تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

توهمات ذهنی مغشوش

صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#1 | Posted: 9 Oct 2011 14:23




داستان سكسی توهمات ذهنی مغشوش



در این تاپیك داستان نیمه سكسی توهمات ذهنی مغشوش قرار میگیرد

این داستان با نام عروسك نیز شهرت دارد

انجمن لوتی بزرگترین انجمن سكسی ایرانی

لوتی جون تولدت مبارک
     
#2 | Posted: 9 Oct 2011 14:24




قسمت اول

اواسط دی ماه بود و امتحانات ترم اول رو سپری میکردیم. بعد از یکی از امتحانا با یه سری از همکلاسی هام توی یه خیابون پهن واستاده بودیم.
خودم رو تكيه دادم به درختی که پشتم بود و چوب خلال دندونی که مثل همیشه توی دهنم بود رو يكم بازى دادم و يه پوزخند مسخره حوالۀ بچه ها كردم. با فاصلۀ تقريباً صد متر از در یک مدرسه دخترونه نزديک مدرسه خودمون واستاده بودم. بچه ها از من به مدرسه نزديكتر بودن و داشتن واسه خودشون قيافه مى گرفتند تا اين دخترها رو خر كنن. صدای بلند آهنگ متال از mp4 ای كه توی گوشم بود تموم وجودمو پر كرده بود و حس ميكردم اصلاً تو اين دنيا نيستم. با آهنگ سرمو آروم بالا پایین میکردم و همینجور که خلال دندون خوشرنگی که توی دهنم بود رو بازی میدادم با خواننده، شعر متال رو زمزمه میکردم. اخمم مثل هميشه توی هم بود و بدون اينكه پلک بزنم اينور اونورو خيلى عمیق و جدى نگاه ميكردم. صدای آهنگ انقدر بالا بود كه هيچى صدایی از دنياى بيرون گوشم نمى شنيدم.
چشمم به بچه ها بود که ديدم امين از بين بقيه جدا شد و اومد طرف من. همينجور كه نزديكم ميشد ميديدم لبش داره تكون ميخوره اما هيچى نمى شنيدم. چند لحظه بعد رو به روم واستاده بودو مشغول حرف زدن با من بود. فكر ميكرد منم دارم ميشنوم اون ابله چی میگه. يكم كه حرف زد وقتی ديد مثل مجسمه نگاهش میکنم از حرف زدن دست کشیدو با نگاهی تعجب آور بهم خیره شد. برای اینکه یکم دیگه اذیتش کنم یه پوزخند زدم گفتم:
_ خب ميگفتى.
یه لبخند زدو باز شروع كرد حرف زدن منم بدون اینکه بهش توجه کنم تو دلم با آهنگ زمزمه ميكردم. از سادگی این بچه خندم گرفته بود، فكر ميكرد دارم بهش گوش ميكنم و اگه سرمو تكون ميدم واسۀ تائيد كردن حرفهاى اونه. نميدونم چطور بعد از اين همه سال كه با من ميگشت هنوز نفهميده بود که اين حركت من يعنى دارم آهنگ گوش ميدم و مزاحمم نشو. واسه اينكه سادیسممو بيشتر خالى كنم گفتم:
_ امين اين صداتو يه نمور ببر بالا قشنگ بفهمم چی میگی.
اونم مثلاً بلند تر حرف میزدو من فقط يه وز وز میشنيدم. بدجوری خندم گرفته بودو با مسخره بازی به لبش دقت ميكردم ببينم ميتونم از روی لب خونى چيزى بفهمم يا نه! يكم كه گذشت حوصلم سر رفتو صورتم رو برگردوندم طرف خيابون. چند لحظه نگذشته بود که با شدت شروع کرد تکون دادنم. با جدیت گوشى رو از توی گوشم در آوردم گفتم:
_ چته كونى؟ باز رم كردى؟
امين_ دو ساعته دارم زر زر ميكنم، انگار نه انگار!
_ خودت دارى ميگى زر زر ميكردى پس دليل نداشت من گوش كنم چى ميگى.
امين_ واقعاً كه!
من_ اوهوم، حالا چی مینالیدی؟ بگو ببينم به كارم مياد يا نه بچه.
امين_ رو تو برم من. دارم ميگم اين تنتو يكم تكون بده بيا تو جمع بچه ها، دختراى اينجا امروز حسابى کیفشون کیفشون.
من_ به من چه!
امين_ به من چه يعنى چى!
من_ آخه چاقال تو كه ميدونى من حال و حوصلۀ اين جنگولک بازیارو ندارم چرا الكى خودتو چُس ميكنى؟هووم؟
امين_ بس كه مغروری.
من_ همينه كه هست، حالا زر زرتو كردنت تموم شد؟ برو پيش اون رفیقای کوچولوت بازیتونو بكنيد. هه هه.
امين_ خيلى …
همين جورى كه داشت حرف ميزد گوشى رو گذاشتم توی گوشم و اينقدر صداى آهنگ بالا بود که ديگه نشنيدم چى گفت. اونم روشو برگردوندو رفت پيش بقيه. از اینکه اینجوری پاچش رو گرفتم دلم براش سوخت. كار خاصى اونجا نداشتم اما دلم ميخواست يكم خریت اين احمقا رو نگاه كنم و بخندم. واستاده بودن يه گوشه از خیابون و همینجور که دخترها رد مى شدند بهشون تيكه مینداختن. گاهى يكى از بچه ها ميرفت طرف یکی از دخترا و شماره ميداد يا دست خالى برمیگشت جاى اولش. با خودم گفتم کاش تخمه همراهم بودو بيشتر فاز ميگرفتم. داشتم بچه ها رو نگاه ميكردم که امين برگشت منو نگاه كرد. دیدم اخماش تو همه، يه چشمک براش زدم و چوب خلال رو از دهنم آوردم بيرون زبونمو براش تكون دادم. بچه كونى خندش گرفتو با دستش اشاره كرد برم طرفش. بعدشم يه دستى كشيد روی ریش کم پشت روی چونش و يه چشمک زد يعنى جون من پاشو بيا دیگه. از مسخره بازیش یکم خندیدمو صداى اين بیصاحابو آوردم پایین تر تا ببینم توی دنیای بیرون چه خبره! خودمو از درختى كه بهش تكيه داده بودم جدا كردم راه افتادم طرف بچه ها. وقتی داشتم میرفتم طرفشون از کنار يه پراید رد شدم و خودمو توی شیشه اش يه نگاه انداختم. يكم زوم كردم روی خودم، يه لباس استرج سفيد تنگ تنم بود كه عضله های سرشونه و سينمو خيلى قشنگ نشون ميداد. شلوار ۶ جيب مشکی پاچه گشادم با کتونی سفيدم كه زيرش يه خط زرد داشت يه هارمونی خيلى قشنگى ايجاد كرده بود. صورتم رو بردم نزديک شيشۀ ماشين يه دستى كشيدم روی سرم. همه موهامو از ته زده بودم و فقط در حد یک سانتیمتر بالاى موهام گذاشته بودم مو باشه. به قول بچه ها پوز خود تایسونم زده بودم. يه ابرو واسه خودم انداختم بالا و یه بوس حواله خودم کردمو رفتم پيش بچه ها.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#3 | Posted: 9 Oct 2011 14:25




قسمت دوم


امين_ ايول داش فرهادمونم بالاخره اومد.
_ زبون نریز بچه، خب چى كارا كرديد بچه ها؟
رضا_ فعلاً كه هيچى اين بابک كونى داره همه رو میپرونه، اَه.
_ چرا؟
رضا_ چاقال رفته جلوی دختره بهش ميگه ساعت چنده! با همون حالتى كه داشت حرص میخورد بابک رو نگاه كرد ادامه داد آخه من چى به تو بگم بچه! مگه عصر حجره كه اين چرت و پرتا رو ميپرسى هان؟
بابک_ خب چى كار كنم، دست خودم نبود که هُل شدم.
رضا_ اى از دست تو من دق كردم. آخه بار اول دومت نيست كه، یه عمره همش هُل میشی.
ديدم بابک يكم پکر شد، رو كردم بهش گفتم:
_ بابى جون غصه نخور خودم واسط يكى رو خر ميكنم.
بابک_ جون من؟ ایول داش فرهاد.
_ آره خيالت تخته تخت. فقط اين فینگیلی ها به درد تو نميخورن. من يه عمه دارم ترشیده حدوداً ۶۰ سالشه اما اى بدم نيست. اون ديگه كارى نداره تو خجالت ميكشى يا نه، همينجورى منگولم جلوش واستی خودش بله رو از زير زبونت ميكشه بيرون و کارش رو میکنه.
همه زدن زير خنده.پ، خود بابکم خندش گرفته بود.
امين_ خوب بچه ها تینا جون منم پيداش شد، بذارید برم پيشش فقط هوامو هم داشته باشيد.
_ برو خيالت راحت ما تير اندازى ميكنيم هواسشون پرت ميشه تو دزدکی برو پشت طرف.
با خنده ردش كرديم رفت. همينطورى كه داشت ميرفت طرف تینا برگشت با خنده نگام كرد منم با همون نیشخند شرارت باری که روی لبم بود چیکو رو يكم آوردم جلو براش تکون دادم. خنديد و روشو برگردوند. تو دلم گفتم بس كه خرى بچه. آخه چى كم دارى كه ميرى خودتو اسير كنى!
يكم گذشت بچه ها يواشكى كارهاى امین رو زير نظر داشتن و به دوستاى تینا كه کنارش واستاده بودن نگاه ميكردن. یکم گذشت امین روشو برگردوند طرف ما و با دخترا ماها رو نگاه کردن. یهویی امين خنديد به تینا يه چيزى گفت اومد پيش ما. هنوز نرسيده به ما بچه ها گرفتنش به رگبار ببينن چى شد چى نشد، آخه يكى نبود بهشون بگه به اونا چه! امين سر خرو كج كرد طرف من اومد بهم گفت:
امين_ فرهاد، تینا گفت يكى از دوستاش از تو خوشش اومده.
_ هه، گه خورده ميمونم تو گلوش.
امين_ دختر خوشگله ها احمق.
_ حالا کدومشونه؟
برگشت طرف دخترها گفت اونى كه پيش تینا واستاده. همونى كه کتونی قرمز پاشه. بنظر وضع مالیش هم بد نيستا. نگاه كن تیریپشو!
_خب حالا كه چى هى حرف ميزنى؟
امين_ نظرت چيه؟
_ من كه همون اول گفتم نُچ.
امين_ دیوونه ای ها از دستت مى پره.
يه پوزخند زدم يه دست به ابروهام كشيدم گفتم:
_ حالا هنرنمایی رو نگاه كن ببين توانایی يعنى چى!
لپش رو كشيدم و همون جور كه خنده گوشۀ لبم بود رفتم وسط خيابون واستادم. چوب خلال دندون رو تو دهنم یکم چرخوندمو همينطورى كه يه ابروم بالا بود با دقت يه دور كل دخترایی كه توی اون محوطه بودن رو نگاه انداختم. يه چند نفرى علناً نگاهم ميكردن بقيه هم طبق عادتشون يواشكى حواسشون به من بود. با خودم گفتم فسقلی ها منو شلغم فرض کردن! خيلى جدى گفتم:
_ كى شمارۀ منو مى خواد؟
يكم نگاشون كردم اون چند نفرى هم كه يواشكى نگاه ميكردن خندشون گرفته بود و رسماً توجهشون به من بود. ديدم كسى حرف نمى زنه گفتم:
_ نبود؟ از دستتون میره ها!
يكى از دخترها كه خيلى شيطون بود خندید گفت:
دختر_ ماشالله رو نيست كه …
_ آره کوچولو، سنگ پاى مامی جونته
از حاضر جوابیم همه دخترها زدن زير خنده. خيلى جدى گفتم:
_ میخندین؟ بياين بخورین بابا!
ديگه همه از پيرو جوون اونجا میخندیدنو بهم نگاه ميكردن. به همون دختره كه انگار از من خوشش اومد بود يه نگاه كلى انداختم، صدامو صاف كردم رو به همه گفتم:
_ يه بار بيشتر شماره ام رو نميگم. هركى خواست يادداشت كنه، هركى هم خواست ميزنه خنگی خودش دستش بياد واسه من كلاس بزاره و شماره رو ننویسه.
برگشتم پسرا رو نگاه كردم کفشون بريده بود و امين هم از خنده تكيه داده بود به ماشين و نگام میکرد. دوباره دخترا رو نگاه کردم، دیدم چندتاشون ورق آماده كردن، يه چند نفر موبايل دستشونه، بعضى ها هم تو تمرکزن انگار مى خوان حفظ كنن!
_ ۰۲۱ ...
يكم مكث كردم بدون اینکه ادامۀ شماره رو بگم يه پوزخند زدم انگشت فاکم رو گرفتم طرف همشون و پشت كردم بهشون راهمو كشيدم رفتم. صداى خندۀ و صوت پسرا كل منطقه رو پر كرده بود. احساس ميكردم سادیسمم خالى شده. گوشی ها رو دوباره چپوندم توی گوشامو صدای آهنگ رو بردم بالا.
تصميم گرفتم برم طرف پارک يكم استراحت كنم. امتحان بدجور خستم کرده بود. همینجور که واسه خودم با سنگا ریزه های روی آسفالت بازی میکردم و میرفتم طرف پارک امين اومد كنارم. نگاش کردم داشت میخندید. یکی از گوشى ها رو از تو گوشم در آوردم ببينم چى ميگه.
امين_ خيلى دیوونه ای.
_ اوهوم.
امين_ اما خدایی خیلی حال داد. بابک و رضا كه اينقدر خنديدن دلدرد گرفتن.
_ يه نیشخند زدم گفتم خواستم بهت نشون بدم هيچ وقت یه دختر از دست یه پسر معمولیه پرو نمیپره. حالا قشنگ شیرفهم شدى؟
امين_ بله استاد.
_ آفرين.
امين_ همين؟ تشويق كلامى توی اين دوره زمونه زياد موثر نيست ها، يه شکلاتی، بستنی، چيزى خيلى میتونه توی بهتر شیر فهم شدن كمک كننده باشه!
_ آره؟ نه جونم، شکلات واسۀ اون صورتت خوب نيست، همینجوریش از بس چاله چوله توشه آدم فكر ميكنه صورتتو مثل اين خونه ها کنتکس كردن. بستنى هم كه پول مول نداريم. حالا اگه زيادى ميخواى تشويق بشى چیکو هستا، اگه خواستى بگو قالبت كنم!
امين_ همينجور كه مى خنديد گفت تو آدم بشو نيستى.
_ دقيقاً.
امين_ حالا كجا دارى ميرى؟
_ حس پارک اومده.
امين_ ايول، جاى چه جای ردیفی. پس من برم به بچه ها بگم كجا بيان.
يكم با تعجب نگاش كردم خواستم بگم برو گمشو بچه كونى ميخوام تنها باشم اما دلم نيومد. گوشى رو دوباره گذاشتم توی گوشمو بقیه راه تا پارک رو طی کردم.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#4 | Posted: 9 Oct 2011 14:26




قسمت سوم

روى تاپ عقب جلو ميشدم كه ديدم ارازل و اوباش هم امدن توی پارک و يكم بعد از اونا ایل دخترها هم اومدن. از دستشون حرصم در اومده بود. با خودم گفتم خیر سرت میخواستی تنها باشیا هر جا میری میخوان بیان. اَه، مسخره های بیکار.
بیخیالشون شدم و سرعت تاپ خوردنم رو بردم بالاتر. توی حال و هوای خودم بودم کهخ امین و تینا با همون دختره که امین میگفت از من خوشش اومده اومدن طرف تاپ ها. روبه روم رو نگاه میکردم اما حس کردم تینا با همون شیطنتش داره نگام میکنه. بهش توجه نکردمو سرمو با آهنگ تکون میدادم. آهنگ به اوج خودش رسيد بود و گیتاریست گروه با لید گیتارش داشت عشق بازى ميكرد. با شدت عجيبى تاپ مى خوردم، با خودم گفتم الانه كه يه دور شمسى قمرى دوره اين میله هه كه زنجیرا بهش وصله بزنم، از فکر خودم خندم گرفتو وقتى آهنگ آروم شد منم سرعت تاپو آوردم پایین و گذاشتم خودش از حركت واسته. صداى آهنگ زياد بود و دقیق نمى فهميدم امين چى داره به تینا ميگه اما میدیدم که حسابی باهم میخندن. یکم که گذشت تینا پاشد رفت جلوى امين يه نگاه بهش انداخت و امین هم يه لبخند زدو سرشو انداخت پایين كه مثلاً خرس گنده خجالت ميكشه. دست هم رو گرفتن و باهم ديگه رفتن طرف يه نيمكت نشستن. عرقم حسابی در اومده بود، آخه يكى نبود بهم بگه كس خل اينم وقته تو اومدى پارک لنگه ظهر واسه خودت آفتاب مهتاب ميخورى؟!
يه نگاه به طرف چپم انداختم ديدم همون دوست تینا نشسته روی تاپ کناریم و همينجور كه پاش روی زمینه خيلى آروم عقب جلو ميشه. تو دلم گفتم آخه بچه کس خل تر از من نديدى بپسندیش؟
سرعت تاپ خودن منم خيلى آروم شده بود، صدای آهنگ رو یکم آورده بودم پایین. حس كردم دختره داره باهام حرف ميزنه. يكم نگاش كردم گوشى رو از گوشم در آوردم كه مطمئن بشم با منه.
دختره_ هميشه انقدر ساكتى؟
_ يه ابرومو دادم بالا گفتم بستگى داره.
دختره_ به چى؟
_ بگذريم.
دختره_ اِ
رومو برگردوندم یه طرف دیگه. موقعی که تاپ داشت میرفت يكم پامو به زمين فشار دادم كه سرعتم بیشتر بشه. دوباره پرسيد:
دختره_ ورزش ميكنى؟
بدون اينكه نگاش كنم گفتم:
_ خودت چى فكر ميكنى؟
دختره_ فكر ميكنم بكنى.
_ يه پوزخند زدم گفتم بی تربیت بكنى يعنى چى!؟
نگاش كردم ديدم بدبخت قرمز شد، گفت:
دختره_ منظورم ورزش بود بابا.
_ هر چى که بود مهم نيست، من گشنمه. خداحافظ.
از روی تاپ پریدم پایین و بلند از همون جا با هركى دورو برم بود خداحافظى كردم و راه افتادم كه برم خونه. هنوز از پارک نزده بودم بيرون كه امين باز دمب ما شد.
امين_ فرهاد، كجا ميرى؟
_ خونه.
امين_ به دختره چى گقتى كه اينجورى مات شده بهت؟!
_ هيچى گفتم گشنمه، همين.
امين_ تو آدم نميشى.
_ كارى ندارى با من؟
امين_ واستا من الان ميام برم پيش تينا ازش خداحافظى كنم.
_ من آروم آروم ميرم تو هم بيا.
امين_ باشه .
راه افتادم واسه خودم تو فكر بودم یهویی امين پرید بازومو مثل این معشوقه ها گرفت. یکم با حرص نگاش کردم گفتم:
_ كونى تو ول كنه ما نیستیا!!
امين_ به قول خودت نُچ.
_مرض. ببينم امتحانو چى كار كردى؟
امين_ بدک نبود، اما خدايى دمت گرم. اين تقلبا كه رسوندی خيلى كمک كرد.
يه چشمک زدم گفتم:
_ قابلى نداشت رفیق.
لبخند عميقى بهم زدو بقيه راه هم يكم کس شعر گفتیمو خنديديم. دم خونشون كه رسیدیم دستامونو مشت كرديم از روی عادت زديم بهم به عنوان خداحافظى. صدای آهنگو بردم بالاترو راه افتادم سمت ديار خونه.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#5 | Posted: 14 Oct 2011 08:03




قسمت چهارم

توى اتاق اولین كار روشن كردن كامپيوتر بود. مثل هميشه كسى خونه نبود. مادرم كه سر كار بود، پدرم هم مثل همیشه بيرون دنبال پيدا كردن يه كار، داداشم هم كه سر کلاسش بود و خر ميزد.
ولو شده بودم زير باد کولرو استراحت ميكردم. پاشدم ببينم امتحان بعديم کیه و چى دارم. برنامهخ امتحانی رو که زده بودم روی دیوار رو یه نگاه انداختم دیدم پس فردا يه امتحان دارم. با بی حوصلگی روى ميز رو يه دستى كشيدم و دفتر دستکمو ولو كردم رو ميز که یکم درس بخونم. يكم كه با کتابا کلنجار رفتم ديدم اصلاً تو فاز درس خوندن نيستم. از پشت ميز پاشدم رفتم عزيزترين موجودیم توی دنيا رو (گیتارمو) گرفتم دستمو شروع كردم واسۀ گرم شدن دستام يكم آرپژ زدن. به عشق بچه هاى كلاس كه همشون رو خودم مشتاق سبک متال كرده بودم شروع كردم آهنگ nothing else matter از متاليكا رو زدن.
بدون توجه به ساعت واسه خودم میزدمو عشق ميكردم، صداى بم و گاهى ريز آهنگ تار و پود وجودم رو نوازش ميكردو بيشتر و بيشتر منو از اين مردم به ظاهر انسان دور ميكرد!
وقتى چشمم افتاد به ساعت ديدم اُه ديرم شده و بايد برم باشگاه. گیتارمو بوسیدمو گذاشتمش بالای تختمو حاضر شدم که برم یکم زیر وزنه فشار زندگی رو خالی کنم. تقریباً یک ساعت بعدش داشتم از پله های باشگاه میرفتم پائين. صداى آهنگ حسابى به گوش ميرسيد. در شیشه ایه سالن رو کشیدم طرف راستو رفتم تو. يه چشمک به عباس (مربیه باشگاه) زدم و راه افتادم طرف رخت کن. سر راه با بچه هايى كه میشناختم سلام عليک كردم و آماده شدم كه پدر اين بدنو در بيارم.
***
فردا ظهرش داشتم خيرِ سرم درس ميخوندم كه تلفن خونه زنگ خورد.
_ بله؟
طرف يكم حرف زد صداى يه دختره بود كه اصلاً نمى شناختمش اما صداش به نظرم آشنا بود.
_ شما؟
دختر_ من سپيده هستم.
_ شرمنده انگار اشتباهى زنگ زديد.
سپيده_ مگه شما آقا فرهاد نيستيد؟
_ نه من ممدشونم.
یکم خنديد گفت:
سپيده_ حالا مطمئنم خودتونید، ماشالله هميشه شوخى ميكنيد.
_ ببين خانم من نميدونم شما كى هستيد يا از كجا منو ميشناسيد اما اينو ميدونم كه وقت اضافى ندارم پشت تلفن هدر بدم.
سپيده_ من دوست تينا هستم. تينا رو هم كه ميشناسيد! ديشب بالاخره اين امين آقاى شما بله رو از تينا گرفتن.
_ آها. خب حالا چى كار كنم من؟
سپيده_ وا!
_ هووم؟
سپيده_ اگه بخوام راستش رو بگم مثل ديروز از اين رفتارتون شوكه نشدم چون انگار این کاراتون دست خودتون نيست.
_ اوهوم من خيلى از چيزام دست خودم نيست.
سپيده_ مثلاً؟
_ بچه ها بهش ميگن چیکو.
سپيده_ چى هست؟
خندم گرفته بود اما خودمو كنترل ميكردم گفتم:
_ يه هیولای یه چشم كه هر كى زيادى فضولى كُنه مثل مته همه جاش رو سوراخ ميكنه.
سپيده_ من كه نفهميدم چى هست اين آخر!
_ خنديديم گفتم بگذريم. اگه صحبت ديگه اى نمونده با یه خداحافظی همدیگه رو خوشحال کنیم.
سپيده_ راستش ، راستش …
ساكت شد و مثل من به صداى نفسش دل سپرد. ديدم نخیر انگار قصد نداره حرف بزنِ پرسيدم:
_ مشكلى پيش اومد؟
یهویی يكى ديگه از انور گفت:
دختره_ بابا اين دختره بیزبون غد ما مى خواد بگه ازت خوشش اومده.
_ اين كى بود ديگه؟
سپيده_ تينا بود.
_ آها، با خودم ميگفتم يه دخترى مثل شما براى بار اول هيچ وقت تنهايى زنگ نمیزنه ها. کیف کردم که حدسم درست بود.
سپيده_ مگه من چطوریم؟!
_ يه طور خاص.
سپيده_ با يكم عشوه گفت چطور مثلاً؟
_ يه زهرخند زدم گفتم مرفه، بچه، همون جور كه تينا گفت غد اما خجالتیه خجالتى هم نيستى.
حس كردم بنده خدا پشت گوشى وا رفت. منم معطل نكردم صدام رو صاف كردم گفتم:
_ ضمناً. من از عشق و عاشقى خوشم نمياد. اين كارا مال بچه پولداراست. آدمايى مثل من كه حتى نميتونن واسه خودشون خريد كنن بهتره تنها باشن. مفهومه؟
منتظر جواب نشدمو تلفن رو قطع کردم. عصبى شده بودم. صداى بلندگو ها رو بردم بالاتر پاشدم يكم خونه رو مرتب كنم تا شاید آروم بشمو بتونم درسامو بخونم. خير سرم فردا امتحان داشتم و هيچى تو كلم نمونده بود. با حرص گفتم تف به اين روزگار لعنتى.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#6 | Posted: 14 Oct 2011 08:06




قسمت پنجم

فرداش بعد از امتحان از مدرسه اومدم بيرون. با خودم گفتم خب اينم از يه امتحان ديگه. ببينيم تو ای درس خوندن چه سودى براى ما دارى!؟ يه ملت ميخونن ميخونن مى خونن كون خودشونو پاره ميكنن آخرش هم با ليسانس ميرن ميشن آبدارچی. تو كه از حالا وضعیتت اينه خدا آخر عاقبتتو بخير كنه.
امين_ سلام جيگر.
_ چیکار كردى امتحانو؟
امين_ خوب بود.
چيزى نگفتم تو حال و هواى خودم بودم دوباره گفت:
امين_ اينا رو ولش، بيا با بچه ها ميخوايم بريم دم مدرسه دخترونه بعدشم با تينا و بچه ها بريم پارک خوش بگذرونیم.
_ پس بالاخره افتاد تو دام!
امين_ خنديد گفت يه چيز تو همين مايه ها.
_ خره خوشحالى نكن. توهم الکی هم نزن، كسى كه افتاده تو دام تویى نه اون.
امين_ چطور؟
_ بزرگ كه شدى ميفهمى. فعلاً برو خوش بگذرون منم ميرم خونه جوجه رو آخرِ پاییز میشمرن.
امين_ نميخواى بيايى؟
_ نُچ. برم خونه يكم واسه فردا درس بخونم امتحانو گند نزنم. كارى بارى؟
امين_ مراقب خودت باش.
_ ايـــــش. برو بابا منو با تينا جونت اشتباه گرفتى.
خنديد و رفت، منم راه افتادم طرف خونه خودمون.
***
چند روزی از اون قضيه تلفن کردن سپیده گذشته بود. يكى دوباری سپيده رو ديده بودم شايدم اون خودش رو سر راهم سبز ميكرد. اما در کل توجهى بهش نمیکردمو سرم توی دنياى خودم بود. امتحانو داده بودم و داشتم ميرفتم طرف خونه كه اين امين کونده باز اومد توی مغز من.
امين_ داش فرى.
_ هووم؟
امين_ میگماتو چرا ديگه با ما نميآى دم مدرسه و پارک؟ الان چند وقت از بچه ها دورى ميكنى!
_ زياد حوصله ندارم.
امين_ واسه چى؟
_ چون خوشم نمياد بيام پيش دخترها.
امين_ خب چرا؟
_ باز دارى زيادى سوال ميكنى ها! ميگم خوشم نمياد يعنى نمياد ديگه.
امين_ باشه بابا. چرا پاچه ميگيرى، نميخواى بيايى نيا خب.
چيزى بهش نگفتم و يه سرى به عنوان خداحافظی تکون دادمو راه افتادم سمت خونه.
يه چند ساعتی واسه خودم الكى توی خونه چرخیدم. حوصلم سر رفته بودو حس درس هم نبود. با خودم گفتم پاشم برم باشگاه اما وقتی برنامه هفتگیم رو چک کردم دیدم امروز تو برنامه ام تمرین نیستو بايد به اين بدن کوفتی يكم استراحت ميدادم.
طرفای بعد از ظهر بود كه زنگ خونه رو زدن آیفن رو برداشتم دیدم امین پشت دره. در حیاط رو براش زدم و طبق عادتم به در خونه تكيه دادم و راهرو رو نگاه كردم تا پيداش بشه.
امين_ سلام هاپو.
_ سلام اُبی جان.
امين_ بیتربیت.
_ اوهوم. چه عجب تو باز این طرفا پيدات شد؟!
امين_ ديدم هميشه تو چتر ميشى گفتم یه بارم من ادای تورو در بيارم.
_ آها. خوب حالا قابلمه ديگه چرا با خودت آوردى؟
امين_ ديگه ديگه.
يه زهرخند كوچولو به لبم اومد و رفتم سمت اتاقم. تو دلم گفتم معلومه چرا با قابلمه اومدى دیگه. چون ميدونى من عصرها گشنم ميشه اما چون نميخوام به خانواده و مادرم فشار بيارم كه غذا درست كنه هيچى نمیخورمو تحمل ميكنم. واقعا چه زندگیه مزخرفیه خدايا.
امين_ حواست كجاست؟
_ هان؟
امين_ باز كه تو خودتی پسر.
_ بیخیالش. چه خبرا؟
امين_ سلامتى. مى گما تو از آهنگ خسته نميشى؟ وقتی بيرون خونه ای كه با اون mp4 مشغولى خونه هم كه هستى پاى کامپیوتری و داری آهنگ گوش میدی. مغزت نمیترکه؟
_ گاهى خودم يادم ميره كه دارم به چیزی گوش ميكنم.
امين_ همه چیزت عجيب غریبه دیوونه.
_ زندگیه ديگه. هركى يجورى درگيره.
امين_ اوهوم. يكم ساكت شد گفت حالا اينا رو بی خیال، ببينم تو نميخواى بگى چرا بعد از امتحانها نمياى پيش بچه ها؟
هيچى نگفتم كه پرسيد:
امين_ حالا ما نامحرم شديم ديگه!
_ چرت نگو بابا بحث محرمو نامحرم نيست، فقط خوشم نمياد بيام. الافیه محضه.
امين هم ديگه پيله نشد. هردومون ساكت بوديم و دل به آهنگ داده بوديم، یهویی تلفن زنگ خورد شماره رو نگاه کردم نا آشنا بود منم از روی عادت گذاشتم انقدر زنگ بخوره تا طرف بره تو باقالیا. از تلفن دور شدمو تو حال و هواى خودم بودم كه امين رفت پاى تلفن شماره رو نگاه كرد یهویی گفت:
امين_ واى خاک تو سرم تیناست!
_ تینا دیگه کدوم خریه؟! اينجا چى كار داره؟
امين چيزى نگفتو تلفن رو برداشت يكم با طرف حرف زدو بهش گفت خودم بهت زنگ ميزنم بعدم تلفن رو قطع کرد. وقتى ديد همینجوری دارم نگاش ميكنم گفت:
امين_ يادم رفت بهت بگم فرهاد، قبل از اينكه بيام اینجا شماره رو دادم به تينا گفتم ميرم پيش فرهاد اگه خواستى اونجا زنگ بزن.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#7 | Posted: 14 Oct 2011 08:10




قسمت ششم

_ چى بگم والا.
امين_ اَه، همچين قيافه گرفتى اخم كردى كه نفهميدم چى بهش گفتم! بذار يه زنگ بزنم ببینم چی کار داشت.
_ بيخود. زنگ ميزنى ميگى زنگ بزنن، پول اضافى نداريم بديم واسه تلفن.
امين_ چشم آقاى اخمو.
تلفن رو برداشت زنگ زد بهش گفت خودش زنگ بزنه. منم پاشدم گیتارمو با خودم برداشتم از اتاق زدم بيرون. ۲۰ دقيقه ديگه برگشتم توی اتاق ديدم هنوز داره ور ميزنه. چيزى بهش نگفتم اما انگار خود امين فهميد کلافه ام به تينا گفت بهتره ديگه قطع كنم خانمى اينجا يه هاپویی هست ممكنه حمل كنه.
_ هاپو باباته كه هرشب به ننت حمل ميكنه عتیقه.
امين_ خندید گفت فرهاد، تينا سلام ميرسونه ميگه سپیده، همون دوستش كه اون روز توی پارک باهات حرف زده پیششه ميخواى باهاش حرف بزنى؟
_ اولاً سلام منو هم برسون. در مورد دوستشم نخیر. لزومى نمى بينم حرف بزنم.
امين_ خودت شنيدى ديگه تينا جونم. اين احمق نمى دونه كه فرشته هایی مثل تينا جونم چه تغييرات خوبى توی وجود آدم ميدن.
تو دلم گفتم اره تغييرات مثبت تو شورتت ميدن نه تو وجودت. يكم نگاش كردم كه سریع خداحافظى كرد و قطع كرد.
_ بچه اينقدر ميرى بالا بپا پات ليز نخوره چُس شى رو زمين!
امين_ نه ديگه شاگرد خودت بوديم يه دوره ای.
_ خب حالا، الکی هندونه بار ما نكن بچه.
امين_ مى گما فرهاد تو چرا اون بیچاره رو تحويلش نمى گيرى؟
_ با شرارت گفتم كى رو، تينا رو؟
امين_ نخیر پرو خان. سپيده دوستش رو ميگم.
_ ازش خوشم نمياد.
امين_ چرند نگو پسر. بعد از اينهمه سال دوستى ديگه تردید رو خوب توی صورتت ميشناسم. قضيه چيه؟
_ نفسمو خالى كردم گفتم ببين من با خودشم حرف زدم، پريروز تلفن كرده بود اينجا نميدونم كى تلفنمون رو بهش داده بود که فكر كنم كاره همين تينا بوده. خلاصه من آب پاكى رو ريختم رو دستش. گفتم من حوصله اينجور مسخره بازی ها رو ندارم.
امين_ آخه تا كى ميخواى تنها باشى؟ الان هر كسى يه چندتا دوست دختر واسه خودش داره.
_ با کلافگی گفتم نميدونم نميدونم اما نميخوام، اَه.
اون كه ديد عصبانى شدم قيافۀ دلسوزانه ای به خودش گرفت و گفت:
امين_ راستش تينا خيلى اصرار كرد كه شمارت رو بهش بدم که بده به سپيده. منم فكر ميكردم خوشحال ميشى. يه چند وقته زياد تو خودتى گفتم يه تنوعی هم بشه.
_ درسته ما اين حرفهارو با هم نداریم اما كار خوبى نكردى بى اجازه شمارمو دادى بهش. نگران منم نباش. دیگه به اين زندگى کوفتی عادت كردم.
پاشدم رفتم پشت كامپيوتر نشستم همين طور كه توى هارد رو ميگشتم صداى بلندگو های قهوه ای رنگ رو كه به يه آمپلیفایر وصل كرده بودم بردم بالاتر. صداى fear factory با تموم قدرتش پیچید توى اتاق. امین هم پاشد رفت روى طبقه دوم تخت اتاقمون كه من روش ميخوابيدم نشست و به ديوار تكيه داد. منم عين ديوونه ها توى اتاق رژه میرفتمو دل به آهنگ داده بودم.
يكم كه گذشت كشوى لباس راحتی هام رو كشيدم بيرون از كنار لباس ها بستۀ قديمى سیگارمو آوردم بيرون. يكم توى دستم نگاهش كردم و يكى از توش در آوردم با تردید و حرص گذاشتم گوشۀ لبم. همینجور که سیگار لای لبم بود داشتم از اتاق ميرفتم بيرون طرف آشپزخونه كه امين صدام كرد. برگشتم نگاش كردم گفت:
امين_ مگه خودت قرار نزاشتی و مجبورمون نكردى ديگه نکشیم. هان؟ الان يک سال داره ميشه همگى گذاشتيم كنار. الان هم سر قولت باش و بندازش دور.
يكم نگاش كردم. سیگار رو از لای لبم برداشتمو با پاکت سیگار پرتش پرت كردم روی ميز كامپيوتر و از اتاق زدم بيرون. رفتم طرف پذرایی كه نصف يكى از دیواراش پنجره بود. پرده رو با دستم زدم بالا رفتم پشتش پنجره رو باز كردم و مثل هميشه از روی عادت بالاتنۀ لختمو ازش رد كردم و حیاط رو نگاه كردم. هوا آفتابی و گرم بود. بعد از چندین دقیقه تنهایی از روى حرصم يه تف انداختم توی حياط كه دو طبقه پايين تر بود و برگشتم داخل. نياز داشتم كه حرارت بدنم كم بشه، رفتم طرف آشپزخونه کلمو كردم زير شير آب يخ. از سرمای زیاد نفسم بند اومده بود و احساس عجيبى داشتم. يكم كه گذشت سرمو از زير شير كشيدم كنارو يه نفس عميق كشيدم. در آشپزخونه رو نگاه كردم امين واستاده بود بر بر منو نگاه ميكرد.
_ هووم؟
امين_ خل شدى؟
_ نُچ، فقط مغزم داشت مى تركيد.
امين_ هميشه همينى. هيچ وقت دم نمیزنی و ميريزى تو خودت. آخرش كه چى پسر!؟
_ زر زر اضافى موقوف. بيا بريم سر درس فردا آخرين امتحانو هم بديم بره رد کارش ارواح عممون یه مدت راحت شیم.
با هم دیگه رفتیم طرف اتاق و نشستيم سر درس و مشقامون. به هر مصيبتى كه بود سعى كردم تمرکزمو حفظ كنم و درس بخونم. يه ساعتی كه درس خونديم اين امين از روی عادتش شروع كرد وول خوردن.
_ باز تو شروع كردى بچه؟
امين_ داشتم به اين فكر ميكردم كه آدم اينجا اصلاً حوصلش سر نميره. يک ساعته كه اومدم اينجا ببين توی همين مدت چقدر اتفاق افتاده! حالا خونۀ ما نميفهمى شب تا صبح چى شد چى نشد.
بدونِ اينكه چيزى بهش بگم ساعت رو نگاه كردم. ديگه كامران بايد پيداش ميشد.
امين_ چرا ساعت نگاه ميكنى؟ ازم خسته شدى؟
_ نه الاغ. خواستم ببينم چقدر مونده كامران پيداش بشه.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#8 | Posted: 14 Oct 2011 08:15




قسمت هفتم

_ چى بگم والا.
امين_ اَه، همچين قيافه گرفتى اخم كردى كه نفهميدم چى بهش گفتم! بذار يه زنگ بزنم ببینم چی کار داشت.
_ بيخود. زنگ ميزنى ميگى زنگ بزنن، پول اضافى نداريم بديم واسه تلفن.
امين_ چشم آقاى اخمو.
تلفن رو برداشت زنگ زد بهش گفت خودش زنگ بزنه. منم پاشدم گیتارمو با خودم برداشتم از اتاق زدم بيرون. ۲۰ دقيقه ديگه برگشتم توی اتاق ديدم هنوز داره ور ميزنه. چيزى بهش نگفتم اما انگار خود امين فهميد کلافه ام به تينا گفت بهتره ديگه قطع كنم خانمى اينجا يه هاپویی هست ممكنه حمل كنه.
_ هاپو باباته كه هرشب به ننت حمل ميكنه عتیقه.
امين_ خندید گفت فرهاد، تينا سلام ميرسونه ميگه سپیده، همون دوستش كه اون روز توی پارک باهات حرف زده پیششه ميخواى باهاش حرف بزنى؟
_ اولاً سلام منو هم برسون. در مورد دوستشم نخیر. لزومى نمى بينم حرف بزنم.
امين_ خودت شنيدى ديگه تينا جونم. اين احمق نمى دونه كه فرشته هایی مثل تينا جونم چه تغييرات خوبى توی وجود آدم ميدن.
تو دلم گفتم اره تغييرات مثبت تو شورتت ميدن نه تو وجودت. يكم نگاش كردم كه سریع خداحافظى كرد و قطع كرد.
_ بچه اينقدر ميرى بالا بپا پات ليز نخوره چُس شى رو زمين!
امين_ نه ديگه شاگرد خودت بوديم يه دوره ای.
_ خب حالا، الکی هندونه بار ما نكن بچه.
امين_ مى گما فرهاد تو چرا اون بیچاره رو تحويلش نمى گيرى؟
_ با شرارت گفتم كى رو، تينا رو؟
امين_ نخیر پرو خان. سپيده دوستش رو ميگم.
_ ازش خوشم نمياد.
امين_ چرند نگو پسر. بعد از اينهمه سال دوستى ديگه تردید رو خوب توی صورتت ميشناسم. قضيه چيه؟
_ نفسمو خالى كردم گفتم ببين من با خودشم حرف زدم، پريروز تلفن كرده بود اينجا نميدونم كى تلفنمون رو بهش داده بود که فكر كنم كاره همين تينا بوده. خلاصه من آب پاكى رو ريختم رو دستش. گفتم من حوصله اينجور مسخره بازی ها رو ندارم.
امين_ آخه تا كى ميخواى تنها باشى؟ الان هر كسى يه چندتا دوست دختر واسه خودش داره.
_ با کلافگی گفتم نميدونم نميدونم اما نميخوام، اَه.
اون كه ديد عصبانى شدم قيافۀ دلسوزانه ای به خودش گرفت و گفت:
امين_ راستش تينا خيلى اصرار كرد كه شمارت رو بهش بدم که بده به سپيده. منم فكر ميكردم خوشحال ميشى. يه چند وقته زياد تو خودتى گفتم يه تنوعی هم بشه.
_ درسته ما اين حرفهارو با هم نداریم اما كار خوبى نكردى بى اجازه شمارمو دادى بهش. نگران منم نباش. دیگه به اين زندگى کوفتی عادت كردم.
پاشدم رفتم پشت كامپيوتر نشستم همين طور كه توى هارد رو ميگشتم صداى بلندگو های قهوه ای رنگ رو كه به يه آمپلیفایر وصل كرده بودم بردم بالاتر. صداى fear factory با تموم قدرتش پیچید توى اتاق. امین هم پاشد رفت روى طبقه دوم تخت اتاقمون كه من روش ميخوابيدم نشست و به ديوار تكيه داد. منم عين ديوونه ها توى اتاق رژه میرفتمو دل به آهنگ داده بودم.
يكم كه گذشت كشوى لباس راحتی هام رو كشيدم بيرون از كنار لباس ها بستۀ قديمى سیگارمو آوردم بيرون. يكم توى دستم نگاهش كردم و يكى از توش در آوردم با تردید و حرص گذاشتم گوشۀ لبم. همینجور که سیگار لای لبم بود داشتم از اتاق ميرفتم بيرون طرف آشپزخونه كه امين صدام كرد. برگشتم نگاش كردم گفت:
امين_ مگه خودت قرار نزاشتی و مجبورمون نكردى ديگه نکشیم. هان؟ الان يک سال داره ميشه همگى گذاشتيم كنار. الان هم سر قولت باش و بندازش دور.
يكم نگاش كردم. سیگار رو از لای لبم برداشتمو با پاکت سیگار پرتش پرت كردم روی ميز كامپيوتر و از اتاق زدم بيرون. رفتم طرف پذرایی كه نصف يكى از دیواراش پنجره بود. پرده رو با دستم زدم بالا رفتم پشتش پنجره رو باز كردم و مثل هميشه از روی عادت بالاتنۀ لختمو ازش رد كردم و حیاط رو نگاه كردم. هوا آفتابی و گرم بود. بعد از چندین دقیقه تنهایی از روى حرصم يه تف انداختم توی حياط كه دو طبقه پايين تر بود و برگشتم داخل. نياز داشتم كه حرارت بدنم كم بشه، رفتم طرف آشپزخونه کلمو كردم زير شير آب يخ. از سرمای زیاد نفسم بند اومده بود و احساس عجيبى داشتم. يكم كه گذشت سرمو از زير شير كشيدم كنارو يه نفس عميق كشيدم. در آشپزخونه رو نگاه كردم امين واستاده بود بر بر منو نگاه ميكرد.
_ هووم؟
امين_ خل شدى؟
_ نُچ، فقط مغزم داشت مى تركيد.
امين_ هميشه همينى. هيچ وقت دم نمیزنی و ميريزى تو خودت. آخرش كه چى پسر!؟
_ زر زر اضافى موقوف. بيا بريم سر درس فردا آخرين امتحانو هم بديم بره رد کارش ارواح عممون یه مدت راحت شیم.
با هم دیگه رفتیم طرف اتاق و نشستيم سر درس و مشقامون. به هر مصيبتى كه بود سعى كردم تمرکزمو حفظ كنم و درس بخونم. يه ساعتی كه درس خونديم اين امين از روی عادتش شروع كرد وول خوردن.
_ باز تو شروع كردى بچه؟
امين_ داشتم به اين فكر ميكردم كه آدم اينجا اصلاً حوصلش سر نميره. يک ساعته كه اومدم اينجا ببين توی همين مدت چقدر اتفاق افتاده! حالا خونۀ ما نميفهمى شب تا صبح چى شد چى نشد.
بدونِ اينكه چيزى بهش بگم ساعت رو نگاه كردم. ديگه كامران بايد پيداش ميشد.
امين_ چرا ساعت نگاه ميكنى؟ ازم خسته شدى؟
_ نه الاغ. خواستم ببينم چقدر مونده كامران پيداش بشه.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#9 | Posted: 21 Oct 2011 08:43




قسمت هشتم

تو دلم گفتم مدرسه غير انتفاعی همين ایرادارو هم داره ديگه. موقع امتحاناتشون هم كلاس دارن. حالا ما چطور؟ هيچى به هيچى! معلم خودش هم زوركى درس ميده. آخه يكى نيست بهشون بگه بى مورتا شما كه خوب درس نميديد انتظار داريد ماها تو آینده چیکارۀ اين ویرونه بشيم؟!
امين_ هووو، كجايى تو؟
_ همینجام.
امين_ غلط كردى دو ساعته دارم صدات ميكنم.
_ اى بابا، داشتم با خودم غر غر ميكردم كه اين معلما واسه امثال منو تو خوب وقت نميگذارند.
امين_ خب حق دارن ديگه. اگه به حد كافى از لحاظ مالى تأمين بشن اين چيزا خودش حال ميشه.
_ نظرى ندارم.
امين_ مثل همیشه.
_ اوهوم پس تو هم ساكت باش بذار بقيه درسمون رو بخونیم.
دوباره مشغول شديم نميدونم چقدر گذشته بود كه حس كردم يكى اومد توی خونه. از بالاى تخت دو طبقه پريدم پائين رفتم توی حال ببينم كيه.
_ سلام داشى.
كامران_ سلام.
_ خوبى؟ خسته اى؟
كامران_ آره خيلى.
_امتحان چطور بود؟
كامران_ خوب بود.
_ ۲۰ ميگيرى؟
كامران_ نميدونم.
_ راستى امين تو اتاقه ها.
كامران_ اِ، باشه.
بدجورى گرسنم شده بود. بهش گفتم:
_ تا تو يكم با امين مسخره بازى دربیاری خستگیتون در بره غذا رو گرم ميكنم.
رفتم توی آشپزخونه و مشغول شدم. برنج و خورشتی كه امين آورده بود رو خالى كردم توی يه ظرف ديگه گذاشتم تو يخچال که عصر بخورم. رفتم روی اجاق ديدم غذا به حد كافى گرم هست سفره رو رديف كردم و با بچه ها نشستيم به خوردن. وقتی خندق بلا رو پر کردیم كامران نشست پای تلوزیون تا کارتونی چیزی ببینه منو امین هم رفتيم تو اتاق.
دفترو کتاب هام رو روی زمين باز كردم و دراز كشيدم كه بخونمشون. از بس خسته بودم و غذا خورده بودم نفهميدم كى چشمام گرم شد و خوابم برد.
از روى تخت بلند شدم، مثل هميشه قلبم تند تند ميزد. همه جا سياه بود. يكم با بيحالى جلوم رو نگاه كردم در فاصلۀ نچندان نزديک سه تا آدم دیدم. يكم كه دقيق شدم دیدم مادرمو پدرمو برادرم هستن كه با ردای سفيد واستاده بودن و نگاهم ميكردن. خيلى عادى رفتم طرفشون. بدون اینکه به چیزی توجه کنم میرفتم طرفشون. داشتم بهشون ميرسيدم که یهویی دیگه نتونستم جلوتر برم. انگار كه جلوم يه ديوار شیشه ایی بود كه نمى تونستم ازش بگذرم. با تعجب و وحشت بهشون نگاه ميكردم. گرمم شده بود، آروم عرق روى پیشونیم رو پاک كردم. خيلى گرم بود، برگشتم عقبم رو نگاه كردم ديدم شعله های آتيش داره آروم آروم مياد طرفم. به هيچ جا پناهى نبود!
با وحشت مشت ميزدم به ديوار شیشه ای كه جلوم بود و منو توی خودش اسير كرده بود. محكم و محكمتر میزدم اما نمیشکست. نگاهشون كردم تا شاید کمکی بهم بکنن. برادرم پشتشو بهم كرد و مادر پدرم هم همين طور و آروم و آروم دور و دورتر شدن. ميترسيدم، خيلى زياد. دوباره پشتم رو نگاه كردم آتيش داشت ميومد جلوتر. همینجور كه دستامو به شيشه پشتم فشار ميدادم داد ميزدم، داد میزدمو كمک ميخواستم و نزديک شدن آتیش رو نگاه ميكردم. نفسم تند شده بود. برگشتم تا شايد مادر پدرم كمک كنن اما اونا ديگه نبودن. هيچ كس نبود هيچ كس فقط آتيش بود و من. ميلرزيدم، ديگه نميدونستم چى ميشه، فقط داد ميزدم، نـــــــــــه، نــــــــــــــه، نــــــــــــــــــــــــــــــــه.
چشمامو باز كردم، امین و كامران بالا سرم بودن. رنگشون پريده بود، خيس خالى بودم، با بهت زدگی تمام نگاهشون میکردم، یه لیوان آب نسفه دست امین بود که فهمیدم از ترسش نسفش رو ریخته بوده رو صورت من. دستام میلرزید، بازوی امین رو با یه دستم گرفته بودمو با وحشت از اون گرمای زیاد آتیش همه جا رو نگاه میکردم. امين بقيه آبى كه توی لیوان مونده بود رو دوباره ريخت روی صورتم.
نميدونستم كجام، مغزم قدرت آناليز كردن هيچى رو نداشت. بلند شدم با وحشت نفس میکشیدمو دوروبرمو نگاه ميكردم. دنبالِ آتيش بودم اما توى اتاق خواب خودم بودم و كتاب درسى مسخرۀ به درد نخورم هم جلوم روى زمين بود. همه چيز مرتب بود. تپش قلبم به شدت اذيتتم ميكرد.
كامران_ بهترى داشى؟
با تكون دادن سرم جواب مثبت دادم.
امين_ انگار داشتی كابوس ميديدى. همينطورى كه پشتم رو ماساژ ميداد گفت تموم شد، تموم شد، آروم باش عزيز.
دوباره چشمامو بستم. يكم طول كشيد تا وضعیتم به حالت طبیعی برگرده. کامران رو رد کردم بره به کارش برسه منو امین هم به زور نشستيم سر درس كه امتحان آخری رو هم رد كنيم بره رد كارش.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#10 | Posted: 21 Oct 2011 08:45




قسمت نهم

خودکار رو گذاشتم توی جیبمو از صندلیم بلند شدم. ورقۀ امتحان رو تحويل مراقب گامبالویی كه سر جلسه رژه ميرفت دادم و از اونجا زدم بيرون. وقتى از حياط مدرسه هم اومدم بيرون يكم اطراف رو نگاه كردم و يه نفس عميق كشيدم و دستامو به اطراف كش دادم. همینجوری گفتم:
_ بالاخره تموم شد.
ديدم صداى خنده مياد، دورو برمو نگاه كردم يه چند تا پسر به در مدرسه تكيه داده بودن و به كارهاى من ميخنديدن.
پسره_ تو هم راحت شدى؟
_ تو هم؟
پسره_ آره، خيلى فاز ميده نه!
_ اگه بخوايم واقعیت رو نگاه كنيم تا نمیری هيچى بهت فاز نميده اما همين كه نصف راه گرفتن این دیپلم بیصاحابو هم طی کردیمو یه مدت راحتیم خودش كليه، بذار واقعیت رو هم بى خيال بشیمو مثل بهلول خودمون و بزنيم به نفهمی و ديوانگى.
پسره_ خندید گفت موافقم.
يه چشمک بهش زدم و رفتم اونورتر منتظر اين امين در به در شدم. انتظارم زیاد طول نکشید که سر و کلش پيدا شد يكم با اون هم حرف زدم و رفتم طرف خونه.
امین_ چطوری متقلب!
_ از دست شما متقلبم شدیم دیگه. همه ادعاشون میشه درس میخونن اونوقت از بس لسممو سر جلسه صدا میزنن خشتک منو پرچم میکنین. مراقبه رو دیدی چطوری نگام میکرد؟ مرتیکه تابلو با اون صدات نزدیک بود به گامون بدی.
امین_ تقصیر من چیه خب! دیدم جواب نمیدی منم زدم به سیم آخر بلند صدات کردم.
با شرارت زدم تو شیکمش گفتم:
_ خب اینارو بیخیال. بریم خونه هامون که این چند روز میتونیم هر غلطی خواستیم بکنیم.
امین_ خونه خبری نیست که. بیا میخوایم بریم دم مدرسه دخترونه، تو هم بیا.
یکم توی چشماش نگاه کردم که خودش سریع فهمید زر زر بیخود کرده. دستامونو مشت کردیمو زدیم به هم. ازش جدا شدمو همینجور که با صدای کلفت خودم آهنگ میخوندم راهی خونه شدم. وقتى رفتم توی خونه بازم كسى نبودو كه جواب سلاممو بده. يكم غذا خوردم و ولو شدم پشت كامپيوتر. يه بازى نسب كردم و مشغول شدم.
نميدونم چقدر گذشته بود كه در اتاق باز شد و مادرم با كامى (کامران) اومدن توی اتاق. همینجور که چشمم به صفحه مانیتور بود گفتم:
_ سلام خوشگل خوگشلا، جيگر جیگرا، مهربون مهربونا، ملكۀ ملکه ها ...
مادرم_ علیک سلام شبه تاريكى.
_ هووم؟
كامران_ برات اسم جديد انتخاب كرديم!
_ با شیطنت گفتم اوهوم چه خوش سلیقه هم هستين والا.
هممون خنديديم مادرم گفت:
مادرم_ آخه بچه توی اين تاريک دونى نشستى چى كار ميكنى؟ دو ساعته من اومدم خونه نمياى يه سلامى بكنى.
_ نوكرتم به مولا، خير سرمون اين امتحانها تموم شد بذار يكم نفس بكشيم.
مادرم_ بيا كه كم كم دارم شما ميكشم.
_ چشم كم كم ميام.
همينجورى مشغول بازی با کامپیوتر بودم كه تلفن زنگ خورد كامران صدام كرد.
کامران_ داشی تلفن با تو کار داره. امینه.
پاشدم رفتم توی هال تلفن رو برداشتم ببینم چی میگه.
_ سلام بچه.
امين_ سلام هاپو.
_ عمته بچه فلان.
امين_ بچه فلان دیگه چيه؟
_ پيشم انسانهاى شریف و مؤدبی نشستن نمى تونم جلو اينا فوحش خار مادر بهت بدم كه. اوهوم؟
امين_ با خنده گفت آها، منو باش گفتم تو آدم شدى.
_ شتر در خواب بيند پنبه دانه.
امين_ خب بابا، مرتیکه واسه من ضرب المثل هم ميگه!
_ چيه به اين همه تسلط در اين زبان ارزشمند حسودیت ميشه!؟
امين_ نخیر، اَه اينقدر حرف ميزنى آدم يادش ميره چى ميخواست بگه. زنگ زدم بگم فردا شب تولد پيامه، دعوتمون كرده خونشون.
_ خوش بگذره، ديديش تولدشو از طرفم تبريک بگو.
امين_ يعنى چى خب!
_ يعنى همين ديگه.
امين_ یعنی نميخواى بيايى؟
_ آخه تو كه جواب منو ميدونى ديگه چرا ميپرسى ابله!؟
امين_ شما بيخود كردى که نميخواى بيايى. ميريم خوش ميگذره تازه دخترها هم هستن، مجلس رديفه.
_ آره!؟
امين_ جون تو.
رو كردم طرف پدر و مادرم كه دور ميز بودن داشتن غذا میکشیدن توی بشقاباشون گفتم:
_ ازتون عذر میخواما جسارت نشه بگذاريد جواب اين عتیقه رو من درست حسابى بدم. دوباره گوشى رو گرفتم دم دهنم گفتم آخه اُبی، چاقال، ۲ زارى، برمیگردی ميگى مجلس مختلطه كه مثلاً منو تحريک كنى؟ اگه اين چیکو تحريک شه اولين نفرى كه خفت ميكنم خودتى، ديگه زور چى ميزنى ابله؟
اون مرتیکه هم فقط از اون ور گوشى مى خنديد. با حرص و خنده گفتم:
_ چيه، خوشت اومد؟ اگه زيادى مشتاقی اين کامران ما هم چیکو میکو داره رو کنه ها.
امين_ آره؟
_ جون تو راست ميگم، بچه كه بود داشتم پوشکشوعوض ميكردم یهویی لرزيد شاشید. تازه توجهم به اونجاش جمع شد ديدم ماشالله رستم دستانه! تازه اون مال بچگیش بوده. الان كه ماشالله واسه خودش مردیه.
امين_ نگو ترسيدم مامانى!
_ بچه كونى مسخره ميكنى؟ بيام بچپونم دهنت!؟
امين_ مرتيكه هيچى نميگم بكش بيرون ديگه!
_ من كه هنوز نكردم.
مادرم_ فرهاد چى دارى ميگى به اين بدبخت؟ زشته.
_ نه بابا، اين ديونه باز مست كرده توهم زده ميگه ازش بكشم بيرون، شما كه منو ميبيند چيزى بهش نكردم كه بخوام بکشم بیرون.
مادرو پدرم خندیدنو مشغول خوردن بقيه غذاشون شدن.
امين_ حالا اينا رو ول كن. فردا شب رديفه ديگه؟
_ بى خيال نميشیا!
امين_ به جون تو وقتى گفتن مجلس مختلطه با خودم گفتم حتماً بايد بیارمت يكم پُز بدم به همه نشون بدم چه هاپوی خوبى دارم.
_ خیلی جدی گفتم بچه كونى صد بار گفتم هاپو اون بابای پدرسوختته که هر شب حمله ميكنه طرف مامانت.

لوتی جون تولدت مبارک
     
صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / توهمات ذهنی مغشوش بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites