تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 4 از 50:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  46  47  48  49  50  پسین »  
#31 | Posted: 10 Aug 2010 18:19
روز بعد!

صبح که از خواب پا شدم روی تخت بودم؟ چطوری و کی رفته بودم رو تخت؟ نمی دونم! نگاهش کردم. نور آفتاب رو پشتش می رقصيد..هنوز خواب بود. رو شکم خوابيده بود. عين يک تنديس زيبا. گاهی اوقام پهلوهاش از نفسش پر و خالی می شدند. وارد حمام شدم. چه حمام زيبائی. وان از وان معمولی نسبتا بزرگتر بود. با دور شيشه ای. قسمتی از سقف حمام و ديواره ها از آئينه بود. وان را پر از آب کردم و وارد شدم. بدنم را در آئينه می ديدم. نوک پستانهايم بيرون از آب بود. آب قسمتهائی از بدنم را پوشانده و بعضيها را نه.. صحنه تحريک کننده ای بود حتی برای خودم.

آب منو به خودش می کشوند. اين چه خاصيتيه نمی دونم. حتی آب راکدم همينطوره. پاهامو حرکت دادم؛ قطرات روی تنم لرزيدند. شايد با من عشق بازی می کردند. چشمامو بستم. اولين باری بود که می تونم به جرات بگم به هيچ چيز فکر نمی کردم. حرکت آب و بازی آب بد جور تحريکم می کرد. کف پاهامو روی لبه وان فشار دادم. آب به وسط پام می خورد. چه آرامشی.. داغی نگاهش آب رو روی تنم بخار می کرد. چشمامو باز کردم. پوست تنم هدف نگاهای سوزاننده اش بود. راست کرده بود. لبخند شرم آلودی زدم. کی بيدار شدی؟ - يک ۵ دقيقه ای هست دارم نگاهت می کنم.. وارد وان شد. نشست پائين پام. پاهامو بالا آورد. و به کسم حمله ور شد. می ليسيد؛ گاز می گرفت؛ می بوسيد..زبونشو داخلم حرکت می داد روی سوراخ لوله می کرد. لبه ها و کناره های پامو گاز می گرفت..من از هيجان می لرزيدم. دستهامو بالا برده بودم و به موج ايجاد شده می پيچيدم. سعی کردم بلند شم. با کمکش توی بغلش نشستم.

نفس عميقی کشيدم و سرم را داخل آب بردم. کير داغ؛ بلند و کلفتشو تو دهانم کردم. تا ته. اونقدر بلند بود که تو حلقم فرو رفت. داشتم خفه می شدم. سرم را بالا آوردم و نفس کشيدم و دوباره..می ليسيدم..کناره های پاشو گاز می زدم. کيرشو می بلعيدم و به کناره های دهانم می بردم و می چرخوندم تخمهايشو با دست نوازش کردم و داخل دهانم بردم. رگ زير کيرش برجسته شده بود با آن بازی کردم..گفت بذار شروع کنيم و منو برگردوند. صورت و پستانهايم به سمت آئينه بود و باسنم رو به اون. کير بلند و کلفتشو تو دست گرفت و به سوراخ باسنم نزديک کرد. ترسيدم؛ بجز يک بار که بهم تجاوز شده بود از پشت دخول نداشتم. ولی برخلاف تصورم کيرشو روی کسم ماليد و با اون شروع به بازی کرد روی تپه های کسم. مثل وقتی که ايران بودم و پسرها سکس اينطوری باهام داشتن چون فکر می کردند من باکره ام..بعد چندين بار که آن را روی آلتم ماليد آن را توی سوراخ کرد و موزون شروع به حرکت کرد. آرام حرکت می کرد. حرکت بدنم را در آيئنه می ديدم. پستانهايم جلو و عقب می شد. از ديدن اونها هميشه متعجب می شوم..همان پستانهائی که ۱۴-۱۵ سالگی آرزوی بزرگ شدنشون را داشتم حالا با کاپ سی! بعضی وقتها احساس می کنم پيراهنم را می خواهند پاره کنند.. با دستهاش اول پستانهايم را گرفت و نوک آنها را فشار داد. بعد يک دستش را به سمت دهانم آورد. انگشتانش را با هيجان گاز می زدم. فشار کيرش در سوراخم داشت سوراخمو پاره می کرد. يکدفعه کشيد بيرون و اين دفعه وحشيانه مرا چرخواندو پاهايم را بالا آورد و دور گردنم انداخت و با دست کيرش را به سمت سوراخ آزرده ام حرکت داد و محکم کرد توش. سوراخم جمع شده بود پس چندين بار فشار داد. ناله ها و فريادهام حاکی از درد بود و لذت..کيرش را در وجودم حس می کردم. کمی نگه داشت و بعد محکم به داخل فشار داد و بعد وحشيانه شروع به حرکت کرد. دو مرتبه محکم فشار داد. آخ که سر کيرش را در ته بدنم حس می کردم. منو بغل کرد. کمرم درد گرفته بود. پستانهايم را گاز گرفت و بعد صورت و بدنم را..جای گاز ها را در آئينه می ديدم...انعکاس صدايم در حمام مويسقی متن ايجاد کرده بود..حرکات پشتش؛ صورت جمع شده از درد و لذتم را می ديدم..وقتی منو محکم بغل کرد و نگه داشت فهميدم لحظه انفجاره..نيمه کشيد بيرون...و با دست کيرشو نگه داشت..نمی خواست ارضا شه..کيرشو به سمت لبهام آورد و آزاد کرد..قطرات سوزان آب روی لبهای داغ و تشنه ام می لرزيد...

نوشته: King

     
#32 | Posted: 10 Aug 2010 18:20
خوردن ممه و عوارض جانبی

چند شب پيش توی اتوبوس
نشسته بودم. ماشين خلوت
بود و به جز من و آقايی که دو
سه رديف پشت سرم بود، چهار
تا مرد هم روی رديفهای آخر کنار
هم نشسته بودند، مشغول
خوش و بش و بگو و بخند
بودند. هوا تاريک شده بود
نمیتونستم روزنامه ای رو که
دستم گرفته بودم بخونم.
حوصله ام سر رفته بود و
مونده بودم چکار کنم؟ توی
همين فکرا بودم که صحبتهای
چند نفری که انتهای اتوبوس
نشسته بودند توجه ام رو جلب
کرد. يارو داشت يه چيزی رو با
لهجه غليظ ترکی واسه اون سه
تای ديگه تعريف ميکرد:
چند شب پيش يکی از رفيقام
نزديکی غروب داشت از
مسافرکشی بر ميگشت خونه،
طرفای جاده مخصوص چشمش
ميفته به زن و مرد جوونی که
کنار جاده منتظر ماشین
ايستادن. نگه ميداره و
سوارشون ميکنه. هنوز خيلی
نرفته بودن که مرده به راننده
ميگه: ببينم واسه امشب
خانوم ميخوای؟ راننده گفت
کيه؟ مرده اشاره ای به زنی که
توی ماشين بود ميکنه و ميگه
اينه، شبی بيست هزار تومن.
خلاصه چک و چونه ميزنن تا
اينکه آخرش به ده هزار راضی
ميشن. مرده وسط راه پياده
ميشه و راننده هم زنه رو ميبره
خونش. خلاصه چه درد سرتون
بدم؟ دختر رو ميبره تو رخت و
خواب و شروع ميکنه به عشق و
حال، داشته سينه های دختره رو
ميخورده که ميبينه سرش داره
گيج ميره و ديگه چيزی
نميفهمه. وقتی به هوش مياد
ميبينه افتاده روی تخت و تمام
خونه و زندگی و ماشينش رو
بردن. ميفهمه که دختره يه
چيزی به خودش ماليده بوده که
بيهوش شده.
پا ميشه ميره کلانتری که
شکايت کنه، اما روش نميشده
به يارو بگه که چه غلطی کرده.
به افسره ميگه مرده
ميخواسته جايی بره، گفته من
زنشو ببرم دو سه ساعتی
پيشم باشه تا بياد دنبالش.
اونم تو چاييم يه زهر ماری
ريخته که از حال رفتم. اینو که
میگه افسر نيشش تا
بناگوش باز ميشه، ميگيره
لپ ياره رو ميکشه ميگه: راست
بگو بينم پدر سوخته تو هم
ممه خوردی؟

نوشته: سینا:

     
#33 | Posted: 10 Aug 2010 18:22
وحید فنچ

داستانی که میخوام براتون بگم مربوط میشه به یک ما پیش یعنی تیر 89 . سعید هستم 17 ساله یه رفیق دارم به اسم وحید .سه ساله که با وحید دوست هستم رفیق جون جونی مثل برادرمه چون من برادر ندارم فقط دوتا خواهر بزرگتر از خودم دارم.

سه سال پیش وقتی وحید با پسر خالم دوست بود هنوز با من دوست نشده بود.پسر خالم میخواست با وحید بره بدنسازی اومد به من هم گفت تو هم میای منم با اونا رفتم.من موتور داشتم هرروز میرفتم دنبالشون میرفتیم بدنسازی تا کم کم با وحید دوست صمیمی شدیم . پسر خالم هم به خاطر فوتبال بدنسازی رو ول کرد.من موندم و وحید.راستی از خودم بگم من همه بهم میگفتن بدن خیلی خوبی داری و برو بدنسازی خیلی خوبه و ... همین وحید هم همیشه بهم میگفت تو خیلی بدن خوبی خوبی داری استیلت خیلی خوبه خلاصه همیشه تو کف من بود و میگفت کاشکی بدن تو رو داشتم و... وحیدم نمیدونی چقدر فنچ بود اصلا یه تار مو تو کل بدنش پیدا نمیشد . سفید سفید فقط زیر بغلش یه کم مو داشت . ولی من هیچ وقت تو فکر کردنش نبودم. اون هم سن من بود من رشته ریاضی اون تجربی بود.

خلاصه ما باهم دوست شدیم و کم کم پامون به خونه همدیگه باز شد.از سال 87 تا الان که 89 هستیم ما باهم دوست هستیم . محاله یه رو ز همدیکه رو نبینیم تازه خیلی شبها خونه خالی پیش هم میخابیم. دیگه شده بود یه عضو از خانواده ما هروقت دلش میخواست میومد میرفت . ما هرروز 7 -8 با سوکر10 بازی میکردیم و فیلم میدیدم و ... همین تابستون 89 یکی از بچه ها ندای وظیفه 6 برام آورد نصبش کردم و نشستیم با وحید بازی کردن. من دوتا صندلی داشتم همون روز یکیش شکست . من دوتا بالش گذاشتم زیرو وحیدم رو صندلی نشست . شروع کردیم نوبتی ندای وظیقه بازی کردن اون باخت نوبت من بود من خیلی پایین تر از اون بودم. دستم به زور به کیبورد میرسید.مجبور شدم آرنجم رو گذاشتم رو صندلی کنار کون وحید تا دستم خستش نشه.

داشتم بازی میکردم که یه دفعه وحید حواسش نبود نشست رو آرنج من. وای نمیدونید چه کون نرمی داشت . حتی تصورش رو هم نمیتونید بکنید. واقعا عالی بود خیلی خیلی خیلی خیلی نرم بود یه لحظه ضربان قلبم تندتر شد. عجیب این بود که دیگه از رو آرنجم بلند نشد. وقتی هم باختم گفتم بیا بازی کن گفت نه تو بازی کن. من خیلی بازی کردم.دیگه کیرم بلند شد داشتم کیف میکردم .اصلا فکر بازی نبودم فقط تو فکر کون وحیدبودم . بعد از چند دقیقه دوباره باختم ایندفعه دیگه آرنجم رو کشیدم بیرون از زیر کونش گفتم توبازی کن اونم بازی کرد . منم رفتم آب بخورم.

وقتی برگشتم تو اتاق درو قفل کردم چون مامانم خونه بود.اونم فهمید خوشحال تر شد . گفت سعید بدو بیا نگا کن مرحله رو رد کردم . من این دفعه دیدم کونشو کشیده کنار جای دست من خالی کرده من ایندفعه دستم رو گذاشتم کنار کونش کمم دستم رو بردم زیر کونش اونم همکاری کرد . دستم کامل زیر کونش بود کم کم شروع کردم به ماش دادن کونش اصلا به روی خودش نمیاورد فقط درباره بازی حرف میزد و میگفت حالا باید کجا برم منم همینطور مالش میدادم و باهاش حرف میزدم . بعد از چند دقیقه مالش دادن میخواستم کم کم دستم رو بکنم تو شلوارش که گفت در قفله گفتم آره . برای اینکه مطمین بشه رفت یه امتحان کرد بعد اومد شلوارشو کامل کشید پایین . وای نمیدونید چه صحنه ای بود شاید باورتون نشه ولی پاهاش حتی یه مو هم نداره حتی رم هم نداشت . مثل برف سفید بود. همیشه میدیدم داخل بدنسازی لخت نمیشد بخاطر این بود. دوباره لختی نشست رو صندلی و شروع کرد به بازی کردن منم شروع کردم به حال کردن. براش جق هم زدم .نمیدونید چه کیر کوچیکی داشت. یه تف گنده انداختم کف دستم بعد دستم رو بردم طرف کیرش بعد از چند ثانیه گفت ولش کن داره آبم میاد گفتم اشکال نداره تو دستم جمع میکنم . بعد آبش اومد آبش خیلی کم بود تو دستم جمع کردم .

بهش گفتم بیا پایین نوبت منه اونم اومد پایین و پیراهنش رو هم در آورد لخت لخت شد. اینم بگم که قدش بلند بود حدود 185 مثل خودم فقط من یه چند سانت ازش بزرگتر بودم ولی اون لاغر تر از من بود. خلاصه لخت شد و منم بلند شدم از جلو بهش چسبیدم دستم رو بردم پشتش و آبکیرهاش رو کشیدم وسط کونش بعد منم لخت لخت شدم. وقتی کیر کلفت منودید یکم تعجب کرد. من رو کمر خوابیدم گفتم بیا روم بخواب اونم از جلو روم خوابید. وای عجب بدن گرمی داشت . کیرم رو از بین پاهاش رد کرد گذاشت وسط کونش کونش هم خیس آبکیر بود خیلی کیف میداد بعد چند دقیقه حال کردن چرخوندمش و رو شکم خوابوندمش آبکیر ها دیکه خشک شده بود . یه تف دیگه آنداختم روی سوراخ کونش بعد کبرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش یه فشار کوچیک دادم یه دفعه کونشو کشید کنار گفت درد میکنه نکن توش همینطوری بکن. گفتم همینطوری حال نمیده . بلند شدم وازلین نرم کننده پوست رو برداشتم و کیرم رو زدم تو وازلین ها و خیلی وازلین هم زدم به کونش طوری که کل کونش چرب شد . گفت اینطوری نکن بعد نمیتونم شلوار بپوشم . گفتم برات خشکش میکنم نگران نباش.بعد انگشت کوچیکم رو یواش یواش کردم توکونش بعد کم کم انگشت اشارم رو تا ته کردم بعد هم انگشت وسطم رو با هزارتا دردسر کردم توکونش بعد کیرم رو کذاشتم در کونش وای نمیدونید چه حالی داشت کونش چرب بود . همش کیرم سر میخورد خلاصه خیلی کیف میداد. بعد یه کم فشار دادم و یواش یواش داشتم میکردم تو کونش یه دفعه برگشت و با عصبانیت گفت نگفتم دردم میکنه . گفتم باشه هرچی توبگی . گفت تو بخواب خودم کیرتو میکنم داخل. منم خوابیدم اونم اومد نشست رو کیرم و یواش یواش بعد از ربع ساعت کرم کامل رفت تو کونش وای داخل کونش خیلی داغ بود . بعد که کیرم رفت توکونش گفت حالا خوبه گفتم عالیه حالا بالا پایین کن اونم یواش یواش بالا پایین کرد بعد از چند دقیقه سرعتش رفت بالا بعد از حدود ربع ساعت آبم داشت میومد بهش نگفتم میدونستم ازرو کیرم بلند میشه. تا آبم اومد سفت گرفتمش و کونشو کشیدم پایین تا آبم کامل خالی شد تو کونش اون وقتی فهمید داره آبم میاد گفت ولم کن نریز تو کونم . گفتم تموم شد.
آبم رو کامل ریختم تو کونش تا کیرم رو کشیدم بیرون یه دفعه آبام از تو کونش ریخت رو شکمم . هردوتامون زدیم زیر خنده و ......
این بود داستان من و وحید . امیدوارم خوشتون اومده باشه

     
#34 | Posted: 10 Aug 2010 18:25
سکس یا عشق؟

اسم من دلناره و 20 سالم امروز می خوام خاطره بهترین روز و شب زندیگمو براتون تعریف کنم .
من تو یه اداره ای کار می کنم که برادرِ شوهر خواهرم همکارمه . قبل از اینکه فامیل بشیم ما اونجا کار می کردیم و همدیگه رو می شناختیم تا اینکه یه حرفایی بینمون رد وبدل شدو قرار آشنایی خواهر منو برادر اونو گذاشتیم و همه چیز مثه یه داستان روال خودشو طی کرد . توی این مدتی که باهاش کار می کردم روزی 8 ساعت می دیدمش و بیشتر وقتا بیکار بودیمو کنار هم می نشستیم و مشغول حرف زدن وگپ زدن می شدیم . تا اینکه هرچه بیشتر ازش شناخت پیدا می کردم بیشتر عاشقش می شدم اونم گاهی لابه لای حرفاش یه چیزایی بهم می گفت و منم به خیال خودم که همیشه اونو مرد رویاهام می دیدم . قدش 192 وزنش هم 89 -90 بود یه بار باهم خودمونو وزن کردیم . منم 168 وزنم 55 . از زیبایی ظاهرم هم که کم نیاورده ام . خلاصه رابطه مون بیشتر وبیشتر می شد تا اینکه تو مجالس دیگه هم همو می دیدم مثلاً مراسم خواستگاری عقد و عروسی و یه بار هم با هم رفتیم پیک نیک . که خیلی مواظبم بود و بهم ثابت کرد که اونم دوستم داره . وقتی که تو مراسم عروسی بودیم نمی تونست چشم ازم برداره و روزه بعدش که تو محل کار دیدمش بهم گفت که خیلی خوشگل شده بودی .
بعد از یه مدت اتفاقی پیش اومد که هیچ وقت فکرشم نمی کردم . همیشه تو خیالات خودم بهش فکر می کردم که ...
اون روز با داداشم دعوای بدی داشتم که کار هم به پرت کردن وسائلو ظرف و ظروف کشیده شد . منم قهر کردم و رفتم سرکار.متوجه ناراحتیم شد اما هیچی نگفت . تا اینکه غروب خواهرم بهم زنگ زدو گفت که یکی از فامیل هامون فوت کرده و همهگی به شهرستان رفتن . تو هم بیا خونه ما که تنها نباشی . خواهرم طبقه دوم خونه پدرشوهرش زندگی می کردن(البته پدرشوهرش فوت کردن) . منم رفتم و چون خیلی صمیمی بودیم همگی رفتیم طبقه بالا . چون زیاد گریه کرده بودم سرم درد می کرد و سرمو تکیه داده بودم به پشتی مبل که محبوبه خانم مادر شوهر خواهرم بهم گفت عزیزم سرت درد می کنه؟ گفتم آره . گفت خوب برو تو اتاق فرید یه کم استراحت کن . منم گفتم چشم و راه افتادم رفتم تو اتاقش . از تأثیر دعوای ظهر هنوز چشام داغ گریه بود رفتم رو تختش نشستم و زانوهامو بغل کردم و سرم وگذاشتم رو زانومو گریه کردم . یه سروصداهایی از بیرون می اومد اما از شدت سردرد چیزی نفهمیدم رفتم پشت پنجره دیدم بقیه هم یعنی خواهرم و شوهرش شال و کلاه کردن و دارن می رن . برگشتم رو تخت دراز کشیدم و تقریباً نیم ساعتی گذشت که تقه ای به در خورد بله؟ اجازه هست ؟ گفتم بفرمایید اتاق خودتونه مثه اینکه . دروباز کردو خندید . از رو تخت بلند شده بودمو داشتم روسریمو سرم می کردم که گفت راحت باش منم شدم . اومد کنارم رو تخت نشست پرسیدم چه خبر شده؟گفت آبجیت حالش بد شده بود بردنش بیمارستان . دستاشو قفل کرده بود گذاشته بود رو زانو و خم شده بود منم از کنار داشتم نگاش می کردم مثه همیشه این حالتش و خیلی دوس داشتم . که اونم سرشو برگردوند و زل زد تو چشام . بعد از کمی خجالت کشیدم وسرمو گرفتم پایین . گفت گریه کردی؟ گفتم اره . چرا؟ گفتم هیچی . سرشو آورد جلوتر و گفت نمی خوای به من بگی؟
گفتم چیزی نشده ؟ بعدش نشستیم و مثه همیشه که باهم حرف می زدیم . از اینکه تنها باهاش تو یه اتاق بودم احساس خطر نمی کردم . بعد از کمی دیگه حرف زدن کاملاً رو تخت دراز کشید . طوری که باهاش از پشت من رد می شد . دستاشم گذاشته بود زیر سرش . با یه حالت خاص که دلمو زیرو رو می کرد نگام می کرد . صدای نفساش و گرمای تنشو حس می کردم . گفت دلنار؟ گفتم بله ؟ گفت می دونی بزرگترین آرزوم چی بوده ؟ برگشتم تو چشاش نگاه کردم.گفت اینکه یه شب باهات تنها باشم کنارت بخوابم .
تنم یخ کرد . یه لرزش خفیفی کردم و با گون های گل انداخته پاشدم که برم . گفت کجا می ری؟ گفتم برم بخوابم مزاحم شما هم نشم . گفت مگه ساعت چنده گفتم 11 . گفت اوه هنوز که سره شبه بمون . اما پشت به اون, داشتم دستگیره رو می گرفتم که دستش از پشت دستگیره درو گرفت . قلبم به تپش افتاده بود . برگشتم دستشو گذاشت رو دهنو بینیم اون دستشم رو در بود . درو قفل کرد وکلیدشو گذاشت تو جیبش . اومد جلوتر اونقدر نزدیک که مجبور شدم به در تکیه بدم . از کمر به پایین تکیه زد بهم . چون قدش از من بلندتر بود سرش کاملاً خم شده بود رو سرم با ترس داشتم نگاش می کردم . گفت اگه دختر خوبی باشیو جیغ نزنی دستمو برمی دارم . منم با چشم گفتم باشه . دستشو بر داشت هنوز تو همون حالت بودیم نفساش به پیشونیم می خورد داغ بود . دستاشو کنار صورتم به در تکیه داد وفشارشو بیشتر کرد . داشتم می مردم هم می ترسیدم هم به آرزوم رسیده بودم . نزدیکی بیش از حد به فرید .
تک تک اجزا صورتشو نگاه کردم داشت چشمامو نگاه می کرد بعد آروم نگاش سُر خورد رو لبام . گفت این لبا همیشه آرزوم بوده طرحش رنگش اوووووووووووم بوش . دستاشو گذاشت رو کمرم و از در جدام کرد و اهسته کشیدم طرف خودش . یه دستشو حلقه کرد دور کمرم یه دستشم دور شونه ام . رانش چسبیده بود به پام و منم دستمو حلقه کردم دور کمرش بالاتر . چه پر بود و گرم . من تو بغلش گم شده بودم چرخید وآروم آروم منو تاب می داد . یه بلوز سبز که به رنگ چشام هم می اومد تنم بود با یه دامن چین دار تا روی ساق پام . زیرش هم شورت وسوتین صورتی پوشیده بودم . همین طور که تاب می خوردیم و همو نگاه می کردیم . چراغ و خاموش کرد نور چراغ کوچه می اومد تو اتاقش و کمی روشن بود . قلبم داشت پر می گرفت از هیجان . وقتی نفس می کشیدیم سینه هامون بیشتر بهم فشرده می شد . حلقه دستاشو تنگتر کرد و بدون اینکه چیزی ببینم لباشو آروم رو لبم حس کرد . نرم بود و یه کم خیس . فقط گذاشته بود رو لبم و تابم می داد . شاید 10 دقیقه تو همین حال بودیم . نفسامون قاطی می شد اما لباشو برنداشته بود . هر لحظه بیشتر فشارم می داد به خودش منم دستامو از رو پشتش که خمیده شده بود روم, کشیدم پایین رو کمرش و همین طور از بالا به پایین می کشیدم . اینقدر تابم داد و چرخوندم تا دیگه گیج شدم نمی دونستم کجام فقط صدای قلبامون و نفسای اونو می شنیدم که داشت آتیشم می زد . بعد لباشو باز کرد بدون اینکه بر داره گفت یه چیزیو تا حالا بهت گفتم؟ گفتم چی؟ گفت دوست دارم و با یه اوووووووووووووم طولانی لبمو گذاشت بین لباش . دیگه تو حال خودم نبودم حتی نذاشت به جمله اش فکر کنم یه کم مکید و بازم شروع کرد به حرف زدن . دلنارم دلبرم همیشه تو فکرت بودم . دوباره لب . می خوام همینجور تو بغلم نگهت دارم و فشارت بدم به همه دنیا بگم این خانوم خوشگله ماله منه . یه لب دیگه از م گرفت هنوز دستاش بی حرکت بود .از ترس و هیجان دهنم خشک شده بود و لبام بهم چسبیده بود . سرشو برد عقب یه کم دیگه نگام کرد و گفت می ترسی . با سر گفتم آره . نمی خواستم حرف بزنم تا از درونم باخبر شه . زبونشو کشید رو لبمو وسط لبماو خیس کرد زبونشو آروم از لبام سُر داد تو دهنم . اون دستشم که دور شونه ام حلقه بود آورد بالا و از زیر چانه ام گونه هامو فشار داد تا دهنم بیشتر باز شه . آرنج دستش به سینه ام می خورد و تپش قلبمو حس کرد . زبونش و تو دهنم می چرخوند و می زد به زبونم . من هنوز بی حرکت بودم و واسه بوسیدن اون هیچ تلاشی نکرده بودم . که زبونشو در اوردو گفت دلناراگه نمی خوای ادامه نمی دم . و تو چشام دقیق شد . کمی خودشو عقب کشید . منم بی تردید دستامو از دوره کمرش اوردم جلو کشیدم رو سینه اش و بالاآوردم رو شونه هاش . دیگه آویزونش شده بودم از نوک پا خودمو بالا کشیدم تا دهنم بهش برسه . چونه اشو که تازه ته ریشش دراومده بود بوسیدم و همراش یه گاز کوچولو گرفتم . سرشو خم کرد طرفم و بازم لبم و گرفت اینبار محکمتر می مکید و فشار می داد . منم تا اونجایی که می تونستم زبونشو می مکیدم و می بوسیدم . یواش یواش از کنار لبم رفت پایین و رسید لای گردنم . منم سرشو گرفتم تو دستم . سینه ام می خورد به زیر گردنش و نفس کشیدنشو حس می کردم . گردنمو کمی بو کشید و یه گاز ازم گرفت که آهم دراومد گفت جونم دوست داری ؟ بعد جای گازشو که قرمز شده بودم گذاشت تو دهنشو شروع کرد به مکیدن و لیس زدن . یه کم اروم شدم و سرشو گرفتم اوردم بالا گفتم فرید؟ گفت جونم؟گفتم محبوبه خانم ؟ بقیه ؟ اگه بفهمن ؟ گفت نمیفهمن . گفتم من می ترسم بیا تمومش کنیم من دارم ... انگشتشو گذاشت رولبم و نذاشت حرف بزنم . گفت هیچ اتفاق بدی نمی افته من بهت قول می دم نترس و به هیچی جز من فک نکن . حالا... گفتم حالا چی؟گفت اجازه می دی مال خودم شی؟ گفتم یعنی چی ؟ دستاش شروع کردن به نوازش دیگه رو ابرا بودم . دستی که پشت کمر م بود رفت لای کونمو اون دستشم اومد پهلوم . خیلی ظریف و اروم اینکارو می کرد . بعدش بند جلوی بلوزمو کشید و یقه امو که تا وسط سینه ام باز شده بود زد کنار . سینه هامو نگاه کرد و بعد دستش رفت پایین بلوزمو گرفت و کشید بالا . از تنم درش آورد . حالا من با سوتین جلو روش بودم . بلوز خودشم درآورد و دوباره محکم بغلم کرد .یه آخ کوتاهی گفتم و دستامو که می لرزید دور شونه هاش حلقه کردم . شونه های پهنش بهم آرامش می داد . گوشش کنار گوشم بود و کاملاً بهم چسبیده بودیم . دستای من پشت سرو گردن اونو و دستای اون کون و پشت منو نوازش می کرد .بند سوتینمو از پشت باز کرد و اومد عقب . با تعجب نگاش کردم هر لحظه داشت بیشتر پیش می رفت ومن می ترسیدم . گفتم چی کار می کنی . گفت می خوام اینم بینمون نباشه . فک نمی کردم اینقد عاشقم باشه . بر اثر اینکه بند سوتینمو باز کرده بود سوتینم از روشونه ام افتاد پایین و بندشو کشیدو از دستم در آورد . پشت دستاشو می مالید به سینه ام . نوک سینه ام ورم کرده بود با دوتا انگشتش نوکشونو گرفت و می مالید برام . یه لحظه حس کردم تنم داغ شدو اب گرمی از کسم اومد بیرون . با فاصله ازم وایساده بودو داشت نوک سینمو می کشیدو می چرخوند . بعد سرشو آورد جلو زبونشو کرد تو دهنم . از دهنم رفت پایین و زبون می کشیدو می رفت پایین تا رسید به وسط سینه ام . راست شدو بغلم کردو گذاشت روتخت . تختش یکنفره بودو به سختی خودمون جا کردیم . دامنم افتاد بود بالا تا لای رانم . دستشو گذاشت یه طرف کونم که بیرون بود و یکی دیگه اشو رو سینه امو اون سینه امو گذاشت تو دهنشو یه جوری برام میک می زد که حس می کردم الان جونم از نوک سینه ام در می ره . دستی که کنار کونم بود رفت بالاترو کنار شورتم . از کنار رانم دستشو کرد تو شورتم . خیس کرده بودم و این خیلی زشت بود . گفتم فرید بیا بخواب منم برم تو اتاق محبوبه خانم یا برم پایین خونه خواهرم . گفت کجا می ری محبوبه خانم خروپف می کنه نمی زاره بخوابی . آخر شبی هم می خوای بری مودماغ اون دوتا جوون بشی؟ خندیدم و گفتم پس اینجا می خوابم اما دیگه بس کن . گفت نه نمی خوام بس کنم . و سمجانه انگشتشو کرد لای لبای کسم . که بهم چسبیده بود . پاهام و از هم باز کرد و از دو طرف کنار کمرم شورتمو گرفت کشید پایین تا روی زانوهام . بعدشم کمرمو گرفت چرخوندم طوری که از کمر به پایین از تخت بیرون بود و پاهام رو زمین . نشست رو زمین و سرشو کرد لای پام . دامنمو زده بود بالا و پایین دامنم افتاده بود رو سینه ام . دستامو از هم باز کرده بودمو داشتم به گرمای دستشو نفساش فکر می کردم که یهو یه چیز گرم و زبری کشیده شد وسط کسم و از ته دل گفتم آی . برخلاف اولش که خیلی اروم عاشقونه شروع کرد وحشیانه افتاده بود به جون کسم و می لیسید و گاز می گرفت . یه حس بهم می گفت که دیگه طاقت ندارم گفتم فرید بسه اه اه فرید دیونه ام کردی بسه هیچی نمی گفت و حرکت زبونشو تند وتندتر می کرد . تا اینکه ارضا شدم و تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن . پاهام گرفتو گذاشت رو تختو خودش اومد کنارم دراز کشید . ازش خجالت می کشیدم . صورتش بوی کسمو می داد . نوک بینی شو زد به نوک بینیم گفت چطور بود ؟ گفتم چرا اینکارو کردی؟ بازوشو گذاشت زیر سرمو چرخوندم طرف خودش . دست دیگه اشم گذاشت رو کونم . وقتی برگشتم ران پام خورد به وسط پاشو کیرشو حس کردم که بزرگ شده بود . شلوار پاش بود خودمو زدم به نادونی گفتم می خوام بخوایم . گفت منکه نمی تونم بخوابم . تو بخواب . گفتم اینجوری؟ گفت اره مگه چشه . با دستش شروع کرد به نوازش موهام و اون دستشم که رو کونم بود رفت لای کونم و انگشتشو می کشید رو سوراخ کونم و کسم . گفتم فرید؟ گفت جون؟گفتم مرسی خوش گذشت. گفت اره ولی به من بیشتر . گفتم حالا تو چیکار می کنی؟ گفت چکار کنم؟گفتم نمی دونم . گفت اما من می دونم . بچرخ بیا روم کمربندشو بازکردو شورتو شلوارشو باهم کشید پایین . وااااااااااااااااااااااااااااای چه بزرگ و دراز بود تا نزدیک نافش می رسید . گفت بیا بشین روش و بخوابم روم لبتو بده بهم . دستامونو حلقه کردیم تو هم و لبامم گذاشتم رو لبشو براش مکیدم . به نفس نفس افتاده بودو دستامو محکم گرفته بود تا اینکه همه ابش اومد ریخت رو شکمش . دست برد و یه دستمال کاغذی از رو میز کنار تختش اوردو خودشو تمیز کرد . بعدشم همین جور لخت لخت ( من یه دامن پام بود) تو بغل هم دراز کشیدیم . گفت دلنار من نمی خوام بخوابم . گفتم بیا امشبو فراموش کنیم . گفت مگه می شه . تو مال خودم می شی و من فراموش نمی کنم . گفتم فکر نمی کردم اینقدر عاشقم باشی فرید . گفت بیشتر از اینام هستم . حالا بهت ثابت می کنم .
صبح که از خواب پا شدم کنارم نبود . یه لحظه فکر کردم خواب دیدم . اما لباسمامو که دیدم گوشه اتاق پرت شده فهمیدم خواب نبوده و واقعیت بوده . رفتم دستو صورتمو شستم و دیدم محبوبه خانم میز صبحانه رو آماده کرده . گفت دخترم خوب خوابیدی ؟ گفتم اره گلنار اینا نیومدن هنوز؟ گفت نه . بستری شده . گفتم پس آقا فرید کو؟ گفت گویا تو دیشب تو اتاقش خوابت برده رفته بود رو پشت بام خوابیده الانم رفته سرکار بجنب که دیرت نشه .
وقتی رفتم تا چشم بهش خورد تمام تنم لرزید و با خجالت بهش سلام کردم . سرتاپامو یه براندازی کرد و با همون لبخند و نگاه قشنگ همیشگیش جوابمو داد .
الان که دارم اینو می نویسم . دارم نگاش می کنم . ما 6 ماه بعد از اون شب عقد شدیم . اتفاقای جالب دیگه ای هم افتاد که بعداً براتون می نویسم .
زندگی عاشقونه و قشنگی رو با هم شروع کردیم و بهترین سکس ها رو باهام داشتیم .

     
#35 | Posted: 10 Aug 2010 18:26
نامزد بابک

هوا سرد بود نيم ساعت بود كه منتظر وايساده بودم. هيچ وقت اينقدر دير نميكرد. هيچ وقت اينقدر دلم براش تاپ تاپ نميزد. يك ماه بود كه توجهمو به خودش جلب كرده بود. بدجوري بهم زل ميزد. اصلا هيچ وقت بهش توجه نميكردم. ولي اين اواخر يه جوري نيگا ميكرد كه دلم هورررري ميريخت پايين. يه بار بهش سلام كردم. هيچ عكس العملي از خودش نشون نداد. مثل هميشه بهم زل زد. قدش كوتاه بود. ولي هيكلش خيل باحال بود. مانتوي تنگ مي پوشيد با وجود اينكه دانشگاه هميشه گيربازار بود ولي با همون لباس ساده هم خوشگل مي پوشيد. شهوت از سر و روش ميريخت. پشت سرش خيل حرفها بود.
- اين كونده با دكتر مظفري سرو سر داره.
- بهش يه پولي بديم عوض ما هم بره يه دور بده.
- جنده كه نيست. معرفتي ميده.........
مي خواستم امروز ديگه كلكشو بكنم. دنبال يه فرصت مناسب مي گشتم برم جلوشو بگيرم باهاش صحبت كنم. نمي خواستم جلوي دوستاش باهاش صحبت كنم. هم تو دانشگاه تابلو ميشدم هم اينكه ممكن بود جلوي دوستاش بزنه تو پوزم. هرچي وايسادم نيومد. آخرهاي ترم بود . فرجه امتحانها شروع شده بود. مثل ترمهاي قبل تهران نرفتم. مي دونستم اگه برم تهران نمي تونم درس بخونم. موندم تا درس بخونم. تو طول ترم كه چيزي نخونده بوديم حداقل اخر ترم بخونيم.
يه روز بابك بهم زنگ زد. اين ترم با هم چند واحد مشترك داشتيم.
- اقا تو جزوت تكميله؟
-- اي همچين. چطور؟
- بده من يه كپي بگيرم. دو جلسه اخرو ندارم.
-- دست خط منو مي توني بخوني؟ برو از دخترا بگير.
- كسي نيست كه بخوام ازش بگيرم. كلاسا كه تعطيله از كي بگيرم.؟
-- خيلي خب زود بيا
- دو جلسه اخر چند صفحه است؟
-- ده دوازده صفحه ميشه.
- چي گفته؟
-- يه چند تا مسئله مهم حل كرده. فكر كنم يكي دو تا سئوال از بين اينا بده. وگرنه مگه مرض داشت كلاس فوق العاده بذاره.
- الان هستي بيام بگيرم؟
-- اره بيا.
نيم ساعت بعد اومد جزوه ها را برد و كپي گرفت. فرداش زنگ زد.
- اينا چيه كس كش؟
- مگه چيه؟
- من گوز گوزم. هيچي بارم نيست. چه گهي بخورم يه روزه كه نمي تونم اينارو بفهمم
- حال كردم. ريده شد تو حالت؟ همينه كونده مگه نگفتم بمون. پاشدي رفتي تهران؟
- تو چيزي بارته؟
- ميخواي تقلب كني؟
- نه كونده پاشو بيا اينجا با هم بخونيم.
- الان؟ من خودم هنوز به اونجا نرسيدم.
- خب پس پاشو بيا ديگه.
يه ساعت ديگه خونه بابك اينا بودم. بابك يه هم خونگي داشت كه هيچ وقت نبود. فوق ليسانس مي خوند هفته اي دو روز ميومد و ميرفت. طرف زن و بچه داشت. كارمند هم بود.
- بيا تو ولي يه چيزي ميگم بين خودمون بمونه ها
- چي؟
- من مهمون دارم
مهممون دارم يعني خانم اوردم خونه.
- كس كش جزوه نداري درس هم كه بيلمز بيلمز. جنده هم اوردي؟
- هيس. اشناست. فقط نبايد به كسي بگي ها. هم كلاسيه.
تا رفتم تو از تو اتاق اومد بيرون. با همون لبخند اشنا. اومد طرفم و دستشو دراز كرد طرفم.
- سلام حالتون خوبه؟
اين اينجا چيكار ميكرد؟ ياد اون شب افتادم تو اون سرما ياد اون نگاه ها ياد اون قر و قميش ها. ياد اون موهاي بلند كه زير مقنعه كپه ميشد و حالا روي شونه هاش افشون شده بود. سرم داغ شد. لبخند رو لبم خشكيد. كس كش من يه هفته دنبالت بودم اون وقت تو اينجا بودي؟ پس بگو. منو كير كردي؟ مگه مرض داري زل ميزني بهم. هنوز هم همونطوري نيگام ميكرد. وقتي نگام ميكرد چشماش ميخنديد. سرش وخم ميكرد پايين و رو به بالا نگام ميكرد. عجب جنده اي. جنده به اين عظمت. در نظرم از قله عظمت و افتخار به قهقراي دره ان و گه سقوط كرد. كس كش تو كه دوست پسر داشتي چرا منو كير كردي؟ زبونم بند اومده بود. اصلا نمي دونستم چيكار كنم. يه وقت فكر كردم نكنه به بابك گفته حالا منو كشونده اينجا كه چي بشه؟ در طول عمرم كسي اينطوري بهم نريده بود. شده بودم مجسمه ان. هزار جور فكر كردم.
- بريم تو
صداي بابك بود . انگار تازه از خواب بيدار شده بودم. هيچي نگفتم با راهنمايي بابك رفتم تو اتاق. بابك يه شلوار گرم كن پوشيد ه بود. پريسا شلوار جين پاش بود. اين شلوار رو هزار بار قبلا ديده بودم. يه پليور يقه اسكي تنش بود. تو اين لباس خيلي خوشگل بود. جنده يه هفته اينجا بود و لخت ميگشته و كس ميداده وحالا كه من اومده بودم حجاب كامل اسلامي را رعايت كرده بود.
- بيا اقا وقت نداريم. ما تا اينجا خونديم. از اينا هم چيزي سر در نيورديم. گذاشتيم تو هم بيايي بعد با هم بخونيم.
اون روز كلي درس خونديم. من سعي كردم خودمو به درس و توضيح مطالب كتاب براي اين دو تا خنگ سرگرم كنم تا بلكه موضوع يادم بره. تقريبا هوا تاريك شده بود. خواستيم يه خرده استراحت كنيم.بابك رفت ظرفهاي از ظهر مونده رو بشوره. پريسا دويد جلوش
- دست نزن. دست بزني من ناراحت ميشم.
انگار 40 50 ساله با هم دارن زندگي ميكنند. كس كش جلوي من كلاس ميذاشت. بابك خركيف شده بود. خيالش از بابت درس راحت شده بود.
- خب پس من برم يه چيزي بخرم. چي بخرم؟
پريسا مثه زناي خونه دار شروع كرد به دستور دادن. بابك هم مثه مرداي بدبخت زن ذليل گوش ميداد. من پاشدم يه قدمي تو اتاق بزنم. يه كتابخونه داشتند. توش هر كتابي بگي بود جز كتاباي درسي. كتاباي شاملو ، ‌فروغ و مهدي سهيلي... . بالاي كتابخونه به ديوار هم يه پوستر گنده از راجر واترز زده بودند. بابك اومد تو اتاق يه كتاب برداشت. لاشو باز كرد و از توش چند تا هزاري برداشت. با دست بهم اشاره كرد
- بيا
هاج و واج نيگاش كردم. متوجه شدم ميخواد يه چيزي بهم بگه كه پريسا نفهمه.
- اقا من تقريبا 45 دقيقه ديگه ميام اگه يه وقت خواستي مي توني سر صحبت و با هاش باز كني و بعدش هم..
دست راستشو مشت كرد و از ارنج خم كرد وبه طرف سينه اش گرفت بعدش چند بار چند بار رو به پايين تكون تكون داد. متوجه منظورش شدم. خودمو زدم به اون راه.
- مگه دوست دخترت نيست؟
- نه بابا جنده اس پرده هم نداره. از عقب هم اگه بخواي ميده.
به به پريسا خانوم همه فن حريف. مامانشم اينكارو بلد نبود.
از حرف بابك ناراحت شدم. تو دلم ميگفتم اخه خوار كسده كدوم جنده مياد خونه ادم ظرف ميشوره، غذا درست ميكنه ، شب هم كس و كون ميده؟ تازه اين بدبخت جزوه هاشم برات اورده و تا اونجايي كه مي تونسته به توي گاگول درس داده و رات انداخته. ياد حرف بچه ها افتادم كه ميگفتند معرفتي ميده. تو همين حين صداي پريسا اومد.
- اينو از تنم در مياري من دستام خيسه.
بابك كمكش بلوزشو در اورد. زيرش يه تي شرت استين حلقه اي پوشيده بود. مشخص بود كه كرست تنش نيست. نوك سينه هاش زده بيرون. دوباره رفت تو اشپزخونه. بابك بلند داد زد
- اقا ما رفتيم.
يه چشمك هم به من زد. بعدش رفت تو اشپزخونه و پريسا رو يه بوس كرد و رفت. من موندم و پريسا.
- دستات تميزه ميشه نوار بذاري؟
رفتم طرف ضبط كيري بابك. ضبط كه چه عرض كنم. همه چيزش ريخت و پاش بود. نه در داشت نه دستگيره. تازه هميشه بايد يه چوب كبريت كنار دكمه play فرو ميكردي تا پايين بمونه. 50 تا نوار كنار ضبط بود هيچكدومش هم برچسب نداشت. يكيشونو گذاشتم.
- خوبه؟ دوست داري؟
- اره خوبه. يه چيزي باشه كه فقط بخونه.
رفتم تو اشپزخونه. قبلا هم تو اين اشپزخونه اومده بودم. با الان خيلي فرق داشت. اون موقع ها گند و گه بود. از بوي گند سطل اشغال نميشد اونجا بند شد هفته به هفته خاليش ميكردند. هميشه تو ظرفشويي تا كلش ظرف بود. هركدوم از ظرفها رو كه نياز داشتند همونو ميشستند. توي تمام استكانها ته سيگار بود. كف اشپزخونه هميشه چسبناك بود. در كابينتها هميشه باز بود.
اما حالا خيلي فرق كرده بود. معلوم بود كه تو اين خونه يه زن اومده. مشخص بود كه يكي دو هفته اي ميشه كه پريسا اينجاست.
- كمك ميخواي؟
- نه قربونت.
برگشت و يه لبخند مليحي زد.
- امروز خيلي زحمتت داديم ها. ولي عوضش شما هم بهتر درسو ياد گرفتيد. حتما نمره خوبي ميگيريد.
اره جون خودت . مثلا داشت منو خر ميكرد. چه موهاي بلندي داشت. دلم ميخواست روش دست بكشم و بو كنم. اما ته دلم يه حس عجيبي داشتم. هم دلم براش ميسوخت هم ازش دلخور بودم. ظرف شستن تموم شد. برگشت رو به من و دستاي خيسشو همونطوري كه رو هوا نگه داشته بود تكون تكون ميدا تا ابش بچيكه و خشك بشه.
- بالاخره تموم شد.
همونطوري بهم زل زد و مثل هميشه نيگام ميكرد. حس كرده بود كه ممكنه من بخوام بكنمش. نمي دونم شايد بابك به اون هم ندا داده بودو اون هم منتظر عكس العمل من بود. ولي من اصلا دلم نمي خواست.
- چرا اينجوري بهم زل زدي؟ ادم نديدي؟
چشماشو ازم گرفت و رفت اون طرف اشپزخونه و مثلا رفت سراغ يه كار ديگه.
- هميشه چشماتو دوست داشتم. قشنگند.
فقط همين؟ كس كش منو دو ماهه علاف خودت كردي فقط چشمامو دوستداري؟ اي كون كش اين همه ادم اگه قرار باشه هركدومشون اينطوري بهم زل بزنه كه من كونم پارس. چه گهي بخورم حالا. چي كار كنم كه تو فقط از چشمام خوشت اومده. نكنه ميخواي كس و كونتو به چشمام بمالي. همونطوري رفتم و يهو از پشت بغلش كردم. يه ماچ گنده و ابدار بهش كردم.
- آخيش چه خوشمزه اي
نوك سينه هاشو گرفتم تو دستم. با نوكش بازي بازي ميكردم. اونم دستاشو گذاشت رو دستم و فشار داد.
- نه ترو خدا ولم كن. من با بابك نامزدم. الان بابك ميادآبروم ميره. ترو خدا ولم كن.
ولش كردم. از كارم خجالت كشيدم. يا نبايد ميرفتم جلو يا اينطوري نميرفتم.
- ببخشيد. معذرت ميخوام نفهميدم چي شد.
با ناراحتي از اشپزخونه رفت بيرون و رفت تو اتاق. چيزي بهم نگفت. اصلا بهم نگاه نكرد. من مثل مجسمه وايساده بودم.
سر 45 دقيقه بابك اومد تو.
- سلام سلام. من اومدم.
كونده داد ميزد . فكر ميكرد ما مثلا رو كاريم اونم اعلام حضور داره ميده. ديد من وسط هال كنار ضبط نشستم و كسي نيست و در اتاق هم بسته است. يواش گفت
- كردي؟
دوباره با دست همون كار قبليشو تكرار كرد. با ابرو هام بهش اشاره كردم كه : نه. اونم دستشو برد بالا و تند اورد پايين رو سر من. ولي نزد تو سرم.
- خاك تو سرت. فقط برو باهاش بشاش. من اينجا مي كنم تو هم برو جلق بزن.
شام رو خورديم بدون اينكه حرفي بزنيم. پريسا ساكت و بيصدا بود. با اينكه اصلا ازش خوشم نيومد ولي از كار خودم هم خوشم نيومد. فكر ميكردم اين كس خل لابد چيزي مي دونه كه بهم ميگه بكنش. بعد از شام يه خرده حرف زديم و يه سري ديگه جزوه هامونو ورق زديم. توي يه فرصت كه پريسا رفت دستشويي بابك سرشو اورد جلو و گفت
- ما دو تا تو اتاق ميخوابيم و تو توي هال بخواب. چراغ حموم رو روشن ميذارم. لاي درو يه ذره باز ميذارم. تو كه نكرديش حداقل لختشو ببين.
دو سه ساعت بعد خوابيديم. اعصابم خرد بود اصلا خوابم نميبرد. دلم ميخواست زودتر صبح بشه و از اين خونه بزنم بيرون. سرم درد گرفته بود. امتحان يادم رفته بود. نيم ساعت نگذشته بود كه صداي خنده پريسا ميمود. چيكار داشتند ميكردند نمي دونستم. بعد از مدتي صداي خنده ها قطع شد. صداي پچ پچ ميومد. كنجكاو شدم. سينه خيز و بدون سروصدا رفتم پايين در خوابيدم. لاي درو باز كردم. كس كش دروغ ميگفت چراغ حموم خاموش بود. ولي تو اون تاريكي سفيدي ملافه دور يه پتو مشخص بود. پتو خيلي بالا بود. مشخص بود كه بابك روي پريسا افتاده بود. يه مدت كه گذشت چشمم به تاريكي اتاق عادت كرد. حالا مي تونستم بهتر تشخيص بدم. همچين ميكرد كه نگو و نپرس. صداي نفس نفس زدن پريسا ميومد. التماس ميكرد
- يواش يواش.
بابك انگار كر بود. پريسا زير بابك به زور تكون ميخورد. به اوضاع خودمون خندم گرفته بود. پريسا منو سركار گذاشته بود. بابك هم پريسا رو. بدبخت خبر نداشت كه بابك به من چي گفته بود.
اون شب به هر زحمتي بود صبح شد و امتحان هم برگذار شد. بابك از همه ما نمره بالاتري گرفت. كس كش هم درسشو خوند هم كسشو كرد. دو سال گذشت و من فارغ التحصيل شدم. ديگه از بابك و پريسا خبري نداشتم تا اينكه توي يه مهموني كه به مناسب مهاجرت يكي از بچه ها به كانادا ترتيب داده شده بود اون دوتا رو ديدم. همون قيافه و همون شكل و شمايل.
بابك يه بچه شير خوره بغلش بود و پريسا هم سفت بازوي بابك و چسبيده بود. هيچ فرقي نكرده بودند. فقط پريسا يه خرده صورتش باز تر و روشن شده بود. البته كونش هم بزرگتر شده بود. سه سالي ميشدكه اين دو تا عتيقه با هم ازدواج كرده بودند. خيلي عادي و صميمي با هم احوال پرسي كرديم. بهشون تبريك گفتم. ازشون هم گله كردم كه چرا منو تو عروسيشون دعوت نكردند. اونا هم نداشتن تلفن و ادرس و بهونه كردند. انگار نه انگار بين ما سه نفر اتفاقي افتاده بود. ولي من تمام ماجرا پيش چشمم بود انگار ديروز بود.

     
#36 | Posted: 10 Aug 2010 18:27
یاهو مسنجر رامش

این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم ، همین سه ماه پیش اتفاق افتاد.یعنی حدوداً اردیبهشت 1389. یکسال پیش من ازدواج کردم ولی از اونجایی که خونم هنوز آماده نبود ، به پیشنهاد پدر خانومم قرار شد بریم طبقه دوم اونا بشینیم تا وقتی که خونه ما حاضر شد.

خونشون جوری هست که طبقه دوم ، 2 واحد کنار هم ساختند و تو واحد کناری برادر خانومم با خانومش (رامش جوووووووون) زندگی می کنند.آقا ما از وقتی اومدیم تو این خونه ، چشمم دنبال این رامش خانومم بود.در نظر بگیرید یه دختر 18 ساله ، با پوست کمی برنزه ، سینه های سفت و اناری (اینو بعداً فهمیدم) و کون بسیار زیبا و خوشکل و فوق العاده سکسی.همین جور در کف این خانوم خوشگله روزا رو شب می کردیم و شب ها روز تا اینکه اتفاقی که باید می افتاد ، افتاد.

به پیشنهاد برادر خانومم ، برا رامش یه لپ تاپ گرفتیم و قرار شده من برم براش کارای اولیه رو انجام بدم.مثل نصب آنتی ویروس و از این جور کارا.یه شب که نشسته بودم داشتم سریال می دیدم ، برادر خانومم زنگ زد گفت که بیا اینو درست کن.منم گفتم باشه .لباسم رو عوض کردم و رفتم و کاراشو براش انجام دادم.یه لحظه که برادر خانومم رفت تا دستشویی ، رامش گفت میشه یه یاهو مسنجر و آنتی فیلتر هم براش نصب کنی ، ولی محمد (شوهرش) نفهمه؟منم یه نگاه خریدارانه بهش کردم و گفتم چرا نمیشه.تو کونم عروسی بود.خیالم راحت بود که خودش هم یه جورایی طالبه.خلاصه آقا ما نصب کردیم و آی دیش رو ازش گرفتم.اومدم خونه خودم سریع اد کردم.فردا صبح روز استراحت من بود و سر کار نباید کی رفتم.7:30 بود با صدای خانومم بیدار شدم که داشت می رفت سر کار.
چون شب قبل خوب نخوابیده بودم ، گرفتم خوابیدم تا ساعت 10.بیدار که شدم سریع رفتم و لپ تاپم رو روشن کردم و رفتم تو مسنجر.دیدم بلهههههههههههههه رامش خانوم ما رو آد کردند.من معمولاً عادت دارم به صورت invisible میرم تو نت ولی چون دیدم این تو نت هستش منم چراغم رو روشن کردم.

ظاهراً نمی دونست که این آی دی منه برا همین پی ام داد شما؟ منم ابراز نا آشنایی کردم و گفتم که از اسم آی دیت خوشم اومد اد کردم.دیگه از اون روز شروع شد.کم کم سر دوستی بین ما باز شد و بهم نگفت که شوهر داره.ولی من بهش گفتم که زن دارم اونم گفت بهتر ! گفتم چرا؟ گفت هم بیشتر واردن هم آدم خیالش راحته که از ترس آبروشون کاری نمی کنن.

همونجور که گفتم کم کم ظرف یک هفته کار را رسوندم به حرفای سکسی و چه جور سکسی رو دوست داره.تو این یه هفته کاملاً اعتماد سازی کرده بودم تا اینکه هفته بعدش که خونه بودم و روز استراحتم بود دیدم یه باره وب داد.بدون اینکه من بگم0منم اکسپت کردم یههو نزدیک بود پس بیفتم.دیدم اون بدنی که من ماهها به یادش از خجالت کیرم در اومدم ، الان با یه شرت جلومه.به من گفت که توأم وب بده .من گفتم وبم خرابه (و واقعاً هم خراب بود) خلاصه شروع کرد به نمایش بدن نازش تو وب.از گردن و پستوناش و شکمش شروع کرد.هی سینه هاشو می مالوند و با کسش بازی می کرد.حسابی حشری شده بود.بهش گفتم اگه الان پیشت بودم چیکار می کردی؟ گفت لنگام و میدادم بالا قبلش برات ساک می زدم کل کیرتو تا تخمات می کردم تو کس داغو تنگم. هی میگفت جوووووووووووووون... چه کیرررررری .... من الان کیر میخوام ....کیررررر ... کیرررر بده . فکرشو کردم دیدم الان بهترین موقع هستش. لپ تاپم گرفتم دستم و رفتم جلو خونشون در زدم.بهم گفت یه لحظه صبر کن الان میام.حدود 2 دقیقه جلو خونشون بودم ولی اون وب رو خاموش نکرده بود. درو باز کرد چشاش سرخ سرخ بود معلوم بود چقدر تشنه ی کیره.
سلام احوال پرسی کردم بهش گفتم یه مشکل برا سیستم پیش اومده می خوام یه نیگاه بهش بندازی. اونم گفت بده. منم لپ تاپو بهش دادم یه دفعه انگار جن دیده باشه.سه متر پرید هوا. رنگش شده بود عین گچ دیوار. ولی من انگار که نه انگار. موند نیگام کرد یه باره زبونشو در آورد چرخوند دور لباش.

انگاری دنیا رو بهم داده بودن.منم امونش ندادم و رفتم خودم و انداختم تو بغلش.باور کردنی نبود.اون تن و بدنی که مدتها در حسرش بودمو از پشت وب می خواستم بخورمش الان تو بغلم بود. اومد لخت شه گفتم :نه !خودم می خوام لختت کنم. توأم منو لخت کن. منو لخت کرد مهلت نداد بگم چیکار کنه شروع کرد به ساک زدن.وسط ساک زدن هی میگفت چقدر تو کف کیرت بودم. همیشه از زیر شلوارت دزدکی نیگاش می کردم و وقتی محمد منو میکرد همش به یاد تو کس می دادم.منم با افتخار به کیرم نیگاه میکردم که اینقدر طرفدار داره. با چشای خمارش بهم فهموند که چرا لختش نمی کنم؟ منم سریع لباساشو در آوردم به جز شرتشو. نشوندمش سر مبل دوتا پاشو زدم بالا و دهنمو گذاشتم رو کسش (از رو شرت)با التماس گفت شرتمو در آر!!!!قربونت برم! شوهرم ! تو الان شوهر منی .تو میخوای منم بکنی! آقا هی میگفت ولی من شرتشو در نمی آوردم.حسابی حشریش کرده بودم و کشس رو خیس خیس.یه باره با تمام توانم شرتشو پاره کردم و مثل وحشیا کیرمو تا دسته کردم تو کسش.یه جیغ از سر لذت و درد کشید منم شروع کردم به تلمبه زدن. دست چپم رو از پشت بردم می کردم تو کونش و با دست زراستم سینه هاشو می مالوندم.

اونم فقط آهو اوه میکرد و همش میگفت کیر کلفتت الان تو کس داغ و تنگ منه.جووووووووووووون دارم به عزیز دلم کس میدم. من دیگه به محمد کس نمی دم. تو شوهرمی جووووووووون تو مردمی! من دارم با مردم آرزو های سکس می کنم همین جور که حرف میزد هم منو و هم خودش رو بیشتر حشری می کرد.حدود 10 دقیقه با همون پوزیشن گاییدمش.باورتون نمیشه اینقدر حال میداد که دلم نمی خواست از روش بلند شم و حالتش رو عوض کنم. 2بار ارضا شد و بعد بهم گفت که می خوام ازت بچه دار شم. منم که خدا خواسته.چون خانومم مشکل نازایی داشت و نمی تونستیم بچه دار شیم. منم نامردی نکردم کیرم رو تا ته کردم و احساس کردم جونم داره از تو کیرم میزنه بیرون.همینکه آبم اومد رامش هی میگفت اخیییییییییییسششش بالاخره آب داغت اومد ! وای ! سوختم! محمد کجایی که ببینی نطفه بچت داره بسه میشه.

نای بلند شدن نداشتم.اونم از این حالت بدش نمی یومد. 10 دقیقه ای همین جور روش خوابدیم و لباس پوشیدم رفتم خوه خودمون.بعد از اون روز ، هر وقت که فرصت پیش میومد می کردمش تا هفته پیش خانومم خبر داد گفت که رامش حاملس.هم خوشحال شدم هم حالم گرفت.خوشحال از این بابات که دارم بابا میشم و ناراحت به خاطر اینکه دیگه فعلا از کس خبری نیست. البته چند روز پیش که داشت برام ساک می زد گفت که نگران نباشم.با زن دایی الهامم صحبت کردم که اون بیاد تو این مدت بهت برسه.باورم نمی شد.آخه شما که نمی دونید این الهامه چیه! شنیدید میگن طرف خیلی کسه! حالا این الهام قصه ما هر چی کس تو عالمه باید بیان جلو فقط لباش لنگ بندازن.
هر وقت الهام و گاییدم جریانش می نویسم. شرمنده اگه انشام بد بود.این اولین داستانی بود که می نوشتم!

     
#37 | Posted: 10 Aug 2010 18:33
خواهرزن مهربان

چند سالی بود که ازدواج من و نسیم میگذشت از همون روزهای اول چشمم دنبال خواهرزنم بود البته خودش هم بی میل نبود خیلی از وقتها به من نگاههای شهوانی میکرد. در آن زمان خواهرزنم مجرد بود و سال اخر دبیرستان بود یه روز نسیم زنم گفت برای چند روز میرم خونه مادرم اگر خواستی تو هم بیا. من اون روز تو اداره خیلی کار داشتم وقتی کارم تمام شد ساعت 6 بود پیش خودم گفتم یه سری میزنم و زود برمیگردم خونه چون خیلی خسته بودم .

وقتی به خونه مادرزنم رسیدم دیدم تو خونه خواهر زنم تنهاست پرسیدم بقیه کجارفتن؟ خواهرزنم سمیه گفت که برای خرید رفتن راستی قبلا منو سمیه یه روز تنهایی رفته بودیم سینما که تو سالن هنگام خروج رفتم از پشت بهش چسبیدم با کمال تعجب دیدم نه تنها از من فاصله نگرفت بلکه خودشو بیشتر به عقب متمایل کرد که من دقیقا بین دو لپ کونش قرار بگیرم خلاصه به از کمی خوش وبش به سمیه گفتم راستی کی وقت داری بریم بیرون؟ گفت مثلا کجا گفتم سینما! خنده ای کرد وگفت بهت خوش گذشته؟ فوری گفتم به شما چی با زیرکی گفت خوب بود ولی کم بود سریع رفتم کنارش نشستم دستمو دور گردنش انداختم و با موهاش بازی کردم هیچی نگفت یه تیشرت با شلوار استرج تنش بود. با دستم سرشو به خودم نزدیک کردم به ارومی لبم را روی لبش گذاشتم برای چند دقیقه ای لبام رو لبش بود دیدم چشمهایش بسته شده خیلی نرم اهسته خوابوندمش رو زمین وسینه هاشو مالیدم شروع به ناله کرد منم دستم بردم زیر لباسش و سینه هاشوش گرفتم. اولش فقط مالش دادم تا اینکه دیدم تسلیم محض شده شروع کردم به خوردن سینه های کوچیک و سفتش.

صدای اه ونالش بلند شد خودمو کشیدم روش اما هنوز لباسم تنم بود وقتی حسابی سینه هاشو خوردم برگردوندمش اول شلوار خودمو کشدم پایین بعدش کیرمو گذاشتم وسط کونش واز روی شلوارش عقب جلو کردم یه دستم زیر بدنش بود و سینه هاشو محکم گرفته بودم با دسته دیگم اروم شلوارشو کشیدم پایین تا سر زانو با چشمای خمار الود گفت حواست هست من هنوز دخترم گفتم نترس عزیزم من با کونت کار دارم کیرمو بااب دهانم خیس کردم گذاشتم روسوراخ کونش اروم فشار دادم با صدای شهوانی گفت ازت خواهش میکنم خیلی فشار نده دردم میاد تا حالا کسی به بدنم تماسی نداشته منم خیلی اذیتش نکردم پیش خودم گفتم بهتره باهاش مدارا کنم تا بعد چون حالا حالا باهاش کار دارم خلاصه بعد از چند دقیقه ای که اروم تلنبه زدم ابم اومد همشو ریختم رو کونش بعد بلند شدم با دستمال کونشو تمیز کردم.

از این جرایان مدتی گذشت تا اینکه یه روز زنم گفت عروسی یکی از فامیل دعوت شدیم من به اتفاق زنم و پسر کوچیکم بامادرزنم وسمیه خواهر زنم رفتیم عروسی اخر شب چون دیر وقت بود مادرزنم گفت بریم خونه خودشون ما هم رفتیم من بازنم و پسرم تو یه اتاق خواب بودیم و خواهر زنم و مادرش هم یه اتاق دیگه هنوز ساعتی نگذشته بود که گریه پسرم دراومد حالا گریه نکن کی گریه کن دیدم نخیر نمیخواد ساکت شه مادرزنم اومد اتاق ماگفت پسرم تو باید صبح بری سرکار این بچه نمیزاره بخوابی من ایجا میخوابم تو برو پیشه سمیه منهم از خدا خواسته رفتم اتاق سمیه همین که وارد اتاق شدم دیدم خواهرزنم دمر خوابیده با یه شلوارک وتاپ سریع لباسامو دراوردم حتی شورتمو اروم رفتم روش خوابیدم گرمای کیرمو از روی شلوار حس کرد زودی برگشت گفت تو ایجا چه کار میکنی الان مامانم میاد گفتم نترس عزیزم مادرت تو اتاق ما خوابیده خودش منو فرستاد اینجا باشنیدن این حرفم چشماش برقی زد و گفت صبر کن الان میام از اتاق خارج شد یک ساعتی طول کشید تا بیاد بهش گفتم پس کجا رفتی خنده ای کردو گفت رفتم دیدم پسرت مامانمو خوابونده ولی خودش بیداره تا خوابش کردم طول کشید بعدش با عشوه اومد کنارم دراز کشیدوباعشوه گفت امشب فقط میخوام تمام بدنمو سیاه کنی با خوردن پایه ایی گفتم چه جورم لباسشو کندم از لب شروع کردم تا رسیدم به سینه هاش بعدش رفتم سوراغ کوسش عجب کوس سفیدو توپلی داشت زبونم گذاشتم لب کوسش حالا نخور کی بخور تا صبح خوردم و از کون کردمش چند ماه بعد خبر اومد که خواهر زنم خواستگار داره خلاصه بساط عروسیش برپاشد بعداز نه ماه هم بچه زایید حدودا یک سالی شد که از اخرین ملاقات منو خواهرزنم میگذشت.

یه روز زنگ زد به گوشیم که برم خونشون کارم داره من اداره بودم گفتم الان سر کارم. با خنده گفت مرخصی بگیر والا سرت کلا میره. تا اینو شنیدم گفتم کوس خواهر کار زدم بیرون رفتم خونه اش. زنگ زدم درو باز کرد رفتم تو دیدم تنهاست گفتم حمید شوهرت کجاست گفت مدرسه هستش امروز کلاس تقویتی داره دیر میاد بعدش رفت تو اتاق بچه چند دقیقه ای نشسته بودم دیدم با یک تیشرت استین حلقه ای یه دامن کوتاه اومد تو هال. کمی هم ارایش کرده بود بهش گفتم جایی میری با خنده شهوتی جواب داد میخوام دوباره دامادت کنم اینو گفت نشست رو زانوم ازش لب گرفتم تو یک چشم بهم زدن تمام لباسمونو داراوریم سینه هاش از شیر پر بود به خاطر همین شروع به خوردن کوسش کردم نالش در اومد رفت سراغ کیرم شروع به ساک زدن کرد بعدش با صدای شهوانی گفت به این میگن کیر اخه کیر شوهرم کوچیکه سیرم نمیکنه میخوام جرم بدی خوابید و پاهاشو داد بالا گفت بکن من هم کیرم تمام و کمال کردم تو کوسش شروع به تلمبه زدن کردم البته اینو بگم که من همیشه تو ماشین اسپری لیدوکایین دارم حسابی اسپری زده بودم یک ساعتی میگذشت من با شدت تمام تلمبه میزدم دوبار خواهر زنم ارضا شده بود اما من هنوز نشده بودم بعد مدتی ابم داشت میومد گفتم چه کار کنم گفت بریز توش من هم همشو ریختم حالا چند سالی هست که ماهی دو سه بار هم خودشو میکنم هم خواهرشو.

     
#38 | Posted: 11 Aug 2010 18:02
وحید فنچ

داستانی که میخوام براتون بگم مربوط میشه به یک ما پیش یعنی تیر 89 . سعید هستم 17 ساله یه رفیق دارم به اسم وحید .سه ساله که با وحید دوست هستم رفیق جون جونی مثل برادرمه چون من برادر ندارم فقط دوتا خواهر بزرگتر از خودم دارم.

سه سال پیش وقتی وحید با پسر خالم دوست بود هنوز با من دوست نشده بود.پسر خالم میخواست با وحید بره بدنسازی اومد به من هم گفت تو هم میای منم با اونا رفتم.من موتور داشتم هرروز میرفتم دنبالشون میرفتیم بدنسازی تا کم کم با وحید دوست صمیمی شدیم . پسر خالم هم به خاطر فوتبال بدنسازی رو ول کرد.من موندم و وحید.راستی از خودم بگم من همه بهم میگفتن بدن خیلی خوبی داری و برو بدنسازی خیلی خوبه و ... همین وحید هم همیشه بهم میگفت تو خیلی بدن خوبی خوبی داری استیلت خیلی خوبه خلاصه همیشه تو کف من بود و میگفت کاشکی بدن تو رو داشتم و... وحیدم نمیدونی چقدر فنچ بود اصلا یه تار مو تو کل بدنش پیدا نمیشد . سفید سفید فقط زیر بغلش یه کم مو داشت . ولی من هیچ وقت تو فکر کردنش نبودم. اون هم سن من بود من رشته ریاضی اون تجربی بود.

خلاصه ما باهم دوست شدیم و کم کم پامون به خونه همدیگه باز شد.از سال 87 تا الان که 89 هستیم ما باهم دوست هستیم . محاله یه رو ز همدیکه رو نبینیم تازه خیلی شبها خونه خالی پیش هم میخابیم. دیگه شده بود یه عضو از خانواده ما هروقت دلش میخواست میومد میرفت . ما هرروز 7 -8 با سوکر10 بازی میکردیم و فیلم میدیدم و ... همین تابستون 89 یکی از بچه ها ندای وظیفه 6 برام آورد نصبش کردم و نشستیم با وحید بازی کردن. من دوتا صندلی داشتم همون روز یکیش شکست . من دوتا بالش گذاشتم زیرو وحیدم رو صندلی نشست . شروع کردیم نوبتی ندای وظیقه بازی کردن اون باخت نوبت من بود من خیلی پایین تر از اون بودم. دستم به زور به کیبورد میرسید.مجبور شدم آرنجم رو گذاشتم رو صندلی کنار کون وحید تا دستم خستش نشه.

داشتم بازی میکردم که یه دفعه وحید حواسش نبود نشست رو آرنج من. وای نمیدونید چه کون نرمی داشت . حتی تصورش رو هم نمیتونید بکنید. واقعا عالی بود خیلی خیلی خیلی خیلی نرم بود یه لحظه ضربان قلبم تندتر شد. عجیب این بود که دیگه از رو آرنجم بلند نشد. وقتی هم باختم گفتم بیا بازی کن گفت نه تو بازی کن. من خیلی بازی کردم.دیگه کیرم بلند شد داشتم کیف میکردم .اصلا فکر بازی نبودم فقط تو فکر کون وحیدبودم . بعد از چند دقیقه دوباره باختم ایندفعه دیگه آرنجم رو کشیدم بیرون از زیر کونش گفتم توبازی کن اونم بازی کرد . منم رفتم آب بخورم.

وقتی برگشتم تو اتاق درو قفل کردم چون مامانم خونه بود.اونم فهمید خوشحال تر شد . گفت سعید بدو بیا نگا کن مرحله رو رد کردم . من این دفعه دیدم کونشو کشیده کنار جای دست من خالی کرده من ایندفعه دستم رو گذاشتم کنار کونش کمم دستم رو بردم زیر کونش اونم همکاری کرد . دستم کامل زیر کونش بود کم کم شروع کردم به ماش دادن کونش اصلا به روی خودش نمیاورد فقط درباره بازی حرف میزد و میگفت حالا باید کجا برم منم همینطور مالش میدادم و باهاش حرف میزدم . بعد از چند دقیقه مالش دادن میخواستم کم کم دستم رو بکنم تو شلوارش که گفت در قفله گفتم آره . برای اینکه مطمین بشه رفت یه امتحان کرد بعد اومد شلوارشو کامل کشید پایین . وای نمیدونید چه صحنه ای بود شاید باورتون نشه ولی پاهاش حتی یه مو هم نداره حتی رم هم نداشت . مثل برف سفید بود. همیشه میدیدم داخل بدنسازی لخت نمیشد بخاطر این بود. دوباره لختی نشست رو صندلی و شروع کرد به بازی کردن منم شروع کردم به حال کردن. براش جق هم زدم .نمیدونید چه کیر کوچیکی داشت. یه تف گنده انداختم کف دستم بعد دستم رو بردم طرف کیرش بعد از چند ثانیه گفت ولش کن داره آبم میاد گفتم اشکال نداره تو دستم جمع میکنم . بعد آبش اومد آبش خیلی کم بود تو دستم جمع کردم .

بهش گفتم بیا پایین نوبت منه اونم اومد پایین و پیراهنش رو هم در آورد لخت لخت شد. اینم بگم که قدش بلند بود حدود 185 مثل خودم فقط من یه چند سانت ازش بزرگتر بودم ولی اون لاغر تر از من بود. خلاصه لخت شد و منم بلند شدم از جلو بهش چسبیدم دستم رو بردم پشتش و آبکیرهاش رو کشیدم وسط کونش بعد منم لخت لخت شدم. وقتی کیر کلفت منودید یکم تعجب کرد. من رو کمر خوابیدم گفتم بیا روم بخواب اونم از جلو روم خوابید. وای عجب بدن گرمی داشت . کیرم رو از بین پاهاش رد کرد گذاشت وسط کونش کونش هم خیس آبکیر بود خیلی کیف میداد بعد چند دقیقه حال کردن چرخوندمش و رو شکم خوابوندمش آبکیر ها دیکه خشک شده بود . یه تف دیگه آنداختم روی سوراخ کونش بعد کبرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش یه فشار کوچیک دادم یه دفعه کونشو کشید کنار گفت درد میکنه نکن توش همینطوری بکن. گفتم همینطوری حال نمیده . بلند شدم وازلین نرم کننده پوست رو برداشتم و کیرم رو زدم تو وازلین ها و خیلی وازلین هم زدم به کونش طوری که کل کونش چرب شد . گفت اینطوری نکن بعد نمیتونم شلوار بپوشم . گفتم برات خشکش میکنم نگران نباش.بعد انگشت کوچیکم رو یواش یواش کردم توکونش بعد کم کم انگشت اشارم رو تا ته کردم بعد هم انگشت وسطم رو با هزارتا دردسر کردم توکونش بعد کیرم رو کذاشتم در کونش وای نمیدونید چه حالی داشت کونش چرب بود . همش کیرم سر میخورد خلاصه خیلی کیف میداد. بعد یه کم فشار دادم و یواش یواش داشتم میکردم تو کونش یه دفعه برگشت و با عصبانیت گفت نگفتم دردم میکنه . گفتم باشه هرچی توبگی . گفت تو بخواب خودم کیرتو میکنم داخل. منم خوابیدم اونم اومد نشست رو کیرم و یواش یواش بعد از ربع ساعت کرم کامل رفت تو کونش وای داخل کونش خیلی داغ بود . بعد که کیرم رفت توکونش گفت حالا خوبه گفتم عالیه حالا بالا پایین کن اونم یواش یواش بالا پایین کرد بعد از چند دقیقه سرعتش رفت بالا بعد از حدود ربع ساعت آبم داشت میومد بهش نگفتم میدونستم ازرو کیرم بلند میشه. تا آبم اومد سفت گرفتمش و کونشو کشیدم پایین تا آبم کامل خالی شد تو کونش اون وقتی فهمید داره آبم میاد گفت ولم کن نریز تو کونم . گفتم تموم شد.
آبم رو کامل ریختم تو کونش تا کیرم رو کشیدم بیرون یه دفعه آبام از تو کونش ریخت رو شکمم . هردوتامون زدیم زیر خنده و ......
این بود داستان من و وحید . امیدوارم خوشتون اومده باشه

     
#39 | Posted: 12 Aug 2010 10:59
سكس با استادم

قبل از شروع داستان به اطلاع جميع كوس كش هايكه فيلترم كردن ميرسونم كوس نه نه همتون؛نهضت من ادامه داره كيرمن و همه بازديدكنندها و دوستانم تو دهن هرجي خايه مال بي ناموسه؛امير سكسي؛؛؛ من دانشجو هستم من يكي از مهمترين درسهايم روبا يك استاد خانم برداشتم من در كلاس بااينكه هميشه سعي ميكردم گوش بدم اما اصلا درس رو متوجه نميشدم من اين روهم بگم خيلي خجالتي هستم اين رو همه ميگن.استاد ما يك زن بيوه بود.من يك ماه به پايان ترم كه ديدم هيچي متوجهنميشم يك روز بعد كلاس كه همه رفتند بهش گفتم ميشه چند جلسه با من كاركنيد چون من متوجه نميشم اول خنديد گفت مگه اينجا دبيرستان كه خصوصيبگيري؟ بعد از توضيحات من قبول كرد گفت كجا؟ گفتم من خونه دانشجويي هستمگفت من اونجا نميتونم بيام چون من شوهر ندارم وغيره داشتم از كلاس خارج ميشدم كه گفت ميتوني بياي خونه من هم ساكته هممن راحتم بعد از دادن ادرس گفت از امروز شروع ميكنيم امروز ساعت 6:30...شروع ميكنيم من هم قبول كردم 6:30در خونش بودم در زدم بعد از اينكه درباز شد رفتم داخل اضطراب داشتمديدم خانم استاد با يك دامن كوتاه جلوم ايستاده گفت چرا خوشكت زده خجالتنكش بيا اقا پسر عادي ميشه؟بعد رقتيم توي اتاق نشستم روي مبل اون هم در روبروي من جوريكه تقريبادامني وجود نداشت شرتي هم زير پاش نبود من از حيا سرم پايين بود و اصلاباورم نميشد استاد اينطوري!!!!!بعد از همسرش كه 4 سال قبل طلاق گرفته گفت من ازش پرسيدم بچه نداري گفتنخواستم..بعد رفت چايي بياره كه وقتي برگشت از اشپزخانه ديدم لخت مادرزاد اومدكنارم ميگفت 35 سالشهو بعد از طلاق با بادمجان خودش رو ارضا ميكرده امروز ديگه نتونسته دوامبياره اومد كنارم گفت بلدي يا يادت بدم گفتم يادم بده بعد يك سوپر مشتيگذاشت و ما هم شروع كرديم لب گرفتن چقدر لبش رو فشار ميداد معلوم بودچقدر حشري استدر همون حال شروع كرد دكمه شلوار منو باز كردن و كير ماليدن من گفتم الانابم مياد ول كرد رفت يك اسپري اورد شروع به زدن روي خايه ها من هم شروعكردم مالوندن سينه ها چقدر گرم بود رو مبل دراز شد و من هم مشغول ليسيدنسر سينه شدم و دست ديگم رو گرفت و شصتم رو تو كسش كردو اصلا حاليش نبودانقدر سينه خوردم كه خسته شدم اون شروع كرد ساك زدن اول زبون ميزد خايهها رو مي ليسيد بعد تو دهانش كرد كيرمو هي تف ميانداخت هي ميخورد مي گفتخوشمزه است حالا نخورم كي بخورم !! گفت بريم رو تخت رفتيم يك جوري درازشد كه اون ساك ميزد من كس ميخوردم يك كسي بود كه سفيد بدون مو فقطميخوردم هيچكدوممون حاليمون نبود گفتم ميخوام تو كست كنم اونم قبول كرداقا جاتون خالي تا سركيرم رو داخل كردم فقط جيغ ميكرد پا هاش رو رويشونم گذاشت گفت تا جا داره تو كن ما هم هي تو ميكرديم هي جلو عقب چقدرنرم بود مي گفت بكن بيشتر بيشتر چقدر عرقم كرده بود خسته شده بودم كهگفتم ميخوام تو كونت كنم اون ميگفت بكن فقط بكن ديدم سوراخش كونش چقدرتنگ كف دستم پر تف كردم سوراخش رو با شصتم ماسا ميدادم تا بازتر بشه سركيرم تف زدم شروع كردم كيرم رو داخل بردن تو كونش چقدر حال ميداد من فكرميكردم الان كونش پاره ميشهچقدر تنگ بود چه حالي !!!هي تلمبه ميزدم هي ميخنديد چون من 12 سالكوچكتر بودم يكدفعه گفتم ابم رو تو كست بريزم نگذاشت و كيرم رو تو دهانشكرد ابي بود كه فقط ميخورد ميمكيد حال ميكرد بعد از كردن يك لبي گرفتيمو من ديگه بي حال شدم اون گفت بايد اماده شي هنوز اخر شبم هست!!!!!بعدبا هم رفتيم حمام دوش گرفتن شب شام اونجاموندم گفتم بايد برم گفت بايد كار اخر شب رو انجام بدي اينجا بخواب شب12.30باز شروع شد چقدر دير ابم اومد از اون شب به بعد گفت هفته اي 3باراينجا بياي من هم قبول كردم هنوز هم ميرم و 2شب پيش اونجا بودم !!

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#40 | Posted: 17 Aug 2010 17:05
لیلا خوشگله

سلام .اسم من رضاست و 19 سالمه. از لحاظ قيافه تقريباَ خيلي خوشگل هستم
اين داستانو كه مي خوام بگم واقعي هست. سال ها پيش سال دوم دبيرستان بودم يكي از اقوام هايمان فوت شد و خانواده ما هم مطابق معمول به آنجا رفتيم. در آن ميان دختري رو ديدم كه مثل فرشته بود به نام لیلا. از همون وقت ديگه نمي دونستم تو عروسيم يا عزا فقط به اون فكر مي كردم .به خودم كه اومدم ديدم اونقدر دوسش دارم كه عاشقش شدم.اونجا يه روسات تقريباً بزرگ بود و اون دختر هم بعضي از مواقع مي يومد خونه مادربزرگش.

بعد از چند روز كه مي يومد خونه كسي كه فوت شده بود چند كلامي حرف هاي چرت و پرت گفتيم و تقريباَ داشتيم با هم دوست مي شديم. باهاش كه صحبت كردم فهميدم كه هم سن خودمه و متولد همون جايي كه من هم هستم؛ يعني شيراز. خلاصه طوري شده بود كه من هفته هفته به عشق اون خونه عموم مي موندم تا بيشتر باهاش باشم. تا مدتي همين گونه گذشت تا يه روز كه سيزده بدر بود گله اي زديم بيرون و رفتيم كوه. دلم مي خواست كه مي تونستم به دست و پاش دست بزنم ولي حيف كه اينقدر دوسش داشتم كه مي ترسيدم از دستش بدم.خلاصه همون روز دلو زدم به دريا (راستي تو اقوام ما رسم نسيت كه با دخترا زياد گرم بگيري)بطوري كه ضايع نباشه و بهش گفتم بيا بريم كمي بالاي كوه يا مسابقه بذاريم اون هم از خدا خواسته قبول كرد و دسته اي شديم و رفتيم.خلاصه كمي كه بالا رفتيم شروع به كس شعر گفتن به هم ديگه شديم. تا از دخترا كمي صحبت كردم(اون موقع من اهل بچه بازي زياد بودم و هر هفته دو،سه تا بچه مي كردم) و در همون بين گل شقايقي رو ديدم رفتم براش چيدم و وقتي كه خواستم بهش بدم دستمو زدم به دستش اون هم فكر كنم زباد خوشش نتومد.خلاصه بالاتر كه رفتيم بهش گفتم كه خيلي دوسش دارم اون هم گفت كه اين حرفا رو نزن . ديدم كه خط نميده خواستم همونجا زورگيرش كنم كه بقيه اومدن و صدامون كردن. خلاصه گذشت تا سوار ماشين شديم و خواستيم بريم درياچه .توي يه ماشين بوديم. وقتي خواستيم پياده بشيم صداي ضبط بلند بود و اون هم كمي سينه ها شو لرزوند كه كير ما هم انگار يكي زد تو سرش و از خواب پريد و شق شد.خلاصه چند نفري داشتن مي قصدين كه من هم رفتم توشون و خودمو بهش ميزدم ولي پشيمونم كه دلم نيومد يه انگلكش هم بكنم.بعد كه فهميد من چه قصدي دارم ديگه زياد تحويلم نگرفت.روز بعد هم يه نامه نوشت به من و داد به دختر عموم كه بده به من.نوشته بود كه دگه نمي خواد منو ببينه و سراغش هم نرم و گفته بود كه جواب بدم.من هم از اينكه چيزي به بابام نگه ديگه ولش كردم.خلاصه ديگه تو اين روزا ازش اين قدر بدم مي يومد كه تا يه ماه خونه عموم نرفتم و همه فكر مي كردن كه من قهر كردم. ديگه از همه دخترا متنفر بودم و به هر كدومشون كه نگا مي كردم فقط و فقط براي گاييدن بود.

اين ماجرا گذشت تا اينكه كمي بزرگتر شديم و يكي از برادرهاي اون براي خواستگاري مادرش رو فرستاد واسه دختر عموم و اونها هم بعد از كمي مشورت قبول كردن .آخه اون آخرين دختر عموم بود كه هنوز شوهر نكرده بود.خلاصه من توي اين فكر بوده كه يه جوري تلافي كنم . خدا خدا مي كردم كه شوهر نكرده باشه تا يه حالي ازش بگيرم كه غرورشو ريده مال كنم. تو سايتا يا با دوستام كه صحبت مي كردم فهميدم كه بهترين چي واسه اين كار كم محليه اونم به يه دختر كه ازت خوشش بياد.

من هم همين ترفند رو پيش گرفتم و يه بار كه با پدرم به باغ رفتيم، رفتم تا به خونواده عموم يه سري بزنم، ديدم كه اون هم اونجاست.من هم رفتم يه سلامي كردم ولي نه به اون سلام كردم نه نگاهش كردم و وقتي هم كه حرف ميزد من تكه هاي ناجور مي پروندم كه نمي تونست جوابش رو بده و ديگه چيزي نمي گفت. ظهر كه رفتيم خونه عموم تا نهار بزنيم ديدم اون هم اونجاست از اونجا زدم بيرون و به اونها گفتم من ميرم تو باغ گرسنم نيست. حالا داشتم ا گشنگي مي مردم. بعد از 3 ساعت كه برگشتم ديدم كه نيستش.يه سوال موذيانه پرسيدم كه كجاست.گفتن بعد از اينكه تو رفتي اون هم رفت. گذشت تا روز عقدكنون دختر عموم كه دوباره ديدمش . من پشت ماشين نشسته بودم. داشت پياده مي شد گفت:اي ول رانندگي كه بلدي.محلش نذاشتم وگفتم:برو بابا. گفت:هي ؛مگه چيكارت كردم كه اين طوري مي كني؟ گفتم يادت نيست؟گفت نه؟گفتم خوب نمي خواد زور بزني.گ فت:خوب گمشو ديگه تو چشام نباش.گفتم :خوب چشاي قشنگتونو ببندين اول مهر باز كنين كه رفتم دانشگاه(اون تا ديپلم رفته بود) گفت :چي؟دانشگاه؟نميدونم چش شد كه گفت خوب آقا پسر حالا كجا.گفتم:
مي ريم شايد اونجا كسي دست ما رو گرفت كه دوست بشه.گفت انگار خيلي شاكي هستي.
گفتم:خيلي. اون موقع كه خواستم يكمي دستم بهت بخوره چه كارا كه نكردي. واسه همين ازت بدم مي ياد.گفت خوب حالا هرچي مي خواي بيا دستو بهم بزن.اصلاَباور نمي كردم كه همچين حرفي ازش در بياد.گفتم:برو بابا دوباره مي خواي ما رو خر كني.گفت؟نه بخدا. راستي هنوز منو دوست داري؟گفتم ديگه نه. گفت ولي من دوست دارم. من هم از خدا خواسته كمي ناز كردم و رفتم تو. بعد كه دوباره همديگه رو ديديم وقتي بود كه اومده بود لباس عروسي بگيره.با يه صد نفري. ما رو تو بازار ديد اومد سلام كرد و آبروي ما رو برد.
آخه اينقدر خوشگله كه به يه آدمايي مثه گوگوش(مادونا)ميگه ميره. خلاصه بعد كه ما رو ديد اصرار كرد كه باهاشون برم.وقت برگشتن هم ما رو خر كردن كه ببريمشون.خلاصه تقريباَ
داشت درست مي شد.تا روز اوج يعني عروسي كه با هم قرار گذاشتيم كه با هم كمي بگرديم.خلاصه من رفتم تا شيريني ها رو بيارم.تو راه هم لیلا خوشگله رو ديدم .سوار شد با يه سلام اومد تو و گفت برو بريم جيگر. فهميدم كه حشرش گرفته. در راه كه به هم حرف مي زديم گفت:راستي يه سر بريم خونه ما يه كاري دارم. بعد كه شيريني ها رو گرفتيم رفتيم خونشون گفت بيا تو تا من حاضر بشم بعد بريم .گفتم:فقط زود. رفتم تو و روي صندلي نشسته بودم كه رفت تو اتاق و بعد از چند دقيقه كه بيرون اومد.اوه،فكر كردم يه فرشته اومد
بيرون يه سوتين قرمز شيك با يه شرتي كه اگه پاش نبود قشنگ تر بود(از بس نازك بود).
چندتا هم سي دي تو دستش بود گفتم اين كارا يعني چي؟ گفت:مي خوام دستت بهم بخوره.نه
تو هم كم دوست داري.سي دسي رو رو كامپيوتر تو اتاقش گذاشت . گفت بيا تو .در رو بست و به خودم گفتم كه حالا وقتشه.اومد يه لب ناز ازم گرفت و داشت لباسامو در مي آورد .گفت:جيگر مي خوام مثه تو اين فيلم دستت بهم بخوره. تو فيلم هم اول مردك كيرشو مي كرد تو كس خانوم.گفتم تو كه پرده داري.گفت خوب چه اشكالي داره.پس تو بوقي. برش دار. فقط درد نياد. گفتم باشه يه كرم مخصوص به كيرم زدم تا دراز تر بشه. اومد كمي جلق
بزنه. گفت: زود باش دير شد منتظر هستن.گفت:فقط يه چيزي،حالا دوستم داري گفتم :آره بابا كرستش آدمو ديونه مي كرد. اونو اول كندم و با حرص داشتم سينه ها شو مي خوردم. بعد سر كيرمو گذاشتم لب كسش . كمي تنگ بود. هي آه آه مي كرد .با يه فشار كم پرده برداري شد و كمي خون بيرون اومد.اونو پاك كردم و كيرمو در آوردم و دوباره تا ته كردم تو كه داشت جيغ مي زد كه درش بيار دارم مي سوزم.درش آوردم و يه كمي كسش رو ماساژ دادم تا روبه را بشه.اين دفعه خوابوندمش لب تختو آروم يه كمي كرم آوردم و به كرم ماليدم و سرشو گذاشتم لب
سوراخش با يه فشار كلاهك داخل رفت.كمي عقب و جلو كردم تا جا بيفته. بعد كم كم
ا ته هل دادم تو و شروع به تلمبه زدن كردم.سوراخش خيلي تنگ بود..بعد سرعت رو كردم
و تا ته هل دادم و گرفتمش كه داشت گريه مي كرد.گفت:نامرد داري انتقام مي گيري؟
گفتم:آره.از بس كه عقده ايم كردي دارم حالا تلافي مي كنم.گفت:خوب جر بده. مال خودت
بعد كيرمو در آوردم و به حالتي كه روي يه دست خوابيده بود انداختم عقبش .هنوز شرتش پاش بود اونو پاره كردم و رفتم روش واينقدر از كون كردمش كه بي حال شد.بعد كه درش آوردم سوراخش مثه سوتينش شده بود.يه ابر ديگه هم انداختم تو كسش تا آبم بياد .وقتي اومد خاليش كردم رو سينش.اون هم اب حال نا خوشي كه داشت آبو رو سينه هاش ماليد و به داخل حموم رفتيم.اونجا موقعي كه سينه هاشو پاك كرد يه كمي هم سينه هاشو خوردم
ويه دفعه ديگه هم از عقب كردمش بطوري كه ديگه نمي تونست راه بره.تا اينجا تقريباَ يه
كمي از انتقام خودمو گرفته بودم.بعد زود شال و كلاه كرديم و تا اونجا رسيديم دستم يا تو كسش بود يا لاي سينه هاش
aminagha

     
صفحه  صفحه 4 از 50:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  46  47  48  49  50  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites