تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

ماجرای واقعی در استانبول

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 23 Dec 2010 22:37
اینم داستانی دیگه نوشته ی بهزاد عزیز

ماجرای واقعی در استانبول قسمت 1

دوسه ماهی بود که باعقد قراردادی بایک شرکت بزرگ ایرانی از امریکا به استانبول ترکیه رفته بودم ودریکی ازهتل هااقامت داشتم اتومبیلی کارترددمرا بمحل کارخانه ای که ماشین الات سفارشی این شرکت ایرانی را تولید ومونتاژ میکرد بعهده داشت ومن ماموریت من این بود که برهمه امورسفارش نظارت کامل داشته باشم معمولاحوالی غروب به هتل بازمیگشتم - یک شب دررستوران هتل خانم حدودا بیست وچند ساله ایرانی را دیدم که با دختر 4 - 3 ساله اش مشغول غذا خوردن بودند ودرست مقابل میزی که من نشسته بودم وضمن غذا خوردن هم روزنامه ای رابزبان فارسی میخواندم نشسته بودند. چندبارنگاه ما بایکدیگر تلاقی کرد و من لبخند مودبانه ای زدم وسلام کردم اوهم بارعایت ادب جواب سلام مراداد - ازاو پرسیدم اگر توریست هستند چرا تنهایند زیرا برای خانمی تنها در استانبول ممکن است مشکلات زیادی فراهم اید گفت که برای گرفتن ویزای امریکا به انجا امده و2 روز دیگرکه روز پنجشنبه بود وقت مصاحبه داشت. باو یاداورشدم که مراقب خودشان و بخصوص کیف ووسایلی را که باخودش درخیابانها حمل میکند باشد وسعی کند که با دخترش فارسی را بارامی صحبت کند که کسی متوجه خارجی بودنش نشود زیرادزدان قهار و ماهر ازهرملیتی که به استانبول امده اند بمحض دیدن یک توریست درصدد ربودن وسایل وکیف وپول انها برمیایندو تقریبا همیشه هم موفق بوده اند. همین موضوع باعث شد که او به من گفت احتیاج بیک مترجم داردکه اورا برای مصاحبه درسفارت همراهی کند وگفت که درتهران باو گفته اند که افراد زیادی دراطراف سفارت امریکا پیدا میشوندکه میتوان باپرداخت درحدود سی چهل دلار ازانها بعنوان مترجم استفاده کرد و میخواست بداند که من اطلاعی ازاین موضوع دارم یانه. باو گفتم دراین زمینه اطلاعی ندارم و هشداردادم که همان افراد مترجم میتوانند خبرچین دزدان وزورگیران که نوعی وابستگی به مافیای روسی دارند باشند وباید خیلی مراقب باشد. اوخودش را زهره معرفی کرد . پس از نیمساعتی صحبت راجع به استانبول و مقایسه ان باتهران وبعضی شهرهای امریکا خدا حافظی کرد ورفت. شب بعد بایکی ازکارشناسان ارشد شرکت موصوف که از تهران امده بود تا زمینه تغییر بعضی موارد قراداد را بامن بررسی کند در رستوران مشغول صرف شام بودیم وغرق در صحبت و بررسی زمینه های قابل تغییر قرارداد. ازدور ان خانم جوان که خودش را بانام زهره معرفی کرده بود دیدم که باسرسلام کرد واشاره ای کرد منهم باسر جواب اورادادم وبه ساعتم نگاه کردم وبنوعی باو حال کردم که باید مدتی صبرکند تامن کارم پایان یابد واو هم مودبانه سری تکان داد ورفت . کار مذاکره ما خیلی طول کشید وتقریبا رستوران اماده تعطیل کردن بود ان اقا خداحافظی کردورفت وقتی به لابی هتل امدم دیدم زهره خانم روی مبلی نشسته و سردخترش راکه خوابیده بود روی پایش قرارداده است وقتی مرادید میخواست ازجابرخیزد که اشاره کردم اینکاررانکند. احساس کردم یکی از علل احترام زیاد او بمن فاصله زیاد سنی ما بود . روی مبلی نشستم و جو یا شدم که چرا میخواست بامن دیدارکند گفت میترسد که تنها به سفارت برود و یامترجمی راازمحل سفارت استخدام کند وازمن پرسید که ایا من میتوانم باو کمکی بنمایم یانه . من در بین صحبت های شب قبل باو گفته بودم که در امریکا تحصیل کرده و زندگی میکنم . او ازمن خواست که درصورت امکان کمکش کنم وبعنوان همراه ومترجم بااو به سفارت بروم. بسختی بفکرفرورفتم چون روز بعد میبایست همراه با نماینده ای که ازتهران امده بود بامدیران شرکت ترک مذاکرات پیچیده ای را شروع میکردیم. سری به علامت استیصال تکان دادم اوگفت پس مزاحم نمیشوم از او خواستم بنشیند وبحرفهای من توجه کند مودبانه قبول کرد و نشست وهمه قضایارابرایش توضیح دادم اما گفتم میتوانم درساعات اولیه بامداد اوراباخود بسفارت ببرم وخودم شخصا با استفاده ارتجربیاتم یکنفررا که امکان ازار رسانی نداشته باشد استخدام کنم برقی درچشمانش دیدم شاید اشکی بسیارتشکرکرد ورفت . صبح زود باتاکسی اورابسفارت بردم خوشبختانه دخترخانم نسبتاجوان تاجیکستانی را که دانشجو بود و برای گذران زندگی کارترجمه میکرد وانگلیسی را نسبتا خوب میدانست پیداکردم واورا برای همه روز استخدام کردم او برای همه روز 60 دلار درخواست کرد من یک عدد اسکناس صددلاری باودادم وازاو خواهش کردم وقتی کارتمام شد زهره خانم راباتاکسی تا هتل همراهی کند او باخوشحالی قبول کرد و زهره هم تشکر زیادی کرد و دست درکیف که صددلاررابمن مسترددارد باو گفتم مصلحت نیست که جلوی ان مترجم اینکارراانجام دهد چون اومتوجه عدم وابستگی ما بایکدیگرمیشود وشاید خطرناک باشد . خدا حافظی کردم وباتاکسی دوباره به هتل بازگشتم تابه بشرکت بروم.
شب وقتی دررستوران بودم زهره خانم امد وبسیارنگران - ماجراراجویاشدم گفت که کنسول سفارت مدارک اورا ناقص تشخیص داده ودو هفته وقت داده است که مدارک را کامل کنم درغیر اینصورت باید دوباره منتظر دعوتنامه جدید بشوم که ممکن است چندماهی بطول بیانجامد . گفتم مشکلی نیست او میتواند سریعا نواقص را مرتفع کند گفت که برادرش چندسال پیش برای اقامت دائم اودرامریکا اقدامات لازم را انجام داده ولی چون درانزمان دخترش هنوز بدنیا نیامده بود اسم دخترش در دعوتنامه ذکرنشده باین دلیل کنسول ایرادگرفته است وخواسته که برادرش برای دخترش هم دعوتنامه ای تنظیم کند وبفرستد. قرارشد بابرادرش تماس بگیرد وموضوع را باوبگوید ودرخواست کند که اقدامات قانونی را انجام دهد گقتم تاموقعیکه دراستانبول هستم تاانجائیکه ازدستم براید باوکمک خواهم کرد. ضمنا ازکیفش یک اسکناس صددلاری دراورد وروی میز گذاشت گفتم عجله نکنید ولی او تشکرکرد وقرارشد روزبعد بابرادرش تماس بگیرد و موضوع راحل وفصل کند شب بخیری گفت ورفت. من لازم بود روی پرونده ماشین الات و تغییرات قرارداد مدتی کارکنم که بتوانم روزبعد درجلسه بمذاکره بنشینم لذا به کافی شاپ هتل رفتم و مشغول بررسی مدارک بودم ساعت شاید از نیمه شب هم گذشته بود . متوجه شدم سایه ای درکنارم ایستاده سرم را بلند کردم زهره خانم را دیدم باچشمانی ورم کرده وقرمز بنظرم رسید مدتی طولانی گریه کرده است . علت را جویا شدم واینکه چرا تابحال نخوابیده و سراغ دخترش راگرفتم گفت که خوابیده است. گفت باید مدتی وقت شمارابگیرم باشماصحبت کنم گفتم دیروقت است فردا عصر که از محل شرکت برگشتم میتوانیم صحبت کنیم واوراروانه اش کردم ولی بشدت بفکر فرورفته بودم. غروب روزبعد در لابی هتل اوراملاقات کردم وازاوخواستم اگرتمایل دارد برای شام به محل دیگری برویم موافقت کرد باتاکسی بیک رستوران فرانسوی که باهتل فاصله زیادی نداشت رفتیم - سرصحبت را بازکرد . اوگفت که نزدیک به سی سال دارد و بلافاصله پس ازپایان دوره دبیرستان بنابتصمیم خانواده بایک جوان از دوستان خانواده شان ازدواج کرده ومدتی رابخوبی زندگی کرده اند تااینکه شوهرش بموادمخدرروی اورده است هم کاروشغل اش را ازدست داده هم هرچه که داشته اند فروخته وخرج مواد کرده و اوراهم بدلیل اعتراضاتش مرتب مورد ضرب وشتم قرارمیداده و پس از اینکه فرزندش بدنیاامده بازوراقوامش ازاوطلاق گرفته و با مادرش زندگی میکند وبرای گذران زندگی دریک شرکت که متعلق بیکی اقوامشان است کارمیکند . برادرش هم درامریکا ازدواج کرده دوفرزند دارد و گرفتار مسائل ومشکلات خودش. ازاو سئوال کردم چرا این موارد رابامن درمیان میگذارد اینها مسائل خصوصی اوس وبدیگران ربطی ندارد اوگفت که باابراز این حقایق میخواستم اگرممکن است شما بامن بسفارت بیائید و ازکنسول بخواهید که بهرنحوی شده کاردریافت ویزای و کارت اقامت مرا درست کند چون ازنظرمالی برایم امکان نداردکه بتوانم دوهفته در استانبول ودرهتل اقامت داشته باشم گفتم باین ترتیب جطور شده که باین هتل تقریباگرانقیمت امده اید گفت که با یک تور امده ام که پولش را درتهران پرداخت شده وباید دوروز دیگربرگردم وامکانی برای تمدید مدت اقامت در استانبول ندارم. سئوال کردم ایا بابرادرتان صحبت کردید گفت تلفن کردم قرارشده که مدارک لازم را مستقیما بسفارت پست کند واصل انرا به ادرس همین هتل بفرستد وازمن خواهش کرد که وقتی بسته پستی رسید برایش از هتل دریافت کنم . باوگفتم تافردا بمن فرصت بدهید بعد باهم صحبت خواهیم کرد. به هتل بازگشتیم و هرکدام باطاق خودمان رفتیم - بشدت بفکر فرورفته بودم وقتی دررستوران چندبار بچشمانش نگاه کردم دلم لرزید تازه متوجه شده بودم که زهره چه جذابیتی دارد ومن بدلیل فاصله سنی زیاد تابحال متوجه ان نشده بودم. بفکرم رسید که او راست میگوید رفتن به تهران وبازگشت به استانبول برای او مشکل و هزینه برداراست پس بهتراست که دراستانبول بماند تا کارهایش روبراه شود . بخاطرم رسید وان اینکه از ان هتل به هتل دیگری نقل مکان کنیم و من دو اطاق رزرو کنم یکی برای خودم ویکی برای او ودخترش - من هم چون سالهابود که تنها بودم میتوانستم حداقل همزبانی داشته باشم و حتی با مصاحبت با دخترش که بسیارشرین زبان هم بود برایم وقت گذرانی غنیمتی بود وهم تجربه جدیدی در زندگی بااین افکار بخواب رفتم
وقتی از کارخانه بازگشتم اورا در لابی هتل ملاقات کردم ازاو خواستم یکساعتی بمن فرصت بدهد تادوش بگیرم و خودم را اماده کنم برای شام - با او به رستوران اصیل ترکی رفتیم که موزیک هم داشت احساس کردم خیلی از بودن دران رستوران ودیدن هنرمندان موسیقی ترکی لذت میبرد . بنوعی که ناراحت نشود موضوع تغییر هتل ونقل مکان بهتل دیگر را بااو درمیان گذاشتم وگفتم من مرد تنهائی هستم که جز کار وکار تابحال وقتی برای تفریح و بادیگران بودن نداشته ام این موقعیت را مغتم میشمارم و تا روزیکه کارشمادرسفارت درست شود شما درهتل جدید دراطاق خودتان هستید ومواقع بیکاری من بدیدار دیدنی های ترکیه میرویم که من هم مایل بودم درفرصی اینکارراانجام دهم وگفتم که همه هزینه های شما بعهده من خواهد بود وشما هیج نگرانی نداشته باشید - احساس شرمی درصورتش دیدم کمی قرمز شده بود بالکنت واقعی گفت شماچرا اینکاررامیکنید گفتم که من مردی تنها هستم و ازبودن با یک هموطن ودخترزیبایش لذت میبرم من هم مایلم احساس کنم که کسانی بمن وابسته اند و من درمورد انها احساس مسئولیت میکنم لذا درصورتیکه شما پیشنهادمرابپذیرید لطفی است که بمن کرده اید. گفت کمی فرصت بدهید فکرکنم و اطراف وجوانب کاررادرنظربگیرم گفتم هرطورمایلید وپس از ساعتی به هتل بازگشتیم درهنگام خداحافظی با رفتاری بسیارظریف ومودبانه گفت من اصلا مایل نیستم که کسی دلش برایم بسوزد واز سردلسوزی کاری را برایم انجام دهد من ازنظرمالی مشکل دارم اما فقیرنیستم اینبار این من بودم که شرمسارشدم و رنگ رخسارم قرمزشد و خجالت کشیدم از پیشنهادی که کرده بودم ازصمیم قلب عذرخواهی کردم وگفتم که اصلا قصد بی ادبی ویاتحقیر اورانداشته ام فقط بدلیل تنهائی ام واینکه کسی را دورو برم ندارم واین موقعیت پیش امده را مغتنم شمردم تا با کسی که شاید بخاطر دلم بتوانم باو کمکی هم کرده باشم باشمادرمیان گذاردم. باجذابیتش بچشمانم نگاه کرد . درنگاهش شرم واشتیاق را خواندم گفتم بازهم خودتان میدانید اگرمایل بودید فردا بمن بگوئید تا ترتیب رزرو هتل جدید و نقل مکان را بدهم و هرکدام باطاق هایمان رفتیم.
ادامه دارد .....

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#2 | Posted: 23 Dec 2010 22:44
ماجرای واقعی در استانبول قست 2

درشرکت از مدیر اداری شرکت ترکیه ای خواستم درهتل جدیدی برایم دواطاق درکنارهم رزرو کند البته هنوز مطمئن نبودم که زهره خانم پیشنهادم را میپذیرد اما چون او میبایست غروب روز شنبه با توری که امده بود به تهران بازگردد وقت زیادی باقی نمانده بود چون انروز جمعه بود هتل جدید که بهترازهتل خودمان بود رزرو شد وقتی به هتل بازگشتم اوراندیدم برای دوش گرفتن باطاقم رفتم تابرای شام خوردن حاضرشوم که تلفن کرد بازهم اورا بشام دعوت کردم با بکاربردن الفاظ تعارفانه گفت که مزاحم نمیشود گفتم مزاحم نیستید خوشحال خواهم شد که باشما ودخترتان باشم پذیرفت و اینبار بیک رستوران بسیارشیک ومجلل درکنارساحل رفتیم . راستش بخودم گفتم اینهمه کارمیکنی وزحمت میکشی برای کی وبرای چی البته ادم ثروتمندی نیستم ولی انقدر دارم که بتوان همین حالاهم خودم رابازنشسته کنم واز زندگی ام لذت ببرم پس این موقعیت را باجان ودل پذیراشدم وگفتم تااخرش هستم وکمکش میکنم تا به انچه که میخواهد وازدستم برمیاید برسد راستش در ته دلم احساس عجیبی نسبت باو داشتم اما بخاطر 27 سال تقاوت سن مایل نبودم که تصورکند که قصد سو استفاده دارم که واقعا هم نداشتم فقط ناخواسته ماجرائی پیش امده بود که بخاطر سالها تنهائی ونبود کسی درزندگی ام تصمیم گرفتم دران درگیرشوم چون هم کمکی به یک نیازمند بود هم برای من یک سرگرمی و فکرکردن بمسئله دیگری بجز کار - دررستوران گفت به پیشنهادشمافکرکردم بیک شرط حاضرم انرابپذیرم وان اینکه همه مخارجی راکه برای من ودخترم متحمل میشو ید من بشما بدهکارباشم ودرفرصت مناسب بشما بپردازم گفتم من احتیاجی بپول شماندارم انراخرج دخترتان کنید من پس ازسالها تنهائی حالا دوست دارم همه مخارج شما را بپردازم وتصورم هم اینست که برای خانواده ام خرج میکنم ونسبت بانها مسئولیت دارم پس خودتانرا بمن بدهکارتلقی نکنید و از این فرصتی که پیش امده استفاده کنید وسعی کنید که استراحتی داشته باشید. قطره اشکی از ان چشمان دلفریب سرازیرشد نگاهی تمجید امیز بمن کرد وگفت خدایا چه میشد؟؟؟؟؟؟ وادامه نداد پرسیدم یعنی چه میشد؟ گفت لطفا ادامه ندهید. صبح روز شنبه به هتل جدید رفتیم دواطاق بسیارشیک درکنارهم که وسط ان دربی وجودداشت که دواطاق را بهم وصل میکرد گفتم شما درب میان دو اطاق را ازطرف خودتان قفل کنید لبخندی زد ورفت که چمدانش را خالی کند واز همانجا به مدیر تور تلفن کرد که چون کارم درسفارت بامشکل روبروشده وباید دوهفته بیشتربمانم باشما برنمیگردم. باکشتی برای صرف ناهار به جزیره بیوک ادا رفتیم و درهمه مدتی که با او ودخترش بودم احساس عجیبی داشتم وقتی اورا برای اینکه نظرش را به چیزی جلب کنم یا نقطه ای را باو نشان بدهم ویا چیزی باو بگویم صدا میکردم چنان سریع باان چشمان دلفریب بطرفم نگاه میکرد که بنددلم پاره میشد ارزومیکردم ایکاش جوانتربودم ومیتوانستم احساسم را بااودرمیان بگذارم اما ترس از تفاوت سنی و عکس العمل احتمالا ناخوشایند او مرااز اینکاربازمیداشت اما باهمه این احوال احساس میکردم که میداند دردرونم چه میگذرد وهمچنین خوب میدانست که از اینکه با انها هستم چقدرلذت میبرم و حقیقتا هم خودش جلوی ابراز احساسات درونی اش را نمیگرفت و انچه را که احساس میکرد ودوست داشت انجام میداد . غروب افتاب در جزیره بیوک ادا بسیارزیباست روی نیمکتی نشسته بودیم و میوه بلوط بوداده میخوردیم باظرافتی خاص که از خصیصه های او بود وبانگاهی که برق ان بدل مینشست گفت چه احساسی دار ید گفتم هرکس میتواند انچه را که میخواهد برای خودش بعنوان راز نگهدارد پس شما نمیتوانید جوابی بگیرید اما خودتان درمورد احساس من چه فکری میکنید؟ گفت خیلی خالص ومخلص و مسئول بنظرمیائید و اینکه میبینم بودنتان بامن ودخترم چقدربرایتان ارزشمند و لذتبخش است وازاحترامی که برای من قائل هستید وتوجهی که بما دارید احساس غرور وشعف میکنم وادامه داد که احساس میکند که شخصیت واقعی یک زن را پیدا کرده است. واقعا از اینکه با انهابودم احساس لذتی نادر و درعین حال خوشحال کننده داشتم. وقتی برمیگشتیم دخترش درکشتی بخواب رفت وطوری خوابیده بود که سرش روی پاهای زهره وپاهایش روی پاهای من بود من کاپشنم را روی او انداختم که سرمای دریادرشب باعث بیماری او نشود. شانه هایمان کاملامماس بود گرمای تنش را بخوبی احساس میکردم. نگاهی بساعتش انداخت وگفت دیرشده ازخوابتان مانده اید گفتم من وقتی کار میکنم تا مدتی بعدازنیمه شب هم مینشینم حالا که با یک حوری بهشتی هستم حاضرم تاصبح هم بنشینم . نیم نگاه فریبنده ولبخندی که تحویل گرفتم
به هتل که رسیدیم داخل اسانسور تشکرفراوانی کرد واز اینکه موجبات دیدارش ازان جزیره زیبارافراهم کرده بودم خوشحالی اش را ابرازداشت دخترش را که خواب بود روی تختش گذاشتم وگفتم فردا یکشنبه است اگردوست داشته باشد میتوانیم به نقطه دیدنی دیگری برویم قصدم این بود تازمانیکه در استانبول است بتوانم جاهای دیدنی را باونشان بدهم چون میدانستم برای او موقعیت خوبی است که بتواند ازمسافرتش بهره ای هم داشته باشد. بازهم لبخندی وتاییدی که همیشه باتکان دادن سر انجام میگرفت . اطمینان داشتم که او میداند که لبخندهایش چقدرزیبا هستندومیدانست که من مفتون لبخندش شده ام. شب بخیرگفتم و باطاق خودم رفتم. نمیدانم چه مدتی بیداربودم اما باین ماجرا فکرمیکردم که چه اسراری درنهان دارد وعاقبتش چه خواهدشد. اما خوشحال بودم ازاینکه اولا بیک انسان کمک میکنم ثانیا درکناراین خانم ودخترش برایم یک سرگرمی لذتبخش بود که شاید درهمه عمرم ازان بی بهره بوده ام. من درعنفوان جوانی زمانیکه درامریکا دررشته مهندسی تحصیل میکردم بایکی ازهمکلاسی هایم ازدواج کردم که مانند اغلب ازدواجهای ایرانیان با غیرایرانیان بدلیل عدم تطابق فرهنگی و مغایرت سنت ها باشکست مواجه و پس از 8 سال بجدائی ختم شد بدون اینکه فرزندی بوجوداید وپس از انهم هرگز بدنبال ازدواج دیگری نبودم وتنهائی راترجیح دادم وبکار فراگیری بیشتردررشته تخصصی ام وکاروشغلم که خیلی بان علاقمندم مشغول شدم ولذتم همین بود که بتوانم پروژه ای را اجراکنم وازببارنشستن زحماتم وایجادیک واحدتولیدی خوشحال باشم اما اینبار درکنارشغل موقتی که در ترکیه بعهده گرفته بودم اتفاق دیگری درزندگی درشرف تکوین بود . حضور زهره ودخترش که اسمش ترانه بود مرادگرگون کرده بود باورکنید زمانیکه در جزیره بیوک ادا بودیم احساس میکردم که رنگ ودرخشندگی خورشید بیشترشده ویا درهنگام بازگشت درکشتی ماه راروشنترمیدیدم . این احساس مراهم میترساند وهم برایم لذتبخش بود ترس وبیم از اینکه وقتی انها ازمن جدا شدندورفتند غیبت انها برایم ناگوارباشد وتحمل ناپذیر . دلم نمیخواست حالا که پس از شاید 30 سال تنهائی این اتفاق واشنائی بازهره پایانی درد اور برایم داشته باشد بااین افکاربود که بخواب رفتم اما صبح روزبعد ازشوق دیدار انها واینکه یکروزکامل دیگررا باانها خواهم بود زود ازخواب بیدار شدم واماده برای صبحانه . ساعت 8 ازاطاقشان سروصدای ترانه را شنیدم فهمیدم بیدارند تلفن کردم که برای صبحانه برویم - انروز صبحانه را دریکی از رستورانهای اصیل ترکی که مشتریان را باخامه وسرشیروعسل پذیرائی میکنند ومحیط بسیار دوست داشتنی داردصرف کردیم - درحین صرف صبحانه بازباهمان لبخند دلرباگفت که شما چه خوب همه جارا بلدید ومیدانید که کجاباید بروید ومهمتراینکه ازکجامیدانستند که من هوس چنین صبحانه ای کرده بودم گفتم نمیدانستم شاید فقط یک تله پاتی باشد و یا الهام - گفت یکی از روزهاقراربوده که بااعضای تور برای خوردن سرشیروعسل برویم اما کسی بعهدش وفانکردو نرفتیم وهمیشه دلم میخواست که قبل ازبازگشت بتهران چنین صبحانه ای صرف کنم وتشکرکرد . این همان چیزی بود که قلبا مایل بودم اتفاق بیفتد یعنی کاری کنم که اودوست داشته باشد وخوشحالش کند او وقتی لبخند میزد وبدینوسیله شادی وشعف اش وحتی سپاسش را ابرازمیکرد انگارهمه دنیامال من است پرواز میکردم و ازصمیم قلب خداراشکرمیکردم که مرا وسیله شادی وشعف وسرور کسی کرده که اطمینان داشتم شاید هرگز نتوانسته بود موجبات وامکانات کافی برای چنین برنامه ای فراهم کند. انروز صبح را بدیدن نقاط دیدنی داخل شهر مانندکاخهاومساجد باقیمانده اززمان امپراتوری عثمانی گذراندیم میدیدم که چه دقیق بهمه چیز نگاه میکند وازمن میخواهد که تابلوهای انگلیسی رابرایش ترجمه کنم گاهی هم یادداشت برمیداشت . دقت اش در بعضی مسائل برایم تعجب اوربود. گاهی نکاتی را متذکرمیشد که احساس میکردم باید زن باسلیقه ای باشدوخوش فکر. وقتی ازچیزی خیلی خوشش میامد درموردش دقیق میشد ومن اینهمه دقت اورا تحسین میکردم. بهرحال انروز هم گذشت و شب بسیارخسته به هتل بازگشتیم جلوی اطاق اش بمن گفت چرا؟ گفتم یعنی چی چرا گفت برای چه اینهمه زحمت مارا متحمل میشو ید برایمان خرج میکنید اما حتی من یکبار هم چیزی که ناراحتم کند ازشما ندیدم بسیارنجیبانه رفتارمیکنید و من درکنارشما احساس امنیت زیادی دارم که تا بحال هیچوقت چنین احساس امنیتی نداشته ام. گفت که دیشب اولین شبی بود که در همه سالهای تنهائی ام چه هنوز متاهل بودم یا مطلقه چنین امنیتی احساس نکرده بودم شمامرابدعادت میکنید و بعدازاینکه ازشما جداشدم و بتهران رفتم سخت عذاب خواهم کشید راستی چرا ؟ گفتم فردا شب که یکدیگررادیدیم دراین مورد صحبت خواهیم کرد. پاکتی از جیبم دراوردم وباودادم وگفتم این مقداری دلاراست که شاید مورد نیازتان باشد فقط اگرخواستید ازهتل خارج شوید بسیار مراقب باشید وخواهش کردم برود برای خودش وترانه چیزهائیکه نیازدارند تهیه کند باز صورتش قرمزشد گفتم قرض میدهم بعد میگیرم لبخندی و خداحافظی وقتی درب را می بست برق نگاهش دوباره دلم رافروریخت گفتم خدایا چه چیزی پشت این ماجراست و حالا دراین سن وسال بالای 55 چرا؟
دوشنبه شب که از محل کاربرگشتم زهره وترانه رادیدم که درلابی هتل نشسته اند وقتی وارد شدم هردوبا اشتیاق به استقبالم امدند ترانه با همان شیرین زبانی اش گفت که چرانمیائی شام بخوریم دیرشد به زهره سلام کردم و بطرف رستوران رفتیم گفت که به یکی از مغازه هائی که من گفته بودم یعنی Marks & Spencer رفته اند ومقداری خریدکرده اند که ازاینجهت بسیارخوشحال بود و گفت که روز شلوغی داشته اند. درست روبرویم نشسته بود وقتی ماجرای خرید هایش را توضیح میداد نگاهم مستقیما درنگاهش بود خدایا این چشمها چقدرزیباهستند نوری زیاد سالن رستوران بمن این امکان رامیداد که بتوانم رنگ چشمانش راببینم گفت خسته اید گفتم نه دارم گوش میکنم بتعریف هائی که از خریدهایت میکنی گفت نه مثل اینکه اینجا نبودید گفتم چرا دقیقا همین جابودم باورنمیکرد که همه هوش وحواسم باوبود انقدرمحو چشمان زیبایش شده بودم که تصورمیکرد روحا انجاحضورندارم گفتم دختر حرفهاتو بزن من همه وجودم پیش توست وبرایم جالب است که اینطور با احساس واشتیاق تعریف میکنی. بعد ازشام مدتی در محوطه هتل قدم زدیم وبالاخره قرارشد چای را دراطاق سفارش دهیم وقتی درب رابازکرد گفتم پس از اینکه دوش گرفتم چای سفارش میدهم اوهم گفت که سعی میکند ترانه را که خیلی خسته شده است بخواباند. مقدارزیادی نقشه و مدارک باخودم اورده بودم که مطالعه کنم درهمین حال هم سفارش چای دادم بدرب میانی اطاقهادوسه ضربه زد وقتی جواب شنید به داخل اطاقم امد لباس راحتی بسیارزیبائی بتن داشت که باسلیقه انتخاب شده بود گفتم مگردرب را ازداخل اطاق خودت قفل نکرده بودی گفت نه احتیاجی نیست من اینطور امنیت بیشتری دارم. نقشه ها ومدارک را روی میز گذاشته بودم و نیم نگاهی بانها داشتم گفت مزاحمم گفتم هرگز فقط باید انهاراامشب مطالعه کنم روبرویم نسشت گفتم خانم خوش سلیقه لباست خیلی زیباست گفت میدانستم شما مرد دقیقی هستید خواستم ببینم متوجه میشوید که شدید خوشحالم که همه موارد مربوط به مرا درذهن ونظرتان دارید گفتم خیلی دلم میخواست درسن وسالی بودم که میتوانستم باتو راحت باشم ودرونم را نشان دهم اما تفاوت سنی من وتو انقدرزیاداست که من بخودم اجازه نمیدهم که باتوراحت باشم درهمین موقع مستخدم هتل چای ومقداری باقلوا اورد وقتی که داشت چای را جلوی من میگذاشت با وقارخاصی گفت که بخو بی از حالات من باخبراست ومیداندکه دردرونم چه میگذرد باتعجب پرسیدم چه حالاتی ؟ گفت من چون خودم هم دچار یک احساس ناشناخته درونی نسبت بشماشده ام میدانم که چه میگویم گفتم مگرازمن چیزی دیده ویاشنیده ای که این چنین قضاوت میکنی گفت نه احساسم بمن دروغ نمیگو ید. سعی کردم مسیر گفتگوراعوض کنم مایل نبودم تصورات غلطی از من داشته باشد و فکرکند که من همه این تمهیدات را بکارگرفته ام که اورا مورد سو استفاده قراردهم که البته هرگز نیت من اینچنین نبود ضمن انکه هربارکه بصورت و چشمانش نگاه میکردم دلم فرومیریخت و بقول معروف ضعف میرفت. چند بار بدلم افتاد که شاید دارم عاشقش میشوم اما بسرعت این فکرراازذهنم پاک کردم اما باید اقرارکنم که درهمین چند روز چنان وجودش درسلولهایم رخنه کرده بود که همه وجودم را تحت تاثیرقرارداده بود باهمه این احوال سعی کردم مسیرصحبت را بکارم بکشانم و جواب سئوالش را که ازمن پرسیده بود چرا ازامریکابه ترکیه امده ام بدهم گفتم یادت هست که درکشتی ازمن پرسیدی که چرا اینجا هستم گفتم دراین مورد بعدا توضیح میدهم حالا گوش کن وشروع کردم به توجیه کاروشغلم . او خیلی دقیق بحرفهایم گوش میکرد . پرسید چرا بعد از جدائی ام از همسری که درنوجوانی ازدواج کردم مجددا ازدواج نکردم جواب کوتاهی دادم وگفتم تصمیم گرفتم شکست در ازدواج را درکاروتحصیل وتخصص جبران کنم وبهمین دلیل اصلا فکر ازدواج بسرم نیامده است گفت یعنی تا اخرعمر گفتم تابحال که چنین است گفت حیف نیست؟ گفتم نه ولی به سرنوشت و اتفاقات هم اعتقاددارم اگرموردی پیش اید البته روی ان فکرمیکنم این جمله را برای این گفتم که میخواستم عکس العملش را درچشمانش ببینم بلافاصله گفت پس باید تابیشتردیرنشده فکری بکنید بشوخی گفتم چطوراست تابزرگ شدن ترانه صبرکنم وهردو باصدای بلند خندیدیم درهمین حال بچشمانم خیره شد وگفت باهمه اینکه درحدود سی سال تنهابوده اید ولی از احساسی لطیف برخوردارید گفتم ابراز احساسات درذات انسانهاست بعضی میدانند چگونه وکجا انرامورداستفاده قراردهند بعضی یانمیخواهند ویا نمیتوانند من از ان سری افرادی هستم که میتوانم احساساتم را بهرشکل ممکن نشان دهم گفت منهم دقیقا مانند شماهستم پرسید که ایا با سالهای طولانی تنهائی قادرم کسی را بعنوان شریک درزندگی بپذیرم گفتم مسلما اما اینکه بپذیرم یانه مسئله است هنوز که فکری نکرده ام گفت بخودتان ظلم نکنید وادامه داد که افرادزیادی هستند که شایستگی همسری شمارادارند وشماباید این تنهائی را رها کنید و بفکرخودتان باشید بشوخی گفتم کسی رامیشناسید بالکنتی دلفریب گفت خوب زیادند بله زیادند. بخوبی نیت اش را خواندم واوهم فهمید که متوجه منظورش شده ام و خوشحال مینمود که بالاخره حرفش را بنحوی زده است . کارها روی میز ریخته بود ومن میبایستی دوساعتی روی انهاکارمیکردم ازاومعذرت خواستم وگفتم میتواند بنشیند اما من باید حداقل به نقشه های مهندسی که تهیه شده بود نگاهی بیاندازم گفت خوشحال میشود که انجابماند وببیند که من چکارمیکنم . ساعتی گذشت احساس کردم خواب بسراغش امده گفتم بروید بخوابید فرداشب که برگشتم دوباره همدیگررامیبینیم ازجا بلند شد دستش رادرازکردکه بامن دست بدهد ضمن تشکرمجدد گفت برایتان هم نگرانم هم دعا میکنم همچنان دستش دردستانم بود چه لطیف وظریف و دلم نمیامد که انرارهاکنم واوهم خوب میدانست تا جلوی درب وسط اطاقها بااورفتم وهنوز دستش دردستم بود گفتم خوابهای خوش ببینید گفت بیداری ام قشنگ تراست با طنازی خاصی دستش را از دستانم جدا کرد مدتی بمن نگاه کرد نگاهی پراز عاطفه وعلاقه شب بخیرگفت ورفت ودرب اطاق را باتانی بست ولی قفل نکرد

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#3 | Posted: 25 Dec 2010 15:32
ماجرای واقعی در استانبول قست 3

ساعت يك ونيم بعدازنيمه شب بود كه هنوز مشغول كاربودم باهستگي بدرب كوبيد وانرابازكرد گفت كه چرانميخوابيد ديروقت است صبح هم كه زود ميرويد باادامه اين وضع خودتانرا مريض ميكنيد گفتم بايد اين نقشه هاراكنترل ميكردم چون قراراست كه مقداري از سفارشات تغييرات فني دشته باشند ومن تاتائيد نكنم انجام نميشود ضمن انكه من به مديرشركت ايراني قول داده ام كه همه تلاش خودم رابكاربرم تا ماشين الات هرچه زودتر اماده حمل شود وانگهي ايا نخوابيدن من براي شما مشكلي ايجادكرده ؟ ياسروصدائي كرده ام كه شما بدخواب شده ايد؟ بامهرباني خاصي گفت مثل اينكه شما عادت نداريد كه كسي شمارادوست بدارد يا برايتان نگران باشد من نگران شما وسلامتي تان هستم عليرغم اينكه چندروز است كه باشما اشناشده ام امااحساس عجيبي دارم احساس نوعي مسئوليت نسبت بشما پرسيدم چه مسئوليتي؟ گفت شمارا بخدا بامن اينطور حرف نزنيد مگرانسان بايد درطولاني مدت كسي را بشناسد يا بااو نسبتي داشته باشد كه احساس مسئوليت كند گو اينكه من ازشما كم تجربه ترم اما براي شناخت شما همين چندروز برايم كافي بوده بخودتان فكركنيد شما بايد خيلي بيشترمراقب خودتان باشيد وادامه داد حالا كه اينطوراست من تاروزيكه دراستانبول هستم وظيفه اصلي خودم ميدانم كه ازشما مراقبت كنم وشماهم ديگرنبايد كارها وموارد مربوط بشغل تان را به هتل بياوريد واگراورديد اطمينان داشته باشيد كه نميگذارم روي انهاكاركنيدكارهارادر شركت انجام دهيد وساعات غيركاري براي استراحت ورسيدگي بخودتان خيلي هم جدي ميگويم. نگاهي باوكردم و لبخندي زدم وگفتم من عادت كرده ام تابحال اين كاروشغلم بوده كه درهمه عمر مونسم بوده هيچوقت بچيزديگري فكرنكرده ام بلافاصله باهمان ملايمت گفت ازحالا ببعد بايد اول بخودتان فكركنيد بعد بكاروشغل تان من جدا نميگذارم كه درساعات غيراداري كاركنيد. از اينكه اينچنين بمن ووضعيت جسمي ونوع زندگي ام توجه ميكرد لذت ميبردم پس از مرحومان والدينم دردوران تحصيل كه انهاهم چنين مهربانانه تحكم ميكردندهرگزكسي ديگر درزندگي ام اينچنين بامن حرف نزده بود يعني اهميتي نداده بود چون اصولا كسي نبود كه اهميت بدهد . دوباره نگاهمان درهم اميخت او رابسيارجدي ديدم اما من لبخندي حاكي از رضايت كامل بلب داشتم بالاخره كسي پيدا شد كه بفكر من باشد و يا بيادم بياورد كه بايد بفكرسلامتي جسم وروانم هم باشم واقعا هم احساس خستگي زيادي داشتم ازهمه چيز خسته بودم وچون راه فراري جستجو نميكردم راه خودم را ادامه داده بودم. گفتم چشم زهره خانم( من تاان لحظه هميشه اورا چنين خطاب ميكردم) سعي ميكنم به سفارشات شما توجه كنم گفت اولا سفارش نيست تاكيدكامل بررعايت انهاست ثانيا اسم من زهره است نه زهره خانم . بي اختيار بسمت اورفتم درنزديكتري حد فاصل ممكن ايستادم نگاهش كردم ودستش را دردستانم گرفتم وگفتم درزندگي من تابحال كسي نبوده كه ازمن بخواهدكه بفكرخودم باشم وشخصاهم باين مواردفكرنكرده ام از شما هم ممنونم كه داريد تلاش ميكنيد كه مرابخود اوريد. بدستم فشاري اورد گفت من دراين چندروزاينده روش زندگي شماراعوض خواهم كرد بازيركي خاصي كه متوجه شد گفتم چندروزكم است من درفراگيري روشهاي نوين زندگي شاگردتنبلي هستم شايد دردرسها تجديدشوم انوقت وقتي شمارفتيد من معلم خصوصي ازكجا پيدا كنم؟ گفت بعدا دراين مورد فكرميكنيم حالا برويد بخوابيد صبح شد وشما دوسه ساعت ديگربايدبرويد. دلم نميخواست دستش را رها كنم گرماي دستش قلبم را گرم كرده بود مهرباني اش بدلم نشسته بود احساس عجيبي سراپاي وجودم رافراگرفته بود ايخدا چرا حالا من با 27 سال اختلاف سن بايد درمسير يكي ازقشنگ ترين ومهربان ترين زنان قراربگيرم ايا اين يك ازمايش است؟ چطوربايد ازاين ازمايش سرافراز بيرون بيايم؟ اگراو بهمين ترتيب كه گفته ادامه بدهد وبعد مراترك كند ايا ظلمي بمن روا نشده ايا ميتوان پس از اينكه بتهران برگشت دوري اش راتحمل كنم؟ اين كه بيشترمرااز پامياندازد . هنوز درهمين افكاربودم كه گفت نميخواهيد بخوابيد؟ گفتم چرا ميخوابم راست گفتي ديروقت است ونزديك صبح . گفت من هم ميروم كه بخوابم وبسمت درب رفت اما همچنان دستش دردستم بود انگاردچاربرق گرفتگي شده بودم واين اتصال عاطفي مانند اتصال مغناطيسي بود انگاركه دستم ازدستش جدا نميشود . اوهم تلاشي براي اينكه دستش راازدستم جدا كند نداشت جلوي درب ايستاديم منتظربودم كه خداحافظي كند وبرود اما همچنان ايستاده بود ولي ساكت گفتم بي خواب شده ايد؟ گفت بله گفتم كمي مطالعه كنيد مطمئنا بخواب خواهيد رفت دراين هنگام درست روبرويم ايستاده بود وهمچنان دستش دردستم بود دست ديگرش را روي قفسه سينه ام يعني درست روي قلبم قرارداد وگفت اينجا بايد صاحب داشته باشد اينجابايد گرماي عشق رااحساس كند اينجابايدبراي سالهاي بسيارطولاني بتپد گفتم چطورميتوان اين همه يخ را اب كرد گفت هستند كسانيكه ميدانند چطوربايد اين يخ هارااب كنند شمافقط بايد بخواهيد وباطنازي خاص خودش ادامه داد كه البته ميدانم كه بتدريج داريد تمايل پيداميكنيدگفتم پس اعتقاد داريد كه تجديد نميشوم گفت اگرهمينطورادامه بدهيد مسلما نه وقتي اين جمله را گفت بدستم فشارديگري اورد اماهمچنان مايل بترك اطاق نبود بخودم اجازه دادم كه دست ديگرش راهم بگيرم وبوسه اي برانها زدم وگفتم سعي ميكنم شاگردخوبي براي يادگيري روش زندگي توام باعشق ورزيدن باشم خنديد وگفت اميدوارم . خودم درب اطاق رابازكردم واو همچنان كه مرا مينگريست با طمانينه دستهايش را ازدستانم جدا كرد ورفت اما من همچنان دراین فکربودم که چه اسراری پشت این ماجراست و تکلیفم با زهره چیست ایا همچنان ادامه بدهم یا بقولم وفا کنم ونیازمندیهای مالی اش را تاپایان اقامتش درترکیه تامین کنم اما به هتل دیگری بروم که خودبخود جدائی ایجادمیشود . ازطرفی احساس میکردم شاید این خواست خدا بوده که من باین شکل با زنی اشناشوم اما چرابااین فاصله سنی ؟ شاید مقدر این بوده که من درپرورش فرزندش سهمی داشته باشم واورافرزند خودم بدانم شاید سرنوشت زهره را سرراه من قرارداده که یخهای قلبم را اب کند ومرابزندگی واقعی برگرداند شاید اومامورخوشبخت کردن من شده است شاید او باید زندگی مراروح وجان تازه ببخشد. احساس میکنم نکاتی را که میگفت اشارت بهمین چیزهاداشت . اما حقیقتادردلم اورا دوست میداشتم واطمینان داشتم که ازاین ببعد نمیتوانم دوری اش راتحمل کنم پس چکنم؟
صبح زود اماده شده و منتظر بودم که راننده شرکت بیاید . ناگهان درب ورودی اطاقم بصدا درامد وقتی درب رابازکردم گارسون رستوران هتل رادیدم که باچرخ دستی صبحانه اورده گفتم من که سفارشی نداده بودم گفت خانم دیشب دستورصبحانه داده اندبرای این ساعت وبداخل امد وصبحانه را که بسیارکامل مینمود روی میز قرارداد. من هیچوقت یادم نمیایدکه صبحانه کاملی خورده باشم(بجزموارد استثنائی) دیدم صبحانه برای بیشترازیکنفرروی میز چیده شده است واقعا متحیر شدم هم از اینهمه توجه لذت میبردم هم درته دلم بیمناک بودم ترس از اینکه پس از اینهمه سال تنهائی سرانجام این ارتباط جزیاس ونومیدی برایم ارمغانی نیاورد. بخودم گفتم بد بدلت راه نده توهمیشه بهمه میگوئی مثبت فکرکنید ومثبت عمل کیند حال چرا خودت غیرمتعظ شده ای؟ ناگهان درب وسط اطاق هایمان بصدادرامد و زهره با لباس راحتی اماپوشیده ای بسیارزیبا وخوشرنگ بداخل امد وبگرمی سلام کرد وحالم راپرسید منتظر جواب من هم نشد صندلی را بعقب کشید وگفت بفرمائید هم چای اورده اند هم قهوه وشماکه هردورادوست دارید اول کدام راترجیح میدهید بفرمائید سردشد وادامه داد من دونوع تخم مرغ سفارش داده ام هم اب پز هم نیمرو کدام رابیشتردوست دارید؟ به به چه نان داغی واقعا نان های ترکیه وقتی تازه هستند چه لذیذند مرتب با ملایمت اما دلربایانه حرف میزد . گفتم خانم عزیز من باید بروم من هیچوقت صبحانه نمیخورم یک چای یایک قهوه باشیر مرابس است چرا باین زودی از خواب بیدارشدی؟ بالحن بسیار قشنگی گفت اقای مهندس بفرمائید اینقدر ایراد نگیرید شما باید صبحانه وناهارکامل بخورید وازاین ببعدتامن اینجا هستم همه روزه همین ساعت صبحانه شما روی میزاست بفرمائید سردشد. مات وحیران ازاینهمه توجه ودقت مثل بچه هائیکه بایدبحرف مادرشان گوش کنند روی صندلی نشستم برایم هم نیمرو گذاشته بود هم تخم مرغ اب پز گفتم بابا من یکنفرم چرا اینقدرزیاد گفت هرچقدرکه خواستید بخورید اما اگربرایم احترامی قائل هستید همه انچه را که در بشقابتان گذاشته ام میل کیند خنده ام گرفته بود این قبیل موارد هرگزدرزندگی من وجودنداشته است. گفت پس چرانمیخورید سردشد درهمین حال خودش لقمه ای بدستم داد وگفت دیرتان میشود بخورید. باورکیند دست وپایم را گم کرده بودم لقمه راگرفتم دستم راروی دستش گذاشتم وگفتم چرا؟ چرا بامن این رفتارراشروع کرده اید چرامرابخودتان وابسته میکنید؟ چرا؟ فکرنمیکنید که وقتی بتهران بازگشتید چه برسرمن خواهد امد بگذار باهمان شیوه همیشگی ام زندگی کنم لطفا زندگی مرا بهم نریز مرابدعادت نکن مرابحال خودم واگذار من باین نوع زندگی که درطول سی سال گذشته داشته ام عادت کرده ام انرابهم نریز. نگاهی پرمعنی بمن کرد وگفت من قصد ازار واذیت شماراندارم فقط میخواهم یک روش دیگری برای زندگی تان انتخاب کنید یعنی انتخاب کنم( البته بالبخند قشنگ همیشگی اش ) اگراین را شماازار و اذیت میدانید پس من دوست دارم که مردم ازارباشم بخورید عزیزم دیرتان شد الان راننده میاد. هنوز لقمه اول رافرو نرده بودم که لقمه دوم امدگفتم ممنونم خودم بلدم لقمه بگیرم زحمت نکشید اما او خوب میدانست که از اینهمه توجهش هم خشنود وهم شوکه شده ام مهمترین نکته ای که بنظرم رسید این بود که خودش با اشتهای کامل مشغول صبحانه خوردن بود گفتم مثل اینکه خیلی گرسنه هستید گفت من ازدوران کودکی ام بخاطرتوجه خاص پدرم صبحانه کامل میخوردم درنتیجه این هم یک عادت است هم اینکه میخواهم شما راهم باشتهادراورم. صدای زنگ تلفن گفتگویمان راقطع کرد گفتم راننده است گفت بگوئید نیمساعت صبرکند گفتم باید برویم باید بموقع برسم قبل ازاینکه مهندسین کارخانه شروع بکارنمایند گفت نیمساعت دیرترمشکلی ایجاد نمیکند براننده گفتم نیمساعت صبرکند وبحساب من دررستوران هتل صبحانه صرف کند. بترکی تشکرکرد ومن مشغول صبحانه خوردن شدم گفتم شماازکجامیدانید که نیمساعت دیرترمشکلی بوجودنمیاورد گفتم یادتان هست انشب که ان اقای ایرانی که ازایران امده بود ودرلابی هتل قبلی باهم صحبت میکردید من کمی حرفهای شماراشنیدم که میگفت اقای مهندس مدیرعامل این شرکت ترکیه ای به مدیرعامل ما گفته که اگر بهزاد مایل باشد من حاضرم اورا باحقوق خوب برای اداره قسمت تولید کارخانه ام استخدام کنم بشوخی گفتم پس گوش هم ایستاده بودید؟ لبخند قشنگی برلبان زیبایش نقش بست وگفت هرگز گوش نایستاده بودم بلکه اگر یادتان باشد امدم باشما صحبت کنم که چند لحظه ای ناچار ایستادم ودرهمان موقع بود که ان اقاداشت ان مطلب را میگفت. سرش را بالاکرد وبا یک نگاه بسیارزیباولی استفهام امیز گفت راستی اگرچنین پیشنهادی بشما بکنند قبول میکنید گفتم او چندبار حتی بمن گفته اگرمایل باشم حاضر ریاست کل کارخانه رابمن بدهد اما من دوست دارم وقتی کارم دراینجاتمام شود بعداز بیست سال سری به ایران بزنم وبعد بامریکابرگردم من خانه وزندگی ام را بامید خدا رهاکرده ام وبیش از سه ماه است که اینجاهستم . انروز واقعا صبحانه خوردن بمن مزه کرد شیطنت هایش را دوست داشتم وشاید هرلحظه منتظر یک مورددیگربودم. وقتی که میخواستم خدا حافظی کنم پیش دستی کرد وبصورتیکه مثلا میخواهد بامن دست بدهد دستم را بدستش گرفت وگفت راس ساعت یک بعدازظهر تلفن میکنم که برای ناهاربروید واگرنروید شماره شرکت را که بمن داده اید خودم به منشی شرکت زنگ میزنم و ازاوخواهش خواهم کرد که برای شماناهارسفارش بدهدگفتم اولا که نه اوفارسی میداند نه شماترکی ثانیا شرکت یکساعت ناهاری دارد که من اغلب روزها بامدیرعامل شرکت هم سرگرم گفتگو میشویم وهم غذای مختصری میخوریم گفت مختصر یعنی چه؟! مختصر ؟! باید مفصل غذابخورید گفتم لابد بعد ازغذا هم دستور استراحت میفرمائید پس من کی کارکنم بااینهمه حجم زیادکاری که بایدانجام شود خنده بلند وزیبائی کرد وبرای اولین بار سرش را روی کتف راستم گذاشت وگفت شمارا بخدا قسم بخودتان بیشترتوجه کنید بدن انسان باید انرژی لازم رابرای اینهمه کارکه خصوصا بیشتر ان فکری است تامین کند واگردرست وحسابی غذا نخورید خدای نکرده بیمارمیشوید اصلامیدانید چیه؟ گفتم چی ؟ گفت من مامورم که مراقب شماباشم وباید بحرفهای من ترتیب اثربدهید والا !! گفتم والا چی ؟ گفت والا !و انگاه اشکی بود که از چشمان زیبایش جاری شد. همانطورکه سرش روی کتفم بود موهایش را بوسیدم وگفتم چرا گریه میکنی ؟ نگاهی بچشمانم انداخت وگفت بشما نمیاید که ادم بی احساسی باشید برای اولین بار صورت اغشته به اشک اش را بوسیدم او هم دستانش را دورگردنم حلقه کرد وگفت بفکرخودتان باشید دلم نمیخواست که بروم بشکل عجیبی دچارسردرگمی شده بودم خدایا من بازهره چه باید بکنم ؟ اوهنوزانقدرجوان است که میتواند شوهری بسیارجوان داشته باشد من واو ازنظرسنی هم سنخ نیستیم. ناچاربایدمیرفتم اما دلم نمیامد که درب رابازکنم چون اگراینکاررامیکردم دستانش را ازدورگردنم باز میکردومن اصلامایل نبودم که این موقعیت استثنائی را ازدست بدهم . دوباره موهایش رابوسیدم وگفتم چه موهای نرم ولطیفی داری همانطورکه دستانش دورگردنم بود سرش را ازروی کتفم برداشت وبه من نگاهی کرد وگفت موهای سرم دوست دارید گفتم همه وجود شمازیبا ودوست داشتنی است. برای انکه متوجه اش کنم که باید بروم گفتم ساعت یازده راننده رامیفرستم که شماوترانه ببرد برای دیدن دوسه نقطه دیدنی استانبول که اثارباستانی زیادی دارد باوسفارش میکنم که شمارا به رستوران زیبائی که کناردریاست ببرد وعصر بازگرداندگفت رفتن رستوران کناردریارابدون شمادوست ندارم گفتم ان نقطه فقط روزها زیباست شبها جلوه ای ندارد ضمن اینکه دارم برنامه ریزی میکنم که اخرهفته را بلکه بتوانیم به ازمیر برویم جای قشنگی است. گفت پس مامیرویم اما براننده بگوئید قبل ازامدن شمامارا به هتل برگرداند. دستگیره قفل درب راگرفتم که بازکنم صورت زیبایش را رخ دررخم قرارداد وگفت بامید دیدار اوهم مرابوسید ومن از اطاق بیرون رفتم. درهمه مدتی که در اتومبیل بودم باین ماجرای عجیبی که برایم اتفاق افتاده بود فکرمیکردم گاهی خودم راسرزنش میکردم که نمیبایست بگذارم باین مرحله برسد من باتوجهی که بمسائل اوکرده ومحبتی که نشان داده بودم باعث بوجودامدن این احساس دوطرفه شده بودم اگر او فاصله سنی اش بامن حتی تا 15 سال هم بود شاید زیاد اشکالی دران نمیدیدم اما 27 سال بسیارزیادمینمود و حتی غیرمنصفانه باخودم میگفتم مگرمن چندسال دیگرمیتوانم زنده باشم اگرمتوسط سن درامریکاراهم درنظربگیریم شایدحداکثر 15تا18 سال دیگر درانزمان او حداکثر 48 سال دارد وهنوز جوان است خدایا چکنم؟! فکرکردم بهرحال باید تازمانیکه دراستانبول است باوتوجه کنم که کارهایش انجام شود شاید وقتی که بتهران بازگشت همین جدائی باعث فراموشی هم بشود ولی با احساساتی که او بخرج میدهد این امکان وجوددارد؟ وقتی به شرکت رسیدم از منشی شرکت که مخصوص کارهای من انتخاب شده بود گفتم که برای روز جمعه به ازمیربلیط هواپیما و هتل رزروکند. درست ساعت یک بعدازظهر به تلفن موبایل من زنگ زد وگفت ناهاریادتان نرود عجب سماجتی روی حرفهایش دارد شنیده ودیده بودم که بعضی خانم ها سمج هستند امانمیدانستم که سماجت او بخاطر مراقبتی است که فکرمیکند باید ازمن داشته باشد یاذاتا زن سمجی است اینده مشخص خواهدکرد. همه گفتار - رفتار وحرکاتش درنظرم بود صورت قشنگ ومعصومانه اش ازذهنم دورنمیشد بفکرم رسید راستی چرا شوهرقبلی اش اورارهاکرده ورفته است این زن میتوانست اوراخوشبخت کند پس چرا باعتیاد روی اورده بود وزنی بزیبائی ودلفریبی ودختری به قشنگی ترانه را بحال خودشان رها کند و فرارنماید راستی چرا؟ ایا عیبی دراین زن وجودداشته یا اعتیاد این بلای خانمانسوزی که گریبانگیرعده کثیری ازجوانان کشورماشده دامن اورانیزگرفته ووقتی دیده که راه رهائی ندارد خانواده اش را بحال خودرهاکرده ورفته است. انروز همه افکارم دراطراف این موضوع دورمیزد اما حتی یک لحظه هم نمیتوانستم زهره را از ذهنم دور نگهدارم. ایا راستی من باو علاقمند شده ام. ایا من باودلبسته ام ووابسته اش شده ام او چطور ایا راستی کارهای او ازروی علاقه است یا نقشه ای درکاراست؟ خدایا کمکم کن که تصمیم درستی بگیرم
ادامه دارد ....

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#4 | Posted: 25 Dec 2010 15:33
ماجرای واقعی در استانبول قست 4

ساعت 5 بعدازظهر مجددا زنگ زد وگفت که به هتل برگشته اند واصرارداشت که منهم کاررا تعطیل کنم گفت که شرکت ساعت 5 تعطیل میشود گفتم من که کارمند این شرکت نیستم من تا موقعیکه کارهست باید بمانم گفت برای این مدتی که من اینجاهستم کارمند شرکت شوید وسرساعتی هم که شرکت تعطیل میشود کارراتعطیل کیند پس من منتظرتان هستم..
وقتی به هتل رسیدم انها را درلابی ندیدم به اطاقم رفتم تا درب رابازکردم بوی گلهای عطراگین مشامم راپرکرد بهرطرف که نگاه میکردم مقداری گل که زیباهم ارایش شده بودند وجود داشت ازدیدن گلها بسیار شادمان شدم لذتی فراوان بردم ( مردها از اینکه صاحب همسری خوش سلیقه باشند حتما لذت وحظ زیادی میبرند) همین احساس برای منهم ایجاد شد دوشی گرفتم و لباسم راعوض کردم ولی خبری اززهره و ترانه نبود منهم بدرب وسطی اطاق نکوبیدم بیش ازیکساعت گذشت و کم کم داشتم نگران میشدم که درب اطاق رازدند وقتی بازکردم او را دیدم که بسته های متعددی دردست وارد شد وبسته ها را روی میز گذاشت گفتم کجا بودید نگران شدم گفت رفته بودم برای شما مقداری لباس اسپرت خریدم گفتم خانم عزیز شما ازکجا سایزمرا میدانید و ازکجا سلیقه مرا دریافته اید؟ گفت با اجازه شما امروز امدم کمد شما را نگاه کردم ( البته ببخشید که قبلا بشما نگفته بودم چون میدانستم ممکن است موافق نباشید) دیدم همه لباسهای شما شامل کب وشلوار وپیراهن هائی است که باید با کراوات پوشیده شوند فقط یک شلوار جین و یک بلوز سه دکمه دیدم فقط همین شما احتیاج به لباسهای اسپرت هم دارید نمیشود که مرتب لباس رسمی بپوشید سایزتان راهم از روی لباسهایتان دیدم . بسته هارا باز کردم و تک تک لباسها را دیدم واقعا سلیقه بخرج داده بود چه رنگهای زیبائی که هم با سن وسال من تطابق داشت هم ازمتانت و وقار مردی بسن وسال من نمی کاست . گفت زود باشید باید همه را بپوشید تا من ببینم و مرا بزور داخل قسمت حمام کرد و مرا واداشت که همه رابپوشم عجب دقتی همه انها سایز من بودند وخیلی خوش قواره. تشکرفراوانی کردم وگفتم که واقعا دراین سی وچند سال گذشته کسی برای من چنین کاری نکرده بود و این کارشما بسیاربرایم خوشایند و دل انگیز است ( البته مطمئن بودم که او ازمحل همان مبلغی که چند روز قبل باو داده بودم بهای لباسها را پرداخت کرده) گفت خوشحالم که خوشتان امده نگران بودم که شاید نپسندید یا سایزها درست نباشدولی مثل اینکه همه چیز بخوبی پیشرفته. دوباره تشکر زیادی کردم و کارش راستودم و واقعا شادم کرده بود . گفت ناهار خوب خوردید گفتم بله خوب بود جای شما خالی گفت ما هم بهمان رستورانی که گفته بودید رفتیم چقدرزیبا بود کناردریا دیدن امواج ولی بدون شما مزه نداشت دلم میخواست شماهم بودید گفتم خوب اگردوست داری یک روز باهم میرویم گفت راست گفتید این رستوران طوری قرارگرفته که فقط روزها قشنگ است باید برای ناهارانجابرویم ولی شما که وسط هفته نمیتوانید گفتم چرا هفته اینده یکروز میرویم. گفتم به برادرت تلفن کردی گفت نه امشب به تلفن دستی اش زنگ میزنم گفتم قراربوده که دیشب زنگ بزنی ولی خوب دیرنشده امشب هم خوب است گفت میخواهید زودتر ازدستم خلاص شوید خسته تان کرده ام ؟ با تعجب نگاهی باوکردم و گفتم نه اصلا اینطورنیست فقط چون شنیده ام که سفارت روی وقت های تعین شده برای متقاضیان بسیارحساس است و اگر بموقع نروید تعین وقت ملاقات بعدی ممکن است بسیارطولانی باشد خواستم یاداوری کنم که پیگیر کارت باشی . گفت مطمئنم که قصدتان همین بوده واز اینکه بفکر من ومراقب همه مسائل مربوط بمن هستید ممنونم.
حقیقت این بود که ترسی که ادامه این دوستی وارتباط که بسیار محترمانه هم مینمود دردلم ایجاد کرده بود داشت مرا درمسیری قرارمیداد که بتدریج خودم را از اوجدا کنم واینکارهیچ راهی نداشت جز اینکه او به تهران بازگردد چون ادامه اقامت او بیشتروبیشتر مارا بهم وابسته ترمیکرد وفکرمیکردم عاقبت خوبی برای هیچکدام نداشته باشد جز درد - رنج - یاس ونومیدی چون من خودم را میشناختم که بهیچ وجه اهل استفاده سو از او نیستم درحالیکه مطمئن بودم مردان زیادی هستند که اگرچنین موقعیتی برایشان بوجود اید بهیچوجه از طرف مربوطه نمیگذرند وتا بمقصودشان نرسند اورارها نمیکنند.
گفت به چی فکرمیکنید اتفاقی افتاده ؟ دوست دارید مراهم دران شریک کنید شاید بتوانم !!!!! بعد گفت من خیلی کوچکترازاین حرفها هستم که بتوانم بشما کمکی بکنم پس برایم درددل کنید شاید ارام بگیرید او نمیدانست که فکر اینکه اینده هردونفرمان چه خواهدشد مرامیازارد . گفتم نه اصلا اتفاقی نیفتاده وحالم خوب است فقط کمی خسته بودم که الان احساس بهتری دارم نگران نباشید و گفتم برنامه ای برای شام دارید گفت برویم کنار ساحل امشب ماه کامل است وساحل بسیارزیبا . یکی از لباسهائی را که خریده بود باسلیقه خودش پوشیدم و باتاکسی به کناردریا رفتیم . شهربازی کوچکی درساحل بود که ترانه میخواست به آنجا برود پیاده شدیم و ترانه را روی یکی از اسب های گران نشاندیم کنارم ایستاده بود ارام ارام خودش را بمن نزدیک کرد و بازو به بازویم ایستاد به نوعی که بنظرمیرسید بمن ملایم تکیه کرده است وقتی درکنارم ایستاده بود دقت کردم متوجه شدم که درحدود 15 سانتیمتر از من کوتاه تراست که با بپا کردن کفش پاشنه بلند این مقدار کمترهم میشد. گرمای بدنش را که ازطریق بازویش احساس میکردم برایم لذتبخش بود . دستش را گرفتم وچون اینکارراقبلا هم کرده بودم میدانستم که زیاده روی نیست ضمن اینکه او خودش هم چند بار دستانم راگرفته بود گفتم سردت نیست ( اواخرشهریورماه بود) باد ملایمی ازسوی دریا میوزید گفت نه لباس مناسب پوشیده ام ودرکیف دستی ام یک ژاکت برای خودم وترانه دارم. گفت یادتان هست درجزیره بیوک ادا بلوط بو داده خریدید گفتم بله شما که خیلی دوست داشتید گفت برای اولین باربود که میخوردم خوشم امد گفتم اگرحالا بخریم سیرمیشوید ونمیتوانید شام کامل بخورید وچون باید داغ انرا خرید اگرموافق باشی بعد از شام بخریم قبول کرد
وقتی ترانه از بازی دران شهرک بازی خسته شد بیک رستوران غذاهای دریائی رفتیم درطول راه همچنان دستش دردستم بود وگاهی انرابا ملایمت وظرافت خاصی فشارمیداد وهروقت که اینکاررا میکرد نگاهی باومیانداختم و پاسخش همان لبخند زیبا ودلفریب بود گفتم خدا درمورد تو هیچ چیز کم نگذاشته اززیبائی بحد اکمل برخورداری و وقتی میخندی دندانهای سفید- ردیف وقشنگت زیبائیهایت را چند برابرمیکند گفت بقول شما اگرمن زیبا هستم کاش این زیبائی را نمیداد وفقط کمی شانس میداد که بتوانم زندگی بهتری داشته باشم گفتم نا شکری نکن همینقدر که سلامت هستی ودختری باین زیبائی وبانمکی و ارام داری خودش لطف الهی است باید خدا را شکر کنی که هردو نفرتان سالم هستید بقیه چیز ها با تلاش و کوشش بدست میاید فرق انسان با حیوان اینست که بشر میتواند از مغز وفکرش استفاده کند و برای خودش بهترین ها را فراهم کند شما هم هیچ چیزی از ادم هائیکه بسیارموفق هستند کم ندارید فقط باید راه وروش درستی انتخاب کنی. میزی انتخاب کردیم ونشستیم مانند همیشه روبرویم نشست ازمن پرسید ایا تابحال به این رستوران امده بودید گفتم نه گفت پس تجربه ای درغذاهایش ندارید گفتم نه اما میتوان بهترین ها را انتخاب کرد گفت خدا کند که ماهی هایش تازه باشد گفتم درصورت غذا نوشته که ماهی زنده دارند و میتوانی هرکدام را که خواستی انتخاب کنی و بهر شکلی که دوست داشته باشی برایت طبخ کنند گفت چه جالب پس برویم برای انتخاب مانند بچه ها شده بود ذوق میکرد (خدایا چه میشد چنین زنی را بیست سال پیش سرراه من قرار میدادی؟) هنگام صرف شام گفتم برای جمعه عصر بلیط رزرو کرده ام که به ازمیر برویم ویکشنبه عصر برمیگردیم مطمئنم که خیلی دوست خواهی داشت گفت من هرچه که درطول عمرم ارزو میکردم دارد برایم پیش میاید گفتم دوست داشتی به ازمیر بروی گفت نه همیشه دوست داشتم که زیاد مسافرت بروم همه جارا ببینم این اولین بار است که از کشورخارج شده ام و از شما هم ممنونم که این امکانات را برایم فراهم میکنید چطورجبران کنم؟ گفتم نیاز به جبران نیست همینقدرکه میتوانم تو و ترانه خوشحال کنم برایم جبران است من برای دل خودم هم اینکار را میکنم با زیرکی خاصی گفت مثل اینکه دلتان راه افتاده و یواش یواش دارد کار میکند هردو خندیدیم گفت دیدید بمحض اینکه دستم راروی بقول شما همان قلب سرد و یخزده که گذاشتم یواش یواش دارد یخ هایش اب میشود که برای دل خودتان هم اینکارهارمیکنید؟!!! شیطنت هایش شروع شده بود دوست داشت سربه سرم بگذارد و من ازاین رفتار او خیلی خوشم میامد. ازرستوران بیرون امدیم گفت برویم روی شنهای ساحل بنشینیم وبه ماه نگاه کنیم ماه امشب کناردریا خیلی زیباست. نیمکتی پیدا کردیم ونشستیم ترانه هم به بستنی اش توجه داشت کاملا خودش رابمن چسباند گفت توماه چی می بیند می دانستم که چه جوابی را انتظاردارد گفتم زهره ای که من می شناسم انطرف کره زمین است این ماه باندازه ان زهره زیباودرخشان نیست بادست راستش بازوی چپم راگرفت و فشاری داد وهمزمان سرش را روی شانه راستم قرارداد موهایش بصورتم ریختند بعد بازویم را رها کرد و دستش را روی قلبم گذاشت گفت چه زود یخ هایت اب شد اگر گرم گرم شوی چه میشود؟ سرش رابوسیدم وگفتم خدا کند که گرم گرم نشود چون اول خودم را به اتش میکشد وانوقت که نابودی ام فرارسیده. نگاهی پرمعنا بمن کرد وگفت شبم را خراب نکنید من دارم بهترین دوران زندگی ام رامیگذرانم که شما مسبب ان هستید بگذارید بهمین شکل پیش برود من به هرچه که پیش اید راضی ام خدا میداند که دارد چه میکند شما هم اینقدر نگران نباشید گفتم چه نگرانی؟ گفت من میدانم که دردرون شما چه میگذرد وچه افکاری دارید متوجه همه چیزهستم اما میتوانید روی من حساب کنید. خدایا او چه میگوید چه چیزی را میخواهد بمن بفهماند؟ حرف راعوض کردم و به امواج زیبای دریا اشاره کردم وانکه ماه در شکستگی های امواج چه زیباست
اوضاع بهمين شكل پيش ميرفت ارتباطها بتدربج جنبه خصوصي تر ميگرفت و به همان اندازه كه زهره تلاش ميكرد درشناخت بيشتر من عجله بكار برد من با خونسردي وقايع را دنبال ميكردم چون حقيقتا هنوز نميدانستم كه بايد با اوچه كنم مهمترين مسئله براي من اين بود كه فقط اطلاعات كم و خيلي كلي راجع به او - شوهرسابق اش وخانواده اش داشتم وعليرغم داشتن زيبائي بالاتراز حد متوسط بسيار باادب - متين - موقر -با شخصيت ومنيع الطبع بود. رفتارهايش را مي پسنديدم و هرگز او را جلف و سبكسرنديدم اما بخودم اجازه نميدادم كه بطور اصولي و قاطع در مورد آينده هردو نفرمان با او صحبتي داشته باشم هنوزهم فكرميكردم كه بيست وهفت سال اختلاف سن زن و مرد بسيارزياد است و براي هردو طرف ايجاد اشكال ميكند.
عصر روز بعد كه به هتل بازگشتم او را دراطاقش يافتم به شدت پريشان حال و ناراحت بود اول بسيارترسيدم كه نكند اتفاقي دراستانبول برايش افتاده باشد يا ترانه مشكلي پيدا كرده متوجه حالتم شد پرسيدم چه شده كه او انقدر نگران بنظر ميرسد گفت امروز با برادرم در امريكا صحبت كردم گفت كه به اداره مهاجرت رفته و تقاضا كرده كه نام ترانه را به پرونده گرين كارت او اضافه كنند و مراتب را بسفارت در استانبول اطلاع دهند ولي مامور اداره مهاجرت گفته بايد اول پرسشنامه اي همراه با يك شرح واقعه براي اينكار با پيوست كردن فتوكپي شناسنامه ترانه ارائه كنيد و انها رسيدگي خواهند كرد اگر مدارك درست باشد و انها تصويب كنند به سفارت اطلاع ميدهند كه براي ترانه هم و يزا صادرشود واينكار ممكن است بيش از ششماه طول بكشد درنتيجه فعلا كارما در سفارت انجام نخواهد شد تا صدور ويزاي ترانه تصويب شود . گفتم اينكه مشكلي نيست مدتي بيشتر بايد صبركنيد ولي گرين كارت شما دونفر صادرخواهد شد اينكه نگراني ندارد چند ماه ديرتر . سعي كردم با استفاده از اطلاعات كمي كه دراين زمينه داشتم اورا متوجه وضعيت پيش آمده بنمايم ولي خيلي زود قبول كرد كه ناچاراست اين وضعيت را بپذيرد ومنتظربماند. گفت پس من بايد هرچه زودتربه تهران بازگردم گفتم چه عجله اي داري تاهرموقع كه مايل باشي وتا من اينجا هستم مي تواني به همين شكل و بدون اينكه برايت هزينه اي داشته باشد اينجا بماني وازاين فرصت براي ديداركامل تركيه استفاده كني. گفت چرا بايد مزاحم شما و وقت شما باشم ضمن انكه ميدانم هزينه بسيار زيادي به شما تحميل ميكند گفتم براي من اصلا مزاحمتي نيست نگران هزينه ها هم نباش من به لطف الهي بخاطر كار و تجربه ام انقدردرامد دارم كه بتوانم مدتي هزينه هاي اقامت شمارا تامين كنم ضمن اينكه از بودن با شما چيزهائي اموخته ام و تنهائي ام هم ازبين رفته و حداقل اينست كه شما دونفر مقدارزيادي ازذهن مرا مشغول كرده ايد و پس از سالها بنوعي من خودم را متعهد ميبينم گفت شما چه تعهدي نسبت بما داريد و چرا بايد داشته باشيد تا همين جا هم بسياربما لطف كرده ايد گفتم زهره خانم اين حرفها با حرفهاي دوروزگذشته شما كاملا متفاوت است دوشب پيش وقتي كنارساحل بوديم همان شب كه بقول شما ماه كامل بود بمن گفتي كه من ميتوانم روي شما حساب كنم حالا چه شده كه اينقدر تغييرعقيده داده اي تازه من كه هنوز ازشما توقعي نداشته ام والبته نخواهم داشت ولي بنظر ميرسد كه....... ازجايش بلند شد دستانم راگرفت سرش را روي سينه ام گذاشت وگفت مراببخشيد ازشنيدن حرفهاي برادرم راجع به نظراداره مهاجرت بسيارشوكه و ناراحت شدم وخودم را باخته ام مرا ببخشيد گفتم شما كاري نكرديد كه احتياج به بخشش داشته باشيد من دارم سعي ميكنم بشما اعتماد به نفس تان را كه روي من اثربسيار مثبتي گذاشته بود بشما برگردانم بخودت مسلط باش و اصلا نگران نباش فقط بايد مدتي صبركنيد ولي مطمئنا درست خواهد شد . حالا هم غم وغصه راكناربگذار اماده شويد كه برويم براي گردش وشام امروز هوا خوب تر از دو سه روز گذشته است .
به اطاق خودم رفتم كه دوش بگيرم و آماده شوم . مايل بودم مقداري راجع به خانواده و برادرش بدانم چون هنوز هيچ چيزي راجع به اونگفته بود وچون دراين زمينه سكوت كرده بود نميدانستم چگونه بايد شروع كنم كه مشكوك نشود كه ميخواهم اززندگي خصوصي شان سردراورم.
به محله سلطان احمد دراستانبول كه دربين توريست ها بسيارمشهوراست رفتيم درانجا رستورانهاي محلي تركيه اي زياد است با انواع غذاي اصيل تركي . در يكي ازرستورانها براي نشستن بايد مدتي معطل ميمانديم روي مبلي درقسمت انتظار نشستيم طوري نشست كه كاملا بم چسبيده بود گفت بايد زودتر بروم كه مزاحمت هايم كم شود گفتم بازشروع كردي تو ميتواني تا زمانيكه من در استانبول هستم با همين وضعيت دراينجا بماني ونه تنها مزاحم نيستي بلكه شما دونفر باعث دلگرمي من هم شده ايد ومن بسيارخوشحالم كه دركنار تو و دخترت هستم ولي هر وقت خواستي بروي مختاري و لطف كن ديگر راجع باين مسئله حرفي نزن . دو دستش را دور بازويم حلقه كرد گفت بد اخلاق !! سعي كردم شب خوب و شادي برايش باشد وقتي از رستوران بيرون امديم گفت فيلم ...... را كه انموقع روي پرده سينماهاي امريكا بود و بسيارطرفدار داشت ديده اي گفتم من كم به سينما ميروم و نديده ام گفت امروز در تلويزيون تركيه راجع بان تبليغ ميكردند گفتم دوست داري بروي؟ ولي ما كه تركي نميدانيم بايد تحقيق كنم اگربزبان اصلي باشد برويم كه من بتوانم برايت ترجه كنم قبول كرد. باهستگي درخيابانهاي شلوغ محله سلطان احمد قدم ميزديم و ازهردري سخني . سعي ميكردم ناراحتي اش ناشي از خبر تاخير در صدور ويزايش را فراموش كند . پرسيدم راستي برادرت چند سال باتو تفاوت سني دارد گفت او8 سال ازمن بزرگتر است وادامه داد كه ما دونفرهستيم و خواهرو برادرديگري نداريم پرسيدم چند وقت است كه درامريكا زندگي ميكند گفت بيش ازده سال پرسيدم چه شد كه به امريكا مهاجرت كرده گفت برادرم تكنيسين برق بود و فوق ديپلم داشت و دوسه سال درتهران كاركرد سپس يكي از دوستانش برايش كاري در دبي پيدا كرد و با هم به دوبي رفتند درانجا با خانمش كه امريكائي است و 4 سال هم ازخودش مسن تراست اشنا شد باهم ازدواج كردند وبه امريكارفت ازان زمان تابحال اورا نديده ايم فقط بوسيله تلفن باهم ارتباط داريم. پرسيدم وقتي به امريكا رفتيد حتما بايد حداقل براي مدت يكسال در خانه او زندگي كنيد و اين براي خانمها بخصوص خانمهاي امريكائي قابل پذيرش نيست و اگرهم بخواهي مستقل باشي بايد مبالغ زيادي بابت اجاره بدهي وبايد كاركني تا بتواني سر پا باشي كه البته حداقل براي سال اول بدليل ندانستن زبان نميتواني كاري پيدا كني ايا هيچ فكركرده اي كه بايد چه كني؟ گفت وقتي ديدم برادرم هم به نوعي بهانه جوئي ميكند متوجه شدم كه احتمالا مشكلاتي وجود دارد اما هيچوقت نفهميدم كه منظور او چيست گفتم شايد او نميخواهد تورا بيازارد و از راهي كه انتخاب كرده اي بازت دارد بهتر است قبل از انكه به امريكا بروي با او بطورمفصل صحبت كني تا بفهمي كه چه بايد بكني گفت البته اينكار را خواهم كرد. گفتم البته اگرآمدي و توانستي درشهري كه من دران زندگي ميكنم اقامت كني شايد بتوانم بنوعي بتو كمك كنم همانطوريكه دستش دور بازويم حلقه شده بود گفت ميدانم كه اينكار را ميكني ازهمين كارهائيكه اينجا ميكني معلوم است ببينيم خدا چه ميخواهد . احساس كردم هنوز ناراحت و دلخور است سعي كردم ازان لحظه به بعد حرفها حول مسائل غير جدي باشد شايد كمي از ناراحتي اش كاسته شود. پرسيد شما چه برنامه اي براي اينده تان داريد گفتم من تا زنده ام مايلم كه كاركنم زيرا ازكاركردن لذت ميبرم گفت بلي ولي انسان كه نميتواند بيست وچهارساعته كاركند براي زندگي تان چه نقشه اي داريد باخنده گفتم زندگي درتنهائي خودم كه بسيار هم خوب است با طعنه گفت البته ميبينم كه چقدراز بودن با من وترانه ناراحت هستيد گفتم واقعا از بودن با شما دونفربسيارخوشحالم احساس خوب و دل انگيزي دارم كه براي خاطره اي خوش خواهد بود گفت خوب اگرخانواده هم تشكليل بدهيد ويك زن خوب و مناسب انتخاب كنيد براي هميشه اين احساس را خواهيد داشت گفتم جدي؟ گفت حتما همينطور است شما بايد براي زندگي خودتان ازاين به بعد يك برنامه ريزي جامع داشته باشيد وبعد باز با لطف وظرافت خاصي كه مخصوص خودش بود گفت اگربخواهيد من هم براي اين برنامه ريزي كمك تان ميكنم پرسيدم يعني چكار ميكنيد گفت يعني..... يعني...... كمك تان ميكنم دوباره پرسيدم چطور كمك ام ميكنيد؟ گفت چقدرخودتان را به ان راه ميزنيد يعني متوجه نميشويد چه ميگويم گفتم نه متوجه نميشوم گفت تعجب ميكنم از آدم تيزهوشي مثل شما بعيد است . من خوب متوجه بودم كه او چه ميگفت وچه در دل داشت اما هيهات از قيودي كه دست و پايم رابسته بود ايكاش منهم ميتوانستم مانند خيلي ازمردان ديگر كه دوست دارند در ميانسالي با دختران بسيارجوان ترازخودشان ازدواج كنند و يا ارتباط داشته باشند باشم اما من هرگز حتي فكرچنين موضوعي راهم نكرده بودم اما ناخواسته درمسيرش قرارگرفته بودم. گفتم ازمن گذشته گفت يعني چه گذشته چرامثل ادمهاي 80-90 ساله حرف ميزنيد شما هنوز وقت زيادي براي داشتن يك زندگي خوب همراه با شريك زندگي تان داريد با اين طرزتفكرمرا ازخودتان مايوس ونا اميد ميكنيد من اصلا با شما موافق نيستم. گفتم ترس عجيبي از ازدواج مجدد دارم اينروزها شناخت افراد بسيارمشكل شده و يیچيدگي هاي خاصي خودش رادارد وقت زيادي بايد صرف كرد تازه معلوم نيست كه درست انتخاب كرده باشي والبته چنانچه در اثر عدم تفاهم كه نتيجه همان عدم شناخت است مشكلاتي بوجود ايد من بيشتر از تنهائي صدمه روحي خواهم خورد گفت حرف شما را قبول دارم اما هنوز هم افراد بسياري هستند كه ميتوانيد به آنها اعتماد كنيد وبا هم زندگي مشتركي داشته باشيد. بهرشكل ميخواستم از زير بار نظراتش فراركنم بازبهمان راه اول برميگشتيم كه بنوع ظريفي خودش را كانديداي مناسبي براي من ميديد و واقعا هم سعي ميكرد كه اعتماد مرا جلب كند. اين مباحث كمابيش ادامه داشت تا روزجمعه كه قرار بود به ازمير برويم.
درازمير متاسفانه براي ما يك اطاق رزرو كرده بودند با دوتخت بزرگ وقتي وارد هتل شديم و گفتند كه فقط يك اطاق رزرو شده شوكه شدم گفتم من دو اطاق خواسته بودم گفتند كه براي يك اطاق درخواست شده و اطاق ديگري براي انشب ندارند وقتي ما رابه اطاق راهنمائي كردند ديدم كه اطاق داراي دو تخت بزرگ است كمي از نگراني ام كاسته شد امابازهم معذب بودم دوست نداشتم اولا اوتصوركند كه عمدا اينكارشده و اصولا اقامت با ديگران را خيلي دوست نميداشتم ولي بطور اصولي موضوع را برايش توضيح دادم اما او گفت چرا خودتان را ناراحت ميكنيد اتفاقي نيفتاده ما امده ايم براي تفريح و داشتن اوقات خوب واستراحت شما روي يكي از تخت ها بخوابيد من و ترانه هم روي ان ديگري . نگران هم نباشيد من اصلا فكر بد نكردم. كمی ارام گرفتم وسعي كردم موضوع را بيش از اين بزرگ نكنم چو ن او راست ميگفت ما رفته بوديم براي تفريح واستراحت.
ادامه دارد .....

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#5 | Posted: 29 Dec 2010 16:54
بازهم با اجازه دوست خوبمsara_M
سارا جون عزیزم زودتر اپ كن تا ادم فضولی مثل من هی نیاد تو تایپیكت دخالت كنه
ماجرای واقعی در استانبول - قسمت پنجم


دوشنبه شب که از محل کاربرگشتم زهره وترانه رادیدم که درلابی هتل نشسته اند وقتی وارد شدم هردوبا اشتیاق به استقبالم امدند ترانه با همان شیرین زبانی اش گفت که چرانمیائی شام بخوریم دیرشد به زهره سلام کردم و بطرف رستوران رفتیم گفت که به یکی از مغازه هائی که من گفته بودم یعنی Marks & Spencer رفته اند ومقداری خریدکرده اند که ازاینجهت بسیارخوشحال بود و گفت که روز شلوغی داشته اند. درست روبرویم نشسته بود وقتی ماجرای خرید هایش را توضیح میداد نگاهم مستقیما درنگاهش بود خدایا این چشمها چقدرزیباهستند نوری زیاد سالن رستوران بمن این امکان رامیداد که بتوانم رنگ چشمانش راببینم گفت خسته اید گفتم نه دارم گوش میکنم بتعریف هائی که از خریدهایت میکنی گفت نه مثل اینکه اینجا نبودید گفتم چرا دقیقا همین جابودم باورنمیکرد که همه هوش وحواسم باوبود انقدرمحو چشمان زیبایش شده بودم که تصورمیکرد روحا انجاحضورندارم گفتم دختر حرفهاتو بزن من همه وجودم پیش توست وبرایم جالب است که اینطور با احساس واشتیاق تعریف میکنی. بعد ازشام مدتی در محوطه هتل قدم زدیم وبالاخره قرارشد چای را دراطاق سفارش دهیم وقتی درب رابازکرد گفتم پس از اینکه دوش گرفتم چای سفارش میدهم اوهم گفت که سعی میکند ترانه را که خیلی خسته شده است بخواباند. مقدارزیادی نقشه و مدارک باخودم اورده بودم که مطالعه کنم درهمین حال هم سفارش چای دادم بدرب میانی اطاقهادوسه ضربه زد وقتی جواب شنید به داخل اطاقم امد لباس راحتی بسیارزیبائی بتن داشت که باسلیقه انتخاب شده بود گفتم مگردرب را ازداخل اطاق خودت قفل نکرده بودی گفت نه احتیاجی نیست من اینطور امنیت بیشتری دارم. نقشه ها ومدارک را روی میز گذاشته بودم و نیم نگاهی بانها داشتم گفت مزاحمم گفتم هرگز فقط باید انهاراامشب مطالعه کنم روبرویم نسشت گفتم خانم خوش سلیقه لباست خیلی زیباست گفت میدانستم شما مرد دقیقی هستید خواستم ببینم متوجه میشوید که شدید خوشحالم که همه موارد مربوط به مرا درذهن ونظرتان دارید گفتم خیلی دلم میخواست درسن وسالی بودم که میتوانستم باتو راحت باشم ودرونم را نشان دهم اما تفاوت سنی من وتو انقدرزیاداست که من بخودم اجازه نمیدهم که باتوراحت باشم درهمین موقع مستخدم هتل چای ومقداری باقلوا اورد وقتی که داشت چای را جلوی من میگذاشت با وقارخاصی گفت که بخو بی از حالات من باخبراست ومیداندکه دردرونم چه میگذرد باتعجب پرسیدم چه حالاتی ؟ گفت من چون خودم هم دچار یک احساس ناشناخته درونی نسبت بشماشده ام میدانم که چه میگویم گفتم مگرازمن چیزی دیده ویاشنیده ای که این چنین قضاوت میکنی گفت نه احساسم بمن دروغ نمیگو ید. سعی کردم مسیر گفتگوراعوض کنم مایل نبودم تصورات غلطی از من داشته باشد و فکرکند که من همه این تمهیدات را بکارگرفته ام که اورا مورد سو استفاده قراردهم که البته هرگز نیت من اینچنین نبود ضمن انکه هربارکه بصورت و چشمانش نگاه میکردم دلم فرومیریخت و بقول معروف ضعف میرفت. چند بار بدلم افتاد که شاید دارم عاشقش میشوم اما بسرعت این فکرراازذهنم پاک کردم اما باید اقرارکنم که درهمین چند روز چنان وجودش درسلولهایم رخنه کرده بود که همه وجودم را تحت تاثیرقرارداده بود باهمه این احوال سعی کردم مسیرصحبت را بکارم بکشانم و جواب سئوالش را که ازمن پرسیده بود چرا ازامریکابه ترکیه امده ام بدهم گفتم یادت هست که درکشتی ازمن پرسیدی که چرا اینجا هستم گفتم دراین مورد بعدا توضیح میدهم حالا گوش کن وشروع کردم به توجیه کاروشغلم . او خیلی دقیق بحرفهایم گوش میکرد . پرسید چرا بعد از جدائی ام از همسری که درنوجوانی ازدواج کردم مجددا ازدواج نکردم جواب کوتاهی دادم وگفتم تصمیم گرفتم شکست در ازدواج را درکاروتحصیل وتخصص جبران کنم وبهمین دلیل اصلا فکر ازدواج بسرم نیامده است گفت یعنی تا اخرعمر گفتم تابحال که چنین است گفت حیف نیست؟ گفتم نه ولی به سرنوشت و اتفاقات هم اعتقاددارم اگرموردی پیش اید البته روی ان فکرمیکنم این جمله را برای این گفتم که میخواستم عکس العملش را درچشمانش ببینم بلافاصله گفت پس باید تابیشتردیرنشده فکری بکنید بشوخی گفتم چطوراست تابزرگ شدن ترانه صبرکنم وهردو باصدای بلند خندیدیم درهمین حال بچشمانم خیره شد وگفت باهمه اینکه درحدود سی سال تنهابوده اید ولی از احساسی لطیف برخوردارید گفتم ابراز احساسات درذات انسانهاست بعضی میدانند چگونه وکجا انرامورداستفاده قراردهند بعضی یانمیخواهند ویا نمیتوانند من از ان سری افرادی هستم که میتوانم احساساتم را بهرشکل ممکن نشان دهم گفت منهم دقیقا مانند شماهستم پرسید که ایا با سالهای طولانی تنهائی قادرم کسی را بعنوان شریک درزندگی بپذیرم گفتم مسلما اما اینکه بپذیرم یانه مسئله است هنوز که فکری نکرده ام گفت بخودتان ظلم نکنید وادامه داد که افرادزیادی هستند که شایستگی همسری شمارادارند وشماباید این تنهائی را رها کنید و بفکرخودتان باشید بشوخی گفتم کسی رامیشناسید بالکنتی دلفریب گفت خوب زیادند بله زیادند. بخوبی نیت اش را خواندم واوهم فهمید که متوجه منظورش شده ام و خوشحال مینمود که بالاخره حرفش را بنحوی زده است . کارها روی میز ریخته بود ومن میبایستی دوساعتی روی انهاکارمیکردم ازاومعذرت خواستم وگفتم میتواند بنشیند اما من باید حداقل به نقشه های مهندسی که تهیه شده بود نگاهی بیاندازم گفت خوشحال میشود که انجابماند وببیند که من چکارمیکنم . ساعتی گذشت احساس کردم خواب بسراغش امده گفتم بروید بخوابید فرداشب که برگشتم دوباره همدیگررامیبینیم ازجا بلند شد دستش رادرازکردکه بامن دست بدهد ضمن تشکرمجدد گفت برایتان هم نگرانم هم دعا میکنم همچنان دستش دردستانم بود چه لطیف وظریف و دلم نمیامد که انرارهاکنم واوهم خوب میدانست تا جلوی درب وسط اطاقها بااورفتم وهنوز دستش دردستم بود گفتم خوابهای خوش ببینید گفت بیداری ام قشنگ تراست با طنازی خاصی دستش را از دستانم جدا کرد مدتی بمن نگاه کرد نگاهی پراز عاطفه وعلاقه شب بخیرگفت ورفت ودرب اطاق را باتانی بست ولی قفل نکرد
ادامه دارد ....

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#6 | Posted: 29 Dec 2010 16:57
ماجرای واقعی در استانبول - قسمت ششم


ساعت يك ونيم بعدازنيمه شب بود كه هنوز مشغول كاربودم باهستگي بدرب كوبيد وانرابازكرد گفت كه چرانميخوابيد ديروقت است صبح هم كه زود ميرويد باادامه اين وضع خودتانرا مريض ميكنيد گفتم بايد اين نقشه هاراكنترل ميكردم چون قراراست كه مقداري از سفارشات تغييرات فني دشته باشند ومن تاتائيد نكنم انجام نميشود ضمن انكه من به مديرشركت ايراني قول داده ام كه همه تلاش خودم رابكاربرم تا ماشين الات هرچه زودتر اماده حمل شود وانگهي ايا نخوابيدن من براي شما مشكلي ايجادكرده ؟ ياسروصدائي كرده ام كه شما بدخواب شده ايد؟ بامهرباني خاصي گفت مثل اينكه شما عادت نداريد كه كسي شمارادوست بدارد يا برايتان نگران باشد من نگران شما وسلامتي تان هستم عليرغم اينكه چندروز است كه باشما اشناشده ام امااحساس عجيبي دارم احساس نوعي مسئوليت نسبت بشما پرسيدم چه مسئوليتي؟ گفت شمارا بخدا بامن اينطور حرف نزنيد مگرانسان بايد درطولاني مدت كسي را بشناسد يا بااو نسبتي داشته باشد كه احساس مسئوليت كند گو اينكه من ازشما كم تجربه ترم اما براي شناخت شما همين چندروز برايم كافي بوده بخودتان فكركنيد شما بايد خيلي بيشترمراقب خودتان باشيد وادامه داد حالا كه اينطوراست من تاروزيكه دراستانبول هستم وظيفه اصلي خودم ميدانم كه ازشما مراقبت كنم وشماهم ديگرنبايد كارها وموارد مربوط بشغل تان را به هتل بياوريد واگراورديد اطمينان داشته باشيد كه نميگذارم روي انهاكاركنيدكارهارادر شركت انجام دهيد وساعات غيركاري براي استراحت ورسيدگي بخودتان خيلي هم جدي ميگويم. نگاهي باوكردم و لبخندي زدم وگفتم من عادت كرده ام تابحال اين كاروشغلم بوده كه درهمه عمر مونسم بوده هيچوقت بچيزديگري فكرنكرده ام بلافاصله باهمان ملايمت گفت ازحالا ببعد بايد اول بخودتان فكركنيد بعد بكاروشغل تان من جدا نميگذارم كه درساعات غيراداري كاركنيد. از اينكه اينچنين بمن ووضعيت جسمي ونوع زندگي ام توجه ميكرد لذت ميبردم پس از مرحومان والدينم دردوران تحصيل كه انهاهم چنين مهربانانه تحكم ميكردندهرگزكسي ديگر درزندگي ام اينچنين بامن حرف نزده بود يعني اهميتي نداده بود چون اصولا كسي نبود كه اهميت بدهد . دوباره نگاهمان درهم اميخت او رابسيارجدي ديدم اما من لبخندي حاكي از رضايت كامل بلب داشتم بالاخره كسي پيدا شد كه بفكر من باشد و يا بيادم بياورد كه بايد بفكرسلامتي جسم وروانم هم باشم واقعا هم احساس خستگي زيادي داشتم ازهمه چيز خسته بودم وچون راه فراري جستجو نميكردم راه خودم را ادامه داده بودم. گفتم چشم زهره خانم( من تاان لحظه هميشه اورا چنين خطاب ميكردم) سعي ميكنم به سفارشات شما توجه كنم گفت اولا سفارش نيست تاكيدكامل بررعايت انهاست ثانيا اسم من زهره است نه زهره خانم . بي اختيار بسمت اورفتم درنزديكتري حد فاصل ممكن ايستادم نگاهش كردم ودستش را دردستانم گرفتم وگفتم درزندگي من تابحال كسي نبوده كه ازمن بخواهدكه بفكرخودم باشم وشخصاهم باين مواردفكرنكرده ام از شما هم ممنونم كه داريد تلاش ميكنيد كه مرابخود اوريد. بدستم فشاري اورد گفت من دراين چندروزاينده روش زندگي شماراعوض خواهم كرد بازيركي خاصي كه متوجه شد گفتم چندروزكم است من درفراگيري روشهاي نوين زندگي شاگردتنبلي هستم شايد دردرسها تجديدشوم انوقت وقتي شمارفتيد من معلم خصوصي ازكجا پيدا كنم؟ گفت بعدا دراين مورد فكرميكنيم حالا برويد بخوابيد صبح شد وشما دوسه ساعت ديگربايدبرويد. دلم نميخواست دستش را رها كنم گرماي دستش قلبم را گرم كرده بود مهرباني اش بدلم نشسته بود احساس عجيبي سراپاي وجودم رافراگرفته بود ايخدا چرا حالا من با 27 سال اختلاف سن بايد درمسير يكي ازقشنگ ترين ومهربان ترين زنان قراربگيرم ايا اين يك ازمايش است؟ چطوربايد ازاين ازمايش سرافراز بيرون بيايم؟ اگراو بهمين ترتيب كه گفته ادامه بدهد وبعد مراترك كند ايا ظلمي بمن روا نشده ايا ميتوان پس از اينكه بتهران برگشت دوري اش راتحمل كنم؟ اين كه بيشترمرااز پامياندازد . هنوز درهمين افكاربودم كه گفت نميخواهيد بخوابيد؟ گفتم چرا ميخوابم راست گفتي ديروقت است ونزديك صبح . گفت من هم ميروم كه بخوابم وبسمت درب رفت اما همچنان دستش دردستم بود انگاردچاربرق گرفتگي شده بودم واين اتصال عاطفي مانند اتصال مغناطيسي بود انگاركه دستم ازدستش جدا نميشود . اوهم تلاشي براي اينكه دستش راازدستم جدا كند نداشت جلوي درب ايستاديم منتظربودم كه خداحافظي كند وبرود اما همچنان ايستاده بود ولي ساكت گفتم بي خواب شده ايد؟ گفت بله گفتم كمي مطالعه كنيد مطمئنا بخواب خواهيد رفت دراين هنگام درست روبرويم ايستاده بود وهمچنان دستش دردستم بود دست ديگرش را روي قفسه سينه ام يعني درست روي قلبم قرارداد وگفت اينجا بايد صاحب داشته باشد اينجابايد گرماي عشق رااحساس كند اينجابايدبراي سالهاي بسيارطولاني بتپد گفتم چطورميتوان اين همه يخ را اب كرد گفت هستند كسانيكه ميدانند چطوربايد اين يخ هارااب كنند شمافقط بايد بخواهيد وباطنازي خاص خودش ادامه داد كه البته ميدانم كه بتدريج داريد تمايل پيداميكنيدگفتم پس اعتقاد داريد كه تجديد نميشوم گفت اگرهمينطورادامه بدهيد مسلما نه وقتي اين جمله را گفت بدستم فشارديگري اورد اماهمچنان مايل بترك اطاق نبود بخودم اجازه دادم كه دست ديگرش راهم بگيرم وبوسه اي برانها زدم وگفتم سعي ميكنم شاگردخوبي براي يادگيري روش زندگي توام باعشق ورزيدن باشم خنديد وگفت اميدوارم . خودم درب اطاق رابازكردم واو همچنان كه مرا مينگريست با طمانينه دستهايش را ازدستانم جدا كرد ورفت اما من همچنان دراین فکربودم که چه اسراری پشت این ماجراست و تکلیفم با زهره چیست ایا همچنان ادامه بدهم یا بقولم وفا کنم ونیازمندیهای مالی اش را تاپایان اقامتش درترکیه تامین کنم اما به هتل دیگری بروم که خودبخود جدائی ایجادمیشود . ازطرفی احساس میکردم شاید این خواست خدا بوده که من باین شکل با زنی اشناشوم اما چرابااین فاصله سنی ؟ شاید مقدر این بوده که من درپرورش فرزندش سهمی داشته باشم واورافرزند خودم بدانم شاید سرنوشت زهره را سرراه من قرارداده که یخهای قلبم را اب کند ومرابزندگی واقعی برگرداند شاید اومامورخوشبخت کردن من شده است شاید او باید زندگی مراروح وجان تازه ببخشد. احساس میکنم نکاتی را که میگفت اشارت بهمین چیزهاداشت . اما حقیقتادردلم اورا دوست میداشتم واطمینان داشتم که ازاین ببعد نمیتوانم دوری اش راتحمل کنم پس چکنم؟
ادامه دارد ....

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#7 | Posted: 29 Dec 2010 16:58
ماجرای واقعی در استانبول - قسمت هفتم


صبح زود اماده شده و منتظر بودم که راننده شرکت بیاید . ناگهان درب ورودی اطاقم بصدا درامد وقتی درب رابازکردم گارسون رستوران هتل رادیدم که باچرخ دستی صبحانه اورده گفتم من که سفارشی نداده بودم گفت خانم دیشب دستورصبحانه داده اندبرای این ساعت وبداخل امد وصبحانه را که بسیارکامل مینمود روی میز قرارداد. من هیچوقت یادم نمیایدکه صبحانه کاملی خورده باشم(بجزموارد استثنائی) دیدم صبحانه برای بیشترازیکنفرروی میز چیده شده است واقعا متحیر شدم هم از اینهمه توجه لذت میبردم هم درته دلم بیمناک بودم ترس از اینکه پس از اینهمه سال تنهائی سرانجام این ارتباط جزیاس ونومیدی برایم ارمغانی نیاورد. بخودم گفتم بد بدلت راه نده توهمیشه بهمه میگوئی مثبت فکرکنید ومثبت عمل کیند حال چرا خودت غیرمتعظ شده ای؟ ناگهان درب وسط اطاق هایمان بصدادرامد و زهره با لباس راحتی اماپوشیده ای بسیارزیبا وخوشرنگ بداخل امد وبگرمی سلام کرد وحالم راپرسید منتظر جواب من هم نشد صندلی را بعقب کشید وگفت بفرمائید هم چای اورده اند هم قهوه وشماکه هردورادوست دارید اول کدام راترجیح میدهید بفرمائید سردشد وادامه داد من دونوع تخم مرغ سفارش داده ام هم اب پز هم نیمرو کدام رابیشتردوست دارید؟ به به چه نان داغی واقعا نان های ترکیه وقتی تازه هستند چه لذیذند مرتب با ملایمت اما دلربایانه حرف میزد . گفتم خانم عزیز من باید بروم من هیچوقت صبحانه نمیخورم یک چای یایک قهوه باشیر مرابس است چرا باین زودی از خواب بیدارشدی؟ بالحن بسیار قشنگی گفت اقای مهندس بفرمائید اینقدر ایراد نگیرید شما باید صبحانه وناهارکامل بخورید وازاین ببعدتامن اینجا هستم همه روزه همین ساعت صبحانه شما روی میزاست بفرمائید سردشد. مات وحیران ازاینهمه توجه ودقت مثل بچه هائیکه بایدبحرف مادرشان گوش کنند روی صندلی نشستم برایم هم نیمرو گذاشته بود هم تخم مرغ اب پز گفتم بابا من یکنفرم چرا اینقدرزیاد گفت هرچقدرکه خواستید بخورید اما اگربرایم احترامی قائل هستید همه انچه را که در بشقابتان گذاشته ام میل کیند خنده ام گرفته بود این قبیل موارد هرگزدرزندگی من وجودنداشته است. گفت پس چرانمیخورید سردشد درهمین حال خودش لقمه ای بدستم داد وگفت دیرتان میشود بخورید. باورکیند دست وپایم را گم کرده بودم لقمه راگرفتم دستم راروی دستش گذاشتم وگفتم چرا؟ چرا بامن این رفتارراشروع کرده اید چرامرابخودتان وابسته میکنید؟ چرا؟ فکرنمیکنید که وقتی بتهران بازگشتید چه برسرمن خواهد امد بگذار باهمان شیوه همیشگی ام زندگی کنم لطفا زندگی مرا بهم نریز مرابدعادت نکن مرابحال خودم واگذار من باین نوع زندگی که درطول سی سال گذشته داشته ام عادت کرده ام انرابهم نریز. نگاهی پرمعنی بمن کرد وگفت من قصد ازار واذیت شماراندارم فقط میخواهم یک روش دیگری برای زندگی تان انتخاب کنید یعنی انتخاب کنم( البته بالبخند قشنگ همیشگی اش ) اگراین را شماازار و اذیت میدانید پس من دوست دارم که مردم ازارباشم بخورید عزیزم دیرتان شد الان راننده میاد. هنوز لقمه اول رافرو نرده بودم که لقمه دوم امدگفتم ممنونم خودم بلدم لقمه بگیرم زحمت نکشید اما او خوب میدانست که از اینهمه توجهش هم خشنود وهم شوکه شده ام مهمترین نکته ای که بنظرم رسید این بود که خودش با اشتهای کامل مشغول صبحانه خوردن بود گفتم مثل اینکه خیلی گرسنه هستید گفت من ازدوران کودکی ام بخاطرتوجه خاص پدرم صبحانه کامل میخوردم درنتیجه این هم یک عادت است هم اینکه میخواهم شما راهم باشتهادراورم. صدای زنگ تلفن گفتگویمان راقطع کرد گفتم راننده است گفت بگوئید نیمساعت صبرکند گفتم باید برویم باید بموقع برسم قبل ازاینکه مهندسین کارخانه شروع بکارنمایند گفت نیمساعت دیرترمشکلی ایجاد نمیکند براننده گفتم نیمساعت صبرکند وبحساب من دررستوران هتل صبحانه صرف کند. بترکی تشکرکرد ومن مشغول صبحانه خوردن شدم گفتم شماازکجامیدانید که نیمساعت دیرترمشکلی بوجودنمیاورد گفتم یادتان هست انشب که ان اقای ایرانی که ازایران امده بود ودرلابی هتل قبلی باهم صحبت میکردید من کمی حرفهای شماراشنیدم که میگفت اقای مهندس مدیرعامل این شرکت ترکیه ای به مدیرعامل ما گفته که اگر بهزاد مایل باشد من حاضرم اورا باحقوق خوب برای اداره قسمت تولید کارخانه ام استخدام کنم بشوخی گفتم پس گوش هم ایستاده بودید؟ لبخند قشنگی برلبان زیبایش نقش بست وگفت هرگز گوش نایستاده بودم بلکه اگر یادتان باشد امدم باشما صحبت کنم که چند لحظه ای ناچار ایستادم ودرهمان موقع بود که ان اقاداشت ان مطلب را میگفت. سرش را بالاکرد وبا یک نگاه بسیارزیباولی استفهام امیز گفت راستی اگرچنین پیشنهادی بشما بکنند قبول میکنید گفتم او چندبار حتی بمن گفته اگرمایل باشم حاضر ریاست کل کارخانه رابمن بدهد اما من دوست دارم وقتی کارم دراینجاتمام شود بعداز بیست سال سری به ایران بزنم وبعد بامریکابرگردم من خانه وزندگی ام را بامید خدا رهاکرده ام وبیش از سه ماه است که اینجاهستم . انروز واقعا صبحانه خوردن بمن مزه کرد شیطنت هایش را دوست داشتم وشاید هرلحظه منتظر یک مورددیگربودم. وقتی که میخواستم خدا حافظی کنم پیش دستی کرد وبصورتیکه مثلا میخواهد بامن دست بدهد دستم را بدستش گرفت وگفت راس ساعت یک بعدازظهر تلفن میکنم که برای ناهاربروید واگرنروید شماره شرکت را که بمن داده اید خودم به منشی شرکت زنگ میزنم و ازاوخواهش خواهم کرد که برای شماناهارسفارش بدهدگفتم اولا که نه اوفارسی میداند نه شماترکی ثانیا شرکت یکساعت ناهاری دارد که من اغلب روزها بامدیرعامل شرکت هم سرگرم گفتگو میشویم وهم غذای مختصری میخوریم گفت مختصر یعنی چه؟! مختصر ؟! باید مفصل غذابخورید گفتم لابد بعد ازغذا هم دستور استراحت میفرمائید پس من کی کارکنم بااینهمه حجم زیادکاری که بایدانجام شود خنده بلند وزیبائی کرد وبرای اولین بار سرش را روی کتف راستم گذاشت وگفت شمارا بخدا قسم بخودتان بیشترتوجه کنید بدن انسان باید انرژی لازم رابرای اینهمه کارکه خصوصا بیشتر ان فکری است تامین کند واگردرست وحسابی غذا نخورید خدای نکرده بیمارمیشوید اصلامیدانید چیه؟ گفتم چی ؟ گفت من مامورم که مراقب شماباشم وباید بحرفهای من ترتیب اثربدهید والا !! گفتم والا چی ؟ گفت والا !و انگاه اشکی بود که از چشمان زیبایش جاری شد. همانطورکه سرش روی کتفم بود موهایش را بوسیدم وگفتم چرا گریه میکنی ؟ نگاهی بچشمانم انداخت وگفت بشما نمیاید که ادم بی احساسی باشید برای اولین بار صورت اغشته به اشک اش را بوسیدم او هم دستانش را دورگردنم حلقه کرد وگفت بفکرخودتان باشید دلم نمیخواست که بروم بشکل عجیبی دچارسردرگمی شده بودم خدایا من بازهره چه باید بکنم ؟ اوهنوزانقدرجوان است که میتواند شوهری بسیارجوان داشته باشد من واو ازنظرسنی هم سنخ نیستیم. ناچاربایدمیرفتم اما دلم نمیامد که درب رابازکنم چون اگراینکاررامیکردم دستانش را ازدورگردنم باز میکردومن اصلامایل نبودم که این موقعیت استثنائی را ازدست بدهم . دوباره موهایش رابوسیدم وگفتم چه موهای نرم ولطیفی داری همانطورکه دستانش دورگردنم بود سرش را ازروی کتفم برداشت وبه من نگاهی کرد وگفت موهای سرم دوست دارید گفتم همه وجود شمازیبا ودوست داشتنی است. برای انکه متوجه اش کنم که باید بروم گفتم ساعت یازده راننده رامیفرستم که شماوترانه ببرد برای دیدن دوسه نقطه دیدنی استانبول که اثارباستانی زیادی دارد باوسفارش میکنم که شمارا به رستوران زیبائی که کناردریاست ببرد وعصر بازگرداندگفت رفتن رستوران کناردریارابدون شمادوست ندارم گفتم ان نقطه فقط روزها زیباست شبها جلوه ای ندارد ضمن اینکه دارم برنامه ریزی میکنم که اخرهفته را بلکه بتوانیم به ازمیر برویم جای قشنگی است. گفت پس مامیرویم اما براننده بگوئید قبل ازامدن شمامارا به هتل برگرداند. دستگیره قفل درب راگرفتم که بازکنم صورت زیبایش را رخ دررخم قرارداد وگفت بامید دیدار اوهم مرابوسید ومن از اطاق بیرون رفتم. درهمه مدتی که در اتومبیل بودم باین ماجرای عجیبی که برایم اتفاق افتاده بود فکرمیکردم گاهی خودم راسرزنش میکردم که نمیبایست بگذارم باین مرحله برسد من باتوجهی که بمسائل اوکرده ومحبتی که نشان داده بودم باعث بوجودامدن این احساس دوطرفه شده بودم اگر او فاصله سنی اش بامن حتی تا 15 سال هم بود شاید زیاد اشکالی دران نمیدیدم اما 27 سال بسیارزیادمینمود و حتی غیرمنصفانه باخودم میگفتم مگرمن چندسال دیگرمیتوانم زنده باشم اگرمتوسط سن درامریکاراهم درنظربگیریم شایدحداکثر 15تا18 سال دیگر درانزمان او حداکثر 48 سال دارد وهنوز جوان است خدایا چکنم؟! فکرکردم بهرحال باید تازمانیکه دراستانبول است باوتوجه کنم که کارهایش انجام شود شاید وقتی که بتهران بازگشت همین جدائی باعث فراموشی هم بشود ولی با احساساتی که او بخرج میدهد این امکان وجوددارد؟ وقتی به شرکت رسیدم از منشی شرکت که مخصوص کارهای من انتخاب شده بود گفتم که برای روز جمعه به ازمیربلیط هواپیما و هتل رزروکند. درست ساعت یک بعدازظهر به تلفن موبایل من زنگ زد وگفت ناهاریادتان نرود عجب سماجتی روی حرفهایش دارد شنیده ودیده بودم که بعضی خانم ها سمج هستند امانمیدانستم که سماجت او بخاطر مراقبتی است که فکرمیکند باید ازمن داشته باشد یاذاتا زن سمجی است اینده مشخص خواهدکرد. همه گفتار - رفتار وحرکاتش درنظرم بود صورت قشنگ ومعصومانه اش ازذهنم دورنمیشد بفکرم رسید راستی چرا شوهرقبلی اش اورارهاکرده ورفته است این زن میتوانست اوراخوشبخت کند پس چرا باعتیاد روی اورده بود وزنی بزیبائی ودلفریبی ودختری به قشنگی ترانه را بحال خودشان رها کند و فرارنماید راستی چرا؟ ایا عیبی دراین زن وجودداشته یا اعتیاد این بلای خانمانسوزی که گریبانگیرعده کثیری ازجوانان کشورماشده دامن اورانیزگرفته ووقتی دیده که راه رهائی ندارد خانواده اش را بحال خودرهاکرده ورفته است. انروز همه افکارم دراطراف این موضوع دورمیزد اما حتی یک لحظه هم نمیتوانستم زهره را از ذهنم دور نگهدارم. ایا راستی من باو علاقمند شده ام. ایا من باودلبسته ام ووابسته اش شده ام او چطور ایا راستی کارهای او ازروی علاقه است یا نقشه ای درکاراست؟ خدایا کمکم کن که تصمیم درستی بگیرم
ادامه دارد ...

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#8 | Posted: 29 Dec 2010 16:59
ماجرای واقعی در استانبول - قسمت هشتم


ساعت 5 بعدازظهر مجددا زنگ زد وگفت که به هتل برگشته اند واصرارداشت که منهم کاررا تعطیل کنم گفت که شرکت ساعت 5 تعطیل میشود گفتم من که کارمند این شرکت نیستم من تا موقعیکه کارهست باید بمانم گفت برای این مدتی که من اینجاهستم کارمند شرکت شوید وسرساعتی هم که شرکت تعطیل میشود کارراتعطیل کیند پس من منتظرتان هستم..
وقتی به هتل رسیدم انها را درلابی ندیدم به اطاقم رفتم تا درب رابازکردم بوی گلهای عطراگین مشامم راپرکرد بهرطرف که نگاه میکردم مقداری گل که زیباهم ارایش شده بودند وجود داشت ازدیدن گلها بسیار شادمان شدم لذتی فراوان بردم ( مردها از اینکه صاحب همسری خوش سلیقه باشند حتما لذت وحظ زیادی میبرند) همین احساس برای منهم ایجاد شد دوشی گرفتم و لباسم راعوض کردم ولی خبری اززهره و ترانه نبود منهم بدرب وسطی اطاق نکوبیدم بیش ازیکساعت گذشت و کم کم داشتم نگران میشدم که درب اطاق رازدند وقتی بازکردم او را دیدم که بسته های متعددی دردست وارد شد وبسته ها را روی میز گذاشت گفتم کجا بودید نگران شدم گفت رفته بودم برای شما مقداری لباس اسپرت خریدم گفتم خانم عزیز شما ازکجا سایزمرا میدانید و ازکجا سلیقه مرا دریافته اید؟ گفت با اجازه شما امروز امدم کمد شما را نگاه کردم ( البته ببخشید که قبلا بشما نگفته بودم چون میدانستم ممکن است موافق نباشید) دیدم همه لباسهای شما شامل کب وشلوار وپیراهن هائی است که باید با کراوات پوشیده شوند فقط یک شلوار جین و یک بلوز سه دکمه دیدم فقط همین شما احتیاج به لباسهای اسپرت هم دارید نمیشود که مرتب لباس رسمی بپوشید سایزتان راهم از روی لباسهایتان دیدم . بسته هارا باز کردم و تک تک لباسها را دیدم واقعا سلیقه بخرج داده بود چه رنگهای زیبائی که هم با سن وسال من تطابق داشت هم ازمتانت و وقار مردی بسن وسال من نمی کاست . گفت زود باشید باید همه را بپوشید تا من ببینم و مرا بزور داخل قسمت حمام کرد و مرا واداشت که همه رابپوشم عجب دقتی همه انها سایز من بودند وخیلی خوش قواره. تشکرفراوانی کردم وگفتم که واقعا دراین سی وچند سال گذشته کسی برای من چنین کاری نکرده بود و این کارشما بسیاربرایم خوشایند و دل انگیز است ( البته مطمئن بودم که او ازمحل همان مبلغی که چند روز قبل باو داده بودم بهای لباسها را پرداخت کرده) گفت خوشحالم که خوشتان امده نگران بودم که شاید نپسندید یا سایزها درست نباشدولی مثل اینکه همه چیز بخوبی پیشرفته. دوباره تشکر زیادی کردم و کارش راستودم و واقعا شادم کرده بود . گفت ناهار خوب خوردید گفتم بله خوب بود جای شما خالی گفت ما هم بهمان رستورانی که گفته بودید رفتیم چقدرزیبا بود کناردریا دیدن امواج ولی بدون شما مزه نداشت دلم میخواست شماهم بودید گفتم خوب اگردوست داری یک روز باهم میرویم گفت راست گفتید این رستوران طوری قرارگرفته که فقط روزها قشنگ است باید برای ناهارانجابرویم ولی شما که وسط هفته نمیتوانید گفتم چرا هفته اینده یکروز میرویم. گفتم به برادرت تلفن کردی گفت نه امشب به تلفن دستی اش زنگ میزنم گفتم قراربوده که دیشب زنگ بزنی ولی خوب دیرنشده امشب هم خوب است گفت میخواهید زودتر ازدستم خلاص شوید خسته تان کرده ام ؟ با تعجب نگاهی باوکردم و گفتم نه اصلا اینطورنیست فقط چون شنیده ام که سفارت روی وقت های تعین شده برای متقاضیان بسیارحساس است و اگر بموقع نروید تعین وقت ملاقات بعدی ممکن است بسیارطولانی باشد خواستم یاداوری کنم که پیگیر کارت باشی . گفت مطمئنم که قصدتان همین بوده واز اینکه بفکر من ومراقب همه مسائل مربوط بمن هستید ممنونم.
حقیقت این بود که ترسی که ادامه این دوستی وارتباط که بسیار محترمانه هم مینمود دردلم ایجاد کرده بود داشت مرا درمسیری قرارمیداد که بتدریج خودم را از اوجدا کنم واینکارهیچ راهی نداشت جز اینکه او به تهران بازگردد چون ادامه اقامت او بیشتروبیشتر مارا بهم وابسته ترمیکرد وفکرمیکردم عاقبت خوبی برای هیچکدام نداشته باشد جز درد - رنج - یاس ونومیدی چون من خودم را میشناختم که بهیچ وجه اهل استفاده سو از او نیستم درحالیکه مطمئن بودم مردان زیادی هستند که اگرچنین موقعیتی برایشان بوجود اید بهیچوجه از طرف مربوطه نمیگذرند وتا بمقصودشان نرسند اورارها نمیکنند.
گفت به چی فکرمیکنید اتفاقی افتاده ؟ دوست دارید مراهم دران شریک کنید شاید بتوانم !!!!! بعد گفت من خیلی کوچکترازاین حرفها هستم که بتوانم بشما کمکی بکنم پس برایم درددل کنید شاید ارام بگیرید او نمیدانست که فکر اینکه اینده هردونفرمان چه خواهدشد مرامیازارد . گفتم نه اصلا اتفاقی نیفتاده وحالم خوب است فقط کمی خسته بودم که الان احساس بهتری دارم نگران نباشید و گفتم برنامه ای برای شام دارید گفت برویم کنار ساحل امشب ماه کامل است وساحل بسیارزیبا . یکی از لباسهائی را که خریده بود باسلیقه خودش پوشیدم و باتاکسی به کناردریا رفتیم . شهربازی کوچکی درساحل بود که ترانه میخواست به آنجا برود پیاده شدیم و ترانه را روی یکی از اسب های گران نشاندیم کنارم ایستاده بود ارام ارام خودش را بمن نزدیک کرد و بازو به بازویم ایستاد به نوعی که بنظرمیرسید بمن ملایم تکیه کرده است وقتی درکنارم ایستاده بود دقت کردم متوجه شدم که درحدود 15 سانتیمتر از من کوتاه تراست که با بپا کردن کفش پاشنه بلند این مقدار کمترهم میشد. گرمای بدنش را که ازطریق بازویش احساس میکردم برایم لذتبخش بود . دستش را گرفتم وچون اینکارراقبلا هم کرده بودم میدانستم که زیاده روی نیست ضمن اینکه او خودش هم چند بار دستانم راگرفته بود گفتم سردت نیست ( اواخرشهریورماه بود) باد ملایمی ازسوی دریا میوزید گفت نه لباس مناسب پوشیده ام ودرکیف دستی ام یک ژاکت برای خودم وترانه دارم. گفت یادتان هست درجزیره بیوک ادا بلوط بو داده خریدید گفتم بله شما که خیلی دوست داشتید گفت برای اولین باربود که میخوردم خوشم امد گفتم اگرحالا بخریم سیرمیشوید ونمیتوانید شام کامل بخورید وچون باید داغ انرا خرید اگرموافق باشی بعد از شام بخریم قبول کرد
وقتی ترانه از بازی دران شهرک بازی خسته شد بیک رستوران غذاهای دریائی رفتیم درطول راه همچنان دستش دردستم بود وگاهی انرابا ملایمت وظرافت خاصی فشارمیداد وهروقت که اینکاررا میکرد نگاهی باومیانداختم و پاسخش همان لبخند زیبا ودلفریب بود گفتم خدا درمورد تو هیچ چیز کم نگذاشته اززیبائی بحد اکمل برخورداری و وقتی میخندی دندانهای سفید- ردیف وقشنگت زیبائیهایت را چند برابرمیکند گفت بقول شما اگرمن زیبا هستم کاش این زیبائی را نمیداد وفقط کمی شانس میداد که بتوانم زندگی بهتری داشته باشم گفتم نا شکری نکن همینقدر که سلامت هستی ودختری باین زیبائی وبانمکی و ارام داری خودش لطف الهی است باید خدا را شکر کنی که هردو نفرتان سالم هستید بقیه چیز ها با تلاش و کوشش بدست میاید فرق انسان با حیوان اینست که بشر میتواند از مغز وفکرش استفاده کند و برای خودش بهترین ها را فراهم کند شما هم هیچ چیزی از ادم هائیکه بسیارموفق هستند کم ندارید فقط باید راه وروش درستی انتخاب کنی. میزی انتخاب کردیم ونشستیم مانند همیشه روبرویم نشست ازمن پرسید ایا تابحال به این رستوران امده بودید گفتم نه گفت پس تجربه ای درغذاهایش ندارید گفتم نه اما میتوان بهترین ها را انتخاب کرد گفت خدا کند که ماهی هایش تازه باشد گفتم درصورت غذا نوشته که ماهی زنده دارند و میتوانی هرکدام را که خواستی انتخاب کنی و بهر شکلی که دوست داشته باشی برایت طبخ کنند گفت چه جالب پس برویم برای انتخاب مانند بچه ها شده بود ذوق میکرد (خدایا چه میشد چنین زنی را بیست سال پیش سرراه من قرار میدادی؟) هنگام صرف شام گفتم برای جمعه عصر بلیط رزرو کرده ام که به ازمیر برویم ویکشنبه عصر برمیگردیم مطمئنم که خیلی دوست خواهی داشت گفت من هرچه که درطول عمرم ارزو میکردم دارد برایم پیش میاید گفتم دوست داشتی به ازمیر بروی گفت نه همیشه دوست داشتم که زیاد مسافرت بروم همه جارا ببینم این اولین بار است که از کشورخارج شده ام و از شما هم ممنونم که این امکانات را برایم فراهم میکنید چطورجبران کنم؟ گفتم نیاز به جبران نیست همینقدرکه میتوانم تو و ترانه خوشحال کنم برایم جبران است من برای دل خودم هم اینکار را میکنم با زیرکی خاصی گفت مثل اینکه دلتان راه افتاده و یواش یواش دارد کار میکند هردو خندیدیم گفت دیدید بمحض اینکه دستم راروی بقول شما همان قلب سرد و یخزده که گذاشتم یواش یواش دارد یخ هایش اب میشود که برای دل خودتان هم اینکارهارمیکنید؟!!! شیطنت هایش شروع شده بود دوست داشت سربه سرم بگذارد و من ازاین رفتار او خیلی خوشم میامد. ازرستوران بیرون امدیم گفت برویم روی شنهای ساحل بنشینیم وبه ماه نگاه کنیم ماه امشب کناردریا خیلی زیباست. نیمکتی پیدا کردیم ونشستیم ترانه هم به بستنی اش توجه داشت کاملا خودش رابمن چسباند گفت توماه چی می بیند می دانستم که چه جوابی را انتظاردارد گفتم زهره ای که من می شناسم انطرف کره زمین است این ماه باندازه ان زهره زیباودرخشان نیست بادست راستش بازوی چپم راگرفت و فشاری داد وهمزمان سرش را روی شانه راستم قرارداد موهایش بصورتم ریختند بعد بازویم را رها کرد و دستش را روی قلبم گذاشت گفت چه زود یخ هایت اب شد اگر گرم گرم شوی چه میشود؟ سرش رابوسیدم وگفتم خدا کند که گرم گرم نشود چون اول خودم را به اتش میکشد وانوقت که نابودی ام فرارسیده. نگاهی پرمعنا بمن کرد وگفت شبم را خراب نکنید من دارم بهترین دوران زندگی ام رامیگذرانم که شما مسبب ان هستید بگذارید بهمین شکل پیش برود من به هرچه که پیش اید راضی ام خدا میداند که دارد چه میکند شما هم اینقدر نگران نباشید گفتم چه نگرانی؟ گفت من میدانم که دردرون شما چه میگذرد وچه افکاری دارید متوجه همه چیزهستم اما میتوانید روی من حساب کنید. خدایا او چه میگوید چه چیزی را میخواهد بمن بفهماند؟ حرف راعوض کردم و به امواج زیبای دریا اشاره کردم وانکه ماه در شکستگی های امواج چه زیباست
ادامه دارد .....

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#9 | Posted: 29 Dec 2010 17:00
ماجرای واقعی در استانبول - قسمت نهم


اوضاع بهمين شكل پيش ميرفت ارتباطها بتدربج جنبه خصوصي تر ميگرفت و به همان اندازه كه زهره تلاش ميكرد درشناخت بيشتر من عجله بكار برد من با خونسردي وقايع را دنبال ميكردم چون حقيقتا هنوز نميدانستم كه بايد با اوچه كنم مهمترين مسئله براي من اين بود كه فقط اطلاعات كم و خيلي كلي راجع به او - شوهرسابق اش وخانواده اش داشتم وعليرغم داشتن زيبائي بالاتراز حد متوسط بسيار باادب - متين - موقر -با شخصيت ومنيع الطبع بود. رفتارهايش را مي پسنديدم و هرگز او را جلف و سبكسرنديدم اما بخودم اجازه نميدادم كه بطور اصولي و قاطع در مورد آينده هردو نفرمان با او صحبتي داشته باشم هنوزهم فكرميكردم كه بيست وهفت سال اختلاف سن زن و مرد بسيارزياد است و براي هردو طرف ايجاد اشكال ميكند.
عصر روز بعد كه به هتل بازگشتم او را دراطاقش يافتم به شدت پريشان حال و ناراحت بود اول بسيارترسيدم كه نكند اتفاقي دراستانبول برايش افتاده باشد يا ترانه مشكلي پيدا كرده متوجه حالتم شد پرسيدم چه شده كه او انقدر نگران بنظر ميرسد گفت امروز با برادرم در امريكا صحبت كردم گفت كه به اداره مهاجرت رفته و تقاضا كرده كه نام ترانه را به پرونده گرين كارت او اضافه كنند و مراتب را بسفارت در استانبول اطلاع دهند ولي مامور اداره مهاجرت گفته بايد اول پرسشنامه اي همراه با يك شرح واقعه براي اينكار با پيوست كردن فتوكپي شناسنامه ترانه ارائه كنيد و انها رسيدگي خواهند كرد اگر مدارك درست باشد و انها تصويب كنند به سفارت اطلاع ميدهند كه براي ترانه هم و يزا صادرشود واينكار ممكن است بيش از ششماه طول بكشد درنتيجه فعلا كارما در سفارت انجام نخواهد شد تا صدور ويزاي ترانه تصويب شود . گفتم اينكه مشكلي نيست مدتي بيشتر بايد صبركنيد ولي گرين كارت شما دونفر صادرخواهد شد اينكه نگراني ندارد چند ماه ديرتر . سعي كردم با استفاده از اطلاعات كمي كه دراين زمينه داشتم اورا متوجه وضعيت پيش آمده بنمايم ولي خيلي زود قبول كرد كه ناچاراست اين وضعيت را بپذيرد ومنتظربماند. گفت پس من بايد هرچه زودتربه تهران بازگردم گفتم چه عجله اي داري تاهرموقع كه مايل باشي وتا من اينجا هستم مي تواني به همين شكل و بدون اينكه برايت هزينه اي داشته باشد اينجا بماني وازاين فرصت براي ديداركامل تركيه استفاده كني. گفت چرا بايد مزاحم شما و وقت شما باشم ضمن انكه ميدانم هزينه بسيار زيادي به شما تحميل ميكند گفتم براي من اصلا مزاحمتي نيست نگران هزينه ها هم نباش من به لطف الهي بخاطر كار و تجربه ام انقدردرامد دارم كه بتوانم مدتي هزينه هاي اقامت شمارا تامين كنم ضمن اينكه از بودن با شما چيزهائي اموخته ام و تنهائي ام هم ازبين رفته و حداقل اينست كه شما دونفر مقدارزيادي ازذهن مرا مشغول كرده ايد و پس از سالها بنوعي من خودم را متعهد ميبينم گفت شما چه تعهدي نسبت بما داريد و چرا بايد داشته باشيد تا همين جا هم بسياربما لطف كرده ايد گفتم زهره خانم اين حرفها با حرفهاي دوروزگذشته شما كاملا متفاوت است دوشب پيش وقتي كنارساحل بوديم همان شب كه بقول شما ماه كامل بود بمن گفتي كه من ميتوانم روي شما حساب كنم حالا چه شده كه اينقدر تغييرعقيده داده اي تازه من كه هنوز ازشما توقعي نداشته ام والبته نخواهم داشت ولي بنظر ميرسد كه....... ازجايش بلند شد دستانم راگرفت سرش را روي سينه ام گذاشت وگفت مراببخشيد ازشنيدن حرفهاي برادرم راجع به نظراداره مهاجرت بسيارشوكه و ناراحت شدم وخودم را باخته ام مرا ببخشيد گفتم شما كاري نكرديد كه احتياج به بخشش داشته باشيد من دارم سعي ميكنم بشما اعتماد به نفس تان را كه روي من اثربسيار مثبتي گذاشته بود بشما برگردانم بخودت مسلط باش و اصلا نگران نباش فقط بايد مدتي صبركنيد ولي مطمئنا درست خواهد شد . حالا هم غم وغصه راكناربگذار اماده شويد كه برويم براي گردش وشام امروز هوا خوب تر از دو سه روز گذشته است .
به اطاق خودم رفتم كه دوش بگيرم و آماده شوم . مايل بودم مقداري راجع به خانواده و برادرش بدانم چون هنوز هيچ چيزي راجع به اونگفته بود وچون دراين زمينه سكوت كرده بود نميدانستم چگونه بايد شروع كنم كه مشكوك نشود كه ميخواهم اززندگي خصوصي شان سردراورم.
به محله سلطان احمد دراستانبول كه دربين توريست ها بسيارمشهوراست رفتيم درانجا رستورانهاي محلي تركيه اي زياد است با انواع غذاي اصيل تركي . در يكي ازرستورانها براي نشستن بايد مدتي معطل ميمانديم روي مبلي درقسمت انتظار نشستيم طوري نشست كه كاملا بم چسبيده بود گفت بايد زودتر بروم كه مزاحمت هايم كم شود گفتم بازشروع كردي تو ميتواني تا زمانيكه من در استانبول هستم با همين وضعيت دراينجا بماني ونه تنها مزاحم نيستي بلكه شما دونفر باعث دلگرمي من هم شده ايد ومن بسيارخوشحالم كه دركنار تو و دخترت هستم ولي هر وقت خواستي بروي مختاري و لطف كن ديگر راجع باين مسئله حرفي نزن . دو دستش را دور بازويم حلقه كرد گفت بد اخلاق !! سعي كردم شب خوب و شادي برايش باشد وقتي از رستوران بيرون امديم گفت فيلم ...... را كه انموقع روي پرده سينماهاي امريكا بود و بسيارطرفدار داشت ديده اي گفتم من كم به سينما ميروم و نديده ام گفت امروز در تلويزيون تركيه راجع بان تبليغ ميكردند گفتم دوست داري بروي؟ ولي ما كه تركي نميدانيم بايد تحقيق كنم اگربزبان اصلي باشد برويم كه من بتوانم برايت ترجه كنم قبول كرد. باهستگي درخيابانهاي شلوغ محله سلطان احمد قدم ميزديم و ازهردري سخني . سعي ميكردم ناراحتي اش ناشي از خبر تاخير در صدور ويزايش را فراموش كند . پرسيدم راستي برادرت چند سال باتو تفاوت سني دارد گفت او8 سال ازمن بزرگتر است وادامه داد كه ما دونفرهستيم و خواهرو برادرديگري نداريم پرسيدم چند وقت است كه درامريكا زندگي ميكند گفت بيش ازده سال پرسيدم چه شد كه به امريكا مهاجرت كرده گفت برادرم تكنيسين برق بود و فوق ديپلم داشت و دوسه سال درتهران كاركرد سپس يكي از دوستانش برايش كاري در دبي پيدا كرد و با هم به دوبي رفتند درانجا با خانمش كه امريكائي است و 4 سال هم ازخودش مسن تراست اشنا شد باهم ازدواج كردند وبه امريكارفت ازان زمان تابحال اورا نديده ايم فقط بوسيله تلفن باهم ارتباط داريم. پرسيدم وقتي به امريكا رفتيد حتما بايد حداقل براي مدت يكسال در خانه او زندگي كنيد و اين براي خانمها بخصوص خانمهاي امريكائي قابل پذيرش نيست و اگرهم بخواهي مستقل باشي بايد مبالغ زيادي بابت اجاره بدهي وبايد كاركني تا بتواني سر پا باشي كه البته حداقل براي سال اول بدليل ندانستن زبان نميتواني كاري پيدا كني ايا هيچ فكركرده اي كه بايد چه كني؟ گفت وقتي ديدم برادرم هم به نوعي بهانه جوئي ميكند متوجه شدم كه احتمالا مشكلاتي وجود دارد اما هيچوقت نفهميدم كه منظور او چيست گفتم شايد او نميخواهد تورا بيازارد و از راهي كه انتخاب كرده اي بازت دارد بهتر است قبل از انكه به امريكا بروي با او بطورمفصل صحبت كني تا بفهمي كه چه بايد بكني گفت البته اينكار را خواهم كرد. گفتم البته اگرآمدي و توانستي درشهري كه من دران زندگي ميكنم اقامت كني شايد بتوانم بنوعي بتو كمك كنم همانطوريكه دستش دور بازويم حلقه شده بود گفت ميدانم كه اينكار را ميكني ازهمين كارهائيكه اينجا ميكني معلوم است ببينيم خدا چه ميخواهد . احساس كردم هنوز ناراحت و دلخور است سعي كردم ازان لحظه به بعد حرفها حول مسائل غير جدي باشد شايد كمي از ناراحتي اش كاسته شود. پرسيد شما چه برنامه اي براي اينده تان داريد گفتم من تا زنده ام مايلم كه كاركنم زيرا ازكاركردن لذت ميبرم گفت بلي ولي انسان كه نميتواند بيست وچهارساعته كاركند براي زندگي تان چه نقشه اي داريد باخنده گفتم زندگي درتنهائي خودم كه بسيار هم خوب است با طعنه گفت البته ميبينم كه چقدراز بودن با من وترانه ناراحت هستيد گفتم واقعا از بودن با شما دونفربسيارخوشحالم احساس خوب و دل انگيزي دارم كه براي خاطره اي خوش خواهد بود گفت خوب اگرخانواده هم تشكليل بدهيد ويك زن خوب و مناسب انتخاب كنيد براي هميشه اين احساس را خواهيد داشت گفتم جدي؟ گفت حتما همينطور است شما بايد براي زندگي خودتان ازاين به بعد يك برنامه ريزي جامع داشته باشيد وبعد باز با لطف وظرافت خاصي كه مخصوص خودش بود گفت اگربخواهيد من هم براي اين برنامه ريزي كمك تان ميكنم پرسيدم يعني چكار ميكنيد گفت يعني..... يعني...... كمك تان ميكنم دوباره پرسيدم چطور كمك ام ميكنيد؟ گفت چقدرخودتان را به ان راه ميزنيد يعني متوجه نميشويد چه ميگويم گفتم نه متوجه نميشوم گفت تعجب ميكنم از آدم تيزهوشي مثل شما بعيد است . من خوب متوجه بودم كه او چه ميگفت وچه در دل داشت اما هيهات از قيودي كه دست و پايم رابسته بود ايكاش منهم ميتوانستم مانند خيلي ازمردان ديگر كه دوست دارند در ميانسالي با دختران بسيارجوان ترازخودشان ازدواج كنند و يا ارتباط داشته باشند باشم اما من هرگز حتي فكرچنين موضوعي راهم نكرده بودم اما ناخواسته درمسيرش قرارگرفته بودم. گفتم ازمن گذشته گفت يعني چه گذشته چرامثل ادمهاي 80-90 ساله حرف ميزنيد شما هنوز وقت زيادي براي داشتن يك زندگي خوب همراه با شريك زندگي تان داريد با اين طرزتفكرمرا ازخودتان مايوس ونا اميد ميكنيد من اصلا با شما موافق نيستم. گفتم ترس عجيبي از ازدواج مجدد دارم اينروزها شناخت افراد بسيارمشكل شده و يیچيدگي هاي خاصي خودش رادارد وقت زيادي بايد صرف كرد تازه معلوم نيست كه درست انتخاب كرده باشي والبته چنانچه در اثر عدم تفاهم كه نتيجه همان عدم شناخت است مشكلاتي بوجود ايد من بيشتر از تنهائي صدمه روحي خواهم خورد گفت حرف شما را قبول دارم اما هنوز هم افراد بسياري هستند كه ميتوانيد به آنها اعتماد كنيد وبا هم زندگي مشتركي داشته باشيد. بهرشكل ميخواستم از زير بار نظراتش فراركنم بازبهمان راه اول برميگشتيم كه بنوع ظريفي خودش را كانديداي مناسبي براي من ميديد و واقعا هم سعي ميكرد كه اعتماد مرا جلب كند. اين مباحث كمابيش ادامه داشت تا روزجمعه كه قرار بود به ازمير برويم.
درازمير متاسفانه براي ما يك اطاق رزرو كرده بودند با دوتخت بزرگ وقتي وارد هتل شديم و گفتند كه فقط يك اطاق رزرو شده شوكه شدم گفتم من دو اطاق خواسته بودم گفتند كه براي يك اطاق درخواست شده و اطاق ديگري براي انشب ندارند وقتي ما رابه اطاق راهنمائي كردند ديدم كه اطاق داراي دو تخت بزرگ است كمي از نگراني ام كاسته شد امابازهم معذب بودم دوست نداشتم اولا اوتصوركند كه عمدا اينكارشده و اصولا اقامت با ديگران را خيلي دوست نميداشتم ولي بطور اصولي موضوع را برايش توضيح دادم اما او گفت چرا خودتان را ناراحت ميكنيد اتفاقي نيفتاده ما امده ايم براي تفريح و داشتن اوقات خوب واستراحت شما روي يكي از تخت ها بخوابيد من و ترانه هم روي ان ديگري . نگران هم نباشيد من اصلا فكر بد نكردم. كمی ارام گرفتم وسعي كردم موضوع را بيش از اين بزرگ نكنم چو ن او راست ميگفت ما رفته بوديم براي تفريح واستراحت.
ادامه دارد .....

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#10 | Posted: 29 Dec 2010 17:02
ماجرای واقعی در استانبول - قسمت دهم


گشتي درشهر زديم بيشتر پياده روي بود ادرس اماكن قابل بازديد و رستورانها را از ريسپشن هتل گرفته بودم اما احساس ميكردم كه چيزي زهره را ناراحت ميكند سعي كردم درونش را بخوانم گفتم چرا حرف نيمز ني شايد بخاطر اينست كه هردونفر داراي يك اطاق هستيم و تو معذبي من ميتوانم به هتل ديگري بروم و صبح يكديگر را ببينيم گفت نه اينطور نيست عليرغم اينكه من حاضر نيستم با هيچكس جز شوهرم در يك اطاق بخوابم اما انقدر بشما اعتماد دارم كه هيچ فكر بدي نكرده ام گفتم پس چه چيزي تو را ميازارد؟ چرا غمگيني ؟ گفت از زمانيكه قرار شد به تهران بازگردم بسيار غمگين شده ام گفتم به هر حال ولو اينكه اگر و يزا هم ميگرفتي ميبايست براي تدارك وسايل مسافرتت به امريكا به تهران بر ميگشتي حال هم فرقي نكرده گفت حق با شماست ولي اين مربوط به زماني بود كه من شما را نديده بودم اما حالا خيلي تفاوت ميكند با شما اشنا شده ام با انسانيكه قابل اعتماد واحترام است و پشتيباني و حمايتش دلم را قوي ميدارد البته نه حمايت مالي بلكه منظورم حمايت معنوي است من هرگز در زندگي ام چينن احساسي نداشته ام چه در زمان زندگي با خانواده خودم و چه زمانيكه شوهر داشتم و يا حالا كه ناچارم با مادرم زندگي كنم اگر به تهران بازگردم قطعا اين حمايت وپشتيباني را از دست خواهم داد ازطرفي همه اش دلم پيش شماست كه با تنهائي چه ميكنيد شما بايد ازحالا به بعد كسي را در زندگي تان داشته باشيد كه بفكر شما باشد از شما مواظبت كند و خانه و كاشانتا نرا گرم نگهدارد كما اينكه درطول اين سي سال گذشته هم اشتباه كرديد كه شريكي براي زندگي تان انتخاب نكرده ايد.
باهمه وجودم متوجه ميشدم كه مقصود و منظورش چيست اما بروي خودم نياوردم و گفتم تو ناراحت من نباش بالاخره يك طوري ميشود خداي من بزرگ است همانطوريكه طبق روال اين چند روز گذشته دستش دور بازويم حلقه شده بود سرش را به بازويم تكيه داد وگفت با وجوديكه ميدانم ماندن من در استانبول براي شما هم مزاحمت دارد وهم هزينه بسيار زياد ولي دلم نميايد كه شما را تنها بگذارم و بروم حداقل اينست كه ساعات بيكاري تان را با ما ميگذرانيد و شما را خوشحال ميبينم باوگفتم من چندبار ياداوري كردم كه تو تازمانيكه من دراينجا هستم ميتواني بماني و مطلقا نگران هزينه ها نباش و براي منهم اصلا مزاحمت نداري وهمانطوريكه خودت هم اشاره كردي خوشحالم كه با تو و ترانه هستم ومن هرگز وتا كنون شانس اين را نداشته ام كه داراي فرزند باشم پس خيلي هم خوشحالم كه دركنار شما دو نفر هستم كمترين بهره اي كه براي من دارد اينست كه ميتوانم ساعاتي را با ترانه باشم چون احساس زيبائي بمن دست ميدهد احساس شادماني. همانطوريكه سرش روي بازويم بود شروع كرد گريه كردن اشك هايش استينم را خيس كرد گفتم اگربا گريه كردن ارامش ميگيري ادامه بده نگران مردم هم نباش. مدتي ارام گريه كرد اما هرگز حاضرنبودم نظرم را عوض كنم و از او بخواهم كه در مورد ازدواج با من مطالعه كند چون ما با هم از نظر سني تجانس نداشتيم مسائل ديگراز قبيل تفاوت فاحش تحصيلات و محيط زندگي اجتماعي حقيقتا برايم اهميتي نداشت اما بشدت مايل بودم بهر شكل ممكن به او كمك كنم كه زندگي اش را بسازد موقعيتي برايم پيش امده بود كه ازخودم از نظر معنوي اثري باقي بگذارم شايد اين خواست خدا باشد. حقيقت اين بود كه منهم احساس ميكردم كه شديدا و ازصميم قلب دوستش دارم براي اولين بار جرقه عشقي در وجودم پديدار شده بود اما از نظرمن ازدواج با زني كه 27 سال اختلاف سني دارد را منصفانه نميديدم و بهمين خاطر تلاش زيادي ميكردم كه اين فكر را از ذهنم بيرون كنم به اوگفتم تعارف لازم نيست فكركن خودت همه مخارج را ميپردازي و مسئله مزاحمت راهم فراموش كن گفت اطمينان داريد كه ما مزاحم نيستيم گفتم مگر تا بحال كاري كرده ام كه به گفته ام شك كرده اي بازويم را فشاري داد و گفت هرگز واز خدا هم تشكر ميكنم كه ما را سر راه مردي مثل شما قرار داده تشكري كردم و گفتم خوب حالا راحت شدي گفت نه سئوالم اينست كه وقتي كارتان تمام شد چه خواهد شد گفتم اين سئوال را بايد يكي دوماه ديگر ميپرسيدي ولي همانطوريكه قبلا هم گفتم در نظر دارم پس از بيست سال سري به ايران بزنم خواهرانم كه خيلي هم پير شده اند انجا زندگي ميكنند مايلم مدتي را درخاك معطر وطنم بگذرانم رفع دلتنگي كنم به همه شهرهايش سربزنم دراب درياي زيباي خزر شنا كنم به جنگل هاي قشنگ و زيبايش بروم و خلاصه كلي برنامه دارم گفت چه رمانتيك شده ايد اينبار من بودم كه قطره اشكي از چشمانم روي دست او ريخت ياد وطن چنان در دلم شور و هيجان ايجاد كرده بود كه نتوانستم خودم را كنترل كنم گفت گريه ميكنيد من هرگز فكر نميكردم كه اينقدر دلتان براي ايران تنگ شده باشد ولي خوب باهم مساوي شديم چون هردو گريه كرديم گفتم خوب رومانس بس است تفريح مان را ادامه دهيم در يك اسباب بازي فروشي مقداري اسباب بازي و عروسك براي ترانه خريديم گو اينكه در طول چند روز گذشته هم هر چه خواسته بود برايش خريده بودم ولي دلم ميخواست احساس كمبود نكند يكبار يكي ازعروسكها را كه خيلي دوست ميداشت به من نشان داد و گفت ببينيد چقدر شبيه مامان من است گفتم البته مامان تو زيباتر است.
مدتي درشهر گردش كرديم وگفت كه هوس يك غذاي امريكائي كرده اما نميداند كه چه بايد بخواهد گفتم فست فود يا غذاي كامل گفت فرقي ندارد با موبايلم از ريسپشن هتل ادرس يك استيك هاوس را پرسيدم و با تاكسي به انجا رفتيم خيلي خوشش امد از ديدن آن همه آدم كه در نوبت ميز ايستاده بودند تعجب كرد و سفارش و از من خواست كه برايش سفارش بدهم . وفتي به هتل برگشتيم راستي از خوابيدن در اطاق مشترك بسيار معذب و ناراحت بودم گفتم من بيرون ميمانم شما لباس تان را تعويض كيند وقتي به اطاق امدم ديدم كه زيرملافه رفته و ترانه هم دركنارش خوابيده است وقتي براي خوابيدن به تخت ديگر رفتم معذرتي ازاوخواستم و گفتم از اين پيش امد ناراحتم وقتي خواستم يكي از چراغها را روشن يگذارم گفت چراع دستشوئي را روشن بگذاريد ولي حالا زود است كه بخوابيم برايم حرف بزنيد ازخودتان از گذشته تان از پدر و مادرتان از خواسته هايتان از دوران طفوليت تا به حال ومن هم تا حدودي پاسخ همه انچه را كه پرسيده بود دادم . خيلي ديرشده بود گفتم بايد خوابيد چون فردا روزي طولاني خواهد بود بايد بچند جاي ديدني ازمير سر بزنيم اگر كم بخوابيم خيلي خسته خواهيم شد. شب بخيري گفتم و چراع بالاي سرم را خاموش كردم .
صبح درهنگام صبحانه گفت خوب خوابيديد گفتم خوب گفت منهم همينطور اما اينهمه نجابت را ازكجا اورده ايد گفتم مگر انتظار ديگري داشتيد گفت اگرحتي يك درصد احتمال بدي ميدادم محال بود كه در يك اطاق با شما بخوابم. ساعت 10 صبح با اتوبوسي كه بدنبالمان امده بود براي ديدن ازمير رفتيم( البته تور گرفته بوديم )
ادامه دارد .....

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / ماجرای واقعی در استانبول بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites