خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی /

دو روي عشق


صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »
sara_M #21 | Posted: 22 Aug 2010 04:30
کاربر

 
دو روي عشق – قسمت بيستم


افسانه بود .

ك : نه . قربونت برو بشين . مهموني گفتن صاحب خونه اي گفتن .
ا : ميشه تعارف رو بذاريد كنار . من اين جوري راحت ترم .
ك : اوكي هر جور راحتي . بيا زغال ها رو آروم باد بزن . من هم جوجه سيخ كنم .

شروع كرد به باد زدن . من هم تو همون حين داشتم كسو كونش رو ديد ميزدم . خدايي خيلي اندامش زيبا بود . مخصوصا با اون شلوار جيني كه پاش كرده بود . داشتم دنبال خط شرتش ميگشتم . همين جور كه داشتم جوجه ها رو سيخ ميزدم نوك يكي از سيخها رفت تو دستم . داشتم نگاه ميكردم ببينم چي شده كه با صداي ص به خودم اومدم .

ص : اين هم نتيجه چشم چروني . خوب شد حالا .

افسانه هم متوجه قضيه شد و با يه صداي آغشته با عشوه به ص گفت : چيكارش داري بچه رو بذار از نعمت هاي خدادادي لذت ببره .

هر دو شون خنديدن . من هم كه فكر ميكردم اگه الان چيزي نگم لال از دنيا ميرم .گفتم :آخه خدا هم يه نعمتهايي رو داده كه از بد روزگار فقط ميشه نگاش كرد .

افسانه كه از خنده روده بر شده بود .

ص : بسه ديگه افسانه . يكم ديگه به اين بخنديم امشب جفتمون رو با هم صيغه ميكنه .
ا : چه عيبي داره . ؟ منو تو ميشيم هوو .

من هم داشتم اين وسط اشپيل ميومدم واسشون .

ك : آي خدا از زبونت بشنوه دختر . اين جوري بشه كه من جام تو بهشته . منتها بايد به فكر تقويت باشم . بايد برم مثل ماشين تو خودم رو تقويت كنم .

ص : ژيان رو چه به تقويت ؟
ك : بابا تا ديروز كه لامبورگيني بودم برات . حالا شدم ژيان ؟
ا : ص تو فكر ميكني از پس زبون اين بر بياي كه باهاش كل كل ميكني . ؟ نديدي مگه من هم جلوي اين كم مياوردم پشت تلفن .
ك : ميتوني جاهاي ديگه رو هم امتحان كني . همه جا كم مياري فرق نميكنه .

اينقدر كل كل كرديم كه زغاله همش پوك شد . دوباره زغال ريختم رو شون .

به ص گفتم كه بره بساط رو بچينه . به افسانه هم گفتم بره يه ديس با دو تا دونه نون بياره .
جوجه ها كه مغز پخت شده بودن رو با سيخ گذاشتم لاي نون و رفتم تو خونه .
ديس رو گذاشتم رو ميز توي حال كه ص بساط رو گذاشته بود روش . خودم هم رفتم سمت شومينه و يكم خودم رو گرم كردم .

رفتم سراغ ضبط و يه سي دي از شهريار قنبري گذاشتم . به ص و افسانه ملحق شدم .

ا : آقا كامران ببخشيد تو رو خدا به خاطر من حسابي تو زحمت افتادين . از صبح كه فهميدم ميخوام شما رو ببينم لحظه شماري ميكردم . الان ميبينم لحظه شماريهام بي فايده نبوده .

يه جاي حرفش منو به فكر برد و اون اين بود ((( از صبح ))) . من كه بعد از ظهر راجع به اين قضيه با ص صحبت كردم . تو اون لحظه به روي خودم نياوردم و گذاشتم بعدا از ص دليل دروغش رو بپرسم .

ك : راستش خيلي وقت بود كه ميخواستيم دعوتتون كنيم ولي فرصت نشده بود . زحمتي هم نيست شما هم از خودمونيد .

چهره ص نشون ميداد كه متوجه شده كه من دارم فعلا ماست مالي ميكنم قضيه رو . با چشاش داشت ازم تشكر ميكرد .

شروع كرديم به پيك ريختن و نوشيدن . من خودم شدم ساقي .

سلامتي ميدادم كه افسانه گفت : تو اين سلامتيها رو از كجا ياد گرفتي ؟
ك : آخه من هفته اي دو سه باري با بچه ها جمعيم و مي خوري ميكنيم . تو همين جمعها ياد گرفتم .
ا : يادم باشه بگم برام بنويسيشون . خيلي قشنگن .

ديگه داغ شده بوديم . مشروب خوبي بود . يكي از بچه ها اسمش هنريك بود از اون ميگرفتم . سرامون داغ شده بود . بلند شدم بسته سيگارم رو برداشتم و برگشتم سر جام . ميخواستم يدونه روشن كنم كه ص گفت : يه دونه هم براي من روشن كن . افسانه گفت : به من تعارف نميزنيد ؟
گفتم : سيگار تعارف زدني نيست . اگر ميكشي روشن كنم برات .
ا : ميشه بدي من روشن كنم براتون ؟
سه تا سيگار دادم دستش هر سه تاش رو گذاشت گوشه لبش و با هم روشنشون كرد . نفري يدونه داد بهمون . ميخواستم از سيگاره كام بگيرم ديدم جاي رژش افتاده رو فيلتر سيگار . تو دلم گفتم : لبهات رو كه نميتونم ببوسم حداقل اين طوري طعم رژت رو حس ميكنم .

شهريار داشت ميخوند . آهنگ مورد علاقه امه . خيلي دوسش دارم اين آهنگ رو :


اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهي اگه دريا
اگه اسمم همه جا هس روي لب ها تو كتابا
اگه رودم رود گنگم مثل مريم اگه پاك
اگه نوري به صليبم اگه گنجي زير خاك
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم
اگه پاكم مثل معبد اگه عاشق مثل هندو
مثل بندر واسه قايق مثل قايق واسه پارو
اگه عكس چل ستونم اگه شهري بي حصار
واسه آرش تير آخر واسه جاده يه سوار
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم
اگه قيمتي ترين سنگ زمينم توي تابستون دستاي تو برفم
اگه حرفاي قشنگ هر كتابم براي اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سيلم پيش تو قد يه قطره اگه كوهم پيش تو قد يه سورن
اگه تن پوش بلند هر درختم پيش تو اندازه ي دگمه ي پيرهن
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم
اگه تلخي مثل نفرين اگه تندي مثل رگبار
اگه زخمي زخم كهنه بغض يك درد رو به ديوار
اگه جام شوكراني تو عزيزي مثل آب
اگه ترسي اگه وحشت مثل مردن توي خواب
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم.......


داشتم با آهنگ زمزمه ميكردم كه ص اومد روي پام نشست . خيلي مست بود . اصلا حضور افسانه رو نديده گرفته بود .يه لب ازم گرفت و پرسيد : كامي دوسم داري ؟
ك : آره عزيزم . دوست دارم .
ص : من خيلي بيشتر دوست دارم . ( يه لب جانانه ديگه مهمونم كرد )
ك : مرسي عزيز .
ا : من بدبخت هم كه يالقوزم كاش يكي هم ميگفت منو دوست داره . ( اين جمله رو افسانه با يه لحن بچه گونه گفت و يه چشمك به من زد . )

ك : خوب من ميگم . تو فكر كن كه نفر اول زندگيت بهت گفته .
ا : باشه بگو .
ك : من دوست دارم .
ا : I Love You Too Babe
ك : So Thanks
ص : منم همين كه كامي گفت . ( هممون زديم زير خنده )

افسانه هم مثل ص كله پا شده بود ولي من هنوز داشتم ميخوردم و مينوشيدم .

ا : ميشه يه موزيك بذاري يه كم قر بديم ؟
ك : آهنگ شاد ندارم . ميخواي همين جوري قر بدي قر بده .
ص : آره من هم ميخوام برقصم . حال ميده .

از روي پام بلند شد و رفت سمته افسانه و شروع كردن رقصيدن .

من هم ديگه لاينم پر شده بود . يواش يواش شروع كردم به جمع كردن ظرفها . اون دو تا هم داشتم ميرقصيدن .

ص اومد پيشم و گفت : كامي اگر افسانه شب بمونه اينجا ايراد داره ؟
ك : نه عزيزم . چه ايرادي ؟
ص : مرسي . تو چقدر گلي . بذار برم بهش بگم . خوشحال ميشه .

بعد از چند دقيقه ديدم افسانه داره از آپارتمان ميره بيرون .

ك : كجا ميري ؟
ا : ميرم از تو ماشينم سي دي بيارم .
ك : سوييچت رو بده من ميرم ميارم .

سوييچ رو ازش گرفتمو رفتم تو خيابون . از تو ماشينش كيف سي ديش رو برداشتم و رفتم تو خونه .
آهنگ گذاشتن و شروع كردن رقصيدن .

آره تو محشري از همه سري ................

يكم كه جمع و جور كردم بهشون گفتم : خسته نشديد اين قدر ورجو وورجه كرديد ؟
ص : الان ميايم ديگه . اومدن نشستن و من هم آهنگ رو عوض كردم .

از فريدون فروغي يه سي دي گذاشتم .

دو تا چشم سياه داري ...........

ياد اون فيلمه بهروز افتادم كه دور آتيش جمع شده بودن و رضا كرم رضايي داشت اين آهنگ رو ميخوند و گوگوش و بهروز با چشاشون با هم حرف ميزدن . ( اسمش الان به خاطرم نمياد فكر ميكنم ماه عسل بود )

چقدر دلم ميخواست الان من هم لب دريا كنار آتيش ميشستم و حال ميكردم .

يه كم صحبت كرديم و بعد از صحبتهاي معمولي رسيديم به جوك و مسخره كردن همديگه و غيره ...

موقع خواب رسيده بود . به ص گفتم كه شما بريد تو اتاق من رو تخت بخوابيد . من هم همين جا رو كاناپه ميخوابم .
ا : اينجوري كه نميشه . شما از هم جدا بخوابيد . يه شب با هميد ها .
ص : راست ميگه . بيا بريم سه تايي رو تخت بخوابيم . تختت كه بزرگه هممون جا ميشيم روش . افسانه هم كه از خودمونه غريبه نيست .
ا : نه بابا . شما بريد تو اتاق خواب . من هم اينجا ميخوابم .
ك : بابا چرا دعواميكنيد . اين خونه دو تا اتاق خواب داره ناسلامتي .
ص : نه بابا . بچه شب تنهايي ميترسه .
ك : همچين ميگي بچه اينگار بايد بريم جيشش هم بگيريم .

افسانه كه تركيده بود از خنده .

بالاخره به توافق رسيديم كه هر سه تامون تو حال بخوابيم .

سه دست رختخواب اوردم و پهن كردم زمين . افسانه هم به پيشنهاد ص رفته بود شلوارك منو پاش كرده بود . چه پاهايي داشت لا كردار .

ك : ص از لباساي خودت كه اينجا داري بده تنش كنه . راحت باشه .
ص : هيچ چي ديگه به اين رفيق ما هم كه نظر داري . من هر چي لباس اينجا دارم يه جورايي ولنگ و بازه تنش كنه تو هم ديد بزني ؟
ك : تو كه ميدوني چشاي من درويشه . اين حرفها چيه ؟
ص : آره تو تراس ديدم از بس چشات درويش بود سيخ رفت تو دستت .

هر دوشون خنديدن .

چراغ رو خاموش كردم و يه آهنگ بدون كلام ساكسيفون گذاشتم .

تو جام دراز كشيده بودم تو حال خودم بودم . ص بين من و افسانه خوابيده بود . من دستم رو از زير سر ص رد كرده بودم و با اون يكي دستم با موهاش بازي ميكردم . يه نيم ساعتي گذشت . ص صدام كرد . كامي ؟
ك : جانم ؟
ص : خوابي ؟
ك : نه هنوز بيدارم .
ص : كامي من ميخوام .
ك : چي ميخواي ؟
ص : اينو . ( دستش رو رسوند به كيرم )
ك : الان آخه وقت اين كاراس . ؟
ص : چه عيبي داره ؟
ك : هيچ چي فقط روت رو بكن اونور ميبيني كه افسانه هم اينجاس .
ص : خوب باشه . مگه اون با دوست پسرش از اين كارا نميكنه ؟
ك : مگه ميكنه ؟
ص : آره . يكي از دوست پسراي قديمش دختريش رو برداشته . اين هم با هر كسي كه به دلش بشينه يه حالي ميكنه .
ك : خوب اون كه جلوي ما از اين كارا نميكنه . اونوقت ما بكنيم . بفهمه زشته . آبرومون ميره .
ص : باشه . بيخيال .

بعد از يه دقيقه ديدم دستش رو كيرمه و داره باهاش بازي ميكنه . يواش يواش من رو حشري كرد . من هم دستم رو گذاشتم رو سينه هاش و شروع كردم بازي دادن شون .
يه چند دقيقه اي به همين منوال گذشت . من دستم رو رسونده بودم تو شورت ص و داشتم با كس ورم كردش بازي ميكردم . سرم رو بادستش هدايت كرد به سمت پايين . يعني اينكه برم براش بخورم . رفتم پايين و شلوار و شرتش رو از پاش در آوردم . رفتم بين پاهاش و شروع كردم به ليس زدن . پاهاش رو از لذت فشار ميداد به سرم . من هم با ولع زياد مشغول خوردن بودم . يه دست اومد تو موهام و شروع كرد با سرم بازي كردن . يكم ديگه خوردم صداش ديگه رفته بود بالا .

كله ام رو از زير پتو آوردم بالا كه بهش بگم آرومتر . ديدم افسانه بيداره و داره ما رو نگاه ميكنه .
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
      
sara_M #22 | Posted: 25 Aug 2010 23:52
کاربر

 
دو روي عشق – قسمت بيست و يك

نگاهمون تو هم قفل شد . ص هم متوجه شده بود .
ا : خوش ميگذره ؟ افتادي به جون رفيق من .
ك : جاي شما خالي . رفيقتون افتاده به جون من .
ا : دوستان به جاي ما .
ك : قربون تو دختر خوب .

برگشتم سر جام . ص داشت با افسانه پچ پچ ميكرد . خيلي ضايع شده بوديم . همش تقصير اين ص وقت نشناسه . خوب دلت سكس ميخواد براي چي از دوستت دعوت ميكني كه بياد اينجا . هم اون معذب بشه و هم خودمون .

دوباره دست ص اومد رو كيرم . برگشتم بهش اعتراض كنم كه ديدم افسانست . از روي ص آويزون شده بود و داشت به كير من دست ميزد .

ك : بفرما تو . دم در بده .
ا : الان ميرسم خدمتتون .

يه نگاه به ص كردم با لبخندي كه تحويلم داد بهم فهموند كه كاريش نداشته باشم .

ك : ميشه بگيد اينجا چه خبره ؟
ص : اين همون هديه ايه كه بهت قولش رو داده بودم .
ك : چرا بايد اين كار رو بكني ؟
ص : براي دلم . خيلي دوست داشتم يه بار هم كه شده اين كار رو برات انجام بدم .
ك : عوضش هم از فردا برام قيافه بگيري . مگه نه ؟
ص : نه به خدا . اين چه فكريه كه ميكني . يادته يه بار موقع سكس بهم گفتي حال كردن با دو تا دختر تو يه زمان خيلي حال ميده . من هم ميخواستم اين كار رو برات انجام بدم . همين .
ك : مرسي عزيزم .

از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم . يه اسپري 20000 داشتم كه فقط كافي بود قوطيش رو نشون كيرم بدم . خودش بي حس ميشد از ترسش .
يه مقدار خيلي زيادي زدم و برگشتم بيرون براي اينكه اسپري اثر كنه بايد يه كم وقط تلف ميكردم .
يه سيگار روشن كردم و نشستم رو كاناپه . اون دو تا هم به من ملحق شدن .

ا : ص تو مطمئني اين آقا كامران شما عقلش سر جاشه . ديوونه كه نيست خدايي نكرده ؟
ص : نترس . اين مارمولكي كه من ميشناسم . رفت تو اتاق يه كاري كرد . وگرنه الان پوست جفتمون كنده بود .

اونها هم هر كدوم يه سيگار روشن كردن و نشستن همونجا . پاشدم رفتم سر يخچال از ودكاهه يه ذره مونده بود . ريختم تو ليوانوو يه سره رفتم بالا . يه تيكه خيار شور هم گذاشتم دهنمو برگشتم پيششون .

ته دلم خيلي از اين كه ميخوام اين افسانه رو بكنم خوشحال بودم ولي از طبعاتش ميترسيدم . ميترسيدم ص ميخواد امتحانم كنه . و من بخوام گند بزنم به دوستيمون . دل رو زدم به دريا و با رمز(( يا مرتضي عقيلي ))عمليات رو شروع كردم .

رفتم سراغشون . هر دوشون تو مستي و شهوت غرق بودن .
خودم هم كه جاي خودش . رو هوا بودم .

براي حفظ يه سري از محدوديتها سعيم رو كردم كه به ص بيشتر توجه كنم تا افسانه .

رفتم سراغ ص . بغلش كردم و شروع كرديم به لب گرفتن . افسانه هم يواش يواش بايد خودش رو به جمع ما ملحق ميكرد . در حين لب گرفتن داشتم ص رو لخت ميكردم . ديدن اون تن و بدن زيبا دوباره منو به وجد آورده بود . ( واقعا اندامش سكسي بود براي من ولي تو اون لحظه اندام دست نيافته افسانه برام يه معما بود كه خيلي دوست داشتم زودتر اون رو كشف كنم )
اسپري كار خودش رو كرده بود و بي حسي رو ميتونستم خوب بفهمم . بالا تنه ص رو لخت كرده بودم . زير چشمي يه نگاهي به افسانه كردم . فهميد كه دارم نگاش ميكنم با دندونش گوشه لب پايينش رو گاز گرفت و به من فهموند كه دوست داره برم سمتش . در همين حين كه با ص عشق بازي ميكردم دستم رو دراز كردم سمت افسانه و اون رو به سمت خودمون كشيدم . نزديك كه شد دستم رو گذاشتم رو يكي از سينه هاش و شروع كردم به بازي كردن باهاشون . لبم رو از رو لب ص جدا كردم و به لبهاي خوشگل افسانه نزديك كردم . يه لب جانانه ازش گرفتم و دوباره برگشتم سمت ص . با پيشنهاد من رفتيم تو اتاق خوابم و رو تخت دوباره شروع كرديم به عشق بازي .

فضاي غريبي بود برام . يه كار تازه . يه سكس تازه . يه پارتنر تازه كه البته به لطف پارتنر قبلي اومده تو بغل من تا هر دوشون هم من رو غرق در لذت كنن و هم خودشون عطش سكس رو تو وجودشون سيراب كنن . فقط من بدبخت نميدونستم كه چه شب سختي رو پيش رو دارم . 2 تا دختر كه شهوتشو.ن خيلي زياد بود و البته خيلي هم دير ارضا ميشدن . دست انداختم لباس افسانه رو هم در آوردم . سوتينش رو هم خودش در آورد . هر دوشون رو خوابوندم رو تخت و به ترتيب شروع كردم به خوردن سينه هاشون . اگر سينه ص رو ميخوردم دستم رو سينه هاي افسانه ميگشت و همچنين بالعكس . ( از خودم تعريف نكنم ولي خوب از پس يه دختر براي حشري كردنش بر ميام )

داشتم همينطور كه سينه هاشون رو ميخوردم به سمت نافشون ميرفتم كه روي ناف افسانه يه حلقه نظرم رو جلب كرد . تا اون روز فقط تو فيلمهاي پورنو از اين چيزا ديده بودم . ولي الان از نزديك داشتم ميديدم يه همچين چيزي رو كه واقعا بايد بگم خيلي هم نافش سكسي شده بود با اون حلقه . شروع كردم با زبونم باهاش بازي كردن . همين جور ادامه دادم تا صداشون در اومد . ديگه آماده بودن براي هر چيزي كه من بخوام .

دست انداختم و شلوارك افسانه رو كشيدم پايين . يه شرت از اين نخ در بهشتها پاش بود بندش رو زدم كنار و يه نگاه به بهشتش كردم . بهشتي كه قرار بود من دخول كنم بهش . خوب بود . يعني ميتونم بگم معمولي بود . به هيكلش نميخورد يه كس معمولي داشته باشه . فكر ميكردم الان ديناميت توش تركيده .

يه دست روش كشيدم كه صداي نالش منو حشري تر كرد. خوب ميدونست كي بايد ناله كنه . يه ليس به كسش زدمو و رفتم سراغ ص .
شلوار و شرت ص رو با هم در آوردم . اين قسمت قبلا كشف شده بود و من براي تجديد ميثاق باهاش اومده بودم ( ياد سالروزرحلت خميني افتادم با اين جمله (( شوخي )))

شروع كردم براشون ليس زدن و انگشت كردن . بعد از چند دقيقه ديگه نوبت اونها بود كه به من حال بدن . من رو انداختن رو تخت .
ص اومد نشست رو صورتم و من مشغول شدم به اورال . هنوز گرمكنم تنم بود . اومد پايين گرمكنم رو در آورد و بالا تنم رو لخت كرد .
دوباره برگشت سر جاش . رو كرد به افسانه با يه صداي حشري گفت : شلوارش ديگه با خودت .
افسانه هم يه چشمي گفت و دست انداخت به شلوارم و با كمك من از پام در آورد . از روي شرت با لبش شروع كرد به تحريك كيرم .
يه كم كه گذشت شرتم رو از پام در آوردو يه دستي به كيرم كشيد . ص ازش پرسيد چطوره ؟
ا : خوبه . خيلي هم خوبه .
يه گرماي لذت بخش به تمام بدنم منتقل شد . گرما و رطوبت دهن افسانه بود . تو دلم گفتم : كاش اسپري نزده بودم تا بيشتر حس كنم اين گرماي دل انگيز رو .

ميتونم بگم اينقدر خوب و حرفه اي ساك ميزد كه چند بار نزديك بود از زور شهوت بزنم تو گوشش . ( جدي ميگم . لامصب همچين ساك ميزد كه تمام سلولهاي بدنم تو عرش سير ميكردن )
بالاخره بعد از چند وقت يكي پيداشده بود كه برام خيلي خوب ساك بزنه . ص كه بدش ميومد . مريم هم بنده خدا مثل اينا نبود كه انواع و اقسام كير رو ديده باشن .
ديگه تو اوج بودم و روحم داشت به پرواز درميومد .

فك خودم كه درد گرفته بود . ص تازه تازه داشت به اوج شهوت ميرسيد . خيلي دير ميومد بالا . اما وقتي به بالاترين حد شهوت كه ميرسيد تا كمر منو خشك نميكرد ولم نميكرد .

حالا نوبت من بود كه از اون دوتا پذيرايي كنم . بلند شدم و گفتم : اول كدومتون ؟
افسانه گفت : من .

يه يزيد كشيدم رو كيرم .
خوابوندمش و خودم رفتم بين پاهاش سر كيرم رو با سوراخش تنظيم كردم و يه هل كوچولو دادم بهش . كسش خيس بود اما عمليات كند پيش ميرفت . يه چند باري كشيدم بيرون و دوباره جازدم تا همش داخل شد . شرو ع كردم به تلمبه زدن . افسانه پاهاش رو دور كمرم حلقه كرده بود و قربون صدقه كيرم ميرفت و تشويقم ميكرد به محكم تلمبه زدن . ص هم داشت با خودش ور ميرفت و گهگاهي هم ميومد ازم يه لب ميگرفت .
اتاق از صداي شهوت بار ما سه نفر و بوي بدنامون و بوي شهوت يه حالت روحاني گرفته بود .
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
      
sara_M #23 | Posted: 25 Aug 2010 23:53
کاربر

 
دو روي عشق – قسمت بيست و دوم

كسش واقعا سكسي بود تنگ بود و داغ . داشتم تلمبه ميزدم كه نظرم به ص جلب شد . داشت با كليتوريسش بازي ميكرد و ناله ميكرد . حسابي حشرش زده بود بالا ديگه نوبت ص بود . از افسانه در آوردم و رفتم بين پاهاي ص . كسش آماده پذيرايي بود و من مهمان دعوت شده . شروع كردم به تلمبه زدن . داشت باهام حرف ميزد . حرفهاي سكسي و بعضي وقتها هم ركيك . حالا افسانه بود كه داشت باديدن صحنه سكس من و ص خود ارضايي ميكرد. از ص در آوردم و رفتم تاقباز روي تخت دراز كشيدم و افسانه اومد رو كيرم نشست و آروم آروم شروع كرد به بالا پايين كردن . من به ص اشاره كردم كه بياد رو صورتم بشينه . ص هم همين كار و كرد . و من شروع كردم به ليس زدن لبه هاي كسش و بغل رونهاش . افسانه دست از بالا پايين كردن برداشته بود . فكر كردم ميخواد جاش رو با ص عوض كنه ولي با گرما و خيسي كه روي كيرم احساس كردم متوجه شدم كه داره برام ساك ميزنه . هر چي اون بهتر ميخورد من هم براي ص بهتر حركت ميكردم . افسانه جاش رو با ص عوض كرد . اومد رو صورتم نشست و گفت : كامي من دارم ميشم دلم ميخواد اينجا بشم . من هم با سر بهش فهموندم كه هر جور دوست داري . ص داشت رو كيرم بازي ميكرد و كس افسانه رو دهن من بود و من تمام سعيم رو ميكردم كه بهش يه حال حسابي بدم . بعد از چند لحظه با لرزشي كه تو افسانه پديدار شد به ارگاسم رسيد و صورت من رو خيس آب كرد . ص هم از حركاتش ميشد فهميد كه داره مياد . اين وسط من بدبخت تازه داشتم يه كم حال ميكردم . ص هم ارگاسم شد و ولو شد بغل دست افسانه . من يه كم به خودم استراحت دادم و رفتم سر وقت افسانه . براش يه نقشه حسابي كشيده بودم . ( ميخواستم از كون بكنمش ) شروع كردم باهاش بازي كردن . ص هم به ما ملحق شد و هم من رو ميماليد و هم افسانه رو . در گوش افسانه گفتم : ميتونم از عقب حال كنم ؟
ا : تا حالا يه بار بيشتر اين كار رو نكردم ولي اگر تو بخواي من هم تحمل ميكنم .
ك : نترس خوشگله . من تو اين يه قلم حرفه ايم .
ا : تو قلمهاي ديگه هم حرفه اي هستي اين كه جاي خود دارد .
يه كرم آوردم و شروع كردم با سوراخش بازي كردن . ص هم داشت با سينه هاش بازي ميكرد . از لاله گوشش شروع كردم به ليس زدن و گاز گرفتن . سوراخش آماده شده بود . بهش گفتم قنبل كن خوشگله .
ا : ميخواي چيكارم كني ؟ ( روش باز شده بود . ميخواست از من حرف سكسي بشنوه )
ك : ميخوام باهات مقاربت جنسي انجام بدم .
ص تركيد از خنده . افسانه يدونه زد تخت سينم و گفت : خيلي مسخره اي . منو بگو ميخام حشري حرف بزنم حال كنه . اونوقت اين واسه من لفظ قلم صحبت ميكنه .
ك : خوب بگو چي بهت بگم . من هم همونجوري بگم . آخه خجالت ميكشم ازت .
ا : چقدر هم خجالتي هستي تو . يك ساعته لخت تو بغلتم . جرم دادي . اونوقت خجالت هم ميكشي . تو مگه خجالت حاليت ميشه .
ك : خوب بابا . الان كه وقت اين حرفها نيست شوخي كردم باهات . حالا برگرد .
ا : كه چي بشه ؟
ك : كه جرت بدم . خوشگله . مگه همين رو نميخواي ؟
ا : با چي ميخواي جرم بدي ؟ ( دوباره برگشتيم تو حال سكس )
ك : با همين كيرم كه اينجاست
ا : آخ خ خ خ خخخخخخخخ
ك : اره . ميخوام كسو كونت رو جر بدم . دوست داري ؟
ا : آره . امشب براي همين اينجام .
اين رو كه گفت همزمان جيغش رفت رو هوا . ( آخه يدفعه كلاهك كيرم رو كرده بودم تو كونش )‌
ا : چه كار ميكني ديوونه ؟
ص از خنده روده بر شده بود . بهش گفت : وقتي اينجوري تحريكش ميكني فكر اينجاش هم باش .
يه كوچولو صبر كردم كه دردش بخوابه و دوباره شروع كردم به داخل كردن كيرم . تا ته كه رفت يكم بهش استراحت دادم و شروع كردم به تلمبه زدن . خواركسه ميگفت يه بار امتحان كردم ولي تجربه به من ميگفت كه خيلي بيشتر از اين حرفها بوده .

داشتم تلمبه ميزدم و حال ميكردم . افسانه هم داشت با چوچولش ور ميرفت . آخراي كار بود كه افسانه دوباره ارگاسم شد . معلوم بود كه خيلي وقته سكس نداشته . چون خيلي سريع وا ميداد .

ميخواستم همين جور ادامه بدم تا خودم هم ارضا بشم كه ديدم ص داره نگاهم ميكنه. معلوم بود كه بازم ميخواد . رفتم سمتش و كاندوم رو از رو كيرم برداشتم . پاهاش رو باز كردم و رفتم وسط پاهاش . دوباره كردم تو كسش و شروع كردم به تلمبه زدن . خودم كه حسابي خسته شده بودم . داشتم به خودم فحش ميدادم كه چرا اينقدر اسپري زدم . لامصب نميومد . ولي الان كه كاندوم نداشتم بيشتر حال ميكردم . بعد از چند دقيقه يه حس قشنگ تو كمرم بوجود اومد . به ص گفتم كه دارم ميام .
ص : بيا عزيزم . من هم نزديكم .
به شدت تلمبه زدنم اضافه كردم و در آخرين لحظه كشيدم بيرون و پاشيدم رو سينه و شكمش .
ص هم يه ارگاسم رسيده بود . افسانه داشت بادستش آب منو ميماليد به سينه هاي ص .
ص : نكن ديوونه . چكار ميكني ؟
ا : براي پوست خيلي خاصيت داره .
ص : من خوشم نمياد . اگر خاصيت داره بمال به خودت .
ا : چشم .
يه كم كه ولو بودم بلند شدم برم حموم .
ا : كجا آقا خوشگله ؟
ك : با مني ؟
ا : آره با توام .
ك : فكر كردم داري اشتباه ميكني . آخه من كجام خوشگله . ؟
ا : حالا . يه چيزاييت خوشگل هست كه ميگم .
ك : دارم ميرم حموم .
ا : منم بيام .؟
ك : بفرماييد .
ص : من هم ميام .
ا : تو ديگه كجا ؟ مگه سه نفري تو حمومشون جا ميشيم آخه . ؟
ص : ديوونه . برو حمومشون رو ببين . خيلي بزرگه .



با خنده و شوخي رفتيم حموم و خودمون رو شستيم . گهگاهي هم يه انگولكي به هم ميكرديم .

بعد از حموم اومديم تو اتاق خواب . من لباس تنم كردم . ص هم فقط شرت و كرست تنش بود . افسانه هم لباساش رو پوشيده بود .
گفتم بريم بخوابيم كه من فردا خيلي كار دارم .
ص : من كه مرخصي دارم .
ك : خوش بحالت .
ص : ميخوايم با افسانه بريم آرايشگاه .
ك : اوكي .

رفتيم تو جامون و گرفتيم بخوابيم كه كس و شر گفتن و شوخي كردنمون شروع شد . من وسط خوابيده بودم . هر دوتاشون هم شروع كرده بودن به اذيت كردن من . بعد از چند دقيقه من گفتم : بچه ها بخوابيد . من صبح بايد برم سر كار . اگر شلوغ كنيد يه بلايي سرتون ميارم ها .
ديگه شب به خير گفتيم و من ازشون تشكر كردم بابت سكسي كه باهاشون داشتم . چشمام داشت گرم ميشد كه يكيشون دستش اومد رو كير من . فكر كردم كه ص است . اما با نگاهي كه به اطرافم كردم ديدم كه افسانست . گذاشتم هر كاري كه دوست داره بكنه . پدر سگ اينقدر با كيرم ور رفت تا آبم اومد ريخت رو دستش . بعدش هم هر دومون مجبور شديم يه دستشويي بريم .

تو رختخواب كه دراز كشيدم يه حس خلع قشنگ داشتم . سكس با دو تا دختر سكسي و شيطون واقعا انرژيم رو تحليل برده بود .

تو خواب ناز بودم . اصلا دلم نميخواست صبح بشه .

صداي زنگ موبايلم ميومد . تو دلم گفتم : كون لقش . هر كسي هست باشه . اصلا حسش نيست از زير پتو بيام بيرون و بهش جواب بدم . ولي ول كن نبود . پشت سر هم زنگ ميزد . به ساعت يه نيم نگاهي كردم ديدم 6.45 هستش . يعني كي بود اين وقت صبح . ؟

صداي موبايلم قطع شده بود . ميخواستم بيخيال بشم و بگيرم بخوابم كه اينبار تلفن خونه زنگ خورد .

با صدايي كه از تلفن بلند شد ص و افسانه هم بيدار شدند .

ص : كامي كيه اين وقت صبح داره تلفن ميزنه ؟
ك : نميدونم .
رفتم سمت تلفنم و به شماره نگاه كردم . شماره غريبه بود ولي بايد بر ميداشتم . يه نيرويي بهم فشار مياورد كه اين كار رو بكنم .

ك : بله . بفرماييد ؟
م : سلام كامي . مسعودم . خوبي ؟
ك : عليك سلام . تو ساعت نداري . ميدوني ساعت چنده ؟
م : من شرمندم . ولي يه اتفاقي افتاده كه بايد بهت ميگفتم .
ك : خيلي خوب بگو ببينم چي شده . ؟
م : كامي لباس بپوش بيا بيمارستان قلب ......
ك : اونجا براي چي ؟ ( دست و پام شروع كرد به لرزيدن . صداش خيلي نگران بود )
م : فقط بيا كامي . به كمكت احتياج هست .
ك : خوب بگو چي شده ؟ ( داشتم داد ميزدم پشت تلفن . ميترسيدم خبر ناگواري باشه كه البته از طرز صحبت كردن مسعود تابلو بود )
م : كامي .... باباي رضا .... باباي رضا .......
ك : باباي رضا چي ؟ حرف بزن .
م : باباي رضا مرده .
ك : كس وشر نگو . من پريروز ديدمش . خيلي هم سالم و سلامت . چقدر هم زديم تو سر و كول همديگه . اصلا هم شوخيت با مزه نبود . احمق خر
گوشيو قطع كردم . فكر ميكردم شوخيه . مگه ميشه كسي رو 1 روز قبل ببيني و ساعتها باهاش شوخي كرده باشي . بعد الان زنگ بزنن بگن مرده .

تو همين فكر بودم كه دوباره تلفن زنگ زد . تو دلم گفتم گوشيو بردار و دو تا فحش آبدار نثارش كن .
ك : چي ميگي ؟
م : كثافت مگه من باهات شوخي دارم . به جون مادرم باباي رضا مرده . رضا كه تو شوكه . من هم بلد نيستم كاري بكنم . كامي ارواح خاك مادرت زود بيا . من نميدونم چكار كنم .
ك : وايسا همون جا اومدم .

گوشي از دستم سر خورد و افتاد پايين . خودم هم ولو شدم رو زمين . ص و افسانه دويدن طرفم . صورتم از اشكهام خيس شده بود . هق هق گريه امونم رو بريده بود .
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
      
sara_M #24 | Posted: 25 Aug 2010 23:53
کاربر

 
دو روي عشق – قسمت بيست و سوم

كمتر كسي اشك منو ديده بود تا اون موقع . همه فكر ميكردن كه من آدم شاد و خوشبختيم . ولي نميدونستن كه مصداق (((‌ خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است ))) در مورد من هم صدق ميكنه .

افسانه و ص هر دوشون جلوي من نشسته بودن . با بهت و حيرت به من نگاه ميكردن . از جام پاشدم . رفتم سمت حموم . سريع يه غسل كردم و اومدم بيرون بالاخره ميخواستيم زير تابوت يه آدم شريف رو بگيريم بايد تميز ميشدم از هر چي گناهه .

رفتم سمت كمد لباسام . يه شلوار پارچه اي مشكي با يه پيراهن مشكي تنم كردم . يه كاپشن مشكي هم داشتم تنم كردم و رفتم سر گاو صندوقم . هميشه يه مقدار پول براي روز مبادا توش داشتم . شمردم تقريبا هفت صد تومن بود . يدفعه ياد دو برگ چكي هم كه تو صندوق داشتم افتادم . او نارو هم برداشتم . بالاخره رضا يكي از بهترين دوستام بود . يه وقت اگه پولي لازم داشت امثال من بايد يه كمكي ميكرديم ديگه .

از اتاق اومدم بيرون . افسانه و ص داشتن با تعجب نگام ميكردن .

ص : نميخواي بگي چي شده ؟
ك : باباي رضا فوت كرده . دارم ميرم كمكشون كنم .
ص : تو هم كه سرت درد ميكنه واسه عزاداري . ( هنوز هم كه هنوزه من شايد مجلس عروسي كسي نرم ولي تو مراسم عزاداريشون حتما شركت ميكنم .)

بدون اينكه جوابش رو بدم از خونه زدم بيرون . يه زنگ به موبايل رضا زدم . مسعود گوشيو برداشت .
م : كجايي كامي ؟
ك : دارم ميام . مسعود جون مادرت اگر شوخيه بهم بگو ناراحت نميشم .
م : كس خلي ها . واقعيته .
ك : حالا چيكار كردين . ؟
م : هيچ چي من كه نميدونم چكار بايد بكنم .
ك : برو به دكترش بگو گواهي فوت صادر كنه براش . من هم تو راهم تا صادر بشه من هم ميام . بقيه كار ها رو هم خودم انجام ميدم . رضا كجاس ؟
م : همين جا . اصلا تو شوكه . فقط زل زده به ديوار و گريه ميكنه .
ك : باشه . كاري كه گفتم بكن تا من برسم .
م : چشم .

تو راه كه داشتم ميرفتم به چند تا از بچه ها كه دوستاي مشتركمون بودن زنگ زدم و قضيه رو بهشون گفتم . هر كسي مامور انجام يك كاري شد . يكي اتوبوس خبر كنه . يكي گوسفند بخره . يكي به بقيه بچه ها خبر بده . يكي بره بهشت زهرا قبر بخره و غيره و غيره . همه كارها رو هندل كردم . رسيده بودم دم در بيمارستان .

از در سالن كه ميخواستم برم تو نگهبان بهم گير داد .
= : كجا آقا ؟
ك : باباي دوستم فوت شده . اومدم اينجا ببينم چه خبره ؟
= : بايد بري دم سرد خونه از اون طرفه .

رسيدم نزديك سردخونه . رضا نشسته بود رو زمين . اصلا متوجه حضورم نشد . مسعود رو نديدم .

ك : رضا . داداشي سلام . من اومدم .
ر : كامران . بابا م . بابام . ( گريه مجالش نداد )
خيلي دوست داشتم پابه پاش گريه كنم . ولي نميشد . من اومده بودم ستون بشم براش . نميتونستم خودم هم بريزم پايين .

ك : پاشو پسر . مرد كه گريه نميكنه . الان تو مرد خونه اي . بزرگ خونه اي . محكم باش . چشم اميد خواهرات به توئه .
ر : كامي . به خدا كمرم شكست . دارم نابود ميشم .
ك : پاشو داداشي . ميدونم سخته . ولي اين رسمه روزگاره . من و تو كه زنده ميمونيم محكوميم به فنا . يكم محكم باش .


يه كم كه حرف زديم آرومتر شد . شماره عموش رو ازش گرفتم و قضيه رو به عموش گفتم . قرار شد طبق برنامه من عمل كنن .
مسعود هم با گواهي فوت اومد . بعد از تسويه با بيمارستان و گرفتن آمبولانس جنازه رو تحويل گرفتيم و به سمت محل راه افتاديم .

سر كوچه جاي سوزن انداختن نبود همه كسايي كه ميشناختيم نميشناختيم اومده بودن . اتوبوس ها هم رسيده بودن . يه دوستي دارم مداحه . بهش زنگ زده بودم بياد تو جمعيت ديدمش . باهاش هماهنگي هاي لازم رو انجام دادم .

شده بودم همه كاره مجلس . به عموها و داييهاي رضا دستور ميدادم و سرشون داد ميزدم . طبق يه قانون نانوشته من شده بودم مسئول برگذاري مراسم .

تاج گلهايي كه گفته بودم حاضر شده بود و اومده بود . بچه ها رو اتوبوسها نصب كردن . يه نماز ميت هم سر جنازه تو مسجد محل خونديم .
لباساي رضا رو عوض كردم و سپردمش دست مسعود . تذكرهاي لازم رو بهش دادم كه هواي رضا رو داشته باشه .

جنازه رو برداشتيم و يه چند صد متري تو خيابون رو دوشمون حمل كرديم . كل كسبه محل مغازه هاشون رو بسته بودن و دنبال جنازه ميومدن .

بعد از بريدن سر گوسفند يكي از بچه ها رو مسئول كردم تا به قصاب كمك كنه كه گوشت رو براي خورشت قيمه آماده كنن براي شام . خودم هم با يكي از دوستاني كه رستوران داره هماهنگ كردم تا 500 دست غذا آماده كنه براي ناهار .

رضا رو نشوندم تو ماشين يكي از بچه ها . من و مسعود و راننده هم نشستيم تو ماشين . راه افتاديم سمت بهشت زهرا .

تو راه هيچ كس حرفي نميزد . هممون ساكت بوديم . من يه سيگار روشن كردم . داشتم كام ميزدم بهش كه رضا گفت : كامي يه سيگار هم به من ميدي ؟
بچه ها با تعجب يه نگاه به رضا كردن و يه نگاهي به من . آخه رضا از سيگار متنفر بود .
ك : مشكلي نيست . اما فقط همين يه دونه ها . ( ميخواستم يه كم به اعصابش مسلط بشه . )

با علامت سر تاييد كرد . يه سيگار براش روشن كردم و دادم دستش .

ديگه تو راه حرفي زده نشد . فقط موبايلهاي من راه به راه زنگ ميخورد و برنامه رو با بچه ها هندل ميكرديم . ( از وقتي تاليا اومده بود من يه خط تاليا هم خريده بودم . تاشماره كارم با شماره خصوصيم رو جدا كنم )

تو راه ياد حاج اكبر افتادم . باباي دوست داشتني رضا . يه مرد واقعي . يه آدم پاك . يك انسان .

ميتونم بدون اغراق بگم از بابام بيشتر دوسش داشتم . تو همه رفيقهاي رضا با من صميميتر بود و ميشه گفت : يكي از بهترين دوستام بود . اغلب مواقع تو هر كاري كه گير ميكردم ازش كمك ميگرفتم و اون هم با كمال متانت و پختگي بهترين راه حل رو بهم پيشنهاد ميداد.

توي محل هم كه همه رو سرش قسم ميخوردن . از وقتي كه مادر رضا فوت شده بود تمام زندگيش رو وقف رضا و سه تا خواهرش كرده بود . نميذاشت آب تو دل اين بچه ها تكون بخوره .

حالا كجا بود ؟
داشتيم ميبرديمش بسپاريمش به خاك . داشتيم بدرقه اش ميكرديم تا خونه آخرت . تا منزلگاه معبود . تا بهشت برين .

خوش به حالش . ميدونم جاش تو بهشته . اصلا شك ندارم به اين قضيه .

رسيديم دم در غسال خونه . به بچه ها دستورات لازم رو دادم . 3 نفر رو مامور كردم مواظب رضا باشن . ورود رضا رو هم به غسالخونه غدغن كردم . گفتم شده بزنينش ولي نذاريد بياد تو .

با بزرگاي فاميلشون صحبتها شد و من گفتم كه تا اتمام مراسم و پذيرايي ناهار رو برنامه ريزي كرديم . براي شب هم شام قيمه ميديم كه بعد از مراسم تدفين تداركش رو ميبينيم . همشون داشتن تشكر ميكردن از كارايي كه كردم . من هم در جواب بهشون گفتم : حاجي مثل پدر بود برام . هر كاري كه بكنم وظيفه امه .

تو غسالخونه بوديم و داشتيم براي آخرين بار حاج اكبر رو ميديديم . چه قدر راحت از اين دنيا دل بريدي . واقعا مرد بودي .

از جلوي در صداي دادو بيداد ميومد . رومو برگردوندم ديدم رضا داره ميدوه مياد داخل . مسعود هم يه دستش رو چشمش داره مياد دنبالش . ديگه كار از كار گذشته بود . 3 نفري هم نتونسته بودن مهارش كنن . با مشت گذاشته بود تو صورت مسعود بدبخت . رضا داد ميزد بزاريد بابام رو ببينم . دلم واسش تنگ شده .
رفتم سمتش . بغلش كردم . منو به خودش ميفشرد . خيلي دلم براش ميسوخت ولي امان از اين روزگار .

زير لب شروع كردم زمزمه كردن اين شعر :

عجب رسميه رسمه زمونه ............ قصه برگ و باد خزونه

ميرن آدما از اونا فقط ............ خاطره هاشون به جاميمونه

به خودم اومدم ديدم همه دارن با صداي بلند اين شعرو ميخونن و گريه ميكنن . رضا تو بغل من داشت گريه ميكرد . گريه اي كه واقعا ميتونم بگم از تمام وجودش بود . از ته دلش . با دستم موهاش رو نوازش ميكردم و سعي ميكردم دلداريش بدم . ديگه جايز نبود اونجا وايسيم .
آوردمش بيرون . مسعود با نگاهش داشت ازم معذرت خواهي ميكرد . بهش فهوندم كه مشكلي نيست .

به مادر يكي از بچه ها هم ماموريت داده بودم با چند نفر مواظب خواهر هاي رضا باشن و هواشون رو داشته باشن .

سر نماز ميت رضا بغل دست من وايساد . وسطاي نماز حس كردم كه رضا داره ميافته . سريع زير بغلش رو گرفتم و از تو صف كشيدمش بيرون . سريع به مسعود گفتم يه سانديس بخره بياره . رضا رو خوابوندمش رو يه نيمكت تا حالش سر جاش بياد . يه كم كه گذشت بهتر شد .

بلندش كردم و بهش گفتم : رضا اگر تحمل نداري بفرستمت خونه ؟
ر : نه كامي . خواهشا اين كار رو نكن .
ك : پس محكم باش . تو مردي ناسلامتي . تو ديگه الان ستون خونتوني . خواهرات به تو اميد دارن . نبايد ضعيف باشي .
ر : باشه سعيم رو ميكنم .
ك : افرين پسر خوب . ( از پيشونيش يه بوس كردم )

جنازه رو گرفتيم دستمون و به سمت قبري كه محيا شده بود حركت داديم .

لا اله الي الله .
محمد رسول و علي ولي الله .

بلند بگو لا اله الي الله .

به عزت شرف لا اله الي الله .

برگشتم به پشت سرم نگاه كردم .

خداي من اين همه آدم . كاش من هم وقتي ميميرم اينقدر خوب باشم كه اين همه آدم بيان به مراسم خاكسپاريم .


جنازه رو با خوندن دعاي تلقين به خاك سپرديم . سنگ لحد رو كه گذاشتن ديگه تمام بدنم اختيارش از دست رفت . مخصوصا كه علي رفيقم ( همون مداحه ) حسابي سنگ تموم گذاشته بود . چنان گريه اي منو گرفته بود كه اگر هم ميخواستم نميتونستم جلوش رو بگيرم . چنان گريه ميكردم تو بغل رضا كه هر كس كه مارو نميشناخت فكر ميكرد من پسر اون مرحومم .
با كمك بچه ها من و رضا نشستيم تو ماشين . آدرس رستوران داده شده بود . همه به سمت اونجا حركت كرديم .

غذا جوجه كباب بود . خيلي هم آبرو دار و مرتب سرو شد . براي شام غريبان هم همون جا از همه دعوت كرديم كه تو خونه رضا اينا حضور به هم برسونن .

بعد از غذا رفتم پهلوي مرتضي ( صاحب رستوران ) وجه غذا رو با يكي از چكها پرداخت كردم . خيلي هم تعارف ميكرد كه نگيره . عموي رضا اومده بود حساب كنه كه با چشم غره من خودش رو جمع و جور كرد .

رفتيم سمت خونه رضا شون . از صبح ص چند باري زنگ زده بود . توي راه دوباره زنگ زد .
ص : سلام .
ك : سلام .
ص : قربونت برم چيكار كردي با خودت . صدات چه قدر گرفته ؟
ك : الان وقتش نيست . ببخشيد ها .
ص : ميدونم عزيزم . زنگ زدم كه از طرف من به رضا تسليت بگي . ( آخه ص اغلب دوستاي من رو ميشناخت )
ك : چشم . آقا رضا ص هستش . ميخواد تسليت بگه .

گوشيو دادم به رضا . بعد از چند تا تعارف و غيره گوشيو داد بهم .
ك : خوب . ديگه چه خبر ؟
ص : هيچ چي رفتيم آرايشگاه و برگشتيم . الان هم تو خونه توايم .
ك : اوكي . خونه رو مرتب كنيد . شايد بچه ها بيان اونجا .
ص : اگر خواستين بياين يه خبر به من بده .
ك : باشه عزيز . فعلا .
ص : باي .

رسيديم در خونه رضاشون . همه رسيده بودن . قرار كارها رو گذاشتيم . و هر كسي يه مسئوليتي رو به عهده گرفت .

من هم بعد از اينكه كارها رو رديف كردم به رضا گفتم كه من خونه ام اگر كاري داشتي بهم بگو .

من رو بغل كرد و بابت همه چيز تشكر كرد .

من هم بهش گفتم كه وظيفه ام بوده . اگر بخوايم فقط تو روزاي خوشي دوست هم باشيم كه فايده نداره .

با بقيه بچه ها هم خداحافظي كردم و به سمت خونه حركت كردم . خونمون با خونه رضا اينا يه كوچه فاصله داره .

در آپارتمان رو باز كردم و رفتم داخل . ص و افسانه هر دوشون اومدن به استقبالم و بهم تسليت گفتن . من هم ازشون تشكر كردم و يه راست رفتم تو اتاقم .

ص خوب ميدونست كه الان اصلا نبايد مزاحمم بشه . ( تو اين زمينه ها دختر فهميده اي بود )
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
      
sara_M #25 | Posted: 25 Aug 2010 23:54
کاربر

 
دو روي عشق – قسمت بيست و چهارم


لباسام رو عوض كردم و رفتم سراغ يار تنهاييام و دلتنگيام .

آره خودشه . فقط ني ميتونه منو سبك كنه . فقط ني ميتونه هر چي تو دلم دارم رو از تو چشام به صورت اشك بيرون بريزه .

شروع كردم به ني زدن . با شور خاصي اين كار رو ميكردم . سوز ني جگرم رو ميسوزوند . ولي لذت بخش بود . به اشكم اجازه دادم فرو بريزه . هر چي نفس داشتم تو سازم ميدميدم و پاداشم جاري شدن همه اشكهاي فرو خوردم بود كه تو دلم سنگيني ميكرد .

ديگه براي حاج اكبر گريه نميكردم . براي خودم گريه ميكردم .

يه آدم بي كس و كار . با وجود كسايي كه دورو برم بودن ولي تنها بودم . اغلب كسايي كه دورم بودن از شرايطم استفاده ميكردن نه از وجود خودم . اما چه كنم كه اين هم رسمه روزگاره . من براي اينكه تنها نباشم بايد باج ميدادم .

بابا م كه هر 6 ماه ميامد ايران و يه هفته ميموند و ميرفت . داداشم هم كه درگير خانوادش بود و خوشگذروني . همه فكر ميكردن چون يكم اوضاع روبراهه ديگه چيزي كم ندارم . ولي نميدونستن كه من به چيزي غير از پول و خونه و ... احتياج دارم .

دلم براي خودم ميسوخت . هواي مادرم رو كرده بودم . خيلي جاش تو زندگيم خالي بود .

اشك تو چشام سيل بود و ميريخت پايين . داشتم با سوز ني حال ميكردم . متوجه حضور ص و افسانه شدم . ميخواستم اعتراض كنم ولي ديدم اشك تو چشم جفتشون حلقه زده . شايد اون دو تا هم دلشون گرفته بود . بالاخره اون ها هم بشر بودن . دل داشتن .

يه نيم ساعتي ميزدم . واقعا ميتونم بگم كه خالي شدم از هر غصه اي .

تموم كه شد ص اومد به سمتم و يه بوسه از گونه ام كرد .

ص : عزيزه دلم . مرگ حقه . ميدونم خيلي باباي رضا رو دوست داشتي ولي بالاخره بايد با اين موضوع كنار بياي .
ك : براي اون گريه نميكنم . به حال خودم گريه ميكنم . دلم براي خودم تنگ شده بود .
ص : قربونت برم . مگه من تو زندگيه تو نقشي ندارم . ؟
ك : داري عزيزكم . ولي اين بحثش فرق ميكنه .

دراز شدم رو تخت . ص هم اومد بغلم خوابيد . افسانه هم رفت بيرون تو پذيرايي . نفهميدم كي خوابم برد . با نوازشهاي ص به بيدار شدم .

ص : كامي جان . عزيزم بيدار شو . تلفنهات داره زنگ ميخوره . من كه نميتونم جواب بدم بهشون .

به موبايلام نگاه كردم . ساعت 5 بود . يا علي چند تا ميسد افتاده بود . به تك تكشون زنگ زدم و كارها رو باهاشون هماهنگ كردم و پاشدم حاضر بشم برم سمت خونه رضا اينا .

افسانه هم ازم تشكر كرد بابت پذيرايي و خداحافظي كردو رفت .

ص : كامي من هم بيام خونه رضا ؟
ك : آره . چرا كه نه .
ص : زشت نباشه . يه وقت كسي نگه اين با كامي چه نسبتي داره ؟
ك : نه بابا . حاضر شو بريم . فقط حوصلت سر نره اونجا ؟
ص : مگه ميشه كنار تو باشم و حوصلم سر بره .

با همديگه راه افتاديم به سمت خونه رضاشون .

رسيديم دم در خونشون كه مادر يكي از دوستام ما رو ديد . بعد از سلام و احوالپرسي ص رو بهش معرفي كردم و گفتم كه مياد تو زنونه مواظبش باشه .

مادر دوستم هم با گفتن جمله : بيا بريم عروس خانوم دست ص رو گرفت و برد .

با خودم گفتم : خوب شد اين مادر من نبود والا الان 4 تا بچه هم داشتم . تو دلم خنديدم و رفتم سمت بقيه .

عموي رضا من رو كه ديد انگار دنيا رو بهش دادن . اومد سمتم .

ع : خسته نباشي كامران جان .
ك : قربانه شما . ببخشيد ديگه من ول كردم رفتم . كاري چيزي مونده يا نه ؟
ع : همه كارا انجام شده . فقط رضا يكم تو خودشه . هر چي هم باهاش حرف ميزنيم اثري نداره . يكم باهاش صحبت كن .
ك : عمو جان اين اتفاق كه افتاده براي هممون سخت بود چه برسه به رضا . بهش فرصت بديد تا با شرايط جديد كنار بياد . ولي چشم . حتما . ( آخه حرف من براي رضا حجت بود . خيلي باهم عياق بوديم )

رفتم سر وقت آشپز . خورشت رو بار گذاشته بودن . يكم با هم چاق سلامتي كرديم .

برگشتم تو جمع . مسعود با يه سيني چايي اومد سمتمون .

رضا يه بادمجون كاشته بود زير چشش كه اگر تو شرايط ديگه اي بوديم حتما مسعود رو سوژه ميكرديم و يه كم بهش ميخنديديم . ولي اونجا جاش نبود .
ك : سلام مسعود . خسته نباشي داداش .
م : قربونت برم . من كه كاري نكردم . همه زحمتا به گردن شماها بود .
ك : نوكرتم . من هم كه فقط ارد دادم . كاري نكردم .
م : خداييش وقتي رفتي صحبتت بود . همه ازت تعريف ميكردن . ميگفتن اگه كامي نبود مراسم اينقدر خوب انجام نميشد .
ك : چوبكاري نكنيد ديگه . اولا اگر من نبودم يكي ديگه اين كارا رو ميكرد . دوما من كاري نكردم كه . فقط يكم به خودم مسلط بودم . همين
سوما وظيفه ام بود به عنوان دوست رضا اين كارا رو بكنم .
ع : اين حرف رو نزن پسرم . ما خيلي ازت ممنونيم بابت همه چيز . ايشالا تو خوشيها جبران كنيم .
ك : من مخلصتم عمو جان . وظيفم بود .

يكم كه گذشت رضا از خونه اومد بيرون . اومد سمتم و همديگرو بغل كرديم .
ك : مرد ما چطوره ؟
ر : قربونت برم داداش . خيلي زحمت افتادي .
نذاشتم ديگه حرف بزنه . انگشتم رو گذاشتم رو لبش . ديگه ادامه نده .

يكم كه گذشت مهدي هم اومد . بهش گفتم سوييچت رو بده من بشينم تو ماشينت يه سيگار بكشم . رضا و مسعود هم اومدن . تو ماشين كه نشستيم سيگارم رو روشن كردم و شروع كرديم به صحبت كردن و دلداري دادن رضا .

مراسم اون شب هم با همه تلخيهاش تموم شد . و من خوشحال بودم از اينكه براي دوستم تونستم يه كار كوچولو انجام بدم . ص هم كه اينجور كه بعدا خواهرهاي رضا تعريف كردن وقتي رفته بود تو مجلس حسابي پذيرايي كرده بود از مهمونها و هر كس هم كه ميپرسيده اين خانومه كيه همه ميگفتن كه نامزد آقا كامران دوست رضاس .

بعد از مراسم عموهاي رضا با زور تمام حسا ب و كتاب رو با من انجام دادند و بر خلاف ميل درونيم يه چك بابت خرجهايي كه كرده بودم بهم دادن . من هم چك رو به زور دادم به رضا و بهش گفتم فعلا لازم داري اين رو . باشه پهلوت بعدا ازت ميگيرم .

رسيديم خونه . ص لباساش رو عوض كردو اومد رو كاناپه نشست كنارم .

ص : خسته نباشي عزيز .
ك : قربونت برم . ببخشيد امروز نتونستم اون كامي كه دوست داري باشم . شرمندت شدم .
ص : اين حرفها چيه . تازه امروز كاملا شناختمت . خيلي دوست دارم كامي .
ك : من هم همينطور .
ص : راستي اونجا همه فكر ميكردن كه من نامزد توام .
ك : آره . به گوشم رسيد .
ص : آخ اگه بدوني وقتي اين جمله رو ميگفتن چه حالي ميشدم . قند تو دلم آب ميشد . كاش ميشد كه اين واقعيت پيدا ميكرد .
ك : جدا ؟
ص : آره به خدا راستش رو ميگم .

راستش خودم هم يه همچين حسي داشتم راجع به اين موضوع . مادر رفيقام همشون بهم تبريك گفته بودن . يه لحظه احساس كردم كه ديگه وقتشه بايد زن بگيرم .

از فكر اين موضوع ته دلم يه جوري شد . خندم گرفته بود .

ص : قربونت برم كه بالاخره خندت رو هم ديديم .
ك : قربانه يو . بريم بخوابيم كه فردا يه عالمه كار دارم .
ص : آره من هم بايد برم سر كار .
ك : پاشو بريم .

لباسامون رو عوض كرديم و رفتيم تو تخت خواب .

ك : ص ؟
ص : جانم ؟
ك : بابت همه چيز ممنون . ديشب يه شب فراموش نشدني برام درست كردي .
ص : اين حرفها چيه . ديگه نگيا .
ك : از دستم كه ناراحت نيستي ؟
ص : نه عزيز دلم چرا ناراحت باشم . خودم برنامش رو گذاشته بودم .
ك : مرسي عسلم . افسانه چي ميگفت ؟
ص : خيلي خوشش اومده ازت . فقط امروز يه كم ناراحت شد كه چرا به موهاي من توجه نكردي . آخه خيلي زحمت كشيديم براش .

راست ميگفت .

اصلا توجه نكرده بودم به اين قضيه . ص موهاش رو داده بود بافت آفريقايي كرده بودن . خيلي قشنگ شده بود .

ك : به خدا اصلا متوجه نشدم . منو ببخش خوشگله .
ص : اين رو نگفتم كه ازم معذرت خواهي كني . تازه با اون اوضايي كه تو داشتي اگر متوجه ميشدي جاي تعجب داشت .

ك : مرسي كه من رو درك ميكني .
ص : وظيفه امه .
ك : ص يه چيزي بپرسم ؟
ص : بپرس ؟
ك : دوسم داري ؟
ص : آره عزيزم . دوست دارم .

با شنيدن اين جمله ته دلم يه جوري شد . لرزيد . يه لرزش قشنگ واقعا نميتونم توصيفش كنم . بايد حس كنيد اين تا بفهميد چي ميگم .

ك : بازم بگو .
ص : دوست دارم . دوست دارم . كامرانم دوست دارم .
ك : بازم بگو ميخوام بشنوم .

لبهاش رو به گوشم نزديك كرده بود و با يه نجواي خاص ميگفت دوست دارم . دوست دارم . دوست دارم .

تو حال خودم نبودم . داشتم لذت ميبردم از اين جمله . دلم ميخواست هميشه بشنموم اين جمله رو .


""""
با صداي تلفن به خودم اومدم . صدام از ته چاه در ميومد .
ك : بعله ؟
ص : سلام كامي . به خدا شرمندم .
ك : مگه نگفتم تو براي من مردي . مگه نگفتم ديگه نميخوام ببينمت يا صدات رو بشنوم .
ص : به خدا پشيمونم . ترو خدا . ترو ارواح خاك مادرت بذار بيام اونجا . بهت توضيح ميدم همه چيز رو . ( صداي هق هق گريه اش رفت به هوا )
ك : تو براي من مردي . ديگه چي ميخواي از زندگيم . مگه نميخواستي من رو نابود كني . خوب به مقصودت رسيدي . ديگه چي ميخواي ؟
ص : كامي يه بار ديگه بهم فرصت بده . من همه چيز رو درست ميكنم .
ك : تنها فرصتي كه دادم اين بود كه ديشب دستم رو به خونه نجست آلوده نكردم . هر دفعه كه ميخواستم تصميمم رو اجرا كنم منصرف ميشدم . در نتيجه خودم رو ميزدم . الان هم اگر ببينمت به خدا قسم ميكشمت . ميدوني كه اين كار رو ميكنم . تو ديگه براي من مردي . اين رو بفهم . تو ديگه تو قلب من جايي نداري .

با عصبانيت گوشيو كوبيدم سر جاش . زخمهاي سرم بر اثر فشاري كه بهم اومد دوباره تير كشيدن . ياد اين زخمها افتادم كه به خاطر دوستت دارم گفتنهاي اون شب ص ديشب روي سرم نقش بسته بود .

از خودم بدم ميومد . جواب بابا و بقيه رو چي ميدادم .....

خدايا خودت كمكم كن

""""
لبهامون تو هم گره خورد . با همه وجودم ميبوسيدمش . فكر ميكردم به اين ميگن عشق


پس من عاشق شده بودم .......
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
      
sara_M #26 | Posted: 25 Aug 2010 23:55
کاربر

 
دو روي عشق – قسمت بيست و پنجم

اون شب يكي از عاشقانه ترين سكسهاي عمرم رو با ص كردم . (‌ راست ميگن بعضي وقتها سكس ميتونه به عشق برسه )

صبح كه از خواب بيدار شدم يه دوش گرفتم و يه چايي ديشلمه ريختم براي خودم . ص هم بيدار شده بود و حاضر شده بود تا بره سر كار .

ك : عسلم . ؟
ص : جانم ؟
ك : دوست دارم .
ص : ما بيشتر .

با هم از در زديم بيرون . با هم تا يه مسيري رفتيم . بعد از هم جدا شديم .

در مغازه رو كه باز كردم . تازه فهميدم چقدر دلم براي كار كردن تنگ شده . اونروز خيلي خوب گذشت . چون تونستم با فروشي كه داشتم تعطيلي دو روز قبل رو جبران كنم . يه كم كه سرم خلوت شد . بچه هايي كه همسايه بودن اومدن و يه سري بهم زدن و دليل مشكي پوشيدنم رو ازم سوال كردن . من هم دليل رو گفتم و اونا هم تسليت گفتن بهم .

سرم تو حساب كتابا بود كه امير يكي از رفيقام تو پاساژ اومد پهلوم و يكم گپ زديم با هم .
ا : كامران تو چند وقت پيش دنبال شاگرد ميگشتي ؟
ك : آره . چطور مگه ؟
ا : هيچ چي . يكي از فاميلهامون دنبال كار ميگرده . گفتم اگر هنوز هم شاگرد ميخواي بگم بياد ببينيش .
ك : آره داداش بگو بياد ببينمش . فقط يه چيزي اخلاق منو بهش بگو ببين اگر ميتونه با من كار كنه بياد .
ا : باشه بهش ميگم .

( من يه اخلاق بدي كه دارم تو موقع كار كردن با هيچ بني بشري شوخي ندارم . خيلي سخت گيرم . الان هم خيلي از زير دستام شايد از نحوه برخوردم تو محيط كار ناراحت بشن . ولي همشون ميدونن تمام سخت گيريهاي من به خاطره خودشونه و به نفعشون . )

بعد از ناهار داشتم يه مشتري رو پرزنت ميكردم . ديدم امير اومد دم مغازه . مشتري تو مغازه رو كه ديد اشاره كرد كه سرم خلوت شد مياد . بالاخره به خانوم سيريش يه دستگاه فروختم و راهيش كردم رفت .

بعد از چند لحظه امير با يه پسر درشت اندام اومدن داخل مغازه .

بعد از سلام و احوالپرسي و معارفه . امير رفت و من با آقا كيوان تنها شديم براي باز كردن يه سري مسايل .

از نحوه كارمون براش توضيح دادم و اينكه بايد چه كارايي انجام بده تو مغازه .

بالاخره قرار شد كه يك ماه پيش من كار كنه تا اگر هردومون راضي بوديم ادامه بديم .

نمرديم و ما هم شاگرد دار شديم ولي چه شاگردي .....

( ديگه فقط سرپاش نگرفتم . هر كاري كه تو مغازه بود رو خودم انجام ميدادم . بقيه كارها رو هم چون آقا گيج تشريف داشتن باز هم خودم انجام ميدادم . خلاصه شازده آورده بودم براي خودم . بعد از يك ماه هم يه تيپا تو كونش و انداختمش بيرون . )

بعد از ظهر با ص قرار داشتم تو مغازه آرايشي فروشي . ص زود تر رسيده بود . جلوي در مغازه وايساده بود . چون آقا رامين طبق معمول تو پيچ بودن .

رسيدم جلوي مغازه ديدم يكي از كسبه پاساژ كه اسمش مرتضي بود گير داده به ص و سعي داره باهاش صحبت كنه .

رفتم جلو ص تا من رو ديد اومد سمتم . مرتضي تازه دوزاريش افتاده بود كه اين كي هست .

ك : چي ميگفت اين الدنگ ؟‌
ص : هيچ چي بابا . ميگفت خسته ميشي سر پا وايسي . بيا تو مغازه من بشين . فكر ميكرد من مشتريم .

رفتم سمت مرتضي .

م : سلام آقا كامران . چه عجب اينورا ؟
ك : سلام از ماست . مشكلي پيش اومده بود ؟
م : نه فقط ديدم ايشون منتظره تا مغازتون باز بشه بهشون تعارف كردم بيان تو مغازه بشينن .
ك : خواهشا ديگه از اين لطف ها به مشتري هاي مغاز ما نكن . ممنون ميشم ازت .
م : سوء تفاهم شده داداش . منظور بدي نداشتم .
ك : ميدونم نيتت خيرو خدا پسندانه بوده . ما را به خير تو اميدي نيست پس شر مرسان .

رفتم سمت مغازه و در رو باز كردم .
خداي من ببين مغازه به چه وضعي افتاده . يكي نيست به اين رامين احمق بگه خوب معلومه مشتري نمياد تو اين مغازه . كثافت از سرو كول مغازه ميريخت . با ص مشغول نظافت مغازه شديم .

ص : كامي . بيا ببين .
ك : چيو ؟
ص : دسته گل رفيق شفيقت رو .

يه كاندوم مصرف شده تو سطل زباله بود . ديگه داشتم قاط ميزدم . تو مغازه اي كه محل كسبه و از اين كارا . خوب معلومه بركت مغازه ميره ديگه . بالاخره مغازه رو تميز كرديم و من هم ويترين رو ريختم پايين و دوباره چيدمش .

يه زنگ به رامين زدم . البته با موبايلم .
ك : سلام . رامين مغازه نيستي ؟
ر : چرا بابا . اومدم تي رو بشورم .
ك : من الان دو ساعته دارم زنگ ميزنم . بر نميداري تلفن مغازه رو .
ر : شايد جلوي در بودم نشنيدم .
ك : اوكي كي ميري مغازه ؟
به تته پته افتاده بود .
ر : الان ميرم ديگه . مگه كار واجبي هست كه اينجوري داري صحبت ميكني .؟
ك : كون گشاد . من الان 2 ساعت تو مغازه دارم تميز كاري ميكنم . اونوقت تو ميگي رفتي تي بشوري . كسخل گير آوردي .
ر : كامي خدايي شرمنده . كار پيش اومده بود . يه توكه پا اومدم بيرون الان هم دارم بر ميگردم اونجا .
ك : لازم نكرده بياي . امشب ساعت 9 خونه منتظرتم .
ر : باشه ميام .

كارمون كه تموم شد ص زنگ زد خونشون گفت كه شيفته نميره خونه .

راهيه خونه شديم . سر راه يه كم بند وبساط خريديم براي شام . حوصله غذا درست كردن نداشتم .

تو خونه داشتيم شام رو ميخورديم كه رامين اومد . بعد از شام نشستيم به صحبت كردن راجع به كار .

ك : ببين رامين اين جوري نميشه . تو اين ماه دخلت چقدر بوده ؟
ر : چيكار كنم . مشتري نمياد تو مغازه .
ك : تا حالا دليلش رو فهميدي كه چرا اينجوري ميشه ؟
ر : نه . تو كه عقل كلي به من بگو چرا ؟
ك : من عقل كل نيستم . فقط كافيه خودت رو بذاري جاي مشتري . اگر تو مشتريه اون مغازه بودي با اوضاعي كه مغازه داره اصلا داخل مغازه ميشدي ؟
ر : مگه چشه ؟
ك : بگو چش نيست . كثيف كه هست . ويترينت هم كه اصلا ديدن نداره . اغلب مواقع هم يا شما تو مغازه نيستي يا اگر هم باشي يكي از دوست دخترات هم اونجا پهلوت نشسته . تازه اگر هم نباشه سعي ميكني هر دختري مياد تو مغازه رو تور كني . خوب به نظرت يه مشتري كه يه بار از يه مغازه خريد ميكنه . چرا دفعه بعدي هم نبايد بياد همونجا ؟
ر : نميدونم چي بگم . تو داري منو محكوم ميكني .
ك : اگر يكي از چيزايي كه گفتم درست نيست تف كن تو روي من .
ر : من قبول دارم كه دل به كار نميدم . ولي قبول كن كه يه كم به كار دلسرد شدم . چون شما دوتا سر كار خودتون هستيد و تمام زحمات اونجا گردن منه .
ك : اولا كه شما در ازاي وقتي كه ميذاري تو مغازه داري حقوق ميگيري . كه سواي درصدت حساب ميشه . دوما قرار شده از فردا من و ص بعد از كارمون بيايم مغازه و كمك تو كنيم . و تو ميتوني وقتهايي كه ما هستيم تشريف ببريد دنبال عشق و حالتون .
از امشب تا 3 ماه وقت داري مغازه رو به سود دهي برسوني وگرنه من تمام سرمايه اي كه گذاشتم رو از كار ميكشم بيرون . اونوقت تو ميموني و حوضت .
ر : اين درست نيست .
ك : همين كه گفتم . اگر هم ناراحتي همين فردا ميتونيم شراكتمون رو به هم بزنيم . من حاضرم ضرر و زيان هم بدم . منتها مغازه رو من به اجاره خودم درميارم و يه فروشنده ميذارم اونجا . ضرر و سودش هم مستقيم به خودم ربط داره . حالا انتخاب با توئه كدومش بهتره . ؟
ر : فكر كنم راه اول بهتر باشه . بالاخره من هم تو راه انداختن اون مغازه سهم داشتم . حالا سودش رو تو ميخواي بخوري .
ك : پس خودت هم قبول داري . اون مغازه ميتونه سود خوبي داشته باشه . ايشالا كه از فردا بچسبي به كار .
ر : حتما . چشم .
ك : درضمن كادوي تولد بچه ات رو هم تو سطل آشغالي پيدا كردم . خواهشا ديگه از اين گه كاريها تو مغازه اي كه با من شريكي نكن .
ر : از چي حرف ميزني ؟


يه نگاه به ص كردم بلند شد رفت تو اتاق من .

ك : خودت رو نزن به خريت . منظورم همون كاندوميه كه تو سطل بود.

رنگ از رخش پريد . آخه روزي كه مغازه رو افتتاح كرديم بهش همه اين چيزارو گفته بودم .

رامين از من خيلي حساب ميبرد .

ولي اون شب گدازه هاي انتقام رو ميشد تو صورتش ديد . معلوم بود كه يه روز يه كلكي به دستم ميده .

تمام بلاهايي كه به سرم نازل شد از سر همون مغازه كوفتي و كار كردن ص تو مغازه شروع شد .
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
      
sara_M #27 | Posted: 28 Aug 2010 00:23
کاربر

 
دو روي عشق – قسمت بيست و ششم

سرمون تو كارهاي خودمون بود . مغازه آرايشي هم با وجود سر زدنهاي من و ص رونق گرفته بود . رامين هم دوباره دلگرم كار شده بود .

شب چهلم باباي رضا بود . خدا بيامرزدش چه زود گذشت .

اجراي مراسم به من محول شده بود . من هم خداييش سنگ تموم گذاشتم . هر كاري از دستم بر ميومد انجام دادم براشون . هيچ كس فكرش رو هم نميكرد با اين نظم يه همچين مراسمي بر پا بشه . همه كفشون بريده بود . البته ديگه آخراش من داشتم سكته ميكردم از بس حرص و جوش ميزدم . بعد از سرو شام همه رفتند سوي زندگيه خودشون .

يه غم عجيب تو چشاي رضا هويدا شده بود .
با دستم زدم رو شونش .
ك : مرد بزرگ از چي ناراحته ؟
ر : كامي خيلي ميترسم .
ك : از چي داداش . براي چي ميترسي ؟
ر : ميترسم از پس اين مسئوليت خطير بر نيام .
ك : يادت باشه (((( غير ممكن غير ممكنه )))) فقط كافيه اراده كني . اونوقت كوه رو هم ميتوني جا به جا كني . خدا رو شكر حاج اكبر به اندازه اي براتون گذاشته كه دستتون جلوي كسي دراز نشه و از هر كس و ناكسي چيزي رو طلب نكنيد . فقط به نظر من بايد درست بندازيش تو كار و از سودش زندگي رو بچرخوني . دو روز ديگه هم ايشالا خواهرات ميرن خونه بخت . اونوقت ديگه مسئوليت تو هم كم ميشه . فقط يه كم سختي داره .كه خداييش من يكي تا آخرش باهاتم . البته اگر قابل بدوني .
ر : اين حرفها چيه داداش . تو سروري . خداييش خيلي دوست دارم مثل تو باشم . تو همه كارها رو راحت ميگيري .
ك : خاك بر سرت . اگر بخواي مثل من ياشي كه سوپور هم نميشي .
ر : نميدونم چي بگم .
ك : هيچ چي نگو و فقط به آينده فكر كن . چون آينده براي تو و خواهرات درخشانه خيالت راحت .

بعد از يه يك ساعتي صحبت داشتم راه ميافتادم برم سمت خونه كه خواهر رضا ( سپيده ) از خونه اومد بيرون .

هم سن هميم . 3 سال از رضا بزگتره . الان هم ازدواج كرده و زندگي خوبي هم داره الحمدلله .

س : آقا كامران . بياين داخل يه چايي بخوريد .
ك : نه . ممنونم ديگه مزاحم نميشم . بايد برم .
س : همچين ميگيد بايد برم كه اينگار زن و بچه تو خونه منتظرتونن . ( اين جمله رو با يه لحني كه مثلا همه چيز رو ميدونه ادا كرد )
ك : نه بابا . كي مياد دختر دسته گلش رو بده به يه آدم يه لا قبا مثل من .
س : خيلي هم دلشون بخواد . چه كسي بهتر از شما . حالا بيا يه دقيقه بشين بعد برو .
ك : به روي چشم . چون اگه بگم نه . ديگه با جارو ميافتين دنبالم .

با هم رفتيم داخل خونه شون . ياد حاج اكبر افتادم . دلم دوباره گرفت .

نشستيم تو پذيرايي . رضا و خواهراش با اصرار اطرافيان لباس مشكيهاشون رو در آورده بودن . خوشحال بودم كه لباسي كه من براي رضا خريده بودم رو تنش كردن . خيلي بهش ميومد .

بعد از خوردن يه چايي .سپيده خانوم با دو تا بسته كادويي اومد تو اتاق و نشست روبروي ما .

س : خب . آقا كامران . اين چند وقته خيلي زحمت كشيديد. واقعا برادري كرديد در حقمون . نميدونيم چه شكلي جبران كنيم زحمتت رو .
ك : من كه كاري نكردم . كارها رو بچه ها انجام دادن . من فقط ارد ميدادم .
س : شما بزرگواريد . از اين به بعد هم سعي كنيد رضا رو كمك كنيد و خانواده ما رو مثل خانواده خودتون ببينيد .
ك : شما هميشه به من لطف داشتيد . حاج اكبر رو هم مثل پدرم دوست داشتم .
س : بابا هم شما رو خيلي دوست داشت . اين هم يه هديه ناقابل از طرف من و سارا و رضا به شما و نامزدتون ص .
ك : بابا اين كارا چيه تو اين وضعيت . من اصلا توقعي ندارم ازتون .
ر : بگير داداش . نترس نمك گير نميشي .
ك : قربونت برم رضا جان به خدا شرمندم كردين .

دست انداختم دور گردن رضا و ماچش كردم .

بعد از تعارف و اين جور چيزا . كادوييها رو به دستم گرفتم و ازشون خداحافظي كردم .

رسيدم خونه . اول بسته اي كه بزرگتر بود رو باز كردم .

خداي من . يه دست لباس مجلسي حرير مشكي با قلاب بافي معركه و مليله كاري شده براي ص . ميشد راحت حدس زد كه كارهايي كه روش انجام شده كار يه دختر خوش سليقست به نام سپيده ( خواهر رضا ) معلوم بود خيلي روش وقت گذاشته .

اون يكي كادو رو باز كردم . يه پيرهن مردونه با كجراه سياه و رنگ سفيد . خيلي خوشگل بود . خيلي بهم ميومد . هر كس انتخاب كرده بود واقعا خوش سليقه بود .

چهل روز بود مشكي رو از تنم در نياورده بودم . ريشام رو هم نزده بودم . شده بودم مثل اين بچه بسيجيها . رضا قسمم داده بود به محض اينكه رسيدم خونه شيو كنم و لباسام رو هم عوض كنم . داشتم كاغذ كادوها رو جمع ميكردم كه يه نامه ديدم تو كادويي خودم .

از پاكتش در آوردم . مظمونش اين بود : ( هنوزم به عنوان يادگاري دارمش )



{{{{{{{}}}}}}}
به نام خدايي كه عشق را آفريد


با سلام ،

قسمت ميدم به هر كس كه ميپرستي قضيه اين نامه بين خودمون بمونه و به هيچ جايي درز نكنه . اين تنها خواهشم از شماست .

روزهايي كه ميومديد در خونه ما و سراغ بابا و رضا رو ميگرفتيد فكر ميكردم كه بهونه است .

بهونه اي براي ديدن من و يا خواهرم . پيش خودم ازتون متنفر بودم كه به خواهر رفيقتون چشم داريد .

بابا هميشه صحبت شما رو توي خونه ميكرد و ازتون به خوبي ياد ميكرد . ميتونم بگم خيلي دوستون داشت . به اندازه ماها كه بچه هاش

بوديم .

ولي من پيش خودم فكر ميكردم كه بابا حتي يكذره هم شما رو نشناخته . چون تو خيال من شما يه آدمي بودي كه به خاطر وجود من و

خواهرم به خونه ما رفت و آمد ميكنيد . اما خوشحالم كه اشتباه ميكردم .

روز تشييح جنازه بابا فهميدم كه شما اصلا توقيد اين مسايل نيستي و واقعا دوست خوبي براي خانواده ما هستيد . اما صد افسوس كه دير

متوجه شدم . شبي كه با ص اومديد خونه ما ، شبي بود كه خيالات من واهي شد . فهميدم كه كسي رو تو زندگيتون داريد كه بهش عشق

بورزيد و دركنارش شاد زندگي كنيد . و من از اين موضوع خيلي خيلي خوشحالم .

من اين نامه رو ننوشتم كه بگم ........... و غيره .

فقط نوشتم كه ازتون حلاليت بطلبم بابت طرز تفكرم نسبت به شما و بابت همه زحماتي كه تو اين چند وقت برامون كشيديد تشكر كنم .

در آخر هم آرزو ميكنم كه با ص خوشبخت بشيد و بتونيد در كنار هم لحظات خوبي رو سپري كنيد .

خواهشا ازاين به بعد هم وقتي من رو ديديد به فكر اين نامه نيافتيد و اين موضوع رو فراموش كنيد .

به اميد روزي كه تو عروسيتون شركت كنيم و شاهد لحظات شاد زندگيتون باشيم . و تمام زحماتي رو كه كشيديد جبران كنيم .

دوست خانوادگيه شما (( سعيده ))


{{{{{{{}}}}}}}

نميدونستم چيكار بايد بكنم . تو فكر فرو رفتم .

كاش ميشد همه آدمها اينقدر رك و راست از طرف مقابلشون انتقاد كنن . به همين سادگي . اونوقت دنيا گلستون ميشد .
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
      
sara_M #28 | Posted: 28 Aug 2010 00:25
کاربر

 
دو روي عشق – قسمت بيست و هفتم

پنج شنبه بود . داشتم در مغازه حساب و كتابام رو رديف ميكردم كه ص به همراه افسانه وارد شدن .

ص : سلام .
ا : سلام كامران خان .
ك : سلام به روي ماهتون . اينطرفا . ؟
ص : هيچ چي بابا . چك حقوقم رو دادن رفتم برداشت كنم هنوز واريز نكرده بودن . گفتن شنبه ميريزند . الان هم ميخواستيم بريم خريد . گفتم اگر تو پول تو مغازه داشته باشي چك رو بدم به تو ازت پول بگيرم .
ك : آره هستش . چقدر ميخواي ؟
ص : ........ تومن .
پول رو در آوردم و دادم بهشون . چك رو هم ازش گرفتم . از اين حرف ها بينمون نبود . حساب حساب بود و كاكا برادر .

ص : راستي كامي ؟
ك : جانم ؟
ص : كي ميري خونه ؟
ك : ساعت 2 . چطور ؟
ص : هيچ چي . رفتي خونه لباس مرتب بپوش . من بهت زنگ ميزنم بريم يه جايي ؟
ك : كجا ايشالا ؟
ص : بعدا بهت ميگم .
ك : كي بايد بريم . ؟
ص : ساعت 3 .
ك : باشه . پس من لباسام رو عوض كردم .ميرم باشگاه تا تو زنگ بزني .
ص : باشه . پس تا ساعت 3 . باي .
ا : خداحافظ .
ك : باي . مواظب باشيد .


كارام رو راست وريس كردم و رفتم خونه . لباسام رو عوض كردم و رفتم سمت باشگاه .

ساعت نزديكاي 3 بود كه ص زنگ زد .

ص : كامي من يه كم كارم طول ميكشه . تو چيكار ميكني ؟
ك : فعلا كه دارم بازي ميكنم . چطور ؟
ص : باشه . من ساعت 6 ميام نزديك باشگاه قرار ميزارم باهات كه بريم .
ك : باشه پس منتظرم . ( راستش خودم هم دوست نداشتم برم بيرون . فكر ميكردم ميخواد خريد كنه . من هم كه حوصله خريد و اين چيزا رو ندارم )

نزديكاي ساعت 30 : 6 بود كه ص زنگ زد و رفتم از باشگاه بيرون .

ديدم با ماشين افسانه است .
ك : پس افسانه كو ؟
ص : رفت . ماشينش هم دست منه .
ك : خوب كجا ميخواي بري ؟
ص : اول بريم خونه . بعد ميريم بيرون .
ك : چه خبره خونه ؟
ص : هيچ چي بابا . ميخوام يه كم استراحت كنيم . بعد بريم جايي .
ك : باشه بريم .

رسيديم در خونه و رفتيم بالا . توي راه ص به يه نفر اس ام اس زد . نفهميدم چي بود . هرچي هم پرسيدم براي كي فرستادي چيزي نگفت .

پشت در آپارتمان بودم ميخواستم در رو باز كنم كه ص صدام كرد .

ص : كامي ؟
ك : جانم ؟
ص : خيلي دوست دارم .
ك : منم همينطور .
ص : بذار چشات رو ببندم بعد برو تو خونه .
ك : چرا ؟
ص : سوال نكن ديگه . يه بار به حرف من گوش كن . ضرر نميبيني .
ك : چشم . ولي من هميشه به حرف تو گوش ميدم كه .
ص : ميدونم عزيزم .

چشام رو با شالش بست و يه لب هم از لبم گرفت .

داشتم فكر ميكردم كه اين جونور چه حركتي تو خونه كرده كه ميخواد مثلا منو سورپرايز كنه .

در رو كه باز كرد و رفتيم تو . يدفعه يه صداي وحشت ناك به هوا بلند شد .


كامي جان تولدت مبارك .

اصلا اين يه فقره رو فكرش رو هم نميكردم . خودم اصلا يادم نبود تولدمه .

چشام رو كه باز كردم ديدم يه لشگر آدم تو پذيرايي وايسادن .

خيلي از دوستام و دوستاي ص كه بينمون مشترك بودن اونجا بودن . در حدود 20 نفري ميشدن .

همه انگار عروسي دعوت بودن . لباسهاي آراسته و زيبا . خدا رو شكر كردم كه ص با كلك هم كه شده بود منو مجبور به عوض كردن لباسام كرده بود .

پسرها اغلب لباس مجلسي . و دخترها هم لباس مهموني يا شب . همه خوشگل كرده بودن خودشون رو .

در عوض من هم يه دست لباس اسپرت تنم بود . همين .

با همه دست دادم و و روبوسي كردم . خيلي خوشم اومد از اين كه ص به فكرمه . افسانه يه دست لباس پوشيده بود كه ميتونم بگم نميپوشيد بهتر بود . همه جاش معلوم بود . داشت اون وسط از مهمونا پذيرايي ميكرد . اومد سمتم و تولدم رو بهم تبريك گفت . باهاش دست دادم و ازش تشكر كردم .

ص هم رفت تو اتاق من و بعد از چند لحظه با لباسي كه سپيده بهش هديه داده بود اومد بيرون . خيلي بهش ميومد .

اومد سمتم . تو بغلم گرفتمش و يه لب جانانه و كشدار مهمونش كردم . همه با صداي بلند كر ميزدن و دست ميزدن .

نشستيم تو پذيرايي . من رو مبل نشسته بودم و ص هم اومده بود نشسته بود رو دسته مبل .

در گوشش گفتم : عزيزم مرسي كه به فكرم بودي و تولدم يادت بود .
ص : وظيفه ام رو انجام دادم . به تشكر نيازي نيست .
دوباره يه لب ديگه ازش گرفتم .

افسانه هم داشت ميرفت تو آشپزخونه و ميامد بيرون . وسايل پذيرايي رو ميچيد رو ميز .
ص هم بلند شد و با دوستش كه اسمش غزاله بود رفتن كمكش . كم كم وسايل تكميل شد و سرو كله نيم جين ويسكي جاني واكر هم پيدا شد .

به ص گفتم : ويسكي از كجا آوردين ؟
ص : غزاله به دوست پسرش گفته بود . اون هم برامون خريد .
سقف خونه پر بود از كاغذ رنگي و لوازمي كه تو تولدا استفاده ميكنن . يواش يواش پيك هاي مشروب پر ميشدن و خالي ميشدن . همه سر خوش بودن و مست . بعد از نيم ساعت دخترا سي دي گذاشتن و شروع كردن به رقصيدن . ديگه تو حال خودمون نبوديم . همه داشتيم شادي ميكرديم و قدر لحظاتي كه در كنار هم بوديم رو ميدونستيم . بعد از يه ربع در خونه به صدا در اومد . در رو كه باز كردم ديدم دختراي همسايه ها هستن . تو مجتمعمون اون وقتا 4 تا دختر با خانوادشون زندگي ميكردن . دو تاشون خواهر بودن ( شادي و شيما ) دوتاي ديگه هم هر كدوم براي يه خونواده .( نسترن ) و ( سودابه ) دعوتشون كردم داخل ( ص رفته بود دعوتشون كرده بود و از خونوادشون اجازه گرفته بود )
بنده خداها فكر كرده بودن اومدن جشن تولد دوستشون . تا پسرا رو ديدن يه جورايي معذب شدن كه ص بهشون فهموند كه جمعي كه اينجا هستن . آدمهاي خوبين و خيالشون رو راحت كرد . دوباره بساط بزن و برقص بر پا شد . دوباره در زدن . رفتم در رو باز كردم .

خايه هام چسبيد زير گلوم .

واي خداي من تيمسار بود . ( پدر شادي و شيما و دوست و همسنگر بابا تو جنگ )

گفتم الان يه چك افسري ميزنه تو گوشم و آبرومون رو ميبره .

با حلقه زدن دستاش دور گردنم و ماچش خيالم راحت شد .
ت : كامران جان تولدت مبارك .
تعارفش كردم بياد داخل .

(‌اين بنده خدا همدوره بابا بود و با هم خيلي صميمي بودن . روزي كه ميخواستيم خونه رو اجاره بديم به پيشنهاد بابا اومد اونجا نشست . بابا هم ازشون اجاره نميگيره . ولي خودشون بنده خداها پول شارژ رو به زور ميدن به من . خيلي آدمه خوبيه . يه خونه تو لواسون داره داده اجاره اومده تو آپارتمان ما . در كل آدم خيلي خوبيه . خداييش من كه تا حالا ازش بدي نديدم . تو خيلي از بحرانها به من مثل يه دوست كمك كرده )

پشت سر تيمسار هم زنش اومد داخل و به من تبريك گفت .

بچه ها يه لحظه از وجود اين دو تا انسان سن بالا شوكه شدن . ولي بعد از يكم كه گذشت ديدن تيمسار هم اهله دله و دوباره پايكوبيمون شروع شد . تيمسار بغل دست من نشسته بود و به سلامتيه هم پيك ميرفتيم بالا .

هي ميزد رو شونه من و تشويقم ميكرد كه تو مشروب خوري باهاش كل بندازم . خلاصه نتيجه كل كل من و تيمسار هم شد پاتيل شدن .
ديگه وقت شام بود . من كه مست بودم و كاري نميتونستم بكنم . ص و افسانه و چند تا ديگه از دخترها بساط شام رو آوردن و از همه پذيرايي كردن . بعد از شام به درخولست من و بعدش پافشاري بچه ها شادي رفت از خونشون ويلن تيمسار رو آورد پايين .

تيمسار هم به افتخار تولدم حسابي سنگ تموم گذاشت ( خداييش خوب ويلن ميزنه )

هممون داشتيم از حضور تيمسار و خانوادش لذت ميبرديم . خيلي لحظات قشنگي بود . يه شب خاطره انگيز كه فكر نكنم هيچ وقت يادم بره .
بعد از شام يه كم مستيم پريده بود و حواسم جمع تر بود .

كيك تولدم شبيه يه سل بود ( يكي از نتهاي موسيقي )

كيك رو بريديم و تقسيم كرديم .

ديگه نوبت باز كردن كادوييها رسيد .

هر كسي به نوبه خودش وبه اندازه توان ماليش هديه گرفته بود . يه ساعت سواچ . 4 تا سكه طلا . يه گردنبند طلا . يه پلاك و غيره .

خانواده تيمسار هم يه كاپشن خيلي خوشگل بهم هديه دادند و البته شادي هم يه تابلو منظره كه خودش كشيده بود رو به عنوان هديه به من داد.

ديگه نوبت ص بود كه هديه بده .

بلند شدم و ص رو پيش خودم كشيدم . رو به جمع گفتم كه :‌ بهترين هديه اي كه ص ميتونست به من بده همين برگزاري جشن امشب بود كه خيلي غيره منتظره و دلنشين بود .
ص عزيز من خيلي خوشحالم كه به فكر من بودي و اين جشن رو تدارك ديدي و خيلي هم زحمت كشيدي . از همه كسايي هم كه تشريف آوردن و كلبه حقير ما رو روشن كردن سپاسگذارم و اميد وارم كه بتونم يه روزي و يه جايي جبران همه خوبيهاتون رو بكنم .

مخصوصا از تيمسار عزيز . دوست خوب خانوادگيمون كه با حضورخودشون و خانواده محترمشون به جشن ما صفا دادن . خيلي گلي عمو جان ( من تيمسار رو عمو صدا ميكنم . چون از وقتي كه چشمم رو باز كردم ديدمش )

بعد از صحبتهام همه برام دست زدن و دوباره سرود تولدت مبارك رو برام خوندن .

ص هديه خودش رو بهم داد . يه انگشتر طلا كه به حلقه دانشجويي معروفه . ميدونست كه خيلي وقته ميخوام يدونه از اين حلقه ها بخرم .
خيلي هديه اش برام زيبا مينمود .

افسانه هم يه دستبند طلا خريده بود .

از همه تشكر كردم .

خيلي خوشحال بودم كه اين همه آدم دورو برم هستن و جزوي از زندگيمن .

ديگه كم كم وقت رفتن بود . مهمونا جفت يا تك خداحافظي ميكردن و ميرفتن به سمت خونه هاشون .

خانواده تيمسار هم رفتن . ولي تيمسار وايساده بود جلوي در آپارتمان . بعد از بدرقه مهمونا ازش تشكر كردم .
ت : ميگم كامران . توهم كم شيطون نيستيا .
ك : چطور عمو جان ؟
ت : همين جوري . اين دفعه بابات بياد ايران بايد دستت رو بند كنيم . ديگه وقت ازدواجته .
ك : اين حرف ها چيه عمو ؟ كي دخترش رو ميده به من ؟‌
ت : يه كم به اطرافت نگاه كني ميبيني كه طرف برات حلقه هم خريده . پس دخترشون رو ميدن بهت . شب به خير . ( با اين حرفش از شرم خون تو صورتم دويد )
ك : شب به خير عمو جان . باز هم ممنون از همه زحماتتون .
ت : برو پسر به مهمونات برس .
ك : چشم . شب خوش .
برگشتم تو آپارتمان و در رو بستم . ص و افسانه با هم اومدن سمتم و هر كدومشون يه گونه ام رو بوس كردن . من هم هر دوشون رو بوسيدم و ازشون تشكر كردم .
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
      
sara_M #29 | Posted: 28 Aug 2010 00:27
کاربر

 
دو روي عشق – قسمت بيست و هشتم

با همديگه كمك كرديم و خونه رو مرتب كرديم . ص ظرفها رو ميشست و من و افسانه هم مشغول جمع كردن ظروف و نظافت شديم .

ساعت حدود 1 بود كه كارامون تموم شد .

ك : خوب بچه ها من يه دوش بگيرم و بيام . شما هم كم كم حاضر بشيد و بگيريد بخوابيد .
ا : خوب كامران جان . قبل از اينكه بري حموم من باهات خداحافظي كنم و برم .
ك : كجا ايشالا ؟
ص : راست ميگه . اين وقت شب كجا ميري ؟
ا : برم ديگه . آخه مزاحمتون ميشم .
ك : اين حرفها چيه ؟ شما مراحميد .
ص : افسانه خودت رو لوس نكن . فردا هم كه جمعه اس . با هميم خوش ميگذره .
ا : به خدا من از خدامه كه با شما ها باشم . ولي ميترسم كه تو روابطتون تاثير بذاره .
ك : نترس بابا . من و ص خيلي با شعور تر از اين حرفها هستيم كه بخوايم از اين كارا بكنيم . ولي من با كسي تعارف ندارم . تو هم مثل ص عزيزي براي من . هيچ وقت هم حس نكن كه مزاحمي . اگر مزاحم هم باشي اينقدر رك هستم كه بهت بگم . خيالت راحت .
ا : نظر لطفته . مرسي . حالا اگر از حموم اومدي بيرون نبودم . ناراحت نشو .
ك : باشه . هر جور راحتي . خوشحال ميشم اگر بموني .

رفتم سمت حموم .

يه صفايي به سرو صورتم دادم و يه آبتني حسابي كردم . حولم رو تنم كردم و اومدم تو حال . خبري نبود . فكر كردم افسانه رفته .
دنبال ص ميگشتم . رفتم تو اتاق خودم ديدم جفتشون اونجان . داشتن لباس عوض ميكردن . تا چششون به من افتاد يه معذرت خواهي كردم و اومدم بيرون از اتاق . افسانه صدام كرد .
ا : كامي بيا ؟
برگشتم تو اتاق .
ك : جانم ؟
ا : بيا تو بابا . دم در بده . من امشب ميمونم .ايرادي كه نداره . ؟
ك : نه بابا . چه ايرادي ؟ خونه خودته .
ا : آخه شايد بخواي شيطوني كني . من مزاحم ميشم .
ك : نترس بابا . اگر بخوايم شيطوني كنيم تو رو هم بازي ميديم .
ص : چشمم روشن . مثل اينكه مزه كرده .
ك : آي گفتي . ولي شوخي بود به دل نگير .
ص : آهان . حالا شدي پسر خوب .
ك : خوب ديگه به جاي اين حرفها به افسانه يه لباس راحتي بده .
ص : بابا جان . من هر چي لباس دارم اينجا همش ولنگ و بازه .
ك : نيست لباسي كه تنشه همچين پوشيدس .
هممون زديم زير خنده .
من هم لباسام رو برداشتم اومدم توي حال عوض كردم .
ديگه خواب از سرم پريده بود . يكي نبود به من بگه . كسخل آدم عاقل ساعت 1 بعد از نيمه شب ميره حموم . ( خودم گفتم . شما نگيد ديگه )
با بچه ها نشستيم به صحبت كردن راجع به كسايي كه اومده بودن تولدم و مخصوصا تيمسار و خانوادش .
يه كم كه صحبت كرديم . هديه ها رو آورديم و دوباره ديد زديم . شده بوديم مثل اين بچه كوچيكا كه از ذوق هديه تولدشون رو شبا تو خواب بغل ميگيرن .
نوبت هديه افسانه شد . دستبندي كه خريده بود رو گرفت و به دستم بست . خيلي قشنگ بود .
ازش دوباره تشكر كردم و آرزو كردم كه بتونم جبران كنم . ص هم انگشتري رو كه خريده بود رو به انگشت حلقه دست چپم كرد و من هم به عنوان قدرداني ازش يه لب جانانه گرفتم . افسانه هم داشت مارو نگاه ميكرد.

يه كم كه گذشت افسانه گفت : ميگم بچه ها من كه ماشين دارم يه برنامه بذاريم يه شمال بريم .
ص : آره . كامي جان ميشه بريم ؟
ك : آره چرا نميشه . فقط كي بريم ؟ كجا بريم ؟
ص : بريم ويلاي علي رفيقت . اونجا خيلي باحاله .
ك : بايد ببينم كه خودشون اگر نميرن كليد بگيرم ازش . جا كه رديف ميشه . كي بريم ؟
ا : هفته ديگه خوبه ؟
ك : اگر اينجوريه بايد چهارشنبه بعداز ظهر راه بيافتيم تا حداقل از 5 شنبه و جمعه اش استفاده كنيم . شما ها بايد ببينيد ميتونيد بياين يا نه؟
ا : من كه كارم دست خودمه . هر وقت بخوام نميرم .
ص : من هم اين هفته دو تا شيفت شب واميسم . 3 روز مرخصي ميگيرم .
ك : اوكي . پس اگر نمردم و زنده موندم . 4 شنبه ساعت 1 ظهر راه ميافتيم . حله ؟
ص : حله .
ا : اي ول بزن قدش .
من هم زدم قدش و ص هم همين كار رو كرد .

ص : خوب بچه ها بريم بخوابيم . الان خروسها شروع ميكنن به خوندن .
ك : شما بريد . من الان ميام . ( هوس مشروب كرده بودم . ميخواستم برم يه دو پيك بزنم حال كنم . )
دختر ها رفتن جاي خواب رو آماده كنن . من هم رفتم سر يخچال و يكي از شيشه هايي كه نصفه مونده بود رو برداشتم با يه ليوان . اومدم نشستم رو صندلي نعنويي خودم . پيك اول رو زدم . يه تكه شكلات تلخ هم دستم بود . يه گاز ازش زدم . مزه مشروب و شكلات يه مزه خوب رو تو دهنم به وجود آورد . و تشويقم كرد به ادامه . يه پيك ديگه ريختم و دوباره رفتم بالا .
ص : بد نگذره . تك خور ؟
ك : نه بابا . اتفاقا تك خوري خيلي هم حال ميده .
ص : من هم ميخوام .
ك : برو بخواب بچه . دير وقته . شب تو جات جيش ميكني .
ص : مسخره .
ك : اسم بابات اصغره .
ص : خيلي لوسي . من هم ميخوام .
ك : خوب به جاي اينكه غر بزني برو ليوان بيار بريزم برات . اون بسته سيگار من و با يه جاسيگاري هم بيار .
ص : نخواستم بابا . حالا يه پيك مشروب خواستم . اندازه يه باكس مشروب ازم ميخواد كار بكشه .
ا : بفرماييد اين هم سيگار . ( افسانه يه سيگار روشن كرده بود و تعارف ميكرد بهم )
زدم رو دستش وازش گرفتم . يه كام زدم و دودش رو دادم بيرون .
ا : كامي به من هم ميدي ؟
ك‌ : آره بابا . برو ليوان بيار براي تو هم بريزم .
ا : نه . تو ليوان خودت بده .
ك : دهنيه . مريض ميشي . ( يه چشمك زدم بهش )
ا : نترس مريضيت واگير دار نيست .

براش يه پيك ريختم يه نفس رفت بالا . بهش يه تيكه شكلات دادم .

ص : پس من چي ؟
ا : حسود .
ك : بيا بابا . بيا تو همين ليوان بخور .
ص : نه تو ليوان نه .
ك : پس چي . ؟ ميخواي تو پارچ بريزم برات .
ص : نه از دهنت ميخوام بخورم .
ك : دهن من مگه استكان عرق خوريه دختر ؟
ص : نه . ولي دوست دارم امتحان كنم .
يه پيك ريختم و رفتم بالا . تو دهنم نگه داشتم . بهش اشاره كردم كه بياد جلو .
لبش رو به لبم نزديك كرد . وقتي لبامون به هم رسيد از دهن خودم ريختم تو دهنش .
ا : من هم ميخوام .
ك : تو كه اصلا. نامحرمي گفتن . محرمي گفتن .
ا : نيست تو هم اين چيزا سرت ميشه .
ك :بيا بابا . حوصله ندارم باهات كل كل كنم .
ا : بچه پر رو نميگه از خدامه . ميگه نميخوام كل كل كنم .
ك : حالا هر چي . ميخواي يا نه ؟
ا : آره چرا نميخوام .
ص : زود باش كامي بعدش من هم دوباره ميخوام .
دوباره پيك رو پر كردم و به افسانه اشاره كردم كه بياد جلو . اون هم لبهاشو به لبم چسبوند و من مشروب تو دهنم رو خالي كردم تو دهنش . يه نيم ساعتي كارم شده بود همين . يه بار ص . يه بار افسانه .
( دوستاني كه مشروب ميخورن ميدونن كه زبان خيلي سريع تر از جاهاي ديگه بدن الكل رو جذب ميكنه ) در نتيجه ديگه مست شده بودم . اون دو تا هم يكم تكون خورده بودن .

دو تا پيك هم خودم خوردم و بلند شديم . تلو تلو خوران رفتم شيشه رو گذاشتم تو آشپزخونه . يه سيگار ديگه روشن كردم . توپ تكونم نميداد. بعد از سيگار رفتم تو اتاقم . ديدم اون دو تا ضعيفه رو تختن . رفتم سمت كمد كه رختخواب در بيارم بخوابم رو زمين كه ص صدام كرد .
ص : كامي چيكار ميكني ؟
ك : جا ميندازم بخوابم .
ص : بيا همين جا پيش ما .
ك : نه بابا . جاتون تنگ ميشه .
ص : بيا بابا . ما كه كوچولوييم . ميترسيم تنها بخوابيم . بيا بابايي .
رفتم رو تخت كه ص بلند شد من كه دراز كشيدم ص اومد بغلم . من بين ص و افسانه قرار گرفته بودم .
دست چپم رو دراز كردم ص سرش رو گذاشت رو دستم . افسانه هم دست راستم رو گرفت و سرش رو گذاشت رو دستم .
داشتم به اون روز فكر ميكردم كه چقدر ص و افسانه زحمت كشيده بودن براي تولدم . بايد يه جوري جبران ميكردم براشون . برنامه شمال فرصت خوبي بود براي اين كار . بايد يه سفر به ياد موندني براشون تدارك ميديدم .

تو همين فكرا بودم كه يه دست اومد رو سينم و مشغول شد نوازش كردن سينه ام . خيلي دلم ميخواست امشب به سكس تپل ختم بشه . ولي ميترسيدم ص ناراحت بشه . ( خداييش از افسانه نميشد چشم پوشوند. )
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
      
sara_M #30 | Posted: 28 Aug 2010 00:28
کاربر

 
دو روي عشق – قسمت بيست و نهم

دست همين جور رو تنم ميلغزيد و بالا و پايين ميرفت .
بعد از چند لحظه اززير تي شرتم دستش رو به تن لختم رسوند و شروع كرد به بازي با پشمهاي سينم . يه دفعه حس كردم كه افسانه نفسي كه تو سينش حبس بود رو رها كرد .گرماي نفسش تو صورتم خورد و يه حس عجيب و قشنگ بهم دست داد. ديگه مطمئن شدم كه افسانه است داره باهام ورميره . بدنم داغ بود . خودم قشنگ ميتونستم حس كنم اين قضيه رو . دستم رو تكون دادم و بهش فهموندم كه صورتش رو به صورتم نزديك تر كنه . لبهاش رو به گوشم نزديك كرد . صداي نفساش داشت ديوونم ميكرد . خيلي آروم گفت : كاش ميشد شيطوني كنيم .
ص يه تكوني به خودش داد و خودش رو به من فشار داد . دستش رو گذاشت رو سينه ام . دستش با دست افسانه برخورد كرد . تو دلم گفتم : كامي جان به گا رفتي برادر .
منتظر عكس العمل ص شدم . تنها عكس العملش اين بود كه اون هم دستش رو زير تيشرتم ببره و شروع كنه به بازي با شكم و نافم .
پس مسئله حله .
يكم كه گذشت دست ص خيلي آروم و با تومانينه به سمت شلواركم رفت . بعد از چند لحظه دستش رو كير نيم خيزم بود و داشت باهاش ور ميرفت .
ص : چيه ؟ دلت شيطوني ميخواد ؟
ك : بستگي داره به نظر شما .
ص : شب تولدته . روت رو زمين نميزنم . دوست داري ؟
ك : آره . چرا كه نه . كدوم احمقي حاضر ميشه دو تا داف تو بغلش . تو يه تخت بخوابن و بهشون دست نزنه .
ص : پس بدون كه خودت خواستي . اگر اعتراض كني ما ميدونيم و تو .
ك : چطور مگه ؟
ص : امشب ميخوايم شيره جونت رو بكشيم . ميخوام كاري كنم كه اگر خوشگل ترين دختر دنيا هم بياد تو بغلت . حتي خيال سكس هم باهاش نكني .
ك : ببينيم و تعريف كنيم .
ص : افسانه . دست به كار شو كه آقا كامران امشب قصد كل كل دارن .
ا : به روي چشم عزيزم .
ك : فقط يه خواهش . بذاريد من اسپري بزنم كه زمانش زياد بشه . نميخوام زود دست از سرتون بر دارم .
ص : نميخواد آقا كامران . خودم برات حلش ميكنم . امشب خواب به چشمات حرومه شازده پسر .

ص از روي تخت بلند شد و افسانه رو هم با خودش بلند كرد . شروع كردن به رقصيدن و در حين اين كار لباساي همديگه رو هم در مياوردن . هر تكه از لباساشون كه در ميومد به سمت من پرت ميشد . من هم داشتم از نگاه كردن بهشون لذت ميبردم .
بعد از اينكه لخت شدن خيلي آروم اومدن به سمت تخت . ص رفت سراغ تي شرتم و با كمك خودم درش آورد . نشست رو شكمم و لبش رو به صورتم نزديك كرد . افسانه هم موفق شد شلوارك و شورتم رو از پام در بياره . يه آه از سر شهوت كشيد .
ا : واي . ص ببين چه كرده لا مصب . (‌شب قبلش حسابي تميز كاري كرده بودم پايين رو )‌
ص : آره . ناقلا از قبل آماده بوده مثل اينكه .
ك : نه بابا . ديشب زدم .
ا : خوش به حالت ص . از يه روز قبل خودش رو مرتب ميكنه تا باهات سكس بكنه .
ك : امشب كه تو هم بي نصيب نموندي خوشگل .
ص : آره والا همين رو بگو .
ا : مگه نشنيدي ميگن مادر زنت دوست داره . حالا معلوم نيست من رو كي دوست داشته . ؟

هممون زديم زير خنده و دوباره مشغول شديم . من با ص داشتم عشق بازي ميكردم و لبهامون تو هم گره خورده بود . ص دختر هاتي بود .البته زماني كه حسابي تحريك ميشد يا مست بود . ( خيلي از زمانايي كه با افسانه و ص همزمان سكس كردم هر دوشون مست بودن . شايد هم خودشون رو ميزدن به مستي كه من اينجوري فكر كنم )
در حال خوردن لبهاي ص بودم كه خيسي و گرميه زبون افسانه رو بغل تخمام حس كردم . بعد از چند لحظه خيسي زبونش رو روي كيرم حس كردم . زبون گرمي داشت و خيلي خوب ساك ميزد . حسابي تحريكم كرده بود . ميترسيدم ادامه بده آبم بياد .
بلند شدم و ص و افسانه رو خوابوندم رو تخت . هر دوشون پاهاشون رو باز كرده بودن و با چشاشون التماس ميكردن كه بهشون حال بدم .

سرم رو بردم لاي پاي ص . اولين ليسي كه بروي كسش زدم . يه آه شهواني غليظ كشيد كه افسانه در جوابش گفت : خوش به حالت . حالشو ببر.
يه كم كه به كس ص زبون زدم رفتم سراغ افسانه . يه زبون به كسش زدم . خيس آب شد . بيچاره حسابي كسش له له ميزد واسه سكس .
من و ص هر وقت كه ميخواستيم ميتونستيم سكس كنيم . حتي چند باري كه شيفت شب بود تو بيمارستان . رفته بودم و تو همون بيمارستان يه سكس اساسي كرده بوديم . اما افسانه از زماني كه براي اولين بار تو خونه من و به همراه من وص سكس كرده بود ديگه با كسي سكس نداشت و به ص گفته بود يه بار سكس با شما دوتا اندازه 100تا سكس تكي حال ميده . من كه از خدام بود كه گهگداري به افسانه يه سيخي بزنم . ص هم از اشتياق من خبر داشت و ما نع نميشد .

يه كم هم براي افسا نه رو ليس زدم و سرم رو آوردم بالا ديدم دارن سينه هاي هم رو ميمالن .

يه كاندوم تاخيري كشيدم رو كيرم و فيكسش كردم .

ك : خوب كدومتون اول ميخواد پذيرايي بشه ؟
ص : اول افسانه . چون خيلي دلش تنگ شده .
ك : به روي چشم خانومي . عسل مني ؟
ص : آره . قربونه اون چشات برم كه هر وقت مست ميكني يا حشري ميشي دل آدم رو ميبره .
ك : قابل نداره خوشگله .
ص : صاحابش لازم داره .

رفتم سمت افسانه . دستش رو چوچولش بود و داشت بازي ميداد . پاهاش رو از هم باز كردم و سر كيرم رو مماس كردم به سوراخش . آروم آروم هل دادم داخل . تو همين حين از زور شهوت و يا درد گوشه چپ لبش رو يه گاز گرفت كه به مذاق من خوش اومد . خيلي حال ميكردم كه ميديدم يه نفر داره از سكس با من لذت ميبره .
داخل كسش مثل كوره ذوب آهن بود . تو دلم گفتم : الان وقتشه كه كيرم رو بيارم بيرون و بزارم رويه يه سندون با چكش يه شكل خوشگل بهش بدم . از اين فكر لبخند رو لبم نشست .
افسانه در حالي كه داشت ناله ميكرد متوجه لبخند من شد .
ا : اين لبخنده پيروزيه ؟
ك : نه عزيزم . ياد يه چيزي افتادم بعدا ميگم شما هم بخندين .
ص : كامي تو نميتوني موقع سكس توجهت رو به سكس جلب كني . من كه ميدونم الان به قول خودت يكي از اين فكراي جوجه اي اومد تو مغزت كه نيشت تا بناگوش باز شد .
ك : سكس با خوشحالي بيشتر بهم حال ميده . من سكس ميكنم كه عشق و حال كنم . نه اينكه فقط كمرم رو خالي كنم .
با صداي افسانه به خودم اومدم .
ا : كامي ولش كن . محكم بزن . بزن ميخوام حال كنم .
ك : اي به چشم خانومي . الان همچين جرت بدم تا يه هفته نتوني راه بري .
ا : آره . جرم بده . دوست دارم جرم بدي. محكم . محكم تر .
با تمام قوايي كه تو كمرم بود داشتم تلمبه ميزدم . سر كيرم رو حس ميكردم كه به ته كسش ميخوره . ( از كسش زياد كار نكشيده بود . لامصب مثل جارو برقي كيرم رو ميكشيد تو خودش و لبه هاش دور كيرم رو احاطه ميكرد . خيلي دختر سكسي و جذابي بود )
ص رو ديدم كه داره به خودش ميپيچه .
ك : خوب نوبتي هم كه باشه نوبت عسل خودمه . دوست داري بيام روت ؟
ص : آره عزيزم . چرا كه نه . من دوست دارم هميشه زيرت باشم .
رفتم بين پاش يه ليس به كسش زدم و آروم سر كيرم رو فرو كردم تو كسش . واي خداي من چقدر ترشح كرده بود . معلوم بود كه از صحبتهاي من و افسانه خيلي لذت برده .
ك : دوست داري چيكارت كنم .؟
ص : جرم بده كامي . جرم بده . همش براي خودته . هر كاري كه دوست داري بكن .
ك : چشم عزيزم . چشم .
داشتم با تمام قوا تلمبه ميزدم . ليدوكائين تو كاندوم اثر خودش رو كرده بود . مستيم هم شده بود مزيد بر علت . به افسانه گفتم كه پوزيشنش رو عوض كنه و آماده باشه تا من بيام .
برگشت رو دوتا زانوش رو تخت قنبل كرد . سرش به طرف ما بود و با يه دستش هم داشت با كسش ور ميرفت .
رفتم سمتش و شروع كردم از عقب كردن تو كسش . يه كم كه گذشت . بلندش كردم و خودم خوابيدم رو تخت . افسانه اومد با كسش نشست رو صورتم و ص هم اومد رو كيرم نشست و خودش رو بالا و پايين ميكرد . تو اوج لذت بوديم هرسه تامون .

فضاي اتاق آكنده شده بود از بوي شهوت و ناله هاي شهوت باري كه هركدوممون براي تشويق ديگري از گلومون خارج ميكرديم . بعد از چند لحظه افسانه با يه فشار كه به لبهام آورد به ارگاسم رسيد و شل شد . حالا نوبت ص بود كه به ارگاسم برسه . من اصولا وقتي به پشت رو ي زمين يا تخت ميخوابم كمك ميشه به دير انزال شدنم . پس حالا حالا ها جا داشت كه به انزال برسم . ص با تمام وجودش داشت بالا پايين ميشد و همزمان هم داشت با يه دستش با چوچولش بازي ميكرد . چند دقيقه اي گذشت و ص هم ارگاسم شد . بلندش كردم از روي خودم .
رفتم سر وقت افسانه .
ك : ميونه ات با آبم چطوره ؟
ا : چيكارش كنم ؟
ك : بخوريش ؟
ا : تو هم هر كاري كه ص برات انجام نميده از من ميخواي ها ؟
ك : حالا مگه چي ميشه ؟
ا : هيچ چي . به يه بارش فكر كنم بيارزه . تا حالا امتحان نكردم .
ك : پس شروع كن ببينم چي كار ميكني ؟

كاندوم رو از رو كيرم كشيدم بيرون و افسانه شروع كرد به ساك زدن . واقعا با تمام وجودش اين كار رو ميكرد . ص هم حالش اومده بود سر جاش . بلند شد اومد سمتم و دستش رو انداخت دور گردنم و شروع كرد به خوردن لبام . ديگه فشار آب رو تو كمرم حس ميكردم . وقتش رسيده بود كه خالي بشم .

هيچ مقاومتي در مقابل خروج آبم نكردم . آبم با همه فشار وارد دهن افسانه شد . افسانه هم با اينكه دفعه اولش بود ولي كم نياورد و نگهش داشت تو دهنش . چند باري به حالت خفگي افتاد و با فشار سرفه اي كه ميكرد. آبم از بغل دهنش ميزد بيرون بالاخره تموم شد . يه كم از آبم رو مزه مزه كرد و قورت داد . باقيش رو هم با آب دهنش از لبش بيرون داد . اون هم ليز خورد و از زير گردنش تا روي سينه هاي خوش استايلش اومد پايين . ديگه رمق سر پا وايسادن نداشتم . نشستم لبه تخت .
ص : كامي وقتي ارضا شدي يه فشار به من آوردي كه با وجود دردش خيلي لذت بخش بود . از اين به بعد يادت باشه هميشه اين كار رو بكن . اينجوري يه حس قشنگي به آدم دست ميده . حسي كه به آدم ميفهمونه طرفش چقدر لذت برده از اين رابطه .
ك : چشم عزيزم . از هر دوتون هم ممنونم . خيلي حال داد . دمتون گرم .
ا : نه بابا . حالا تاصبح خيلي مونده . مگه نشنيدي كه ص چي گفت . ميخوايم شيره جونتو بكشيم بيرون .
ك : بيخود زحمت نكشين با يه معجون دوباره كمرم توپ ميشه .
ص : حالا كه اينجوري شد . امشب يه كاري ميكنيم كه كمري بشي . بچه پر رو .
هممون دوباره زديم زير خنده . با هم رفتيم حموم .و اومديم بيرون . تا صبح يه بار ديگه هم سكس كرديم . خيلي خوش گذشت اون شب .
ميخواستيم ديگه بخوابيم كه نظرم به حياط جلب شد . توي گرگ و ميش صبحگاهي چشمم به حياط پوشيده از برف خورد .
ك : بچه ها بياين ببينيد چه برف باحالي داره مياد.

دختر ها دويدن سمت پنجره .
ص : واي خداي من . خيلي با حاله .
ا : نه بابا . كجاش باحاله . مثلا امروز ميخواستيم بريم بيرون بگرديم .
ك : خوب طوري نشده كه . ميريم ميگرديم .
ا : جدي ميگي ؟
ك : آره عزيزم . ناهار هم ميريم فرح زاد يه آبگوشت توپ مهمون منيد . خوبه ؟
هردوشن پريدن بغلم كردن و عينهو بچه كوچولوها كه ذوق ميكنن داشتن ذوق ميكردن .
بنده خداها با ساده ترين چيزي كه از طرف من بهشون پيشنهاد ميشد به طور محسوسي ذوق زده ميشدن در صورتي كه اين كار براي ما پسرها عادي بود كه وقتي برف مياد بريم يه جايي يه كم برف بازي كنيم و بعدش هم بريم يه غذاي زمستوني بزنيم به بر بدن .

(بعدا از زبون خودشون شنيدم كه من تنها پسري بودم كه وقتي در كنارشون بودم پايه همه نوع كس كلك بازي بودم و فقط به سكس با هاشون فكر نميكردم . )
ك : بسه ديگه بريم بخوابيم يه كمكي . والا فردا اردو بي اردو .
ص : چشم بابايي .
ا : من هم چشم بابايي .

آخيش بعد از يه شب كه حسابي شب كاري داشتم چه خوابي من رو گرفته بود . خيلي داشتم حال ميكردم . مخصوصا اين كه دو تا پري دريايي تو بغلم خوابيده بودن .

صداي موبايل ص آرامش خونه رو به هم زد .
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
      
صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی / دو روي عشق

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا