوزخندی زد و گفت: «محمود... قشنگ خر شد! با دو تا بوسه‌ی آبدار و یه کم لوندی و مالش تو رختخواب، همه‌چیز از یادش رفت. اصلاً نپرسید چرا دیشب اونقدر خسته بودم!»

تو مغازه، ظاهر قضیه عادی بود اما تو خفا اوضاع بدجور ملتهب می‌شد. فریبا وقتی از کنارم رد می‌شد، عمداً باسنشو به من می‌مالید. وقتی پشت پیشخون قایم می‌شدیم، دستشو می‌آورد جلوی شلوارم، دزدکی از روی پارچه‌ی شلوار کیرمو چنگ می‌زد و سفتش می‌کرد. این لمس‌های یواشکی از روی شلوار باعث می‌شد کیرم تمام مدت روز سیخ و داغ بمونه و امانمو ببره.

قبل از ظهر بود و هنوز فریبا نیومده بود و مغازه خلوت بود که صدای زنگوله‌ی در بلند شد. خانم مرادی (مریم)، زن ۴۴ ساله‌ی مغازه‌ی بغلی اومد تو. یه زن به شدت مذهبی و باوقار که در عین چادری بودن، خیلی امروزی، تمیز و شیک به خودش می‌رسید و چهرش با اون آرایش ملایم و چشمای خمارش واقعاً خوشگل و تودل‌برو بود. یه چادر مشکیِ لخت و شیک سرش بود، اما تضاد این پوشش مذهبی با زیباییِ بی‌نظیر صورتش و بوی عطر ملایمی که پخش می‌کرد، ذهن هر مردی رو روانی می‌کرد. پارچه‌ی لخت چادر با هر قدمی که برمی‌داشت، روی تپه‌های برجسته‌ی ممه‌هاش و قوسِ باسنِ گرد، پر و حشری‌کننده‌ش سُر می‌خورد و خط و خطوط بدنش رو زیر اون پارچه‌ی مشکی لو می‌داد. دیدن این زنِ چادری وسط رگال‌های لباس‌زیرِ لخت، یه حس شهوت و عطشِ وحشی تو وجودم بیدار می‌کرد؛ طوری که اصلاً نمی‌تونستم جلوی فکر کردن به لخت کردنِ بدنِ سفید و دست‌نخورده‌ی زیر اون چادر رو بگیرم و کیرم تو شلوار جوری سیخ شده بود که سرش به پارچه‌ی شلوارم فشار می‌آورد.

اولش خیلی محتاط و رسمی رفتار می‌کرد. نگاهشو با خجالت و حیا از مانکن‌هایی که لباس‌زیرهای لخت و توری تنشون بود می‌دزدید. با صدایی که از شرم می‌لرزید گفت: «آقا نیما... فریبا جون نیستن؟»

من که حالا تو این بازی‌های روانی استاد شده بودم، با یه لبخند جذاب و صدای بم رفتم جلوتر تا بهش جرأت بدم. قشنگ تابلو بود که دنبال چی می‌گرده؛ اون یه ست کامل و ویرانگر می‌خواست تا بدن تشنه‌شو تو شب‌های سرد، به یه فانتزی داغ واسه شوهرش تبدیل کنه. اما وقتی سنگینی نگاه مردونه و حریصِ منو روی لباس‌هایی که قرار بود بدنشو بپوشونن حس کرد، با دستپاچگی چادرشو محکم‌تر کشید رو صورتش و گفت: «وقتی فریبا جون بیاد دوباره مزاحم می‌شم...» و عملاً از مغازه فرار کرد.

اما طاقت نیاورد. همون روز بعدازظهر، دوباره پیداش شد. وقتی چشمش افتاد به فریبا، انگار پناهگاهشو پیدا کرده باشه، گل از گلش شکفت. فریبا با یه مهارت شیطانی، خیلی گرم و صمیمی کشیدش به حرف و مثل یه شکارچی ماهر، نفوذ کرد تو افکار مریم.

بعد از پچ پچ هایی که داشتن فریبا یه ست نیمه‌بازِ به شدت سکسی با رنگ مشکی، همراه با یه جفت جوراب شیشه‌ای ساق‌بلند گذاشت جلوش. من از پشت پیشخون زل زده بودم و می‌دیدم که فریبا چطور لباس توری رو روی برجستگی ممه‌های مریم می‌ندازه تا سایزشو چک کنه و مریم با گونه‌های سرخ لبخند می‌زنه. شقم زده بود بالا و داشتم روانی می‌شدم.

بعد از رفتن مریم، فریبا با خنده‌ای مست‌کننده اومد پشت پیشخون، خودشو چسبوند بهم و با صراحت و جزئیات تمام برام تعریف کرد: نیما باورت نمی‌شه! از لابلای حرف زدنش و شرمی که تو چشمام بود قشنگ فهمیدم این زنیکه چادریِ بغلی بدجور تشنه‌ی کیره! از جوری که از شوهرش نالید، مشخصه ماهانه بهش دست نمی‌زنه و زنیکه حسرت داره یک‌بار تو رختخواب مثل زنای وحشی بکنتش! وقتی ست مشکی رو بهش نشون دادم و داشتم اندازه می‌زدم، تابلو بود نوک ممه‌هاش از شهوت کاملاً زیر لباسش سیخ شده. مطمئنم زیر اون چادر مشکی یه بدنِ داغ و حشری خوابیده که فقط منتظره یکی تیکه‌تیکه‌ش کنه!» شنیدن این دیالوگ‌های رکیک و بی‌پرده از زبان زن‌عموم درباره‌ی مریم، عطش منو به اوج رسوند و کیرم رو مثل سنگ سفت کرد.

حدود دو سه روز بعد از برگشتن محمود، استارت پروژه‌ی عکاسی رو زدیم. وسط قفسه‌های تنگ مغازه، شروع کردیم به انتخاب لباس واسه سیما. فریبا ترکیب‌های بی‌رحمانه‌ای پیشنهاد می‌داد: شورت‌های فاق‌باز، لباس‌خواب‌های کاملاً بدن‌نما و توری که حتی نوک ممه‌ها رو نمی‌پوشوندن. ما حدود سی چهل ست کامل جدا کردیم. جوراب‌های نازک و شیشه‌ای با رنگ‌های مشکی و رنگ پا هم قرار بود فانتزی پاهای لختِ سیما رو به اوج برسونن. تصور بدن لخت و سفیدِ سیما تو این تیکه پارچه‌ها منو روانی کرده بود.

دو هفته‌ی طولانی و پر از خماری طول کشید تا شرایط مهیا بشه. تو این دو هفته، محمود شب‌ها خسته از کار می‌اومد و فریبا با بی‌میلی بهش سواری می‌داد، در حالی که تمام حواسش پیش کیر من بود. ما تو مغازه دائم تو گوشه‌های تاریک انبار به هم می‌چسبیدیم؛ چون محمود ایران بود، نمی‌تونستیم سکس کامل داشته باشیم و فقط به دستمالی کردن تو انبار بسنده می‌کردیم. دستم می‌رفت زیر دامن فریبا و کسِ خیسشو از روی شورت فشار می‌دادم و اونم کیر کلفتمو از روی شلوار تو دستش لوله می‌کرد و با نفس‌نفس داغش می‌گفت که چقدر تشنه‌ی کیر منه.

تا اینکه بالاخره زنگ آزادی به صدا دراومد. صبح زود بود و مغازه خلوت. فریبا اومد سمتم، خودشو سفت مالید به کیرم و با صدایی که از حشریت می‌لرزید گفت: «نیما، محمود داره میره ترکیه... حدس بزن چی شد؟ ۳۰ روز... یک ماهِ کامل آزادیم!»

چشمام از شدت شهوت تاریک شد و کیرم با یه پرش وحشتناک راست شد. به یک ماه سکس بی‌توقف با فریبا و دیدن بدن برهنه‌ی سیما فکر کردم.

فریبا اصلاً مهلت نداد. بلافاصله گوشیشو برداشت، زنگ زد به سیما و گذاشت روی اسپیکر. قبل از اینکه صحبت کنن، سیما آروم پرسید: «فریبا؟ تنهایی؟ نیما که اونجا نیست؟» فریبا لبخند شیطانی زد و دروغ گفت: «نه بابا، نیما رفته بیرون دنبال کارای حساب‌کتاب، راحت باش!»

صدای نفس‌های تندشده و خنده‌ی خجالتیِ سیما از پشت بلندگو پیچید: «وای فریبا دیوونه شدی؟ آخه جلوی نیما و کامران چطوری اون ست‌های لباس‌زیر و فانتزی رو بپوشم؟ بمیرم هم روم نمیشه! ولی... راستش از یه طرفی هم ته دلم خیلی دوست دارم این کارو بکنم، خیلی دوست دارم منم قاپ نیما رو بدزدم و ببینم چطور بهم زل می‌زنه!»

فریبا خندید و گفت: «خب بی‌خود خجالت نکش! اتفاقاً برای تصاحب نیما بهترین موقعیته! تازه مگه خودت نمی‌گفتی کامران بدش نمیاد بقیه به بدنِ سکسیِ زنش نگاه کنن و حسرتشو بخورن؟ یه جورایی خودش کیف می‌کنه که تو جلو دوربینش با این لباسا طنازی کنی!»

سیما مکثی کرد، خنده‌ی عصبی داد و پچ‌پچ کرد: «وای... راست می‌گی، کامران واقعاً از این کثیف‌کاری‌ها خوشش میاد... ولی فریبا، تو واقعاً شانس آوردی. من حسودیم می‌شه بهت! تو این مدت که محمود برگشته بود، چطور طاقت آوردی؟»

فریبا خندید و گفت: «آره به خدا! فقط تو انبار همو دستمال می‌کنیم و کیرشو از روی شلوار فشار می‌دم و آب کسم را میفته. ولی حالا که محمود یک ماه رفته ترکیه، رسماً افتادیم تو قوطیِ عسل! این یک ماه قراره نیما جوری جرّم بده و بکنتم که قشنگ تلافی این مدت دربیاد!!»

سیما با لحنی داغ، پر از خجالت و آهسته گفت: «وای فریبا چه بی‌شرمی تو! ولی نوش جانت، حالشو ببر... راستش منم دلم لک زده واسه اینکه یه روزی کیر نیما رو تو کس خودم حس کنم و جوری جرم بده که تا چند روز نتونم راه برم...»

شنیدن این اعترافاتِ کثیف و صدای حشریِ سیما از پشت تلفن تو حالی که فکر می‌کرد من نیستم، تیر خلاص بود. فهمیدنِ اینکه شوهرش کامران هم یه جورایی بی‌غیرته و از دیده شدنِ زنش لذت می‌بره، فانتزیِ ویلا رو برای من به مرز انفجار می‌رسوند.

حالا تو تاریک‌روشنِ مغازه، من و فریبا با دستایی که از شهوت می‌لرزید، داشتیم لباس‌زیرهای توری، شورت‌های فاق‌باز و جوراب‌های شیشه‌ای رو تو ساک می‌چپوندیم. تنم مثل کوره داغ بود و کیرم حتی یه لحظه هم نمی‌خوابید. همه‌چیز بوی یه گناه بزرگ و بی‌نظیر رو می‌داد. فردا، با حضور کامران و سیما تو ویلا، و یه ماه آزادی مطلق با فریبا... فقط خدا می‌دونست قراره چه شبای خیس و دیوانه‌کننده‌ای در انتظارمون باشه.
     
  ویرایش شده توسط: kambiz1988   
مرد

 
روابط ممنوعه نیما
قسمت هفتم

همین که درِ بوتیک رو پشت سرمون بستیم، انگار یه سد شکسته باشه. تو اون فرصت کوتاه تا رسیدن به آپارتمان فریبا برای برداشتن وسایل، دیگه نتونستیم جلوی خودمون رو بگیریم. تو راهرو، قبل از اینکه حتی کلید بندازه، فریبا رو محکم چسبوندم به دیوار.
نفس‌زنان تو گوشم گفت: «آخ نیما... دیوونه‌م کردی تمام روز...»
یه بوسه‌ی وحشیانه و عمیق از لب‌هاش گرفتم، زبونم رو تا ته فرو کردم تو دهنش و دست‌هام حریصانه روی بدنش به حرکت دراومد. زیر لب غریدم: «فقط می‌خوام همینجا بکنمت...»
از روی لباس، ممه‌های درشتش رو چنگ می‌زدم و دست دیگه‌ام رو محکم بین پاهاش می‌مالیدم. صدای نفس‌های بریدش تو راهرو می‌پیچید و این مالش‌های تند و خشن، شق‌درد لعنتی من رو شدیدتر و دیوانه‌کننده‌تر می‌کرد.

وقتی رفتیم تو پارکینگ و با کامران و سیما روبه‌رو شدیم، سعی کردم نفسم رو کنترل کنم. تیپ سیما برای راه کاملاً معمولی بود؛ یه تیپ اسپرت و گشاد پوشیده بود که فقط برای راحتی تو مسیر بود و هیچ نشونه‌ای از اون طوفان سکسی که در راه بود نداشت. سوار ماشین شاسی‌بلند کامران شدیم. صندلی‌ها قشنگ تکلیف رو روشن می‌کرد: کامران پشت فرمون، سیما کنارش، و من و فریبا هم با یه فاصله‌ی معنادار صندلی عقب نشستیم.
کامران با هیجان استارت زد و گفت: «خب بچه‌ها، بزن بریم لواسان!»

البته این فاصله فیزیکی هیچ کمکی به کم شدن حشر ما نکرد. تو کل مسیر جاده لواسان، حرفامون ترکیبی از شوخی‌های شخصی و کنایه‌های به شدت حشری‌کننده بود. سیما به منظره‌ی کوه و جاده نگاه کرد و با صدای بلندی گفت: «وای چه هوای خوبی... آدم دلش می‌خواد همینجا لباساشو دربیاره نفس بکشه...»
فریبا از صندلی عقب با خنده جواب داد: «عجله نکن عزیزم، واسه لخت شدن وقت زیاده. فعلاً از منظره لذت ببر.»
یه جنگ روانی تمام‌عیار زیر نقاب بحث‌های کاری راه انداخته بودیم که فقط ولع هر چهار نفرمون رو بیشتر می‌کرد.

بالاخره به ویلای لوکس لواسان رسیدیم. کامران وقتی فضا رو دید، حسابی کیف کرد. با اینکه سعی می‌کرد خیلی حرفه‌ای رفتار کنه و سریع رفت سراغ چیدن دوربین و پایه‌هاش، اما زیر لب با یه هیجان خاصی گفت: «جون میده واسه عکاسی‌های خفن. نور این ویلا بی‌نظیره.»

اصل ماجرا وقتی شروع شد که زن‌ها رفتن تو اتاق تا لباس‌هاشون رو عوض کنن. اول فریبا از اتاق بیرون اومد. یه ربدوشامبر حریر کوتاه پوشیده بود که فقط با یه بند نازک بسته شده بود. با هر قدمی که برمی‌داشت، چاک سینه‌ش و رون‌های خوش‌تراشش بیرون می‌زد و من رو به مرز جنون می‌رسوند. بهم چشمک زد و گفت: «چطورم آقا نیما؟ برای شروع خوبه؟»
اما ضربه‌ی نهایی رو سیما زد. در اتاق باز شد و سیما با یک لباس خواب ساتن قرمز، کوتاه و به شدت تنگ خارج شد؛ لباسی که عملاً هیچ فرقی با لخت بودن نداشت. دهن من و کامران از چیزی که می‌دیدیم باز مونده بود.
کامران یه سوت کشید و گفت: «سیما... لامصب چی ساختی از خودت؟! چشمام داره از کاسه درمیاد!»
واکنش کامران به دیدن تن نیمه‌لخت زنش جلوی من برام جالب بود؛ با افتخار به اندام سیما نگاه کرد و یه پوزخند معنی‌دار به من زد که نشون می‌داد از اینکه زنش جلوی چشم من داره طنازی می‌کنه چقدر حشری شده. من هم تو دلم فقط می‌گفتم: «کیرم داره شلوارمو پاره می‌کنه... کاش می‌شد همین الان این ساتن قرمز رو رو تنش جر بدم.»

فریبا چمدون بزرگ رو وسط سالن باز کرد. اینجا بود که فاز جدید بازی شروع شد. لحن فریبا موقع معرفی لباس‌ها ترکیبی از شیطنت یه «مادام» و عشوه و لوندی یه زن حشری بود. لباس‌ها رو اول روی تن خودش امتحان می‌کرد، باسنش رو تاب می‌داد و بعد می‌داد به سیما. ست‌های لباس رو خیلی مرتب روی مبل چید و به چهار دسته تقسیم کرد: مجلسی، لباس خواب، فانتزی/سکسی، و ست‌های شورت و سوتین.
کامران با دیدن اون همه لباس پرسید: «فریبا تو اینا رو از کجا میاری؟ کلکسیون خودته یا واسه مغازه‌س؟»
فریبا خندید: «یه چیزایی بین این دوتا... ولی قول می‌دم رو تن سیما همه‌شون عالی بشه.»
چشم کامران که به لباس‌های فانتزی مثل شورت‌های فاق‌باز و ست‌های چرمی و توری افتاد، چشماش گرد شد و با یه لحن خاص رو به من گفت: «تو واقعاً این چیزا رو به زنای مردم می‌فروشی پسر؟»
سیما هم آتیش رو تندتر کرد. یکی از بادی‌های بندی و فوق سکسی که فقط چند تا نوار باریک بود رو برداشت، گرفت جلوی بدنش و مستقیم تو چشمای من زل زد. با یه عشوه ذاتی پرسید: «فکر می‌کنی سایزم باشه آقا نیما؟»
قبل از اینکه آب دهنم رو قورت بدم، با لحنی که سعی می‌کردم ظاهر حرفه‌ای خودشو حفظ کنه جواب دادم: «سایز شماست سیما خانم. اصلاً انگار واسه بدن شما دوخته شده.»

فریبا برای شروع پروژه، قانون اصلی رو اعلام کرد: «قانون اول: اینجا هیچ‌کس از هیچ‌چیز خجالت نمی‌کشه. کامران فقط عکس می‌گیره، نیما پوزیشن میده، سیما هم فقط گوش میده.»
عکاسی با لباس‌های مجلسی شروع شد. سیما رفت تو اتاق و با اولین لباس که یه پیراهن مخمل قرمز بلند با چاک عمیق تا بالای رون بود، بیرون اومد. اولش جوراب پاش نبود، اما با پیشنهاد من برگشت و با یه جوراب شیشه‌ای رنگ پا ستش کرد. نحوه راه رفتنش خودش یه نمایش پورن بود؛ با صدای تق‌تق پاشنه‌هاش اومد، جلوی من یه چرخی زد و با لبخند پرسید: «رئیس، تایید می‌کنی؟»

مشکل اولین عکس‌ها این بود که لباس تو قسمت سینه بد وایساده بود. فریبا مثل یه کارگردان حرفه‌ای دستور داد: «نیما، تو ژست‌های ژورنالی رو بلدی، برو بهش نشون بده چطور وایسه.»
اینجا بود که لمس‌ها شروع شد. وقتی رفتم جلو تا پوزیشن سیما رو درست کنم، اون با یه لبخند مرموز منتظرم بود و گفت: «خب استاد، ببینم چیکار می‌کنی...» قفسه سینه‌اش تندتند بالا و پایین می‌رفت. فریبا هم از پشت سر با نگاهی پر از شهوت بهمون زل زده بود. اولین تماس فیزیکی من با گرفتن چونه‌ی سیما شروع شد تا سرش رو بالا بیاره. پوستش کوره داغ بود. بعد دستم رو آروم آوردم پایین و گذاشتم روی شکمش و دقیقاً زیر سینه‌هاش تا ازش بخوام سینه‌هاشو جلوتر بده. واکنش سیما فوری بود؛ عمداً خودشو بیشتر به دست من مالید تا لمس طولانی‌تر بشه و با صدای نازک و هوس‌آلودی گفت: «آخ... دستات چقدر داغه نیما!»
کامران که مثلاً حواسش به تنظیمات دوربین بود، با خنده شوخی کرد: «یواشتر نیما، زنمو کبود نکنی!»

اوج ماجرا تو لباس بعدی بود؛ یه لباس با چاک خیلی بلند. مجبور شدم پای سیما رو تنظیم کنم. زانو زدم جلوش، نوار دانتل جوراب بلندش رو که از زیر چاک لباس پیدا بود با انگشت‌هام گرفتم و صاف کردم. انگشتم فقط چند سانت با کس داغش فاصله داشت و عطش بدنش رو حس می‌کردم. سیما که از این بازی داشت دیوونه می‌شد، با یه لبخند شیطانی رو به شوهرش گفت: «کامران ببین نیما چقدر تو کارش دقیقه، باید بهش جایزه بدیم.»
کامران از پشت دوربین جواب داد: «نیما تخصصت فقط لباس زیره یا رو پوزیشن عکاسی هم کار می‌کنی؟»
منم همونطور که زانو زده بودم، بدون اینکه چشم از پای سیما بردارم گفتم: «من رو هر چیزی که تن یه زن رو زیباتر نشون بده تخصص دارم.»
فریبا که از این حجم صمیمیت فیزیکی به شدت تحریک شده بود، برای اینکه بازی خراب نشه نقش کارگردان خشن رو گرفت و داد زد: «نیما انقدر لفتش نده، برو سراغ پوزیشن بعدی! بسه دیگه شما دو تا!»

تو ست بعدی که کاملاً توری و بدن‌نما بود، نوک ممه‌های سیما کاملاً از زیر پارچه زده بود بیرون. فریبا چسب سینه آورد و از من خواست که اون‌ها رو روی ممه‌های سیما بچسبونم. تو یکی از ژست‌ها که سیما روی زمین دراز کشیده بود و من برای تنظیم لباس روش خیمه زده بودم، کیرم که مثل سنگ شق شده بود، از روی شلوارم دقیقاً کشیده شد به رون سیما. سیما یه تکون ریزی خورد و تو گوشم خیلی آروم طوری که فقط من بشنوم گفت: «انگار یه چیز سفتی خورد به پام... مواظب باش آقای مدیر.»
وضعیت اونقدر تابلو بود که کامران هم از پشت دوربین فهمید و با خنده‌ای که معلوم نبود از حرصه یا حشریت، گفت: «نیما داداش، انگار این لباسا روی تو بیشتر از مشتری‌ها جواب داده!»

تنش‌ها داشت به اوج می‌رسید. تو لباس بعدی که یه پیراهن پشت‌باز تا روی خط باسن بود، سیما پشت به دوربین ایستاد و باسنشو داد بیرون.
کامران با هیجان گفت: «صبر کن... همینجوری بمون سیما. بذار از پشت یه کلوزآپ بگیرم. این زاویه فوق‌العاده‌س.»
فریبا اون دیالوگ کثیفشو شلیک کرد: «نیما، خوب نگاه کن، این همون فانتزی‌ایه که تو مغازه در موردش حرف می‌زدیم.»
سیما هم در حالی که قوس کمرش رو بیشتر می‌کرد، با قهقهه‌ی بلندی جواب داد: «ای نامراا پس همه اون حرفا نقشه بود؟»

چند دقیقه بعد سیما گفت خسته شده. منم فرصت رو از دست ندادم، رفتم پشتش ایستادم و شروع کردم به ماساژ دادن شانه‌ها و گردن برهنه‌اش. زیر گوشش زمزمه کردم: «فقط خودتو شل کن... بذار خستگیت در بره.»
دست‌هام رو آروم روی پوست لطیفش می‌کشیدم و هر از گاهی انگشت‌هام رو عمداً از روی بند لباس رد می‌کردم و به لبه‌ی سینه‌هاش می‌مالیدم. سیما چشماش رو بسته بود و زیر لب ناله‌های ریز و خفه می‌کرد. کامران همون لحظه از زاویه‌ی دوربینش چند تا عکس پیاپی گرفت و با صدای بلند گفت: «عالی شد! این بهترین شات امروزه.» بعد از تموم شدن این بخش، کامران که از دیدن زنش تو این پوزیشن‌ها و نگاه‌های خیره‌ی من به شدت حشری شده بود، عکس‌ها رو تو مانیتور دوربین بهمون نشون داد و گفت: «اگه با لباس مجلسی وضعمون اینه، خدا به داد فردا برسه که نوبت لباس خواب‌ها و فانتزی‌هاست.»

با تاریک شدن هوا، فریبا برنامه‌ی شب رو با درست کردن جوجه کباب تو حیاط چید و گفت: «نیما بیا کمکم این آتیشو راه بندازیم، از دست این زن و شوهر که کاری برنمیاد.»
به بهونه‌ی آماده کردن منقل، من و فریبا رفتیم تو حیاط و سیما و کامران تو ویلا موندن. به محض اینکه تو تاریکی حیاط تنها شدیم، فریبا که تو کل روز حشرش رو جمع کرده بود، مثل یه ماده‌ببر بهم حمله کرد. بدون هیچ حرفی زیپ شلوارم رو کشید پایین، کیر شق‌زده‌ام رو درآورد و همونجا تو نیم‌تاریکی کنار منقل زانو زد. شروع کرد به ساک زدن و حریصانه مکیدن. تو همین وضعیت بودیم که یهو سایه‌ی کسی رو تو چارچوب در شیشه‌ای تراس دیدم. سیما بود! اونجا ایستاده بود و داشت با دقت و لذت صحنه‌ی ساک زدن فریبا رو تماشا می‌کرد. وقتی نگاهامون به هم گره خورد، نه تنها خجالت نکشید یا برنگشت، بلکه یه چشمک معنی‌دار بهم زد و با یه لبخند شیطنت‌آمیز دور شد.

وقتی فریبا کارش تموم شد و بلند شد، نفس‌نفس‌زنان تو گوشش گفتم: «فریبا... سیما لب پنجره بود، داشت تمام مدت ساک زدنتو نگاه می‌کرد!»
فریبا نیشخند خبیثی زد و گفت: «می‌دونم! خودم دیدمش... بذار انقدر نگاه کنه تا کسش قشنگ آب بیفته!» بعد تو گوشش اعتراف کردم: «لمس کردن بدن سیما جلوی چشمای شوهرش، امروز دیوانه‌کننده‌ترین اتفاق عمرم بود.» فریبا هم خندید و گفت: «تازه کجاشو دیدی!»

شام رو دور میز خوردیم. سیما یه تاپ گشاد و بدون سوتین پوشیده بود که با هر حرکتش نوک ممه‌هاش از زیر پارچه کاملاً مشخص می‌شد. زیر میز هم فریبا پاش رو دراز کرده بود و داشت با انگشت‌های پاش از روی شلوار، کیرم رو می‌مالید. داشتم منفجر می‌شدم.
سیما با شیطنت بهم نگاه کرد و گفت: «نیما چرا انقدر ساکتی؟ از صبح خیلی حرف زدی خسته شدی؟»

بعد از شام، کامران گفت: «من یه نیم ساعتی میرم تو حیاط، یه بادی به کله ام بخوره»
به محض رفتن کامران، سیما بلند شد، رفت سمت فریبا و در کمال ناباوری لب‌های فریبا رو عمیق و خیس بوسید. بعد برگشت، یه چشمک شهوانی به من زد و گفت: «شب بخیر پسرا و دخترا!» و رفت تو اتاقش.

من رفتم تو اتاق مهمان. در رو آروم بستم و روی تخت دونفره دراز کشیدم. تمام بدنم از اتفاقات جنون‌آمیز امروز داغ بود. بوی عطر سیما، اون نگاه خیره‌اش وقتی داشت ساک زدن فریبا رو تماشا می‌کرد، و اون بوسه‌ی خیسی که از لب‌های فریبا گرفت، مدام تو سرم تکرار می‌شد. کیرم از روی شلوارک طوری شق شده بود که درد می‌کرد.

نیمه‌های شب بود که در اتاق با یه صدای «تیک» ضعیف باز شد و فریبا مثل یه ماده‌گربه‌ی وحشی، بی‌صدا خزید تو. کاملاً لخت بود. بوی عطر تندش کل اتاق رو پر کرد. اومد لبه‌ی تخت و ملافه رو کشید کنار.
تو گوشم زمزمه کرد: «فکر کردی می‌ذارم امشب تنها بخوابی؟ تازه کارمون شروع شده توله‌سگ...»
خودش رو انداخت روم. سینه‌های درشت و داغش رو چسبوند به سینه‌ام و دستش مستقیم رفت بین پاهام. از روی شلوارک کیرم رو تو مشتش گرفت و یه فشار محکم داد.
با پوزخند گفت: «آخ نیما... ببین زن‌عموت باهات چیکار کرده که از صبح تا حالا این لامصب حتی یه لحظه هم نخوابیده... انقدر حشری هستی که می‌خوای همین الان شلوارتو پاره کنم؟»
باسن لختش رو چنگ زدم و گفتم: «شما دوتا خواهر جفتتون دارین منو دیوونه می‌کنین... تمام روز دلم می‌خواست همونجا وسط سالن جرت بدم فریبا.»
فریبا زیپ شلوارکم رو کشید پایین، کیرم رو تو دستش گرفت و چند بار تند تلمبه زد: «پس الان وقتشه... بکنم نیما... جوری کس زن‌عموتو بکن که تمام عقده‌های امروزت خالی بشه...»

دقیقاً همون لحظه که فریبا می‌خواست بشینه روم، یه صدای خفه اما واضح از دیوار مشترک با اتاق بغلی، جفتمون رو سر جامون میخکوب کرد.
«آآآه... آره کامران... همونجا... آخخخ...»
صدای ناله‌ی کشدار و بی‌‌پروای سیما بود!
فریبا تو تاریکی نیشخندی زد و تو گوشم پچ‌پچ کرد: «میشنوی پسرم؟ رفیقت داره زنشو می‌کنه... می‌شنوی سیما چطور داره زیر شوهرش جون میده؟»
فریبا رو محکم چرخوندم، انداختمش زیرم و دوتا پاش رو دادم بالا. همونطور که کیرم رو تنظیم می‌کردم دم سوراخ خیسش، غریدم: «آره می‌شنوم... امروز وقتی دستم رفت زیر سینه‌هاش، وقتی اون جوراب توری لعنتی رو نزدیک کسش لمس کردم، داشت از حشر می‌لرزید... الانم داره به یاد دستای من ناله می‌کنه.»

فریبا در حالی که کیرم رو تا ته کشید تو کس داغش، ناله‌ی بلندی کرد که دستم رو گذاشتم رو دهنش. زیر گوشم با التماس گفت: «آخخخ پاره‌م کردی... آره نیما... به سیما فکر کن و منو بکن... تلمبه بزن تو کس زن‌عموت... بذار فکر کنم داری اون زنیکه‌ی هرزه رو می‌کنی!»
شروع کردم به تلمبه زدن‌های خشن و بی‌وقفه. صدای ضربه خوردن شلاقی باسن فریبا با ریتم تخت اتاق بغلی قاطی شده بود.
فریبا نفس‌نفس‌زنان می‌گفت: «امروز دیدی چطور نگامون می‌کرد؟ دیدی وقتی داشتم برات ساک می‌زدم چطور کسش خیس شده بود؟ فردا قراره لباس خوابای سکسی بپوشه... فردا قراره ممه‌هاشو بندازی بیرون تا شوهرش عکس بگیره...»
ضربه هام رو محکم‌تر کردم و غریدم: «فردا کاری می‌کنم که شوهرش خودش دو دستی زنشو تقدیمم کنه... فردا اون لباسای فانتزی رو روی تنش جِر می‌دم... فردا سیما مال منه.»

صدای ناله‌های سیما از اتاق بغلی اوج گرفت: «وای کامران... تندتر... آخ دارم میام...»
فریبا با شنیدن صدای ارگاسم سیما دیوونه شد. ناخوناش رو تو کمرم فرو کرد، پاهاش رو دور کمرم قفل کرد و ناله کرد: «نیما! آبتو بریز... بریز تو کسم... تصور کن تو کس سیما می‌ریزی... آخ زن‌عموت فدای اون کیر کلفتت بشه، بریز توش...»
من با تمام قدرت، وحشیانه تو فریبا تلمبه می‌زدم و تمام فکرم فقط یک چیز بود: «فردا... فردا چطور قراره این زن لوند رو تو اون لباس‌های فانتزی جلوی چشمای شوهرش کاملاً تصاحب کنم؟»

ادامه دارد....
     
  
مرد

 
kambiz1988
واقعا عالیه. ولی اگر امکانش هست یک عشق واقعی زن شوهری بین زن عمو ونیما شکل بگیر عالی میشه و یزره رابطه ها خشن تر و کثیف کاری داشته باشه مثل سکس های واقعی عالی میشه
     
  
مرد

 
kambiz1988
خیلی محشره آفرین
     
  
مرد

 
روابط ممنوعه نیما
قسمت هشتم

صبح خمار و سنگین بود. اثرات سکس دیشب با فریبا تو تنم مورمور می‌کرد. با صدای تق‌وتوقِ پایه‌های فلزی و خرت‌وپرت‌های کامران از خواب پریدم. با چشم‌های پف‌کرده و یه کیرِ شق‌دردگرفته‌ی صبحگاهی که به زور تو شلوارک نخی‌ام جا داده بودم، دست رو دیوار کشیدم و از اتاق زدم بیرون. کیرم از شدت فشار به پارچه شلوارک درد می‌کرد و هر قدمی که برمی‌داشتم، سایشش دیوانه‌ام می‌کرد.

پذیرایی ویلا رسماً استودیوی پورن شده بود. بوی قهوه ترک و تلخ فضا رو برداشته بود. چیزی که هوش از سرم برد و زد زیر دلم، ترکیب این بو با عطر شیرین و مست‌کننده‌ی فریبا بود؛ همون عطری که دیشب روی بالشم جا گذاشته بود و حالا تو هوای خنک ویلا پیچیده بود و بوی کس و عرق دیشب رو یادم می‌آورد. نگاهم چرخید رو کاناپه‌ی چرمی گوشه‌ی سالن. یا ابوالفضل! یه کوه از لباس‌خواب‌های حریر، شورت‌های لامبادای نخی اندازه‌ی یه بند انگشت، تورهای نازک بدن‌نما و ست‌های فانتزی چرم و زنجیر اونجا تلنبار بود. رنگ‌های جیغ، قرمز، مشکی... آب دهنم رو قورت دادم. تو دلم گفتم: «نیما، داری با دستای خودت گور خودت رو می‌کنی.» می‌دونستم پوزیشن دادن به خواهرزن عمو محمود تو این لباس‌های هرزه‌گونه، جلوی چشمای شوهرش و نگاه‌های تیز زن‌عموم، بازی کثیف روی لبه‌ی تیغه که هر لحظه ممکنه کنترلش از دستم در بره و فاجعه بشه.

تو همین هپروت با خودم کل‌کل می‌کردم که فریبا با یه تاپ و شلوارک ساتن یشمی، بدون سوتین، اومد سمتم. یه فنجون قهوه داغ داد دستم. موقع دادن فنجون، خودشو عمداً چسبوند بهم. نوک سینه‌های سفت‌شدش از زیر ساتن کشیده شد به بازوم. داغی بدنش رو حس کردم و کیرم سفت‌تر شد. انگشتش رو نرم و نامحسوس، با ریتم حشری کشید رو پشت دستم. نزدیک بود فنجون از دستم بیفته. با اون چشمای خمار زل زد تو چشمم و با لحن دورگه و آروم، دم گوشم زمزمه کرد:
«امروز قراره خیلی بهت خوش بگذره کارگردان جذاب من... ولی مبادا آب از دهنت راه بیفته‌ها! یادت نره دیشب زیر کی داشتی نفس‌نفس می‌زدی و کی این بازی رو برات راه انداخته. سهم تو، امشب دوباره تو تخت منه.» نفس داغش گوشم رو سوزوند و حشرم رو به عرش رسوند.

هنوز داغی حرف فریبا تو گوشم بود و قلبم می‌کوبید که در اتاق مستر باز شد و سیما اومد بیرون. اوه خدای من... یه ربدوشامبر ابریشمی صدفی پوشیده بود که فقط با یه کمربند نازک دور کمرش بسته می‌شد. ربدوشامبر از رو رون‌های پُر و تراشیده‌اش سر می‌خورد. هر قدمی که برمی‌داشت، چاک عمیق از سفیدی پاش می‌زد بیرون. معلوم بود زیرش هیچی تنش نیست. موهاش رو حرفه‌ای سشوار کشیده بود و ریخته بود دور شونه‌هاش. آرایش ملایم بود اما یه رژ لب زرشکی وحشی زده بود که آدم دلش می‌خواست فقط نگاش کنه. با قر ریز تو کمرش و اعتمادبه‌نفس عجیب، زل زد به پایین‌تنه‌ی من و بلند گفت: «صبح بخیر پسرها... و خواهر عزیزم!» نگاهش مستقیم رو کیر شق‌شده‌ام میخکوب شد و نیشخند زد.

برگشتم سمت کامران تا ببینم واکنش یه شوهر به این حجم از دلبری زنش چیه و چطور انقدر خونسرده. کامران؟ اون تو یه دنیای دیگه بود! مثل یه عکاس حرفه‌ای که دیوونگی و کاکولد بودنش رو پشت ژستِ هنر قایم می‌کنه، فقط درگیر تنظیم چترهای نور و لنزهاش بود. دستاش موقع تنظیم فلاش می‌لرزید اما چشمام می‌دید چطور با لذت به اندام زنش زل زده. انگار نه انگار قرار بود تا چند دقیقه دیگه، زنش اون ربدوشامبر رو دربیاره و لخت‌ترین لباس‌های مغازه‌ی منو بپوشه و منِ جوونِ حشری بهش دست بزنم. کامران حتی برگشت، یه نگاه خریدارانه به بدن سیما انداخت و با نیشخند عجیب رو به من گفت: «نیما، بیا این نور بک‌گراند رو ببین... امروز می‌خوام تو این عکس‌ها، تک‌تک انحناهای بدن سیما رو جوری دربیارم که مشتری‌های وی‌آی‌پی مغازه‌ت با دیدنشون شلوارشونو خیس کنن! پایه‌ای داداش؟»
کار با یه ست لباس‌خواب حریر سفید شیری شروع شد. سیما گره کمربند ربدوشامبرش رو کشید و شونه‌هاش رو داد عقب. ابریشم گرون‌قیمت سر خورد و افتاد پایین پاش. سیما فقط با یه ست شورت و سوتین گیپور سفید روبه‌روم ایستاده بود. بافت گیپور، پوست گندمی‌اش رو بدن‌نما می‌کرد و نوک سینه‌هاش و برجستگی باسنش رو به رخ می‌کشید.

هنوز غرق تماشای اندامش بودم که صدای پاشنه‌ی دمپایی فریبا اومد. اومد پشت سرم ایستاد، دستش رو حلقه کرد دور بازوم و ناخنش رو فشار داد رو پوستم. فریبا برای تحقیر خواهرش و تحریک من، با لحنی سرد رو به سیما گفت: «این سوتین اضافه است... لباس حریری که قراره بپوشی زیرش سوتین نمی‌خواد، خطش تو کادر می‌افته. درش بیار سیما، بگذار کارگردان ببینه لباس قراره چطوری رو بدنت بشینه.»

سیما نیشخند زد و در جواب کم نیورد: «خطش می‌افته یا داری حرص می‌خوری که این گیپور سفید روی بدن من انقدر قرص وایستاده؟ ولی باشه... به خاطر کارگردان جذابمون درش میارم، نه حرف تو!»

سیما قفل سوتین گیپور رو باز کرد و پارچه افتاد. سینه‌های فوق‌العاده و بی‌نقصش زیر نور پروژکتورها درخشید. فریبا سرش رو آورد دم گوشم، دستش رو کشید روی شکمم و زمزمه کرد: «حالا خوب نگاه کن... حواست باشه این بدن، چشمت رو از اون چیزی که واقعاً مال توئه دور نکنه.»
رقابت کثیف این دو تا خواهر، داشت کیر منو تو شلوارک منفجر می‌کرد.

ساعت‌ها گذشت و سالن زیر داغی پروژکتورها مثل کوره می‌سوخت. لایه‌ی نازک عرق روی پوست سیما نشسته بود و عطر تنش رو حشری‌تر می‌کرد. من دستور می‌دادم، سیما لخت‌تر می‌شد، کامران با نفس‌نفس شاتر می‌زد و فریبا با نگاهش منو می‌بلعید.

رسیدیم به یه ست چرمی خلبانی مشکی. زیپ جلوی لباس از زیر ناف تا زیر سینه‌هاش نیمه‌باز بود و هیچی زیرش نداشت. کامران با هیجان داد زد: «نیما، بخواب روی زمین و پای سیما رو فیکس کن! می‌خوام زاویه از پایین باشه.»
روی پارکت دراز کشیدم. سیما بالاسرم ایستاد. پاهای تراشیده‌اش دو طرف صورتم قرار گرفت و حرارت لای پاهاش مستقیم خورد تو صورتم. دستم رو بردم بالا و مچ پاش رو گرفتم. سیما با یه حرکت حساب‌شده فاق چرم رو بازتر کرد، عطر تند تنش پیچید تو بینیم و زیر لب زمزمه کرد: «از این زاویه خیلی مطیعی رئیس... دوست داری خلبانت کجای بدنت فرود بیاد؟» کیرِ شق‌شده‌ام زیر شلوارک تنها پاسخی بود که داشتم.

برای ست بعدی، کامران پیشنهاد داد تخت دو‌نفره رو بکشیم وسط پذیرایی. سیما با یه ست پرستاری فانتزی و فوق‌العاده کوتاه برگشت. لبه‌ی تخت نشست و پاهاش رو باز کرد. فریبا از روی مبل با پوزخند گفت: «پرستار قلابی، بهتره حواست به ژستت باشه. این رئیس فقط با دستای من آروم می‌گیره.»

سپس نوبت به یه ست توری مشکی رسید که با زنجیرهای ظریف وصل می‌شد. رفتم پشت سر سیما تا زنجیر کمرش رو ببندم. پایین‌تنه‌ی سفت‌شده‌ام محکم خورد به باسن لختش. جفتمون یک ثانیه خشکمون زد. سیما سرش رو داد عقب و آه خفه‌ای کشید. تو اون لحظه نه کامران دید و نه فریبا، اما سدی که نباید می‌شکست، ترک برداشت.

وقتی کامران برای تعویض لنز رفت تو اتاق و فریبا رفت آشپزخونه، سیما مثل مار از تخت اومد پایین. کس لختش تو اون ست قرمز می‌درخشید. اومد چسبید به من، دستش رو کشید رو سینه‌ام و دم گوشم گفت: «اگه عمو محمود می‌دونست زنش و برادرزاده‌اش اینجا چیکار می‌کنن، درجا سکته می‌کرد...» بعد دستش رو از روی شکمم آورد پایین و دست گذاشت روی کیرم از روی شلوارک. انگشت‌هاش رو دور کیرِ کاملاً راست‌شده ام محکم کرد و فشارش داد. داغی دستش از پارچه رد شد و خورد به سر کیرم. انقدر محکم فشار داد که نفسم بند اومد و کیرم زیر دستش نبض زد. تو چشمام زل زد، یه نیشخند زد و آروم گفت: «چقدرم سفت شده... حیف که الان وقتش نیست، رئیس.»

وقتی کامران با لنز برگشت، دیگه حوصله‌ی پنهان‌کاری نداشتم. شلوارکم زیر فشار راست شدن کیرم کاملاً بالا کشیده شده بود و ضایع بود، اما خودمو نباختم. لحنم رو جدی‌تر و طلبکارانه‌تر کردم و رو به سیما گفتم: «زاویه‌ت درسته، فقط پاهاتو یکم بازتر کن و قوس کمرت رو نگه دار. این شات نباید خراب شه.» فریبا تا متوجه تغییر لحن من و برجستگی تابلوی زیر شلوارکم شد، لیوان آب رو محکم کوبید روی میز. صدای تقِ لیوان تو سالن پیچید. نگاهش پر از حسادت و خط‌ونشون کشیدن بود، اما ته چشم‌هاش یه کیف مخفیانه موج می‌زد؛ از اینکه می‌دید چطور این‌طور تحریک شدم، قشنگ لذت می‌برد.

از ظهر گذشته بود و همه‌مون از بس درگیر عکس‌ها بودیم، حسابی گشنه‌مون شده بود. کار رو تعطیل کردیم و یه ناهار سریع خوردیم. سر ناهار تصمیم بر این شد برای لباس‌هایی که دو رنگ مختلف داشتن، فریبا هم وارد کادر بشه تا عکس‌ها متنوع‌تر بشن.

بعد از ناهار، هر دو رفتن حموم دوش گرفتن و بعد از تجدید آرایش برگشتن. چند ست لباس مختلف رو با هم پوشیدن و عکس گرفتیم. رسیدیم به ست آخر؛ سیما یه ست کامل قرمز جیغ تنش بود؛ تاپ حریر بنددار قرمز به همراه شورت فانتزی قرمز که روی ران‌های پر و گوشتی‌اش بدجور جلوه می‌کرد. فریبا هم یه ست کامل مشکی پوشیده بود؛ تاپ توری دانتل مشکی با شورت مشکی که روی بدن پرتر و پوست کاملاً سفید و بلوری‌اش تضاد دیوانه‌کننده‌ای ساخته بود. نگاهی بهشون انداختم و گفتم: «این ست‌ها بدون جوراب شیشه‌ای کامل نیستن. فریبا تو با ست مشکی جوراب شیشه‌ای مشکی بپوش، سیما تو هم با ست قرمز جوراب شیشه‌ای رنگ‌ پا.»

کامران که چشماش برق زده بود، حرفم رو تأیید کرد و با هیجان گفت: «آره دقیقاً! اصلاً زن با جوراب شیشه‌ای ساق‌بلند یه جذابیت دیوانه‌کننده پیدا می‌کنه. کادر رو رسماً منفجر می‌کنه!»

سیما نیشخندی زد، نگاهی به کامران انداخت و با متلک گفت: «می‌بینم که آقای عکاس هم بالاخره چشمش به جمال سلیقه افتاد و فهمید چی زن رو سکسی می‌کنه!»

دو جفت جوراب ساق‌بلند نو رو از بسته درآوردن. فریبا و سیما همون‌جا جلوی چشم ما پاهای تراشیده‌شون رو دادن بالا و جوراب‌ها رو آروم بالا کشیدن. نوار توری بالای جوراب ساق‌بلند مشکی روی رانِ پر و پوستِ سفید فریبا فرو رفت و جوراب رنگ‌پای براق سیما هم روی ران‌های گوشتی و فرم‌دارش کشیده شد. عکاسی ست آخر با این ترکیب خفن تموم شد.

کم‌کم شب شد و تاریکی لواسان پشت پنجره‌ها نشست. کامران رفت تو اتاق تا وسایلش رو جمع کنه. فریبا و سیما با همون ست‌های مشکی و قرمز و جوراب‌ های ساق‌بلند موندن. رفتیم تو پذیرایی، دور هم نشستیم. من روی کاناپه افتاده بودم و لیوان آب‌میوه رو دستم گرفته بودم تا از اون داغی دربیام. اما فایده نداشت؛ فشار کیرم زیر شلوارکم جوری تابلو بالا زده بود که کوچک‌ترین حرکتی نمی‌تونستم بکنم.

فریبا با همون ست مشکی و پوست سفیدش که زیر تور مشکی می‌درخشید، روی مبل روبه‌رویی نشست و پا روی پا انداخت. سیما هم با ست قرمز و ران‌های پر و گوشتی‌اش اومد دقیقاً کنار من روی کاناپه چسبید، جوری که داغی تنش و زانوی براقش مستقیم خورد به ران پام. بوی عطر و صابون بدنش کل فضا رو گرفته بود.همه چیز تابلوی تابلو بود. کیرم زیر پارچه‌ی شلوارک راست و متورم شده بود. دو تا خواهر کاملاً متوجه وضعیتم شده بودن و با پوزخندهای کثیف و نگاه‌های خمارشون زل زده بودن دقیقاً به فاق شلوارکم. قشنگ می‌فهمیدن که اندام لختشون، بوی تنشون و این جوراب‌های شیشه‌ای چطور کیرم رو مثل سنگ سفت کرده و حشرم تا کجا زده بالا.

تکیه دادم به کاناپه، لیوان آب‌میوه رو دستم گرفتم و با یه پوزخند زل زدم تو چشمای جفتشون. وضعیت دیوانه‌کننده شده بود؛ من مونده بودم و دو تا زن میلف داغ با لباس‌های سکسی که جفتشون تو کف کیرم بودن—یکی زن‌عموی حشریم و اون یکی خواهرش. موندنمون تو ویلا تازه داشت جالب می‌شد... اما اینکه اون شب چه بلاهایی سر هم آوردیم و داستان چطور به جاهای باریک کشیده شد رو تو قسمت بعدی براتون می‌گم.

ادامه دارد....
     
  ویرایش شده توسط: kambiz1988   
مرد

 
kambiz1988
برای ادامه اش بی قرارم
     
  
مرد

 
زیاد تند نرو هرچی لاس زدنت بیشتر باشه بهتره هیجانش و اینکه نمیدونیم قراره چی بشه بهترین سکانس رو درست میکنه

در مجموع عالیه
     
  
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

روابط ممنوعه نیما

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA