↓ Advertisement ↓
انجمن لوتی
صفحه  صفحه 96 از 108:  « پیشین  1  ...  95  96  97  ...  107  108  پسین »
داستان سکسی ایرانی

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

 مرد
#951   Posted: 2 Jan 2021 14:59

 0 Star

ارسالها: 13
دستان سکس من و خواهرم حدیث

*قسمت چهارم

اره داشتم میگفتم حدیث تازه نامزد کرده بود و نامزدش یکی دو روز درمیان میومد خونه ی ما با هم میرفتن تو اتاق می نشستن و حرف میزدن،اون اوایل درو باز میزاشتن،یه چند روزی همینجوری گذشت دیدم که جدیدا هر وقت نامزدش میاد دیگه وقتی میرن اتاق درو قفل میکنن،حتی صدای چرخوندن کلید داخل قفل رو میشنیدم،از وقتی هم که نامزد کرده بود اخلاقش با من سگی تر شده بود و اصلا دیگه بهم رو نمیداد،خلاصه،وسوسه شدم ببینم اینا وقتی میرن اتاق چیکار میکنن،اروم اروم از کنار بقیه که تو هال نشسته بون جیم شدم و رفتم تو حیاط که از پنجره دیدشون بزنم،دمپایی هامو دراوردم که وقتی میرم کنار پنجره صدای پاهامو نشنون،اروم اروم رفتم کنار پنجره،پرده پنجره کشیده بود،ولی از گوشه پرده داخل اتاق قشنگ دیده میشد،وای داشتم چی میدیدم ،حدیث یه تاپ سرمه ای با یه شلوار مشکی پوشیده بود،ممه هاش از روی تاپ انقد گرد و سکسی دیده میشد که همونجا کیرم یهو راست شد،از وقتی هم که نامزد کرده بود،اندامش خیلی زود جلو اومد و توپر و خیلی خیلی جذاب شده بود،هنوز دو سه دقیقه نبود که درو قفل کرده بودن،یهو نامزدش دستاشو از رو تاپ گذاشت رو ممه های حدیث،حدیثم کیر نامزدشو از رو شلوار گرفت دستش،وای وقتی اینو دیدم تمام وجودم لبریز نیاز شد به حدیث،دلم میخواست من جای نامزدش بودم،دلم میخواست من میتونستم از روی همون تاپ هر دوتا ممه ی حدیث ابجیمو تو دستم بگیرمو تند تند صورتشو ببوسم،ولی افسوس...،منتظر ادامه ی کاراشون بودم که دیدم نامزدش کیرشو در اورد بیرون و با اشاره به کیرش به حدیث گفت بخور،حدیث هم ممه هاشو چسبوند رونِ سمت راست نامزدش و با دستش از بیخ کیرش گرف و کله ی کیرشو اروم برد تو دهنش،ینی این صحنه منو دیوانه ی عالم کرد،داشتم چاک سینه های حدیثو نگاه میکردمو یه کیر کلفت تو دستش که به زور کلاهکشو تو دهنش جا میکرد،سر کیرشو میک میزد و تا نصف کیرشو میبرد تو دهنش،خیس میکرد و وقتی که از دهنش میکشید بیرون یه آه میگفت و دو باره میکرد تو دهنش،ممه هاشم هی روی رون نامزدش فشار میداد،داشتم میلرزیدم،داشتم به خودم لعنت میفرستادم که چرا اون شب پهلو کامپیوتر به حدیث پیشنهاد سکس ندادم،تو این فکرا بودم که نامزدش به حدیث اشاره کرد قنبل کنه براش دیدم حدیث هم با همون تاپ و شلوار کونشو چرخوند سمت نامزدش و اونم همونجوری از روی شلوار حدیث صورتشو گذاشت لای قاچ کونش،هی کونشو میبوسید و از روی تاپ با ممه هاش ور میرفت،من خیلی به لباس فتیش دارم و با دیدن این صحنه دیگه هوش از سرم پریده بود،چون خودم زمانی که حدیث مجرد بود هردفه دلم سکس میخواست میرفتم پهلوش دراز میکشیدم و کیر لختمو از رو شلوارش لای کونش میمالیدمو و با لذت زیادی آبمو میاوردم میریختم رو کونش،خلاصه دیدم نامزدش کیر لختشو از رو شلوار حدیث داره هی لای قاچ کونش فشار میده،داشتم دیوانه میشدم،حدیثم سرشو چرخونده بود به پشت و داشت صورت نامزدشو نگاه میکرد،چقد تو رویاهام با این حالت به یاد حدیث جق زده بودم،همین حالتی که مثلا من از پشت کیرمو بندازم تو کوس حدیث و وقتی با شدت تلمبه میزنم اون برگرده صورتمو نگاه کنه،منم وسط هر دو سه تلمبه خم بشم از گونه های حدیث ببوسم و ازش تشکر کنم و قربون صدقش برم واسه اینکه داره به من سکس میده....،با این فکرا داشتم جون به لب میشدم که حدیث خودش شلوارشو تا نصف کشید پایین،انگار از روی شلوار کمتر لذت میبرد،وای برای اولین بار داشتم کوس حدیث آبجیمو میدیدم،اونم از پشت،مطمینم واسه هر مردی سکسی ترین حالت دیدن کوس از پشته،وای چقد کوسش محشر بود،از پشت قشنگ برجسته زده بود بیرون،داشتم روانی میشدم و تو دلم هی حسرت میکشیدم،حسرت حدیث آبجیم که تنها یکی دو روز فرصت لازم داشتم تا من به این کوس کون کردنی برسمو الان اینکارارو من با حدیث آبجیم بکنم و لذتبخشترین سکس دنیا رو با حدیث آبجیم تجربه کنم،خلاصه نامزدش شروع کرد کلاهک کیرشو از پشت مالیدن رو سوراخ کونشو برجستگی کسش،وای که کم مونده بود از شهوت سرمو بکوبم رو دیوار،کیرشو هی میچسبوند رو سوراخ کون حدیث آبجیم بعد یه ذره پایین تر فشار میداد لای شیار کوسش،معلوم بود نمیخواست بکنه توش،فقط داشت بازی میکرد و لذت میبرد،چه حسرتی میکشیدم و قتی میدیدم نامزدش داره همچین لذتی از حدیث آبجی من میبره،آخ که چه کیفی میبرد از حدیث آبجیم،یهو کیرشو انداخت لای رون حدیث آبجیم،جوری که بالای کیرش قشنگ چسبیده بود رو چوچولش،با دستاش کمر حدیث آبجیمو یکم فشار داد پایین تا کونش بیشتر واسش قنبل بشه و بیشتر لذت ببره،شروع کرد لای رون حدیث آبجیم تلمبه زدن،با چه شدتی داشت تلمبه میزد،هی وسط تلمبه هاش خم میشد ممه های حدیثو میگرفت و منم با دیدن اینکارای لذیذ آتیش میگرفتم از شهوت،دیگه طاقت نیاوردمو با دیدن چنین صحنه سکسی بدون اینکه به خودم دست بزنم با لذت عجیبی از کیرم آبم اومد بیرون،لذتش خیلی خیلی از جق زدن بیشتر بود،و واقعا کمتر از یه سکس واقعی لذت نبردم اما خب هیچی مثل سکس واقعی نمیشه،اونم با کسی که بهش کراش داری...،نامزد حدیثم که رسیده بود به اوج لذت یهو سر کیرشو سمت داخل شرت حدیث خم کرد و هرچی اب داشت ریخت تو شرت حدیث آبجیم،دیوث چقدم آبش زیاد اومد،معلوم بود خیلی داشت از حدیث آبجیم لذت میبرد،خلاصه اولین و اخریم صحنه ی اینچنینی بود که از حدیث آبجیم دیدم و همینم باعث شد که من شهوت و حسم نسبت به حدیث فوق العاده شدیدتر بشه،دیگه عروسی کردن و رفتن خونه خودشون و حدیث رو خیلی کم میدیدم و این باعث شده بود تشنگیم نسبت به حدیث ابجیم شدیدتر و شدیدتر بشه،روز ها و هفته ها گذشت و.....

*ادامه دارد
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 
#952   Posted: 2 Feb 2021 18:28

 0 Star

ارسالها: 37
لطفا از دید زدن محارم داستان بزارید
 
     
  
 مرد
#953   Posted: 13 Feb 2021 19:14


 1 Star

ارسالها: 98

جلوی شوهرم ابشو ریخت تو کونم


شدیدا عاشق هم بودیم
بعد کلی مشکلات بهم رسیدیم
یه عروسی خفن گرفتیم پیچید توی شهر
مهران سرشناسه توی شهرمون...
منم خاطرخواه زیاد داشتم ...کم پیش میومد پسری ببینه منو پیگیرم نشه...از 11سالگی این چیزارو میدیدم دیگ زبون زد همه شده بود چهره و هیکلم ...خیلیا راجبم صحبت میکردن از قیافم میگفتن از هیکلم خیلی از دخترا ازم متنفر بودن و کاملا دلیلش واضح بود...پسرای زیادی اومدن توو زندگیم و اذیتم کردن و بزور خواستن باهاشون باشم اما من کسیو قبول نکردم...
انتخاب واسم سخت بود تا اینکه با مهران اشنا شدم و برای اولین بار باهم عشق تحربه کردیم
مهران پسر همه چی تمومیه...
هفت ماه از ازدواجمون گذشته بود
از رستوران اومدیم خونه...


_مهران جونم انگار یه چی هست بهم نمیگی انگار عصبی
+نه عشقم خوبم چیزی نیس...خوش گذشت امشب
_عالی بود مرسی همسرم
نگاهش غم داشت
_مهران بهم بگو چیشده
+از مردایی که بهت نگاه میکنن متنفرم...خیلی اذییت میشم...دلم میخواد نبرمت هیجا هیچکس نبینتت
_چشم جایی نمیرم یه مدت اینکه ناراحتی نداره عشق من...حالام ناراحت نباش دیگ ...


لباش رفت روی لبام بهترین حس دنیا...گردنمو بوو کرد
عطر تنت دیوونم میکنه


با عشوه دست کشیدم روی گونش خودمو کشیدم عقب رفتم لباسامو عوض کردم
اخر شب شده بود دوش گرفته بودم...
صدای دوویدن اومد توو حیاط خونه...
مهران رفت سمت درب
_مهراااان یه چیزی ببر
مهران حتی اسلحه داشت اما توجه نکرد ب حرفم
درب خونرو باز کرد
پنج نفر ریختن داخل سه نفرشون مهران گرفتن
من جیغ کشیدم دویید سمتم دهنمو گرفت...درب بستن
یکی دهن مهران گرفته بود دو نفر دست پاشو
مهران هیکلیه قدش بلنده اونام هم قد و هیکلش بودن تازه دوتایی ک طرف من بودن درشت تر بودن...
صورتاشون بسته بود ...دستکش هایی ک بین انگشت میره دستشون بود ...
قلبم توو دهنم بود ...
مهران دست و پا میزد چه لحظه خوفناکی...
یکیشون منو گرفته بود یکی دیگ اومد سمتم ...
·از زندگیت راااضی نه؟؟؟خوشحالی اره؟؟؟زندگی من تو بودی مهلت ندادی بهت نزدیکشم رفتی ازدواج کردم با این کسکش...
فکر کردی میزارم خیلی راحت با تو زندگی کنه؟؟؟زندکیشو مثل زندگی خودم زهرمار میکنم...


صدای فریادای مهران از پشت انگشتای پهن یارو شنیده میشد
صورتش کبود بود از عصبانیت ...
من دست و پام یخ کرده بود...
چهار نفره مهران بردن توو اتاق دست و پاشو با طناب بستن ...
هرچی مهران دست و پا زد فایده نداشت...
من توو بغل پسره گم شده بودم...اشک میریختم...
حولمو باز کرد
من ب مهران نگاه کردم صداش زدم جیغ کشیدم گریه میکردم
مهرانم داشت اشک میریخت تموم رگای صورتش زده بود بیروون...
نگاهاش با التماس بود ...
دست و پاهاش بسته بود ...چهارنا غول بالا سرش ...
التماس و خواهش از چشاش میشد خوند...


ناراحتی اره؟؟؟ناراحتی میبینی تن زنت برای منه؟؟؟این دختر باید مال من میبود توی آشغال اومدی توو زندگیش...
دندونام از محکمی دستاش درد گرفته بود
پرتم کرد رووی تخت ...
دست و پا میزدم گریه میکردم...هرچی از حالم بدم بگم کم گفتم دنیا خراب شده بود روو سرم...
یه نفر دیگ اومد سمتم بالا تنمو نگه داشت


خودت اون عوضی صورتشو باز کرد و بعد پاهامو باز کرد سرشو برد لای پام لیس زد
اوووف چه کوس داغی
چشامو بسته بودم نمیتونستم ببینم مرد غریبه داره لمسم میکنه
نمیتونستم ببینم شوهرم داره نگام میکنه...


خیلی محکم کوسمو گاز گرفت سریع واکنش نشون دادم خیلی دردم گرفت
وحشیانه مک میزد ...
·اوووم این کوس امشب مال منه...ببین کسکش ببین کوس زنت مال منه...امشب من اب زندو میارم


صدای گریه های مهران توو کل اتاق پیچیده بود...
هی سعی داشت حرف بزنه اما دهنشو خیلی محکم گرفته بودن...


هی زبون میزد مک میزد...
کوست چراااا خشکه لعنتی هااا؟؟؟؟کوست چرا خییس تمیشه؟؟؟
اومد رووم محکم زد روی سینه هام...خییس کن کوستو وگرنه جوری میکنمت با خون خیس کنی...
انگشت برد توی کوسم بالاشم محکم مک میزد سرشو میاورد بالا داااد میزد
آبتو میییخوام مررریم آبت ماااله منه ...بیارش میخوام بخورمش
پاهامو تا نزدیکای سرم اورد بالا کوسمو کامل دهنش کرد بود و تا روی باسنم زبون میکشید
...همچنان گریه های مهران ب گوشم میخورد...
جرئت باز کردن چشامو نداشتم...اما باز کردم
دستام کبود بود رد انگشت...رون و شکمم خونی بود از چنگ...بغلای رونم کبود بود
اروم اومد روی گردنم ...
دوستش دهنمو ول کرد خودش گرفت...گردنمو گاز میگرفت مک میزد...
انگار میخواست گوشتمو بکنه
تک تک نقاط گردن و سینمو کبود کرد ...
·بزاااار تا چند روووز ببینه این کسکش که امشب کوس زنش مال من بوده
با ضربه های محکم کیرش تخت تکون میخورد...
وسط بلند بلند گریه کردنم سکوت کردم...صدایی از مهران نبود...
نگاه انداختم بهش...بیهوش افتاده بود روو زمین...
سرمو محکم چرخوند ...لبامو مک میزد بزوور...
ب شکم خوابوندم ...سورااخ کونمو لیس زد ...کیرشو محکم کرد توو
...جیغ و دادم با بیهوش شدن مهران اوج گرفته بود...
با دردی ک داشتم گریمم شدید شده بود...چشام سیاهی میرفت...فقط میخواستم بس کنه ...قیافش حتی برای من آشنا نبود ...نمیتونسم حدس بزنم کیه انگار اولین بار دیدمش...
آبشو ریخت توو کونم...


بدون هیچ حرفی سریع رفتن بیرون...تا لحظه اخرم دهنمو گرفته بودن...
خودمو کشوندم سمت مهران...
از دهنش کف و خون اومده بود...
دست و پاش میپرید هر چند ثانیه...
دندوناش چفت بود...
زنگ زدم ب امبولانس...
نمیدونستم باید چیکار کنم...ترسیده بودم...هم از ازدست دادن آبروم میترسیدم هم خجالت میکشیدم برای کسی تعریف کنم...
اما ب خواهرم زنگ زدم اومد بیمارستان بهش گفتم...
گردن و لب کبودمو توو بیمارستان پوشونده بودم...همه جام درد میکرد...
مهران سکته مغزی کرده بود...
من همه چیو ب پلیس گفتم با دوربینای اطراف خونه و رد و نشون روی بدن من تونستن ردشونو بزنن و روز سوم گرفتنشون...
فقط منتظر بودیم مهران بهوش بیاد...
چهارروز گذشته بود...
دکتر گفت مغزش آسیب ندیده و بنظر ب تمام اعضای بدن فرمان میده سکته ناقص بوده بر اثر شوک بوده ...خطر رو رفع کرده...
باید بهوش بیاد تا بیینیم چه اتفاقی میوفته برای عملکرد مغزش...


ساعت دوازده شب بود من توو محوطه بیمارستان توو ماشین بودم...
بهم زنگ زدن گفتن بهوش اومده...با شوق میدوییدم توی بیمارستان...
اشک ازچشام سرازیر بود...رفتم توو اتاقش ...تا نگاهش ب چشم افتاد چشاش اشکی شد...
ضربان قلبش رفت بالا...بیرونم کردن از اتاق
چند ساعت بعد ک تقریبا صبح شده بود...بردنش بخش
بهم گفتن اگ بودن شما حالشو بد میکنه نرین سمتش تا چندروز اینده...
از پشت شیشه درب نگاهش میکردم گریه میکردم...
ظهر بود من درب اتاق روو صندلی بودم...صدای داد و فریاد مهران شنیدم...
اسممو صدا میزد...
رفتم توو اتاق دکترا سعی داشتن ارومش کنن...تا منو دید گفت آرومم...بزارین با خانمم تنها باشم...
دستمو محکم گرفت...با گریه میگفت
+ببخش منو میرم ...ببخش منو ...خواهش میکنم ببخش منو...ببخش من بی غیرت ...ببخش من ضعیفو...ببخش من مرد نبودم...
_مهرااان چی میگی اروم باش گریه نکن دورت بگردم...بزار حالت خوبشه همه چیو درست میکنیم ...باید تلاش کنیم پاک کنیم از ذهنمون...(درحالی ک احساس میکردم زندگیم تموم شده امل بخاطر مهران باید خوب میبودم)
یه رفتارا و حرکات عجیبی داشت...دکتر گفت یا دائم میمونه یا با روان پزشک رفتن درمان میشه...
دیوونه شده بود...بعد سه روز مرخصش کردن...این چندروز فهمیده بو‌د ک گرفتنشون ...
...شده بود مهران قدیم ...اما ترسناکتر


_کی میدونه از این جریان؟؟؟
+هیچکس جز مرجان
_ب مامان من چی گفتی؟؟
+گفتم ماموریتی جویای حالت از من بودن...
_مامان خودت جی؟؟؟
+فکر میکنه فقط حالت بد شده ...
ترمز گرفت درب خونه...
_برو خونه ...من میرم جایی کار دارم
+مهران بیا بریم الان حالت خوب نیس حال منم خوب نیس بزار امروز‌ باهم باشیم فردا برو
پیشونیمو بوسید ...نگاهش پر از خشم بود احساس میکردم یه روح دیگس تو‌و جسم مهران ...کلا متفاوت شده بود همه چیش...ترسیده بودم
+مهران؟؟؟
_پیاده شو مریم کار دارم...تا الانم از کارام عقب افتادم ...
لبخند مصنوعی زد
_ببین حالم خوبه نگران نباش پیاده شو...
پیاده شو با نگرانی ...با سرعت حرکت کرد...

چهار ساعت تو‌ خونه با تپش قلب گوشیشو میگرفتم جواب نمیداد...
منتظرش بودم حالم بد بود...
یه شماره عجیب زنگ زد...
_بله؟؟
+خانم حمیدی؟
_بفرمایید
+همسر شما ب جرم قتل عمد که ظاهرا شما درجریان هستین بازداشت شدن ...خودتون رو سریع تر برسونید ب این آدرس...

نوشته: مریم


هرچه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو
 
     
  ویرایش شده توسط: Oosali  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#954   Posted: 17 Feb 2021 02:54


 1 Star

ارسالها: 98
سوپرایز جلوی شوهرم

دسته‌ گل شایان رو گذاشتم روی میز کنار تخت پدرشوهرم و گفتم: پدر جان از اولش هم مشخص بود که عمل سختی نیست و شما از پسش بر میایی. الان هم که خدا رو شُکر تموم شد و بالاخره از اون همه درد خلاص شدین.
پدرشوهرم سعی کرد لبخند بزنه و گفت: وقتی عروس گلم در کنارم باشه، معلومه که همه چی خوب پیش میره.
شایان قیافه‌اش رو کج و معوج کرد و گفت: کِی بشه یکی از این هندونه‌ها بیفته و بشکنه.
اخم کردم و گفتم: چیه حسودیت می‌شه؟
پدرشوهرم خنده‌اش گرفت و رو به من گفت: این از بچگی به تو حسودی‌اش می‌شد.
شایان چشم‌هاش رو گرد کرد و گفت: پدر من، این گندم خانم همه‌اش پنج ساله که عروس خانواده‌مون شده. اونوقت من از بچگی بهش حسودی می‌کردم؟!
ابروهام رو انداختم بالا و گفتم: حتما حسودی می‌کردی دیگه. پدر جان هیچ وقت اشتباه نمی‌کنه.
شایان خواست جواب بده که دو تا خواهر و برادر بزرگ ترش، شهرام، وارد اتاق شدن. شهرام بعد از احوال پرسی، رو به من گفت: لازمه که جلوی جمع از شما یک تشکر ویژه کنم. قرار بود شایان فقط یک شب پیش پدر جان باشه اما متاسفانه من امروز موفق شدم وارد ایران بشم و شرایط جوری شد که شایان دو شب پشت هم، پیش پدر جان بود و شما هم توی خونه تنها شدی. البته در جریان هستم که از امروز صبح پیش پدر جان هستین تا شایان کمی استراحت کنه. همگی ما قدر دان شما هستیم.
به خاطر تعریف‌های شهرام خجالت کشیدم. می‌دونستم یکی از انگیزه‌هاش برای تعریف از من، طعنه به دو تا خواهرهاشونه. چون هیچ کدوم‌شون، شب پیش پدر شوهرم نموندن. اینکه توی خونه‌ی خودمون و توسط پدر و مادرم، با خواهر و برادرم مقایسه می‌شدم و من روی توی سرشون می‌زدن کم بود، حالا همون اتفاق و به نوع دیگه‌ای، داشت توی خانواده شوهرم تکرار می‌شد. می‌تونستم نگاه‌های همراه با حرص خواهرشوهرهام رو حس کنم، اما سعی کردم توجه نکنم و رو به شهرام گفتم: هر کاری کردم، وظیفه‌ام بوده. اون دو شب هم تنها نبودم. یکی از هم کلاسی‌های دوران دانشجویی‌ام، پیشم بود. من و شایان بیشتر از این حرف‌ها به پدر جان مدیون هستیم. تا آخر عمرم فراموش نمی‌کنم که اگه پدر جان نبود، ما صاحب خونه نمی‌شدیم.
پدرشوهرم اخم کرد و گفت: چند بار بگم دختر؟ لازم نیست بابت خونه از من تشکر کنی. من به همه‌ی بچه‌هام کمک کردم تا خونه دار بشن. شایان پسر منه، تو دختر منی، این کمترین کاری بود که می‌تونستم برای شما بکنم.
شهرام رو به پدرش گفت: این تشکر کردن‌ها از بزرگواری گندم خانمه. بی‌نهایت برای داداش شایان خوشحالم که همچین زن فهمیده‌ای داره و البته کمی هم حسودی‌ام می‌شه.
لبخند زدم و گفتم: نظر لطف شماست. ایشالله قسمت بشه و به زودی شیرینی عروسی خودتون رو بخوریم.
شایان از فرصت استفاده کرد و رو به شهرام گفت: بهونه‌ات این بود که بابا باید عمل کنه. این هم از عمل بابا. داری پیرمرد می‌شی داداش. گزینه‌های خوب، یکی یکی دارن پر می‌زنن.
به شایان نگاه کردم و گفتم: امکان نداره که خان داداش اراده کنه و گزینه‌ی خوبی براش پیدا نشه.
صورت شهرام به خاطر تعریف من کمی قرمز شد و گفت: مگه گندم خانم هوای ما رو داشته باشه.
شایان با یک لحن طنز گفت: خب بسه دیگه، هندونه‌ها هر لحظه داره بیشتر و بزرگ تر می‌شه. تا یکی‌اش نیفتاده و نشکسته، من و گندم بریم. امشب شام مهمون یکی از دوستان هستیم. تا بریم خونه و حاضر بشیم، دیر می‌شه. فعلا خداحافظ همگی.
وقتی وارد حیاط بیمارستان شدیم، شایان به آرومی گفت: از کِی تا حالا با مانی هم دانشگاهی بودی و من خبر نداشتم.
خنده‌ام گرفت و گفتم: بده خواستم خیلی هم احساس دِین نکنن؟
شایان تُن صداش رو آروم تر کرد و گفت: این همکلاسی محترم فقط پیش‌تون بود یا احیانا...
حرفش رو قطع کردم و من هم به آرومی گفتم: هم کلاسی‌ام دو شب پشت هم، من رو کرد. اونم روی تخت خواب من و شوهرم. هر شب هم دو بار کرد. چون کیرش یکمی از شوهرم کلفت‌تر بود، بعد از دو شب احساس می‌کنم که کُسم گشاد شده. الان قشنگ در جریان قرار گرفتی عزیزم؟
شایان سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: شما و همکلاسی‌تون چه رابطه‌ی عمیقی دارین. تا حدی که رابطه‌تون رو به گشادی رفته.
نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم. با صدای بلند زدم زیر خنده و گفتم: خیلی دیوونه‌ای شایان.
شایان لبخند زد و گفت: دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید.
دست شایان رو گرفتم توی دستم و گفتم: تو خر ترین و دوست داشتنی ترین و دیوونه‌ ترین شوهر دنیا هستی و من هم خوش‌شانس ترین دیوونه‌ی دنیام.
وقتی وارد خونه شدیم، به ساعت نگاه کردم و گفتم: تند باش شایان، زیاد وقت نداریم.
شایان هم به ساعت نگاه کرد و گفت: اوکی، من سریع برم دوش بگیرم.
وقتی شایان دوش حموم رو باز کرد، سرم رو بردم توی حموم و گفتم: نمی‌خوای بکنی؟
شایان اخم کرد و گفت: این پرسیدن داره؟
خنده‌ام گرفت. لُخت شدم و من هم رفتم توی حموم. دوش آب رو بستم. جلوی شایان نشستم و کیرش رو گذاشتم توی دهنم. شایان ساک با ریتم ملایم دوست داشت. به آرومی ساک زدم و کیرش توی دهنم بزرگ شد. بعد از چند دقیقه ساک زدن، ایستادم و دست‌هام رو تکیه دادم به دیوار. کمی دولا شدم و گفتم: زیاد وقت نداریم.
شایان تو همون حالت ایستاده، کیرش رو فرو کرد توی کُسم و خیلی سریع، تلمبه‌هاش شدت گرفت. با صدای شالاپ شلوپ کیر شایان توی کُسم، من هم تحریک شدم. شایان یک اسپنک محکم روی کونم زد و گفت: پس مانی حسابی کُست رو گشاد کرده.
بدنم و سینه‌هام به خاطر تلمبه‌های شایان می‌لرزید. تُن صدام هم شهوتی شد و گفتم: آره.
می‌دونستم که شایان داره توی ذهنش، دو شبی که من پیش مانی تنها بودم رو تصور می‌کنه. نزدیک به ده دقیقه تلمبه زد و هر دو تامون با هم ارضا شدیم. پاهام سست شد و بعد از اینکه شایان کیرش رو از توی کُسم درآورد، نشستم روی زمین و گفتم: لعنتی نمی‌خواستم ارضا بشم.
شایان دوش آب رو باز کرد و گفت: فقط یک جنده‌ای مثل تو می‌تونه این همه پشت هم سکس داشته باشه و ارضا بشه.
همونطور نشسته، به دیوار حموم تکیه دادم و گفتم: چرا دوست داری بهم بگی جنده؟
شایان با دستش روی من آب پاشید و گفت: چون تو حشری ترین و دوست داشتنی ترین جنده‌ی دنیا هستی و خودت هم دوست داری که بهت بگم جنده. الان هم پاشو که دیر شد.
همچنان بی‌حال بودم و با کمک شایان خودم رو شستم. وقتی از حموم اومدم بیرون، حوله رو دورم پیچیدم و چند دقیقه روی تخت ولو شدم. شایان خودش رو کامل خشک کرد. رفت توی آشپزخونه و برام شیرموز درست کرد. برگشت و لیوان شیرموز رو گرفت به سمت من و گفت: این رو بخور، یکمی جون بگیری.
نشستم و لیوان شیرموز رو ازش گرفتم. سشوار رو برداشت و موهام رو هم خشک کرد. حالم کمی بهتر شد. بلند شدم و رفتم جلوی دراور. یک شورت و سوتین سِت سرمه‌ای تنم کردم. یک شلوار جین رنگ روشن پام کردم. به انتخاب شایان، یک تیشرت صورتی پر رنگ اندامی هم پوشیدم. از توی مانتوهام هم، یک مانتوی جلو باز مشکی انتخاب کردم. موهام رو هم مثل اکثر مواقع، ریختم دور شونه‌هام. رژ لب قرمز و خط چشم مشکی هم زدم. وقتی شالم رو مرتب کردم، خودم رو توی آینه دیدم. خیلی وقت بود که تیپ بیرونی تا این حد سکسی نزده بودم. شایان یک کت و شلوار مشکی، همراه با پیراهن سفید تنش کرد. موفق شدیم به موقع سر قرار برسیم. مانی ازمون خواسته بود که توی پل طبیعت همدیگه رو ببینیم. موقع احوال‌پرسی، یک نگاه به سر تا پای من کرد و گفت: هر روز خوشگل تر از دیروز.
شایان گفت: من چی؟
خنده‌ام گرفت و گفتم: شایان اینقدر به من حسودی نکن.
این بهونه شد که هم زمان با قدم زدم، همه‌اش با همدیگه شوخی کنیم و بخندیم. مانی از من و شایان خواسته بود که حتما ما رو برای شام مهمون بکنه. شایان که دو شب پشت هم، توی بیمارستان بود، به همچین تنوعی نیاز داشت و برای همین از پیشنهاد مانی استقبال کردم. بعد از یک ساعت و نیم پیاده روی، مانی به ساعتش نگاه کرد و گفت: توی یک رستوران خوب، میز رِزرو کردم. بریم که دیگه وقتشه.
قرار شد با ماشین ما بریم رستوران. شایان راننده بود و مانی هم جلو نشست. من وسط صندلی عقب نشستم. وقتی وارد اتوبان شدیم، دستم رو گذاشتم روی شونه‌های شایان و مانی و گفتم: امیدوارم همیشه و همینقدر از همدیگه حس خوبی بگیریم. جمع‌مون رو خیلی دوست دارم. بیشتر از اونی که همیشه تصور می‌کردم.
شایان گفت: والا من که اصلا حس خوبی ندارم، چون از گشنگی دارم می‌میرم.
یک نیشگون از بازوش گرفتم و گفتم: شیکمو.
وارد یک رستوران شیک شدیم. گارسون ما رو به سمت میزی که مانی رِزرو کرده بود، هدایت کرد. شایان و مانی کنار هم و من هم رو به روشون نشستم. هر کدوم‌مون یک غذای مجزا سفارش دادیم. گارسون قبل از آماده شدن غذا، برامون سوپ آورد. مانی یک قاشق از سوپ خودش رو خورد و گفت: هشت روز دیگه تولد خواهرزاده‌ی منه. ده سالش می‌شه.
من هم یک قاشق از سوپم رو خوردم و گفتم: به سلامتی، مبارک باشه. حالا دختره یا پسر؟
مانی گفت: پسره، البته تولدش برای خانواده‌ی ما خیلی ویژه است. چون لحظه‌ای که به دنیا اومد، هم خودش و هم مادرش مشکل حاد داشتن و نزدیک بود که زنده نمونن. حتی دکترا جواب‌شون کرده بودن. روز تولدش مصادف بود با یک تاریخ مذهبی. برای همین مامانم نذر کرد که تا هجده سالگی‌اش و در روز تولدش، صد کیلو برنج بپزه و بده به بهزیستی. هر سال به همین بهونه، همه‌ی خانواده و بعضی از اقوام، جمع می‌شن خونه‌ی مامانم. عصرش دعا و قرآن می‌خونن و بعدش مشغول پختن غذا می‌شن. یک جورایی هم نذر مادرم ادا می‌شه و هم به نوعی جشن تولد خواهرزادمه. در کل شب دوست داشتنی و خاصیه.
شایان با تکون سرش حرف‌های مانی رو تایید کرد و گفت: چه حکایت جالبی.
مانی گفت: برای همین، این بچه سوگولیه و همه بیش از حد دوستش دارن.
رو به مانی گفتم: وقتی خانواده دور هم جمع می‌شه، بی‌نظیر ترین حس‌ها رو بهم منتقل می‌کنن.
مانی یک نفس عمیق کشید و گفت: می‌خوام از شما دعوت کنم که توی مهمونی تولد خواهرزاده‌ام شرکت کنین.
چند لحظه طول کشید تا متوجه حرف مانی بشم. چشم‌هام از تعجب گرد شد و گفتم: داری ما رو به مهمونی خانوادگی خودت دعوت می‌کنی؟ اونم همچین مهمونی مهمی؟
مانی لبخند زد و گفت: دقیقا.
خنده‌ام گرفت و باورم نمی‌شد که مانی تا این اندازه به من و شایان اعتماد کرده باشه. به شایان نگاه کردم و گفتم: ما نمی‌تونیم این دعوت رو قبول کنیم.
شایان اخم کرد و گفت: چرا نتونیم؟
از واکنش شایان هم تعجب کردم و گفتم: این خیلی زیاده رویه شایان. من نمی‌تونم استرسش رو تحمل کنم. یک درصد فکر کن که شک کنن.
مانی لحن صداش رو ملایم تر کرد و گفت: مگه قرار نیست که دوستی ما سه نفر، دوام داشته باشه؟ اگه قراره مدت طولانی با هم دوست باشیم و رابطه بر قرار کنیم، مخفی کردنش ریسک بیشتری داره.
شایان حرف مانی رو تایید کرد و گفت: تو خیلی با وسواس به این موضوع نگاه می‌کنی گندم. فکر می‌کنی هر کی که ما سه نفر رو ببینه، درجا می‌فهمه که چی بین ما گذشته و می‌گذره. در صورتی که اصلا اینطور نیست. این همه متاهل هست که همچنان با دوستان دوران مجردی‌شون رابطه دارن. تا حالا شده یک بار به یکی‌شون شک کنی و فکر کنی که بین‌شون خبر خاصیه؟
اینبار مانی حرف شایان رو تایید کرد و گفت: تا خودمون یک سوتی فاحش ندیم، هرگز کَسی شک نمی‌کنه.
از طرفی به خاطر پیشنهاد مانی سوپرایز شده بودم و از طرف دیگه به خاطر امنیت‌مون، دچار استرس شدم. سعی کردم منطقی فکر کنم و رو به مانی گفتم: می‌خوای به خانواده‌ات بگی که ما کی هستیم؟
مانی لبخند زد و گفت: قبلا گفتم.
تعجب کردم و گفتم: یعنی چی قبلا گفتی؟
شایان گفت: بعد از شب اولی که مانی اومد خونه‌مون، به مادرش گفته که بهترین دوست دوران سربازی‌اش رو پیدا کرده. مانی چند سال دیر رفته سربازی و می‌خوره که با یکی مثل من، هم دوره بوده باشه.
کمی فکر کردم و رو به شایان گفتم: تو که کلی خدمت بسیج داشتی و نهایتا هشت ماه رفتی سربازی. تازه چون ازدواج کرده بودیم، هوات رو داشتن و همه‌اش خونه بودی.
شایان با کلافگی گفت: وقتی می‌گیم زنا خنگ تشریف دارن، بهتون بر می‌خوره. یعنی خانواده‌ی مانی یک‌ کاره پیگیر جزئیات سربازی من می‌شن؟! من و مانی فقط کافیه در مورد زمان و مکان سربازی‌مون با هم هماهنگ باشیم. بقیه‌اش اصلا پیچیده نیست و برای کَسی سوال پیش نمیاد.
همچنان ذهنم درگیر بود که مانی گفت: نگران نباش گندم. من اگه تو شب ظلمات هم به خانواده‌ام بگم که آفتاب تو آسمونه، قبول می‌کنن. چه برسه به این مورد که خیلی ساده است و به شدت باور پذیر.
شایان هم زمان که ابروهاش رو انداخت بالا، لبخند زد و گفت: من هم به پدرم میگم که مانی همونی بود که تمام کارهای اداری سربازی من رو انجام داد و هوام رو داشت تا زودتر خلاص بشم.
چند لحظه فکر کردم و ناخواسته با یک لحن تهاجمی گفتم: پس شما دو تا جونور از قبل با هم هماهنگ کردین و بریدین و دوختین. جون به جون شما مردها کنن، تهش تو یک تیم هستین.
شایان سرش رو آورد نزدیک من و با یک صدای خیلی آهسته گفت: جفت‌مون خوب می‌دونیم که تو خیلی بیشتر از اونی که نشون می‌دی از مانی خوشت اومده و دوست داری که حفظش کنی. همین یک ساعت پیش آرزو کردی که اِی‌کاش همیشه با هم بمونیم. پس منطقی ترین راه حفظ مانی، همین نقشه‌ایه که ما کشیدیم. مخفی کردنش، خطرناک تره. چون هر لحظه شاید توسط یکی دیده بشیم.
شایان و مانی من رو توی شرایطی قرار داده بودن که باید یک تصمیم مهم می‌گرفتم. رفتم توی فکر و دلایل و استدلال‌های شایان و مانی رو توی ذهنم مرور کردم. هر دوتاشون فهمیدن که نیاز به فکر دارم. بحث رو عوض کردن و تو همین حین، گارسون غذاهامون رو آورد.
غذا رو به آرومی توی دهنم می‌جویدم و همچنان ذهنم درگیر بود. کمی مکث کردم و رو به مانی گفتم: تولدت خواهرزاده‌ات یک مهمونی خانوادگیه. ضایع نیست اگه ما بیاییم؟
مانی گفت: دو تا خواهرهام هر سال، بعضی از دوست‌هاشون رو دعوت می‌کنن. تازه مادرم همیشه چند تا از همسایه‌هامون رو هم دعوت می‌کنه.
چند لحظه‌ی دیگه مکث کردم و رو به مانی گفتم: اوکی دعوتت رو قبول می‌کنیم.
وقتی لبخند پیروزمندانه‌ی شایان رو دیدم، با حرص گفتم: تو رو هم بعدا آدمت می‌کنم.
مانی خنده‌اش گرفت و گفت: یک خواهش دیگه هم دارم. لطفا با همین تیپ الان‌تون بیایین. می‌خوام تو همون برخورد اول متوجه بشن که چه مدلی هستین و حساب کار دست‌شون بیاد. وگرنه اگه مادرم حس کنه که مذهبی هستین، توی تمام مراسم‌های مذهبی که خودش میره، دعوتت می‌کنه.
برای چندمین بار اخم کردم و گفتم: آخه اینطوری؟
مانی با خونسردی گفت: اصلا جای نگرانی نیست. تیپ خواهر کوچیکه من، از تو خفن تره. فقط می‌خوام اینطوری همون اول کار بدونن که با چه مدل آدم‌هایی طرف حساب هستن، همین.
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: اوکی، فقط هر داستانی که لازمه بین خودتون بسازین و هماهنگ کنین، به من هم بگین تا در جریان باشم.

استرسم دقیقا شبیه همون روزی بود که برای اولین بار می‌خواستم مانی رو ببینم. وسط هال راه می‌رفتم و شایان و مانی روی کاناپه نشسته بودن و من رو نگاه می‌کردن. یک نگاه به ساعت انداختم و گفتم: برین حاضر بشین دیگه. چرا دارین من رو نگاه می‌کنین؟
شایان گفت: آخه وقتی استرسی می‌شی، خوشگل تر و جذاب تر می‌شی.
رو به شایان گفتم: خفه شو شایان، برو حاضر شو.
بعدش رو به مانی گفتم: تو اینجا چیکار می‌کنی؟ برو دیگه، ما خودمون میاییم.
مانی با خونسردی گفت: به مادرم گفتم که قراره بیام دنبال شما. البته تاکید کردم که تو با اون قسمت دعا و قرآن زیاد حال نمی‌کنی و شاید کمی دیر تر بریم.
پوزخند زدم و گفتم: از این بهتر نمی‌شد. جلسه‌ی دعا و قرآن کَسی شرکت می‌کردم که با پسرش...
شایان حرفم رو قطع کرد و گفت: وای چقدر سکسی.
مانی گفت: ما به وسواس‌های تو احترام می‌ذاریم گندم. اما قبول کن که داری زیاده روی می‌کنی. یکمی از شایان یاد بگیر، دنیا به تخمشه.
با حرص رو به مانی گفتم: برین گورتون رو گم کنین و حاضر شین.
شایان و مانی لبخند زنان رفتن توی اتاق تا حاضر بشن. خودم هم می‌دونستم که این همه استرسم منطقی نیست اما ترس و وحشت از اینکه یک روز خانواده‌هامون و مخصوصا خانواده‌ی خودم بفهمن که من و شایان چه نوع رابطه‌ای با مانی داریم، اعصاب من رو ضعیف کرده بود.
توی مسیر، سکوت کردم و هیچی نگفتم. حتی برای چند لحظه سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم تا تمرکز کنم. مانی وارد محله‌شون شد و گفت: به پایین شهر خوش اومدین.
چشم‌هام رو باز کردم. کل عمرم رو توی تهران زندگی کرده بودم، اما هرگز سر و کارم به پایین شهر نیفتاده بود. برام جالب به نظر اومد و با دقت اطراف رو نگاه کردم. مانی هر چی جلو تر می‌رفت، کوچه‌ها باریک تر می‌شدن. ظاهر خونه‌ها و کوچه‌ها اصلا قابل مقایسه با بالا شهر نبود. مانی وارد یک کوچه‌ی بن بست شد. ماشین رو انتهای کوچه پارک کرد و گفت: رسیدیم.
چند تا پسر بچه داشتن داخل کوچه فوتبال بازی می‌کردن. وقتی ما از ماشین پیاده شدیم، فوتبال‌شون متوقف شد و به من و شایان خیره شدن. مانی رو به همه‌شون گفت: نمایشگاه تموم شد، به فوتبال‌تون برسین.
بعدش من و شایان رو به سمت درِ بزرگ انتهای کوچه هدایت کرد. در باز بود. وارد یک حیاط بزرگ شدیم که داخلش چند تا ماشین پارک کرده بودن. وقتی با تعجب حیاط بزرگ و درخت‌های توی باغچه‌ رو نگاه ‌کردم، مانی گفت: کل دنیا یک طرف و این حیاط یک طرف.
سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: خیلی زیباست.
گوشه‌ی حیاط چند تا دیگ بزرگ گذاشته بودن. چند نفر هم اطراف دیگ‌ها پرسه می‌زدن. وقتی جلو تر رفتیم و متوجه حضور ما شدن، سر همگی به سمت من و شایان برگشت. یک خانم مُسن اومد به طرف ما و با خوش‌رویی احوال‌پرسی کرد. با اینکه نیازی به معرفی نبود و شناختمش اما مانی، مادرش رو به من و شایان و ما رو هم به مادرش معرفی کرد. هر کَسی توی حیاط بود، با خوش‌رویی که اصلا انتظارش رو نداشتم، باهامون احوال‌پرسی کرد. روی بالکن بزرگ خونه یک فرش انداخته بودن و مادر مانی رو به من و شایان گفت: اگه دوست دارین همینجا توی بالکن بشینین. اگه هم توی خونه راحت تر هستین، بفرمایین داخل خونه. خلاصه که شما هم مثل دختر و پسر خودم هستین. اگه بفهمم که تعارف کردین، حسابی ناراحت می‌شم.
مانی رو به مادرش گفت: داخل خونه رو نشون‌شون میدم و بر می‌گردیم توی حیاط.
مادر مانی گفت: من سرم شلوغه پسرم. تا می‌تونی هواشون رو داشته باش تا خدایی نکرده، معذب نشن.
مانی رو به مادرش گفت: نگران نباش مادر. یک ساعت که بگذره، یخ‌شون حسابی باز می‌شه. مگه می‌شه کَسی تو این جمع، یخش باز نشه؟
مادر مانی برای چندمین بار سفارش من و شایان رو به مانی کرد و به سمت دیگ‌ها برگشت. بوی برنج، کل حیاط رو برداشته بود. از صحبت‌هاشون متوجه شدم که گوشت هم پختن و می‌خوان چلو گوشت بدن. خواستیم بریم داخل خونه که یکی جلومون سبز شد. مثل من یک مانتوی جلو باز تنش کرده بود. زیر مانتو هم یک تاپ و ساپورت سفید رنگ پوشیده بود. حتی یک ذره هم شکم نداشت و اندامش عالی بود. شال روی سرش هم فقط برای دکور گذاشته بود. طبق تعریف‌های مانی و شباهت چهره‌اش، خیلی سریع شناختمش. یک نگاه به سر تا پای من کرد و بعد رو به مانی گفت: داداشی افتخار دادن و بالاخره یکی از دوست‌هاشون رو آوردن توی جمع خانواده. دیگه کم کم داشتم از خودمون نا امید می‌شدم.
مانی لبخند زد و گفت: آقا شایان و گندم خانم.
خواهر مانی یک نگاه به شایان کرد و گفت: بله قبل از اینکه بیان، صحبت‌شون حسابی تو خونه بود. به هر حال همه مشتاق بودن که ببینن کیا موفق شدن دل آقا مانی رو به دست بیارن و باهاش دوست بشن.
صحبت‌ها و طعنه‌های خواهر مانی کمی برام عجیب بود. مانی رو به من و شایان گفت: مهدیس جان، کوچیکترین عضو خانواده و البته بی‌نمک ترین.
مهدیس پوزخند زد و گفت: ایشون هم مانی خان، از اون بچه وسطی‌هایی که به طرز معجزه‌ آسایی عزیز دردونه‌ی مامی شده. تو خانواده‌های دیگه کَسی وسطی‌ها رو آدم حساب نمی‌کنه و بچه آخری از همه عزیز تره، اما خب...
مانی حرف مهدیس رو قطع کرد و گفت: خب زبون ریختن بسه. برو دم دست مامان یکمی کمک بده.
مهدیس لُپ مانی رو کشید و گفت: هر چی داداشی خودم بگه.
وقتی وارد ساختمون شدیم، متوجه شدم که داخل خونه‌شون هم به بزرگی حیاطه. از قاب عکس بزرگ توی هال و خط مشکی که گوشه‌ی قاب عکس بود، متوجه شدم که عکس پدر مانیه. شایان هم مثل من به عکس نگاه کرد و رو به مانی گفت: خدا رحمتش کنه.
مانی گفت: مادرم مهدیس رو حامله بود که پدرم فوت شد.
یک خانم شیک پوش اما پوشیده و محجبه، همراه با یک پسر بچه وارد هال شد. یک مانتوی سبز لجنی بلند تنش کرده بود. شال روی سرش رو جوری بسته بود که حتی یک لاخه از موی سرش هم مشخص نمی‌شد. با هیجان به سمت ما اومد و گفت: شما باید آقا شایان و گندم خانم باشین. خیلی خیلی خوش اومدین.
از برخورد و استقبال گرمش خوشم اومد و گفتم: شما هم باید خواهر بزرگ تر آقا مانی باشین. این آقا پسر خوشگل هم باید همون گل پسری باشه که آقا مانی همیشه در موردش حرف می‌زنه.
خواهر بزرگ مانی لبخند مهربونی زد و گفت: خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم که دوست‌های مانی جان هم قراره امشب اینجا باشن. ازتون خواهش می‌کنم اصلا احساس غریبی نکنین. من فعلا تو آشپزخونه هستم. کارم که تموم شد، بیشتر می‌رسم به خدمت‌تون. فعلا شما رو می‌سپارم به مانی جان.
خواهر مانی و پسرش برگشتن توی آشپزخونه. مانی رو به من و شایان گفت: بریم اتاق خودم رو نشون‌تون بدم.
انتهای هال، یک راه پله بود. مانی از پله‌ها رفت بالا و گفت: بیایین دنبال من.
متوجه شدم که خونه‌شون دوبلکس اما قدیمی سازه. وارد طبقه‌ی دوم شدیم. مانی به یک در آلومینیومی نسبتا قدیمی اشاره کرد و گفت: این سرویس حموم و توالت مخصوص همین طبقه است.
بعد به در رو به روش اشاره کرد و گفت: این اتاق رو هم مادرم تبدیل به انباری کرده. اون اتاق آخری هم اتاق منه.
همراه با مانی وارد اتاقش شدیم. مانی چراغ‌ اتاق رو روشن کرد. با دقت اتاقش رو نگاه کردم. اینقدر منظم و مرتب بود که اصلا نمی‌خورد اتاق یک پسر مجرد باشه. روی دیوار چند تا عکس رزمی کار بود. به عکس‌ها نگاه کردم و گفتم: چرا هیچ عکسی از خودت نیست؟
مانی در اتاق رو بست و گفت: از عکس خودم خوشم نمیاد. همه‌ی این عکس‌ها برای هم تیمی‌هام و دوستامه.
یک نگاه دیگه به اتاق انداختم و متوجه شدم که اتاقش هیچ پنجره‌ای نداره. لبخند زدم و گفتم: بهم گفته بودی که مثل خودم عاشق جاهای دنج و بسته هستی.
مانی گفت: اولش اون اتاقی که مادرم انباری کرده، برای من بود. پنجره‌اش رو به حیاط بود و اتفاقا دوستش داشتم. اما گاهی دوست دارم موزیک با صدای بلند گوش بدم اما مامانم اصلا صدای موزیک رو دوست نداره. صدا از این اتاق بیرون نمی‌ره و برای همین اتاقم رو عوض کردم.
نشستم روی تخت تک نفره‌ی گوشه اتاق. پتوی لطیفش رو لمس کردم و گفتم: از تمیزی و مرتبی اتاقت هم خوشم اومد.
مانی صندلی کامپیوترش رو کشید جلو و رو به شایان گفت: بشین.
شایان نشست و گفت: خونه‌تون خیلی بزرگه. فکر نمی‌کردم توی پایین شهر، همچین خونه‌ای پیدا بشه.
مانی دست به سینه به دیوار تکیه داد و گفت: بابام بنا بود. این زمین هم از پدرش بهش ارث رسید و خودش ساخت. الان هم که دیگه قدیمی شده و خفن محسوب نمی‌شه.
دراز کشیدم روی تخت و گفتم: به نظر من که خونه‌ی قشنگ و دل بازی دارین. خانواده‌ات هم خیلی با صفا و با حال هستن.
شایان رو به مانی گفت: مامان من که مُرده و بابام تنهاست. بابای تو هم که مُرده و مامانت تنهاست.
به پهلو شدم. اخم کردم و رو به شایان گفتم: دو دقیقه نمی‌تونی با شعور باشی؟
مانی خنده‌اش گرفت و گفت: داداش بزرگه‌ام بیش از حد نرمال غیرتیه. بفهمه مادرم می‌خواد ازدواج کنه، دخل بابات اومده.
شایان گفت: همون هیکل گنده که بعد از مامانت باهامون احوال‌پرسی کرد؟
مانی گفت: دقیقا.
شایان گفت: غلط کردم، بابام تنها باشه بهتره.
خنده‌ام گرفت و بعدش رفتم توی فکر. اتفاقات نیم ساعت گذشته رو مرور کردم و رو به مانی گفتم: چرا برای خانواده‌ات اینقدر جالب بود که دوست‌هات رو دعوت کردی؟
مانی یک نفس عمیق کشید و گفت: چون بعد از اینکه با پریسا کات کردم، دیگه هیچ دوستی نداشتم. خودم بودم و خودم. خانواده‌ام هم هر روز بیشتر نگران شرایط روانی من می‌شدن.
شایان اخم کرد و گفت: پریسا کیه؟
پوزخند زدم و گفتم: فکر کردی فقط خودت با مانی حرف‌های یواشکی داری؟
مانی لبخند زد و رو به شایان گفت: بعدا برات تعریف می‌کنم.
رو به مانی گفتم: پس از دید خانواده‌ات، من و شایان نجات بخش پسر افسرده و غمگین و تارک دنیا هستیم.
مانی سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: دقیقا.
یکم دیگه فکر کردم و گفتم: چقدر دو تا خواهرت با هم فرق می‌کردن. خیلی واضح دو تا دنیای متفاوت داشتن. اون کوچیکه چند سالشه؟
مانی لبخند زد و گفت: خواهر بزرگم مائده، رشته انسانی خوند و الان معلمه. مقطع راهنمایی و درس دینی و قرآن تدریس می‌کنه. خب از برخورد و ظاهرش هم دقیقا مشخصه که چه مدل آدمیه. اما مهدیس دقیقا نقطه‌‌ی مقابل مائده است. یک سال از تو کوچیکتره و بیست و هفت سالشه. توی بچگی و نوجوونی‌اش، خیلی بی سر زبون و مظلوم بود. وقتی دانشگاه شیراز قبول شد، همه مخالف بودیم که تنهایی بره شیراز. مخصوصا داداش بزرگه‌. اما از طرفی پزشکی قبول شده بود و موقعیت خوبی رو داشتیم ازش می‌گرفتیم. عموم همه‌ی ما رو قانع کرد که مهدیس می‌تونه توی یک شهر غریب درس بخونه و مشکلی براش پیش نمیاد. بالاخره بعد از کلی بحث و حرف، مهدیس رفت شیراز. یک مدت توی خوابگاه بود و یک مدت هم با دوست‌هاش خونه کرایه کردن. عموم راست می‌گفت، مهدیس از پسش بر اومد اما هر چی که می‌گذشت، بیشتر تغییر می‌کرد و وقتی که دانشگاهش تموم شد، کلا یک آدم دیگه‌ای شده بود. حتی یک درصد هم شباهتی به اون مهدیسی که می‌شناختیم نداشت. داداش بزرگه‌ام بیشتر از همه باهاش مشکل داره و همیشه از دستش حرص می‌خوره. الان هم توی یک درمانگاه کار می‌کنه و تصمیم داره تا تخصص بگیره.
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: وقتی با تو حرف می‌زد، یاد آبجی خودم افتادم. همونقدر شیطون و زبون باز.
شایان گفت: آره منم همینطور.
مانی گفت: پس در این مورد، من و گندم هم درد هستیم.
چند لحظه هر سه تامون سکوت کردیم. شایان سکوت رو شکست و به مانی نگاه کرد و گفت: کِی قراره شروع کنی؟
مانی یک نگاه معنا دار به شایان کرد و گفت: الان.
رو به جفت‌شون گفتم: دارین در مورد چی حرف می‌زنین؟
شایان کامل به صندلی کامپیوتر تکیه داد. پاش رو انداخت روی پاش. پوزخند زد و گفت: قراره مانی همین الان و برای اولین بار سوراخ کون تو رو افتتاح کنه.
خنده‌ام گرفت و گفتم: امروز خیلی بی‌نمک شدی شایان. سری بعد یادم بنداز همراه خودم یک نمک‌دون بیارم تا هر وقت لازم شد، بپاشم روت.
مانی در اتاق رو قفل کرد. برگشت به سمت من و گفت: لُخت شو گندم.
نا خواسته نشستم و گفتم: می‌شه این شوخی بی‌مزه رو تمومش کنین؟
نگاه مانی، سرد و جدی شد. با یک لحن جدی و قاطع گفت: بهت گفتم لُخت شو.
ایستادم و گفتم: الان داری جدی حرف می‌زنی یا شوخی؟
مانی یک قدم به من نزدیک شد و گفت: یعنی اینقدر خنگی که فرق شوخی و جدی رو متوجه نمی‌شی؟
دلم به شور افتاد و گفتم: اگه داری جدی حرف می‌زنی، باید بگم که درخواستت خیلی احمقانه است. همین یک ساعت پیش و فقط به خاطر رو به رو شدن با خانواده‌ات، داشتم از استرس سکته می‌کردم. حالا به نظرت اینقدر خرم که تو این شرایط و اینجا با تو سکس کنم؟
مانی یک قدم دیگه به من نزدیک شد. دستش رو گذاشت روی پهلوی من. با قدرت و محکم پهلوم رو چنگ زد و گفت: به زبون خوش لُخت می‌شی یا نه؟
از شدت درد پهلوم، نفسم بند اومد. هر دو تا دستم رو گذاشتم روی دست مانی و گفتم: چت شده مانی؟ داری دردم میاری، ولم کن.
مانی دست دیگه‌اش رو گذاشت طرف دیگه‌ی پهلوم. اینبار دو دستی پهلوهام رو چنگ زد و گفت: همه‌ی لباس‌هات رو در بیار و لُخت شو.
می‌دونستم اگه جیغ بزنم، صدام میره بیرون. دستم رو گذاشتم جلوی دهنم و اشک‌هام به خاطر درد شدید پهلوهام سرازیر شد. مانی با عصبانیت به چشم‌هام خیره شد و گفت: پس که اینطور. کاری می‌کنم با دست‌های خودت لُخت بشی.
مانی پهلوهام رو رها کرد. همچنان اشک می‌ریختم و یک دستم رو جلوی دهنم نگه داشتم که نا خواسته جیغ نزنم. یک قدم به عقب رفتم. به دیوار تکیه دادم و دست دیگه‌ام رو گذاشتم روی پهلوم. مانی از توی کمدش یک کمربند آورد. سر کمربند رو توی مشتش گره زد و اومد به طرف من. باورم نمی‌شد که چه اتفاقی داره می‌‌افته. خواستم برم سمت شایان که مانی بی‌رحمانه و محکم شروع کرد به زدن من. به خاطر ضربه‌های شدید کمربند، نشستم و سرم رو توی دست‌هام گرفتم. مانی کمربند رو به کمر و پاهام می‌زد. گریه‌ام هر لحظه شدید تر می‌شد، اما نمی‌تونستم با صدای بلند گریه کنم. سعی کردم آروم صحبت کنم و گفتم: تو رو خدا نزن مانی. ازت خواهش می‌کنم نزن.
مانی با حرص می‌زد و به آرومی گفت: لُخت می‌شی یا نه؟
دیگه بیشتر از این نمی‌تونستم ضربه‌های کمربند رو تحمل کنم. هم زمان که گریه می‌کردم، صدام به لرزش افتاد و گفتم: باشه لُخت می‌شم. دیگه نزن، تو رو خدا نزن.
مانی یک قدم رفت عقب و گفت: عجله کن، زیاد وقت نداریم.
همه‌ی بدنم از ترس می‌لرزید. هرگز توی عمرم کتک نخورده بودم و نمی‌تونستم این همه درد رو تحمل کنم. همینطور که گریه می‌کردم، ایستادم و با دست‌های لرزون، شروع کردم به لُخت شدن. شایان با خونسردی ما رو نگاه می‌کرد و انگار هیچ اهمیتی براش نداشت که مانی چه بلایی داره سر زنش میاره. بعد از مانتو و شلوار و تیشرتم، شورت و سوتینم رو در آوردم و با هق هق گریه رو به مانی گفتم: ازت خواهش می‌کنم اینجا نکنیم مانی.
شایان ایستاد و اومد به طرف من. چونه‌ام رو با انگشتش داد بالا و گفت: توی جنده بودن تو چه فرقی می‌کنه؟ خونه‌ی خودت و روی کاناپه و تخت‌مون، یا توی اتاق مانی؟ نگران این هستی تا همه بفهمن که چه جنده‌ای هستی؟ پس خفه خون بگیر و دمر بخواب روی تخت مانی. اگه جیغ نزنی و سرو صدا نکنی، هیچ کَسی متوجه نمی‌شه که اینجا چه خبره. در ضمن مانی قراره هوات رو داشته باشه و اول سوراخ کونت رو چرب کنه.
گریه‌ام شدید تر شد و گفتم: من تا حالا کون ندادم شایان. نمی‌تونم تحمل کنم.
شایان پوزخند زد و گفت: حالا می‌بینیم که می‌تونی تحمل کنی یا نه.
شایان برگشت و روی صندلی کامپیوتر نشست. مانی لُخت شد و گفت: به زبون خوش دمر می‌خوابی یا باز هم بزنم؟ بدنت به اندازه کافی کبود شده یا بیشتر از این می‌خوای؟
با چشم‌های لرزونم به چشم‌های مصمم مانی خیره شده. خودم ازش خواسته بودم که یک بار سوپرایزم کنه و به وحشیانه ترین و بی‌رحمانه ترین شکل ممکن باهام سکس کنه، اما یک درصد هم احتمال نمی‌دادم که توی همچین شرایطی من رو گیر بندازه. می‌تونستم رمز توقف رو بگم و خلاص بشم. با اینکه داشتم عذاب می‌کشیدم اما هیچ اراده‌ای برای گفتن رمز توقف نداشتم! یک نگاه به پهلو و شکم و پاهام انداختم. همه‌ی بدنم رد قرمز کمربند بود. بغضم رو قورت دادم و گفتم: داری بهم صدمه می‌زنی.
مانی دوباره شروع کرد به زدن من. اینبار ضربات کمربند، مستقیم و بدون واسطه به بدنم می‌خورد. گریه‌ام شدید تر شد و گفتم: باشه می‌خوابم.
هم زمان که داشتم دمر می‌خوابیدم، مانی همچنان با کمربند می‌زد به کمر و کونم. سرم رو فرو کردم تو پتو و گریه کنان گفتم: بسه دیگه نزن. خواهش می‌کنم دیگه نزن.
مانی چند ضربه محکم دیگه زد و کمربند رو گذاشت کنار. با دست‌هاش و به آرومی رد کمربند روی کونم رو نوازش کرد. کون و پاهام به لرزش افتاده بود و تصور اینکه تا چند لحظه‌ی دیگه چه درد وحشتناکی رو باید تحمل کنم، شدت گریه‌ام رو بیشتر می‌کرد. بعد از چند لحظه، سوراخ کونم خیس و سرد شد. مانی داشت سوراخ کونم رو چرب می‌کرد. با هر لمس، لرزش پاهام و کونم بیشتر می‌شد. وقتی یکی از انگشت‌هاش رو فرو کرد توی سوراخ کونم، با دست‌هام به پتوی روی تخت چنگ زدم و خودم رو سفت گرفتم. مانی موهام رو با شدت کشید و گفت: شل کن جنده.
من حتی تحمل درد انگشتش رو هم نداشتم. دیگه وقتش بود تا از رمز توقف استفاده کنم اما همچنان نمی‌تونستم بگم! درد سوراخ کونم بیشتر شد و فهمیدم که مانی دو تا انگشتش رو فرو کرده توش. چند دقیقه انگشت‌هاش رو توی سوراخ کونم، جلو و عقب کرد و بالاخره درشون آورد. یک اسپنک محکم به کونم زد و گفت: گندم خانم یک عمر سوراخ کونش رو آکبند نگه داشته بود. حالا وقتشه روی تخت من جر بخوره.
مانی خوابید روی من. کیرش رو تنظیم کرد روی سوراخ کونم. حتی دست‌ها و سرم هم به لرزش افتاده بود. مانی در گوشم گفت: فکر نمی‌کردم که ضجه زدن و دست و پا زدن تو، زیر کیر من، تا این اندازه بهم حال بده.
یکهو کیرش رو فرو کرد توی سوراخ کونم. با همه توانم پتو رو گاز گرفتم تا صدای جیغم خفه بشه. هم زمان با همه‌ی زورم دست‌ها و بدنم رو تکون دادم تا خودم رو از دست مانی نجات بدم. شایان سریع اومد بالا سرم و دست‌هام رو محکم گرفت که نتونم حرکت کنم. از سوراخ کونم تا مغز سرم، هم درد می‌کرد و هم می‌سوخت. هرگز توی عمرم درد به این وحشتناکی رو تجربه نکرده بودم. مانی بی‌رحمانه و با سرعت توی کونم تلمبه می‌زد. فقط گریه می‌کردم و انرژی‌ام هر لحظه برای دست و پا زدن کمتر می‌شد. بعد از چند دقیقه، مانی کیرش رو از توی کونم درآورد. شایان هم دست‌هام رو رها کرد. فکر کردم که مانی ارضا شده اما ارضا نشده بود. من رو برگردوند و صاف خوابوند و پاهام رو بالا گرفت. اینبار شایان از بالا سرم، مچ پاهام رو گرفت و پاهام رو کشید به سمت خودش. تا جایی که زانوهام رو به شونه هام رسوند. متوجه شدم که مانی می‌خواد توی این حالت، کیرش رو فرو کنه توی کونم. خواستم دوباره مقاومت کنم که بدنم رو محکم گرفت و کیرش رو فرو کرد توی سوراخ کونم. توی این حالت، درد کونم شدید تر شد و اینبار مجبور شدم با دست‌هام جلوی دهنم رو بگیرم. شوهرم پاهام رو نگه داشته بود و مانی با سرعت توی کونم تلمبه می‌زد. بعد از چند دقیقه تلمبه زدن و به خاطر تغییر چهره‌اش و بی‌حال شدنش، فهمیدم که توی کونم ارضا شده. مانی به آرومی کیرش رو از توی کونم درآورد. شایان همچنان مچ پاهام رو نگه داشته بود. مانی یک چنگ محکم از کُسم گرفت و گفت: سوراخ کونت حسابی جا باز کرده تا کیر شایان جون بره توش.
مانی و شایان جاشون رو عوض کردن. مانی مچ پاهام رو نگه داشت و شایان لُخت شد. اومد روی تخت و کیرش رو فرو کرد توی کونم. درد و سوزش دوباره برگشت توی وجودم. شایان تو کمتر از پنج دقیقه ارضا شد. هرگز فکرش رو نمی‌کردم که اولین سکس آنال من و شایان این شکلی باشه. حتی باورم نمی‌شد که شایان بتونه اینقدر با من بی‌رحمانه رفتار کنه. چون هر بار که می‌خواستیم آنال داشته باشیم، دلش نمی‌اومد و بی‌خیال می‌شد.
مانی بعد از ارضا شدن شایان، مچ پاهام رو رها کرد و با دستمال کاغذی، سوراخ کونم رو تمیز کرد. خودم رو مچاله کردم. دستم رو گذاشتم روی کونم و دردش تمومی نداشت. مانی موهام رو کشید و گفت: باید سریع بری سرویس و صورتت رو بشوری و از اول آرایش کنی. وقت نیست، زود باش.
شایان گفت: در ضمن نمی‌تونی گشاد گشاد راه بری. حواست باشه مثل بچه آدم راه بری.
به سختی از روی تخت بلند شدم. به خاطر درد زیاد کونم، دوباره زدم زیر گریه. مانی دوباره و با حرص موهام رو کشید و گفت: خفه شو و گورت رو گم کن توی سرویس.
شایان لباسش رو تنش کرد. در اتاق رو باز کرد و گفت: من راه پله رو چک می‌کنم. سریع برو توی سرویس. کیف و لباست رو برات میارم.
مانی موهام رو رها کرد و هولم داد به سمت در اتاق. رفتم توی سرویس. دست‌هام همچنان می‌لرزید. با درد و زجر، کونم رو شستم. به سختی لباس پوشیدم و مجبور بودم صورتم رو از اول آرایش کنم. راه رفتن برام سخت بود و با هر قدمی که بر می‌داشتم، یک موج از درد شدید، بین کون و مغز سرم، حرکت می‌کرد. هر طوری بود ظاهرم رو مرتب کردم و از سرویس اومدم بیرون. شایان و مانی با خونسردی، اول راه پله ایستاده بودن. شایان پوزخند زد و گفت: هیچ جنده‌ای توی این دنیا، نمی‌تونه مثل تو ظاهر خودش رو حفظ کنه. مطمئنم که از پسش بر میایی.
سعی کردم آهسته تر قدم بردارم تا کمتر درد بکشم. بدون اینکه به شایان و مانی نگاه کنم، از راه پله‌ها به سختی رفتم پایین. تا جایی که در توانم بود، ظاهرم رو خوب نگه داشتم تا تابلو نشم. به پشنهاد مانی، توی حیاط و بالکن نشستیم. قسمت کم نور بالکن نشستم تا کمتر دیده بشم. موقع نشستن، کونم اینقدر درد گرفت که نزدیک بود جیغ بزنم. سرم رو به بهونه‌ی تو گوشی بودن، پایین نگه داشتم تا چهره‌ی درهم و دردناکم مشخص نشه. هدف مانی فقط این نبود که موقع سکس، زجر و شکنجه‌ام بده. می‌خواست تو بدترین شرایط ممکن، مجبور به حفظ ظاهر بشم.
شایان هم کنارم نشست و به آرومی گفت: بوی عرق بدنت با بوی عطرت قاطی شده. الان همه رو حشری می‌کنی.
همچنان سرم توی گوشی بود و جوابی بهش ندادم. مانی از من و شایان با میوه پذیرایی کرد. چند نفر دیگه از اقوام‌شون اطراف ما نشستن و خیلی زود با شایان گرم گرفتن. بعد از نیم ساعت، سفره‌ی شام رو انداختن. مادر مانی موقع شام خوردن، رو به روی من و شایان نشست. همچنان درد داشتم اما شرایطم کمی قابل تحمل تر بود. سعی کردم با اشتها شام بخورم و حس ‌کردم که تسلطم روی حفظ ظاهرم، هر لحظه بیشتر می‌شه. شایان راست می‌گفت. من در بدترین شرایط هم می‌تونستم درونم رو از بقیه مخفی کنم و شایان و مانی، روی همین ویژگی من حساب کرده بودن.
مادر مانی بعد از اینکه سفره رو جمع کردن، کنار من نشست و گفت: گندم خانم یک خواهش ازت دارم. تو رو به خدا هر وقت که فرصت شد با مانی حرف بزن. آقا شایان و شما دوستش هستین و شاید حرف شما رو بیشتر از من گوش بده. هر چی پسر و دختر بزرگم بی دردسر و به موقع رفتن سر خونه و زندگی‌شون، این دو تا ورپریده مانی و مهدیس، می‌خوان که من رو دق بدن. مانی که اصلا اجازه نمی‌ده اسم ازدواج رو جلوش بیارم. مهدیس هم که به تمام خواستگارهاش، جواب منفی می‌ده. از رفتار و ظاهر شما هم مشخصه که خانم با تجربه و عاقل و فهمیده‌ای هستی. این لطف رو در حق من بکن و با مانی جان حرف بزن. بلکه این پسر سر عقل بیاد و زن بگیره.
با یک لحن مهربون گفتم: شما لطف داری. چَشم همه‌ی سعی خودم رو می‌کنم و تو اولین فرصت با آقا مانی حرف می‌زنم.
به شایان نگاه کردم و گفتم: بریم زودتر که وقت بشه یک سر به بیمارستان هم بزنیم.
مانی رو به مادرش گفت: پدر شایان به تازگی عمل قلب کرده. البته خدا رو شُکر به خیر گذشته.
مادر مانی گفت: هیچی واجب تر از پدر و مادر نیست. غیر از این بود، حق نداشتین به این زودی از خونه‌ی من برین. ایشالله که پدر آقا شایان شفا پیدا کنه. مانی شما رو می‌رسونه.
موقع خداحافظی، همه‌ی اعضای خانواده‌اش تا دم در ما رو بدرقه کردن. مائده خواهر بزرگ مانی با من دست داد و گفت: امشب شرایط جوری نشد که خوب همدیگه رو ببینیم. ایشالله تو یک فرصت بهتر تشریف بیارین.
رو به مائده گفتم: حتما مزاحم‌تون می‌شیم. این خونه و خانواده پر از انرژی مثبت بود.
مهدیس دوباره با یک لحن طعنه آمیز گفت: بله هر چی که مربوط به مانی جان باشه، توی این خونه، چیزی جز انرژی مثبت دریافت نمی‌کنه.
نا خواسته و برای چند لحظه با مهدیس چشم تو چشم شدم. انگار که داشتم به چشم‌های خواهر خودم نگاه می‌کردم. لبخند زدم و گفتم: از دیدنت خیلی خوشحال شدم مهدیس جان. خوشحال می‌شم هر وقت که تونستی، همراه با مانی جان بیایی خونه‌ی ما.
مهدیس گفت: اگه وقت کنم، حتما.
توی ماشین نمی‌تونستم روی کونم بشینم. وقتی که راه افتادیم، خوابیدم روی صندلی عقب ماشین و دستم رو گذاشتم روی کونم. توی مسیر خونه، هر سه تامون سکوت کردیم. مانی همراه من و شایان وارد خونه شد. خودم رو به اتاق خواب رسوندم. همچنان کونم درد می‌کرد و می‌سوخت. خوابیدم روی تخت و به خاطر درد زیاد و این همه فشار و استرسی که تحمل کرده بودم، گریه‌‌ام گرفت. مانی وارد اتاق شد. نشست روی تخت. موهام رو نوازش کرد و گفت: چرا از رمز توقف استفاده نکردی؟ یک جا فکر کردم یادت رفته.
دستم رو گذاشتم روی دست مانی و گفتم: نه یادم نرفته بود. اتفاقا چند بار خواستم بگم.
مانی اشک‌هام رو پاک کرد و گفت: الان حالت چطوره؟
دست مانی رو گذاشتم روی کونم و گفتم: دارم از درد می‌میرم مانی.
مانی به آرومی کونم رو مالش داد و گفت: چرا از رمز توقف استفاده نکردی؟
با هق هق گریه گفتم: خودم هم نمی‌دونم چرا رمز توقف رو نگفتم.

نوشته: شیوا
هرچه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو
 
     
  
 مرد
#955   Posted: 17 Feb 2021 14:50

 0 Star

ارسالها: 7
من و مامانم شهناز (۱)


دنباله_دار

سلام. اسم من روزبه هستش و الان كه دارم این داستان رو تعریف میكنم ٤٠ سالمه. اینكه شما چه نظری درباره داستانم داشته باشید هم خیلی در اصل قضیه فرقی نمیكنه چون اتفاقیه كه افتاده و تا حدودی ادامه داره.
خانواده من قبل از اینكه ازدواج كنم شامل بابا، مامان، من بعنوان فرزند بزرگ خونه و داداش و خواهرم كه به ترتیب دو و شش سال از من كوچیكترن. بابا شغلش توی كار آزاد بود و هستش البته هنوز. مامان هم اونموقع معلم ابتدایی بود كه الان بازنشسته شده.
مامان شهناز همیشه تو خونه خیلی معمولی میگشت و معمولا پیراهن یا تی شرت با شلوار می پوشید. البته الان هم خیلی فرقی نكرده. الان مامان ٦٠ سالشه. قدش ١٦٠ و چون همیشه ورزش میكرده بدن متوسطی داره. نه خیلی لاغر و نه خیلی چاق. از لحاظ ظاهری هم هیچ قسمت بدنش(سینه، باسن یا ...) تو چشم نمیزنه. از بابت سایز سینه هم اون اوایل نمیدونستم ولی دو سه سال پیش كه سایز ٨٥ مهم شد ازش پرسیدم كه گفت اون اوایل رابطه مون ٧٠ بوده ولی الان به خاطر گذر امان و تغییر اهدامش شده ٧٥. پوست گندمی داره. و خلاصه از نظر خیلی ها معمولیه ولی واسه من فرشته ست. شروع داستان من و مامان بر مبگرده به حدود چند سال پیش. اونموقع من تازه رفته بودم اول دبیرستان. تایم مدرسه ما بچه ها و مامان یكی بود. تازه به سن بلوغ رسیده بودم و تو خواب و گهگاهی تو بیداری ارضا شده بودم. تو مدرسه هم از همكلاسیا یه چیزایی از س.ک.س و این چیزا شنیده بودم ولی خوب تجربه ای نداشتم. حدودای آبان و آذر بود و نزدیك امتحانای ثلث اول، نظام قدیم میخوندم، كه یه روز ظهر كه از مدرسه برگشتیم خونه و ناهار خوردیم، خواهر برادرم رفتن خوابیدن. بابا هم طبق معمول از صبح كه میرفت تا ساعت هشت و نه شب بر نمیگشت. من و مامان جلو تلویزیون رو مبل كنار هم نشسته بودیم. میخواستم یه چیزایی رو باهاش مطرح كنم و اطلاعات بدست بیارم. اولش هم واقعا قصدم س.ک.س نبود. به مامان گفتم مامان: چند ماهی میشه كه تو خواب یه اتفاقایی برام میوفته. با سر اشاره كرد چی!؟ گفتم تو خواب بهم خش میگذره ولی یهو خودمو خیس میكنم. اولش فكر میكردم تو خودم شاشیدم ولی شاش نیست. گفت: پس چیه؟ گفتم نمیدونم. هم لزجه و هم غلیظ. یه لبخند زد و گفت واقعا نمی دونی؟ گفتم: راستش بچه ها تو مدرسه یه چیزایی میگن ولی خوب نمیدونم درسته یا نه!!! گفت: مثلا چیا میگن؟ گفتم: میگن به بلوغ جنسی رسیدم و باید با جنس مخالف رابطه بر قرار كنم. گفت: بذار بهت بگم تا حساب كار دستت بیاد. اینو به من گفتی ولی به بابات نگی كه میكشدت. رابطه!؟ الان تو این سن!؟ گفتم ببخشید بخدا منظوری نداشتم فقط می خواستم ازت سوال كنم ببینم راسته یا نه؟ گفت: قرار نیست هركی بلوغ میشه رابطه داشته باشه. تو باید فعلا فكر درسات باشی و بعد از دانشگاه و خدمت و كار زن بگیری. اونموقت هر غلطی خواستی بكن.(آخرش رو با لبخند گفت) گفتم: اوه!!! تا اونموقع باید صبر كنم؟ دهنم آسفالت میشه كه!!! خندید و گفت پاشو برو سر درسات، پررو هم نشو. منم دیدم هوا پسه و رفتم تو اتاق خودم.
یكی دو روز بعد، باز ظهر كه با مامان تنها بودیم و بچه ها خواب بودن، به مامان گفتم: مامان من تا چند سالگی شیر میخوردم؟ گفت: چطور؟ گفتم: آخه اصلا می می های شما یادم نیست. گفت:خوب معلومه یادت نیست. از دو سالگی به بعد دیگه بهت شیر ندادم. گفتم: دوست دارم ببینم می می هات چه شكلی هستن!!! گفت: روزبه جان! پسرا وقتی بزرگ میشن دیگه نباید می می های مامانشون رو ببینن. زشته!!! گفتم خوب مگه چه اشكالی داره؟ گفت: میگم زشته بگو چشم و تمومش كن. گفتم چشم. رفتم دفتر كتابامو اوردم و رو زمین دراز كشیدم طوری كه روم به طرف مامان بود. مشغول درس خوندن بودم كه یهو سرم رو بالا آوردم و نگاهم افتاد به می می های مامان البته از رو لباس. با توجه به سایزشون اصلا جلب توجه نمیكرد ولی خوب من تو ذهنم داشتم تصورشون میكردم. تو رویاهای خودم بودم كه یه مامان بهم گفت: های پسر! چته!؟ كجا رو نگاه می كنی؟ كه یهو به خودم اومدم و بدون جواب دادن مشغول درس خوندن شدم. چند روزی هیچ حرف جدیدی نزدم ولی همه ش به می می های مامان نگاه میكردم و هر از گاهی اونم فاز منو می پروند. خلاصه بعد از یكی دو هفته كه از امتحانای ثلث اول گذشت، یه روز داشتم به می می هاش زل می زدم كه با صداش پریدم. بهم گفت: پاشو بیا كنارم رو مبل ببینم . رفتم. گفت: بچه! بالات بفهمه رفتارت رو میكشدتا!!! گفتم كدوم رفتار؟ گفت: همین كه همه ش به من خیره میشی. چی میخوای ببینی!؟ گفتم: منظوری ندارم. فقط دوست دارم ببینم چه شكلی هستن. گفت: فقط همین یه بار بهت نشون میدم. فقط به هیچكس نمیگیا!!! بوسیدمش و گفتم چشم. به شوخی هلم داد عقب و گفت: جشمت زر بیاد كه اینقدر هیز شدی. خندیدم. بلند شد رفت تو اتاق به خواهر برادرم سر زد ببینه خوابن یا بیدار و وقتی مطمئن شد خوابن برگشت كنارم رو مبل نشست. یواش یواش دكمه های پیرهنش رو باز كرد. پیرهنش كه ازهم وا شد، قلبم داشت از شدت تپش از سینه م میزد بیرون. سوتین مشكی تنش بود. پوست بدنش صافه صاف بود بدون كوچكترین لک و مو و چروكی. چند ثانیه كه نگاه كردم، گفت دیگه بسه و خواست پیرهنش رو ببنده كه ازش خواهش كردم بدون سوتین می می هاشو ببینم. با اینكه معلوم بود راضیه ولی یه نه گفت كه با اصرار دوباره من باز به شرط فقط یه بار و به كسی نگفتن، دستش رو برد زیر سوتین و دادش بالا كه یهو دو تا می می های نازش نمایان شدن. دهنم خشك شده بود از هیجان. بدون اراده، كیرم شد مثل سنگ و از رو شلوار گرمكن تابلو بود. دو تا می می خوشگل گندمی با نوك قهوه ای روشن. داشتم دیوونه میشدم از دیدن این همه زیبایی. نمی دونم چقدر دیدم ولی یهو به خودم اومد و دیدم كه مامان داره دكمه های پیرهنش رو می بنده. بعدشم با یادآوری تذكرات گذشته، گفت پاشو برو سر درس و مشقت دیگه.
اون شب خواب مامان و می می هاشو دیدم و تو خواب آبم اومد. فرداش تو توالت مدرسه هم یه دست با یاد می می های مامان زدم. ظهر كه برگشتم خونه، بعد از ناهار، دوباره كنار مامان رو مبل نشسته بودم و بهش خیره شده بودم كه با تشر، بهم گفت: برو تو اتاقت درس بخون. من اما نشنیده گرفتم و تلویزیون نگاه كردم. چند دقیقه بعد بهش گفتم: مامان میشه...؟ كه نذاشت حرفم رو تموم كنم و گفت: نه. قول دادی فقط یه بار ببینی. گفتم: آخه چرا؟ چه عیبی داره؟ گفت: عیبش اینه كه جنبه نداری. دیشب تو رختخواب گند زدی به شلوار و شورت و پتوت. صبح كه اومدم بیدارت كنم از بو گند آبت حالم بد شد. به خاطر كثافت كاریت ساعت اول رو نرفتم مدرسه تا گنده كاری هات رو بشورم تا مبادا بابات نفهمه. گفتم: بخدا تقصیر من نبود. تو خواب اینطور شد. گفت: نمیخواد قسم بخوری. حالا تو خواب یا بیداری!!!
منم شرمنده رفتم تو اتاقم. یكی دو روز زیاد دور و بر مامان نمی پلكیدم ولی بعد از سه چهار روز باز موقع تنهایی ازش خواستم باز می می هاشو ببینم. گفت: نه. خواهش كردم. گفت: امكان نداره. باز خواهش كردم. گفت: چه فرقی به حال تو می كنه ببینی؟! گفتم دوست دارم هر روز ببینمشون از بس قشنگن. از تعریف من قند تو دلش آب شد ولی باز مخالفت كرد. فردا و پس فردا هم از من خواهش و از ایشون خیر تا اینكه روز چهارم تا ازش خواهش كردم، یه چرخی تو آشپزخونه و اتاقا زد و برگشت جلوی مبلی كه نشسته بودم ایستاد و تی شرتش رو كامل در اورد. بدون اینكه من حرفی بزنم، سوتینش رو هم باز كرد و كامل درآورد. گفت: خوب ببین كه آخرین باره. بعدش یكی دو بار آرون تاب خورد و گفت: همه ش همینه. عقب و جلو و می می. دیدی!!!؟؟؟ بسه دیگه تمومش كن. بعدشم سوتین و پیرهنش رو برداشت و رفت تو اتاقش و تا عصر بیرون نیومد. دو سه روزی دیگه حرفی نزدم كه روز سوم چهارم خودش بهم گفت: خیره!!! دیگه نمیخوای می می ببینی!!!؟؟؟ گفتم: میخوام ولی می ترسم عصبانی بشی. گفت: روزبه جان! اگه بهت نمیخوام هشون بدم واسه خودته. بدن منو می بینی و اذیت میشی. اونوقت باید خودارضایی كنی كه برات ضرر داره. گفتم: قول میدم خودارضایی نكنم. هر وقت تو خواب ابم بیاد كافیه!!! زد پس كله م گفت: بچه پررو. عصر كه بچه ها بیدار شدن، مامان رفت حموم. وقتی از حموم اومد بیرون رفت تو اتاقش و منو صدا زد. رفتم تو، دیدم پشت به در با شلوار واستاده. پیرهن و سوتین هم تنش نیست. بهم گفت بیا سوتینم رو از پشت ببند. منم رفت سمتش. همونطور با بالا تنه لخت برگشت سمتم و رفت سمت كشو و سوتین در اورد. نموم اون مدت من داشتم میدیدمش. باز كیرم مثه سنگ شده بود. سوتین و كرد تنش و پشت به من ایستاد تا براش ببندم. منم بستم و كتفش رو بوسیدم و رفتم بیرون. دو سه دقیقه بعد مامان هم اومد خیلی عادی رفت سراغ كاراش. دو سه ماهی كار مامان همین بود كه یه روز در میون كه می رفت حموم، منو صدا میكرد تا تو اتاقش سوتینش رو ببندم. منم با این قضیه زندگی میكردم. اواسط اسفند و نزدیك امتحانای ثلث دوم بود كه یه روز كه بعد از ناهار با مامان تنها شدم، رفتم كنارش سمت چپش نشستم و كامل بهش چسبیدم. با دستش سرمو نوازش كرد و گفت: خیره!!! چی می خوای!؟ گفتم: مامان! اجازه هست دست بزنم به می می هات؟ گفت: بگم نه قبول می كنی؟ گفتم: التماس! خواهش! گفت: بچه پررو!!! بالات بفهمه سر هردوتامون رو می بره!!! منم دیگه منتظر تاییده رسمیش نشدم و با دست چپم می می سمت چپش رو از رو لباس گرفتم. خیلی نرم بود. ده بیست ثانیه با می می ش ور رفتم كه گفت: دیگه بسه. منم قبول كردم. عصر تو آشپزخونه داشت عصرانه آماده میكرد كه از پشت سر رفتم سمت و باز می می ش رو گرفتم. برگشت و یه سیلی خوابوند تو گوشم. بعدش با عصبانیت گفت: دیدی جنبه و ظرفیت نداری!!!؟؟؟ دیگه سمت من نیا. منم كه شوك شده بودم و غرورم هم له شده بود رفتم تو اتاقم. شام نخورده خوابیدم. فرداش هم بدون صبحانه رفتم مدرسه. ظهر كه برگشتم بدون ناهار رفتم تو اتاقم كه بخوابم. مامان بعد از اینكه ناهار بچه ها رو داد، اومد تو اتاقم و در تو بست. اومد كنارم رو تخت نشست. بهم گفت: با اینهمه ادعا هنوز مثه بچه ها قهر می كنی؟ من غلط زدم و پشت كردم بهش. با زور (نه خیلی زیاد) برم گردوند. بهم گفت: خره: كاری كه تو از من میخوای برات بكنم تو خیلی خطرناكه. اگه كسی بفهمه دخل هردومون در اومده ست. گفتم: میدونم. گفت: پس دیووونه بازی دیروزت چی بود؟ گفتم: حواسم بود كسی نبینه. گفت: اصلا برا من قابل قبول نیست. اگه میخوای ادامه بدیم باید با اجازه من هر كاری رو انجام بدی وگرنه از همین الان همه چی تموم میشه. من كه نمیخواستم موقعیتی كه بدست اورده بودم رو از دست بدم قبول كردم و بلند شدم بغلش كردم و صورتش رو بوسیدم. اونم بغلم كرد و در جواب بوسیدن من، یه بوس كوچولو از لبم گرفت. من خشكم زد. یه خرده صورتم رو كشیدم عقب و بهش زل زدم. با خنده هلم داد عقب و بلند شد كه از اتاق بره بیرون. در حین بیرون رفتن گفت: به حرف من گوش بدی پشیمون نمیشی. دنبالش از اتاق رفتم بیرون. بهم اشاره كرد برگرد. منم برگشتم. عصر كه از حموم اومد بیرون، باز منو صدا زد برم تو اتاقش. مطابق معمول با شلوار و بدون پیرهن ن سوتین داشت دنبال سوتین تو كشو میگشت كه آروم ازش اجازه گرفتم می می ش بگیرم. یواش جواب داد: تا میگردم تو كشو، هر كاری می خوای بكن. منم سریع رفتم سمتش و می می سمت راستش رو گرفتم تو دستم. وای!!!! دنیا تو دستم بود. شلوارم كه خیلی ضایع كیرمو نمایان كرد. یه نگاه به كیرم كرد و یه نگاه به من. گفت: روزبه!!! بازیمون داره خطرناك میشه. بیا تمومش كنیم. گفتم: تو رو خدا نه. هیچكی نمی فهمه. گفت: اینكه هیچكی نمیفهمه اوكی اما هر روز داری جلوتر میری. می ترسم یه روز كاری كه نباید بكنیم بشه. گفتم: چه كاری!!؟؟ همونطور كه صاف شد و سوتینش رو تن كرد، گفت: یعنی تو نمی دونی؟ بعد پشتش رو كرد به من و منم سوتینش رو بستم. همونطور گفتم: رابطه جنسی منظورته؟ گفت: بله. گفتم: اشكالش چیه؟ گفت: دیووونه من مامانتم. كسی با مامان خودش س.ک.س نمیكنه. نذاشت ادامه بدم و منو از اتاق بیرون فرستاد. وقتایی كه با مامان تنها بودم و اجازه میداد، از رو پیرهن یا بدون پیرهن می می هاش رو دست میزدم. دیگه برا هردومون عادی شده بود. سه چهار روز قبل از عید بود كه ظهر كنارش رو مبل نشسته بودم و داشتم با می می هاش ور میرفتم كه كیرم سفت شد. همونطور كه با دست چپ می می ش رو می مالیدم دست راستم رفت سمت كیرمو باهاش شروع كردم ور رفتن. مامان یواش بهم گفت: داری چه غلطی می كنی؟ گفتم: حال میده. گفت: برات ضرر داره خودارضایی. گفتم: اگه برای تو باشه شررش هم شیرینه. آروم دستش رو گذاشت رو دستم و دستم رو از رو كیرم برداشت. یه بوس كوچولو از لبم كرد و دستش رو برد تو شلوارم و شروع كرد كیرم رو مالیدن. با این كارش من گستاخ شدم و بدون اجازه دست بردم زیر پیرهن و سوتینش و شروع كردم می می هاش رو مالیدن. نگاهمون به هم گره خورد و لبمون رفت رو هم. چه قدر طول كشد نمیدونم ولی خیلی طول نكشید كه آبم اومد تو دست مامان. دستش رو از تو شورتم در آورد و رفت دستشویی. وقتی برگشت نشست كنارم و باز لبم رو بوسید و گفت: آقا روزبه! كار خودتو كردی. منم پیروزمندانه با لبخند تاییدش كردم و دوباره لبش رو بوسیدم.
ادامه دارد...

نوشته: روزبه س
 
     
  
 مرد
#956   Posted: 17 Feb 2021 14:50

 0 Star

ارسالها: 7
من و مامانم شهناز (۲)

...قسمت قبل

با سلام و آرزوی سلامتی برای همه تون.

یه توضیحم بدم به دوستانی كه از بنده به خاطر این رابطه انتقاد میكنن. رابطه جنسی مادر و فرزند، به امروز و دیروز برنمیگرده و میتونید مقالات روانشناسی جنسی و حتی فیلم های سینمایی اروپایی و هالیوودی زیادی در این رابطه رو مشاهده كنید.
بگذریم. قبل از عید اون سال، به خاطر كارهای خونه و مهمان داری(ما هرسال تعطیلات نوروز، مهمان نوروزی داشتیم اونموقع ها)، اتفاقی بینمون نیوفتاد. بعد از تعطیلات نوروز و رفتن میهمان ها، وقت خونه تكونی رسید. چون مهمان میومد واسه مون و خونه كون فیكون میشد، همیشه بعد از رفتن مهمونا و بعد از تعطیلات نوبت خونه تكونی میشد. از اونجایی كه مامانم معلم بود و نصف روز وقت برا كارای خونه داشت، خونه تكونی بعد از عید، معمولا دو سه هفته طول میكشید. ظهرها كه از مدرسه برمیگشتیم خونه، سریع ناهار میخوردیم و مشغول تمیز كردن خونه و شستن فرش ها تو حیاط میكردیم. تو كارای خونه تكونی یكی از اقوام خیلی دور هم داشتیم بنام زینب خانم، كه تو كارا كمك مامان میكرد. شروع كارها هم با بردن فرش ها تو حیاط و شستن اونا بود. زینب خانم یه خانمحدود پنجاه ساله بود با صورتی شكسته و قدی كوتاه و چاق. اصلا هوس انگیز نبود. چون سالها میومد خونه مون و كارها رو كمك مامان انجام میداد جلو من و داداشم روسرس نمیزد ولی لباس لختی هم نمیپوشید. موقع شستن فرش ها و برس و خشك كن كشیدن لباسا كه خیس میشدن، لباسای زینب خانم به بدنش میچسبید و برجستگی های بدنش نمایان تر میشدن. منم كه اونموقع خیلی تو كف بودم، معمولا روبروش می ایستادم و دیدش میزدم. مامان متوجه این مورد شده بود. روز سوم چهارم خونه تكونی بود كه وسط كار، مامانم بهم گفت برو تو آشپز خونه فلان چیزو بیار. منم رفتم و مامان هم سریع دنبالم اومد. در هال رو بست و هلم داد سمت اتاقم. تو اتاق بهم گفت: روزبه! چرا رعایت نمیكنی؟ چرا به زینب اینطور نگاه میكنی؟ اگه كسی بفهمه برات حرف در میاد و آبرومون میره ها. اومدم انكار كنم كه سریع حرفم رو قطع كرد و گفت: یه خرده تحمل كن، چند روز دیگه كارا تموم میشن و همه چیز بر میگرده به روال عادی. بدون اینكه اجازه بگیرم، مامان رو بغل كردم و در گوشش گفتم: دلم واسه می می هات تنگ شده. سرش رو كشید عقب و یه بوس كوچولو از لبم كرد و ازم جدا شد و رفت اتاق بیرون. منم یكی دو دقیقه بعد رفتن بیرون و بهشون ملحق شدم. خلاصه اینكه تا ده دوازده روز كه خونه تكونی تموم شد، با خویشتن داری تحمل كردم. وقتی همه چیز به حالت عادی برگشت، ظهر كه از مدرسه برگشتیم خونه، بعد از ناهار، بچه ها(خواهر برادرم) رفتن تو اتاقشون و مشغول درس خوندن شدن. من و مامان هم پای تلویزیون.... هرچی منتظر شدم بچه ها بخوابن، بی فایده بود. یه ساعتی منتظر شدم و وقتی دیگه ناامید شدم، با بیحوصلگی رفتم تو اتاقم و در رو بستم رو تخت دراز كشیدم. متوجه نشدم كه خوابم برد. خواب بودم كه احساس كردم یه نفر داره صورتم رو نوازش میكنه. یواش چشمام رو باز كردم كه فهمیدم مامان كنارم رو تخت نشسته و داره صورتم رو ناز میكنه. بهش نگاه ملتمسانه كردم و پرسیدم: خوابیدن؟ گفت: چقدر عجولی تو پسر!!!! بدون معطلی دستم رو بردم سمت سینه ش و شروع كردم مالیدنش. چند ثانیه ای اینكار رو كردم كه دستم رو گرفت و كنار زد. عصبی شده بودم. خواستم به كارش اعتراض كنم كه دیدم، تی شرتش رو داره در میاره. یه خرده آروم شدم و بلند شدم نشستم روتخت. بعد از تی شرت، سوتینش رو هم باز كرد و قبل از اینكه كاری كنم، بهم گفت: همیشه از این خبرا نیستا!!!! چون یه ماهه محروم بودی، خواستم تلافیش رو دربیارم واسه ت. منم سریع بغلش كردم و گونه ش رو بوسیدم و بعد از سه چهار بوسه از گونه رسیدم به لبش و لبامون رفت تو هم. هونطور كه دستم دور گردنش بود، اون دستم رو بردم سمت سینه ش(گفتن می می بیشتر به من می چسبه) و گرفتمش و شروع به مالیدن كردم. مامانیه دستش توی موهام بود و دست دیگه ش رو برد توی شلواركم و كیرمو كه به حالت نیمه افراشته بود، گرفت تو دستش. كمتر از دو سه ثانیه، كیرم سفت شد و مامان شروع كرد مالیدن كیرم. مالیدن می می های مامان و جـ.ق زدن مامان برا من، منو برده بود تو آسمونا. لبم رو از لب مامان جدا كردم و خواستم می می مامان رو بخورم كه مامان با كشیدن موهام بهم فهموند كه اجازه اینكار رو ندارم. دوباره لبامون رفت تو هم و كارمون رو ادامه دادیم تا من ارضا شدم و مامان تا آخرین قطره آبم، به مالیدن كیرم ادامه داد. بعدش همونطور كه دستش تو شورتم بود، كیرم رو كه دیگه داشت كم كم شل میشد تو دستش نگه داشت و لب گرفتنمون واسه چند ثانیه ادامه داشت. بعدش مامان بلند شد از اتاق رفت بیرون و منم چند دقیقه بعد رفتم دستشویی و خودم رو تمیز كردم و برگشتم رو تختم دراز كشیدم. حدود هشت و نیم نه مامان اومد صدا كرد منو واسه شام. دست و روم رو شستم و رفتم سر میز. به بابا و بقیه سلام كردم و نشستم. من و مامان روبه رو هم مینشستیم معمولا. نگاهم به نگاهش خورد و با مهربونی بی مثالش بهم لبخند زد و برام غذا كشید. اون غذا از لذیذ ترین غذاهای عمر بود. خلاصه دو سه روز باز خبری نبود. چند روز بعد، از مدرسه كه برگشتیم خونه، مامان گفت: سرم درد میكنه. شما غذاتون رو بخورید، من میرم یه چرتی بزنم. غذا خوردیم و بچه ها رفتن تو اتاقشون و منم پای تی وی. نیم ساعتی كه گذشت و مطمئن شدم كه بچه ها خوابن، رفتم سمت اتاق بابا مامان. در رو یواش باز كردم و دیدم مامان رو تخت دراز كشیده و بدون اینكه چیزی روش انداخته باشه، خوابیده. رفتن تو اتاق و در رو پشت سرم بستم. رفتم سمت تختشون و یواش كنارش دراز كشیدم. اولش متوجه من نشد ولی همین كه دست انداختم دور گردنش یهو از خواب پرید. منو كه دید كنارش اول شوكه شد ولی زیاد طول نكشید كه آروم ازم پرسید: ساعت چنده؟ جواب دادم: ٣:٠٠ و بچه ها هم خوابن. گفت: روزبه جان! سرم درد میكنه و اصلا حوصله ندارم. قربون صدقه ش رفتم و با بوسیدن پیشونیش بهش گفتم: مامان شهناز گل: من فقط اومدم كنارت باشم كه حالت بهتر بشه و برا چیز دیگه ای نیومدم. گفت: آره ارواح عمه ت(با لبخند). ولی من واسه اینكه بهش ثابت كنم و البته خودم رو براش لوس كنم، دو سه تا بوس دیگه از پیشونیش كردم و از اتاق رفتم بیرون. اونشب بعد از شام، بابا و بچه ها رفتن پای تی وی و من و مامان شهناز مشغول جمع كردن میز شام شدیم. ازش حالش روپرسیدم و اونم در حالی که داشت ظرفا رو میبرد سمت ظرفشویی لپم رو بوسید و گفت: خوبم مرسی. چرا تو جمع حالم رو نپرسیدی؟؟؟!!! من كه جواب قابل قبولی نداشتم، لبخند زدم و چیزی نگفتم.
فرداش وقتی از مدرسه برگشتیم، دوباره مامان به بهانه سردرد رفت تو اتاقش و من و خواهر برادرم ناهارامون رو خوردیم و هركدوم رفتیم تو اتاقای خودمون. نیم ساعتی تو اتاق بودم كه دیگه طاقت نیاوردم و رفتم سمت اتاق مامان بابا. در رو كه باز كردم، دیدم مامان رو به در رو تخت دراز كشیده و داره نگاهم میكنه. یه لبخند معنا داری زد و گفت: دیر كردی.... در رو پشت سرم بستم و رفتم سمتش و با شیطنت گفتم: دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه....
بدون معطلی رفتم كنارش رو تخت نشستم و شروع به نوازش صورت و موهاش كردم. اونم دستش رو گذاشت پام و رونم رو می مالید. یواش رفتم سمت لبش و بوسیدمش. چند تا بوسه كوچولو. یه پیراهن دكمه دار پوشیده بود كه دو سه تا دكمه بالاش باز بود و معلوم بود زیرش سوتین نبسته. نگاهم تو نگاهش بود و دستم رو از تو یقه بردم داخل پیرهن و می می ش رو گرفتم و شروع به مالیدن كردم. دست مامان هم از روی رونم به سمت كیرم راهی شد و از رو شلوارك شروع به مالیدن كرد. یكی دو دقیقه به همین منوال گذشت و مامان خواست دست ببره تو شلوارم كه بلند شدم وهمونطوز كه مامان به پهلو خوابیده بود، پشت سرش دراز كشیدم از پشت سر بغلش كردم. دستم رو از زیر بغلش رد كردم و می می ش رو گرفتم و شروع كردم به بوسیدن گردن و صورتش. كیرم رو كه حسابی سیخ شده بود چسبوندم به كونش. چند ثانیه ای محكم چسبیده بودم بهش كه مامان شروع كرد تكون دادن كونش و با حركات كونش رو كیر من خیلی بهش خوش میگذشت. منم شروع كردم به مالیدن كیرم به كونش از رو لباس. اینكار رو ادامه دادیم و ادامه دادیم و ادامه دادیم و من مالیدنام رو سریع و سریع تر میكردم. آبم داشت میومد كه حرکاتم خیلی تندتر شد و یهو خودم رو محكم چسبوندم به مامان و ارضا شدم. چند لحظه ای همونطور محكم بهش چسبیده بودم كه بهم گفت: سینه م رو كندی!!! چقدر محكم فشار میدی. با شل كردن دستم از مامان فاصله گرفتم و جریان آبم رو تو شورتم كاملا احساس كردم. خیلی حس خوبی بود كه یه روش جدید رو داشتم امتحان نیكردم. بعدش مامان چرخید سمتم همدیگه رو بغل كردیم. چند تا بوس از لب و لب تو لب شدن واسه چند دقیقه. بعد از چند دقیقه پاشدم و رفتم یه دوش گرفتم و رفتم تو اتاق خودم. از اون به بعد تو حالتای مختلف من و مامان با هم برنامه داشتیم اما هیچوقت مامان بهم اجازه بوسیدن و خوردن می می هاش رو بهم نداد و همینطور اجاز نداد به كوسش دست بزنم. این رابطه تا دیپلم و سربازی رفتن من هفته ای یكی دو بار ادامه داشت.

ادامه دارد....

نوشته: روزبه س
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#957   Posted: 17 Feb 2021 14:51

 0 Star

ارسالها: 7
من و مامانم شهناز (٣)

...قسمت قبل

سلام
خاطره من به اونجا رسید كه مامان به من اجازه میداد از دیدن و لمس سینه هاش (می می هاش) و بوسیدن و بغل كردنش لذت ببرم و بتونم خودم رو ارضا كنم. قضیه ادامه دار بود تا اینكه من رفتم سال آخر دبیرستان و تقریبا اواسط اسفند به دلایلی با مامان بحثم شد و كارمون به قهر كشید. فكر میكردم كه قهرمون طول نكشه ولی بخاطر غرور هر دومون، ادامه دار شد. با قهر كردنمون، رابطه جنسیمون هم قطع شد. به خاطر همون بحث با اینكه آمادگی كامل برا كنكور داشتم، شركت نكردم و بعد از كارنامه امتحانای نهایی، سریع دفترچه اعزام به خدمت گرفتم. روز اعزام صبح زود از خواب بیدار شدم و یه دوش گرفتم و بعد از صبحانه قرار شد بابا منو برسونه حوزه. سر میز صبحانه نشسته بودم و مشغول خوردن كه یهو مامان از پشت سر بغلم كرد و با بغض بهم گفت:
بی معرفت! بدون خداحافظی از مامانت میخوای بری سربازی؟
اولش ناز كردم ولی بعد از اینكه چند تا بوسم كرد، منم از جام پاشدم و بغلش كردم و چون خیلی احساس دلتنگی میكردم (بخاطر خدمت) با صدای لرزون بهش گفتم: مامان جان! ببخشید. معذرت میخوام.
مامان باز بوسم كرد و بهم گفت: خدا به همراهت.
خلاصه بعد از اینكه آماده شدم، راهی شدیم. آموزشی افتادم یكی از پادگانای استان خودمون كه تا خونه مون دو ساعت حدودا فاصله داشت. تو طول آموزشی كه دو ماه طول كشید، بابا مامان و خواهر برادرم دو تا جمعه اومدن پیشم و با هم ناهار خوردیم. روزی كه آموزشیم تمام شد و برگشتم خونه، (اواخر آبان ماه) حدود ساعت چهار بعد از ظهر رسیدم خونه. بر عكس همیشه كه اون ساعت بابا خونه نبود، اونروز بخاطر برگشت من، بابا نرفته بود و خونه مونده بود. وقتی رسیدم خونه و بعد از سلام و روبوسی و احوالپرسی، مامان دوباره بغلم كرد و محكم منو به خودش چسبوند و صورتم رو غرق بوسه كرد. منم محكم بغلش كرده بودم و میبوسیدمش. بعدش رفتم حمام و بعد از دوش گرفتن، رفتم اتاقم و از خستگی خوابیدم. حدود هشت هشت و نیم با نوازش مامان چشمام رو باز كردم. دیدم كنارم رو تخت نشسته و داره سر و صورتم رو نوازش میكنه. دستام رو باز كردم و مامان اومد تو بغلم. محكم به خودم چسبوندمش. صدای نفساش كنار گوشم داشت دیوونه م میكرد. مامان متوجه شد و خودش رو كشید عقب و از رو تخت پاشد و گفت: پاشو دست و روت رو بشور بیا برا شام. همه منتظرت هستیم. و بعدش از اتاقم رفت بیرون.
خلاصه اونشب رو تا نیمه ها شب مشغول صحبت و تعریف از خاطرات خدمت (كه معمولا اكثرشون با خالی بندی همراه بود) بودیم و بعدش هم خوابیدیم. فرداش رو تا لنگ ظهر خوابیدم و با صدای مامان و خواهر و برادرم كه از مدرسه برگشته بودن خونه، بیدار شدم. از اتاق كه اومدم بیرون، خواهر برادرم اومدن باهام روبوسی كردن و بعدش باز مامان اومد بغلم كرد و بوسیدم. ناهار رو خوردیم و منتظر شدم كه مثل همیشه با مامان خلوت كنم كه برعكس انتظار من، خواهر برادرم نرفتن تو اتاقاشون و نشستن كنارم تا براشون خاطره بگم. این قضیه هم برام لذتبخش بود كه محبت اونا رو میدیدم و هم داشتم از دستشون حرص میخوردم. خلاصه اونروز هم بدون اتفاق خاصی بین من و مامان گذشت. فردای اونروز خواب بودم كه صدای در ورودی خونه منو بیدار كرد. اول فكر كردم باز تا ظهر خوابیدم ولی ساعت رو كه نگاه كردم دیدم ساعت حدود نه هستش. اول فكر كردم ساعت خوابیده اما یه كم كه توجه كردم، متوجه شدم كه واقعا ساعت حدود نه هست. چون قاعدتا باید اون ساعت كسی خونه نباشه، سریع از جام بلند شدم و رفتم تو حال. كسی تو حال نبود و فكر كردم صدا رو اشتباه شنیدم كه صدا از تو آشپزخونه اومد. رفتم تو آشپزخونه و دیدم مامان داره وسایل صبحونه رو جمع و جور میكنه. مامان تا منو دید با لبخند مهربانانه همیشگیش بهم صبح بخیر گفت. منم رفتم طرفش، بغلش كردم و بهش صبح بخیر گفتم. ازش پرسیدم كه چرا زود برگشته خونه؟!؟! جواب داد: سرم درد میكرد و بهمین خاطر زود اومدم كه استراحت كنم. گفتم: درد و بلات بخوره به جون من مامان خانم. بوسم كرد و گفت: خدا نكنه عزیز دردونه مامان. بدون مقدمه و بدون اینكه ازش اجازه بگیرم، لبش رو بوسیدم. یه بوس كوتاه چند ثانیه ای. صورتم رو یه خرده كشیدم عقب و تو چشماش نگاه كردم و بهش گفتم: خیلی دلم برات تنگ شده بود مامانی!!! جواب داد: منم دلم برات یه ذره شده بود دیوونه لجباز!!!
باز لبمون رفت رو هم و اینبار با لب گرفتن ادامه دار، شروع به نوازش كمرش كردم و اونم دستش رفت تو موهام و سرم رو می مالید. همونطور كه هم رو می بوسیدیم بدنم رو یه خرده ازش فاصله دادم و شروع به باز كردن دكمه های مانتوش كردم و مانتوش رو از تنش درآوردم. بعد باز بغلش كردم. چون من یه تاپ آستین حلقه ای تنم بود و مامان هم تاپ بندی پوشیده بود ایر مانتوش، گرمی بازوهاش رو روی بازوهام احساس میكردم و یه حس خاصی بهم دست میداد. زمان زیادی طول نكشید كه تاپش رو از تنش در آوردم و مامان هم تاپ منو در آورد و باز تو بغل هم جا شدیم. گرمای بدنمون كه به هم میخورد، شهوت رو در من داشت بالا می برد. دستم رو آوردم سمت دكمه شلوارش كه بازش كنم كه دستم رو گرفت. بدون توجه به كار مامان من دكمه شلوارش رو باز كردم و زیپش رو كشیدم پایین. نشستم جلوی پاهای مامان و شلوارش رو كشیدم پایین. (مامان اول دستاش دو طرف شلوارش بود كه از كار من جلوگیری كنه اما من با بوسیدن دستاش و جدا كردنشون، كار خودم رو انجام دادم) موقع درآوردن شلوار مامان، من مشغول بوسیدن شكم و ناف مامان شدم. وقتی زیر شكم مامان رو میبوسیدم، قلقلكش اومد و منم زود متوجه نقطه ضعف مامان شدم و برا شوخی و بازی زیر شكم مامان رو لیس زدم. باز قلقلكش شد. منم برا شیطنت كارم رو ادامه دادم. یه كم كه گذشت، پاشدم و روبه روی مامان وایسادم. باز لبش رو بوسیدم و دستش رو گرفت و راه افتادیم سمت اتاق من. تو اتاق كه رفتیم، از پشت سر بغلش كردم و دستم رو دور شكمش حلقه كردم و شروع به بوسیدن و لیسیدن گردن و گوشهاش كردم. صدای آه و ناله های مامان كم كم داشت بلند میشد و این موضوع منو حشری تر میكرد. كیرم كه حسابی سفت و سخت شده بود چسبونده بودم در كون مامان. همونطور كه گوشها و گردن مامان رو میخوردم و میبوسیدم، دستام رو آوردم روی می می هاش و از روی سوتین مشغول مالیدن شدم. مامان همونطور كه داشت دستای منو می مالید، سوتینش رو زد بالا تا بدون واسطه بتونم می می هاش رو بمالم. تو اون لحظه و بعد از ماهها دوباره دنیا تو دستای من بود. همونطور كه داشتم سینه های مامان گلم رو می مالیدم، دست راستم رو یواش یواش بردم سمت پایین و بعد از اینكع از شكم مامان رفتم پایین تر، دستم رو بردم سمت شورتش. با دستش دستم رو گرفت و برگردوند سمت سینه ش. بعد از چند ثانیه دوباره كارم رو تكرار كردم. باز مامان دستم رو گرفت و برگردوند بالا. خواست برگرده كه با یه خرده زور (نه زیاد) بهش فهموندم كه میخوام از پشت بغلش كنم. مامان هم اصلا مقاومت نكرد و به كارم ادامه دادم. چند ثانیه طول نكشید كه دستم رو دوباره بردم سمت شورتش كه مامان بهم گفت: نه روزبه جان! در گوشش آهسته گفتم: فقط یه ذره. دستم رو كردم تو شورتش. یه آه كشید و باز گفت: روزبه جان! این كار رو نكن لطفا. البته اینبار برعكس دفعه های قبل، با دستش دستم رو نگرفت و مقاومت فیزیكی نكرد. منم بدون توجه به حرف مامان، دستم رو رسوندم به كوسش كه حسابی خیس و لزج شده بود. یه خرده كه با كوسش بازی كردم، نه گفتنای مامان كم كم تبدیل شد به آه و اوه. یواش یواش انگشتم رو، رو كوسش می چرخوندم تا بتونم چوچوله ش رو پیدا كنم. (در مورد چوچوله زنها خونده بودم ولی چون تجربه ش رو نداشتم و اولین بارم بود) وقتی چوچوله ش رو زیر انگشتم حس كردم، مامان یه خرده بدنش رو منقبض كرد و من متوجه شدم كه دارم كارم رو درست انجام میدم. در نتیجه همزمان با بوسیدن و خوردن گردن مامان و مالیدن سینه های مامان با دست چپ، با دست راستم شروع به مالیدن چوچوله مامان كردم. هر از گاهی انگشتم رو میبردم پایین و دم سوراخ كوس مامان رو لمس میكردم و باز چوچوله مالی رو ادامه می دادم. صداهای مامان دیگه كاملا حشری كننده بود و منم شــ.ق درد حسابی گرفته بودم ولی مصمم بودم تا اول كار مامان رو یكسره كنم و بعد خودم. كارم رو ادامه دادم و ادامه دادم و ادامه دادم تا بعد از پنج شش دقیقه، با تند شدن نفسای مامان و فشاری كه مامان با دستاش به دستام وارد میكرد، منم سرعت مالیدن چوچوله رو تند و تندتر كردم و یه لحظه مامان بدنش رو منقبض كرد و با چند ثانیه دیگه مالیدن چوچوله ش، دستم كه تو شورتش بود و محكم گرفتم و پاهاش رو به هم چسبوند و دستم رو از شورتش بیرون آورد. فهمیدم كه آبش رو آوردم و كلی تو دلم ذوق كردم و در گوشش قربون صدقه ش رفتم. دوباره دستام رو بردم سمت می می هاش و باهاشون بازی كردم. زیاد طول نكشید كه دستام رو از هم وا كرد و برگشت سمتم و باز هم رو بغل كردیم و لب تو لب شدیم. یه خرده لبش رو ازم جدا كرد و گفت: روزبه خان! حالا من باید با تو چكار كنم؟؟؟!!! باز لبامون رفت تو هم. یه خرده كه گذشت، ازم فاصله گرفت و آروم هولم داد رو تخت. نشستم. اومد جلوم خم شد و شلوار و شورتم رو خواست در بیاره كه برا اینكه كمكش كرده باشم، دراز كشیدم و پاهام رو دادم بالا. شلوار و شورتم رو كه در آورد، سوتین خودش رو هم باز كرد و كامل از تنش درآورد. مامان حالا فقط با شورت جلوی تختم ایستاده بود. باز نشستم و با دستم دستش رو گرفتم و یواش كشیدمش جلو. دستام رو بردم دو طرف شورتش و یواش كشیدمش تا رو روانهاش پایین. مامان پاهاش رو به هم چسبوند. منم شورتش رو كامل تا پایین كشیدم و مامان با جابجا كردن پاهاش كامل شورتش رو درآورد. شروع كردم به ناز كردن پاهاش كه معلوم بود تازه اصلاح كرده. (البته كلا بدن ما پر مو نیست) همونطور كه پاهاش رو ناز میكردم، دستام رو بردن بین پاهاش كه از هم بازشون كنم كه مامان یه خرده مقاومت همراه با ناز میكرد و همه ش میگفت: روزبه! كاری نكنیم كه بعدا پشیمون بشیم!!!! من كه دیگه دستور از عقل نمیگرفتم و اختیارم كامل دست كیرم بود، اصلا به این حرفا توجه نمیكردم. با اصرار من برای باز كردن پاهای مامان، مامان هم دیگه مقاومت نكرد و پاهاش رو از هم وا كرد. بوی كوسش كه هم خیس بود و هم لیز اتاق رو پر كرده بود. بویی كه شاید تو حالت عادی برا من زننده باشه، اون لحظه چنان لذت بخش بود كه داشت منو دیوونه میكرد. مامان دوباره منو هل داد و خوابوند رو تخت و اومد روی پاهام نشست. نگاهمون تو هم گره خورده بود. دراز كشید روم و ازم لب گرفت. بعد از چند ثانیه بلند شد نشست و با تنظیم كیرم جلو سوراخ كوسش، یواش یواش كیرم رو تا ته تو كوسش جا داد. وای خدای من!!!!! احساسش وصف ناپذیره. فشار دیواره های كوسش دورتادور كیرم دیوانه كننده بود. داغی كوسش دمای بدنم رو حسابی بالا برده بود. برای چند لحظه مات و مبهوت بودم. مامان دستم رو گرفت و گذاشت رو می می ش و شروع كرد یواش یواش بالا پایین شدن. بالاخره داشتم مامان رو میكردم. با بالا و پایین رفتنای مامان صدای آه و اوه من و مامان تو هم قاطی شده بود و همین عامل باعث حشری تر شدن هر دومون شده بود. مامان داشت رو كیرم بالا پایین میشد و من تو آسمونا بودم. حركتش تندتر تندتر میشد و نفسای من سریع و سریع تر. مامان ادامه داد و ادامه داد تا اینكه من خودم رو جمع كردم و تمام وجودم رو تو كوسش خالی كردم. فشار آبم تو كوسش اونقدر زیاد بود كه مامان متوجه شد و بخاطر اینكه من نهایت لذت رو ببرم حركتاش رو یواش تر كرد و تمام آبم تو چند مرحله (مراحل با فاصله زمانی خیلی كوتاه در حد صدم ثانیه) تو كوسش خالی شد.مامان روی من دراز كشید و همونطور كه كیرم داشت آروم آروم توكوسش میخوابید، لبای هم رو میخوردیم. بعد از چند دقیقه مامان از روی من پاشد و كنارم رو تخت دراز كشید. به پهلو به سمتش چرخیدم و بغلش كردم بوسه بارون كردم صورتش رو. نیم ساعتی كنار هم دراز كشیده بودیم كه مامان پاشد رفت حموم و وقتی از حموم اومد بیرون، منم رفتم دوش گرفتم. وقتی از حمام اومدم بیرون و لباسام رو پوشیدم، رفتم تو آشپزخونه و باز با مامان هم رو بغل كردیم. مامان بهم گفت: كاری كه كردیم خارج از برنامه بود و من برا هضمش زمان نیاز دارم روزبه جان. گفتم: من باید چكار كنم؟ گفت: چند روز بهم فرصت بده تا ببینم چه تصمیمی باید برا ادامه این رابطه بگیریم. منم بوسیدمش و گفتم: قربونت برم مامان گلم. هرچی شما بگی.
چهار پنج روز بعد از اون جریان، كه اتفاق خاصی هم نیوفتاد، مرخصی من تمام شد و رفتم دوره آموزش تكمیلی (دوره كد).

ادامه دارد....

نوشته: روزبه س
 
     
  
 مرد
#958   Posted: 17 Feb 2021 14:52

 0 Star

ارسالها: 7
من و مامانم شهناز (٤)

دنباله_دار

...قسمت قبل

سلام
اول چند تا توضیح بدم و بعد هم ادامه خاطرات...
اینكه چون بیست و چند سال پیش موبایل نبوده، دلیل نمیشه كه كسی مطالعه نداشته باشه و نتونه اطلاعات مختلف رو بدست بیاره؛ كتابخونه و كتابفروشی قرن هاست كه وجود داره!!!
اینكه دست كرد توی موهای من، معنیش این نیست كه گیسوان پریشان داشتم. صرفا جهت اطلاع عرض میكنم كه سه چهار هفته آخر موهام رو كچل نكردم و در نتیجه موهام كمی (فقط كمی) رشد كرده بودن.
و در نهایت بنده اصلا تصمیم ندارم شما رو به انجام كاری تشویق و ترغیب كنم و یا از كاری بازدارم؛ چون اصلا صلاحیت این كار رو ندارم و اینجا صرفا دارم خاطراتم رو بیان میكنم. برداشت شما از نوشته های من، دقیقا برداشت شماست و شما مختارید كه ادامه خاطره بنده رو بخونید یا نخونید.
و اما ادامه ماجرا...
خلاصه ماجرا تا اینجای كار این بود كه از سن چهارده سالگی تا حدودای دیپلم، بنا بر جریانایی كه قبلا گفتم، مامان خانم عزیز دل من كمك میكرد تا من بتونم ارضا بشم. چند ماه آخر سال آخر دبیرستان، من و مامان با هم قهر كردیم و این باعث شد كه كنكور شركت نكنم و بعد از دیپلم برم خدمت سربازی. بعد از طی دو ماه دوره آموزشی و در مرخصی پایان دوره اولین س.ک.س كامل من و مامان صورت پذیرفت و با درخواست مامان برای تصمیم گیری برای ادامه رابطه، مرخصی من تمام شد و من راهی دوره آموزش تكمیلی (دوره كد) خدمت شدم. دو ماه دوری از خونه و شرایط سخت و طاقت فرسای پادگان آموزشی (دوره كد من تو یه استان نسبتا دور از شهر مون بود و توی دو ماه كلا خانواده رو ندیدم و فقط از طریق تماس تلفنی اونم ده دوازده روزی یه بار از حال خانواده باخبر میشدم) باعث شد كه دلتنگی هام بیش از دوره اول آموزشی خودش رو بروز بده. بالاخره با هر بدبختی و زحمتی بود اون دو ماه هم تموم شد و موقع تقسیم، امریه م رو دادن و افتادم تو پادگان شهر خودمون و اومدم مرخصی پایان دوره. چون بابا مامان زمان و مدت مرخصیم رو میدونستن، برنامه یه مسافرت كوتاه زمستونی به كیش رو ریختن و فردای روزی كه برگشت خونه، به كیش پرواز كردیم. جاتون خالی توی كیش خیلی بهمون خوش گذشت. بعد از چهار پنج روز برگشتیم خونه و دو سه روز بعد رفتم پادگان خودم رو معرفی كردم و تو یكی از واحدهای پادگان مشغول خدمت شدم. خوشبختانه چون گروهبان یك وظیفه بودم و كارم به نوعی اداری بود، می تونستم بعد از تایم اداری برم خونه. تایم حضورم صبح ها قبل از شش و نیم بود و بعد از ظهر حدود یك و نیم دو از پادگان بر میگشتم خونه. جمعه ها هم تعطیل. فقط ماهی یكی دو بار بهم كشیك گروهبان نگهبانی میخورد و مجبور بودم تو پادگان بمونم.
از وقتی از دوره كد برگشته بودم، رفتار مامان باهام خیلی عالی بود ولی از نوع رفتارش میشد فهمید كه ظاهرا از اتفاقی كه بینمون افتاده بود هنوز توی شوك بود و مردد بود كه ادامه بدیم یا نه... سه چهار هفته ای از خدمتم میگذشت كه یه روز كه از پادگان برگشتم خونه، بعد از خوردن ناهار، پای تلویزیون نشسته بودم و خواهر برادرم رفتن تو اتاقاشون استراحت كنن. مامان هم بعد از جمع و جور كردن میز غذا، اومد كنارم نشست. برعكس چند هفته گذشته روی مبل تكی ننشست و اومد كنارم و یه كم هلم داد اونور و خودش رو رو مبل كنارم جا داد. گرمای بدنش رو كه احساس كردم، حس خیلی خوبی بهم دست داد. بدون مقدمه صورتش رو بوسیدم. اونم با عشوه خاصی با دستش صورتم رو هل داد عقب. بعد از مدتها باز مامان داشت پا میداد. ظاهرا از تردید خارج شده بود و تصمیمش ادامه رابطه بود. اومدم لبش رو ببوسم كه گفت: نمیخوای بری بخوابی!؟ منم پاشدم رفتم اتاقم و رو تختم دراز كشیدم. ده پونزده دقیقه منتظر شدم بیاد ولی خبری نشد. كم كم چشمام داشت می رفت روی هم كه صدای باز شدن در اتاق دوباره چشمام باز شد. مامان رو كه دیدم از جام بلند شدم و كنار تخت نشستم. مامان اومد تو اتاق و در رو پشت سرش بست و اومد كنارم نشست. چند ثانیه ای سكوت و بعدش مامان گفت: روزبه! من از اینكه رابطه بیشتر از مادر فرزندی با تو داشته باشم، بدم نمیاد اما نه تا اون حد... به نظرم حد قبل از سربازیت كافی بود. گفتم: مامان جان! اونطوری فقط من لذت میبرم و تو هیچ. گفت: این تصمیم منه و لازم نكرده تو نگران من باشی. گفتم: آخه این رابطه دو طرفه ست. مگه میشه تو یه رابطه فقط یه طرف بهره ببره!؟!؟ گفت: شرایط ما با هم فرقداره. من مامانتم و هنوز نتونستم اون اتفاق رو هضم كنم. گفتم: از اون اتفاق خوشت نیومد؟ گفت: راستش خیلی لذتبخش بود و با توجه به بی تجربگیت خیلی هم خوب بود اما حس اینكه پسرم داره منو میكنه برام خیلی عجیبه. نمیتونم حسم رو بگم. یه چیزی بین لذت و عذاب. (اینكه من و مامان مدتها با هم راحت بودیم باعث نشده بود كه حرفای خاص بینمون رد و بدل بشه و این اولین بار بود كه مامان از كلمه "كردن" جلوی من استفاده می كرد) گفتم: مامان ! داری سخت میگیری. گفت: شاید از نظر تو راحت باشه ولی برا من پذیرش این موضوع سخته. گفتم: پس چرا اونروز خیلی راحت تا ته ماجرا اومدی؟ گفت: فكر نمیكردم تا اونجا پیش بریم. ولی تو شروع كردی به شیطنت و زیاده خواهی. وقتی من ارضا شدم، خواستم تمامش كنم ولی یه طورایی خودم رو مدیون تو دیدم و نمیدونم چی شد كه اوطور شد.
دستم رو انداختم دور گردنش و صورتش رو بوسیدم. نگاهم كرد و لبم رو بوسید. منم ادامه دادم و به بوسیدن لب و صورتش ادامه دادم. همزمان با اون دستم شروع كردم مالیدن سینه هاش. اونم یه دستش رو انداخت دور كمرم و با اون دستش پاهام رو می مالید و كم كم رفت سمت كیرم كه الان دیگه كاملا شـ.ق شده بود. از رو شلوار كیرم رو گرفت و شروع به مالیدن كرد. همونطور كه هم رو میبوسیدم و می مالیدیم رو تخت دراز كشیدیم. البته پاهامون از كنار تخت آویزون بود. زیر پیرهنی كه پوشیده بود، سوتین نبسته بود و سفت شدن نوك می می هاش رو میشد حس كرد. از رو لباس با نوك می می هاش ور می رفتم و اونم حسابی داشت كیرم رو می مالید. دستم رو یواش یواش بردم سمت شكمش و بعد از كمی مالیدن دستم رو بردم پایین تر و كردم تو شلوارش (یه شلوار راحتی پاش بود). یه مكث كوتاه كرد و گفت: نه روزبه. دوباره لبش رو بوسیدم و دستم رو از رو شورت رسوندم به كوسش. گفت: روزبه! الان اصلا وقت این كار نیست. من بدون توجه به حرفش از رو شورت شروع به مالیدن كوسش كردم. یه كم كه گذشت، دستم رو بردم تو شورتش و رسوندم به كوسش. لبش رو از لبم جدا كرد و نگاه خشمناكی بهم كرد. بدون اینكه از نگاهش بترسم لبم رو رسوندم به لبش و شروع به مالیدم كوسش كردم. برای چند ثانیه تو لب گرفتن همكاری نمیكرد اما بعد از اینكه من همچنان می مالیدم، دوباره شروع به بوسیدن و زبون زدن كرد. زبونمون تو دهن همدیگه میچرخید. یه كم كه كوسش رو مالیدم، با انگشتم شروع به مالیدن چوچوله ش كردم. یه آه یواش كرد و كیرم رو محكم فشار داد. یه دستم زیر گردنش بود و یه دستم مشغول مالیدن چوچوله. بهش گفتم: میخوام می می بخورم. اونم دستش رو از رو كیرم برداشت و دكمه های پیرهنش رو باز كرد. همین كه چشمم به می می هاش افتاد، با ولع هرچه تمام تر شروع به خوردن و لیسیدن می می ها و نوكشون كردم و همزمان مالیدن چوچوله. هراز گاهی هم لبش رو می بوسیدم. چند دقیقه كه مالیدم نفس هاش تند تر شده بود ولی بخاطر اینكه بچه ها متوجه نشن، از ناله های دفعه قبل خبری نبود. با تند شدن نفساش منم سرعت مالیدن چوچوله ش رو بیشتر كردم تا اینكه ارضا شد. بعد از ارضا شدنش یه كم كوسش رو مالیدم و همچنان می می خوردم و لبش رو بوسیدم. یه كم كه حالش جا اومد، گفت: ایندفعه دیگه مدیونت نمیشم. بلند شد نشست و دكمه های پیرهنش رو بست. بعد گفت: قرار بود زیاده روی نكنی ولی بازم حد رو رعایت نكردی و بلند شد از اتاق رفت بیرون. من كه حسابی شـ.ق درد گرفته بودم، ضد حال بدی خوردم. رو تختم دراز كشیده بودم و اعصابم داغون بود كه زیاد طول نكشید كه دوباره مامان برگشت تو اتاق و در رو پشت سرش بست و اومد كنارم رو تخت دراز كشید. بهم گفت: روزبه! هر كاری دلت میخواد بكن. من دیگه مانعت نمیشم. ولی خدا آخر عاقبتمون رو بخیر كنه. برگشتم سمتش و بدون حرف لبش رو بوسیدم و شروع كردم دكمه های پیرهنش رو باز كردن. دوباره كیرم سیخ شد. شروع به مالیدن و خوردن می می هاش كردم. شلوار و شورتش رو از پاش در آوردم و اومدم روش. شلوار و شورتم رو با هم از پام در آوردم و سر كیرم رو گذاشتم جلو كوسش و یواش هل دادم داخل و تا ته كردم توش. چند ثانیه مكث كردم و بعد شروع به تلمبه زدن كردم. همزمان لبش رو میبوسیدم و می می هاش رو می مالیدم و میخوردم. چند دقیقه ای تلمبه زدم و تلمبه زدم و احساس كردم دیگه داره آبم میاد. همزمان نفسای مامان هم دوباره به شماره افتاد و با سریعتر شدن تلمبه زدنای من نفسای اونم تندتر میشد و با یه تكون كوچولو و یه آه عمیق اما یواش، فهمیدم باز ارضا شده. بعد از مامان زیاد طول نكشید كه منم با تمام وجود آبم رو تو كوس مامان خالی كرد. بعد از رو مامان اومدم كنار و بغلش كردم و صورتش رو بوسه بارون كردم. دو سه دقیقه بعد مامان بلند شد لباساش رو پوشید و از اتاق رفت بیرون. منم شلوار و شورتم رو پوشیدم و خوابیدم. عصر كه از خواب بیدار شدم، میز عصرانه آماده بود به همراه مامان و خواهر برادرم عصرانه مون رو خوردیم. مامان مشغول آماده كردن شام بود كه رفتم كنارش تو آشپزخونه. بهم گفت: تو اصلا متوجه نیستی. هرچی هم بهت میگم فایده ای نداره. پس لااقل بذار زمانش رو من مشخص كنم. امروز خیلی خطرناك بود. اگه خواهر برادرت صدامون رو میشنیدن باید چه خاكی تو سرمون می كردیم؟ گفتم: اصلا اعصاب خودتو خرد نكن مامان جان. هر وقت تو گفتی. یواش زد تو صورتم و بهم گفت: بچه پررو. اومدم از آشپزخونه برم بیرون كه صدام زد: روزبه! برگشتم نگاهش كردم. برام بوس فرستاد. برگشتم سمتش و صورتش رو بوسیدم و در گوشش گفتم: تو بهترین مامان دنیایی.

ادامه دارد...

نوشته: روزبه س
 
     
  
 مرد
#959   Posted: 17 Feb 2021 14:54

 0 Star

ارسالها: 7
من و مامانم شهناز (۵)

...قسمت قبل

سلام و عرض ارادت
قضیه تا اونجا پیش رفت كه بالاخره از اوایل بهمن ، من و مامان بعد از كش و قوس های فراوون س.ك.س كامل مون رو شروع كردیم اما به شرط تعیین زمان از طرف مامان. تقریبا هفته ای یكبار رو با هر ترتیبی بود، س.ك.س میكردیم، گاهی مامان زیر و گاهی من. اواخر بهمن ماه بود كه یه روز بعد از ظهر طرفای ساعت پنج میخواستم برم مركز شهر. توی ایستگاه تاكسی كه حدود چهار پنج دقیقه پیاده روی از خونه فاصله داشت، منتظر بودم كه یكی از خانمای همسایه كه سالها با هم همسایه بودیم و پسر بزرگش همسن و همكلاس من بود، اومد و با هم سلام و احوالپرسی كردیم. خانمه اسمش صغری خانم بود و خونشون چند پلاك با ما فاصله داشت. شوهرش كارمند یه شركت دولتی بود و سه تا پسر داشت. پسر بزرگش كه همكلاس من بود، برعكس من كه رفتم خدمت، رفته بود دانشگاه آزاد شهر خودمون و كشاورزی می خوند. صغری خانم كه البته من تا اونموقع به فامیل صداش میكردم سه چهار سالی از مامان بزرگتر بود اما قدش كوتاه تر. چون مربی ورزش (آمادگی جسمانی) بود، اندام متناسبی داشت. سبزه بود و ظاهری معمولی. از وقتی یادمه صبح و بعد از ظهر توی باشگاه های مختلف مربی گری میكرد. سوار تاكسی شدیم و عقب كنار هم نشستیم. مسیرمون تا انتهای خط تاكسی با هم یكی بود. موقع پیاده شدن، كرایه هر دومون رو حساب كردم. اولش قبول نمیكرد كه با اصرار من پذیرفت و بعد از تشكر، خداحافظی كردیم و هر كدوم رفتیم دنبال كار خودمون. از وقتی از هم جدا شدیم ناخودآگاه فكرش از سرم بیرون نمیرفت. خلاصه اونروز گذشت و فرداش كه از پادگان برگشتم خونه، موقعیت پیش اومد و باز با مامان س.ك.س كردیم. بعد از س.ك.س رفتم دوش گرفتم و باز آماده بیرون رفتن شدم. مامان پرسید: كجا؟ الكی گفتم: با احسان داریم میریم بچرخیم. احسان میخواد كتاب دانشگاهی بخره و بعدش هم با هم شام میریم بیرون. (احسان رفیق صمیمیم بود كه از دبستان تا دیپلم با هم بودیم و اون دانشگاه دولتی شهر خودمون مهندسی برق قبول شده بود.) حدودای پنج سر ایستگاه تاكسی بودم و منتظر صغری خانم. زیاد طول نكشید كه دیدم اومد.دیگه مطمئن شدم كه تایم هر روزش همینطوره. خلاصه باز سلام و احوالپرسی كردیم و سوار تاكسی شدیم. اول اون سوار شد، بعد من وسط، كنارش نشستم و بعدش یه آقای دیگه. آقاهه خوشبختانه یه خرده چاق بود و من مجبور شدم بیشتر به صغری خانم نزدیك بشم. كنار باسنمون با هم تماس داشت اما نه زیاد. قبل از اینكه به مقصد برسیم، دست بردم توی جیبم كه پول در بیارم كه ناچار یه خرده سمت صغری خانم خم شدم و شانه هامون هم با هم برخورد كرد. عكس العمل خاصی از طرف ایشون ندیدم. باز كرایه هردومون رو حساب كردم و بعد از پیاده شدن از تاكسی، خدا حافظی كردیم و هر كدوم به یه طرف رفتیم. زیاد دور نشده بودم ازش كه برگشتم و طوری كه متوجه نشه تعقیبش كردم تا رفت توی باشگاه. فاصله باشگاهش از محل پیاده شدنمون حدود ده دقیقه پیاده روی بود. بعدش منم رفتم تو شهر یه خرده چرخیدم و بعد از یكی دو ساعت برگشتم خونه. سرتون رو درد نیارم؛ چند روزی كارم این بود كه هر روز باهاش سوار تاكسی میشدم و كرایه ش رو حساب میكردم ولی نمیدونستم چطور سر حرف رو باهاش باز كنم. دقیق یادمه كه شنبه اول اسفند بود، به دلایلی روزش یادم مونده، كه از پادگان برگشتم خونه و بعد از یه س.ك.س عالی با مامان، خوابم برد و سر قرار همیشگی نرفتم. از خواب كه بیدار شدم، دیدم ساعت شش و نیمه و كلی پكر شدم. فرداش (یكشنبه) همون حدود پنج بعد از ظهر كه سر ایستگاه تاكسی هم رو دیدیم، بعد از سلام و احوالپرسی، صغری خانم بهم گفت: دیروز غیبت داشتی. با لبخند و البته كمی خجالت جواب دادم: نمیدونم چطور خوابم برد. سوار تاكسی شدیم و مثل بقیه روزها كنار هم نشستن و حساب كردن كرایه توسط من. وقتی پیاده شدیم و اون رفت، مطابق هر روز یواشكی تعقیبش كردم كه سر یه پیچ گمش كردم. سرعتم رو زیاد كردم كه بهش برسیم كه یهو از یه مغازه اومد بیرون و با تشر بهم گفت: چند روزه داری منو تعقیب میكنی؟ چرا؟؟؟!!! یهو كپ كردم. بعد از چند لحظه مكث گفتم: خانم فلانی! یه چیزی میخوام بهتون بگم اما نمیدونم چطور بگم... گفت: بریم این خیابون كناری كه خلوت تره ببینم چته!!! راه و افتاد و منم رفتم دنبالش. یه جای خلوت ایستاد و رسیدم بهش. از هولم دوباره بهش سلام كردم. در حالی كه نشون میداد خیلی عصبانیه، از سلام بیموقع من خنده ش گرفت ولی خودش رو زودجمع كرد و خیلی جدی بهم گفت: چته؟؟؟!!! من در حالی كه زانوهام توان تحمل وزنم رو نداشتن و بدنم از ترس و هیجان میلرزید، با صدای مضطرب، گفتم: راستش... من ازتون خوشم اومده. گفت: خب!!! گفتم: میشه... نذاشته ادامه بدم و گفت: ما چی مون به هم میخوره؟ سن مون؟ شرایطمون؟ من از مامانت بزرگ ترم. افشینم همسن توئه. شوهر دارم. اینم میذارم پای بچگیت و اینبار به كسی چیزی نمیگم. راهتو بكش برو جوجه. و بعد با حالتی كاملا جدی نه عصبانی راهشو گرفت و رفت. منم كه حسابی رودست خورده بودم با ترس و دلهره اینكه نكنه به كسی حرفی بزنه یه خرده چرخیدم و برا اینكه آروم بشم، تا خونه پیاده برگشتم. تا فردا ظهر كه از پادگان برگشتم همه ش ترس داشتم كه نكنه به مامان چیزی گفته باشه یا موضوع رو به شوهرش گفته باشه و آبرو ریزی بشه. وقتی رسیدم خونه و دیدم شرایط عادیه، خیالم راحت شد و بعد از ناهار یه چرت زدم. حدود چهار و نیم باز دل رو زدم به دریا و پا شدم آماده شدم و حدود پنج مطابق روزای گذشته رفتم سر ایستگاه. زیاد طول نكشید كه صغری هم اومد. بهش سلام كردم ولی خیلی سرد جواب داد. موقع سوار تاكسی شدن، رفت جلو نشست و منم كه ضدحال خورده بودم عقب. قبل از رسیدن به مقصد كرایه ش رو حساب كرد و مهلت نداد من كار هر روزمو انجام بدم. بعدش هم سریع پیاده شد و رفت سمت باشگاه. تا آخر هفته من همچنان ادامه می دادم و اون بی محلی میكرد. شنبه بعدش سر ایستگاه تاكسی ایستاده بودم كه اومد. كـ.س دیگه ای نبود. سلام كردم. بدون جواب سلام گفت: روزبه! اگه ادامه بدی به آقای فلانی (شوهرش) و افشین (پسرش) میگما. گفتم: خانم فلانی! وقتی من از شما خوشم اومده، شما میگی چكار كنم!؟ اونقدر ملتمسانه این جمله رو گفتم كه یه لحظه با لحن ملایم گفت: آخه واقعا برا من ممكن نیست خواسته ت رو انجامش بدم. بعد یهو خودش رو جمع كردو جدی شد. چند تا مسافر دیگه اومدن و وقتی تاكسی اومد، باز نشست جلو و منم مثل چند روز قبل عقب نشستم. به محض نشستن، كرایه هر دومون رو حساب كردم. وقتی پیاده شدیم بهم گفت: سعی ت بی فایده ست. اما حالا كه دوست داری، ادامه بده. نظر من كه عوض نمیشه اما خودت خسته میشی... طرز صحبت كردنش این اطمینان رو بهم داد كه قصد مطرح كردن این موضوع با كسی رو نداره و این منو گستاخ تر میكرد. تا آخر اون هفته وضع به همین منوال پیش رفت. هفته بعدش، یكی از روزای وسط هفته كه منتظر تاكسی بودیم، یه تاكسی اومد كه صندلی جلو مسافر نشسته بود و صغری رفت عقب نشست و منم سریع دنبالش رفتم نشست و با لبخندی پیروزمندانه كنارش نشستم. در حالی كه سعی داشت همچنان خودش رو جدی بگیره، نتونست جلوی خنده ش رو بگیر و لبخند زد و یواش، طوری كه فقط من بشنوم بهم گفت: بچه رو دار... نفر سمت راستی م توی تاكسی چاق نبود ولی من به عمد به صغری چسبوندم پام رو. اول خودش رو یه خرده جمع كرد ولی یكی دو دقیقه كه از حركت تاكسی گذشت یه خرده راحت تر نشست و دیگه پاهامون با هم تماس داشت. موقع پیاده شدن، هیچ عجله ای برای حساب كردن كرایه نداشت. منم كرایه دوتامون رو حساب كردم و برعكس همیشه هم مسیرش به سمت باشگاهش راه افتادم. توی همون كوچه خلوت توی مسیر، بهم گفت: روزبه! باید بیشتر باهات حرف بزنم اما الان وقت ندارم. گفتم چكار كنم؟ گفت: من صبح ها از هشت تا نه یه كلاس دارم نزدیك خونه، بعدش تا یازده بیكارم. گفتم: پس اجازه بده فردا ببینم میتونم مرخصی بگیرم برا پس فردا؟ گفت: باشه. و بعد از خدا حافظی (البته ملایم تر از بقیه روزا) رفت و منم كه از خوشحالی تو كونم عروسی بود، باز تا خونه پیاده برگشتم.
فرداش از فرمانده مون مرخصی یه روزه برا روز بعد گرفتم و عصر سر ایستگاه به صغری گفتم كه وقتم آزاده و كجا ببینمش!!!؟؟؟. گفت: حدود نه صبح میاد جلو خونه مون و از اونجا بهم میگه كجا بریم. شب به بابا مامان گفتم كه صبح قراره با احسان برم دانشگاهش و نمیرم پادگان. خلاصه، صبح مامان و بچه ها رفتن مدرسه و بابا هم هشت و نیم، مطابق معمول رفت سر كارش. ساعت پنج دقیقه به نه بود كه من جلو در خونه منتظر صغری شدم. یكی دو دقیقه از نه گذشته بود كه دیدم از سر كوچه داره میاد سمتم. رسید بهم. سلام كردم. جواب سلام داد. گفت: هرچی فكر میكنم، میبینم خطرناكه با هم بریم جایی. ممكنه كسی ببینه ما رو. گفتم: كسی خونه ما نیست و تا ساعت یك تنهام. میخوای بیای خونه ما؟ گفت: دیگه چی؟ گوشت و بدم دست گربه؟؟؟ گفتم: حالا دیگه من گربه شدم!!!؟؟؟ البته خداییش شما خوب گوشتی هستی!!! خیلی آروم وبا حالتی بین شوخی و جدی گفت: خفه شو دیوونه... بهش گفتم: نترس! تا تو نخوای اتفاقی نمیوفته... گفت: معلومه كه نمیخوام. در رو كامل باز كردم و خودم رفتم كنار كه یعنی بره داخل حیاط. یه خرده مكث كرد و اطراف رو نگاه كرد. سریع اومد تو حیاط و منم پشت سرش رفتم داخل و دررو بستم. دعوتش كردم تو خونه كه قبول نكرد. بعد بهش گفتم: ممكنه همسایه ها تو حیاط باشن و صدامون رو بشنون كه قبول كرد بریم تو خونه. از در هال كه وارد شدیم، خواستم در رو ببندم كه گفت بذار در باز باشه. روی مبل تكی توی هال نشست. رفتم براش شربت میوه بیارم كه گفت: بیا زود باید برم. پذیرایی لازم نیست.
رفتم روی نزدیك ترین مبل بهش نشستم و بهش نگاه كردم. بهم گفت: آخه چرا منو ول نمی كنی؟ اعصابم رو ریختی به هم. از یه طرف هر چی بهت میگم بی خیال شو، قبول نمیكنی... از یه طرف هم نمیخوام برات دردسر درست كنم و به كسی چیزی بگم؛ آخه هنوز خیلی بچه ای. از طرف دیگه اگه به كسی بگم، برا خودم آبرو ریزی میشه. گفتم: صغری خانم! (با اینكه اسمش رو میدونستم، اما اولین بار بود كه به اسم صداش میكردم)ازت خوشم میاد. خیلی زیبایی. گفت: برو دنبال همسن خودت. گفتم: یه همسن خودم نشونم بده كه اندازه تو قشنگ باشه، میرم. این حرف رو كه زدم یه برق خاصی تو چشاش درخشید و با اینكه میدونست دارم مخش رو میزنم، كلی كیف كرد. گفت: روزبه! من واقعا نمیخوام تو دردسر بیفتم. برو دنبال زندگیت و دست از سرم بردار و بلند شد كه بره. بلند شدم و یواش دستش رو گرفتم و كشیدم سمت خودم. اونقدر بدون نیرو اینكار رو انجام دادم كه راحت می تونست خودش رو از دستم خارج كنه. اما با همون زور كم اومد سمتم و من بدون معطلی بغلش كردم. قدش از من خیلی كوتاه تر بود. سرم رو خم كردم طرف صورتش و یهو لبش رو بوسیدم. اون بدون واكنش بود. دوباره بوسیدم اما اینبار طولانی تر. بعد از چند ثانیه همراهیم كرد و لب گرفتنمون طولانی شد. بعد از یكی دو دقیقه لب گرفتن، یهو خودش رو ازم جدا كرد و رفت سمت در هال. دنبالش رفتم. داشت كفشای ورزشیش رو می پوشید. یكی ازكفشاش رو پوشید كه خم شدم طرفش و دستش رو گرفتم و آوردمش داخل هال. همونطور كه میاوردم داخل گفت: بذار كفشم رو در بیارم و بعد از در آوردن كفش، آوردمش داخل و در رو پشت سرش بستم. اینبار دیگه مطمئن بودم كه كار رو تموم كردم. سریع بغلش كردم و دوباره لبم رو گذاشتم رو لبش و شروع به نوازش كمرش كردم. همزمان مقنعه ش رو از سرش در آوردم و آوردمش تا وسط هال. ازش فاصله گرفتم تا دكمه های مانتوش رو باز كنم كه هی میگفت: روزبه میترسم آبرو ریزی بشه. منم همزمان كه دلداریش میداد، مانتوش. و از تنش در آوردم.
زیر مانتوش یه تی شرت ورزشی پوشیده بود و شلوار ورزشی هم پاش بود. دوباره رفتیم توی بغل هم و بوسه و مالیدن گردن و كمر. چرخوندمش و از پشت بغلش كردم. با توجه به جثه كوچولوش، مثل یه گنجشك تو چنگال یه عقاب اسیر شده بود. شروع به بوسیدن گردن و مكیدن لاله گوشش كردم و همزمان یع دستم روی شكمش بود و با دست دیگه سینه هاش رو می مالیدم. با دستی كه روی شكمش بود تی شرتش رو كشیدم بالا و با یه حركت از تنش خارج كردم. بدون معطلی، سوتینش رو باز كردم و از تنش در آوردم. تك پوش خودم رو هم سریع در آوردم و دوباره از پشت بغلش كردم و مالیدن و لیسیدن و مكیدن و بوسیدن رو از سر گرفتم. بوی اسپری بدنش با بوی عرقیكه از تایم كلاسش با هم تركیب شده بود، حـ.شری كننده بود. دیگه كاملا رام شده بود و كاملا همراهی میكرد و دستش رو طرفین آورده بود پشت و پاهام رو می مالید. یكی دقیقه كه گذشت، برش گردوندم و باز بغلش كردم و بوسه بر لب. یواش یواش بردمش سمت مبل و نشوندمش روی مبل. روی دو پا نشستم و خم شدم روش. شروع وخوردن سینه هاش كه از می می های مامان (برای مامان ترجیح میدم از می می استفاده كنم) بزرگتر بود كردم. دو تا سینه گرد و قلمبه سبزه با نوك قهوه ای تیره كه الان حسابی بزرگ و سفت شده بودن. بعد از مدتی شلوار و شورتش رو با هم از پاهاش كشید بیرون. یه كوس تپل قلمبه شبیه كلوچه كه معلوم بود موهاش رو یه هفته ست اصلاح نكرده. كوس مامان سفید و كوچولو بود و لبه هاش رو فرم. ولی كوس صغری تپل با لبه های درشت تر و یه خرده افتاده. كوسش خیلی تیره تر از رنگ بدنش بود. بدو معطلی با سر رفتم تو مسش و شروع به لیسیدن و بوسیدن كوس و چوچوله ش كردم. همزمان با دو تا دستام دو تا سینه هاش رو می مالیدم. دیگه صداش حسابی بلند شده بود و مبل رو چنگ میزپاهاش رو گذاشته بودم سر شونه م و كارم رو ادامه میدادم. بعد یكی از دستام رو آوردم پایین و شروع كردم همزمان با مالیدن سینه و خوردن كوس، ور رفتن به سوراخ كونش. همین كه انگشتم با سوراخ كونش تماس پیدا كرد، گفت: وااااااااای!!! با لیسیدن چوچوله ش آب از كوسش سرازیر شده بود.
انگشتم رو كردم تو كوسش كه یهو خودش رو جمع كرد. حسابی تو كوسش چرخوندم تا خیس شد و در آوردم و یواش یواش كردم تو كونش. از اینكه همزمان كوسش رو می خوردم و سینه ش رو می مالیدم و با انگشتم كونش رو میگاییدم، تو آسمونا بود و زجه می زد. منم با صداهاش بیشتر و بیشتر حشری می شدم. زیاد طول نكشید كه از حركات و صدای نفسها و نالها ش فهمیدم كه باید حركاتم رو سریع تر كنم. منم لیسدن و مالیدن و گاییدن رو تند تر تند تر كردم تا اینه با یه جیغ كوچولو و انقباض بدنش، ارضا شد. تو همون حالت با حركت بدنم پاهاش رو از رو شونه م انداختم پایین و همونطور که هنوز انگشتم تو كونش بود، رفتم سمت سینه هاش و شروع به خوردنشون كردم. یه خرده كه گذشت و نفسش جا اومد، هولم داد عقب و با حركت دستش بهم فهموند رو زمین دراز بكشم. بعد اومد روم دراز كشید شروع به خوردن لبم كرد. لبامون توی هم بودو زبونمون توی هم گره خورده بود. اونقدر با ولع لبم رو می مكید كه احساس كردم لبم داره كنده میشه. بعد یواش رفت پایین تر و شروع به بوسیدن وخوردن سینه م كرد و یواش رفت پایین و بعداز اینكه كیرم كه الان عین سنگ شده بود رو توی مشتش محكم گرفت، سر كیرم رو بوسید. بعد یواش كیرم رو كرد تو دهنش و تا نصفه تو دهنش جا داد. گرما و خیسی دهنش و زبری زبونش قسمت زیر كیرم، منو پرواز داد. بعد همونطور كه به دستش شروع به مالیدن تخم هام كرد، شروع به ساك زدن كرد. اولین تجربه م برا ساك زدن بود. مامان تا قبل از س.ك.س كامل فقط با دست آبم رو میاورد یا میذاشت بهش از رو لباس بمالم و بعد از س.ك.س كامل، چون محدودیت زمان و مكان داشتیم، فقط از كوس بهم میداد. اونقدر خوب ساك میزد كه كمتر از پنج دقیقه داشت آبم میومد. من تو فكر فتح كوسش بودم. از روی خودم بلندش كردم و دوباره روی مبل نشوندمش. پاهاش رو دادم بالا و كیرم رو جلوی سوراخش تنظیم كردم. چشماش رو نگاه كردم. شهوت ازشون می بارید. با یه حركت سریع، كیرم رو تا ته تو كوسش جا دادم نگه داشتم. یه جیغ ریز زد. كوسش از كوس مامان گشادتر بود، چون زایمان هاش بر عكس مامان كه سزارین بود، واسه صغری طبیعی بود. بعد از یه مكث كوتاه شروع بع تلمبه زدن و گاییدن كوسش كردم و با دستام پاهاش رو بالا نگه میداشتم. بعد از هر پنج شش تلمبه كیرم رو كامل از كوسش در می آوردم و دوباره میكردم تا ته داخل. با هر عقب جلو شدن من اون آه و اوه و جیغ میزد.
دوباره از شدت لذت به خودش میپیچید. نفساش به شماره افتاد و كمتر سه چهار دقیقه با سریع تر شدن تلمبه های من، دوباره ارضا شد. با ارضا شدن دوباره ش من حشری تر شدم و سرعتم رو زیاد كردم. متوجه شد كه منم داره آبم میاد. همونطور كه ناله میكرد، گفت: داخل نریزیا!!! منم سرعتم رو سریع و سریع تر كردم و كمتر از یه دقیقه بعد از اون كه دیگه داشت آبم میومد كشیدم بیرون و سریع با دستم كیرم رو مالیدم و تمام آبم رو با فشار رو شكم خالی كردم. فشار آبم اونقدر زیاد بود كه علاوه بر شكم، گردن و صورت و جلوی موهاش هم از آب كیرم خیس شد. بعد از خالی شدن آبم روی زمین دراز كشیدم. كیرم شروع كرد به خوابیدن. یكی دو دقیقه كه صغری روی مبل و من روی زمین استراحت كردیم، صغری گفت: گند زدی به هیكلم. این چه وضعشه؟ گفتم: پمپم نو هستش دیگه!!! چكارش كنم؟ گفت: حمامتون كجاست؟ برم خودم رو بشورم و برم دیگه. بلند شدم كه حمام رو نشونش بدم كه چشمم خورد به ساعت. ساعت هنوز ده دقیقه به ده بود و با توجه به اینكه صغری گفته بود تا یازده كلاس نداره، چشمام برق زد. بهش گفتم با هم بریم حمام. گفت: لازم نكرده. دیرم شده باید برم. بهش گفتم: تا یازده وقت داری كه!!! جواب نداد. رفت توی حمام و خواست در رو ببنده كه در رو گرفتم. بیخیال شد و رفت داخل. منم پشت سرش رفتم تو حمام و در رو پشت سرم بستم. دوش رو باز كرد و رفت زیر دوش. داشت خودش رو خیس میكرد برای شامپو زدن كه منم رفتم زیر دوش و از روبرو بغلش كردم. یه خرده هولم داد ولی با اصرار من بیخیال شد. همونطور كه دوتامون زیر دوش حسابی خیس شده بودیم، بهم گفت: قرار بود بیام منصرفت كنم ولی ... گفتم: عوضش به هردومون خوش گذشت. گفت: بعد از بیست و پنج سال زندگی مشترك، اولین خیانتم بود. روزبه چكار كردی با من؟ بدون معطلی لبم رو گذاشتم رو لبش و حرفش رو قطع كردم. بعد از چند ثانیه ازم جدا شد و شروع كرد به شامپو زدم موهاش. منم دوش رو بستم و با كف شامپوی سرش، شرو به كفی كردن بدنش كردم. از این كار لذت میبردم. اونم خوشش اومده بود و شامپو زدنش رو طولانی كرد. برای اینكه كف بیشتری داشته باشیم، شامپوی بیشتری استفاده كرد. كل شكم و سینه ها و كمر و كوس و كون و پاهاش رو كفی كردم. بدنش رو كه حسابی كفی كردم، رفتم پشتش و شروع به مالیدن كتف و كمرش كردم. اونم داشت حال میكرد از ماساژ من و دستاش رو با دیوار حمام تكیه داده بود. كمرش رو ماساژ میدادم و آهسته میومدم سمت پایین تا رسیدن به باسنش. روی دوپا نشستم و با لمبه هاش حسابی ور رفتم. یكی از انگشتام رو جلوی سوراخ كونش حركت دادم كه صدای آهش بلند شد. انگشتم حسابی كفی و لیز بود و كون اونم حسابی كفی. یواش انگشتم رو كردم تو كونش. یه خرده خودش رو به بالا جمع كرد و خیلی زود به حالت اولیه برگشت. با اون یكی دستم پاهاش رو از هم باز كردم و دستم رو بردم سمت كوسش و كوس و چوچوله ش رو مالیدم. دوباره صدای ناله هاش بلند شده بود. همزمان دو انگشتی كردم تو كونش. اولش كونش رو سفت گرفت ولی بعد شلش كرد. دو تا انگشتم تا ته رفت كونش و همزمان چوچوله و كوس مالی. حالا دیگه انگشتام راحت تو كونش جا باز كرده بودن و دوباره با وول خوردن و نفسای تندش، منم حركتم رو تندتر كردم. نفساش تندتر شد و بهم گفت: تند تند تند!!! منم انگشاتم رو تا ته تو كونش نگه داشتم و چوچوله ش رو تند مالیدم تا باز آبش اومد. معطلش نكردم و كیرم رو كفی كردم و گذاشتم در كونش كه حالا كامل جا باز كرده بود و تا ته هول دادم تو كونش. یه لحظه نفشس بند اومد. بعد برا اینكه راحت تر باشه صورتش رو به دی وار حمام چسبوند و بیشتر خم شد تا سوراخش باز تر بشه. منم شروع به تلمبه زدن كردم البته یواش یواش. كونش از كوسش خیلی تنگ تر بود و دیواره های كونش از همه طرف كیرم رو مورد فشار قرار داده بود. تو همون وضعیت دستم رو بردم سینه هاش رو گرفتم و همزمان تلمبه میزدم.
به خاطر تنگی كونش كمتر از دو دقیقه احساس كردم داره آبم میاد. سرعتم رو بیشتر كردم چون دردش اومد با دستش سعی كرد حركتم رو كنترل كنه اما من داشت آبم میومد و نمیخواستم لذتم نا تموم بشه. پس دسش رو زدم كنار و سریع و محکم تلمبه زدم و در لحظه آخر تا ته چسبوندم توی كونش و آبم رو تا قطره آخر ریختم تو كونش. دیگه نای بیرون آوردن كیرم رو نداشتم و همونطور چسبیده بودم بهش تا كم كم كیرم خوابید و از كونش اومد بیرون. ازش فاصله گرفتم و دیدم كه آبم داره یواش یواش از كونش می زنه بیرون. باز برگشتم نزدیكش و بغلش و كردم و بوسیدمش. اونم محكم منو بغل كرده بود. بعد از یكی دو دقیقه بهم گفت: اگه دست تو باشه، ول كن نیستی. خودت رو بشور برو بیرون تا منم بشورم بیام. منم یه دوش كوچولو گرفتم رفتم بیرون. یه حوله مسافرتی داشتم. آوردم براش. دوشش رو گرفت و با حوله خودش رو خشك كرد و اومد بیرون. اومدم بغلش كنم، گفت برا امروز كافیه. دارم غش میكنم. ساعت الان دیگه یازده بود. بعد لباساش رو پوشید و خواست بره. منم لباسام رو پوشیدم كه برم بیرون و بعد از مامان اینا برگردم كه ضایع نشم. از در حیاط كه زدیم بیرون، داشت ازم خداحافظی میكرد كه یهو مامان با ماشینش سر رسید و دید صغری در خونه با من حرف می زنه. در. و واسه ش باز كردم كه بیاد داخل حیاط اما از ماشین پیاده شد و بعد از سلام و احوالپرسی با منو و خانم فلانی (صغری)، اول از من پرسید: مگه قرار نبود با احسان بری دانشگاه!؟ جواب دادم: رفتم سمت احسان ولی حالش خوب نبود و قرار شد یه روز دیگه بریم. داشتم بر میگشتم خونه كه خانم فلانی برا افشین درباره خدمت پرسید و منم داشتم براشون توضیح میدادم. مامان كه معلوم بود قانع نشده، گفت: آهان. بعد یه تعارف الكی به صغری كرد و بعدش صغری رفت و مامان ماشین رو آورد تو حیاط. منم در رو پشت سرش بستم. اصلا دیگه اونموقع نای س.ك.س نداشتم و اومدن مامان اونموقع یعنی س.ك.س!!! مامان زود رفت تو خونه و لباساش رو عوض كرد و منم رفتم لباسام رو عوض كردم. مامان رفت تو آشپزخونه. رفتم دنبالش و خواستم بغلش كنم كه گفت: امروز اصلا حوصله ندارم. منم از خدا خواسته بوسیدمش و رفتم تو هال جلو تلویزیون نشستم. بین من و مامان حرفی رد و بدل نشد تا ساعت یه ربع به یك كه بهم گفت با ماشین برم دنبال خواهر برادرم از مدرسه بیارمشون.
منم بدون هیچ حرفی رفتم. بعد از ناهار، رفتم تو اتاقم. بقیه تو هال داشتن تی وی می دیدن. یكی دو دقیقه بعد مامان اومد تو اتاقم. اونموقع من قوای از دست رفته م رو كمابیش بدست آورده بودم. در رو بست. بلند شدم بغلش كردم و بوسیدمش. همونطور كه تو بغلم بود گفت: بچه ها بیدارن. فقط یه سوال: خانم فلانی چكار داشت؟ گفتم: هیچی، جلو در دیدم درباره خدمت و این حرفا سوال كرد برا افشین. دوباره گفت: پرسیدم چكار داشت؟ اومدم جوابم رو تكرار كنم كه ازم جدا شد و گفت: كردیش؟؟؟ گفتم: چی؟ گفت: یواش بچه ها نفهمن. كردیش؟ گفتم: نه! گفت: روزبه جان! من خیلی سعی كردم رابطه م با تو به اینجا نكشه اما شددیگه!!! حالا حاضر نیستم با كسی شریك بشم. كردیش؟ هیچی نگفتم. گفت: پس كردیش. با سر حرفش رو تایید كردم. گفت: خیلی عوضی هستی و از اتاقم رفت بیرون.
گند زده بودم به همه چیز. صغری برای یه مدت محدود می تونست باهام باشه در حالی كه مامان تا همیشه بود. حالا همه چیز رو خراب كرده بودم. تا بابا اومد، از اتاق نیومدم بیرون. سر میز شام مامان خیلی عادی رفتار كرد. انگار نه انگار اتفاقی افتاده. چند روزی مامان تمام تلاشش رو میكرد به من فرصت تنها شدن باهاش رو نده. دوباره خوردیم به تعطیلات نوروز و مهمان بازی و بعدش خونه تكونی و مسخره بازی. تا اردیبهشت ماه اوضاع بین من و مامان افتضاح بود. البته من صغری رو سه چهار بار برده بودم خونه احسان و كرده بودم. (احسان تك فرزند بود و چون بابا مامانش شاغل بودن اكثر روزا تا عصر خونه خالی داشت) كم كم صغری رو انداختم با احسان و ازش فاصله گرفتم چون میخواستم مامان رو داشته باشم. البته كلا با صغری به هم نزدم و تا سه چهار سال بعد كه مهاجرت كردن یه شهر دیگه، دو سه ماهی یه بار باهم س.ك.س میكردیم.
اواسط اردیبهشت، یه روز از پادگان مرخصی ساعتی گرفتم و حدود ساعت ده رفتم مدرسه مامان. زنگ تفریح كه خورد و ماماناومد تو دفتر منو دید، ترسید و فكر كرد اتفاقی افتاده. بهش گفتم: مامان كارت دارم لطفا بریم. اول گفت نمیشه ولی من اصرار كردم و واسه اینكه جلو همكاراش آبرو ریزی نشه، اجازه گرفت و با هم از مدرسه زدیم بیرون. سوار ماشین شدیم ولی دیدم به سمت خونه نمیره. گفتم: مامان خانم! لطفا بریم خونه. گفت: خونه راحت نیستم. افتادم به گه خوردن و غلط كردن و اینكه اشتباه كردم و فقط همون یه بار بود و از این حرفا ولی گوشش بدهكار این حرفا نبود. با كلی خواهش و تمنا قبول كرد رفتیم تو یه پارك نشستیم و شروع كردم دوباره مخ زدن و معذرت خواهی ولی اینبار مامان از روز اول سفت تر شده بود. خلاصه نزدیكای یك با هم رفتیم دنبال بچه ها و برگشتیم خونه. بعد از ناهار مامان رفت پیش خواهرم كه درسش بده آخه نزدیك امتحانای ثلث سوم بود و من و داداشم هم رفتیم تو اتاقای خودمون. اونروز هم پرید و من نا امید شدم. فردای اونروز طرفای نه، نه ونیم بود كه از بلندگوی یگان صدام كردن دفتر فرمانده یگان. رفتم پیش فرمانده. بهم گفت: از خونه تو زنگ زدن كه مشكلی پیش اومده و باید بری. تا آخر هفته هم بهم مرخصی تشویقی داد و چون توی تمام اون مدت خدمتم فقط یكی دو روز مرخصی روزانه دو سه بار ساعتی گرفته بودم بهم سخت نگرفت. منم دلواپس، به سرعت خودم رو رسوندم خونه و كلید انداختم توی در و رفتم داخل. ساعت حدود ده بود. ماشین مامان تو حیاط بود ولی ماشین بابا نبود. در هال رو باز كردم و مامان رو صدا زدم. مامان جواب داد تو آشپزخونه م. پوتینام رو در آوردم و رفتم تو آشپزخونه. دیدم مامان با لباس معمولی خونه تو آشپزخونه ایستاده و منو نگاه میكنه. گفتم: چی شده مامان؟ اومد جلو و محكم زد زیر گوشم. برق از چشام پرید. چون میدونستم، دلیلش رو نپرسیدم. فقط بهت زده بودم. بعد بهم گفت: این سیلی رو باید همون روز جلو اون جنده میخوردی!!! بعد رفت تو هال. نمیدونستم باید چكار كنم. بعد از دو سه دقیقه رفتم سمت اتاقم كه مامان صدا زد منو. برگشتم ببینم چكار داره كه دیدم دستاش (آغوشش) روباز كرده ومنو به بغلش دعوت می كنه. بدون درنگ رفتم سمتش و تو بغل هم جا گرفتیم. حركاتمون اونقدر سریع بود كه در كمتر از سی ثانیه لخت و عریان تو اتاق من توی بغل هم بودیم و عشق بازی میكردیم. اونروز دو بار س.ك.س البته به همون روش معمول من و مامان انجام دادیم. بار دوم كه كارمون تموم شد، همونطور كه مامان توی بغلم بود و من سر و صورتش رو می بوسیدم و بدنش و نوازش میكردم، بهم گفت: تا قبل از ازدواجت با كسی غیر از من نباش. بعد از ازدواجت هم فقط با زنت باش. من اصلا برای با تو بودن شریك نمیخوام. منم در حالی كه میبوسیدمش، بهش گفتم: چشم...
ادامه دارد...

نوشته: روزبه س
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#960   Posted: 27 Feb 2021 23:56

 0 Star

ارسالها: 1
عالی بود
Samir
 
     
  
صفحه  صفحه 96 از 108:  « پیشین  1  ...  95  96  97  ...  107  108  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA