تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات من کمی شاد ، کمی ...

صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین »  
#1 | Posted: 25 Jun 2011 07:35
خاطرات من کمی شاد ، کمی ...
     
#2 | Posted: 25 Jun 2011 17:24
حسرت
الان كه اين خاطره رو دارم مينويسم تغريبا 6-7 سالي ميشه كه از اون وقت گذشته . يادمه كه تو دوران سوم دبيرستان بودم كه دچار يه بحران روحي شدم .....
قبل از شروع داستان لازم مي دونم يه نماي كلي از جايي كه من بزگ شدم براتون بگم خونه ما تو يه مكان كاملا خاص قرار داشت توي يه شهرك كه مخصوص پرسنل و كارمندان نيروي هوايي قرار داشت وازمقطع دبستان تا دبيرستان اونجا درس خوندم يه محيط كاملا كوچيك كه كل شهرك و مي شد نيم ساعته گشت و تو يه همچين محيط كوچيكي طبيعتا همه همديگرو ميشناسن فكر كنم همين مقدار كافيه يه سري چيزاي ديگه هست كه تو داستان ميگم ....
سر كلاس عربي نشسته بودم داشتم بيرون كلاس نگاه مي كردم داشتم به سارا فكر ميكردم اصلا همه فكرم شده بود دختراي بلوكمون (اصطلاحا به آپرتمانهاي اونجا ميگفتن بلوك هر بلوك 9 طبقه 36 خونه واده) سارا يه دختر 16 17 ساله خوشگل قدش حدودا 150 و يكم تپل بود با چشاي سبز يه پوست لطيف و بور خودمونيم همه تو كفش بودن .
صبح ديده بودمش يعني هر روز صبح كه ميومدم دبيرستان ميديدمش بعد از ظهرم خودم و ميرسوندم تا وقتي از دبيرستان مياد ببينمش ... يعني ميشه يه روزي سارا مال من بشه . اي خاك بر سرت تو چشاش داره ميگه بيا با هام دوست شو احمق چرا نميري جلو ديروز تو اسانسور مگه نديدي چطوري بهت نگاه مي كرد و لبخند ميزد خوب خره داشت بهت مي خنديد تو دلش مي گفت اين اسگل هر روز مياد تو اسانسور با من مياد طبقه 8 بعد كه من پياده شدم ميره 9 از اونجا دوباره بر مي گرده پايين خر كه نيست تو خونتون طبقه اوله هر روز ساعت 2 تو اسانسور چيكار ميكني . ميگي چه غلطي كنم روم نميشه كه نگاش كنم حداقل ميرم اون تو كه بتونم بوش كنم اخه عطرش آدم و يه جوري ميكنه خاك بر سر بي خايت كنن كه به يه بو راضي ميشي .من بي خايه نيستم امروز ميريم جلوش واي ميستم ميگم من مي خوام باهات دوست شم . واي فكرشم ترسناكه ميزنه زير گوشم ميگه نه برو گم شو . خب بگه مرگ يه بار شيونم يه بار . نه اونوقت ديگه نميتونم تو اسانسور بوش كنم . اي خاك بر سرت كنن اگه واسه بو ميگي ميري يه عطر زنونه ميخري انقدر بو ميكني كه بتركي ... تو كل كل كردن با خودم حسابي غرق شده بودم اخ پسه كلم آخ سرم و يه صداي بلند خنده توي كلاس . معلومه كجايي ... صداي كارخانه بود دبير عربي نميدونم كي به من رسيده بود پس گردني زده بود . هيچ جا آقا محو تماشاي شما بوديم . ببينم من تو پنجره بودم نه ؟ خرخودتي زياد غصه نور يا خودش مياد يا نامش الانم هواست پاي تخته 2 روز ديگه خرداده سر نهايي مسه چهار پا نموني تو گل دوباره بري تو خودت ميندازمت بيرون
اي ول ميرم واليبال
اي روتو برم من . كافيه ادامه ميديم
با علي كارخانه جوره جور بودم زير و بم زندگيمو ميدونست ادم با حالي بود البته بخاطر رييس انجمن بودن پدرم تو مدرسه اكثر دبيرا كه از سال اول تو دبيرستان بودن با من رله بودن
با خودم گفتم اخه احمق تو كه 40 متر زبون داري از هيشكي نميخوري چرا جلو دخترا زبونت ميره تو كونت خوب اخه انا دخترن زشته ادم با يه دختر حرف بزنه يه وقت يه چي ميگه ادم زايه ميشه تو اين فكرا بودم كه ديدم علي گنجي (رفيق فابريكم) از جاش بلند شد رفت پاي تخته تمرين حل كنه.
كارخانه گفت خوب آقاي كنجي منتظريم
گفتم اقا گنجي نه كنجي برگشت سمت من با يه حالت خاص گفت
عزيزم عربا گ ندارن جاي گ ميگن ك نا خوداگاه گفتم
پس به گوني چي ميگن كلاس از خنده منفجر شد با اشاره كارخانه خودم كيفم و بر داشتم از كلاس زدم بيرون تو راه رو هنوز صداي خنده بچه ها ميومد كالس ما ته راه رو بود پله ها راه رو"رو از وسط به 2 قسمت تقسيم ميكرد و روبروي راه پله دفتر ناظم قرار داشت كه هر كل رفت و امد بچه ها رو زير نظر داشتن با يه ظرافت خاصي از دم دفتر ناظم پيچيدم كه گير نكنم اخه ادتشون بود هر وقت منو ميديدن مثل روز براشون روشن بود كه از كلاس اخراج شده بودم . انقدر كه از انضباط منه بيچاره كسر شده بود رسيده بود زير صفر بخاطر همين ديگه به نمره انضباط كاري نداشتن بيگاري ميكشيدن از من بد بخت كل كاراي دفتري ناظم افتاده بود گردن من
از راه پله اومدم پايين رفتم سمت حيات دبيرستان ما بزرگ بود از در ساختمانش كه ميومدي بيرون سمت راست دستشويي بود ربرو در خروجي سمت چپ بوفه . نشستم يه گوشه اخراي كلاس بود صبر كردم علي گنجي بياد با هم بريم خونه دباره رفتم تو فكر ...
خره منصوره چي اون كه خودش امار ميده . ديوونه شدي دختر داييته بچس نميفهمه . كوچيك بزرك نداره كه دوست داره مگه بده ديگه چي ميخواي. اگه مامان بفهمه خشتكت پرچمه . نه بابا فوقش ميرن خاستگاري واي كه چه قندي تو دلم اب شد . منصوره دختر داييم بود خداييشم خوشگله بود الانشو كه نپرس صورت كشيده با يه دماغ نازك و كشيده با گونه هاي برجسته با يه بدن مانكن بدون كوچكترين چربي اضافه . هر وقت منو ميديد بهم ميچسبيد به بهونه هاي مختلف ميشست كنار من و يه جوري سر صحبت و باز ميكرد منم كه از نگاه هاي همه ميترسيدم تو جمع خونوادمون زياد حرف نميزدم اخه از ديد گاه فاميل ما اين كار يعني حرف زدن دختر با پسر يه گناه بزرگ تلقي ميشه . به منصوره چيزي نميگفتن ميگفتن بچس ولي من بد بخت بزرگ بودم بايد هواسم به همه جا و همه چي بود تا حرفي پشتم در نياد همينطوريش مگفتن اين 2 تا با هم سرو سري دارن تا حدي كه مامانم چند بار بهم گير داده بود . يه روز كشيدمش كنار گفتم انقدر جلو جمع به من نچسب گفت چيه خوب من داداش ندارم تو رو دوست دارم جاي داشم مگه چيه منم كل حرفاشو ميزاشتم به حساب بچگيش اخه سني نداشت كه بخواد عاشق شده باشه از من 2 سال كوچيكتر بود من سوم دبيرستان بودم اون اول دبيرستان تصميم گرفتم ديگه گير ندم بهش بزارم راحت باشه ولي خودم حواسمو بيشتر جمع كنم كه سوژه دست كسي ندم .
من كلا به شخص خاصي علاقه نداشتم فقط برام عقده شده بود كه با يه دختر باشم ديدن دوستام كه همه با يكي بودن جز من داشت ميسوزوندتم قاطي كرده بودم همش فكر ميكردم دخترا بهم ميخندن ميگن با اين قيافه كي با اين دوست ميشه ....
مخلص داش سعيد دمت گرم نجاتم دادي تورو كه بيرون كرد به منم گفت بشينم كوني اين حرفا رو از كجات در مياري
علي گنجي بود جلوم وايساده بود كي امده بود نفهميدم نگاش كردم گفتم همه اين حرفارو از كس عمه تو در ميارم
دم عمه ما گرم كه با همه ريخته رو هم
با خودم گفتم بيچاره عمه ها كه كس و كونشون هميشه رو هواس پاشدم با هم از در زديم بيرون .علي ريدم به قبرت با اين فاميليه كيريت
وا به من چه تو فكت لقه همه چي ازش ميزنه بيرون حالا مگه چي شده
هيچي بابا اخه به كار خانه قول داده بودم سر كلاس كس شر نگم
بي خيال عجله كن كه الان سارا جونت ميره ها
يه لبخند تلخ زدم و به روبرو خيره شدم براه ادامه داديم مدرسه ما وسط شهرك قرار داشت خونه ما جنوب شهرك بود خونه علي اينا جنوب غرب تا يه مسيري هميشه با هم بوديم
تو كل مسير 5 دقيقه ايمون هيچ حرف خاصي رد و بدل نشد رسيديم نزديك بلوك علي اينا دست داديم خدا حافظي كرديم اومدم برم كه صدا كرد :
سعيد
جونم دادا
چرا فكر ميكني انقدر مخ زدن سخته . جون داداش مثه خر پا ميدن الاغ اوناهم عينه ما ميخوان با يه جنس مخالف باشن يه خوش تيپ ميخوان كه تو هستي غيافه خوب ميخوان كه تو داري كير مخوان كه تو داري بابا با اين همه مزايا كه تو داري اگه دختر بودم خودم بهت ميدادم
اه كي تورو ميكه ايجاد مزاحمت نكن خواهرم
ان اقا جدي ميگم
منم جدي گفتم
مسخره ما رو باش واسه كي دل ميسوزونيم
يه لبخند زدم كيفمو رو دوشم جا به جا كردم دادا ميدونم دمت گرم مرسي كه به فكر مني ولي من يه چيزيم هست شايد بخاطر شرايط خونوادمه علي اونقدر كه تو تو خونه ازادي من نيستم بابا من تو خونه حق شو ديدن ندارم ننم ميگه بركت از خونه ميره يه موزيك خالي ام نميزارن بزارم تو توي كاپيترت آرشيو فيلم سوپر داري ولي من بيچاره هر روز بابام يه نرم افزار جديد قراني مياره علي من عكس كس و نديدم ولي تو هفته اي 3 مدل ميكني من ابجيم جلوم استين كوتاه نمي گرده روم باز نشه ولي تو خاهر مادرت راحتن جلوت عقده اي نشدي دخترا برات غريبه نيستن ........
بي خيال دادا فردا ميبينمت منتظر جواب نشدم سرم انداختم پايين واومدم رسيدم پشت بلوكمون يه تيكه مقوا از يه جعبه كندم كاغذ روشو با دقت جدا كردم لوله كردم گذاشتم كنار لبم فندك كجاس اي بابا تو كيفمه از رو دوشم كيفمو برداشتم درشو باز كردم با بدبختي از تو بازار شامه كيفم پيداش كردم و سيگار دست سازم و روشن كردم شروع كردم كام گرفتن هر وقت كه وقت براي از بين بردن بوي سيگار كم بود اينطوري سيگار ميكشيدم حالا ميفهمم ريه بيچاره من چرا به اين روز افتاده توخودم بودم يه قطره اشك از چشام چكيد چرا اون حرفا رو به علي زدي حالا فكر ميكنه عقده اي شدي خوب مگه نيستم با خودم داشتم كل كل ميكردم كه حس كردم انگشتام داره ميسوزه سيگاره دست سازم به اخراش رسيده بو انداختمش زمين بلند شدم رفتم تو بلوك " شكل ظاهري بلوك مثل يه مثبت بود (+) كه از 3طرف با 3 تا راه پله مشد وارد طبقه همكف شد ولي به دليل قرار گرفتن اسانسور وسط ساختمون راه پله هاي ورودي به هم ديد نداشتن اسانسور اون وسط كاملا اشغال كرده بود" . سالن همكفو دور زدم رفتم تو اسانسور جلو اينه دست رو موهاي كوتام كشيدم با خودم گفتم اين مدرسه كي تموم ميشه از دست مو كوتاه كردن راحت شيم قيافمون از مثله زنداني بودن در بياد استينهاي تي شرتم و با دقت و با حوصله دو رديف منظم تا زدمش كه به خيال خودم خوش تيپ تر بشم از اسانسور زدم سالن همكفو دور زدم نشستم رو راه پله اي كه سارا از اون سمت وارد ساختمون ميشد. با خودم گفتم يه نخ ديگه مقوا لايت بكشم تا سارا بياد بعد مثله ديوونه ها زدم زير خنده .. اون ساعت بلوك خلوت بود غرق در تفكراتم شدم .... امروز صبح اون پرايده كي بود اومد دنبال سارا حتما دوست پسرش بوده اره ديگه پسره بچه مايس كه پرايد داره رفته با اون دوست شده نمياد با من اسو پاس بپره كه كاش منم يه پرايد داشتم (7 سال پيش واقا پرايد برا خيلي از جوونا ارزو بود ) با خودم داشتم كل كل ميكردم هر چي بيشتر پيش ميرفتم كمتر نتيجه ميگرفتم كيفم و بقل كرده بودم مثه بچه ها كه منتظر مامان باباهاشونن بيان ببرنشون خونه ... با صداي بسته شدن در اسانسور به خودم اومدم مثله برق گرفته ها پريدم گفتم خا ك بر سرت باز رفتي تو فكر اومده رد شده نفهميدي از جام پريدم سالن رو دور زدم رسيدم دم اسانسور خشكم زد اب دهنم كه مثله سنگ شده يود به زور دادم پايين س س س سلام
سارا با يه خنده موزيانه به كنار اسانسور تكه داده بود منو نگاه ميكرد
سلام سعيد جون
دلم هري ريخت پايين اولين بار بود يه دختر اسممو صدا ميكرد برق شادي چشام با ديدن پوز خندش زياد دووم نياورد
ديديم تو فكري منو نديدي گفتم يه حالي بهت بدم پسرم
ارزوته با من دوست شي نه ؟ برا همين هر روز با من مياي تو اسانسور ؟ خدايي اگه با مهدي دوست نبودم بهت فكر ميكردم ولي انقدر دست دست كردي كه امروز اتفاقي افتاد كه من برا هميشه مال اون شدم
خدا مگه من چيكار كردم كه انقدر بايد تحقير بشم نا خوداكاه يه قطره اشگ رو گونم لغزيد و افتاد پايين ...
بعد از ديوار كنار اسانسور جدا شد اومد بياد سمت من كه دست گذاشت رو باسنش لبشو گاز گرفت به سختي قدم برداشت اومد جلوم وايساد" اونروز معني حرفش (اتفاقي افتاد كه من برا هميشه مال اون شدم ) ودليل لنگ زدنشو نفهميدم ولي حالا ميدونم دليلش چي بوده" دست گذاشت رو صورتم اشگمو پاك كرد تو چشام زل زد
گفت اخ كه تو با اين چشات هر كيو بخواي مال خودت ميكني . چقدر دلم ميخواست اين صورت معصوم مال من بشه ولي تو با اين بي زبونيت من با غرورم نزاشتم كه بشه اگرم اين حرفارو ميزنم برا اينه كه ديگه نميخوام جلوم سبز شي اينو با حرص گفت رفت سمت در اسانسور
يه دفه با بقض صداش كردم سارا برگشت مثل برق گرفته ها نگام كرد خودمم از حركتم جا خوردم يه دخترو به اسم كوچيك صدا كردم سارا من يه در خواست دارم اگه اينكارو برام بكني ميرم پشت سرم و ديگه نگاه نميكنم
ميشنوم
اخ كه چقدر احساس حقارت ميكردم..........
مي ميشه ميشه عطرتو بهم بدي
با تعجب يه كم نگام كرد يه دفه زد زير خنده زير لب گفت ديونه پاك عاشقه دست كرد تو كيفش
اون لحظه كه براي هميشه داشتم ازش جدا ميشدم تازه فهميدم كه من عاشق سارا شده بودم واون برام يه دنيا ارزش داشت كه داشت ازم جدا ميشد تا حالا فكر ميكردم كه من فقط ميخوام با يه دختر دوست شم ولي اون لحظه ديدم كه جز سارا هيشكيو نميخوام
بگير ديگه خشك شد دستم
عطر تو دستاي ظريفش بود جلو صورتم گرفتمش پشت كرد بهم و رفت تو اسانسور دكمه طبقه 8 رو فشار داد و رفت ....
منم مثله اينكه تانك از روم رد شده باشه راه افتادم سمت پله ها خدا چرا اين پله ها تموم نميشه با اغض گفتم تا ابد تنها ميمونم من از روز تولدم شانس كه نداشتم بد شانسيو بد بختيم به دنبال خودم داشتم ...
     
#3 | Posted: 25 Jun 2011 17:25
قسمت دوم
رفتم سمت خونه از پله ها اومدم توي سالن طبقه اول تو هر طبقه 4 واحد اپارتمان وجود داشت از در سالن كه وارد ميشدي وسط سالن كه ساختمان اسانسور بود سمت چپ اولين در اپارتمان ما بود با بيحالي در و باز كردم رفتم داخل وارد اپارتمان كه ميشدي سمت راست درب دست شويي بود كيفمو پرت كردم يه گوشه رفتم تو دستشويي يه ابي به دستو صورتم زدم يه نگاهي به چشمام انداختم ديدم سرخه ولي نگام به سرخي چشام نبود دنبال دليل حرف سارا ميگشتم مگه چشاي من چي داره كه گفت تو با اين چشات هر كيو بخواي ميتوني مال خودت كني هر چي نگاه كردم به نتيجه خاصي نرسيدم جز اين كه چشام يه كم حالت خمار داشت گفتم اهان منظورش اين بوده عمل داري از دست شوي زدم بيرون تو پزيرايي عمه مهري نشسته بود قلاب بافي ميكرد از 5-6 سالگي كه مامان باباش مرده بودن بابام سرپرستيشو به عهده گرفته بود با ما زندگي ميكرد به يه دلايلي زياد ازش خوشم نميومد حتي ميتونم بگم ازش متنفرم بودم يه سلام سرد كردم رفتم سمت اشپز خونه مامان داشت غذا مي پخت يه كم نگاش كردم تو دلم گفتم خيلي گلي كه با اين وضعيتت از هيچ كاري دريغ نميكني .
- سلام ماماني
- سلام مامان جون خسته نباشي امروز يه كم دير كرديا مارمولك
رفتم جلو اروم طوري كه نترسه دستمو گذاشتم رو شونش سرم و از پشت بردم سمت لپش يه ماچش كردم گفتم خسته نباشي برگشت دست كشيد رو صورتم يه بوسم كرد يه اه كشيد كه دقيقا ميدونم از چي بود هميشه هر وقت دست ميكشه رو صورتم اين كارو ميكنه جيگرم گر گرفت به خودم لعنت فرستادم و اون دكتر مادر .... با صداش به خودم اومدم
-ماماني برو لباسات و عوض كن الان ناهار ميارم بخوري
-منير كجاس (خواهرم)
-كلاس كنكور
-اوكي ولي صبر كن بابا بياد
-اخ كه چقدر تو به فكر خونوادتي پسر. بابا اضافه كاري وايساده زنگ زد گفت 5 ميام
-باشه حالا كه اصرار ميكني ميخوريم
رفتم سمت اتاق لباسم و عوض كردم رو زمين دراز كشيدم رفتم تو فكر و با خودم گفتم اصلا من تا آخر عمر تنها ميمونم و از مامانم مواظبت ميكنم (اوراح عمم كه چه قدرم اين كارو كردم) هرچيم دكترا بگن اين اتفاق ربطي به تولد تو نداره من سر حرف خودمم اگه من به دنيا نميومدم مادرم اينطوري نميشد درسته سهل انگاري دكترا بوده ولي اولش به من ربط داره – وقي مادرم منو زايمان ميكنه تو بيمارستان بر اثر الودگي چشماي مادرم افونت ميكنه وقتي مياد خونه تشديد ميشه ميرن دكتر چشم پزشكي دكتر احمق تشخيص حساسيت ميده و نميدونم رو چه حسابي قطره كرتن تجويز ميكنه بعد 1 هفته ديد مادرم تار ميشه ميرن همون دكتر كه ميگه اقا وضيعت چشمش خرابه بايد برين بيمارستان فارابي ميرن اونجا دكتره ميگه اقا چرا قطره كرتن براي افونت استفاده كردين همين كار باعث اسيب ديدگي عصب چشم شده و كمتر از يك سال مادر من ديدشو كامل از دست ميده حتي 3 بارم عملش كردن ولي......... اون دكتر كس كشم همه چيزو تكذيب كرده حتي بابام دادگاهيش كرد ولي چون مملكت ما مملكته گل و بلبله با داشتن پارتي بيخيالش شدن به منم تا 4 ماهگي بيشتر شير نداد چون سر اين جريان و داروهايي كه مصرف ميكرد بدستور دكتر خوردن شير مادر براي من بد قدم ممنوع اعلام شد – از اون روز به بعد من ديگه به دوستي با دختر فكر نكردم و قسم خوردم به هيچ زني جز مادرم فكر نكنم وسعي كنم هميشه انو خوشحال نگه دارم ....

........ از اون روز يك سال گذشت و من دقيقا يك سال خودمو وقف خونه كردم اگه دوستام براي دوست دختراشون چيزي ميخريدن من براي مادرم ميخريدم مادرم و برا گردش ميبردمش بيرون . باهم پياده روي ميرفتيم واقعا سعي ميكردم كه احساس كمبود نكنه تو اين يك سال هم خواهرم ازدواج كرد هم عمه مهري پدرم باز نشست شد و ما اون خونه سازمانيو با يه دنيا خاطره ترك كرديم وبه خونه جديد نقل مكان كرديم .
خونه جديد 2 طبقه بود كه من طبقه بالا رو به تسخير خودم در آوردم با كلي خوشحالي كه بالاخره ميتونستم به راحتي نفس بكشم پيش دانشگاهي كه تموم شده بود منم بيخيال كنكور شدم رفتم پيش عموم كه دفتر خدمات كامپيوتري داشت مشغول به كار شدم تازه فهميدم زندگي يعني چي .......
شب توي خونه حوصلم سر رفته بود سيستم و روشن كردم ساعت 1 شب بود مامان اينا خواب بودن تنها مونس شبهاي تنهايي من ابي بود وينپ و باز كردم شروع كرد به خوندن
كي اشگاتو پاك ميكنه شبا كه غصه داري
دست رو موهات كي ميكشه وقتي منو نداري
شونه كي مرحم هق هقت ميشه دوباره
از كي بهونه ميگيري وقتي منو نداري
برگ ريزوناي پاييز كي چشم برات نشسته
از جلو پات جمع مكنه برگاي زرد و خسته
كي چشم برات ميمونه حتي شباي يلدا ...............
تازه يه 3 4 روزي بود با اينترنت و چت اشنا شده بودم سيم تلفني كه دور از چشم همه كشيده بودم طبقه بالا بر داشتم به مودم وصل كردم كانكت شدم يه 1 ساعتي داشتم واسه خودم الكي تو روم ميچرخيدم كه يه اي دي به نام رويا جيگر نظرم و جلب كرد شروع كردم پي ام دادن اولش جواب نميداد تا اين كه نوشتم تو اين بيقوله كسي نيست؟
- هست ولي مزاحم نميخواد
- برا امر خير اومديم قصد مزاحمت نداريم خواهرم
- صاحب داره نزديك نشين
- خوب منم ميشم صاحب دوم كه محكم كاري بشه يه وقت در نره (اگه جز چت جاي ديگه بود ميدومنم كه عمرا يك كلمه ام نميتونستم جواب بدم )
- بميري تو زود بگو از كجايي و چند سالته
منم جو گير شدم نوشتم سعيد 21 تهران در صورتي كه تازه تو 19 سال بودم
- خوشبختم رويا 20 تهران
با خودم گفتم پسره . اگه دختر باشه چي ؟ يه سالم ازت بزرگتره . باشه من كه نميخوام باهاش دوست شم فقط در حد چت كردن
- منم خوشبختم رويا خانوم عكسي چيزي نداري زيارت كنيم شما رو
- اگه بچه خوبي باشي فردا شب يه چيز بهتر از عكس ميدم الانم دير وقته بگير بخواب فقط يه تل بده فردا بهت زنگ بزنم صحبت كنيم
- منم كه اون موقع رو ابرا بودم سريع نوشتم چشم رويا خانوم ياداداشت كن ......
شماره تل مغازه رو دادم
- مرسي راستي خونتون كجاس
واي 3 شد اگه بگم خونمون كجاس كه ميپيچه سريع گفتم
- خونمون پاسدارانه ولي محل كارم سمت خيابان .. است شماره اي كه دادم مال اونجاس
- باشه من خيلي خسته شدم ميرم بخوابم باي تا فردا تو ام بگير بخواب
-مرسي منم همينطور چشم ميخوابم شب خوش
مثل اين بچه هاي حرف گوش كن سيستم و خاموش كردم مثل يه بچه گربه رفتم جيش كردم و رو تختم دراز كشيدم "الان كه دارم اون شب زندگيمو مينويسم به حالت اون شبم حسوديم ميشه يه حالت بي وزني داشتم يه ارامش خاصي داشتم .
با خودم گفتم تو نميري پسره اوسكلمون كرده تازه اگرم دختر باشه من كه به خودم قول دادم دنبال اين چيزا نرم . ولي يه حس عجيبي داشتم كه باعث ميشد كه تو دلم دعا كنم رويا واقعا دختر باشه نفهميدم كي خوابم برد و صبح شد .
از خواب بيدار شدم رفتم دست شويي سرم وشستم اون موقع موهام بلند بود مدل ايتاليايي ژل زدم و لباس پوشيدم رفتم از پله ها پايين بدون اينكه صبحونه بخورم از در خونه زدم بيرون رفتم سمت مغازه اون موقع پيش عموم كار ميكردم مهندس كامپيوتر كه يه مغازه اجاره كرده بود منم پيشش كار ميكردم اسمش مهرداد حدودا 26 ساله اون موقع مجرد بود . تو مسير فكرم درگير كارايي كه بايد امروز انجام ميدادم بود و كمتر به رويا فكر كردم رسيدم مغازه تا ظهر مشغول كاراي مغازه بودم تلفن كه زنگ ميزد مثله ادماي گرسنه كه غذا ميبينن ميپريدم رو گوشي به اميد اين كه رويا باشه ساعت حدود يك بود كه تلفن زنگ خورد عموم گوشي و برداشت
- بفرماييد بله هستن گوشي چند لحظه بعد با تعجب گفت
- يه خانومه با تو كار داره
دلم تالاپي افتاد پايين
     
#4 | Posted: 25 Jun 2011 17:26
قسمت سوم
گوشيو با ترس عجيبي كه تو تنم پيچيده بود از دست عموم گرفتم يه نفس عميق كشيدم گوشي تلفنو نزديك دهنم كردم با صدايي از ته گلوم گفتم بفرماييد
_سلام خوبي سعيد اين كي بود ؟
_سلام رويا خانوم هيشگي كارمندمه.
عموم يه چپ نگام كرد بعد مثل اينكه 2 زاريش افتاده باشه خنديد يه بيلاخ بهم نشون داد
_اوه اوه چه رسمي رويا خانوم رويا صدام كن اوكي ؟
تو دلم گفتم اوه اين چقدر پررو حرف ميزنه
_چشم
_چشات بي بلا عزيزم ببخشيد دير زنگ زدم اخه تا الان خواب بودم ديشب تا 4 بيدار بودم
_چي كار ميكردي
_هيچي
_اهان
_تو هميشه انقدر كم حرفي ؟ راستي امشب كجايي جيگر؟
تو دلم گفتم خدا اين چه گرگيه به ما انداختي
_معمولا اره كم حرفم . امشبم جاي خاصي نيستم معمولا شبا تو تختمم چطور مگه؟
_چه خوب كه كم حرفي راحت بهت زور ميگم . چه پسر خوبي ببينم تو تختت يه جاي خالي برا منم داري ؟
واي خدا اون موقع چقدر ترسيده بودم هول كرده بودم عين اين اسگلا جواب دادم
_نه نميدونم بزار ببينم مامان اينامو ميتونم بپيچونم .
با گفتن اي جمله عموم زد رو پيشونيش اروم گفت بچه ننه بازي در نيار هر چي گفت با قدرت جواب بده
تو همين حال رويا اونطرف زده بود زير خنده . خنده كه چه عرض كنم غش كرده بود
_پسر چقدر تو باحالي (شانس اوردم فكر كرده شوخي كردم ) حالا امشب ميتوني بياي همديگرو ببينيم ؟
_با صدايي يخ زده گفتم اره ميام كجا بيام باشه ساعت 10 پونك .اره ماشين دارم . نه دير نميكنم زود ميام مرسي چشم مواظبم باي
با صداي بوق تلفن به خودم اومدم تلفن قطع شده بود بوق بوق ميكرد ولي من مثل مسخ شده ها گوشي دستم بود تلفن قطع كردم نشستم رو صندلي به يه نقطه خيره شده بودم .
_چي شده چرا ماتت برده حلا ما غريبه شديم يه خبر به ما ميدادي حالا طرف كي هست
با صداي عموم به خودم اومدم
_ چي ميبافي برا خودت يه غلتي كردم مثل خر موندم توش دستم به دامنت ماجرا رو كامل براش توضيح دادم .گفت : خوب خره همه از خوداشونه يه دختر مايه دار بياد باهشون رفيق شه حالا تو اولين نفري كه مخشو رديف كردي تمام خصوصيات تيغ زدن و داره ببينم بلدي يا نه . ميتوني اسم منو زنده نگه داري يا نه
_يه لبخند زدم گفتم حالا ماشينتو ميدي يا نه ؟
_كوفت نيشتو جمع كن خوب از اول همينو ميگفتي كه ماشين ميخواي نوكرتم هستم فقط از اينجا 9 بايد راه بيفتي تا 10 پونك باشي اون موقع شب ترافيكه
يه چشمك زدم گفتم حله فقط امار مامان اينا رو داشته باش الان زنگ ميگم شب خونه توام.
_ باشه همه گند كاريات گردن منه بيچارس
_عمو من برم خريد ؟
_هيجي ديگه امروز تعطيل كردي ديگه نه ؟ برو حالشو ببر فقط اگه زدي زمين ياد منم باشيا
صورتم از خجالت سرخ شد ديگه حرفي نزدم تا ساعت 5 6 خودمو به كاراي مغازه و جواب دادن مشتريا مشغول كردم " توضيح درباره عموم كه لازم ميدونم بگم اينه كه ختم خار كسه هاس اون زمان هر دختري كه در مغازه ميومد تا مخش خورده نميشد از در خارج نميشد با اين كه مدت كمي پيش عموم بودم ولي خب يه چيزايي ياد گرفته بودم ازش " عقربه هاي ساعت ديواري ساعت 6 نشون ميداد به عموم گفتم من برم ارايشگاه و خريد لباس ميخوام جلسه اول كم نيارم يه لبخندي زد گفت ببين مردم برا 250 گرم گوشت چيكار ميكنن برو عمو خوش باشي .
از اين حرف عموم خوشم نيومد مگه من چيكار كردم كه فكر ميكنه دارم واسه دختر خودكشي ميكنم."خداييشم اون موقع خيلي شوق داشتم يه جورايي پرواز ميكردم " رفتم ارايشگاه صورتم و صفا دادم ريشامو مدل در امتداد دماغ زدم از ارايشگاه زدم بيرون يه پيك متوري گرفتم رفتم سمت وليعصر يه شلوار پارچه اي مشكي يه پيرهن نوك مدادي با يه كفش ساق دار مشگي گرفتم سريع با يه متوري برگشتم سمت مغازه . مغازه ما 2 طبقه بود از در كه وارد ميشدي روبروت يه راه پله اهني داشت كه ميرفت سمت بالا طبقه بالا چيز خاصي نداشت يه زير انداز يه گوشه افتاده بود براي استراحت و نماز خوندن 4 تا صندلي با يه ميز كه عموم هر وقت مهمون داشت ميرفتن بالا ميشستن .
از در مغازه كه وارد شدم عموم داشت با يه دختره حرف ميزد ساعت نزديك 8 بود يه سلام كردم مستقيم از پله ها رفتم بالا سريع لباسامو عوض كردم شلوارم و برداشتم جيباشو خالي كردم رو ميز يه نگاه به ميز انداختم با خودم گفتم چيزاي كه لازم داريو بردار كه الكي جيبت قلمبه نشه اول عطرم و برداشتم درشو باز كردم خوب به كل پيرهنم و پشت گوشم ماليدم اخه ديده بودم عموم هر وقت ميخواد بره سره قرار پشت گوشش عطر ميزنه با اين كه دليلشو نميدونستم ولي اين كارو با دقت انجام دادم و گذاشتمش تو جيبم . نگاهمو انداختم رو ميز كيف پولم و برداشتم هنوز يه 20 30 هزار تومني برام مونده بود با غصه نشستم روي ميز مثل اين عزا دارا رفتم تو خودم پاكت سيگارمو از رو ميز برداشتم يه نخ سيگار روشن كردم شروع كردم كام گرفتن با خودم گفتم احمق جون دختر بازي پول ميخواد تازه وسطاي برج شده برات 30 تومن بيشتر نمونده تازه اينم امشب به گا ميره و تو ميموني با يه جيب پر از خالي با حرص خاصي از سيگارم كام گرفتم يه كم با دودش بازي كردم يه كم احساس ارامش پيدا كردم دو تا كام سنگين ديگه گرفتم سيگارم و انداختم زير پام لهش كردم از جام بلند شدم كيفم و گذاشتم تو جيبم گفتم خدا بزرگه به قول عموم دخترا رو بايد تيغ زد نه اينكه براشون پول خرج كرد يه لبخند زدم سيگارم و با فندكم و تو جيبم جا دادم يه نگاه رو ميز انداختم چيزي جز يه مشت كاغذ پاره رو ميز نمونده بود كه گذاشتم تو جيب شلوار قبليم شلوارم و پيرهنمو تا كردم گذاشتم رو ميز اروم و با ابهت خاصي از پله ها اومدم پايين.
"با پايين اومدن من از پله ها يه فصل جديدي تو زندگي من باز شد اون روز يه احصاص برتري در وجود من فرياد ميكشيد كه من از همه سر ترم همين حص به من اعتماد به نفس ميبخشيد "
عموم هنوز پشت ميزش نشسته بود و با همون دختره كه رو صندلي جلوي ميز نشسته بود داشتن حرف ميزدم با خودم خنديدم گفتم چه دخترايي كه با هزار اميد روي اين صندلي نشستن ولي چند روز بعد كه طبقه بالا شهيد شدن همه روياهاشونو نقش بر آب شده ديدن و فهميدن كه تمام اين حرفا و محبت ها يه دليل بيشتر نداشته و اونم چيزي جز شهوت زياد عموي من نبوده .
رفتم نزديك ميز هنوز عموم به من نگاه نكرده بود . اروم گفتم مهندس من برم اگه كاري ندارين ساعت 8:15 بود يه نگاه بهم انداخت و نگاهش روم قفل شد دختره ام يه نگاه عجيبي بهم كرد . عموم با دست زد به كنار ميز گفت مشا الله خوش تيپي تو خونمونه . دختره يه لبخند زد به عموم يه نگاه كرد گفت حالا تو چرا جو گرفتت من كه بهت گفته بودم برادر زادت خيلي نازه . من يه آن جا خوردم ولي به رو خودم نيوردم با اعتماد به نفس كاملي كه از چند دقيقه پيش تو خودم پيدا كرده بودم با يه حالت برتري با يه صداي خشك گفتم
_ چشماي ناز شما ناز ميبينه عزيزم . دختره يه لبخند نازي زد
_گفت به چشاي شما كه نميرسه . آدمو جادو ميكنه و ميسوزونه
با شنيدن اين جمله ياد سارا افتادم كه اولين بار اون درباره چشام بهم گفته بود ديگه حرفي نزدم به عموم نگاه كردم گفتم مهندس اگه اجازه بدي من مرخص شم دست كرد تو كشو كارت ماشين با كليدش و داد گفت مواظب باش خوش بگذره يه چشمك زدم گفتم مرسي فعلا از مغازه زدم بيرون در ماشين وباز كردم نشستم تو ماشين.
ماشين و روشن كردم "عموم يه پژو 405 مشگي داشت " تو اينه يه نگاه به خودم انداختم بعد يه اخم ناز كردم گفتم اين دفه ابروهام يه كم خراب كرده ولي اشگال نداره داش سعيد شما يه دونه اي ذاتن خوشتيپي يه خورده به خودم نگاه كردم با اينكه نميدونستم اين اعتماد به نفس از كجا اومده بود ولي از داشتنش احساس خوبي داشتم ولي يه كم دلم شور ميزد. طبيعي بود بابا دفه اولم بود ميخواستم برم سر قرار "اگه اخرش و ميدونستم عمرا نميرفتم " . با خودم گفتم احمق محكم كوبيدم رو پيشونيم خره از كجا ميخواي طرف و بشناسيش مگه ديديش حتي نپرسيدي چي ميپوشي با چي مياي . بادا باد ميرم يه جوري پيداش ميكنم . كمربندم و بستم "نكته آموزشي" گذاشتم دنده يك راه افتادم يه خورده الكي چرخيدم ساعت نزديك 9 بود حركت كردم سمت پونك تو مسير انقدر تو فكر بودم كه نفهميدم كي ساعت شد 9:40 دقيقه من تازه رسيدم ميدون ونك انقدر تو ترافيك مونده بودم عصبي شده بودم رفتم سمت ادرسي كه داده بود پيچيدم تو خيابون مورد نظر دم همون پيتزا فروشي مورد نظر رسيدم يه دنده عقب گرفتم يه كم عقب تر پارك كردم . به دور و اطرافم خيره شدم از ماشين پياده شدم پاكت سيگارمو از جيبم در اوردم يه دونه سيگار روشن كردم شروع كردم با حرص سيگار كشيدن. كنار پيتزا فروشي لوازم ارايشي فروشي بود . خدا چقدر اين تو هلو جمع شده حالا شانس ما رويا خانوم يه بيوه زن ترشيده از كار در مياد يه خنده كردم گفتم باشه خوب برا دست گرمي بد نيست تازه صداش كه قشنگ بود من با صداش حال ميكنم . يه نگاه به ساعت انداختم تغريبا 10 شده بود با خودم گفتم خره سر كاري يه دونه سيگار ديگه روشن كردم همين طور كه به در ماشين تكيه داده بودم شروع كردم از سيگارم كام گرفتن داشتم به خودم فحش ميدام كه برا چي اومدم شك نداشتم كه اسگل شدم تو همين حال و هوا بودم نگاهم سمت پياده رو بود كه يه دختر نظرم و جلب كرد . دقيقا جلو پيتزا فروشي قدم ميزد گفتم نكنه خودش باشه يه نگاه خريدارانه انداختم .پشتش سمت من بود قد حدود 160 بدن نازي داشت ولي يه مقدار پر بود مانتو سفيد كوتاه نازكي كه پوشيده بود خيلي جلب توجه ميكرد با يه شلوار سفيد كه به زور به مچ پاش ميرسيد و از همه تابلوتر يه شال قرمز جيغ كه از 800 فرسخي الارم ميزد . با خودم گفتم اگه اين باشه كه راه به راه ميگيرنمون . يه كم چرخيد سمت من اولين چيزي زد تو ذوغ من بينيش بود كه يه انهناي خوفي داشت با خودم گفتم زكي اين كه كلنگيه . چند لحظه بعد كاملا چرخيد سمت پايين خيابون صورتش كاملا جلوي من بود سيگارم از دستم افتاد خدا واييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي اين چيه. يه ارايش فوق الاده تند با اون تيپ تابلوش . اب دهنم خشك شد با خودم گفتم خودمونيما به جز دماغش همه جاش خوشگله 2 تا مش قرمز رو موهاش بود كه با يه فرق از كنار اومده بود رو صورتش ابروهاي نازك مشگي . چشاش با ريمل و سايه تندي كه زده بود قابل شناسايي نبود . يه كم صورتش لاغر و كشيده بود . به لباش يه رژ سرخ ماليده بود كه ادم و حوسي ميكرد بره ازش لب بگيره . خومونيم راست كردم ديدمش . خودم و جمع و جور كردم اومدم يه كام از سيگارم بگيرم ديدم خاموش شده به حرص فيلتر سيگارم و كوبيدم زمين يه دست تو موهام كشيدم يقه پيرهنم و صاف كردم عطرم و از جيبم در اوردم به پشت گوشام ماليدم . يه نفس عميق كشيدم كه اماده شم براي رفتن جلو شك نداشتم كه خود رويا خانومه اومدم تو پياده رو تصميم گرفتم با پرستيژ خاصي باهاش بر خورد كنم به قول خودمون كم نيارم با خودم گفتم سنگين راه ميريا طوري كه زمين زير پات بلرزه هنوز قدم اول بر نداشته بودم كه پام به يه سنگ گير كرد با صورت خوردم زمين واي چقدر زايه شدم يه نگاه انداختم بهش ديدم حواسش نيست مثل فنر از رو زمين پا شدم رفتم سمت ماشين صندق عقبو باز كردم يه بطري اب برداشتم دستام نم دار كردم و خاك شلوارم و تكوندم دستمو گذاشتم رو زانوم واي عجب سوزشي داره فكر كنم زخم شده . ريدي با اين ابهتت همين طور داشتم با خودم غر غر ميكردم درب بطري اب و بستم انداختم توي صندوق عقب در بستم با ريموت ماشينو قفل كردم . اومدم برم تو پياده رو كه يه 206 البالويي اومد پشت ماشين جلو پام وايساد هنوز كامل تو پارك نيومده بود من مزاحم بودم . به دليل نور شديد چراغ ماشين توي ماشين قابل ديدن نبود فقط يه صدا از تو ماشين اومد :
_ اقا ميشه لطف كنين بريد كنار من درست پارك كنم .
_ چشم حتما خانوم
_مرسي
چيزي نگفتم اومدم تو پياده رو يه لحظه خشكم زد خيره موندم برگشتم سمت 206 حالا توي ماشينو از بقل ميشد ديد .واي نه خودشه اين روياس .اون صدا صداي خودش بود شك ندارم درب ماشين باز شد تمام اعتماد به نفسم نابود شده بود دستام ميلرزيد زبونم خشك شده بود تو دهنم نميچرخيد (اون حالت و خدا نصيب هيچكسي نكنه) يه پاش و گذاشت بيرون دلم ريخت پايين . انگار فيلم بود قرار بود سوپر استار فيلم از ماشينش پياده شه تصاوير اروم از جلو چشام رد ميشد . از ماشين پياده شده با يه ارامش خاصي سرش چرخيد سمت عقب ماشين بعد با همون ارامش چرخيد سمت جلو در ماشين و بست عينك شبشو زد به چشماش اروم مانتوشو با دستش كشيد پايين صاف كرد سمت من وايساد .منم مثل ميخ وايساده بودم هيچ صدايو نميشنيدم مسخ شده بودم . يه مانتو شلوار مشكي تنگ با يه شال حرير قد دقيقا 168 با يه بدن بي نقص پاهاي نازك و كشيده از مچ به سمت رونش با يه تناسب خاصي درشت ميشد . يه باسن كوچيك كه تو اون مانتو واقعا جلب توجه ميكرد يه شكم متناسب با بدنش سينه هاي ريز ي داشت ولي قشنگ بود صورت نازو معصومش كه ادم از ديدنش سير نميشد لباي كوچيك و ناز با گونه هاي برجسته يه بيني كوچيك عمل شده چشم و ابرو كشيده مشكي ........ اين مشخصات دختري بود كه روبروي من بود حدودا 1 متري فاصله داشتيم با هم . چند قدم اومد جلو من هنوز گيج بودم . هنوز محيط اطرافم صحنه اهسته بود .
_اقا با شماهستم
به خودم اومدم ديدم روبروم وايساده . خدا رو شكر كه عينك داشت چشماشو نميديم وگرنه عمرا صدام در نميومد.
_ببخشيد حواسم نبود جانم؟
_عرض كردم مشگلي پيش اومده كه اينطوري نگاه ميكنين ؟
واي 3 شد حالا چي بگم خودم و جمع جور كردم گفتم نه يعني اره شايدم بايد بگم سلام رويا خانوم . از اين حرف من يكم جا خورد مكثي كرد خيلي اروم وبا يه لبخند معني دار دستشو اورد سمت عينكش و اونو برداشت . نه حالا داشت منو نگاه ميكرد منم تو چشاش زل زده بودم گلوم خشك شده بود يه ابروشو انداخت بالا طوري كه اون يكي چشمش يه كم تنگ شد تو صورت زل زد خيلي كش دار گفت :
_ سلام . اقا سعيد ؟
سريع چشامو ازش دزديدم به زمين نگاه كردم گفتم
_ بله خيلي از زيارتتون خوش بختم .
_ واي چه باكلاس منم همينطور عزيزم .
يه نگاه خريدارانه بهم انداخت با مكث ادامه داد .
_ عزيزم اينجا خوب نيست وايساديم سوار شو بريم ....................
     
#5 | Posted: 25 Jun 2011 17:26
قسمت چهارم
_ عزيزم اينجا خوب نيست وايساديم سوار شو بريم
_ باشه فقط منم ماشين اوردم با كدوم بريم ؟
_ با ماشين تو ميريم من خونمون دو تا خيابون پايين تره اينطوري بهتره
_چشم پس بفرماييد رويا خانوم .
رفت سمت در ماشين منم از پشت راه افتادم . واي عجب تيكه اي گيرم افتاده بايد دو دستي بچسبمش اينو با خودم گفتم يه نگاه ازپشت به بدنش انداختم خدايي بي نقص بود . رسيد دم در ماشين سريع در و براش باز كردم نشست تو درو بستم . از جلو ماشين با غرور رد شدم يه نگاه تو پياده رو انداختم ديديم خبري از دختره نيست فقط 3 تا پسرو ديدم كه با حسرت منو نگاه ميكردن . حس پيروزي و برتري در خودم ميديدم كه باعث شد دوباره اعتماد به نفسم بر گرده با يك حالت خاصي نشستم تو ماشين درو بستم .
_سعيد يه خواهش
_ برگشتم سمتش . جان شما امر كن .
_ منو رويا خالي صدا كن
_ سخته ولي چشم سعي ميكنم .
_ اوف اين حيايي كه تو داري منو كشته .
يه چشمك براش زدم يه نگاه تو ايينه ماشين انداختم . برق شادي چشمام انقدر تابلو بود كه خودم ميديدم .
ماشينو روشن كردم راه افتادم .
_خب رويا جان كجا بريم ؟
_ راستش "با تامل ادامه داد " برو سمت شهرك غرب .
دلم ريخت پايين با خودم گفتم من تا اينجاشم زوري اومدم بلد نيستم برم شهرك غرب . بي خيل بابا ميريم يه چيزي ميشه ديگه .
_ چشم يه لبخند زدم گفتم فقط من از اينجا بلد نيستم ادرس بده .
_ يه خنده معني دار كرد . گفت حله برو دارمت .همين و مستقيم برو تا ادامش .
_باشه عزيز فقط كجا داريم ميريم ؟
يكم رو صندلي خودشو جا بجا كرد دست چپشو انداخت پشت صندلي من كامل برگشت طرف من
_ بيبن اولش بهت بگم من يكم رو راستم يعني هيچ حرفيو تو دلم نگه نميدارم اگه يه وقت چيزي گفتم ناراحت نشيا باشه ؟
_ باشه اتفاقا خوبه چيزي تو دلت نميمونه كه تبديل به كينه بشه .
_ ببين من امشب يه جايي تولد دعوتم . با خودم گفتم ميرم سر قرار اگه طرف كه تو باشي در پيتي بود طرف كه ميپيچونمش اگرم قابل تحمل بود كه شمارمو ميدم معضرت خواهي ميكنم و ميرم . ولي تو رو كه ديدم نميدونم چم شد كه داريم با هم ميريم تولد .
_ اگه مزاحم شدم بگو تا .... پريد تو حرفم نزاشت ادامه بدم
_ گمشو بابا ببين من اصلا انتظار ديدن يه جون خوشتيپ شيك پوش خوشگل جيگولو رو كه نداشتم . انقدر كه تو پاي تلفن يا تو همون چت چلمن بازي در اوردي گفتم طرف چلمنه .
زدم زير خنده . نميدونم چرا حرفاش برام دلنشين بود و اصلا ناراحتم نميكرد با اين كه كلا زود رنجم . با لبخند جواب دادم :
_ اون كه اول گفتي مشگل چشماته كه اينطوري ميبينه .اينطوريام كه تو ميگي نيست تظر لطفته.دوميشم خوب دفه اولمه با يه دختر حرف ميزنم و قرار ميزارم .
_اره جون عمت يعني ميخواي بگي دخترا ي اين دوره زمونه يه هلويي مثل تورو سالم گذاشتن پسر من خودم ختم روزگارم .
انقدر خودمونيو راحت حرف ميزد كه احصاص ميكردم سالهاست ميشناسمش خيلي ريلكس با هم حرف ميزديم .
يه سيگار از تو پاكت در اوردم گذاشتم گوشه لبم فندك ماشينو زدم داغ شه بهش گفتم حالا كم كم متوجه ميشي كه راست ميگم . فندك پريد بيرون برداشتمش سيگارمو روشن كردم يه كم شيشه ماشينو كشيدم پايين دقيقا يادم نيست يا اواخر شهريور بود يا اوايل مهر ماه یه باد خنک میخورد یه صورتم که احساس قشنگ منو تکمیل میکرد .یه کام از سیگارم گرفتم دودشو با زرافت خاصی از لای شیشه دادم بیرون با خودم داشتم حال میکردم .
_ تو همیشه انقدر ساکتی همش من باید حرف بزنم ؟
_ چی بگم از خودت بگو ؟
_ تو بگو
_ من یه خانوم جوونم که در استانه 20 سالگی قرار دارم و درس مرسم تعطیل کردم دارم از زندگی لذت میبرم تک دختر خونواده هستم. بابام یه شرکت بازرگانی داره یه دفتر اینجا داره یکی تو دبی کاری به کار من و مامان نداره دائم میره دبی و میاد مامانم که تنها رفیقمه و خیلی با حاله حالا ببينيش متوجه ميشي .همین .
_ چه خوب و مختصر توضیح دادی . خوب منم فرزند سوم خونوادمم دو تا خواهر بزرگتر دارم که ازدواج کردن . یه مامان دارم یه بابا که هیچ کاری بهم ندارن . بابام بساز بفروشه منم خودم دفتر خدمات کامپیوتری دارم . " از دروغ های که گفتم عذاب وجدان گرفتم ولی چی میگفتم"
_ چه خوب پس در اینده مشگل مسکن نداری بابات برات برج میسازه .
با خودم گفتم اره ارواح عمش .یه لبخند ملیح تحویل دادم.به سیگار تو دستم نگاه کردم یه کام ازش گرفتم و از شیشه انداختمش بیرون .
طی مسیر دیگه حرفی رد و بدل نشد . طبق ادرس پیش میرفتم رسیدیم دم یه خونه ویلایی ته یه خیابون خلوت .
_ نگه دار همین جاس . تولد دوستمه اسمش مانداناس . حالا میبینیش خیلی نازه اینجا خونه دوست پسرشه فقط واسه پول پسره باهاش میپره. بریم تو فقط با من یه خورده گرم تر باش کسیم نفهمه تازه با هم دوست شدیما . من این جمع و 3 ماهی میشه ندیدم .
_ برو دارمت . با خودم گفتم خره حالا که این هوری بهشتی نسیبت شده انقدر شافتول بازی در نیار یه وقت نظرش عوض میشه ها .تصمیم گرفتم احساس کنم یکی از دوستای صمیمیم کنارمه کاریم به جنسیتش نداشته باشم . از ماشین پیاده شدم قفل فرمون زدم . دیدم هنوز تو ماشین نشسته گفتم پرنس من منتظر باشن الان دربو براتون باز میکنم یه لبخند برام زدو افتاب گیر جلوشو داد پایین یه نگاه به خودش انداخت. منم سیگارم و گزاشتم تو جیبم درو بستم رفتم سمتش درماشين و براش باز کردم اروم و با وقار از ماشین پیاده شد . عشق میکردم با یه همچین موجودی اشنا شدم . درب ماشینو بستم.با هم رفتیم سمت در . جلو درب خونه که رسیدیم زنگو که زد تازه فهمیدم چه خاکی بر سرم شده . با خودم گفتم احمق بین یه مشت بچه پول دار میخوای بری چی بگی ؟ اونا به تو میخورن 3 سوت میفهمن چی کاره تشریف داری . عمرا اگه جلو اين بچه سوسولا كم بيارم . هيچي نباشه 19 سال كونمون پاره شده تا شديم اين .
_ با تو ام کجایی درو 1 سال یش باز کردن
_هان اه پس چرا تو این 1 سال تو عوض نشدی ؟
_ اقای نمک دون افتخار میدین تشریف ببرین داخل ؟
_ خواهش میکنم پرنسس شما بفرمایین .
_ دست خالی میریم زشت نیس.
_مسخره مگه تولد بچه کوچیک اومدی پارتي دعوتيما.
_ میگما من که دعوت نیستم میخوای نیام؟
_نه عزیز دلم شما دعوتی . همه جفت دعوتن .
_پس چرا تو تک اومدی .
_اولا من کسیو نداشتم که بیارم دوما شما چه نقشی دارین الان ؟
_هان من بادی گارد
_پس منو زودتر اسکرت کن که زشته زودتر بریم بالا.
_اوکی
با هم راه افتادیم وارد حیاط شدیم حیاط که نبود نمایشگاه ماشین بود 3 تا ماشن بود توش یه زانتیا 2 مدل بنز که من ندیده بودم يه متورم بود از اين متوراي مسابقه (چي ميگن بهشون فكر كنم اسمش كيپس بود) خدایی کف کردم.ولی با ارامش گفتم :
_ وضعشون بد نیستا
_بد نيست ؟ توپه . خر ماین همشم ارث و میراثه.
تو حیاط صدای موسیقی میومد جلو درب ورودی ساختمون که رسیدیم صدا بیشترشد .
رویا دربو وا کرد رفت تو منم پشت سرش وارد شدم . برگشت سمتم دستشو حلقه کرد تو دستم دلم ریخت پایین وای خدا این همه بلا در عرض 48 ساعت عهدمو كه شكستم . دروغ كه گفتم . پارتيم كه اومدم حالا ام یه نامحرم دست منو گرفته خدايا خودت ختم به خيرش كن .خودمو نگه داشتم. از در ورودی ساختمون که وارد شدیم یه سلن 80- 90 متری بود کامل دور تا دور مبله مشخص بود وسط سالن برا امشب خالی شده چند تا دختر اون وسط میرقصیدن یه پسره اوسگلم اون وسطا میلولید توشون . رو مبلا حدود 10 نفری نشسته بودن میخندیدن و حرف میزدن . سمت راست سالن از این اشپز خونه ديوار نسوه ها بود (اپن) كه يه تعدادي دختر و پسر دوره يه ميز وايساده بون و ميلمبوندن.
_پس چرا واي سادي بيا بيريم معرفيت كنم .
_اوكي بريم پرنسس .
وارد كه شديم پسري كه وسط ميرقصد تا چشمش به ما افتاد داد زد بچه ها ببينين كي اومده . اومد سمت ما روبه رويا كرد و گفت :
_سلام رويا خوبي دلم برات يه زره شده بود . نه تنها من همه بچه ها . معلومه كجايي ؟ با هم دست دادن و روبوسي كردن .
_خوبي بهروز . معرفي ميكنم سعيد دوست پسر جديدم . سعيد عزيزم اين بهروز دوست پسر ماندانا .
با اينكه از رو بوسي اين دوتا جا خورده بودم خيلي ريلكس خودم و نشون ميدادم گفتم :
_ خوشبختم بهروز جون .
_منم همين طور . روبه رويا كرد و گفت ابجي كوچيكه غريبه بوديم ما يه خبر ميدادي خوشحال ميشديم ميفهميديم فراموش كردي و شدي همون رويا .
رويا يه ابرو انداخت بالا و اشاره كرد به بهروز . اونم ديگه ادامه نداد .بهروز دستشو گذاشت پشت من گفت بريم به همه معرفيت كنم . بهروز يه پسر حدود 23 ساله خوش لباس بود و هيكل عضلاني داشت ولي قيافه جالبي نداشت يعني معمولي بود.
رفتيم وسط سالن كنترل ضبط و از جيبش در اورد صداي ضبط و قطع كرد (ضبط كه نبود يه چيز گنده بود با يه عالمه باند كه دور تا دور چيده بودن ) داد زد .
_ همه هواسا اينجا البته اگه هنوز بهوش تشريف دارين . اين عزيز دوست پسر جديد روياس . بچه از اشپز خونه اومدن بيرون اوناييم كه رو صندلي نشسته بودن بلند شدن اومدن وسط سمت من ...
     
#6 | Posted: 25 Jun 2011 18:51
قسمت پنجم
تازه به خودم اومدم . واي اينا چرا اينطوري جلو هم ميگردن روسري پيش كش همه جاشون كه لخته خجالت نميكشن . بابا محرم نا محرمي گفتن . سرمو انداخته بودم پايين كه مثلا گناه نكنم . يه دست جلوم دراز شد .
_سلام به جمع ما خوش اومدي سعيد جون .
دست يه دختر براي دست دادن جلوم دراز شده بود بدون مكث باهاش دست دادم
_ سلام . مرسي خانوم .
_ ماندانا صدام كن عزيزم .
_ پس ماندانا خانوم شما هستين . خيلي خوشبختم از ديدارتون .(حرف رويا يادم اومد كه طوري وانمود كنم كه انگار خيلي وقت با هميم) . رويا زياد ازتون تعريف ميكرد حالا ك زيارت كردمتون فهميدم بي دليل نبوده.
_ لطف داري عزيزم . خوش بگزرون من برم تو اشپز خونه به بچه ها برسم .
يه لبخند براش زدم و رفت . همه اومده بودن تو سالن مراسم معارفه كه تموم شد . بهروز دوباره سيستم و روشن كرد همه مشغول رقص شدن . رويا كه رفته بود پيش ماندانا اشاره كرد ميره طبقه بالا . يه چشمك زدم و اون رفت سمت پله هاي انتهاي سالن و رفت بالا ساختمونشون دوبلكس بود . رفتم نشستم روي مبل كنج سالن طوري كه همه جا رو زير نظر داشته باشم پاكت سيگارم و از جيبم در اوردم كه يه دونه سيگار روشن كنم كه نگاهم به بسته سيگاري كه روي مبل كناري بود افتاد . سيگارم و گزاشتم جيبم يه خورده به پاكت سيگاره نگاه كردم هر چي فشار اوردم نفهميدم ماركش چيه . دروغ چرا تا حالا نديده بودم پاكت و برداشتم درشو باز كردم يه نخشو روشن كردم . اخ كه چه حالي داد يه طعم جالبي داشت . نميدونم چون مفت بود حال ميداد يا اينكه خودش با حال بود . پاكت سيگارو با ضرافت خاصي انداختم روي زمين بعد دولا شدم پيچوندمش گذاشتمش تو جورابم . با يه حالت پيروز مندانه تكيه دادم عقب . يه كام از سيگارم گرفتم به روبرو نگاه كردم.تقريبا همه داشتن با يه اهنگ عربي ميرقصيدن .واي خدا چقدر نا محرم . واي خدا جون غلط كردم با همشون دست دادم اخه زشت بود اگه نميدادم ميگفتن عقب افتادس . توبه توبه.وجدان درد گرفته بودتم . يه كام از سيگارم گرفتم. ولي عجب گوشتايي هستنا . ولي رويا تك بود تو همشون . نگاهم چرخيد سمت ماندانا .يه پك عميق از سيگارم زدم. يه تاپ مشگي تنش بود كه سنه هاي درشتش توش خود نمايي ميكرد شكم كه اصلا نداشت . با يه دامن خيلي كوتاه كه روناي سفيدشو بزور ميپوشوند . ولي يه كون قلمه داشت كه بد جوري ادم تحريك ميكرد . صورت نازو مهربوني داشت . حدودا 20 سالش ميشد .همه دخترا همين ريخت بودن پوشيده ترينشون يه شلوار پاش بود با يه استين حلقه اي . كم كم داشت از اين حالت خوشم ميومد . بقول يه بزرگي چشام داشت نور ميگرفت .يه كام عميق از سيگارم گرفتم. يه پسره تو جمع بود كه بد جوري چشم گرفته بودش . بنظرم اوا اومد . يه شلوار تنگ پوشيده بود كه شرتشم از روش قابل تشخيص بود . با موهاي بلندو يه صورت سفيد .
_چشم چروني بسه
به خودم اومدن يه نگاه به شخصيتي كه روبروم وايساده بود انداختم دقيقا يادمه سيگار از دستم افتاد با چشمايي بهت زده به رويا كه با بدني كاملا برنزه با يه تاپ وشلوارك سفيد كه به زور به ساق پاش چسبيده بود با يه جفت صندل سفيد لژدار جلوم وايساده بود نگاه ميكردم .تضاد بين رنگ سفيد بدنش با لباس كاملا سفيدش و اون چاك سينش واقا وسوسه كننده بود . اب دهنم به سختي فرو دادم پايين .مثل فنر از جام پريدم .
_تا تو هستي مگه چشماي من جاي ديگرو ميبينه .خنديد دلا شد سيگارو از زمين برداشت يه كام ازش گرفت .چشماشو تنگ كرد لباش قنچه كرد و دود سيگارو فوت كرد تو صورتم . سيگارو تو زير سيگاري ميز خاموش كرد .
_ اره معلومه داشتي ميخورديشون . پاشو بريم تو اشپز خونه يه چيزي بزنيم .
دستمو گرفت از بين بچه ها كه تو هم ميلوليدن رد شديم رفتيم تو اشپز خونه . يه ميز وسط بود . روش نون ساندويچي . كالباس . يه سبد ميوه . چيپس . پفك و يه سري تنقلات ديگه بود . رفت كنار ميز وايساد يه شيشه از تو يه ظرف يخ در اورد كه من نديده بودمش .
_ من فقط نوشيدني ميخورم . تو چي .
_منه احمقم گفتم منم سيرم هر چي خوردي به منم بده .
دوتا ليوان برداشت در شيشه رو باز كرد ريخت تو ليوان كف كرد اومد بالا .با خودم گفتم عجب دلستري من كه تا حالا نديده بودم . ليوان دومم پر كرد . بعد داد دست من ليوانشو زد به ليوانم اورد بالا يه تكون داد و يه قلپ خورد . با خودم گفتم چه سوسوله مثلا به خياله خودم رو كم كوني كردم ليوان نزديك دهنم كردم يه نفس رفتم بالا . يه مزه عجيبي داشت.
_بابا اينكاره . لیوانتو بگير پر كنم برات . دوباره پر كرد .هم احساس تشنگي ميكردم هم بخيال خودم داشتم كلاس ميزاشتم كه ما زياد دلستر ميخوريم . دوباره رفتم بالا . عجب مزه عجيبي داشت . ديدم رويا با يه حالت علامت سوال يا تعجب شايدم شيطوني . داره نگام ميكنه . يه قلب ديگه از ليوانش خورد .شيشه رو از رو ميز برداشت ديد خالي شده . رفت يه دونه ديگه اورد رنگش فرق ميكرد. در شو با در باز كن باز كرد گفت :
_ جون رويا حال ميكنم اينطوري ميخوري اينو يه نفس ميتوني بري بالا؟
با يه احساس غرور نگاش كردم.
_اينكه چيزي نيست من نوشابه خانواده كه 2 ليتر تنهايي ميخورم.گرفتمشو رفتم بالا.
رويا كه صورتش از زور خنده سرخ شده بود همين طوري نگام ميكرد . ولي نميخنديد.
شيشه خالی گذاشتم رو ميز .
_ اين يكي يه خورده تلخ تر بود حال نداد .
_ يه تيكه كالباس گذاشتم دهنم .
رويا هنوز داشت ليوان اوليو مزه مزه ميكرد .
رفت سمت يخچال درشو باز كرد يه قوطي اورد سبز رنگ بود درش مثل نوشابه پپسي از بالا باز ميشد حلقه داشت . داد دستم .
_ اينو يه نفس نخوريا مزه مزه كن باشه؟
_ با اينكه سخته ولي چون تو ميگي باشه . بازش كردم يه دفه كف كرد و اومد بالا سريع گذاشتمش رو لبام شروع كردم خوردن يه دفه يه فكري زد به سرم يه نفس رفتم بالا . قوطي خاليشو گذاشتم رو ميز .
_بريم ؟
_جونور همشو خوردي؟ ديگه به وضوح ميخنديد.
_ اره بابا اين حرفا چيه تا صبح وايسي من ميخورم .
_ رويا اين هميشه اينطوري ميخوره ؟ از بيرون هواسم بهتمون بود .
ماندانا بود داشت ميرفت سمت يخچال 2 تا از همون قوطيا برداشت يكيشو باز كرد داد به رويا اونيكيم خودش باز كرد . 2 تايي اول كفشو خوردن بعد يه قلپ خوردن به من نگاه كردن . منم ليوانه نسوه رويا رو از رو ميز برداشتم يه نفس رفتم بالا با يه لبخند گفتم اصراف گناهه . يه لبخند پيروز مندانه زدم و پاكت سيگارم ود ر اوردم يه نخ روشن كردم و دودشو با يه حالت خاصي دادم بيرون .
_ رويا اين هميشه سيگار قرمز ميكشه ؟ سعيد جون سيگار قرمز خيلي بده ها
_ ناز باشي خانوم معلم چشم از فردا چپق دوستي ميكشم خوبه؟
رويا زد زير خنده اومد سمتم گفت خوب نيست سر پا وايسي بريم بشين عزيزم .
اولين قدم و كه برداشتم احساس سرگيجه عجيبي كردم ولي برو خودم نياوردم با هم رفتيم نشستيم روي مبل . رويا يا قوطي كه دستش بود بازي ميكرد به من نگاه ميكرد و لبخند ميزد با اهنگ سرشو تكون تكون ميداد منم يه حال عجيبي داشتم خيلي با حال بود با ولع سيگار ميكشيدم و با دودش بازي ميكردم . موسيقي رفته بود تو مخم . يه اهنگ تند خارجي بود .
_سعيد مرسي كه روياي مارو بهمون بر گردوندي . خيلي وقت شاد نديده بوديمش اونم اين همه.
_حاج و واج به بهروز كه الان دقيقا روبوم بود نگاه كردم . گفتم از ته وجود خوشحالم كه كاري براش كردم .
يه لبخند زد بعد دست رويا رو گرفت و گفت افتخار ميدين ؟
_ نه ميخام پيش سعيدم بشينم . قوطي خاليو گذاشت رو زمين منار پايه مبل . ولوشد رو من . منم ناخوداگاه دستمو انداختم دور كمرش و به خودم فشازش دادم . يه دفه مثل بچه گربه كز كرد تو بقلم صورتشو تو سينم فشار داد.
بهروز يه چشمك برام زد و رفت . دستمو با هزار زحمت اوردم بالا كام اخر سيگارم و گرفتم انداختمش زير پام لهش كردم .يه نگاه به رويا انداختم ...............
     
#7 | Posted: 25 Jun 2011 18:52
قسمت ششم

يه نگاه به رويا انداختم . تو صورتش يه چيزي ديدم كه تا اون موقع نديده بودم . يه غم تو صورتش بود .توي چشاش اشگ جمع شده بود . به خودم فشارش دادم گفتم رويا چيزي شده ؟ تو همون حالت كه تو بقلم بود شونه هاشو انداخت بالا گفت با حسرت گفت نه عزيزم . منم ديگه چيزي نگفتم . يه چند دقيقه اي گذشت . اصلا حالم خوب نبود نميدوستم چم شده . نگاهم چرخيد سمت ماندانا كه از اشپز خونه با يه سيني خوشگل كه توش چند تا ليوان پايه دار بود اومد بيرون . با صداي بلند گفت
_ همه بيان بردارن ميخوريم سلامتي روياي عزيز كه برگشته تو جمع ما .
بچه ها هجوم بردن سمتش هر كي يه ليوان برداشت پشت سرش بهروز با يه سيني ديگه اومد تقريبا همه برداشتم جز چند نفر . بهروز اومد سمت من و رويا . سيني گرفت جلو من يه ليوان برداشتم رويا هم همينطور بهروز خودش اخرين ليوان و برداشت رفت سمت ماندانا ليوانشو زد به ليوان ماندانا گفت سلامتي رويا جون و فرشته نجاتش . صداي جرينگ ليوانا كه ميخورد به هم تو گوشم پيچيد . رويا ليوانشو زد به ليوانم گفت : سلامتي خودم و خودت . رفت بالا . منم مثله احمقا گفتم مرسي عزيزم به مايع سفيد رنگ توي ليوان نگاه كردم يه زرب رفتم بالا . ار زبونم تا خوده مثانم سوخت . واي خدا اين ديگه چه زهر ماري بود سوختم . تنم داغ شده بود . بهروز اومد جلوم 2 نخ سيگار روشن كرد يكيشو داد به من .از همون سيگاري بود كه كف رفته بودم .
_ سعيد رديفي يا نه ؟ تعارف نكنيا اينجا خونه خودتونه يه كام از سيگارش گرفتو ادامه داد رويا واسه ما خيلي عزيزه حالا كه يكي پيدا شده واسه رويا عزيزه ما در بست مخلصشيم .
_قوربون معرفتت دادش . دمت گرم . يه چشمك براش زدم و رفت.
_ رويا حالت خوبه اره . ميخوام برم يه كم برقصم . تو مياي ؟
_ نه عزيزم برو من از نگاه كردنت لذت ميبرم .
بلند شد و رفت وسط شروع كرد رقصيدن . تو جمعي كه وسط بودن تك بود يه دونه بود تو زندگيم رو دست رويا نديدم .
يه كام سنگين از سيگارم گرفتم .اون ميرقصيد من با موزيك و رقص اون حال ميكردم . احساس پرواز بهم دست داده بود . سرم و تكيه دام عقب به پشتي مبل . يه كام از سيگارم گرفتم دودشو به سمت سقف دادم بيرون . لوستر تو سقف داشت ميچرخيد . چشمام و بستم .
با يه سر درد عجيبي چشمام و باز كردم اطرافم سكوت كامل بود موقعيت اطرافم برام قابل درك نبود .
_چه عجب بيدار شدي . پاشو كه ديره
_مامان گير نده سرم درد ميكنه ميخوام بخوابم .
_ جان ؟ مامان ؟ حالت خوبه ؟
با دقت به سقف نگاه كردم يه لوستر ديدم كه ديگه نميچرخيد ولي تار بود . لوستر خاموش بود ولي همه جا تقريبا روشن بود . موقعيت يابم ميگفت اينجا همون جايي كه با رويا اومدي يعني خونه بهروز . ولي چرا هوا روشن بود . از جام پريدم نشستم ديدم رو همون مبلم به دستم نگاه كردم كه سيگارم و بكشم ديدم خاليه . رويا با يه حالت تلبكارانه با مانتو شلوار جلوم وايساده بود .
_ اگه از خواب سير شدين و اجازه بدين بريم .
_ هان ؟ كجا بريم ؟ بچه ها كوشن ؟
بهروز كه يه ليوان قهوه دستش بود و هم ميزد به سمت من اومد يه خنده اي كرد و گفت
_ پسر تو هنوز مستيا . همه رفتن ساعت 8 صبح شده .
خاك بر سرم يعني ديشب تا حالا من اينجا خوابيدم ؟ وايييييييييييييي مشروب خوردم . الان من تا 40 روز نجسم . خدايا تو اين 24 ساعت چقدر گناه كردم. وجدان درد داشتم ميمردم . گريم گرفته بود .
_ حالا بيا اين قهوه رو بخور تا حالت جا بياد .
_ گرفتم و خوردم به رويا گفتم من ديرم شده تو آژانس بگير برو خداحافظي كردم و موقع خداحافظي رويا صدام كرد و بقلم كرد زير گلومو بوسيد
دستو پام شل شد یخ کردم دستشو گرفتم خم شدم یه بوسه به دستای نازنینش زدم و بدون اینکه تو صورتش نگاه کنم زدم بیرون . سوار ماشین شدم و راه افتادم . وای عجب سر دردی خدا غلط کردم گوه خوردم . توبه توبه . بجون مامانم نمیدونستم که مشروبه وگرنه لب نمیزدم . پسره احمق ادم دوست دخترش و ول میکنه میگه با اژانس برو خاک بر سرت چرا شماره ازش نگرفتی ؟
حالم اصلا خوب نبود همش داشتم خودم و باز خواست میکردم از کاری که کردم از دروغ هایی که به رویا گفتم وجدان درد گرفته بودم با خودم کل کل میکردم خیلی عصبی بودم . یه خودم اومدم دیدم در مغازه وایسادم میخوام برم تو .
_ سلام
_ سلام . خوبی خوش گذشت سالمی خفتت نکردم .....
_ اوه امون بده بابا نه با چیزی نشد . رفتم نشستم پیش عموم همه چیزو بزاش تعریف کردم بعد کلی مسخره بازی و شوخی و خنده نشست منو نصیحت کردن که خره باید باره خودت و ببندیا تا میتونی ازشون بکن .اون همینطور داشت تو مخ من ور میزد . منم یه گوشم در اون یکی در وازه . هوس یه نخ سیگار کردم . دلا شدم پاکت سیگاریو که دیشب پیچونده بودم از تو جورابم در اوردم یه نخ در اوردم و روشن کردم شروع کردم کام گرفتن .
_ این و از کجا اوردی .
_ دیشب رو میز بود الان تو جوراب من بود .
_ خاک بر سرت اگه میدید اینو پیچوندی که میفهمید تو چیکاره ای
یه لبخند تلخ زدم بلند شدم از در مغازه اومدم بیرون . یه کام از سیگارم گرفتم رفتم سمت دیوار کنار مغازه وایسادم . تکیه دادم به دیوار سرم و گرفتم رو به اسمون دود سیگارمو دادم بیرون عادت دارم وقتی میخوام مغزم ازاد بشه اینطوری سیگار میکشم . نمیدونستم میخوام چیکار کنم از طرفی رویا تو گلوم گیر کرده بود . از طرفی ام اصلا به من نمیخورد . اون یه بچه پولدار مرفح بود ولی من ........
_ بیا تلفن کارت داره
عموم از در مغازه اومده بیرون داشت صدام میکرد . به سختی از دیوار کنده شدم و رفتم سمتش تلفن رو از دستش گرفتم .
_ بله بفرمایید .
_ سلام
اوه رویا بود یخ زدم . جوش اوردم . سرخ شدم سفید شدم سیاه شدم . یه پک عمیق به سیگارم زدم یه خورده ارامشم برگشت با مکثی که رویا هم متوجش شده بود گفتم سلام
_ سلام چی شد چرا دیر جواب دادی .
_ شکه شدم انتظار تورو نداشتم
_ چیه منتظر اون یکی بودی .
یه کام از سیگارم گرفتم و سیگارم رو پرت کردم تو جوب
_ داشتیم ؟
_ شوخی کردم بابا .
_ رویا میخوام ببینمت .
_ اتفاقا منم میخواستم بگم که بیای همدیگرو ببینیم . یه کم بیشتر با هم اشنا بشیم .
_ باشه عزیزم کجا بیام ؟ فقط من ماشین ندارم . خاموش کرد تو راه گذاشتمش تعمیر گاه .
_ باشه . من ماشین دارم بگو بیام تو راحت باشی .
_ میتونی بیای چهار راه ولیعصر .
_ اره میام ساعت 1 اونجا باش . فعلا کاری نداری . بای
خدا حافظی کردم و گوشیو قطع کردم . اومدم توی مغازه گوشی تلفن رو گذاشتم سر جاش . گیج شده بودم نمیدونستم کار درست چیه . تو این موقعیت چیکار باید بکنم . از رو میز پاکت سیگارم رو برداشتم یه نخ از توش در اوردم روشن کردم از مغازه زدم بیرون شروع کردم تند تند کام گرفتن و به شکل عصبی راه رفتن جلوی مغازه گیج گیج بودم به هیچ چیز فکر نمیکردم فقط سعی میکردم استیل یه ادمی رو داشته باشم که خیلی با کلاس داره فکر میکنه دست چپم توی جیبم بود و با دست راستم از سیگارم کام میگرفتم .
با خودم تصمیم گرفتم که برم و به دروغهایی که بهش گفتم ادامه بدم . عذاب وجدان شدیدی داشتم . اخه اون موقع ها هنوز یه چیزی به نام وجدان داشتم . سیگارم رو تموم کردم و رفتم تو مغازه تا ساعت 12:30 به کارای مغازه رسیدم . رفتم جلو دستشویی توی مغازه دستام رو شستم یه نگاه توی ایینه بالای دست شویی انداختم چقدر این ادم توی ایینه برام غریبه شده بود . تمام صورتش لک داشت . اه این ایینه چرا انقدر کثیف شده . دست تو موهام کشیدم و مرتبش کردم . وقتی ژل موهام میریخت موهام یه حالت فر دار درشت نازی میشد . رنگشم خرماییتر نشون میداد یه کم با خودم حال کردم دیدم اگه بیشتر وایسم کار به جاهای باریک میکشه زود از جلو ایینه اومدم کنار و به عموم گفتم من دارم میرم سیگارم رو از روی میز برداشتم زدم بیرون . تیز رفتم سر خیابون یه کم معتل شدم ساعت یک ربع به یک بود هنوز تاکسی گیرم نیومده بود . با موتوری ام که نمیشد برم موهام خراب میشد یکم عصبی شدم .یه تاکسی جلوم نگه داشت سوار شدم همچین درب ماشین رو کوبیدم به هم که یارو میخواست با چشاش پرتم کنه بیرون . خودم زدم به اون راه شروع کردم به تماشا کردن بیرون .
ساعت 1:10 دقیقه بود که رسیدم چهار راه ولیعصر . وای عجب خریم من ببخشید میشه بگی کجای 4 راه قرار گذاشتی؟ رفتم سمت پارک دانشجو مثل مرغ داشتم سر میچرخوندم که پیداش کنم . یه دختره جلوم وایساده بود بهم زل زده بود با تعجب یه نگاش کردم رفتم جلو یه لبخند زد منم نگاهمو ازش دزدیدم از کنارش رد شدم .
_ نه مثل اینکه جدی جدی با من تنها نیستی . دنبال کی میگردی ؟
رویا بود . عجب احمقی ام من اونی که تو چشام زل زده بود رویا بود و من مثل منگلا از کنارش رد شده بودم.
_سلام بخدا انقدر گیج شدم که نمیدونستم دنبال کی یا چی باید بگردم ببخشید .
_15 دقیقه که دیر کردی منم که نشناختی . معضرتم که نمیخوای چقدر که تو رو داری .
_ بابا ببخشید خوب . حالا کجا بریم ؟
_ دستاشو زد به کمرش قربونش برم الهی همیشه وقتی شاکی میشد دستاشو میزد کمرش با صورتی بر افروخته زل میزد تو صورتم اخ چقدر ناز میشد . مرضو حالا کجا بریم مارمولک با اون موهای رنگ کرده زایت جلو من وایسادی با پر روییت تمام میگی کجا بریم ؟ یه معضرت درست حسابی که نخواستی هیچ . خودت اینجا قرار گذاشتی از من میپرسی کجا بریم ؟
_ ببخشید خوب اینجا زایس بیا بریم بشینیم رو صندلی .
با هم راه افتادیم رفتیم سمت صندلی .نشستیم رو کرد سمت من
     
#8 | Posted: 25 Jun 2011 18:53
قسمت هفتم .
نشستيم روي صندلي يه طرفي نشست سمت من . خم شدم سمت پايين دستامو تو هم حلقه كردم تو هم خم شدم سمت پاين دستامو همونطوري كه حلقه شده بود اهرم بدنم كرم . سرمو چرخوندم سمت رويا گفتم :
جانم چيه ؟ چرا اينطوري نگام ميكني ؟
_ يه چيزي ميخوام بگم .
_ خوب بگو .
_ ببين من قبلا گفتم كه خيلي رو راستم چيزي نميزارم تو دلم بمونه . ( با سر حرفاشو تاييد كردم ) ادامه داد . ببين من نميدونم كارم ديشب درست بوده يا نه . من هنوز تورو نميشناختم ولي براي لج در اوردن يه نفر جلوي اون خيلي خودم و با تو راحت نشون دادم . يه وقت توهم نزني يه دختر لاشي گيرم افتاده . اگرم ديدي باهات تماس گرفتم برا اين بود كه تو چشات يه چيزي داري كه ادمو ميگيره . ( اينم سوميش . مگه چشام چشه ؟ ) ." ديروز منشيمون ميگفت چشام شيطونه از دخترا خيلي حرف در باره چشمام شنيدم " دلم ريخت پايين ياد اخرين برخوردم با سارا افتادم نكنه اينم اخرين برخوردمونه ؟ سعي كردم يه ذره رسمي تر و سنگين تر رفتار كنم .
_ ببين رويا خانوم . من هيچ فكري در باره شما نكردم . شما يه خانوم كاملا متشخصين ومن اصلا به شما نميخورم منظورتون اگه اينه من بيشتر از اين مزاحم نميشم عزيزم .
_ اوه چه به بر خورد بابا مگه من چي گفتم . منظورم اينه كه پيش خودت نگي دفه اول كه ديدمش اينطوري با من برخورد كرد دفه بعدي حتما ...................
تكيه دام به صندلي پاي راستم دراز كردم به زور دستمو كردم تو جيبم پاكت سيگارمو در اوردم ( هموني كه پيچوندم ) يه نخ سيگار ازش در اوردم گزاشتم گوشه لبم از اون يكي جيبم فندك در اوردم روشن كردم يه پك سنگين زدم . دودشو طبق عادت دادم سمت اسمون . پاكت سيگارو فندك و گزاشتم رو نيمكت بين دوتاييمون . يه كام سنگين ديگه از سيگارم گرفتم . همينطور كه دودشو ميدادم بيرون خم شدم سمت پايين و به روبرو خيره شدم و گفتم :
_ تو يه راز داري اونم اينه كه يكيو ميخواستي كه گذاشتت رفته . اون شخص يه رابطه اي به بهروز داره ولي خود بهروز نيست درسته ؟ يه كا از سيگارم گرفتم برگشتم سمتش
با چشماي گشاد داشت نگام ميكرد با سر تاييد كرد .
ادامه دادم اين موضوع كاملا شخصي هستش و به من هيچ ربطي نداره يه پك محكم به سيگارم زدم با حرص دودشو دادم بيرون . تو از من به عنوان يه وسيله استفاده كردي كه بتوني ثابت كني كه برات هيچ چيزي اهميت نداشته و تونستي با اين موضوع كنار بياي ولي در اصل نتونستي كنار بياي تو جلوي دوستات از اين شكسته شدي احساس كوچيك بودن ميكني درسته ؟ يه پك محكم به سيگارم زدم تكيه دادم به صندلي سرم و گرفتم رو به اسمون دودشو فوت كردم سمت اسمون " خدايي اين حرفا رو از كجات در اوردي ؟ " يه لبخند تلخ زدم برگشتم سمتش تو صورتش زل زدم يه كام از سيگارم گرفتم بدون اينكه به فيلترش نگاه كنم انداختمش زير پام و لهش كردم " از اين كه به عنوان يه وسيله از من استفاده شده بود لجم گرفته بود"
منتظرجوابم .
_ دقيقا اين حرفايي كه تو زدي نبود ولي يه خوردش درست بود . من از تو به عنوان يه يه پريدم تو حرفش با يه لحن تند گفتم چرا خجالت ميكشي بگو ديگه من يه وسيله بودم يه مترسك درسته ؟
_ سرم داد نزن به خدا منظوري نداشتم . اصلا قرار نبود دباره ببينمت ولي ولي امروز كه رسيدم خونه با خودم خوب فكر كردم ديدم كه بچه بدي نيستي ارزش فكر كردن رو داري " يه لبخند زدم يه نخ سيگار ديگه از تو پاكت سيگار برداشتم روشن كردم پاي راستمو انداختم رو پاي چپم لم دادم دست راستمو گذاشتم لبه صندلي يه پك عميق از سيگارم زدم و گفتم .
_ پس بانو منو تغريبا پسنديدن . لبخند رو لبامو نگاه نكن من به بد بختي خودم ميخندم . يه كام سنگين از سيگارم گرفتم خيلي شاكي شده بودم . از اين كه براي يه كار حرام " دوستي و ارتباط داشتن با يه دختر نا محرم " به من توهين شده بود شاكي شده بودم . يه كام ديگه از سيگارم گرفتم دودشو با ولع خاصي دادم پايين . دلمو زدم به دريا گفتم رويا حالا كه اينجوري شد بزار منم وجدانمو راحت كنم . من اون چيزايي كه گفتم نيستم من فقط اسمم رو درست گفتم . اب پاكي رو ريختم رو دستش از همه چيز گفتم حتي از ماجراي سارا . اونم ساكت نشسته بود داشت فقط گوش ميداد .
حرفام كه تموم شد يه پك از سيگار چهامي كه تو اين مدت روشن كرده بودم زدم و گفتم الان هيچي نگو چون خيلي داغونم . من بايد برم سر كار توام پاشو برو . اگه يه خاطره شدي كه بدون هميشه به عنوان يه خاطره خوب برام ميموني اگرم كه ........
هيچي بيخيال بدون اينكه منتظر جواب باشم گفتم خدا حافظ و از جام بلند شدم پاكت سيگارمو فندكمو گذاشتم تو جيبم فيلتر سيگارمو پرت كردم رو زمين و راه افتادم دستامو كردم تو جيبم شروع كردم قدم زدن . رفتم كنار خيابون وايسادم سوار ماشين شدم و رفتم مغازه . يه 3 . 4 روزي از اون ماجرا گذشت تغريبا ديگه داشتم به خاطره شدن رويا فكر ميكردم . صبح از خواب كه بيدار شدم رفتم دستشويي بعد از جيش كردن وايسادم جلو ايينه خوب به موهام رسيدم يه لبخند زدم و گفتم رويا اگه خودش نموند لا اقل يه خاصيت داشت كه تو فهميدي بايد يه كم به خودت صبح به صبح برسي . لباس پوشيدم از پله ها اومدم پايين .
سلام ماماني من دارم ميرم .
_ سلام مامان . صبحونه نميخوري كه برات يه موز گذاشتم بخور دهنت بوي بد نده .
_ قربون تو يدونه مامان بشم من .
_ خدا نكنه . بابات ميگه اين پسره موهاشو بلند كرده زشته برو بزن مامان ابرو داريم تو محل .
_ ترو خدا سر صبحي زد حال نشو ديگه موهاي من كجاش بلنده . تازه رسيده 2 سانت زير گوشام .
_ پس همينقدر نگه دار بلندتر بشه شبونه ميام قيچي ميكنما .
كفشامو پوشيدمو موزو چپوندم تو دهنمو با دهن پر گفتم عمرا . خدا حافظ .
زدم بيرون . اخه خدا ببين بچه هاي مردم چطوري ميگردن . به من بيچاره گير ميدن . با چه بد بختي يه ذره يه ذره ابرو برداشتم كه تابلو نشه . با خون دل مو بلند كردم حالا زرتي بزنم ؟ عمرا . ...............................................................
سر ظهر تو مغازه بودم تازه از مسجد اومده بودم .( يه موضوعيو بگم خارج از لطف نيست . يه با رفتم مسجد يه حاجيه خايه مال به من گير داد كه تو با اين موهات . ريشت ابروهات لباست مياي مسجد گناه ميكني . مسجد نجس ميشه و ........ اقا جاتون خالي يك كولي بازي راه انداختم به يارو گفتم . تو خوده شيطوني ميخواي منو از دينم با اين كس شعرا بر گردوني يه اخونده داشت رد ميشد اباشو گرفتم گفتم مبلغ دين بيا ببينم كجاي دين گفته تميز بودن گناهه ؟ خلاصه گوزو به شقيقه پيوند دام يك حالي داد شري كردم كه يارو به گوه خوردن افتاد كلي عشق كردم از اون روز به بعد تو مسجد يك تحويلي ميگيرن منو )
ديدم تلفن زنگ خورد يه شماره موبايل بود .
_ بله .
_ سلام سعيد خان " شل شدم صداي رويا بود " زنگ زدم از خاطره بودن در بيام . من نميدونم يك ساعت ديگه مياي همون جا كه برا بار اول همديگرو ديديم كاري نداري خدا حافظ .
بوق بوق بوق بوق ..............................
خشكم زده بود . از خوشحالي داشتم ميمردم نفهميدم چجوري از مغازه زدم بيرون رو هوا پرواز كردم خودم و رسوندم سر قرار . جلو پيتزا فروشي ماشين رويارو ديدم 2 تا بوق زد . رفتم سوار شدم .
_ سلام
_ سلام به اقاي خوش قول ممنونم كه سر موقع اومدي . اخه بدم مياد منتظر بمونم . دستشو اورد جلو با ترديد با هاش دست دادم.
_ رويا خانوم فقط يه لطفي كن اگه دفه بعدي وجود داشت كه ميخواستي قرار بزاري زودتر بگو كه من اينطوري با عجله و اضطراب نيام .
_ رويا خانوم و كوفت . من ميگم سعيد تو ام ميگي رويا . دفعه بعديم وجود داره مگه نگفتم ميخوام از خاطره بودن در بيام . چشم دفه بعد زودتر خبرت ميكنم .
_ مرسي عزيز دلم .
_ در داشبوردو باز كن برات از اون سيگارا كه دوست داري گرفتم كه ديگه سيگار مردم و نپيچوني .
باز كردم ديدم از سيگاراي بهروزه . خجالت كشيدم .
_ بابا جا موند پيشم .
_ اره منتها تو جورابت . يه خنده كردو گفت نوش جونت شوخي كردما ناراحت نشيا . از الان تا شب بايد برام سيگار بكشي همچين با ولع ميگشي سيگارتو كه عشق ميكنم . با دودش خوب منظورتو ميرسوني . بريم يه تابي بخوريم ؟
يه چشمك زدم براش از تو بكس سيگار يه پاكت در اوردم بازش كردم يه دونه در اوردم گذاشتم گوشه لبم . اومدم با فنك ماشين روشن كنم كه گفت صبر كن يه فندك خوشگل از جيبش در اورد گفت با اين روشن كن . عجب فندكي بود اول خوب نگاش كردم كه ببينم چطوري درش باز ميشه به زور و زحمت كشفش كردم تا بازش كردم روشن شد يك حالي كردم انگار به خر تيتاب دادي تازه با نوشابه . گرفتم فندكو سمتش
_ مال توئه .
_ ممنونم ولي نميتونم قبول كنم ." كلاس كيري "
_ كادورو پس نميدن پسر جون . برگشت سمت جلو روسري مشگي حريرشو رو سرش صاف كرد . ضبط ماشين روشن كرد اهنگ منصور كه عشق منه شرو كرد غوغا كردن
زندگي بهتر از اين نميشه . روز ديدار اومده عشق من از راه اومده ............
ماشينو روشن كردو حركت كرد ..
بعد كلي شوخي كردن و مسخره بازي كه در اوردم رفتيم دربند نخندينا من برا بار اولم بود كه ميرفتم در بند . خيلي به من خوش گذشت . كلي چيز ميز خورديم تا جايي كه جا داشتم قليون كشيدم همش به حساب رويا بود خدايي چه حالي ميداد اون خرج ميكرد . من اصلا قصد چتر بازي نداشتم ولي خوب نداشتم كه خرج كنم همين ازارم ميداد . احساس ضعيف بودن ميكردم .
من جلو رويا هيچي نبودم اون يه بچه پولدار خوشگل بود با تيپ ديونه كنندش يه بوت بلند پوشيده بود با يه پالتو كه معلوم بود خيلي كرون بود با يه شلوار چسبون مشگي . من با يه پلويور و شلوار زپرتي كه هر كي ميديد مفهميد رو هم 20 تومنم نخريدمشون ....................
موقع برگشتن رويا منو تا نزديكاي خونه رسوند .
_ ممنونم رويا جون خيلي خوش گذشت
_ تو ممنون كه اومدي به من بشتر خوش گذشت . با هم دست داديم . موقع پياده شدن گفت بيا موبايل منو بگير كه من شب بتونم بهت زنگ بزنم " از محدوديت هام تو خونه براش گفته بودم " چون ميخواستم با هاش حرف بزنم گرفتم "اصلا فكر نكنين خر كيف شدما " پياده شدم و اون رفت منم وشگن زنون رفتم سمت خونه........................................................
     
#9 | Posted: 25 Jun 2011 18:54
قسمت هشتم .
كليد انداختم تو قفل وارد خونه شدم . لباسام و عوض كردم رفتم طبقه پايين شام بخورم .............................
شب ساعت 11 بود اومدم بالا كامپيوترو روشن كردم طبق معمول يه اهنگ پلي كردم مانيتورو خاموش كردم . چراغهاي اطاق رو هم همينطور . رفتم توي تختم دراز كشيدم .تختم رو كنار ميز كامپيوترم گزاشته بودم كه هر موقع خواستم بدون اينكه از جام بلند شم به سادگي بتونم به كامپيوترم دست رسي داشته باشم . گوشي رويارو گزاشتم رو سينم چشمام بستم يه لبخند رضايت رو لبام نقش بسته بود ، با خودم داشتم فكر ميكردم كه چقدر اين دختر قلب مهربوني داره ، چقدر راحت به من اطمينان كرده گوشيشو داده به من ، تازه ببين با هيشكي دوست نيست اگه بود گوشيشو نميداد به من . خيلي خوشحال بود از اتفاقي كه افتاده ولي يه كم دلا شور ميزد كه اگه مامان اينا ميفهميدن شهيدم ميكردن ، قتل كه نكردم اين همه پسر تو خيابونا ريخته با 20000 تا دختر رفيقن هيچي نيست حالا منه بيچاره گناه كبيره كردم ؟ شورو شعفي توي وجودم حس ميكردم كه تا اون موقع تجربه نكرده بودم تو مغرم پره چيزاي خوب بود ميخواستم پرواز كنم از اينكه بلاخره يكي با من دوست شده شايد باورش سخت باشه ولي ارزوي قلبيم براورده شده بود ......................................
.............................................................................................................................................
_سلام
_سلام عزيز دلم . خوبي خانومي شبت بخير .
_سلام سعيدم خوبي مامان اينا چطورن .
_ خوبم مامان اينا ام خوبن اتفاقا گفت به عروس گلم سلا م برسون
_اوه چه جوگير كي خواست حالا عروس اون شه .
_جنيفر
_ اره ؟ ميخرم برات .
_ نه نميخواد ديروز زنگ زد گفت داره مياد پس فردا ام قرار كليسا داريم ..........................
_ منم بيام ساقدشش باشم؟
_ اگه قول بدي امضا نخواي بيا
_حالا كي از اون ان خانوم امضا خواست . شورشو در مياريها .
_ ببخشيد خوب چرا ترش ميكني ، رويا
_ جان رويا
_ امشب ميشه 1 هفته كه هر شب با هم حرف ميزني . رويا يه حس قشنگي نسبت به تو دارم كه هر روز بيشتر ميشه رويا ممنونم كه اين همه چيزاي خوب به من دادي ...
_ سعيد اين حرفارو جدي ميگم منم يه جورايي به تو عادت كردم منتظر اينم كه شب بشه تا بتونم با تو حرف بزنم ، ما چرا هر روز نميتونيم همديگرو ببينيم ؟
_ عزيزم خوب من سر كارم .
_ برو بابا سر كارم صبح تاشب همه كاراي اون مقازه رو دوشته برا چندر غاز كه به هيچ جاتم نميرسه . فقط وقت تلف كردنه اصلا نميخواد بري سر كار
_ از كجا بيارم بخورم ؟
_نيست الان خرجت گردن پدر گرام نيستو شما خرجي خونرو ميدين ، اگه منظورت بيرون رفتن با منه يا لباس مباسه نمخواد فكر اونو بكني قول ميدم من برات خرج نداشته باشم خوبه ؟
_ رويا من چتر باز نيستم . دوست ندارم منت كسي بالا سرم باشه دوست دارم دستم تو جيب خودم باشه .
_ ببين عزيزم نگفتم كه من به تو پول ميدم . يا نگفتم كار نكن دارم ميگم حقوقي كه تو ميگيري به اين همه زحمت نمي ارزه .
_ميگي چيكار كنم تو كار بهتري ميشناسي كه من ميتونم برم سر اون كار .
با كمي مكث ادامه داد .
_ فردا ساعت 11 صبح بيا سر ميرداماد . باشه ؟
_ چي ميگي بابا عموم صداش در مياد من كل هفته پيش و نبودم سر كار
_ اصلا زنگ بزن بگو حساب كتاب كن ديگه نميام .
_ بابا نميشه كه ..............
خلاصه بعد كلي كل كل قبول كردم كه فردا برم اونجايي كه رويا ميگه .
_عزيزم من بخوابم . خواباي خوب ببيني سعيد خان
_ حالا شديم خان ؟
_ اخه ميخوام يه چيزي بگم ميترسم با اين ترشت كنه .
_ چي ؟
_ عزيزم خوب بخوابي شب خوش و دوست دارم ..
گوشيو قطع كرد منم كه بي جنبه انقدر خر كيف شدم اين دفه 2 تا تيتاب با راني بهم دادن . با كلي فكرا و ارزوهاي قشنگ خوابيدم . اون روزاي زندگيمو با هيچ چيز عوض نميكنم ولي ..............
صبح ساعت هشت زدم بيرون رفتم در مغازه كارامو راست و ريست كردم به عموم گفتم من ديگه نميتونم تمام وقت اينجا باشم هر وقت تونستم ميام بهت كمك ميكنم . با اين كه دلم نبود از اون مغازه برم ولي خوب رويا بود ديگه . رويا ، روياي دوست دختر داشتن منو تبديل به واقعيت كرده بود حالا هم هر كاري كه ميخواست من بايد انجام ميدادم .
عموم خيلي با روي خوش استقبال كرد يه كم سر به سرم گذاشت كه اره ديگه ما هم دوست دختر مايه دار داشتيم همين ميشد ديگه . فقط مواظب خودت باش و يه چيز ديگه اونم اينه كه عمو جون هر وقت خواستي بيا اينجا مغازه خودته اين گفتگو ما براي اين نيست كه ديگه اينجا كار نميكني يا سهمي از اين مغازه نداري اين جا مال خودته فقط فعلا تعهدي نداري كه هميشه و همه وقت اينجا باشي . با هم خداحافظي كرديم . منم راه افتادم سمت ميرداماد . خدايي اصلا انتظار اين برخوردو از عموم نداشتم يه جرايي عذاب وجدان گرفتم كه چرا تنهاش گذاشتم ، ولي خوب بقول رويا اون حقوقي كه من ميگرفتم به ساعت كاري كه داشتم نمي ارزيد 9 صبح كجا 10 شب كجا ميشه 13 ساعت يه عمره . خدمو با اين فكر دست بسر كردم كه فعلا رو حرف رويا حرفي نزنم كه يه وقت ناراحت نشه .
ساعت نزديكاي 11 درست جايي كه رويا گفته بود منتظر اومدن رويا بودم . يه نخ سيگار روشن كردم و شروع كردم كام گرفتن . يه پك عميق به سيگارم زدم . طبق عادت يه نگاه به فيلتر سيگار كه تو دستم بود انداختم . يه خنده كردم ياد اولين شبي افتادم كه رويا رو ديدم و سيگار بهروزو پيچيدم .
اقا ميتونم مزاحمتون بشم . " رويا بود با ماشين پريدم سوار شدم "
_ بله كه ميتوني مزاحم بشي چرا كه نه . سلام عسلم .
_ اوه اوه حالا شديم عسل .
_ وقتي شما ديشب جمله پاياني گفتيو قطع كردي نتيجش ميشه اين ديگه . حالا برو كه توقف ممنوعه .
يه چشمك زد و حركت كرد . از روزي كه رويا رو ديده بودم جز اون برخورداي بدني اون شب ديگه حتي با هم دستم نداده بوديم . شيشرو دادم پايين يه كام سنگين گرفتم فيلتر سيگارو پرت كردم بيرون .
_ خوب حالا كجا داريم ميريم خانوم جان ؟
_ ميريم شركت يكي از دوستاي بابام .
_اوكي من تيپم مناسبه ؟
_مگه ميشه نباشه تو هميشه عاليو بي نقسي عزيز .
_م نداشت .
_ اوه چه پرو . بيا خوب " با يه حالت لوس و كش دار گفت عزيزم "
_ بازم نشد ولي خوب خوبه ، دفه بعد بهترم ميشه .
_تو عجب رويي داري ديگه ، ببين داريم ميرسيم من باهاش قرار گذاشتم دنبال يه نفر ميگردن اشنا به كامپيوتر منم تورو معرفي كردم اگه خوشت نيومد خيلي راحت و بي رودر وايسي بگو نه .
_ باشه فقط من چيكار بايد بكنم ؟
_نميدونم عزيزم الن برا همين اينجاييم ديگه
_ اهان حالا درست شد .
_ چي ؟
_عزيزم گفتنت خانومي .
_مسخره گفتم چي شده .
پيچيد تو يه خيابون ، نگه داشت يه كم اطراف و نگاه كردو گفت درست نميدونم فكر كنم همين جاس . پياده شو فوقش ميپرسيم .
     
#10 | Posted: 26 Jun 2011 06:22
قسمت نهم .
با هم از ماشين پياده شديم . اومد سمت من كه تو پياده رو بودم يه نگاه بهم يه لبخند زد دستشو اورد بالا جلوي موهامو كه ريخته بود توي صورتم داد عقب . ناخوداگاه دساتمو دور دستش حلقه كردم يه حس جالبي داشتم . خلاصه بعد كلي لاو تركوندن تو خيابون با هم راه افتاديم سمت يه ساختمون .
_ خانومي همينه ؟
_ اره ايناهاش نوشته شركت .....
با هم وارد ساختمون شديم از پله ها رفتيم طبقه اول، در يه واحد رو زد .بعد از چند لحظه درباز شد يه خانم درو باز كرد
_ سلام بفرماييد
_ سلام با مهندس ميرزايي قرار داشتيم .
_ بفرماييد داخل " درب پشت سر ما بست ، با دست مارو راهنمايي كرد سمت مبل راحتيهايي كه سمت چپ درب ورودي سالن قرار داشت ، ادامه داد" لطفا چند لحظه منتظر باشيد ، بگم كي اومده ؟
_ سراج هستم .
دختره رفت وارد اتاق روبروي ما شد . منو رويا هم نشستيم روي مبل از اينا بود كه ادم توش فرو ميره . يكم ولو وول خورد تا اروم نشستم و عمليات بررسي محيط شروع شد . يه اپارتمان بود كه به عنوان دفتر كار ازش استفاده ميشد . اين جا كه ما نشسته بوديم يه سلن 40 متري بود كه بجز در ورودي 4 تا در ديگه داشت ، روبروي ما 2 تا اتاق كنار هم بود . يكي اتاق مهندس بود كه دختره رفت توش ، اون يكي ام كه خوب نميدونم . سمت چپ ما كه ميز منشي بود . ديوار سمت راستم كه با چند تا مبل راحتي پر شده بود ، ديواراي اتاقم با چند تا پستر قطعات كامپيوتر و ابزار شبكه پوشيده شده بود . پشت سر ميز منشي يه اتاق ديگه بود با فاصله 2متري از اين اتاق يه اتاق ديگه بود يه كم ساختمونش برام عجيب به نظر اومد .
_ چرا نمياد ؟ چقدر اينجا ساكته ؟ چند نفر اينجا كار ميكنن ؟
_ يواش وايسا با هم بريم عمو ، 1 دقيقه شده رفته ؟ واسه كلاس كارم كه شده بايد يه كم معتل بشيم ولي يك ادم با حاليه خونمون زياد مياد تو محيط كار ش نميدونم چجوريه ولي بيرون اخرشه خيلي با حاله .
همينطور كه رويا داشت حرف ميزد درب اتاق باز شد منشي با لبخند گفت: خانم سراج بفرماييد . منو رويا با هم بلند شديم اول رويا رفت داخل منم پشت سرش . رويا رفت سمت يه خانومه كه پشت يه ميز شيك روبروي در نشسته بود . جلوي ميز ، يه دست ميزو صندلي 6 نفره چيده شده بود . خانومه از پشت ميزش بلند شد اومد سمت رويا با هم دست دان و روبوسي كردن . منم حاج و واج نگاه ميكردم . مهندس ميرزايي اينه ؟ اين كه زنه ، پس چجوري دوست باباشه ؟
_ معرفي ميكنم خانم مهندس ميرزايي . اقا سعيد ..............
صداي رويا بود كه داشت مراسم معارفه انجام ميداد يه كم خودم جمع و جور كردم . خدايي رفتم تو كف اين موجودي كه روبروم وايساده بود و داشتيم با هم حال و احوال ميكرديم ، اصلا حواسم نبود چي داره ميگه و من چي ميشنوم و چي جواب ميدم .
يه خانم حدودا 30 ساله ، قد حدودا 180 ، با يه صورت صاف و يه كمي كشيده با چشماي عسلي رنگ ، يه مقنعه سرش كرده بود كه جلوه خاصي به ارايش ملايمي كه داشت داده بود ، مانتو تنگ و چسبون كه سينه هاي درشتش ، نه خيلي درشتش داشتن توش منفجر ميشدن ، يه كمر باريكتر از بالا تنه و پايين تنه ، يه باسن كرد و قشنك و رونهايي كه تو شلوار جينش بزور جا شده بودن . يه كم بيشتر نگاه ميكردم ارضا شده بودم . به خودم كه اومدم ديدم منو رويا رو صندلي نشستيم كنار هم و اونم اومده روبروي ما نشسته . بعد يه كم حرفاي حاشيه اي كه با رويا زدن رو كرد سمت من و گفت :
_ خوب بريم سر اصل مطلب . اقا سعيد شما سابقه كاريتون رو ميشه بگين .
منم براش توضيح دادم كه چند وقتي كار كامپيوتر كردم با كار شبكه هم مقداري اشنايي دارم .
_ خوبه ما هم اينجا هم كار شبكه انجام ميديم هم اينكه عمده كارمون وارد كردن قطعه هستش كه يه اتاق تست داريم قطعه هارو گارانتي هم ميكنيم كه طبقه بالا قسمت گارانتي هستش ولي شما همينجا مشقول به كار ميشين كار مشگلي نيست فقط تست كردن قطعات به عهده شماست و 2 نفر ديگه كه تو اتاق بقلي هستن و..............................................
كل كاريو كه بايد انجام ميدادم توضيح داد خوشم اومده بود . وقتي حقوقم و گفت تازه بدون اضافه كاري نيشم تا بنا گوشم باز شد .
قرار شده بود ماهي 200 تومن حقوق بهم بده تازه نيمه وقت خيلي حال داده بود بهم . با خودم گفتم حالا ميتونم يه موبايل قسطي برا خودم بخرم .
رويا رو كرد سمت من و گفت خوب نظرت چيه از فردا شروع ميكني ؟
_ خوب راستش شرايط كار به من ميخوره فقط دوريه مسير يه كم مشگله كه اونم يه جوري حلش ميكنم . اگه مشگلي نيست خانم ميرزايي من از فردا بيام سر كار .
_ نه عزيزم چه مشگلي من دنبال يه نفر ميگشتم ، حالا چه بهتر كه يكي باشه كه خيالم ازش راحت باشه . چه كسي بهتر از داماد اقاي سراج . بعد يه لبخند موزيانه زد ، منو رويا بهم يه نگاه انداختيمو زديم زير خنده .
خودمو جمع جور كردم ، خانم مهندس فقط ميشه من محيط كارم رو بهتر بشناسم يعني ميشه بقيه جا هارو ببينم .
_ اره چرا كه نه . از جاش بلند شد ماهم دنبالش راه افتاديم از در اومديم بيرون اشاره كرد به اتاق كنار اتاق خودش گفت اينجا دفتر كار شماست راستي ، اشاره كرد به منشي و گفت خانم اميري ايشون اقا سعيد هستن همكار جديدمون ، دختره هم بلند شد وايساد مانتوشو صاف كرد يه لبخند زد گفت اميد وارم همكار خوبي برا هم باشيم ، يه لبخند زدم و گفتم ممنون انشا الله كه همينطور خواهد بود .
خانم ميرزايي در اتاق رو زد ، در و با مكس باز كرد و وارد شديم خدا اينجا چه خبره يه اتاق اندازه همون اتاق مهندس ولي توش بمب زده بودن روبرو يه رديف ميز بود 2 تا پسره كه ميخورد از من بزرگتر باشن پشت ميزا وايساده بودن ميرزايي رفت سمتشون مراسم معارفه انجام من به بهروز و مجيد معرفي شدم . اون 2 تا هم با چشاشون داشتن رويارو ميخوردن . رويا با ميرزايي برگشتن كه از اتاق برن بيرون منم برگشتم سمت 2 تاييشون يه چشمك زدم و با لبخند خم شدم رو ميزشون 2 تا دستامو گزاشتم رو ميز و بهشون تكيه دادم و گفتم . اگه مشقاتونو خوب مينوشتين به شما هم از اين جايزه ها ميدادن عزيزان . كه حال اينطوري ناموس مردم رو ديد نزنين . بعد خيلي جدي و ناگهاني خندم تبديل به يه اخم شد و برگشتم از اتاق زدم بيرون درو بستم . دستمو تو دست رويا حلقه كردم با خانم ميرزايي و اميري منشي دفتر خدا حافظي كرديم به سمت درب خروج راه افتاديم يه دفه برگشتم سمت اميري پشت سر شما اشپزخونس درسته ؟ ننه مرده از حركت يه دفهاي من كپ كرده بود ، با چشماي از گرد شده گفت بله . يه لبخند مسخره زدم و گفتم ميدونستم خدا حافظ با رويا از در زديم بيرون . در كه بسته شد زد پس كلم .
خوبه ديگه بهترين جاي ممكن اوردمت نه ؟ اره عزيزم ممنون منشيه مالي نبود خورد تو ذوقم ولي .......... عجب .........
_ عجب چي؟ جرات داري ادامه بده .
_ وا از كي بترسم . عجب محيط كار خوبي بود . مرسي عزيزم . اينو با خنده گفتم و دستمو از تو دستش در اوردم ، سریع گفتم : اسم كوچيك اون هلوهه چي بود . اينو گفتمو از پله ها دويدم پايين اونم دنبالم . داد ميزد ميگفت اگه مردي وايسا . دستم بهت برسه يك هلويي نشونت بدم . برا من سن بالا ميپسنده . .................. از در زديم بيرو دويدم سمت ماشين اونم دنبالم پشت ماشينش پناه گرفتم و گفتم . خوب سن بالا بهنره ديگه هم تجربه داره هم اينگه قبل من باغبوناي ديگه اي به اين هلو رسيدن الان خوب جا افتاده شده نيازي به زحمت بيشتري از سمت من نيست . الاهي دورش بگردم نانازم يك نفس نفسي ميزد كه خدا ميدونه .
_ چشاتو در ميارم اصلا خاجت ميكنم كه ديگه از اين هلوها دلت نخواد . اومد سمت من ، منم پريدم اينور ماشين تو خيابون بعدش بوم .. ............. واي ............. اخ ...................
چشامو كه باز كردم ديدم تو بقل رويام اونم كپ كرده داره گريه ميكنه . دست راستمو اومدم بيارم بالا كه لپشو ناز كنم يه درد خفني پيچيد تو كمرم كه نفسم بند اومد . بزور دست چپمو اوردم بالا و لپو كشيدم گفتم من حالم خوبه گريه نكن عروسكم . پرنسس قشنگم . حالا ماشينه كو . ( اهان يادم رفت بگم كه وقتي پريدم تو خيابون يه ماشينيه زد بهم و پرتم كرد . پيريه ديگه كم حافظه شدم ) .
در حالي كه اشگاشو پاك ميكرد گفت : بي ناموس در رفت . الان زنگ ميزنم اورژانس .
_ بابا بيخيال اورژانس برا چي نميخواد من حالم خوبه . تو سمت راست بدنم درد عجيبي حس ميكردم ولي نميخواستم رويا متوجه بشه . ولي از اينكه تو بقل رويا بودم احساس خوبي داشتم حال ميداد . كم كم چند نفر داشتن ميومدن سمتمون .
_ خانومم كمك كن بلند بشم قبل از اينكه دورمون شلوغ شه سوار ماشين بشم اخه نميخوام كسي تورو ديد بزنه . يه لبخند زدو گفت چشم عزيزم . به هر جون كندني بود بلند شدم . با كمك رويا سوار ماشين شدم . اونم درو بست اومد بياد سوار ماشين بشه......
حالا هي همه ميپرسن اقا حالت خوبه ؟ كي زده بهت ؟ اين خانومه بوده ؟نزاري در بره ها ؟ زنگ بزنيم 110 ؟ نه بابا يه متوريه زد . چي ميگي بابا من خودم ديدم كاميون بود . نه بابا خورده زمين . چي ميگين شماها طرف دزده داشت از دست دختره در ميرفت خورد زمين ماشين از روش رد شد . خانوم خطرناكه خودت نبرش . الان زنگ ميزنيم 110 بيان ببرنش دلت براش نسوزه............................................ (عجب مردم با حالي داريم ما ها )
رويا با هزار زحمت سوار ماشين شد و گفت خفه شين بابا چه يك كلاغ 40 كلاغي شدا . ماشينو روشن كرد و حركت كرد .
با دردي تو پشتم حس ميكردم چرخيدم سمت رويا . عزيزم چرا انقدر تند ميري ؟
_ تكون نخور عزيزم . ترو خدا ببخشيد . معظرت ميخوام الان ميبرمت بيمارستان . خدا كنه چيزيت نشده باشه .
_ بابا من چيزيم نيست . تو چرا معظرت ميخواي من كور بودم جلومو نديدم . بيمارستان برا چي ؟
_ تكون نخور . حرفم نزن الان ميرسيم .
منم كه اوضاع رو اينطوري ديدم . خودم رو لوس كردم و گفتم حالا فعلا يه نخ سيگار روشن كن كه بد جوري درد دارم ، دارم از درد ميميرم . .
بنده خدا با هزار زحمت بسته سيگار منو از جيبم در اورد يه نخ روشن كرد برام گرفت سمتم . .....................
     
صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات من کمی شاد ، کمی ... بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites