تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

دو روي عشق

صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#1 | Posted: 17 Aug 2010 12:08
دو روي عشق

داستانی بسیار زیبا و آموزنده و ..... از کامران ( kami danger )

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#2 | Posted: 17 Aug 2010 12:09
دو روي عشق – قسمت اول

تمام تنم درد ميكرد . با خستگيه مفرط از خواب بيدار شدم . به ساعت اطاق نگاه كردم ساعت 12:20 ظهر رو نشون ميداد . تو عمرم ياد ندارم بيشتر از ساعت 8 صبح خوابيده باشم .
با هر بدبختي كه بود از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشويي . مزه خون هنوز تو دهنم بود . تو آينه نگاه كردم يه رگه خون از بغل شقيقه چپم اومده بود تا زير چونم . خواستم صورتم رو بشورم منصرف شدم .ديدم برم حموم بهتره . آخه موهام پر از لخته هاي خوني بود كه ديشب از سرم رفته بود . سرم هنوز يكم تير ميكشيد . موهام به هم چسبيده بود و يه قيافه وحشتناك ازم ساخته بود . رفتم تو حموم و آب رو تنظيم كردم كه به دماي مطلوبم برسه . رفتم زير دوش و يكم حالم بهتر شد . با وجود زخمهاي رو سرم نميتونستم شامپو بزنم . ميترسيدم عفونت كنه . آروم با دستم سعي كردم خونهاي روي سرم رو تميز كنم . تازه متوجه شدم ديشب چه بلايي سر خودم آوردم . سرم آشو لاش بود . 5 يا 6 تا قاچ نسبتا عميق از فرق سرم به جلو اومده بود . يه آن خودم هم ترسيدم وقتي لمسش كردم . تو همين حال داشتم به گذشته فكر ميكردم . به گذشته اي كه شايد خيلي دور بود اما واقعا بهم نزديك بود . ياد دوران كودكي و ....


""""

تقريبا 9 سالم بود كه مادرم فوت شد و وظيفه بزرگ كردن من و برادرم به گردن پدرم افتاد . بنده خدا از شانسش هر دومون هم تخس و كله شق بوديم . بعد ازتقريبا 1 سال كه از اون قضيه گذشت پدرم خونمون رو عوض كرد . خونه قبليو( خ باستان ) اجاره داد و يه خونه تو منطقه اميريه تهران خريد . ميگفت تحمل دوريه مادرتون سخته و اونجا پر از خاطرات مادرتونه برامون .

كلا تو فاميل مركز توجه بودم به 3 دليل : 1 – مادرم رو از دست داده بودم تو اين سن كم . 2 – اخلاقم . 3 – چون يه بچه پرورشگاهي بودم ( البته اين قضيه رو تو 12 سالگي بهم گفتن )

با همه خوب بودم . از تنها چيزي كه بدم ميومد ترحم بود . به همه هم ميگفتم : منو به خاطر خودم دوست داشته باشيد . نه به خاطر اتفاقاتي كه تو گذشته برام افتاده .

بهترين دوستم تو كل فاميل دختر داييم بود . اسمش مريمه . خيلي به هم وابسته بوديم . اغلب مواقع هم يا من ميرفتم خونه اونها يا اون خونه ما بود .
روزها كه از مدرسه بر ميگشتم از تو يخچال غذامو بر ميداشتمو گرم ميكردمو ميخوردم . بعدش ميشستم سره درسم تا سريعتر تموم بشه و بعدش به قول بابام برم تو كوچه با هم سنو سالاي خودم محلمون رو به آتيش بكشيم .

من و مريم هم سن بوديم و اغلب مواقع با هم درس ميخونديم . يه روز تو دوران پنجم دبستان بوديم كه منو مريم مثل هميشه تو خونه ما داشتيم درس ميخونديم كه مريم گفت :
م : كامران ديروز يه فيلمي تو خونمون ديدم كه خيلي با حال بود .
ك : خوش بحالت . مياوردي با هم ببينيم خوب .
م : آخه نميشد . از كشوي بابام پيداش كردم . اگه ميفهميد پدرم رو در مياورد .
ك : خوب داستانش چي بود ؟
م : راستش از اين فيلمها بود كه بهش ميگن : سوپر . منم يواشكي نگاه كردم . مادرم بفهمه دارم ميزنه .

من كه تا اون روز دورادور اسمه فيلم سوپر رو شنيده بودم و تا حالا نديده بودم خيلي كنجكاو شدم كه بفهمم چي به چي هست . فقط ميدونستم چيزايه بدبد نشون ميده ( به قول بزرگترا )
گفتم : كاش من هم ميتونستم ببينم . با حال بود ؟
م : آره . اولش ترسيدم . ولي بعدش يه حس خوبي بهم دست داد .
ك : ميشه تعريف كني چه شكلي بود ؟
م : يه زن و مرد بودن لخته لخت . با هم يه كارايي ميكردن . مثلا زنه اونجايه آقاهرو ليس ميزد . مرده هم براي خانومرو . بعد مرده اونجاش رو ميكرد تو اونجاي زنه و عقب جلو ميكرد .
ك : پس خيلي باحال بوده ؟
م : آره . ميخواي بهت نشون بدم چه جوري بود ؟
منم از خدا خواسته قبول كردم .
هردومون با خجالت خيلي زياد لخت شديم و همديگرو نگاه مي كرديم .
من گفتم : چرا شرتت رو در نمياري ؟
م : چرا خودت در نياوردي ؟
ك : من آخه خجالت ميكشم .
م : بيا تا 3 بشماريم بعد هر دومون در بياريم .
ك : باشه قبوله .
1 – 2 – 3
باهم شرتامون رو كشيديم پايين . من يدفعه زدم زير خنده . اشك تو چشام جمع شده بود .
م : چرا ميخندي مسخره . ( با حالت عصبانيت )
ك : آخه تو كه چيزي نداري . ( فكر ميكردم كه مال اونم بايد مثل مال من باشه . برا همين ميخنديدم . ) ( اون موقع نميدونستم كه بعضي دخترا با اين كه كير ندارن ولي به وقتش چنان آدمو ميكنن كه دردش تا سالها تو كونت ميمونه )
م : ديوونه مال زنا و دخترا با شما مردها فرق ميكنه .
ك : جدي ميگي ؟ ( با تعجب )
ك : ميشه ببينم ؟
م : آخه خجالت ميكشم .
ك : خوب يه كاري ميكنيم . تو چشاتو ببند كه خجالت نكشي .
م : باشه . ولي دست نزنيها ؟
ك : باشه قبول .
من مثله اين آدما كه كشف جديدي كردن با دقت داشتم نگاه ميكردم . كنجكاويم به حدي زياد بود كه قولم يادم رفت و مثله اين خنثي كننده هاي بمب با احتياط دستم رو كشيدم روش . يه دفعه ديدم مريم يه لرزشي از ترس تو بدنش افتاد و چشاش رو باز كرد .

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#3 | Posted: 17 Aug 2010 12:10
دو روي عشق – قسمت دوم


از خجالت و ترس لالموني گرفته بودم . سرم رو انداختم پايين . بعد از چند لحظه دست مريم رو روي دول ( كير كنوني ) خودم حس كردم . نگاش كردم . از خجالت سرخ شده بود . ولي داشت باهاش بازي ميكرد . بعد از لحظاتي بهش گفتم :
ك : قرار بود بگي اون زن و مرده چيكار ميكردن .
م : آخه خجالت ميكشم .
ك : باشه پس بيا لياسامون رو بپوشيم .
يدفعه مريم نشست رو زمين و سر دولم رو با نوك زبونش ليس زد . منم كه شكه شده بودم و مثل يه مجسمه داشتم به اين كارش نگاه ميكردم . بعد چند لحظه من خوابيدم روش و خودم رو ميماليدم بهش . اون برگشت گفت :
م : حالا نوبت منه .
كسخل فكر ميكرد اونم پسره . با كسش ميماليد به كون من .
( الان كه فكرش رو ميكنم . ميبينم دنياي بچگي و سادگي چقدر بهتر از الانه . )

بعد از كمي وررفتن با هم لباسامون رو پوشيديم و نشستيم سر درسمون .

اونروز وقتي مريم ميخواست بره خونشون همديگرو بغل كرديم و از صورت و لپ همديگه ماچ ميكرديم .
واز اونروز بود كه مريم شد اولين شريك جنسي من . و من اولين پله در زمينه سكس ( اين زيباترين موهبت الهي و در عين حال پر دردسرترينش را تجربه كردم . )

درضمن مريم اولين دختري بود كه من باهاش سكس داشتم و هنوز مزش زيره دندونم . كه در ادامه خاطرم براتون تعريف ميكنم .

بعد از اونروز رابطه من و مريم جور ديگه اي شده بود . از هم خجالت ميكشيديم . زياد هم دورو بر هم نميپلكيديم . اون سال هم من شاگرد دوم كلاسمون شدم . و سال بعد وارد محيطي شدم به نام مدرسه راهنمايي .

چون از همون بچگي استخوان درشت بودم . هميشه جام ته كلاس بود . و همه شما هم ميدونيد كه ته كلاس اغلب جايگاه بچه هاي شر و شيطون هستش .
خوب من هم كه با اين جمع حسابي جور شدم و يواش يواش به جاي درس خوندن كارمون شده بود اذيت كردن معلمها و بچه هاي ديگه .

روز نميشد كه تو مدرسه دعوا راه نندازيم و بعد از تعطيلي مدرسه تو كوچه ها پرسه نزنيم . اغلب مواقع هم با بچه ها سر مسايل جنسي صحبت ميكرديم . البته مسايلي كه تو عالم بچه گي داشتيم و نه به صورت حرفه اي.

بغل دست من يه پسري بود به نام ساسان . از اون بچه تخسهاي روزگار بود . يه روز صحبت فيلم سوپر شد كه من گفتم تا حالا نديدم . اون هم با بچه هاي ديگه شروع كردن دست انداختن من و مسخرم ميكردن . من هم ناراحت شدم از دستشون و گفتم : خوب مگه چيه ؟ من دورو برم از اين چيزا نبوده تا بتونم ببينم .
بعد از مدرسه ساسان صدام كرد و گفت : كامران بيا بريم تا دم خونه ما كارت دارم .
منم قبول كردم و رفتيم در خونشون . ساسان رفت تو خونشون و بعد از 10 دقيقه اومد بيرون . يه بسته داد دستم و گفت : برو نگاه كن حالشو ببر .
ك : اين چي هست ؟
س : كسخل فيلم سوپره .
ك : برا كيه ؟ از كجا آوردي ؟
س : برا داداشمه . آخه اون فيلم كرايه ميده . فقط بابات اينا نگيرن ازت كه داداشم دهنمو ميگاد .
ك : نه خيالت راحت باشه . يواشكي نگاه ميكنم .
س : باشه برو نگاه كن ياد بگير كه اگه روزي صحبت اين چيزا شد كم نياري . ( با يه چشمك )
ك : باشه مرسي .
خداحافظي كردمو دويدم سمت خونه . از شوقم كه منم ميخوام فيلم سوپر ببينم داشتم پرواز ميكردم .

رسيدم خونه . اون موقع ها ويديو beta max 200 مد بود . ما هم داشتيم . سريع رفتم گذاشتم تو دستگاه و مثل اين عقده اي ها زدم از اول اولش بياد .
بعدش Play كردم و شروع كردم به نگاه كردن . يه هيجاني تو وجودم بود . نميتونم واقعا تعريف كاملي بكنم ازش . فقط يه حس خوبي بود
يادمه كه هر كس تو اين فيلمه بود يا داشت ميكرد يا داشت ميداد . خلاصه كل فيلمو بدون اينكه از جام تكون بخورم نگاه كردم .
يجورايي شده بودم . يه حسي داشتم كه برام نا آشنا بود . بعد از اين كه فيلم تموم شد . درش آوردمو راه افتادم سمت خونه ساسان اينا .

ميترسيدم اگه تو خونه ياشه گندش در بياد .رسيدم در خونشون در زدم . مادر ساسان اومد در رو باز كرد .

ك : سلام خاله ؟ ( من به مادر دوستام ميگفتم خاله . البته الان هم ميگم . )
م س : سلام پسرم . خوبي ؟
ك : بله . ساسان خونس خاله ؟
م س : آره پسرم .بيا تو . تو اتاقشونه .
ك : نه مزاحم نميشم . درسام رو نخوندم . اگه ميشه صداش كنين من 5 دقيقه كارش دارم .
م س : باشه . هر جور راحتي . بذار صداش كنم .
بعد از چند دقيقه ساسان اومد جلو در .

گفت : چي شده ؟
ك : هيچي اومدم فيلمرو بهت برگردونم .
س : مگه نميخواستي ببيني ؟
ك : ديدم ديگه .
س : كلشو ديدي ؟
ك : آره بابا . خيلي باحال بود آدم يه جورايي ميشه .
س : آره . مخصوصا كه چند نفر باشي با هم نگاه كني .
ك : خوب بگيرش كه من ديرم شده بايد برم .
س : باشه فردا با هم صحبت ميكنيم راجع بهش .
ك : تا فردا خداحافظ
س : خداحافظ

رفتم خونه و به درسام رسيدم . از فرداش منو ساسان رابطمون نزديكتر شد . تا جايي پيش رفتيم كه تقريبا هر روز يكي از فيلم سوپرهاي داداشش كار ميگرفت ميومد خونه ما با هم نگاه ميكرديم .
بعد از چند ماه كه از اين ماجرا ميگذشت يه روز ساسان بهم گفت : كامران ميشه امروز اميد هم بياد خونه شما ؟
ك : اميد ؟ كدوم اميد ؟
س : بابا اميد ... و ميگم .
ك : همون بچه مثبت رو ميگي ؟
س : آره . آخه اونم دوست داره بياد فيلم نگاه كنه .
ك : باشه اگه تو بگي من حرفي ندارم بگو بياد .
بعد از مدرسه من رفتم خونه و تا بچه ها بيان خودم رو با درس مشغول كردم . يه 2 ساعتي گذشته بود كه زنگ خونمون رو زدن و من در رو باز كردم . ديدم اميد ساسان اومدن تو حياط .
منم از پنجره دعوتشون كردم تو اطاق و با هم نشستيم جلوي تلوزيون .

Play كه كرديم با كنجكاوي نشستيم نگاه كردن .
من يه لحظه برگشتم ببينم بچه ها چيكار ميكنن ديدم اميد كير ساسان رو گرفته دستش داره از رو شلوار ميماله براش .
من همين جوري هاج و واج داشتم نگاشون ميكردم كه متوجه من شدن و خودشون رو جمع و جور كردن . گفتم : اين كارا يعني چي ساسان ؟
اميد كه سرش پايين بود و فقط فرش رو نگاه ميكرد .
ساسان يكم مكث كرد و بعد گفت : كامران بيا بريم تو اون اطاق يه چيزي بهت بگم ؟
گفتم : خب همين جا بگو .
س : اينجا نميشه بيا بريم برات توضيح بدم .
رفتيم تو اون يكي اطاق با دلخوري گفتم : خب بگو ببينم چي ميگي ؟
س : ببين كامران . من اميد رو آوردم اينجا تا يكم حال كنيم .
ك : منظورت از حال كردن چيه ؟
س : بابا اين اميد كونيه . دوست داره كون بده . من هم آوردمش بكنيمش .
( من چند بار از زبون بچه هاي همكلاسي شنيده بودم كه ساسان با اميد سرو سري داره . اما تازه اونروز فهميدم كه كاملا قضيه از چه قراره . )
ك : گه خوردي . چرا نميبريش خونه خودتون .
س : بابا مياد اونجا داداشم نميزاره نوبت به من برسه .
ك : مگه داداشت هم اميدو كرده ؟
س : آره بابا . اولين باري كه اميد اومد خونمون به من تو درسا كمك كنه . داداشم منو فرستاد دنبال يه كاري . وقتي برگشتم ديدم داره اميد رو ميكنه . از اون روز بود كه من هم شروع كردم به اين كار . ( البته بعدا فهميدم منظورش از كردن همون لاپايي بوده .)
ك : آخه چرا تو خونه ما ميخواي اين كارو بكني ؟
س : ديوونه من عمدا آوردمش اينجا تا تو هم يه حالي بكني .
ك : من تا حالا از اين كارا نكردم . ميترسم .
س : ترس نداره . اتفاقا خيلي هم حال ميده
ك : اميد چي ميگه ؟
س : نترس اون با من . تو اينجا بمون . من ميرم پيشش . بعد از لاي در نگاه كن . وقتي ديدي اوضاع رديفه تو هم بيا تو . بقيه اش با من .
ك : باشه .
ساسان رفت و من با يه دنيا فكرو خيال موندم تو اتاق . يعني چي ؟
2 تا پسر با هم اين كارا رو بكنن .
يه نيرويي تو درونم منو به سمت اين كار هل ميداد . اما عقلم بهم ميگفت كه نكنم اين كارو . زشته .
بالاخره نيروي درونم به عقلم غلبه كرد و من هم رفتم تو اتاق .
واقعا صحنه مسخره اي بود . ساسان خوابيده بود رو اميد داشت دولشو لاي پاي اميد فرو ميكرد . من هم رفتم سمتشون . اميد تا منو ديد ميخواست بلند بشه كه ساسان نگهش داشت و تهديدش كرد كه اگه به جفتمون حال نده فردا تو مدرسه به همه بچه ها ميگه كه چه قضيه اي بينشون بوده . اميد بدبخت هم از ترس آبروش قبول كرد . من رفتم جلوي اميد نشستم رو زمين اميد هم دستشو دراز كرد سمت دولم و شروع كرد از رو شلوار باهاش بازي كردن . يواش يواش دستش رو كرد تو شرتم داشت باهاش بازي ميكرد كه يه دفعه من يه حسي بهم دست داد كه خيلي غريب بود . كل بدنم سفت شد . فكر كردم كه ميخوام ادرار كنم . اميد هم همينجوري داشت با هاش ور ميرفت كه من به اوج رسيدم . اولين باري بود كه اين حس بهم دست داده بود . خيلي خوشايند بود .
ساسان هم كارش تموم شد و من ديدم يه آب سفيد از دولش زد بيرون . گفتم كه : چرا مال من از اين آبها نداره ؟
س :بايد يه مدت از اين كا را بكني تا براي تو هم بياد .
بعد از اين حرفها ساسان و اميد رفتن خونه هاشون . با وجود اينكه اون حس برام خوشايند بود اما ته دلم پشيمون شدم و هي به خودم لعنت ميفرستادم . اونروز همونجا تصميم گرفتم كه رابطم با ساسان رو كم كنم و ديگه با هيچ كس مثل اميد برخورد نكنم . ( كه خدا رو شكر تا الان موفق شدم . )
شب كه بابا اومد خونه بهش گفتم كه : بابايي ميشه اسمه منو باشگاه بنويسيد ؟
بابا : آره پسرم . چه ورزشي دوست داري ؟
ك : كاراته .
بابا : باشه پسرم . اسمتو مينويسم . به شرط اين كه از درسات عقب نيوفتي .
بابام هم از خداش بود من برم يه جايي انرژيم رو تخليه كنم تا ديگه جوني نداشته باشم تو محل پدر همسايه هارو در بيارم .( اما بنده خدا نميدونست كه تازه اول مشكلاتشه . )

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#4 | Posted: 17 Aug 2010 12:12
دو روي عشق – قسمت سوم

فرداش با بابا رفتيم ميدان منيريه . اون موقعها يه باشگاهي بود دور ميدان به نام سعديان . رفتيم كلاس كاراته ( سبك كان ذن ريو ) ثبت نام كرديم و بعدش هم از داخل ميدان از يكي از مغازه ها يه دست لباس فرم كاراته خريديم و رفتيم خونه . فقط ميتونم بگم كه از فرط خوشحالي شب با همون لباس خوابيدم .
فرداش بعد از مدرسه سريع از بچه ها خداحافظي كردم و رفتم خونه يه چيزي خوردم و نشستم سر درسم . آخه به بابام قول داده بودم ورزش روي درسم تاثير نذاره . براي همين به خودم قول داده بودم درسم رو بهتر از قبل بخونم تا مشكلي پيش نياد .
ساعت شروع كلاسم 4:30 بود . ولي من از 4 اونجا بودم . وقتي كلاسم داشت شروع ميشد دست يه نفر رو روي شونم حس كردم . برگشتم ديدم يه آقاي ميانسال با موهاي جو گندمي و قد متوسط وايساده پشتم . ( اون مرد كه ميشه گفت تمام استواريم رو تو زندگي از اون دارم استادم بود . )
ك : سلام .
ا : سلام آقا پسر گل . تازه ثبت نام كردي؟
ك : بعله .
ا : اسمت چيه ؟
ك : كامران .
ا : چرا كاراته رو انتخاب كردي ؟
ك : ميخوام قوي باشم و هر كس بهم زور گفت و بزنم داغونش كنم .
ا : جدي ميگي ؟ براي همين قضيه اومدي باشگاه . ؟
ك : بعله .
ا: پس كوچولو اشتباه اومدي . اينجا به كسي دعوا كردن ياد نميدن .
ك : پس چي ياد ميدن ؟
ا : اينجا مردونگي ياد ميدن . سرفرازي ياد ميدن . استوار بودن ياد ميدن . طريقه بهتر زندگي كردن رو ياد ميدن . اون كارايي كه تو ميخواي اينجا ياد بگيري رو تو دروازه غار ياد ميدن نه اينجا .
اونهايي كه اينجا ورزش ميكنن ياد ميگيرن باوجود اين كه زورشون زياد ميشه ولي سرشون به كار خودشون باشه و با كسي حتي ضعيفتر از خودشون حتي بلند هم صحبت نكنن چه برسه به اينكه بخوان دعوا كنن .
حالا اگر ميتوني اين كار رو انجام بدي قدمت روي چشم . والا اينجا به درد تو نميخوره .
ك : باشه سعي ميكنم ياد بگيرم .
ا : بارك ا.. پسر خوب . خوب حالا برو لباسات رو عوض كن الان تمرين شروع ميشه .
ك : چشم .

رفتم تو رختكن . چند تا بچه هم سن و سال خودم و چند تا هم آدم بزرگ داشتن لباس عوض ميكردن . من هم لباسام رو از توي ساك در آوردم و تنم كردم . رفتم تو سالن داشتم به اطراف نگاه ميكردم كه يدفعه يه صداي فرياد اومد : همه رو به استاد . و يه كلماتي به زبان غير ايراني گفت . همه يه حالت احترام به خودشون گرفتن و با هم گفتن : اوس

من هم كه مثل اين آدماي منگ وايساده بودم و داشتم اين حركات رو با تعجب نگاه ميكردم كه يدفعه ديدم همون مردي كه باهام حرف ميزد استادمونه .

تو دلم گفتم : كامران دهنت سرويسه به اون حرفهايي كه زدي جلوش الان اينقدر اذيتت ميكنه كه خودت بزني به چاك .

تو اين فكرا بودم كه يه نفر داد زد كه همه تو يه صف . من هم كه وارد نبودم رفتم پشت سر همون آقاهه وايسادم كه چند نفري شروع كردن خنديدن . ( آخه من رفته بودم با كمربند سفيد كه هنوزم بستنش رو بلد نبودم پشت سر شاگرد ارشد كلاس كه دان 4 بود وايساده بودم . )
يه نفر بهم توضيح داد كه بايد برم آخر صف وايسم .

خلاصه اونروز من با بقيه شروع كردم به تمرين كردن و بعدش استاد يكي از شاگردهاي بلند پايه كلاس رو مامور كرد كه به من قوانين كلاس رو يادم بده و يه كم هم با من تمرين كنه .

بعد از كلاس وقتي رسيدم خونه با خودم عهد بستم كه اين ورزش رو ادامه بدم ( البته با وجود دردي كه كل بدنمو گرفته بود به خاطر حركات كششي كه اون روز تو كلاس انجام داده بوديم )

اونشب بابا از كلاسم پرسيد و من هم بهش گفتم كه سخت بود ولي خوب بود .
بابا هم تشويقم كرد كه ادامه بدم و از دعوا كردن و اين جور چيزا اجتناب كنم .
( ميتونم بگم يكي از كارايي كه بابام برام انجام داد و الان خود من دارم ثمرش رو ميبينم همين كلاس ورزشي بود )

روزها ميگذشت و من هم درسم رو ميخوندم هم ورزش ميكردم . گه گداري البته خود ارضايي هم ميكردم كه از همكلاسيها م ياد گرفته بودم . تا اين كه دوران راهنمايي تموم شد و من وارد دبيرستان شدم . دبيرستان رهنما ( ميدان منيريه ) با وجود ممارستي كه تو تمرينام داشتم يكي از بهترين افراد كلاسمون شده بودم و حالا ديگه برا خودم تو باشگاهمون كسي بودم . گه گداري تو اين مدت دعوا كرده بودم . ( تقريبا هفته اي 2 بار البته )

ولي دعواهاي جدي نبود و اگر هم بود من سعي ميكردم از فنوني كه تو باشگاه ياد گرفته بودم استفاده نكنم . بيشتر موقع دعوا با كله ميذاشتم تو صورت طرف يا مثلا پاهاش رو ميگرفتم و زير يه خم ازش ميگرفتم ( البته نه به صورت حرفه اي )

وقتي وارد دبيرستان شدم ديگه تقريبا همه چيز رو تا حدي راجع بهش ميفهميدم . و سرو گوشم شروع كرد به جنبيدن از دبيرستان كه ميومديم بيرون اگه دختري ميديديم يه كس شري ميگفتيم و هرهر بهش ميخنديديم . يادمه سال دوم بودم كه به يه دختر يه چيزي گفتم : داشتيم ميخنديديم كه يدفعه يه چيزي خرد تو مخم . يه لحظه برگشتم ديدم يكي از سال چهارميهاست با كلاسورش زده بود تو سرم .
نگاش كردم و گفتم براي چي ميزني ؟
% : بيخود ميكني به دوست من متلك ميندازي ؟
ك : خوب زدن نداره كه ميتوني با حرف هم بگي .
% : چه بچه پررويي هستي . عوض اينكه معذرت خواهي كني جواب منو هم ميدي .
ك : تو مگه مثل آدم رفتار كردي كه منم معذرت خواهي كنم ؟
يه دفعه اومد سمتم و يه چك زد تو گوشم . اومدم برم سمتش منصرف شدم ( راستش يه كم ازش ميترسيدم )
روم كردم اونورو داشتم ميرفتم كه يدفعه گفت : اين دفعه از اين كارا بكني . مادرتو .....
يدفعه قاط زدم . نميدونم چي شد ولي به كلي ريختم به هم . برگشتم به سمتش گفتم : چي گفتي ؟ اومد سمتم به حالت حمله و گفت : همون چيزي كه شنيدي ؟
ديگه نفهميدم چي دورو برم ميگذره .
همين جور كه داشتيم سمت هم ميرفتيم . يه ضربه بهش زدم . ( ماواشي گري ) قشنگ پام نشست بغل گوشش .
جا خورده بود از اين حركتم . تا اومد به خودش بجنبه يه لغد هم حواله تخمش كردم و خوابيد رو زمين .
تو همين حين 2 تا از رفيقاش هم رسيدن و افتادن به جون من . با وجود اينكه زورم بهشون نميرسيد ولي دست از زدنشون بر نداشتم . اگه ده تا ضربه ميخوردم بالاخره يدونه ميزدم . بالاخره كسبه محل اومدن جدامون كردن . و دعوا تموم شد . با سر وروي خاكي رفتم سمت خونه . يه آبي به سر و روم زدمو نشستم فكر كردم كه به ديگران چي بگم . ( صورتم كبود بود ) بد جوري كتك خورده بودم .

شب كه بابام اومد . يدفعه گفت : بچه جان با خودت چيكار كردي . ( ميدونست زياد دعوا ميكنم . آخه اغلب مواقع اونايي كه كتك ميخوردن با بابا ننشون ميومدن در خونمون . بدبخت بابا هم يه جورايي رازيشون ميكرد كه بچن و از اين حرفها . اما اين دفعه فرق ميكرد . )
قضيه رو براش تعريف كردم . اون هم گفت : درسته بهت فحش ركيك دادن ام بايد ميرفتي به مسؤلين مدرسه ميگفتي اون ها هم خودشون حلش ميكردن .

بعد ازم پرسيد : دماغت درد نميكنه ؟
ك : آره . چطور ؟
ب : مثل اينكه جلوي آيينه نرفتي . پاشو خودت نگاه كن .
رفتم جلوي آيينه خودم وحشت كردم . ( واقعا تركونده بودن سرو صورتم رو ) دماغم رفته بود سمت چپ صورتم . تازه فهميدم چرا دماغم درد ميكنه . آخه شكسته بود دماغم .

با بابا رفتيم بيمارستان امير اعلم . دكتره يه مقداري قرص داد بهم و وقت گذاشت براي جا انداختن دماغم .
وقتي برگشتيم خونه داداشم هم اومده بود . ( تازه خدمتش تموم شده بود و سر كار ميرفت . البته تا اون روز ميونه خوبي با من نداشت . ميگفت : تو از خون من نيستي . تو يه غريبه اي . )

تا منو ديد شكه شد . از بابام پرسيد چي شده ؟
بابام هم گفت : يه نفر به مادرتون فحش داده دعواشون شده .
داداشم پرسيد : زدي يا خوردي ؟
ك : تنها كه بود زدمش . ولي دوستاش ريختن سرم او نا رو هم زدم ولي بيشتر كتك خورم ازشون تا اينكه بزنمشون .
اشك تو چشاي داداشم جمع شده بود . گفت : غصه نخور داداشي خودم فردا ميام پدرشون رو در ميارم . ( خودش بعدا كه بزرگتر شديم بهم گفت : اونشب كه فهميدم به خاطر فحش مادر اينجوري دعوا كردي تازه فهميدم كه چه قدر ما هارو از خودت ميدوني و تعصب داري روي ما ها . )( از اون روز من يه حامي پيدا كردم كه با وجودي كه كنارم بود اما با من غريبي ميكرد )
ك : نه داداش . فردا ميرن ميگن فلاني بچه ننه بود . حرف در ميارتن برام .
داداشم گفت : باشه . اما اگه دفعه بعد همچين اتفاقي افتاد بهم بگو تا نشونشون بدم با كي طرفن ؟
ك : چشم .
فرداش كه رفتم مدرسه همه يه جوري نگام ميكردن . فكر ميكردم به خاطره كجي دماغمه . اما يكي از بچه ها كه اسمش احمد بود گفت : پسر دمت گرم . خوب روي اين پسره ابراهيم رو كم كردي . همه دارن حال ميكنن با اين قضيه . تازه يكي از كاسباي محل هم قضيه رو به آقاي ناظم گفته : احتمالا اونها رو تنبيه كنه .
( بعد از چند روز اون سه نفر اومدن پيش من و ما با هم آشتي كرديم . البته آقاي ناظم تهديدشون كرده بود كه اگه از من معذرت خواهي نكنن . مدرك بي مدرك . )

بعد از ظهرش كه رفتم باشگاه داشتم لباسام رو عوض ميكردم كه استادم اومد تو رختكن . بهش سلام دادم و احترام گذاشتم .
استاد جواب سلامم رو داد و گفت : نميخواد لباس عوض كني .
ك : چرا استاد .
ا : يعني نميدوني ؟
ك : نه بخدا .
ا : قضيه ديروز چي بوده . مثل اين لات و لوتا تو خيابان دعواميكردي .
ك : استاد به خدا اونا مقصر بودن . به من فحش .... دادن .
ا : درسته فحش دادن ولي اين دليل نميشه كه تو از ورزشي كه ميكني براي ادب كردنشون استفاده كني . من روز اول هم اگه يادت باشه بهت گفتم كه اين كارا از شاگردهاي من سر نميزنه . يادته ؟
سرم پايين بود .
ا : چرا جواب نميدي ؟
ك : بعله استاد يادمه .
ا : پس ديگه نميخواد سر كلاس من حاضر بشي . چون من ديگه چيزي به تو ياد نميدم .
اشكم در اومده بود . هرچي التماسش كردم به خرجش نرفت كه نرفت .
من هم از همه جا مونده رونده راه افتادم سمت خونه

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#5 | Posted: 17 Aug 2010 12:14
دو روي عشق – قسمت چهارم

خيلي پكر بودم . نميدونستم چيكار كنم . آخه عادت كرده بودم به ورزش . علي الخصوص كه با جو باشگاه هم اخت شده بودم . شب وقتي بابا اومد خونه همه چيز رو واسش تعريف كردم . اونم يه كم فكر كرد وگفت : يه چند جلسه اي فقط برو باشگاه و بشين تماشا كن . آخر هفته هم كه وقت دكتر داريم براي دماغت . بعد از اون برو پهلوي استادت ببين اين دفعه چي بهت ميگه ؟
از فكرش خوشم اومد . پيش خودم گفتم : نهايت يه چند روزي تو خونه تمرين ميكنم تا ببينم چي ميشه .
5 شنبه بود كه صبح زود با بابام رفتيم بيمارستان . چشمتون روز بد نبينه . بعد از اينكه 2 تا آمپول كه سرنگش اندازه سرنگ دام پزشكها بود و مخصوص احشام استفاده ميشه زدن تو دماغم ( واقعا درد كشنده اي داشت ) بينيم تقريبا بي حس شد كه دكتر اومد سر وقتم . با يه سري ميله فلزي كه قطرشون فرق ميكرد شروع كرد جا انداختن دماغم . از درد داشتم دسته صندلي كه روش نشسته بودم رو ميكندم . صداي جابجا شدن استخوانهام رو ميشنيدم . بالاخره بعد از نيم ساعت مصيبت تموم شد و با يه استراحت پزشكي 3 روزه و مقدار زيادي داروي مسكن راهي خونه شديم . همونجا بود كه به خودم قول دادم ديگه دعوا نكنم (آره ارواح عمم . تا الان سه بار دماغم شكسته )

جمعه كه تو خونه جمع بوديم و خبري نبود . شنبه صبح بابا و داداشم رفتن پي كار خودشون . من موندم و تنهايي . نشستم يه كم كتاب خوندم ولي حوصلم سر رفت . خودم رو مشغول كردم تا اينكه ظهر شد ميخواستم غذام رو بذارم داغ بشه كه يه دفعه زنگ در رو زدن . با خودم گفتم : حتما همكلاسيام هستن اومدن حالم رو بپرسن . اف اف رو برداشتم و گفتم : بله .
% : سلام . مريمم . باز كن در رو .
ك : به به مريم خانوم از اين طرفها راه گم كردين ؟
م : لوس نشو درو باز كن . خسته شدم .

در رو باز كردمو و رفتم يه دستي سريع تو اتاق كشيدم تا مرتب بشه .

م : صاحبخونه كجايي پس ؟
ك : خونه نيست بيا تو .
م : چي ميگي تو ؟
ك : مگه با صاحبخونه كار نداشتي . بابام نيست ديگه .
م : هر هر هر خنديدم .
از در كه اومد تو انگار برق بهم وصل كردن . داشتم همينجور نگاش ميكردم كه با صداي مريم به خودم اومدم .
م : هوي . چيه اينجوري نگاه ميكني ؟
ك : بابا تعجب كردم . تو همون مريم كوچولوي مايي ؟( خيلي وقت بود نديده بودمش . دخترها رو هم كه ديدين يه دفعه اي مثل درخت لوبياي سحر آميز رشد ميكنن . )
م : خوبه خوبه . همچين ميگه مريم كوچولو . انگار بابابزرگمه . نيست خودت خيلي بزرگي .
ك : نه به خدا خيلي فرق كردي . باور كن .
م : تو هم فرق كردي . گوريلي شدي واسه خودت . ( با خنده )
ك : حيف كه دوست دارم وگرنه ميدونستم چيكارت كنم .
م : بذار دماغت خوب بشه بعد شاخ و شونه بكش براي من . راستي نميخواي اينا رو از من بگيري . ؟ خسته شدم .
اصلا حواسم نبود بنده خدا يه سبد دستش بود كه توش 2 تا قابلمه بود . از دستش گرفتم و گفتم : خريد بودي ؟
م : نخيرم . مادرم براي حضرت عالي غذا درست كردند . دادن من حمال بيارم خدمت شما تا شما تناول كنيد .
ك : اي واي چرا زحمت كشيده زندايي . راضي به زحمت نبودم . از حمالي شما هم ممنونم .
م : واقعا كه جاي تشكركردنته . نوش جان كنيد من هم ميرم ديگه .
برگشت طرف در كه بره تازه فهميدم چه غلطي كردم . ازپشت گرفتمش و گفتم : بابا شوخي هم حاليت نميشه ؟
م : نه حاليم نميشه . كسي به تو ياد نداده با يه دختر چه شكلي بايد صحبت كني ؟
ك : آخه من تا حالا به غير از تو با دختر ديگه اي برخورد نداشتم كه بخوام ياد بگيرم . تو هم كه بهترين دوست مني . فكر نميكردم اينقدر بهت بر بخوره . من معذرت ميخوام .
مريم يه دفعه روش رو برگردوند طرف من و گفت : يعني تو توي اين چند وقته هنوز يه دوست دختر هم واسه خودت پيدا نكردي ؟
ك : نه بابا . كي مياد با منه به قول تو گوريل رفيق بشه . ؟
م : واقعا كه بي عرضه اي .
ك : چون دوست دختر ندارم بي عرضه ام ؟
م : آره ديگه .
ك : بابا من كه وقت ندارم از اين كارا بكنم . تازه تو كه منو ميشناسي من آدم خجالتيم . يا درس ميخونم يا اينكه ورزش ميكنم .
م : واقعا خجالتي هستي . يه ساعته دستت رو بازوهاي منه اونوقت ميگي خجالتي هستي ؟
تازه متوجه دستام شده بودم . دستام رو ازش جدا كردمو گفتم : ببخشيد حواسم نبود . راستي ناهار خوردي ؟
م : نه . ولي ميرم خونه ميخورم .
ك : نه ديگه نرو . منم حوصلم سر رفته .
م : خوب پاشو بيا خونه ما .
ك : نه بابا . روم نميشه . تازه هوا هم سوز داره ميخوره به دماغم از درد تير ميكشه . بيا از همين غذا با هم ميخوريم .
م : باشه . چيكارت كنم . پسر عممي ديگه . ( با يه حالت خاصي اين جمله رو گفت كه واقعا تو اون لحظه به دلم نشست )
سبد رو برداشتم وبا هم رفتيم تو آشپزخونه .
م : تو بشين من خودم غذا رو ميكشم .
ك : ايول دختر خوب . خوشم اومد .
م : عوضش تو بايد ظرفهارو بشوري . باشه ؟
ك : تو هم كه فقط ضد حال بزنا .
م : باشه بابا . حالا قر نزن بعد از غذا تصميم ميگيريم كه كي بشوره .
وقتي در قابلمه رو باز كرد لذت وافري بردم . چون غذايي كه زنداييم درست كرده بود قرمه سبزي بود . غذاي دلخواهم .
ك : واقعا دست مادرت درد نكنه . خداييش خيلي باحاله كه قرمه سبزي درست كرده .
م : آره والا . ما كه بهش ميگيم چي درست كنه ميگه هر چيزي كه من درست كنم بايد بخوريد . اما براي تو غذاي مورد علاقت رو درست ميكنه .
ك : چه كنيم ما اينيم ديگه .
مريم مشغول گرم كردن غذا بود كه من تازه متوجه يه چيز خارق العاده شدم كه تازه نظرم رو جلب كرده بود .و اون چيزي نبود به جز اندامه زيباش كه بعد از به قول قديميها استخوان تركوندنش زيبا تر هم شده بود . قد نسبتا بلند . سينه هاي ليمويي . كمر باريك . وپاهاي نسبتا كشيده . ( اون موقع ها واليبال بازي ميكرد )
تو دلم گفتم : كاش ميتونستم باهاش اولين سكسم رو تجربه كنم .( با توجه به پيش زمينه اي كه از قبل داشتم و براتون گفتم . )
ولي بعدش گفتم : ديوونه از اون موقع خيلي گذشته . الان بزرگتر شده ديگه بچه نيست كه مثل اونموقع خودش رو در اختيارت بذاره .
تصميم گرفتم بعد از ناهار يه حركتي بزنم اما نه بصورت تابلو كه ازم ناراحت بشه .
تو اين فكرا بودم كه صداي بر خورد ظرفهاي غذا منو به خودم آورد .
م : كامران ؟
ك : بله ؟
م : به چي فكر ميكردي ؟
ك : چيز مهمي نبود .
م : دروغ نگو .
ك : حالا بعد از ناهار ميگم بهت . ( ميخواستم در حين غذا خوردن فكر كنم كه از چه راهي موضوع اون سال رو پيش بكشم )
م : الان بگو ديگه .
ك : بذار ناهارم رو بخورم . بعدش بهت ميگم . حيفه آخه 2 باره سرد بشه .
( اون زمان يه كارگري ميومد خونمون و غذا درست كردن هم با اون بود . البته هفته اي 2 بار اما هر دفعه كه ميومد براي چند روزمون غذا درست ميكرد . دستپختش خوب بود . اما غذايي كه تازه پخته شده باشه يه طعم ديگه اي داره اونم قرمه سبزي كه زنداييم درست كرده باشه )
با ولع تمام غذام رو خوردم و از مريم هم تشكر كردم بابت زحمتش و گفتم كه از مادرش هم تشكر كنه .
بعد از غذا رفتيم تو حال روي مبل جلوي تي وي نشستيم .
م : خوب . بگو ببينم به چي داشتي فكر ميكردي ؟
ك : آخه چيز مهمي نبود . باور كن .
م : باور نميكنم . چون چشات به من دروغ نميگن
ك : باشه تسليمم بهت ميگم . ( رومو كردم سمتش و تو صورتش خيره شدم . نقشه خوبي كشيده بودم كه اگه درست اجراش ميكردم موفق به انجام تصميمم ميشدم . )
ك : راستش داشتم فكر ميكردم كه چرا تو تعجب كردي از اين كه من دوست دختر ندارم ؟
م : خوب آخه تعجب هم داره . تو الان ديگه نزديك 18 سالته . دبيرستان ميري . من هر كس رو تو اين سن ميبينم تا الان يه شيطنتي كرده . يه دوستي چيزي براي خودش دست و پا كرده .
ك : يعني اگه كسي تو اين سن اين كارا رو نكرده باشه داخل آدم نيست ديگه ؟
م : نه بابا . منظور منو نفهميدي . آخه تو خيلي آدم شيطوني هستي . و خيلي زود هم با ديگران رابطه بر قرار ميكني . براي همين تعجب كردم .
ك : نميدونم . شايد موقعيتش پيش نيومده . يا اينكه من هنوز به فكرم نرسيده از اين كارا بكنم .
م : نميدونم چي بگم . شايد .
ك : خوب تو بگو ببينم . تو مگه دوست پسر داري الان ؟
م : من ؟ نه بابا . ( ولي قيافش داد ميزد داره دروغ ميگه . )
ك : دروغ نگو به من كوچولو . نترس بين خودمون ميمونه .
م : قول ميدي ؟ ( دستش رو دراز كرد سمتم . منم باهاش دست دادم و بهش قول دادم كه محرم اسرارش باشم )
ك : آره . قول ميدم .
م : راستش رو بخواي با پسر همسايه بغليمون دوست بودم ولي بعد از چند ماه قهر كرديم با هم . الان هم كس ديگه اي با هام دوست نيست
ك : چرا قهر كرديد .؟
م : پرور شده بود . منم ديدم باهاش قهر كنم بهتره .
ك : چيكار ميكرد مثلا ؟
م : هيچي بابا ولش كن .
ك : نه ديگه نشد . قرار شد همشو بهم بگي .
م : آخه روم نميشه .
ك : بگو از من خجالت نكش .
م : يه چند باري با هم يه كارايي كرديم . بعدش هر روز بهم ميگفت برم پيشش . منم ديگه نميخواستم از اين كارا بكنم باهاش قهر كردم .
ك : چه كارايي مثلا ؟ ( نسبتا عصباني بودم . نميدونم چرا يه حس مالك بودن داشتم نسبت بهش . )
م : نپرس ديگه . خجالت ميكشم بگم .
ك : نخير بايد بگي . وگرنه ميام پدر پسر رو در ميارم . خودت ميدوني كه من چه كله خريم .
م : بابا مثلا فكر كن با هم يه كم معاشقه كرديم .
ك : چشمم روشن . مريم من واقعا ازت توقع نداشتم .
م : نميدونم چي شد كه اين اتفاقات بيفته . ولي يه حس كنجكاوي داشتم نسبت به اين قضيه .
ك : معاشقتون چه شكلي بود . تا چه حدي بود ؟
م : چند بار اولش فقط يه كم ماچ و بوسه و لب و يه ذره هم دستمالي همديگه . ولي 2 دفعه آخر يه سكس نيمه داشتيم .
ك : يعني الان دختر نيستي ؟ ( با عصبانيت )
م : نه بابا ديوونه . از عقب منظورم بود .
ك : واقعا احمقي دختر . نگفتي بابات بفهمه كله ات رو ميكنه ؟
م : دست خودم نبود آخه . خيلي لذت داشت برام . اغلب هم كلاسيام از اين كارا با دوستاشون ميكنن . تازه خود ارضايي هم ميكنن .
ك : تو چي ؟ تو هم ميكني ؟
م : گهگداري آره .
ك : تو از كجا ياد گرفتي ؟
م : از همون دوستام .
ك : واقعا بايد تو انتخاب دوستات تجديد نظر كني .
م : كامران جان اين قضيه ربطي به يه قشر خاص نداره . همه ما دخترها يه جورايي راجع به اين قضيه كنجكاويم .
ك : نميدونم چي بگم .
م : ببخشيد كه عصبانيت كردم . ( دستاي منو گرفته بود تو دستاش )
ك : عيبي نداره . ولي از اين به بعد مواظب خودت باش . ميدوني كه تو تنها كسي هستي كه من بهش حساسم )
م : آره . به خدا تو هم مثل داداش ميموني براي من . بگو كه از دستم ناراحت نيستي .
ك : از دستت ناراحتم . ولي سعي ميكنم فراموش كنم .
م : مرسي . حالا من به عنوان جبران اين قضيه ميرم چايي بيارم كه آشتي كنيم .
ك : آره فكر بدي هم نيست .
تو فاصله زماني كه مريم رفت از آشپزخونه چاي بياره تصميم خودم رو گرفتم .
ميخواستم باهاش سكس كنم . اما نه به هر قيمتي .

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#6 | Posted: 18 Aug 2010 01:01
دو روي عشق – قسمت پنجم


تو همين فكرا بودم كه روي پام يه چيزي رو حس كردم . نگاه كردم . دست مريم بود . داشت تو صورت من نگاه ميكرد .
ك : چيه ؟باز چي شده ؟
م : كامران ؟
ك : جانم ؟
م : از دستم ناراحتي ؟
ك : گفتم كه سعي ميكنم فراموشش كنم .
م : مرسي .
ك : خواهش .
يه چند لحظه سكوت بينمون بود تا اينكه تمام انرژيم رو جمع كردم و رومو برگردوندم سمتش .
ك : مريم ؟
م : جانم ؟
ك : يه چيزي ميخوام بپرسم . قول بده ناراحت نميشي .
م : بايد ببينم چي هست ؟
ك : نه . اول بايد قول بدي .
م : باشه قول ميدم ناراحت نشم .
ك : راستش . امروز ياد چند سال پيش افتادم . يادته اومده بودي خونمون .
م : خوب من كه هميشه ميومدم خونه شما . تو الان منو تحويل نميگيري من هم كم تر ميام .
ك : نه بابا . اين حرفها چيه ؟ منظورم اون روز خاص بود .
م : كدوم روز ؟
ك : بابا همون روزي كه فيلم ديده بودي اومده بودي براي من تعريف ميكردي .
م : كدوم فيلمو ميگي ؟ ( تابلو بود كه ميدونه چه قضيه اي روميخوام پيش بكشم . ولي خودش رو زده بود به كوچه علي چپ )
ك : يعني تو يادت نمياد ؟
م : نه . خوب بيشتر توضيح بده .
ك : باشه ولش كن . بيخيال .
م : هر جور راحتي .
ك : فيلم ميبيني ؟ ( اين نقشه اي بود كه تو مغزم كشيده بودم . )
م : چه فيلمي هست ؟
ك : از همون فيلمهاست كه تو خوشت مياد .
م : باشه بيار ببينيم .
پاشدم رفتم از تو اتاقم يه فيلم سوپر توپ برداشتم و آوردم گذاشتم تو ويديو .Play كردم و رفتم رو مبل كنار مريم نشستم .
اسمه فيلمش Hospital بود . از اين سوپرهاي داستاني بود .
وقتي فيلم شروع شد . جرات نداشتم برگردم سمت مريم و بهش نگاه كنم . همش منتظر يه عكس العمل خيلي بد بودم از طرفش .
يه چند دقيقه اي گذشت ديدم صداش در نمياد . برگشتم سمتش . يه نگاه به من كردو گفت : اين فيلمو ديدم . فيلم ديگه اي نداري ؟
ك : جدي . كجا ديدي ؟
م : از يكي از دوستام گرفتم .
ك : تنهايي ديدي ؟
م : اينو ديگه نپرس .
ك : پس با اون پسره ديدي .
م : كامران بيخيال . قرار بود بازجويي نكني . اگر دوست داري دروغ بشنوي بازجويي كن منو .
ك : ببخشيد . هواسم نبود .
پاشدم رفتم تو اتاقم و يه فيلم ديگه آوردم و شروع كرديم نگاه كردن . بعد از چند دقيقه دست مريم رو رو دستم كه رو دسته مبل بود حس كردم . يه حس خيلي قوي بهم دست داد . حسي آميخته با ترس و شهوت و استرس و ....
خوشم ميومد از اين حس . يه چيزي بهم ميگفت كه كامران داري به اون لحظه موعود ميرسي . لحظه اي كه هر پسري آرزوش رو داره . اولين تجربه سكس با جنس مخالف . ته دلم مالش ميرفت . خلاصه كه خيلي حس قشنگي بود .
با صداي مريم به خودم اومدم . م : كامران اون چيه ؟
ك : چي چيه ؟
م : همون كه اونجاست .
ك : كجا رو ميگي ؟
مريم دستش رو دراز كرد سمت كيرم و گفت : بابا اينو ميگم ؟
از خجالت داشت ميمرد . اما با نهايت پررو بازي اين كارو انجام داد .
ك : خودت كه ميدوني . چرا ميپرسي . اين همون چيزيه كه شما دخترا از وجودش بي نصيبين . ( از شدت خجالت و شهوت سرخ شده بودم . )
م : ميشه ببينمش ؟
ك : جدا . ميخواي ببينيش . ؟
م :‌آره . عيبي داره ؟
ك : نه . به شرطي كه منم براي تو رو ببينم .
م : حالا بعدا . اول من ببينم بعد تو ببين .
مثل اين آدم كسخولا يه دفعه شرت وشلوارم رو با هم كشيدم پايين .
مريم با كمال تعجب و كنجكاوي داشت نگاه ميكرد .
يواش يواش عزمش رو جزم كرد و دستش رو آورد سمت كيرم .
دستش كه به كيرم خورد . از گرماي دستش يه لذت وافر به من انتقال پيدا كرد . خيلي خوشم اومد .
پاشدم وايسادم جلوش . دست انداختم زير بغلش و اونو هم بلند كردم .
حالا به قول برو بكس يه جورايي Face To Face بوديم .
مريم همين جور كه با كيرم ور ميرفت پرسيد تا حالا از اين كارا كردي ؟
ك : نه . گفتم كه تا حالا دوست دختر نداشتم .
م : ميخواي امتحان كنيم ؟
ك : آره . اما من هيچي بلد نيستم .
م : خوب منم كم بلدم . اما هون يه ذره رو هم ياد بگيري فكر كنم بستت باشه .
ك : باشه .پس بريم تو اتاق من .
م : بريم .

فيلم ها رو برداشتم و با مريم رفتيم تو اتاقم . مريم نشست رو صندلي .
ك : خوب حالا بايد چيكار كنيم ؟
م : كامران يادت باشه اين قضيه فقط بايد بين خودمون باشه ها ؟
ك : مگه من خرم برم به كسي حرفي بزنم . ؟
م : فقط محض يادآوري گفتم .
مريم بلند شد و رو بروي من وايساد . دستش رو انداخت دور گردن من و صورتش رو به صورتم نزديك كرد .
تو همين حين بهش گفتم كه : اين يكي از آرزوهام بود كه با تو باشم و با هم بتونيم يه همچين لحظه اي رو خلق كنيم .
م : منم همينطور .
ديگه نذاشت حرفي بزنم . لبش رو چسبوند به لبهاي من . من هم كه آخر آدم ناشي نميدونستم چيكار بايد بكنم . ( بعدها كه فيلم American Pie رو ديدم ياد اون روز خودم افتادم و كلي خنديدم . )
مريم بهم ياد داد كه چه جوري همراهيش كنم و هر كاري كه اون انجام ميده من هم انجام بدم . داشتم از انجام اين بازي لذت ميبردم . من كه يه عمر سردسته بودم تو اين كار داشتم از يه نفر ديگه پيروي ميكردم .
يواش يواش همديگرو لخت كرديم و بعد از اولين تماس بدنهامون بود كه فهميدم واقعا گرماي بدن جنس مخالف چقدر دلپذيره .
مريم من رو به سمت تختم هدايت كرد . من شده بودم غلام حلقه به گوش مريم هر كاري كه ميگفت رو بدون لحظه اي درنگ انجام ميدادم . اندام مريم فوق العاده زيبا بود . قد بلند . سينه هاي خوش فرم كوچيك كه مثل دو نا پرتغال رو بدنش خود نمايي ميكرد و هر آدمي رو تشويق ميكرد به بوييدن و خوردن وليسيدن . باسن خوش فرم و رانهاي كشيده . كه فكر ميكنم همش به خاطر واليبال بازي كردنش بود .
منم كه ديگه گذشت زمان رو متوجه نميشدم . يه لحظه يه گرماي مطلوب و فوق العاده جذاب و وهم انگيز رو روي كيرم حس كردم . يه نگاهي به مريم كردم . داشت برام ساك ميزد . واقعا لبهاي داغي داشت . هنوز كه هنوزه كمتر دختري رو ديدم كه لبها و زبونش اينقدر داغ و مطلوب باشه .
توي همين حين كه داشت ساك ميزد احساس كردم كه دارم ميام . به مريم گفتم : ميخواد آبم بياد .
با دستش شروع كرد ماليدن كيرم تا اينكه آبم با يه فشار خارق العاده زد بيرون . مريم رفت يه دستمال آورد و شروع كرد به تميز كردن دستش و تنو بدن من .
تا اون لحظه كه من فقط خود ارضايي كرده بودم . يه همچين حس نابي بهم دست نداده بود . واقعا حس قشنگي بود اينگونه ارضا شدن و به انزال رسيدن . بعد از چند لحظه ديدم مريم ميخواد لباساش رو بپوشه .
ك : چيكار ميكني ؟
م : خوب تموم شد ديگه . نكنه منتظر بقيش هستي .
ك : آره . من كه هنوز كس تو رو نديدم .
م : باشه سر يه فرصت ديگه .
ك : نه . همين الان .
كشيدمش سمت خودم و اين بار من بودم كه از مريم لب ميگرفتم . دلم ميخواست دوباره ارضا بشم . و با مريم هم از عقب سكس كنم .
يه مقداري كه لب همديگرو بوسيديم . مريم بهم گفت :‌زير گردن و نوك سينه هاش رو براش ليس بزنم . منم كه از اين كار خوشم اومده بود شروع كردم به انجام اين كار و با وجود ناشي بودنم تونستم كه مريم رو به اوج شهوت برسونم . كه يه دفعه اي مريم گفت كه كسش رو بخورم . من هم تو فيلم ديده بودم كه مردها اين كارو انجام ميدن . من هم سرم رو كردم لاي پاي مريم و كس خيس آبش رو شروع كردم به ليس زدن . هرچي من تند تر و محكمتر اين كارو ميكردم . مريم هم با ناله هايي كه از شهوت ميكشيد من رو تشويق ميكرد به انجام اين كار . تو همين حالت بوديم كه مريم بلند شد و اومد سروقت كير من كه تازه دوباره جون گرفته بود . گرفت دستش و شروع كرد به ساك زدن .
دوباره همون لذت اومد تو وجودم . ازش خواستم كه بيشتر بكنه تو دهنش اما گفت كه : كيرت خيلي بزرگه . ميترسم عق بزنم .
بعد از چند دقيقه ازش پرسيدم .
ك : مريم ميشه از عقب بكنم ؟
م : دوست داري منو از عقب بكني ؟ ( با يه حالت عشوه و صداي شهوتناك اين رو ازم پرسيد )
ك : آره . دوست دارم .
م : آره عزيزم . منم دوست دارم كه تو منو از عقب بكني . كرم داري ؟
ك : آره . ميخواي چيكار ؟
م : نكنه ميخواي خشك خشك منو بكني .
ك : آهان هواسم نبود .
رفتم يه كرم مرطوب كننده آوردم و دادم دستش . بعد از چند تا ليس كه به كيرم زد يه مقداري كرم با دستش به كيرم كشيد و كيرم رو چرب كرد و بهم ياد داد كه با انگشتم چه شكلي سوراخش رو آماده كنم براي پذيرايي از كيرم . با انگشت اشاره ام شروع كردم به باز كردن راه سوراخش . لامصب اينقدر تنگ بود كه سوراخش روي انگشتم فشار مياورد . بعد از چند لحظه به درخواست مريم با 2 تا انگشت شروع كردم به انجام دادن اين كار . يه مدت كه گذشت مريم رو كرد به من و گفت : يواش يواش كيرت رو بكن توش و خيلي آروم حركت بده تا من هم نگفتم حركت نده .
سر كيرم رو گذاشتم دم در ش و خيلي آروم كلاهكش رو فرستادم تو كه ديدم عضلات كونش رو صفت كرد .
م : كامران جان يواشتر .
ك : چشم . اگه درد داره در بيارم ؟
م : نه . اولش اينجوريه . بعدش خوب ميشه . آروم آروم بكن تو .
بعد از چند لحظه كيرم با تمام هيبتش داخل اون سوراخ تنگ و نسبتا داغ فرو رفته بود و من به دستور مريم داشتم عقب جلو ميكردم .
مريم هم كه صداي ناله هاي شهوتناكش رفته بود هوا . و من رو تشويق ميكرد كه محكمتر بكنمش .
بعد از چند لحظه حس كردم كه مريم يه لرزش خفيف كرد و يه كم بي حال شد .
ك : چت شد ؟ ميخواي در بيارم ؟
م : نه عزيزم . من ارگاسم شدم . تو هم سعي كن بشي .
من هم دوباره شروع كردم به تلمبه زدن . تا اينكه حس كردم آبم داره مياد . به مريم گفتم و مريم گفت كه همونجا خالي شم .
من هم با يه فشار عميق كه اصلا هم دست خودم نبود همه آبم رو تو كونش خالي كردم و در همين حين با دستام يه صورت ناخود آگاه از فرط لذت يه فشاري به پهلوهاش آوردم . ( كه مريم بعدش گفت كه اون فشاري كه من تو لحظه آخر به بدنش آوردم واقعا براش لذت بخش بوده و من هنوزم كه هنوزه اين حركت رو در انتهاي سكس روي طرف مقابل انجام ميدم . )
ديگه نايي برام نمونده بود . بيحال بيحال بغل دست مريم ولو شدم و ازش تشكر كردم . اون هم از لبم يه بوس كرد و از من تشكر كرد و گفت كه : كامران از اين به بعد هر كدوممون هوس كرد اون يكي بايد قبول كنه . اينجوري هيچ كدوممون تو انتخاب دوست دچار مشكل نميشيم . من هم از خدا خواسته قبول كردم . بعد از چند لحظه كه توي خلصه بوديم مريم بلند شد خودش رو جمع جور كرد و بعد از خداحافظي از من رفت طرف خونه .
منم يه كم خونه رو مرتب كردم و رفتم حمام . آخه ميخواستم برم باشگاه يه سرو گوشي آب بدم ببينم چه خبره .
( تا چند روز احساس خشنودي ميكردم بابت قضيه اي كه بين من و مريم پيش اومده بود و من اولين تجربه سكس رو مزه كرده بودم . )

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#7 | Posted: 18 Aug 2010 01:02
دو روي عشق – قسمت ششم

( از اون روز بود كه مريم شد پارتنر من تا جايي كه من و اون بيشترين تجربه سكس هامون رو با هم كسب كرديم . )

بعد از حمام لباس پوشيدم و رفتم سمت باشگاه .
وارد باشگاه شدم يه حس خوب بهم دست داد و خيلي افسوس خوردم كه چرا بايد يه همچين قضيه اي استادم رو ناراحت كنه و من كارم به اينجا بكشه .
داخل سالن كه شدم شاگردهايي كه از رختكن ميومدن بيرون با ديدن من بهم احترام ميذاشتن . ( آخه اون موقع من كمربند مشكي دان 2 گرفته بودم و سومين ارشد كلاس بودم )
من هم باهاشون سلام و عليك ميكردم و حالشون رو ميپرسيدم . تو حين صحبت بوديم كه متوجه نگاه بچه ها به پشت سرم شدم . برگشتم و نگاه كردم ديدم استادمون اومده داخل و داره به سمت ما مياد .از ديدن استاد هم خوشحال شدم و هم ترسيدم . هم دلم واسش تنگ شده بود و هم اينكه از برخوردش خبر نداشتم . نمي دونستم چه عكس العملي ميخواد نشون بده .
به حالت احترام با استاد سلام احوالپرسي كردم و با هم دست داديم .
% : چطوري خروس جنگي ؟ ( اين حرفش رو با كنايه زد بهم )
ك : خوبم استاد ممنون .
% : اينورا ؟
ك : دلم تنگ شده بود اومدم بهتون سر بزنم .
% : بايد اونموقع قدر اين مكان رو ميدونستي . با وجود اينكه روز اول هم بهت گفته بودم اين ورزش براي چه چيزهايي به غير از دعوا كردن هم ابدا شده ولي تو باز هم گزينه دعوا كردن رو انتخاب كردي .
ك : من كه توضيح دادم بهتون چرا اون قضيه پيش اومد .
% : ميدونم چي ميخواي بگي . الان هم ميخوام جلوي بچه ها تنبيهت كنم . شايد تو درس عبرت ديگران بشي .

تو همين حين بچه ها رو صدا كرد به سمت خودمون و رو به من و همه بچه ها گفت : همتون خوب گوش كنيد . ميدونيد كه كامران چند سالي هست كه شاگرد منه و ميتونم بگم يكي از بهترين شاگر د هام هم هست . اما اين آقا كامران هفته پيش تو خيابان دعوا كرده و اين براي من زجر آوره . حالا من ميخوام اين شخص رو جلوي شما تنبيه كنم تا درس عبرت بشه براي ديگران .

حالا ديگه روي صحبتش با من بود :
بهت گفته بودم ديگه تو اين باشگاه جاي تو نيست . اما دلم نمياد يه شاگرد خوب و با پشتكار رو از دست بدم . براي همين يه تنبيه ديگه برات در نظر ميگيرم .

راستش يه كم خوشحال شدم كه ميتونم برم به باشگاه اما نميدونستم تنبيه جديد چي هست .
% : تنبيه تو اينه كه تمام حكم ها و كمربند هات رو بياري به من تحويل بدي و با كمربند سفيد بياي و داخل باشگاه تمرين كني .
و بايد بهت بگم كه ديگه بعد از اين هم جزو شاگرد ارشد هاي كلاس نيستي . حالا ميتوني بري فكرهات رو بكني و بعد جواب بدي .

داشتم از عصبانيت سكته ميكردم . ديگه داشت اشكم در ميومد . اين براي من يعني سقوط .
جلوي بچه ها بد جوري خوردم كرد . من هم نميتونستم بهش جواب بدم . به ناچار سرم رو انداختم پايين و از در باشگاه اومدم بيرون .
نميخواستم اون چيز هايي كه تو اين چند ساله تو اين ورزش به دست آورده بودم رو از دست بدم . پس تصميم خودم رو گرفتم .
اين باشگاه نشد يه جاي ديگه .

( البته تا 1 ماه دنبال باشگاهي بودم كه سبك ورزش من توش باشه . همشون يا تا خونمون راهش دور بود يا من با محيطشون حال نكرده بودم . )

يه روز داشتم از تو ميدان منيريه رد ميشدم . ناخود آگاه وارد باشگاه خودمون شدم . اونروز كلاس تكواندو برگزار ميشد .
رفتم نشستم روي يدونه از نيمكتها و با كنجكاوي خاصي به ورزش تكواندو نگاه ميكردم . ديدم كه اين رشته از نظر ضربات پا و رفلكس بدني خيلي با كاراته فرق ميكنه و خيلي جذاب تر به نظرم اومد .

همون زمان بود كه تصميم گرفتم رشته خودم رو عوض كنم .

دراينجا لازم دونستم كه يه كم از بابا و داداشم بگم .

پدرم اون موقع نظامي بود و تو آگاهي تهران خدمت ميكرد . البته به غير از نظامي بودن يه گارگاه رفوگري فرش تو بازار داشت كه بعد از تعطيل شدن از آگاهي ميرفت اونجا و تا شب هم اونجا بالا سر كارگرا بود .بعد از بازنشستگيش هم به همون كار فرش ادامه داد تا الان كه يكي ازكسانيه كه فرش به آلمان صادر ميكنه و اونجا هم يه فروشگاه نقلي افتتاح كرده و اغلب مواقع هم اونجاس . يكي از دلايلي كه من خيلي غد بودم و هر چيزي كه ميخواستم رو بهش ميرسيدم . روحيه اي بود كه از بابام ياد گرفته بودم .

برادرم هم بعد از ديپلم رفت خدمت و بعد از اون هم يه مغازه موتور فروشي و موتور سازي زد . كه الان هم يكي از معروفترين موتور فروشها و موتور بازهاي تهران هستش .

با شروع دوباره ورزش من هم شدم همون كامران قبلي . شاد و سرزنده .
هفته اي دوبار هم با مريم شيطنت ميكرديم و از وجود هم لذت ميبرديم .

تو اون سال 2 تا هديه تو روز تولدم از پدر و برادرم گرفتم كه تاثير به سزايي تو زندگيم داشتن .
پدرم برام يه كامپيوتر خريد كه الان وقتي فكرش رو ميكنم تمام چيز هايي كه الان دارم مخصوصا شغلم و موقعيتم تو بازار كار همش رو مديون اون كامپيوتر هستم .

برادرم برام يه موتور سيكلت هديه آورده بود . كه الان از صدقه سر موتور سواري يه گوشه اي از زندگيم لطمه ديده و مهمتر از همه بت زندگيم رو سر موتور سواري از دست دادم .

تا اينجاي خاطراتم رو داشته باشيد تا سر فصل جديد ي از خاطراتم رو از قسمت بعد براتون بنويسم .

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#8 | Posted: 18 Aug 2010 01:03
دو روي عشق – قسمت هفتم

سال آخر بودم و با كمال قاطعيت درس ميخوندم و در كنارش هم به ورزش و ولگردي و ... ميگذشت .
يادمه اولين دوست دخترم رو نزديك امتحانهاي خرداد پيدا كردم . ( يادش به خير )
يه روز از باشگاه اومدم بيرون و داشتم ميرفتم سمت خونه كه يه صدايي نظر من رو جلب كرد . يه كم كه دقت كردم ديدم 2 تا دختر دارن پشت سر من راه ميان و يه جورايي دارن كس و شر ميگن .
يكيشون گفت : كاش من هم يه دوست پسر ورزشكار داشتم .
اونيكي هم گفت : نه بابا الان پسرا همشون عملي شدن . اگه كسي رو هم ديدي ساك باشگاه رو دوششه داره ميره حموم .
جفتشون زدن زير خنده .
منم كه آخر بچه پررو . پيش خودم گفتم يه كم چرت و پرت بگم بهشون دهنشون رو بگام .
يكم سرعتم رو به بهانه ديدن ويترين يه مغازه كم كردم تا اونا بيافتن جلو .
راه افتادم پشتشون و گفتم : آخه وقتي آدم كون و كپل شما خوشگلا رو ميبينه غسل لازم ميشه بايد بره حموم .
يكيشون كه قدش بلندتر از اون يكي بود برگشت يه نگاهي بهم كرد و گفت : كي از شما نظر خواست ؟ ( بعدا اسمش رو فهميدم كه ساناز بود )
ك : تا اونجايي كه من ميبينم تقريبا فقط من يه نفر تو اين محدوده ساك رو دوشمه . فكر كردم با من هستيد .
س : نه عزيزم هر گردي كه گردو نيست ؟
ك : خوب حالا چرا ميزني . من گفتم اگر دوست پسر ورزشكار خواستين در خدمتم .
س : نه عزيزم . تو فعلا برو به حمومت برس كه كمري برات باقي نمونده .

داشتم يه جواب مشتي آماده ميكردم بهش بدم ( ميخواستم حسابي قهوه ايش كنم )
كه يه دفعه ديدم مريم داره از روبرو مياد . پشيمون شدم . سرعتم رو هم يه كم، كم كردم . ديدم اي دل غافل مريم داره با اين 2 تا جونور خوش و بش ميكنه . ( تو دلم گفتم كونت پارس )
اومدم يه جورايي جيم بزنم كه مريم صدام كرد .
م : كامران . ؟ كامران ؟
ك : ا . سلام . نديدمت . اين جا چه كار ميكني ؟
م : داشتم ميرفتم در خونه دوستم . اما الان تو راه ديدمش .
ك : كدوم دوستت ؟
م : ببخشيد معرفي نكردم . ساناز دوستم . الناز هم خواهرش . بچه ها اينم كامران پسر عمم .
ك : سلام . وقتتون به خير . خوشحال شدم از زيارتتون . خوب مريم جان اگه با من كاري نداري من برم . هم خسته ام . هم بايد به درسم برسم .
م : نه . قربانت . فردا ميام پيشت يه كم تو درسام كمكم كني . ( با يه چشمك )‌
ك : باشه بيا . پس منتظرم . با اجازتون . خدانگهدار .

ازشون كه جدا شدم شروع كردم به خودم فحش دادن . آخه كسخل آدم تو محل كه از اين كارا نميكنه . خوب شد ، ضايع شدي ؟. هم جوابت رو دادن نتونستي بهشون حرف بزني . هم الان ميرن ميذارن كف دست مريم . رابطتو با مريم خراب ميكنن .

از طرفي هم مريم گفته بود فردا مياد خونمون . يا ميخواست بياد كونمو پاره كنه يا اينكه واقعا به يه كلاس تقويتي ( سكس )نياز داشت .

دل رو زدم به دريا و توكل كردم به خدا
( آخه ميگن اگر با يه قزويني تو يه كوچه بن بست گير كردي . 3 راه داري : 1 – غبار شي بري تو آسمون . 2 – آب شي بري تو زمين 3 – دستت رو بذاري رو زمين و به خدا توكل كني )
(( البته فقط اين يه تيكه رو نوشتم شايد از يك نواختي دربيام . قصد توهين به هيچ چيز رو نداشتم )‌)

فرداش از مدرسه كه اومدم خونه . ناهارم رو خوردم و نشستم سر درسم تا مريم بياد .
بعد از حدود يك ساعت زنگ خونه رو زدن و من با آيفون در رو باز كردم .
ديدم مريم اومد تو حياط و اومد سمت راه پله .
رفتم جلوش و گفتم : چرا در حياط رو نبستي ؟
م : از مدرسه ميام با دوستم هستم . گفتم بيام بهت بگم اگه ايرادي نداره من امروز رو نيام . ميخوام با دوستم بريم بيرون يه دوري بزنيم .
ك : خيره ايشالا . ولي من دلم خيلي ميخواد . فردا هم كه باشگاه دارم نميشه كاري كرد .
م : ميدونم عزيزم . ولي نميدونم اين ساناز چرا كليد كرده كه امروز با هم باشيم .
ك : ساناز همون دختره كه ديروز با هم ديدمتون ؟
م : آره الان هم جلوي در وايساده .
ك : خوب تعارفش ميكردي بياد تو . زشته اين جوري ؟ ( تعارف شاه عبدالعظيمي )
م : بهش گفتم . گفت شايد تو خوشت نياد .
ك : نه بابا اين حرفها چيه ؟ تو كه منو خوب ميشناسي .
م : پس بذار صداش كنم بياد تو . عيبي نداره كه ؟
ك : نه بابا . اينجا خونه خود شماست . ( ديگه كم آوردم . نه اينكه از سانازه بدم بياد ولي ميترسيدم يه سوتي بده مريم بفهمه )

مريم دويد سمت در حياط و ساناز رو دعوت كرد داخل خونه . اون بچه پر رو هم بدون تعارف وارد شد .
س : سلام آقا كامران ببخشيد كه مزاحم شديم .
ك : سلام از بنده است . اين حرفها چيه . منزل خودتونه . بفرماييد داخل . اصلا احساس غريبي نكنيد . ( اين آخريش رو با طعنه گفتم )
بچه پر رو نه گذاشت نه برداشت گفت : حالا كه اينقدر اصرار ميكنيد به اندازه يه چايي خوردن مزاحمتون ميشيم .
داشتم تو دلم فحش خواهر و مادر ميدادم بهش . آرزو داشتم تنها بوديم همچين ميكردمش صداي هفت تا حيوون مختلف رو از درد در بياره .
به هر حال رفتيم داخل خونه و دعوتشون كردم بنشينن .
من هم رفتم تو آشپزخونه و شروع كردم به تدارك لوازم پذيرايي . تو همين حين هم داشتم فكر ميكردم دهن اين دختره ( ساناز ) رو چه شكلي آسفالت كنم .

چاي حاضر شد ريختم تو فنجان . مريم رو صدا كردم چاي رو دادم دستش بهش گفتم : تو اينا رو ببر من الان ميام .
م : بابا عروس خجالتي ديده بوديم . داماد خجالتي نديده بوديم . ( يه خنده اي هم كرد )
ك : حساب تو رو بعدا ميذارم كف دستت . با اين مهمون پر رويي كه آوردي اينجا .
م : اولا خودت گفتي قدمش روي چشم . دوما مهمون حبيب خداست هر چه قدر هم كه بد باشه . سوما اون حسابي كه ميگي بزرگه كف دستم جا نميشه . ( اين آخري رو با يه لحن خاصي ادا كرد .)
ك : خيلي بي حيا شدي . بعدا بهت ميگم . چشم سفيد .
مريم يه شكلك بهم در آورد و رفت تو پذيرايي .
من هم يه ديس ميوه و بقيه وسايل پذيرايي رو برداشتم و رفتم پيششون .
ساناز كه فكر كرده بود اومده خونه خاله . مانتوش رو در آورده بود و بدون مقنعه نشسته بود رو مبل .
من هم كه دنبال يه فرصت بودم كنايه هاش و متلكهايي رو كه نتونسته بودم جواب بدم رو تلافي كنم گفتم : ساناز خانوم راحت باش . خونه خودتونه .
س : باور كن از خونه خودمون هم راحت ترم . آخه تو خونمون همچين پذيرايي ازم نميشه .
ك : شما فقط حق خوردن چايي داريد . اين ميوه ها براي من و مريمه .
س : منم ميخورم حالا ميبيني .
ك : شما خيلي چيزهاي ديگه رو هم ميتوني بخوري . اما بايد درست انتخاب كني .
( باور كنيد بد خورد تو ذوقش تا حدي كه حس كردم الان پا ميشه يه دونه ميزنه تو گوشم از خونه ميره بيرون . اما خيلي سريع به اعصابش مسلط شد و حرف رو عوض كرد )
س : خونتون خيلي با صفاست . خيلي خوشم اومد از خونتون .
ك : قابل نداره . ميخواين كادوش كنم براتون . ؟
م : كامران بسه ديگه . بدبخت يه تيكه انداخت . بمب بارونش نكن .
ك : مگه ساناز خانم ناراحت ميشن كسي باهاشون شوخي كنه ؟ آره ساناز خانوم ؟
س : نه اتفاقا . من خوشم مياد كل كل كنم .
م : ساناز قبر خودت رو كندي . اين پسر عمه من تا امواتت رو نياره جلوي چشت ولت نميكنه .
س : جدا . پس بشين و نگاه كن كي كم مياره .
ك : هر جور ميلته . ولي فقط بايد قول بدي هرچي شنيدي بذاري به حساب شوخي . فردا نري داداشت رو بياري با لا خات دربياد .
س : اولا كه داداش ندارم . دوما اگه نتونم از پس تو بر بيام كه بايد برم بميرم .
ك : پس پاشم يه ترمه بيارم . اگه ميت شدي بپيچيمت لاي اون .
مريم هم ديگه داشت لذت ميبرد از اين كل كل كردن ما .
خلاصه يه يك ساعتي با هم شوخي كرديم و خنديديم . آخر سر هم جفتمون كم آورديم صلح كرديم .
بعد از اين حرفها شروع كرديم راجع به مسايل جدي تر صحبت كردن و آخرش هم با هم خداحافظي كرديم و اون 2 تا رفتن سمت خونه هاشون .
يه جورايي از اين سانازه خوشم اومده بود . ولي نميتونستم با وجود رابطه اي كه با مريم داشت بهش نزديك بشم .

فرداش كه داشتم از باشگاه ميومدم خونه يكي بهم گفت : خسته نباشي حمام بودي يا تازه داري ميري ؟
برگشتم ديدم سانازه اما اين بار تنها .
گفتم : از ديروز كه 2 باره ديدمت تا الان 10 باري حموم رفتم . الان هم داشتم بر ميگشتم كه انگار بايد دوباره برم .
س : سرديت نكنه ؟
ك : يه چايي نبات ميخورم درست ميشه .
س : جاي من هم بخور .
ك : مگه تو سرديت كرده ؟
س : آره . بدجوري .
ك : ايشالا كه شفاي عاجل . از دست من كه كاري بر نمياد .
س : شايدم بر بياد . از كجا معلوم .
ك : من فقط ميتونم زير تابوتت رو بگيرم شهادتين بگم . اگر لازم شد بفرست دنبالم .
س : خيلي بي ادبي . يه دور از جوني . چيزي ؟
ك : اه . راست ميگيها . دور از جون خودم .
س : مسخره اي به خدا . كاري نداري ؟
ك : از اولش هم نداشتم . شما مزاحم شدين .
س : خاك بر سرت .
ك : ممنون از اين لطفت .
س : شوخي كردم به دل نگير .
ك : ولي من جدي ميكنم .
س : ميزنم تو سرت ها ؟
ك : نزن سرش زخم ميشه . ...... كار خودت سخت ميشه .
س : هرهر هر خنديدم .
ك : گريه هات رو هم ميبينم .
س : باشه تا بعد . فعلا خدا حافظ
ك : خداحافظ . سلام برسون . خوشحال شدم .
س : بعدا بهت ميگم جوابت رو .
ك : خوب تلفن بزن . اين همه راه هم نمياي خسته بشي .
س : باشه .ميزنم .
ك : چه بچه حرف گوش كني .
ك : فعلا خداحافظ
س : خدا حافظ


بعد از رفتنش يه سري فكر اومد تو ذهنم . يكيش اين بود كه از من خوشش اومده . ( البته اين رو يه كاكتوس هم با اون I Q پايين ميفهميد . اما از يه طرف هم ميگفتم : نكنه مريم اين رو فرستاده تا ببينه من چه عكس العملي نشون ميدم . )
تو اين فكرا بودم كه رسيدم دم در خونه . كليد انداختم و وارد شدم كه ديدم تلفن داره زنگ ميزنه .
دويدم تو اتاق و گوشي رو برداشتم . مريم بود .
ك : بفرماييد
م : سلام . خوبي . ؟
ك : سلام به روي ماهت . تو خوبي ؟
م : اي بد نيستم . الان اومدي ؟
ك : آره . چه طور ؟
م : هيچي . ساناز زنگ زد . گفت كه ديدتت تو راه باشگاه . گفتم يه حالي ازت بپرسم .
ك : ماشالاه هزار ماشالا اين دوستت چه قدر فضوله .
م : نه بابا من ميدونم چشه .
ك : خوب چشه ؟
م : الان زنگ زده بود تلفن خونه شما رو ميخواست . من هم بهش دادم .
ك : تو چيكار كردي ؟
م : هيچي تلفنتون رو دادم بهش .
ك : مثلا كه چي بشه ؟
م : هيچ چي بابا . فكر كنم ميخواد باهات دوست بشه .
ك : جدا . پس چشت روشن .
م : خوب مگه چه عيبي داره ؟
ك : هيچ چي . اونوقت تو چيكاره اي تو زندگيه من ؟
م : من .
ك : آره .
م :‌ من دختر دايي تو ام ديگه .
ك : پس رابطمون چي ؟
م : اون كه جاي خودشه . چه ربطي داره به اين موضوع . تازشم شايد من هم فردا از يه پسري خوشم بياد . اونوقت تو نميذاري من باهاش دوست بشم ؟
ك : من چه كارم كه نذارم . ولي بايد اول پسر رو تاييد كنم بعدش مشكلي نيست .
م : خوب من هم الان ساناز رو چك كردم . بهت ميگم مشكلي نيست .
ك : من ميدونم تو ميخواي منو امتحان كني .
م : ديوونه مگه من و تو عاشق و معشوقيم كه از اين كارا بكنيم . من و تو يه رابطه فاميلي داريم و يه رابطه ديگه . قرار نيست به خاطر اين قضيه زندگي رو به كام همديگه تلخ كنيم كه . اونا جاي خودش . بقيه قضايا جاي خودش .
ك : جدي ميگي ؟
م : آره به خدا . راستش رو بخواي من خودم به ساناز پيشنهاد دادم باهات دوست بشه . همه اين نقشه ها هم زير سر من بود .
ك : خيلي ديوونه اي به خدا .دختر با اين كار روابط من و تو كمرنگ ميشه .
م : نه . اينجوري فكر نكن . اگر من و تو خودمون كمرنگش نكنيم . كمرنگ نميشه .
ك : باشه . پس من فكرام رو بكنم بهت ميگم . ( ولي حقيقتش اين بود كه واقعا تو كونم عروسي بود . اگر كسي انگشتم ميكرد داماد كور ميشد )
م : تازه ميخواي فكر كني . الان اون بدبخت داره شماره شما رو ميگيره .
ك : باشه اگر زنگ زد با هم حرف ميزنيم . اما يادت باشه قول دادي كه ناراحت نشي از دستم ها .
م : نترس . من بهت قول ميدم كه اتفاقي نميافته . فقط بعد از صحبت كردنتون بهم خبرش رو بده .
ك : باشه زنگ ميزنم بهت ميگم .
م : مرسي . پس تا بعد خداحافظ
ك : خداحافظ . ايشالا جبران كنم .
م : ايشالا .

هنوز تلفن رو سر جاش نذاشته بودم كه دوباره زنگ خورد ( مثل معروف : يعني كي ميتونه باشه ؟

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#9 | Posted: 19 Aug 2010 01:53
دو روي عشق – قسمت هشتم

خيلي سريع تلفن رو برداشتم . از اين كه ميخوام با ساناز حرف بزنم يه حالي شده بودم .

ك : بله . بفرماييد .

باور كنيد سبيلاش رفت تو گوشم .

( يه دوستي داشتم اسمش علي بود . خواركسده تو سن 18 سالگي سبيلاش عين فرچه واكس بود . يادمه اول سال تحصيلي يه معلم جديد اومد سر كلاسمون فكر كرد اين علي رفيق ما معلمه اين كلاسه و خودش اشتباه اومده تو اين كلاس . معذرت خواهي كرد و رفت بيرون . ما هم تا يه ساعت داشتيم ميخنديديم . )

خلاصه اون كسي كه پشت خط بود اين علي آقاي ما بود . ( منتظر كي بوديم زنگ بزنه كي زنگ زد )‌

بعد از سلام و احوالپرسي بهش گفتم كه من منتظر تلفن هستم بعدا با هاش تماس ميگيرم .

تلفن رو كه قطع كردم تازه يادم افتاد هنوز كفشهام رو هم در نياوردم .
لباسام رو عوض كردم و نشستم پاي درسم . اما چه درس خوندني . همش چشم به تلفن بود . تمركز نداشتم .ديدم اينجوري نميشه يه زنگ زدم به مريم و بهش گفتم يه زنگ بزنه ببينه چه خبره به من خبر بده .
اونم گفت كه خبرش رو ميده . دوباره تمركزم رو جمع كردم و نشستم درسم رو خوندم . ديگه داشتم فراموش ميكردم قضيه رو كه دوباره تلفن زنگ خورد . فكر كردم مريمه گوشيو برداشتم و گفتم چي شد ؟
س : مثل اينكه منتظر كس ديگه اي بودي ؟
ك : ببخشيد شما ؟
س : حالا ديگه نميشناسي . سرورتم . ( ساناز بود )
ك : من يه سرور بيشتر ندارم اونم خودمم .
س : از اين به بعد من سرورتم . فهميدي ؟
ك : آدم كه با ولي نعمت خودش اينجوري حرف نميزنه . اما ميتوني مريدم باشي . اين افتخار بزرگيه .
س : كل اميريه دنبال من راه ميافتند بهم شماره بدن كه من سرورشون بشم . اونوقت تو ميگي من بايد مريد تو باشم . ( حرفش خيلي زور داشت برام )
ك : پس برو سروريه همون لاشخورها رو بكن . من بلد نيستم زير پرچم كسي باشم . اخلاقم اينجوريه ديگه . چكار كنم . الان هم اگر امري نيست من بايد به كارام برسم .
س : صبر كن بينم . مامانت بهت ياد نداده بايد ناز يه دختر رو بكشي .
ك : اولا مادرم در قيد حيات نيست . دوما اگر هم بود و اين چيزا رو ميگفت من عمل نميكردم بهشون .
س : خدا رحمتش كنه . ببخشيد يادت آوردم . شرمنده .
ك : خدا اموات شما رو هم بيامرزه . دشمنت شرمنده .
س : مريم راست ميگفت كه تا حالا دوست دختر نداشتي . هيچ چيز بلد نيستي .
ك : چه كار كنم ديگه . عقب افتاده ام آخه .
س : عيبي نداره خودم يادت ميدم .
ك : فكر نكنم عمرت كفاف بده .
س : خيلي پر رويي .
ك : ميدونم . نيازي به ياد آوريش نيست .
س : باشه بابا من تسليم . حالا اگر جدا كار داري من مزاحم نشم .
ك : كارم اينه كه با تو صحبت كنم . پس مزاحم نشو .

يه نيم ساعتي صحبت كرديم و قرار شد كه با هم دوست بشيم . دو تا دوست خوب كه خنده و گريمون با هم باشه .
بعدش من شمارشون رو گرفتم و قرار شد با هم تماس داشته باشيم .
(يه مقداري بايد از ساناز بگم .
دو تا چشم قهوه اي درشت . ابروهاي پيوسته . قد نسبتا بلند و لاغر اندام . سينه هاش از روي لباس معلوم بود كه قشنگه . كونش يكي از جاهاي مشهود اندامش بود . خوش فرم و گرد . لبهاش هم كه نگو و نپرس .
از لحاظ اخلاقي هم كه بايد بگم لات ترين دختري بود كه تا حالا تو عمرم ديدم . زمانهايي كه با هم شوخي ميكرديم خيلي كم اتفاق ميافتاد كم بياره . اگر هم كم مياورد سريع خودش رو جم و جور ميكرد .
از لحاظ سكس هم كه حرف نداشت . خيلي حشري بود فقط كافي بود رو سرش دست ميكشيدي . بقيش رو خودش انجام ميداد .
تو اون تقريبا 2 سالي كه با هم بوديم كلا خيلي خوش گذشت . )

از اون روز به بعد هر روز با هم تلفني صحبت ميكرديم . راجع به همه چيز و همه جا . هر دومون هم امتحان داشتيم و بايد خوب درس ميخونديم . بعضي وقتها هم با مريم ميومدن خونه ما درس ميخونديم . با اين تفاصيل من و مريم كمتر فرصت ميكرديم تنها باشيم . اما هر دومون يه جورايي قبول كرده بوديم اين قضيه رو .

بعد از حدود ده روز از گذشت آشناييمون طبق روزهاي قبل قرار بود مريم وساناز بيان خونه ما . من داشتم ظرف ناهارم رو ميشستم كه زنگ زدن . در رو باز كردم ديدم ساناز اومد تو حياط خونه و در رو هم بست . رفتم جلوش و پرسيدم : پس مريم كجاست ؟
س : عليك سلام .
ك : سلام ببخشيد حواسم نبود . مريم كجاس ؟
س : مريم كار داشت گفت كه يه كم دير تر مياد . من اومدم تا مريم بياد يه كم با هم تنها باشيم . آخه اين دختر داييت مگه ميذاره ما تنها باشيم الان موقعيت خوبيه .
ك : اون بنده خدا به خاطر خودت نميذاره تنها باشيم . آخه پسر عمش رو خوب ميشناسه .
س : تو كه سهلي گنده تر از تو هم نميتونه كاري بكنه .
ك : بر منكرش لعنت . حالا نميخواي بياي تو ؟
س : آخه خيلي هم تعارف كردي .
ك : بيا بابا . نيست هر روز من تعارفت ميكنم چتر ميشي خونه ما .
س : روز اول مگه نگفتي خونه خودتونه .
ك : حالا من يه اشتباهي كردم . تو بايد باور كني . ؟
س : لوس نشو ديگه . هيچ چي نميگم پر رو شده .
ك : آره والا . تو بشين من الان ميام .
رفتم تو آشپز خونه تا هم ظرفها رو بشورم هم يه چايي حاضر كنم با هم بخوريم .

مشغول انجام كارام بودم كه حس كردم ساناز اومد تو آشپزخونه .
س : آخي . خودت ظرفهات رو ميشوري . بذار من برات بشورم .
ك : برو بابا . تو اگه بلد بودي تا الان شوهرت داده بودن .
س : اولا بلدم . دوما اين دوره زمونه مردش نيست بياد خواستگاري .
ك : مرد ديدي بكش رو خودت . مرد كجا بود بابا .
س : همين رو بگو .
ك : منظورم اين بود كه الان همه پسرند . مرد كه نمياد دختر پر افاده اي مثل تو رو بگيره . مگر اينكه دندوناش حسابي تيز باشه .
س : هه هه هه خنديدم .
ك : ايشالا گريه ات هم ميبينيم . حالا هم زياد حرف نزن . برو 2 تا چايي بريز تا منم كارم تموم بشه .

ساناز با غرغر رفت چايي بريزه . پرسيد : كامران دوست داشتي يه خواهر مثل من داشتي ؟
ك : آره . خيلي .
س : جدي ميگي ؟
ك : باور كن . اونوقت ديگه خودم كاراي خونه رو انجام نميدادم .
س : مسخره گفتم خواهر نگفتم كلفت كه .
ك : ولي جدا دوست داشتم خواهر داشتم . فكر ميكنم خيلي حال ميداد .
س : اگر داشتي چكار ميكردي ؟ فقط جدي بگو
ك : باها ش درد دل ميكردم . رازم رو بهش ميگفتم . كمكش ميكردم . هميشه حمايتش ميكردم و ...
س : منم دوست داشتم يه داداش گردن كلفت داشتم مثل تو .
ك : كه چي بشه ؟
س : اونوقت هر وقت كسي اذيتم ميكرد . ميامد با لاخواهم در ميومد .
ك : مگه كسي اذيتت ميكنه ؟
س : نه بابا .
ك : دروغ نگو . راستش رو به من بگو .
س : راستش هنوز زياد نشده ولي بعضي وقتا كرم ميريزه .
ك : كي هست حالا .
س : پسر همسايمون . من ازش خوشم نمياد ولي اون گير داده بهم .
ك : ميخواي بيام حالش رو جا بيارم . ؟
س : ديگه چي . ؟ بگم كي بود اين . ؟
ك : راهش رو پيدا ميكنم .
س : نه قربونت . از مريم شنيدم خيلي كله خري . نميخوام شر بشه .
ك : هر جور راحتي . اما اگر روزي به كمك من احتياج داشتي بهم بگو . من هستم تا آخرش .
س : مرسي . قربونت برم . ( دويد و اومد از لپم يه ماچ آبدار كرد . )
ك : چه كار ميكني . ترسيدم . ( كپ كرده بودم )
س : ببين كي ميخواد با لا خواه من دربياد . ( غش كرده بود از خنده )
ك : الان بهت نشون ميدم .
س : چيو ؟
هنوز حرفش تموم نشده بود كه گرفتمش و رو دستام بردمش تو پذيرايي . پرتش كردم رو مبل و داد ميزد و ميخنديد .
ك : چرا ميخندي ديوونه ؟
س : كامران خيلي خوشحالم .
ك : از چه بابت ؟
س : از اينكه با تو دوستم . فكر ميكنم ميتونم بهت اطمينان كنم . تو ستون خوبي هستي براي آدمي مثل من .
ك : نه بابا . يعني خر خوبيم ديگه ؟
دستش رو گذاشت رو لبم و نذاشت ادامه بدم .
س : ميخوام با تمام وجودم حست كنم . ميخوام نفسم باشي . ميخوام مريدت باشم .
ك : تو ديوونه اي به خدا .
س : راست ميگي . ديوونم . الان 2 سالي هست ميخوام باهات دوست بشم ولي نميشد . اما الان مال مني .
ك : دروغگو تو 2 سال پيش منو از كجا ميشناختي ؟
س : همون روزي كه تو خيابون دعوات شده بود. خيلي حال كردم نترسيدي و وايسادي با وجود اين كه ميدونستي كتك ميخوري .
بعد چند روز تو رو به دوستام نشون دادم و قضيه رو براشون تعريف كردم كه يدفعه مريم گفت كه تو پسر عمشي . از همون موقع ها دوست داشتم باهات دوست بشم .
ك : جالبه .
س : كامران ؟
ك : جانم .
س : چشات رو ببند . ميخوام يه چيزي بهت نشون بدم .
ك : واجبه اين كا رو بكنم ؟
س : آره .
چشام رو بستم . بعد از چند ثانيه يه گرماي دلچسب رو ي لبم حس كردم . چشمم رو باز كردم . ساناز رو ديدم كه داره لبهاي داغش رو روي لبهاي من ميلغزونه . واقعا لحظه فراموش نشدني بود . تو يه حالت خلصه فرو رفتم . دستاش رو آورد بالا و دور گردنم قلاب كرد . با پاهاش هم دور كمرم رو قلاب كرد. من هم كمكش كردم همون بالا بمونه و تو لب گرفتن همراهيش ميكردم .
س : كامران ؟
ك : جانم ؟
س : تا حالا كسي بهت گفته چشات خيلي با حاله .
ك : نه والا . چه جوريه مگه ؟
س : فقط ميتونم بهت بگم دوست دارم توشون غرق شم . خيلي عميقه چشات .
دوباره لبش اومد رو لبم و همون گرماي شيرين دوباره به من منتقل شد .

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#10 | Posted: 19 Aug 2010 01:55
دو روي عشق – قسمت نهم

داشتم گر ميگرفتم از گرماي وجودش . كيرم هم ديگه سيخ شده بود و داشت به دلش صابون ميزد . چون حسش بهش ميگفت الانه كه دلي از اذا در بياره .
من هم بيكار نبودم و درحين همراهي تو لب و لوچه بازي با دستم هم داشتم اون باسن خوش تراش و البته سفتش رو نوازش ميكردم .
چشاي ساناز پر بود از شهوت و خمار بود از اين حالي كه داشت . من هم دست كمي از اون نداشتم . آوردمش پايين و يه نگاه به اون چشمهاي درشت كردم .
ساناز پرسيد : چيه .؟ ميخواي برايه من هم كلاس تقويتي بذاري ؟
ك : تو مگه قضيه كلاس رو هم ميدوني ؟ ( آخه من و مريم اسم سكس رو گذاشته بوديم كلاس تقويتي )
س : آره بابا . اين مريم شما سادس . همه چيز رو براي من تعريف كرده .
ك : چه خوب . ميخواسته راه رو هموار كنه .
س : آره جون خودت . منم كه پا ميدم به تو .
ديدم اگه بخوام كل كل كنم آتيش شهوتش ميخوابه و ديگه شايد موقعيتي بهتر از اين نصيبم نشه .
لبم رو گذاشتم روي لبش و دستم رو انداختم دور كمرش . به خودم فشارش دادم . كيرم داشت باهاش برخورد ميكرد و از حركاتش ميشد فهميد كه داره حال ميكنه .
يه دستم رو انداختم پشت كمرش و با اون دستم پاهاش رو گرفتم و راه افتادم سمت اتاقم . با يه صداي شهوت آلود و حشري كننده پرسيد : چكار ميخواي بكني ؟ ميخواي بهم تجاوز كني . ؟
ك : نه بابا اين چه حرفيه . ديدم خوابت مياد دارم ميبرم بخوابونمت .
س : با لالايي يا بي لالايي ؟
ك : كدومش رو بيشتر دوست داري ؟
س : اوليش .
ك : چشم عزيزم . همراه با نوازش ديگه ؟
س : اوهوم . نوازشش رو بيشتر از لالاييش دوست دارم .

گذاشتمش رو تخت خودم هم خوابيدم روش . شروع كردم به بهره جستن از تمام تجربياتي كه تا اون لحظه كسب كرده بودم . دوست داشتم به نحوه احسنت باهاش سكس كنم . كه هم به اون بچسبه و هم به خودم .

از لاله گوشش شروع كردم . حس كردم قلقلكش مياد ولي ادامه دادم . گازهاي ريز ميزدم به لاله گوشش . ( از همون لحظه بود كه عاشق اين گوشواره هاي حلقه اي شدم . چون يه جفت سايز متوسطش رو گوشش بود كه هم زمان با گوشش اونها رو هم به زبون ميكشيدم . )

يواش يواش داشت آه و نالش به هوا بلند ميشد . رسيده بودم به زيره گردنش و نقطه ضعفش رو پيدا كرده بودم . آروم و سر فرصت ميليسيدمش و با يه دستم داشتم سينه اش رو ميماليدم . ديگه كاملا در اختيارم بود . درحين انجام كارم ازش پرسيدم : تا حالا سكس داشتي ؟
س : اگه بگم آره ناراحت ميشي . ؟
ك : نه . براي چي بايد ناراحت بشم . گذشتت به خودت ربط داره . آيندت به هردومون . من هم داشتم . از نظر تو عيبي داره ؟
س : نه اتفاقا خيلي هم خوبه و خوب بلدي كارت رو .
دوباره شروع كردم به زبون زدن به صورت و گردنش .
ميخواستم برم سراغ سينه هاش . دوست داشتم لمس كنم اون هارو . دست انداختم پايين تي شرتش و تا زير گردنش آوردم بالا و دو تا سينه سفت اما كوچولو و ناز بدون سوتين جلوم خود نمايي ميكرد . با ديدنشون ديگه مهلت ندادم . شروع كردم به خوردنشون و ليسيدن او تا ليموي زيبا .
يكيش تو يه دستم بود و اونيكي توي دهنم . ديگه ناله هاش كامل به گوش ميرسيد و گهگداري هم ميگفت : كامران محكم مك نزن كبود ميشه .
من هم كه گوشم بدهكار نبود و كار خودم رو انجام ميدادم . يواش يواش اومدم تا نافش . يه كم تو ي نافش رو ليس زدم كه خودش رو جمع كرد و خندش گرفت . دوباره برش گردوندم به حالت قبل و شروع كردم به ليس زدن از نافش تا وسط سينه هاش و بالعكس . ديگه داشت رواني ميشد . دستم رو رسوندم به وسط پاش . تا دستم بهش خورد پاهاش رو سفت كرد . ولي من تو همون حالت داشتم با كسش بازي ميكردم كه يواش يواش دست از مقاومت برداشت و خودش رو شل كرد . بعد از چند دقيقه گفت : الان نوبت منه .
ك : باشه . بيا ببينم چند مرده حلاجي .
من رو بادست هول داد رو تخت و خودش اومد رو شكمم نشست . اول از همه تي شرتش رو در آورد تا من اون تن زيبا رو بهتر ببينم . دست انداخت و تي شرت من رو هم در آورد و با پشت دستش كشيد رو سينه هام .
س : چقدر سفت و داغه .
ك : بده ؟
س : نه خيلي هم خوبه ولي كاش يه كم موهاش بيشتر بود . ولي اينم خوبه . دوسش دارم .
ك : ناسلامتي ورزشكارما .
س : با همينت حال ميكنم .
سرش رو به گردنم نزديك كرد و شرو ع كرد به ليسيدن و يواش يواش اومد به سمت سر سينم . ليس ميزد و من از اين كه زبون خيسش به سينم ميخورد لذت ميبردم . ديگه داشتم از شق درد ميمردم كه ساناز به داد كير بيچاره من رسيد .
ميخواست بشينه روش كه من گفتم : اول دگمه هاي شلوارم رو باز كن . حيووني داره تلف ميشه از تنگي جا .
ساناز هم همين كار رو كرد و بعد آروم نشست روش . با اين كه هر دومون شلوار پامون بود ولي داشتم از زور لذت ميمردم . ساناز رو كير من نشسته بود و قر ميداد به باسنش من هم كه زير بودم و داشتم با سينه هاش ور ميرفتم . بهش گفتم ساك ميزني ؟
س : حالا ببينم چي ميشه ؟
ك : وا . ميزني يا نه .؟
س : گفتم كه ببينم چي ميشه .

يواش يواش از روي پام بلند شد و اومد كنارم . فهميدم كه نوبت منه هنرنمايي كنم .
دست انداختم به دكمه شلوارش و بازش كردم . و شلوارش رو آروم كشيدم پايين . يه شورت پاش بود كه تا ديدم پخي زدم زير خنده .
شايد باور نكنيد ولي محبوبترين شخصيت كارتوني من روي شورتش چاپ شده بود . ( پت و مت ) ( آخه نماد من و چند تا از دوستام همين پت و مت بودن كه البته الان هم هممون يه جفت عروسك از اين 2 تا داريم )
اولش با عصبانيت نگام كرد ولي من با همون حالت خنده بهش فهموندم كه دارم به اين دو تا كسخل ميخندم .
بعد از اين كه از اون حالت در اومدم شورتش رو از پاش در آوردم و بهش گفتم : اجازه هست ؟
س : چي ؟
ك : هيچ چي .
كسش به نسبه خيس بود با شرت خودش تميز كردم و سرم رو بردم لاي پاش تازه متوجه منظورم شده بود . شروع كردم به ليس زدن و با يه دستم هم داشتم يكي از سينه هاش رو ميماليدم . تابلو بود ديگه تو حال خودش نيست . هنوز يك دقيقه از شروع اين كارم نگذشته بود كه بهم گفت : بسه ديگه بيا بالا كارت دارم .
رفتم بالا كنارش روي تخت . دست انداخت شلوارم رو كشيد پايين . شورتم رو هم همين طور . با ديدن كيرم يه گوشه لبش رو يه گاز كوچولو گرفت و گفت : بچه مگه تو چند سالته يه همچين چيزي داري ؟
ك : به سن نيست كه . نفس قضيه مهمه . ( اون موقعها تازه با اين كرمهاي حجم دهنده آشنا شده بودم و داشتم معامله ام رو پر بركت ميكردم )
خندش گرفته بود . يواش يواش زبونش رو به سر كيرم زد و شروع كرد به ليس زدن اطرافش . اونجا فهميدم اين بچمون چه قدر كار كشتس .
داشت از بقلهاي كيرم ليس ميزد و ميومد پايين . و بالعكس . يواش يواش سر كيرم رو كرد تو دهنش و با وجود سختي كه داشت براش شروع كرد به ساك زدن . ( نسبت به مريم خيلي وارد تر بود . )
ديگه تو حال خودم نبودم و داشتم پرواز ميكردم . اون هم ريتمش تند تر شده بود و با موقعيتي كه داشت آشنا .
دلم ميخواست همين جوري فقط برام ساك بزنه و آبم نياد . خيلي خوب اين كار رو ميكرد .
تو حال خودمون بوديم كه يدفعه زنگ در خونه به صدا در اومد .
هيچ كدوممون قدرت هيچ گونه عكس العملي رو نداشت . كير من كه تا چند ثانيه پيش مثل لوله پليكا شده بود . الان اصلا خبري ازش نبود . مثل تلسكوپ جمع شده بود .
دوباره زنگ در به صدا دراومد .
با سرعت نور لباس تنم كردم و رفتم دم آيفون .
ك : بله . بفرماييد ؟

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / دو روي عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites