تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Gay Storys * داستان های سکسی مربوط به همجنسگرایان مرد

صفحه  صفحه 2 از 72:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  68  69  70  71  72  پسین »  
#11 | Posted: 17 Jun 2010 06:28
حمید و اشکان

اون شب حميد و اشكان كنار هم بودن باهم داشتن يه فيلم نگاه ميكردن اما حميد همه فكرش در گير بود داشت گذشته رو مرور ميكرد حميد و اشكان از بچه گي با هم دوست بودن اونا باهم بازي ميكردن تفريح ميكردن و از وقتي به شانزده سالگي رسيده بودن با هم دنبال دخترا ميرفتن هيچكدومشون يادشون نيست كه كدومشون پيشنهاد داده بود ولي يه روز كه هر دو خيلي حشري بودن با هم ديگه كير كيرك بازي ميكردن اونا خودشون رو به هم ميچسبوندن و كيراشون رو به هم ميماليدن بعدها شلوارشون رو هم در مياوردن و كيرشون رو ميزاشتن لاي پاي هم ديگه ولي هميشه از جولو چون هر دو شون از كوني شدن ميترسيدن بعد يكيشون پيشنهاد كرده بود كه از عقب لاي پاي هم بزارن اولش به خاطر اين كه هيچ كدوم كوني نشن زود كيرشون رو ميزاشتن لاي پاي هم و بعد اون يكي ميومد رو و چند بار جاهاشون رو عوض ميكردن تا هيچكدوم نتونن بگن كه بيشتر بالا بودن بعد كيرشون رو ميماليدن به كون هم ولي هيچ وقت هيچ كدوم بيشتر از اون يكي بالا نبود آخه توي محلشون دو تا دوست بودن به اسم سعيد و شهرام اونا هم مثل اشكان و حميد با هم بودن ولي اولين باري كه تصميم ميگيرن از عقب بزارن لاي پاي هم سعيد وقتي ميزاره لاي پاي شهرام ديگه نميزاره شهرام هم اين كار رو بكنه و بعد هم به شهرام ميگه بايد بزاري بكنم توي كونت وگرنه به همه ميگي كه تو رو كردم و شهرام هم از ترس اين كه سعيد به كسي نگه به سعيد كون ميداده سعيد هم چند بار دوستاي نزديكش رو آورده بود كه شهرام رو بكنن و شهرام هم از ترس اين كه سعيد توي محل به كسي نگه مجبور بود به دوستاي شهرام كون بده تازه براشون كلي هم پول خرج ميكرد و همه فهميده بودن كه شهرام به سعيد كون ميده حميد هم هميشه نگران بود چون خودش دهن قرصي داشت ولي از اشكان مطمئن نبود اگه اشكان ميرفت و به كسي ميگفت ديگه كسي حرف حميد رو باور نميكرد اون وقتها وقتي توي يه جاي خلوت به هم ميرسيدن شروع ميكردن از پر و پاچه هايي كه ديده بودن ديد زدن همسايه و رون لخت زنهايي كه توي مهموني ها ديده بودن باهم اون قدر حرف ميزدن تا كيرشون راست ميشد و ميرفتن توي بغل هم اما خيلي وقت بود كه ديگه احتياجي به بهانه نداشتن تا توي يه جاي خلوت به هم ميرسيدن دستاشون توي كمر هم حلقه ميشد به هم ميچسبيدن و كون و كير هم رو ميماليدن حميد ميرفت روي اشكان و كيرش رو ميزاشت لاي كون اشكان يه كم بازي ميكرد و بعد اشكان ميومد روي حميد و كيرش رو لاي كون حميد ميزاشت و با دستش كير حميد رو ميگرفت و بعد آب حميد ميومد روي دست اشكان و آب اشكان روي كون حميد اشكان با مهربوني بلند ميشد و اول كون حميد رو پاك ميكرد بعد دست خودش رو تميز ميكرد و هميشه وقتي آب حميد ميومد و آب اشكان ميريخت روي كون حميد حميد پشيمون ميشد و فكر ميكرد كه چون هيچوقت آبش رو روي كون اشكان نريخته پس اون بشتر از اشكان كوني ميشد ولي رفتار اشكان كه با مهربوني حميد رو تميز ميكرد و براش آب ميوه مياورد و رفتار مودبانه اي داشت باعث ميشد كه حميد اين افكار رو دور بريزه اون شب يه فيلم ديده بودن توي اون فيلم يه دختري بود كه كس نميداد و با چند تا پسر بود و به پسر ها فقط كون ميداد ولي آخر فيلم يه پسر زرنگي پيدا شد و كس اون دختر رو كرد اون پسر كيرش خيلي بزرگ بود اون قدر بزرگ بود كه وقتي راست ميشد از كلفتي و بلندي اون قدر سنگين ميشد كه به شكم پسر نميچسبيد هميشه نيمه راست بود درست مثل كير اشكان ولي كير اشكان سفيد بود و خيلي خوشگل تر بود اشكان و حميد با ديدن اين فيلم چند بار با هم حال كرده بودن ولي اين صحنه آخر به قدري قشنگ بود كه چند بار ديدنش كس دختر اون قدر تنگ بود كه وقتي پسره كير بزرگش رو داخلش ميكرد صداي پاره شدنش ميومد و پسر كه داشت كس به اون تنگي رو ميكرد از فرط شهوت و لذت بيهوش شده بود و دختره كه با همه وجودش كير رو درون خودش جا ميداد از شدت لذت فرياد ميكشيد و كمر پسر رو به سمت خودش ميكشيد تا بيشتر كير رو داخل خودش حس كنه حميد و اشكان بازم دستاشون توي كمر هم قفل شد اشكان با لذت لبهاي حميد رو بوسيد و حميد براي اولين بار اون قدر از اين بوسه خوشش اومد كه دلش نميخواست تموم بشه حميد به فرياد هاي دختر فكر ميكرد و دلش ميخواست اون درد رو حس كنه تا مثل اون دختر فرياد بكشه اما از كوني شدن ميترسيد با بي ميلي رفت روي اشكان و كيرش رو لاي كفل اشكان گذاشت يه تكون داد و سريع اومد پايين اشكان رفت روي حميد گردن حميد رو بوسيد زبونش رو گذاشت وسط ستون فقرات حميد و تا وسط كونش اومد پايين و سوراخ كون حميد رو بوسيد اين همون كاري بود كه توي فيلم پسره با دختره كرد حميد داشت كيف ميكرد دلش ميخواست اشكان كيرش رو تا انتها بكنه داخل كونش ولي اشكان اين كار رو نكرد اشكان به حميد گفت اجازه ميدي يه كم بكنم توي كونت حميد هم بلافاصله گفت نه آخه از كوني شدن ميترسيد ولي بلافاصله پشيمون شد اشكان هم نميخواست حميد رو ناراحت كنه و شروع كرد به ماليدن كون حميد حميد هم آرزو ميكرد كاش يه بار ديگه اشكان ازش بپرسه تا بهش اجازه بده كه تا ته بكنه توي كونش ولي اشكان چيزي نگفت كمرش رو آورد بالا تا اشكان خودش بدون اجازه بكنه ولي اشكان ميترسيد كه حميد رو ناراحت كنه فكري به نظرش رسيد به اشكان گفت حالا نوبت منه اشكان هم بلافاصله اومد و دراز كشيد حميد رفت روي كون اشكان به اشكان گفت اجازه ميدي يه كم بكنم توي كونت اشكان گفت به شرط اين كه هرچه قدر كيرت رفت توي كون من من هم همونقدر بكنم توي كونت حميد خوشحال شد سر كيرش رو گذاشت دم سوراخ اشكان و يه فشار كوچيك داد كير اشكان كوچيك بود و يه كم سر كيرش رفت توي كون اشكان اشكان گفت آخ چه قدرش رو كردي تو حميد گفت نصف كيرم توي كونته و يه فشار ديگه داد سر كير حميد رفت داخل كون اشكان اشكان دوباره پرسيد حميد كه طاقت نداشت گفت همه كيرم توي كونته و زود كيرش رو در آورد و گفت بيا حالا نوبت توست اشكان بلند شد و حمد سريع دراز كشيد اشكان روي زانو بود و حميد دمرو خوابيده بود كه چشم حميد به كير اشكان افتاد دلش لرزيد ياد اون فيلم افتاد كه دختر كير پسره رو گرفته بود توي دهنش و با لذت مك ميزد دلش ميخواست كير اشكان رو بزاره توي دهنش ولي باز اون ترس افتاد به جونش اشكان دستش رو آورد به سمت كير حميد آروم حميد رو يه پشت خوابوند و كيرش رو بوسيد و آروم كير حميد رو توي دهنش گذاشت حميد فهميده بود كه اشكان ميدونه حميد از چي ميترسه و ديگه خيال حميد راحت شده بود حس ميكرد كه اشكان رو خيلي دوست داره كير اشكان رو گذاشت توي دهنش و با لذت شروع كرد به مك زدن كير اشكان دوباره دمرو شد اشكان روي دو زانو نشست و حميد كير اشكان رو تو دهنش كامل جاداده بود و اشكان هم دستاش رو گذاشته بود روي كون حميد و سوراخش رو ميماليد پشت حميد داشت ميلرزيد دلش ميخواست همه كير اشكان داخلش باشه توي چشماي اشكان نگاه كرد مطمئن بود كه اشكان از چشماي حميد ميفهمه حميد چي ميخواد اشكان رفت روي حميد كون حميد رو ماليد كيرش رو گذاشت روي سوراخ كون حميد و آروم فشار داد حميد دردش ميومد گفت آخ اشكان فشار نداد گفت چيه عزيزم دردت اومد حميد ديگه نميترسيد از اشكان مطمئن شده بود گفت دردش رو دوست دارم فشارم بده اشكان بيشتر فشار داد حميد ياد اون فيلم افتاد همه حس اون دختر توي فيلم رو حس ميكرد اين تنها دردي بود كه خيلي دوست داشت اشكان بيشتر فشار داد كلاهك كير اشكان توي كون حميد بود و حميد داشت فرياد ميكشيد اشكان گفت دردت اومد حميد دوباره گفت دردش رو دوست دارم فشارم بده اشكان بيشتر فشار داد نصف كير اشكان توي كون حميد بود سوراخ كون حميد داشت ميتركيد ولي حميد فرياد ميزد تا ته بكن اشكان كفل حميد رو ميماليد و بيشتر فشار ميداد حس كرد ديگه داخل نميره ولي هنوز يه كم از كيرش بيرون بود و حميد ميگفت تا ته بكن حميد دلش ميخواست مثل توي فيلم كه اون پسره وقتي تا ته كرده بود توي كس دختره و شكمش به كس دختره ميخورد شكم اشكان به سوراخ كونش بخوره بازم گفت تا ته بكن اشكان گفت ديگه نميره حميد يه كم كونش رو آورد بالا و اشكان كفلاي حميد رو بيشتر باز كرد حالا همه كير بزرگ و كلفت اشكان توي حميد بود حميد از اين كه كير به اين قشنگي تا آخر توي كونشه مست شده بود و اشكان از اين كه بعد از چند سال به آرزوي خودش رسيده كيف ميكرد اشكان عاشق كون حميد بود كون حميد خيلي قشنگ بود خوشگل و سفيد و تنگ اگه بين صد تا دختر بود هر آدم با سليقه اي كون حميد رو انتخاب ميكرد و اشكان مدتها بود كه عاشق كردن كون حميد بود و براي كون حميد همه كاري كرده بود و حالا همه كير اشكان توي كون حميد بود هر دو مست بودن هردو ياد اون فيلم افتادن توي اون فيلم وقتي پسره كيرش رو تا آخر توي كس دختره كرده بود همونجا مونده بود و تكون نميخورد آخه دختره گفت تكون نخور دلم ميخوا كيرت رو حس كنم و حميد هم دلش ميخواست حالا كه همه كير اشكان توي كونشه از اين كير لذت ببره و اشكان هم اين رو ميدونست تكون نميخورد انگار كه كير اشكان قفل شده بود توي كون حميد اشكان كفل حميد رو ميماليد و حميد داشت كيف ميكرد حالا ديگه هر دو دلشون ميخواست آبشون بياد هردو فيلم رو ديده بودن و اشكان ميدونست حميد چي ميخواد اشكان همه كيرش رو يه دفعه از كون حميد بيرون كشيد و بلافاصله دوباره داخل كرد و با آرومي تا آخر كرد توي كون حميد هر دفعه كه عقب ميومد تا آخر كيرش رو در مياورد و هر دفعه كه داخل ميكرد به آرومي داخل ميكرد و وقتي تا آخر ميرفت توي كون حميد يه دفعه همش رو بيرون ميكشيد هر بار تو كردنش چند دقيقه طول ميكشيد ولي بيرون اومدنش توي يك لحظه بود حميد هم هر بار كه خالي ميشد پشتش ميلرزيد و هربار كه پر ميشد ميگفت اشكان دوستت دارم و اشكان هربار كه بيرون ميكشيد ميگفت حميد دوستت دارم و وقت داخل كردن ميگفت قربون كونت برم تا اين كه هر دو تا شون داغ شدن اشكان كير حميد رو گرفت توي دستش و اب حميد اومد توي دست اشكان و همون وقت آب اشكان پاشيد روي كون حميد حميد دوباره ياد فيلم افتاد اون پسره وقتي كه آبش اومد و خوب كيرش خالي شد كير خواب رفتش رو دوباره به كس اون دختر فشار داد و اشكان اين رو فهميد و دوباره به كون اشكان فشار آورد فقط يه كم سر كير اشكان داخل كون حميد شد و حميد داشت لذت ميبرد اشكان دم گوش حميد گفت توي اين چند سال آرزوي كردن كون تو برام يه رويا شده بود من عاشق توام و حميد هم اعتراف كرد كه اگه ترس از كوني شدن نبود همون روز اول بهت ميدادم ميترسيدم كه به همه بگي من از وقتي چشمم به كيرت افتاد دوست داشتم يه روز منو بكني اشكان گفت من حتي حاضر بودم همه عمرم تو منو بكني براي اين كه فقط يه بار كونت رو بكنم من عاشقتم و مطمئن باش من هميشه دوستت دارم تو برام يه عشقي اشكان بلند شد كون حميد رو تميز كرد يه پتو انداخت روي حميد ديگه داشت صبح ميشد حميد چشماش گرم شده بود وقتي چشماش رو باز كرد ديد اشكان براش صبحانه رو آماده كرده و آب ميوه براش گرفته و خيلي به حميد ميرسيد بعد از اون روز ديگه هيچ ترسي نبود اشكان وحميد هر وقت با هم خلوت ميكردن بدون بهانه دستاشون دور كمر هم قفل ميشد حميد كير اشكان رو ميگرفت و اشكان كون حميد رو نوازش ميكرد و بعد ديگه حميد با بي ميلي نميرفت روي كون اشكان با همه وجودش و عاشقانه زير اشكان ميخوابيد و اشكان عاشقانه حميد رو ميكرد و اون قدر به حميد محبت ميكرد كه همه فكر ميكردن اشكان كوني شده و به خاطر اين كه حميد به كسي نگه داره به حميد باج ميده ولي هيچ كدومشون هيچ چيزي به هيچ كس نميگفتن هنوز هم اشكان حميد رو ميكنه و هروقت كه حميد رو ميكنه با همه وجود بهش ميگه دوستت دارم و حميد هم هروقت به اشكان كون ميده پيش خودش ميگه اگه اون شب اون فيلم رو نميديديم از لذت كير اشكان بهره مند نميشدم اشكان سه ماه از حميد بزرگتره الان به سن بيست و هشت سالگي رسيدن ولي هنوز با همن و قصد دارن تا آخر عمر با هم باشن .اين داستان واقعي است و خاطره دوستي اشكان و حميد رو از زبون خودشون شنيدم و به داستان تبديل كردم اونا هر دو از دوستاي دوست پسر يكي از هم كلاسيام هستن ولي اسماشون رو عوض كردم اميدوارم خوشتون بياد

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#12 | Posted: 5 Jul 2010 06:22
نياز يک پسر به دادن

حدود 13 سالم بود که يک روز وقتي داشتم با پسر همسايه که چند سال از من بزرگتر بود بازي ميکردم به من گفت كه بيا با هم دكتر بازي كنيم. من كه تا اون موقع دكتر بازي نكرده بود چون برام تازگي داشت گفتم باشه. اون كه چند سال از من بزرگتر بود و تجربه بيشتري داشت مقدمات رو خوب چيده بود و خيلي زود منو روي زمين خوابوند كه مثلا معاينه كنه. موقع معاينه به همه جاي بدنم دست ميزد و ميماليد و چون ديد كه من اعتراضي نميكنم به كارش ادامه دا دو كم كم دستشو بطرف كير من برد و آروم آروم شروع به ماليدن كرد.من با اينكه فقط 13 سال داشتم اما ميدونستم كه اين كارها از كارهاي ممنوعه هست كه نبايدانجام داد ولي همون چند ثانيه مالوندن كافي بود كه كيرم تحريك بشه و احساس لذت تمام وجودم رو بگيره. لذتي كه تا به اون موقع تجربه نكرده بودم. علي هم كه سكوت منو نشان رضايت كامل ميديد با خيال راحت مشغوم كارش شد و خيلي زود شلوارم رو از پام پايين كشيد‚ شلوار خودش رو هم درآورد و با كيرش خوابيد روي كيرمن. پشماي كيرم تازه در اومده بودن و از اون موقع نگذاسته بودم كسي كيرمو ببينه. كيرعلي روي كيرم بود و با لذتي غير قابل وصف به كير من مالش داده ميشد. چيزي نگذشت كه علي دهانشو بطرف دهان من آورد و روي دهان من گذاشت و خيلي زود زبانش هم توي دهن من بود. اون روز براي اولين بار آبم كيرم بيرون آمد. علي گفت كه ديگه مرد شدم و اينكه اين نشانه مرد شدنه. گيج بودم نميدونستم چه اتفاقي افتاده اما ميدونستم كه هيچوقت تاحال اينطور از چيزي لذت نبردم. ديگه ”بازيهاي“ من و علي روزانه شده بود واز هر فرصتي كه پيش ميامد استفاده ميكرديم كه با هم باشيم. چون سنمونم چند سالي بيشتر با هم فرق نداشت كسي هم كاري زياد با ما نداشت. علي همسايه ما بود و مادرش هم با مادر من دوست بود. از اون روز به بعد تنها بازي ما شد لخت شدن و به بدن هم دست زدن‚ كير همو خوردن و ليس زدن و بعدش هم اينقدر به هم ماليدن تا آبمون بياد و بعد از مدتي هم علي براي اولين بار با اصرار زياد منو راضي كرد كه بگذارم منو بكنه و بعد از اون جوري شد كه اگه مدتي ميگذشت و علي منو نميكرد بي طاقت و بيقرار ميشدم و تا علي منو نميكرد آروم نميگرفتم.عين معتادي كه مواد بهش نرسه. تا يك روز جمعه كه مادرم براي كاري بيرون رفته بود و علي طبق معمول آمد خانه ما‚ تازه شلوارمو كشيده بود پايين و دستشو برده بود توي شورتم كه يكدفعه ديدم پدرم پشت در واستاده. هردومون خشكمون زد‚ پدرم با عصبانيت حمله كرد بطرف ما‚ علي بسرعت از درديگر خارج شد و پدرم در حاليكه كمربندش رو در مياورد با مشت و لگد و بعد با كمربندش به جان من افتاد. پدرم آدم مذهبي و خشني بود و چنين كاري از نظر اون گناهي با مجازات مرگ محسوب ميشد. اون شب كتك مفصلي خوردم و بعدش قدغن شدم كه هيچوقت ديگه حق ندارم علي رو ببينم. رو نداشتم ديگه به صورت پدرم نگاه كنم. پدرم ازاون روز چهار چشمي مواظبم بود و چند روز بعد كه يك روز جمعه بود با عصبانيت و خشونت گفت بايد باهاش به جايي برم. جرات نداستم بپرسم كجا و بدون اينكه حرفي بزنم همراهش راه افتادم. توي راه پدرم با خشونت شروع كرد به صحبت كردن با من. گفت كه بخاطر كثافتكاري كه كردم تصميم داشت كه منو بكشه وفقط بخاظر مادرم اين كار رو نميكنه. گفت اگه صداي اين كثافتكاري بيرون بياد ديگه بايد از شهر بره. من همينطور بدون اينكه حرفي بزنم گوش ميكردم. پدرم ادامه داد كه داره منو با خودش به منرل حاج آقا حسيني ميبره تا با خوندن و مطالعه قرآن و علوم ديني پيش اون شايد گناه عمل كثيفم كمي شسته بشه‚ و اينكه اگه حاج آقا از من راضي نباشه روز مرگ منه: “اينقدر با كمرم ميزنم تا له بشي و ديگه نتوتني كمر راست كني“. جاي اعتراض و بحث نبود. دم در منزل حاج آقا حسيني رسيده بوديم. من حاج آقا حسيني رو ميشناختم‚با پدرم سلام عليك داشت و توي روضه ها هم ديده بودمش. پدرم از قبل براي حاج آقا حسيني از كاركثيفي كه مرتكبش شده بودم تعريف كرده بود. از حياط منزل بزگ حاج آقا حسيني گذشتيم و به زيرزمين خانه كه محل كلاسهاي دروس ديني حاج آقا حسيني بود وارد شديم. حاج آقا كه مردي حدود 45 ساله بود منتظر ما بود. پدرم ياالله ي گفت و وارد اتاق شد و من هم پشت سرش راه افتادم ووارداتاق شدم. پدرم سلام عليك گرمي با حاج آقا كرد و منو نشون او داد و گفت: بنده زاده رو كه عرض كرده بودم آوردم كه نوكر شما باشه و بندگي شما رو بكنه شايد كه اخلاقش صحيح بشه. به من هم گفت:“ يادت باشه بهت چي گفتم‚ آقا اينجا صاحب تو هست‚ اگه گفت بمير بايد بميري“. سرم رو تكون دادم و ساكت موندم. حاج آقا نگاهي به من كرد و گفت: ايرادي نداره‚ درست ميشه‚ چند تا دعا هست كه براش مينويسم و از امروز هم روزاي جمعه كه من كلاس و طلبه ندارم بياد اينجا پيش من قرآن و علوم ديني ياد بگيره. پدرم آخرين نگاه خشمگين رو به من انداخت و بعد از خداحافطي با حاج آقا منو با اون تنها گذاشت. بعد از رفتن پدرم حاج آقا به من كه كناري ايستاده بودم دستور داد كه بيام جلو و روبروش بشينم. از ظرفي كه در كنارش بود آب نباتي بيرون آورد و به من داد. هر چه بود از پدرم مهربانتر بود. پرسيد: اسم آقا پسر چيه؟ آرام گفتم: مرتضي. حاج آقا بعد از اون ادامه داد: خوب آقا مرتضي شما با من راحت باش. پدر شما با من صحبت كرده كه چه اتفاقي افتاده. شما هم جوان هستي و خوش سيما هستي و جواني است و هزار پيچ و خم. اما اينجا پيش من ميتواني راحت باشي. من به شما كمك ميكنم تا خودت رو بهتر بشناسي. هر چه هم من و تو در اين اتاق بگيم و بكنيم از اين چهار ديواري بيرون نميره‚ متوجه شدي؟ با سر اشاره كردم. باريكلا‚ حالا بايد براي من تعريف كني كه بين شما و اون پسر ديگر چه اتفاقي افتاده تا من هم بدانم چه اتفاقي افتاد تا ببينيم كه چه بايد كرد. من تا بناگوش قرمز شدم. گفت قرار شد خجالت هم نكشي‚ يادت باشد كه چه بهت گفتم‚ هر چه من و تو در اين اتاق بگيم و بكنيم از اين چهار ديواري بيرون نميره حتي به پدرت. در حاليكه اينحرف رو ميزد دستش رو روي كير خودش گذاشت و نگاه مخصوصي به من كرد. 13 سالم بود اما زود همه چيز رو فهميدم. در اون لحظه فكرهاي مختلفي به سرم زد. به فكر پدرم افتادم كه چقدر احمق بود اما زود از فكر پدرم بيرون آمدم. چند هفته بود كه علي رو نديده بودم‚ حتي از ترس پدرم جغ هم نزده بودم. عين يه معتاد كه بوي مواد بهش خورده باشه به فكر اينكه شايد امروز يكي منو بكنه و آرومم كنه شديدا تحريكم كرده بود. باورم نميشد كه شايد به جايي آمده بودم كه ميتونستم هرموقع نياز داشتم بيام وبدون ترس ارضا بشم. من واقعا به گاييده شدن و احساس كردن يك كير كه داخلم بشه نياز داشتم و عادت کرده بودم. شايد هم حاج آقا ميدونست كه پسري رو كه يك بار گاييده باشن هميشه دوباره ميشه گاييد و اينو پدرم راحت بهش گفته بود و خوب ميدونست. صداي حاج آقا افكارم رو بريد: قرار شد براي من تعريف كني كه بين شما و اون پسر ديگر چه اتفاقي افتاده و خجالت هم نكشي. جرات حرف زدن از من سلب شده بود. حاج آقا گفت: ميدونم خجالت ميكشي. ايرادي نداره. من ازت سوال ميكنم تو فقط جواب بده. سرم رو دوباره تکان دادم. حاج آقا آروم سوالات خودش رو ميپرسيد و منم اول با كمي خجالت اما بعدش راحت تر به سوال هاي حاج آقا جواب ميدادم. حاج آقا انگار منوامتحان ميكرد. سوال هاش بي پرواتر و بي پرواترميشد. بگو ببينم چطور شد که با اون پسر نزديکي کردي؟ با هم بازي ميکرديم اون شروع کرد به بدن من دست زدن. به کجاي بدنت؟ من جوابي ندادم. اگر ميخواي خدا از گناهانت بگذره بايد بايد پيش من راستشو بگي, من هم برات دعا مينويسم که گناهانت شسته بشه. حالا هر سوالي ميپرسم اين دفعه بدون خجالت جواب بده.حالا بگو اون پسر به کجاي بدنت دست زد وقتي بازي ميکردي؟ به جلوي شلوارم. گفتم به کجاي بدنت, شلوار که جزو بدن نيست. به کجاي بدنت دست زد؟ با خجالت گفتم: به آلتم. چرا گذاشتي به آلتت دست بزنه؟ چون دست زد خوشم آمد. خوب پس چون خوشت آمد اجازه دادي با تو نزديکي کنه. حالا براي اينکه من برات دعا بنويسم بايد همه کارهايي را که با تو کرد اسم ببري تا من دعاي مخصوص همان کار را برايت بنويسم, پس گفتي اول به کيرت دست زد. از اين که حاج آقا حسيني جلوي من اسم کير رو آورده بود خيلي تعجب کردم. اما اين باعث شد که من هم راحت تر با او صحبت کنم. حالا يک سوال ميکنم بايد راستشو بگي , کيرشو توي سوراختم کرد؟ آره. چند بار؟ خيلي, هر بار که همديگرو ميديديم. حاج آقا حسيني حسابي تحريک شده بود. معلوم بود که از اين موقعيتي که پيش آمده خيلي خوشحاله و بخوبي کير راست شده شو ميديدم. حالا ديگه مطمئن بودم که حاج آقا حسيني ميخواد با کونم حال کنه و من هم که مدت زيادي بود که پسر همسايه رو نديده بودم و سوراخ کونم براي يه دادن حسابي فرياد ميکشيد واقعا به کار خدا آفرين گفتم که کاري کرده بود که پدر احمق و مذهبي من با پاي خودش منو به جايي ببره که روزي چند بار کونم بذارن. اگه با پسر همسايه مجبور بودم که با ترس و لرز حال کنم حالا خود پدرم با پاهاي خودش منو به جايي ميبرد که با خيال راحت اينقدر کون بدم که خارش کونم آروم بشه. صداي حاج آقا منو بخودم آورد: من يه دعا دارم که برات نوشتم. اما قبل از اينکه دعا رو بخونم بايد به همه جاهايي که اون پسره ديده يا لمس کرده دست بکشم. حالا بيا اينجا روي پتو کنار من بشين تا شروع کنيم. خارکوسته خيلي زرنگ بود. اما من از خدام بود که يک بار هم که شده بي دردسر حالي بکنم. تصميم گرفتم خودمو به خريت بزنم و بگذارم يه حال حسابي با کونم بکنه . رفتم و کنارش روي پتو نشسستم. معطل نکرد, در حاليکه به خيال خودش دعا ميخوند دستشو برد جلوي شلوارم, اول کمربندمو باز کرد, بعد شورت و شلوارمو همزمان از پام بيرون کشيد. کيرم که سفت سفت بود زد بيرون. هنوز زياد پشم در نياورده بودم. دستاشو گذاشت روي کيرم, حالي ميداد که نگو . يک دقيقه هم نگذشت که دهنش و زبونش روي کير و خايه من بود. همچين ميمکيد و ميليسيد که انگار فردا روز قيامته. يه چند دقيقه که مکيد دلش هواي کون کرد. منو برگردوند روي شکم خوابوند و با ديدن کون سفيد و برجسته پسربچه 13 ساله که خوابش رو هم نميتونست ببينه که به اين راحتي گيرش بيفته کلمات عربي بود که از دهنش در ميومد. چيزي نگذشت که انگشتشو روي سوراخم حس کردم. آخ جون, ميخواست اول منو انگشت کنه بعد کونم بذاره. مادر جنده حسابي وارد بود. انگشت وستشو هي دور سوراخم گردش داد, هي دور سوراخم گردش داد, ميخواست ببينه چقدر دوست دارم کون بدم و عکس العملم چييه. ميدونست بچه اي که چند بار کرده باشنش و با کونش حال کرده باشن ديگه به کسي نه نميگه. اما ميخواست مطمئن بشه. خوب منو حشري کرد, انگشتشودور سوراخ کونم ميماليد اما تو نميکرد. ديگه از خودم بيخود شده بودم. کير ميخواستم. سوراخم محتاج کردن بود. بي اختيار گفتم: بکن توش ديگه لامصب. گفت: قربان اين سوراخ بشم من که اينطور ميطلبه. چند بار پشت سر هم به انگشتش تف زد و با آب دهنش دور سوراخمو خيس کرد. حالي ميداد که نگو. انگشتشو کرد توي سوراخم و شروع کرد به انگشت کردن من و گاييدن من با انگشتش. نزديک يک ربع انگشتم کرد و بعد ازون زبونشو توي سوراخم کرد و تا ميشد منو با زبانش هم گاييد. خوب بلد بود منو براي کردن حشري و آماده بکنه. منو از زمين بلند کرد و جلوي خودش قرار داد. گفت: من پسر مثل تو نديدم. عکس تو توي آب چشمه هم هر مسلماني رو از راه بدر ميکنه. بگذار من از اون لبهاي هوس انگيز تو هم کام دل بگيرم و بعد از اون چيزي رو که ميدانم طالبش هستي بهت بدم. جوري منو حشري و تحريک کرده بود که جاي نه گفتن نبود. لبشو با ريش و سبيل سياه دورش روي لبهاي گرم و نرم من گذاشت و به عرش اعلا رفت. کامي رو که ميخواست از من گرفت. زير گوشم گفت: ميدونم که خيلي طالبي, ديگه منتظرت نميگذارم. بيا با آب دهدت خيسش کن که بهت فرو کنم تا آتشت تسکين پيدا کنه. عباَشو به کناري زد, شورت و شلوارش رو پايين کشيد و مار رو از کيسه بيرون آورد. چي بود, جنگلي پر از پشم سياه, و آلتي که به اندازه خط کش مدرسه بود و به کلفتي يک خيار چاق. دودل شدم, اين منمو پاره ميکرد, اما من چنان حشري بودم که فقط يک آلت در سوراخم ميتونست منو آروم کنه و حاج آقا حسيني هم اينو خوب ميدونست. گفت: حالا خيسش کن تا بهت تزريق کنم که آروم بشي. به دو دستم تف ماليدم تا با آب دهنم خيسش کنم و آماده براي ورود به سوراخم. حاج آقا حسيني گفت: با دستت نه, با دهنت خيس کن . سرم رو خم کرد و به طرف آلت خودش برد. با يک فشار داخل دهان من کرد و تا اونجايي که توانستم در دهان خودم جا دادم. بعد از چند دقيقه از دهانم بيرون آورد و گفت: حالا با زبانت خيس خيسش کن که ديگه چيزي نمونده به مرادت برسي. چند بار روي کيرش تف کردم و بعد با زبانم بالا و پايين کيرش رو ليسيدم و خيس کردم. داشت ميترکيد و من هم يا بايد کون ميدادم يا اينکه از حال ميرفتم. کيرشو بيرون آورد. يه بالش روي لبه کاناپه در کنار اتاق گذاشت و گفت: جوري روي شکم و روي اين کاناپه دراز بکش که بالا تنت روي کاناپه باشه و کيرت روي بالش قرار بگيره و کونت قشنگ به طرف من قمبل کنه. رفتم و جوري که گفت کونم رو براش قمبل کردم. گفت: پسر تو منو واله کردي, من ديگر بايد شب و روز در آتش تو بسوزم. اين سوراخ تو طلاست, به هر کسي نده.اينطور سفيد, اينطور تميز, اينطور ظريف, اين سوراخ تنگت, آن لبها, آن تن و بدن .........گفتم: بدمصب بکن. آخرين تف رو روي سوراخم زد, تف زيادي هم روي کيرش ماليد و سر کيرش رو روي سوراخم حس کردم. يا حضرت عباس, روز قيامت رسيده بود. يک دستش روي شانه من بود و با دست ديگرش کيرش رو گرفته بود و به سوراخ من هدايت ميکرد. سر کير که داخل شد آتشي در من زبانه کشيد. دست ديگرش رو هم روي شانه ديگرم گذاشت و گفت: يا علي و در يک چشم بهم زدن تا ته توي من بود. يک لحظه چشمام از فرط لذت سياهي رفت. حاج آقا حسيني تا ته توي من بود و داشت گاييدن رو شروع ميکرد. تا ته ميکشيد بيرون دوباره ميبرد تو. براي اولين بار مزه گاييده شدن واقعي رو فهميدم که يعني چه. همينطور که منو ميکرد سرم رو برگردوند و لبمو مثل ديوانه ها گاز ميگرفت, يک دفغه گفت الله اکبر وباچند لرزش و تکان شديد فوران آب کير داخل من شد. من هم در حال انفجار بودم. قبل از اينکه اولين لرزش من شروع بشه با يک تکان کيرشو از من بيرون کشيد, آبش کيرش که داخل من بود از سوراخم چکه ميکرد. سريع منو برگرداند و از پشت بر روي کاناپه خواباند و اولين لرزش من شروع نشده بود که فوري کيرم رو توي دهانش گرفت و اولين فواره من زد توي دهانش و پشت سر اون دومي و سومي... و همه رو تند تند قورت داد. آخرين قطره رو هم از دست نداد و ميک زد. ديگه از نا افتاده بودم. بيحال روي کاناپه دراز کشيدم. دستي روي کيرم کشيد و گفت: ميگويند از ائمه حديث بوده که آب مني پسر تازه بالغ اکثير جواني و شفاي هر درد است. دوباره با زبانش چند قطره کمي رو که بيرون زده بود ليسيد, انگار واقعا به چنان حديثي اعتقاد داشت. دوباره ازم لب گرفت, انگار نميتوانست از من دل بکنه. ساعت ميگذشت, از لذتي که برده بودم مست بودم, اما موقع آماده شدن بود.پدرم تا ساعاتي ديگر براي بردن من مي آمد. ساعت با قي مانده را با تعريف خاطرات سپري کرديم. من از کارهايي که علي پسر همسايه با من کرده بود برايش تعريف کردم و او برايم تعريف کرد که چقدر طالب بودن با پسربچه هاي همسن من است. برايم تعريف کرد که وقتي قديم در مدرسه علوم اسلامي شاگرد داشت با يک پسر 13 ساله تا زماني که به سن 22 سالگي رسيد بوده و وقتي اولين بار با کون اون پسر در سن 13 سالگي حال کرده بعد از اون خود پسر تا 9 سال مرتب پيش اون ميرفته که کون بده. حق داشت, من خودم هم حاظر بودم هر موقع که بخواد براش قمبل کنم. پدرم آمد, براي حاج آقا شيريني آورده بود, فکرش رو هم نميکرد که حاج آقا ساعتي قبل با کون پسرش حال کرده. حاج آقا حسيني ضمن تعريف از من به پدرم گفت که اگر مايل باشد مرا براي آموزش علوم ديني مرتب به پيش او بفرستد. پدرم شديدا از اين پيشنهاد استقبال کرد و خطاب به من گفت که بايد افتخار کنم که در محضر آقا علوم ديني را فرا ميگيرم. از حاج آقا حسيني خداحافظي کرديم و من در حاليکه جاي کير او را هنوز در سوراخم حس ميکردم به اتفاق پدرم راحي خانه شدم
     
#13 | Posted: 26 Jul 2010 16:50
کون سعید

سلام خدمت دوستان عزیزم. من در شهر کنگان در استان بوشهر سکونت دارم امروز یکی از داستانهای من که میشه اونو همجنس بازی نامید رو براتون مینویسم خیلی داستان کوتاهیه فکر نمیکنم خیلی بشه داستان همیشه باید کوتاه باشه خوب داستان من با یه پسری هست که اسمش سعید هست ماجرای ما از اینجا شروع شد یه روز که رفته بودم خونه سعید اونا هم چندتا دعوت کرده بودن آخه خونشون خالی بود ما یه پنج تایی میشدیم .سعید رفت یه فیلم سوپر از تو کمد کتاباش در اورد اومد گذاشت تو ویدئو سی دی و بزن وبکوب شروع شد یکی از دوستامون که کیر و ارضا و چطوری بچه بوجود میاد رو نمی دونست واقعا داشت از هوش میرفت نمیدونست که چه خبره اون از این چیزا هیچی نمیدونست اون توی خانوادشون جوری بار اومده بود که فرهنگ ضعیف خانوادش اجازه ی همچین کاری رو نمی داد که بدونه تو دنیا چه خبره . خلا صه یکی بچه ها که شده بود ساقی محل که خوب کون میداد تا که این رو شنید جا خورد چون اون دوست نافهم ما کیر سفید بزرگی رو داشت . خلاصه اون کونیه نتونست خودش رو بگیره سریع رفت کیرش رو گذاشت تو دهنش براش با مهارت خاصی ساک میزد اونم که تا حالا ارضا نشده بود یه طور عجیبی کیف میکرد فکرهم نمیکردم که اینقدر اب دوست ما زیاد باشه خوب دهنش پر اب کیر شد خیلی لذت بخش بود وقتی این صحنه تحریک برانگیز رو میدیدی . ما چهار تاییمون مال اون کون ده رو کردیم اون شب تموم شد.

سعید که من و یه جور دیگه ای تصور میکرد و فکر میکرد من از همون بچه مذهبی هام که سرم تو نماز و دعاست اونم اونشب که فیلم سوپر اورد گذاشت می خواست منو امتحان کنه ببینه اهلش هستم یا نه بعد از چند روز تلفن زنگ خورد. عصر بود و خونه هم خالی. خونه هم حال میداد و مهیا بود واسه حال کردن و همجنس بازی . تو تلفن به من گفت می خوام بیام خونتون نماز نشون بدی . گفتم باشه قدمت روی چشم . صدای در زدنش اومد سریع رفتم درو باز کردم اره سعید بود با چندتا سی دی . ازش پرسیدم این سیدی ها چیه گفت که اینا سی دی اموزش نماز شب هست اومدم با حضور خودت بهم یاد بدی . سعید یه بچه ی ناز تپلی و سفیده که تا میبینیش اب از لب و لوچت جاری میشه . اومد تو خونه همینطور که میرفتیم دستی زد به سر کیرم و کیرم رو گرفت و زود ول کرد نمیدونم من رو می خواست تحرک کنه؟ دلیلش از این کارم نفهمیدم چی بود شاید این دوست ما اونقدر شهوتی شده بوده که نتونسته جلوی خودش رو بگیره . سی دی رو گذاشتم تو دستگاه اولی خوب سی دی اموزش نماز بود بدبخت راست گفته بود. بهش گفتم این چیه اوردی. گفت که مگه پای تلفن بهت نگفتم . گفتم چرا ولی من یه چیز دیگه فکر میکردم مرتب نگاه کردیم سی دی تموم شد تو تلویزیون نوشته بود لطفا سی دی دوم را بگذارید دست کرد تو جعبه سی دی ها یه سی دی در اورد گذاشت همین گذاشت . دو تا پسر همجنس باز رو نشون میداد که حدود شونزده هیفده سال بیشتر نداشتن به صورت زنا باهم حال می کردن سوراخ کون همدیگه رو لیس میزدم تخمای همدیگرو می خوردن خلاصه کلی کار دیگه . ما هردوتا مون به نهایت شهوت رسیده بودیم . بهش گفتم این سی دی دومش نه؟ . گفت : اره. خب بقول اون یارو که میگفت : چون اخرین دکمه پیرهن باز شد یا علی گفتیم و عشق آغاز شد. به شکم خوابوندمش و همون کارهایی رو که تو همون فیلم میکردن ما با هاش کردم . نمیدونین که سعید چه کون قلبه ای داشت صاف ، بدون مو ،خوش تراش، تنگ ، همه ی ویژگی های یه کون لذت بخش رو داشت . نمی دونین از لب گرفتن باهاش چه کیفی میکردم وای وای وای وای . مثل یه دختر چاره ساله تازه هم بلوغک زده بود و سینه هاش شده بود مثل سینه ی دختر چارده ساله اون سینه رو جوری میخوردم مثل اینکه لوله ابه و دارم ازش اب می خورم . خوب به کمر خوابوندمش . دیگه کیرم داشت می ترکید . کیرم رو گذاشتم تو دهنش تا خوب چرب و لیس کنه من چون کیر بزرگی داشتم دیگه دهنش طاقت کیرم رو نداشت دهنش رو داشت پاره میکرد حتی نفس به سختی می کشید . در همین لحظه مامانم اومد تو خونه ما از خجالت داشتیم اب میشدیم مامانم از دیدن این صحنه سخت متعجب شده بود بهمون گفت که این کارت رو تموم کن حامد ولی دیگه انجام نده . با شنیدن این حرف ما هر دو یه نور امید تو دلمون بوجود اومد کیرم طوری در سکوت بسر میبرد که دیگه نمیتونست حرف بزنه اما یه لحظه جونی گرفت بلند شد مامانم رفت وما دو باره دست به کار شدیم . کیرم رو گذاشتم تو دهنش و خیس خیسش کرد به شکم خابوندمش و گفتم که می خوام کونت رو پاره کنم اجازه میدی ؟ اون از دیدن کیر من ترسیده بود گفت که نه من فقط لا پام رو می فشارم بزن همون جا . من که ناراحت شده بودم گفتم باشه . این لا پا خیلی حال نداد و قهر کردم ونشستم اومد گفت : تو خودت به کیرت نگاه کن اگه بره تو کون من چی میشه . محلش نذاشتم . بعد اومد گفت که بیا مشکلی نداره فقط تا سرش بیشتر نکن تو من هم جون دو باره ای گرفتم و رفتم کیرم رو با ژل لیس کننده خیس کردم کذاشتم دم سوراخ کونش کمی فشار دادم نرفت چون که خودش رو خیلی سفت گرفته بود بعد بهش گفتم : خودت رو شل کن تا بره تو همین کارش باعث شد که سر کیر من در کوره ی داغ سعید فرو بره یه کمکی جلو عقب کردم صدا داد وجیغ کشید بعد آروم آروم در دقیقه شش تا هفت تا تلمبه بیشتر نمی زدم . تا اینکه هی سریعترش کردم دیگه روون شده بود و جا کرده بود ولی نه به خوبی هنوز کونش پاره نشده بود از فرط درد داشت صدا میداد فریادش تا فلک میرفت داشت دیگه التماس میکرد تمومش کن ولی این اسپری لعنتی نمی ذاشت تخمام درد گرفته بود دیگه داشت ابم می اومد گفتم که چرا کونش رو پاره نکنم اخه اون نمی ذاشت کیرم تا ته بکنم تو بهش گفتم داره ابم میاد کیرم محکم تا ته فشار دادم تو. یه جیغ بلندی گشید کیرم اوردم بیرون گذاشتم تودهنش اشکش در اومده بود نمیدونست گریه کنه یا لذت ببره . آبم رو همش ریختم تو دهنش حکمش کردم که همش رو بخوره اخه من از خوردن آب کیر خیلی خوشم میاد مخصوصا اگه ماله خودم باشه. بدبخت همش رو خورد فکر میکنم تا یادشه دیگه کون نده.

فردای اون روز مامانم بهم گفت چیه باهم دعوا میکردین زدین سر همدیگه رو شکستین گفتم واسه چی ؟ گفت که آخه رو ملحفه تخت خون زیادی ریخته بود . گفتم اره دعوامون شد، البته به شوخی یه چشمک زد و گفت خدا رو شکر که تو سالمی سرت نشکسته. بعد از اون روز خیلی بهم پا میداد دیگه سوراخ کونش شده بود مثل کس زنی که بیست ساله داره کس میده. دیگه گاییده شده بود . حتی دستمم توش میرفت. .اینم از داستان امروز امیدوارم خوشتون اومده باشه . منتظر داستان های دیگه باشین


     
#14 | Posted: 2 Aug 2010 06:16
شاگرد راننده

اين داستان مربوط به خيلي وقت پيشه
زماني كه من پسري 17 ساله بودم

ماجرا از اينجا شروع شد كه خواهرم و شوهرش رفته بودن رامسر
من باهاشون نرفتم
ولي بعد حوصله م سررفت
زنگ زدم بهشون گفتم دارم ميام
رفتم ترمينال غرب
بليط گيرم نيومد
چون تعطيلي بود
با نا اميدي واسه خودم بين اتوبوس ها مي چرخيدم
كه يكي دادزد مسافري ؟
گفتم اره
گفت كجا ميري ؟
گفتم رامسر
گفت اگه بخواي مي توني بري ته اتو بوس جا خواب ما بخوابي تا صبح
با خوشحالي گفتم باشه
كسي كه باهام صحبت كرد
شاگرد راننده بود
بيست و سه چار ساله بهش مي خورد
دنبالش رفتم تو اتو بوس
از بين مسافرا رد شديم
رفتيم ته ته
پرده رو زد كنار گفت برو بالا
منم پريدم بالا
بعد پرده رو كشيد
خوشحال بودم از اينكه تو اونهمه شلوغي جا گيرم اومده بود
مي تونستم اول صبح رامسر باشم
يه كم نشستم
بعدش پاهامو دراز كردم خوابيدم
با تكونهاي اتو بوس از خواب بيدار شدم
پرده رو كشيدم ديدم چراغ هاي داخل اتو بوس خاموشه
مسافرا هم اكثرشون خوابيدن
دوباره پرده رو كشيدم و خوابيدم
صداي كشيده شدن پرده منو از خواب بيدار كرد
ديدم شاگرد راننده ست
همون كه سوارم كرده بود
اومد بغل دست من خوابيد جا واسه دو نفر نبود
اما من كمي عقبتر رفتم تا جا واسه اونم باز بشه
ولي باز جا تنگ بود
چيزي نگفتم
پشتمو بهش كردم و خوابيدم
اما اون يه كم خزيد طرف من و چسبيد به من
قلمبگي كيرشو رو كونم احساس مي كردم
نمي دونستم چه كار بايد بكنم
يه كم رفتم عقب تر
كاملا چسبيده بودم به ديوار انتهايي اتوبوس
اونم اومد جلوتر
كيرشو بيشتر چسبوند به من
شروع كرد به ملوندن كيرش به كونم
دست راستشم گذاشت رو كيرم
وقتي كيرشو گذاشت روي كيرم
با تعجب متوجه شدم كيرم بلند شده
وقتي مطمئن شد منم تحريك شدم
دست انداخت كمربندمو باز كرد
شلوارمو كشيد پايين
شورتمم همينطور
من مات و مبهوت فقط منتظر بودم
صدا ازم درنمي امود
هيچ وقت تو هفده سالي كه زندگي كرده بودم
تو چنين موقعيتي گير نگرده بودم
هميشه همه حواسشون بهم بود كه تنها جايي نرم
يا شب بيرون نباشم
نمي فهميدم چرا
حتي خواهرم وقتي بهش گفتم مي خوام تنهايي بيام رامسر
گفت تنهايي مي خواي بياي خطر ناكه ها
اما هيچكس هيچوقت بهم نمي گفت چرا
ولي موقعيتي كه توش گير كرده بودم
ذقيقا داشت برام توضيح ميداد كه
چرا همه از اينكه من تنها بيرون برم
يا مسافرت كنم
وحشت داشتند
تو اين فكر ها بودم
كه گرماي كير شاگرد راننده و زيري پشماشو رو كونم احساس كردم
با دستاشم بدنمو نوازش مي كرد
دور كونم
روي شكمم
روي سينه هامو
همه جامو اروم دست ميكشيد
كيرم به شدت تحريك شده بود
اگه يه كم ديگه به كيرم دست ميزد
مطمئنا ارضا ميشدم
كف دستشو اورد جلوي دهنم و گفت
تفت كن
منم تف كردم
تفمو زد در كونم
بعد كيرشو اروم كرد تو كونم
ناله خفيفي از ته گلوم خارج شد
در گوشم اروم گفت جون
بعد انگشا سبابه شو كرد تو دهنم گفت بميكش
منم شروع كردم به مكيدن انگشت سبابه شاگرد راننده
بوي گه ميداد مثل تو كونم كرده بود
كيرشو يواش يواش تو كونم مي كرد
تنگ بودم
چون تا حالا كسي تو كونم نكرده بود
اونم ميدونست
براي اينكه سر و صدا نكنم
اروم كيرشو مي كرد تو كونم اخرش كير شاگرد كل كون منو فتح كرد
كلفتي و سفتي كون اونو با تمام وجودم احساس مي كردم
احساس مي كردم همه دنبا تو كون منه
بعد كم كم شروع كرد به تكون دادن كيرش داخل كون من
كونم داشت جا باز مي كرد
اونم دستاشو انداخته بود دور كمرم و شروع كرد به تلمبه زدن
با هر فشاري كه مي داد
هري دلم مي ريخت پايين
بغل گوشم صداي نفس هاشو مي شنيدم
چونه شو گذاشته بود روي شونم ومرتب با كبرش كونمو فشار مي داد
كاملا قسمت خواب راننده تكون مي خورد
مطمئنا خيلي ها تو اتوبوس فهميده بودن
پشت پرده خبرهايي هست
به خاطر اينكه فردا صبح وقتي رسيديم رامسر مسافرا بدجوري به من نگاه مي كردن
مثل اينكه خودم با خودم سكس كردم
اصلا اعتنايي به شاگرد راننده نمي كردن
فقط منو مي ديدن و با غيظ منو نگاه مي كردن
به هر حال با هر فشاري كه به من وارد مي كرد ناله هاي منم شديدتر ميشد
هر فشاري كه بهم ميداد با غيظ موهامو چنگ ميزد
و پشت گردمنو گاز مي گرفت
يه دفعه اب منيش مثل مذاب داغ بارها و بارها توي حفره كونم خالي شد
وقتي اخرين قطره هاي ابشو تو خالي كرد
دراز كش افتاد
اون شب شاگرد و راننده دهها بار منو كردن
و بارها ابمو اوردن
صبح زير بار سنگين نگاه مسافرا
لنگان لنگان ، سرافكنده و پشيمان مثل گربه ماده مريض به سمت خونه روستايي چپر سر رامسر به راه افتادم
     
#15 | Posted: 19 Sep 2010 11:18




کون دادنم
تو شهر كوچك ما بهترين تفريح تو روزاي گرم و طولاني تابستون سينما رفتن بود . يه سينما هم بيشتر نداشتيم . اين بود كه هر فيلمو سه چهار بار مي رفتيم . بقيه وقتمونو هم با ول گشتن تو كوچه پس كوچه ها و ديد زدن مغازه هاي خيابون اصلي شهر مي گذرونديم . تو سن و سالي بوديم كه ديگه از بازيهاي كودكانه خوشمون نمي اومد . دنبال ماجراهاي تازه بوديم . مسير كنجكاويهامون عوض شده بود . نياز هاي جديد و ناشناخته اي احساس مي كرديم . مثلاً ديدمون نسبت به دخترها عوض شده بود . جور ديگه اي راجع به اونها صحبت مي كرديم . بيشتر جوكهايي كه بچه ها تعريف مي كردن جوكهاي سكسي بود . هر چند هم سن و سالهاي ما اطلاعات درستي در مورد دختر ها نداشتن . هيچ ارتباطي هم بين پسرا و دخترا نبود . فضا به شدت سنتي بود . خب تو همچين فضايي خود به خود كم كم تمايل به ارتباط جنسي با پسراي ديگه به وجود مي اومد . همه سعي مي كردند با پسراي خوشگلتر دوست بشن . ديدن يه پسر خوش قيافه همه رو مي برد به عالم هپروت . حتي فيلمهايي كه پسر خوشگلي توش بازي مي كرد بيشتر طرفدار داشتن . اون روز تنها رفته بودم سينما . يه فيلم فرانسوي بود به اسم « جاده شب » يه پسر خوشگل توش بازي مي كرد كه عضو تيم واترپولوي مدرسه شون بود . عجب صحنه هايي داشت . دفعه چهارم بود كه مي ديدمش . تو سالن كه رفتم چراغها رو خاموش كرده بودن . فيلم داشت شروع مي شد . چشمام هنوز به تاريكي عادت نكرده بود . به زحمت صندليمو پيدا كردم و نشستم . سالن خلوت بود . چند دقيقه از شروع فيلم گذشته بود كه يه نفر كنارم نشست . زير چشمي نگاهي بهش انداختم . يه پسر جوون بود . هفت هشت سالي بزرگتر از من به نظر مي اومد . هيكل دار و قد بلند بود . نگاهمو به پرده دوختم . صحنه هايي كه پسراي لخت رو نشون مي داد حسابي منو تو عالم ديگه اي مي برد . تو حال خودم بودم كه سنگيني دستي رو روي پام حس كردم . جا خوردم . بغل دستيم بود . دستشو روي پام مي كشيد . ترسيده بودم . نمي دونستم چكار بايد بكنم . ضربان قلبم تند شده بود . خواستم پاشم و جامو عوض كنم اما از ترس سر جام ميخكوب شده بودم . به ماليدن پام ادامه داد . كم كم دستشو برد طرف كيرم . هنوز حيرون بودم كه چكار بايد بكنم . آهسته كنار گوشم گفت « نترس . اگه بدت مياد دستمو بردارم ! » . هيچي نگفتم . اين حرفش ترسمو كم كرده بود . در كمال تعجب متوجه شدم كه كم كم داره از كارش خوشم مي ياد . دستشو گذاشت رو كيرم . يه خورده از روي شلوار ماليدش . دور و بر رو نگاه كردم . تو رديفي كه ما نشسته بوديم فقط دو سه نفر ديگه بودند كه اونهام خيلي از ما دور بودند . زيپ شلوارمو باز كرد و از روي شورت ماليدن كيرمو ادامه داد . حسابي راست شده بود . يه دفعه شورتمو پايين كشيد و كيرمو تو دستش گرفت . خواستم دستشو كنار بزنم ولي نذاشت . دستمو گرفت و روي كير خودش گذاشت . بي اختيار كيرشو گرفتم . خيلي بزرگ و كلفت بود . اصلاً با مال من قابل مقايسه نبود . تعجب كرده بودم . با كيرم بازي مي كرد . حس كردم كه مي خواد منهم همون كار رو بكنم . زيپشو باز كردم و كيرشو از تو شورتش كشيدم بيرون . تو تاريك روشن سالن نگاهي به كيرش انداختم . واقعاً بزرگ بود . از ديدنش احساس خوشي بهم دست داده بود . حركاتم دست خودم نبود . كيرشو تو دستم گرفتم . دستم دورش حلقه نمي شد . آهسته شروع كردم به ماليدنش . اونهم كير منو مي ماليد . خيلي كيف داشت . ربع ساعتي گذشت . با سرعت بيشتري داشت كيرمو مي ماليد . بدنم داغ شده بود . با صداي خفه اي گفتم « يواشتر ... الان مياد ... » اما باز هم ادامه داد . آبم با فشار بيرون پاشيد . بدنم سست شده بود . كيرش همونجور تو دستم مونده بود . قطرات آب روي پشتي صندلي جلويي برق مي زد . آهسته گفت « اگه دوست داري يه حال حسابي با هم بكنيم دنبالم بيا ... از راه پله بيا بالا ... منتظرتم ... » . كيرشو از تو دستم در آورد . دستمو گرفت و آهسته بوسيدش . كمكم كرد تا خودمو مرتب كنم . زيپ شلوار خودشو هم بست . بعد پاشد و از سالن بيرون رفت . مردد مونده بودم . مي خواستم پا بزارم به فرار و پشت سرمم نگاه نكنم . ولي نمي شد . حس كنجكاوي ... لذت ... شهوت ... هر چي بود منو نگه داشته بود . ازش خوشم اومده بود . اگر چه هميشه تو خيالاتم اين من بودم كه پسرهاي خوشگل را مي كردم اما الان به طرز عجيبي دلم مي خواست اون منو بكنه . با اون اندام بالا بلند و هيكل ورزشكاري و اون كير دراز و كلفت . ياد كيرش كه افتادم ديگه حال خودمو نفهميدم . وقتي به خودم اومدم كه از پله هاي ته راهرويي كه كنار در سالن بود بالا رفته بودم . ته راهرو طبقه دوم ايستاده بود . ديگه راه برگشتي نبود . به طرفش رفتم . لبخندي بهم زد و دستمو گرفت . دست ديگشو دور كمرم انداخت و لبامو بوسيد . سرمو پايين انداختم . صداي فيلم تو راهرو مي پيچيد . كليدي از جيبش در آورد و دري كه ته راهرو بود رو باز كرد . تعجب منو كه ديد گفت « نترس . اينجا اتاق بابامه . بابام آپارتچي سينماست ! » . رفتيم تو اتاق . ديوارهاش پوشيده از پوستر فيلم بود . قوطي هاي فيلم دور تا دور اتاق چيده شده بود . كف اتاق موكت شده بود . با چند تا پتو كه يك طرف اتاق پهن شده بود . در اتاق رو قفل كرد و گفت « خيالت راحت باشه . بابام تا آخر فيلم نمياد . مي گه آپارات سينما غراضه ست . نميشه ولش كرد . هنوز يه ساعتم بيشتر مونده . » . دوباره دستمو گرفت . گفت « راستي اسم من حميده » . گفتم « منم اميرم » . هنوزم خجالت مي كشيدم . منو تو بغلش گرفت و دوباره شروع كرد به لب گرفتن . تو همون حالت يكي يكي دكمه هاي پيرهنمو باز كرد و اونو از تنم در آورد . بعد هم شلوار و شورتمو . به كمك پاهام شورت و شلوارو از دور پاهام در آوردم . باورم نمي شد . لخت مادر زاد تو بغل اون بودم . همه تنمو مي بوسيد . شهوت همه وجودمو گرفته بود . دوست داشتم اندام خوشگلشو ببينم . منم شروع كردم به لخت كردن اون . خودشم كمكم مي كرد . پيرهن و شلوارشو در آوردم . كيرش چنان راست شده بود كه باور كردني نبود . شورتشو كه كشيدم پايين كيرش آزاد شد . اونوقت تازه متوجه شدم كه از اونچه توتاريكي سالن ديده بودم خيلي بزرگتره . كير همديگه رو گرفتيم و شروع كرديم به ماليدن . با يه دست كيرمو مي ماليد و با اون دست باسنمو نوازش مي كرد . اونقدر ماليد تا احساس كردم كه دوباره آبم دارهمياد . بهش گفتم . دست چپشو زير كيرم گرفت و اونقدر ماليد تا آبم اومد . همو رو تو دستش ريختم . اونقدر بي حال شده بودم كه ديگه روي پام بند نمي شدم . دلم مي خواست زودتر كار اصلي رو شروع كنه ... با تموم وجود منو بكنه ... با اون كير خوشگلش ... سست و بي حال روي پتو نشستم . كيرم اونقدر وارفته بود كه كه لاي پاهام گم شده بود . نمي دونستم چكار بايد بكنم . كنارم نشست و راهنماييم كرد تا فرم دلخواهشو بگيرم . كف دستها و زانو هام رو زمين بود و باسنمو عقب داده بودم . باسنمو بوسيد . بعد لاشو باز كرد و آبي كه تو دستش ريخته بودم رو ماليد در كونم . با انگشت با سوراخ كونم بازي مي كرد . كم كم انگشتشو داخل كونم كرد . اول درد زيادي داشت ولي يواش يواش داخل كونم خيس تر و ليزتر شد و درد جاي خودشو به لذت داد . لذتي كه تا اون موقع نچشيده بودم . انگشتشو كه داخل مي كرد منم باسنمو عقب مي دادم تا بيشتر بره تو . حالا وقت اصل كاري بود . سر كيرشو دم سوراخ كونم گذاشته بود و يواش يواش فشار مي داد . تو يه لحظه با يه فشار ناگهاني سر كيرش رفت تو . درد وحشتناكي بود . چشمام سياهي رفت . دستمو طرف كونم بردم . متوجه دردم شده بود . صبركرد تا دردم كم شد . بعد دوباره فشار داد و متوقف شد . هر بار كمي خودشو عقب مي كشيد و بعد به داخل فشار مي داد . دردش خيلي كم شده بود . كم كم همه كيرشو داخل كرد . بعد شروع كرد به عقب و جلو رفتن . اول آروم آروم و بعد با سرعت و شدت بيشتر . تو هر رفت و برگشت تخم هامون به همديگه مي خوردند . لذت عجيبي داشت . داشتم تو آسمون سير مي كردم . باورم نمي شد كير به اون كلفتي و درازي رو تو خودم دارم . اما واقعيت داشت . كون تنگم داشت كيرشو با تموم عظمتش حس مي كرد . كيرش قالب كونم شده بود . حتي رگهاي برجسته كيرشو حس مي كردم . تو هر چند تا رفت و برگشت يه بار كيرشو كامل از تو كونم بيرون مي كشيد . بعد از چند لحظه دوباره داخل مي كرد و حركت عقب و جلو رو از سر مي گرفت . واي كه چه كيفي داشت . سر جام بند نمي شدم . باسنمو هماهنگ با حركات اون عقب و جلو مي بردم . نمي دونم چه مدت تو اون وضعيت بوديم . حركاتش به اوج شدت رسيده بود . يه دفه كشيد بيرون و درحالي كه نفس نفس مي زد گفت « داره مياد ... » . بي اختيار داد زدم « بكنش تو ... بكنش تو ... بريز توكونم ... » . باورم نمي شد كه اون حرفا از تو دهن خودم در مي اومد . اصلاً كنترل حرفام دست خودم نبود . دوباره كيرشو كرد تو . تا ته فرو كرد . ريزش شديد آبشو تو كونم احساس كردم . داغ بود و پر فشار . تموم كه شد كشيد بيرون . بيحال خودمو رو شكم انداختم رو پتو . اونم خودشو انداخت رو من . كيرشو لاي پاهام حس مي كردم . هنوز بزرگ و سر حال بود . پشت گردنم بوسيد . از روم بلند شد و نشست . منو هم برگردوند . چشمم به كيرش افتاد خيس خيس بود . هنوز هم راست بود . با دستمال كاغذي كونمو تميز كرد . نگاهي به ساعت ديواري انداخت و گفت « حيف كه ديگه وقت نداريم وگرنه ... » . راستش منم هنوز سير نشده بودم . تازه مزه كير رو چشيده بودم . عجب مزه اي داشت . كنارم دراز كشيد . منو به خودش چسبوند و دوباره نوازش باسنمو شروع كرد . بهش لبخند زدم . گفت « خيلي درد داشت ؟ » . سرمو تكون دادم . لبامو بوسيد . بلند شديم و لباسامونو پوشيديم . از اتاق كه بيرون اومديم آهنگ تيتراژ آخر فيلم داشت پخش مي شد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#16 | Posted: 14 Oct 2010 08:28




وقتی خونه خالی شد
تقريبا 15 سالم بود خيلي حشري بودم.هميشه دوست داشتم كه براي يه بارم كه شده كون دادنو تجربه كنم..يه روز وقتي از مدرسه اومدم ديدم مادرم يه نامه گذاشته رو ميز كه يكي از فاميلا مرده انام رفتن شهرستان فردا صبح برميگردند..منم كه دنيا رو بهم داده بودند سريع لخت شدم برا خودم تو خونه لخت ميگشتم.. ديگه داشتم ديونه ميشدم بايد امروز به ارزوم ميرسيدم ...يه پسره تو محلمون بود 20 ساله كه كاراي كامپيوتري ميكرد.تنها كسي بود كه ميتونستم بيارمش و بهش اطمينان داشتم .سريع شمارشو گرفتم بهش گفتم كه كامم خرابه مياي درستش كني ..اونم گفت 1 ساعت ديگه اونجام..ديگه داشتم ديونه ميشدم.ديگه هيچي برام مهم نبود..رفتم سريع حموم خودمو شستم.يه شرت تنگ داشتم پوشيدم.يه شلوارك لي خيلي كوتاهم داشتم كه برام تنگ شده بود.ديگه كاملا بهم چسبيده بود.يه ركابي تنم كردم رفتم جلوي ايينه خودمو كه ديدم كيرم سيخ شد.تا حالا اينجوري حشري نشده بودم..بدنم مو نداشت .. سكسي شده بودم .. تو حاله خودم بودم كه زنگ خونرو زدند.. هول شده بودم ميخواستم برم لباسمو عوض كنم.يه جورايي پشيمون شده بودم .دودل بودم كه دوباره زنگ خونه زده شد..دستام ميلرزيد .چشمامو بستم اف افو برداشتم ديدم پسره جلو دره ..گفتم بيا بالا...زنگ واحد كه زد كنترلمو از دست دادم درو باز كردم..سلام كرد يه نگاهي بهم انداخت منم دعوتش كردم بياد تو..بهم گفت كامت كجاست گفتم تو اتاقمه برو انجا تا منم شربت بيارم برات...وقتي رفتم اشپز خونه يه سركي تو اتاقم كشيدم ديدم داره كامپيوترو روشن ميكنه حواسش به من نيست..شربت درست كردم رفتم تو اتاق نشستم پيشش..ازم عيباي كاممو پرسيدو منم يه زره اراجيف گفتم و شروع كرد به ور رفتن به كامپيوتر..من پاهامو چسبوندم بهم كه جلبه توجه كنه ..احساس كردم داره به پاهام نگاه ميكنه..نميتونستم چيزي بگم خجالت ميكشيدم .ميترسيدم بره تو محل پر كنه ابروم بره...بهش گفتم شنيدم باشگاه ميري اره؟گفت اره خيلي خوبه چرا تو نميري؟گفتم حوصلشو ندارم اخه چيزي ندارم كه بخوام ابش كنم..خنديد يه نگاه بهم كرد گفت لخت شو تا بهت بگم كجاهاتو بايد اب كني..من يه دفعه شكه شدم توقع نداشتم همچين حرفي بهم بزنه...انگاري فهميده بود برا چي انجاست .. منم بلند شدم با عشوه ركابيمو در اوردم..گفت شلواركتم در بيار پا خيلي تو بدن سازي مهمه ... انگار تو كارش خيلي وارد بود..منم به زحمت شلواركمو در اوردم اخه خيلي تنگ بود..بهم گفت برگرد .منم برگشتم شورته تنگم داشت ديونش ميكرد احساس كردم يه دست رو شورتمه برگشتم ديدم پشتم وايساده دستشو گذاشته رو كونم..يه نگاه بهش كردم گفتم چيكار ميكني؟گفت دارم ديونه ميشم .تاحالا همچين پسري نديدم ..مياي باهم حال كنيم قول ميدم به كسي نگم..منم كه دنيارو بهم داده بودند...سريع لخت شد منم همينجوري نگاه ميكردم شورتشو كه در اورد به انتخابم افرين گفتم ..كيرش خيلي كلفت و گنده بود..اين بهترين روزم بود...دست انداخت دورم بغلم كرد منو برد رو تخت شروع كرد لب گرفتن..منم ديگه هيچ بهونه ي نداشتم زبونمو انداختم تو دهنش ووواااااي چه حالي ميداد .. دست كرد تو شورتم با سوراخم بازي ميكرد ...بهم گفت برام ساك ميزني منم كه چشمام ديگه قرمز شده بود شروع كردم ساك زدم تخماشو كردم تو دهنم انم اه وناله ميكرد.. محكم سرمو گرفت اورد بالا يه تف انداخت رو صورتم ..يه جوري شدم..خيلي وحشي شده بود پرتم كرد انور اومد رو نشست..من به پشت خوابيده بودم شورتمو محكم گرفت هرچي زور زد پاره نشد..سريع از پام دراوردش چندتا تف انداخت تو كونم كيرشو محكم گذاشت دمه سوراخم .. يه داد كوچيك زدم بهم گفت بالشتو گاز بگير صدات در نياد..داشتم لذت ميبردم .بي هوا كيرشو هول داد تو تمام بدنم تير كشيد .برگشتم بهش نگاه كردم گفتم ارومتر چيكار ميكني دردم مياد..صورتشو اورد نزديك صورتم يه تف انداخت رو صورتم گفت خفه شو ميخوام جرت بدم..ديگه گريم گرفته بود ..نميدونم گريه ام از ترس بود يا از لذت ...اينقدر بد ميكرد كه كونم سر شده بود ..همين كه شروع كرد به تند تند كردن احساس كردم كونم داغ شد .خوابيد روم گفت همش برا خودته..كل ابشو ريخته بود تو...بلند شد از روم..من اصلا نميتونستم بلندشم..اومد بغلم كرد شروع كرد بوس كردن.گفت معذرت ميخوام دست خودم نبود..بيا ببرمت حموم بشورمت..منم كه به ارزو رسيده بودم يه نگاهي بهش كردم گفتم بازم مياي پيشم...؟


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#17 | Posted: 17 Oct 2010 01:25
اکبراوا بخش 1

بدبختی یا خوشبختی من از اون روزی شروع شد که رفتم خواسّگاری ملوک. هیچ وقت فکرشم نیمی کردم که یه همجنسباز از آب دربیام. چی کار کونم. همه چیز انگاری از اختیاری من خارجـِس. مسجدَما می رم؛ نماز و روزه مَم ترک نیمی شـِد، امـــا نیمی دونم چیکار کونم. هربار توبه مو کونم، اما مگه این دلـی صـاب مـرده می ذار ِد؟ این باردیگه بی خیالی توبه و این حرفا شدم. کاری ما از این حرفا گذشتـِس. هر چند اکبر راضیم کرد ِس با خودم کنار بیام، اما خب مگه می شه اعتقاداتی بیست و چند سالـِما به این راحتی از مغزم بیرون کونم؟ خیلی سختس.
اسمی من سیف ا... س. تو میکانیکی اوس رجب کار موکونم. از 15 سالگی که آقام مرد، ننم دسّما گرف برد، دمی مغازه یی اوس رجب، اولش اوس رجب با ترشروئی به ما جوابی رد داد اما بعد ِ یه هفته، یهوئی از این رو به اون رو شد و نه تنها مَنو به شاگردی خودش قبول کرد، بلکه من شدم سوگلی شاگرداش و همه کاره ای مغازش. بعد ِ مدتی فهمیدم، که ننـِما صیغه کردس. اینا روزی فهمیدم، که زنی اوس رجب اومده بود دمی خونمون، آ ننما آغ می کرد. شایدم آغی زنی اوس رجبس دامَنَما گرفتس که همجنسباز شدم.
نوزّه سالم که شد، ننم گف وقتشس که دیگه زن بیگیرم. منم کلی خوشحال شدم، که ننم می خواد واسم آسّین بالا بز ِنـِد و بالاخره منم سروسامون می گیرم و خودم صاحبی اهل و عیال می شم. ننم تمومی دخترای محلمونا واسم انتخاب کرد، اما هیچکودومشون به دلم نیمی نشسّن. یدا... داداش کوچیکم می گفت خاک تو اون سرت بوکونن، نیره به این خوشگلیا نیمی پسندی؟ نکونه می خوای دختری شاها بگیرن بَراد؟ اما به نظری من این دخترا اونقدرام خوش قیافه نبودن.
وقتی بیس سالم شد، یدا... زور شد به ننم، که زن می خواد. ننم می گفت اول سیف ا... باید زن بیگیرد، اما یدا.. که 17 سالش شده بود می گفت نیمی تونـِد تحمل کونـِد و زن می خواد. آخرش ننم رف واسش نیره را اِسـِد. نیره هم پشتی سر هم باردار شد و دو تا دختر واسه یدا... زایید. اوایل یدا... خیلی خاطری نیره را می خواس، اما بـَدیِ دو تا شیکم دختـِر زاییدن، اخلاقی یدا... یــِدَفه عو ِض شد. حالا نیره باز آبستنه و یدا... بـِش گفته اگه اینبار بچه پسـِر نشـِد، می ره دختری حسن آقا قصابا می گیرد و سری نیره هوو میار ِد.
خلاصه یدا... با این تصمیمی که گرفتس ننمو حسابی از دستی من آتیشی کردس. بـِم می گه یه نیگا به یدا... بوکون. بچه سومش تو راهس، آ یه وقت دیدی رفت یه زنی دیگه هم گرف، اونوقت تو بیس و دو سالت شدس و هنوز زن نگرفتی. نیمی دونم با اینکه دلم می خواس زن بیگیرم اما چرا هنوز دختری دلخواهما پیدا نکرده بودم. ننم همینطور هر روز سرکوفتم می ز ِد، تا اینکه اون روز ملوکا برا اولین بار تو کوچمون دیدم. ملوک اولین دختری بود که قیافش به دلم می نـِشـِس. قدی بلند و هیکلی درشتی داشت. ابرواش پیوسته بود و سری لپاش سرخ. رنگی چشاش مشکی، مثـّی شب. تا لا دختـِر به اون درشتی ندیده بودم. رفتم تو به ننم گفتم، ننه این دختره کیه؟ تا لا تو این محل ندیده بودمش؟
ننم که فکرشا نیمی کرد من از یکی خوشم اومده باشد کلی ذوق زده شد و گفت ملوک دختری ننه اکبرس. تازه اومدن تو این محل. می خوای برم برات خواسّگاریش؟ چارده سالشس. ننه دیگه دل دل نکون، یه وخ می برند ِشا؟
یدا... خنده کنون از تو اتاقش اومـِد بیرون و گفت: سیف ا...، اینهمه دل دل می کردی آخـِر ِش اینو پسندیدی؟ فکر مو کونم ننش بچاشا تا به تا زاییدس. دختره به این گندگی، اونوَخ داداشِش اونریختی، دیدیش؟ تو محل به اکبر اِوا معروفس. ها ها ها ها. همینت کم مونده بود بشی شوور خواری اکبر اِوا.
ننم که ترسیده بود منصرف بشم رو کرد به یدا... و گفت: خوب نیست غیبت کونی یدا...؛ یه استغفر الله بوگو، آ تمومش کون. حالا چون تو محل لات بازی در نیمیارد و چاقو نیمی کـِشـِد یه مُش گنده لات بـِش می گن بچه سوسول. اصلا مگه سیف ا... می خواد با اکبر عروسی کوند؟ چی کار دار ِد به کِس و کار ِش؟ همون ننه آقاش بایــِد خوب باشن که هَسّــَن. حالا آقاش که مُرد ِس، خدا بیامرز ِد ِش، اما ننش زنی آبروداریـِس. من یکی دو بار ننه اکبرا دیدمش، واقعاً زنی ماهیـِس. سیف ا... ، ننه، خودم همین امروز عصر، می رم با ننه اکبر حرف می ز ِنم، بیبینم چی جوابما می د ِد.
شبی جمعه با ننم و یدا... و زنش رفتیم خواسّگاری. راسیاتش تا اونشب اکبر اوا را ندیده بودمش. اگه همینطوری می دیدیشا، عمرا فکر می کردی اِواس. یه پسری نسبتا بلند، با پوستی جوگندمی و چشایی درشت و مشکی. خیلی خوش بر و رو بود. موواشم سشوار می کشید. هیچ شباهتی به پسرای محلمون نداش. ملوک و خوار ِش مثلی خودمون بودن، اما اکبر خیلی ناز و خوش تیپ بود. با اینکه لباساش مثـّی لباسای خودمون کهنه و رنگ و رو رفته بود، اما خیلی مرتب و تمیز بودن. از بر و بچ شنیده بودم همیشه همونقـَدِ تمیز می گرد ِد. پسرای محلمون حق داشتن مسخره ِش کونن، آخه اون تـَنـا پسری بود که تو محله یی ما سیبیل نداشت. اگه یه دست لباسی شیک می پوشیدا، می شد عینهو این بچه پولدارا.
ننم که فکر می کرد واس حرفا یدا...س که دارم نیگا اکبر مو کونم، گوشه لبشا گزید و اخم کرد؛ منم که حسابی کار اومده بود دَسّــَم، زود سَرَما انداختم پایین. همون موقع یهو اکبر با یه لحنی نسبتاً زنونه و نازی گفت، بفرمایین میوه میل کنین. من که یه لحظه فکر کرده بودم ملوک اومـِد ِس تو، سَرما بلند کردم. یدا... یهو پخی ز ِد زیری خنده، که اینبار من و ننم هر دو با هم بش چش غره رفتیم. اکبر سرخ شد و سریشا انداخت پایین. واس اینکه خجالـِت نکشـِد سری صحبتا باش وا کردم.
- خب اکبر آقا، شوما کجا کار مو کونین؟
- راستش من دانشجو هستم؛ مدیریت می خونم و توی یک سلمونی هم کار می کنم.
- ای بابا پس خیلی با کلاسیندا. از بر و روتون مشخصه چارکلاس سواد دارین.
- اختیار دارین. خوب هر کسی باید یک جور برای آینده َش تلاش کنه دیگه. شاید شما درس نخونده باشین اما تعمیر ماشینها خوب عضلانی و خوش هیکلتون کرده. لباس مکانیکی هم خیلی بهتون میاد.
یدا.. زیری گوشم گفت:
- چیطورس اکبرا بیگیریم برات؟ انگار خب چششا گرفتـِی؟ چیطورس به جا ملوک این بچه کونیا واست بگیریم؟ هان؟ چیطورس؟ می پسندیش؟
من که سرخ شده بودم و عصبانی، سعی کردم خودما کنترل کونم. زیر لبی به یدا... گفتم:
- خفه می شی یا نه؟ هرکی مؤدب باشـِد و درست حرف بـِز ِنـِد می شـِد بچه کونی؟ عرضه نداری مثلی اون آد ِم باشی، حداقل تهمـِت نـَز ِن بـِش.
ننـِم که فهمیده بود اوضاع از چه قرارس در حالیکه سرخ شده بود یه اوهون اوهونی کرد وگفت: ببخشین عروس خانم نیمیان روی ماهشونو بیبینیم؟
ننه اکبرم که حتما به این چیزا عادت داشت و فهمیده بود موضوع از چه قرارس و از خجالـِت سرخ شده بود، با چادری گلدارش صورتشا بیشتر پوشوند و گفت: ملوک، ننه، چائی بیار برا مهمونا.
چند لحظه بعد ملوک با سینی چائی اومد داخل. وقتی سینی را گرفت جلوی من یه احساسی خیلی خوبی بـِم دست داد. آثاری ذوق زدگی تو صورتم پیدا بود. لبخندی زدم و همونطور که ملوکا نیگاش می کردم چائیا از تو سینی برداشتم. ننم گفت:
- ماشا ا.... معلومه که خیلی خانومی. سیف ا... یی ما والله هیچ کیا نیمی پسندید. اما انگاری ملوک خانم خیلی به دلش نشسّس.
سرم پایین بود و از ذوق لبخند بر لب داشتم و از خجالـِت سرخ شده بودم. ننه اکبر گفت:
- نظری لطف شوماس. دیگه این دو تا جوونم ظاهرا قسمتشون این بودس. ملوکی ما اَم خواسّگار زیاد دار ِد. چارده سالشسا، اما ماشاءا... درشـّس. واس همینم بزرگتر از سنش می ز ِنـِد. تا کلاسی شیشم خوند، بعد فرسّادمش کلاسی خیاطی. پسرعمواش و پسرخوارای خودمـم که همّشون سری ملوک دعواشونس. اما ملوک همش می گف من حالا نیمی خوام شوو ِر کونم. دیگه این یه دفعه نیمی دونم چی شد که وختی بش گفتم ساکت شد و چیزی نگف.
- جوونن دیگه. تالا اونی که دلشون می خواسّس را پیدا نکرده بودن. حالا که دیگه قسمتشون این بودس و مهرشونم به دلی هم نشسّس.
سَرَما آروم بلند کردم تا اگه بشد زیرچشمی یه باری دیگه ملوکا دید بزنم. می خواسّم بیبینم عکس العملش چه جوریس که نیگام به نگا اکبر گره خورد. نیمی دونم تو نگاش چی بود که یهو دلما لرزوند. احساس کردم تو این مدت حواسش همش به من بودس. انگاری قبلا هم منو دیده بود. حتما تو میکانیکی اوس رجب دیده بودس که می گفت لباسی مکانیکی به من میاد. احساس کردم یه جورائی با حسرت و عشق بـِم نیگا می کرد. نکنه یدا... راست می گفت و بچه کونی بود؟ نیمی دونم چرا با وجودی این حرفا اصلا ازش بدم نیمی یومـِد. هیچ وقت تو زندگیم فکر نیمی کردم از یه اوا خوشم بیاد. شاید چون مهری ملوک به دلم نشسّه بود از اکبرم خوشم اومده بود. نیمی تونستم نگاما ازش بردارم. احساسی که به اکبر داشتم با ملوک فرق داشت. با اینکه از ملوک خوشم اومده بود اما انگار با دیدن اکبر بود که خون تو رگهام می د ِوید و بدنم داغ می شد. دلم می خواس همونطور اکبرا نیگاش کونم. انگاری ملوکا از یاد برده بودم. انگار تازه تو زندگیم داشتم می فهمیدم احساس چیــِس. یهو حس کردم خیلی حشری شدم. تازه یادم افتاده بود بیشتر وقتائی که حشری می شدم درست اون موقـِعا بود که می رفتم حمومی عمومی محل. انگاریس همه چیز همون لحظه هجوم آورده بود تو مغزم. شبائی که با شنیدن صدای نفس نفس زدنی یدا... و زنش تحریک می شدم و رو پشت بوم واسه خودم جق می زدم، همش به زنی یدا... فکر می کردم و اینکه چه حالی می بره وقتی شبا جمعه با شوو ِرش ثواب می بـِر ِد. همشم از طرفی زن داداشم قربون صدقه ای کیری داداشم می رفتم. البته نسبت به داداشم هیچ احساس جنسی ای نداشتم، اما خب فقط این دو تا را می شناختم و شده بودن الگوهایی سکسی من؛ منم با همین الگوها واسه خودم خیالپردازی می کردم و جق می زدم.
این احساسات جنسی رو هیچ وقت تو عروسیا و نذری پزونا که با برو بچه های محل دخترا را دید می زدیم نداشتم. یعنی گاهی وقتا، بسکی با هم هِر هِر و کِر کِر می کردیم و بچـّا حرفهای سکسی می ز ِدن منم تحریک می شدم اما هیچ وقت به اون شدت و ولعی نبود که می رفتم حمومی عمومی. با دیدن ملوکم یه احساس خاصی بـِم دس داده بود و راسیاتش کمی تحریک شده بودم؛ اما با دیدنی اکبر احساس می کردم الانـِس که کیرم از تو شلوارم بپّــِِرد بیرون.
انگاری اون شب من و اکبر خیلی آبروریزی کردیم. ننه اکبر سرخ شده بود و ننه منم که انتظار نداش من اینجوری اکبرا بر و بر نیگاش کونم و از خجالـِت سرخ شده بود واسه ماس مالی کردنی موضوع گفت: انگاری که سیف ا... و اکبرم حسابی تو دل هم جا گرفتن. خدا را شکر، خدا را شکر. آدم وقتی می بینـِد پسرش با خونواده زنش جورس و با هم می سازن خیالش دیگه راحت می شـِد. اکبر آقا هم که باسواتن و تحصیل کرده. ایشاءا... که همه چی همیشه به همین خوشی باشـِد.
منم واسه اینکه سرو ته قضیه را به هم بیارم و شب اِز یدا... متلک نشنفم گفتم:
- راسیاتش ما تو محلمون از این آدمای باسوات، مثـّی اکبر آقا، کم پیدا می شـِد. تا حالا بچه به این تر و تمیزی و مودبی تو زندگیم ندیده بودم. هر چی دو رو برم دیده بودم یه مُش چاقو کش سبیل در رفته و قیری و روغنی بودس. والله دارم فکرشا موکونم که چـِقـَد اکبر آقا می تونن الگوی خبی واس ماها باشن. من امشب واقعا احساس مو کونم خیلی عوض شدم. دیگه از الواتی و چاقو کشی و قلدر بازی خوشم نیمیاد.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#18 | Posted: 17 Oct 2010 01:25
اکبر اوا - بخش دوم

ننه اکبر که کلی از شنیدن حرفای من ذوق زده شده بود چادرش را کمی شل کرد و از رو صورتش ز ِد کنار و گفت:
- شما که از خودمونین و دیگه با هم رودرباستی نداریم. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، این اکبری ما همیشه با پسرای دیگه فرق داشتس. هرچند تو مردم همش بش متلک میندازن و یه سری حرفا پشتی سرش می ز ِنن، اما خدا شاهدس من از دسّش خیلی راضیم. روزی صدهزاربار دعاش مو کونم. این اکبری ما یه داداشی بزرگتر از خودش داشت، خدا بیامرزد ِش، اسمش اسد بود و به اسد پلنگ تو محل معروف بود. سردسته الواتای محل بود و مُحرّما َم نذر داشت غمه می ز ِد. همه ا ِز ِش می ترسیدن. آقاشونم همیشه به اسد افتخار می کرد و سرکوفتشا به اکبر می ز ِد. بچم اکبر خیلی موردی ظلمی این دو تا قرار گرفت. شاید آقاش و اسد بیشتـِر اِز خودی مردم بچه ما تو خونه اذیت می کردن. دور از جون شما اسد تو یه دعوا چاقو خورد و کشته شد. باباشم دو ماه بعدش دق کرد و از غصه یی اسد سکته کرد و مرد. اون موقع اکبر همش 15 سال داشت. تا اسد و آقاش زنده بودن منا ننه اسد صدام می کردن. اما بعد آقاشون که مرد خودم گفتم ننه اکبر صدام بزنن. بچم اکبر، هم درس می خوند و هم خرجیمونا در میاورد. منم کار می کردم. اما اگه اکبر نبود واقعا نیمی دونسّم سرمون چی می یومـِد. امشبم نذاشت دائیشا خبر کونم. به اکبرگفتم، ننه بالاخره باس یه بزرگتری، کسی بالاسرمون باشـِد، اونوقت نیمی گن اینا بی کـِس و کارن؟ اما اکبر گفت خودمون بهتر می تونیم واسه زندگیمون تصمیم بیگیریم. راسیاتش من به اکبر از دوتا چشامم بیشتر اعتماد دارم. دیدم راست می گـِد بچـِم. داداشم اینا بیان یه وقت یه چیزی می گن یه خوندلی به پا می شـِد.
- غصه نخور ننه اکبر. ما که چیزی نگفتیم که. مانم بچامون یتیم بزرگ شدن؛ ما خودمونم تنهائی پاشدیم اومدیم واس پسرمون خواسّگاری. راسیاتش سر جریانی عروسی یدا...، پای بزرگترای فامیلا وسط کشیدیم، چشمتون روزی بد نبینـِد که یدا... را با کلی دعوا آ گریه - زاری و خوندلی نشوندیمش سری سفره ای عقد. به حمدا... الان که دختر و پسر خودشون هَما پسندیدن و هر دو خونواده اَم مثـّی همیم. اکبر و سیف ا... هم که از هم خوششون اومدس و این حتما خواسّیِ خدا بودس و یه خیری توشـِس. همینی که آدم خیالش راحت باشـِد که با این وصلت فقط دختر و پسر نیسّن که از هم راضین و نه پسر تو خونواده زنش بی حرمت می شـِد و نه دختر از فامیلی شوو ِر، زخمی زبون می شنـُفـِِد، خودش خیلی خُبـِس. حالا همه برا سلامتی عروس - دوماد یه صلوات بفرسّیم تا همه چیز به خیر و خوشی تموم بشـِد.
ننه اکبر اسفند دود کرد و گرفت بالا سر من و ملوک و اکبر و زن یدا... و دعا کرد بچه اونم پسر بشـِد. ننم رو کرد به اکبر و گفت:
- اکبر آقا ایشاءا... روزی شوما هم بشـِد و بیایم شیرینی شومارَم بخوریم.
اکبر تشکر کرد و همه چی ختمی به خیر شد و بالاخره ما برگشتیم خونه.
شب روی بوم دراز کشیده بودم و از فکری اکبر نیمی یومدم بیرون. یه سیگار روشن کرده بودم و رفته بودم تو فکر. باورم نیمی شد که تو زندگیم بیشتر تو نخی مردا بودم. هیچ وقت فکر نیمی کردم جزو جن زده ها باشم. با خودم داشتم فکر می کردم مگه من چیکار کردم که شیطون اومدس صاف تو جلدی من و، منا همجنسبازم کردس؟ شاید واس این باشه که لات گیری در میاوردم. اما من تنـا که این کارا را نیمی کردم که؟ حسن که سردسته لاتای محل ِ اصلا همجنسباز نیست، تازه تاحالا ترتیبی هفت تا دخترم داده، که همشونم بالاشهری بودن. خدایا آخه این چه احساسی بود؟ چرا من اینریختی شدم؟ یعنی خدا می خواد اینطوری منا بفرستـِد تو جهنم؟ حتماً از حالا به بعد دیگه باید منتظر باشم تا ازرائیل بیاد و منا با خودش بـِبـِردم. آره، من نفرین شدم. آخه چرا باید بین اینهمه دختر من ملوکا بپسندم و برم بشم شوو ِر خواری اکبر اوا؟ نکوند ملوکم یه جن باشـِ؟ نکوند ننشونم جنـّس؟ دیدی چه جوری از اکبر دفاع می کرد؟ اسد پسرشون چاقوکش بودس و باباشونم اینکاره بودس. نکوند اینا واسه من نقشه کشیدن؟ خدایا چه غلطی کردم، چه گهی خوردم. چه زودم سر و ته قضیه را هم آوردن و بله را دادن. باید فردا صبح برم به ننم بگم یه کاری کوند و یه جوری به این ننه اکبر اینا بگیم پشیمون شدیم. حتی اگه یه نصفه شبم شدس یواشـِکی از این محل بریم و خودمونا از دَسّیِ این خونواده جن زده دور کنیم.
واقعا ترسیده بودم. سیگارم به ته رسیده بود. خوابم نیمی برد. داشتم داغون می شدم. همینم کم مونده بود همجنسباز بشم و برم با اجنه وصلـِت کونم. نه، باید همین الان می رفتم به ننم می گفتم که پشیمون شدم. حداقل ننم دلداریم می داد. وای نه! ننم به زور تونستس منا زن بدد آ فکر می کونـِد باز دارم بهونه میارم. حالا من چه خاکی به سرم بیریزم. اصلا می رم به ننم التماس می کونم. بـِش می گم ملوک نباشـِد، هر کی دیگه را می خواد برام بیگیرد. اگه بش بگم اینا جنن مطمئنم ننم قبول مو کونـِد.
تو همین فکرابودم که یهو یکی آروم صدام کرد:
- سیف ا... بیداری؟
- تو کی؟
- منم، اکبر.
مثلی برق از جا پــِریدم.
- تو یه جنی. بسم الله الرحمن الرحیم. چرا نرفتی؟ برو؛ برو؛ از جلو چـِشـَم دور شو.
- این حرفها چیه می زنی سیف ا.... بهت نیمیاد اینجوری باشی؟
- اگه جن نیستی پس چه جوری اومـِدی رو بومی ما؟
- مگه یادت رفته خونه ما دیوار به دیوار شماست و خونه هامونم به بوم راه داره؟
راست می گفتا. کمی آروم شدم. الان تو مهتاب به خوبی می تونستم صورتشا بیبینم. یهو دلم ریخت. شل شدم و وا رفتم. اشک تو چشام جمع شده بود.
- اگه تو جن نیستی پس چرا منا طلسمم کردی؟ واسه چی یه کاری کردی من طلسمی تو بشم؟ من می دونم تو می خوای منا همجنسبازم کونی، بعدشم یه شب نفرینی ملایک منا بیگیر ِد آ صبحی سحر جسدما سوخته و خاکیشتر پیداش کونن.
- این حرفا چیه می زنی سیف ا...؟ تو که اینطوری نبودی؟
بغض گلوما فشار می داد. یهو زدم زیری گریه و گفتم:
- اکبر من تا امشب با دیدن هیچ پسری اینقدر حشری نشده بودم.
اکبر منا گرفت تو بغلش و گفت:
- آروم باش سیف ا... جان. حالا مطمئنی امشب اولین باری بوده که حشری می شدی؟
- نه، راسیاتش امشب یادم افتاد که من با دیدن مردا بیشتر حشری می شم تا زنا. اول از ملوک خوشم اومـِده بود اما امشب با دیدنی تو ملوکا به کل فراموشش کردم.
اکبر درحالیکه من را به سینش می فشرد و نوازشم می کرد گفت:
- به این می گن عشق سیف ا... جان، نه طلسم یا جن زدگی.
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
- تو به این احساسی شیطانی می گی عشق؟ ملوکا حالا چی کارش کونم؟
- خوب معلومه عزیزم. تو با ملوک ازدواج می کنی و من می شم برادر زن تو. ما با هم دوستای خوبی می شیم. به مرور زمان هم کم کم خواهی فهمید که از طلسم و جن زدگی و حس شیطانی خبری نیست.
اینقدر اکبر به من آرامش داده بود که انگار واقعا طلسم شده بودم. دیگه نتونستم چیزی بگم. باز خودما چسبوندم تو بغلش و اشکام باز جاری شدن. این اولین باری بود که تو زندگیم گریه می کردم. حتی تو مراسمی آقامم اشک نریخته بودم که یه وَخ از مردی کم نیارم. اما در عوض الان خیلی آروم شده بودم؛ انگاری بار سنگینی از رو دوشم برداشته شده بود، در حالیکه سر هفته آقام بسکی همه چیزا تو خودم ریخته بودم حالم به هم خورد و کارم به بیمارستان کشیده شد.
- تو که باز اشک میریزی پسر خوب؟
نفهمیدم چی شد که یه دفعه اکبرا محکم گرفتم تو بغلم و گفتم:
- اکبر خیلی دوسـّـِت دارم.
- من هم دوستت دارم عزیز دلم.
- اکبر من دیگه برام هیچ چی مهم نیس. گوری پدری آتیشی جهنم.
- عزیزم به زودی خواهی فهمید که از آتیش جهنم خبری نخواهد بود.
نیمی تونستم بیشتر از اون تحمل کونم. درست در شبی که رفته بودم خواسّگاری ملوک لبای اکبرا گذاشتم رو لبام و با ولع شروع کردم به بوسیدن اکبر. الان فکر مو کونم که اون بهترین فرصتی بود که خدا به ما داده بود، چون اون شب از جمله شبای استثنائی ای بود که کسی از همسایه ها رو بوم نخوابیده بود؛ درواقع ما شانس آوردیم چون اینقد ِ داغ بودیم که اصلا حواسمون به دوروبرمون نبود. از اینکه اکبرا در آغوش داشتم غرق لذت بودم. نسیم شب که به بدنای عرق کردمون می خورد سردی مطبوعی را در لا به لای اون داغی عشق و شهوت به تنمون می نیشوند. آخرین نفس عمیق را که کشیدیم کناری هم رو بوم ولو شدیم و من حس کردم در یک آرامشی ابدی به سر می برم.
وقتی سحر با صدای اِذون از خواب بیدار شدم اکبرا کناری خودم دیدم. با الله اکبری سوم - چارم اونم بیدار شد. هردو از دیدنی هم تعجب کردیم. لختی مادرزاد کناری هم خوابیده بودیم. به سرعت لباسامونو پوشیدیم. اکبرا بوسیدم و او به سرعت رفت خونشون.
اون روز عصر اکبر اومـِد دمی مکانیکی و با هم رفتیم بیرون. کلی با یادآوری خاطره شب قبل و خریتی که مرتکب شده بودیم خندیدیم. تصمیم گرفتیم دیگه از این حماقت ها مرتکب نشیم و این جور کارا را بذاریم بـَرا حمومی عمومی.
الان شیش ماهه که من و ملوک عروسی کردیم و تا چند ماه دیگه بچمون به دنیا میاد. من و اکبر سری بچه دعوامونـِس. من می گم باید پسـِر بشـِد، اکبر می گـِد دختـِر دوس می دار ِد. ملوکم فقط می خندِ د. زنی یدا... هم یه پسـِر زائید و حالا یدا... بش گفتس باید تایی این پسـِرم بیار ِد. غلط نکونم این یدا... دنبالی بهونه می گردد بـِر ِد دختـِری حسن آقا قصابا بیگیر ِد. آوازه دوستی من و اکبرم کلی تو محلمون پیچید. هرچند اون اوایل یک حرفائی پشتی سرمون می ز ِدن، اما ملوک اونقدر ِ خوبس و خانومس و اینقد ِ اِز من تعریف کردس که باعث شدس همه مطمئن بشن که من همجنسباز نیستم. ملوک می گـِد هیچ وقت کسی تو زندگیش اینقد ِ به اکبر محبت نکرده بودس آ او همیشه غصه اکبرا می خوردس. ملوک عاشقی منس و می گـِد من بعد ی مدتها شادیا به خونه اونا بردم. اکبر می گد ملوک حتما همه چیزا درباره ما می دونه، اما بعدی اون دردسرائی که اسد به پا کرده بودس و نقشی که اکبر تو زندگیشون ایفا کردس، ملوک همیشه آرزوئی جز خوشبختی داداشش نداشتس. برا همین در این باره چیزی به رو خودش نیمیارد. راستش نیمی دونم چی کار کونم. دلم نیمیاد به زنم خیانـِت کونم اما دستی خودم نیست. نیمی تونم از اکبر دل بکنم. مواقعیـَم که با ملوکم به اکبر فکر موکونم و با ملوک می خوابم. دیگه همه را سپردم دستی اکبر. الان دیگه اکبر همه چیزا برا من توضیح دادس و من فهمیدم که همجنسبازی یعنی چه و یه همجنسگرا کیـِس؛ مطمئنم درباره ی ملوکم، خودی اکبر همه چیزا رو به را مو کوند. فقط باید صبر داشته باشم و به اکبر اعتماد کونم. دُرُس مِثـّی همیشه.

نویسنده: میرزا کسری بختیاری

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#19 | Posted: 17 Oct 2010 01:27
پدر من یک گی است



گاهی وقتها در زندگی انسان اتفاقاتی می افتد که باور کردن قضیه و پذیرفتن َش برای آن شخص بسیار سخت می باشد.

پدر – مادرم همیشه با هم مشکل داشتند. همیشه احساس می کردم مقصر پدرم است. او من و برادرم را خیلی دوست داشت اما هیچ وقت حس نکردم کوچکترین علاقه ای به مادرم داشته باشد. مادرم همیشه اشک می ریخت و به تصمیم اشتباهی که در زندگی گرفته بود لعنت می فرستاد. می گفت روزی که پدرم رفته بوده خواستگاریش کاملا حس می کرده که پدرم هیچ علاقه ای به او ندارد. اما او به خاطر رها شدن از خانه پدری و دور شدن از آنهمه رفتار دیکتاتورانه و مردسالارانه پدر و برادرهایش می خواسته از آن خانه فرار کند. مادرم همیشه می گفت بعدها فهمیده که پدرم هم در اصل با ازدواج با او می خواسته از دست خانواده و زخم زبانهای مادرش فرار کند. از طرفی پدربزرگم به پدرم گفته بوده که اگر ازدواج نکند و صاحب پسری نشود او را از ارث محروم خواهد کرد؛ چون پدر من تنها پسر آن خانواده بوده و وظیفه داشته از انقراض نسل پدری جلوگیری نماید.

سالها گذشت. خیلی کم پیش می آمد که پدرم را ببینم. اقلب اوقات یا سر کار بود یا مسافرت. همیشه جای خالی او را در خانه احساس می کردم. تنها تصویری که از پدرم در ذهن داشتم چهره گرفته و در هم او بود.

پدرم اخلاق خیلی عجیبی داشت. نمی توانستم او را بفهمم، نمی توانستم درکش کنم. گاهی فکر می کردم آدم سنگدلیست، اما نبود. گاهی شک می کردم که شاید پای زن دیگری در میان بوده، اما این هم نبود. بعد از مرگ مادرم حالش بدتر شد. آن موقع وضع روحی من خیلی خراب بود. اگر پدرم را نمی دیدم که چطور اشک می ریزد شاید همه چیز برایم قابل تحملتر بود. اما وقتی دیدم که برای مرگ مادرم اینطور اشک می ریزد تمام خشمم را بر سر او خالی کردم.

عکس مادرم را گذاشته بود روی سینه اش و زار زار می گریست. به پدرم گفتم:

- چرا با زندگی او اینطور کردی؟ الان دیگه این اشک ریختن ها فایده ای نداره. به تو هم می شه گفت انسان؟ تو زندگی همه ما را نابود کردی. بیچاره مادرم. الان یادت بهش افتاده؟ حالا؟ فقط منتظر بودی بمیره تا بفهمی که او هم یک زمانی وجود داشته؟

پدرم چیزی نمی گفت و آرام اشک می ریخت و من بیشتر خشمگین می شدم. رفتم طرفش و قاب عکس را از دستش گرفتم. گفتم تو لیاقت نداری عکس مادرم را بگذاری روی آن دل سنگت و زدم زیر گریه. قاب را چسباندم روی قلبم و همینطور اشک می ریختم. پدرم با صدای بلند می گریست. قاب را گرفتم جلوی صورتم تا صورت معصوم مادرم را ببوسم. یکدفعه خشکم زد. آن تصویر، عکس مادرم نبود. عکس یک پسر جوان و خوش چهرۀ بیست و چهار – پنج ساله بود.

اینقدر متعجب شده بودم که خشم و عصبانیتم را فراموش کردم. پرسیدم:

- این دیگه کیه؟ تو به خاطر این شخص گریه می کردی؟ این کیه که از مامان برات عزیزتره؟

پدرم همینطور اشک می ریخت. گفتم:

- پرسیدم این دیگه کیه؟ بابا این کیه که تو به جای مامان داری برای او عزاداری می کنی؟

پدرم در جواب گفت:

- از دوستهای قدیمی منه. زمانیکه با مادرت ازدواج کردم برای ادامه تحصیل از ایران رفت. دیگه هیچ وقت ندیدمش.

- مرده؟

- نه.

- خوب، پس چرا اینطور دارید گریه می کنید؟ من فکر کردم به خاطر مامان…

- راستش ازدواج من و مامانت باعث شد که بین من و تهمورث فاصله بیافته. تهمورث رفت و من دیگه هیچ خبری ازش نتونستم پیدا کنم. می دونستم که مخصوصاً این کار را کرده.

حرفهای پدرم برای من خیلی عجیب بود. نمی توانستم درک کنم که چرا تهمورث اینقدر برای پدرم عزیز بود. ازش پرسیدم:

- برای همین با مامان خوب نبودید؟

- بله. من هیچ احساسی نسبت به ثریا نداشتم. هیچ وقت هم ثریا را مقصر نمی دونستم چون او مقصر نبود. من و ثریا هر دو از دست خانواده هامون فرار کردیم. اما من همیشه به خاطر زندگی بدی که داشتم غصه می خوردم. از اینکه مجبور شده بودم ازدواج کنم.

- یعنی مجبورت کرده بودند با کسی که دوستش نداری ازدواج کنی؟ قبول نمی کردند با دختری که خودتون دوست دارید ازدواج کنید؟

- نه، موضوع اصلا این حرفها نبود. من نمی خواستم ازدواج کنم. با هیچکس نمی خواستم ازدواج کنم. نه با مادرت و نه با هیچ کس دیگری. الان که ثریا مرده و باز مجرد شده ام، تازه داغ آن روزها باز در دلم زنده شده. به این دارم فکر می کنم که چطور عمری ازم گذشت و من هیچ روزی را به خوشی طی نکردم.

- بابا یعنی تو من و ارسلان را…

- نه عزیزم اشتباه نکن. تو و ارسلان تنها دلخوشی های من در زندگی ام بوده و هستید. می دونم که در حق ثریا خیلی بدی کردم، اما باور کن وجود ثریا خیلی آزارم می داد. ثریا تصویر همه بدبختی های من بود. تصویر یک زندگی تحمیلی و اجباری، تصویر مهاجرت تهمورث.

- ولی بابا چرا تهمورث اینقدر برات مهم بود؟

- ما با هم همکلاسی بودیم. او بهترین دوست من در زندیگم بود. هیچ وقت در زندگیم نمی تونستم روزی را ببینم که تهمورث در کنارم نباشه.

- به نظر من تو یک مرد رفیق باز هستی. بابا تو همیشه در زندگیت یا دنبال کارت بودی یا سرگرم رفیق هات. خوب شاید تو هم تصویر بدبختی های مامان بودی. اما مامان هیچ وقت این برخوردی که تو با او داشتی را با تو نداشت.

- من تحمل نداشتم توی خونه باشم. مامانت احتمالا من را دوست داشته. البته اون اوایل. به هر حال او هم هیچ وقت تقاضای طلاق نکرد. من و مادرت همیشه تسلیم سنت های خانواده هامون ماندیم و چوب این حماقتمون را هم خوردیم. ثریا هم احتمالا معتقد بوده که زن با کفن می ره خونه شوهر، با کفن هم باید از اون خونه بره بیرون. خوب، می بینی که به اعتقادش هم وفادار موند.

- بابا گاهی حرفهائی می زنی که باعث می شی از طرز فکرت بدم بیاد.

- تو حق داری، چون نمی تونی من را بفهمی.

- تو یک موجود خودخواهی. تو هیچ وقت ما را فهمیدی؟ واقعا فکرش را هم نمی کردم که همه این دعواها و مشکلات زندگیمون سر یک رفیق قدیمی ای باشه که ظاهراً هیچ وقت هم به یادت نبوده. ازش متنفرم. من از این تهمورث بدم میاد. ازش متنفرم.

هیچ وقت در زندگیم فکر نمی کردم به کسی دل ببندم که یک روزی ازش متنفر بودم. به کسی که او را باعث و بانی تمام بدبختیها و مشکلات زندگیمان می دانستم. بله، من عاشق تهمورث شدم، مردی که همسن پدرم بود، درست دو سال بعد از مرگ مادرم.

برادرم ارسلان قبل از مرگ مادرم بورس تحصیلی گرفته بود و رفته بود انگلستان. بعد از گذشت چند سال پدرم بورس تحصیلی او را خرید و ارسلان بعد از فارغ التحصیلی در کالوین ساکن شد. دو سال از مرگ مادرم می گذشت که یک روز ارسلان با من تماس گرفت و گفت که به طور اتفاقی با یکی از دوستهای پدرم در بنگور آشنا شده و آن مرد الان برگشته ایران و قرار است که همان شب به دیدن پدر بیاید. در حالیکه موضوع به نظرم بسیار عجیب می آمد از ارسلان پرسیدم: پدر خبر داره؟

گفت: نه. اما خود او کامل در جریان بوده و با تامی قرار گذاشته بوده طوری برنامه ریزی کنند که پدر سورپرایز شود.

ساعت هشت شب در را به روی تهمورث باز کردم. به ارسلان قول داده بودم که به پدر چیزی نگویم. نمی دانستم او تهمورث است. او را به اسم تامی می شناختم. فکر نمی کردم او یک ایرانی باشد. وقتی دیدمش یک حس خاصی به من دست داد. مردی بلند قد و بسیار خوش تیپ و خوش چهره، با پوستی گندمگون و موهایی جو گندمی. در آن لحظه به تنها کسی که فکر نمی کردم تهمورث بود.

او را به داخل دعوت کردم. راستش خیلی خوشحال بودم که با او تنها هستم. همیشه از مردهای میانسال خوشم می آمد. ازش پرسیدم چرا با خانم – بچه ها تشریف نیاوردید. جواب داد که او هیچ وقت در زندگیش ازدواج نکرده. شنیدن آن حرف هم خوشحالم کرد و هم ناراحت. احساس می کردم یکی از آن رفیق های ناباب پدرم است که او را از ما دور می کنند. جمله بعدیش خیلی شگفت زده ام کرد.

- البته دختری به اسم نیکول دارم. من پدر خوانده او هستم. خب او چندبار با من به ایران آمده. اما اینبار نتواست با من بیاید.

- خیلی جالبه. یعنی شما با اینکه ازدواج نکرده اید اما حاضر شدید کودکی را به فرزندی بپذیرید؟ به تنهائی او را بزرگ کردید؟

- خوب راستش به تنهائی که نه. دوستی داشتم که کمکم می کرد. اما خوب پنج سال پیش از دنیا رفت.

- چه زن فداکاری بوده که حاضر شده در نقش یک دوست به شما کمک کنه.

- راستش او زن نبود. آلن یک مرد بود. خوب ما یک پرستار هم داشتیم. البته تا زمانیکه نیکول بچه بود.

- من نمی فهمم شما چطور حاضر بودید بچه داشته باشید، از یک مرد برای نگهداری او کمک بگیرید، حتی پرستار زن هم استخدام کنید، اما ازدواج نکنید؟

- داستانش مفصله. بهتره بگذاریم برای بعد. من وقتی ارسلان را دیدم و فهمیدم که مادرتون مرحوم شده اند تصمیم گرفتم این سفر که به ایران می آیم به پدرت هم سر بزنم.

پدر آن شب تا ساعت ده نیامد خانه. چند بار خواستم بهش زنگ بزنم اما تهمورث نگذاشت. من هم از خدا خواسته با تهمورث به گفتگو پرداختم. آدم خیلی جالبی بود. شیفته طرز فکرش شده بودم. هر چه بیشتر می گذشت صورت زیبایش برایم جذاب تر می شد. جالب این بود که خیلی هم خوش اندام بود. وقتی ازش پرسیدم که آیا اهل ورزش هم هست، لیستی از ورزشهای مختلف را برای من ردیف کرد که در طی آنهمه سال به آنها پرداخته بود. البته کاملا مشخص بود که ورزشکار است و من فقط برای کنجکاوی و بهره بردن از همصحبتی با او آن سوال را ازش پرسیده بودم. خیلی دلم می خواست بفهمم که آیا واقعاً او مردی نیست که با زنی ازدواج کند، اما خوب نمی توانستم از او چنین سؤالی بپرسم.

ساعت ده پدرم به خانه آمد. بعد از فوت مامان مثل گذشته ها بیرون نمی ماند. با دیدن آقای سلطانی جا خورده بود. پدر که وارد شد رفتم به طرفش. متعجب نگاهم کرد و پرسید: این دیگه کیه؟

تهمورث آمد جلو و سلام کرد. پدرم متعجب نگاهی به تهمورث کرد، کمی به چهره او دقیق شد. یکدفعه کت پدرم از دستش افتاد. به وضوح می دیدم که اشک در چشمهایش حلقه زده. وقتی شنیدم که پدرم گفت تهمورث و او را در بغل گرفت در جا خشکم زد. مرد آرزوهای من در یک لحظه به کسی تبدیل شد که همیشه ازش متنفر بودم. احساس کردم دنیا روی سرم خراب شده. سرم را چند بار تکان دادم. زیر لب تکرار می کردم، نه، نه، نه. خشمگین و ناراحت به سمت اتاقم دویدم و خودم را انداختم روی تخت. صورتم را در بالشت فرو بردم و شروع کردم به گریستن. وقتی به خودم آمدم دیدم دارم زیر لب تکرار می کنم: دوستت دارم، تهمورث عزیزم دوستت دارم. چقدر دلم می خواست به جای پدرم من او را در آغوش می گرفتم.

نیمه شب از خواب بیدار شدم. متوجه شدم که زیر پتو هستم. احتمالاً پدرم آمده و دیده خوابم برده، پتو را کشیده روی من. احساس گیجی می کردم. چه اتفاقی افتاده بود؟ به ساعت بالای سرم نگاه کردم. ساعت دو و نیم شب بود. متوجه شدم که با لباس مهمانی خوابم برده. به خاطر آوردم که تهمورث آنجا بوده. از اینکه نتوانستم شب را با آنها سر کنم ناراحت شدم. اینقدر گریه کرده بودم که خسته و درمانده خوابم برده بود. پدر هم که حتماً از خدا خواسته با تهمورث خلوت کرده و گذاشته من بخوابم. ای کاش می دیدمش. ای کاش باز هم پیش ما بیاید. کاش می دانستم کی برمی گردد. آه! نه؛ یعنی او می رود و من دیگر نمی بینمش؟ دهنم تلخ شده بود. تصمیم گرفتم بروم یک چیزی بخورم. از اتاق که رفتم بیرون یکدفعه متوجه شدم که صدای موسیقی ملایمی از اتاق پدرم به گوش می رسد. کنجکاوانه به سمت اتاق پدرم رفتم. این موقع شب، این موسیقی رمانتیک، واقعا عجیب بود! صدای زمزمه ای به گوشم رسید. باورم نمی شد. یعنی ممکن است تهمورث شب را منزل ما مانده باشد؟ رفتم سمت جا کفشی و متوجه شدم که کفشهای تهمورث آنجاست. از خوشحالی نمی دانستم چه کنم. تصمیم گرفتم آرام بروم پشت در اتاق پدر و ببینم این دو نفر چی به هم می گویند. لای در باز بود. آرام رفتم پشت در و گوش ایستادم. خوشبخانه چراغ اتاقش خاموش بود و فقط نور مانیتور کامپیوتر، اتاق را روشن می کرد. کمی خم شدم تا شاید تهمورث را ببینم. نمی توانستم آنچه را که می دیدم باور کنم. انتظار داشتم که تهمورث هم پیش پدرم روی تخت دونفره پدر – مادرم بخوابد؛ اما احساس کردم که آن دو جور خاصی کنار هم خوابیده اند. تقریباً می شد گفت همدیگر را در آغوش گرفته بودند. دهانم خشک شده بود و بدنم سرد. تنم می لرزید. پدرم خودش را محکم چسبانده بود به تهمورث و تهمورث داشت او را نوازش می کرد. یک لحظه به خودم آمدم و به بدنهاشان نگاه کردم. لباس به تن داشتند. نفس راحتی کشیدم. صدای پدرم نگاهم را باز به سمت صورتشان کشاند:

- نمی دونی چقدر در حسرت چنین شبی می سوختم تهورث. آرزو داشتم یکبار دیگه بگیرمت توی بغلم، فقط یکبار دیگه و بعد بمیرم.

- این حرفها را نزن عزیز دلم. مسعود من، عشق من.

تهمورث پدرم را بیشتر به خود فشار داد؛ پدرم خودش را روی بدن تهمورث کشاند بالا و شروع کرد به نوازش صورت او:

- تهمورث قشنگ من. الهی قربونت برم. عشق من. تهمورثم. تهمورث من، تو این سالها کجا بودی تو. تهمورث من.

زیر نور مانیتور لبهای پدرم را دیدم که لغزیدند روی لبهای تهمورث. باورم نمی شد. پدرم و تهمورث همینطور قربان صدقه هم می رفتند و از هم لب می گرفتند. پدر سنگدلی که حتی یکبار هم ندیده بودم یک دوستت دارم خشک و خالی به مادرم بگوید داشت با تهمورث عشقبازی می کرد. سرم به شدت درد گرفته بود. از هردوشان بدم آمده بود. دلم می خواست از آن خانه فرار کنم.

توی تختم دراز کشیده بودم اما خوابم نمی برد. یادم به حرفهای پدرم و تهمورث افتاده بود. یادم به این افتاده بود که پدرم هیچ وقت هیچ احساسی نسبت به مادرم نداشت. گریه های او برای تهمورث بعد از مرگ مادرم را به خاطر می آوردم. به آلن، که حالا دیگر می دانستم پارتنر تهمورث بوده و به دختر خوانده شان، نیکول می اندیشیدم. یعنی ارسلان هم خبر داشت که پدرش و تهمورث گی هستند؟ ازیک طرف احساس خیلی بدی نسبت به پدرم و تهمورث داشتم و از طرفی خیلی تحریک شده بودم. آخر سر مجبور شدم خود ارضائی کنم؛ تا خودارضائی نکردم به آرامش نرسیدم. هرچند که آن شب نمی توانستم تمرکز کنم و همه اش قیافه تهمورث و پدرم که مشغول عشقبازی بودند جلوی چشمم بود، اما خوشبختانه بعد از اینکه دو بار خودم را ارضا کردم اینقدر خسته شدم که خوابم برد.

صبح با صدای پدرم از خواب بیدار شدم. اصلا دلم نمی خواست بروم با آنها صبحانه بخورم. اما مجبور بودم.

سلام کردم و نشستم سر میز صبحانه. تهمورث لبخندی زد و گفت:

- چطوری دخترم؟

- ممنون.

- دیشب من و پدرت از تو غافل شده بودیم. ما را ببخش.

- خواهش می کنم.

- سارا جون آخر سر هم تهمورث به یاد تو افتاد.

- من همیشه معتقد بودم که مسعود هیچ وقت پدر خوبی نمی شه. این را اون موقع ها هم همیشه بهش می گفتم.

- اما ظاهراً تو پدر خوبی برای نیکول بوده ای. من هم همیشه معتقدم بودم که تو بهترین پدر دنیا برای فرزندت خواهی بود.

- مسعود مشکل تو اینه که خودخواهی. یادت میاد اون موقع ها چقدر بهت اصرار کردم ازدواج نکنی؟ اما تو قبول نکردی و گفتی با ازدواج تو باز هم ما می تونیم دوستهای خوبی برای هم باشیم.

- هنوز هم معتقدم که می تونستیم.

- بله. می تونستیم اگر که من هم می خواستم مثل تو بی مسئولیت و مزاحم زندگی تو و خانواده ات باشم. تو به حرف من گوش ندادی و بعد از عروسی تو من مجبور شدم به خاطر ثریا از ایران بروم.

من که بسیار متعجب شده بوم یکدفعه گفتم:

- به خاطر مامان من؟!!! شما به خاطر مامان من از ایران رفتید؟!!!

- بله، با ازدواج پدرت چاره دیگری نداشتم. مسعود می خواست ثریا را قربانی خواسته های خودش کنه اما من نمی تونستم شریک جرم بشم و به از هم پاشیده شدن زندگی او کمک کنم. او نباید ازدواج می کرد، اما وقتی این کار را کرد باید مسئولیت زندگی اش را می پذیرفت. ثریا بدهکار مسعود نبود که اسباب و وسیله پدرت برای رسیدن او به مقاصدش باشد. من واقعاً متاسفم که می بینم با رفتن من چیزی درست نشده و مسعود بالاخره موفق شد زندگی ثریا و فرزندانش را خراب کنه.

- اما ثریا هم فقط قصدش ازدواج کردن و رها شدن از خانه پدری اش بود. ثریا هم فقط شوهر می خواست و براش مهم نبود که با کی ازدواج می کنه.

باورم نمی شد که شاهد آن بحث و جدل بودم. ظاهراً ارتباط پدرم با همه به دعوا و مرافعه کشانده می شد. پدرم با این جمله خود تهمورث آرام و مهربان را اینقدر عصبانی کرده بود که یکدفعه تهمورث با صدای بلندی گفت:

- بله ثریا شوهر می خواست. اما نه یک شوهر گی.

نا خودآگاه جیغی کشیدم، پدرم و تهمورث هر دو ساکت شدند و سرشان را انداختند پایین. پدرم که سرخ شده بود به من که با دهانی باز و بهت زده نگاهش می کردم گفت:

- خوب سارا جون. راستش ما می خواستیم بهت بگیم اما نه الان. ما نمی دونستیم که دیدگاه تو نسبت به این مسئله چگونه است و چه برخوردی با این قضیه خواهی داشت. برای همین من و تهمورث قرار را بر این گذاشته بودیم که در سفر بعدی تهمورث به ایران، که در واقع بازگشت همیشگی او به ایرانه، و نیکول و ارسلان هم برای مسافرت همراه او می آیند، برنامه ای بچینیم که ارسلان و نیکول در این مورد با تو صحبت کنند.

تهمورث که آرام شده بود گفت:

- ببین سارا جان…

دیگر نمی توانستم جلوی گریه ام را بگیرم. به تهمورث اجازه ندادم حرفش را بزند و با بغض گفتم:

- من نمی خواهم چیزی بشنوم؛ هیچ چی.

به سمت اتاقم دویدم. هرچند شب قبل فهمیده بودم که پدرم یک گی است اما باز هم به خودم امید داده بودم که همه چیز فقط در حد یک هوس مردانه است. اما دیگر نمی توانستم واقعیت را منکر شوم. کار از کار گذشته بود. ارسلان که تنها نقطه امید من بود هم ظاهراً از این وصال خوشحال بود. گویا همه برنامه ها از قبل چیده شده بود. تهمورث به ایران بر می گردد. ارسلان قرار است با من صحبت کند. نیکول مثالی خواهد بود از فرزند نمونه ای که در دامان یک پدر نمونه گی پرورش یافته. ظاهراً تنها کسی که این وسط دچار بحران می شود، تنها کسی که نیست و نابود می شود، من هستم.

گاهی وقتها احساس می کنم هیچ وقت قرار نیست در زنگیم آرامش داشته باشم. بعد از کامینگ آوت پدرم و تهمورث، من مدتی در شوک بودم. مجبور بودم واقعیت را قبول کنم. چاره دیگری نداشتم. تهمورث برگشت بنگور و بعد از مدتی برای همیشه به ایران و به خانه ما آمد. فضای خانه ما عوض شد و به جای آن دعواهای همیشگی عشق بر خانه ما حاکم شد. اما این عشق و محبت برای من جز غم و حسرت نتیجه دیگری به دنبال نداشت. من عاشق تهمورث بودم و پدرم او را از من گرفته بود. تهمورث همیشه به من محبت داشت و این بیشتر آزارم می داد. همه کارهاش من را بیشتر عاشق خودش می کرد. دو عکس از مادرم و آلن گذاشته بالای سر تختشان. کاری که پدرم بعد از مرگ مادرم انجام نداد. عکس من و نیکول و ارسلان را هم زده به دیوار اتاق خوابشان. دو تا قاب عکس هم گذاشته بالای سر تخت من، یکی عکس پدر – مادرم و دیگری عکسی از خودش و پدرم.

نمی دانم سرانجامم به کجا کشیده می شود. تا وقتی که تهمورث هست نمی توانم هیچ کس دیگری را دوست داشته باشم. از طرفی هیچ امیدی هم به داشتن یک زندگی مشترک با او ندارم، چون او یک گی است. اینقدر برای من جذاب و دوست داشتنیست که واقعا هیچ پسر خام و بی تجربه ای نمی تواند من را به سمت خود جذب کند. او برای من، هم یک پدر مهربان است و هم معشوقی که در قلب من جای دارد. احساس می کنم در بد مرحله ای از زندگیم قرار گرفته ام. شاید هیچ وقت با کسی دیگر زندگی نکنم چون واقعاً روزهای خوشی را با تهمورث می گذرانم. با هم به گردش و خرید می رویم. پدرم دیگر رفیق بازی نمی کند. تنها فرقی که تهمورث با یک شوهر برای من دارد این است که ما با هم ارتباط جنسی نداریم. البته تفاوت دیگر هم این است که من نمی توانم به او بگویم که عاشقش هستم. نمی توانم آنطور که دوست دارم به او ابراز علاقه کنم. یک مدت تهمورث به من مشکوک شده بود که شاید یک لزبین باشم، چون فقط دوست دختر داشتم. اما نمی دانست علت اینکه دوست پسر ندارم وجود خود او در زندگی من است.

اتفاق بد دیگر زندگی من این است که پدرم تصمیم دارد من را برای ادامه تحصیل بفرستد کالوین پیش ارسلان تا برای یکی از دانشگاههای انگلستان پذیرش بگیرم. اما من دوست ندارم از تهمورث دور بشوم. هرچند از نظر عقلانی می دانم که این فرصت خوبی برای من است تا بتوانم راه درستی در زندگی برای خودم در پیش بگیرم اما احساساتم نمی گذارند من این تصمیم درست را بگیرم. گاهی احساس می کنم به بن بست رسیده ام. باید منتظر بمانم تا ببینم چه پیش خواهد آمد. آنچه در این مدت کوتاه بر من گذشته به من ثابت کرده که هیچ چیز در زندگی قابل پیش بینی نیست. پس باید زندگی کنم و به تماشای فیلم زندگیم بنشینم تا ببینم چه پیش خواهد آمد.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#20 | Posted: 17 Oct 2010 01:29 | Edited By: arazmas




کیرطلب کونی
چندماه بود خدمت رفته بودم و ديگه روم نميشد ميام خونه به پسرعمو و ... بدم
يه روز نقشه كشيدم و به يكي از همخدمتي هام گفتم بريم يه سفر كوتاه نزديكاي شمال. گفت كجا گفتم عمه ام نزديكاي شمال باغ داره توش يه خونه ي قديمي هم داره. خلاصه اومد. اين همخدمتيم بچه شمال بود ولي خيلي سياه بود عمل هم داشت. خلاصه شب راه افتاديم و طرف ساعت 2 شب رسيديم اونجا. با هزار بدبختي خونه رو گير آورديم ولي خونه خيلي داغون بود. خلاصه يه كم خونه رو مرتب كرديم و جا انداختيم و خوابيديم. موقع خواب خودمو بهش نزديك كردم ولي جرات نكرد كاري بكنه شايدم خمار بود. صبح پا شديم و صبحانه خورديم و اون نشئه كرد و رفتيم گشتيم و واسه عصر اومديم دراز كشيديم. وقتي خوابيديم گفت كونتو بكن سمت من ببيينم. من تعجب كردم و گفتم چطور مگه؟ گفت بكن. كردم و اون شروع كرد به مالوندم كونم. جوري مي مالوند كه نتونستم جلوشو بگيرم. آروم شلوارو و شورتمو از تنم درآورد. ديگه حاليم نبود و فق كير ميخواستم. خيلي دوس داشتم كيرشو ببينم ولي روم نميشد. يه تف گنده انداخت دم كونم و شروع كرد با سوراخم بازي كردن. واي كه چه حالي ميداد. باور كنين همين الان كيرم راس شده. خلاصه بعد چند ديقه كيرشو كرد توي كونم. واااااااااااااااي كيرش مث تبر بود. وقتي گفتم آخ فك كنم همسايه ها هم شنيدن. نمي تونستم طاقت بيارم ولي زورش زياد بود چندبار زريش گوزيدم ولي ول كن نبود. حدود 25 ديقه منو توي همون حال مي كرد و منم از خجالت چشمو بسته بودم. تموم بدنم خيس عرق بود. وقتي آبش اومد بدون اين كه بگه ريخت توي كونم. تموم وجودم گرم شد. بعدش ميخواستم منم جلق بزنم و كيف كنم ولي روم نميشد بلند شم. اونم روشو كرد اونور و من گفتم ميرم دستشويي . رفتم و وقتي آبم اومد باور كنين اندازه ي يه ليوان ازم خارج شد. دو روز ديگكه هم بوديم و سه بار ديگه منو كرد و با كون پر از آب مني اومديم پادگان.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 2 از 72:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  68  69  70  71  72  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Gay Storys * داستان های سکسی مربوط به همجنسگرایان مرد بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites