تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 3 از 50:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  46  47  48  49  50  پسین »  
#21 | Posted: 10 Jul 2010 22:55
امير و ثريا



من ثريا هستم 27 ساله از تهران و درجه حشريم بالاست اما چون كم رو بودم و دوست زياد نزديكي هم نداشتم و از طرفي پسر عمه منم ترتيب بكارتمو داده بود و در رفته بود كانادا و اين موضوع رو به هيچكس نگفته بودم يک جور ترس بي مورد هميشه باهام بود و عقده شهوتم رو با خود ارضايي حل ميكردم اما درست سه سال پيش بود كه توي آموزشگاه غير انتفاعي با آتوسا آشنا شدم اون يكسال ازم بزرگتر و همينطور خوشگلترم بود و پدرشم دبي و ايتاليا تجارت ميكرد خوب كه با هم جور شديم اون خاطره هاشو از پارتي هايي كه رفته بود برام ميگفت اما از پارتي هاي معمولي حرف ميزد و اصلا درمورد سكس پارتي بهم چيزي نگفته بود تا اينكه يکروز منو به خونشون دعوت كرد قبلش بگم وضعيت زندگي خونواده ما خوبه اما وضع آتوسا توپ توپ بود و خيلي جاها كه خرجش زياد بود پاي رفاقت و اين حرفها خرج منو هم بعهده ميگرفت وقتي به خونشون رفتم واقعا معني خر پول رو فهميدم يعني اون چيزيكه براي خونواده آتوسا ريخته بود پول بود خلاصه رفتيم نشستيم پاي كامپيوتر آتوسا و اون عكسهايي كه توی پارتي گرفته بود رو نشونم داد تا رسيد به يک پوشه و گفت اينها رو نشونت نميدم ازش پرسيدم چراااااا؟؟/؟؟ گفت مال پارتي هاي خفنه تا اينو گفت من فهميدم منظورش سكس پارتيه گفتم پس سكس پارتي هم رفتي؟/؟ آتوسا مثل اينكه همينو ميخواست از دهنم بشنوه زد زير خنده و كلي بد و بيراه بشوخي بارم كرد منم كه از كلمه سكس گرم شده بودم كلي خواهش كردم كه جريانشو برام تعريف كنه و بزاره عكسهاش رو هم ببينم بعد كلي التماس عكسها رو باز كرد واااااااایییییییی واقعا جالب بودن اصلا اونجوري كه توي سايتها درمورد سكس پارتي خونده بودم نبود.آتوسا وقتي تعريف ميكرد داشت تموم تنم داغ ميشد انگار خودم وسط اون پارتي بودم چشمهام كه به عكسها ميفتاد نزديك بود غش كنم يعني اگه آتوسا يک پسر بود حتما همون لحظه كيررررررشو ميخوردم اونشب تموم عكسهاي سكس پارتي رو ريختم روی فلش و بردم خونه ريختم روی هارد و تا صبح توی اتاقم حال ميكردم اصلا نميدونم چم شده بود كه ديگه انگار تموم عقده هاي سكسيم رو يک شبه ريخته بودم بيرون مثل اينبود كه توي يک دنيا كه پر از لذت سكس باشه رفتم و برای هر نوع سكسي آماده ام چند روز گذشت يکروز گفتم شايد يکجوري بتونم به آتوسا بگم كه حشريم زياده و بالاخره شايد اون يک راهي بهم نشون بده با اينكه باهاش جور جور بودم اما اصلا نميتونستم درموردش با آتوسا حرف بزنم تازه وقتي آتوسا درمورد سكسهاي تازش حرف ميزد واقعا بغض ميكردم اما يکروز همه چيز عوض شد اونروز يادمه آتوسا زنگ زد به موبايلم گفت برم خونشون يک خبر خوب برام داره منم رفتم گفت قراره بره به يک سكس پارتي و اگه من پايه ام منم باهاش برم داشتم از هيجان ميتركيدم از يکطرفم ميترسيدم اما وقتي به اتوسا فكر كردم گفتم نه بابا آتوسا امتحان دوستيش رو خوب پس داده تازه اين عقده لعنتي سكسي هم منو بيشتر به ريسك كردن هل ميداد گفتم بايد درموردش فكر كنم اونم با همون حالتش اروم زد توی گوشم و اداي منو دراورد.بايد فكر كنم باید فکر کنم ؟/؟ بعد گفت اخه ديوونه اين سكس پارتي خيلي با كلاسه اصلا ميري توی ابرها گفتم حالا كجاست؟/؟ لبخند زد و گفت پس ميايي؟؟/؟؟ آره؟/؟ منم خودمو زدم به پررويي و گفتم آره و كلي خنديديم بعد گفت مكانش 10 روز ديگه توی اهوازه و خرجش نفري 300 دلاره تا اينو گفت خشكم زد ناراحت شدم و گفتم كي ميره اين همه راهو تازه من 300 دلارم كجا بود همه مثل تو كه خر پول نيستن آتوسا گفت اين پارتي تموم خرجش از دبي و اونور آب مياد و از بهترين جنسها توي پارتي ميكشن و ميخورن بي كلاسها و گداها كه نميرن تازه بار اول خرجت پاي من مياي يا نه؟؟/؟؟ گفتم به چه بهونه اي بيام اهواز؟/؟ گفت اونش با من خلاصه با هر هنري كه داشت اين آتوسا اوکی رو ازم گرفت جالب اينجاست براي اينكه موافقت خونواده منو بگيره يک چند روزي ميومد خونه ما و انقدر با كلاس و مودبانه حرف ميزد كه اگه ميگفت ميخواد منو ببره سكس پارتي بابا مامانم ميگفتن چون با آتوسايي ميذاريم بري بعد خواست اجازه بدن منم با اونها برم سفر دوستانه چند نفري گردش كنيم و عكس يادگاري بگيريم بابا مامانم هم گفتن اشكالي نداره منو ميگي داشتم ميتركيدم دوست داشتم همونجا جيغ بزنم و آتوسا رو كه انقدر راحت مخ بابا مامانم رو زده بود رو ببوسم بعد 2 روز راهي اهواز شديم و چند روز اونجا مونديم بعد شب پارتي رفتيم توی يک ويلاي بزرگ وقتي وارد شديم نزديك 30 يا 40 تا دختر پسر ديگه هم بودن اما اين پسرها و دخترها كجا و اون چيزاييكه من توی عكسها ديده بودم كجااااااااااا همه از اون بچه خر پولها و خيلي خوش تيپ و مد بالا من اصلا نميدونستم چيكار بايد كنم؟/؟ هميجوري مثل سايه دنبال آتوسا بودم و با هر كي اون احوالپرسي ميكرد منم دست ميدادم و سلام ميكردم اكثرا ايراني يا عربهاي اونور آب بودن يک چهار پنج تايي هم خارجي بودن نميدونم اروپايي بودن يا مال جاي ديگه ولي بيشتر انگليسي حرف ميزدن و خيلي خوش هيكل و ناز بودن بعد اول نوشيدني اوردن از هر چي كه بخواي و همه با مارك خارجي آتوسا يک بطري برام آورد و گفت ميبيني كلاس رو؟/؟ من نميدونستم اين چيه دارم ميريزم توی دهنم چون تموم حواسم به اين بود كه چه جوري سكس پارتي به اين با كلاسي شروع ميشه؟/؟ خلاصه يک ساعتي به خوردن و نوشيدن و رقصيدن گذشت تا يهو برق سالن كم نور شد و يک نور كم جون باقي موند ديدم كه همه هوراااااااا كشيدن و داد ميزدن و هر پسري يک دختر رو ميمالید يکدفعه ديدم يكي بازوم رو گرفت برگشتم يک پسر سبزه بود به اسم امیر كه باهاش قبلا دست داده بودم فارسي خوب حرف نميزد بعد منو كشيد طرف خودش منم سرخ شده بودم اصلا نميدونستم چيكار بايد كنم؟/؟ ديدم آتوسا از راه رسيد و به امیر گفت كه اين دختره تازه كاره هواش و داشته باش امیرم يک چيزي به انگليسي گفت و منو به سينه اش فشار داد وقتي خواست لبهامو ببوسه تازه از نزديك ديدمش خيلي خوش قيافه بود و قد بلند و هيكل رديف بعد دستاشو برد توي موهام منو نوازش كرد سرمو روي سينه اش فشرد اصلا معني سكس پارتي ديگه از يادم رفت و ياد حرف آتوسا افتادم كه گفته بود ميري توي ابرها بي اختيار منم لبهاي امیر رو بوسيدم و سرمو به سينه و گردنش ميمالیدم خيلي گرم شده بوديم نزديك بود اصلا گريه ام بگيره امیر گفت بريم طبقه بالا منو محكم توي بازوش گرفت برد توی يک اتاق نيمه تاريك دنج و بغلم كرد خوابوند روي تخت و شروع كرد لباسهاشو دربياره و منو نگاه ميكرد منم اصلا توی آسمونها بودم شروع كردم لباسهامو دراوردن بعد امیر اومد روی تخت و روم خوابيد و چشمهام رو بوسيد و خيلي آورم و با آرامش تنم رو ميماليد بعد رفت سراغ سينه هام و نوك اونها رو آروم به دندون كشيد.يک چيز گرمي توي تموم تنم پخش شده بود بعد امیر روي دو زانو نشست تا تنمو كامل ببينه منم بلند شدم بدون اينكه چيزي بگم كيرررررررررشو گذاشتم توی دهنم اونم يک آه ه ه ه پر از لذت كشيد و سرمو به شكمش چسبوند بعد از چند دقيقه ازم خواست ساك زدن رو تمومش كنم و يک چيز ژل مانندي ماليد دور كيرش و دور كوسم و روي من خوابيد و گذاشت توی كووووووووسم آروم آروم ميبرد توششششششش بدون اينكه اصلا دردي احساس كنم بعد 1 يا 2 دقيقه حركاتش تند شد و معلوم بود كه داره آبش مياد و تندتر تلمبه ميزد تا اينكه كيرشو دراورد و تموم آبشو روي پستونهام خالي كرد هر دومون اصلا حال بلند شدن نداشتيم بعد خم شد و منو بوسيد و بغلم كرد و كنارم خوابيد وقتي توي بغلش بودم از بعضي اتاقها صداي جيغ و داد ميومد و ما خندمون ميگرفت من با خودم ميگفتم يعني كدومشون آتوساست؟؟/؟؟ صبح كه بلند شدم امیر مثل يک بچه پيشم خوابيده بود پردهها رو كه كنار زدم تازه صورتش رو ميديدم واااااااااییییییی خداااااااااا امیرررررررر چه پسر مهربون و خوش قلبي بوداااااااااا ما تا سه روز اونجا بوديم من و امیر همديگه رو ول نميكرديم و تا الان كه سه سال گذشته توي خيلي سكس پارتي ديگه هم رفتم اما هيچكدوم سكس پارتي اهواز و امیر جووووووووونم نمیشه.پایان
     
#22 | Posted: 10 Jul 2010 22:57
جبران اشتباه



چند روز به سالگرد ازدواجمون مونده بود دو سال بود با هم زندگي ميکرديم. هيچ تنوعي توی زندگيم وجود نداشت هر شب ساعت 11 ميومد خونه و شام نخورده ميگرفت ميخوابيد من فقط برای اين بودم که خونه رو جمع و جور کنم يادمه از سال دوم دبيرستان با يکي از دوستهام به اسم ميترا درمورد سکس حرف ميزديم ميترا برام درمورد کير حرف ميزد و من توی ذهنم يک کيرررررررر قشنگو مجسم ميکردم. يکروز با ميترا قرار گذاشتيم وقتي ازدواج کرديم بازم درمورد کير و
سکس با هم حرف بزنيم ولي اينبار درمورد کير و سکسهائي که با شوهرامون داريم حرف بزنيم شوهرم هيچي درمورد دوستم و مخصوصا صحبتهائي که با هم ميکنيم نميدونست ولي ميترا با شوهرش که يک آَدم مايه داري بود هيچ مشکلي نداشت و اينطوري که خودش ميگفت درمورد صحبتهائي که با من ميکنه به شوهرشم ميگه ميگفت شوهرش تقريبا هر شب باهاش سکس ميکنه و اونو خوب ارضا ميکنه. ازماجراهاي شبش بمن ميگفت ولي وقتيکه نوبت من ميشد نميدونستم چي بگم؟؟/؟؟ يک مشت چرت و پرت سر هم ميکردم تحويلش ميدادم ولي مشخص بود دارم کوس شعر ميگم روز سالگرد ازدواجمون به سینا شوهرم گفتم شام بيا خونه و با هم شام بخوريم اميدوار بودم لااقل اونشب بتونم يک سکس حسابي داشته باشم و بتونم براي ميترا تعريف کنم و خودم هم حال کنم شام خوبي درست کردم همه چيز رو آماده کردم و يک کيف پول قشنگ بعنوان هدیه براش خريدم ديگه همه چيز آماده بود تا سر شام آرزوم رو بهش بگم ساعت 10 بود دل شوره عجيبي داشتم ميترسيدم يکوقت نياد يا يادش رفته باشه مرتب اينجور فکرها از سرم میگذشت ديگه مطمئن شده بودم نمياد شمعهاي سر ميز رو خاموش کردم اشک توی چشمهام جمع شده بود نفسم سنگين بالا ميومد احساس ميکردم همه دارن توی سرم ميزنن که تو يک آدم اضافه هستي احساس خستگي ميکردم انگار تموم خستگي اين دو سال رو گذاشتن روی دوشم رفتم حموم تا بعدش بگيرم بخوابم دوست داشتم ديگه از خواب بلند نشم لباسمو دراوردم نشستم توی وان و آب سرد رو باز کردم آب کم کم رسيد به کوسم سردي آبو توی کوسم احساس کردم فکر ميکردم دارم ارضا ميشم مسخرست نه؟/؟ آدم معني درست ارضا شدن رو هم ندونه؟/؟ دستم رو بردم طرف کووووووسم آروم روی کوسم دست کشيدم يک لحظه آرزو کردم کاش شوهرم از اون
مردهائي بود که فقط ادم رو براي سکس ميخواد يک نفر که هر شب بتونه با کيررررررررر بزرگش منو به اوج برسونه برای من توی اون لحظه همون قطره هاي آب سردم زياد بود گريم گرفت چشمهامو بستم و همينطور اشک ميريختم آه ه ه
خداااااااااا ديگه چشمهام داشت میسوخت انقدر اشک ريخته بودم که براي چشمهام رمقي باقي نمونده بود داشت خوابم ميبرد يک نفر لبهامو بوسيد ترسيدممممممممم؟/؟ چشمهامو به زحمت باز کردم وااااااییییییی باورم نميشد
سينا بود داشت لبهامو بوس ميکرد يک شاخه گل گذشت بين پام زد زیر گريه و خودشو که لختم بود روم انداخت؟؟/؟؟ ميگفت منو ببخش من انقدر بفکر کار بودم که حتي تو رو هم فراموش کردم سرشو گذاشت روی سينم منم سرشو توی بغل گرفتم و بوسش کردم يکم که گذشت گفتم سينا جون دوست داري جبران کني؟/؟ گفت آره عزیزم هر کاری بتونم برات میکنم يکم ساکت شدم و گفتم منو بکن با تعجب پرسيد چيیییییی ؟/؟ دوباره گفتم منو بکنننننننننننننن يکم ساکت موند بعد شورتشو دراورد بنظر ميرسيد ميخواست تموم بي توجهي که توی اين چند سال بمن کرده بود رو يک شبه توی همون وان حموم جبران کنه سرشو برد پائين يک لحظه بي حرکت بود بعد احساس کردم داره چشمهام بسته ميشه به زور چشمهامو که تازه اشکهاش خشک شده بود رو باز کردم ديدم سينا داره با زبونش با کوسم
بازي ميکنه زبونش رو داخل کوسم ميکرد و ميچرخوند واااااااااییییییی نميدونستم اينکار رو از کجا ياد گرفته بود؟/؟ دقيقا مثل کارهایي بود که ميترا برام تعريف ميکرد با يک دستش داشت با چوچولم بازي ميکرد و با زبونش کووووووووسم رو ليس ميزد و با يک دستش سعي ميکرد سينمو بگيره بدنم بي حس شده بود و کنترلي نداشتم مثل يک مرده شده بودم که سينا هر کاری که ميخواست ميتونست با من انجام بده يکدفعه يادم اومد ميترا تعريف ميکرد که مردها از ساک زدن خيلي خوششون مياد و لذت ميبرن به سينا گفتم بسه نوبت منه ميخوام برات بخورمشششششش و خودمو به زحمت از زير دستهاش کشيدم بيرون و اونو خوابونم زير آروم يک دست به سينهاي قشنگش کشيدم و سرمو رسوندم به کيررررررررش پشمهاشو زده بود و خيليم تميز بود خيلي تعجب کردم؟/؟ انگار خودشو از قبل براي سکس با من آماده کرده بود؟/؟ خيلي روی اين موضوع وسواس نشون ندادم و مشغول کار خودم شدم و کيرش رو گرفتم توی دستم ميخواستم خوب لمسش کنم ميخواستم کمبود اين چند سال رو جبران کنم داشتم خوب نگاهش ميکردم که صداي سينا دراومد گفت پس منتظر چي هستي اينم کيرررررررر بخورش ديگهههههههه منم صبر نکردم و کردم توی دهنم آخ خ خ دهنم داغ شد واااااااااایییییییییي چه طعمي داشت داشتم غش ميکردم از صداهائيکه سينا از خودش در مياورد فهميدم داره لذت ميبره با دستم کيرش رو ميمالیدم کيرشو از دهنم در مياوردم و دوباره ميکردم توش کيرشو به تموم صورتم و سینه هام ميمالیدم صداي آه ه ه ه کردن سينا بلندتر شده بود کيرش مثل سنگ سفت و مثل چوب دراز شده بود منتظر بودم کیرررررررررشو بفرسته توی کوووووووووسم ول کن نبودم سير نميشدم تا سينا از جاش بلند شد بمن اشاره کرد که روی زانوهام برم طوريکه کونم بياد بالا کوسم خيسسسسسس شده بود و خيلي داغ بود تموم آب کوسم دورش برق ميزد ديدم سينا داره مياد نزديک کيرش رو توی دستش گرفته بود و اومد نزديک با دستش کونم رو باز کرد و با يک انگشت کرد تو کوسم و شروع کرد به انگشت کردنم اوووووووووووف بعد يک انگشت ديگش رو آورد داخل و حرکت دستهاشو سريعتر کرد يکم اين کار رو ادامه داد کيرش يکم خوابيده بود من دوباره براش خوردم تا شق شه اومد پشتم و يکم کيرش رو دور کوسم چرخوند و سعي کرد که بکنه توشششششش چون کوسم خيلي تنگ بود به اين
راحتي نميرفتت توش خودم کمکش کردم تا بلاخره رفت توشششششش جوووووووووووون واقعا کووووووووسم تنگ بود و وقتي ميخواست بکنه خيلي دردم ميگرفت و از درد جيغم ميرفت هوا ديگه انقدر درد داشتم که تموم لذت اولش رو فراموش کردم سينا که درد کشيدن منو ديد کيرش رو آروم دراورد و بازم با انگشت داخل کوسم کرد و کیرشو توف زد دوباره سعي کرد دردش خيلي کمتر شده بود چند بار دراورد و کرد توش تا درد تبديل به لذت شد سينا هم تندتر تلمبه ميزد يکم به اين حالت کرد و بعد خودش خوابيد و منو نشوند روی کيرش منم کيرش رو هل دادم با دست توی کوسم و روش تلمبه زدم اين کار رو حتي ميترا هم برام تعريف نکرده بود يکم که من تلمبه زدم خسته شدم و به همون حالت سينا زیرم شروع کرد به تلمبه زدن جيغم رفت هوا تنم لرزيد عرق کردم سردم شد از روی سينا افتادم کنار به ارگاسم رسيده بودم سينا فهميد کيرشو کشيد بيرون و تند جلق زد و آبش رو ريخت روم منم بيحال بودم بلند شد اومد طرفم لبهامو دوباره بوسيد و با هم دوش گرفتيم اومدیم بیرون موقغ خواب ازش پرسيدم چه جوري انقدر عوض شدی؟؟/؟؟ گفت شوهر ميترا با من صحبت کرد و فهمیدم چقدر در اشتباه بودم و برات کم گذاشتم توی این مدت و یک بوسم کرد.

پایان
     
#23 | Posted: 15 Jul 2010 06:33
برخورد سوم

در باشگاه رو باز کردم و رفتم داخل. مثل همیشه بچه ها سخت مشغول تمرین بودن همه سرشون گرم بود. اونایی که داشتن استراحت میکردن برام دستی تکون دادن و منم مثل همیشه با خسته نباشید گفتن میرفتم سمت رختکن که لباسام رو عوض کنم. چند دقیقه ای طول کشید تا لباسام رو عوض کردم و اومدم توی سالن اصلی که یهو یه چیزی از پشت خورد توی کمرم! برگشتم و دیدم ترانه و دوستاش دور هم جمع شدن و همینطور که میخندن از دور با دست بهم اشاره میکنن! منم اخمی کردم و بلند گفتم جای اینکارا برین تمرین پرش چون یه عمر باید بپرین روش!! اونا هم بدون اینکه بهشون بر بخوره دوباره زدن زیر خنده و منم به راهم ادامه دادم. راستش دیگه به این کاراشون عادت کرده بودم! بدبخت پسرای باشگاه همیشه مورد هدف پرتابهای اینا بودن و شده بودن سوژه سرگرمی هاشون توی وقت استراحت! ترانه از اون دخترای شیطون و شر بود که بقول معروف سر و گوشش خیلی میجنبید و دوستاش هم بدتر از خوش! خوب نمیشناختمش و رابطه مون فقط توی باشگاه بود ولی توی باشگاه از همه بیشتر با اون صمیمی بودم. یعنی در کل طبق عادتم با هیچ کس بیشتر از یک سلام علیک بُر نمیخوردم و حرف نمیزدم ولی با ترانه رابطه ام دوستانه و خوب بود. با اینکه خیلی شیطون میزد ولی دختر خیلی گلی بود و خیلی باهاش حال میکردم. فکر میکنم اون موقع ها 19 سالی داشت. یه دختر پر انرژی و با حال که از لحاظ ظاهری هم واقعا مورد پسند بود. چهره ی جذاب و زیبایی داشت با قدی بلند و هیلکی ناز و رو فرم (بخاطر تمرین مداوم). یادمه مو هاش خیلی بلند بود همیشه توی صورتش پخش میشد که اولین چیزی که توی برخورد باهاش جلب توجه میکرد همین بود.
رفتم جلوی آینه کمی با صورتم ور رفتم ولی کارساز نبود! تازه از خواب بیدار شده بودم و قیافه م به اندازه کافی مضحک شده بود و دست کاری کردن فقط باعث خراب تر کردن کار میشد. همینطور که روی بدنم دست میکشیدم تا عضلاتم از خواب بیدار بشه از آینه پشت سرم رو نگاه میکردم که دخترا بگو بخندی راه انداخته بودن و واسه خودشون حال میکردن! لبخندی زدم و مشغول ادامه کارم شدم. باشگاه مثل همیشه شلوغ و پر رفت و آمد بود، از استریو های قدرتمند سالن آهنگهای تحریک کننده و خیلی تند پخش میشد و خلاصه حسابی جو سازی میشد! اون طرف سالن خانمها مشغول ورزش بودن و این طرف هم آقایون، دستگاهها همه جای سالن پخش شده بودن و آدم یاد میدون مین میفتاد! روی دیوارهای سالن پر از عکسها و پوسترهای قهرمانای معروف بود و بین اونها عکس قهرمانهای باشگاه هم به چشم میخورد. کاپها و مدالهای قهرمانی هم پشت شیشه های روی دیوار دکور شده بودن و خلاصه نمای قشنگی رو ساخته بودن.
به آینه نگاه کردم، دخترا همچنان مشغول تمرین فک و دهن بودن و دور هم بگو و بخندی داشتن! سرم رو تکونی دادم و مثل همیشه زیر لب چند تا تیکه انداختم بعدم راه افتادم سمت اتاق وحشت!!! اتاق وحشت اسم یکی از اتاقهای باشگاه بود که بچه ها این اسم رو روش گذاشته بودن چون توش فقط کارای خطرناک انجام میشد و واقعا هم وحشتناک بود! در اتاق همیشه قفل بود و کسی حق نداشت بره داخل جز حرفه ای ها و یا کسایی که مجاز بودن برن داخل. البته کسی نمیدونست توش چه خبره و چی به چیه و فقط از روی تعریفهای دیگران و چیزایی که شنیده بودن این اسمو روش گذاشته بودن.
رفتم جلوی میز محمد (منشی باشگاه) بهش اشاره کردم کلید اونم یه چشمک زد و کلید رو از توی کشوش پرت کرد سمتم. یه نگاهی به دور و برم کردم که مطمئن بشم کسی حواسش بهم نیست بعد رفتم سمت کیفم وسایلم رو برداشتم و بعدشم با عجله رفتم سمت اتاق و تازه میخواستم در رو باز کنم که یهو ترانه مثل جن پشتم ظاهر شد و صدام کرد!!
سریع برگشتم سمتش و گفتم بله؟
ترانه - جون ارا یه چیزی بگم قبول میکنی؟
من - تا چی باشه!
ترانه - منم میخوام بیام داخل!
من - اگه جای تو بود که در رو کسی قفل نمیکرد! برو سر تمرینت.
ترانه - چون من اذیت نکن، بذار بیام قول میدم به کسی نگم.
یه نگاه معنی دار بهش کردم و گفتم الان اینجا ایست نکن محمد میبینه بهت گیر میده.
ترانه - ارا خواهش میکنم؟
من - وقت منو نگیر تمرینم دیر شد! ای بابا!
ترانه یه قیافه ی حق به جانب گرفت و گفت یعنی قبول نمیکنی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم چه گیری کردیما! باشه بیا ولی مسئولیتش با خودته در ضمن هرچی میبینی فراموش میکنی، بفهمم جایی حرفی زدی دیگه...
ترانه - باشه بابا اخلاق سگتو همه میدونن!
من - قربون آدم چیز فهم!
یه نگاهی به دور و برم کردم بعد در اتاق رو باز کردم و اونم با اشاره من رفت داخل. همون موقع محمد با دستش بهم اشاره ای کرد که منم از با اشاره بهش گفتم خودیه و بعدم خودم رفتم داخل. ترانه قیافش شده بود عینه بچه های تازه به دوران رسیده با کنجکاویه تموم به محیط اتاق نگاه میکرد و همه چیزو مورد بررسی قرار میداد. منم بدون اینکه چیزی بگم رفتم جلوی آینه از جیبم چند تا آمپول و سرنگ در آوردم و مشغول آماده کردن شدم.
ترانه که خیلی پکر پشت سرم وایساده بود گفت همین بود؟ این اتاقی که که درش همیشه قفله همینه؟
همینطور که سرنگها رو پر میکردم نیشخندی زدم و گفتم انتظار داشتی سر بریده و دست و پاهای آویزون از اتاق ببینی؟!! اینجا حرفه ای ها میان دوپینگ میکنن، همین.
ترانه - ای بابا منو باش گفتم چه خبره و چقدر هیجان در انتظارمه!! شما ها هم یه جوری ناز میکنین انگار واقعا همینطوره!
من - من که بهت گفته بودم. حالا برو بیرون.
ترانه - کجا؟ حالا که اومدم بذار ببینم بقیه اش رو دیگه!
شونه هام رو انداختم بالا و بدون اینکه چیزی بگم 4 تا سرنگ بزرگ رو هوا گیری کردم و آماده شدم واسه تزریق. ترانه پشتم وایساده بود و با دقت خاصی مبهوت کارای من بود منم با همون اخم همیشگیم جلوی آینه با یه دستم فیگور باز گرفتم و آمپول اول رو محکم فرو کردم داخل بازوم. از آینه یه نگاهی بهش کردم دیدم قیافه ش رو مچاله کرده و با وحشت داره به بازوم نگاه میکنه! خندم گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم و کارم رو ادامه دادم. آمپول اول رو از بازوم کشیدم بیرون و آمپول بعدی رو گذاشتم روی پشت بازم (زیر بازو هام) و تازه فرو کردم که یهو ترانه گفت بلند گفت نه! منم که حواسم پرت شده بود دستم کج شد و یهو دیدم خون از پشت بازوهام داره با فشار میریزه بیرون (سرنگ رفته بود توی رگم)
همینطور که سرنگ پشت بازو هام فرو رفته بود برگشتم سمتش و گفتم ببین چیکار کردی! زود از روی میز کناریت پنبه رو بده به من.
ترانه با عجله پنبه رو داد بهم بعد دستش رو گذاشت جلوی دهنش و با وحشت به پشت بازو هام خیره شد که خون ازش میرخت بیرون. سریع با پنبه دستم رو تمیز کردم که پشت بازوم رو ببینم بعد سرنگ رو از پشت بازوم کشیدم بیرون و دوباره با قدرت فرو کردم همونجا اما اینبار با دقت و بیرون از رگ! با اینکه خون ریزی شدیدی داشتم ولی تمرینم داشت دیر میشد و باید زودتر میرفتم واسه همین فرصت واسه تمیز کاری نبود! ترانه که هنوز دستش جلوی دهنش بود مبهوت کارای من بود یهو چند تا سرفه بلند زد و همینطور که دستش جلوی دهنش بود با سرفه و حالت تهوع دوید سمت در و از اتاق رفت بیرون! منم نیشخندی زدم و مشغول ادامه کارم شدم.
چند دقیقه بعد کارم تموم شد از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی دستشویی رو خلاصه هر جوری بود جلوی خون ریزی رو گرفتم و رفتم واسه تمرین که یهو یادم از ترانه افتاد. سالن رو نگاهی کردم و دیدم اثری ازش نیست! با تعجبم رفتم پیش محمد و ازش سراغوش گرفتم که اونم گفت با حال بدی از اتاق رفت توی دستشویی و بالا آورد بعدم سریع وسایلش رو برداشت و رفت! بعدم گیر داد چه بلایی سرش آوردی و... که منم براش همه چیزو تعریف کردم و بعد از اینکه کلی خندیدیم رفتم سمت تمرین!

1 سال بعد...

پارتی یکی از دوستان بودیم، با سعید و ماندانا نشسته بودیم توی حیاط دور یه میز کوچیک و به جمعیت زیادی که اونجا بودن نگاه میکردیم و البته گه گاهی هم سعید تیکه میپروند و میخندیدیم.
سعید - کمربند اونو نگاه کن.
همینطور که میخندیدم گفتم راست میگیا! چه دکوریه!
ماندانا همینطور که گوشه لباس سکسیش رو مرتب میکرد گفت بی کلاسها! اون جنسش پوسته.
سعید - احتمالا پوست خره!
من - نه بابا قاطره. نگاه کن جنشش معلومه.
سعید - اصلا تو جنس شناس نیستی. اگه هستی سریع بگو اون جیگری که کنار میز آخر حیاط وایساده و پشتش به ماست خصوصیاتش چیه!
یه نگاهی یه پشتم کردم بعد برگشتم سمت بچه ها گفتم از اوناییه که روی کار پدرتو در میاره!
سعید - حالا از کجا بفهمیم؟
من - خب تست میکنیم!
سعید - یعنی بریم بکنمیش؟
من - آره دیگه. البته تو که نه منظورم خودمه!
ماندانا که تاحالا چپ چپ نگاه میکرد گفت خوب شد جملت رو ادیت کردی چون الان بود که پشت دستی بیاد!
سعید - همین کارا رو میکنی عقده ای میشم خیانت میکنم بعدم مچمو میگیری دعوا میشه دیگه!! حالا منم بکنمش چی میشه؟
ماندانا - دهنتو ببند تا پشت دست نیومده. پاشو برو یه شیشه مشروب بیار تموم شد.
سعید - هرکی خورده بیاره به من چه!
من - خب بازم خودت میشی دیگه. پاشو برو تا منم ببینم چه طوری میشه زد تو کار این جیگر!
سعید - حرومت بشه اگه تنها بکنی. فحش ناموس گذاشتم!!!
من - انقدر بذار تا خسته بشی!
سعید - از اولشم بی ناموس بودی.
من - آفرین حالا برو دنبال نخود سیاه.
سعید از جاش پاشد و همینطور که غرغر میکرد راه افتاد سمت خونه که از داخل مشروب بیاره.
ماندانا - باز سر و گوشت میخواره ها؟ کی دست از این کارا بر میداری؟ یه دختر خوب پیدا کن بچسب به اونو زندگیت به فکر آینده ت باش.
من - دختر خوب تموم شده!
ماندانا - بگردی همه جوره هست.
من - بیخیال بابا گیر نده.
ماندانا - شما پسرا هیچ وقت آدم نمیشین. بی مسئولیت های بی تعهد!
من تو فکر دختره بودم و با دقت نگاه میکردم که برگرده قیافش رو ببینم (پشتش به من بود) و ماندانا هم مدام به گیر میداد! خلاصه چند دقیقه ای گذشت تا سعید از راه رسید و شد فرشته نجات ما از دست ماندانا!
سعید شیشه مشروب رو گذاشت روی میز و گفت کوفتتون بشه یک ساعت منت دختره رو کشیدم اینو بهم داد!
ماندانا - وظیفت بود. بتمرگ انقدر چشماتو کار ننداز.
من - شرط چی بذاریم؟
سعید - که چی؟
من - که حرف من میشه!
ماندانا - بس کنین دیگه بی ادبا!
سعید - به من چه کرم از اینه!
من که از دختره نا امید شده بودم برگشتم سمت بچه ها و گفتم اینم که برنگشت ببینمیش ولی بی شرف چه هیکلی داره! معلومه ورزش کار قدیمیه.
سعید - ول کن بابا این همه جیگر چیکار با اون داری. همین ماندانا رو ببین، اگه 3 تا جیگر اینجا باشن یکیشون مانداناست!
ماندانا - عر عر! حالا چی شد به این نتیجه رسیدی؟
سعید - واسه اینکه از اولی که اومدیم ملت دارن با چشاشون لیس میزننت! بعدم که اینجا نشستیم سر جای دور و برمون دعوا بود!
ماندانا - بی غیرت!
من - از چیزای نداشته حرف نزنین!
سعید - باز حوصلم سر رفت!
ماندانا - ببینم میتونی 2 دقیقه بشینی سر جات یا نه؟ از اولی که اومدی هی وول میخوری انگار نه انگار اومدیم مهمونی.
سعید - وول خودتی.
من - حالا من یه سوال میپرسم تو فوری جواب بده!
سعید - هوم؟
من - رنگ لباس ماندانا رو ندید بگو!
سعید با خوشحالی بهم نگاهی کرد بعد به ماندانا که با وحشت به ما خیره شده نگاهی کرد و گفت بکش پایین!!
سعید چسبیده بود به ماندانا اذیتش میکرد و منم هرهر میخندیدم!
ماندانا - ارا لال بشی با این شوخی هات! تو رو خدا بگیرش الان بی آبروم میکنه.
خم شدم روی میز کشیدمش کنار و گفتم تقلب نکن، قرار شد ندید بگی!
سعید یه نگاه متفکرانه به ماندانا کرد و گفت همونطور که از لباس سکسیش معلومه سوتین که نداره ولی بقیه ش رو باید فکر کنم!
من - اوکی پس تو تا فکر کنی من یه سری به این جیگر بزنم و بیام!
سعید - فحش ناموس گذاشتم اگه بری! بشین سر جات من قول میدم بزودی رنگ شرته ماندانا معلوم بشه!
ماندانا - خاک تو سرت یواش الان ملت فکر میکنن با جنده اومدی! احمق انگار نه انگار دوست دخترشم.
سعید - بابا همه کر و لالن به جز ما 3 تا!
بدون توجه به جر و بحث همیشگی اون 2 تا توجه کنم راه افتادم اون سمت حیاط ببینم جیگر کشف نشده چی میگه! خلاصه شوخی شوخی کار به جدیت کشید و رفتم اون سمت حیاط. از دور یه اشاره ای به سعید کردم و اونم برام یه بیلاخ بزرگ نشون داد و زیر لب چند تا فحش داد! منم همینطور که میخندیدم رفتم اطراف جیگره و آروم آروم بهش نزدیک میشدم که یهو یه چیزی خورد توی شونم! با عجله برگشتم کنارم و دیدم سعید همینطور که نفس نفس میزنه دستش روی شونمه! سریع کشیدمش کنار و گفتم اینجا چه کار میکنی؟ کی رسیدی اینور حیاط؟
سعید نفس نفس زنان گفت دلم طاقت نداد، ماندانا رو خر کردم و یورتمه اومدم!
با عجله چرخیدم به پشتم و دیدم بله همه دارن ما رو نگاه میکنن و احتمالا فکر کردن اتفاقی افتاده!
من - خیلی خری! بی آبرومون کردی که.
سعید - ولش کن جیگرو عشقست!
من - برو گمشو بی ابرو شدیم.
سعید دستمو کشید سمت جیگره و گفت بیا بریم بابا!
کشیدمش سمت خودم و گفتم میخوای دردسر درست کنی؟ برگرد پیش ماندانا تا صحنه رو نگرفته.
حالا از ما اصرار و از اون انکار! خلاصه به هر وضعی بود فرستادمش سمت میز خودمون که برگرده پیش ماندانا! خودمم رفتم سمت جیگره و تازه داشتم بهش میرسیدم که سعید دوباره صدام زد! با عجله برگشتم سمتش همینطور که بهش اشاره میکردم برو به راهم ادامه میدادم که یهو محکم خوردم به یکی و احساس کردم الانه که پخش بشه روی زمین واسه همین با عجله دستمو انداختم روی شونش و کشیدمش سمت خودم که نیفته و وقتی آوردمش نزدیک خودم با ناباوری دیدم همون جیگره جلوم وایساده و البته سرش پایین بود و داشت خودشو جمع و جور میکرد! به خودم گفتم جیگر که نشد هیچ آبرومون رفت! میخواستم جیم بشم ولی نمیشد چون شونه دختره هنوز توی دستم بود! با عجله خودم رو کشیدم عقب که همون موقع دختره سرش رو آورد بالا موهای پخش شده توی صورتش رو زد کنار و گفت معلوم هست چیکار میکنی با این هیکل...
منم که دهنم از تعجب وا مونده بود آروم گفتم ترانه...؟

ترانه دوباره موهای توی صورتش رو زد کنار بعد با تعجب بهم خیره شد و گفت ارا خودتی؟ باورم نمیشه!
من - فکر کنم خودمم! منم همینطور! اینجا چه کار میکنی؟
ترانه - واه؟ همون کاری کاری که تو میکنی!
من - اِه؟ خوب شد گفتی! معلوم هست کجایی دختر خوب؟ انقدر بی معرفت بودی و خبر نداشتیم؟
ترانه دستم رو کشید (از بین جمعیت رفتیم کنار دیوار حیاط) و گفت ببخشید ارا بعد از اون روز یک بار دیگه اومدم باشگاه ولی تا چشمم به اون اتاق افتاد دوباره حالم بد شد و نزدیک بود بالا بیارم بعدم رفتم یه باشگاه دیگه و از اونجایی هم که ازت نه شماره ای داشتم نه راه تماسی دیگه ندیدمت تا الان که بعد از یک سال جلوم وایسادی!
دستی توی موهای بلندم کشیدم (اون موقع تازه داشتم موهام رو بلند میکردم) و گفتم که اینطور! ولی خیلی بی معرفتی، انقدر اذیتت کرده بودیم؟
ترانه - نه بابا تقصیره خودم بود، نباید پامو اونجا میذاشتم.
من - من که بهت گفته بودم! حالام ولش کن گذشته ها گذشته. با کی اومدی؟
ترانه - با چند تا از دوستام.
من - آهان. میای پیش ما؟
ترانه - شما؟
من - آره من با یکی از دوستام و دوست دخترش اونور حیاط نشستیم. اگه افتخار میدی که در خدمت باشیم.
ترانه - باشه، میزتون رو نشون بده من اینارو میپیچونم چند دقیقه ای مزاحمتون میشم.
من - حتما بیا، خیلی دلم واست تنگ شده بود بی معرفت.
ترانه - باشه آقای با معرفت!
یکم دیگه باهاش شوخی کردم بعد از ترانه جدا شدم و برگشتم سمت میز خودمون. سعید لم داده بود روی صندلی و با غضب بهم نگاه میکرد و ماندانا هم منتظر بود سعید به در و داف نگاه کنه تا مچشو بگیره! لبخند ملیحی زدم و نشستم روی صندلی خودم، ولی سعید همچنان با خشم بهم نگاه میکرد جوری که یکی نمیدونست فکر میکرد ارث باباشو خوردم!
من - هوم؟
سعید - تو ناموس نداری نه؟
من - خب نه!
سعید - همون، چون با اون فحشی که من گذاشتم سیب زمینی بود رگ میکشید!
من - برو بابا کلی زده حال خوردم.
سعید - تو یک ساعت داشتی با دافی لاس میزدی دیگه درد میخوای؟
من - برو بابا ضایع شدم!
سعید -آره؟ پس آه من گرفتت.
من - حرف مفت نزن دختره آشنا در اومد!
سعید - بکنش بودی؟
من - نخیر هم باشگاهی!
سعید یهو زد زیر خنده و گفت این آشنایی بود؟
من - هم باشگاهی معمولی نه، دوستم بود.
سعید - خب دوستتو نمیشه بکنی؟
من - ولم کن بابا تو که از بیخ عربی!
سعید - خودتی!
ماندانا - هنوز رفیقتو نمیشناسی؟ باورت میشه روز سوم دوستیمون ازم سکس میخواست؟!!
همینطور که با نا امیدی به اطرافم نگاه میکردم گفتم دادی بهش؟
سعید - اینو باش، با افتخار داد!
ماندانا نگاه معنی داری به سعید کرد و گفت با اینکه اهل این حرفا نبودم ولی انقدر دوست داشتم که از جونم واست بگذرم بدنم که چیزی نبود. ولی کاش بعضی ها قدر بدونن.
من - آره از زیرابی هاش مشخصه چقدر قدر میدونه!
سعید - باز حرفای زشت شروع شد! شرم کنین بابا! تو کی اینو میکنی؟
من - چرت و پرت نگو. قرار شد بیاد پیشمون یکم با هم باشیم، نه اینکه بی آبروم کنی؟
سعید - جدی میگی؟ آخ جون! به تو میگن رفیق، حالا فحشمو پس میگیرم!
به ماندانا نگاهی کردم و گفتم جیگر من که نمیتونم جلوی مهمون حرکت بزنم ولی تو مراقبش باش بی آبرومون نکنه.
ماندانا - این چرت و پرت زیاد میگه، چشمش چپ بره کورش میکنم!
برای ماندانا یه بوس محکم فرستادم و گفتم فدای تو!
چند دقیقه ای گذشت و با اراجیف سعید میخندیدیم که یهو ترانه از راه رسید و بعد از کلی تعارف و تشریفات نشست کنارمون. یه لباس مجلسی بلند رنگی تنش بود که با توجه به اندامی بودنش توی اون هیکل ناز واقعا تحریک کننده بود و یه جای آدم میرفت واسه خودش! سعید هم که به خواسته ش رسیده بود مدام چشم چرونی میکرد و من میدونستم توی دلش چه ذوقی بپاست!
لیوان پر از مشروب رو دادم دست ترانه و گفتم به سلامتی هرچی دوست بی معرفته از جمله خودت!
ترانه همینطور که میخندید گفت انقدر اذیتم نکن. هرکسی جای من بود و اون صحنه های جنایت رو میدید همینطوری میشد!
ماندانا - جنایت؟
ترانه - آره بابا، نمیدونی این احمقا با خودشون چیکار میکنن! اینکارا واقعا جنایت در حق بدنه.
سعید همینطور که واسه خودشو و ماندانا مشروب میریخت گفت پس ما چقدر صحنه جنائی دیدیم و خبر نداشتیم! میگم نکنه فردا ما رو بعنوان شاهد جنایت ببرن دادگاه؟
من - نترس دادگاه جانوران هنوز بوجود نیومده!
سعید - بی تربیت. انگار نه نگار مهمون ویژه داریم!
من - حالا از کجا فهمیدی ویژه ست؟
سعید - از اونجایی که خیلی هواشو داری!
من - من هوای تو هم دارم عزیزم!
سعید - ماندانا این به من نظر داره! پشت دستی بزن! بدو!
ماندانا یکمی چپ چپ نگامون کرد بعد به ترانه گفت ببخشید عزیزم این دو تا هر دوشون از یه جنسن و بدتر و خوبتر ندارن. شما جدی نگیر، ته دلشون چیزی نیست.
سعید - دروغ نگو من ته دلم یه عالمه روده دارم!
من - ولی من تو دلم هیچی نیست.
سعید - آره، عینه حیوون خشک شده!
من - باز فک و فامیلاتونو شکار کردن؟
تازه داشت بحث بالا میگرفت که همون موقع ماندانا زد روی میز و گفت بسه دیگه ای بابا!
سعید - خشن! روح لطیفمو خش دار کردی ها؟ بهت گفته باشم. ایش!
همینطور که میخندیدیم بی اختیار زیر چشمی به ترانه نگاهی کردم، موهاش مثل همیشه توی صورتش پخش بود، وقتی میخندید دندون های کوچولو و مرتبش برق عجیبی میزد و دل آدم رو یه جوری میکرد! احساس میکردم از وقتی دیدمش یجوری شدم، واقعا تیکه ی نازی بود ولی خب چه کار میشد کرد! دوست قدیمیم بود و نمیتونستم حرکتی بزنم، این چیزی بود که خیلی بهم زد حال میزد!
لیوان مشروبم رو آوردم بالا و گفتم به سلامتی کی بریم بالا؟
ماندانا لیوانش رو آورد بالا و گفت وطن!
ترانه لیوانش آورد بالا و گفت رفیق!
سعید لیوانش رو محکم کوبید به لیوان بقیه و گفت خوشگلا!
منم یه نگاهی به بقیه کردم و گفتم پس به سلامتی ماندانا و ترانه!
سعید نگاه معنی داری بهم کرد و گفت درکت میکنم! خدا از خایه مالی کمت نکنه جوون!
هنوز حرفش تموم نشده بود که ماندانا یهو با پشت دستش زد روی دهنش و گفت بی ادب. انگار نه انگار مهمون نشسته!
سعید پوست کلفتم که عادت داشت به این مسائل همینطور که میخندید گفت دروغ گفتم؟!
من - اگه دهنتو دوست داری سعی کن کمتر صحبت کنی!
ماندانا - تو حرف نزن یکی باید ضمانت خودتو بکنه!
ترانه - ول کنین حالا!
ماندانا - بخورین دیگه!
همه مون یهو با هم لیوان های مشروب رو سر کشیدیم و بقول بچه های عرق خور یک ضرب رفتیم بالا! واقعا اون لحظات چه حالی میکردی واسه خودمون! پشت هم لیوان پر میکردیم و میخوردیم و اصلا عین خیالمون نبود این همه خوردن بد مستی هم داره!
تقریبا نیم ساعتی همینطور یک روند خوردیم که یهو سعید شیشه مشروب رو گذاشت روی میز و گفت من دیگه نیستم! همین الانم احساس میکنم روی فضام. ماندانا و ترانه هم که انقریب کله پا شدن بودن از خدا خواسته لیواناشون رو گذاشتن پایین و گفتن ما هم همینطور. منم که دیدم اینطوریه لیوان نیمه پرم رو سر کشیدم و گفتم اینم پیک آخر!
سعید - ارا خدا لعنتت کنه، چشام آلبالو گیلاس میچینه! لامصب با پارتی بازی از دختره درصد بالا گرفته بودم که کمتر بخوریم!
یه سیگار روشن کردم و گفتم تقصیر خودتونه! من که وسط کار گفتم بس کنین!
سعید - با این حال اولین چهار راه پلیس خفتمون میکنه! من مامانمو میخوام!
ماندانا - غرغر نکن تا آخر مهمونی وقت زیاده. بهتر میشیم.
سعید - تا آخر مهمونی؟ من که روی فضام، شما ها اگه میتونین دست و پای این وحشی رو ببندین (من) حالش بده اعصابم نداره منتظر بهونست چشم و چال یکی رو در بیاره!
ماندانا - تو حرف نزنی چیزی نمیشه.
سعید - از ما گفتن! من اینو مینشناسم، نا سلامتی یه عمر جانور شناس بودیم!
من - باباتم دامپزشک بوده!
سعید - بی ادب به من تیکه ناموسی میندازی؟
من - تو خودت ناموسی.
سعید - قیافشو ببینین؟ میگم حالش خوب نیست باور کنین جدی میگم!
ماندانا - اه خستم کردی چقدر حرف میزنی؟ اینجا همه حالشون خرابه.
ترانه از روی میز بسته سیگارم رو برداشت یه سیگار واسه خودش روشن کرد و گفت تا حالا انقدر نخورده بودم! میگن عالم بد مستی، همینه نه؟
من - آره خودشه! من الان تو رو شبیه جسیکا بیل میبینم!
ترانه با خنده گفت خب من ترانه شونم!
سعید یهو از جا پرید و گفت بچه ها سفینه!
ترانه و ماندانا یهو برگشتن سمت جایی که سعید اشاره میکرد (احتمالا منظورش لامپ اونور حیاط بود!) و مثل خنگا دنبال گفته ها

     
#24 | Posted: 22 Jul 2010 08:49
مهمان ناخوانده

شنبه صبح که از خواب بيدار شدم خيلي عصبي بودم باز هم به شاهين مرخصي نداده بودن اين هفته دوم بود که شاهين رو نديده بودم ديگه با همه وجودم کير ميخواستم شهوت همه وجودم رو گرفته بود توي راه دانشگاه فقط چشمم به زيپ مرد ها بود توي اين همه چيز فقط چيزهايي رو که شبيه کير بود ميديدم نتونستم توي دانشگاه بمونم بايد ميرفتم خونه بايد ميرفتم توي حموم و يه دوش آب سرد ميگرفتم ولي اگه با آب سرد درست نميشد ديگه مجبور بودم که خودم يه کاري بکنم ديگه طاقت نداشتم ساعت 12 بود که رسيدم خونه جولوي آيينه لباسام رو در آوردم بدنم رو تماشا ميکردم ديگه يه پارچه آتيش بودم داشتم گر ميگرفتم حولم رو تنم کردم و رفتم توي حموم ميدونستم که ديگه از آب سرد هم کاري بر نمياد آب گرم رو باز کردم تا وان پر بشه به دروازه بهشتم که الان ديگه مثل جهنم داغ بود نگاه کردم حسابي باد کرده بود و سفت شده بود دستم رو گذاشتم روش اون قدر داغ بود که حس کردم دستم رو ميسوزونه يه دفعه صداي زنگ در رو شنيدم واي شاهين اگه شاهين باشه همون جولوي در زيپش رو باز ميکنم با عجله اف اف رو برداشتم .............

واي ديگه بدتر از اين نميشد توي اين وضعيت خالم از شهرستان اومده کاش اقلا يه ساعت ديگه ميومد حالا من با اين آتشي که از دروازه بهشتم داره من رو ميسوزونه چي کار کنم خالم اومد بالا نشست و گفت که با عباس اومده عباس نامزد خالم بود درست چهار ماه بعد از اين که از شوهر اولش جدا شد با عباس نامزد شده بود ولي الان سه ساله که با هم نامزد هستن و ازدواج نميکنن بعضي وقتها فکر ميکنم که نامزد بهانه است براي اين که کسي نگه چرا با هم هستين خاله من هم بعد از طلاق با مادر بزرگم زندگي ميکنه به همين خاطر نميتونه زياد با عباس باشه فقط وقتي خونه خالي ميشه و تقريبا ماهي دو شب هم ميان تهران وقتي که ميان تهران جاي من روي کاناپه توي حاله و اونا توي اطاق خواب ميخوابن و لي چون خالم ميدونه که معمولا روزهاي تعطيل شاهين پيش منه وسط هفته ميان منم بدم نمياد چون آشپز خونه من کنار اطاق خوابه ديوار بين آشپز خونه و اطاق خواب هم سرتا سرش آيينه شده فقط يه نوار بيست سانتي شيشه آبي که براي قشنگي بالاي آيينه کار گداشته شده اما چون سقف آشپز خونه سقف کاذبه و از اطاق خواب پايين تره کسي نميتونه بفهمه که از توي آشپز خونه ميشه توي اطاق خواب رو ديد هميشه وقتي که خالم و عباس ميرفتن توي اطاق خواب يک ربع بعد من ميرفتم توي آشپز خونه و يه صندلي ميزاشتم روي ميز ناهار خوري و در سقف کاذب رو باز ميکردم و از پشت اون شيشه دادن خالم رو تماشا ميکردم اما چون تخت درست روبه روي ديوار بود و عياس هم هميشه وسط پاهاي خالم بودنميتونستم کس خالم رو و کير عباس روخوب ببينم اما ميديدم که خالم ميخوابه و عباس کيرش رو ميزاره وسط سينه هاش بعد هم توي همون حالت داخل خالم ميکنه و بعد خالم بر ميگرده و چهار دست و پا ميشه و عباس چند دقيقه در اين حات خالم رو ميکنه بعد عباس ميخوابيد و خالم روي کيرش مينشست و وقتي چند بار تکون ميخورد از حالت خالم ميفهميدم که کنده شده بعد خالم دمرو ميافتاد روي تخت و عباس ميرفت روي خالم از اون جايي که من بودم نميتونستم درست ببينم که کجا فرو کرده ولي چون که خالم کونش رو بيرون نمي انداخت ميشد فهميد که داره کون خالم رو ميکنه براي اين که ميتونستم اين صحنه ها رو ببينم هميشه از اومدنشون خوشحال ميشدم اما الان با اين وضعيتي که من داشتم احتياجي به ديدن نبود راستش ميدونستم که خالم اول با عباس آشنا شده بود و بعد به خاطر عباس از شوهرش جدا شده بود به همين خاطر هم هميشه برام سوال بود که براي چي به خاطر عباس از شوهراولش جدا شده شوهر اولش يه پسر بيست و شش ساله خوش تيپ و پولدار بود اما عباس يه مرد نخراشيده سي و هفت هشت ساله که قيافه خوبي هم نداشت خوب علف بايد به دهن بزي شيرين باشه وقتي از خالم پذيرايي کردم سراغ عباس رو گرفتم گفت رفته خريد کنه و بياد من هم رفتم توي حموم و قبل از رفتن يه دست لباس راحت براي عباس و خالم دادم و گفتم عباس که اومد بگو اين ها رو بپوشه و راحت باشه منم ميرم يه دوش بگيرم و بيام خالم به شوخي گفت پس ديشب تنها نبودي منم فقط خنديدم آخه نميتونستم بهش بگم الان دو هفته است که توي کف يه ماچم تا چه برسه به شب و حموم واجب شدن رفتم توي حموم حموم آپارتمان من توي اطاق خوابه ولي من چون تنها هستم و به دو تا اطاق احتياجي ندارم اطاق بزرگه رو که حموم توي اون نيست رو براي خواب برداشتم و اطاق کوچيکه رو که حموم توي اونه و خيلي هم کوچيکه رو تبديل کردم به اطاق لباس ها يعني توي اون اطاق چند تا رگال لباس گذاشتم و مانتو و لباس ها و پالتو هام رو توي اون اطاق آويزون ميکنم يه آيينه قدي و و يه ميز توالت هم توش گذاشتم تا وقتي که از حموم ميام همون جا موهام رو سشوار بکشم و آرايش کنم اين طوري ديگه اطاق خوابم هم کم تر به هم ميريزه ولي به خاطر قشنگي و آرايش قبل از خواب يه ميز توالت شيک هم توي اطاق خواب دارم قبل از رفتن به حموم يه کم خودم رو توي آيينه نگاه کردم حوله رو باز کردم و قشنگ توي آيينه هيکلم رو برانداز کردم واي که الان اين هيکل فقط يه مرد کم داشت رفتم توي حموم ولي مجبور بودم زود بيام بيرون از حموم که اومدم بيرون صداي خالم رو شنيدم که ميگفت يه کم و عباس بهش ميگفت بابا الان مياد بزار واسه شب خالم بهش گفت ميرم ميگم نياد من نميتونم تا شب صبر کنم زود برگشتم تو خالم اومد پشت در و منو صدا کرد و گفت چرا نمياي منم نخواستم خالم مثل من توي کف بمونه بهش گفتم خاله ببخشيد من خيلي وقته حموم نميومدم بايد حسابي کيسه بکشم يک ساعتي کار دارم خالم برگشت من دو باره اومدم بيرون شنيدم که خالم به عباس ميگفت حالا حالا ها نمياد زود بزارتوم که دارم ميميرم ديگه طاقت نداشتم نگاهشون کنم برگشتم توي حموم حالا ديگه فرصت داشتم که حسابي دستام رو بهشتي کنم رفتم توي وان چشمام رو بستم و دستم رو گذاشتم روي کسم ...................

دوش رو بستم صدايي نميومد معلوم بود که کارشون تموم شده منم يه کم راحت شده بودم اما دست مالي کجا و بغل يه مرد کجا اما به هر حال يه کم راحت شده بودم حولم رو تنم کردم و بدون اين که ببندمش از حموم اومدم بيرون که يه دفعه چشمم به عباس افتاد که داشت شورتش رو پاش ميکرد واي ..............چشمم که به کيرش افتاد گيج شدم درست به اندازه يه دست يعني به اندازه فاصله آرنج تا نوک انگشتاي دست و شايد به همون کلفتي با اين که من دو تا دوست پسرام کير کلفت بودن ولي با ديدن اين واقعا يکه خوردم نميدونم چه قدر همين طوري نگاهش کردم اما يه دفعه متوجه شدم که اون هم مات داره منو نگاه ميکنه تازه فهميدم که منم حولم رو نبستم مثل اين که اون هم خشکش زده بود چون يه دفعه به خودش اومد و سريع شورتش رو بالا کشيد معلوم بود که حسابي کفش بريده چون با اين که همين الان خالم رو کرده بود تا من رو ديد خشکش زد خالم بيست و هشت سالشه و هم خوشکله و هم خوش هيکل اما نوزده سالگي ازدواج کرده بود شش سال شوهرش اون رو کرده بود و الان هم سه ساله که عباس داره ميکندش با شهوتي که خاله من داره و اون شوهرش که توي بيست سالگي باهاش ازدواج کرده بود و توي بيست و شش سالگي طلاقش داده بود ميدونستم که همه اون شش سال رو حد اقل هفته اي سه بار خالم رو ميکرد و اين سه سال آخر هم که عباس با اين شدت کس و کونش رو ميگاييد فکرش رو بکن هفته اي سه بار ميشه سالي 144 بار که توي نه سال ميشه 1296 بار حالا بگذريم از اين که اولاي ازدواجشون هرشب دوبار شوهرش ميگاييدش و هر بار که با عباس با هم هستن عباس اقلا سه چهار بار از عقب و جولو ميکندش فکرش رو بکنيد اگر تو هر بار کردن فقط ده بار عقب و جولو بشه يعني 12960 بار کير داخل کس و کون خالم شده يعني 6480 بار داخل کونش و 6480 بار داخل کسش اونم اين کير و کير شوهر قبليش که يه بار ديد زده بودم و اون هم بزرگ بود خوب طبيعيه که اين کس و کون ديگه نميتونه براي يه مرد عالي باشه و عباس با اين که اون رو کرده بود يه دفعه يه دختر 21 ساله تر و تميز ميبينه که همه بدنش تازه و لونده بيخود نبود که کف کرده بود منم که خودم تا حالا فقط پنج تا دوست پسر داشت با يکي که فقط حرف ميزدم اون چهار تاي ديگه هم دوتا شون فقط يکي دو بار لاي پام گذاشته بودن چهارمي هم حد اکثر پنج شيش بار منو کرده بود فقط شاهين بود که توي اين سه سالي که باهاش دوست بودم دائم منو ميکرد که اون هم اوايل جا نداشتيم و به زور هم رو ميديديم واين يه سالي که تهران سربازه هفته اي يه شب مياد و دو سه بار منو ميکنه که با وقتايي که نميتونه بياد و شبايي که خسته است و فقط يه بار ميکنه حد اکثر ميشه پنجاه بار که اگه توي هر بار ده دفعه عقب و جولو بکنه حد اکثر ميشه گفت 500 بار کير توي کونم رفته که اصلا با اون 6480 بار خالم قابل مقايسه نيست تازه يه کس دست نخورده و سينه هاي سفت تازه هم دارم خوب عباس همه اين حساب کتاب ها رو با کردن خالم و ديدن من فهميده بود زود حولم رو بستم و گفتم ببخشيد نميدونستم شما اين جا هستيد اون هم با سرعت شورتش رو بالا کشيد و گفت شما ببخشيد فکر نميکردم الان بياييد بيرون ........ راستش .............. خواستم لباسم رو عوض کنم ......که .........شما خيلي.....ببخشيدا ولي شما واقعا قشنگ و خوش هيکل هستيد و رفت بيرون از اين خرفش يه کم چندشم شد چون از قيافش خوشم نميومد اما از اين که درست بعد از کردن خالم با ديدن من کف کرده بود حال کردم آخه خالم توي فاميل به خوشگلي و خوش هيکلي معروفه پس من از اون بهتر بودم و به خاطر اين داشتم کيف ميکردم خالم اومد و از من عذر خواهي کرد و گفت ببخشيد عباس جولوي من لباس عوض نميکنه اومد اين جا منم خنديدم و گفتم عيب نداره ولي راستش دلم برات سوخت چه طوري تحمل ميکني خالم خنده اي کرد و گفت تحمل ميکنم ؟ وا واسه همين ميخوام زنش بشم تو هم يادت باشه اول امتحان کن بعد شوهر کن تا مثل من مجبور نشي طلاق بگيري و زن يکي ديگه بشي تازه معماي طلاق خالم برام حل شده بود اما به نظرم احمقانه اومد ازدواج فقط به خاطر بزرگي کير ياد يه ساعت پيشم افتادم که داشتم گر ميگرفتم فکر کردم اگه يه ساعت پيش همين عباس ميومد و ميگفت به شرط اين که زنم بشي ميکنمت قبول ميکردم يا نه راستش مطمئن نيستم که قبول نميکردم توي اون حالي که من داشتم حاضر بودم به خاطر کير هر کاري بکنم همون وقت بود که تصميم گرفتم هر وقت خواستگار قرار بود برام بياد قبلش يه کاري بکنم که توي خواستگاري فقط چشمم به کير داماد نباشه حالا يا مثل امروز خودم آبم رو بکنم يا با شاهين باشم .

ناهار رو خورديم وخالم و عباس به بهانه خستگي رفتن توي اطاق خواب ولي من ديگه ديدشون نزدم ترسيدم که بازم شهوتي بشم بعد از خواب بعد از ظهر رفتيم بيرون و يه کم گشت زديم بعد شام رو هم بيرون خورديم و عباس ما رو رسوند خونه و رفت و گفت به يکي از دوستاش سر ميزنه و بر ميگرده ميرفت دنبال مشروب هر وقت ميومدن تهران کارشون همين بود يه کم مشروب ميخوردن وميرفتن توي اطاق خواب .
من وخالم اومديم توو تا عباس برگرده کلي راجع به کير عباس و خيلي چيز هاي ديگه که همش ربط به سکس و ارتباط زن و مرد داشت با هم صحبت کرديم .عباس که اومد رفت توي آشپز خونه و بر عکس هميشه که فقط دو تا استکان بر ميداشت و ميرفتن توي اطاق خواب مشروب رو با سس گوجه فرنگي و چيز هاي ديگه قاطي کرد و ريخت توي پارچ و آورد يه استکان براي خودش ريخت و يه استکان براي خالم به من هم تعارف کرد اما من هيچ وفت جولوي خالم مشروب نخورده بودم يعني فقط با شاهين مشروب خورده بودم خالم که معلوم بود خيلي عجله داره سريع استکان رو سر کشيد و دومي رو هم ريخت و سر کشيد و قبل از اين که عباس مشروبش رو بخوره بلند شد و گفت مهسا خوابش مياد بهتر زود بريم و بلند شدن رو رفتن من هم چراغ رو خاموش کردم و لخت شدم و رفتم روي کاناپه و پتو رو کشيدم روم و شورت وکرستم رو هم در آوردم با رفتن عباس و خالم باز بدنم داغ شده بود يه کم کونم رو از پتو دادم بيرون خنکي بيرون پتو که به کونم ميخورد خوشم ميومد منتظر بودم که يه ربع بگذره تا برم براي تماشا بدنم داغ شده بود دستم رو ميکشيدم روي دسته کاناپه چشام رو ميبستم تا فکر کنم که اين دسته کاناپه نيست و کير حتي يه لحظه هم کير عباس از جولوي چشمم دور نميشد ديگه بدنم ميلرزيد ساعت رو نگاه کردم يه ربع شده بود اما ديگه احتياجي به ديدن اونا نداشتم همه بدنم گر گرفته بود مثل دييونه ها شده بودم زير لب هي ميگفتم کير قربون کير برم کير ميخوام و با دستم کونم رو که بيرون پتو بود ميماليدم و با دست ديگم کسم رو ميماليدم کير ميخواستم فقط کير ميخواستم به خالم حسوديم ميشد عباس هز قيافه اي که داشت يه کير داشت که الان داخل خالم بود و من الان فقط کير ميخواستم قيافه برام مهم نبوم دلم ميخواست يه کير دم کونم باشه و بهم فشار بده و يه دست مردونه روي کسم باشه و يه لب داغ مردونه پشت گردنم رو ببوسه دستم رو بردم دم سوراخ کونم و خودم رو انگشت کردم نميرفت تو انگشتم رو با لبم خيس کردم ودوباره به کونم فشار دادم چشمام رو بستم و گفتم کاش الان يه کير دم کونم بود انگشتم رو دوباره با لبم خيس کردم ميخواستم دوباره بزارمش دم کونم که يه دفعه ديدم يه چيز داغ دم کونمه گرم و نرم نميدونستم تصوره يا واقعيت کاش واقعي بود گرفتمش توي دستم آره يه کير خيلي کلفت تصور نبود ترسيدم که نکنه دزد باشه ولي دلم نميخواست از دستش بدم آروم توي دستم ماليدمش اونم يه کم بيشتر به کونم فشار آورد خواستم سرم رو برگردونم ولي ترسيدم که يه غريبه يه دزد باشه اگه سرم رو برميگردوندم بايد داد ميزدم ولي دلم نميخواست ميخواستم بهم فشار بده يه دفعه ياد عباس افتادم پاک فراموش کرده بودم که عباس اين جاست کيرش رو با دستم سبک سنگين کردم چرا مثل اين که خودش بود بر نگشتم خودم رو زدم به خواب که مثلا من توي خواب هستم اگه خالم بيدار بشه بگم توي خواب عباس اومد سراغم ديم بيشتر به کونم فشار آورد با حالتي که انگار توي خوابم يه تکون خوردم و کونم رو حسابي انداختم بيرون اونم کيرش رو گذاشت دم کونم ولي داخل نکرد آروم فشارم ميداد دستش رو آورد روي سينه هام و آروم ميماليدشون سرش رو آورد جولو که لبم رو ببوسه اما لب بهش ندادم فقط کيرش رو ميخواستم يه تکون به خودم دادم و کاملا دمرو شدم اون هم اومد روم و شروع کرد به بوسيدن و ماليدن من اون قدر من رو ماليد و بوسيد که ديگه کلافه شده بودم دلم نميخواست که بهش حال بدم فقط ميخواستم کيرش رو داخلم کنه واسه همين هم خودم رو زده بودم به خواب براي همين نميتونستم بهش بگم که منو بکنه از ماليدن و بوسيدنش هم کلافه شده بودم حالا يه کير وسط پاهام بود کسم آتيش بود داشتم کنده ميشدم ولي نميتونستم بگم کونم رو بکنه اون هم که ميدونست من دخترم فقط لاي پام گذاشته بود و احتمالا ميترسيد که توي کونم بکنه با حالت خواب آلوده که مثلا توي خواب حرف ميزنم گفتم کير .................کونم کير ميخواد گفت چيه عزيزم ولي حرفش رو جواب ندادم باز با همون حالت گفتم خاله عباس کونت رو کرده من خيلي دوست دارم کونم رو بکنن کاش من هم نامزد داشتم ولي با حالتي که مثلا دارم خواب ميبينم و نامفهوم حرف ميزدم اما فهميد کيرش رو گذاشت دم کونم آروم فشار داد انگار داشت کونم منفجر ميشد تکون خوردم تا حسابي باز بشم اون هم شروع کرد به فشار دادن ديگه واقعا سوراخ کونم داشت منفجر ميشد اون قدر درد داشت که داشتم از لذت بيهوش ميشدم اون هم به آرومي داشت داخل ميکرد واي که نميدونيد درد کون دادن چه قدر خوبه هرچي بيشتر درد داشته باشه همون قدر بهتره ديگه داشتم کنده ميشدم که کلاهک کيرش داخلم شده بود داشت بقيه کيرش رو فرو ميکرد از لذت بيهوش شدم ديگه هيچ چيزي نفهميدم فقط صداي نفس زدنش رو ميشنيدم و ضربه هاي دلش که به کونم ميخورد و لاي پاهام که از آب کسم اون قدر خيس شده بود که انگار يه پارچ آب رو خالي کردن روي پاهام ديگه هيچ چيزي نفهميدم تا اين که صداي خالم رو شنيدم که ميگفت پاشو لباس بپوش عباس اومده به من ميگه برو مهسا رو بيدار کن همه کس و کونش افتاده بيرون از خواب بلند شدم ساعت يازده بود دست به پاهام کشيدم معلوم بود که حسابي آب از کسم کنده شده و شب تا صبح خشک شده اما روي کونم اثري از آب نديدم وقتي بلند شدم عباس يه جوري من رو نگاه ميکرد اما راستش هنوز که شش ماه از اون شب ميگزره نفهميدم که اون شب عباس منو کرده بود يا براي اين که همه کس و کونم رو خوب ديده بود اون طوري من رو نگاه ميکرد اگه خواب ديده بودم پس اون فشاري که دم کونم احساس ميکردم چي بود اگر هم خواب نبود و منو کرده بود پس چرا هيچ اثري از آبش روي کونم نبود تازه بعد از اون شب شش هفت بار ديگه هم اومدن تهران و شب موندن اما هيچ اتفاقي نيافتاد اگه منو کرده بود باز هم ميومد سراغم اما نيومد راستش صبح که از خواب بيدار شدم مطمئن بودم که عباس ديشب منو کرده و به خاطر همين هم ترسيدم که از خالم بپرسم که ديشب کي خوابيدين تا بفهمم که بالا خره من خواب ديدم يا واقعا عباس منو کرده اما بعد که ديدم رفتار عباس هيچ تغييري نکرده بود به شک افتادم خلاصه هرچي که بود اون شب خيلي حال کردم و همش ميگم يه شب خوب و مرموز حالا شما ها فکر ميکنين که بالا خره عباس اون شب منو کرده يا من خواب ديدم.

     
#25 | Posted: 26 Jul 2010 16:53
سکس اول

نوشته: علی رضا
سلام
خاطره من چون تجربه اول بود بد نیست
من تو یه مجلس با یکی از فامیلامون آشنا شدم شب همون مجلس ساعت 3 بهش اس ام اس زدم و با هم اس ام اس بازی کردیم خلاصه به جایی رسید که در باره سکس ازش سوال کردم دیدم بدش نمیاد حال کنه خداییش خیلی خوشگل و گوشته،من که دیگه از بابت دوست داشتنش برای سکس کردن خیالم راحت شده بود قرار گذاشتم ببینمش
صبح روز قرار اس ام اس زدم بیداری سریع اس ام اس زد آره عزیزم منتظر توام منم گفتم دارم میام عزیزم سوار موتور شدم رفتم دم خونشون زنگ زدم درو باز کرد رفتم بالا،
مامانش مدیر مدرسه است رفته بود خودشم کلاس دانشگارو پیچونده بود
رفتم بالا درو باز کرد دیدم با لباسای نسبتا لخت وایساده رفتم باهاش دست دادم رفتم تو اطاقش نشستم پای کامپیوترش هر دو ساکت شده بودیم یه دفعه فلاشمو زدم چندتا عکس سکسی رو باز کردم دیدم پاشود پستوناشو چسبوند به من داشتم می ترکیدم سریع پستوناشو گرفتم شروع کردم به مالوندم تو بغلم بود از رو صندلی با هم اومدیم زمین من شروع کردم به لخت کردنش وای چه بدنی کرستشو باز کردم وای چه پستونایی شلوارشو در اوردم چه رونایی چه کونی وای.......
شروع کردم پستوناشو خوردن انقدر خوردم انگار با آب و صابون شسته بودیمش اروم اومدم پایین تر رسیدم به کسش وای چه قدر نازه با چوچولش ور رفتم داشت می مرد آخ و اوخش بلند شد
بلند شد وگفت حالا من
شلوارمو در اورد پیرنمو کند شرتمو کشید پایین یه دفعه که کیرمو دید عین قحطی زده ها شروع کرد به خوردن
از کیرم آب دهنش میچکید بهش گفتم دارم می میرم بخواب.
خوابید رو سینش پاهاشو دادم بالا کیرمو بردم گزاشتم رو کسش گفتم آماده هستی دیدم داره خمار نگام میگنه
سرشو تکون داد کردم توش وای چه داغه چه نرمه جان
شروع کردم به تلمبه زدن آبم داشت در میومد کیرمو در اوردم پاهاشو خوابوندم کردم تو کونش چه قدر تنگ بود به زور کردم توش عقب جلو کردم آبم با فشار ریختم توش کیرمو در اوردم بقیشم ریختم رو سینش.
دو تایی افتادیم صدامون در نمیومد 1ساعت خوابم برد دیدم یکی میگه علی جون پاشو صبحانه بخور بلند شدم ازش یه لب گرفتم با هم صبحانه خوردیم.
قشنگ بود نه؟

     
#26 | Posted: 26 Jul 2010 16:55
ماموریت جنوب -

سال 1380 بود که برای یک ماموریت یکساله به یکی از شهر های بزرگ جنوب رفتم آن زمان 26 سال داشتم ومجرد بودم در تهران زیر نفوذ یک خانواده به شدت مذهبی بسیار محدود بودم حسابی کف کرده بودم وفقط در مسافرتهای که برای شرکت در این دوسالی که استخدام شده بودم وبه دبی میرفتم طعم شیرین سکس ودختران زیبا را چشیده بودم من خودم را می شناختم که نمی توانم عمری را با یک زن بگذرانم به همین خاطر علارغم حشر زیاد تن به ازدواج ندادم ووقتی این ماموریت پیشنهاد شد وکسی به خاطر گرمای جنوب حاضر به قبول آن نبود من با خوشحالی قبول کردم و رفتم.

خلاصه بعد ازرسیدن به محل شهر اول در هتلی اقامت کردم وسپس به دنبال خانه ای برای اجاره گشتم در زمانی که دنبال خانه میگشتم با چند شماره که یکی از همکارانم که قبلا در همین شهر ساکن بود به من داده بود تماس گرفتم وبا خانمی به نام سحر آشنا شدم سحر به من کمک کرد در محله ای که ساکنانش کاری به کار من نداشتند خانه ای خوب بگیرم . چند شبی را هم با من سپری کرد او بسیار حرفه ای بود انگار که مغز مرا بخواند اتماتیک هر کاری را در زمان خودش انجام میداد.بعد از چند روز به او گفتم به خاطر موقعیتم در شرکت نباید هیچ ریسکی بکنم واز او خواستم تا به عقدموقت من در اید ولی او خندید و نپذیرفت با اینکه بسیار به سکس با او معتاد شده بودم ومیدانستم تا آخر عمر دلم برای آن رانهای سفید و کون کوشتالو تنگ خواهد شد از او خواستم کسی راکه شرط ازدواج موقت مرا قبول دارد برایم پیدا کند واوهم پذیرفت وبه قولش عمل کرد بعد از چند روز با خانمی که بیوه صاحب دو فرزند بود از طریق سحر آشنا شدم وخیلی زود شرایط هم را قبول کرده به محضر رفتیم. او حدود 37 یا 38 ساله بود در یک آژانس کار یابی کار میکرد بدنی توپر داشت البطه کمی شکم وپهلوداشت که بیشتر از اینکه توی زوق بزند بر لوندی او افزوده بود رنگ پوستش سبزه وسینه های جم وجور داشت که باکمی تلاش میشد در دهان جای داد لبانش درشت وباب مکیدن بود ولی بارزترین مشخصه اش عطش سیری ناپذیرش برای دادن بود که به قول خودش از ده سالگی تا حالا نتوانسته بود یک دل سیر کس بدهد واز شوهرش هم که همیشه بیمار بوده نسیب چندانی نبرده بود و رابطه ای هم به خاطر مسائلی که در شهرستانها وجودارد نتوانسته بود با کسی بر قرار کند لابد بعد شنیدن این تفاسیر فکر میکند چه شبهایی را که من با نگذرانده ام وتوی دلتان میگویید کوفتد بشه. ولی نه من دل خوشی از این رابطه نداشتم. او به بخاطر بچه هایش شبها پهلوی من نمی ماند وهمیشه عجله داشت که برود وبه نیازهای من خیلی توجه نداشت هروقت میخواست می آمد هرکاری که خودش میخواست انجام میداد وخیلی سریع میرفت مثلا تلفنی قرار ساعت 5 بعد از ظهر را مگذاشت ولی من کف کرده را تا ساعت 6 منتظر نگه میداشت تازه وقتی می آمد میگفت بچه ها اسیرم کردند فوری بدون هیچ مقدمه ای با دستی آغشته و وازلین سه سوته کیر مرا راست میکرد یک کاندم سرش میکشید می خوابید و لای پاهاش رو باز میکرد میگفت بکن تا از حال برم و کاری نداشت من کی آبم میاد یا ینکه کی خسته میشوم یا چی دلم می خوات بعد از 15 تا بیست دقیقه که دیگه به قول خودش سوت پایان وقت اضافه زده میشد فوری لباس میپوشد و میرفت.
ولی من سکس پر از هیجان همراه با انواع واقسام خوردن و کردن میخواستم سکسی که مقدماتش چند ساعت طول بکشد واز سر شب تا نیمه های شب ادامه داشته باشد و بعد از آن تازه اول نازونوازش باشد سکسی که به غیر کس کون و ران و دهان هم از آن سهمی ببرند.

بعد از یکماه که هفته ای دو یاسه بار این برنامه اتفاق افتاد طاقتم تاق شد وبهش گفتم که این جوری نمیشه و باید صیغه نامه را فسق کنیم مریم باورش نمیشد و می گفت این شرایط برای او ایده آل است ونمیتواند از این نوع کس دادن بگذرد و بخاطر شرایط اجتماعی شهرستان و بچه هایش نمی تواند وقت بیشتری برای من بگذارد ولی پیشنهادی خوب به من داد که اگر کسی رابیابد که تمام شرایط من راداشته باشد من هم در عوض هروقت او نیاز داشت از بذل کیر به او دریغ نکنم صیغه نامه را تا زمانی که در آن شهر هستم تمدید نمایم که من هم با خوشحالی پذیرفتم.
چند روز بعد حدود ساعت ده صبح بود که مریم زنگ زد .و خواست که من به آژانس کار یابی برورم من هم رفتم
وقتی وارد اتاق شدم یک دختر حدود 20 ساله و یک پیرمرد که دستاش گواهی میداد با این سن هنوز کار میکنه توی اتاق مریم بودند دخترک که سلیمه نام داشت رنگ و رو نداشت وموهای صورت وابروش نشون میداد که در چه محیطی بزرگ شده لباسهاش کهنه بود وچادری کهنه به سر داشت ولی نگاه دقیق نشون میداد باید بدن زیبا و دلفریبی داشته باشه ولی با این حال من یکه خوردم واز دست مریم به شدت عصبانی شدم وخواستم اونجارو ترک کنم ولی مریم با اسرار نگهم داشت و برام گغت که چند سالی پیش پدر دختر در معدن مرده و مادرش که کسی رو نداشته هزینه زندگیش رو بده مجبور به ازدواج شده ودخترک رو پیش پدر بزرگ پدریش گذاشته و به روستای شوهرش رفته از اونجائی که پدر بزرگش کارگر مزرعه بوده وضع مالی بسیار بدی در رو ستایی که زندگی میکنند داشتن خلاصه فقر و نداشتن راهنما باعث شده دخترک فریب یک راننده کامیون گندم کش رو بخورد وبه بهانه کار وتحصیل با او برود ولی راننده کامیون بعد از چند ماه این دست واون دست کردن و تجاوز کردن های پی در پی اورا کیلومترها دور از خانه رها میکنه. دختر بدبخت که دیگر روی برگشت به خانه را نداشته چند بار وادار به تن فروشی میشود ولی بالاخره توسط مامورا به پدر بزرگش تحویل داده مشیه ولی در روستا پدر بزرگ نه تاب تحمل حرف مردم رو داشته نه وسع مالی دادن خرج دختر رو به همین خاطر به شهر اومده تا اون رو برای کلفتی به یک خانواده شهری بسپارد .مریم او را راضی کرده بود که چون دخترک جوان وزیباست نمی تواند همین طوری به کسی اطمینان کند وحتما باید اورا به کسی بسپارد که شرط عقد دختر را هم قبول کند .
باشنیدن این توضیحات با اینکه میدونستم که قبول این مسئولیت برایم بسیار گران تمام خواهد شد ولی تحت تاثیر مشکلات دخترک قبول کردم وبیشتر به فکر کمک به او بودم نه چیز دیگر .خلاصه کل مراسم همان روز عصر انجام شد ودخترک در کل این زمان حتی یک کلمه هم حرف نزد وبعدها به من گفت در تمام آن چند ساعت احساس حقارت زیاد داشته و با خودش عهد کرده بوده به محض رفتن پدر بزرگ خود کشی کند. تنها زمانی که پدر بزرگ بدون هیچ احساسی در حال خدا حافظی بود دخترک جلوی من آمد ومن را آقا خطاب کرد وگفت پدر بزرگم از یک از اشناها برای هزینه آمدن به شهر بیست هزار تومان قرض کرده اگر امکان دارد این رابه او بدهید واز حقوق من کم کنید من که انگار دنیا رو روی سرم خراب کرده بودند در حالی که احساس درد عمیقی وجودم را فرا گرفته بود مبلغ یکصد هزار تومان به پیرمرد دادم ودیدم که پیرمرد در هنگام دریافت این پول نابود شد ولی وضع فجیع مالی اش اجازه نداد این پول را رد کند وفقط به دخترک گفت اگر مرا میکشتی بهتر بود!!!!!!
خلاصه به سحر زنگ زدم وازاو خواستم همان شب دخترک رابه آرایشگاه ببرد و بعد از آن چند دست لباس راحتی و مانتو شلوار برای او بخرد وشب سلیمه را به خانه من بیاورد .وخودم به همراه مریم به خانه رفتیم تا قبل از برگشتن سحر و سلیمه من جبران لطف مریم را بکنم مریم به محض رسیدن به خانه هرکار که دوست داشت بامن کرد واصلا برایش مهم نبود من توی این دنیا نیست وتمام فکرم پیش سلیمه است ومنتظرم ببینم بعد از دیزیان سحر او چه شکلی میشود.خلاصه مریم کارش تمام شد و ازمن خواست که ازو تشکر کنم وسر قولی که به او داده بودم بماند من هم هرچه او خواست گفتم و هر قولی میخواست دادم موقع رفتن که شد با خودش گفت هنوز یک ساعتی وقت دارم و خواست دوباره بساط عیش خودش را مهیا کند ولی دریغ که هرچه کرد این دسته جادو عمود نشد و مریم را در حسرت دادن دوبار گذاشت..متوجه نشدم کی خوابم برد صبح بود که بیدار شدم وجون دیرم شده بود سلیمه رو از خواب بیدار نکردم وبه سر کار رفتم از مریم خواستم خانمی رو که قبلا برای کار های خونه میفرستاد بفرسته چون فکر نمیکردم این دختر کار تو خونه رو بلد باشه که معلوم شد درست فکر میکردن و یک هفته طول کشید تا سلیمه تمام وکمال کار کردن توی خونه رو به خوبی یاد بگیره .
یک هفته ای گذشت ودخترک از اون حالت افسردگی بیرون نیومد غذا هم بلد نبود درست کنه بردمش پیش روانپزشک ودکتر هم براش دارو نوشت و از من خواست روزهارو با کار ویا کلاس براش پر کنم منهم که احساسی مثل ترحم که با نوعی دوست داشتن قاطی شده بود نسبت به اون داشتم اون رو به کلاس آشپزی فرستادم و توی یک مدرسه راهنمایی بزرگسالان هم ثبت نامش کردم تا از اول راهنمائی شروع به تحصیل کنه . نتیجه معجزه آسا بود در عرض دو هفته از شروعش به درس وکلاس آشپزی قرصها رو قطع کرد استعدادش عالی بود . غذا هایی رو که استادش درس میداد خوب درست میکرد وهم تودرس عالی بود . من هم خودم رو حسابی بهش نزدیک کردم و زمانه زیادی رو برای او میگذاشتم وتو درس دادن بهش کمک میکردم ولی همچنان نه از سکس خبری بود نه حتی از یک بوس کوچولو وحسابی توی کف سلیمه بودم ولی به دستور پزشک که گفته بود هر پیشنهادی در این زمینه باید از سوی سلیمه باشد . منهم ابدا پیگیر سکس نبودم. وفقط خودم را با مریم تخلیه میکردم . ولی چیزی به سلیمه در باره رابطه سکس با مریم نگفته بودم واو هم نپرسید این خانوم وقت وبی وقت باشما چیکار داره ولی میدونستم متوجه جریان هست .

یک ماهی گذشت سلیمه حسابی توی کار خونه راه افتاده بود وخوب هم درس میخواند تا اینکه اون شب رویایی از راه رسید غروب بود که با سلیمه از خونه بیرون رفتیم تا شام رو توی یک فست فود بخوریم بعد از شام به پیشنهاد من کمی راه رفتیم وهمون موقع بود که سلیمه خودش دست منو گرفت نمیتونم احساسم رو در اونموقع براتون بگم همینقدر بدونید که من روی زمین راه نمیرفتم . مردی نبود که توی خیابون به سلیمه خیره نشه موقع راه رفتن باسنش با هارمونی خاصی بالا وپایین میرفت موهاش از اطراف روسریش بیرون زده بود هیچکس نمیتونست این دوختر رو با یک ماه پیش مقایسه کنه از شمایل یک ولگرد خیابانی به صورت یک پری رویایی در اومده بود نرم حرف میزد کلامش تا عمق وجود آدم رخنه میکرد دستش رو با ریتم راه رفتنش هماهنگ کرده بود وروی دست من بالا و پایین میبرد نگاه ریز و نافذی داشت که آتش فشان شهوت رو بیدار میکرد صبری برای رسیدن به خونه برام نمونده بود سوار تاکسی که شدم برخلاف همیشه صندلی عقب کنار اونشستم وخواستم راننده تاکس سریع مارو به خونه برسونه توی راه چشم از چشمش برنداشتم برای یک لحظه هم دستامون از هم جدانشد.

خلاصه به خونه رسیدم در رو باز کردم وتوی همون راه رو خودم رو توی رویا رها کردم اون هم محکم من رو در آغوش کشید تا اونجایی که میتونستم سطح تماس بدنم رو باهاش افزایش دادم بدنم در آتش بدنش میسوخت هرگز زنی به این گرمی رو در آغوش نگرفته بودم لبهاش روی لبهام احساس یک تکه گوشت نبود چیزی غیر قابل وصف بود یک احساسی مثل خلسه چیزی غیر قابل شرح یک تحریک بینهایت. مثل سکس های قبل بدنم از دسته جادوییم فرمان نمیگرفت. احساس شهوتم در نگاه سلیمه تمرکز پیدا کرده بود حاضر نبودم حتی برای سکس نگاهم از نگاهش جدا بشه موهاش مثل یک حجاب دوطرف صورتش رو گرفته بودن وازبین اونها نور به سختی خودش رو به جشن نگاه ما میرسوند. نمیدونم این نگاه وبوسه ها چقدر طول کشید یا دستهامون چندبار بین صورت، سر وکمر مون جا عوض کرد ولی وقتی به خودمون اومدیم که گلدان توی اتاق سلیمه با برخورد بدن من افتاد وشکست نفهمیده بودم کی وچرا به اتاق سلیمه رفتیم شماره بوسه ها از دستمون رفته بود اختیار دستم با خودم نبود با افتادن گلدان هرچند اختلالی در ادامه کار ما به وجود نیومد ولی ما از اون حال وهوا بییرون اومدیم و به سراغ اصل قضیه رفتیم.

     
#27 | Posted: 28 Jul 2010 09:34
زن آخوند خلیل


اسم من مهدی و از خانواده بسیار بسیار مذهبی هستم. به اصرار پدرم به دلیل عقاید خودش که می خواست من مومن زوری باشم مرا مجبور کرد تا نزد اخوند محلمان تعلیمات....یاد بگیرم از سن 14 سالگی به مدت 5 سال اجباری تمام و کمال دروس را یاد گرفته و فقط حفظ کردم که باعث خرسندی پدر ومادرم باشم. داستان من از 18 سالگی شروع می شود .زمانی که باید به خدمت سربازی میرفتم.

به مدت چهار سال بود که نزد اقا خلیل زوری بودم.و او خیلی مرا دوست داشت و به من خیلی اعتماد می کرد که بعدها متوجه شدم که منجرب به حسادت خیلی ها شده حتی همسرش. همسر خلیل همیشه صورتش را می پوشانید.در این سالها من حتی یک بار 1هم چهره او را ندیده بودم و حساس شوده بودم که او را ببینم.
از شانس خوبم پدرم و آقا خلیل رفتن عربستان برای مدتی. آقا خلیل از زرنگی که داشت خانم و دو دختر کوچک خود را خانه ما نزد مادرم سپرد تا بنده نوکری شان را به جای اورم ولی غافل از این که بره افتاب ندیده اش را به گرگ پیر سپرده و رفتند.

لیلا اسم زن اقا خلیل بود.مدتی که خانه ما بودنند.یک روز در میان میرفت منزلشان وحمام میکرد ولی بچه ها را منزل ما حمام میبرد. یک روز غروب که اتفاقی از پادگان به خانه بر می کشتم.سر راه گفتم یه سری هم به منزل اقا خلیل بزنم نزدیک خانه اقا شدم دیدم اکثر چراغها روشن است. تعجب کردم و فکر کردم شاید دزد منزل را زده. با احتیاط از دیوار بالا رفتم هیچ کس داخل حیاط نبود. یواش یواش از درب ورودی رفتم داخل شنیدم صدای اب می اید از طبقه بالا. اهسته اهسته رفتم بالا درب حمام کاملا باز بود و لیلا داخل لخت. کسی که من آرزو دیدن فقط صورتش را داشتم اکنون لخت مادرزا روبرو من ولی باز صورتش را نمی دیدم چون کفی بود. ولی اندامی را می دیدم که انگار تراشیده شده بود. بعد از دو.سه دقیقه دید زدن دیگر طاقت نیاوردم سریع تمام لباسهام را در اوردم.
کیرم که کاملا شق کرده بود. احساس میکردم به سمت بالا پرواز دارد میکند.

یواش وارد حمام شدم و به سرعت برق از پشت گرفتمش وبا یک دست دیگرم دهانش را گرفتم و گفتم لیلا خانم منم مهدی نترس اروم دستم را از جلوی دهانش برداشتم. خیلی ترسیده امان ندادم .شروع کردم به لب گرفتن هی میگفت اقا مهدی تو رو نکن نمخوام. وای که چه پستانهای شقی داشت.سریع نوک پستانهایش انداختم تو دهانم وعین سربازهای کف کرده میک می زدم.
فرصت ندادم کاری بکنه شروع کردم به خوردن کوس سفیدش وای که چه حالی میداد. بعد از پنج دقیقه لیسیدنش مثل یک گرگ واقعی کیرم گرفت توی دستش. احساس کردم دیگر رام شده شروع کرد به بازی. وای که باورم نمی شد. گفت اقا مهدی چه کیر بزرگی داری با همین اقا خلیل را میکنی دو سال. میدونم شوهرم را میگایی از امروز این کیر مال من. و بعد به سرعت کیرم را انداخت توی دهانش و شروع به ساک زدن کرد تا خایه توی دهانش جای می کرد.
از دهانش در اوردم و اروم کیرم هول باند فرودگاه گوسش چه قدر داغ بود.
بعد از یک سوخت کیری تمام ابم ریختم توی کوس اش.
آن روز اول سه بار از کوس /کون کردم و بعدها به مدت دو سال هر موقیعتی که پیش میامد می کردمشان

جوننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن ننننننننننن

منم شاگرد فداکار

     
#28 | Posted: 30 Jul 2010 06:39
خیانت میترا

اسم من میترا است 23 ساله دانشجوی سال سوم کامپیوتر هستم و 3 سال است که با شایان ازدواج کرده ام شایان مثل اسمش بسیار زیبا وجذاب و خوش تیپ است و هر دختری دوست دارد همسری چون او داشته باشد.

ما زندگی خوبی داریم تنها مشکل ما اینست که من زنی پر حرارت و هوس ران هستم و به سکس علاقه زیادی دارم اما بر عکس شایان کمتر توجه ای به این کار دارد و فقط هفته یا ده روز یک بار این کار را با اصرار من انجام می دهد و هر چه سعی کردم او را به این کار علاقمند کنم اثر و نتیجه ای نداشت غذا های چرب و دارای ویتامین کای جنسی می پختم آرایش های گوناگون و متنوع می کردم لباس های تنگ و چسبان می پوشیدم اما اثری نکرد و زندگی ما روز به روز کم رنگ تر می شد و عشق و علاقه هم داشت رنگ می باخت. از این وضع خسته و کلافه شده بودم در درددل با پریا به این نتیجه رسیدم که زندگیم را حفظ کنم اما مگر می شد من به سکس علاقه ی زیادی داشتم خود ارضایی هم راضیم نمی کرد چون من تجربه سکس با مرد را داشتم و مثل دختران با خود ارضای راضی نمی شدم .

یک روز از ماهواره و یک کانال آلمانی فیلمی را تماشاه می کردم که یک زن شوهر دار با یک مرد دیگر رابطه داشت و سکس های جذابی می کردند که آدم را به عرش می برد اما شوهر زن متوجه رابطه آنها شد ولی بعد از کشمش فراوان همدیگر را بخشیدند هر چند دیالوگ های آنها را نمی فهمیدم اما تصمیم خود را گرفتم با خود گفتم انسان فقط یکبار به دنیا می آید و زندگی را تجربه می کند و هر کس حق دارد بعنوان یک انسان آزاد به خواسته های خود برسد و آنها را برآورده سازد تصمیم گرفتم با یک مرد دوست شوم آگر هم یک روز شایان متوجه شد و مرا نمی بخشید از او می خواستم مرا طلاق دهد هر چند واقعا من او را دوست داشتم اما نمی توانستم از این میل درونی خود بگذرم. فردای ان روز که به دانشگاه می رفتم تصمیم گرفتم این کار را عملی کنم توی کلاس ما پسری بود که از همان روز های اول نظرم را جلب کرده بود او هم به من توجه می کرد و زیاد به من نگاه می کرد و با لبخند هایش قصد به دست آوردن دل من را داشت اما به خاطر عشق و علاقه ام به شایان به او توجه نمی کردم و هر وقت با نگاهش تعقیبم می کردبا اخم و بی توجهی من روبرو می شد اما حالا تصمیم داشتم تا آرش ( همان پسر همکلاسیم)را مال خود کنم چون او همان بود که می خواستم خوش تیپ قد بلند با چشم های سیاه و درشت و پوستی برنزه. اون روز هم یواشکی از روی شلوار نگاهی دزدکی به اونجاش کردم می شد از روی شلوار تشخیصش داد به نظرم بزرگ و دوست داشتنی بود.

اون روز یه کمی بیشتر بهش نزدیک شدم قلبم به شدت می زد و حسابی عرق کرده بودم احساس می کردم همه دانشگاه داره منو می پاد درو و برم را نگاه کردم کسی به من تو جهی نداشت حتی آرش هم به من نگاه نمی کرد و حواسش جای دیگه بود اما من از کنارش رد شدم و نگاهش کردم و وقتی متوجه من شد بهش لخند زدم و سریع رد شدم به پشت سرم هم نگاه نکردم. باز هم اون غرور کاذب بود که مانع حرف زدن من شد. از اون روز کارم این بود که آرش را ببینم و بهش لبخند بزنم. اونم از من بدتر جرات نزدیک شدن به منو نداشت شاید با خودش فکر می کرد که این لبخندا همین طوریه یا اصلا اشتباه دیدم. بهر حال جرات نمی کرد به من نزدک بشه یه دو هفته ای گذشت تا اینکه تو یه بعداز ظهر بهم نزدیک شد و آروم سلام کرد اصلا باورم نمی شد با دست پاچگی و خجالت جوابشو دادم اصلا رنگ به رو نداشت و می لرزید من هم کم از اون نداشتم اما تونستم جوابشو بدم گفت افتخار می دی با هم باشیم گفتم کجا گفت اگه کلاس نداری همین نزدیکیها یه کافی شاپ بریم اونجا. گفتم نه راستش ترسیدم کسی که منو می شناسه ما را ببینه گفت پس هر جا شما بگین گفتم فردا ساعت 10 صبح تو پارک مشتاق ( پارکی در اصفهان ) قبول کرد و بعداز خداحافظی و رد و بدل کردن نگاه های مهربان و معنی داری با یک لبخند از هم جدا شدیم.

دیگه دل تو دلم نبود از خوشحالی نمی دونستم کجام و کی به خونه رسیدم وقتی شایان جلوم با یه دونه چای دیدم دلم هری پائین ریخت و از اینکه بهش خیانت کردم پشیمون بودم حالا سر یه دو راهی گیر کرده بودم از یه طرف شایان مهربون و دوست داشتنی و از یه طرف آرش پر حرارت نمی دونستم چه کار کنم اماخیال با آرش بودن یک لحظه راحتم نمی گذاشت اونشب را با دودلی وترس به صبح رسوندم وقتی از خواب بیدار شدم طبق معمول شایان به سر کار رفته بود ساعت هشت ونیم بود و چیزی به وقت قرارمون نمونده بود زود بلند شدم و یه دوش گرفتم بعد خوردن یه چای و یه دونه بیسکویت خودم آماده ی رفتن کردم یه ذره هم به خودم رسیدم ساعت نه ونیم بود که از خونه زدم بیرون تقریبا سر موقع تو پارک مشتاق بودم اما از اون خبری نبود داشتم دور و برم نگاه می کردم که یه نفر از پشت سر سلام کرد دلم هری ریخت زود برگشتم و آرش را در حالیکه لبخندی به لب داشت دیدم گفتم کجایی گفت تقریبا یه ساعته منتظرتم می ترسیدم نیای. گفتم دیدی که اومدم خوب حالا چه کار کنیم گفت اگه موافقی یه گوشه بنشینم و صحبت کنیم من یه جایو نزدیک پل خواجو که اون موقع روز خلوت بود پیدا کردم آرش دوتا بسته چیبس هم از دکه کنار آب ( رود زاینده رود ) خرید و به اونجا رفتیم و کنار هم نشستیم و مشغول خوردن جیبس شدیم گفتم آرش ( با حالتی از ناز و عشوه زنانه ) منو آوردی بهم چیبس بدی گفت اینا که قابل نداره می خوام بهت جون بدم اخه دختر خوشگلو ناز تو این دو سه سال تو که ما را کشتی چرا اینقدر منو زجر می دادی من که مردم تا تونستم دلتو به دست بیارم ( پیش خودم گفتم آره جون بابات اگه دلم کیر نمی خواست صد سالم نمی تونستی با من حرف بزنی چه برسه کنارم بشینی و چیبس بخوری ) خلاصه از اون حرف از عشق بود و از ما ناز وعشوه ولی طوریکه اون نفهمه حواسم به وسط پاهاش بود بفهمی و نفهمی یه کم اونجاش قلمبه شده بود فکر کنم اگه شلواره لی ( جین ) پاش نبود حسابی کیرش بالا اومده بود گفتم آرش می دونی که من شوهر دارم و اونم خیلی دوست دارم از طرفه دیگه نمی تونم به تو که اینقدر به من لطف داری کم توجه باشم من دلم میخواد یه جوری باهات دوست باشم همین و بس. پس یه دفعه فکر ازدواج با منو نکن چون من به هیچ وجهی دلم نمی خواد از شو هرم جدا بشم. دیدم آرش یه کم دلخور شده با اینحال گفت من به دوستی با شما هم راضییم یه دو ساعتی با هم بودیم از هر دری گفتیم و خندیدیم مردمی هم که از کنار ما رد می شدن فکر می کردن که ما زن و شوهریم و اصلا اهمیتی نمی دادن.

تقریبا ساعت 12.5 از هم جدا شدیم موقع خدا حافظی شماره تلفنشو به من داد و گفت منتظر تماست هستم و آروم دستشو جلو آورد که برای خدا حافظی بهش دست بدم منم بهش دست دادم با تمام وجود دستم فشار داد که نزدیک بود جیغ بکشم اما اون دستم ول کرد خیلی لذت بردم به طوری که می خواستم بپرم تو بغلش و بوسش کنم اما بهر حال خدا حافظی کردیم تو ماشین احساس کردم حسابی خیس کردم . دیگه بی طاقت شده بودم دلم کیر می خواست اما تونستم آرشو بدست بیارم خلاصه وقتی از آرش جدا شدم انقدر حشری بودم كه آب از لب و لوچم سرازیر شده بود بطوریكه نزدیك بود كار دست خودم بدم راننده تاكسی كه باهاش داشتم بر می گشتم بد طوری رفته بود تو نخ ما آخه تاكسی كه نبود از این بی كاره های مسافر كش بود. یه دفعه به خودم اومدم كه داره می پرسه خانوم نازه كجا می ری منم كه حسابی تو كف كیر بودم بدم نیومد سر به سرش بگذارم گفتم تا هر جا كه مزاحم نباشیم. گفت به اختیار دارین ما در بست نوكر شماییم هر جا شما بگید. گفتم من دروازه شیراز پیاده می شم گفت چشم قربون چشات . یه كم مونده به دروازه شیراز دیدم پچید تو خیابون مصلا منو می گی از ترس داشتم می مردم. نمی دونستم اون این ادا واطوار ما راجدی می گیره گفتم آقا كجا گفت مگه نگفتین هر جا شما می رید منم می یام. من می رم خونه قابل بدونین خدمتی كرده باشیم. گفتم آقا نگه دارین شما شوخی هم سر تون نمی شه ( آخه بعد از بر خورد با آرش فكر می كردم همه آ قایون مثل آرش و شایان با شخصیتن نمی دونستنم با یه شوخی كوچولو هوایی می شن. آخه من تا اون روز با كسی شوخی نكرده بودم ایندفعه هم تقصیر این كس بی معرفت بود كه داشت بی آبروم می كرد ) گفت ما كه جسارتی نكردیم گفتیم اگه می شه یه ناهارو با هم باشیم بعد شما را به سلامت... گفتم ناهار بخوره تو سرت نگه دار یا داد می زنم كه زد زیر خنده دست بردم طرف گیره در و در باز كردم كه دیدم با آخرین سرعت ایستاد منم پریدم بیرون و پا به فرار گذاشتم. از شانس بد ما تو اون موقع روز تو اون خیابون پرنده هم پر نمی زد اونم دور زد گذاشت دنبال ما پریدم تو پیاده رو حالا ده برو كه نرو تا اینكه به خیابون اصلی رسیدم اون مرتیكه احمق هم رفت پی كارش. از ترس نمی دونستم كیم و كجام در یه مغازه یه ساندیس گرفتم خوردم حالم كه جا اومد به طرف خونه راه افتادم.

همش با خودم می گفتم این نتیجه خیانت به شایان اما نمی تونستم از فكر آرش هم بیرون بیام اون شب اصلا بی قرار بودم حتما براتون اتفاق افتاده كه تو خواب احساس كنین كه بیدارین و همه چیز براتون مرور بشه منم داشتم كابوس اون مرتیكه مزخرف را می دیدم اما این بار وحشتناك تر . بهر حال صبح شد و شایان هم صبح زود رفت سر كار منم كه كلاس داشتم به دانشگاه رفتم وقتی وارد كلاس شدم آرش را دیدم كه اونطرف كلاس نشسته با دیدن من لبخندی زد منم رفتم و توی قسمت دخترا نشستم و منتظر استاد شدم استاد كه اومد و شروع به درس دادن كرد همه چیزو فراموش كردم. درس كه تموم شد من گذاشتم تا همه از كلاس بیرون رفتن دیدم آرش هم نشسته آخری كه بیرون رفت اومد و چند صندلی به من نزدیك شد و سلام كرد گفتم آرش جان مگه قرار نبود تو دانشگاه هم صحبت نشیم چون ممكنه دیگران بفهمن و برامون بد بشه گفت آخه دیشب همش فكر تو بودم و تا صبح خوابم نبرد گفتم مثل من. گفت جدی می گی گفتم آره به خدا (من از كابوس خوابم نبرد نه بخاطره تو ) اینا تو دلم گفتم نمی دونم چه جور می شه كه تا آدم با یه پسر غریبه حرف می زنه اول به اونجاش نگاه می كنه و زودی حشری می شه اونم چه جور حشریی.

خلاصه دوباره فكر كیر آرش عینه خودش اومد سراغم و اصلا نمی فهمیدم اون چی میگه دوباره بچه ها برگشتن و ساعت بعد شروع شد این ساعت بر خلافه ساعت پیش كه همش حواسم به درس بود حواسم به كیر بود آروم و زیر چشمی روی شلوار چند تا از همكلاسی های پسر را نگاه كرده بعضی هاشون اصلا معلوم نبود بعضی ها بگی نگی هی یه چیزیو می شد دید اما از حبیب ( یكی از همكلاسی های جنوبی ) خوابیدش بد جوری از روی شلوار پیدا بود حالا كه سرم تو كار شده بود فهمیدم چرا مریم خیلی باش ایاق شده پس بگو چه خبره . تمام ساعت كلاس كیر حبیبو رك شده و کلفت تجسم می كردم و تو دلم می گفتم خدایا تو كه همه چیزو به شایان دادی اینم می دادی تا كمال را در اون به حد اعلا رسونده باشی. راستش از حبیب خوشم نمی یومد سیاه و زشت بود و از همه بد تر دندونهای كثیفی داشت اما خوب كیری داشت هی كلاس كه تموم شد با كسی خیس و چوچو له ای داغ و سفت از كلاس زدم بیرون نمی دونم چرا نا خودآ گاه بطرف یه جا ی خلوت رفتم كه كمتر كسی از اونجا رفت و آمد می كرد نشستم زیر یه درخت خواستم ساندویچی را كه آوردم بودم بخورم كه یكهو احساس كردم دو تا پا پشت سرم ایستاده خواستم جیغ بكشم كه یكی گفت سلام نگاه كردم آرش بود گفتم خدا لعنتت كنه تو كه منو ترسوندی. گفت چرا و من تمام ماجرای دیروز را براش تعریف كردم كه یك دفعه به رگ غیرتش بر خورد كه این چه طرز صحبت با یه راننده بود با این صحبتا كه تو كردی خوب شده بلای سرت نیوردی و اصلا شماره ماشینشو بده و از این حرفا( نمی دونم این عیب ما ایرانی هاست كه اگه كسی با خواهر یا نامزد و یا دوست دختر ما مثلا حرفی بزنه به رگ غیرتش بر می خوره و اگه خودمون هر كاری كردیم مختاریم آخه خره همونطور كه تو با زن یا خواهر یا نامزد كسی داری مطمئن باش خواهر همسر نامزد خودت هم بی كار نیست. گفتم بابا كوتاه بیاه مثل اینكه خودتم عاریتی هستییو و از این حرفا. گفتم خوب چی می خوای بگو برو تا كسی ما را ندیده گفت دیشب زنگ نزدی گفتم شبا اصلا فكرشو نكن اما روزای كه بی كاری و خونه ای و كسی نیست بگو تا بهت زنگ بزنم و اونم روزا و ساعت های گفت و گفت من تنهام و كسی با من نیست تازه فهمیدم آرش از كرج اومده واینجا درس می خونه بهتر از این نمی شد. دو روز بعداز اون ماجرا تو یه بعد از ظهر كه تو خونه تنها بودم و شایان برای انجام كاری بیرون رفته بود تصمیم گرفتم به آرش زنگ بزنم گوشیو برداشتم و شمارشو گرفتم بعد از خوردن چند زنگ گوشیو برداشت قلبم تند تند می زد ( لابد پیش خودش فكر می كنه عجب كسی كه این زنه ولش نمی كنه البته اینا بازم از اون غرور كاذب بلند می شد كه در درون من خود نمایی می كرد )سلام كردم وقتی فهمید منم از شدت خوشحالی زبونش به تته پته افتاد گفت میت میت را ( میترا ) خا خا نم شما ئید با با چشم ما روشن چه عجب كه یادی هم از ما كردی بابا زیر پاتم نگاه كن اصلا تو كجایی كه نه زنگ می زنی نه تو دانشكده هستی من كه تو این دو روزه از بس دانشكده را گشتم پا هام تاول زد. گفتم كم دروغ بگو خودت بهتر می دونی من یكشنبه ها و دوشنبه ها كلاس ندارم اصلا خودتم نداری ( چون واحدهای ما عین هم بود) ثانیا من كه گفتم هر وقت بتونم زنگ می زنم گفت نه به خدا به دانشگاه رفتم گفتم شاید بخوای بری كتابخونه .

خلاصه حرفای ما گل انداخت و اون از هر دری وارد شد تا ما را بیشتر به خودش عاشق كنه اینكه من تا حالا عاشق كسی نشدم از همون روز اول تا تو را دیدم بهت دل بستم تو خودت اینو بهتر می دونی من تو را دوست دارم و می پرستم و اگه تو اراده كنی دنیا را برات جابجا میكنم و بقول بعضی ها از این كس و شعر های دختر كش. منم از شما چه پنهون با بستن چند حرف دیگه از اینا كه به شكمش می بستم همون حرفا را تحویل خودش می دادم و با طنازی و عشوه گری های زنانه اونا بیشتر آتیشی می كردم نمی دونم تو این حرفا اصلا به چیزی كه بوی از سكس داشته باشه نشد اما من واقعا بد جوری آتیش گرفته بودم ( بی چاره این پسرها و دخترها كه لاس خشكه میزنن عجب زجری میكشن ) هر چی من سعی كردم اونا بطرف چیزهایی ببرم كه حرفی از سكس و اینا بزنه اصلا حالیش نبود مثلا میگفتم آخه تو از چی من خوشت اومده كه عاشق من شدی؟ آخه تو كه می دونستی من شوهر دارم اون می گفت من عاشق نجابت ات شدم ( آخه احمق جون من اگه نجابت داشتم كه سراغ تو نمی اومدم ) دیگه چی دیگه اینكه خیلی با شخصیت و با معرفتی. دیگه دیگه اینكه واقعا خوشگل و طناز و با وقاری اینا كه گفت احساس كردم نفسش مثل آدمهای كه می خوان كیرشون فرو كنن داره می لرزه و من بدجوری حرارتم بالا رفت دیگه نتونست چیزی بگه. آب دهنشو فرو داد و گفت خوب تو چی از چی من خوشت اومد كه خواستی با من دوست بشی ( خواستم با تمام وجود فریاد بزنم كیرت كیرت كیر كلفت آبدارت ) اما جلو خودم گرفتم گفتم تو چیزای داری كه هر زن و یا دختری دوست داره داشته باشه. گفت مثلا چی خواستم ببینم دو ریالیش می افته گفتم خودت حدس بزن گفت من از كجا بدونم. گفتم خوب یه چیز بگو با شوخی و لودگی گفت حتما به خاطره اینكه خوش تیپم ( تو دلم گفتم آره جون بابات خوش تیپ ندیدی ) گفتم یكیش اینه گفت نمیشه خودت بگی گفتم به وقتش می فهمی و بهتر كه از این حرفا بگذریم و اگه كاری نداری قطع كنم گفت نه تو را خدا زوده گفتم شو هرم بیرونه ممكن یه دفعه سر زده بیاد . گفت اگه می تونی زود زود زنگ بزن. گفتم سعی میكنم و گفت فردا میای دانشكده گفتم آره پرسید ساعت چند گفتم ساعت ده كلاس دارم گفت منتظرت هستم و بعد خداحافظی كردیم.

فرداش از روزای پیش بیشتر به خودم رسیدم تا ببینم این احمق كودن دو ریالیش می افته یا نه ساعت 5/9 تو دانشگاه بودم اونم زود اومده بود و از همكلاسی ها كمتر خبری بود تا منو دید اومد نزدیك و سلام كرد اخمامو تو هم كشیدم و گفتم مگه قرار نشد تو دانشكده همدیگه را نبینیم با حالتی شبیه بغض گفت آخه من چه كار كنم تلفنی كه نمی شه تو بیرونم كه ممكنه آشنای ببینه اینجاهم كه نمیشه پس می گی من چه كار كنم؟ گفتم من نمی دونم مگه قرار كاری بكنی ( این جمله آخری را با یه حالت خاصی گفتم كه اگه معنیشو نمی فهمید دیگه خیلی كودن بود) بعد از یه مكث كوتاه مثل اینكه چیزی به خاطرش اومده باشه گفت اگه می شه بیا خونه من. من كه اكثر مواقع تنهام ( از شما چه پنهان من كه منتظر این حرف بودم نزدیك بود از خوشحالی بال در بیارم آخه چیزی نمونده بود كه كیرشو بچپونم تو كسم ) خودم زدم به اون راه گفتم خونه ! خونه نه اخه من نمی تونم بیام من همش كه كلاس دارم بعدشم باید خونه باشم ولی شایان می پرسه كجا بودی و از این جور حرفا. گفت خوب یه وقت كه كلاس داری بیا گفتم من فقط سه شنبه بعداز ظهر اون دو ساعت آخریو می تونم بیام (‌می دونستم اون روز سه شنبه است) گفت یعنی امروز؟ خودمو به گیجی زدم اخ امروز سه شنبه است اصلا نمی دونستم گفت آره اگه افتخار بدی با هم باشیم. گفتم اگه می شه بذار برای یه هفته دیگه گفت نه دیگه من نمی تونم تا یه هفته دیگه منتظر دیدن شما باشم. بعد از كلی اصرار قرار شد از ساعت یك به بعد تا ساعت سه و نیم كه كسی متوجه غیبتم نمیشه برم خونه آرش.

آرش دوساعت صبح را هم رفت كه وسایل پذیرایی را آماده كنه و بعد از دادن آدرس و سفارش كردن كه مبادا زنگ صاحبخونه را بزنی خداحافظی كرد و رفت. تو كلاس همش به این فكر بودم كه حالا تو خونه چه كار می كنیم و تئ حالت فانتزی سكس با آرش از شما چه پنهون چند بار هم به حالت نیمه ارگاسم رسیدم چون تازگی ها هم قاعدگیم تموم شده بود در اوج شهوت بودم. اگه همون وقت شورتم در می آوردی و می چلوندی آب كسم ازش می چكید. ترسیدم این حالتمو همكلاسیهام بفهمن بخصوص مریم وشیلا كه بد جوری بهم نگاه میكردن آخه تند وتند ساعت نگاه می كردم مگه این كلاس لعنتی تموم می شد بلاخره كلاس تموم شد ومن با عجله به طرف خونه آرش راه افتادم. بعداز نیم ساعت دم در خونه آرش بودم زنگشو که طبقه دوم زندگی می کرد زدم خودش درو باز کرد و همونطور که بهش قول داده بودم وارد ساختمان شدم و بطوریکه همسایه ها نفهمن در آهسته بستم و یواش به طبقه دوم رفته در یکی از واحدها باز بود و آرش آروم صدام زد. رفتم طرفش رفتیم تو ودر آروم بست خدا و خدا می کردیم کسی ما را ندیده باشه آخه یه زن غریبه تو خونه یه دانشجو تنها خیلی سه بودخلاصه آرش با یه تک پوش قرمز مردانه که از بالای اون مو های سینه شو می شد دید واقعا مرد دلخواه و مورد علاقه من بود آخه من می مردم برای مردی که سینه ش پر مو باشه آخه شایان به غیر از چند تا مو که از وسط سینش می رفت پائین چیزی نداشت اما حالا آرش پر مو و مردانه که دلم می خواست همون ساعت شلوار ورزشی اسپورتشو جر می دادم و کیرشو می چپوندم تو دهنم اما خودم کنترل می کردم و سعی می کردم آرامشم را حفظ کنم. به هر حال آرش منو دعوت کرد تو سالن پذیرایش که با یه فرش 12 متری و یک پتو که گوشش انداخته بود ساده و بدون هر گونه تزئینی خود نمایی می کرد از مبل و وسایل دیگه خبری نبود.

تو دنیای ساده خونه آرش سیر می کردم که گفت ببخشید دیگه خونه مجردی و از همه بدتر خونه دانشجویی و من گفتم نه این حرفا نفرمائید وجود خودتون که من به اینجا کشونده و اینا اصلا مهم نیست و رفتم رو پتو نشستم که آرش گفت تو را خدا راحت باشین مانتوتون در بیارین که راحت باشین و من هم منومن کنان گفتم نه راحتم اما تو دلم آشوب بود آرش که رفته بود تو آشپز خونه گفت من اینطور راحت نیستم منم لباسمو دراوردم تا شما هم احساس راحتی کنین اگه ما را قابل نمی دونین بفرماین تا ما هم چیزی نگیم گفتم آقا آرش خوب می دونین که شما برام خیلی عزیزن که اومدم اینجا حالا هم اگه اینطور راحتین بفرماین اینم مانتو و مانتوم درآوردم و گذاشتم کنارم حالا یه تاپ سورمه ای و یه شلوار سیاه چسبان تنگ تنم بود یه کم خجالت میکشیدم و خودمو جمع وجور کردم که آرش با یه سینی که توش دو تا چای بود اومد وقتی سرم بلند کردم تا عکس العملشو ببینم دیدم با نگا های پر حرارت داره منو سیر می کنه و و چشاش داره رو بدن من از این ور به اون ور می پره بخصوص که از بالای تاپ می شد بالای سینه هامو دید به هر حال اومد وکنار نشست بطوری که می تونستم حرارت بدنشو حس کنم گفت بفرماین نا قابل و من یه دونه از چای ها را برداشتم و یه ذرشو سر کشیدم داغ بود اما به نظرم داغ تر سینه های پر موی آرش بود. خجالت می کشیدم به آرش نگاه کنم اما احساس می کردم داره منو سر تا پا برانداز می کنه و روسینه هام که می رسه مکث میکنه و برا اینکه مجلس با سکوت تموم نشه هر از گاهی چیزی و حرفی بین ما رد وبدل می شد اما اینا بهونه بود خودمون خوب می دونستیم چی می خوایم آروم و زیر چشمی یه نگا به لای پای آرش که چهار زانو جلوم نشسته بود نگاه کردم هیچ برجستگی دیده نمی شد یعنی چه این همون آرش که تا بهش می گفتی سلام اول اونجاش سر بلند می کرد و جواب می داد شاید اشتباه کردم. یه ذره دقیق تر نگاه کردم که به نظرم آرش هم متوجه شد اما چیزی ندیدم گفتم گمون مثل دزدای ناشی به گاهدون زدم اینم از بخت و اقبال من پس این هیچی نداره و همش من تو فکرم اون دیدم و از ایجور حرفا که یهو آرش از دهنش پرید میترا خانم خیلی تو این لباس جذابی خوش به حال شو هرت که هر روز تو این حال می بینت. گفتم اما چه فایده قدر که نمی دونه گفت یعنی بد اخلاق و اذیتت میکنه؟ گفتم نه بابا اگه تو دنیا یه مرد با ادب و خوش اخلاق و خوش تیپ باشه اونم شایانه گفت پس چی؟ گفتم خوب دیگه. فکر کنم دو زاریش افتاد گفت پس احساسات کم می یاره خودم به اون راه زدم گفتم منظورت چیه؟ گفت یعنی که سردیش می شه؟ گفتم نمی فهمم اما کسم داشت شر شر آبش می یومد که گفتم الانه که ضایع بشه و شلوارمو خیسکنه گفت عوضش من می تونم اون سردیشو جبران کنم و یه ذره سرید طرفم. گفتم منظورت چیه و خودم عقب کشیدم گفت میترا جون می دونی من تو این دو سه سال از دست تو چی کشیدم من تنها آرزوم این بود که با تو باشم و حالا ... که تو حرفش پریدم گفتم قرار بود دوستی ما ساده باشه همین مگه نه؟ گفت تو دلت می یاد ساده باشه و دستشو آورد و از رو لباس چنگ زد تو سینم.

نفسم بند اومد با زور خودمو از دستش بیرون کشیدم و خواستم در برم که دیدم خودشو رو ول کرد حالا من زیر ارش بودم و سینه ی مردانش منو فشار می داد و یه دفعه لبلشو رو لبام گذاشت و با تمام وجود اونا را کرد تو دهنش دیگه نمی تونستم مقاومت کنم. بدنم ول کردم تا بیشتر اونا احساس کنم دست انداختم دور گردنش و سرش گرفتم زیر بازو هام حالا منم لبای اونو می مکیدم یه ذره خودشو ب

     
#29 | Posted: 1 Aug 2010 05:02
ملیکا وامین

سلام . من ملیکا هستم، 19 سالمه و تنها فرزند خانواده هستم. خاطره ای که میخوام واستون بگم مربوط میشه به اولین
سکس من. تابستون 83 بود. واسمون از شهرستان مهمون اومد. خالم و شوهرش و پسر خالم. اینم بگم که ما به خاطر شغل بابام توی یه شهر دیگه زندگی میکنیم که البته از شهر خالم اینا فقط 200 کیلومتر فاصله داره. نمی دونم روز دوم بود یا سوم؟ یه روز صبح که از خواب بیدار شدم صبحونه خوردیم و بابام که رفت سر کارش. شوهر خاله هم از خونه زد بیرون. ما 4 نفر توی خونه موندیم. بعد از چند دقیقه من طبق عادتم رفتم دوش بگیرم. 15 _10 دقیقه ای که توی حمام بودم و هنوز اول کارم بود... (آخه حمام کردن من همیشه طول میکشه) دیدم آب سرد شد. هر کاری کردم... نه بابا، گرم نشد که نشد. رفتم دم در و مامانمو صدا زدم. یه دفه دیدم امین اومد پشت در و گفت: چی میخوای؟ تعجب کردم که چرا اون اومده ولی خب بی خیال شدم و جدی نگرفتم. اینو هم بگم که در حمام از پشت محکم نمیشه... گفتم: ببین باز این آبگرمکن لعنتی چشه؟ آب سرد شده. بعد از یه مدت کوتاه گفت که حالا باز کن. باز کردم و خیلی زود آب گرم شد. گفتم دستت درد نکنه. الان خوبه و شروع کردم سرمو شامپو زدن. بعد از یکی دو دقیقه که با سرم درگیر بودم رفتم زیر دوش. چه آب گرمی! پایین اومدن آب گرم رو روی بدن سردم حس میکردم و همینجور کفها رو از رو سرم میشستم. دیگه مطمئن بودم که سرم خوب شسته شده و هیچی کف نمونده. چشامو باز کردم!!!! نزدیک بود سکته کنم. امین همینجوری جلوم وایستاده بود و به من نگاه میکرد. یه دستشم به کیرش بود. (البته از روی شلوارش). یه جیغ زدم و یه دستمو گرفتم روی سینه هام. یه دستمم جلوی کسم. همینجوری جیغ میزدم. گفتم اینجا چیکار میکنی؟ زود برو بیرون. بی شعور. بهت میگم برو بیرون. مامان! مامـــــــــــــــــــــــــــــــــان!. حقیقتش به همون اندازه که واسم غیر قابل درک بود که یه پسر منو لخت لخت ببینه ، از این میترسیدم که اگه الان مامان یا خاله متوجه بشن که امین اینجاست در مورد من چه فکری میکنن. واسه همین دوباره گفتم: امین برو بیرون. الان مامانم میاد می بینه که اینجایی. یه دفعه مثل اینکه از خواب بیدار شده باشه به حرف اومد و گفت: نترس هیچکی خونه نیست. مامانم و مامانت همین الان رفتن بازار. مونده بودم که چیکار کنم! ازش خواهش کردم که بره بیرون ولی اون شروع کرد به حرف زدن و گفت: ببین ملیکا! تو میدونی من چند ساله که دوستت دارم؟ من هیچکی رو جز تو نمیخوام. حتی اینو به مامانم هم گفتم. خیلی قشنگ حرف میزد. غرقِ حرفاش بودم که متوجه شدم دستامو از روی سینه هام و کسم برداشتم. دهنم قفل شده بود. اصلا تمام بدنم بی حرکت بود. نه میتونستم چیزی بگم و نه می تونستم دستامو جلوی خودم بگیرم. یه دفعه امین همین جور که حرف میزد شروع کرد به در آوردن لباساش. تا به خودم اومدم دیدم با یه شورت جلوم واستاده و دستاشو گذاشته رو شونه هام. (دستاشو از پشت به هم قلاب کرده بود). منو کشید و نشستیم لب وان. هنوز داشت حرف میزد ولی من هیچکدوم از حرفاشو نمی شنیدم. آخرش هم محکم شونه هامو فشار داد و گفت: ملیکـــــا، دوسِت دارم... و سرشو آورد طرف من. منم ناخودآگاه این کارو کردم. این لحظه رو هیچوقت فراموش نمیکنم. تمام موهای بدنم چنان سیخ شده بودن که فکر میکردم الان کنده میشن. شروع کردیم به لب دادن و لب گرفتن از هم. امین تمام لبامو کرده بود توی دهنش و اونا رو میخورد. حس کردم بدنش داره میلرزه ولی به روی خودم نیاوردم چون خودم از اون بدتر بودم. چند دقیقه همینجوری گذشت. دستای امین که توی این مدت پشت منو نوازش میداد. حالا یکی اومده بود روی سینه هام و هر چند لحظه یکی رو می مالید. داشتم دیوونه میشدم. (چند بار خودم با خودم ور رفته بودم ولی هیچوقت اینجوری نشده بودم). حالا دیگه لبامون از هم جدا شده بود و امین داشت گردنمو می بوسید و می لیسید و هر لحظه پایین تر میومد. وقتی رسیده بود به سینه هام و داشت اونا رو میخورد من به یه مُرده بیشتر شبیه بودم. بدنم داغ داغ شده بود و نمی تونستم حرف بزنم. حس میکردم میخوام از حال برم. امین همینجور که سینمو میخورد با یه دستشم اون یکی سینمو فشار میداد. کم کم از روی سینه هام اومد پایین و شروع کرد شکممو لیسیدن. همینطور یواش یواش میومد پایین تا رسید به کسم. کسمو لیس میزد و میخورد. چند دقیقه که اینکار ادامه پیدا کرد همون اتفاقی که گفتم افتاد. دیگه هیچی نفهمیدم و از حال رفتم. نمی دونم چند وقت توی این حالت بودم که یه دفعه یه درد شدید احساس کردم و به خودم اومدم. درد توی همه بدنم می پیچید. تازه متوجه شدم که امین منو کف حموم دراز کشونده و داره کیرشو توی کونم می کنه. داد زدم و بهش گفتم که دردم میاد. اونم قول داد که آروم بکنه ولی فایده نداشت. اصلا نمی تونستم تحمل کنم. امین بهم گفت: خودتو شل بگیر یه کمش که بره تو بقیش درد نداره. منم همین کار رو کردم ولی بازم فایده نداشت. خیلی درد داشت. داشت اشکم در میومد و یه ذره از کیرش هم تو نرفت. امین دوباره منو بلند کرد و نشوند و شروع کرد سینه هامو خوردن و با کسم بازی کردن. خیلی زود دردم یادم رفت. بعدش دوباره منو دراز کشوند ولی اینبار منو به پشت خوابوند و سرشو آورد لای پاهام و شروع کرد به خوردن کسم. همینجور که اونجا رو لیس میزد، کم کم میچرخید و زاویه شو با من تغییر میداد تا اینکه کاملا بر عکس (سر و ته) شدیم. البته بعداً فهمیدم که به این حالت 69 میگن. حالا زانوهاشو گذاشته بود دو طرف سرم و داشت کسمو میخورد. یواش یواش بدنشو آورد پایین تا اینکه کیرش جلوی صورتم بود. میدونستم منظورش از این کار چیه. ولی از یه طرف یه جورایی بدم میومد و از یه طرف هم یه حسی بهم میگفت اینکارو بکنم. کیرشو گرفتم. چشمامو بستم و گذاشتمش توی دهنم. خودشم آروم آروم کیرشو بالا پایین میکرد که من ازش خواستم اینکارو نکنه چون وقتی زیاد کیرش میرفت تو دهنم حالم میخواست به هم بخوره. یه مدت کوتاه همینجوری کیرشو لیس میزدم. بعدش امین بلند شد و وایستاد و گفت حالا بخور منم واسش اینکار رو کردم. اینجوری راحت تر بود. هر اندازه که میخواستم کیرشو توی دهنم میکردم و اونو لیس میزدم. خیلی خوب بود. حس عجیبی داشتم. از این کار لذت می بردم. کیرش شیرین نــبود اما خوشمزه بود. نمی دونم!!! شاید اصلا هیچ مزه ای هم نداشت! ولی...بگذریم. امین صداش در اومده بود و داشت آه و اوه میکرد. حالا دیگه از خوردن کیرش بدم نمیومد. یکی دو دقیقه بیشتر نبود که داشتم کیرشو میخوردم و سرعت این کار رو هم بیشتر کرده بودم که یه دفعه امین گفت : دیگه بسه و کیرشو از دهنم در آورد. قبل از اینکه من بدونم جریان چیه امین چند تا آه کشید و آبش رو ریخت روی بدنم. آبش داغ داغ بود. بعدش همدیگرو بغل کردیم و لب تو لب دوش گرفتیم و رفتیم بیرون. توی اتاقم جلوی آینه بودم و داشتم موهامو شونه میزدم که دیدم امین دوباره اومد. از پشت منو محکم گرفته بود و موهامو بو میکرد. راست بودن کیرشو که داشت به کونم فشار میداد رو حتی از روی لباس هم میتونستم تشخیص بدم. بعدش منو بغل کرد و خوابوند کف اتاق. خیلی زود شلوار و شورتمو درآورد و شروع کرد به خوردن کسم. با اینکه دوست داشتم تا صبح روز بعد لخت توی بغلش باشم گفتم: امین بسه اگه مامان اینا الان بیان چی؟ گفت تو نترس ، نمیان. این بار هم خیلی زود لخت شد و تی شرت منم درآورد و از من خواست تا واسش ساک بزنم. منم اینکار رو کردم ولی خیلی زود بلند شد. فکر کردم بازم می خواد آبش بیاد. اما گفت : برگرد میخوام یک بار دیگه امتحان کنم. گفتم: تو رو خدا نه امین، دردم میاد. گفت: اگه دردت اومد نمیکنم و فقط میذارم لای پاهات. قبول کردم و همونطور که خودش گفت چهار دست و پا نشستم و قمبل کردم. امین هم رفت و از روی میز قوطی کرم رو آورد و به کونم زد. همینطور که کرم میزد یواش یواش یه انگشتش رو کرد توی کونم. یه کم درد داشت ولی وقتی خودمو شل کردم. بهتر بود. به راحتی میشد تحملش کرد. یه کم که انگشتشو توی کونم چرخوند، اونو درآورد و دوباره کرم زد. این بار حس کردم که دو تا از انگشتاش داره میره تو. ولی این بار هم اذیت نشدم. دو تا انگشت شد سه تا. بازم قابل تحمل بود. یه کم که گذشت انگشتاشو درآورد و شروع کرد به کیرش کرم زدن و گذاشت کونم. آروم فشار داد. حس کردم که یه کم رفت تو ولی درد داشت. خیلی سعی کردم که تحملش کنم و البته موفق شدم. به راحتی میتونستم جلو رفتن کیرشو توی کونم احساس کنم. امین راست میگفت. فقط همون اولش زیاد درد داشت. کم کم دردش به یه دردِ خوشایند تبدیل شد. حالا دیگه امین داشت آروم آروم کیرشو جلو عقب می کرد و منم با کسم بازی میکردم. امین گاهی مکث میکرد گاهی حرکتشو سریع میکرد. پشتمو می بوسید و می لیسید. خلاصه هر کدوم از این حرکتاش یه جوری به من حال میداد. مخصوصاً لیسیدن کمر و شونه هام. بعد از چند دقیقه حرکت کیرش خیلی تند شده بود و محکم میکرد توی کونم. دوباره دردش شروع شد البته نه مثل اون اول. بهش گفتم: یواشتر ، دردم میاد. گفت الان تموم میشه. همینطور که تند تند میکرد یه لحظه آروم شد. کمرمو گرفت و محکم فشار داد. خالی شدن آبش رو توی خودم حس کردم. بعد همینطور که کیرش توی من بود ازم خواست که آروم بخوابم. منم همین کار رو کردم و اون هم روی من خوابید. هنوز هم کیرش رو توی کونم عقب جلو میکرد ولی معلوم بود که مثل چند لحظه قبل کیرش سفت نیست. یه مدت کوتاه هم بدون هیچ حرکتی روی من دراز کشید. بعدش کیرشو درآورد و رفت توی حموم و دوش گرفت. منم خودمو تمیز کردم. لباسامو پوشیدم و رفتم واسه ظهر یه چیزی درست کنم. این رو هم بگم که بعد از این موضوع امین توی شهر ما یه اتاق کوچولو و ارزون اجاره کرد و هر هفته لااقل یه بار میاد اینجا.البته بعضی هفته ها، سه بار هم میاد. حالا دیگه خودمون یه خونه کوچیک داریم و نیازی نیست که صبر کنیم تا مامانمون بره بازار
ضمناً، از این موضوع هیچکی خبر نداره جز شما

     
     
#30 | Posted: 1 Aug 2010 05:04
خونه ی خانوم لواسانی

برای تحویل دادن پایان نامه ام داشتم حسابی کار میکردم و شبها تا دیروقت بیدار می موندم. حتی وقت نمی کردم با دوست پسرم قرار بزارم و ببینمش و استاد راهنمام حسابی ازم کار میکشید. دو سه ماه قبل از تاریخ دفاعیه ام بود که برای یه سری کارهای نهایی رفته بودم خونه ی همین استاد راهنمام که خیلی زن مهربون و خوبیه. تا دیروقت پشت میز نشسته بودیم و داشتیم کارهای نهایی رو انجام میدادیم. شام رو هم از بیرون پیتزا گرفته بودیم که زیاد وقتمون تلف نشه و همینطور مرتب کار میکردیم. شوهر خانوم لواسانی(استاد راهنمام) حدود ساعت دوازده بود که رفت بخوابه و به زنش گفت "انقدر خودتونو خسته نکنین!" و یه چشمکی بهش زد که قلب من ریخت. معلوم بود که روابطشون خیلی خوبه. شوهر خانوم لواسانی مرد قد بلند و چهارشونه ای بود. جوری که آدم کنارش احساس امنیت میکرد. آدم موقر و متینی هم بود و خیلی به جا حرف میزد. خلاصه یکی دو ساعت بعد از اینکه از رفتنش گذشت ما هم تصمیم گرفتیم که ادامه ی کار رو بذاریم برای فردای اون روز. من بلند شدم و مانتوم رو پوشیدم. خانوم لواسانی گفت "ببین یلدا جون، اگه دوست داری امشبو اینجا بمون. الان هم دیروقته تو هم که تنهایی. بمون و شب تو اتاق مهمون بخواب. فردا صبح هم که من بیکارم و با هم کار رو ادامه میدیم." دودل بودم. از یه طرف خودمم میترسیدم اون موقع شب تنها برم بیرون و از یه طرفی هم خجالت میکشیدم. ولی بالاخره با اصرار خانوم لواسانی قبول کردم و یه زنگ به خونه مون زدم و قرار شد که بمونم هرچند پدرم زیاد راضی نبود. یه لباس راحت از خانوم لواسانی گرفتم و رفتم تو اتاق مهمون و رفتم تو رختخواب. انقدر خسته بودم که خوابم نمیبرد و خلاصه بعد از یه ربع خوابم برد. نمیدونم چقدر خوابیده بودم که یهو بیدار شدم و به شدت احساس تشنگی کردم. اولش خواستم بی خیال شم چون خیلی خوابم میومد ولی دیدم دارم از تشنگی میمیرم. این بود که بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه تا آب بخورم. از جلوی اتاق خواب خانوم لواسانی داشتم رد میشدم که دیدم یه صداهایی میاد. اومدم آروم رد شم که دیدم صدای خانوم لواسانی میاد که "آآآآآه.....جون". فهمیدم که زن و شوهر مشغولن. قلبم حسابی داشت میزد و حسابی گر گرفته بودم. آخه من زیاد اهل فیلم سوپر و اینا هم نیستم و تا اون موقع هم سکس هیچ دونفری رو از نزدیک ندیده بودم. حتی با دوست پسرمم سکس کامل نداشتیم و من فقط به کیرش دست میزدم و حتی بهش اجازه نمیدادم کُسمو ببینه. کنار در ایستادم و گوشمو بردم نزدیک در اتاق. صداهای نفس زدن خانوم لواسانی میومد. اولش چندشم شد ولی بعدش بلافاصله نمیدونم چه حسی بود که یهو خودمم حشری شدم. صدای خانوم لواسانی میومد که میگفت "آها... بلیسش... همینطوری... آها.... آخ... آروم تر.... زبونتو بکن توش... آها....". باورم نمیشد. حشرم زده بود بالا و از فهمیدن اینکه خانوم لواسانی داره حال میکنه خودمم داشتم حال میکردم. میدونستم که زبون شوهرش الان دم کُسشه. نمیدونم چی شد که دستم رفت سمت شورتم و آروم شروع کردم به نوازش کردن کسم و همزمان هم صدای نفس زدنا و حال کردن خانوم لواسانی رو میشنیدم که کم کم داشت اوج میگرفت و یهو با یه جیغ کوتاه قطع شد. معلوم بود که ارضا شده... وای که چقدر دلم برای ارضا شدن تنگ شده بود. تازه من همیشه با خودم حال میکردم و تا حالا هیچ پسری منو ارضا نکرده. یعنی کلاً به هیچ پسری اجازه ندادم که دست به کُسم بزنه. بعدش یه سری صداهایی شنیدم که معلوم بود دارن جا به جا میشن. نمیتونستم تحمل کنم. باید میدیدم چه کار میکنن. از سوراخ کلید نگاه کردم ولی چیزی معلوم نبود و همه جا تاریک بود. صدای شوهرش رو شنیدم که میگفت "برگرد. میخوام کیرمو تا ته بکنم تو کُست". شنیدن این حرف حسابی حشری ترم کرد. نمیتونستم تحمل کنم و باید می دیدم. با خودم گفتم وقتی صدای آه و ناله ی خانوم لواسانی بلند شد در رو آروم باز میکنم. دستم داشت از روی شورت با چوچوله ام بازی میکرد. یهو صدای آه بلند خانوم لواسانی رو شنیدم. فهمیدم کیر رفته تو کُسش. یکی دو بار دیگه هم آهش بلند شد و بعد صدای خوردن پاهاشونو شنیدم که معلوم بود تلمبه زدنای شوهرش شروع شده. خانوم لواسانی هم صدای آه و اوهش منظم تر شده بود. آروم دستگیره ی در رو گرفتم و لای در رو باز کردم. فقط خدا خدا میکردم که در با ناله باز نشه که بفهمن و خوشبختانه همینطور هم شد. انقدر هیجان زده بودم که تشنگیم رو هم یادم رفته بود. حالا یه کمی معلوم بود. خانوم لواسانی پشت به شوهرش دولا شده بود و اونم داشت تلمبه میزد. دستمو بردم تو دهنم و حسابی خیسش کردم و بردمش تو شورتم. وااای که چه حالی داد. آروم چوچولم رو که حالا سفت سفت شده بود گرفتم و شروع کردم به بازی کردن باهاش و دیدن صحنه ی سکس استادمو شوهرش. خانوم لواسانی همینطور آه و اوه میکرد و وسطش هم میگفت: "محکم تر... محکم تر... تا ته بکنش تو... آها... حالا شد. داره میخوره به ته کُسم... وااای چه کیری" و شوهرش هم همینطور داشت میکرد. عجب کمر سفتی داشت. منم که داشتم با خودم حال میکردم. چقدر دوست داشتم رفتن کیر تو کس رو تجربه کنم. به خصوص اون موقع که داشتم همین صحنه رو هم میدیدم. خانوم لواسانی حسابی داشت کس میداد و شوهرش هم داشت سفت میکردش. بعد از یه مدت کوتاه شوهرش کیرشو درآورد و گفت حالا برگرد. تو زمانی که خانوم لواسانی داشت برمیگشت کیر شوهرش رو دیدم. باورکردنی نبود که یه کیر انقدر بزرگ باشه. شایدم من اون شب انقدر حشری بودم که نمیفهمیدم. ولی کیرش به نظرم خیلی بزرگ اومد. خانوم لواسانی برگشت و خوابید رو تخت و شوهرش رفت بالا سرش و دوتا پاش رو گذاشت دو طرف زنش و نشست. اولش فکر کردم نشست روی زنش ولی دقت که کردم دیدم رو زانوهاشه و کیرشو گذاشته لای دوتا پستونای خانوم لواسانی. خانوم لواسانی هم دو تاپستونای گندشو به هم فشار داده بود تا راه کیر شوهرش تنگ تر بشه. اونم کیرشو هی از بین دو تا پستونا رد میکرد و من داشتم دیوونه میشدم. حرکت دستم خود به خود تند تر شده بود و هر لحظه امکان داشت خودمم ارضا بشم. یه مدت کوتاه که گذشت برای اولین بار صدای شوهر خانوم لواسانی بلند شد که یه آهی کشید از سر لذت. معلوم بود که داره آبش میاد و حرکتش هم تند تر شده بود. یه ذره بعدش دیدم آبش محکم زد بیرون و ریخت رو گلوی خانوم لواسانی که میگفت "جووون...چه آب داغی" وای خدای من. داشتم میمردم از حشریت. میخواستم برم تو و کیر بزرگ شوهر خانوم لواسانی رو میکردم تو دهنم و همه ی آبشو میخوردم. تند تر از قبل خودمو داشتم میمالوندم و داشتم با صداهای مردی که داشت ارضا میشد منم ارضا میشدم. چشمامو بسته بودم و گوش میکردم و با هر آهی که اون مرد میکشید منم بیشتر تحریک میشدم تا جایی که کاملاً ارضا شدم و چقدر سخت بود که صدامو درنیارم. وقتی چشامو باز کردم دیدم سینه ی خانوم لواسانی و گلوش پر از آب شده جوری که انگار یه لیوان آب کیر روش ریخته باشن. آروم خودمو کشوندم کنار و رفتم تو اتاقم و خودمو زدم به خواب. صدای رفتنشون به توالت میومد و من داشتم همچنان از تشنگی میمردم ولی حال خیلی خوبی داشتم. مدتها بود که ارضا نشده بودم

     
صفحه  صفحه 3 از 50:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  46  47  48  49  50  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites