تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 88 از 92:  « پیشین  1  ...  87  88  89  90  91  92  پسین »  
#871 | Posted: 4 Mar 2015 15:36
زن داداش محسن

سلام دوستان اسم من محسن هست و 20 سالمه تا حالا با کسی سکس نداشتم و فقط جق میزدم این داستانی که میگم مال 1 ماه پیشه شایدم یک ماه نشده من یک برادر دارم که از من خیلی بزرگه و زنش الان 32 سالشه و چیز خوبی هست کونش خیلی بزرگه و ادم رو حشری میکنه برادرم چون خودش خونه نداره اومده خونه ما زندگی میکنه و ما قسمتی از خونه رو بهش دادیم.(خوب این توضیحات اول داستان بود:ی)
من با زن داداشم رابطم خیلی خوب بود و با هم شوخی میکردیم مثلا میرفتم خونشون سروصدا میکردم برمیداشت به یه چوب منو به شوخی مینداخت بیرون و من هم از رو نمیرفتم و بازم میاومدم اون موقعها اصلا به فکر سکس باهاش نبودم و اصلا بهش فکر نمیکردم یه روز داشتم فیلم سکسی میدیدم تو کامپیوتر که پدرم صدام کرد و گفت برو زیر سیگاری رو از اشپزخونه بیار من هم از فیلم خارج نشدم و گفتم بزار بمونه چون بعد از ظهر بود همه خواب بودن و گفتم کسی نمیاد ببینه رفتم اشپزخونه وقتی میخواستم بیام دیدم صدای زن داداشم اومد پاهام سست شد اومد طرف کامپیوتر تا بره به اشپزخونه که فیلم رو دید خشکش زد و یه چند ثانیه به کامیپوتر نگاه کرد و رفت یه بالش برداشت و رفت بیرون من هم مثل لبو سرخ شده بودم بعد اون روز یه چهار پنج روز نرفتم خونشون از خجالت یه روز مهمون اومده بود خونمون و چند تا دختر هم داشتن که ختم روزگار بودن یه فیلم تو گوشی میدین که چند تا دختر عربی میرقصن و بعد چند دقیقه رقصیدن دامنشون رو در میارن و با شرت و کورست میرقصن من رفتم جلو و گفتم چی هست دارید نگا میکنید به من گفتن زشته برو اونور زن داداشم گفت واسه چی زشته از این بدترها رو هم نگا میکنه محسن من هم سرخ شدم و نتونستم حرفی بزنم و فقط خندیدم و رفتم بیرون چند ماهی از این قضیه گذشت و دیگه اون قضیه فراموش شد.یه روز رفتم خونشون بدون سروصدا تا رفتم تو اتاق دیدم داره شلوارشو میکشه بالا من ودید زود رفت زیر پتو تا من بدنشو نبینم من هم حسابی سرخ شدم و باز اومدم بیرون خلاصه سرتونو درد نیارم خیلی از هم سوتی گرفته بودیم و تا حدودی رومون باز شده بود بعد اون قضیه ها رفتارش باهام فرق کرده بود همش باهام شوخی میکرد و منو میدید لوس بازی در میاورد و یا مثلا چیزی میخواستم نه نمیگفت وقتی سر بچش داد میزدم میاومد به شوخی با من دعوا میکرد و من هم دستشو میگرفتم و میگفتم حالا اگه میتونی دستتو ازاد کن .خلاصه بعد یه مدت من کمی فکر کردم و گفتم شاید دوست داره با من سکس داشته باشه .تصمیم گرفتم وقتی که باهام شوخی میکنه دستمو به سینه و کونش بزنم و اگه عکس العملی نشون بده بگم شوخی هست و جنبه شوخی نداری.من خیلی تو این کارها میترسم الان موندم روز اول چه جوری با زنم سکسی کنم:ی . چند روز گذشت و من رفتم خونشون فقط دنبال فرصت میگشتم تا شوخی کنه تا من از پشت به بهانه شوخی بگیرمش و بهش بچسبم خلاصه بعد چند دقیقه شروع کرد شوخی کردنو مسخره کردن من بعد من هم پاشدم و گفتم حالا منو میزنی منو مسخره میکنی حسابتو میرسم شروع کردیم به شوخی دعوا کردن و من فرصت گیر اوردم رفتم پشتش و بهش چسبوندم طوری که میتونست احساس کنه که کیرم بلند شده چون گرمکن پوشیده بودم خندید و گفتم محسن ولم کن وگر نه میکشمتا من هم گفتم کجا رو ول کنم اعصابمو خورد کردی ولت نمیکنم تا ادم بشی بعد اونم با صدای بلند خندید و گفت باشه تو بردی حالا ولم کن گفتم ولت نمیکنم با خنده گفت به بهانه شوخی کارهای دیگه میکنیا من هم هنگ کردم و خیلی ترسیدم و گفتم الانه که داد و فریاد کنه و ابروم بره زود ولش کردم و گفتم شوخی میکردم بابا چه کار بدی بازم با خنده گفت اره بابا تو بچه خوبی هستی از اون فیلم دیدنات معلومه من دیگه به کلی لال شدم و حرفی نزدم بعد چند ثانیه اومد و بغلم کرد و گفت خیلی دوست دارم محسن میخوام باهات بازم شوخی کنم من هم دیگه نمیدونستم چی کار کنم دست و پام میلریزید و خیلی سردم بود زن داداشم شروع کرد به مالوندن بدن من و بوسیدن صورتم تا شاید به خودم بیام بعد چند وقت حالم جا اومد و فهمیدم دنیا دست کیه من هم شروع کردم به بوس کردنو خوردنش بدنش چون میترسیدیم کسی بیاد خونه لباسشو کامل در نیاورد و فقط شلوارشو کمی کشید پایین و سینه هاشو در اورد من هم تا دستم به سینه هاش خورد ابم اومد و شلوارم به کلی خیس شد ولی بازم حشری بودم اصلا نمیدونستم از کجا شروع کنم و چی کار کنم شلوارمو در اورد و گفت محسن زود باش تا کسی نیاومده رفتم پشتش و کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و تا فشار دادم رفت تو من فکر میکردم داد و بی داد میکنه ولی اصلا عین خیالشم نبود چند تا تلمبه زدم و دیدم ابم میاد محکم گرفتمشو ابم رو خالی کردم توش بعد زودی شلوارمو کشیدم بالا و گفتم برم بیرون تا تابلو نشه زن داداشمم گفت باشه ولی دفعه بعد بیای و بهم حال ندی دیگه از این خبرا نیستا منم گفتم باشه اولین بارم بود واسه همین.بعد اون ماجرا ما هفته ای چند بار سکس داریم و خیلی هم حال میده ولی هیچ چیزی به هفته اولش نمیرسه خیلی بهم حال داد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#872 | Posted: 4 Mar 2015 15:37
سکس با زن عمو سهیلا

سلام به همه دوستانم . بچه ها خواهش میکنم از همه تون قبل از هر سکسی یکم فکر کنید و فکر سکس با هر کسی رو در مغزتون پرورش ندین.من سعید هستم 20 سالمه یه عمو دارم که خیلی دوسش دارم و بخدا قسم از اینکه هر بار دارم بهش خیانت میکنم شرمنده ام ولی دیگه نمیتونم بیخیال زن عموم بشم بدجور عاشقش شدم من یه زن عمو دارم به اسم سهیلا حدودا 27 سالشه تپل خیلی خیلی خوشگل با سینه های خیلی بزرگ و کون خیلی بزرگ من همیشه از بچگی دوسش داشتم و خیلی خلی بهش علاقه داشتم اون اولا فکری از سکس باهاش در مغزم نبود ولی وقتی بزرگتر شدم خیلی بهش فکر میکردم من همیشه خونه ی عمو اینا میرم و بهشون سر میزنم عمو 8 صبح میره 5 بعد از ظهر بر میگرده من بعضی وقتها ساعتهایی میرفتم میدونستم عمو خونه نیست تا با زن عمو تنها باشم صداش یه صدای خاصیه من نمیتونم براتون توصیفش کنم خیلی قشنگه من تا همین 1 ماه پیش قبل از سکسمون همیشه بهش فکر میکردم ولی مطمئن نبودم باهاش سکس داشته باشم یا نه اون همیشه حجاب رو رعایت میکرد .یه روز ساعت حدودهای 6 صبح بود از خواب پا شدم دیدم دارم میمیرم از شدت شهوت نمیدونستم چیکار کنم نشستم فکر کردم با توجه به داستانهای زیادی که خونده بودم میدونستم اگه بتونم زن عمو رو شهوتی کنم کارش تمومه ولی اخه چطوری . بدون فکر بیشتر ساعت 9 از خونه حرکت کردم به سمت خونه عمو اینا رسیدم ساعت حدود 10 بود و من تا ساعت 5 فرصت داشتم رفتم کلی ازم پذیرایی کرد ساعت شد 12 و من داشتم پر پر میشدم رفتم داخل اتاق عمو اینا بدون هیچ برنامه ریزی و سهیلا رو صدا کردم اومد گفت جانم به زور گرفتم انداختمش رو تخت افتادم روش 2 تا دستاشو گذاشتم زیر زانو هام و یه دستمو گذاشتم روی دهنش خشکش زده بود شروع کردم خوردن گردنش تازه فهمده بود چه خبر سعی میکرد دست و پا بزنه ولی من دستاشو داشتم تنها پاهاش بالا پایین میرفت به زور و زحمت کنترلش میکردم میدونستم اگه از دستم در بره پایان زندگیم همون روزه اینقد مقاومت کردم از نفس افتاد منم دیگه نایی نداشتم دستمو از رو دهنش برداشتم داد میزد دوباره گذاشتم دیگه داشتم تسلیم میشدم نمیتونستم بیشتر از این مقاومت کنم رفتم سراغ گردنش شروع کردم خوردن دستمو از رو دهنش برداشتم و سینه هاشو میمالوندم پیراهنشو دادم بالا سینه هاش خدایا خدایا اینا دیگه چقد بزرگ بودن نمیتونستم ولشون کنم وقتی هیچ عکس العملی ازش ندیدم زانو هامو از روی دستاش برداشتم هیچ کاری نمیکرد منم به شدت مشغول بودم با سینه هاش رفتم سراغ کسش و از داخل شرت مالوندمش دامنشو کشیدم پایین تا حالا کس نخورده بودم ولی میدونتم تنها راه تسلیم شدنش شهوت زیاده شروع کردم به خوردن دیدم دستاش روی سرمه و سرمو فشار میده به کسش دیگه مطمئن بودم کارش تمومه منو کشید روی خودش و شروع کردیم لب گرفتن دکمه های شلوارمو باز کردم کیمو اروم اروم گذاشتم دم کسش و فشار دادم داخل دیگه داشتم دیوونه میشدم بعد از 2 دقیقه ابم اومد اینطوری نمیشد همش ابم میومد دوباره انداختم داخل و باز هم بعد از 2 دقیقه اومد. مدت احساس حال خیلی کم بود نمیدونستم باید چیکار کنم ولی چاره ای نبود ما حدود 1 ساعت با هم سکس کردیم و از اون دفعه به بعد همیشه با هم سکس داریم هر چند هر دو نفر ناراحتیم ولی بدجور به هم علاقه مند شدیم من نمیتونم به همین راحتی ازش دل بکنم متاسفم

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#873 | Posted: 7 Mar 2015 00:53
کردن خواهرزن کس تپل

سالها بود که از مزاحمت های مکرر فامیلهای زنم بتنگ اومده بودم روزی نبود که بذارن آب خوش از گلوم پائین بره هر روز هفته یه تعدادیشون خونه من تلپ بودن و این زن احمق هم راه براه براشون سفره پهن می کرد تا اینکه یه روز داستان رو برای یکی از دوستهام تعریف کردم و اونم خندید و گفت منم همین مشکل رو داشتم تا اینکه یه روز خواهر زنمو بزور کردم و بعدشم بهش گفتم بازم این طرفها پیدات بشه می کنمت و اونم که از شوهرش می ترسید رفت و دیگه پیداش نشد ، به رفیقم گفتم تو طرفت یکنفر بوده من با یه ایل طرفم نمی تونم که همه رو بکنم ، رفیقم گفت دیگه خودت می دونی دوست داری بازم سواری بهشون بدی خوب بده ، من با خودم گفتم اقلا" سر یکیشون برنامه رو پیاده کنم ببینم چی میشه تا بعد ، این بود که رفتم تو کار یکی از خواهر زنام که خیلی با بچه ها و شوهرش میومدن و چتر باز می کردن ولی هیچوقت تنها گیرش نمی آوردم تا اینکه یه روز زنم گفت فرخ مهوشو ببر فلان بیمارستان وقت دکتر داره شوهرش وقت نداره ببرتش و منم گفتم باشه ، تو مسیر با مترو رفتیم و من هی به بهونه شلوغی خودمو بهش می چسبوندم ، مهوش از زن خودم درشتر بود و کون و پستونهای بزرگی داشت ولی هیکل شوهرش نصف من بود و مریض احوال هم بود ...



اولش هی خودشو عقب می کشید ولی بعد کم کم انگاری خوشش هم اومد و یخورده هم خودشو بهم می چسبوند ، دوتا از صندلیها خالی شدن و ما نشستیم و من تا جایی که میشد خودمو بهش فشار می دادم و اونم هیچ بدش نمیومد ، بالاخره رسیدیم و مهوش کارش رو انجام داد و برگشتیم به طرف خونه و بازهم توی مسیر مالوندن ها ادامه داشت تا اینکه رسیدیم خونه و رفتیم توی آسانسور ، به محض اینکه در آسانسور بسته شد مهوش برگشت تو صورتم نگاه کرد و با چشمهای خمار با زبونش لبشو خیس کرد و منم گفتم هر چه باداباد و لبشو گرفتم به مکیدن ، اوووووووووووف چه حالی می داد لباش مزه شیکر می دادن و منم با حرص یه پنج دقیقه ایی میکشون زدم و بعد هم دستمو بردم تو شورتش ، اووووووووووف کوسش خیس خیس بود ، یخورده که کوسشو مالیدم دستمو از تو شورتش درآورد و با اخم گفت بسه دیگه و دکمه آسانسور ه موبایل زنم رو گرفتم و بهش گفتم کجایی ؟ گفت اومده ام خونه مامانم شماها کجائین ؟ بهش گفتم تو راهیم و اونم گفت پس شما هم بیاین اینجا و من هم گفتم باشه و قطع کردم و به مهوش گفتم بیا جلو خواهرت نمیاد رفته خونه مادرت ولی مهوش مقاومت کرد و نذاشت بازم بغلش کنم ، بهش گفتم پس چرا بهم لب دادی؟ مهوش گفت برای تشکر از زحمتت همینقدر بسه ولی من بزور بغلش کردم و گفتم باید بهم کوس بدی ولی مهوش مقاومت می کرد و می گفت گناه داره ولم کن ولی من لبشو گرفتم به مکیدن و کم کم مهوش آروم و شل شد ...



تیز لباساشو کندم و بردمش توی اطاق خواب و انداختمش روی تخت و شروع کردم به خوردن کوس گنده اش و مالوندن پستونهای مثل مشکش و اونم آخ و اوخش رفته بود هوا ، دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و کیرمو کردم تو کوسش که چشمهاش چپ شد و دهنش باز موند و گفت جوووووووووون فرخ چه کیری داری حرومش باشه این مهین کثافت و منم آقا تلمبه بود که می زدم و یه دقیقه بعد جفتمون آبمون اومد ، یخورده دراز کشیدیم و مهوش رفت کوسشو شست و اومد دوباره پیشم خوابید و یه کوس دیگه هم بهم داد و از اون روز ببعد ماهی دو سه بار وقتی زنم نیست میاد و بهم کوس میده اما رفت و اومد فامیل زنم قطع نشد .




نویسنده: فرخ سیخ زن

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#874 | Posted: 18 Mar 2015 00:58
سکس رویایی با زندایی

سلام.

من هومن هستم 17 سالم بود که داییم ازدواج کرد من هم عروسیشون نبودم اولین باری که زن داییمو دیدم یکهفته بعد عروسی بود که اومده بودن خونه ما تقریبا همسنیم اون چهار ماه از من کوچیکتر بود و شش سال از داییم کوچیکتر.

سرتونو درد نیارم من در مورد سکس یکم وسواسیم هیچ وقت با جنده حال نکردم همیشه رو کسایی دوست دارم کار کنم که اصلا اینکاره نیستند شاید زمان زیادی هم ببره باهاشون سکس کنم بعضی وقتا هم اصلا نشده. این مورد تقریبا چند سالی طول کشید. اسم زن دایی من شیوا است از همون بار اول ازش خوشم اومد قد بلند صورت کشیده کمر باریک بینی قلمی دهان گشاد مثه جولیا رابرتز سینه های سر بالا ریز موهای صاف خوده هلو. 17 سالم بود تا بعد سربازی فقط من تو نخ اون بودم اون اصلا تو فکر من نبود من یکم 3 بودم لاغر موهای جوادی دهه هفتاد اینا اما بعد سربازی زندگی من عوض شده بود یه کلوپ داشتم چندتایی دوست جدید پیدا کرده بودم که تازه ژل مد شده بود موهاشون میخابوندن همه هیکلی بودن (بدن سازی اینا) چیزی نگذشت که منم مثل اونا شدم باشگاه میرفتم و هیکلم توپ شده بود موهامو میخابوندم خلاصه خودم باورم نمیشد چقدر تغییر کردم طوری که یه بار تو بانک متصدی بانک قبول نمیکرد گواهینامم ماله خودم باشه اون موقع زمانی بود که متوجه شدم نگاه های شیوا به من عوض شده و احساس شعف غرور میکردم. خاطراتی که منجر به سکس نشد رو سریع ازش رد میشم ولی باید بگم چون اینا مقدمه ای برا سکس رویاییمون هست. همیشه سعی میکردیم توجه همو جلب کنیم شوخی انگولک تیکه اون بعضی وقتا یه تله هایی واسم میذاشت منم زیاد توش وارد نمیشدم چون از طرفی میخواستمش از طرفی هم نمیتونستم به داییم خیانت کنم. مثلا ازم میخواست صبح های زود بریم تو پارک نزدیک شهرکمون بدویم ساعت 5 صبح چند وقتی میرفتیم از قصد یه مانتوی تنک میپوشید بدون سوتین و لباس زیر تو تموم مسیر انگار لرزش پستوناش رو مخ من بود کیر لامصب منم راست میشد



دو روز رفتیم دوییدیم فکر کنم مادرم شاکی شده بود روز سوم به بهانه دویدن با ما اومد روز چهارم اصلا نرفتیم. مثل اینا زیاد بودن مثلا به بهانه کمک واسه گردگیری شب عید منو کشید خونشون لباسای سکسی ماجراهای دیگه. چیزی که از همه بیشتر داشت منجر به سکسمون میشد این بود که من و خواهرم با زن داییم و دختر 5 سالش شمال بودیم من یکم ودکا داشتم شب که همه خوابیدن رفتم رو تراس شروع کردم به خوردن دیدم اونم اومد گفتم میخوری گفت بریز دو سه پیک با هم زدیم رو تراس سرد بود لرزید گفت سردمه منم پریدم پتومو اوردم پیچیدم دورش نشستم کنارش ما که همیشه تو سر کله هم میزدیم و هم دیگه رو اوس میکردیم یهو هر دو ساکت شده بودیم گاهی تو چشای همدیگه نگاه میکردیمو زود چشامونو میدوزدیدیم شاید اگه 1 دقیقه دیگش خواهرم نمیومد رو تراس اونشب میکردمش ولی فرداش خوشحال بودم که اتفاقی نیفتاده چون تو سکس با این شرایط آدم همیشه بعدش عذاب وجدان داره من نمیخواستم داییم از این مسئله دغ کنه. و اما اصل داستان: ده سال بعد از این ماجرا ما 31 سالمون بود شیوا از داییم چند سالی بود جدا شده بود چون داییم عملی بود من تو جزیره کیش کار میکردم یه خونه مهندسی داشتیم من و سه تا دیگه از همکارام یه شب دور هم نشسته بودیم یه اس ام اس اومد شیوا بود نوشت: چطوری من: خوبم کجایی ش: کیشم اس ام بازی میکردیم به بهانه دید و باز دید بعد سالها یه قرار تو بازار پردیس گذاشتیم اونجا با دختر داییم ملاقاتشون کردم الحق که کس حق تری شده بود تا باهاش دست دادم کیرم راست شد با چند تا دوستاشون اومده بودن کیش واسه گردش اونشب یه شامی با هم خوردیم جدا شدیم.



شب که میخواستم بخوابم داشتم پاره میشدم حالا دیگه مجرد بود باید میکردمش اما چطوری بعد این همه سال برم رو مخش؟ فردا تو کارگاه ریده بودم به کار همه ماشی آلات شده بودن الاف کیر من بهش یه اس ام اس دادم: میخوام ........ بگیرم با 3تا جواب انتخابی 1 آدرس خونتو 2 حالتو 3 هیچکدام سریع اس داد: هیچکدام من: آی بلا از کجا فهمیدی ش:خوب دیگه م: میدونی میخوام چیتو بگیرم ش: نه خودت بگو م: (با اضطراب) لبتو ش: شیطون شدی خلاصه اس ام اس بازی میکردیم تا اینکه دوباره قرار گذاشتیم واسه غروب همون جایی شب قبل . تنها اومده بود رفتیم لب ساحل لاو بازی حرفای قدیمی یادآوری خاطرات یه دوچرخه کرایه کردیم ازین دو نفری ها بردمش به سمت ساحل نزدیک هتل کورش که شبا جایی تارکی بود و کسی انورا نمیرفت دوچرخه رو ول کردیم بردمش کنار آب رو زمین نشستیم یهو مثل قبلا دوباره هر دو ساکت شده بودیم من بهش نگاه کردم چیزی نگفتم اون یه بار همین کار کرد تو بار بعدی معتلش نکردم لبمو گذاشتم رو لباش اززور هیجان هر دو میلرزیدیم دیگه هیچ کس حرف نمیزد خوابوندمش رو شنا فقط لباشو میخوردم چشاشو بستهئدن بود و لذت میبرد دست بردم زیر مانتوش کسشو فشار دادم آهش بلند شد ولی میخواست دستمو پس بزنه بردم از پشت تو شلوارش کشیدم لای خط کونش بازم دستمو پس میزد تمام این مدت هنوز لبای همو میخوردیم دستمو بردم از زیر پیرنش پستونشو گرفتم هنوز سربالا سفت ریز بود مثل اون موقع ها که تو جونیامون میرفتیم می دویدیم حالا تو دستام بود اونشب فقط تونستم کیرمو در بیارم بدم دستش واسم جق بزنه



ترسیده بود حقم با اون بود کنار ساحل هر آن ممکن بود کسی سر برسه. اونشب اونو گذاشتم دمه خونه دوستاش تا رفتم خونه 3 صبح بود همه خوابیده بودن تا 5 صبح اس ام اس بازی چه پستونت ریزو اونم عجب کیرت بزرگه ازین حرفا. فرداش نرفتم کارگاه بازم کارگاه به گا رفت طرفای ساعت 10 بیدار شدم همکارام رفته بودن کارگاه حالا دیگه مکان داشتم اس دادم کجایی ش: با خواهرم و دوستامون خونیم گفتم بیاد ایجا واسش سخت بود ولی به بهانه پس دادن یه چیزی به مغازه اونا رو پیچوند اومد پیش من. فقط اینو بگم از ساعت 11 صبح تا 5 غروب من شیوا رو 5 بار کردم بار آخر آصلا آبم نیومد. وقتی اومد کف کردم یه تیپی زده بود که تا درو باز کردم کیرم رفت زیره گلوم فکر کنید یه زن با قد 178 یه کفش پاشنه بلندم بپوشه با ماتنوی یقه باز و پیراهن دکمه دار که احتمالا تو راه پله 3 تای آخریش باز شده وقتی اومد تو ناخودآگاه صورتم رفت وسط پستونش بوی عطر پستونش انقدر زیاد بود که بوی عطری که زده بود معنا نداشت



لبمو گذاشتم رو لباش شروع کردیم به خوردن 10 سال انتظار حالا دیگه تو بغل هم بودیم انقدر همه خاطرات از جلو چشام سریع میگذشت انقدر هر دومون حشری بودیم که همونطور که لبای همو میخوردیم لباسای همو داشتیم در میاوردیم مانتو بعد پیراهن بعد سوتین این تخصص منه که در حال لب خوردن با یه دست قفل سوتین باز کنم. سوتین باز کردم حالا دیگه اون فقط با شلوار کفش منم فقط با شلوارک بودم سینهاش اندازه دوتا پرتغال بودن با نوک شق شده و دون دونای باد کرده دورش که حسابی تحرک شده بودن وقت واسه خوردنشون نبود دکمه شلوارشو کشیدم پایین شرت شلوارو با هم کشیدم پایین کسش بوی گل میداد نا خدا گاه زبونم رفت لای کسش آهش بلند شد دو یا سه بار زبونمو کشیدم لای کسش چوچولاشو با لبام می کشیدم هنوز ایستاده بود کفشاشو در اورد شلوارشو انداخت یگوشه شلوارک منو کشید پایین کیر من چسبیده به نافم ،رو زانوهاش نشست میخواست کیرمو بکنه تو دهنش نذاشتم می دونستم اگه بخوره در جا آبم اومده



دستش گرفتم بردمش لب اوپن آشپزخانه سینشو گذاشتم رو کانتر تف زدم سر کیرم کونشو داد بالا کسش زد بیرون کردم تو کسش خیس سر بود ولی فقط کلش رفت تو بغیش به سختی رفت گفتم چرا انقدتنگه گفت واسه اینکه 6 ساله سکس نداشتم تازه دیدم این کس خوده اورجیناله داشتم تلمبه میزدم انقدر حشری بودم که آبم در عرض 3 دقیقه اومد کشیدم بیرون ریختم رو کونش با حالت شاکی گفت همین گفتم نه عزیزم تازه اولشه نمیدونست قراره پارش کنم ولی نباید طولش میدادم سریع بردمش تو حموم بردمش زیر دوش شروع کردم مالوندم کس و کونش کسشو شستم شروع کردم خوردن تو همون حالت ایستاده یه لنگش رو شون من بود زیر دوش کسشو میخوردم بعد 5 دقیقه نمیتونست رو پاش واسته داشت اورگاسم میشد از خوردن کس اون دوباره کیره من راست شده بود تو حموم قنبل کرد پاهاشو یکم باز کرد دستاشو تکیه داد به شیر حموم دوباره کردم توکسش دیگه کیرم واسه یه سکس بلند مدت آماده بود مثه سنگ شده بود کلش شده بود اندازه یه گرز روی بدنه کیر من یه رگ کلفت داره که و وقتی خیلی حشری میشم میزنه بیرون داشتم تلمبه میزدم اونم دیکه آه اوه نمیکرد جیق میزد انگار داره گریش میگیره پاهاش چند بار شل شد نزدیک بود بیفته من کیرم تا ته میکردم توکسش دستامو میپیچوندم دوره کمرش 10 ثانیه استراحت دوباره تلمبه سرعت تلمبه بالا رفته بود دیگه انقد تحت تاثیر سکسمون بودیم حرفای سکسی میزدیم جون چه کسی جون باورم نمیشه شاه کسم خودش اومد اونم میگفن آه پارم کن جرم بده عجب کیرت کلفته پارم کردی سرعت سکسمون زیاد شده بود اون دیگه فقط جیق میزد آب بده آب بده داشت میومد گفتم داره میاد در آرم گفت نه بریز توش با ضربه های شدید کیرمو تا ته میکردم توکسش کونش به لرزه میفتاد



چسبوندم بهش اونم عضلات کون رونشو سفت کرد کیرمو تو کسش فشار میداد یه پارچ آب ریختم تو کسش. من کف حموم ولو شدم گفتم حالا چی روت کم شد یا بریم واسه راند سوم اومد روم شروع کرد خوردن لبم دست میکشید لایی موهای سینم کیرمو که یکم شل شده بود میمالید هنوز داشت از سر کیرم آب میومد همونجوری کرد تو دهنش همشو مردم و زنده شدم معمولا بعد سکس دوست ندارم کسی با کیرم تا چند ساعت ور بره ولی این شیوا بود انگار صد ساله جندس آب کیرمو تو دهنش جمع کرده بود با آب دهنش قاطی کیر منو تو دهنش میچرخوند بیچاره کیرم داشت دوباره راست میشد فکر کنم یه بارم دوباره آب کیرم تو همون حالت نیمه خواب تو دهنش اومد. پاشدیم دوش گرفتیم من حواله روبدشام خودمو دادم بهش خودمو خشک کردم رفتم بیرون غذا بگیرم وقتی اومدم چشمتون روز بد نبینه چنان صحنه ای دیدم که همون جا غذا از دستم افتاد بدون اینکه غذا رسانی کنم به این کمر بیچاره بردمش تو اطاقم چنان کردمش که بعد سکس تا نیم ساعت هردو بیهوش شدیم اصلا دیگه یادم نیست که اصلا آبم اومد یا نه. ...




نوشته: هومن

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#875 | Posted: 24 May 2015 22:42
سکس با زندایی زنم

سلام دوستان عزیز.



من افشین 35 ساله از کرج زن وبچه دارم بچه ام دختر 5 ساله حدود 10ساله ازدواج کردم. خاطره ای که می خوام براتون بنویسم سال 92 اتفاق افتاد من با کامپیوتر آشنایی زیادی دارم یه روز رفته بودیم خونه زندایی زنم که اسم زندایی زنم سوسن جون اندام سکسی کون پر سینه های سایز 75 روداره و جلوی فک و فامیلها هم لباسای باز می پو شه بریم سراغ اصل داستان یه روز رفتیم خونه این سوسن جون برای شام شام رو که خوردیم با دایی زنم شروع کردیم صحبت کردن از کار وبار یه 1 ساعتی طول کشید بعد هم خانمها توی اون یکی اتاق بودن اومدن پیش ما بعد سوسن جون گفت که آقا افشین کامپیوتر من بعضی موقعها هنگ می کنه میشه درستش کنین منم فورا رفتم سر وقت کامپیوتر دیدم بعله هنگ میکنه یه لحظه یه فکری اومد توی مغزم بهش گفتم فردا خونه باش تا برنامه بیارم درستش کنم اونم گفت:باشه تواون موقع میشد کامپیوتر را درست کرد اما پیش خودم گفتم بزار فردا بیام تا دل سیر به این حوری بهشتی نگاه کنم...



بلاخره ما اومدیم خونه شب خوابیدیم صبح از خواب بیدار شدم صبحونه روزدم رفتم مغازه دمدمای ساعت 10 زنگ زدم خونشون گوشی رو برداشت که گفتم منم افشین میخوام برنامه رو بیارم تا کامپیوتر رو درست کنم گفت:باشه بعد نیم ساعت رسیدم دم خونشون شوهرش نبود رفته بود سرکار تا ساعت 8 شب هم نمیومد درو که زدم توی آیفون گفت بیاین بالا منم پله ها را 2تا2تا رفتم بالا درنیمه باز بود یه یالا گفتم و رفتم تو تا دیدمش کف کردم دیدم با تاب و یه شلوار چسبناک پوشیده وروسری رو روسرش انداخته منو راهنمایی کرد و رفتیم تواون اتاقی که کامپیوتر بود من نشتم و اونم پیشم نشست پاهام با پاهاش در تماس بود منم از شق درد میمردم تا اینه یه ذره با کاپیوتر وررفتن درستش کردم وگفت این پوشه هارو تنظیم کن منم پوشه هارو تنظیم داشتم می کردم تا چشمم افتاد به یه پوشه که مشکوک بود گفتم میشه پوشه ها را باز کنم تا قشنگ مرتبشون کنم گفت:باشه منم اون پوشه رو باز کردم دیدم بعله سوسن جون با انواع اقسام عکسها که انداخته بود توی درایو بود 5-6 تا ازون عکسها با شورت سوتین بود...



یکم خجالت کشید و گفت:ببخشین دیگه گفتم اشکالی ندازه عجب عکسهایی انداختی یکی از شورت وسوتینها را بهش نشون دادم گفتم بهت خیلی میاد اونم گفت: واقعا گفتم:آره گفتم:هنوز اونا رو داری گفت:آره گفتم میتونی بپوشی گفت: اتفاقا توی تنمه گفتم میشه ببینم گفت که نمیشه زشتو ازین کس شعرا گفتم نترس هیچکی نمیفهمه ولی میدونستم حشری شده دستمو گذاشتم رو سینه هاش یه زره فشارشدادم سوتینو دادم بالا وای عجب سینه ای تا لبم رو گذاشتم نوک سینه اش آه ش دراومد و اومدیم روی تخت لختش کردم یه کس ناز سفید بدون مو اینقدر لیس زدم دادش رفت هوا کیر 17 سانتیموکردم توکسش فقط میگفت بکن بکن جرم بده بعد آبمو روسینش خالی کردم از اون به بعد هراز گاهی وقت یاری کنه میکنمش.

ممنون

تو این شهر پر نقاب ، تو با اون بخواب ، من با قرص خواب ......
     
#876 | Posted: 26 May 2015 23:07
خواهر زن کس طلا

سلام.

من سامانم و میخام درمورد به حقیقت پیوستن رویام براتون بنویسم یه خواهرزن سبزه تودلبرو به نام یاسمین تمام فضای ذهنمو اشغال کرده بود وخیلی دلم میخواست یحالی باهاش بکنم راستی من سی وپنج سالمه قدبلند و سفید رو یاسمین هفده سالشه قدبلند سبزه باچشم وابرو مشکی گردن بلند کمر باریک کون نسبت به سن وسال خودش بزرگ خیلی شیرین زبون البته حشری !....

زد برای ادامه تحصیل از روستاشون اومدشیراز خونه ما و شرایط برای رسیدن به کون تنگ جیگر من داشت ردیف میشد البته اینو بگم که از هفت سال پیش که نامزدی کردم هر وقت میشد میگرفتم میبوسیدمش با اون که بچه بود خوب میفهمید چکارش میکنم وقتی سیزده سالش شد هرجای خلوتی نصیبم میشد سینه های لیمویشو میخوردم تا اینکه اومد خونه ما و من دیگه فکر کونش از سرم نمی افتاد یه دوسه روز رو مخش کار کردم تا اینکه شب سوم از تو اتاق خواب بعد از خواب رفتن زنم رفتم پیش یاسی جونم یواش دستی به بازوهاش کشیدم اه از نهادش بلند شد ولی خودش را به خواب زده بود یواش رفتم پشتش خوابیدم اونم برگشت و روشکم خوابید حالا من اینقدر استرس ترس وحشرم بالازده بود که صدای نفسم خودمو اذیت میکرد دهنم خشک شده بود به صورتی که گلوم میچسبید دستمو بردم توشرتش گذاشتم در کسش واااااای خیس خیس بود خودشم ازشدت شهوت نفسش بند اومده بود ولی بازم تظاهر به خواب میکرد...



یه کس خشکلشو براش مالیدم وکیر کلفتم به رونش نزدیک کردم که دیگه طاقت نیاورد خودشو بهم چسبوند راستی اندازه کیرم بیست سانته وکلفتم هست بعدش به طرف من برگشت کیرمو دراوردم گذاشتم در کسش سه تا تکون ندادم که ابم اومد ریختمش رو خودم برگشتم تواتاق با اینکه خیلی نقشه برای گاییدنش طرح کرده بودم ولی شهوت امونمو برید ونتونستم کون خشکلشو بکنم تقریبا تادو ماه بعدشم چندباردیگه رفتم سراغش بازم شروع نکرده ابم میومد تااینکه روزی که منتظرشبودم رسیدخونه خالی شد ومن منتظر برگشت ییاسی جونم شدم تا ازمدرسه بیادوقتی درو براش باز کردم گفت چرا رنگت پریده اب دهنمو غورت دادم گفتم کسی خونه نیست تارسید توسالن از پشت بغلش کردم وتند تند مثل دیونه هابوسیدمش گفت صبرکن تالباسامو عوض کنم گفت میدونی چند ساله صبرکردم دیگه نمیتونم ...



خلاصه لباساشو دراوردم نمیدونم از کجاش شروع کردم ولی لب سینه کس وسوراخ کونشو جوری خوردم که هنوزم بعدازدوسال هفته ای یکبار منو ساپورتم میکنه بعازاینکه حسابی سوراخ کونشو بازبونم بازکردم کیرمو گذاشتم در سوراخ کونش هر کاری کردم تو نمیرفت رفتم کرم اوردم پاهاشو دادم بالا کرم زدم درکونش سرکیرمو باهر بدبختی بود کردم توش بعداز هفف هشت بار تلمبه زدن کیرم تانصفه توش رفته بود که ابمو باپمپاژقوی ریختم توکونش خیلی دردش گرفته بوداینقدر نازش کردم تامنو ببخشه الان از اولین باری که کردم توکونش دوسال میگذره ویاسی جونم شده تمام وجودمن وهر هفته یه حالی بهم میده تو داستانهای بعدی از خوردن کسش ریختن ابش تودهنم براتون مینویسم اخه عادت کرده میشینه رو سرم کسشو میزاره تودهنم تا براش بخورم راستی نگفتم الان باوجود اینکه هنوز کونش خیلی تنگه کیرمو تا ته تو کونش میکنه وتا ابمو ته کونش خالی نکنم ولم نمیکنه خیلی دوست دارم یاسی جونم باورم کن دیوونه البته این داستانو به خاطر یاسی جونم نوشتم امیدوارم شما هم لذت برده باشید.





نوشته: سامان

تو این شهر پر نقاب ، تو با اون بخواب ، من با قرص خواب ......
     
#877 | Posted: 30 May 2015 23:48
دختر خالم جنده بود و ما نمیدونستیم

سلام.

من اشكانم وداستان يابهتربگم خاطره اي كه مي خوام براتون بگم مربوط ميشه به دوماه پيش.۱۸سالمه وكلاس دوم دبيرستانم ووزنم ٧٥كيلووقدم ١٧٠هست وكيرمم حدودا١٦،١٧سانته ودرمقايسه با سنم خوبه...

روزسوم عيدبودكه من ومادرم وبرادرم براي ديدوبازديدبه خونه ي خالم اينا رفتيم.وقتي رسيديم فقط خالم ودخترخالم وپسرخالم خونه بودن. بگذريم بريم سرداستان اصلي.وقتي ما رسيديم بعداز١٠دقيقه مامانم بهم گفت كه من وخالت وداداشت ميريم خونه ي زن عموم وميايم توهم اينجابمون تامابرگرديم،آخه من باپسرزن عموي مامانم دعواكردم ونميرم خونشون.من موندم وپسرخالم ودخترخالم.پسرخالم كه اسمش ارسلانه همسن منه ودخترخالمم ١٨سالشه.بعدازرفتن مامانم اينا ارسلان به من گفت كه بيابريم پارك ويكم بابچه هافوتبال بازي كنيم.منم قبول كردم وباهم رفتيم پارك .بعدازيكم بازي من پاهام زخمي شدو به ارسلان گفتم كه من ميرم خونه وفكركنم مامانم اينا اومدن.ارسلانم گفت برو من همينجا بازي مي كنم.



من رفتم خونه وديدم كه مامانم ايناهنوزنيومدن ودخترخالمم كه اسمش محدثه است توحمومه ودرخونه هم بازبود.رفتم وباسب پاموبستم نشستم رومبل وبايكم باگوشي وررفتم.يه دفعه ديدم كه محدثه داره ارسلانو صداميكنه .من رفتم وبهش گفتم كه ارسلان نيست وهركاري داره به من بگه.محدثه گفت ببخشيداشكان جان ميشه ازتوآشپزخونمون يه صابون برام بياري؟گفتم بله چرانميشه.رفتم وازتوآشپزخونه يه صابون برداشتمو دادم بهش.موقع دادن دست سفيدوبي موشوديدم كه داشتم ديوونه ميشدم.بعدش رفتم رومبل نشستم وهركاري ميكردم ازفكرش بيرون نمي رفتم كه يه دفعه دلموبه دريازدمو رفتمو درحموموآروم بازكردم ورفتم توديدم كه توي وان خوابيده وداره باپستوناش بازي ميكنه وچشماشم بسته.منم يه دفعه لباسمودرآوردمو رفتم تووان كنارش آخه وانشون نسبتا بزرگ بود.تووان نشسته بودم كه يهوچشاشوبازكردوتامنوديد جاخوردو باصداي بلند جيغ زدومنم گوشاموگرفتم ...



وقتي جيغش تموم شدبهم گفت اشكان کثافت تواينجا چه غلطي ميكني؟گفتم همون غلطي كه توميكني.يهوبلندشدوبهم گفت گمشوبيرون وگرنه به همه ميگم وآبروتوميبرم.گفتم بروبگو.منم ميگم خودت منودعوت كردي.بعددستشوگرفتم وگفتم بيابغلم بشينو راحت خودتوبشور.اونم كه بدش نيومداومدكنارم نشست وگفت خيلي پررويي.منم گرفتمش وكشيدمش بغل خودم وشروع كردم به ماليدن پستوناش.اونم حشري شدوبهم گفت كه فقط توروخدا بع كسي نگو.گفتم چشم.بعدلبامونو گذاشتيم روهمو كلي لب گرفتيم.بعدش اون منوبلندكردو واسم ايستاده ساك زد.بعدش من بلندش كردم واون كون سفيدو تپلش روكه ديدم گفتم اووووف چه كوني داري عزيزم.بعدبرش گردوندم وشروع كردم به ليسيدن كونش .اونم كه حشري كامل بودگفت ديگه بسه .بروسراصل كاري .منم گفتم وايسا هنوزمونده.گرفتمش وخوابوندمش روزمين كسشو ليسيدم كه يهوآبش اومدوهمشوخوردم،به به چه مزه اي داشت...



بعدش توهمون حالت برام قمبل كردومنم يه تف انداختم روكونش وكم كم كيرمو كردم توش واونم جيغ ميزدوآه آه ميكرد.منم درتعجب بودم كه را آبم نمياد.البته خوشحالم بودم.كم كم كيرموتاتهش كردم توش ومحدثه يه دادبلندزد ولي كم كم دردش تبديل به لذت شد.بعدمن كيرمو درآوردموبازكردم تودهنش وبرام ساك زد.بعدش كيرمودرآوردمو يه دفعه بهم گفت كه بيا بكن توكسم.من كه تعجب كرده بودم گفتم كه مگه پرده نداري؟گفت نه قبلا دوست پسرم زده.منم كه ازخداخواسته بودم بلندش كردمو گذاشتمش روميزي كه توحموم بود وسريع كردم توكسش وتندتند تلمبه زدم كه يه دفعه ديدم كه دارم ارضاميشم.سريع كيرمودرآوردم وآبموخالي كردم توصورتش وبعدسريع لباسموپوشيدمو زدم بيرون .موقع رفتن محدثه بهم گفت فقط توروخدا به كسي نگو ،هرچقدركه بخواي بهت ميدم .منم گفتم باشه ورفتم بيرون وبعد١٠دقيقه مامانم اينا اومدن وما رفتيم خونمون.

تو این شهر پر نقاب ، تو با اون بخواب ، من با قرص خواب ......
     
#878 | Posted: 19 Jun 2015 16:17
زن دایی نازنین

سلام ... من اهل کسشعر نیستم واس همینم میرم سر اصل مطلب من ارسلانم ۱۶ سالمه من از زمانی که کیر و کس و ... اینچیزارو شناختم دیونه زن داییم شدم اسم زن داییم نازنین هستش و ۳۴سالشه و خیلیم عادیه زیا م خوشگل نیست داستان از اون وقتی شروع میشه که یع بار ک داییم اینا اومده بودن خونمون زن دایی یه لباس تقریبا لخت پوشیده بود . اون شب من همش داشتم زن دایی رو دید میزدم تا اینکه گفتم تابلو نشه رفتم تو اتاقم راستی اینم بگم من خیلی از این میترسیدم ک بابام بفهمه من اهل این چیزام ... من تو اتاقم بودم داشتم مثل همیشه فیلم سکسی نگا میکردم یهوو زن داییم اومد داخل اتاقم منم قبل اینکه بفهمه دارم چی نگا میکنم قطش کردم . میخواست یه لباس که دو سه ساعت پیشش خریده بود رو امخان کنه و بپوشه . من گفتم زندایی من میرم بیرون . اون گفت نه مشکلی نیس بمون . درو بست و شروع کرد به دراوردن اون بلیزش همینکه اون بلیزو در اورد من بدن خوشگل و خوش فرمشو دیدم سینه هاش تو اون سوتین قرمز دیوونه کننده بود . من دهنم خشک شده بود خودمم خشکم زدع بود تا اومدم ب خودم دیدم زن دایی نازنین میگه ارسلان منم گفتم بله؟ با عصبانیت گفت ندیدی از اینا ؟منظورش ممه های خوشفرمش بود من خجالت کشیدم راستش ترسیدم و گفتم زن دلیی این چه حرفیه گفت ارسلان من ک میدونم دیدی گفتم اره ولی نه به خوش فرمیه مال تو خندید و گفت خب بیا اینا رو ببین گفتم ممنون بسمه . خلاصه گذشت و گذشت یه روز عصر , ساعتای پنج و شیش دختر داییم زنگ زد.گفت ارسلان بیا لپ تاپمو درستش کن ... منم میدونستم بازم اینقد ریستش کرده بازم ویندوزش پریده برا همین یه دی وی دی ویندوز و چیزایی که نیاز بود رو بردم و رفتم خونه داییم رفتم داشتم ویندوز نصب میکردم دیدم زن داییم بی روسری اومده نشسته روبه روم داره منو نگا میکنه این دومین باری بود که من نازنین رو بی روسری میدیدم و اینم بگم که من خودم هم حتی نمازم قضا نمیشه و خیلی خانواده مذهبی هستیم خلاصه یه دامن کوتاه با یه تاپ مشکی پوشیده بود داشتم دید میزدم از زیر دامنش که فقط یه شورت ابی زیرش بود سعی میکردم کسشو ببینم ... هرکاری کردم نشد ولی فهمید اینم بگم ک اونموقعی ک من متوجه زیر دامنش شده بودم داشت تلویزیون نگا میکرد بعد دیدم ک منو نگا کردو یه لبخند ملیحی رو لباش نقش بست ... یه مدتی به همین منوال گذشت.. تا روز ۵ مرداد که گوشیم زنگ.خورد رفتم برداشتم.زن داییم گفتش که ارسلان بیا میخوام پرده هارو تمیز کنم نیاز بکمک دارم منم زود رفتم . اون روز نه داییم نه دختر دایی خونه نبودن دختر داییم از طرف کانون پرورش فکری اردو رفته بود مشهد و داییم هم نوبت بیست روزه شیفتش تو شرکت نفت بود (داییم مهندس نفته) رفتم و کمک زنداییم کردم وقتی که کارها تموم شد میخواستم برگردم که زن داییم گفت بمون من تنهام امشب پیشم باشی منم از خدا خواسته یه اس به مامانم فرستادم ک میخوام بموتم . نشسته بودم نازنین هم رفت حموم من داشتم با لپ تاپ طنین(دختر داییم) ور میرفتم و عکسای بب حجابی که تو جشن تولدای دوستاش ازشون داشت میدیدم راستی طنین هم یه ماه از من کوچیکتره . نازنین از حموم با یه حوله سفید سناتوری بیرون اومد من دیگه موهاش برام عادی شده بود و داشتم به ساق پاهاش نگا میکردم منتظر بودم بره لباس عوض کنع و بعدش غذا درست کنه که یهوو اومد نشست کنارم جا خوردم زن داییم یهویی دستشو گذاشت رو دستم من بازم جاخوردم و بعدش گفت ارسلان میشه بدنمو خشک کنی من الان خسته ام ؟ منم با کمی مکث گفتم چشم شروع کردم به مالیدن حولش رو خوش بدون اینکه درش بیارم . دلو زدم به دریا و سینه هاشو با حوله مالوندم هف هش دیقه همینو ادامه دادم یه بار فشار دادم و اون بازم خندید زدم به سیم اخر و در حالی که زندایی نازنین رو مبل دراز کش بود شرع کردم اومدم پابنو کسشو مالوندم نزدیکای یه ربع بقط و فقط کسشو مالوندم حواسم نبوددستم خورد یکم حوله کنار رفت دیدم با اینکه من کسشو خشک کرده بودم خیسه .. داشتم هی خشک میکردم که زندایی گفت حوله رو برام دربیار تا پشتمو خشک کنی بازم جاخوردم بعد از دو دیقه سکوت و مکث شروع کردم به دراوردن حوله با اینکه یه بار کسشو دیده بودم ولی این بار دوم کیف کردم چون بار اول پنج ثانیه هم نشد و من هول بودم حولشو در اوردم روبه زمین خوابید داشتم خشک میکردم که با دستش دستمو گرفت و برد رو کونش گفتم زن دایی چی شده؟؟ گفت اونجارو بدون حوله تمیز کن منم سریع شروع به مالوندن کردم و زدم به سیم آخرو انگشتمو با ابدهن خیس کردم و کردم تو سوراخ کونش هیچی نگفت منم ادامه دادم تا اینکه با یه لحن کاملا تحریک.کننده گفت سینه هامم مالش بده فهمیدم ک خیلی وقته منتظره برا همین زیر گوشش گفتم زن دایی زن من میشی؟ سریع برگشت و با کمی مکث گفتش که باید قول بدی به کسی نگی منم زود لباسامو در اوردمو و کیر شق شدمو کردم تو دهنش هی ساک.میزد که بعد از یه دیقه ابم اومد . آبمو خورد بازم گفتم ساک بزنه چون اولین سکس تو عمرم بود دلم میخواست از هرحالتی به اندازه کافی حال کنم بعد از ده دیقه بازم ابم اومد و بازم ابمو خورد یه بوس از لباش کردم و شروع به خوردن سینه هاش کردم هنوز تازه شروع کرده بودم به خوردن که گفت کسمو بخور من خیلی بدم میاد از خوردن کس بخاطر همین گفتم نمیخورم گفت پس انگشتتو بکن توش تا وا شه منم هی انگشتمو میکردم تو دهنش و بعد میکردم تو کسش بعد کیر ۱۷ سانتیم رو گذاشتم دم کسش عین وحشیا گاییدمش هر موقع ابم میومد میخوردش کس زیاد خوبی نداشت اما کونش خیلی خیلی خوبه و هی میکردمش وسطاش گفت هرموقع گفتم ابتو بریز تو کسم منم تی تلنبه میزدمو اونم هی اه و اوه میکرد . گفت بریز منم تند تند تلمبه زدم و ابمو ریختم تو کسش و یکم لرزید و بی حال شد و چشماش بسته بود من خیال کردم مرده گفتم نازنین مردی گفت نه ارضا شدم خیالم راحت شد منم اینبار دیگه حالی نداشتم . لباسامو پوشیدمو رفتم بیرون یکم چرخ زدم و اومدم شبش هم کنارش خوابیدمو اون شب ۴سکس حسابی داشتم از اون موقع به بعد هر ماه که داییم میره سر کار من سه چهار شب پیش طنین و نازنین هستم شبام تو اتاق نازنین میخوابم یه بار طنین گفت مامان چرا ارسلان پیشت میخوابه ؟ نازنین گفتش که میترسم تو حال بخوابه که خدایی نکرده مثل دفعه قبل اگه کسی سنگ انداخت بش نخوره اونم خر شد ..... خلاصه خیلی با زن دایی نازنبن حال میکنم ...... شرمندم که سرتونو به درد آوردم . امیدوارم که خوشتون اومده باشه ...

نوشته: ارسلان

من آبی ام تاجی ام اسم تیمم استقلاله
جلو تاج ایستادی واست باخت اجباره....
     
#879 | Posted: 19 Jun 2015 16:26
من و پسرعموی پر رویم

من مهنازم 15 سال دارم.من معمولا جلوی همه بی حجابم ولی جلوی پسر عموم خیلی. روز 13 به در امسال ما به کوه رفتیم.اونجا خیلی آدم بودند و من نمی تونستم خیلی بی حجاب باشم.تصمیم گرفتم برم بالای کوه ولی تنهایی نمی تونستم.به بابام گفتم گفت با پسر عموت برو.منم از خدا خواسته قبول کردم.بهش گفتم و با هم رفتیم به بالای کوه.تو راه یه بار نزدیک بود بیفتم که پسر عموم دستمو گرفت و نذاشت و موقع بالا کشیدن یه نیمچه بوسی منو کرد.وقتی به بالای کوه رسیدیم دیدیم هیچکی نیست!نه کسی به بالا میومد و نه کسی بالا بود.رفتیم رو صخره نشستیم (صخره ها تقریبا نیمچه خونه ساخته بودند و دید نداشت)که پسرعموم گفت:یه چیزی بگم به کسی نمیگی؟منم گفتم: نه گفت:پس مطمئن باشم؟ منم گفتم:باشه یه لحنش عوض شد و با پرویی گفت: با من سکس میکنی؟چشام 4 تا شد سکس!واقعا ازش انتظار نداشتم که یکدفع گفت:سکوت نشانه رضاست و یکدفعه کیرشو در اورد.منم تا خواستم چیزی بگم گفت:بخورش خوشمزس منم که تا حالا کیر ندیده بودم نمی دونستم باید چیکار کنم.بهم گفت :دهنتو باز کن منم باز کردم که یکدفعه کیرشو تو دهنم دیدم.هی عقب و جلو میکرد بدم میومد و میخواستم استفراغ بزنم که در اورد و گفت:لخت کن منم که دوست داشتم یه رابطه داشته باشم حرفشو گوش کردم و لباسا مو با ناز در میوردم که پرید رو من و از روی تیشرت سینه ها رو میماید.اووووف چه کیفی میداد لامصب دیدم دستش داره میره پایین که یهو پریدم هوا.دیدم دستش رو کسمه و داره میماله.من که تا اون موقع کسی کسمو نمالیده بود یه جوری میشدم.بعد تیشرتمو داد بالا و سینه هامو خورد و بعد از خوردن که خیلی حال میداد اومد شلوارمو کشید پایین و منو به پشت رو به سنگ وایستاده نگه داشت و گفت:آماده ای؟ منم چیزی نگفتم و دیدم تف زد و کرد تو اونقدر درد داشت که جیغ محکمی زدم که یکدفعه جلو دهنمو گرفت.بد میکرد.فکر کنم اونم تا حالا نکرده بود.بدجور درد داشت میخواستم گریه کنم که دیدم ریتمش آروم شد منم با این ریتم بیشتر حال میکردم که دیدم داره آه و اوه میکنه.بهم گفت داره آبم میاد تو کونت خالیش میکنم.منم که نمی دونستم چیه گفتم خالی کن.بعد که تموم شد لباسا رو پوشیدیم و داشتیم میرفتیم پایین که دیدم بابام داره زنگ میزنه.برداشتم گفت:زود بیاین دیگه کجایین؟منم گفتم داریم میایم.بعد از اون ماجرا هی بهم میگفت یه بار دیگه ولی من بهش گفتم درد داره نمیدم بهت آخه بعد از اولین سکس تا شبش جاش میسوخت.

نوشته: مهناز

من آبی ام تاجی ام اسم تیمم استقلاله
جلو تاج ایستادی واست باخت اجباره....
     
#880 | Posted: 19 Jun 2015 16:29
اولین سکس با خواهر دوستم

سلام.این اولین باره من خاطره سکسی مینویسم و تازه واردم..داستان برمیگرده به تقریبا 6 ماه پیش. من هنوز به قول معروف باکره بودم..تابه حال سکس با یه دختر نکرده بودم.چرا تو سنین پایین با دوستام گی کردم ولی نه با یک دختر. ولی هیچ چیز به اندازه سکس با دختر دوت نداشتم.آرزوم بود..هنوزم که هنوزه دوست دارم با هر دختری که خوش فرم باشه سکس کنم.. بگذریم...داستانش جالبه...من 20 سالمه و از خودم تعریف کنم که بدن خوش فرم و عضله ای دارم..از قیافمم راضیم چون خیلی ها رو حشری میکنه..کیرم هم 18 سانته ولی کلفت..والا دوست دخترم میگفت که خیلی کلفته و خیلی دوست داشت..خلاصه سرتونو درد نیارم و برگردیم سر داستان..یه روز که من تو مغازم داشتم کار میکردم نزدیکای غروب یه دختری اومد و گفت ببخشید میتونم شمارتونو داشته باشم..منم به رسم احترام فکر کردم مسئله کاریه..گفتم که شمارم رو سردر نوشته..گفت برای دوستم میخوام..گفتم فرقی نمیکنه شماره خودمه..شماره کاریمه...یه دفعه برگشت گفت که :نه کار دوستم مربوط به کارتون نمیشه.گفتم به هر حال شماره خودمه..اونم گرفت و همونجا اس ام اس کرد برای دوستش. بهش فکر نکردم و شب رفتم خونه و رو مبل نشسته بودم که دورو برای ساعت 9 و نیم بود که یکی اس داد. گفت سلام..گفتم بله..شما؟؟ گفت همونیم که دوستم اومده بود شمارتونو گرفت.گفتم بله بفرمائید.امرتون..گفت افتخار آشنایی میدید؟؟گفتم برای چی؟الکی خودمو کشیدم عقب. اونم گفت که برای دوستی..گفتم من با کسی دوست نمیشم. باس ببینمتون تا جواب بدم. بعدشم من شمارو نمیشناسم.گفت میشناسی..گفتم کی هستی؟ جواب داد من معصومم خواهر مهدی..مهدی هم کلاسم بود..اصلیتشون مال روستای نزدیکمونه که پرور میگن بش..منم روحساب رفاقتمون بش گفتم که نه واسه من شر درست نکن..ولی اون التماس کرد که قول میدم برات مشکلی پیش نیاد..ناگفته نمونه که من خواهرشو موقع بچگی دیدم اون موقع 9 سالم بود..ولی فکر نمیکردم انقد وضع خراب باشه..آخر داستان میگم چرا خرابه...اون شب با اس های پشت سر هم گذشتو کلی راجع به سکس حرف زدیم و گفت که الان نمیتونه منم بش گفتم پس کی میتونی..گفت بهت میگم..منم اصرار کردم که کی؟؟ اونم گفت شتید یه سال دیگه شایدم زودتر..کثافط میخواست خودشو بهم بندازه..ولی نمیدونست من زرنگ تز این حرفام که دم به تله بدم. خلاصه فردا صبحش اومد مغازه و بردمش پشت پرده مغازم که دید اصلا نداره. بعد کلی حرف زدن و خاطره تعریف کردن که چقد منو دوست داره خواستم ازش لب بگیرم که ازم دوری کرد و نذاشت.هر کاری کردم فقط منو دور میکرد بهش گفتم که چرا اینجوری میکنی..گفت که گفته بودم الان نه..منم گفتم که منم نمیتونم طاقت بیارم.خواهش میکنم اذیت نکن..ولی اون اهمیدتی نداد و منم با قیافه ناراحت بهش گفتم که از آشنایی باهات خوشحال شدم..به محض اینکه اینو گفتم دستمو چسبید و گفت تورو خدا اذیت نکن نمیتونم.منم گفتم منم نمیتونم طاقت بیارموو هروقت تونستی بیا ادعای دوست داشتن بکن.خیلی رفتارش سرد بود..تابلو بود برام نقشه داره..گفت که قراره شب ودباره بیام گفتم باشه وو رفت شب هرچی منتظرش موندم نیومد بهش زنگ زدم جواب نداد..نگو دوست پسر زیاد داشت. رفته بود بیرون کس چرخ. بعد ده بار زنگ زدن جواب داد کفتم کجایی گفت پایینم دارم میام..گفتم قرار نبود انقد دیر کنی چرا جواب نمیدادی؟/گفت با دوستامم واقعانم صدای دوستاش میومد از پشت تلفن..منتظرش موندم تا نزدیک یه ساعت گذشت و پیداش شد..اومد تو و نشست..گفتم حالا حاظری؟ گفت نه..سکس بی سکس..گفتم شاید داره ناز میکنه..ازش خواهش کردم گفت اگه منو میخوای سکس نمیکنیم..فهمیدم که اونشب یکی حشرشو کشیده..چون خیلی سرد و با اطمینان جواب میداد..بی حالم بود معلوم بود..هرچی خواهش و درخواس کردم قبول نکرد..گفتم کون لقت و بروگمشو دیگه بهم اس نده و وقتمو تلف نکن..گفت باشه..فک نمیکرد دارم جدی میگم..رفت و منم در مغازه رو بستم و رفتم سمت خونه که نزدیکای خونه رسیدم اس داد که من نمیخوام ترور از دست بدم و فکر کنم با دوستاش مشورت کرده بود که چی بگه..ولی ضایع شد..گفتم من با کسی که فقط ادعا داره رفیق بشو نیستم..گفت باشه میکنیم ولی الان نه..گفتم وقت منو نگیر گفت باشه ولی فقط یه بار..گفتم تو همون یه بار هم بیای من راضیم..فرداش اومد ولی سرد بود به زور بردمش اونور و سینه هاشو مالیدم..گفتم چرا انقد سفتی..گفت حال نمیکنم...منم به همین روال ادامه دادم و کم کم لباساشو در اوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش. کم کم داشت حال میکرد..نفس نفس زدناشو میشنیدم..منم حشرم بالا زده بود شلوارشو پایین کشیدم یکم ناز کرد و جلومو گرفت ولی موفق نشد..حدس بزنین چی دیدم.کسش خیس خیس شده بود..داشت میترکید از شهوت..بی معطلی کیرمو در اووردمو اول چندتا با کیرم زدم رو کسش..آهش دراومدووکم کم فرو کردم تو کسش..از کلفتی کیرم داشت جر میخورد..فکر کنم کیر به این کلفتی تا حالا تو کسش نرفته بود..بالاخره تا ته کردم تو کسش..هیچ کاری نمیکرد تا آخرش روشو برگردونده بود و یه طرفو نگاه میکرد..تلمبه زدنو تند تر کردم..آهش رفت بالا..ارضا شده بود..داشت میلرزید..بعد کم کم آبم اومد و ریختم رو شکمش..حالش داشت بهم میخورد از اینکه آبو روش ریختم..خیلی وسواسی بود..حتی به کیرم دست نمیزد..فقط میداد..بعد اون پس فرداش بازم اومد تا سکس کنه..فهمیدم خوشش اومده بود..تا اینکه مدرسش شروع شد و رفت مدرسه..آمرشو در اووردم دیدم با کس دیگه ای که میشناسمش و کلا من تو شهمریم که همه همو میشناسن.فهمیدم با کس دیگه رفیقه و دس تو دست دیدینش.بلا فاصله یکی از هم کلاسیاش که خیلی هم خوش گل بود و همیشه معصومه باهاش بود رو کشوندم مغازه و مخشو زدم..اسمش فاطمه زهرا بود..خیلی ناز بود..بدن خوش فرمی هم داشت. اونم یه پا جنده بود واس خودش..بعد چند وقت معصومه بهم زنگ زد و منم با عصبانیت ماجرا رو براش گفتم ولی نگفتم با همکلاسیش رفیق شدم..بعدها خودش فهمید و باهاش دعوا افتاد..خیلی حال کردم که دوتا جنده رو به جون هم انداخته بودم..منم با دوستش که پرده بکارتش دوتیکه بود و از کون میداد هر هفته حال میکردم..خیلی داغ و سکسی بود..هروقت کیرمو میگرفت و میمالید تا حشرمو دربیاره..لبو که همیشه سریع میچسبوند..بعد چند وقت دیدم اونم داره خیانت میکنه به هر دوشون یه کیر حسابی زدم و ولی زهرا رو تهدید کردم که چون باباشو میشناختم به باباش میگم که با کیا رفیق بوده..اونم دیگه کلا کاری به کارم نداشتو داره خوش خرم زندگیشو میکنه..بدون دوست پسر..البته فعلا. ببخشید که سرتونو درد اوردم با داستانم ولی کلا برام تجربه شد که دخترا سرو ته یه کرباسن..فقط ادعای باکرگی میکنن..البته دختر خوبم گیر میاد ولی سخت..بهمین دلیله که تاحالا مجرد موندم..چون به دخترا بدجوری شک دارم. ببخشید اگه داستانم از نظر انشائی بد بود..که فکر کنم افتضاح بود..چون اولین باره مینویسم.ممنون واسه خوندنش.

نوشته: mhrdad

من آبی ام تاجی ام اسم تیمم استقلاله
جلو تاج ایستادی واست باخت اجباره....
     
صفحه  صفحه 88 از 92:  « پیشین  1  ...  87  88  89  90  91  92  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites