تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

رمان شيوا

صفحه  صفحه 1 از 15:  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین »  
#1 | Posted: 7 Sep 2016 00:44
نويسنده شيوا تقديم ميكنيد



فصل اول زندگى پيچيده شيوا

فصل دوم سراب عشق

فصل سوم بازى غريبانه عشق

فصل چهارم ضربدرى ناخواسته

فصل پنجم زندگى پس از ضربدرى

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#2 | Posted: 26 Nov 2016 16:26
ضربدرى ناخواسته قسمت ١


نويسنده شيوا


این همه شوخی و خنده رو دیگه نمیتونم تحمل کنم، اگه یک سال قبل بود عمرا اگه سر شوخی و کل کل کم میاوردم و اینجوری عصبی میشدم،‌اما الان من اون آدم قبل نیستم. اصلا دوست نداشتم شب چله مثل پارسال با دوستا باشیم و قرار بود امسال خونه ما شب چله رو بگذرونیم، اما قطعا فشاری که اونجا باید تحمل میکردم خیلی بیشتر از شوخی های دوستای مانی بود. دو تا دلیل خوب داشتن که من بشم سوژه خنده و شوخی امشبشون، هم اینکه موهامو برای اولین بار پسرونه کوتاه کرده بودم و اینکه همین دیروز با سرعت 60 تا زدم به پشت یک ماشین پارک شده و هر دو تا ماشین و داغون کردم، داغون کردن ماشین یه طرف و کمربند ایمنی نبستن سمیرا یه طرف دیگه ، که سرش خورد به شیشه و پیشونیش شکست و بازم شانس آوردم که ضربه مغزی نشد، همشون شوخی میکردن و میخنیدین ،‌از رانندگی خانوما میگفتن و مدل موی جدیدمو جک میکردن، البته سعی داشتن منو از این اوضاع در بیارن و فکر میکردن مشکل اصلی من همین تصادف لعنتیه، حتی سمیرا با سر بانداژ شده سعی میکرد بهم روحیه بده و میگفت چیزی نیست اینقدر تو فکر نباش...
به اصرار نرگس چند تا تیکه چیپس برداشتمو زدم تو ماست که بخورم،‌همینو کم داشتم که ماست بریزه رو ساپورتم، این فرصت شد که مانی سریع دستمال برداره و بشینه کنارم و حین پاک کردن ماست از روی رون پام، بگه : بس کن ویدا زشته، ناصر و زنش این همه زحمت کشیدن ،‌میزبان امشب شب چله شدن. حالا اینقدر تو خودت نباش،‌ حالا تصادف شده که شده ،فدای سرت...
میخواستم با همه توانم جیغ بزنم که بس کن مانی، بس کن مانی،‌بس کن مانی... چرا اینقدر عوض شدی؟؟؟ واقعا مطمئنی که شوهر منی؟؟؟ یعنی اینقدر عوض شدی یا خودتو به خریت میزنی؟؟؟ یعنی تو نمیدونی من چمه؟؟؟
اما با همه انرژیم خودمو کنترل کردم،‌ بیشتر از اینکه از مانی عصبانی و متعجب باشم که چطور اینقدر بیخیال داره رفتار میکنه و مثل بقیه داره میگه و میخنده،‌ عصبانیتم از ماهان بود، مثل بقیه نه خنده ای و نه حرفی. حتی بهم نگاه هم نمیکرد، خیلی خونسرد ، عادی و بدون اینکه مشخص بشه تو اون سرش چی میگذره به تی وی نگاه میکرد و مطمئن بودم هر چی تو سرش باشه اما قطعا اون تصویر تی وی نیست، میدونستم اگه از جزییات کاری که منو مانی کردیم با خبر نباشه اما قطعا میدونه که بلاخره چه اتفاقی افتاده و شاید داره به همین فکر میکنه...
دیگه طاقت نیاوردم ، بلند شدم و رفتم تو اتاق آخر که منتهی به بالکن میشد، تو راه از پالتو مانی سیگارشو برداشتم... هوا خیلی سرد بود و حتما با یک تیشرت و یک ساپورت یخ میکردم اما برام مهم نبود، از طبقه چهارم به کوچه و خیابونی فرش شده از برف نگاه میکردم ، نا خواسته یاد گذشته افتادم و ‌همه چی از روزی شروع شد که ماهان پاشو تو زندگی ما گذاشت...

* مثل خیلی از آدمای دیگه زندگی معمولی و ساده ای داشتم،‌ 21 سالم بود که خانواده مانی که 4 سال ازم بزرگ تر بود، اومدن خواستگاریم، بابام کاملا انتخابو به عهده خودم گذاشته بود، میشه گفت ازدواج من تلفیقی از سنتی و جدید بود ،چون چند ماه وقت خواستم که مانی رو بیشتر بشناسم و آخرش با تصمیم خودم جواب بله رو دادم... مانی پسر خوشگل و خوشتیپی بود، با شخصیت و خوش صحبت، اجتماعی و با فرهنگ، کار داشت و ماشین و حتی خونه،‌ خانوادش از همه نظر چه مالی و چه اعتقادی مثل ما بودن، آدمای مذهبی میانه رو ،‌نه سخت گیر و نه خیلی باز... مگه میشد دلیل برای نه گفتن هم پیدا کنم؟؟؟ مگه میشد عاشق مانی نشم؟؟؟ 
22 سالم بود که ازدواج کردیم، مانی نه تنها باعث ضعیف شدن درسام نشد بلکه تشویق بیشتر به ادامه باعث شد با روحیه بیشتر دانشگاه رو ادامه بدم... برای بچه تصمیم گرفتیم تا سی سالگی من صبر کنیم و تو این مورد هم کاملا اتفاق نظر داشتیم علی رغم مخالفت هر دو خانواده. موفق شده بودیم با هم به تعامل و تفاهم نسبی خوبی برسیم... روابطمون تو همه زمینه ها بالا و پایین خودشو داشت، اما در کل خوبیامون برای هم بیشتر از بدیامون بود،‌ مخصوصا تو سکس و رابطه جنسی،‌ با کمی مشکل شروع کردیم اما کم کم لذت بردن از همدیگه رو یاد گرفتیم ، تفکرمون و نگاهمون به سکس مثبت و خوب بود ،‌جفتمون فهمیده بودیم که هات هستیم و اینو دوست داریم ، هر دو طالب تنوع تو رابطه سکس بودیم. سکسای یواشکی و پر هیجان تو خونه های پدریمون،‌یا حتی شبایی که خونه دوستا میخوابیدیم یا حتی تو مسافرت اونم تو چادر مسافرتی و هر جایی که حس هیجان خاص خودشو داشته باشه... 
خلاصه یک زندگی در کل خوب و با احساس خوشبختی داشتیم و با وجود چند تا خورده مشکلات، همه چی خوب بود و ما یک زوج مثال زدنی برای دوست و آشنا بودیم... اما خبر نداشتم که زندگی ساده و بی حاشیه ای که دارم قراره تو چه تلاتم و طوفانی بیوفته...
شب پنجمین سالگرد ازدواجمون بود، دو تایی رفته بودیم رستوران و منتظر بودیم تا غذایی که سفارش داده بودیم رو بیارن که مانی بی مقدمه گفت:‌ راستی ویدا چند وقته تو مسیر سر کارم یه بنده خدایی منو سوار ماشین خودش میکنه و حدودا باهاش دوست شدم. با کمی تعجب گفتم مگه تو سرویس نداری و صبحا با سرویس خودت سر کار نمیری؟؟؟ جواب داد که آره با سرویس میرم اما همین چند دقیقه پیاده تا ایستگاه سرویس ، منو میرسونه و با هم گپ میزنیم،‌خیلی مرد با شخصیت و جلتنمنیه، ‌اسمش ماهانه. اون شب برای اولین بار اسم ماهان رو تو زندگیم شنیدم... شنیدن اینکه یکی مانی رو صبحا میرسونه تا پای ایستگاه به خوشحالی اون شبم اضافه کرد ، به مانی گفتم چه خوب دمش گرم،‌چه خوب تر که اینقدر ازش خوشت اومده و با انرژی و سرحال کارتو شروع میکنی...
صحبتای مانی درباره ماهان هر روز و هر لحظه بیشتر میشد، گاهی وقتا به خنده و شوخی بهش میگفتم خیلی از این پسره خوشت اومده ها شیطون نکنه همجنس باز شدی من خبر ندارم... بهش برمیخورد و تا یک روز از ماهان هیچی نمیگفت اما بازم طاقت نداشت و از فرداش باز شروع میشد. از تعریفاش فهمیدم ماهان دو سال از مانی بزرگ تره و البته هنوز مجرده و انگاری آدم وضع خوبی هم هست از اون مایع داراست...
مانی آدم دوست بازی بود و این جز روحیاتی بود که من ازش دوست داشتم، چون دوستای خوبی داشت که سرشون به تنشون میارزید و زنای دوستاش هم همینجور،‌ البته خودم هم روحیه دوست بازی داشتم و رابطه نزدیکی با زنای دوستاش بر قرار کردم و میشه گفت بدون آقایون هم ما برای هم دوستای خوبی بودیم.‌ تو بدترین حالت دو هفته یه بار دور هم جمع میشدیم و مهمون دوره ای دوستانه همیشه بر قرار بود و هر بار خونه یکی. مانی کمبود دوست و رابطه دوستانه و محبت دوستانه نداشت،‌اما چه چیز این ماهان اینجوری مانی رو شیفته خودش کرده بود؟؟؟
با اینکه عاشق این بودم که مانی عزیزم اینجور مثل بچه های معصوم میاد همه حرفای دلش رو بهم میزنه اما دیگه به اسم ماهان آلرژی پیدا کرده بودمو از شنیدن این همه حرف در موردش خسته شده بودم و گاها عصبی. یه شب موقع ظرف شستن ،‌مانی هم تو آشپزخونه داشت بهم تو تمیز کردن آشپزخونه کمک میداد، بهش گفتم نظرت چیه آخر هفته ماهان رو دعوت کنیم بیاد خونمون؟؟؟ میخواستم از نزدیک ببینم که چه آدمی اینجور شوهر منو مجذوب خودش کرده...
چشمای مانی مثل بچه ها برق زد و خوشحال شد،‌انگار خودش اصلا به این مورد فکر نکرده بود، بغلم کرد و گفت: ‌وای ویدا چرا به فکرخودم نرسید ،‌تو یه فرشته بی نظیری عزیزمممممم، چه پیشنهاد خوبی، باشه همین فردا بهش میگم آخر هفته شام بیاد خونمون... 
صبح بعد هنوز یک ساعت از رفتن مانی نگذشته بود ، تازه داشت خوابم میبرد که به گوشیم زنگ زد، با خوشحالی گفت که بلاخره بعد کلی اصرار راضیش کرده... 
ای خدای من این ماهان کیه صبر نکرد حداقل برگشت خونه بهم بگه یا ظهر بگه ،همین اول صبح اوکی رو گرفته و بهم زنگ زد و خبر داد...
نمیدونم چرا استرس نا خواسته ای داشتم، من زنی نبودم که از مهمون و مهمونداری بترسم، مهمون دوره ای دوستانه کم نداشتم و خانواده هامون هم زیاد میومدن خونمون، مهمونی با جمعیت های بالا رو میگذروندم،‌بدون ذره ای استرس و نگرانی. حالا یک شب مهمونی اونم فقط یک نفر، چرا آخه استرس داشتم؟؟؟ تصمیم گرفتم دو مدل غذا درست کنم و پیش غذا و دسر هم باشه و همه سعی خودمو کنم که پذیرایی بهترین کیفیت ممکن باشه ، خودم برای خرید میوه رفتم بیرون و بهترینا رو انتخاب کردم، خودمو قانع کرده بودم که به خاطر مانی دارم این همه سنگ تموم میذارم و وسواس به خرج میدم،‌ هر چی باشه مانی به شدت به این طرف اهمیت میده و باید آبرو داری کنم، به خاطر شوهرم و بهترین فرصت بود که خودم هم بشناسمش...
عصر شده بود ،‌مانی بهم زنگ زد که خودش میره دنبال ماهان و تا سر شب میان، بهش گفتم چی بپوشم که مثل همیشه گفت: فرقی نمیکنه هر چی دلت میخواد ،‌ این جمله فرقی نمیکنه رو مخ ترین جمله دنیا بود،‌یه بار نشد این مرد درباره لباسم نظر بده و بگه چی بپوشم و چی نپوشم. یه بلوز سفید رنگ یقه هفت آستین سه ربع انتخاب کردم با یه شلوار مخمل حدودا اندامی قهوه ای پر رنگ. موهای بلندم رو هم شونه زدمو جمع کردم با کلیپس بستم گرچه بازم کلی ازش دور شونه هام میریخت، انگار تو پوشش و ظاهرم وسواس داشتم که چجوری باید جلوی این طرف بگردم، تو آیینه به خودم نهیب زدم که بس کن دیگه یه شب یه مهمونی ساده و خلاص...
مثل همیشه و مثل همه با خوشرویی در و باز کردم ، به مانی و ماهان که پشت سرش بود سلام کردم،‌ تو نگاه اول مشخص بود مرد زیبا چهره ای نیست و حتی کمی خشن به نظر میرسه اما جذابیت و گیرایی خاص خودشو داره، از مانی کمی قد بلد تر و با یک کت و شلوار مشکی که زیرش پیرهن سفید پوشیده بود،‌موهاش کمی موج داشت و به سمت بالا شونشون کرده بود و به صورت کشیدش میومد. نوع سلام و برخوردش برای بار اول خیلی خاص و جدید بود،‌نه شبیه مردای با حیا و خجالتی بود و نه شبیه مردای هیز و پر رو، خونسردی و ملایمت خاصی داشت، انگار اصلا استرس و نگرانی دیدار اول رو نداره یا اگه داره کاملا پنهان کرده، در کل تا خوش آمد گویی کردم و اومدن داخل و نشستن و براشون شیر قهوه آوردم، این رو فهمیدم که واقعا ماهان شخصیت به شدت خاصی داره... 
رفتم کنار مانی دقیقا جلوی ماهان نشستم و همچنان سعی در شناخت بیشترش داشتم، کمی سرشو چرخوند و خونه رو نگاه کرد و رو به مانی گفت: بهت تبریک میگم مانی،‌از ظاهر و سلیقه چیدمان خونه مشخصه ویدا خانوم یک زن خوش سلیقه و شیک پسند هستن و البته تبریک مضاعف بابت اینکه خودشون هم بسیار زن زیبا چهره و خوش اندامی هستن ، طبق شناختی که ازت دارم قطعا قدر این خانوم جذاب و خوش سلیقه رو میدونی...
تو دلم داشتم از تعجب سکته میزدم، تو عمرم هیچ مردی غیر مانی اینجوری مستقیم از قیافم و اندامم تعریف نکرده بود ،‌دوستای مانی شده بود به خنده و شوخی بگن فلان مدل مو یا فلان مدل لباسم خوبه یا بده اما جرات و جسارت اینکه علنی و جدی نظر بدن رو نداشتن ، حالا این علنی و مستقیم داشت به شوهرم میگفت چه زن خوشگلی داری!!!!!!! مانی هم انگار نه انگار رو بهش گفت: خواهش میکنم ماهان جان، دید مثبت و محبت آمیز خودته که اینجوری میبینی. ماهان رو به من نگاه کرد و گفت:‌نه مانی نظرم ربطی به نوع نگاهم نداره،‌ هر چی گفتم حقیقت محض بود...
ماهان موقع حرف زدن فقط و فقط به چشمام نگاه میکرد، نمیتونستم اینجور راحت بودنش و نظر دادنش رو ،‌رو حساب پر رویی و هیزیش بذارم، اینقدر زرنگ بودم که سریع یک مرد هیز رو تشخیص بدم،‌ ترجیح دادم از این نظرش ناراحت نشم و عادی برخورد کنم، حتی ازش تشکر هم کردم...
اون شب بر خلاف شروع غیر منتظره و کمی سرد از طرف من،‌کم کم گرم شد و کلی حرف زدیم با هم ،‌از همه جا و همه چی گفتیم و اینقدر ماهان خوش صحبت و جذاب حرف میزد که بیشتر در نقش یک سخنران و ما شنونده بودیم، بهش گفتم که رشته من ادبیات هستش و به شعر و شاعری علاقه دارم، فهمیدم تو اون زمینه هم بی تخصص نیست و هر شاعری رو که من میگفتم دوست دارم ،‌ازش صحبت میکرد و حتی گاها اطلاعاتش بهتر از من بود،‌ هیچ غروری تو صحبتاش و داشته هاش نبود و هر چی بیشتر میگذشت بیشتر از ماهان خوشم میومد ، به مانی حق دادم که چرا اینقدر ازش خوشش اومده. جذابیت و آرامش خاصی داشت که نا خواسته آدمو جذب میکرد... ماهان ازم خواست دیوان حافظ بیارم و چند بیت به انتخاب خودم بخونم، دوستای مانی و حتی خود مانی هیچ کدوم اهل شعر و حوصله شعر شنیدن و خوندن نداشتن و فقط بابام بود که دوست داشت براش شعر بخونم و میگفت هیچ کس مثل من اینجور با احساس شعر نمیخونه (‌البته تو این مورد تبهر خاصی داشتم)...
یک غزل زیبا از حافظ خوندم، بعد تموم شدنش ماهان یک دقیقه تموم برام دست زد و گفت:‌چقدر لحن صداتون آرامش بخش و با چه آهنگ زیبایی این شعر رو خوندین،‌داره کم کم به مانی حسودیم میشه بابت این همسر همه چی تموم...
بر خلاف تعریف اولش که زیاد خوشم نیومد ،‌اما اینبار از این تعریفش تو دلم قند آب شد و خودم فهمیدم که پوست صورتم قرمز شد... 
اون شب به بهترین شکل ممکن تموم شد و ماهان رفت،‌ اینقدر با شخصیت و با وقار و متین بود که حالا عذاب وجدان داشتم که چرا تو دلم از دست مانی بابت این همه بردن اسمش عصبانی شده بودم، قبل از اینکه ازم سوال کنه چطور بود خودم گفتم که واقعا آدم خاص و جلتنمنی بود ،‌حق داشتی اینجور مجذوبش بشی... 
لباشو بوسیدم و کشوندمش سمت اتاق خواب که حسابی این بد بینی رو براش جبران کنم...

* 

* هر چی زمان بیشتر میگذشت دوستی و رفاقت مانی با ماهان شدید تر میشد ،‌مانی هر روز بیشتر شیفته و مجذوب ماهان میشد،‌حتی همه دوستا و خانواده از حضور این آدم تو زندگی مانی با خبر شده بودن و کنجکاو بودن که این ماهان کیه که اینجور مانی ازش خوشش اومده...
سمیرا تو همه دوستا بهم نزدیک تر بود،‌یه بار بهم گفت: خیلی کنجکاوم که منم ماهان رو ببینم ،‌واقعا جالبه برام که طرف کیه که اینقدر مانی ازش تعریف میکنه. منم بهش گفتم که یه جورایی حق داره و ماهان واقعا آدم خاص و جالبیه و هر کسی ببینش خوشش میاد...
موضوع فقط علاقه مانی به ماهان نبود، نکته مهم تر تغییر روحیات و رفتار و عقاید مانی بود...‌ نمیشد گفت بهتر شد یا بدتر شد، اما هر روز بیشتر حس میکردم که تغییر کرده...
مانی آدم مقید و مذهبی سخت گیری نبود و میشد از انتخاب دوستاش و حتی آزادی ای که تو پوشش به من میده اینو فهمید( دیگه چقدر لباسم تنگ و اندامی و باز میشد که یه تذکر کوچیک میداد) اما برای خودش و دل خودش عقایدی داشت، همیشه ماه رمضون رو روزه میگرفت و محرما تنهایی میرفت سینه زنی و چند مورد دیگه که فقط من میدونستم انجام میده،‌ درکل عقایدش برای دل خودش بود و به کسی ربطش نمیداد ،‌مخصوصا داخل زندگیمون و من... اما همون عقاید کم کم داشت عوض میشد و گاهی وقتا حرفای ترسناک میزد...
من خودم آدم مقید و مذهبی ای نبودم و نه اهل نماز بودم و نه روزه و نه عزاداری و خیلی از مناسبت های مذهبی دیگه، خیلی چیزا رو از جمله حجاب رو فقط به احترام پدرم حفظ ظاهر میکردم،‌البته اونم فقط جلوی خانوادم که البته همشون میدونستن تیپ و لباس واقعی من چجوریه و دارم احترام نگه میدارم، اما با این روحیاتم و رفتارم جرات کفر گفتن هم نداشتم...
مانی اما نسبت به گذشته اش شروع کرد به عوض شدن، حتی گاهی تو حرفاش میشد حس کرد که دیگه به خدا هم اعتقادی نداره، دیدش به زندگی داشت عوض میشد، میگفت مگه دو روز دنیا چقدره که با این خیالات و توهمات بخوایم بگذرونیم و سخت بگیریم. رفتارش با من فرقی نکرده بود که هیچ ،حتی میتونستم بگم با توجه تر و پخته تر از گذشته شده بود، نمیشد بهش ایراد بگیرم چرا اینجوری داری فکر میکنی و حرف میزنی،‌ چون با من به عنوان زنش رفتار دقیق تر و پخته تری نسبت به گذشته داشت...
میشه گفت تنها کمبودی که تو رابطه سکس با مانی داشتم این بود که دوست داشتم موقع سکس باهام حرف بزنه، اما خب حرف زدن موقع سکس رو دوست نداشت، اما حالا کم کم شروع کرده بود به حرف زدن موقع سکس و حتی از من میخواست که منم حرف بزنم، از اندامم و چهرم موقع سکس میگفت و ازم میخواست منم همینکارو کنم...
همه چی درباره مانی بهتر شده بود و چه دلیلی داشت که بخوام بهش سخت بگیرم در مورد عقاید جدیدش، پیش خودم گفتم که به هر حال هر آدمی حق داره یه روز عوض بشه و هر جور که دوست داره فکر کنه. مهم رفتار و احساسش به منه که بهتر از گذشته شده...
یه روز اومد خونه و حسابی سر حال بود، گفت: ماهان برای جبران اون دعوتی که خونمون اومده بود آخر این هفته دعوتمون کرده بریم خونش، گفتم خب اون بده خدا مجرده و چجوری میخواد ازمون پذیرایی کنه. مانی جدی شد و گفت: ‌اولا اینقدر این کلمه خدا رو جلوی من نگو ،‌دوما منم بهش همینو گفتم و خیلی اصرار کرد و زشت بود اگه قبول نکنم... بهش گفتم اوکی اگه اصرار کرده که میریم...
ظهر پنجشنبه زودتر از سر کارش اومد البته مثل همیشه، همیشه موقع هایی که شب شام جایی دعوت بودیم ناهار خیلی سبک میخوردیم یا فقط میوه میخوردیم،‌چون کلا رژیم و عادت غذایی ما یک وعده در 24 ساعت بود. مانی هوس پنیر و هندونه کرده بود و براش آماده کردم،تو حین خوردن ازم پرسید امشب چی میخوایی بپوشی؟؟؟ از تعجب خندم گرفت، گفتم واقعا خودتی مانی؟؟؟ این چند سال یک بارم این سوالو ازم نپرسیدی که هیچ ،تازه منم پرسیدم حوصله جواب دادن نداشتی، حالا میگی چی بپوشم؟؟؟ از خنده من خودشم خندش گرفت،‌گفت: قبول دارم اما کار درستی نمیکردم که به پوشش زنم دقت نمیکردم و حالا میخوام عوض بشم ، بپرسم و بدونم ، حتی نظر هم بدم، حالا مگه بده؟؟؟ گفتم نه کی گفته بده عزیزم، من که از خدامه و جون به لبم میکردی که به زور یه نظر از دهنت بکشم بیرون، الانم اینقدر غافلگیر شدم که نمیدونم چی بپوشم،‌ خودت بگو اصلا...
یکمی رفت تو فکر و گفت: اون رنگ کرمه، هم شلوارش هم بلوزش کرم بود و اندامی. رفتم تو فکر و داشتم مرور میکردم لباسامو که مانی دقیقا کدومو میگه، اینی که میگفت رو اصلا من نداشتم که... مانی مطمئنی همچین لباسی دارم؟؟؟ جواب داد که آره بابا مطمئنم...
دقیق تر فکر کردم،‌ اوه اوه یادم اومدددد،‌ منظورش اون ساپورت زخیم رنگ بدنه که یه بلوز آستین کوتاه چسبون ست داشت که شبیه تاپ مجلسی بود، یه بار اومدم بپوشم برای مهمونی که منو قبل رفتن تو خونه دید ، برای اولین بار بهم گیر داد که این چیه ویدا انگار هیچی تنت نیست،‌ هم خیلی تنگه و هم رنگ بدنه،‌تازه مشخصه موقع نشستن و بلند شدن تاپت میره بالا و شیکمت و بدنت دیده میشه، منم دیدم راست میگه و خیلی لباس تابلویی هستش و رفتم عوض کردم،‌دیگه گذاشتمش کنار و هیچ وقت نپوشیدم...
حالا اونو از کجا یادشه و تازه میگه که تنم کنم، مونده بودم چی باید بگم، غافلگیر شدن از اینکه خودش پیش قدم شده بود برای انتخاب لباسم یه طرف و این انتخابش یه طرف... بهش گفتم مانی به نظرم اون مناسب نیستا،‌ خیلی خیلی دیگه اندامی و بدن نما هستش. گفت: الان که فکر میکنم نه اینجوریام که میگی نبود و نیست،‌در ضمن حالا اگه خوشگل تر و خوشتیپ تر باشی مگه چی میشه؟؟؟ مگه همیشه وسواس نداری که من تو جمع و همه جا خوش تیپ و خوش لباس بگردم؟؟؟ حالا منم همینو میخوام که زنم شیک و جذاب بگرده، حالا اگه نظرم برات اهمیت نداره بیخیال هر چی خودت دوست داری انتخاب کن...
یه جورایی هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم،‌راست میگفت حالا بعد عمری رو لباس من داشت نظر میداد ، اگه گوش نمیدادم دیگه عمرا نظر میداد،‌ بهش گفتم باشه پسمل نازنازی و قهر قهروی من، هر چی عشقم بگه،‌همونو میپوشم عزیزم...
لباسی که مانی گفته بود و پیدا کردم و پوشیدم، یکمی از سه سال پیش که اینو گرفته بودم تو پر تر شده بودم و حالا بیشتر از قبل به بدنم چسبیده بود ،باسنم و سینه هام داشت این ساپورت و تاپ چسبون و کشی رو پاره میکرد،‌ اما دیگه بهش قول داده بودم که بپوشم و چاره ای نبود،‌داشتم موهامو شونه میزدم که ببندم، مانی اومد تو اتاق و گفت: اگه میشه موهاتو بعد شونه زدن نبند و همینجوری باز بذار. بازم خندم گرفته بود و باورم نمیشد این همون مانی چند وقت قبل باشه، بهش گفتم چشم عزیزمممم،‌گرچه موهای بلند تا پشت کمرم سخت بود باز گذاشتنش اما بازم خواست مانی بود و خوشحال بودم که تو این مورد هم راه افتاده...
تو راه به مانی گفتم مگه خونشون همین اطراف نیست که صبحا تو مسیر تو رو سوار میکنه؟؟؟ جواب داد که: آره یه آپارتمان کوچیک همین اطراف داره به خاطر نزدیک بودن به محل کارش، اما خونه اصلیش تو ولنجک هستش...

خود ماهان درو برامون باز کرد، بازم یک کت و شلوار مشکی و پیرهن سفید ،‌البته مشخصا یک مدل و کت و شلوار دیگه، یک خونه ویلایی محشر و قشنگ، هم زمان که از وسط حیاط به سمت ساختمون میرفتیم ،شروع کرد به خوش آمد گویی کردن، نا خواسته سرم به اطراف میچرخید و حالا میفهمیدم چرا مانی میگه که طرف مایه داره. داخل خونه و وسایل خونه که بی نظیر بود، اصلا اصلا تصور نمیکردم که ماهان همچین خونه مجردی ای داشته باشه، بازم ناخواسته سرم میچرخید به سمت اطراف که ماهان بهم گفت:‌جا لباسی تو اتاقه ویدا خانوم، راحت باشین لطفا خونه خودتونه...
یه اتاق مشرف به هال بود که درش باز بود ،‌رفتم داخلش و در و بستم، بعد بستن در از خودم خندم گرفت انگار که قراره لباس عوض کنم، مانتو و شال رو سرم رو درآوردم و گذاشتم رو جالباسی، حالا خیلی خیلی بیشتر میفهمیدم چی پوشیدم و واقعا روم نمیشد برگردم تو هال،‌تو آیینه خودمو نگاه کردم و واقعا مانی همون چند سال قبل راست گفته بود و انگار هیچی تنم نیست... به هر بدبختی ای بود خودمو قانع کردم که برو بیخیال...
برگشتم تو هال که دیدم مانی و ماهان هنوز گرم صحبت هستن، یه اوهوم گفتم که متوجه حضور من شدن و جفتشون سرشون برگشت سمت من، ماهان همچنان به چشمام نگاه میکرد و لبخند خاصی زد، تعارف کرد که بشینیم ، هر کاری کردم که بذاره من تو پذیرایی کردن کمک بدم نذاشت و گفت: شما مهمون هستین و خودم شخصا باید ازتون پذیرایی کنم، برامون یک نسکافه بی نهایت خوش مزه آورد که فهمیدم تا حالا ما چرت و پرت میخوردیم نه قهوه و نسکافه... دقیقا به همون حالت خونه خودمون نشستیم و ماهان رفت جلومون نشست و رو به من با خنده و شوخی کم رنگ و خاصی گفت: والا ناچارا از مانی هر روز خبر دارم،‌رو همین حساب مانی رو بیخیال، شما در چه حالین و چه خبرا؟؟؟ سه تایی مون از شوخیش خندمون گرفت و بهش گفتم سلامتی و خبرا پیش شماست و ببخشید که مزاحم شدیم و به مانی جان گفتم که درست نیست مزاحم آقا ماهان بشیم که مجرده و سخته براش...
با نگاه خاص و خونسردی خاص خودش صبر کرد حرفام تموم بشه و با ملایمت گفت: نفرمایید ویدا خانوم، پذیرایی از مانی و بانوی زیبا و با شخصیتی مثل شما باعث افتخارم هستش، در ضمن فکر کنم باید مجددا به مانی تبریک بگم... مانی بهش گفت:‌ بابت چی ماهان؟؟؟ نگاه ماهان همچنان تو چشمای من بود و گفت: بابت این موهای بی نظیر و فوق جذاب ویدا خانوم که الان متوجه بلندی و زیباییشون شدم...
نا خواسته از این لحن خاص و تعریف ماهان یه نفس عمیق کشیدم و خندم گرفت،‌ازش تشکر کردم و گفتم شما خیلی به من لطف دارید آقا ماهان و اینجوری حسابی پر رو میشما... 
مثل سری قبل شروع کردیم صحبت کردن و هر لحظه بیشتر جذب لحن و تن صدای ماهان میشدم و بیشتر دوست داشتم برامون حرف بزنه، سری قبل به خودم گفته بودم که حالا یه بار دیدم خوشم امده ازش و گذراست اما حالا اون حس شدید تر شده بود... برامون از بیرون شام سفارش داد و اینقدر نشاط و شوخی حین خوردن غذا بود که بر خلاف رژیمم کلی غذا خوردم، بعد شام به پیشنهاد ماهان قرار شد بازی کنیم و هر چی مرور کردیم بازی سه نفره خوب موجود نبود و قرار شد مانی و ماهان تخته نرد بازی کنن و من بشم تماشاچی و تشویق کننده...
همش با فاصله چند سانت از ماهان رو زمین نشسته بودم و حسابی گرم بازی بودن، نمیدونم چرا اما همش دقتم و نگاهم به خط چشمای ماهان بود که منو دید میزنه یا نه، سینه های برجسته و بدنم تو این لباس تنگ و چسبون تو چند سانتی دیدش بود اما بازم هر بار میخواست نگاه کنه به چشمام نگاه میکرد، مانی که شوهرم بود مثل مردای هیز به بدنم نگام میکرد اما ماهان انگار نه انگار، البته همونجور که من فکر میکردم اصلا بهم دقت نمیکنه سریع بلندی موهامو فهمیده بود، شاید انحراف چشم داره و بر خلاف ظاهر چشماش که رو صورتمه اما داره جای دیگه رو نگاه میکنه...
وای ویدا چت شده؟؟؟ اصلا چرا باید برات مهم باشه که بدنتو نگاه میکنه یا نه؟؟؟ الان باید خوشحال باشی که چشم پاکه و چشماش رو بدنت هیزی نمیکنه،‌تو همونی هستی که تو مترو یا اتوبوس یا خیابون ،وقتایی که سنگینی نگاه مردا رو حس میکنی عصبی میشی و وقتی بهت تیکه میندازن میخوایی بکشیشون،‌حالا چت شده آخه؟؟؟
مانی بهم گفت: او او چه خبره بابا چقدر تو فکر رفتی؟؟؟ من که اینجام نیازی به نامه هم نیست که بگیم منتظرشی، تو صورتش خندیدم و گفتم خیلی خنکی مانی، ماهان گفت:‌ بازی بسه اینجوری ویدا خانوم تک میوفته و خوب نیست، اصلا نظرتون چیه یه بازی سه نفره خوب که الان به ذهنم رسید بکنیم؟؟؟ حسابی استقبال کردمو گفتم من موافقمممممم...
ماهان شروع کرد به گفتن بازی و قوانین بازی، اینجور بود که باید هر کسی یک معما مطرح میکرد و اون دوتای دیگه هر کدوم زودتر جواب میداد که هیچی اما اون یکی که دیر تر جواب داده باید یک حقیقت مهم درونش در مورد خودش و زندگیش بگه و حق دروغ گفتن نداره... ظاهر بازیش ساده بود و خوشم اومد و ازشون خواستم که من تقلب کنم و از تو نت گوشیم سوال گیر بیارم و قبول کردن جفتشون...
اولین معما رو من گفتم و با کمی مکث ماهان جواب داد و حالا باید مانی یه حقیقت مهم رو میگفت، کنجکاو بودم که الان چی میخواد بگه. کمی فکر کرد و گفت: هیچ وقت از رسول خوشم نمیومد و هنوزم نمیاد و فقط به خاطر بقیه تحملش میکنم ( رسول یکی از دوستای دورهمی بود ) دهنم از تعجب باز موند و گفتم جون من راست میگی مانی؟؟؟ چرا تا حالا بهم نگفته بودی پس، چرا تا حالا نفهمیده بودم؟؟؟ قبل اینکه مانی حرفی بزنه ماهان گفت: شیرینی بازی به همینه و قرار شد همین حقایق مخفی رو بگیم دیگه...
حالا نوبت مانی بود که معما مطرح کنه، از اونجایی که یادش نبود قبلا اینو بهم گفته ،سریع جواب دادم و ماهان با خنده خاصی فهمید که جواب رو از قبل میدونستم ، منم تو صورتش لبخند زدم و بهش گفتم خب دیگه نوبت شماست. یه نفس عمیق کشید و گفت: وقتی دوازده سالم بود خواهرمو تو حموم دید میزدم و میخواستم ببینم چه فرقی بین ما پسرا و دخترا هستش... اینو با لحن خنده دار و طنز گفت که باعث شد منو مانی جفتمون خندمون بگیره تا اینکه بخوام فکر کنم چه کار بدی میکرده، بازم با لحن طنز گفت:‌خب کنجکاو بودم دیگه چیکار کنم... مانی بهش گفت: آبجیت چند سالش بود؟؟؟ ماهان تو جوابش گفت:‌ هجده سالش ،‌مانی گفت: واوووو پس حسابی خوش بحالت شده. به مانی اخم کردمو گفتم خب حالا ،‌آقا ماهان یه اعتراف از اشتباهش کرد و در ضمن اون موقع بچه بوده ،‌بی ادب نباش مانی... جفتشون خندیدن و حالا نوبت ماهان بود که معما طرح کنه، خیلی خیلی معمای سختی بود و هر چی به مغزم فشار آوردم نتونستم جوابشو پیدا کنم اما مانی بعد چند دقیقه جوابشو داد،‌به مخ مانی نمیخورد این معمای سخت رو حل کنه ،‌حسابی از اینکه جلوش باخته بودم عصبی شدم و میخواستم کلشو بکنمممممم... ماهان رو به من گفت: حالا نوبت شماست ویدا خانوم،‌منتظریم... مونده بودم که چی بگم ،‌کلی به مخم فشار آوردم و گفتم منم سمیرا رو از همه بیشتر دوست دارم. مانی قیافه مسخره ای به خودش گرفت و گفت: ای بابا اینو که والا خواجه حافظ شیرازی هم میدونه تو سمیرا رو از بقیه دوستات بیشتر دوست داری،‌قرار شد یه چیزی که هیچ کس ندونه و خاص باشه... ماهان رو بهم گفت:‌راست میگه ویدا خانوم تقلب ممنوع و لازم نیست حتما یه خاطره یا درباره کسی بگی،‌اصلا یه حس درونی خودتو در هر موردی بگو. مانی گفت:‌ تند باش تند باش منتظریم... مونده بودم چی بگم آخه، احساس میکردم الان تحت فشارم و هیچ راز مهمی تو زندگیم ندارم که بگم،‌همینجوری داشتم فکر میکردم و اون دو تا منتظر بودن،‌ نمیدونم چرا از دهنم در رفت و گفتم من از تن صدای بعضی آقایون خوشم میاد و برام اولین جذابیتی هستش که باعث میشه بهشون دقت کنم... 
قیافه مانی به شدت خاص و مرموز شد و خنده خاصی بهم کرد و گفت: واووووو که اینطور ویدا خانوم از تن صدای مردا خوشش میاد. با عصبانیت نا خواسته ای که پشیمون بودم از این حرفم و این شرایط داشت اذیتم میکرد بهش با حرص گفتم مانییییییییی... ماهان گفت: اولا که این خوش اومدن طبیعیه و منم از تن صدای بعضی خانوما خوشم میاد و همه مون خشومون میاد، مهم اینه که شهامتشو پیدا کرد و گفت،‌مگه نه مانی؟؟؟ مانی خندش هنوز ادامه داشت و گفت: البته من میدونستم ویدا از صحبت کردن من با خودش خوشش میاد ( طعنه به اینکه همیشه بهش میگفتم تو سکس باهام حرف بزن ) اما اینکه اولویت اولش باشه اولین باره که میشنوم و حالا شد بازی منصفانه...
معمای بعدی رو من باید مطرح میکردم و با بی حوصلگی یه معما گفتم و ایندفعه هم مثل سری قبل ماهان زودتر جواب داد، مانی شروع کرد به شکستن انگشتاش(‌خستگی در کردن) با خنده گفت: خب منم دوست دارم از این حسایی که ویدا گفت بگم. اومد که ادامه بده که نا خواسته حرفشو قطع کردم و گفتم نه بسه، رو به ماهان گفتم خواهشا این بازی رو نکنیم همین سه دور بسه... نمیدونم چم شده بود و چرا عصبی شده بودم ، ماهان و مانی نگاه معنی داری به هم کردنو ماهان گفت:‌ اوکی هر چی ویدا خانوم بگه، بازی جهت سرگرمی و نشاطه و منصفانه نیست اگه یکی اذیت بشه و حق با شماست...
از رو زمین نشستن خسته شده بودمو بلند شدم وایستادم، چشمم به ساعت افتاد که 2 نصفه شبه،‌ به مانی گفتم ساعتو ببین دیر شد پاشو بریم... ماهان گفت: الان که دیگه وقت رفتن نیست ،‌خیلی دیر وقته ،‌فردا هم که تعطیله و کاری ندارین، اتاق خواب دو نفره طبقه بالا هست و راحت بگیرین بخوابین،‌ من همین پایین تو اتاق خودم میخوابم و شما راحت راحت باشین...
گفتم که به اندازه کافی مزاحمتون شدیم آقا ماهان ،‌خیابونا خلوته و زودتر میرسیم خونه ، مانی پاشو... ماهان شروع کرد به اصرار کردن و هر چی به مانی چشم غره رفتم که پاشه بریم اما هیچی نگفت که هیچ تازه گفت:‌ ویدا انصافا خسته ام حوصله ندارم این همه راه بریم خونه. بهش گفتم عیبی نداره خودم رانندگی میکنم پاشو بریم...
ماهان گفت: ویدا خانوم واقعا دارین سخت میگیرین،‌یعنی اینقدر بهتون سخت گذشته حاظر نیستین بمونین؟؟؟ جمله ماهان تیر خلاص بود و چاره ای جز قبول کردن اصرارش نداشتم... 


"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#3 | Posted: 26 Nov 2016 16:29
ضربدرى ناخواسته قسمت ٢


نويسنده شيوا



* ماهان منو مانی رو راهنمایی کرد به سمت طبقه بالا و یک اتاق خواب که کاملا متاهلی بود و تخت دو نفره داشت، شب بخیر گفت و رفت پایین...
مانی محکم از پشت بغلم کرد و شروع کرد بوسیدن گردنم، میخواستم حالشو بگیرم ، برای اینکه به حرفم گوش نداده بهش ضد حال بزنم اما از همون لحظه ای که اومدیم چشمش همه جای بدن من کار میکرد و انگار منو همین امشب برای بار اول دیده و نه انگار که 5 ساله زنش هستم، دلم نیومد و منم برگشتمو شروع کردیم از هم لب گرفتن، مانی رومانتیک و با احساس و ملایم تو سکس، حالا جوری محکم لبامو میمکید که نا خواسته خندم گرفتو گفتم چت شده مانی؟؟؟‌ هیچ وقت چشمای مانی رو اینجور ندیده بودم که برق بزنه و خیلی جدی بهم گفت:‌ الان بهت میگم چم شده. منو هول داد به سمت تخت و میشه گفت پرتم کرد رو تخت،‌ با ولع و حرص عجیبی بهم حمله کرد، دستاشو محکم رو سینه هام و بدنم میکشید، متوجه شدم که میخواد لباسمو تو تنم پاره کنه،‌ خودمو کشیدم عقب و گفتم مانی من همین یه دست لباسو دارم چیکار داری میکنی؟؟؟ با همون لحن جدی گفت: پس لخت شو تا تو تنت جرش ندادم. از تعجب این کاراش و حرفاش بازم خندم گرفتو گفتم باورم نمیشه تو همون مانی رومانتیک و ملایم باشی، ‌بلند شدم وایستادم تاپ و ساپورتم و شرت و سوتینم رو درآوردم چون ترسیدم اونا هم پاره کنه،‌ میخواستم براش یکمی عشوه گری کنم و بیشتر تشنه خودم بکنمش اما مچ دستمو گرفت ،‌با حرص منو خوابوند و خودش سریع لخت شد، مونده بودم که مانی چش شده و برام جدید بود این جور رفتارش تو سکس، اومد روم و پاهامو از هم باز کرد و بدون مقدمه کیرشو کرد تو کسم، مطمئن بودم هیچ وقت کیر مانی به این کلفتی نشده بود،‌ نمیدونم چرا همش خندم میگرفت از این تغییر عجیب مانی، از خنده من عصبانی شد و گفت:‌ میخندی آره؟؟؟ شدت تلمبه زدنشو تندتر و محکم تر کرد، صدای تلمبه زدنش تو کسم کل اتاقو برداشته بود، دستشو برد روی سینه هامو جوری چنگ زد که دردم گرفت... همیشه کلی عشق بازی میکردیم و کاملا روماتیک و ملایم شروع میکردیم ،‌ حالا خیلی متفاوت بود و اصلا تمرکز و وقت کافی برای تحریک شدن نداشتم،‌ اما با این حال نمیدونم چرا از این وضعیت درد آور و خشن مانی خوشم اومده بود و همین باعث شد کم کم تحریک بشم، ماهیچه های صورتم و چشمام نشون میداد که منم تحریک شدم و مانی ازم خواست که حرف بزنمو آهو اوهمو ببرم بالا،‌ نفسم نا منظم و صدام از شدت تلمبه زدن مانی قطع و وصل میشد، بهش گفتم آروم تر مانی صدا میره پایین،‌زشته ... این حرف من انگار وحشی ترش کرد و با شدت بیشتر تلمبه میزد و به سینه هام چنگ میزد،‌ منم دیگه کامل تحریک شده بودمو یک لذت جدید و خاص بود برام،‌ حس میکردم حالا منم عوض شدمو این رفتار مانی رو دوست دارم، بهم گفت: خب صداتو بشنوه جنده خانوم مگه چی میشه؟؟؟ حالت عادی اگه این فحش رو بهم میداد از وسط جرش میدادم اما حالا عصبانی نشدم که هیچ تازه لبم نا خواسته به رضایت لبخند زد، باعث شد فحشای بیشتری بده و بگه که اصلا بشنوه که من دارم زنمو میکنم مگه جرمه؟؟؟ مگه کردن زن خوشگلم جرمه؟؟؟ به درگ که بشنوه، مجبورم کرد منم صدامو آزاد کنم،‌ همه سعی خودمو کردم ناله و آهم با صدای کم باشه اما میدونم که بعضیاش از دستم در رفت و بلند شد، فهمیدم که داره ارضا میشه و چون قرص ال دی مصرف میکردم آبشو همون داخل میریخت و منم باهاش ارضا شدم، ‌همیشه کلی عشق بازی و تحریک نیاز داشتم برای ارضا شدن و حالا نهایتا تو یک ربع موفق شده بودم تحریک بشم و ارضا هم بشم... این برام یک رکورد محسوب میشد و خودمم تعجب کردم...
مانی از خستگی خودشو از روم کشید کنار و داشت نفس نفس میزد، ضربان قلبشو میشنیدم و نگرانش شدم،‌ هیچ وقت تو سکس اینجوری به خودش فشار نمیاورد،‌ هر چی بهش گفتم حالت خوبه جواب نمیداد و سرشو فقط تکون میداد. بهش گفتم برات آب بیارم که با سرش تایید کرد. تو حین لباس پوشیدن به خنده بهش گفتم والا الان من باید بی حال بیوفتم و تو برام بری آب بیاری،‌ جنبه خشن بودن و محکم بودن نداری مگه مجبورت کردن...
چون حدس میزدم که مانی اگه بازم سر حال بشه بخواد سکس کنه شرت و سوتین نپوشیدم، به خیالم که الان ماهان تو اتاق خودشه،‌ همه جا تاریک بود،‌ تو تاریکی خودمو به آشپزخونه رسوندمو داشتم دنبال کلید لامپ میگشتم که یه هو روشن شد،‌ ماهان بود که دستش رو کلید برق بود و داشت منو نگاه میکرد،از یه هویی ظاهر شدنش ترسیدم. بهم گفت:‌ ببخشید نمیخواستم بترسونمتون. عرق سکس با مانی هنوز رو صورتم و پیشونیم بود ، کمی با استرس بهش گفتم اومدم آب ببرم بالا،‌ رفت سمت یخچال و یه شیشه آب برداشت و با لیوان داد دستم، همینجوری داشت به چشام نگاه میکرد، ازش گرفتمو تشکر کردمو سریع برگشتم بالا،‌ چراغ اتاقو روشن کردم که مانی بلند شه آب بخوره،‌خودمو تو آیینه نگاه کردمو دیدم واییییی که چقدر سینه هام بدون سوتین تو این لباس مشخصه و قشنگ برجستگی نوکش دیده میشه و تابلو هستش که نبستم و تازه چقدر موهام به ریخته هستش... حدسم درست بود و مانی نیم ساعت بعدش باز شروع کرد ،‌البته اینبار توان و انرژی مثل بار اول خشن بودن و محکم بودنو نداشت و ملایم تر منو کرد و ارضا شدیم دوباره...
همش تو فکر این بودم که حتما ماهان فهمیده چه خبره ، اون وضعی که منو دیده مهر تایید بوده، از طرفی هم مانی راست میگفت مگه جرم کردیم خب زن و شوهریم، ما که خیلی جاهای حساس تر و هیجانی تر سکس کردیم و اینجا هیچی نیست در برابرشون، با این فکرا خودمو قانع کردم اما ته دلم یه حسی میگفت هیجانی که این داشت هیچ کدوم از قبلیا نداشت،‌چون هیچ وقت هیچ کسی نمیفهمید و منو با این وضع بعد سکس ندیده بود...
تا نزدیک ظهر خوابیدیم، زودتر از مانی بیدار شدم ،‌همه تنم کوفته بود و درد داشت ،‌مخصوصا سینه هام، حالا که سرد شده بودم متوجه کوفتگی و درد شدم،‌ هنوز باورم نمیشد مانی دیشب چجوری شده بود،‌ پاشدم لباسمو پوشیدم ،‌رفتم دستشویی، سر و وضعمو جلوی آیینه مرتب کردم و آرایش صورتم خراب شده بود درستش کردم ،مانی رو صداش زدم ،‌رفتیم پایین و ماهان بیدار بود ،‌یک موزیک لایت آرامش بخش گذاشته بود،‌ دعوتمون کرد تو آشپزخونه برای خوردن صبحانه،‌گوشی مانی زنگ خورد و بعد صحبت کردن و قطع کردن گفت:‌ بچه ها میخوان عصر جمعه ای برن بیرون آش رشته بخورن، چیکار کنیم بریم یا نه؟؟؟ بهش گفتم برا من فرقی نداره اگه دوست داری بریم،‌ مانی جواب داد: خب نظرت چیه ماهان هم ببریم،‌ اینجوری همه باهاش آشنا میشن. ماهان گفت: لطف داری مانی جان اما مزاحم جمع دوستانتون نمیشم ، شما برین و خوش باشین. من گفتم مزاحمت چیه آقا ماهان،‌ اینقدر مانی از شما تعریف کرده همه شون مشتاقن شما رو ببینن و خب عصر جمعه دلگیره و شما هم تنها ، بیایین با هم میریم . بازم به چشمام نگاه کرد و گفت: نمیشه روی بانوی محترم رو زمین زد، باعث افتخاره که هر چی بیشتر با شما باشم...
طبق پیش بینیم، همه شون از ماهان خوششون اومده بود، انگار مهره مار داره، سمیرا همش به خنده و شوخی میگفت بابا طرف خیلی های کلاسه از کجا تورش کردین... نکته جالب تر که خیلی خیلی خوشم اومد این بود که ماهان در هر صورت جوری رفتار میکرد و جوری به من و مانی احترام میذاشت که به همشون برسونه که چقدر باهامون دوسته و براش مهم هستیم، این احترام ویژه و خاصی که بهم میذاشت بی نهایت برام لذت بخش بود...
چند روز گذشت ،شب بود و مانی داشت فوتبال میدید،‌ منم سرم به کتاب خوندن گرم بود که گفت:‌ ویدا سعید یادته؟؟؟ عینک مطالعمو برداشتم و بهش نگاه کردم، گفتم آهان آره یادمه همون دوست و هم خونه ای دوران دانشگاه که با تو و ناصر بود، خب چطور؟؟؟ گفت: ‌یادته دو سال پیش من دیدمش که ازدواج کرده بود و زندگی تشکیل داده بود و این حرفا و خیلی اصرار کرد دعوتمون کنه خونشون، گفتم آره خب یادمه اما خودت گفتی آدم درستی نیست و خوب نیست باهاش رابطه داشته باشیم و یادمه ناصر هم خیلی تاکید کرد باهاش رابطه نداشته باشیم. حالا چی شد یاد اون افتادی؟؟؟ سینا هر بار میخواست یه مورد مهم رو بگه مثل بچه ها میشد و میتونستم حدس بزنم الان موضوعی که میخواد بگه براش مهمه، کمی خودشو جمع و جور کرد و گفت: راستشو بخوای به نظرم اشتباه میکردیم هم من و هم ناصر،‌ خوب که فکر میکنم دلایلی که برای بد بودن سعید میاوردیم مسخره بود و الان اصلا آدم بدی نمیدونمش. بهش گفتم چی بگم والا من که هیچ وقت نفهمیدم چه جور آدمیه و جریان چیه خودتون گفتین خوب نیست، جواب داد: خب اشتباه بود چون یکمی اهل سیگار و مشروب بود میگفتیم خوب نیست وگرنه اتفاقا خیلی آدم با معرفت و باحالیه،‌ دو سال هم خونه ایم بود و هیچ نامردی و بدی ای ازش ندیدم، از طرفی ناصر اینقدر با این روحیاتش مشکل داره که منم تحت تاثیر قرار گرفتمو دعوت سعید رو رد کردم. چند روز پیش تو لاین رو یکی از پستام نظر داد، منم یادش افتادم و باهاش کمی چت کردم،‌ یکمی دلخوره که چرا اینجوری یه هو قطع رابطه کردم باهاش... نظرت چیه برای جبران دعوتشون کنیم؟؟؟ بهش گفتم من که آخرش از کله پوک شما مردا سر در نمیارم ، هر جور که دوست داری عزیزم، به هر حال باهاش یه دورانی خیلی دوست بودی و اگه میگی در کل آدم خوبیه پس حق داره ناراحت بشه که یه هو کات کردی باهاش...
همین که اوکی رو از من شنید گوشیش رو برداشت و زنگ زد به سعید، کلی باهاش احوال پرسی و عذرخواهی که این همه سال گرفتار بوده و رابطه ها کم شده ، خیلی خیلی حرف زدنو مخ من داشت خورده میشد،‌ آخرش ازش خواست به جبران اون سری که دعوتش رو رد کرده حالا بیان خونمون، مشخص بود که اونم داره تعارف میکنه و مجدد دعوت میکنه، ‌بلاخره بعد کلی کش و قوس قرار شد هفته بعدش ما بریم خونشون...
فردا شبش به دعوت ماهان رفتیم تریا ،‌ موقع سفارش دادن گفتم که من بستنی نمیخورم و آب میوه میخوام، مانی گفت:‌ ویدا امشبو بیخیال رژیم غذایی. ماهان گفت:‌ اتفاقا خیلی خوبه که ویدا خانوم اینجور به تغذیه و اندامش اهمیت میده،‌ حالا که اینطور شد ما هم بستنی نمیخوریم و همگی آبمیوه،‌ نظرت چیه مانی؟؟؟ مانی به خنده گفت: اوکی منم از امشب رژیم،‌ راستی ماهان یادته بهت چند روز پیش گفتم که یکی از دوستای خوب و قدیمیم رو توی لاین دیدم و با هم چت کردیم؟؟؟ ماهان گفت:‌ آره یادمه ازش صحبت کردی. مانی جواب داد که: با ویدا تصمیم گرفتیم برای رفع کدورت و اینکه بی مورد و الکی رابطه رو به خاطر چند تا دلیل مسخره قطع کردم بریم خونشون و از دلشون در بیاریم. ماهان گفت:‌ درسته مانی جان واقعا اون دلایلی که بهم گفته بودی بی مورد و درست نبود که رابطه دوستی رو بخوایی باهاش به هم بزنی، ما آدما به راحتی همو قضاوت میکنیم و فکر میکنیم هر چیزی که تو ذهن ماست حقیقت و حقه و درسته...
هر چی بیشتر به مکالمه مانی و ماهان دقت کردم فهمیدم که مانی خواسته یا نا خواسته عینا تفکراتش و حرفاش تقلید از ماهان شده و این ماهان هستش که اینجوری روش تاثیر میذاره و عقایدش و دیدش به زندگی رو عوض کرده...
بلاخره یه هفته گذشت و حرکت کردیم به سمت خونه سعید. وقتی وارد خونه شدیم اصلا جو خوبی نبود، برخلاف احوال پرسی گرم سعید ،اما زنش با وجود سعی و تلاشی که در حفظ ظاهر میکرد اما تابلو یخ بود ،‌ من گذاشتم رو حساب کلاس گذاشتن و منم باهاش یخ برخورد کردم، سعید به شدت آدم شوخ و دلقکی بود. مانی و سعید فهمیده بودن که برخورد اول ما زنا زیاد جالب نیست و جو کاملا سرده، هر چی سعی کردن با خنده و شوخی مارو بخندونن، فقط با لبخندای زورکی جفتمون مواجه میشدن، با همین وضع شام خوردیم و ثانیه شماری میکردم که زودتر بریم و خلاص شم از اینجا،‌ تحمل این همه غرور و کلاس گذاشتن زن سعید رو نداشتم، برگشتیم تو هال و نشسته بودیم رو کاناپه، ‌با چشمم به مانی اشاره کردم که بریم، ‌اما بازم خودشو به کوچه علی چپ میزد،‌ همینجوری داشتم حرص میخوردم که سعید پاشد گفت:‌ یه سورپرایز دارم براتون البته در اصل برای مانی ، رفت سمت میز تلوزیون و از تو کشو یه کیف سی دی برداشت و از توش یه سی دی انتخاب کرد و گذاشت تو دستگاه که پخش بشه. برای لحظه ای کنجکاو شدم که چیه که برای مانی سورپرایزه،‌ دیدم که یه فیلم هندیه، تو دلم گفتم لعنت به این شانس همینو کم داشتم،‌ حالم از هر چی فیلم هندیه به هم میخوره... سعید گرفت نشست ،‌ با کنترل فیلمو میزد جلو و به مانی گفت:‌خب سورپرایز شدی یا نه؟؟؟ مانی با تعجب و دقت فیلم رو نگاه کرد،‌ مشخص بود داره گیج میزنه ،‌اما یه هو با هیجان برگشت سمت من نگاه کرد و بعدش الهه زن سعید رو نگاه کرد و گفت:‌ واییییی سعیددددددد یادم اومدددددددددد،‌ وایییی چه چیزی رو یادت بود و نگهش داشتی،‌ وایییییی منو بردی به گذشته هاااااااا...
حدس زدم که این فیلم بهونه ای هستش برای تداعی شدن یک خاطره بین سعید و مانی، کنجکاو شدم که جریان چیه،‌ رو به مانی گفتم جریان چیه که اینقدر هیجان زده شدی؟؟؟ الهه هم هم زمان از سعید این سوالو پرسید، جفتشون قیافه مثلا مرمزو و راز دار به خودشون گرفتن ، فقط میخندین و هیچی نمی گفتن،‌ حس کنجکاویم هر لحظه بیشتر میشد و به مانی گیر دادم که جریان چیه و یاد چی افتادین. من و الهه به خودمون اومدیم ، دیدیم تو یه جبهه بر علیه آقایون هستیم و یه خواسته مشترک داریم و حالا اون جو یخ و سرد میشه گفت به این بهونه گرم شده بود، از من و الهه اصرار و از اون دو تا انکار...
بلاخره تهدیدای من الهه اثر گذاشت و سعید گفت: ‌اوکی مانی بهشون بگو، مانی گفت:‌ من روم نیمشه خودت بگو. رو به سعید گفتم چه چیزیه که میگه روم نیمشه؟؟؟ گفت:‌ نگران نباش اونقدرام سخت نیست که میگه روم نیمشه خودم میگم، یه نفس عمیق کشید و گفت: من و مانی تو خونه مجردی خیلی اهل فیلم هندی بودیم،‌ این فیلمی که گذاشتم فیلم محبوب ما بود به این دلیل که هنرپیشه های خانومی که طرفدارشون بودیم جفتشون تو این فیلم هستن،‌ اگه به فیلم دقت کنین یکی از این هنرپیشه ها صورت گرد و استیل خاص خودشو داره و اون یکی بر عکس صورت کشیده و استیل خاص خودش و متفاوت از اون یکی، همیشه سر این بحث داشتیم که کدوم خوشگل تر و خوش اندام تره، حتی تا جایی که رویا بافی میکردیم که حتما حتما زن آیندمون باید این شکلی و با این استیل باشه، اما حالا که برای بار اول شما رو دیدم، نا خواسته یاد این فیلم و خاطراتمون با مانی افتادم،‌ چون دقیقا و به وضوح من و مانی برعکس اونی که دوست داشتیم انتخاب کردیم، هر کسی انگار رفته سلیقه اون یکی رو انتخاب کرده...
واقعا از شنیدن سلیقه دوارن مجردی مانی سورپرایز شده بودم،‌ خندم گرفته بود و به شوخی بهش گفتم پس صورت گرد دوست داشتی‌ آره؟؟؟ پس چرا منو گرفتی؟؟؟ اونم به مسخره گفت:‌ بسوزه پدر عشق... مشابه همین سوالو الهه از سعید پرسید و مشخص بود برای اونم این موضوع جالب هستش، به خنده به الهه گفتم نگران نباش عزیزم خیلی هم دلشون بخواد دو تا فرشته گیرشون اومده... اون شب به هر حال گذشت و آخر مهمونی از بس خندیدم و هیجان داشت جبران خنکی اولشو کرد، ‌اما چند بار با الهه چشم تو چشم شدم و فهمیدم اونم مثل من داره جزییات چهره و اندام منو نگاه میکنه و براش جالبه که چه شکلی هستم و سلیقه شوهرش تو دوران مجردیش دقیقا چی بوده ...
نمیدونم چرا شب خوابم نمی برد و همش به این قضیه فکر میکردم، اون لحظه اول که حرفای سعید رو شنیدم برام اهمیت چندانی نداشت و جدی نگرفتم ،میدونستم هر آدمی تو مجردیاش یه سری فکرا داره که در طول زمان عوض میشه،‌ اما نمیدونم چرا باز داشتم بهش فکر میکردم. گوشیمو برداشتم رفتم تو نت و اسم اون دو تا هنرپیشه خانوم هندی رو سرچ کردم،‌ با دقت بیشتر بهشون نگاه کردم، سعید واقعا راست میگفت، هم من و هم الهه از نظر فرم صورت و فیزیک اندامی شباهت جالبی به این دو تا داشتیم،‌ الهه صورت گرد و نازی داشت و کمی از من قد کوتاه تر بود و با اینکه چاق نبود و رو فرم بود بدنش اما به هر حال تو پر بود،‌ من کاملا بر عکس و صورتم کشیده بود و قد بلند تر و کمی لاغر تر و به تو پری الهه نبودم،‌ سلیقه مانی تو دوران مجردیش یکی مثل الهه بوده و دوست داشته زن آیندش این شکلی باشه، اما منو انتخاب کرده... چشمم همچنان به عکسای اون هنرپیشه ها بود که خوابم برد...

* 

* دیگه نمیشه گفت که مانی در حال تغییر کردن بود ،‌ بلکه باید میگفتم کاملا تغییر کرده و یه آدم دیگه شده بود. روابطمون عوض شده بودن و دیگه مثل گذشته با دوستای قدیم رابطه نداشتیم و خیلی کم همو میدیدم،‌ ماهان جایگزین همه شده بود و البته سعید و الهه هم باهاشون بیشتر از بقیه رابطه داشتیم. دوستای قدیم هیچ کدوم اهل سیگار و مشروب نبودن اما سعید حسابی اهلش بود و مانی هم ،هم پاش شده بود، الهه هم گاهی از دستشون سیگار میگرفت و میکشید ، گاهی مشروب میخورد اما من اصلا طرف نه سیگار رفتم و نه مشروب، از مانی قول گرفته بودم که زیاده روی نکنه. از رابطه های جدیدمون بدم نمیومد و سرم گرم بود، الهه اون زن خودخواه و مغروری که فکر میکردم نبود و خیلی رابطمون بهتر شد، نکته جالبی که در مورد الهه وجود داشت این بود که اصلا قابل مقایسه با دوستای قبلیم نبود،‌ اونا خیلی نجیب یا بهتر بگم پاستوریزه بودن اما الهه خیلی راحت جکای سکسی میگفت بدون خجالت،‌ حتی وقتایی که تو آشپزخونه تنها میشدیم از من درباره سکسم با مانی میپرسید و خودش هم از رابطه جنسیش با سعید میگفت،‌ یه نوع رابطه آزاد تر و جدید تر رو داشتیم تجربه میکردیم و در کل باهاش مشکلی نداشتم،‌ کم کم رومون به روی هم باز شد و هر کسی از گوشی خودش هر مدل جوکی که بود رو برای بقیه میخوند،‌ البته غیر من... یه شب سعید و الهه خونه ما بودن و به اصرار مانی ماهان هم اومده بود، مانی بهم گفت که برم پاسور بیارم برای بازی، رفتم تو اتاق و هر چی گشتم پیدا نمیشد ،‌مانی هم هی از تو هال غر میزد که چرا نمیایی و چرا پیداش نمیکنی،‌ اعصابم خورد شد از غر زدناش و صدامو بردم بالا،‌میخواستم بگم مانی تو همش آدمو هول میکنی که به اشتباه گفتم مانی تو همش آدمو هول هولی میکنی. بعد چند ثانیه سکوت ، همشون منفجر شدن از خنده،‌ خودمم خندم گرفته بود و با صورت قرمز شده برگشتم تو هال، مانی و سعید و الهه که رسما داشتن اشک میریختن از خنده، ماهان هم لبخند خاص همیشگیش غلیظ تر شده بود و سرشو تکون میداد برام، این سوتی من رو تا مدتها میگفتن و اصلا بهونه شد که باب این جور شوخیا بینمون باز بشه... هر بار که میگذشت رابطمون از این نظرا نزدیک تر و پرده ها بیشتر برداشته میشد، ته دلم حس خوبی به این تجربه جدید داشتم ،‌وقتی با دوستای قبلیمون که چقدر پاستوریزه بودیم مقایسه میکردم ،‌از این بیشتر خوشم میومد و حس میکردم با اینا شاد ترم، رابطه جدید و خاصمون با سعید و الهه یه طرف ،‌ وجود آدمی با شخصیت و به شدت خاص ماهان تو زندگیمون که هر لحظه بیشتر معتادش میشدم یه طرف... بارها و بارها میفهمیدم که چشمای سعید داره رو بدنم هیزی میکنه اما خب بهش حق میدادم چون لباسای اندامی و تنگ میپوشیدم، ‌مشخصه که نگاش میوفته،‌ اما ماهان جز به چشمام و صورتم هیچ وقت نشد حس کنم نگاهش جای دیگه من هست، صحبتاش درباره زندگی و اینکه آدم باید از خودش و زندگیش لذت ببره رو دوست داشتم، معتقد بود آدم باید بدون بند زندگی کنه و همش یک بار تو این دنیا قراره عمر کنیم و چرا سخت بگیریم، ‌این آرامش و این اعتقادش رو منم مثل مانی دوست داشتم، ماهان برامون تبدیل به یک لیدر شده بود و به شدت شیفته اش شده بودم... 
ماهان یه شب اومد خونمون و من و مانی رو برای عروسی داداشش دعوت کرد، چقدر خوشحال شدم که اینقدر ما براش مهم هستیم... رفتم آرایشگاه و از زهره آرایشگر ثابت همیشگیم خواستم بهترین آرایش رو روی صورتم و موهام انجام بده،‌ یک دامن کوتاه بالا زانوی بنفش و یک تاپ مجلسی آبی کمرنگ انتخاب کردم،‌ قبل رفتن به عروسی تو آیینه دیدم که چه جیگری شدم،‌ حسابی ذوق کردم از خودم، مانتو پوشیدمو رفتم سوار ماشین شدم که بریم... توی راه مانی همش ازم تعریف میکرد و باعث میشد بیشتر تو دلم قند آب بشه، عروسی تو یه باغ تالار اطراف تهران بود، وارد که شدیم همه غریب بودن و کسی رو نمیشناختیم ،‌ماهان پیداش شد و به شدت و گرم ازمون استقبال کرد و مارو برد به خانوادش معرفی کرد، چقدر آدمای با شخصیت و خاصی بودن، به عروس و داماد هم معرفیمون کرد و جوری برخورد میکرد که همه نگاهشون به سمت ما بود که چقدر برای ماهان مهم هستیم... بعد معرفی کردن رو به مانی گفت: اگه مشروب میخوایی بریم جای مخصوص چون قرار شده تو عموم سرو نشه و فقط به خودیا بدن، داشتن میرفتن که منم دنبالشون رفتم چون نمیخواستم تنها باشم،‌ رفتیم گوشه باغ که قهوه خونه مانند بود و چایی و قلیون میدادن به ملت، یه تخت دنج پیدا کردیم و نشستیم، ماهان یه شیشه مشروب برای مانی آورد و نشست کنارمون ، خودش اهلش نبود یا اگه بود جلوی ما هیچ وقت نمیخورد، مانی چند تا استکان خورد ،‌منم هوسم کرد امتحان کنم و دو تا استکان خوردم، به خنده گفتم این همه میگفتن مشروب فلان میکنه و بهمان میکنه من که چیزیم نشد،‌ ماهان گفت همون بهتر چیزیت نشد و بیشتر نخوری بهتره، گفتم پس برام قلیون بگیر بی زحمت، مانی چشاش گرد شد و گفت: تو رو چه به قلیون؟؟؟ گفتم خب هوسم کرده امشب، ماهان با لبخند بلند شد و برام قلیون گرفت، بلد نبودم اما به هر بدبختی ای بود کشیدم،‌ هر چی بیشتر کشیدم بیشتر خوشم میومد، ماهان داشت از خانوادش صحبت میکرد و ما هم گوش میدادیم، همین باعث شد خیلی بکشم. بعدشم بلند شدیم رفتیم برای شام و بعدش رقص قاطی پاتی آخر شب هم حسابی منو مانی رقصیدیم، خیلی داشت بهم خوش میگذشت و بدنم گرم گرم بود که یه هو وسط رقص حالم بد شد و سرگیجه گرفتم، دو تا استکان مشروب و اون قلیون و بعدش هم شام و این همه تحرک یکدفعه تاثیر خودشو گذاشته بود، مانی کمک کرد تا پای ماشین برم،‌ ماهان و صدا کرد که خداحافظی کنه،‌ ماهان چشمش به من افتاد چنان ناراحت شد که انگار چی شدم حالا،‌ به مانی گفت: صبر کن الان برمیگردم که ببریمش اورژانس،‌داشتن با هم حرف میزدن که منو چیکار کنن که ماهان برگشت تو مجلس ، گوشی مانی زنگ خورد، صداش حسابی نگران و لرزون شد و فهمیدم حال باباش بد شده، مانی دیر به دیر قاط میزد اما اگه میزد خیلی بد میشد، ‌من یه طرف حالم بد بود و باباش یه طرف،‌ ماهان رفته بود تو مجلس چی گفته بود نمیدونم اما برگشت که منو ببرن،‌ وقتی دید جریان چیه به مانی گفت: تو برو به بابات برس من ویدا رو یه کاریش میکنم، به سختی به مانی گفتم راست میگه من حالم اونقدرام بد نیست بابات واجب تره...
به خودم اومدم دیدم که ولو شدم رو صندلی و ماهان پشت فرمونه،‌ به بدبختی بهش گفتم منو ببره خونه و اورژانس نیازی نیست، حالم داشت بهتر میشد اما حالت خلسه و گیجی خاصی داشتم، بازومو گرفته بود که نیوفتم، به سختی منو نگه داشته بود و در خونه رو باز کرد،‌ برد منو رو کاناپه نشوند که سریع ولو شدم، خودش نشست رو به روم و بازم میگفت ببرمت اورژانس، به سختی خندیدم و گفتم با این اوضام میخوایی ببریم؟؟؟ فکر میکردم امشب که این همه تیکه شدم و لباس لختی پوشیدم و هم چاک سینه هام مشخصه و هم رونای لخت پام مشخصه بلاخره ماهان میره تو نخم که بازم هیچ فرقی نداشت، حتی الان جلوش دراز کشیده بودم و حس میکردم که دامنم بالا تر اومده و حتی شاید شرتم هم دیده بشه اما بازم داشت فقط با نگرانی منو نگاه میکرد و میخواست از حالم مطمئن بشه که بهترم یا نه... بلاخره یه لبخند رو چهره نگرانش نشست و گفت: مگه چته که اینجوری میگی؟؟؟ گفتم بگو چم نیست با این لباس و این وضع میگن الان کجا بوده چه خبر بوده، ‌ماهان بازم لبخند زد و گفت: نمیخواد نگران این باشی که تو این ممکلت کی و چی در موردت چی فکر میکنه،‌مهم خودت و سلامتیت هستی ،‌ خوشگل کردی و تیپ زدی که لذت ببری از خودت،‌ به درگ هر کسی هر فکر میخواد بکنه، در ضمن خیلی هم دلشون بخواد که خانوم به این زیبایی رو میبینن... حرفای ماهان شبیه سحر و جادو بود، به لباش موقع حرف زدن خیره شده بودم و نمیدونم چرا تو اون لحظه دوست داشتم اون لبا بین لبای من باشه،‌ دوست داشتم نگاهش به بدنم باشه و پاهای لختم رو نگاه کنه یا چاک سینه هام،‌ چرا اینجوری شده بودم؟؟؟ نا خواسته شروع کردم منم باهاش حرف زدن و صدامو نازک و کش دار کردم، تو همین حرف زدن و شنیدن بودم که نفهمیدم کی چشام بسته شد و خوابم برد... نمیدونم کی از خواب بیدار شدم اما هنوز هوا تاریک بود و صبح نشده بود،‌ ماهان همونجوری نشسته سرشو تکیه داده بود به پشتی کاناپه و خوابش برده بود، هنوز سرگیجه داشتمو به سختی بلند شدم و شماره مانی رو گفتم، باباش بستری شده بود و شرایطش تحت کنترل بود،‌ بهم گفت که ماهان بهش زنگ زده و گفته که من خوبم، خیالم که راحت شد باید میرفتم لباس عوض میکردم و آرایشمو پاک میکردم و موهامو باز میکردم،‌ اما نمیدونم چرا باز رفتم جلوی ماهان دراز کشیدمو خوابیدم... نزدیکای ظهر از خواب بیدار شدم،‌ به خودم اومدم همه چی و اتفاقای دیشب یادم اومد،‌ صدای تو آشپزخونه باعث شد سرم بچرخه سمت آشپزخونه و ماهان داشت چایی دم میکرد، با لبخند همیشگیش بهم گفت :‌بهتری؟؟؟ خوبی الان؟؟؟ بهش گفتم آره خوبم دیگه از سرگیجه خبری نیست، به خودم نگاه کردم و دیدم دامنم کامل اومده بالا و شرتم قشنگ دیده میشه، برای یه لحظه حس دیشبم نسبت به ماهان یادم اومد و کلی از خودم خجالت کشیدمو عصبانی شدم که چرا اونجوری عمدا با ناز و عشوه باهاش حرف زدمو دوست داشتم ازش لب بگیرم ، احساس بدی بود این عذاب وجدان... ‌رفتم حموم و برگشتم ،‌مثلا برای جبران فکر دیشبم یه لباس پوشیده تنم کردم، حسابی ضعف کرده بودم،‌ ماهان بهم گفت: ‌چته ویدا چرا اینقدر تو فکری؟؟؟ بهش نگاه کردمو گفتم دیشب حالم خیلی بد بود آره؟؟؟ خیلی چرت و پرت گفتم؟؟؟ لیوان چایی رو گذاشت جلومو گفت: نه چیز خاص و بدی نگفتی و همه چی عادی بود، مهم الانه که خوبی، صبحونه تو بخور و پیشنهاد میکنم چیزی به وقت ملاقات نمونده و بری به پدرشوهرت سر بزنی،‌خودم میرسونمت...
توی راه هر چی بیشتر به موقعیت دیشب خودمو ماهان فکر میکردم ،‌درونم بیشتر احساس خاصی به ماهان پیدا میشد ، عشق اول و آخر من بدون شک مانی بود و هست و خودم بهتر از همه میدونم که چقدر مانی رو دوست دارم و حاضرم جونمو براش بدم اما اینکه دیشب چم شده بود و حاضر بودم ماهان هر کاری باهام بکنه واقعا داشت منو اذیت میکرد و دلیلش رو نمیدونستم،‌ ماهان دست هم بهم نزد و فقط میخواست از حالم مطئمن بشه... این حس امنیت و حتی پیش مانی هم تجربه نکرده بودم، حالا تو ماشین و تو راه بیمارستان ماهان برای من یک بت شده بود که دوست داشتم بپرستمش...
چند ماهی گذشت،‌ ماهان همچنان به عنوان یک دوست به سرعت تو قلب و وجود من جای بیشتری میگرفت، مانی خوشحال بود که منم اینجور شیفته ماهان شدم.‌ یه شب که وسط یک سکس داغ و خیلی لذت بخش با مانی بودم و داشتم به چشمای خوشگلش نگاه میکردمو مطمئن بودم که چقدر عاشقش هستم ،‌تصمیم گرفتم بلاخره جریان اون شب و حسی که به ماهان پیدا کرده بودم رو بهش بگم و اینجوری از عذاب وجدان اون حسم خلاص میشدم. مانی کل جریانی که براش تعریف کردمو بیخیال شده بود و چسبیده بود به اون حس مزخرف من که دوست داشتم از ماهان لب بگیرم،‌ و اینکه صبح فهمیدم دامنم تا کمرم بالا اومده. حتی با شنیدن اینا و سوال ازشون سرعت تلمبه زدنش تو کسم بیشتر شد، بهش گفتم مانی دیوونه شدیا، ‌تو الان باید بچسبی به اون قسمت مردونگی دوستت نه اینا، جواب داد که:‌ من دوست دارم به اون قسمتش بچسبم که از دیدن زن خوشگل و سکسی من چه حسی داشته و داره،‌ اصلا دوست دارم همه تو کف زن سکسی من باشن...‌ میخواستم از این حرفاش خودمو عصبانی بگیرم اما نا خواسته از این تعریفاش خوشم اومد و حتی منم بیشتر تحریک شدم. وقتی دید منم از حرفاش دارم تحریک میشم تلمبه زدنو متوقف کرد و به چشام زل زد،‌گفت:‌ نظرت درباره سعید و الهه چیه؟؟؟ بهش گفتم مانی امروز زیاد زیر آفتاب بودی، یعنی چی نظرم درباره اونا چیه؟؟؟‌ گفت: در این مورد که چه نگاهی به تو دارن نظرت چیه؟؟؟ گفتم من چه میدونم مگه تو ذهنشونم، گفت: ویدا تو خیلی زرنگی مگه میشه ندونی چجوری نگات میکنن؟؟؟ با کمی مکث گفتم خب سعید گاهی وقتا چشاش حسابی کار میکنه،‌ الهه هم گاهی وقتا از سکسش با شوهرش میگه و از منم میپرسه... همین دو تا نظر من بس بود که مانی منو سوال پیچ کنه، از جزییات صحبتای من و الهه و اینکه سعید دقیقا تو چه وضعیتایی منو دید میزنه،‌ انگار براش یک انگیزه دوباره برای تحریک شدن بود و کیرش که کمی خوابیده بود تو کسم دوباره بزرگ شد و شروع کرد تلبمه زدن،‌ وقتایی که خشن و محکم میشد تحریک منم چندین برابر میشد، ‌چشامو بسته بودمو داشتم از محکم کردنش لذت میبردم که گفت: دوست داشتی الان سعید جای من بود؟؟؟؟؟؟
این سوال شروعی شد برای حرفای فانتزی اینجوری موقع سکس بین منو مانی،‌ شنیدن و زدن این حرفا موقع سکس لذت و هیجان چند برابری به سکسمون میداد، ما جفتمون همیشه دنبال هیجان بودیم تو سکس و حالا یه راه جدید برای ایجاد هیجان تو سکس پیدا کرده بودیم، تفکرات فانتزی و تخیلی میساختیمو برای هم میگفتیم،‌ که سعید و الهه هنرپیشه های نقش اول این فانتزیا بودن، این هیجانو دوست داشتم و معتقد بودم که خوب هم هست برامون چون باعث شده روند رابطمون تکراری نشه... 
چند وقت بعدش وسط یه سکس داغ با فانتزی اینکه الان من دارم به سعید میدم و مانی داره الهه رو میکنه ،‌بودیم که مانی گفت: دوست داری این واقعی باشه؟؟؟ حسابی تحریک بودمو داشتم لذت میبردم و به سوالش دقت عمیق نکردم، بهش گفتم آره دوست داشتم،‌ با دستم به باسنش فشار آوردم که محکم تر بکنه چون داشتم ارضا میشدم، بعد ارضا شدن رفتم دوش گرفتمو برگشتم که بخوابم، مانی گفت: ‌اون سوالمو جدی پرسیدم ویدا،‌ واقعا دوست داشتی این فانتزیمون واقعی بود؟؟؟ وقتی فهمیدم داره جدی سوال میکنه و دیگه انگیزه فانتزی تو سکس و لذت نیست،‌ خیلی جدی بهش گفتم چرت نگو مانی ،‌ ما اون کارو میکنیم چون هیجان دوست داریم اما قرار نیست تو واقعیت بهش فکر کنیم، اگه واقعا در این حد روت تاثیر میذاره دیگه انجامش نمیدیم، ‌پشتمو کردمو گرفتم خوابیدم... 
از سوال و فکر مانی ناراحت شده بودم و فرداش حسابی باهاش سرسنگین برخورد کردم،‌ اونم حسابی تو ذوقش خورده بود و ناراحت بود، از اونجایی که طاقت دیدن ناراحتیش رو نداشتم دو روز بعد سر کار بهش زنگ زدم که از دلش در بیارم، هنوز صداش ناراحت بود و گفت: ویدا من هنوزم سر اون سوالم و پیشهادم هستم، من دوست دارم اگه اونا بخوان این کارو عملیش کنیم ، اگه مرد خیانت کار و نامردی بودم خودم تنهایی مخ زنا و دخترای ملتو میزدم،‌من میخوام با تو این لذتو تقسیم کنم، اگه قراره با کسی دیگه ای سکس کنم تو هم میتونی سکس کنی و اینجوری همه چی بینمون مساویه، فکر نکن من آدم نامردی ام،‌ نامرد اونه که زیرآبی میره نه من که صادقانه بهت خواستمو گفتم... مونده بودم چی بگم و چجور برخود کنم،‌ خیلی جدی و مصمم بود،‌ جرات اینکه باز سخت برخورد کنم و بیشتر ناراحتش کنم رو نداشتم، نمیدونستم حرفاش رو باید تهدید حساب کنم که اگه این کارو نکنیم میره زیرآبی ، یا واقعا درد و دل حساب کنم، داشتم دیوونه میشدم و هیچ راهکاری تو ذهنم نبود...
سعی کردم با بی محلی این جریانو بگذرونم اما مانی ول کن نبود و همون درخواست و همون حرفا و همون استدلال و دلایل،‌ حتی ذره ای نمیتونستم به این کار فکر کنم و تصور کنم. اما به خودم اومدم دیدم مانی هر روز ناراحت تر و حتی پرخاشگر شده ، حس ترسی به سمتم اومد که نکنه زندگیم داره از هم میپاشه، مانی همه هستی و زندگی من بود،‌ همه آرزوهام و رویاهام و زندگیم رو با مانی ساخته بودم، نه طاقت دیدن اینجور ناراحتیشو داشتم و نه جرات فکرکردن به اون پیشنهاد احمقانش... رفتم پیش یک روانشناس غریبه و جریانو گفتم و اصرار کرد که تنهایی نمیشه حلش کرد و باید شوهرت هم بیاد، به مانی گفتم ، حسابی عصبانی شد و قهر کرد، حتی شبش هم پیشم نخوابید... واقعا درمونده شده بودم و به کی آخه باید این مورد رو میگفتم، نه به خانواده و نه به آشنا و نه به دوست، ‌به هر کی میگفتم با آبروی مانی و زندگیم بازی میشد،‌ اینقدر تحت فشار بودم که به تنها گزینه موجود برای مطرح کردن این مشکل فکر کردم و اون کسی نبود جز ماهان...


"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#4 | Posted: 26 Nov 2016 16:34
ضربدرى ناخواسته قسمت ٣


نويسنده شيوا



‎آخر شب بود زنگ زدم به ماهان و امیدوار بودم بیدار باشه، گوشی رو برداشت و باهاش احوال پرسی کردم،‌ حال مانی رو پرسید که بهش گفتم خوابیده ،‌ با کمی مکث ادامه دادم که موردی پیش اومده و باید ببینمت، گفت: ‌باشه حتما فردا با مانی هماهنگ میکنم یه سر میام خونتون،‌ بهش گفتم نه خودم تنهایی میخوام ببینمت و نمیخوام که مانی از ملاقات ما با خبر باشه ،‌پس اگه میشه فردا صبح که سر کاره همو ببینیم، صداش اصلا تعجب نکرد و گفت: اوکی فردا ساعت نه میام دنبالت... یه پارک دور افتاده از خونه گیر آوردیم و شروع کردیم قدم زدن،‌ ماهان که فهمیده بود من هنوز تردید دارم تو حرف زدن بهم گفت:‌ راحت باش بگو هر چی میخوایی. هنوز دو دل بودم و تردید داشتم اما بلاخره خودمو قانع کردم، ‌به ماهان گفتم یه مشکلی برام پیش اومده و چاره ای جز کمک گرفتن از تو ندارم،‌ قبلش باید بهم قول بدی هر چی که ازم میشنوی ،‌بعدش هیچ قضاوت بدی و فکر بدی روی مانی نکنی و فقط سعی کنی بهم کمک کنی. ماهان گفت:‌ تو که منو میشناسی من اهل قضاوت درباره دیگران نیستم و راحت حرفتو بزن، یه نفس عمیق کشیدم و خواسته مانی که چندین وقته پیله شده و ولکن نیست رو بهش گفتم،‌ از خجالت گفتن این حرفا داشتم منفجر میشدم اما بلاخره گفتم... ماهان کمی سکوت کرد و گفت: ‌اگه میشه یه جا بشینیم ، یه میز گرد گیر آوردیم و روبه روی هم نشستیم، ازم خواست سرمو پایین نگیرم بهش نگاه کنم، ‌خیلی خونسرد بود و اصلا قیافش متعجب نبود، پرسید: الان من چه کمکی میتونم بکنم؟؟؟ بهش جواب دادم که تو این همه سال هیچ کسی رو ندیدم که اینجور روی مانی بتونه تاثیر بذاره و حرفاشو گوش بده، مانی خیلی خیلی از تو تاثیر میگیره و به نظرم تو میتونی بدون اینکه بفهمه من بهت گفتم از زیر زبونش بکشی بیرون و منصرفش کنی... ماهان سکوت کرده بود و فقط منو نگاه میکرد ، فقط صدای کلاغای داخل پارک بود که میومد و وزش باد پاییز که چند روزی بود که وارد پاییز شده بودیم... بلاخره یه نفس عمیق کشید و گفت: همه اینایی که گفتی من میدونم ویدا و خود مانی بهم گفته همه چیزو... دهنم از تعجب باز شد و نمیدونستم چی بگم، بی نهایت غافلگیر شده بودم و اینکه مانی تا این حد به ماهان نزدیک شده برام غیر منتظره بود، هنوز مونده بودم که چه جوابی بدم که ماهان ادامه داد: اولا که لطفا همونجور که خودت خواستی این ملاقات و این مکالمه مخفی بمونه پس به مانی نگو که بهت چی گفتم،‌ دوما این همه آشفتگی و نگرانی تو رو از بابت این پیشنهاد مانی درک نمیکنم و جوری رفتار میکنی که انگار بهت خیانت کرده و یا تصمیم داره خیانت کنه... از عصبانیت این حرف ماهان خندم گرفت و گفتم مثلا خیر سرم اومدم کمک کنی اما ببین چی داری میگی، میشه به این پیشنهاد دقیق تر فکر کنی،‌ یعنی من خودمو بذارم در اختیار یه مرد غریبه و شوهرم که همه عشق و زندگیمه رو ببینم که با یه زن غریبه داره سکس میکنه؟؟؟ ماهان همچنان خونسرد بود و گفت: ویدا همه اینا افکار یه طرفه و خط قرمزایی هستن که خودت توی ذهن خودت از عشق و دوست داشتن ساختی، من تو عمرم هیچ مردی رو ندیدم که مثل مانی عاشق همسرش باشه و اینجور وابسته باشه بهش،‌ اون میخواد این کارو با تو انجام بده و لذت تو براش مهم تره ،‌نرفته که خیانت کنه،‌خوبه بره تنهایی با هر کی که دلش میخواد باشه؟؟؟ اینجوری دوست داری؟؟؟ دیگه داشتم از شنیدن حرفای ماهان از کوره در میرفتم و حالا فهمیدم که مانی از کی اینا رو یاد گرفته بود،‌ با عصبانیت گفتم ماهان چی داری میگی؟؟؟ ماهان با آرامش گفت: عصبانی نشو ویدا و منطقی فکرکن به حرفام،‌ با لجاجت و عصبانیت چیزی حل نمیشه و مانی از خواسته اش کوتاه نمیاد،‌یا باید همراهش بشی مثل این سال هایی که بودی یا بذار به حال خودش و عواقب هر چیزی رو هم که از مانی سر زد بپذیر... با این حرفای ماهان انگار توی بنبست گیر افتاده بودم،‌سعی کردم خودمو خونسرد بگیرم و میدونستم با عصبانیت چیزی حل نمیشه،‌ حداقل مذاکره با ماهان بهتر از مانی بود که سریع قهر میکرد و احساسی میشد... بهش گفتم که: ببین ماهان من خودم این صداقت و صافی مانی رو میبینم و درک میکنم و اگه میخواست بهم خیانت کنه یه لحظه هم باهاش زندگی نمیکردم، من میدونم که مانی از سر هوس و هیجان و تنوع این پیشنهاد رو داده، اما مشکل اینجاست که مانی دقیق نمیدونه داره چیکار میکنه، بر فرض که اونا هم راضی بشن که من بعید میدونم هیچ زوجی همچین چیز احمقانه ای رو بخواد و مطرح کردن این موضوع با اونا خودش یک آبرو ریزی کامله،‌ حالا به فرض راضی شدن اما مانی خبر نداره که بعدش چه احساس بدی پیدا میکنه از اینکه یک مرد دیگه با زنش سکس کرده،‌ مانی فکر میکنه همه چی به شیرینی تفکراتشه، فکر میکنه بچه بازیه...ماهان همچنان داشت به چشمای عصبانی من نگاه میکرد و گفت: چرا اینقدر مانی رو بچه میدونی؟؟ و حتی بارها دیدم که مثل بچه ها باهاش رفتار میکنی و جدی نمیگریش و بدون که یکی از درد و دلایی هست که در مورد تو باهام میکنه،‌ چرا فکر میکنی عاقل نیست؟؟؟‌ همه ما آدما گاهی وقتا یه احساساتی داریم و یه خواسته هایی داریم،‌ مثلا امکان داره یکی دوست داشته باشه که اندامش توسط کس دیگه دیده بشه و لباشو ببوسه، ‌مانی هم قطعا این حق رو داره که بخواد خواسته هایی داشته باشه... از شوک حرفای ماهان نا خواسته بلند شدم و بدون کنترل عصبانیتم گفتم مانی خیلی نامرده خیلی بی شعورهههههه،‌چطور تونست اینارو هم بیاد بهت بگه،‌ من میدونم باهاش چیکار کنم، برگشتم که برم و دیگه طاقت شنیدن حرفای ماهان رو نداشتم، سریع خودشو بهم رسوند و بازومو گرفت و گفت:‌ ویدا برای یک ثانیه هم فکرشو نکن که بذارم اینجوری بری ، طبق قولمون حق نداری این حرفا رو به مانی بزنی و بدون اگه بفهمه من بهت گفتم اینا رو دیگه هیچی نه به من و نه به کس دیگه نمیگه و معلوم نیست چیکارا که نکنه و کاملا از دستت خارج میشه... هم زمان که دستمو گرفته بود دو نفر از کنارمون رد شدن و با تعجب این وضعیت ما رو نگاه میکردن،‌ماهان گفت: بهتره ادامه این صحبتو بریم خونه تا آروم تر بشی و اینجا تو عموم نباشیم بهتره، چاره ای جز گوش دادن به حرفاش رو نداشتم و همراهش رفتم سوار ماشینش شدم، تو راه نا خواسته اشک میریختم و توقع نداشتم که مانی اینجور از خصوصی ترین چیزای بینمون بره به دوستش بگه و حالا این من بودم که حس بی آبرو بودن میکردم، اونوقت چقدر نگران آبروی مانی بودم... از ماهان پرسیدم که دیگه چه حرفایی در مورد من زدین و چه نقشه هایی برام کشیدین؟؟؟ ماهان خنده کم رنگی کرد و گفت: اینجور بدبین نباش ویدا، مانی صادقانه و به عنوان یک دوست با من حرف میزنه و تنها یک بار درباره تو از من خواست که غیر مستقیم ببینیم چه چیز مخفی ای تو ذهنت هست و آیا حاضری اون رو تو جمع بگی یا نه، همون بازی سه نفره اعتراف بود که اتفاق خاصی هم نیوفتاد، مورد دیگه ای نبود و از این فکرا نکن درباره من،‌ فکر رابطه با سعید و الهه و این پیشنهاد هم خودش بهش رسید و اومد به من گفت ... ماشین متوقف شد و منو برد به آپارتمانش که هیچ وقت این یکی خونش رو ندیده بودم، حوصله دقت به خونه و وسایلش رو نداشتم ، فقط نشستم رو کاناپه، برام شربت آورد و گفت:‌ بخور تا حالت بهتر بشه،‌یه دستمال کاغذی برداشت و کنارم نشست و اشکامو پاک کرد، نصف شربتو بیشتر نتونستم بخورم و گذاشتمش رو میز،‌ با دستاش از دو طرف بازوهامو گرفت و چرخوند سمت خودش و همچنان داشت به چشمام نگاه میکرد،‌ بهم گفت: ویدا جان خواهشا احساسی فکر نکن و تصمیم نگیر، فکر میکنی الان که مانی همه چیزای تو دلش رو اومده به من گفته چی شده؟؟؟ فکر میکنی الان من حس بدی بهت دارم یا حس میکنم زن خرابی هستی؟؟؟ یا فکر خاصی دارم و نظرم دربارت عوض شده؟؟؟ یا اصلا فکر میکنی لازم بود که مانی اینارو بهم بگه؟؟؟ فکر میکنی من خودم نفهمیدم که چقدر دوست داری خاص تر نگاهت کنم؟؟؟ یا حتی گاهی وقتا از بی تفاوت بودن من کمی حرص میخوردی و سعی میکردی که بیشتر جلب توجه کنی، اون شب عروسی داداشم که اینقدر تابلو بودی که اصلا نیاز به ریز بینی و دقت زیادی نبود و فرداش هم با اون قیافه ای که موج میزد از عذاب وجدان تابلو تر بودی،‌ ویدا جان اولین باری که پامو تو خونت گذاشتم و تو چشمات نگاه کردم کامل شناختمت و همه حدسام در موردت درست بود، تو یک زن فوق انرژیک و خاص هستی ،‌ وفاداری و عشقت به زندگیت و مانی رو هر بچه ای هم میتونه حدس بزنه و فکر نکن که نظر من اینه که زن خراب و بدی هستی، تو زیبایی داری و فوق جذابی ، هر مردی نا خواسته نگاهت میکنه و جذبت میشه و نگو که ته دلت از این بدت میاد، نگو که وقتی تو جمع دوستات هستی و حس میکنی که از همشون سری و بیشتر دیده میشی ،‌لذت نمیبری... من همه اینا رو تو وجود تو و چشمای تو میبینم ویدا، تو تا حدی برات مهمه دیده شدن که اگه کسی نبینه تو رو نا خواسته و شاید بدون اینکه خودت بفهمی عصبانی میشی، فقط مشکل اینجاست که چرا فکر میکنی این حس بده و داری باهاش میجنگی، چرا فکر میکنی این متضاد دوست داشتن شوهرته، تو و مانی عاشق هم هستین و بهت قول میدم که این عشق تا آخر عمرتون همراهتونه، خودتو از بند و اسارت یه سری فکرای سنتی و مذهبی و مسخره رها کن و آزاد کن خودتو، مانی میخواد با عشقش این لذت رو تقسیم کنه و من مثل تو در موردش فکر نمیکنم و بهش حق میدم، مانی بی نهایت از تو لذت میبره و فکر نکن که براش تکراری شدی ، اون فقط میخواد اینو به عنوان یک تنوع و هیجان تجربه کنه اونم با تو و نه تنهایی، باور کن اگه زودتر از مانی من باهات آشنا میشدم و میدیدمت ثانیه ای برای ازدواج باهات درنگ نمیکردم و هر بار که گفتم به مانی حسودی میکنم بدون عین حقیقت بود و تعارف نبود، الانم طاقت دیدن اشکات و ناراحتی تو رو ندارم و بدون که وقتی مانی اینو بهم گفت که چی تو سرشه من مطمئن بودم تو مخالفت میکنی و سعی کردم که منصرفش کنم اما اون تصمیمش رو گرفته بود ، گزینه سعید و الهه برای اینکار خیلی خوبه نه خیلی آشنا و نزدیک هستن که تا آخر عمرتون جلوی چشمتون باشن و نه کاملا غریبه که نتونین اعتماد کنین، به نظرم خواست مانی رو انجام و بده و برای یک بار این کارو به خاطرش بکن و اینقدر فکر نکن کار خاص و پیچیده و نشدنیه و خودتو عذاب نده... دستای ماهان همچنان رو بازوهام بود و حتی تو این وضعیت داشتم به لباش نگاه میکردم، شال روی سرم کاملا لیز خورده بود روی شونه هام ، عصبانتیم فرو کش کرده بود و به حرفای ماهان فکر میکردم، سوال احمقانه ای تو ذهنم شکل گرفت که بهش بگم اگه میدونستی که دوست دارم نگام کنی پس چرا نگاه نکردی ، میدونستم این سوال با تلیپ ظاهری و عصبانی ای که سر پیشنهاد مانی برداشتم مغایرت داره، بینمون سکوت بر قرار شد و فقط همو نگاه میکردیم، همه حرفا و دلایل ماهان رو توی ذهنم مرور و آنالیز کردم و گفتم که با این حساب که میگی دو تا راه بیشتر ندارم یا همین الان برم وسایلمو جمع کنم و برای همیشه از مانی جدا بشم یا به خواسته اش تن بدم، اگه اینقدر که میگی و مدعی هستی که منو میشناسی خوب میدونی که حتی یک ثانیه هم بدون مانی دووم نمیارم و از طرفی طاقت دیدن مانی ناراحت رو تو زندگیم ندارم، گیر کردم ماهان گیر کردمممم، غیر تو هیچ کسی نبود که بشه ازش کمک بخوام و اینا رو بگم، من تو خوابم نمیدیدم که حرفای فانتزی با شوهرم برای اینکه سکسمون جذاب تر و هیجانی تر بشه اینجوری روش تاثیر میذاره،‌ حالا حس میکنم همه چی از دستم خارج شده،‌ حالا تو بگو چیکار کنم؟؟؟ ماهان لبخند دوست داشتنی همیشگیش رو زد و گفت: همین الان خودت جواب دادی و مشخصه که خوب میدونی باید چیکار کنی، پاشو بریم که دیر وقته و باید یه ناهار حسابی و خوشمزه برای شوهرت درست کنی...
‎حس دوگانه ای بعد صحبتام با ماهان داشتم، اولین حسم نا امیدی بود که فکر میکردم میتونه برام کاری کنه و دومین حسم این بود که فهمیدم بیشتر از اونی که فکر میکردم بهم دقت و توجه داره و بی نهایت دوستم داره،‌ تو دوراهی تنفر و دوست داشتن ماهان بودم و بلاخره باید تصمیم نهاییم رو برای پیشنهاد مانی میگرفتم، تو عمرم اینجوری فشار روی ذهنم و روحم نبود و سرم داشت منفجر میشد...
‎با بی میلی داشتم غذامو میخوردم که رو کردم به مانی و گفتم قبوله اما چطوری میخوای به اونا بگی و معلوم نیست چه عکس العملی نشون میدن، به این اصلا فکر کردی؟؟؟ مانی قاشق تو دهنش موند از تعجب، چشاش گرد شد و گفت: چی داری میگی ویدا؟؟؟ با حرص جواب دادم : دارم میگم موافق اون فکر و پیشنهاد احمقانت برای سکس ضربدری با سعید و الهه هستم اما چجوری میخوایی به سعید بگی این فکرتو ، اگه عصبانی بشه و بزنه تو گوشت و آبرو ریزی کنه چی؟؟؟ مانی که حسابی شوکه و غافلگیر شده بود از اینکه یه هویی این حرفو بهش زدم،‌لقمه رو نجویده قورت داد و گفت: یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟؟؟ بهش گفتم چیزی بدتر از این خواسته هم مگه هست که حالا نگران ناراحت شدن منی؟؟؟ کمی من و من کرد و گفت:‌ اونا میدونن و قبول کردن،‌ همه منتظر جواب تو بودیم... با حرص از پشت میز بلند شدم و میخواستم چنگال تو دستمو بکوبم رو دست مانی، چند قدم برداشتم تا عصبانتیمو کنترل کنم، باورم نمیشد اینی که میشنیدم رو ،‌ همه و همه خبر داشتن جریان چیه غیر من،‌ خودمو آماده هر جوابی کرده بودم غیر این یکی، میدونستم هر چیزی بخوام بگم با فریاد و توهینه و هیچ فایده ای هم نداره، برگشتم سر جام نشستم و هیچ حرفی برای گفتن نداشتم... مانی مثل بچه ها ترسیده بود و گفت: میدونم که الان عصبانی هستی و ناراحتی ،‌اما باور کن همه ما میدونستیم تو مخالفت میکنی با این موضوع،‌ سعید و الهه خیلی خیلی بیشتر از اونی که فکر کنی از تو خوششون اومده و اگه بخوایی برات تعریف میکنم که چی شد که اونا هم این جریان رو مطرح کردن و دوست دارن اینکارو انجامش بدیم... حرف مانی رو قطع کردمو گفتم بس کن مانی نمیخوام بدونم، گفتم قبوله اما چند تا شرط دارم که باید قبول کنی وگرنه من میدونم و تو، مانی قیافه خوشحالی به خودش گرفتو گفت: ‌هر شرطی بذاری قبول میکنم عزیزم،‌ فقط جون بخواه... به چشماش خیره شدمو گفتم که: اولین شرطم اینه که زمان لازم دارم تا بتونم با سعید و الهه جوری کنار بیام تا بلاخره به اون مرحله ذهنی برسم که سکس ضربدری ای که تو ذهنته انجام بدیم،‌ یه دفعه نمیتونم برم زیر مرد غریبه بخوابمو پیش زمینه نیاز دارم، ‌شرط دومم اینه که فقط و فقط یک بار این کارو انجام میدیم و اگه بار دیگه ازم بخوایی به جون بابام اون روی سگم بالا میاد و قید همه چی رو میزنم مانی،‌ شرط آخرم اینه که اگه بفهمم بعد این جریان از اون زنیکه الهه خوشت اومده و بهش احساس پیدا کردی و تصمیم به زیرآبی بگیری هزار برابر اون روی سگم بالا میاد مانی، خوب به شرطام فکر کن و میدونی که همینجوری که الان راضی به این کار شدم همونجور هم اگه زیر شرطام بزنی چه کارایی که از دستم بر نمیاد و قید آبروی خودمو خودتو میزنم... مانی حسابی خوشحال شد و بلند شد اومد سمتم،‌ گونه هامو بوسید و گفت: همه شرطایی که گفتی قبول ،‌بهت قول مردونه میدم دونه به دونه پاش وایستم، اما تو هم یه قولی بده ویدا... سرمو چرخوندم سمت صورتش و گفتم چه قولی؟؟؟ گفت:‌ قول بده دیگه اینجوری عصبانی نباشی و اگه قراره همش یه بار این کارو بکنیم زهر تن من نکنی ، نه غر بزنی و نه اینجوری موج منفی بدی، ویدا باور کن لذت بردن تو از این کار برام مهم تر از خودمه، من نمیخوام تحت فشار باشی انگار که بهت تحمیل شده و رفع تکلیف این کارو انجام بدی و میخوام که تو هم از این جریان حالشو ببری... بهش گفتم اولا که شک نکن که تحمیل شده مانی و دوما اون کله پوکتو کار بنداز و به شرط اولم دقت کن،‌ فکر کردی برای چی زمان میخوام، برای اینکه ذهنم آمادگی سکس با سعید و دیدن اینکه یه زن دیگه زیر شوهرمه رو داشته باشه،‌ خودمم خوب میدونم که اگه برای تو کاری رو از ته دل نکنم سریع میفهمی و بهت بر میخوره،‌ فقط خواهش میکنم مانی نذار که به خاطر این کار زندگیمون از هم بپاشه ، همه هستی و زندگی من تویی ،‌این همه سال بودن باهم و حس خوشبختی ای که باهات دارمو خرابش نکن و بهم ثابت کن که الکی از عواقب این کار میترسم... مانی که حسابی هم خوشحال و هم احساسی شده بود گفت: باشه عزیزم بهت قول میدم،‌قول میدم که نه تنها بهت ثابت بشه که هنوز چقدر عاشق همیم بلکه بیشتر قدر همو بدونیم و از هم لذت ببریم... دیگه اشتهای خوردن غذا نداشتم، بلند شدم و به مانی گفتم که آخر هفته دعوتشون کن بیان خونه ما، حالا که میگی اونا هم در جریان هستن و موافقن لازمه چهار تایی یه سری حرفا رو بهم بزنیم، این قولایی که تو بهم دادی اونا هم باید بدن... رفتم تو اتاق خواب و در و بستم ،‌ مانی معنی این مدل در بستن رو میدونست که میخوام تنها باشم و نیاد دنبالم، ‌دراز کشیدم و سرم همچنان داشت منفجر میشد و هنوز جرات فکر و تصور کاری که قراره بکنیم رو نداشتم...



‎این همه وقت با سعید و الهه گذورنده بودم اما این بار استرس داشتم،‌ انگار که روم نمیشد ببینمشون ، نمیدونستم باید چجوری باهاشون برخورد کنم چون حالا دقیق خبر داشتم که چه نگاهی رو من دارن و قراره چیکار کنیم، حتی برای انتخاب لباس هم وسواسی شده بودم و مردد بودم ،‌ بلاخره با کلی کلنجار رفتن حرف مانی رو گوش دادم و یک دامن تا زانو پوشیدم و یک پیراهن اندامی ، با وضع بدتر از اینم تو عروسی داداش ماهان رفته بودم اما این فرق داشت و خوب میدونستم برای چی باید لباس اندامی و لختی بپوشم... بلاخره اومدن و منم طبق قولم به مانی همه سعی خودمو کردم که خوش اخلاق و خوش برخورد باشم، وقتی به سه تاییشون نگاه میکردم و یادم میومد که این همه مدت میدونستن جریان چیه و من از همه جا بی خبر بودم، احساس بدی بهم دست میداد،‌ به بهونه پذیرایی همش خودمو تو آشپزخونه معطل میکردم و اصلا روم نمیشد برم باهاشون حرف بزنم... مانی صدام کرد که بیا بشین صحبت کنیم، با صورت کمی قرمز شده رفتم بهشون ملحق شدم و میدونستم دیگه راه فراری نیست و باید باهاش مواجه بشم، داشتم تو ذهنم مرور میکردم که چی بگم و چی نگم که سعید صدام زد و صورتم چرخید به سمت صورتش، نا خواسته و برای اولین بار داشتم به صورت سعید به چشم یه خریدار نگاه میکردم، قیافه سعید هم مثل ماهان به خوشگلی مانی نبود، اما بی ریخت هم نبود، جذابیت و خاص بودن ماهان رو نداشت و میشه گفت در کل معمولی بود ،‌ از چشمای رنگ روشن و هیزش خوشم نمیومد و حس خوبی بهش نداشتم... سعید شروع کرد حرف زدن و گفت: مانی همه چی رو به من و الهه گفته و شرطایی که گذاشتی هم باهامون در میون گذاشته، شرط اولت که گفته بودی زمان میخوای رو ما هم موافقیم،‌ شرط دوم که گفته بودی فقط یک بار رو علی رغم اینکه نظر ما اینه که میشه بیشتر از یک بار باهم بود اما چون تو میگی ما هم قبول میکنیم، شرط آخرت این بود که احساسات رو درگیر و قاطی نکنیم که این قطعا شرط ما هم هست و 100 درصد باهاش موافقیم،‌ بهتون قول میدم ما هم اینجوری فکر میکنیم و قرار نیست کسی احساساتشو قاطی کنه و هر بار احساس کردیم یکی داره اینکارو میکنه کات میکنیم و تموم. در ضمن خیلی خوشحالم که قبول کردی و بهت قول میدم پشیمون نشی... میخ شده بودم به صورت سعید و باورم نمیشد داریم سر سکس ضربدری اینجوری با کلاس مذاکره میکنیم،‌ یه نفس عمیق کشیدم و حرف خاصی برای گفتن نداشتم ، میدونستم اگه بخوام بیشتر سخت بگیرم و کشدارش کنم مانی ناراحت میشه، با لبخندی که به سعید زدم اوکی نهایی رو دادم ، درونم غوغا بود که الهه گفت: فقط ویدا جون یه سوال تو ذهنمه که دوست دارم تو جمع بپرسم،‌میشه دقیقا منظورت رو از وقت خواستن بگی و دقیق توضیح بدی که چیکار باید کنیم که آماده بشی؟؟؟ نیش و کنایه خاصی تو لحن و سوال الهه بود ،‌جواب دقیقی براش نداشتم و مونده بودم که چی بگم،‌ مانی دخالت کرد و گفت:‌ فکر کنم منظور ویدا اینه که کم کم این رابطه رو شروع کنیم... سعید گفت: درسته و میشه برای اینکه آمادگی اینو پیدا کنه که صمیمی تر بشیم ، مانی و الهه ، ‌من و ویدا خصوصی تر با هم در ارتباط باشیم... شماره همو که داریم و فقط کافیه جواب همو بدیم و بیشتر همدیگه رو بشناسیم و حتی حضوری همدیگرو ببینیم... مانی گفت:‌ و اینکه از حالا به بعد شما خانوما لباسای راحت تر بپوشین و دیگه لازم نیست از هم خجالت بکشیم ، مثلا من و ویدا همونجوری بگردیم و رفتار کنیم که فقط وقتایی که تنها هستیم انجامش میدیم اما حالا شما هم هستین... سعید و مانی همچنان داشتن فکراشونو میگفتن و مشخص بود برای این حرفا کاملا برنامه ریزی کردن و الهه با اشتیاق کامل به حرفاشون گوش میداد ،‌نگاهش و توجهش کاملا به سمت مانی بود و مانی هم کم نشد که بهش لبخند نزنه، آخر حرفاشون از من خواستن که نظرمو بگم و با اینکه نصف حرفاشون رو از بس که تو فکر بودم نشنیده بودم موافقت خودمو اعلام کردم... اون شب هم خوابم نمیبرد و تصمیم گرفتم هر طور شده خودمو با این جریان وقف بدم وگرنه تا آخرش دیوونه میشدم...
‎فرداش نزدیکای ساعت ده از خواب بیدار شدم و تو همون تخت گوشیمو چک کردم، توی لاین یک پیام از سعید دیدم که نوشته بود سلام صبح بخیر عزیزم، پاشو تنبل. جوابشو دادم سلام صبح تو هم بخیر و خسته نباشی، تنبل عمته دلم میخواد بخوابم... این شد شروع پیام بازی منو سعید و میشه گفت تا موقع اومدن مانی به هم پیام دادیم و تنها موردی که شباهت و تفاهم داشتیم این بود که جفتمون اهل شوخی و کل کل کردن بودیم، میدونستم همین بساط بین مانی و الهه هست و خیلی کنجکاو بودم که بدونم بین اونا چی میگذره و چیا میگن به هم... این روش ارتباط بر قرار کردن رو دوست داشتم چون کم کم داشتم اینجوری به سعید نزدیک میشدم و از اون فشاری که اول این جریان روم بود کم شده بود، حتی موقع هایی که مانی خونه بود سعید بهم پیام میداد و جوابشو میدادم، جکای خیلی خیلی سکسی میفرستاد برام ،‌منم براش جکای سکسی که تو گوشیم بود رو میفرستادم، یه شب تو تخت بودم و مانی خوابیده بود ، مثل همیشه سرم تو گوشیم بود تا منم خوابم ببره، سعید پیام داد که بیداری هنوز؟؟؟ نوشتم آره خوابم نمیبره، نوشت: چی پوشیدی جیگر؟؟؟ جواب دادم یه شلوار ضخیم و یه دامن بلند و سه تا لایه زیرپوش و پیرهن و یه بلوز بافت ضخیم و یه مانتو بلند و روش هم یه چادرم سرم کردم،‌ از شکلکای خنده ای که میفرستاد مشخص بود ترکیده از خنده و دوباره پرسید بدون شوخی ویدا الان چی تنته؟؟؟‌ نوشتم چیز خاصی تنم نیست یه شرت و یه زیر پوش، جواب داد سوتین چی؟؟؟ نوشتم نچ همینی که گفتم، یه اوفففففففف بلند نوشت و گفت:‌ دوست داشتی الان من پیشت بودم؟؟؟‌ میخواستم بنویسم برو گروتو گم کن بی جنبه اما خودمو کنترل کردمو نوشتم که تخت ما دو نفره هستش سه نفر توش جا نمیشن، بازم شکلک خنده فرستاد و نوشت: بی شوخی ویدا الان فرض کن من و تو فقط رو تختیم،‌دوست داشتی یا نه؟؟؟ میدونستم یه جواب بیشتر نباید بدم و این شد شروع سکس چت من و سعید، تو توصیف فانتزیای سکسش با من ،خیلی مهارت داشت و علی رغم اینکه زور میزدم که روم اثر نذاره اما گاها نا خواسته تحریک میشدم از نوشته هاش و حتی عجله داشتم زود تر متن بعدی رو برام بنویسه... اسیر حس چند گانه ای شده بودم، حس ترس و منطقی نبودن این کار ،‌ حس حسادت به رابطه مانی و الهه ، حس هیجان به شدت خاصی که داشت ، حس لذت نا خواسته ای که بهم تحمیل میشد، حس تنوعی که حالا با صحبتای سکسی و این طرز برخورد سعید درونم به وجود اومده بود و کلی با مانی فرق داشت،‌ نمیشه گفت کدوم بهتر بودن اما فرق داشتن و تنوع جالبی بود برام که هر مردی چجوری میتونه با یک زن عشق بازی کنه... یک روز صبح پنجشنبه الهه بهم زنگ زد و برای شام دعوتمون کرد و تاکید کرد که لباسات و وسایلتو بیار شب همینجا بخوابین، با مانی هماهنگ کردمو تابلو بود که در جریانه، منم از حرصم بهش گفتم دلم برای ماهان تنگ شده مانی میشه به اونم بگی بیاد؟؟؟ یکمی مکث کرد و از پشت تلفن فهمیدم غافلگیر شده از این حرفم و درخواستم، من و من کنان گفت: باشه اوکی بهش میگم... رو لبام پوزخند لذت بخشی نشست و گفتم حال سه تاتونو میگیرم امشب، رفتم حموم و حسابی نظافت کردم ،‌برگشتمو کل بدنمو یه لوسیون خوش بو کننده مست کننده زدم که مانی میدونست هر بار که کل بدنمو شیو میکنم این لوسیون رو میزنم، موهامو با حوصله خشک کردمو شونه زدم، در حدی که بلد بودم، مدلی موهامو بستم که خیلی به صورتم میومد، آرایش ملایم کردم،‌ حالا میموند انتخاب لباس، یه شلوارک کتان مشکی کوتاه بالا زانو داشتم که یه جورایی شرت پاچه دار حساب میشد، یه تاپ یقه باز و آستین حلقه ای قرمز که فقط جلوی مانی چند بار پوشیده بودم انتخاب کردم، یه ست شرت و سوتین قرمز توری هم انتخاب کردم، بعد اینکه آرایشم و درست کردن موهام تموم شد و لباسایی که انتخاب کردمو پوشیدم، رفتم جلوی آیینه و خوب میدونستم با دیدن این صحنه سعید کفش میبره و روانی میشه و حتی شاید مانی هم بیشتر به من نگاه کنه تا به الهه، هر چی تو کلشونه حداقل امشب با وجود ماهان نقش بر آب میشه، از نقشه ای که برای اذیت کردنشون کشیده بودم کلی ذوق کردم و رفتم یه شلوار پوشیدم و مانتو تنم کردم و منتظر مانی نشستم... مانی یکمی دیر تر اومد و منتظر ماهان بوده تا حاضر بشه، سوار ماشین که شدم جفتشون گفتن واوووو عجب بوی عطری؟؟؟ مانی از آیینه ماشین نگاهم کرد و گفت: چیکار کردی با خودت لعنتی... وارد خونه سعید شدیم و بعد احوال پرسی رفتم تو اتاق ،‌ عمدا بیشتر صبر کردم که همشون تو ذهنشون منتظر برگشت من از اتاق باشن،‌ مانتو و شالمو درآوردم و شلواری هم که پوشیده بودم درش آوردم، دیگه خجالت نمیکشیدم و با اعتماد به نفس کامل رفتم تو هال، همشون نشسته بودن و داشتن صحبت میکردن ، از نگاه مجنون وار سعید شروع شد و دونه دونه برگشتن سمت من، الهه ساپورت و تاپ پوشیده تر از من تنش بود و تابلو بود که عمرا اگه حدس میزدن من با همچین تیپی بیام، عاشق این چند ثانیه سکوت بودم که چطور محو من شدن، خونسرد و خندون رفتم نشستم کنار مانی و رو به ماهان گفتم خب چه خبر ماهان بی معرفت شدی و یادی از ما نمیکنی؟؟؟ لبخند قشنگ ماهان تبدیل به خنده شد و مشخص بود که فهمیده چی تو سرمه ، شروع کردم با ماهان صحبت کردن و اصلا به اون سه تا توجه و دقت نمکیردم، میدونستم که الان سعید داره منفجر میشه،‌ هر چند دقیقه یه بار پامو رو پام عوض میکردم و به آرومی خاصی اینکارو میکردم،‌ صدای پیام گوشیم اومد و سعید تو لاین برام نوشته بود که میخوایی دیوونم کنی آره؟؟؟ حتی بعد خوندن پیام بهش نگاه هم نکردم و همچنان با ماهان مشغول حرف زدن بودم... الهه شروع کرد چیندن میز شام ،‌بلند شدم که برم دستامو بشورم که کمکش کنم، دستشویی تو راه رو بود و به هال دید نداشت، از دستشویی که اومدم بیرون نمیدونم کی سعید خودشو رسونده بود،‌ جلوم سبز شد و روشنی و برق چشاش از شهوت چند برابر شده بود، خندم گرفته بود و بهش گفتم برو اونور میخوام برم به الهه کمک کنم،‌ دستشو آورد پشتم و گذاشت رو کونم ، فشار داد و گفت: دارم برات ویدا به وقتش تلافی میکنم، از ذوقم خندم بلند تر شد و گفتم نمیدونم داری از چی صحبت میکنی برو اونور الهه جون دست تنهاست... بعد خوردن شام شروع کردم شستن ظرفا، الهه هم مشغول جمع و جور کردن بود، زاویه وایستادنم جوری بود که ماهان حدودا بهم دید داشت و چند لحظه یه بار میدیدم که داره نگام میکنه و عمدا بهش یه لبخند تحویل میدادم، سعید داشت باقی مونده وسایل رو میز رو میاورد تو آشپزخونه بعدشم نشست رو صندلی آشپزخونه که مثلا به الهه تو جمع و جور کردن کمک بده، نمیدونم چجوری دستشو باز رسوند به باسن من و اینقدر تو کف بود که احمق نفهمید که ماهان از جایی که نشسته دید داره، سریع سرمو چرخوندم سمت ماهان و زاویه نگاهش رو به سمت باسنم دیدم و بعد یک پلک زدن ، چشاش زوم شدن تو چشمای من،‌ الهه زد رو دست سعید و آروم گفت:‌ تابلو بازی درنیار سعید این پسره اینجاست و زشته، من اصلا حواسم به سعید و الهه نبود،‌فقط داشتم به اون چند ثانیه نگاه ماهان فکر میکردم، شاید عجیب ترین نگاهی بود که تو عمرم میدیدم، ماهان خودش منو راضی به این کار کرده بود و چطور میتونست تو این نگاه غم و ناراحتی باشه؟؟؟ حتما دارم اشتباه میکنممممم... کارمون تو آشپزخونه تموم شد و برگشتیم، ماهان بلند شد و گفت: مرسی الهه خانوم حسابی به زحمت افتادین و ممنون سعید جان ، اگه اجازه بدین من رفع زحمت کنم... سعید و الهه هر چی اصرار کردن ماهان واینستاد ، فکر میکردم تا آخر شب بمونه اما خیلی زود داشت میرفت، مانی هم هر چی بهش گفت فایده نداشت ،‌ موقع رفتن هم نذاشت کسی بدرقه اش کنه، رو به من گفت :‌ ویدا یه لحظه بیا کارت دارم، تا دم در آپارتمان همراهش رفتم، کفشاشو پاش کرد و منتظر بودم حرف بزنه ببینم چیکارم داره، قیافش ناراحت بود و به چشمام نگاه میکرد، اومد یه چیزی بگه که حرفشو قورت داد ،‌گفت: هیچی بیخیال کار مهمی نیست میخواستم چند تا سوال درباره گلستان سعدی بپرسم، الان باید برم وقتش نیست، بهش گفتم مطمئنی ماهان حرفت این بود؟؟؟ سرشو از صورتم چرخوند و گفت:‌ آره مطمئن برو خوش باش،‌ بای... سوار آسانسور نشد و پله ها رو گرفت و رفت، نمیدونم چرا اون همه نشاطی که تو دلم و بود و حسابی سرحال بودم یه هو همش رفت و از رفتن ماهان خیلی ناراحت شدم... برگشتم تو جمع ، سعید و الهه خیلی خوشحال بودن که مزاحم دیگه نیست، مانی فهمید یه چیزیم شده و گفت: ‌ماهان چیکارت داشت؟؟؟ گفتم چیز مهمی نبود و رفتم نشستم، مانی اومد کنارم نشست و گفت:‌چت شده ویدا ،‌کل امشب شاد و سرحال بودی ،‌ماهان چیزی گفت؟؟؟ سعید گفت: من برم پاسور بیارم بازی کنیم،‌الهه هم گفت من برم شیر بذارم جوش بیاد یه شیر قهوه حسابی بهتون بدم، به چشمای مانی نگاه کردم و آروم گفتم که :‌ مانی امشب من آمادگیشو ندارم ،‌میدونم دیگه به قسم دادن و گفتن اعتقادی نداری اما تو رو خدا هر کاری که میکنیم امشب نه... کمی با تعجب نگام کرد و گفت:‌ باشه عزیزم هر چی تو بخوایی،‌ خودم حواسم هست... نمیدونم چم شده بود و چرا اینجوری شده بودم ، این چه انرژی منفی ای بود که همه وجودمو یه هو گرفته بود... سعید میز پذیرایی رو برداشت که بتونیم رو زمین بشینیم، پیشنهاد یه بازی جدید با پاسور داد که امتیازی بود و گفت:‌ هر دو نفر با هم یار میشن و هر دست که امتیاز بیشتری گرفتن و بردن یه دستور به دو تا بازنده میدن و اونا هم باید انجامش بدن... از اونجایی که تو چت کردن با من بهم گفته بود یکی از رویاهاش این بازی هستش و میدونستم قراره اگه ببره چه دستورایی بده ،بهش اخم کردمو گفتم سعید من همینجوری چیزی تنم نیست نمیشه بیخیال بازی بشی یا قسمت دستورشو حذف کنی؟؟؟‌ سه تاییشون زدن زیر خنده و سعید گفت: تقصیر خودته که هیچی تنت نیست ،‌ اگه همه موافق باشن بازی میکنیم، مانی گفت: من موافقم و ویدا هم بشه یار من،‌ منم سریع گفتم آره من میخوام یار مانی باشم،‌ بازیش دقت بیشتری نسبت به حکم لازم داشت و همه انرژیمو جمع کرده بودم که ما نبازیم، اما از شانس گندی که داشتم همون دست اولو باختیم، سعید و الهه دستاشونو به نشونه برد به هم زدنو حسابی خوشحالی کردن، استرس داشتم که الان چه کاری از ما میخوان، سعید رو کرد به الهه و گفت:‌خانوما مقدم ترن تو اول بگو، حالا حالاها ما میبریم و وقت برای گفتن من هست، الهه به منو مانی نگاه کرد و با چشمام داشتم بهش التماس میکردم چیز بدی نگه، رو کرد به مانی و گفت: دوست دارم لب گرفتنتو ببینم،‌ از خانومت لب بگیر ببینم اون جور که میگی بلد هستی یا نه؟؟؟ یکمی خیالم راحت تر شد ،‌ از اون فانتزی های عجیبی که سعید تو چت بهم گفته بود خیلی بهتر بود،‌ مانی خندش گرفته بود و مشخص بود یکمی خجالت میشکه،‌ اون دو تا هم ،همش میگفتن تند باش تند باش، سعی کرد به خودش مسلط بشه ،‌اومد نزدیک من و صورتمو با دستاش گرفت و جلوی صورت خودش قرار داد، میتونستم از نگاهش خجالت توام با تحریک رو ببینم و مشخص بود داره از این وضعیت لذت میبره،‌ لباشو چسبوند به لبام، چشامو بستم و سعی کردم کمکش کنم،‌نمیدونم به خاطر جوی که توش بودیم یا به خاطر اینکه به الهه ثابت کنه چقدر تو لب گرفتن حرفه ایه ،‌واقعا لبامو رومانتیک و محشر بوسید و یه لب حدودا طولانی و لذت بخش از لبام گرفت،‌ بعد حدود یک دقیقه ازم جدا شد،‌ از کاری که جلوی الهه و سعید کرده بودیم خندم گرفته بود، تو چشمای سعید شهوت و تحریک هر لحظه بیشتر موج میزد، یا نگاهش به خط سینه هام بود یا به رونای پام،‌ حالا هم که لب گرفتن منو دیده بود... دست دومو شروع کردیم، انگار داشتم بازی قهرمانی جهان انجام میدادم و اینقدر بردن برام مهم بود ،‌ خیلی خیلی نزدیک و حساس موفق شدیم ببریم، از خوشحالی خم شدمو دوباره لبای مانی رو بوسیدم، مانی رو کرد بهم و گفت: همون حرف سعید خانوما مقدم ترن،‌ با خوشحالی هر چی بیشتر شروع کردم نگاه کردن سعید و الهه، بدون ذره ای فکر کردن که احمق جون اگه کار بدی بهشون بگی خب سری بعد سر خودت میارن ،‌سریع گفتم حالا به مانی میگین از من لب بگیره آره، 5 دقیقه عشق بازی کنین، مانی از این دستورم خندش گرفت و گفت:‌ بابا تو دیگه کی هستی... سعید بدون اینکه ذره ای ناراحت بشه و اعتراضی کنه رفت سمت الهه، شروع کردن از هم لب گرفتن، بعدش لبای سعید رفت سمت گردن الهه که دستاشو به زمین تکیه داده بود که نیوفته، دستشم رفت سمت رون پای الهه شروع کرد چنگ زدن و هم زمان داشت گردنشو بوس میکرد، تو عمرم عشق بازی زن و مرد دیگه رو از نزدیک ندیده بودم،‌انگار دیدنش خجالتش بیشتر از انجام دادنش بود، میشد حدس زد که چقدر محکم داره به رونای الهه چنگ میزنه،‌دستای سعید گنده و مشخصا قوی بودن،‌ تصمیم داشتم نگاه نکنم اما چشمم میخ شده بود و نمیتونستم نگاه نکنم، دست سعید رفت سمت کس الهه و همون جور داشت چنگ میزد،‌ صدای آه الهه بلند شد... گفتم اوکی 5 دقیقه شد بسه دیگه خیلی داره خوش بحالتون میشه،‌ حالا میتونستم شهوت رو تو چشمای خمار الهه ببینم که چطور وقتی سعید ازش جدا شد داشت به مانی نگاه میکرد، دست بعدی اینقدر تو فکر عشق بازی سعید و الهه بودم که با اختلاف باختیم، اعصابم حسابی خورد بود و حالا یادم اومد که چه گندی زدم و چطور سر کم نیاوردن جوگیر شده بودم،‌ سعید از خوشحالی داشت پرواز میکرد ،‌رو به مانی گفت: شما باید ده دقیقه عشق بازی کنین و با این تفاوت که باید تاپ و شلوارک ویدا رو دربیاری، اومدم اعتراض کنم که یادم اومد خواسته خودم همچین خیلی بهتر از این نبود، مانی با خنده داشت میومد سمتم، خودمو کشیدم عقب و گفتم حداقل یه کار کنیم، چراغا رو خاموش کنیم... سعید مخافلت کرد و گفت: نخیر قانون قانونه،‌اما الهه گفت: اگه اینجوری راحته عیبی نداره نمیخواییم اذیت بشه که، بلند شد رفت همه چراغا به غیر از لامپای ریز بالای اوپن رو خاموش کرد، درسته همون لامپا باعث میشدن همو ببینیم اما نور خونه خیلی خیلی کمتر شد و حس میکردم همین میتونه کمک کنه که این کارو کنیم،‌ مانی اومد سمتم و آروم خوابوندم رو زمین، چشامو بستم که چشمم به سعید و الهه که داشتن لخت شدن منو میدیدن نیوفته، مثل همیشه رومانتیک و ملایم گردنمو بوسید و دستشو گذاشت رو سینه هامو آروم مالش میداد، دستش رفت سمت شلوارکمو آروم شروع کرد کشیدن پایین ، با فشار دادن رونام به همدیگه مقاومت نا خواسته ای کردم برای اینکه نتونه در بیاره اما کم کم کشید پایین و کامل از پام درش آورد،‌ دستشو آروم روی رون پام میکشید و دوباره شروع کرد بوس کردن گردنم و میخواست بره سمت سینه هام، سرشو با دستم گرفتمو بردم بالا و ازش لب گرفتم، ‌به این بهونه میتونستم آروم بهش بگم که مانی امشب هر کاری شد فقط خودت باهام بکن ،‌ تو چشام نگاه کردو گفت:‌ باشه عزیزم... تاپمو گرفت و کمکش کردم که درش بیاره و حالا فقط با شرت و سوتین جلوی سعید و الهه بودم، با کشیدن دستم رو کمر مانی و لب گرفتن ازش منم همراهیش کردم، دست مانی روی سینه هام بود و شیکمم، هنوز موفق نشده بودم تحریک بشم ،‌اما استرسی که داشتم کمتر شده بود و داشتم به این وضع عادت میکردم... به مانی گفتم ده دقیقه نشد؟؟؟ خندش گرفت و گفت: کدوم ده دقیقه بابا اونا ببین، سرمو چرخوندم سمت سعید و الهه که دیدم اون دو تا دراز کشیدن و تو هم هستن،‌ خیالم راحت شد امشب فقط با مانی باید سکس کنم حالا هرچند جلوی اونا ، اما بهتر از سکس با سعید بود که اصلا آمادگیشو نداشتم، پس بهتر بود مانی رو تا میتونم تحریک خودم بکنمش، جامو باهاش عوض کردمو حالا اون خوابیده بود و من اومدم روش، پلیورشو درآوردمو شروع کردم بوسیدن گردنش و سینه اش، صدای آه و ناله الهه بلند شده بود و سرم باز چرخید طرفشون، شوکه شدممممم، سعید الهه رو کامل کامل لخت کرده بود، پاهاشو از هم باز کرده بود و داشت کسشو میخورد، مثل هیپنوتیزم شده ها داشتم نگاه میکردم، دستای الهه رو که سینه های خودشو میمالوند... دستای مانی رو روی گیره سوتینم حس کردم که سریع بازشون کرد، سوتینمو درآورد و شروع کرد خوردن سینه هام، دیدن بدن لخت الهه که سعید داشت کسشو میخورد و خوردن سینه هام باعث شد ته دلم بلرزه و تحریک بشم، مانی هم زمان سینه هامو میخورد و با دستاش کونمو میمالوند، نفسم نا منظم شده بود و آه از گلوم بلند شد، مانی هم که حسابی نگاهش به اونا بود بلند شد و د

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#5 | Posted: 26 Nov 2016 16:36
ضربدرى ناخواسته قسمت ٤


نويسنده شيوا



* با لیف افتاده بودم به جون سینه هام ،‌میخواستم هنوز اون حس زبری دست سعید رو از ذهنم پاک کنم اما فایده ای نداشت، سکس کردن کنار یه زوج دیگه در حال سکس، هیجان و لذت زیادی داشت اما نمیتونستم با عذاب وجدان بعدش که یه مرد غریبه منو لخت دیده و حتی لمسم کرده کنار بیام، نه میتونستم کامل از این جریان لذت ببرم و نه میتونستم کامل خودمو بکشم بیرون، قول داده بودم و اگه زیرش میزدم برام عواقب داشت ،‌مخصوصا از طرف مانی...‌ البته خوب میدونستم که خودمم حالا کمی وسوسه این کار تو وجودم هست ،‌لذت و هیجان خاص اینکار تو دلمو میلرزوند... تو این دوراهی لذت و عذاب وجدان داشتم دیوونه میشدم،‌ انگار این جریان مثل یک پارچ آب باشه اما من نهایتا یک لیوان باشم و نمیتونم این همه آب رو تو خودم جا بدم... چند وقت گذشت، تنها کاری که موفق به انجام دادنش شده بودم حفظ ظاهرم بود، رفت و آمدمون با سعید و الهه بیشتر شده بود، الهه هم دیگه لباسای لختی و سکسی میپوشید،‌ طنازی های اون برای مانی خیلی بیشتر از من برای سعید بود، چندین بار دیگه جلوی هم سکس کردیم و هر بار بیشتر دستای سعید بدنمو لمس میکرد، فقط تنها چیزی که دلم خوش بود این بود که هنوز باهام سکس کامل نداره و کامل در اختیارش نیستم اما میدونستم که نمیتونم تا آخرش در همین سطح نگهشون دارم... پر رویی و بی حیایی غیر قابل تحملی تو رفتار و روحیه سعید میدیدم، هر جا که وقت میکرد منو دستمالی میکرد، خودم شرط گذاشته بودم رابطه باید بی احساس باشه و حالا داشتم از اینکه فقط نقش یه تیکه گوشت رو برای سعید بازی میکنم و همش نگاهش به من جنسی و شهوتی هستش و هر کلام حرفش در این مورده ،‌ دیوونه میشدمممممم... وقتی میرفتم خونمون تحت فشار بودم و روم نمیشد که خودمو به عنوان یک زن پاک و نجیب بهشون نشون بدم،‌ هر جا بابام بود روسری سرم بود ،‌البته اگه غریبه ای وجود داشت، از این دو رویی و اینکه نمیدونن دخترشون داره چیکار میکنه تحت فشار بودم، جلوی دوستای دیگم همینطور، چند باری که سمیرا میومد سر میزد بهم گفت که عوض شدی و تو خودتی ، چی بهش میگفتم آخه؟؟؟ همه چی از کنترلم خارج بود و این زمانی که خواسته بودم فقط داشت منو اذیت میکرد و نه اونا رو... ماهان کاملا خودشو کنار کشیده بود، بعد اون شب مهمونی خونه سعید دیگه ندیدمش،‌ چند بار اومدم بهش پیام بدم اما نمیدونم چرا منصرف شدم، باید بلاخره اینو تمومش کنم... اوخر آذر ماه بود و حسابی هوا سرد شده بود، تازه از خواب بیدار شده بودم که الهه بهم زنگ زد،‌فکر کردم باز برای دور هم بودن میخواد برنامه ریزی کنه اما صحبت از مسافرت کرد،‌ بهش گفتم خب هوا سرده کجا بریم؟؟؟ جواب داد: مانی بهم گفته که میتونه یه خونه تو کیش جورکنه و الان اونجا وقت مسافرت و تفریحه، چند روزه میرم و حسابی بهمون خوش میگذره، اگه تو موافقی که به سعید بگم مرخصی بگیره... میدونستم که مثل همیشه اون سه تا با هم به نتیجه رسیدن و این جور نظر خواستنا از من حفظ ظاهره و تصمیم از قبل گرفته شده،‌ بهش اوکی دادم و ابراز خوشحالی کردم از سفر به کیش... مانی عصر اومد خونه و کلی خوشحال بود که قراره بریم مسافرت،‌ حتی کلید خونه ماهان تو کیش هم دستش بود، البته گفت:‌خونه در اصل برای برادرشه و فعلا کسی نیست و خالیه،‌ به طعنه بهش گفتم چه زود هماهنگ شدی با ماهان و کلید هم گرفتی؟؟؟ حرفمو نشنیده گرفت و گفت: با سعید میخواییم بریم آژانس هوایی ببینیم کی پرواز به کیش دارن، تو هم کم کم وسایلتو جمع کن بهت خبر میدم... برای دو روز بعدش بلیط گیر آورده بودن و منم شروع کردم به جمع کردن وسایل، دلم شور میزد و میدونستم که دیگه این دفعه کامل باید خودمو در اختیار سعید بذارم، تا اینجای کار همپاشون شده بودم و حتی نصفه و نیمه لذت هم میبردم،‌ اما با این حال امید داشتم یه اتفاقی بیوفته و همه چی خود به خود کات بشه که نشد ... دیگه راه برگشتی نبود و نمیشد زد زیرش، توی فرودگاه به چشمای سه تاشون نگاه میکردم میتونستم ببینم که از نظر اونا هم این سری به هر چیزی که میخوان میرسن... خونه برادر ماهان یک ویلای خیلی کوچیک اما خوشگل بود،‌ دو اتاق خواب بیشتر نداشت، ‌اما امکاناتش کامل بود، سرویس حموم و دستشویی خیلی شیک و تمیزی داشت ،‌مخصوصا یه وان خیلی قشنگ که دو تا بالشتک چرمی دو طرفش بود،‌محو تماشای حموم بودم که سعید از پشت بغلم کرد، یه دستش رو شیکمم و یه دستش رو گذاشته بود رو کسم،‌ تنها حرفی که این موقع هایی که باهام ور میرفت میزد ،‌جووووننن و اوفففف بود،‌ انگار هیچی دیگه بلد نیست بگه، دستاشو پس زدمو گفتم بریم بیرون دور بزنیم، دلم بیرون میخواد... بار دومی بود که کیش میومدم و تا جایی که میتونستم بیرون نگهشون داشتم، اما دیگه بیشتر نمیشد و باید برمیگشتیم... توی تاکسی همش استرس داشتم ،چنگ زدنای محکم سعید روی پام نشون از این میداد که خودشو برای چی داره آماده میکنه، همش به خودم میگفتم تمرکز کن ،‌اون قسمت کوچیکی که لذت میبری رو فقط فعال کن،‌بقیشو بذار کنار و دیگه دیر شده، این کشا کش مغزی همه انرژیمو گرفته بود، وارد ویلا شدیم، شام هم خورده بودیم و نمیشد شام خوردنو بهونه کنم که باز زمان بخرم... مانی گفت: اوووووووو اینجا رو چقدر تو فکری؟؟؟ پاشو لباستو عوض کن همونجوری نشستی و به چی فکر میکنی؟؟؟ گفتم چیزی نیست یکمی خسته ام،‌ الهه گفت:‌ منم خسته ام امشب زودتر بخوابیم، خوشحال شدممممم که امشب هم خبری نیست اما مانی اومد کنارم نشست و گفت: امشب میخوام پیش الهه بخوابم مشکلی نیست؟؟؟ سه تاشون سکوت کرده بودن و منتظر جواب من بودن، دستمو کشیدم روی صورت نازو خوشگل مانی، کاش اونم مثل من فکر میکرد و حس میکرد، کاش همه اینا خواب بود و رویا بود،‌کاش هیچ وقت اون فانتزی های تو سکس رو نمیگفتیم...آب دهنمو قورت دادم و گفتم برو عزیزم مشکلی نیست، لبامو بوس کرد و باز مثل بچه ها خوشحال شد، هنوز مانتومو هم در نیاورده بودم و هنوز با خودم تو ذهنم درگیر بودم، الهه یه لباس خواب توری پوشیده بود که شرت و سوتین سکسی که تنش کرده بود دیده میشد، نوع آرایش و مدل موهاش چهرشو چندین برابر خوشگل کرده بود، وقتی با مانی رفتن تو اتاق یک قسمت از قلب منم همراهشون رفت،‌ مانی عشق من بود، شوهرم بود،‌سهم من بود، الهه جلوی چشمم دستشو گرفت و بردش تو اتاق... خدایا کمک کن اینو تحمل کنم، خدا حتما الان داره بهم فحش میده میگه ببین با بی حیایی، برای کثافت کاریش ازم کمک میخواد...
ما هم بریم بخوابیم عزیزم؟؟؟ سرم چرخید سمت سعید که با یه زیرپوش و شلوارک جلوم وایستاده بود و از همین حالا میشد کیر بلند شدش رو از زیر شلوارکش دید، انگار به دو طرف لبم وزنه های 200 کیلویی آویزون کردن و دیگه نمیتونستم لبخند بزنم، ته مونده انرژیم رو به کار گرفتمو زورکی لبامو به حالت لبخند درآوردمو گفتم بریم بخوابیم... الهه و سعید اتاقی که توش تخت بود انتخاب کرده بودن و تو اتاقی که ما رفتیم تخت نداشت و سعید تشک انداخته بود، همینجور وایستاده بودم و حتی رغبت نمیکردم دکمه های مانتومو باز کنم، سعید اومد جلومو گفت: ‌ویدا خانوم اینقدر خسته است که حال لباس عوض کردنم نداره،‌ دستشو برد سمت دکمه های مانتمو و شروع کرد باز کردن... تو دلم آشوب بودددد ، ترسیده بودممممم، کاش مانی هم بودددد،‌ سعید چندین بار لخت منو دیده بود اما تو آغوش مانی و نه اینجوری تک و تنها تو اتاق ،‌ کاش میشد مثل اون شب عروسی داداش ماهان مشروب میخوردم و شاید مثل همون سری بی حیا میشدم، اما برای اینم دیر بود... زیر مانتو یه پیراهن داشتم که سعید بعد درآوردن مانتوم شروع کرد دکمه های پیراهنم رو باز کردن،‌ لحن صداش تماما شهوت بود و گفت:‌ چرا اینجوری نفس میکشی عزیزم ،‌انگار دو ساعت ورزش کردی، بازم زورکی بهش خندیدم، دکمه کمر شلوار جینم هم باز کرد، زیپشو کشید پایین، هم زمان با کشیدن شلوارم به سمت پایین خودش هم نشست که راحت بتونه درش بیاره، شدت نفس کشیدنم داشت بیشتر میشد، شلوارمو کامل درآورد،‌ با اولین لمس دستای بزرگ و زبرش با رون پام لرزش نا خواسته ای به بدنم افتاد، سعید گفت: جووونننن قربون این لرزیدنات بشم من... دیگه روم نمیشد برای تحمل این از خدا کمک بگیرم، بوسه های سعید از روی شیکمم به سمت بالا میومد، از روی سوتینم شروع کرد بوسیدن سینه هام، هر آدمی موقع نفس کشیدن یک موج خفیفی به شیکم و سینه هاش میوفته اما نفس من جوری شده بود که کامل سینه هام جلو و عقب یا بالا و پایین میشد، همین باعث تحریک بیشتر سعید شده بود و دیگه ملامیت رو گذاشت کنار و با شدت گیره پشت سوتینمو باز کرد، همون کلمات تکراری همیشگی رو پشت هم میگفت: جوووننن اوفففف قربون سینه هات بشم، قربون رونای پات بشم، قربون کست بشممم و ........ بردم خوابوندم رو تشک، کنترل شده روم نشسته بود و چنان با ولع و محکم سینه هامو چنگ میزد و میخورد که فهمیدم همون وقتایی که مانی مثلا خشن میشه هیچی نیست در برابر الان،‌ نمیدونم شاید همین خشن برخورد کردنش باعث شد بلاخره کمی تحریک بشم، رفت سمت پایین و شرتمو با همون خشونت و شدت درآورد، شروع کرد با حرص خوردن کسم که اینم کلی با اون خوردن مانی فرق داشت،‌ چشامو بستم و شاید تنها راه تحمل این شرایط تحریک شدن بود، موفق شدم کمی تحریک بشم،‌ شدت نفسام از استرس و ترس کمتر شدن ، برعکس همیشه تحریک شدن تنفسمو آروم تر کرد، چوچولم رو اینقدر محکم بین لباش میگرفت که درد آور بود برام ، اینقدر حرکاتش تند و وحشی شد که نا خواسته دستمو گذاشتم رو سرش، نمیدونم دوست داشتم بس کنه یا دوست داشتم ادامه بده، هیچ حسی تو من قطعیت نداشت، از خوردن کسم دست کشید، چشامو باز کردم و دیدم داره لخت میشه و به چشام خیره شده، انگار نگاه کردن به صورت پراسترس و تحریک شده من لذتش بیشتر از این بود که بدن تمام لختم که حالا کامل در اختیارش بود نگاه کنه، اومد بالا سرم کیرشو گرفت سمت صورتم و گفت: ‌بخور عزیزمممم... مشخص بود که مانی بهش گفته بود من وسواسی هستم و کامل شیو شده بود و بوی خوب میداد ، کیرش چند سانتی لبام بود و همچنان داشت نگام میکرد،‌بهش گفتم من بلد نیستم به خوبی الهه ساک بزنم، با دستش کیرشو چسبوند به لبامو گفت:‌جونننن عاشق همین بلند نبودنتم عزیزممم... چشامو بستم و آروم سر کیرش رو که کلفت تر از مانی بود گذاشتم تو دهنم، ازم خواست که چشامو باز کنم و بهش خیره بشم، تو چشمای روشنش نگاه کردم ، همون پوزخند پیروز مندانه رو لباش نشسته بود ، اما عمیق تر از همیشه . با اولین مکیدن محکم من به سر کیرش آه عمیقی کشید... همینجوری خیره به چشمام نگاه میکرد و گفت: روز اولی که دیدمت ،‌ تو خوابم نمیدیدم که این چشمای شهلا رو نگاه کنمو این لبای ناز دور کیرم باشه،‌ اینو گفت و کیرشو بیشتر تو دهنم فرو کرد، برای اینکه عوق نزنم خودم کیرشو با دستم گرفتم که نذارم بیشتر فرو کنه تو دهنم، اما با این حال داشتم خفه میشدم، فقط نصف کیرشو تو دهنم جلو و عقب میکردم و فهمیده بودم که هر چی بیشتر لبامو به کیرش فشار بدم بیشتر خوشش میاد، چند دقیقه ای براش ساک زدمو بلاخره کیرشو درآورد از تو دهنم، رفت بین پاهام نشست با دستاش پاهامو از هم باز کرد و داد بالا ، به حالت نشسته کیرشو میمالوند به کسم، باورم نمیشد این وضعیتی که جلوی سعید خوابیده بودم، پاهام از هم باز شده و بالا هستش و کسم کامل در اختیار و دید یه نا محرمه،‌حالا انگار یادم اومده بود محرم و نامحرمی هم وجود داره، انگار تا الان نجابت من بستگی به اون کیر داشت که هنوز تو کسم نرفته بود و اگه میرفت همه چی تموم بود، بازم ازم خواست که بهش نگاه کنم،‌بهش گفتم چیه الان داری فکر میکنی که باورت نمیشده که زن دوستتو بکنی؟؟؟ فکر میکردم با این جمله حرص بخوره اما جواب معکوس داد و با شدت و شهوت تمام کیرشو کرد تو کسم،‌ آه نا خواسته ای از دهنم اومد بیرون،‌ با دستام از دو طرف چنگ زدم به تشک،‌ همچنان با دستاش پاهامو بالا گرفته بود و با شدت تلمبه میزد،‌ از طریق کسم هم میتونستم حس کنم که کیرش بزرگ تر از مانی هستش، با تمرکز بیشتر موفق شدم بیشتر تحریک بشم،‌ تنوع برخوردش و کردنش و خشن بودن زیادش ،موضوعی بود که میتونستم بهش فکر کنم و تحریک بشم،‌خودشو کامل خوابوند روم و هم زمان پاهامو تا میتونست با دستاش آورد بالاتر تا جایی که زانوی پاهام رو به شونه هام رسونده بود،‌ کمی درد آور بود این وضعیت و اینکه حالا کیرشو خیلی خیلی بیشتر تو عمق کسم و تا دهانه رحمم حس میکردم و هیچ وقت اینجوری کسم پر نشده بود،‌ شروع کرد ازم لب گرفتن و شدت تلمبه زدنش بیشتر شد،‌ اگه مانی بود تا الان ارضا میشد و این همه توان محکم کردنو نداشت، اما سعید هنوز با انرژی داشت تلمبه میزد،‌ صدای ناله و آه خفیفم بلندتر شده بود و دیگه به حرفش گوش ندادمو چشامو بستم چون اگه به اون چشماش نگاه میکردم عمرا میتونستم تحریکو حفظ کنم، از صدای نعره مانندش که موقع ارضا شدن قبلا هم شنیده بودم و بعدش گرمای آبش تو کسم فهمیدم که ارضا شده،‌ پاهامو ول کرد و بلاخره از اون شرایط سخت خلاص شدم، هر چند که تحریک شده بودم اما اینقدر نبود که بتونم ارضا بشم... مانی وقتایی که شک داشت به اینکه ارضا شدم یا نه ازم میپرسید، اما سعید براش مهم نبود که ارضا شدم یا نه، خودشو از روم کشید و به پهلو کنارم خوابید، پاشو انداخت رو پاهام و با دستش شروع کرد سینه هامو مالوندن، سرمو چرخوند سمت صورتش و شروع کرد لب گرفتنو گفت:‌ عزیزم استراحت کن که تازه داریم گرم میشیم، میدونستم که این 4 روزی که اینجاییم باید این شرایط رو تحمل کنم و دیگه هیچ انرژی ای برای لبخند هر چند زورکی نداشتم... تا نزدیکای صبح دو بار دیگه منو کرد و هر بار دیر تر ارضا میشد و حالتمو عوض میکرد، بدنمو از بس چنگ زده بود همه جام درد میکرد، حتی کسم هم از تلمبه های محکم و خشنش درد گرفته بود، جز همون بار اول که کمی تحریک شدم دیگه همونم موفق نشدم، حالا خستگی جسمیم هم به خستگی روحیم اضافه شده بود، بار سوم هم که آبشو تو کسم خالی کرد و بعدش مثل جنازه ها افتاد که بخوابه خیالم راحت شد امشب دیگه کاری نمیکنه... یاد وان تو حموم افتادم، بلند شدم که برم حموم، فهمیدم چقدر پاهام و بدنم و حتی کسم درد میکنه، با درد و به سختی خودمو رسوندم به حموم، شیر آب رو ولرم کردم ، دیگه صبر نکردم که وان پر پشه همونجوری توش دراز کشیدم ،‌انگار بهش پناه آودرم و تنها همدم و دوست من تو این خونه است... فکر کنم بیشتر از یه ساعت تو وان بودم، انرژی و توان بلند شدن نداشتم ،‌به سختی پاشدم و دوش گرفتم،‌ یادم اومد که اصلا حوله با خودم نیاوردم، با همون بدن خیس رفتم که از چمدون حوله بردارم، یادم اومد که چمدون تو اتاق خواب مانی و الهه هستش، دم صبح بود و داشتم یخ میکردم چاره ای نبود، به آرومی هر چی بیشتر درو باز کردم... 
منظره ای که میدیدم انگار خیلی خیلی سخت تر از اون چند ساعتی بود که سعید همه جوره منو کرده بود، مانی و الهه هر دو تا لخت مثل دو تا خرگوش به پهلو رو به روی هم خوابیده بودن و دستو پاشون تو هم بود و همو بغل کرده بودن،‌ داشتم از دیدن این صحنه سکته میکردممممممم، میخواستم جیغ بزنمممممممممم از بغل شوهر من گمشو کثافتتتتتتتتتتت، بدون اینکه حوله رو بردارم از اتاق رفتم بیرون،‌ میخواستم رو کاناپه بخوابم اما دوست نداشتم وقتی همه بیدار بشن و بدن تمام لخت منو ببینن وسط هال،‌ به ناچار برگشتم تو اتاق و کنار سعید دراز کشیدم،‌پتو رو کامل از روش برداشتمو کشیدم رو خودم... همیشه مانی دوست داشت اونجوری که الان الهه رو بغل کرده با من بخوابه اما من میگفتم نفس کشیدنت نمیذاره بخوابم و پشتمو میکردم، همیشه فکر میکردم تو سکس و عشق بازی و راضی کردن مانی کامل هستم، حالا چون یه سری هیجانات تو سکسمون داریم،‌فکر میکردم بهترین سکس دنیا برای ماست... سرمو کامل کردم زیر پتو و هنوز بدنم خیس بود و سردم شده بود،‌خودمو موچاله کردم ،‌صحنه ای که دیده بودم رو نمیتونستم هضم کنم و اشک از چشام سرازیر شد...
با صدای الهه از خواب بیدار شدم،‌ از روشنی روز مشخص بود که وسط ظهره، به خودم اومدم دیدم هنوز لختم ، کسی جز الهه تو اتاق نبود، الهه بی نهایت سر حال بود و گفت:‌پاشو تنبل خانوم انگار شما بیشتر از ما مشغول بودینا،‌حسابی خسته شدی ،‌تازه میبینم که آقا سعید کلی یادگاری رو گردنت جا گذاشته... یکی از پیراهنای سعید رو تنش کرده بود و وقتی پاشد که بره ،‌نگاهم از پایین بهش افتاد و دیدم غیر اون پیرهن هیچی دیگه تنش نیست، به سختی بلند شدم و هنوز بدنم درد میکرد، شرت و سوتین تنم کردم و تو اتاق لباس تو خونه ای نبود که بپوشم همون مانتمو پوشیدم که بتونم خودمو به اتاقی که توش چمدونه برسونم، مانی و سعید تو هال داشتن تخته نرد بازی میکردن،‌جفتشون سر حال بهم سلام کردن، به زور بهشون خندیدمو سلام کردم،‌ رفتم تو اتاق ،‌برام سوال بود منظور حرف الهه از یادگاری چیه؟؟؟ رفتم جلوی آیینه ،‌دیدم راست میگه به خاطر مکیدن های شدید سعید چند جای گردنم جای خون مردگی افتاده،‌ مانتومو درآوردم و دیدم چند جای بدنم هم اینجوریه، پوست من از الهه روشن تر و سفید تر بود و بدنم هم ضعیف تر، برای همین هم زودی دردم میگرفت و به بدنم فشار میومد و هم لک میوفتاد... ضعف کرده بودم و الهه صدام زد که برم صبحونه بخورم، یه تاپ و شلوارک تا زانو پوشیدم، اما الهه همچنان با همون وضع میگشت و وقتایی که مینشست میشد حتی کسشو دید، ذره ای خجالت نمیکشید، حس میکردم تنفرم از الهه خیلی بیشتر از سعید شده،‌ حاضر بودم همه اون نگاه های هیز و حرفای مسخره سعید و اون جور حال کردنش مثل دیشب رو هزار بار تجربه کنم اما اون نگاه لعنتی الهه رو روی مانی نبینم... چند روزی که اونجا بودیم زجر آور ترین و سخت ترین روزای عمرم بود، بی پروایی و بی حیایی الهه تمومی نداشت، جلوی من هر کاری دلش میخواست با مانی میکرد، ازش لب میگرفت و بوسش میکرد، علنی دستش تو شلوارک و شرت مانی میکرد و باهاش ور میرفت،‌سعید یه بار اومد تو جمع شروع کنه حال کردن با من... طاقت اینکه جلوی مانی به دوستش بدم رو داشتم اما طاقت دیدن اینکه مانی با کس دیگه سکس کنه رو نداشتم،‌ سعیدو بردمش تو اتاق که کارشو انجام بده... بلاخره این 4 روز لعنتی تموم شد و سعید هر جوری که تو رویاهاش بود باهام حال کرد، چند بار دیگه کمی تحریک شدم اما حتی یک بارم ارضا نشدم، تو فرودگاه موقع برگشت اون سه تا همچنان شاد و سرحال بودن و مشخص بود چقدر این چند روز بهشون خوش گذشته ،‌حس میکردم این وسط این من هستم که سرم کلاه رفته... هواپیما بلند شد، تا اینجا به قولم عمل کرده بودم و حداقل الان دیگه میتونستم زورکی نخندم و حتی بذارم به راحتی اشکام سرازیر بشن...


"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#6 | Posted: 26 Nov 2016 16:39
ضربدرى ناخواسنه قسمت ٥ (پايانى)


نويسنده شيوا



* شب رسیدیم خونه، بدون اینکه لباسمو عوض کنم رفتم تو اتاق خوابم، درو محکم بستم و خودمو پرت کردم رو تخت ،‌گریه تنها کاری بود که از دستم برمیومد... هر لحظه بیشتر احساس خورد شدن میکردم بیشتر یادم میومد که چیکار کردم، احساس میکردم یه چیزی این وسط شکسته شده و دیگه هیچ وقت مثل قبل نمیشه، یادآوری لحظه های سکس با سعید یه طرف یاد آوری دیدن مانی و الهه یه طرف دیگه، خدایا چه غلطی کردم ،‌خدایا همین الان منو بکش خلاصم کن... صدای مانی نگران شده بود و میخواست بیاد تو اتاق ببینه چمه،‌ با چنان جیغ بلندی بهش گفتم بذار تو حال خودم باشم که فکر کنم از ترس سکته کرد... فرداش بدون اینکه وقت قبلی گرفته باشم رفتم پیش زهره، یه مشتری بیشتر نداشت که شاگردش مشغولش بود،‌ نشستم رو صندلی آرایشگاه یه عکس از گوشیم نشون زهره دادمو گفتم موهامو اینجوری بزن،‌ زهره هم تعجب کرده بود و هم نگران شده بود، ازم پرسید چته ویدا؟؟؟ چرا چشات قرمزه؟؟؟ این چه مدلیه آخه انتخاب کردی؟؟؟ تو که عاشق موهات بودی،‌مانی اصلا چطور راضی شده؟؟؟ با لحن حدودا عصبانی و جدی ای بهش گفتم زهره حوصله بحث ندارم کوتاه میکنی یا برم جای دیگه؟؟؟‌ حسابی بهش برخورد و شروع کرد کوتاه کردن موهام،‌ تو نت گشته بودم و کوتاه ترین و ساده ترین مدل ممکن رو انتخاب کردم، یه جورایی کچل میشدم،‌فهمیدم زهره دلش نمیاد همون عکسی که نشونش داده بودم رو بزنه ، با اینکه کوتاه کرد اما نذاشت خیلی هم ساده باشه،‌ دیگه حوصله بحث باهاش رو نداشتم و گذاشتم کارشو بکنه،‌ بهم گفت: اجازه هست موهاتو نگه دارم قطعا مشتری داره اگه کسی خرید بهت خبر میدم،‌بهش گفتم هر کاری میخوایی بکن ،منم خبر نکن فروختی نوش جونت، بلند شدمو خدافظی کردم، بهش گفتم بعدا حساب میکنم پول همرام نیست... وارد خونه شدم و یه راست رفتم حموم، باز با لیف افتادم به جون بدنم، اینقدر همه جامو محکم کشیدم که دیگه دستم جون نداشت و کل تنم قرمز شده بود، از خستگی دستم حرصم گرفت و با مشت کوبیدم به پام که جفتش درد اومد،‌ مثل یه آدم درمونده نشستم زیر دوش و فقط گریه میکردم... حوله دورم پیچیدمو بی حال ولو شدم رو کاناپه، گوشیم زنگ خورد و به سختی برش داشتم، سمیرا بود و اولش از سفرمون به کیش پرسید و بعدش هم گفت:‌ نرگس برای شب چله همه رو دعوت کرده به شما هم قراره زنگ بزنه ،‌من که از خدامه تو باشی اما بهش گفتم فکر کنم بخوایی امسال خونه بابات اینا باشی،‌ اما اگه بازم بتونی بیایی خوشحال میشیم،‌دلم برات تنگ شده و اینجوری دل سیر میبینمت. با بی حالی جواب سمیرا رو دادم و بهش گفتم حالم خوب نیست و فکر نکنم خونه بابام هم حتی بریم ... بعد چند دقیقه نرگس زنگ زد و شروع کرد اصرار کردن و گفت:‌خیلی وقته تو جمع نیستین و همگی دلشون براتون تنگ شده،‌ با نرگس خیلی رودروایسی داشتم و چند بار برای بابای مانی داروی کمیاب جور کرده بود ، طاقت رفتن خونه خودمون رو نداشتم حالا حالا ها،‌نمیخواستم با خانوادم ، مخصوصا بابام چشم تو چشم بشم،‌ به نرگس گفتم اوکی ما هم میاییم طرف شما... به مانی پیام دادم که پس فردا شب شب چله میریم خونه نرگس،‌میدونم حتما براش سوال پیش اومده بود که مگه قرار نبود بریم خونه بابام اما احتمالا جرات نکرد بپرسه و فقط جواب داد اوکی... مانی عصر اومد خونه ، داشتم آشپزخونه رو تمیز میکردم،‌منو که دید سلام تو دهنش خشک شد، میشد تو نگاهش ناراحتی و حتی عصبانیت رو حس کرد، اومد یه چیزی بگه که پشیمون شد و ترجیح داد حرفی نزنه خودمو آماده کرده بودم که هر اعتراضی کنه تو جوابشم بگم دلم خواست اینجوری کوتاه کنم... به حالت قهر از خونه زد بیرون و آخر شب برگشت، بهش گفتم شام حاضره اگه گشنته برات بیارم، با ناراحتی به چشمام نگاه کرد و گفت : چرا اینکارو کردی؟؟؟ بهش گفتم نمیخوام در موردش حرف بزنم،‌کاریه که شده ،‌بحث درموردش میشه جنگ و دعوا، باهاش کنار بیا... بلند شد و رفت یه پتو برداشت و رو کاناپه دراز کشید که بخوابه، ‌منم چراغا رو خاموش کردمو رفتم تو تخت دراز کشیدم، ته دلم خوشحال بودم که امشب هم پیشم نمیخوابه،‌هنوز نمیتونستم تو بغل مردی بخوابم که همین چند روز پیش برای یه آغوش دیگه باز بوده... صبح نرگس بهم زنگ زد و گفت: امروز تو داروخونه خیلی سرم شلوغه و ناصر هم حسابی درگیره، اگه میشه بی زحمت برو دنبال سمیرا و با هم یه سری خرید برام انجام بدین... ماشینو برداشتم و رفتم دنبال سمیرا، همینکه سوار ماشین شد چنان وایییی گفت که انگار برق گرفتش ،‌اینقدر شالم عقب رفته بود که میشد فهمید با موهام چیکار کردم،‌ نذاشتم حرف بزنه و گفتم سمیرا خواهشا هیچی نگو... من فقط ترمز میکردم و سمیرا خریدا رو انجام میداد،‌نزدیکای ظهر تموم شد و تو راه خونه نرگس بودیم، حوصله ترافیک نداشتمو زدم که از کوچه پس کوچه و میون بر بریم،‌ سمیرا چند بار بهم گفت: ‌ویدا جون آروم تر عزیزم تو کوچه اینقدر تند نرو، بهش توجه نکردم و همینجور میگازوندم،‌ نه راهنما و نه بوق، با سرعت پیچیدم تو یه کوچه که یه بچه با دوچرخه جلوم سبز شد،‌ فرمونو چرخوندم و صدای جیغ سمیرا... کوچه به اون خلوتی نمیدونم این همه آدم از کجا پیداشون شد، پیشونی و صورت سمیرا پر خون شده بود،‌هول شده بودم و از لرزش دستم نمیتونستم شماره 115 رو بگیرم، سمیرا دستشو گذاشته بود رو سرش و میگفت چیزیم نشده ویدا اینجوری نترس ،‌ بقیه زودتر از من زنگ زده بودن و بعد یه ربع 115 اومد،‌پشت بندش هم صاحب ماشینی که بهش زدم و پلیس...‌ اون همه ازدحام و شلوغی ،‌وضعیت سمیرا، غر زدنای صاحب ماشین، حرفای مفت بقیه مردم که رانندگی بلد نیستی مگه مجبوری، کی به شما گواهی نامه داده،‌آره دیگه ماهم خوشگل باشیم سه سوت گواهی نامه میدن... این پچ پچا و این حرفا و این شلوغی داشت دیوونم میکرد... پلیس و صاحب ماشین گیر دادن که چرا دارم دنبال آمبولانس میرم؟؟؟ از تو کیفم یه قلمو کاغذ برداشتم و شماره مانی رو روش نوشتم، مدارک خودم و ماشین رو گذاشتم رو صندوق عقب ماشین ، سوییچ هم گذاشتم روش، رو به صاحب ماشین گفتم این ماشین این مدارک،‌اینم شماره شوهرم بهش زنگ بزن با اون هماهنگ شو،‌ نمیتونم بذارم دوستم تنها بره ، ،‌اینقدر جدی گفتم که دیگه هیچی نگفت و مدارک و سوییچ رو برداشت... هنوز داشتم طعنه و تیکه های مردم رو میشنیدم که آمبولانس حرکت کرد، اون دکتری که همراه آمبولانس بود محل شکستگی رو پیشونی سمیرا رو پیدا کرده بود و گفت: علائم هوشیاریش کامله و خدا رو شکر چیزی نشده ،‌نگران نباشین خانوم ،‌الانم میبریمش از سرش عکس میگیریم و مطمئن میشیم... سمیرا دستمو گرفت و گفت:‌به خدا چیزیم نشده ویدا من خوبم،‌اینقدر نگران نباش... حمید ،شوهر سمیرا به گوشیم زنگ زد و بهش گفتم نگران نباش از سرش عکس گرفتنو هیچی نیست،‌الان بخیه میزنن و خودم میرسونمش خونه،‌ نمیخواد خودتو زا به راه کنی و این همه راه بیایی... پشت بندش مانی زنگ زد و صداش بی نهایت نگران بود،‌ مطمئن شد که حالم خوبه و سمیرا هم چیزیش نشده،‌ازش خواستم به هیچ کس مخصوصا خانوادم چیزی نگه چون هم نگران میشن و هم زنگ کش میکنن... پشت بندش ماهان زنگ زد، با شنیدن صداش نمیدونم چرا دلم میخواست گریه کنم، صدام بغض گرفت و بهش گفتم خوبم چیزیم نیست،‌ سمیرا هم کم کم کارش تمومه، گفت:‌برا برگشت نمیخواد تاکسی بگیرین خودم میام دنبالتون... سوار ماشین شدیم و ماهان فقط برای سلام کردن یک نگاه کوتاه بهم کرد، بعدش رو به سمیرا نگاه کرد و حالشو پرسید، سمیرا بعد کلی تشکر از ماهان، گفت:‌ بریم خونه نرگس چون قراره کمک کنم شیرینی درست کنیم،‌ بهش گفتم آخه با این سر بانداژ شدت؟؟؟ گفت:‌ اینقدر نگران نباش ویدا جونی، قربون اون چشمای نازت برم،‌نمیخواد نگران باشی و به خیر گذشت،‌ آقا ماهان لطفا بریم سمت ستار خان،‌میرم خونه نرگس و به حمید هم میگم ظهر بیاد اونجا... ماهان پرسید که ماشین چی شد؟؟؟ گفتم انگاری بردنش پارکینگ ،‌ به مانی گفتم بره خریدایی که کردیم رو برداره و برسونه خونه نرگس... بعد رسوندن سمیرا،‌ منو رسوند خونه ،‌نه یه کلمه حرفی و نه حتی نگاهی، میخواستم سرش جیغ بزنم چرا هیچی نمیگی؟؟؟؟؟ پیاده شدم و فقط مطمئن شد وارد ساختمون شدم و گازشو گرفتو رفت... رفتم افتادم رو کاناپه و حالا میشد گریه کرد.............
صبح برف شدید شروع به بارش کرد، اگه پارسال بود و این روحیه رو نداشتم الان همگی رو جمع کرده بودمو یه جا برف بازی میکردیم، کاش مهمونی شب چله امشب رو میشد پیچوند...دیر تر از همه وارد مهمونی شدیم ،‌ پالتو مانی رو گرفتم و مانتومو درآوردمو گذاشتم اتاق آخر که متوجه احوال پرسی همه شدم،‌ همه بودن که ، پس با کی داشتن احوال پرسی میکردن؟؟؟ برگشتم تو هال و دیدم ماهان اومده،‌ ناصر بهش زنگ زده بوده و به اصرار دعوتش کرده بود............. 
به خودم که اومدم فهمیدم خیلی وقته تو بالکن وایستادمو دارم یخ میزنم، گرما و بوی پالتوی مانی رو روی شونه هام تشخیص دادم برگشتم دیدم خود مانی پالتوشو برداشته و انداخت رو دوشم، بهم گفت:‌چت شده ویدا چرا تو این سرما اینجوری اومدی بیرون؟؟؟ معلومه داری چیکار میکنی؟؟؟ محلش ندادمو از بالکن اومدم بیرون و خواستم برگردم تو هال، دستمو گرفتو گفت: با تو ام ویدا میگم چت شده؟؟؟ از جدی شدنش و عصبی شدنش منم عصبانی شدم، بهش گفتم هیچی نگو مانی نمیخوام باهات حرف بزنم،‌ هیچی نگو... اونم از این لحن من بهش برخورد و صداشو برد بالا و منم صدامو بردم بالا، میخواستم با همه زورم جیغ بزنم سرش که از پشت دست یکی رو روی دهنم حس کردم، برگشتم دیدم ماهانه،‌گفت:‌ چته ویدا ،‌آروم تر صداتون داره میاد، آخه اینجا جای دعواست؟؟؟ تو چته مانی؟؟؟ اینجا زشته بابا... مانی با عصبانیت گفت :‌ به این بگو چشه؟؟؟ دست ماهان رو از دهنم برداشتم و میخواستم دوباره جیغ و داد کنم که ماهان دوباره دهنمو گرفت،‌ تو چشام نگاه کرد و گفت: خواهش میکنم ویدا،‌ خواهش میکنم نه،‌ بیا اصلا بریم بیرون یکمی هوا بخوری از عصبانیتت کم بشه،‌ تو همینجا باش مانی ،‌خودم میبرمش یه هوایی بخوره الان هر کاری کنیم همین بساطه و آبرو ریزی میشه... همون پالتو مانی رو تنم کردم و بدون اینکه به کسی توضیح بدم از خونه زدم بیرون،‌ ماهان کاپشن چرم مشکیش رو پوشید و رو به همه گفت: حالش خوب نیست میبرمش یه هوا بخوره برمیگردیم... چند دقیقه فقط رانندگی کرد ، من هنوز سرما تو تنم بود و خودمو جمع کرده بودم، سکوتو شکست و گفت: تو هنوز میخوایی با عصبانیت مشکلاتتو حل کنی؟ شانس آوردی حس ششمم گفت الان مانی میاد تو اتاق و احتمالا بحثتون میشه ،‌وگرنه صداتون میرفت بالا و آبرو ریزی میشد، با عصبانیت چیزی حل نمیشه ویدا...
تو ذهنم کلی سوال دیگه بود که از ماهان بپرسم و شاید یکی از علتای اصلی عصبانیت امشبم خودش بود که اینجور بهم بی تفاوت شده بود... بهش گفتم آره منم تو ساحل امن بودم خیلی راحت اونی که تو طوفانه رو نصیحت میکردم، تو نمیخواد نگران من باشی ماهان، یا تو همین چند روز از شنیدنش لذت بردی یا منتظری بشنوی... میدونستم این جمله خیلی غیر منصفانه بود زدنش ،اما از حرصم گفتم... هیچی نگفتو ماشینو زد کنار ، پیاده شد و رفت تو پیاده رو،‌ منم پیاده شدم، رفتم طرفش ،‌فکر کردم میخواد قدم بزنیم... هیچ وقت عصبانیت ماهان رو ندیده بودم و اصلا باورم نمیشد عصبانی هم بشه... چند قدم جلوم برداشت و گفت: اولا که خیلی وقته دیگه به خواست خودم چیزی از مانی نمیشنوم و علاقه ای به شنیدنش ندارم و خبر ندارم چی بین شماها گذشته،‌ گرچه حدس زدنش کار سختی نیست،‌ دوما به جای اینکه اینجوری بقیه رو مقصر بدونی بگرد تقصیرا و اشتباهات خودتو پیدا کن... عصبانیت منم هنوز تو وجودم بود و بزرگ ترین سوالی که تو ذهنم در مورد ماهان بود رو تصمیم گرفتم بپرسم، بهش گفتم یادته گفتی اگه زودتر از مانی منو دیده بودی حتما باهام ازدواج میکردی؟؟؟ حالا فرض کن تو شوهرم بودی، حاضر بودی کاری رو که مانی کرد تو هم بکنی؟؟؟ هنوز داشت تو عرض پیاده رو ،جلوم قدم میزد و دستشو کشید به صورتش، وایستاد و باهام چشم تو چشم شد و گفت: اگه من شوهرت بودم اگه بند بندم میکردن حاضر نبودم بذارم غیر خودم کسی بهت دست بزنه... از شنیدن این جواب خندم گرفتو یه هو شبیه آدمای روانی و مجنون شروع کردم جیغ زدن،‌ با همه زورم مشت میکوبیدم به سینه اش که اگه نظرت اینه چرا منو راضی به اینکار کردی چرا این همه مدت فکر و ذکر مانی رو عوض کردی و تو باعث شدی که اینجوری بشه و حالا میگی اگه شوهر من بودی خودت اینکارو نمیکردی؟؟؟ گلوم از بس جیغ زده بودم گرفته بود و اشک بود که از چشام سرازیر شده بودن و گریه کنان هنوز داشتم میزدمش، دیگه توانی برای زدن نداشتمو دستامو گرفتو گفت: ‌اینکارو با خودت نکن ویدا... اشتباه تو اینه که همه چی رو از زاویه خودت میبینی،‌ اشتباه تو اینه که فکر میکنی من باعث تغییر مانی شدم و اینو خیلی قبل از رفتارات و بعضی طعنه هات فهمیده بودم. روزای اولی که با مانی دوست شدم یه مرد ساده دل و صاف میدیدم، تو یه سری تفکرات با هم مشترک بودیم و برخلاف اینکه تو فکر میکردی من باعث شدم از یه سری عقایدش برگرده،‌اما خود مانی وقتی با من دوست شد این تفکرات رو داشت،‌ من خیلی وقته که به دین و مذهب و به این مسخره بازیا که آدما فقط انگار به دلیل دین دار بودن آدم هستن ، اعتقاد ندارم اما این دلیل نمیشه که راه بیوفتم و هر غلطی بکنم،‌ من انسانیت رو بالا تر از اینا میدونم و ترجیح میدم آدم باشم ، فکر میکردم مانی هم مثل من فکر میکنه و ازش خوشم اومد،‌ کم کم شروع کرد از زندگیش گفتن و مخصوصا از تو،‌ روش که بیشتر باز شد یه سری درد و دلا در مورد تو داشت، میگفت دقیقا اونی نیستی که دوست داره و یه زن وسواسی و حساسی ،‌ حتی دیگه علنی گفت که منظورش بیشتر روابط جنسیتونه، مانی بهم گفت تو نهایت هیجان و تنوع تو سکس رو ، همخوابی تو جاهای مثلا حساس میدونی و فکر میکنی همین بسه و در عوض خیلی چیزای دیگه رو نداری،‌ گفت یه سری روحیات داری و یه سری شیطنتا اما رو نمیکنی ، آرزو و رویاش اینه که اون چهره شیطونت رو ببینه،‌ خیلی چیزا در موردت گفت ویدا و اشتباه تو همیشه این بوده که مانی رو بچه میدونی و حسابش نمیکنی،‌ اما اون خیلی بهتر از خودت تو رو میشناسه، از من خواست کمک کنم که یه ذره از اون لاک محافظه کاریت بیایی بیرون و اون روی شیطونت رو نشون بدی، من آدمی نیستم با کسی دست رفاقت بدم و این همه بهم اعتماد کنه و ازم چیزی بخواد و نه بگم، شاید اگه منم میدونستم تهش چی میخواد بشه همون اول به مانی میگفتم نه اما مانی به خوبی منو شناخته بود و میدونست که میتونم رو تو چقدر تاثیر بذارم،‌ تو فکر کردی مانی منو انتخاب کرده چون روش تاثیر میذارم؟؟؟ اتفاقا بر عکس اون منو انتخاب کرد چون مطمئن بود رو تو تاثیر میذارم، انتخاب و نقشه مانی بی نقص بود و من تا روزی که بحث سعید و الهه رو پیش نکشید مثل تو یه دستی خوردم و چیزی رو جدی نگرفتم و میگفتم خب میخواد خانومش هیجانی تر و لذت بخش تر باشه ،‌خب منم کمکش میکنم. از روزی که شروع کرد از سعید و الهه گفتن ،‌فهمیدم رابطه مانی و سعید هیچ وقت قطع نشده بوده و یا اگه شده بوده خیلی وقت پیش حتی قبل تر از من دوباره برقرار شده و اگه تو فکر میکنی این من بودم که مانی رو عوض کردم باید بگم نه ،این سعید بوده نه من. اکثر نظرات و حرفایی که میزدم به خواست مانی بود و دوست داشت تو از دهن من بشونی اینارو و بازم میگم که از نقشه نهاییش خبر نداشتم. مانی پیشبینی میکرد که تو برای منصرف کردنش از کاری که ازت خواسته بود،‌ میایی پیش من، به رفاقتمون قسمم داد که بهت بگم این کارو انجام بدی و بگم اگه انجام ندی مانی امکان داره چه کارا که نکنه،‌ همه اون حرفایی که تو خونه بهت زدم حرفای من نبود ویدا. الانم اگه حس میکنی این تو هستی که بازی خوردی باید بهت بگم منم کم بازی نخوردم......
با بهت و شوک داشتم به حرفای ماهان گوش میدادم و اولش میگفتم داره دروغ میگه و داره از خودش اینجوری دفاع میکنه، داره چرت میگه... اما وقتی مثل پازل همه چی رو و همه حرفا و همه برخوردا رو کنار هم چیندم مشخص بود داره راست میگه... داشتم سکته میکردم از این نقشه ای که حالا فهمیدم سعید پشتش بوده و مانی هم مجری بی نظیرش... خدای من چقدر من احمق بودمممممم چقدر من کور بودمممممم، نه خودمو میشناختم و نه شوهرمو و نه زندگیمو... به حالت گریه و درمونده به ماهان گفتم چرا؟؟؟ چرا از وقتی که فهمیدی داری بازی میخوری و منم قراره چه بازی ای بخورم واینستادی و بهم نگفتی همه چیزو؟؟؟ چرا گذاشتی اینکارو بکنم ماهان؟؟؟ چرا ماهان؟؟؟ ماهان که عصبانیت و کلافگی از صورتش میبارید صورتشو چند لحظه از صورتم چرخوند و باز برگشت نگاهم کرد و گفت: چون همه اون چیزایی که مانی در موردت گفته بود راست بود ویدا،‌ حرفایی که من تو خونمون بهت زدم کاملا حقیقت داشت و این تو بودی که نهایتا اینو دوست داشتی، این تو بودی که برای دیده شدن حاضر به هر کاری بودی، این تو بودی که از رابطه جدیدتون با سعید و الهه بدت نیومد و درست همون شیطنت درونت رو که مانی میخواست بیدار کرده بود و اون شیطنت وجود داشت. اگه بهت گفتم برو انجامش بده به خاطر اصرارای مانی نبود، من دقیقا همون چیزی رو گفتم که تو دوست داشتی بشنوی، توی ضمیر نا خوداگاهت دنبال یک بهونه بودی که اینکارو بکنی ویدا ،‌ احتمال میدادم بعد انجام دادنش به این روز میوفتی اما تو بلاخره یه روزی اینکارو میکردی ، چون هم مانی نهایتا تصمیم به این کار داشت و هم خودت مستعد بودی. روزی که بهت گفتم خودت جوابشو میدونی تو چشمات خوندم که جوابت چیه، اگه میخواستی انجامش ندی نمیدادی ویدا، اینقدر قدرت و توانایی داشتی که محکمجلوی مانی وایستی و به جای اینکه اون تو رو تهدید کنه ،‌این تو باشی که به حق اونو تهدید کنی و سر جاش بشونی و زندگیتو نگه داری، اگه این قدرت و توانایی رو جلوی مانی نداشتی برای بیدار کردن اون شیطنت درونت این همه برنامه ریزی نمیکرد و زمان نمیذاشت، ‌همون اول بدون واسطه و مستقیم خواسته هاشو میگفت و با تهدید پیش میبرد. به خودت قبولوندی که مجبوری و باید به این کار تن بدی. ته دلم امید داشتم جلوشون وایستی اما وقتی با اون وضع تو خونه سعید دیدمت و اون صحنه رو دیدم که دست اون کثافت کجای بدنت هست و هیچ اعتراضی نکردی، تنها امیدم تو دلم شکست، اونجا فهمیدم به اندازه کافی نقشمو تو رفاقت مانی بازی کردم و شاید حتی برای مانی دیگه ارزشی نداشته باشم، دم در میخواستم بهت بگم همه چی رو اما بازم ترجیح دادم نگم و بذارم خوش باشی. حالا من ازت یه سوال دارم و میخوام که با خودت صادق باشی، اگه جای سعید که مشخص بود اصلا ازش خوشت نمیاد ،‌حداقل برای اینکار،‌ یه کس دیگه بود چی؟ اگه کسی بود که دوست داشتی چی؟ الان دقیقا از انجام این کار ناراحتی یا احساس میکنی سرت کلاه رفته؟ لطفا با خودت صادق باش ویدا... 
ماهان چند لحظه سکوت کرد و چند قدم دیگه برداشت و گفت: فکر میکنی این مدت به من خوش گذشت آره؟؟؟ فکر میکنی یه شب راحت خوابیدم؟؟؟ فکر میکنی هزار بار پیش خودم نگفتم کاش رفاقتی با مانی نداشتمو به هیچ حرفش گوش نمیدادم، فکر میکنی من له نشدم؟؟؟ فکر میکنی وقتی دیروز شنیدم تصادف کردی ،‌علتشو نفهمدیم؟؟؟ فکر میکنی دیروز ندیدمت و نفهمیدم چه بلایی سرت اومده؟؟؟ ویدا اگه بیشتر از تو داغون نشده باشم کمتر هم نشدم ............
دیگه داشت از شنیدن حرفای ماهان سرم گیج میرفت ،‌داشتم دیوونه میشدم،‌دلم باز جیغ میخواست،‌دلم باز فریاد میخواست، کلمه به کلمه حرفای ماهان درست بود ، هیچ چیزش بی ربط و الکی نبود... بدون هدف برگشتم و شروع کردم گریه کردن و تند راه رفتن، ماهان به حالت دویدن خودشو بهم رسوند و گفت:‌ کجا ویدا ماشین اون طرفه،‌با همون یه ذره انرژی ای که برام مونده بود،‌ گریه کنان داد زدم : میخوام برم بمیرم میخوام برم گم شممم ولم کن برم گورمو کنم... چهار تا پسره جوون داشتن با هم برف بازی میکردن و نزدیک ما شدن، فکر کردن ما داریم دعوا میکنیم ،‌یکیشون اومد نزدیک و به ماهان گفت: چیه ضعیف گیر آوردی دستشو ول کن، ماهان خونسرد بهش گفت :‌چیزی نیست آقا پسر خودمون حلش میکنیم. پسره گفت:‌یعنی چی چیزی نیست داری خفتش میکنی میگی چیزی نیست،‌ با همون حالت گریه به پسره گفتم چیزی نیست آقا ،ما باهم هستیم و مزاحمتی در کار نیست، شما برین لطفا... یکی دیگشون به مسخره گفت: آهان سر مبلغ به نتیجه نرسیدین؟؟؟ با عصبانیت رفتم سمتشو با همه زورم زدم تو گوشش و گفتم درست صحبت کن بهت گفتم چیزی نیست و برین پی کارتون،‌ یه لحظه چشماش از عصبانیت گرد شد و دستشو بلند کرد که بزنه تو گوشم که ماهان دستشو گرفت و باهاش درگیر شد، چهار به یک بودن و با اینکه ماهان مرد ضعیفی نبود اما یکی میزد و دو تا میخورد، هیچ آدم لعنتی دیگه هم نبود که رد بشه و جداشون کنه، ماشینا هم که با سرعت رد میشدن... فقط جیغ میزدم که ولش کنین کثافتا ولش کنین نامردا، نمیدونم چند دقیقه ماهان رو زدن و من فقط جیغ زدم، بلاخره ولش کردنو اونی که زده بودم تو گوشش اومد سمت من و محکم خوابوند تو گوشم،‌ گلمو گرفتو برد چسبوند به تیر چراغ برق با دست دیگش گذاشت بین رونای پام،‌بهم گفت‌:‌مادر نزاییده بزنه تو گوشمو وایسم نگاه کنم، داشتم خفه میشدمو دست دیگش داشت کسمو مالش میداد،‌ انگار که یه ماشین سرعتشو کم کرده بود و سه تای دیگه صداش زدن که ولش کن الان ملت میان و شر میشه، ادبشون کردیم دیگه ولش کن بریم... تو صورتم پوزخند زد و یه فشار محکم به کسم داد و ولم کرد، خودمو رسوندم به ماهان که سر وصورتش خونی بود، خودشو جمع کرده بود و مشخص بود خیلی محکم زدنش... به سختی کمک کردم و سوار ماشینش کردم، بعد یه ساعت باز خودمو تو اورژانس میدیدم، که یکی دیگه به خاطر من داغون شده ، نامردا با لگدزده بودن و یکی از انگشتای دستش رو شکسته بودن، دکتر گفت: بدنش هم کلا کبوده،‌ یکمی که حالش جا اومد به دکتر گفت: یه آتل به انگشتش ببندن و میخواد مرخص بشه ، هر چی اصرار کردم قبول نکرد بیشتر بمونه،‌ برگه ترخیص رو امضا کرد و گفت:‌از کسی هم شکایت نداره... من پشت فرمون نشستم و موقع رانندگی اشکام نا خواسته میومدن ، ماهان سرشو تیکه داده بود و داشت خیابونو نگاه میکرد... با چشمایی که نا خواسته اشک ازشون سرازیر میشدن و صدای بغض گرفته به ماهان گفتم یه سوال کنم مردونه جواب میدی؟؟؟ سرشو چرخوند سمت منو گفت: اگه مردونگی ای تو این دور و زمونه مونده باشه آره جواب میدم... یه نگام به چشماش بود و یه نگام به جلوم، بهش گفتم: یعنی همه چی همه چی خواست مانی بود و فیلم بازی کردی؟ حتی اون نگاهایی که تو چشام میکری؟؟؟ سرشو از صورتم چرخوند به سمت جلو، یه نفس عمیق کشید و گفت:‌ جوابشو خودت میدونی ویدا...



"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#7 | Posted: 26 Nov 2016 16:41
زندگى پس از ضربدرى قسمت ١ (فصل ٢)


نويسنده شيوا



* پنجمین شبی بود که من تنهایی تو تخت میخوابیدم و مانی رو کاناپه ، تو این 6 سال زندگی سابقه نداشت 5 شب از هم جدا بخوابیم. چقدر عوض شدم، همین چند وقت پیش که مانی بعد مطرح کردن رفتن پیش روانشناس باهام قهر کرد و فقط یک شب پیشم نخوابید چه استرس و ترسی همه وجودمو گرفته بود، حالا به راحتی 5 شب ازش جدا خوابیدم! ساعت حدود 3 صبح بود، تشنم شد ، رفتم سر یخچال شیشه آب رو برداشتم اما برای پیدا کردن لیوان باید چراغ رو روشن میکردم، مانی تو تاریکی و رو صندلی نشسته بود ، یه نفس عمیق از ترس کشیدم، بهش گفتم تو این تاریکی چیکار میکنی مانی؟؟؟ چشماش که به تاریکی عادت کرده بودن حالا به سختی باز میشدن ، کمی با دست مالوندشون و مثل چند روز گذشته طلبکارانه بهم نگاه کرد و هیچی نگفت. از آب خوردن پشیمون شدم و نشستم جلوش، بهش گفتم از چی طلب داری مانی،‌چته؟؟؟ نگاهش رو برد سمت میز و گفت: اون کبودی پای چشمت برای چیه؟؟؟ نا خواسته خندم گرفت، بهش گفتم چند بار بگم مانی، چند تا مزاحم تو خیابون به منو ماهان حمله کردن و ...........
چرا هی میپرسی؟؟؟ انتظار شنیدن چه چیز دیگه ای رو داری دقیقا؟؟؟ هیچی نگفت و پاشد رفت...
حرفای اون شب ماهان و این وضعیتی که الان توش بودم، همه چی از کنترلم خارج شده بودن حتی خودم. نمیشد تا همیشه اینجوری بود، باید سعی خودمو کنم همه چی رو فراموش و برگردیم به روال عادی قبلی. هر غلطی که کرده بودیم تموم شده بود و بلاخره باید به روال عادی برگردیم. رفتم تو هال و دیدم مانی خودشو رو کاناپه موچاله کرده ، کنارش نشستم و بهش گفتم بیا بریم تو اتاق بخوابیم ،‌ هال سرده و سرما میخوری، ‌با تو ام مانی میگم بیا بریم تو اتاق بخوابیم. با دستش منو پس زد و پتوش رو از روی زمین برداشت و کشید روش،‌بهم گفت: چند شب پیش هم هوا سرد بود...
همه انرژیمو گذاشتم که به خودم مسلط بشم و عصبی نشم، میدونستم وقتی مانی بزنه به قهر تا خودش نخواد برنمیگرده، ‌بحث فایده نداره، بلند شدم و قبل از رفتن به اتاق بهش گفتم نمیشه تا همیشه اینجوری باشیم...
عروسک خرسی بزرگمو که از بچگیم داشتم برداشتمو بردم تو تخت و بغلش کردم، با همه وجودم دوست داشتم یکی بغلم کنه،‌ بهم محبت کنه، نوازشم کنه، تحریکم کنه. از آخرین سکس خوب و ارضا شدنم خیلی وقت بود میگذشت، از آخرین هم آغوشی آرامش بخش هم همینطور، خرسمو محکم فشار دادم و نا خواسته گریم گرفت...
فرداش با سر درد بیدار شدم، تصمیم گرفتم برای بیرون اومدن از این شرایط از ماهان کمک بگیرم،‌ فقط اون بود که در جریان همه چی بود و میشد بهش اعتماد کرد، چند بار به گوشیش زنگ زدم اما جواب نداد،‌ به مانی زنگ زدم و بهش گفتم جمعه ظهر ماهان رو دعوت کن میخوام آبگوشت درست کنم، ‌خیلی وقته بهش قول دادم. صداش همچنان سرد و بی روح بود و با بی میلی گفت: من وقت ندارم خودت بهش زنگ بزن و بعدش قطع کرد...
یه آلبوم از داریوش گذاشتم بخونه و سعی کردم با مرتب کردن خونه کمتر فکر کنم، داشتم گرد گیری میکردم که گوشیم زنگ خورد و ماهان بود، عذرخواهی کرد که تو جلسه بوده و نتونسته جواب بده، همه زورمو زدم که صدام گرفته نباشه و ازش خواستم جمعه ظهر بیاد خونمون، با تعجب پرسید که مانی هم در جریانه یا نه؟؟؟ گفتم اره همین امروز بهش زنگ زدم،‌کمی مکث کرد و گفت: ممنون از دعوتت اما من این هفته درگیرم و نمیتونم بیام...
ای خدا چرا همه عوض شدن، انگار کل دنیا عوض شده،‌ کلافگی و سردرگمی داشت دیوونم میکرد،‌طاقت صبر کردن برای اومدن مانی رو نداشتم،‌بهش زنگ زدم و گفتم باید همو ببینیم،‌گفت:‌عصر میاد خونه ،‌گفتم نه همین الان مانی، جواب داد که الان مشغولم و نمیرسم بیام،‌ صدامو بردم بالا و گفتم همین الان مانی باید ببینمت وگرنه میام محل کارت، کمی سکوت کرد و گفت: باشه میام...
همینجوری دور یک دایره فرضی تو هال راه میرفتم که بلاخره مانی اومد،‌ کیفشو گذاشت کنار و نشست رو کاناپه، گفت:‌ خب چی شده؟ از این خونسردی مانی بیشتر اعصابم خورد شد، ‌بهش گفتم چی به ماهان گفتی؟؟؟ چرا دعوت منو رد کرد؟؟؟ مانی پاشو انداخت رو پای دیگش و با پوزخند گفت: یعنی به خاطر ماهان جونت منو از کار و زندگیم انداختی که بپرسی چرا دوعتت رو رد کرده؟؟؟ این تیر خلاص بود، از ته وجودم فریاد زدم خفه شو مانی، بس کنننننننننننننن، حالا برای من غیرتی شدی و نگران روابط من هستی؟؟؟ حالا حس حسادتت فعال شده؟؟؟ حالا سنسور شکایتت اکتیو شده؟؟؟ به جای اینکه من طلبکار باشم از تو و افکارت و نقشه هات،‌حالا تو طلبکاری؟؟؟ حالا هم میخوام سعی کنم زندگیمونو درست کنم داری بهم تهمت میزنی؟؟؟ خودت خوب میدونی اگه همون ماهان که الان نمیدونم چرا یه دفعه باهاش مشکل پیدا کردی نبود ،من راضی به این کار نمیشدم، حالا شد آدم بده؟؟؟ دستمال یه بار مصرف بود آره؟؟؟ دیگه نیازی بهش نیست؟؟؟
تنها عکس العمل مانی این بود که پاشو رو پاش عوض کنه و گفت: ماهان اگه شعور داشت همه چی رو به تو نمیگفت، یه بوم و دو هوا نمیکرد،‌ فکر کردی همون شب خونه سعید نفهمیدم موقع رفتن چیا بهت گفت؟؟؟‌ فکر کردی از تریپ بچه مثبت بازیش خبر نداشتم؟؟؟ حسابی مختو زده و خودشو کرده آدم خوبه داستان، ‌من که شوهرتم شدم آدم بده، فکر کردی من خرم ویدا؟؟؟ آره من بهش پیام دادم گورشو از زندگیم گم کنه بیرون، درست بعد زنگ تو بهش پیام دادم...
مثل هیستریکیا شروع کردم خندیدن، حالا مطمئن شده بودم که نقش ماهان برای مانی دیگه تموم شده و استفادشو ازش کرده و دیگه وقتشه حذف بشه، با همون حالت خنده گفتم : اینا رو سعید بهت یاد داده آره؟؟؟ یا اون الهه؟؟؟ کدومشون؟؟؟ فکر میکنی منم نفهمیدم که اون دوتا هیچ وقت از ماهان خوششون نمیومد؟؟؟ فقط چون تنها آدمی بود که میشد یه احمقی مثل من رو کنترل کنین تحملش میکردین، حالا الهه خانوم تصمیم گرفته که حذف بشه آره؟؟؟ رگ غیرتت حالا برای ماهان بالا زده؟؟؟ یا میترسی با وجود ماهان دیگه نتونی به الهه جونت برسی؟؟؟ حالا یه مانع شده و باید گورشو گم کنه...
همینجوری رگباری داشتم هر چی تو دلم بود رو با بدترین الفاظ به مانی میگفتم، دیگه بهم نگاه نمیکرد و هیچی هم نمیگفت، میدونست اینجوری بیشتر عصبیم میکنه، دیگه توان ادامه دادن نداشتم و از بس داد زده بودم صدام گرفته بود، مانی وقتی دید حرفام تموم شده بلند شد، دیدم داره میره سمت در،‌رفتم دستشو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم،‌بهش گفتم چرا هیچی نمیگی؟؟؟ کجا داری میری؟؟؟ دستشو آزاد کرد و هولم داد ،‌ از خونه زد بیرون...
از غم و ناراحتی داشتم منفجر میشدممممم، هر چی به ماهان زنگ زدم که بگم چی شده و جریان چیه جواب نداد،‌ از عصبانیت گوشیمو پرت کردم سمت ویترین و همونجا نشستم زمین و شروع کردم گریه کردن...
چندین روز گذشت و مانی هر روز سرد تر و بی روح تر،‌روزه سکوت گرفته بود، کاش اونم داد میزد یا اصلا کتک میزد،‌ هر واکنشی بهتر از این سکوت و بی محلی لعنتی بود،‌ این بی محلی و سکوتش بدترین شکنجه بود برام...
خواب بودم که با صدای در از خواب بیدار شدم، خواب آلود در و باز کردم که دیدم وحیده هسستش، بهش سلام کردمو گفتم بیا تو، بدون جواب سلام و با تعجب بهم گفت:‌ ویدا سر موهات چه بلایی اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ویدا چرا گوشیت خاموشه؟؟؟ چرا خبری ازتون نیست،‌ مامان دلواپسه و داره سکته میکنه. بهش گفتم آروم باش وحیده ،‌هیچی نشده چند وقته مریضم ،‌گوشیم هم از دستم افتاده و شکسته، میخواستم همین هفته بیام خونه بهتون سر بزنم، برو خودت تو آشپزخونه یه چیزی پیدا کن بخور نفست تازه شه،‌منم برم دست و صورتمو بشورم...
وقتی برگشتم دیدم وحیده همون جور نشسته رو کاناپه و قیافه اینم شبیه طلبکاراس، بهم گفت:‌ چرا خونت به هم ریختس؟؟؟ چرا شیشه ویترین شکسته؟؟؟ اینم حتما زمین خورده آره؟؟؟ چرا مانی مثل ارواح پای گوشی باهام حرف میزنه؟؟؟ برو تو آیینه خودتو ببین چه قیافه ای پیدا کردی، هیچ وقت نشده بود یه ذره خاک حتی تو خونه و زندگیت ببینم حالا ببین به چه روزی افتاده،‌ چت شده آبجی،‌ چه اتفاقی افتاده؟؟؟
بازم خندم گرفته بود و باورم نمیشد خواهر ده سال کوچیک تر از خودم جلوم نشسته و داره اینجوری باهام حرف میزنه،‌ یه لحظه مثل روانیا میخواستم سرش داد بزنم خفه شو وحیده به تو چه اما دلم نیومد،‌ انگار برای اولین بار متوجه شدم که چقدر بزرگ شده،‌ دیگه داره برای خودش خانومی میشه،‌ چقدر شبیه منه و حتی شاید خوشگل تر از من، هیچ وقت جسارت و جرات اینکه اینجوری بازخواستم کنه نداشت و این اولین بارش بود، حوله صورتمو انداختم رو کاناپه و رفتم کنارش نشستم، دستشو گرفتم تو دستم و گفتم، اتفاق خاصی نیفتاده آبجی گلم، نمیخواد نگران باشی و لازم نیست چیزی به مامان و بابا بگی،‌ موخوره گرفته بودم و بی توجهی کردم ، مجبور شدم اینجوری پسرونه بزنم، مریضیم هم باعث شده چند وقت نتونم به کارای خونه برسم،‌ پاشو عزیزم،‌قربونت برم، پاشو برو یه چیزی درست کن صبحونه بخوریم که خیلی گشنمه...
مشخص بود که حرفامو باور نکرده و نگرانی تو چهره و قیافش موج میزد،‌ اون روز تنهای همه خونه رو برام تمیز کرد و جارو زد،‌کل آشپزخونه رو برام شست و دسته گل کرد، حتی زنگ زد به پیک خدمات که بیان شیشه ویترین رو ببرن عوض کنن،‌ من مشغول درست کردن ناهار شدم که وحیده اومد آشپزخونه و گفت: ‌با مانی دعوات شده؟؟؟ اتاق خوابتونو مرتب کردم، یه بالشت بیشتر رو تخت نبود، اون یکی بالشت رو کاناپه بود با یه پتو، بهم بگو چی شده ویدا؟؟؟ با عصبانیت برگشتم بهش گفتم: ‌وحیده بس میکنی یا نه ، گفتم هر چی هست مهم نیست و خودم حلش میکنم،‌ کاراگاه بازیاتو تموم کن. با چشمای درشت و خوشگلش بهم نگاه کرد و گفت: باشه آبجی نمیخواستم بیشتر ناراحتت کنم،‌ رفت از یخچال خیار و گوجه برداشت که سالاد درست کنه، ‌تو حین سالاد درست کردن گفت: میخوام برای کنکور برم کلاس،‌ موسسه ای که میگن خیلی خوبه و استاداش عالین نزدیک خونه شماست ،یعنی ثبت نام هم کردم ،‌ هفته ای سه روز کلاس دارم که نوبت عصر هم هست،‌ بابا میگه اون سه روز رو پیش شما باشم،‌ خودم راضی به مزاحمت نیستم، اما بابا رو که خودت میشناسی، نمیدونم چیکار کنم ویدا.... بدون مکث و خیلی جدی بهش جواب دادم که یعنی چی نمیدونم چیکار کنم، این همه راه تا اسلام شهر نمیشه که بری و بیایی اونم که میگی کلاسات عصره و شب تموم میشه،‌ تکلیف روشنه همون سه روز رو میایی همینجا...
تو دلم غوغا بود و همینو کم داشتم، تو اولین فرصت رفتم تو اتاق ،‌در و بستم و زنگ زدم به مانی، بعد چند بار بلاخره گوشیشو برداشت، با همه انرژیم تن صدام رو محبت آمیز و ملایم کردم،‌ جریان وحیده رو بهش گفتم،‌ جواب داد که مشکلی نیست ، وظیفه ماست اصلا،‌ بابات کم بهمون محبت نکرده و این برای جبرانش هیچی نیست،‌ تو هم که منو میشناسی و میدونی مخالفتی ندارم... بهش گفتم مانی آره میدونم اگه خودتم میشنیدی حتی زودتر پیشنهاد میدادی که وحیده این سه روز رو بیاد پیش ما و حتی کلا تا اخر کلاسش بیاد پیش ما،‌ اما مساله این نیست مانی،‌ خودت میدونی برای چی زنگ زدم... صدام بغض داشت و اشکام سرازیر شدن... مانی تو رو خدا بیا تمومش کنیم،‌ مانی خواهش میکنم،‌ به خاک مادرت قسمت میدم بیا تمومش کنیم،‌ همه شک کردن یه اتفاقی افتاده،‌ بابای مریض خودتم شک کرده مانی،‌ اگه لازمه من عذرخواهی کنم ،چشم‌ غلط کردم ،‌اون روز حرفای بدی زدم و بی انصافی کردم، ‌قول داده بودم به خوبی اون جریان رو انجامش بدیم و گند نزم،‌ اما بد کردم، منو ببخش مانی، بیا همه چی رو درستش کنیم، بابا و مامان من طاقت اینکه ببینن ما اختلاف داریم رو ندارن مانی،‌ اگه هنوز از دستم ناراحتی حداقل بیا به خاطر وحیده ظاهرو حفظ کنیم، بعد آروم آروم همه چی رو درستش میکنیم... مانی جواب داد که: بسه دیگه نمیخواد گریه کنی،‌ خودم حواسم هست ، فعلا کار دارم ،‌خدافظ...
تا عصر که مانی میخواست بیاد استرس داشتم که نکنه بی محلی و سرد بودنشو ادامه بده و حتی با وحیده که میشه گفت مثل دو تا دوست بودن و همیشه سر به سر هم میذاشتن سرسنگین برخورد کنه،‌ اما برخلاف اونی که فکر میکردم مانی باهام به گرمی احوال پرسی کرد و منم موفق شدم با محبت و لطافت ازش استقبال کنم، برخورد و استقبلاش از وحیده هم خوب بود و مثل همیشه باهاش برخورد کرد، اون شکاک بودن و معذب بودن وحیده کمتر شده بود و خیالم راحت شد دیگه به خونه چیزی نمیگه... شب دوباره صحبت موسسه کنکور وحیده شد که مانی گفت:‌چرا سه روز بیایی،‌کلا این مدت رو بیا اینجا،‌ من که صبح تا عصر نیستم ، در سکوت و آرامش به درسات برس،‌ خواهرت هم حواسش بهت هست ،‌ رو به من کرد و گفت: فردا میریم خونه بابات ،‌هم یه سر میزنیم و هم وسایل وحیده رو میاریم. با چشمام از مانی تشکر کردم و باورم نمیشد بعد اون همه توهین و حرفای زشتی که بهش زده بودم اینجوری برخورد کنه،‌ با خوشحالی پاشدم و گفتم پس یه زنگ به مامان بزنم و بگم فردا میریم اونجا،‌ یادم اومد گوشی ندارم،‌مانی گوشیشو بهم داد و گفت:‌ باید یه گوشی برات بگیریم...
طبق عادت رفتم تو اتاق با مادرم کلی صحبت کردم و از دلواپسی درش آوردم و بهش گفتم مریض احوال بودم و نمیخواستم بهشون استرس بدم ،‌برای همین خبری ازمون نبود،‌ کلی خوشحال شد که شرایط عادیه و فردا قراره بریم خونشون، بعد قطع کردن یادم اومد که گوشی مانی دست منه، هیچ وقت تو این 6 سال زندگی اینجور وسوسه نشده بودم که گوشی مانی رو چک کنم، اومدم که برم تو نرم افزاری اجتماعیش که وحیده صدام زد و موفق نشدم...
اون شب به خوبی گذشت و حضور وحیده باعث شده بود ما آشتی کنیم حداقل به ظاهر که میشد منجر به آشتی واقعی بشه ، وحیده قبلنا هم شده بود که شب پیش ما بخوابه و اتاقی که در آینده قرار بود اتاق بچه باشه همیشه جاش بود، مانی به شوخی میگفت همینو به سرپرستی قبول کنیم، بچه میخواییم چیکار، با همین شوخیا و خنده های مانی ،‌وحیده رفت اتاقش که بگیره بخوابه... با کمی استرس به مانی گفتم دیر وقته ،تو هم خسته ای ،‌ بیا بریم بخوابیم، دستشو گرفتم و بلندش کردم و بردمش تو اتاق خواب. کنارش دراز کشیدم و خوشحال ترین وضعیت رو تو چندین ماه گذشته داشتم ،‌ دلم برای آغوش مانی بی نهایت تنگ شده بود، چون عادت بودم نمیشد سکس کنیم اما همینکه بغلم کنه برام از هزار تا سکس بهتر و آرامش بخش تر بود، مشخص بود هنوز از دستم ناراحته و رغبتی به بغل کردنم نداره، زدم به در پر رویی و دیگه بیشتر از این طاقت نداشتم، با دستم برش گردوندم سمت خودم و لبامو چسبوندم به لباش، مثل یک تشنه ای که یه عمره بهش آب نرسیده ،‌ بوسه تبدیل به مکیدن شد و هر لحظه شدید تر و محکم تر،‌ دستشو گرفتم و گذاشتم رو کمرم ،‌بهش فهموندم اونم منو بغل کنه و فشارم بده، بلاخره موفق شدم و یخش آب شد... بهش گفتم ببخش منو مانی ،‌اشتباه کردم عزیزم، بیا طبق قرارمون همه چی رو فراموش کنیم و دیگه زهر تن هم نکنیم،‌ دوست دارم عشقم، لبامو بردم سمت گوش و گردنش ،‌ تو چند دقیقه همه وجودمو شهوت و نیاز به سکس فرا گرفته بود، همیشه تو شرایط عادت ماهانه از هر چی سکس و احساسه متنفر بودم اما چقدر بهم فشار اومده بود که تو این شرایط هم اینقدر تشنه بودم، به مانی گفتم کاش عادت نبودمممم،‌ با همه وجودم میخوام مانی،‌ تو رو فقط میخوامممم... مانی بلاخره شروع کرد حرف زدن و گفت: حالا که نمیتونیم چرا داری خودتو تحریک میکنی پس، آروم باش خودتو اذیت نکن، لبامو از گردنش جدا کرد و به چشمام خیره شد،‌ مثل همیشه به آرومی بغلم کرد و گفت: بگیر بخواب ویدا. ایندفعه پشتمو بهش نکردم و همونجوری رو به روش بغلش کردم و خوابم برد...
فکر کنم یه ساعت بیشتر نخوابیده بودم که طبق عادت چندین شب گذشته از خواب بیدار شدم و احساس تشنگی شدید داشتم،‌ آروم از بغل مانی خودمو جدا کردم ،‌ اومدم برم آشپزخونه که نور ریز چشمک زن گوشی مانی منو متوجه خودش کرد، چرا این وسوسه چک کردن گوشی مانی مثل خوره به جونم افتاده بود؟! گوشیش رو همراه خودم برداشتم و رفتم آشپزخونه...

* چراغ آشپزخونه رو روشن نکردم و تو تاریکی نشستم رو صندلی ، استرس و عذاب وجدان خاصی تو وجودم بود ، برای اولین بار بود که داشتم فضولی مانی رو میکردم، وارد نرم افزارای اجتماعیش شدم، هنوز ذهنیت قطعی ای نداشتم که باید دنبال چی بگردم، یه خط چت از سعید تو لاین پیدا کردم، تا جایی که میشد رفتم اول چت، بعد چند جمله که بین مانی و سعید رد و بدل شده بود ، فهمیدم برای بعد مسافرت کیش هستش، هر چی بیشتر میخوندم لرزش غیر ارادی دستام بیشتر میشدن، هر چی از دهنشون در اومده بود به ماهان گفته بودن، سعید تو یه جمله نوشته بود: ماهان حالا میخواد با مثبت بازی قاپ ویدا رو بدزده و منو تو رو حیوون جلوه بده، ‌حواست باشه مانی بهش!!! مانی از قهر و دعوامون براش گفته بود، سعید در یکی از جوابای دیگش نوشته بود: که ماهان باعث شده ویدا اینجوری بشه ،‌هر چقدر تونست تو آزاد شدنش کمک کنه حالا داره جبران میکنه،‌ توی کیش هم اصلا بهم حال نداد ،‌اما به خاطر رفاقتمون هیچی نگفتم ،‌مشخصه که دلش میخواسته و میخواد اما اون ماهان مادرجنده حتما مخشو زده،‌ میخواسته قهرمان بازی دربیاره... هر چی بیشتر میخوندم بیشتر دیوونه میشدم،‌ اکثر مکالمشون تو همین مضمون بود...
چقدر سعید میتونست عوضی باشه،‌ هر جوری که دلش خواست با من سکس کرد ،‌هر کاری دلش خواست باهام کرد، چقدر به خودم فشار آوردم لبخندای زورکی بزنم و وانمود کنم دارم لذت میبرم، لحظه به لحظه اون چند روز زجر کشیدم اما ظاهرمو جلوی سه تاشون حفظ کردم،‌ حالا کثافت عوضی داره به مانی میگه من بهش حال ندادم،‌ تازه منت میذاره سر رفاقت چیزی نگفته!!! از عصبانیت داشتم منفجر میشدممممممممممممم... سعی کردم به خودم مسلط بشم، تو خط چتا دیگه چیزی پیدا نکردم، کانتکتای لاین رو چک کردم، همه رو میشناختم و یا اگه همکارش بودن اسمشونو شنیده بودم اما یکیش به اسم آهو سیو شده بود، عکس یه آهو هم رو پروفایلش بود ، ‌هیچ سابقه چت و پستی هم نداشت، این برام ناشناخته بود و با اینکه لاین الهه رو داشتم و میدونستم اسمش و عکسش تو لاین این نیست اما شک کردم که شاید الهه باشه، به هر حال نمیشد بیشتر وارسی کنم و باید صبر میکردم، مانی آدم فراموشکاری بود و اگه با این چت میکرد مثل چتش با سعید، شاید یادش میرفت که پاک کنه،‌ گوشیشو بردم گذاشتم سرجاش و دوباره رفتم تو بغلش خوابیدم...
فرداش پنج شنبه بود و مانی زودتر اومد،‌ تونستیم خودمونو برای ناهار برسونیم خونه ما، کلی به خاطر موهام بازخواست شدم و جواب پس دادم، مامانم بهم گفت: چند سال پیش هم موخوره گرفتی اما همش ده سانت از موهاتو زدی و درست شد، چطور این سری متوجه نشدی؟؟؟ یکمی به پت و پته افتادم و گفتم: حواسم نبود مامان ،‌حالا شده دیگه ،‌زودی موهام بلند میشن، چند بار متوجه نگاه متفکرانه و خاص وحیده روی خودم شدم اما بهش توجه نکردم و محل ندادم، قرار شد همون سه روز آخر هفته که کلاساش هست و البته جمعه خونه ما باشه ،شنبه صبح بره و سه شنبه صبح باز برگرده خونه ما ، خودش گفت طاقت نداره کلا از خونه دور باشه، ، اون شب موندیم ،‌فرداش وسایلش رو برداشتیم و قرار شد خودش سه شنبه بیاد...
همه این جریانا یه طرف و عصبانیت و نفرتم از سعید و کنجکاویم درباره اون اسم آهو یه طرف، باید این حسو مخفی نگهش دارم تا بلاخره بفهمم این آهو کیه...
دو هفته گذشت و همچنان در ظاهر همه چی رو به راه بود،‌ مخصوصا وقتایی که وحیده پیشمون بود، ازم اجازه گرفت که جلوی مانی روسریش رو برداره و راحت باشه، ده سال پیش خودمو تو چشماش میدیدم اما خیلی معصوم و پاک تر،‌ خیلی وقتا میدیدم وحیده منو الگو قرار میده اما زرنگی و تیزی خودم رو توی وحیده نمی دیدم، بر خلاف ظاهر شلوغ و شیطونش ،دلش به شدت صاف و ساده بود، از اونجایی که تنها کسی بود که دیده بود من خارج از دید بابا و مامان چجوری میگردم ، نمیشد باهاش مخالفت کرد،‌ بهش اجازه دادم راحت باشه...
موقعی که وحیده بود توی سکس با مانی محدود شده بودیم، ‌دیگه توقع نداشت خواهرم که مجرده ، صدای سکسمون رو بشنوه، گرچه کلا دیگه خواسته ای توی سکس نداشت، نمیشه گفت بی روح و سرد شده بود اما قطعا مثل قبل هم نبود،‌گاهی وقتا حس میکردم برای رفع تکلیف و صرفا ارضای همدیگه داریم سکس میکنیم... اما موضوع مهم تر ،این بود که دوران سختی رو بعد مسافرت به کیش گذرونده بودم و همینم برام غنیمت بود، ترس از هم پاشیده شدن زندگیم و مخصوصا اینکه بابا و مامانم که به شدت احساسی و نگران آبروی خانواده بودن ،‌اگه ‌میفهمیدن من مشکل دارم ، معلوم نبود چه اتفاقی براشون بیوفته، پس حفظ همین برام خوب بود تا به مرور این زخم لعنتی رو درستش کنم و کلا اون سعید و الهه رو از زندگیم بندازمشون بیرون، ‌فقط زمان لازم داشتم... با همین افکار به خودم دلداری میدادم...
چهارشنبه عصر بود که مانی اومد خونه، خوشحال تر از چند وقت گذشته بود،‌ برام گوشی خریده بود و گذاشت رو اوپن آشپزخونه،‌ یه چایی برای خودش ریخت و گفت:‌ خب چه خبرا؟؟؟ خوبی؟؟؟ از این برخوردش تعجب کردم، بهش گفتم خوبم مرسی عزیزم، خبری که نیست ،‌ منتظر تو بودم و یه ساعت دیگه هم منتظر وحیده، تو چه خبر؟؟؟ با من و من گفت: نظرت چیه فردا شب سعید و الهه رو دعوت کنیم؟؟؟ خیلی وقته همو ندیدیم... چنان حمله عصبی ای بهم دست داد که میخواستم جیغ بزنم خفه شوووووووووووو مانی اسم اونا رو جلوی من نیار. با یه نفس عمیق خودمو کنترل کردم و با ملایمت بهش گفتم: مانی جان مگه قرار نبود بعدش کات کنیم؟؟؟‌ جواب داد: قرارمون این بود اون اتفاقای توی کیش فقط یه بار باشه و دیگه انجامش ندیم، که همگی سر قولمون موندیم و هستیم، این همه مدت نه مهمونی رفتیم و نه کسی خونمون اومده ،‌ دلمون گرفت خب... خودمو خوشحال گرفتمو گفتم منم مثل تو فکر میکنم ،‌نظرت چیه به نرگس و ناصر یا سمیرا و حمید بگیم بیان یا اصلا همشون،‌نظرت چیه؟؟؟ کمی مکث کرد و گفت: راستشو بخوای فعلا با اونا حال نمیکنم،‌مخصوصا بعد خراب کاری ای که جناب عالی شب چله کردی،‌ فعلا حالا حالاها نمیخوام باهاشون چشم تو چشم بشم، من دلم هوای سعید رو کرده بود که تو مخالفی،‌ هر جور راحتی من اصراری ندارم...
اینجوری مستقیم نمیشد اون دو تا عوضی رو بندازم دور، باید سیاست به خرج میدادم، باید برای حفظ زندگیم و عشقم میجنگیدم،‌ باید نقشه جدید میریختم، باید خونسردیمو حفظ میکردم و دیگه نمیشد با جنگ و دعوا چیزی رو جلو برد، یه نفس عمیق دیگه کشیدم و گفتم: باشه قبول بهشون بگو بیان، سعید عاشق قرمه سبزی های منه ،‌ براش درست میکنم. مانی خوشحال شد و اومد بوسم کرد، گفت:‌ عاشقتم عزیزممممم. اون شب حتی وحیده هم فهمیده بود که چقدر مانی سر حال هستش و بهم گفت: چی شده اینقدر مانی خوشحاله؟؟؟
موقع خواب بر خلاف چند هفته گذشته دوست داشتم پشتمو کنم و بخوابم، اون احساس تنهایی و غم دوباره همه وجودمو گرفته بود، کاش یکی بود باهاش درد و دل میکردم و ازش راهنمایی میگرفتم، آخه پیش کی میتونم برم حرفای دلمو بگم؟ کیه که درک کنه؟ کیه که برم بهش بگم منو شوهرم ضربدری کردیم و من با یه مرد دیگه سکس کردم ؟؟؟ کاش ماهان یه بارم که شده گوشی لعنتیشو جواب بده،‌ فقط و فقط با اون میتونستم حرف بزنم، بهش بگم ایندفعه دیگه به خدا تن خودم نمیخواره، به خدا دیگه حتی برای یک ثانیه هم نمیخوام تنوع داشته باشم و درگیر دوراهی لذت و عذاب وجدان نیستم، توی دلم و ذهنم تکلیف کاملا مشخصه و نمیخوام با کسی غیر شوهرم و عشقم باشم، میخوام عشقمو و زندگیمو حفظ کنم، این همه سال با هم بودیم و بهترین روزا رو داشتیم ، میخوام بازم روزای خوب رو با هم بسازیم ،‌زندگی کنیم... هنر دیگه ای که باید یاد میگرفتم بی صدا گریه کردن بود، یه لحظه نا خواسته به خاطر گریه کردن فش و فش کردم، آروم برگشتم که مانی نفهمه که دارم گریه میکنم، ‌دیدم اونم پشتشو کرده و از نور کم گوشی مشخص بود تو گوشیه، یعنی کی میتونست این وقت شب باشه؟؟؟ خودمو زدم به خواب و صبر کردم که مانی بخوابه،‌ بلاخره بعد یک ساعت خوابید، از سنگینی خوابش مطمئن شدم ، گوشیشو برداشتم و رفتم آشپزخونه...
هنوز گوشی رو باز نکرده دستام میلرزید، کاش هیچی نباشه،‌کاش پاکش کرده باشه اصلا، کاش من هیچی نبینم، مستقیم رفتم تو لاین، تازه ترین خط چت همون آهو بود، بازش کردم و با سرعت و دست لرزون بردم اول پیاما،‌ بعد خوندن چند خط تشخیص اینکه این آهو همون الهه عوضی هستش کار سختی نبود، آهو جونم،‌عشقم،‌عزیزم،‌نفسم و ........... جملات مانی با این الفاظ با اون هرزه شروع میشدددددد، چطور مانی رو تا این حد سحر و جادو کرده بود؟؟؟؟؟؟؟ چطور هنوز مانی ذات کثیف و هرزه و بی حیای این زن رو نشناخته بود؟؟؟ هنوز باهاش در ارتباط بود،‌هنوز ولش نمیکرد،‌کل پیاما احساسی و سکسی بود،‌ هرزه عوضی چه کلمات و جملاتی برای مانی نوشته بود، یه لحظه مجنون شدم میخواستم برم مانی رو با جیغ و داد بیدار کنم‌،‌ نمیدونم جمله آخر مانی در جواب سوال الهه که ازش پرسیده بود که منو بیشتر دوست داری یا ویدا رو و جواب داده بود که مشخصه عشق حقیقی و واقعی من ویدا هستش ،‌فقط کاش درک کنه که میشه اینجوری هم لذت برد و همچنان همو دوست داشته باشیم (‌درست جمله ای که تو پیاما سعید چندین بار بهش گفته بود) باعث شد جیغ و داد نکنم یا حضور وحیده...
گریه ام گرفت و به آرومی میگفتم خدایا چیکار کنم؟؟؟ تو بهم بگو چیکار کنم؟؟؟ خدایا هر کاری کردم غلط کردم،‌ الان بگو چیکار کنم آخه؟؟؟ تو عمرم اینقدر عاجز نبودم، جلوی چشمم داشتن شوهرمو و زندگیمو ازم میدزدیدن،‌ شوهرم اینقدر مسحور شده بود که نمی دید کم کم داره تو دام عواطف و احساس اون هرزه لعنتی میوفته، به بهونه لذت بردننننننن... دارم خفه میشم از تنهاییییی، باید چیکار کنمممممممممممم؟؟؟
فرداش دوباره سعی کردم به خودم مسلط بشم، این فشار درونی داشت همه روح و روان منو میخورد و هر لحظه ضعیف تر میشدم،‌اما چاره ای نبود،‌حداقل به عقل من تو این شرایط فعلا باید صبور میبودم و چاره ای نداشتم جز نگه داشتن مانی در همین سطح تا بتونم به شیوه همون هرزه کثافت ،‌مانی رو بکشونمش سمت خودم و به همون شکل اونا باهاشون بجنگم و بندازمشون سطل آشغال...
مانی عصر اومد و رفت بیرون برای خرید میوه، موهام که مرتب کردن خاصی نمیخواست مثل پسرا فقط شونه زدم، آرایش کاملا ملایم ، یه شلوار مشکی ساده و یه بلوز آستین دار ،‌ پوشیده تر از این تابلو میشد و باز همه اتهاما میرفت سمت ماهان که اون بهم گفته اینجوری باشم... تو آشپزخونه در حال درست کردن سالاد بودم که وحیده اومد، خبر داشت که مهمون داریم، تو دوستای ما سعید و الهه رو هیچ وقت ندیده بود و البته ماهان رو، چندین بار بهم گفت دلش برای سمیرا و نرگس تنگ شده و هر بار بهونه آوردم برای ندیدنشون،‌ بهم سلام کرد و خسته نباشید گفت و رفت تو اتاقش... من غرق افکار خودم بودم و اصلا یادم رفت که وحیده وجود داره و روتین وار جواب سلامشو دادم و سرم به کارم و فکرای درونم که داشت منو میخورد ،مشغول بود...
در زدن و مانی همراه سعید و الهه که گفتن اتفاقی همو جلوی آپارتمان دیدن وارد شدن،‌ بعد از فرودگاه دیگه ندیده بودمشون،‌ بر عکس همه که از کوتاه شدن موهام تعجب میکردن، واکنش تعجب وار نشون ندادن و تابلو بود خبر دارن از قبل، تازه جفتشون گفتن چقدر این مدل بهم میاد و جذاب تر شدم!!! نگاه سعید هیچ فرقی نکرده بود و میشد حس کرد چقدر وقیح تر و هیز تر شده، حتما داره همه اون چند روزی که باهام سکس کرده بود رو تجسم میکنه،‌ چون منم که باهاش چشم تو چشم شدم ،‌تمام تصاویر سکسم باهاش تو ذهنم مثل فیلم پخش شد، الهه یه دامن کوتاه چند سانت بالای زانو پوشیده بود و یه تاپ مجلسی، مثل همیشه آرایش و مدل موهاش تنوع داشت ،‌ حس کردن نوع نگاهش به مانی کار سختی نبود،‌ هیچ کدومشون خبر نداشتن من گوشی مانی رو چک کردم و میدونم چه مکالمه هایی بینشون هست،‌ جوری وانمود میکردن و صحبت میکردن که انگار مثل من بعد از فرودگاه بار اول هست که همو میبینن...
احوال پرسی و سوالای مسخره از اینکه این چند وقت چه خبر ، تموم شد ، رفتم که براشون قهوه بیارم، داشتم قهوه رو تو فنجونا میریختم که صدای سلام و احوال پرسی از هال اومد، رومو برگردوندم،‌ وحیده بود که از اتاقش اومده بود بیرون، یه شلوار تنگ و با تیشرت آستین کوتاه اندامی تنش بود، بدون روسری، موهاشو دخترونه بسته بود و از نیم رخ مشخص بود آرایش هم کرده... قلبممممممممم وایستاددددددددددد، ‌داشتم سکته میکردمممممم،‌ من احمق چرا وحیده رو کلا فراموش کرده بودمممممممم، وای خدااااااااا ،‌خاک بر سر من احمق فراموشکار کنن، ‌باید بهش میگفتم جلوی اینا با روسری و مانتو بیاد ،‌ دختره ببین با چه وضعی اومده، نفرات جدید بودن ،‌خواسته کم نیارهههه،‌خواهر خودمه میشناسمش... نفهمیدم چطور فنجونا رو پر کردم و خودمو به هال رسوندم، سعید و الهه بی نهایت گرم و صمیمی با وحیده احوال پرسی کردن، دیگه برای بازخواست وحیده دیر بود...
مشخص بود که وحیده هم ازشون خوشش اومده و البته از این برخورد گرم و محبت آمیز ،هر آدمی بود خوشش میومد، الهه رفت پیش وحیده نشست و شروع کرد ازش سوال کردن از درس و مشقش ،‌چنان با اشتیاق به جوابای وحیده گوش میداد که انگار مامانشه یا اون آبجیشه، دقتم رفت سمت سعید ، نگاهش دیگه سمت من نبود، برق چشماش کاملا روی وحیده بود، هر لحظه احتمال میدادم از این فشاری که رومه، سرم منفجر بشه... وقت شامو از اونی که برنامه ریزی کردم نیم ساعت آوردم جلوتر ، با خنده توام با حرص به وحیده گفتم به جای پر حرفی کردن پاشو بیا به من تو آشپزخونه کمک بده،‌ یکمی از لحنم بهش برخورد اما از کنار اون هرزه پاشد و اومد تو آشپزخونه. انگار هر چی بیشتر بهم نزدیکه خیالم راحت تره...
موقع شام همه نگاه سعید سمت وحیده بود، نگاه های الهه به مانی هم تمومی نداشت، حالا میتونم بگم اون شب بود که زجر آور ترین شب زندگیم حساب میشد، بلاخره گورشونو گم کردن و سرم داشت منفجر میشد، شب موقع خواب مانی شروع کرد عشق بازی کردن و سکس میخواست، هیچ انرژی و توانی برای سکس نداشتم،‌ ازش عذر خواستم که خسته ام و پشتمو کردم که بخوابم ،‌مثلا قرار بود به شیوه الهه و مثل خودش برخورد کنم اما کو تمرکز و توان و انرژیش؟؟؟ بازم خودمو قانع کردم که الان حالم بده از فردا شروع میکنم و جبران میکنم ...
خودمو به خواب زده بودم که متوجه نور گوشی مانی شدم، دو ساعت بعد به خودم اومدم ،‌ من و گوشی مانی در آشپزخونه...
تعریفا و حرفای عاشقانه مانی و الهه، طاقت نداشتن از اینکه دیگه با هم سکس نکنن و بلاخره تصمیم برای اینکار ، حتی اگه من راضی به رابطه مجدد ضربدری نشدم، ‌طبق پیاما مشخص بود منتظر زمان و مکان هستن فقط...
بعد خوندن همه پیاما ،‌چشام سیاهی رفت، چنان سرگیجه ای گرفته بودم که موقع برگشتن به اتاق نزدیک بود بخورم زمین، ظرفیت و تحمل خیانت مانی رو نداشتم، دیگه تحمل این شرایط لعنتی رو نداشتم، باید به هر قیمت و هر جور شده ماهان رو میدیدم...


"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#8 | Posted: 26 Nov 2016 16:50
زندگى پس از ضربدرى قسمت ٢ (فصل ٢)


نويسنده شيوا



* تا شنبه صبر کردم که وحیده بره اسلام شهر ، ماشینو تازه از صافکاری گرفته بودیم، ‌برش داشتم و ظهر زدم بیرون، هر چی زنگ و پیام زده بودم به ماهان جواب نمیداد،‌ فقط یه راه مونده بود، برم جلوی آپارتمانش...
خیلیییی صبر کردم، بلاخره نزدیکای ساعت 4 پیداش شد، با ریموت در پارکینگ اپارتمانو زد، همین که در کامل باز شد و خواست بره داخل جلوش سبز شدم، قیافه اش متعجب شده بود،‌ بعد از شب چله که جلوی خونه نرگس از هم خدافظی کردیم دیگه ندیده بودمش، نمیدونم نیاز داشتن بهش تو این شرایط، یا دلتنگی شدیدی که بهش داشتم باعث شد نا خواسته اشکام سرازیر بشن، از ماشین پیاده شد، همون کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید، بهم سلام کرد و کیلد خونشو داد ،‌گفت:‌ برو بالا من بعد پارک کردن باید یه سر پیش مدیر ساختمون برم، ‌منتظر باش تا بیام، من حتی نتونستم جواب سلامشو بدم...
نشسته بودم که در زدن، یادم اومد ماهانه که کلیدش رو به من داده بود،‌در و باز کردم و موفق شدم بهش سلام کنم، اومد داخل و اشاره کرد بشینم، چند قدم جلوم برداشت و گفت:‌ اینجا چیکار میکنی؟؟؟ چقدر لحنش جدی و سرد شده بود، طاقت اینجور برخورد کردن ماهان رو دیگه نداشتم، بازم گریه ام گرفت و گفتم چرا اینجوری باهام حرف میزنی؟؟؟ چرا جواب زنگ و پیامامو نمیدی؟؟؟ چت شده ماهان؟؟؟ همینجوری داشت قدم میزد و دستشو به صورتش میکشید،‌ وایستاد و به چشمام خیره شد،‌ گفت: کارتو بگو و برو خونت. دیگه بدون اراده گریم گرفته بود ، به همون حالت گریه بهش گفتم چرا اینجوری باهام حرف میزنی؟؟؟ من اومدم ازت کمک بگیرم ،‌ چی شد؟ برای تو هم دیگه زیادی ام؟؟؟ مثل مانی فکر میکنی، آره، ‌دیگه نقشت تموم شد و دلیلی برای تحمل کردن من نداری؟؟؟ رو به روم نشست و گفت: گریه کردنو بس کن ویدا،‌ کارتو بگو، اگه هم کاری نداری پاشو برو... بلند شدم و گفتم باشه میرم ، چند قدم رفتم سمت در اما نتونستم ، نتونستم برم،‌ برگشتمو گفتم،‌خیلی نامردی ماهان، خیلی بی انصافی ماهان، کجا برم آخه؟؟؟ به کی پناه ببرم ؟؟؟ از کی کمک بخوام؟؟؟ چرا داری قلبمو تیکه تیکه میکنی با این رفتارت؟؟؟ قیافش دیگه خونسرد نبود و صورتش قرمز شده بود، مشخص بود داره به خودش فشار میاره، بهم گفت: وقتی شوهرت راضی نیست نباید اینجا باشی، ‌نباید با من هیچ ارتباطی داشته باشی،‌ دوستی ما یه دوره ای بود و تموم شد،‌ اینو بفهم ویدا و باهاش کنار بیا،‌ شوهرت صاحب اختیارته و بدون اجازه اون حق نداری اینجا باشی...
شدت گریه ام هر لحظه شدید تر میشد، بهش گفتم بس کن ماهان، بس کن، اسم شوهرو برای اون نامرد نیار، آدمی که زیر قولش میزنه و اینجوری داره زندگیمو نابود میکنه ،‌چجوری میتونه صاحب اختیار من باشه، آدمی که....................
همه چی رو بهش گفتم ، همه حرفای دلمو بهش گفتم، تنهایی ای که توش گیر کردم و هیچ راهی به ذهنم نمیرسه رو بهش گفتم، همونجا رو زمین نشستم و دیگه انرژی حرف زدن نداشتم و هنوز داشتم گریه میکردم...
ماهان بلند شد و اومد سمت من، بازوهامو گرفت و گفت: پاشو گریه نکن دیگه،‌ بلندم کرد و منو برد سمت کاناپه و نشوندم، گرمای دستش روی بازوهام ، چه حس آرامش بخش و امنیتی، نمیخواستم هیچ وقت اون دستارو از بازوهام برداره، مثل مجنونا کنترلمو از دست داده بودم،‌ دستمو گذاشتم رو شونه هاش و مجبورش کردم کنارم بشیه،‌ چرخیدم سمتش ،‌ از بس گریه کرده بودم به نفس نفس افتاده بودم، هیچی برام مهم نبود،‌ الان اینجا و در این لحظه فقط ماهانو میخواستم، با دو تا دستم صورتشو گرفتم و صورتمو بردم نزدیک صورتش، نمیدونستم دارم چیکار میکنم...
چشمای نگران ماهان یه لحظه تبدیل به چیزی شدن که هیچ وقت ندیده بودم، با عصبانیت دستمو پس زد و گفت:‌ چیکار میکنی ویدا؟؟؟‌ بلند شد وایستاد و تکرار کرد معلومه داری چیکار میکنی؟؟؟ منم بلند شدم وایستادم و گفتم نمیدونم ماهان ،‌ من الان فقط تو رو میخوام ،‌ تو حق منی، میفهمی تو رو میخوامممممممم،‌ دوباره رفتم سمتش که چنان محکم زد تو گوشم که نقش زمین شدم، چشماش هر لحظه عصبانی تر و ترسناک تر میشد، با همه زورش داد زد : خفه شو ویدا، اومدی پیش من کمک بگیری یا هرزگی ؟؟؟ اون عوضیا هنوز ول کن نیستن ،‌اون بی ناموس جلوی خودت رو خواهر کوچیکترت چشم چرونی کرده، زندگیت رو هواست ، حالا داری میگی منو میخوای؟؟؟ تو هیچ فرقی با اونا نداری،‌ نه فرق داری،‌ تو از همشون عوضی تری،‌ از همشون آشغال تری،‌ اونا اینقدر یک رو هستن که تکلیفشون روشنه اما تو چی؟؟؟ خودتو فرشته بی گناه نشون میدی اما درونت یه کثافت آشغال بیشتر نیست، من به اندازه کافی از اینکه از اون شوهر عوضیت یه دستی خوردم، این چند وقت عذاب کشیدم، به اندازه کافی از اینکه چه به روز تو اومده و مسئولش منم، خواب و خوراک نداشتم، اومدی اینجا میگی منو میخوای؟؟؟ از روزی که پامو گذاشتم خونت و دیدمت ازت خوشم اومد و هر لحظه بیشتر شیفته تو شدم اما یک لحظه هم به خودم اجازه ندادم که اسیر وسوسه بشم ، من خودم زخم خورده خیانتم ویدا، زندگیم و همه احساسم به خاطر یه دلبستگی نابود شد و تازه چند وقت به خودم اومده بودم که پای تو به زندگیم باز شد، همه خاطرات زندگی لعنتی گذشتم جلوم زنده شد، حالا اومدی اینجا میگی منو میخوای؟؟؟ میفهمی داری چیکار میکنی؟؟؟ از همخوابیت با یه مرد غیر شوهرت چند وقت گذشته که میخوای دومیش هم اضافه کنی؟؟؟ چیه خوشت اومده؟؟؟ همتون مثل همین ویدا، همتون یه کثافتین، پاشو از خونه من گورتو گم کن و دیگه نبینمت، سری بعد بیایی جلوی خونم اینجوری برخورد نمیکنم، بلند شو برو بیرون ...

* اینقدر از دست خودم عصبانی بودم که رگباری دستمو میکوبیدم به فرمون ماشین، دوست داشتم همونجا بمیرم، تنها پل پشت سرمو خراب کردم ، گند زدم، آخه چرا اینجوری شدم ؟؟؟ چم شده من؟؟؟
مانی همینکه منو دید گفت:‌ چرا پای لبت کبود شده؟؟؟ چرا دستات میلرزه و بانداژ کردی؟؟؟ با تو دارم صحبت میکنم ویدا، میگم چی شده؟؟؟
دیگه انرژی ای برای گریه کردن نداشتم، به گلدون گوشه هال خیره شده بودم، گفتم خونه ماهان بودم، میخواستم ازش لب بگیرم که زد تو گوشم و از خونش انداختم بیرون، عصبانی شدم و دستامو کوبیدم به فرمون ماشین... حتی رومو بر نگردوندم که قیافشو ببینم، گفت: چه غلطی کردی؟؟؟ تو گه خوردی سر خود رفتی خونه ماهان، تازه میگی میخواستی ازش لب بگیری!!! چی بین شما دو تا بوده که با این پر رویی میگی میخواستی ازش لب بگیری ،هان؟؟؟ با تواممممم ویدا...
باید از اول میفهمیدم که این آرامش و صلح به شدت شکننده و کوتاه است،‌ بلند شدم وایستادم و به چشمای مثلا عصبانیش خیره شدم، ‌گفتم هر چی دلت میخواد فکر کن،‌ برام مهم نیست،‌ تو خیلی غیرت داشتی همین ماهان رو نمیاوردی که رو من تاثیر بذاره ، حالا نگران احساس من بهشی؟؟؟ تو نگران مکان و زمان کردن الهه جونت باش، نمیخواد نگران من باشی ، اگه یه ذره غیرت داشتی تحمل نمیکردی که جلوی چشمت به وحیده که مدعی هستی عین خواهرته چشم هیزی کنن،‌ چشماتو بستی و افسارتو دادی دست اون دو تا کثافت، حتما الهه از من خیلی زن تره که اینجوری تشنش هستی، اعتراضی ندارم. فقط فکر نکن من خرم و از همه چی بی خبرم و نمیدونم هنوز شبانه روز باهاش چت میکنی و قرار میذاری،‌ من فهمیدم که هنوزم دنبال این هستین که منو برای تکرار کثافت کاریتون راضی کنین، من دیگه نیستم مانی، ‌میفهمی دیگه نیستمممممم...
اگه یه ذره معرفت برات مونده این چند ماه ،تا کنکور این بچه رو صبر میکنیم،‌ همه امیدش به این کلاس و کنکوره،‌ نمیخوام ذهنش آشفته بشه و آیندش خراب، همینکه کنکور داد من و تو برای همیشه تکلیف همو روشن میکنیم، تو برو بچسب به الهه و سعید جونت ،‌منم میرم پی کارم، فقط تنها خواهشی که ازت دارم اینه که این مدت رو صبر کنیم و ظاهرو حفظ کنیم،‌ اون دو تا کثافت هم دیگه حق ندارن تا وقتی که من تو این خونه هستم پاشونو اینجا بذارن...
مشخص بود مانی از اینکه فهمیدم چی تو سرشه کمی جا خورده،‌ چند دقیقه سکوت کرد و گفت: برای من مظلوم بازی در نیار ویدا،‌ نمیخواد نقش حضرت زینب رو برام بازی کنی، خودت بهتر از هر کسی میدونی که کی هستی یا بهتر بگم چی هستی،‌ سند کثافت کاری خودتو همین الان اعتراف کردی، همون شب عروسی داداشش که آوردت خونه ،‌ از خدات بود باهاش سکس کنی، به گفته خودت... حالا هم میخوای تکلیف منو روشن کنی؟؟؟ پس تکلیف توی جنده رو کی روشن کنه؟؟؟ من مثل تو بی معرفت نیستم، ‌هنوزم میگم وحیده عین خواهر منه،‌ اما اینقدر بزرگ شده که تو براش دیگه تعیین و تکلیف نکنی و خودش خوبی و بدی رو تشخیص میده. مشکلی نیست ، ‌باشه این مدت تا کنکورشو صبر میکنیم، اما بعدش این منم که به شیوه خودم تکلیفتو روشن میکنم...
من و مانی شمشیرا رو از رو برای هم بسته بودیم و معلوم بود دیگه راه برگشتی نیست، تصمیم داشتم این چند ماه آرامش وحیده و خانواده رو حفظ کنم تا کنکورش رو بده، بعدش به یه بهونه از مانی طلاق بگیرم،‌ فوقش یه مدت خانوادم ناراحت میشدن و نهایتا باهاش کنار میومدن، تنها راه ممکن همین بود،‌ فقط باید این مدت رو صبر میکردم ، به خاطر وحیده...

* تازه بیدار شده بودم که گوشیم زنگ خورد، ماهان بود و گفت:‌ کارت دارم و باید ببینمت، اگه خونه ای بیام، عصبانیت نا خواسته ای از دستش داشتم، یه جورایی حس میکردم منو تحقیر کرده، اما نتونستم بهش بگم نیا...
یه تاپ و شلوارک تنم بود و حال نداشتم عوض کنم،‌ همونجوری هم جلوی ماهان نشستم و گفتم بفرما. خیلی خونسرد تر از اون روز بود، خیره شدنای همیشگیش به چشمام،‌گفت: اومدم بابت اون روز معذرت خواهی کنم، برخوردم خوب نبود و شرایط روحی تو رو درک نکردم، به همه حرفات فکر کردم ،‌اومدم ببینم تو این شرایط چیکار میخوایی کنی و تصمیمت چیه؟؟؟ گفتم نیازی به کمک تو نیست دیگه، تا کنکور آبجیم صبر میکنم که با آرامش این مدت رو بگذرونه ، بعدش وسایلمو جمع میکنم و میرم خونه بابام،‌ همین... گفت: میخوایی چی بهشون بگی؟؟؟ نظر مانی چیه اصلا؟؟؟ جواب دادم که نظر مانی برام اهمیت نداره دیگه،‌ یه بهونه هم برای طلاق جور میکنم، زندگی ما دیگه به تهش رسیده، همه چی تموم شد... صورت ماهان کمی کلافه شد و گفت: کاش به همین راحتی که فکر میکنی باشه ویدا، میشه بهتر و دقیق تر رو این فکر کنی، میشه اینقدر مانی رو دست کم نگیری، مانی ثابت کرده که اونی نیست که در ظاهر نشون میده و هر عکس العملی ازش بر میاد،‌ اون هنوز تو رو دوست داره ویدا، درسته کلا زده خاده خاکی و عوضی شده اما مطمئنم یه راهی برای برگشتش هست ، ‌فقط باید احساسی نشی ،‌ احساسی فکر نکن و تصمیم نگیر ویدا، فکر نکن تو این مدت فقط این تو بودی که سردرگم و سر دوراهی بودی،‌ من هم کم مقصر نبودم تو این جریان، فکرامو کردم و تصمیم مو گرفتم، میخوام هر جور بتونم بهت کمک کنم... بهش گفتم: خودم میدونم هنوز منو دوست داره ،متاسفانه ‌منم هنوز دوسش دارم،‌ اما دیگه نمیخوام به این دلیل هر چیزی رو تحمل کنم، مانی راهشو انتخاب کرده و حالا نوبت منه راهمو انتخاب کنم. بین لذتش و من یکی رو باید انتخاب کنه...
داشتم حرف میزدم که در زدن، رفتم در و باز کردم و با دیدن قیافه وحیده یادم اومد که امروز سه شنبه هستش، با وارد شدنش یادم اومد که با چه وضعی جلوی ماهان هستم ،‌اونم تنها...
بهم سلام کرد و وارد شد، ‌چشمش به ماهان افتاد خشکش زد، سریع روشو برگردوند، منو نگاه کرد، بهش گفتم ایشون آقا ماهان هستن که تعریفشو کرده بودم،‌ برگشت سمت ماهان و باهاش احوال پرسی کرد، شک و تردید تو نگاهش و لحن صداش موج میزد، ماهان که متوجه اوضاع شده بود بعد احوال پرسی با وحیده گفت:‌ من دیگه مزاحم نمیشم،‌ بلند شد و رفت سمت در، به وحیده گفتم تو برو من آقا ماهان رو بدرقه میکنم و برمیگردم، دم در به ماهان گفتم نمیخواد دیگه نگران من باشی، من خودم تنهایی از پس مشکلاتم بر میام،‌ تو هم برو به زندگیت برس و خوش باش... یه نفس عمیق کشید و گفت: ویدا اینو بفهم که چقدر برام مهمی ، هر لحظه و هر جا کمک خواستی من هستم...
برگشتم داخل خونه،‌ وحیده با همون مانتو و شلوارش رو صندلی آشپزخونه نشسته بود و گفت:‌ انگاری خیلی با این آقا ماهان صمیمی هستینا، گفتم آره خیلی صمیمی هستیم،‌ خب فرمایش؟؟؟ اخم کرد و گفت: اوووووو چه بد اخلاق،‌ همینجوری یه چیزی گفتم خو، یه غذای جدید یاد گرفتم و امروز ناهار با من، عه صبر کن ببینم چرا پای لبت کبوده؟؟؟ چرا دستاتو بانداژ کردی؟؟؟ چی شده ویدا؟؟؟ گفتم چیزی نیست وحیده،‌ تو رو خدا بیخیال شو برو به ناهار درست کردنت برس... با چشمای نگرانش منو نگاه کرد و ‌رفت تو اتاقش که لباسشو عوض کنه، تو دلم آشوب بود و دیدن چهره معصموم و دوست داشتنی وحیده و حضورش تنها مرهم شرایطی بود که توش بودم،‌ حداقل کاری که میتونستم براش بکنم این بود که این مدت آرامشش رو حفظ کنم تا با قبول شدن تو رشته ای که به شدت براش مهم بود،‌ تلافی این خیانت به خانوادم و اتفاقای تلخ جدایی از مانی در آینده رو کمی کرده باشم،‌ باید به خاطر وحیده تحمل میکردم ،‌اما خبر نداشتم که با دست خودم دارم وحیده رو وارد چه جریانی میکنم***

* وحیده...
از دست ویدا عصبانی بودم ،‌ فکر مکینه من هنوز بچه ام و خبر ندارم که یه چیزی شده... مونده بودم که برم به بابا بگم یا نه، مطمئن بودم یه چیزی در مورد ویدا و زندگیش هست که نمیگه و داره باهاش میجنگه... ویدا تو خونه ما یه عضو ساده نبود، بچه بزرگ خونه بود، امین بابا و مامان بود،‌ برای کوچکترین موارد از ویدا و شوهرش مشورت میگرفتن و میگیرن، برای بابام مخصوصا، ویدا یه بت بود و هست، یا بهتر بگم برای همه اقوام و فامیل و آشنا... خیلی وقتا بهش حسودیم میشد و از بعضی تیکه کلامایی که از وحید ،داداش 5 سال بزرگتر از خودم میشنیدم ،‌میشد حس کرد اونم همین نظرو داره، وقتی اون بود ما دیده نمی شدیم، تا اون بود ما بچه بودیم،‌ خیلی وقتا از اینکه بابام ، مانی شوهر ویدا رو به وحید که پسرشه تو مشورت کردن ترجیح میده عصبی میشدم اما یه جورایی بهشون حق میدادم، واقعا زندگی مانی و ویدا بی نظیر بود... ویدا زن قوی و محکم و مصممی بود،‌ همه میگفتن باید با این استعدادش بره رشته ریاضی اما قاطعانه گفت که انسانی دوست داره و رفت ادبیات خوند،‌ بهترین خواستگار ممکن براش اومد و باهاش ازدواج کرد،‌ من اون روزا واقعا بچه بودم و رسما حساب نمیشدم، شب عروسی ویدا وقتی دیدم چقدر جفتشون خوشگل شدن و خوشحالن، بهشون حسودیم شد، همه توجها سمت ویدا و مانی بود،‌ باز وحید پسر بود و چند تا دوست تو فامیل داشت و سرش گرم بود، اما هیچ کس هم سن و رده من تو فامیل نبود و نیست،‌ تو عروسی تنها آبجیم تنهای تنها بودم، نه فقط تو عروسی نه،‌ همیشه با وجود ویدا من تنها بودم. خوب بلد بود چطوری سیاست داشته باشه و توی خونه خودشو مثبت نشون بده، یه بار که خونشون تنها بودم و قرار بود با دوستاشون برن بیرون ،‌دیدم که چه مانتو تنگ و کوتاهی ،‌همراه با ساپورت تنش کرد، اون شال روی سرش هم که بود و نبودش فرقی نداشت، وقتی دید دارم با تعجب نگاهش میکنم منو کشید کنار و بهم گفت: هر وقت پیش منی چشاتو و گوشتو و مخصوصا دهنتو توی خونه میبندی... اون لحظه حسادتم بهش هزار برابر بیشتر شد،‌ زندگی داشت ، استقلال داشت، شوهر خوب و خوشگل داشت، دوستای شاد و گرم داشت،آزادی داشت، از همه مهم تر اعتماد به نفس داشت... اگه بنا به رقابت بود من جلوی ویدا هیچی نبودم، حقش بود که اینجوری مثل یک بت تو خونه پرستیده بشه، البته خیلی وقتا وسوسه میشدم برم به بابا بگم ویدا جلوی شما ظاهرش اینجوریه اما دور از چشم شما یه جور دیگس، هم جراتشو نداشتم و از ویدا میترسیدم و هم احتمال میدادم با گفتن این بزنن تو ذوقم و بگن به تو چه...
از اون روزی که رفتم خونش و دیدم موهایی که این همه دوسشون داشت و تو چشم عالم و آدم بود رو از ته کوتاه کرده و خونه و زندگیش به اون روز افتاده، شک کردم بهش، همونجور که بلد بود جلوی بابا و مامان اینجوری فیلم بازی کنه،‌ پس میتونست جلوی من هم اینکارو کنه و حتما یه چیزی هست ، هر لحظه بیشتر میفهمیدم که اون اعتماد به نفس قبل رو نداره و یه جورایی همیشه دستپاچه و بدون تمرکزه، نمیدونم باید از این اینکه میدیدم ویدا به اون خوشبختی ای که فکر میکردم نیست خوشحال باشم یا نگران... از قیافش معلوم بود که حواسش نیست که امروز من میام خونشون،‌ با این سر و وضعش با دوست شوهرش تو خونه چیکار میکرده؟؟؟ چرا پای لبش کبوده؟؟؟ چرا دستاشو با باند بسته؟؟؟

* تو اتوبوس واحد تو راه برگشت به خونه ویدا بودم که برای گوشیم اس ام اس اومد و نوشته بود: سلام عزیزم من الهه هستم،‌ امیدوارم منو یادت باشه،از مانی شماره تماس شما رو گرفتم که درباره موسسه ای که توش ثبت نام کردی برای دختر خالم،‌ چند تا سوال بپرسم، اجازه هست باهات تماس بگیرم؟؟؟
وای چه خانوم با ادبی، چقدر این دوستای جدیدشون خوب و با کلاس و در عین حال گرم و صمیمی بودن، اونشب هم ویدا خانوم حسودیش شد که اونجوری منو تحویل گرفتن ، چون عادت کرده هر جا که خودش باشه من دیده نشم و خودش تو راس باشه... بهش زنگ زدم و گفتم این حرفا چیه الهه خانوم، مگه میشه یادم بره شما رو، من در خدمتم هر کاری از دستم برمیاد بگین لطفا، جواب داد که: چقدر تو ماهی عزیزم، چقدر مهربونی، من و سعید از همون شب همه جا داریم تعریف تو رو میکنیم که مانی چقدر خوش شانسه با داشتن همچین خواهر زن فوق العاده ای، چند تا سوال در مورد موسسه ای که میری داشتم عزیزم، بازم ببخشید مزاحم وقتت شدم... هر چی سوال کرد رو با دقت جواب دادم و چند تاییش رو که نمیدونستم گفتم فردا میپرسم و بهتون خبر میدم، موقع خدافظی گفت: فقط میشه عزیزم یه خواهش کنم،‌لطفا به ویدا جان نگو من ازت پرسیدم ، آخه شاید توقع داشته باشه از اون بپرسم اما خب خودت بهتر میدونی کی بهتر از تو که تو متن کاری، ‌نمیخوام ویدا جون ناراحت بشه... بهش جواب دادم بله متوجه شدم ،‌خودم دقیق دلیل این رفتارشو میدونم،‌ شما خیالتون راحت، خودمم راحت ترم بهش چیزی نگم...
دلم غنج رفت از این همه احترام و محبت الهه،‌ از دوستای دیگه ویدا با سمیرا و نرگس هم آشنا بودم اما نهایتا رفتار اونا مثل بقیه بود ،‌ دوست ویدا بودن و فقط در حد یه احترام معمولی باهام رفتار میکردن، این یکی فرق داشت ،‌روحیه حساس ویدا که همیشه میخواست برای من بزرگتر بازی دربیاره رو فهمیده بود، ازش خیلی خوشم اومد...
شب موقع خواب توی لاین بهم پیام داد و بازم تشکر کرد از اینکه وقتمو گرفته،‌ تازه ازم اجازه خواست اینجا باهام در ارتباط باشه و در مورد موسسه سوالی داشت اینجا بپرسه، بعدشم یه شعر خیلی قشنگ برام فرستاد که منم با یه شعر جوابشو دادم، این شروع پیامای من و الهه شد، محال بود عزیزم یا گلم از دهنش بیوفته، یه شب که خونه خودمون بودم و کمی سرما خورده بودم، بهم گفت حال اونم زیاد خوب نیست،‌ بهش گفتم چی شده الهه خانوم؟؟؟ جواب داد که میشه دیگه به من نگی خانوم، ما با هم دوستیم عزیزم، اینجوری رسمی حرف میزنی احساس خوبی نمیکنم، براش نوشتم این حرفا چیه ببخشید من قصد بدی نداشتم، چشم دیگه نمیگم خانوم. خب چی شده الهه جان،‌ حال تو چرا بده؟؟؟ شروع کرد درد و دل کردن از اینکه با خواهر شوهرش بحثش شده و اذتیش کرده، دلم خیلی براش سوخت و ناراحت شدم، چه خانواده شوهر نامردی داشت، گفت: فقط به خاطر سعید ،شوهرش داره تحمل میکنه... باورم نمیشد یه خانوم متاهل مثل ویدا داره با من درد و دل میکنه و اینقدر بهم اعتماد داره، وقتی دیدم اینقدر باهام راحته منم براش یه سری درد و دلای خودمو گفتم، که محور اصلی حرفام و در و دلام ویدا بود، اون شب تا صبح برای هم درد و دل کردیم و فرداش یه عالمه انرژی داشتمممممممممم...
فردا صبحش تو یه پیام ازم به خاطر دیشب و اینکه چقدر آروم شده تشکر کرد و یه جک به تلافی اینکه دیشب دل جفتمون گرفته بوده برام فرستاد، جکش یکمی متاهلی بود ،‌از اینکه دیگه تا این حد باهام راحته ذوق کردمممم، از اون روز به بعد محال بود روزی چند تا پیام به هم ندیم و از حال و احوال هم باخبر نشیم و گاها هم جکای متاهلی برای هم میفرستادیم...
یه شب دیگه تو راه برگشت از موسسه بودم که بهش پیام دادم چرا دیگه نمیایین ،‌دلم برای دیدنت تنگ شده، برام نوشت:‌من که از خدامه عزیزم، اینقدر این مدت بهت عادت کردم و باعث آرامش من شدی که دلم پر میزنه برای دیدنت اما... براش نوشتم اما چی ؟؟؟ جواب داد که مهم نیست عزیزم، بعضی چیزا بهتره گفته نشه و حرمتا حفظ بشه، همینقدر که با نازنینی مثل تو آشنا شدم برام یه دنیا میارزه... براش نوشتم اما چی الهه؟؟؟ نکنه تو هم فکر میکنی من بچه ام و نباید بهم بگی؟؟؟ شما با مانی و ویدا دوستین ، چه امایی هست که نمیتونین بیایین؟؟؟ برام نوشت: خدا نکنه عزیزم که من تو رو بچه بدونم،‌ من غلط بکنم گلم، من فقط نمیخوام ذهنت درگیر بشه،‌ اما برای اینکه فکر بد نکنی ،‌همینقدر بهت بگم که به خاطر ویدا به صلاح نیست دیگه باهاشون رابطه داشته باشیم ،‌حداقل موقتا‌،‌ فقط لطفا این مکالمه بین خودمون باشه عزیزم...
تو دلم گفتم حتما ویدا با اون غرورش و اینکه طاقت نداره جایی پایین تر از کسی باشه اینا رو رنجونده،‌ الهه تو قیافه و تیپ و رفتار و ادب چیزی از ویدا کم نداشت، مثل اون نرگس اونقدر زشت و مثل اون سمیرا اونقدر منگل نبود، عادتشه با همه همینکارو کنه...
برای الهه نوشتم اصلا الان من و تو دوستیم،‌ من میخوام ببینمت،‌ تو با ویدا چیکار داری؟؟؟ تو جواب نوشت: فدای تو بشم عشق من، منم دلم لک زده تو رو ببینم ،‌مخصوصا بعد این همه مدت که هم دم تنهایی من بودی، اصلا نظرت چیه پس فردا شنبه صبح بیایی پیش من،‌ سعید سر کاره و من تنهام، فقط خواهشا به ویدا چیزی نگو، نمیخوام حساس بشه،‌ راضی به ناراحتیش نیستم... کاش ویدا یکمی از الهه یاد بگیره،‌ فقط به فکر خودشه، ‌این طفلک به فکر اینه که اون ناراحت نشه، بهش گفتم باشه حتما میامممم.‌.. تو جواب، آدرس خونه شون رو برام فرستاد...
شنبه صبح از خونه ویدا زدم بیرون،‌ به مامانم زنگ زدم و گفتم که باید چند تا کتاب درسی بگیرم و چند ساعت دیر تر میام، ‌دلواپس نشو... هیجان لذت بخشی داشتم از اینکه میخواستم مهمونی برم اونم تنهایی، پای اف اف صدای الهه اومد که بیا بالا عزیزم، در خونه رو که باز کرد با خوش رویی زیاد بغلم کرد، حتی فشارم داد و گفت: چقدر دلش برام تنگ شده، تعارفم کرد برم داخل،‌ اینقدر خوشحال و گرم بود از حضور من ،که ذره ای خجالت زده و موذب نبودم، گفت: صبر کن هر چی برای پذیرایی هست رو بیام بچینم رو میز که نخوام هی برم تو آشپزخونه و از دیدنت محروم شم عزیزم، اومد جلوم نشست و باز گفت:‌ خیلی خوشحالم کردی وحیده جون، افتخار دادی... بهش گفتم از خدامم باشه الان پیش تو هستم، هیچ وقت هیچ دوستی تو زندگیم مثل تو نداشتم، کاش میشد بیشتر همو ببینیم و رابطه ها بیشتر میشد... بهم لبخند زد و گفت: ایشالله به زودی یه شوهر خوب میکنی و مستقل میشی ،‌ هر چقدر دلمون خواست پیش همیم. یکمی دیگه صحبت کردیم و حرفا کشیده شد سمت ویدا، بی پرده سفره دلمو براش باز کردم و از غرور و یکه تازی ویدا براش گفتم که همیشه میخواد سر باشه و بالا نشین ، هر چی تو دلم بود که تا حالا نگفته بودمو به الهه گفتم... با نگاهش بهم زل زده بود و فقط گوش میداد،‌ مثل ویدا یا خانوادم نبود که نمیشد دو کلام باهاشون درد و دل کرد و سریع تریپ نصیحت و بزرگتر بازی در میاوردن... وقتی حرفام تموم شد گفت: وحیده جون عزیزم نمیخوام حرفای کلیشه ای و تکراری بهت بزنم، عشق و محبت تو به ویدا تو چشمات موج میزنه و اینقدر بزرگ شدی که اگه بهت بگم حق داری تاثیری تو رابطه ات با ویدا نذاره، چون با شناختی که ازت پیدا کردم و شناختی که از ویدا دارم کاملا بهت حق میدم، من تو رو تو خیلی از زمینه ها پخته تر و سنجیده تر از ویدا میبینم، حتی نظر سعید با همون یه بار برخورد همین بود، تازه نظر مانی هم غیر مستقیم وقتایی که درموردت حرف میزنه همینه، همیشه سن و تاهل باعث بالاتر بودن نمیشه عزیزم، مهم شخصیت و شعور آدماس، راستشو بخوای من با اینکه واقعا ویدا رو دوست دارم اما متاسفانه دل خوشی ازش ندارم، یه جاهایی قلب منم شکسته ، من همیشه تو دوستی دنبال صداقت و مهربونی ام ،‌اما چی بگمممممم... الهه نفس عمیقی کشید و دیگه چیزی نگفت،‌ یعنی ویدا باهاش چیکار کرده که اینجوری دلش شکسته؟؟؟ اول فکر میکردم از همین اخلاق مغرورانه ویدا ناراحته اما الان احساس میکردم باید یه بدی ای در حقش کرده باشه... بهش گفتم الهه جون مرسی که بهم حق دادی و در عین حال نگران رابطه منو آبجیم هستی، کاش اینجا بود و این روح لطیف و دوست داشتنی تو رو میدید، بهت قول میدم من قابل اطمینانم،‌ اگه ویدا در حق تو بدی ای کرده ،من آبجیشم و شاید بتونم جبران کنم... مشخص بود اصلا راضی نیست بدی ویدا رو پیش من بگه و از طرفی دوست داشت درد و دل کنه، کلی مکث کرد و گفت: قول میدی هر چی گفتم مثل راز بینمون باشه؟؟؟ و هیچ تاثیری تو رابطه ات با ویدا نذاره؟؟؟ گفتم آره که قول میدم، به جون مامانم هیچی به هیچ کسی نمیگمممم... یه نفس عمیق دیگه کشید و گفت: من چوب دلسوزی و صداقتمو خوردم وحیده جون، چوب اینو خوردم که خواستم به دوستم کمک کنم و نذارم بره ته دره، باور کن الانم که دارم به تو میگم همه تنم داره میلرزه، اصلا ولش کن وحیده جون،‌ به خدا راضی به بردن آبروی کسی نیستم، طاقت عذاب وجدانشو ندارمممم...
وسوسه شنیدن اینکه الهه دقیقا چی داره میگه تو دلم چندین برابر شده بود،‌ بهش گفتم الهه جون خواهش میکنم بگو،‌ من میدونم چقدر دوستی برات مهمه و نمیخوایی ویدا رو خراب کنی، تو چقدر مهربونی آخه، درد و دل کن باهام، بهت قول میدم همه چی همین جا دفن بشه...
از چهرش مشخص بود داره به خودش فشار میاره ، گفت: راستشو بخوای از همون اول که دوستی ما شروع شد من احساس خوبی به ویدا نداشتم،‌ میدونم خواهرته ،شاید از این حرفام ناراحت بشی اما غیر تو کسی رو ندارم بهش اینا رو بگم، پیش خودم گفتم حتما من اشتباه میکنم، ویدا خانوم با شخصیت و محترمیه ،‌مانی که دوست قدیمی دوران دانشگاه سعید هستش و تو آقا بودنش شکی نداشتم و ندارم، هر بار اون احساس بد سراغم میومد به خودم نهیب میزدم، تا اینکه یه بار چهار تایی بیرون بودیم و قرار مهمونی آخر هفته خونه مارو داشتیم میریختیم، ویدا یه هو وسط حرفامون رو به مانی گفت: میشه ماهان رو هم دعوت کنیم،‌ خیلی دلم براش تنگ شده، مانی هم که کلی جا خورده بود با مکث گفت باشه بهش میگم، من و سعید فکر کردیم ماهان اسم همون داداشته که اینجوری ویدا صمیمانه ازش یاد کرد و گفت دلش براش تنگ شده، اما وقتی فهمیدیم که ماهان یکی از دوستای مانی هستش و تازه مجرد هم هست،‌ جفتمون تعجب کردیم، خودمو گذاشتم جای ویدا و چجوری روم میشه با این لحن به سعید بگم: دوستتو دعوت کن دلم براش تنگ شده!!! اما باز پیش خودمون گفتیم خب هر کسی یه جوریه و ما حق قضاوت آدما رو نداریم، بازم اون احساس بدم رو سرکوب کردم... خودت اون شب پوشش من رو دیدی ، ‌لباسم کمی باز بود اما مجلسی ، میخوام بگم من خودم آدم مذهبی و سخت گیری نیستم و اعتقاد به آزادی و زیبا گشتن دارم، اصلا زن باید زیبا بگرده، اما در حین حال باید حرمتا حفظ بشه ، اون شب ویدا رفت لباسشو عوض کنه و وقتی برگشت تو هال باور کن انگار با شرت و سوتین اومده تو جمع،‌ یعنی اون تاپ و شلوارکی که تنش بود فرق چندانی با بیکینی نداشت و روم نمیشه بگم برجستگی کجاهای بدنش کامل کامل مشخص میشد، طفلک مانی مشخص بود خبر نداره و شکه شده بود و از خجالت آب شد، یعنی همه مون شده بودیم،‌ هر چیزی هم حدی داره و آدم باید جنبه و حدود رو رعایت کنه، با وقاحت تمام رفت نشست جلوی ماهان ، ما که به درگ ، جلوی شوهرش شروع کرد با ماهان گرم گرفتن، چند دقیقه یه بار هم این پاشو خیلی آروم میذاشت رو اون پاش، دلم برای مانی که همش داشت حرص میخورد کباب شده بود، اما ما کاری نمیتونستیم بکنیم،‌ چند بار سعید خواست به خاطر مانی واکنش نشون بده،‌ من هی بردمش تو آشپزخونه و آرومش کردم، همه حرص خوردیم و فقط تحمل کردیم. یه ساعت بعد شام، آقا ماهان بعد اینکه کلی با ویدا لاس زد ،‌ تصمیم گرفت بره، با وقاحت هر چی بیشتر به ویدا گفت بیا دم در کارت دارم، به خدا من نمیخواستم فضولی کنم اما چون دستشویی تو راه رو منتهی به در هستش و خب دستشویی هم داشتم، وارد راه رو شدم که دیدم ماهان و ویدا قشنگ به هم چسبیدن و دست ماهان روی باسن ویداست، متوجه من که شدن هول کردنو ماهان سریع خدافظی کرد و رفت. نفسم بند اومده بود،‌ هر چیزی فکر میکردم غیر از این، اصلا شاید اشتباه دیدم، ویدا درسته با ماهان صمیمیت غیر عادی ای داشت اما امکان نداشت به مانی خیانت کنه، باز خودمو قانع کردم که تقصیر خودمه،‌اینا خیلی صمیمی هستن و من دارم حساس میشم. اما متاسفانه هر چی بیشتر گذشت ، بیشتر متوجه رابطه خاص ویدا و ماهان شدم، طفلک سعید هم شک کرده بود و به خاطر دوستش غیرتی شده بود ،‌اما من همش آرومش میکردم که نه چیزی نیست، اوضاع همینجوری بود تا اینکه یه شب مانی تنهایی اومد خونه ما،‌ سراسیمه و نگران، داشت سکته میکرد، بعد کلی اصرار سعید شروع کرد حرف زدن که دیگه طاقت این جریان رو نداره، میگفت یه شب به اصرار ویدا رفتن خونه ماهان، شب وقتی خواب بودن ویدا یواشکی رفته و یه ساعت بعدش اومده، چند روز بعدش هم مانی، ویدا رو تحت نظر داشته و یه روز تعقیبش کرده و دیده که با ماهان تو پارک قرار گذاشتن و بعدش دوتایی رفتن آپارتمان ماهان و چند ساعتی با هم بودن، طفلک مانی دیگه به گریه افتاده بود، میگفت باورش نمیشه و از خودش به ویدا بیشتر اطمینان داشته،‌ میگفت اونقدر عاشقشه که میخواد خودکشی کنه. من و سعید هم اشکمون در اومد اما همه سعی خودمونو کردیم که آرومش کنیم، به پیشنهاد من قرار شد یه مسافرت بریم کیش که اونجا در آرامش ،من سر صحبتو با ویدا باز کنم و بلکه بتونم زندگیشو نجات بدم، اما خبر نداشتم که قراره خنجر به قلب منم بزنه، آبجی بیمعرفتت که این همه با هم نون و نمک خورده بودیم ، شبونه میره سر وقت سعید و ازش تقاضای ناجور میکنه، طفلک سعید اولش سعی میکنه به آرومی ردش کنه اما اینقدر اصرار کرد که منم بیدار شدم و فهمیدم جریان چیه، دلم تا حدی شکست که تا عمر دارم یادم نمیره......
باورم نمیشد دارم چیا میشنوم، باورم نمیشد ویدا همچین کارایی کرده باشه و همچین آدمی باشه، یه چیزی بالاتر از شوک بود شنیدن این حرفا، الهه گریش گرفت و دیگه نمیتونست حرف بزنه، هیچ حرفی برای گفتن نداشتم و رفتم کنارش نشستم و بغلش کردم و سعی کردم بدون حرف زدن آرومش کنم...
مخم داشت منفجر میشد و خیلی سوال تو ذهنم بود، بگو پس چجوری با اون وضع و تنهایی با هم بودن، به خاطر دعوا با مانی سر این جریان خونه به هم ریخته بود، حالا جواب اکثر سوالایی که این مدت تو ذهنم بود رو گرفته بودم، طفلک مانی،‌ چی داره میکشه و ویدا هنوز ول کن نیست...
نه ناهار تونستم بخورم و نه شام، ‌به مامانم گفتم دل درد دارم، تا صبح منو الهه به هم پیام دادیم، متوجه شدم آقا ماهان تجویز کردن که موی پسرونه به ویدا میاد و خیلی چیزای دیگه که حالا داشتم هویت واقعی ویدا رو میشناختم، اینه اون ویدایی که همه ازش بت ساختن، الهه قسم جون مامانم رو داده بود این حرفا رو به کسی نگم، بهم گفت: مانی امیدواره ویدا درست بشه و ما هم داریم کمکش میکنیم،‌ پس اگه تو اقدام شتابزده و احساسی بگیری به ضرر مانی و زندگی آبجیت تموم میشه. به الهه قول دادم به هیچ کس چیزی نگم اما ته دلم از یک چیزی مطمئن نبودم، باید از این به بعد با علم به اینکه خواهرم چه آدمیه باهاش چشم تو چشم بشم،‌ آیا میتونستم یا نه؟؟؟


"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#9 | Posted: 27 Nov 2016 15:26
رندگى پس از ضربدرى قسمت ٣ فصل (٢)


نويسنده شيوا


وارد اسفند شده بودیم و سرما تصمیم نداشت کوتاه بیاد، چند بار به وحیده گفته بودم گرم بپوش دختر سرما میخوری، اما حرف گوش نمیداد، نمیدونم بودن زیاد با هم باعث شده بود روش بهم باز بشه و دیگه مثل قبلنا حرفامو گوش نکنه یا شرایط سنیش اینجوری ایجاب میکرد...
در خونه رو باز کردم ،‌وحیده دوید سمت شوفاژ و داشت مثل بید میلرزید، بهش گفتم آخه دختر این چه لباسیه پوشیدی، رو مانتو یه پلیور نازک تنت کردی ، نمیگی سینه پهلو کنی آخه، همین امثال پالتو خریدی ،‌چرا نمیپوشی؟؟؟ خیلی جدی روشو برگردوند سمت منو گفت: میشه اینقدر ادای مامانو برام در نیاری، خودم حواسم هست که سرما نخورم، حق انتخاب پوشیدن لباس خودمو که دارم، عجبااااا... رفت تو اتاقش ،‌درو محکم بست... مانی که مثل همیشه سرش تو گوشیش بود سرشو بالا آورد و گفت:‌ راست میگه اینقدر بهش گیر نده،‌ بچه نیست دیگه... با حرص رفتم کنار مانی نشستمو گفتم تو به چت کردنت برس عزیزم، نمیخواد نگران رفتار من با آبجیم باشی...
مانی وقاحت و بی حیایی رو به بی نهایت رسونده بود، جلوی من علنی همش سرش تو گوشیش بود، ‌ معلوم نبود تا حالا چند بار با الهه سکس داشتن، از خدا میخواستم بهم تحمل بده این چند وقت بگذره و بلاخره خلاص بشم از این شرایط لعنتی... وحیده هم که هر روز گستاخ تر و بی ادب تر میشد،‌ یه بار شکایتش رو پیش بابا کردم که گفت:‌ اینجا مشکلی نداره... فهمیده بودم روی من حساس شده و هر مشکلی هست با منه،‌ نزدیک شدن بهش سخت بود ،‌چند بار اومدم از شرایط درسیش بپرسم که با بی حوصلگی منو رد کرد...
انگار همه دنیا بسیج شدن که منو زجر بدن ،‌ سکس منو مانی کاملا قطع شده بود، فقط شبایی که وحیده بود میرفتیم تو اتاق پیش هم میخوابیدیم اما با فاصله... حالا فقط یاد ماهان کمی بهم آرامش میداد، خودم بد کرده بودم و گند زده بودم، میدونستم اگه بازم بخوام بهش نزدیک بشم وسوسه رسیدن بهش ولم نمیکنه، یه حسی بهم میگفت باید تا آخر عمر قید یه آغوش گرم و امن رو بزنم، همه چی برام تموم شده بود...
از بی حوصلگی داشتم تو گوشیم الکی صفحه باز میکردمو می بستم، هیچ وقت حوصله خوندن پستای لاین رو نداشتم، همینجوری رفتم توش ،‌سطحی و ساده به پستایی که ملت گذاشته بودن نگاه میکردم، بعضیاش مطلب و بعضیاش عکس بود، چشمم افتاد به یه عکس که وحیده گذاشته بود،‌ نماد متولد ماه خرداد بود ( دو زن ) از این جهت برام عجیب اومد که اصلا عکس مناسبی نبود و یه جورایی دو تا زن تو عکس نیمه عریان بودن، جالب تر تعداد بالای کامنتای زیرش بود، هیچ کدومو نمیشناختم، حتما تو همین لاین باهاشون آشنا شده و برای پستاش نظر میدن، تو مرور کردن پستاش چشمم به عکس آهو افتاد، چشمام گرد شددددددددد، آره این همون اکانت الهه بود... درسته که به مانی گفته بودم از چت کردنات خبر دارم، اما هیچ وقت نگفتم که رفتم سر گوشیت،‌ فکر میکرد از نگاه هایی که بین خودشو الهه میکنه فهمیدم و نور گوشیش تو شبایی که فکر میکرد خوابم...
کاملا به هم ریختم،‌ با عصبانیت رفتم در اتاق وحیده رو باز کردم... تشکشو پهن کرده بود و دراز کشیده بود،‌ بی مقدمه و با عصبانیت بهش گفتم:‌ تو با الهه چه رابطه ای داری؟؟؟ سرشو از گوشیش چرخوند سمت من، تعجب از چشماش میبارید، صدامو بردم بالا تر و گفتم وحیده دارم ازت میپرسم با الهه چه رابطه ای داری؟؟؟ گرفت نشستو پتو رو از خودش پس زد، صداش کمی لرزش داشت و گفت: کدوم الهه؟ چی داری میگی؟؟؟ گفتم به من دروغ نگو وحیده، خودت خوب میدونی کدوم الهه رو میگم،‌ اگه قرار بود ازم مخفی نکنه با اون ای دی آهو نمیومد پای پست تو کامنت نمیذاشت ،‌مثل آدم با ای دی اصلیش کامنت میذاشت، دارم بهت میگم چه رابطه ای بین شما هست؟؟؟ بعد چند ثانیه چهرش مصمم و جدی شد ،‌ بلند شد وایستاد و گفت: اولا که سر من داد نزن، ‌دوما که هر رابطه ای ، به تو ربطی نداره... رفتم سمتش و محکم گذاشتم تو گوشش،‌ بهش گفتم خیلی پر رو شدی وحیده،‌ فکر کردی بزرگ شدی آره ،هر غلطی دلت خواست میتونی بکنی و هر حرفی دلت خواست میتونی بزنی؟؟؟ میخوام بدونم خواهر من چه دوستی ای با یک زن متاهل 11 سال از خودش بزرگ تر داره؟؟؟ اشک تو چشماش جمع شده بودن، با صدای بغض کرده سرم جیغ زد که به خودم مربوطه که با کی دوستم و با کی دوست نیستمممممم... مانی سراسیمه وارد اتاق شد و گفت:‌ چه خبره؟ چی شده؟ صداتون ساختمونو برداشته... برگشتم سمت مانی ،منم ناخواسته با صدای بلند بهش گفتم برو بیرون مانی،‌ نمی بینی این با تاپ و شرته... وحیده رفت سمت در ، پیش مانی، گفت: به تو ربطی نداره من چی تنمه، چیه به من شک داری یا به شوهرت؟؟؟ یا شاید فکر خودت مریضه، دیگه نمیخواد برای من بزرگتر بازی دربیاری، من خودم همه چیرو تشخیص میدم،‌حتی بهتر از تو، میترسی همه بگن من بهتر از توام؟؟؟ هان؟؟؟ تو حتی نگران اینی که من تو این رشته بیولوژی قبول بشم، تو همش میترسی از تو راس بودن عقب بمونی، به کوری چشم تو من قبول میشم و هر جور دلم بخواد زندگی میکنم...
از عصبانیت بی نهایتم ،خندم گرفته بود، تو این وضعیت فقط دشمنی وحیده رو کم داشتم، از کی این فکرا تو سرش بود و من خبر نداشتم، هر اتفاق بدتر از اتفاق قبلی، هر روز و هر شب بدتر از قبلی، زور خودمو زدم که گریه نکنم اما نتونستم مانع سرازیر شدن اشکام بشم ، هیچ حرفی برای گفتن نداشتم، از بین جفتشون رد شدم،‌رفتم تو اتاق خواب، تنها یه خواسته داشتم، خدایا امشب رو به صبح نرسونم...
فکر کنم تا صبح روی هم، یک ساعتم نخوابیدم، ساعت 8 صبح بود، وقتی دیدم مانی رو کاناپه خوابه یادم اومد جمعه است، در اتاق وحیده هم بسته بود، آروم در اتاقشو باز کردم ، عادت داشت وقت خواب با تاپ و شرت بخوابه و بدتر که همش پتو رو پس میزد، آروم پتو رو کشیدم روش، برگشتمو درو بستم... با اینکه ضعف داشتم اما میلم به خوردن هیچی نمیرفت، لباس پوشیدمو زدم بیرون، یه ساعت بعد خودمو جلوی خونه سعید می دیدم، پشت اف اف خود سعید گفت کیه؟ بهش گفتم منم ویدا درو باز کن...
جفتشون متعجب از اینکه این وقت صبح من اینجا چیکار میکنم، نشسته بودم رو کاناپه و هنوز نمیدونستم باید چجوری شروع کنم، به الهه که تو آشپزخونه بود گفتم هیچی نمیخوام الهه بیا بشین با جفتتون کار دارم، اومد نشست کنار سعید و گفت: خب ما در خدمتیم عزیزم... از ضعف و بی خوابی سرم داشت میترکید، شالم بدون اینکه خودم بزنمش کنار از رو سرم افتاده بود روی شونه هام، به جفتشون نگاه کردم، رو به الهه گفتم: چی از جون من میخوای؟؟؟ حتما مانی بهت گفته تا چند ماه دیگه از زندگیش گورمو گم میکنمو میرم، دربست میشه برای خودت، همین الانم از نظر من دربست برای خودته، نه اعتراضی دارم و نه هوچی بازی درآوردم، همه مانی برای تو... فقط بگو چی از جون منو آبجیم میخوای؟؟؟ سعید رو بهم گفت: ویدا حالت خوبه؟؟؟ معلومه چی داری میگی؟؟؟ مثل طلبکارا اومدی هر چی که از دهنت در میاد داری به الهه میگی،‌ به مانی گفته بودی دیگه نمیخوای مارو ببینی که همینم شد، این تویی که باید بگی چی از جون ما میخوای؟؟؟ با اینکه انرژی خندیدن نداشتم اما نا خواسته لبخند رو لبام نشست، حرفای سعید بیشتر شبیه جک بود... الهه گفت: عزیزم من نمیدونم داری از چی صحبت میکنی ، مشکل اصلی تو اینه که از اولش مال اینکار نبودی و اشتباه ما اینه که فکر کردیم جنبه شو داری، البته خودت بهتر از ما میدونی که بدتم نیومده بود ،اما نمیدونم چطور یه هو اینجوری شدی، حالا هم ما از زندگیتون رفتیم بیرون، نیاز نیست نگران باشی... هنوز پوزخند رو لبام بود و معلوم بود که سعید هر لحظه از این پوزخندای من داره عصبی تر میشه، رو به الهه گفتم: واقعا اینقدر من شبیه احمقام؟؟؟ در این حد فکر میکنین من خرم؟؟؟ فکر کردی من خبر از اون آیدی آهو با اون عکس مسخره آهو ندارم، فکر کردین همه چتاتونو با مانی نخوندم؟؟؟ آره اشتباه کردین بهش یادآوری کنین که چتا رو پاک کنه، اگه ریگی به کفشت نبود چرا با اکانت اصلی خودت و مثل آدم زیر پست وحیده کامنت نذاشتی؟؟؟ چرا با اون اکانت مثلا مخفیت کامنت گذاشتی؟؟؟ حالا تو چشم من داری نگاه میکنی و میگی که دارم دری بری میگم؟؟؟
چهره جفتشون و مخصوصا قیافه الهه ،کمی جا خورد، حالا میدونست که از همه حرفایی که به مانی زده خبر دارم... یه نفس عمیق کشیدمو ادامه دادم : اومدم اینجا بهتون بگم دست از سر منو وحیده بردارین، اون روی سگ منو بالا نیارین، هر کثافت کاری ای میخوایین بکنین اما پا رو دم من نذارین، ‌من کار به کارتون ندارم،‌ کار به کارم نداشته باشین...
الهه سعی می کرد خونسردی خودشو حفظ کنه، گفت: اولا من رابطه خاصی با آبجیت ندارم، آشنایی با تو یکی برام به اندازه کافی بس هستش که نخوام با اون آبجیت دوست بشم، فقط به خاطر دخترخالم چند تا سوال درباره موسسه ای که میره داشتم و همین، اگه هم از اون اکانت استفاده کردم چون میدونستم تو جنجال درست میکنی، اینقدرم خودتو و آبجیت رو دست بالا نگیر و هی نگو دست از سرمون برداین، فکر کردی کی هستی دقیقا؟؟؟
دیگه بیشتر از این نمیتونستم خودمو کنترل کنم ، پاشدم با همه وجودم سرش جیغ زدمممم که تو غلط کردی برای همون دلیل هم از وحیده سوال کردی، برو گورتو گم کن موسسه و هر چی میخوایی بپرس، بازم میگم مانی برای خودت و برو هر هرزگی ای میخوایی باهاش بکن ، جفتتون برین بمیرین، اما دیگه نبینم سمت وحیده به هر دلیلی میری...
سعید بلند شد و گفت: صداتو بیار پایین ویدا، دهنتم ببند ، به اندازه کافی هر توهینی خواستی کردی، داره میگه یه سوال ساده ازش کرده، اومدی تو خونمو داری تهدیدم میکنی؟؟؟ مثلا اون روی سگت بالا بیاد چه غلطی میخوای بکنی؟؟؟ چیه میخوای به اون ماهان احمق بگی؟؟؟ آره؟؟؟ اون میخواد چه غلطی بکنه؟؟؟
سرش داد زدم: دهنتو آب بکش وقتی میخوای اسم ماهانو بیاری، شما دو تا روانی کثافتین... داشتم کنترل نشده به جفتشون فحش میدادم که سعید اومد طرفم و محکم با مشت زد تو شیکمم... گفت:‌ ‌ زنیکه مادرجنده اومده تو خونه من داره پر رویی میکنه... نفسم بند اومد،‌ از درد نشستم رو زمین ،‌دستامو گرفتم تو شیکمم و خودمو جمع کرده بودم، یه لگد دیگه اومد سمت پهلوم... سعید رگباری و با عصبانیت فحش میداد و لگد سوم و چهارمو زد ، هنوز نفسم بالا نیومده بود و انگار داشتم خفه میشدم، هیچ وقت تو عمرم اینجوری نشده بودم، از یقه مانتوم گرفتو بلندم کرد، داشت منو میکشوند سمت اتاق خوابشون، میگفت: درستت میکنم جنده خانوم، آدمی مثل تو رو بلدم چجوری ادب کنم،‌ اون مانی اگه عرضه نداره تو رو جمعت کنه من درستت میکنم... پرتم کرد رو تخت ،‌اومد با همه وزنش روم نشست، هنوز نمیتونستم درست نفس بکشم، متوجه شدم داره دکمه های مانتومو باز میکنه، موفق شدم به سختی بهش بگم چیکار میکنی کثافت آشغال، یه مشت دیگه زد تو پهلوم، جوری نفسم بند اومد که گفتم همین الان میمیرم، اومدم با دستم جلوشو بگیرم که مشت بعدی... داشت لختم میکرد ، باورم نمیشد داره باهام چیکار میکنه،‌ هر لحظه منتظر الهه بودم بیاد جلوشو بگیره، شلوار جین پام بود و به زور درش آورد و با یه مشت محکم تو رون پام ،‌جلوی آخرین تقلا برای لخت نشدن رو گرفت. اشکام سرازیر شده بودن ،‌همه وجودمو ترس و استرس گرفته بود، دوباره به زور موفق شدم حرف بزنمو گفتم: تو رو خدا بس کن سعید، بس کن سعید... مشتشو برد بالا و گفت: خفه میشی یا بعدی رو بزنم؟؟؟ از ترس درد شدید که مشتاش داشت ساکت شدم، شرت و سوتینمو درآورد و کامل لختم کرد، خودشم لخت شد، منو برگردوند به حالت دمر، به سختی سرمو چرخوندم سمتش، یه تف انداخت تو دستش و سوراخ کونمو باهاش خیس کرد، فهمیدم میخواد چیکار کنه، تو عمرم از عقب سکس نداشتم،‌ یه بار فقط مانی انگشتو کرده بود ،طاقت نیاوردمو دردش برام قابل تحمل نبود... از ترس کاری که میخواد بکنه انرژی تقلای مجدد پیدا کردم اما چنان محکم روی رون پاهام نشسته بود و با دستش کونمو چنگ زده بود بود که جای حرکت نداشتم... گفتم تورو خدا نه سعید، غلط کردم، اشتباه کردم... الهه، الهه تو رو خدا بیا جلوی اینو گیر... الهه اومد کنار تخت، فهمیدم از اولش گوشه اتاق وایستاده بوده، دولا شد و صورتشو آورد نزدیک، پوزخند زد و گفت: غلط کردی آره؟؟؟ میشه بازم تکرار کنی عزیزم... نگاه های الهه ترسناک تر از وحشی گری سعید بود، صدای گریم بالا رفتو گفتم تو رو خدا بس کنین ،‌ ولم کنین بذارین برم... همینجور داشتم التماس میکردم که یکدفعه بدترین درد دنیا رو توی پشتم حس کردم، الهه بالشتو گذاشت تو دهنم و جیغم تو نطفه خفه شد، با مشت میکوبیدم به اطرافم که یه دستمو سعید و دست دیگمو الهه گرفت، انگار یکی دستشو کرده و داره روده هامو میکشه بیرون، دردایی که از مشت خوردن بود در برابر این هیچی نبود، همه وزن سعید روم بود ،‌ با وحشی گری هر چی بیشتر روم بالا و پایین میشد، نمیتونستم نفس بکشمو داشتم خفه میشدم، انگار متوجه شدن و الهه بالشتو از روی دهنم برداشت، نه میشد نفس بکشم و نه میشد جیغ بزنم،‌ آب از چشمامو بینیم و دهنم سرازیر شده بود، صدای خفه مانند از گلوم بیرون میومد، دستامو ول کردن و دیگه جونی برای مشت زدن هم نداشتم، نمیدونم چند دقیقه دیگه تلبمه زد ،‌ فقط همینکه از روم بلند شد و کیرشو درآورد متوجه شدم... الهه به سعید گفت: بلندش کن از رو تخت ،‌رو تختی رو که به گند کشیده،‌ تا به تشک گند نزده بلندش کن، سعید روتختی رو دورم پیچید و به حالت بغل منو بلند کرد و گذاشت زمین، همه تنم به لرزه دراومده بود و درد وحشتناک پشتم تمومی نداشت... الهه به سعید گفت: آبتو که توش نریختی؟؟؟ سعید جواب داد: نه حواسم بود... جفتشون از اتاق رفتن بیرون، نمیدونم چقدر به اون حالت بودم، حالم هر لحظه بیشتر جا میومد اما دردم بیشتر میشد، برگشتن و شروع کردن لباسامو تنم کردن،‌ ازم خواستن که بلند شم اما نمیتونستم، متوجه شدم خودشونم حاضر شدن، سعید از بازوم گرفت و کمک کرد بلند شدم، به الهه گفت: برو ببین کسی نباشه ، شالمو انداخت رو سرم و کشوندم دم در، منو بردن سوار ماشین خودم کردن، الهه نشست پشت فرمون و حرکت کردیم، متوجه شدم داریم میریم سمت خونه خودمون، هنوز سرم گیج میرفت و درد همه وجودمو گرفته بود ، نمیدونستم چی تو سرشونه، ماشینو جلوی آپارتمان خودمون پارک کردنو رفتن...
چند دقیقه بعد از ماشین پیاده شدم،‌ خودمو به سختی به آسانسور رسوندم و بعدش به خونه،‌ اومدم با کلید درو باز کنم که لرزش دستم نذاشت، به سختی در زدم، ‌مانی خواب آلود در و باز کرد،‌ نتونستم خودمو کنترل کنم و تو بغلش رها شدم
وحیده...
با صدای داد مانی که گفت: چی شده ویدا از خواب پریدم، مثل برق گرفته ها پریدم تو هال و دیدم ویدا بی حال تو بغلشه ، کمک کردم بردیم گذاشتیمش رو کاناپه،‌ رنگش مثل گچ سفید شده بود، از اینجور دیدنش ترسیده بودم، مانی هر چی بهش گفت چی شده؟؟؟ کجا بودی این وقت صبح؟؟؟ جواب نمیداد، یعنی مشخص بود نمیتونه جواب بده، سرشو به کاناپه تکیه داده بود به سختی نفس میکشید، مانی بهم گفت براش یه لیوان آب بیارم،‌ کمرشو گرفت ، میخواست صافش کنه که بتونه آب بخوره، همینکه بهش دست زد صدای نالش در اومد، حتی توانایی ناله بلند هم نداشت،‌ مانی دکمه های مانتوشو باز کرد، تاپشو داد بالا،‌ وای خدای مننننننننن همه پهلوش کبود بنفش بود، دست خودم نبود و جیغ زدم،‌ دستامو گرفتم جلوی دهنم ، لیوان دستم افتاد و شکست، از چیزی که میدیدم دلم ریش شد، صدای مانی به لرزه افتاده بود و گفت: کجا بودی ویدا؟؟؟ چی به سرت اومده؟؟؟ اومد بچرخونش که مانتوشو کامل دربیاره،‌ شلوار جینش از پشت باسنش خونی بود،‌ هنوز داشت ناله میکرد،مانی رفت دوباره آب بیاره، اشکام سرازیر شده بودن، رفتم کنارش ،صورتشو با دستم گرفتمو به چشماش نگاه کردم ، گفتم: چی شده؟؟؟ چی شده آبجی؟؟؟ لباش تکون میخوردن و میخواست یه چیزی بگه، که صدای زنگ خونه اومد،‌ رفتم درو باز کردم، ماهان بود که سراسیمه و بدون اینکه جواب سلام منو بده گفت:‌ ویدا کجاست؟؟؟ چی شده؟؟؟ چند قدم سمت هال رفته بود که مانی با عصبانیت رفت سمتش و محکم با مشت کوبید به صورتش، بهش گفت: آخرش کار خودتو کردی؟؟؟ اومدی نتیجه کارتو ببینی؟؟؟ ماهان دستشو گذاشت رو صورتشو گفت: چرت نگو مانی ،‌من با یه تماس ناشناس خودمو رسوندم اینجا که گفت جون ویدا در خطره،‌ گوشیش هم جواب نمیداد، ویدا چش شده؟؟؟ اومد بره سمت ویدا که مانی دوباره زد تو صورتشو گفت: گمشو برو بیرون از این خونه، بلاخره زدی داغونش کردی حالا میگی چش شده؟؟؟ ماهان اعصابش خورد شد ، مانی رو هولش داد و گفت: خفه شو مانی، بار سوم دست برات نمیذارم، رفت جلوی ویدا ... عصبی شده بودم، ‌با حرص و عصبانیت رفتم بین ماهان و ویدا وایستادم،‌ بهش گفتم: پیش تو بود آره؟؟؟ ماهان هر لحظه عصبانی تر میشد، بهم گفت: برو کنار دختر، اگه حالش بده باید ببریمش بیمارستان، سرش جیغ زدم، من مانی نیستم وایستم هر کاری دلت خواست بکنی، اون سری هم متوجه شدم که زده بودیش، خبر هم دارم که یه بار دیگه که باهاش تنها شدی بازم زده بودیش، این سری هم چنان بلایی سرش آوردی که صداش در نمیاد، الان زنگ میزنم پلیس بیاد تکلیفتو روشن کنه...
ماهان چند قدم برداشتو گفت: چتون شده شماها؟؟؟ چی دارین میگین؟؟؟من حتی نمیدونم دقیقا چی به سر ویدا اومده، الان باید به داد ویدا برسین ،دارین به من تهمت الکی میزنین، ‌منو از پلیس میترسونی، ‌اگه شما زنگ نزنین ،‌ خودم زنگ میزنم... بهش گفتم اینقدر مظلوم بازی در نیار ،‌من همه چی رو میدونم ،‌ خبر دارم که چطور مخ ویدا رو زدی و چه آدمی ازش ساختی... ماهان با حالت عصبانی گفت: به جای این چرت و پرتا باید الان ببریمش اورژانس... منو زد کنار و نشست جلوی ویدا، سرشو گرفت تو دستشو داد زد زنگ بزن اون 115 بی صاحاب ... مانی همینجور عصبانی وایستاده بود ، دیگه نه حرفی میزد و نه کاری میکرد، رفتم تلفن خونه رو برداشتم، خواستم زنگ بزنم ، صدای ویدا که انگار از ته چاه میومد، گفت:‌ زنگ نزن... ماهان گفت: یعنی چی زنگ نزنه ویدا؟؟؟ دوباره تکرار کرد میگم زنگ نزنین، من هیچ جا نمیرم... دست ماهانو پس زد و خودش به سختی نشست، رو به من گفت: این چه وضعیه وحیده،‌ برو لباس بپوش... به خودم اومدم ، همچنان با همون تاپ و شرت دیشب بودم، برعکس دیشب که عصبی بودم یه هو خجالت کشیدم ، سریع رفتم تو اتاق و شلوار و تیشرت تنم کردم...
برگشتم که متوجه شدم مانی به ویدا گیر داده کجا بوده؟؟؟ ویدا کم کم صداش واضح تر میشد اما همچنان بی رمغ،‌گفت: رفته بودم خونه سعید بهشون بگم دست از سر منو وحیده بردارن... مانی عصبانی شد و گفت: آهان این نقشه جدیده آره؟؟؟ باز کم آوردی میخوای بندازی تقصیر اونا؟؟؟ الانم میخوای بگی اونا باهات اینکارو کردن آره؟؟؟ ویدا تکرار کرد که خونه سعید بوده...
طاقت این همه دروغ گویی ویدا رو نداشتم ، پریدم وسط حرفشونو گفتم: این قدر دروغ نگو ویدا، صبح اول صبحی از خونه یواشکی زدی بیرون ،‌رفتی خونه این کثافت و معلوم نیست چه بلایی سرت آورده ،‌حالا ترسیده اومده میخواد ببرت دکتر، فکر کردی ما خریم؟؟؟ این شوهر طفلکت چقدر باید تحمل کنه،‌ چقدر باید پات صبر کنه که درست بشی؟؟؟ از همه کثافت کاریات خبر دارم ویدا، میدونم دقیقا تبدیل به چی شدی ، یا شایدم از قبل بودی، اما دیگه تموم شد، دستت رو شده ، به اندازه کافی گند زدی، تو مایه ننگ و آبرو ریزی خونه ای، مانی هم دیگه بیشتر از این حق نداره صبر کنه که تو هر بار بیشتر آبرو ریزی کنی...
لبخند کمرنگی رو لبای ویدا نشست، ماهان دوباره سرشو گرفتو گفت: با گفتن و شنیدن این دری بریا چیزی حل نمیشه،‌ ویدا خواهشا بذار زنگ بزنم اورژانس... ویدا بهش گفت: من حالم خوبه ،تو برو ماهان،‌ برو اینجا نباش، به اندازه کافی به خاطر من تو دردسر افتادی، قول بده هیچ کاری نکنی و با هیچ کسی تماس نگیری، اگه من برات مهمم برو ماهان ، بیخیال شو، خواهش میکنم برو ماهان...
بهش گفتم مگه نشنیدی چی گفت؟؟؟ پاشو برو از اینجا بیرون، کاملا مشخصه به آرزوت رسیدی و اون بلایی که دلت میخواسته سرش آوردی،‌ پاشو برو... ماهان یه نفس عمیق کشید ، اومد جلوم وایستاد، گفت: طرف اشتباهو گرفتی دختر، مشخصه کی اینجوری پرت کرده. رو به ویدا گفت: فعلا میرم ،‌ مرتب زنگ میزنم تا مطمئن نشدم طوریت نشده بازم زنگ میزنم. رو به مانی گفت: دعا کن همینجور که نشون میدی بی خبر از همه چی باشی ، من ول کن این قضیه نیستم،‌ تهشو در میام مانی... یه نگاه عصبانی دیگه سمت من کرد و رفت
ویدا...
حالا فهمیدم چی بین الهه و وحیده گذشته، برای چی بهش نزدیک شده، یه شاهد بر علیه من ، اونم خواهرم... اگه میرفتم اورژانس میفهمیدن که بهم تجاوز شده، پلیس میومد و کی حرفمو باور میکرد؟؟؟ همه چی بر علیه ماهان بود، حتی خواهر خودم داشت شهادت میداد که اون سری هم ماهان منو زده، شوهرم و حتی مهمونای شب چله هم شهادت میدادن که اون سری هم که با ماهان تنها بودم ،‌صدمه دیدم. نقشه شون بی نقص بود، سعید با خیال راحت و با بی رحمی هر چی بیشتر بهم تجاوز کرده بود، حالا فهمیدم چرا الهه ازش پرسید آبتو توش ریختی یا نه، پیشبینی همه جا رو کرده بودن... به سختی اومدم بلند شم که وحیده کمک کرد، گفتم کمک کن برم حموم، بازومو گرفت و رفتیم تو حموم، دید نمیتونم تاپمو در بیارم ، کمک کرد تاپ و سوتینمو در آوردم، نشستم رو سکوی رخت کن، شلوارمو برام در آورد، روم نمیشد دیگه شورتم هم دربیاره، بهش گفتم برو بیرون وحیده، جواب داد: نمیتونی رو پات وایستی ،‌چطور میخوای دوش بگیری؟؟؟ از دستت عصبانی هستم اما نمیتونم همینجوری ولت کنم، بلند شو وایستا شورتتو در بیارم، به سختی وایستادم، شرتم رفته بود بین باسنم و همینکه درش آورد ،‌علاوه بر اون درد لعنتی سوزش شدیدی هم بهش اضافه شد ، صدای وحیده بغض داشت و گفت: ببین باهات چیکار کرده، یعنی اینقدر از اون روانی خوشت اومده که این بلا رو گذاشتی سرت بیاره، طاقت وایستادن زیر دوش رو نداشتم، اگه وحیده نبود صد بار زمین خورده بودم، با اینکه آروم با لیف تنمو میکشید اما باز ناله ام از درد بلند میشد، با گریه گفت: همه پشتت خونیه ویدا، تا رون پاهات خونیه ویدا... همونجوری داشت منو میشست و گریه میکرد، بلاخره به سختی تموم شد و از بس درد کشیده بودم،‌ مخصوصا تو پشتم، دوباره بی حال شدم ، وحیده حوله دورم پیچیدو مانی رو صدا زد، لباس تنش بود و کاملا خیس شده بود ، خودشم باید دوش میگرفت، با کمک مانی رفتم تو اتاق و رو تخت...
از بی حالی چرتم برد که با صدای مانی و وحیده از خواب بیدار شدم،‌ وحیده میخواست زنگ بزنه پلیس ، مانی باهاش در کلنجار بود که اینکارو نکنه، وحیده در اتاقو باز کرد،‌ دید چشمام بازه ، بهم گفت:‌ میخوام زنگ بزنم پلیس، اگه نذارین به بابا زنگ میزنم...
به زور بلند شدمو نشستم،‌ سردم شده بود ، حوله رو کامل دور خودم پیچیدم، به مانی گفتم برو بیرون درو ببند،‌ به وحیده گفتم بیا بشین... مانی مردد بود که بره یا نه، بهش گفتم نترس چیزی بهش نمیگم، بگم هم فایده نداره... مانی درو بستو رفت، وحیده با چشمای قرمز شده اومد پیشم نشست، لباس تازه تنش کرده بود،‌ موهاش هنوز خیس بودن، بهش گفتم: منو مانی چند وقتی هست که میخواییم از هم جدا بشیم، به خاطر تو صبر کردیم که این مدت در آرامش باشی، که انگاری موفق نشدیم، من میدونم همه زندگیت و هدفت قبول شدن تو این رشته است،‌ باور میکنی یا نمیکنی الان همه هدف منم قبول شدن تو هستش... گریم گرفت، ادامه دادم که: وحیده تو رو خدا به بابا و مامان هیچی نگو، به جون خودشون قسمت میدم چیزی بهشون نگو، به پات میوفتم آبجی ، هر کاری بگی میکنم،‌ کنیزیتو میکنم ، فقط چیزی بهشون نگو، بگی من خودمو میکشمو طاقتشو ندارم، چیزی تا کنکورت نمونده،‌ میدونم دیگه نمیشه کلاسای کنکورت رو عوض کنی، اما دیگه اینجا جات امن نیست وحیده، به خدا راست میگم، بهم اعتماد کن، نه میتونم بهت بگم همه چی رو ول کن و برو، نه جرات دارم بهت بگم بمون، من نمیدونم الهه چیا بهت گفته اما باور کن قابل اعتماد نیست، به جون بابا اونا این بلا رو سرم آوردن...
صورت وحیده هر لحظه بیشتر شبیه آدمایی میشد که انگار دارن براش جک تعریف میکنن، گفت: بس کن ویدا، به جایی رسیدی که داری جون بابا رو به دروغ قسم میخوری؟؟؟ یعنی اینقدر ماهان برات مهمه؟؟؟ نکنه خودتم دوست داری اینجوری اذیتت کنه و بهت تجاوز کنه؟؟؟ تا این حد غرق شدی ویدا؟؟؟‌ باشه نگران آبرو و جایگاهت نباش ،‌باشه به بابا چیزی نمیگم، خودم میدونم بهش بگم و بفهمه دختر بزرگ جونش چه کثافت کاری ای کرده ،‌طاقت نمیاره و سکته میکنه، اینقدرم الکی به اون الهه بیچاره تهمت نزن، من اون چیزی رو که باید بدونم ،‌میدونم. به نظر منم از مانی جدا بشی خیلی بهتره، به اندازه کافی پات صبر کرده، همون کاری که از اول قرار بود بکنین، تا کنکور من صبر میکنیم،‌ بعدش من از زندگیتون میرم بیرون،‌ تو هم هر غلطی دلت خواست بکن، فقط دیگه به من دروغ نگو ویدا که اون کاری که نباید بکنم رو میکنم. متاسفم که تو خواهرمی
ویدا...
دیگه دوست نداشتم به هیچی فکر کنم، فقط دلم خواب میخواست، یه خواب ابدی... صدای مکالمه وحیده و مانی رو میشنیدم، مانی چه فیلمنامه قشنگی داشت برای وحیده تعریف میکرد، خودش شده بود شوهر پاک و مظلوم و عاشق پیشه، ‌من شده بودم هرزه،‌ ماهان هم نقش اول داستانش بود... وحیده بهترین اهرم فشاری بود که با دقت درستش کرده بودن... ترس، غم، استرس، تنهایی، بدبختی و ... همه این احساسا هم زمان بهم حمله کرده بودن... دلم برای خودم سوخت،‌ خیلی سوخت... نمیدونم این اشکای لعنتی که قرار بود تموم بشه...
در اتاق باز و بسته شد، جون اینکه برگردم ببینم کدومشونه رو نداشتم، مانی بود، صندلی میز آرایش رو برداشت و گذاشت جلومو نشست... همون چند سانتی که باید سرمو میچرخوندم سمتش درد آور بود، بهش گفتم داری چیکار میکنی مانی؟؟؟ من که گفتم از زندگیت میرم بیرون، چرا داری اینکارو باهام میکنی؟؟؟ پوزخند زد و گفت: اتفاقا چون همینو گفتی دارم اینکارو باهات میکنم، من دوست دارم ویدا، هیچ وقت هم از زندگیم بیرون نمیری، به هر قیمتی و به هر شکلی شده نگهت میدارم، حالا خودت میبینی... امروز هم خودت با پای خودت برنامه رو جلو انداختی، همه چی بر علیه تو هستش ویدا،‌ البته قرار نبود تا این حد سعید بهت صدمه بزنه، اما به هر حال الان خوبی، نگران وحیده نباش،‌ خودم کنترلش میکنم، فقط از حالا مثل آدم میشی، طلبکار بودن و حضرت زینب بازی رو میذاری کنار ، وگرنه وحیده رو با یه داستان قشنگ میفرستم سر وقت بابا و مامانت... چند روز دیگه جلوی وحیده و سعید و الهه از من معذرت خواهی میکنی و قول میدی از این به بعد زن هرزه ای نباشی و رابطه تو با ماهان قطع کنی، منم عاشقتم حتی تا حدی که این گناه بزرگتو حاضرم ببخشم،‌ از الهه و سعید هم معذرت خواهی میکنی به خاطر اینکه توی سفر کیش میخواستی با سعید رابطه بر قرار کنی... ماهان هم برای همیشه فراموش میکنی، مثل آدم برمیگردی سر خونه و زندگیت... وحیده از تو هال داد زد: این مرتیکه ماهان گوشی ویدا رو سوزوند ،‌بیا جوابشو بده بگو حالش خوبه،‌ ول کنه عوضی...
هیچ راه نجاتی نمی دیدم، باید بین خودم و خانوادم یکی رو انتخاب میکردم، چجوری میخواستم از خودم دفاع کنم؟؟؟ مثلا به بابام بگم نه من به سعید تو مسافرت چشم نظر نداشتم، اصل جریان اینه که با هم سکس کردیم!!! الهه و سعید چه نقشه بی نقصی کشیده بودن... حتی فکر کردن به این آبرو ریزی ، تبعاتش و نابودی پدر و مادرم هم منو داغون میکرد چه برسه به اینکه بخواد اتفاق بیفته... گوشیمو بهم ندادن، مانی با صدای بلند و جلوی وحیده گفت: تا چند روز بهت وقت میدم قشنگ فکراتو بکنی و تکلیفتو برای همیشه روشن کنی، تو همین اتاق میمونی تا بلاخره بگی تصمیمت چیه...
فرداش وحیده اومد و میگفت: مانی خیلی دیوونست که تا این حد عاشقته، من جاش بودم یه لحظه هم نگهت نمیداشتم، میگه حالا که فهمیدی اون ماهان چه آدم پلید و نامردیه ،حاضره یه فرصت دیگه بهت بده،‌ ویدا این فرصتو از دست نده، به خودت بیا آبجی... تو خونه زندانی بودم ، مانی نرفته بود سرکار ،حواسش به من بود که از خونه بیرون نرم و طرف گوشی هم نرم
وحیده...
از دست ویدا اینقدر عصبانی بودم که حد نداشت، به راحتی به شوهرش خیانت کرده، ‌معلوم نیست چند وقته داره اینکارو میکنه، بدتر از اون چطور فیلم بازی میکرد و چه جایگاهی تو خونه یا پیش همه برای خودش درست کرده بود، دوست داشتم برم همه جا جار بزنم،‌ بیایین ببینین ویدا خانوم عاقل و فهمیده رو، نگاش کنین که چه کثافتیه، بفهمین که چه نقشی براتون بازی میکرده تو این همه سال... اما مانی راست میگفت، طفلک بابا و مامانم ، اگه میفهمیدن معلوم نبود چی میشد،‌حالا که شوهرش اینقدر مردونگی داره و بازم حاضره ببخشش ، من بهتره سکوت کنم و تو خودم بریزم...
دلم گرفته بود ، نیاز داشتم با یکی درد و دل کنم،‌ زنگ زدم به الهه ،‌ فشار اتفاقای این چند وقت ، باعث بغضم شده بود، الهه کلی قربون صدقم رفت، گفتم میخوام ببینمت،‌ جواب داد پاشو بیا پیشم عزیزم... سه شنبه صبح قبل اینکه برم خونه ویدا رفتم پیش الهه، مثل همیشه گرم و صمیمی ازم استقبال کرد، شال و پلیور و مانتومو درآوردم ،‌از دستم گرفتو گذاشت رو جالباسی تو راه رو، زیر مانتو یه تاپ تنم بود، رفتم نشستم که یه هو سعید شوهرش از اتاق اومد بیرون، یکمی هول شدم و برام غیر منتظره بود ، بهش سلام کردم،‌ اونم به صمیمیت و گرمی الهه باهام احوال پرسی کرد و اومد باهام دست داد،‌ سری قبل با تیشرت جلوش بودم اما خب با تاپ معذب بودم و از طرفی زشت بود برم مانتو تنم کنم،‌ الهه اومد و گفت: عزیزم امروز سعید نرفته سر کار، گفتی میخوای بیایی پیشم دلم نیومد بگم سعید هست، ‌میدونستم رودروایسی میکنی و نمیایی... گفتم مرسی عزیزم خیلی وقت بود آقا سعید رو ندیده بودم، اتفاقا خوب هم شد... الهه اصرار کرد که چی شده چرا اینقدر ناراحتی؟؟؟ اتفاقی افتاده؟؟؟ بگو سعید از خوده، از من هم محرم تر و راز دار تره عزیزم، ‌راحت باش... دلم خیلی پر بود، بهشون گفتم که ویدا چیکار کرده یا بهتر بگم اون ماهان نامرد باهاش چیکار کرده... سعید دست کشید تو موهاش و گفت: باورم نمیشه چی دارم میشنوم، اون ماهان عوضی اینقدر یعنی نامرده؟؟؟ صدای الهه نگران شده بود و گفت:‌ ببخشید وحیده جون ،‌چند بار گفتی پشتش خونی بود یعنی دقیقا چی شده؟؟؟ خجالت کشیدم و روم نمیشد واضح بگم،‌ سرمو انداختم پایین و گفتم: از پشت بهش تجاوز کرده بوده،‌ زخم پشتش بود که خون ریزی داشت،‌ حتی شلوار جینش هم خونی شده بود... الهه یه نفس عمیق کشید و دستشو گذاشت جلوی دهنش و گفت: خاک بر سرممممم، بمیرم الهی، ویدا حالا احمقیت کرده،‌ اما اون نامرد چرا این بلا رو سرش آورده... بهشون گفتم تازه اومده بود از ترس ویدا رو ببره دکتر، چقدر این آدم پر رو و کثافته، ویدا هم نمیدونم چرا ازش ترسیده بود یا دشمنیش با شما ،‌ به مانی گفت: شما باهاش این کارو کردین...
سعید با عصبانیت بلند شد و با مشت کوبید تو کف اون یکی دستش،‌گفت: ای ماهان بیشرففففف... الهه با بغض بلند شد و گفت: عصبانی نشو عزیزم، میدونم تو هم مثل من قلبت شکسته از این همه نامردی و نا حقی، میدونم جواب این همه دوستی و صداقت این نیست، ویدا بعد جریان مسافرت کیش از ما و مخصوصا تو بدش اومده، تو جواب رد به درخواست وقیحانش زدی،‌ حالا غرورش شکسته، ‌داره تلافی میکنه،‌ سعید جون قربونت برم اینجوری ناراحت نباش...
کلی خجالت کشیدم، بهشون گفتم: نمیدونم چی بگم اما به نوبه خودم، من ازتون معذرت میخوام، قبول دارم آبجیم در حقتون بدی کرده، در حق همه بدی کرده، شوهرش اینقدر عاشقشه و دوستش داره که بازم حاضره بهش فرصت بده، شماها تنها دوست قابل اطمینانشون هستین، لطفا کمک کنین زندگی آبجیم نجات پیدا کنه...
الهه گفت: طفلک مانی، چقدر عاشق این زنه،‌ چقدر فداکاره این آدم، باشه عزیزم این دفعه فقط به خاطر تو ،‌ ما هر کاری از دستمون بر بیاد میکنیم،‌ فقط یادت باشه به خاطر روی گل تو عزیزم... با خوشحالی رفتم الهه رو بغل کردم، بهش گفتم مرسی عزیزمممم،‌چقدر تو مهربونی، چقدر با گذشتی، خودم برات جبران میکنم، من ویدا نیستم که محبت و دوستی یادم بره...
وارد خونه شدم، دیدم مانی هم خونه است، ویدا تو اتاق بود، قیافه مانی درهم و داغون بود، یادم نمیاد حتی یه بار ریش به صورتش دیده باشم اما ریشش در اومده بود، جا سیگاری جلوش که پر فیلتر بود رو نگاه کردم، بهش گفتم معلوم هست داری با خودت چیکار میکنی؟؟؟ مانی داری خودتو داغون میکنی... صداش گرفته بود، گفت: تا آخر هفته وقت داره تکلیفشو روشن کنه وگرنه مجبورم برم پیش بابات،‌چاره دیگه ای ندارم...
در اتاق باز شد، ویدا اومد بیرون، گفت: فردا شب به سعید و الهه بگو بیان، حرفامو جلوی همتون میزنم... رفت سمت دستشویی ، موقع راه رفتن پاهاشو باز باز میذاشت،‌ حدس زدم هنوز داره درد میکشه،‌ نسبت بهش سر دوراهی دلسوزی و تنفر بودم...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
     
#10 | Posted: 29 Nov 2016 03:00
زندگى پس از ضربدرى قسمت ٤ فصل (٢)


نويسنده شيوا


...قسمت قبل


در و باز کردم، الهه و سعید با خوشرویی و خنده رو وارد شدن،‌ تو دلم گفتم چقدر اینا خوبن ، با این همه بدی ای که در حقشون شده باز اومدن خونه ویدا و اینجور مهربون رفتار میکنن... سعید هم به مانی گفت: ‌چته مرد،‌ داری خودتو داغون میکنی،‌ زندگی به آخر نرسیده، ما پشتت هستیم،‌ دوست ندارم اینجوری ببینمت... با الهه چشم تو چشم شدم،‌ با چشمای غمگینش داشت نگام میکرد،‌ بهم گفت بیا پیش من بشین گلم...
در اتاق باز شد،‌ ویدا از اتاق اومد بیرون،‌ به آرومی سلام کرد ،‌سعید و الهه جوابشو به خوبی دادن، از طرز راه رفتنش معلوم بود هنوز درد داره، رفت نشست کنار مانی، سرش پایین بود و خجالت میکشید تو روی همه ما نگاه کنه،‌ دلم براش سوخت، اما به هر حال حقش بود و باید این تنبیه رو میگذروند،‌ به خاطر خودش...
سکوت مسخره و سردی حکم فرما بود، الهه دستمو گرفتو فشار داد، ‌از نگاه غمگنیش مشخص بود فهمیده از اینکه آبجیم در همچین شرایطیه ،‌تحت فشارم... مانی سکوت رو شکستو گفت: همین الان و همینجا،‌ جلوی اینا تصمیمتو بگیر و حرف آخرتو بزن...
فش فش ویدا به خاطر گریه کردن بلند شده بود، اشکاش میریختن رو ساپورت طوسی رنگی که پاش کرده بود، با صدای لرزون شروع کرد حرف زدنو گفت: من از همه کارایی که کردم پشیمونم،‌ اشتباه کردم ،‌قول میدم دیگه تکرار نکنم... مانی بلند شد و رفت ، ‌با قرآنی که تو دستش بود برگشت، جلوی ویدا نگه داشت و گفت: دستتو بذار روی این و قسم بخور دیگه دنبال کثافتکاری و اون ماهان عوضی نمیری...ویدا کمی مکث کرد و دست لرزونش به آرومی رفت روی قرآن، قسم خورد که برای همیشه ماهانو فراموش کنه و دیگه طرف این کارا نره، مانی بهش گفت: بلند تر ویدا، کدوم کارا؟؟؟ قسم دقیق بخور ... صدای گریش بلند تر شد، گفت: قسم میخورم دیگه طرف هرزگی نرم و به شوهرم خیانت نکنم...
دل منم داشت میترکید از این صحنه،‌ اما با این دلیل که این برای نجات زندگیه خودشه به خودم دلداری میدادم... مانی قرآنو گذاشت کنار و رفت سر جاش نشستو گفت: شما سه تا شاهد باشین که من برای بار آخر از اشتباهاتش میگذرم، چون دوسش دارم،‌ زندگیمو دوست دارم، این همه سال با هم زندگی نکردیم که به همین راحتی بذارم از هم بپاشه،‌ این آخرین اخطار و فرصت به ویداست، اگه پاشو کج بذاره خودش میدونه چه اتفاقی براش میوفته... در ضمن فکر کنم یه عذرخواهی بدهکاره به سعید و الهه، به این دو تا که تنها دوست صادق و خوب ما بودن ، این همه بی حرمتیا و بی حیایی هاشو تحمل کردن و صداشون در نیومد،‌ منتظرم ویدا...
ویدا اومد شروع کنه حرف زدن که مانی خیلی جدی بهش گفت: ‌سرتو بالا بگیر ، ‌تو چشمشون نگاه کن و بعد عذرخواهی کن... سرش لرزش خفیفی داشت و انگار داره یه وزنه صد کیلویی رو باهاش بلند میکنه، صورتش خیس اشک بود، با صدای لرزونی که حالا بیشتر با گریه مخلوط شده بود به الهه نگاه کرد و گفت: من ازت معذرت میخوام که به شوهرت دست درازی کردم، ازتون معذرت میخوام که به خاطر ماهان بهتون بدی کردم، نمک نشناسی کردم، بهتون قول میدم دیگه تکرار نکنم... لرزش سرش هر لحظه بیشتر میشد، اشکاش سرازیر تر... قلبم داشت از سینه ام در میومد،‌ دیگه بسش بود ، طاقت نداشتم،‌ رفتم کنارش و بغلش کردم، سرشو گذاشت رو شونه ام، با صدای بلند شروع کرد گریه کردن، اشکای منم حالا سرازیر شده بودن...
الهه گفت: ما راضی به دیدن این وضعیت نبودیم و نیستیم، لازم نبود ویدا جان از ما عذرخواهی کنه،‌ همه خوب میدونیم که اون ماهان نامرد به ویدا نفوذ کرده بود و همه چی زیر سر اونه ،‌اون الان باید اینجا از همه مون عذرخواهی کنه،‌ طاقت شکسته شدن ویدا جان رو ندارم... حالا الهه هم به جمع گریه کنا اضافه شده بود... میخواستم داد بزنم چرا ویدا؟؟؟ چرا کاری کردی که اینجوری بشه؟؟؟ حتی دوستی که این همه بهش بدی کردی گریش از این شرایط در اومده...
سعید بلند شد و گفت: ای بابا بس کنین، ‌ماتم خونه شد، چند وقت دیگه بهاره ، یه شروع دوباره، مهم اینه که ویدا به اشتباهاش پی برده، شخصیت واقعی اون ماهان عوضی رو هم شناخته، شوهرش هم از خود گذشتگی کرده و داره میبخشش، همه اینا یعنی شروع دوباره، نارحتی ها رو تموم کنین ،‌اشک ریختن بسه،‌ پاشو الهه ،‌پاشو بریم شیرینی و بستنی بگیریم،‌ باید یه جشن حسابی به مناسبت آشتی ویدا و مانی بگیریم... الهه گفت: آره فکر خوبیه، اما به نظرم منو ویدا بریم، طفلک داره سکته میکنه،‌ لازمه یه هوایی بخوره،‌ دوتایی میریم و یه هوایی میخوریم، تو هوای سرد بستنی سنتی و شیرینی خامه ای میچسبه.***


ویدا...
باورم نمیشد این سه تا و مخصوصا الهه اینجوری نقش بازی کنن، نمایشنامه ای که تنها تماشاچیش و هدفش وحیده بود، اصل قضیه برای من فرقی نمیکرد، چه داستان جعلی اینا و چه حقیقت، مگه حقیقت چی بود که حالا بخوام برای رد این داستان جعلی خودمو بکشم، مثلا به وحیده بگم نه خواهرم من و ماهان رابطه نداریم، اصل داستان اینه که من زیر سعید خوابیدم، اونم به مدت 4 روز کامل، اصل داستان اینه که من و الهه چندین و چند بار جلوی هم با شوهرامون سکس کردیم و دست سعید همه جای بدنم کار میکرد، آره آبجی گلم داستان اینا جعلیه، حقیقت اینه که کثافت کاری که من کردم خیلی بیشتر از این داستان دروغیه... الهه به آرومی رانندگی میکرد ، انگار منتظر بود من شروع کنم ، بهش فحش و دری بری بگم، اما هیچ انرژی یا انگیزه ای برای اینکار نداشتم، وقتی دید سکوت کردم و حرفی نمیزنم، گفت: ویدا جان میخوای باور کنی یا نکنی ،‌من از برخورد اون روزی که باهات داشتیم خیلی ناراحتم، تو با اون توهینات باعث شدی من و سعید جفتمون کنترل اعصابمون رو از دست بدیم، میدونم اگه الان ازت معذرت بخوام خندت میگیره اما قرار نبود اینجوری بهت صدمه بزنیم، خودت باعثش شدی، من آدم روانی ای نیستم که از آزار و اذیت تو لذت ببرم، از اولش منو سعید دنبال دوستی و در کنارش لذت دو طرفه بودیم، اگه اینکاره نبودی یا ماهان مختو زده بود و پشیمونت کرده بود ،چرا شروع کردی؟؟؟ چرا بعدش شروع کردی با رفتارت به همه مون توهین کردن؟؟؟ مگه یک بار با چند بار چه فرقی میکنه ؟؟؟ تکلیف خودتو نمیدونستی و ما رو هم عصبی و سردرگم کردی، اگه کاملا پایه بودی ،‌خیلی خیلی توی مسافرت کیش بیشتر بهمون خوش میگذشت، حتی به خودت بیشتر از ما، اما زیر قولت زدی و همش ضد حال بودی ویدا، میگی هوچی بازی درنیاوردی، پس اینکه به مانی گفتی تکلیفشو روشن میکنی اسمش چیه؟؟؟ توقع داشتی وایسته همینجوری نگات کنه؟؟؟ توقع داشتی ما سه وایستیم و احتمال اینو بدیم تو مارو خراب داستان جلوه بدی؟؟؟ یادت رفته بود به هر حال ما 4 تایی اینکارو کرده بودیم، یه دفعه خودتو تو یه جبهه پاک و معصوم گرفتی و ما سه تا رو کردی آدمای بد و روانی. گریه کردن و ناراحتی رو بس کن، هیچ شانسی برای جدایی از مانی نداری، مثل یک خانوم برگرد سر زندگیت، شخصیت و احترام خودتو نگه دار، نه کسی قراره بهت صدمه بزنه و نه تحقیرت کنه، این چند مدت هر چی پیش اومد تقصیر خودت بود...
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم ،‌ دیگه غروری برام نمونده بود که بخوام برای حفظش بجنگم،‌ برگشتیم خونه ، سعید مثلا سعی میکرد جو سرد و ناراحت خونه رو با دلقک بازیاش گرم کنه، مثلا همه تا حدی خوشحال بودیم که همه چی به خوبی تموم شده... مانی حالا با خیال راحت گوشیمو بهم برگردوند، وحیده اون چیزی رو که باید میدید، ‌دیده بود، تنها خواهر خودم ، شده بود تنها اهرم فشار و مدرک بر علیه من.***


وحیده...
حالا خیلی بهتر بودم و خوشحال از اینکه تصمیم احساسی ای نگرفتم، زندگی آبجیم از یک نابودی کامل نجات پیدا کرده بود و حتی یه جورایی زندگی خانوادمون، الهه قبل رفتن منو برد تو اتاق، بغلم کردو گفت: خیلی برای ویدا خوشحالم وحیده، میدونم امشب بهش سخت گذشت،‌ اما به این فکر کن چه حالتای بدتر از این میشد پیش بیاد، منم بهش گفتم: گذشت شما هیچ وقت یادم نمیره ،‌ هر کس دیگه ای بود زیر گوش مانی میخوند که پوست ویدا رو بکنه‌، من امشب بیشتر از هر موقعی فهمیدم که چقدر نازنینی الهه،‌ خیلی دوست دارممممم... با چشماش به چشمام زل زده بود، یه بوس محکم از لپم کردو گفت: عاشقتم وحیده، شرایط روحیم برای اتفاقای امشب یه جوری شده، هم ناراحتم و هم خوشحال، همه دنیا رو میدادم کاش تو آبجی من بودی و الان قرار نبود ازت جدا بشم و امشب تا صبح با هم حرف میزدیم...
شب وقت خواب منم همون حس الهه رو داشتم، کاش ازم جدا نمیشد، انگار بعد رفتنش دلم گرفت، گوشیمو برداشتم، ‌براش نوشتم از وقتی رفتی دلم گرفته الهه،‌ نمیدونم چرا؟! تو جواب نوشت: وحیده جون نمیدونم باور میکنی یا نه، ‌اما همین حسو الان دقیقا منم دارم، از وقتی از خونتون رفتم دلم گرفته ،‌همش به یاد توام،‌ سعید فکر میکنه ناراحتیم به خاطر ویداست،‌ نه اینکه ناراحت ویدا نباشم اما ته دلم خوب میدونم علت اصلی گرفتگی دلم چیه... خوندن این پیام ته دلمو لرزوند، جواب دادم که مگه میشه باور نکنم عزیزم، همیشه میگن احساس دو طرفه است... برام نوشت عزیزم سعید داره میاد بخوابه، نمیدونم گفتن این جمله درسته یا نه اما دلمو میزنم به دریا و میگم،‌ این حسی که الان دارم خیلی شبیه همون وقتاس که عاشق سعید شده بودم، میبوسمت ، فعلا بای گلم...
وای خدای مننننن ، یعنی الهه تا این حد شیفته و علاقه مند من شده؟؟؟ علاقه اش به من رو با بهترین عشقش مقایسه کرد، همچین آدم نازنینی تا این حد دوسم داره، دارم بال در میارممممم...
صبح دو روز بعد دلم هوای الهه رو کرده بود، میخواستم بدون خبر برم پیشش که سورپرایز بشه،‌ حاضر شدم ، از اتاق زدم بیرون، ویدا با چشمای قرمز و قیافه ترسناکش نشسته بود، بهم گفت کجا؟؟؟ تو دلم گفتم همینی که پریشب داشت برای بخشش هرزگیاش التماس میکرد حالا باز مثل بزرگترای طلبکار میگه کجا؟! بهش گفتم دارم میرم بیرون، جواب داد: کور نیستم وحیده ،‌میدونم داری میری بیرون، میگم کجای بیرون؟؟؟ بهش گفتم برو بابا ، رفتم سمت در... مثل وحشیا سمتم حمله کرد دستمو چنگ زد ،‌مثل روانیا به حالت جیغ گفت: فکر نکن حالا که تو این شرایط لعنتی گیر افتادم ،‌ هر غلطی دلت خواست میتونی بکنی، من واینمیستم همینجوری نگات کنم وحیده... دستشو پس زدم و گفتم: چقدر تو پر رویی ویدا ، خیلی پر رویییییی، همین پریشب برای کثافت کاریایی که کرده بودی به التماس مانی افتاده بودی، حالا داری منو نصیحت میکنی،‌ بدبخت الان باید بری خدا رو شکر کنی مانی بخشیده تو رو، حالا هنوز برای من داری رئیس بازی در میاری؟؟؟ هنوز بد راه میری و جاش خوب نشده،‌ سر من داری داد میزنی؟؟؟ منو بگو که چقدر دلم برات سوخت و گریه کردم، یه بار دیگه ویدا،‌ فقط یه بار دیگه سر من داد بزنی و تو کارم فضولی کنی، قید همه چی رو میزنم، آبرویی ازت میبرم که تنها راهش همون خودکشی باشه، دست از سر من بردار،‌ نمیتونم تحمل کنم یه کثافتی مثل تو بخواد برام بزرگتر بازی در بیاره... رفتم بیرون و با همه زورم در و محکم بستم...
هنوز احوال پرسی الهه تموم نشده بود، رفتم تو بغلش و گریم گرفت، از دست ویدا اینقدر ناراحت و عصبانی بودم که حد نداشت، انگار عادت داشت هر کسی بهش خوبی کنه اینجوری جبران کنه... الهه حرفامو قشنگ شنید، گفت: متاسفم عزیزم، میتونم درک کنم الان زندگی با ویدا چقدر باید سخت باشه، به جای اینکه به آرامش و روحیه تو کمک کنه که کنکورت رو خوب بگذرونی،‌ هیییییییی چی بگم ولش کن عزیزم، مهم اینه که الان پیش منی، قربونت برم گریه نکن دیگه... سرمو گذاشت رو سینه اش و شروع کرد نوازش کردن موهام، چقدر اینجا آروم بودم، از ته دل دوست داشتم الهه آبجیم بود نه اون ویدای روانی، بهش گفتم کاش تو آبجیم بودی الهه... گفت: منم از خدام بود که تو آبجیم باشی اما شاید قسمت بوده اینجوری با هم آشنا بشیم،‌اما مهم اینه که الان با همیم...
هر چی بیشتر میگذشت،‌ وابستگیم به الهه بیشتر میشد، هیچ کسی تو زندگیم مثل الهه بهم محبت و توجه نداشت، حتی خانوادم، با الهه احساس بودن میکردم، احساس استقلال و بزرگ شدن، چیزی که خیلی وقتا فکر میکردم خانوادم و مخصوصا ویدا مانعش هستن...
یه شب وسط پیامایی که بهم میدادیم گفت: امروز صبح بعد هفت روز پریود، پاک شدم، پوستم امشب کندس وحیده... گفتم برای چی؟؟؟ شکلک خجالت فرستاد و گفت: خب سعید قراره پوستمو بکنه، بازم شکلک خجالت... حدودا منظورشو فهمیدم و نوشتم یعنی اذیتت میکنه؟؟؟ نوشت نه عزیزم چه اذیتی تا باشه از این پوست کندنا،‌ چند تا شکل چشمک فرستاد... تو جواب بهش گفتم: خیالم راحت شد یه لحظه ناراحت شدم، بهتون خوش بگذره،‌ خوش بحالت ... نوشت برای چی خوش بحالم؟؟؟ جواب دادم هیچی همینجوری گفتم...
از وقتی ویدا رو تهدید کردم کار به کارم نداشته باشه ،‌ دیگه باهام حرف نمیزد مگه وقتایی که مجبور بود، با اینکه مجددا سعی میکرد خوشتیپ و خوشگل بگرده اما تابلو مثل جسدای بی روح بود، یا تو آشپزخونه مشغول بود یا رو کاناپه میشت و زل میزد به گوشه هال، اگه مانی نبود و باهام حرف نمیزد و شوخی نمیکرد،‌یه لحظه هم نمیشد ویدا رو تحمل کرد... مانی میگفت: زمان میبره تا خوب بشه،‌ اون ماهان عوضی ضربه بدی بهش زده ،‌از طرفی دستش هم کامل برای من که شوهرشم و تو که آبجیش هستی رو شده،‌ طبیعیه یه مدت اینجوری باشه و نهایتا خوب میشه...
تو هال نشسته بودم و داشتم مثل همیشه غر زدنای مامانم رو گوش میدادم که الهه بهم زنگ زد، گوشی به دست رفتم اتاقم، بهم گفت: هفته دیگه عیده ،‌خرید کردی یا نه؟؟؟ گفتم حوصله خرید ندارم الهه ،‌ هر چی انتخاب کنم باید غر زدنای مامانم و غیرتی بازی وحید رو تحمل کنم، هیچی نگیرم بهتره... جواب داد: آخی عزیزمممم ، یکی از همسایه هامون از این شهرای لب مرز لباس آورده،‌ اگه دوست داشتی بیا با هم بریم و ببین شاید یه چیزی دیدی خوشت اومد... بهش گفتم باشه فردا میام...
لباساش خیلی متنوع بودن، از یه شلوار غواصی چسبون سرمه ای خوشم اومد ،‌دو دل بودم بردارم یا نه ،‌ الهه گفت: برش دار عزیزم، حداقل وقتایی که تهران هستی میتونی بپوشی و کسی نیست بازخواستت کنه، من و من کنان گفتم آخه اگه پولامو خرج کنم باید برای مامانم توضیح بدم ،‌ چی بهش بگم آخه،‌حوصله ندارم بهم بگه چرا اینو خریدی؟؟؟ گفت:‌عزیزمممم نگرانیت همینه، پس من چیکارم، تو فقط انتخاب کن ، داشتم تعارف میکردم که گفت:‌ اگه انتخاب نکنی از دستت ناراحت میشم وحیده... دیگه بیشتر زشت بود تعارف کنم، از چند تا تاپ و شلوارک خوشم اومد که نمیشد بردارم،‌تو خونه که عمرا میشد بپوشم ،با وجود وحید و بابام و بدتر از اونا غر زدنای مامانم، انگار فقط بلد بودن به من غر بزنن و من فقط تنها دختر اون خونه ام... به الهه گفتم اینا رو دیگه بگیرم فایده نداره، همین الان جلوی مانی چند تا شلوار تنگ میپوشم با تیشرت ،‌ویدا داره سکته میزنه، چه برسه اینا... الهه رو صورتم به آرومی دست کشید و گفت: ناراحت نباش عزیزم، از ویدا تعجب میکنم ،‌خودش با اون وضع میگرده و برای تو سختگیری میکنه،‌ اما چی بگم گلم،‌ مهم اینه که خودتو اذیت نکنی، راستی لباس زیراش خیلی متنوع و قشنگن، نظرت چیه جینی بگیرمو خودمو خلاص کنم؟؟؟ فقط به نظرت کدوم طرحش بهم میاد؟؟؟ یه نگاه کردم به همش و گفتم، تو رنگ پوستت سبزه هستش،‌فکر کنم این دو تا مدل که اکثرا تو ست جینش رنگای روشن هست بگیری بهتر باشه... یه نگاه بهم کرد و گفت: اصلا بیا از هر کدوم یه دونه برداریم،‌ پولشو میدیم، میریم خونه ما پرو میکنیم ،‌هر کدوم خوشمون اومد جین کاملشو میگیرم... خندم گرفتو گفتم من نمیخوام الهه خودت بگیر فقط ،‌همون شلوار بسه، اخم کردو گفت: دیگه لباس زیر که حق داری برای خودت بگیری، تعارف بسه، از هر کدوم یکی بردارو بریم...
رفتیم تو اتاق خوابشون، نشستم رو تخت ، الهه شروع کرد مانتو و بعدش شلوار و تاپشو درآوردن ، فکر کنم برای اولین بار تو بحر اندام الهه رفتم و نا خواسته با ویدا مقایسه کردم، قدش یکمی کوتاه تر بود، سبزه بود، بدنش تو پر تر بود اما واقعا رو فرم بود، سینه هاشم یه سایز بزرگ تر... به خنده گفت:‌ چه تو فکر رفتی دختر،‌ به چی نگاه میکنی شیطون... از شوخیش خندم گرفت و فهمیدم میخواد شرت و سوتینشو عوض کنه،‌ رومو کردم اون طرف که راحت باشه... اومد جلوم و سرمو با دستش چرخوند، گفت: ‌شوخی کردم وحیده، ما جفتمون زنیما، خجالت نداره... گفتم میدونم عزیزم شوخی کردی، من همینجوری نا خواسته نگات کردم، بهت تبریک میگم خیلی خوش اندامی،‌ مثل چهره خوشگلت... دولا شد ، لپمو بوس کردو گفت: مرسی عزیزممممم ، البته فکر نکنم به خوشگلی و خوش اندامی تو برسم، در ضمن روتو برنگردون، وگرنه فکر میکنم از شوخی من ناراحت شدی و جدیش گرفتی...
حس خجالت و معذب خاصی داشت، سعی کردم با نگاه کردن به چشماش ،سینه هاش و جلوش رو نبینم... چند تاشو تنش کرد، من همشو میگفتم بهت میاد، خندش گرفته بود ،‌آخری یه شرت پاش کرد که مدل لامبادا بود و اتفاقا از همونی بود که اکثر جینش رنگ روشن بود، گفت:‌ همینو انتخاب میکنم... با همون شرت و سوتین اومد کنارم نشست و گفت: پاشو نوبت توعه، عه چرا خجالت میکشی وحیده، جفتمون زنیم ،‌خجالت نداره،‌ پاشو ببینمممم، همشو باید تنت کنی... بهش گفتم: خجالت که میکشم اما آخه چه فرقی میکنه چه مدلی بهم بیاد یا نه،‌ تو به هر حال آقا سعید هست و ... اما من چی...
از کنارم که نشسته بود بلند شد و اومد رو به روم به حالت نشسته دولا شد، صورتشو جلوی صورتم قرار داد، گفت: عزیزم به خدا نمیخواستم ناراحتت کنم، امروز همش من باعث شدم ناراحت بشی...
تو این حالت یه نمای جدید از فرم سینه هاش رو تو سوتین میدیدم، ‌چقدر قشنگ بودن ، چه بوی خوبی داشت تنش، حالا که به اندام لختش نگاه میکردم ،چقدر چهرش با این مدل موی جدید تکه ای کوتاهش ، خوشگل تر شده بود، تو دلم گفتم خوشبحالشون،‌ کاش منم متاهل بودم...
ادامه داد که : دوست داشتی شوهر داشتی آره؟؟؟ با مکث جواب دادم: فکرکنم آره دوست داشتم ،اما این چند سال خیلی زحمت برای قبولی رشته ای که دوست دارم کشیدم، نمیتونم حالا با شوهر کردن تمرکز و شرایطمو به هم بزنم، در ضمن بابام هم تا تکلیف دانشگام روشن نشه قبول نمیکنه و خواستگارامو داره رد میکنه...
بهم گفت: وحیده یه سوال ازت بپرسم صادقانه بهم جواب میدی؟؟؟ میدونم سوال خیلی خصوصیه اما علت داره که میخوام بپرسم... با تکون سرم بهش فهموندم بپرسه... چشاش تو حالت عادی کمی کشیده بود ،‌حالا تنگ ترش کرد و گفت: تحریک جنسیت رو چجوری بر طرف میکنی؟؟؟
با این سوالش توی دلم لرزید، غافلگیر شدم اینقدر صریح پرسید، جواب دادم: خیلی پسرا میخوان باهام دوست بشن، مخصوصا تو همین تهران، منم دل دارم ،‌دوست دارم، اما من ویدا نیستم الهه، نمیخوام تا شوهر کردنم با کسی دوست بشم... لبخند معنی داری رو صورتش نشستو گفت: عزیزم من ازت نپرسیدم که دوست پسر داری یا نه،‌ گرچه این جوابت توجیهی بود برای اون جوابی که من دنبالش بودم،‌ منم مثل تو این دوران رو داشتم عزیزم، تو این مملکت و فرهنگ همیشه این فشارا روی ما جنس مونث هست، باید فقط صبر کنیم یکی بیاد بگیرمون تا نیازمون بر طرف بشه، گرچه من خوشحالم که سعید رو دارم اما هستن دخترایی مثل تو که شرایط ازدواج ندارن و اینقدر پاک و نجیبن،‌ باید بسوزن و بسازن تا یکی بیاد بگیرشون، خیلی وقتا از حالت روحیت و حتی چشمات میتونم حدس بزنم داری خودارضایی میکنی، هر بار هم فهمیدم دلم به درد اومد، خیلی با خودم کلنجار رفتم که امروز موفق شدم بگم، من نگرانتم وحیده جون، طاقت دیدن اذیت شدنتو ندارم گلم...
دیگه خجالت نمی کشیدم مخصوصا که بازم الهه دقیق بدون اینکه من بگم منو درک کرده بود، به چشمای نگران شدش خیره شدمو گفتم: خب چیکار کنم الهه؟؟؟ مثل ویدا باشم؟؟؟ من نمیخوام اونجوری باشم، اگه قراره به خودم صدمه بزنم بهتر از دیگرانه...
الهه گفت:‌ اینقدر خودتو با ویدا مقایسه نکن، چند بار بگم تو خیلی خیلی از ویدا بهتری،‌ پاکی،‌ عاقلی،‌این کارت یعنی از خود گذشتگی، در ضمن من هم تایید نمیکنم دوست پسر داشته باشی اما تو مجردی وحیده،‌ به کسی تعهد نداری،‌ حتی اگه دوست پسرم داشتی ایرادی نداشت، اون ویدا بود که با اینکه متاهل و متعهد بود و از نظر جنسی تامین بود اما بازم رفت خیانت کرد، شرایط تو کجا و اون کجا؟ هر بار قیافه خوشگلت و اون چشمای درشتت رو میبینم به خودم میگم حیف این دختر که تو ایرانه،‌ میتونست بهترین لذتا رو از راه درستش داشته باشه و در عین حال به خواسته هاش و آرزوهاش برسه... یه چیز بگم وحیده ............... نه ولش کن عزیزم، حالا هم ناراحتی بسه ، اگه اذیتی، نمیخواد لباس زیر پرو کنی،‌ به سلیقه خودم یه مدلشو برات انتخاب میکنم،‌ البته باید قول بدی بعدا سر فرصت برام بپوشی ،ببینم چه شکلی شدی ، پاشو ،‌پاشو اینقدر ناراحت نباش...
الهه بلند شد رفت که شرت سوتین قبلی خودشو بپوشه، ‌بهش گفتم چی میخواستی بگی الهه؟؟؟ بهم لبخند زدو گفت: هیچی عزیزم ، چیز مهمی نبود ، پاشو که دیر وقته الان ویدا زنگ میزنه به مامانت...
قرار بود کل ایام عید و تعطیلات الهه رو نبینم، چون طبق برنامه ریزیم، باید خودمو تو اتاقم حبس بکنم و بکوب بخونم، حتی همراه خانوادم که قرار بود برن مسافرت ،‌ نمیرفتم. الهه بهم گفته بود که میخواد برنامه ریزی کنه عید برن شیراز و اگه بشه مانی و ویدا رو ببرن، خیلی امیدوار بود که بلاخره ویدا از ته دل تغییر کنه و اون ماهان رو از دلش بندازه بیرون و تموم کنه این دشمنی رو...
اما چیزی که ذهنمو مشغول کرده بود... نمیتونستم صحبتای الهه رو فراموش کنم، هر لحظه بیشتر حس میکردم که اون روز چقدر خاص بود، جذاب تر و خوشگلتر شدنش وقتی که لخت بود، حسرتی که تو دلم نشست برای داشتن همچین زندگی ای ، آزاد بود خودشو هر جور دوست داره برای شوهرش خوشگل کنه، حرفای بی پرده و رکی که درباره خودارضایی هام بهم زد، بدون اینکه بخوام خودمو بکشم و سه ساعت فک بزنم ، ‌منو درک کرد و خودش حرفای دلمو زد، اما مهم تر از همه ،‌آخر حرفاش چی میخواست بگه که پشیمون شد. ***


ویدا...
صد بار رو اسم ماهان رفتم و باز جرات گرفتن شمارشو نداشتم، کلی بهم زنگ زده و پیام داده ،خودم ازش خواسته بودم بره و هیچ کاری نکنه، روم نمیشد بهش بگم که چیکار کردم ،‌ از ترسم همه چی رو گردنش انداخته بودم،‌ حتی منم بهش خیانت کردم... تنها کاری کردم این بود که بهش اس ام اس دادم: ماهان دیگه زنگ نزن، ‌اگه آرامش زندگی من برات مهمه برای همیشه از زندگیم برو بیرون، تو جواب پیامم نوشت: به فکر خودت نیستی به فکر آبجیت باش، جوابشو دادم که: وحیده تنها ابزار فشار رو منه، نترس کاری باهاش ندارن، ماهان بس کن برو پی کارت، دوستی ما تموم شده، با حضور تو فقط من تو دردسر میفتم... قلبم از سینه ام داشت در میومد بعد فرستادن این پیام...
مانی با عصبانیت وارد شد، بهم گفت: چی از جون این دختر میخوای؟؟؟ ویدا این روانی بازی رو بس میکنی یا نه؟؟؟ اینجوری قرار گذاشتیم؟؟؟
ازش میترسیدم، از اینکه با این آدم الان زیر یه سقف تک و تنهام میترسیدم، مانی هر وقت عصبانی میشد اینجوری واکنش نداشت، کلا تغییر کرده بود... همین بود و من نشناخته بودمش یا واقعا به این سرعت عوض شده بود...
البته بی راه نمیگفت،‌ من یه روانی کامل شده بودم، هیچ کنترلی روی اعصاب و روانم نداشتم، وحیده به روز نذاشته بود ، زیرآبمو زده بود، پیش کی؟؟؟ شوهرم... همینجوری فقط نگاش کردم...
کتشو درآورد و انداخت رو کاناپه، اومد نزدیک تر، گفت: ویدا همین الان میری قیافتو مثل آدم میکنی، مثل آدم میپوشی، مثل آدم رفتار میکنی، این اخلاق سگتم میذاری کنار، اون یکی روی منو بالا نیار ویدا،‌ نذار هر تهدیدی که کردم عملیش کنم، فهمیدی یا نه؟؟؟ با توام لالی مگه؟؟؟ از ترس به نفس نفس افتاده بودم،‌ بهش گفتم:‌ آره فهمیدم... داد زد: چشمتو نشنیدم ، بلند ترررررر... آب دهنمو قورت دادمو گفتم:‌ چ چ چشم فهمیدم...


صبح یکشنبه الهه بهم زنگ زد، بعد احوال پرسی گفت: خیلی وقته خونه ما نیومدین ، امشب که وحیده جان نیست بیایین،‌ البته یه شب دیگه با وحیده دعوتتون میکنم، اما دلمون برای دورهم بودن متاهلی تنگ شده، زور خودمو زدم مثلا صدام گرم باشه،‌بهش گفتم باشه میاییم... از طرفی خوشحالم بودم که قراره بدون وحیده بریم، تا حدودی خیالم راحت شده بود تنها هدفشون منم ،‌وحیده فقط ابزار جدید برای کنترل من بود... از ترس تهدیدای مانی بهترین آرایشی که میشد رو کردم، موهام هم که همچنان فقط یه شونه میخواست، همون تاپ قرمز و شلوارک مشکی رو انتخاب کردم که اولین شبی که جلوی هم سکس کرده بودیم پوشیده بودم... منو میخواستن ،‌ من دیگه براشون بودم،‌ اعتراضی نداشتم،‌اگه این بود تنبیه کثافت کاریام،‌ پذیرفته بودمش...
بعد اینکه مانتو و شلوارمو تو اتاق درآوردم،‌ یاد اون شبی افتادم که با همین لباس چقدر ذوق داشتم برای دیده شدن، یاد اون ویدای عوضی افتادم، یاد نگاه ماهان افتادم، اونم یه جور گناه کار بود، رو رفاقت یه کاری کرده بود، البته قسمتیش نا خواسته بود و فکر میکرد داره به صمیمیت دوستش با زنش کمک میکنه، اما اون شب پشیمون شد، اما من نفهمیدم، منم باید اون شب پشیمون میشدم که نشدم... خدایا کمکم کن گریم نگیره...
اومدم بشینم که یاد اولین مشت سعید تو شیکمم افتادم، یاد مشتای بعدیش،‌ یاد تجاوز بی رحمانش،‌ یاد پوزخندای الهه، نفسم داشت بند میومد، الهه بهم گفت: بگیر بشین عزیزم ، خوبی؟؟؟ چرا تو فکری؟؟؟ لبخند زورکی، بهش گفتم:‌ نه خوبم چیزی نیست... الهه گفت: چقدر این لباس بهت میاد ویدا جون، واقعا با این تبدیل به یه مانکن فوق سکسی زیبا شدی، بهش گفتم:‌ مرسی چشمات قشنگ میبینه... بعد چند دقیقه دوباره رفتم تو فکر ، هیچی از صحبتاشون نمیشنیدم، انگار وسط یک همهمه هستم و نمیتونم بشنوم، یه هو سعید گفت: ویدا شنیدی؟؟؟ انگار که از خواب پریده باشم، گفتم چی؟؟؟‌ گفت: نظرت چیه همون بازی اون شب رو بکنیم؟؟؟‌ همه موافقن تو چی؟؟؟ به چشماش نگاه کردم، خیلی ترسناک تر از چشمای مانی بود، گفتم: آره منم موافقم...
الهه گفت: من میخوام یار مانی بشم. منو سعید یار هم شدیم... نشستن روی زمین سخت بود، به خاطر دردی که همچنان توی پشتم داشتم، حالا نمیدونستم باید ببریم یا ببازیم، اصلا در کل چه فرقی میکرد، چرا دیگه باید برام فرقی کنه... دست اولو ما بردیم،‌ نفهمیدم چجوری اما بردیم، سعید خوشحالی کرد و گفت:‌ خانوما مقدم ترن، بگو ویدا ، چیکار کنن؟؟؟ نگاهم رفت سمت الهه و مانی، باید چی میگفتم؟ باید چی میخواستم؟ به الهه میگفتم با شوهرم عشق بازی کن؟؟؟ ازش لب بگیر؟؟؟ من باید دستور هرزگی شوهرمو، اونم جلوی چشم خودم بدم؟؟؟ میخواستم فریاد بزنم تو رو خدا تمومش کنین،‌ این بازی لعنتی که یه بهونه مسخره و الکی هستش رو تموم کنین،‌ هر کاری میخوایین کنین اما این قدر منو عذاب ندین... خدایا کمک کن گریه نکنم،‌ مانی عصبانی میشه ،‌ایندفعه دیگه تهدیداشو عملی میکنه، خدایا کمک کن... یه نفس عمیق کشیدم، آب دهنمو قورت دادم،‌لبخند زروکی،‌ گفتم: الهه دوست داشت لب گرفتن منو با مانی ببینه، حالا منم دوست دارم ببینم... سعید گفت: ای شیطون ویدا، میخوای تلافی کنی، مگه نشنیدیدن ویدا خانوم چی دستور داد؟؟؟
الهه رفت سمت مانی، دولا شد و لباشو چسبوند به لبای مانی، نا خواسته لبامو به هم فشار میدادم، میدونستم الهه از رومانتیک و لطیف بودن لبا و حرکات مانی خوشش میاد، همونجوری ازش لب گرفت که یه عمر من میگرفتم...
دست بعدی رو باختیم ،‌که بازم نفهمیدم چی شد باختیم... مانی و الهه شروع کردن خوشحالی کردن، خانوما مقدم ترن، چه جمله مسخره ای... الهه با پوزخند به چشمام نگاه کرد، نگاهشو برد سمت سعید، بهش گفت:‌ پاشو برو روی کاناپه بشین، شلوار و شرتتو کامل دربیار، ویدا باید ده دقیقه برات ساک بزنه... سعید مثلا بهش اخم کرد و گفت:‌ به این زودی؟؟؟ الهه گفت: قانونه،‌ حرفی نباشه ، تند باشین انجامش بدین،‌ در ضمن هیچ چراغی هم خاموش نمیشه...
سعی کردم تمرکز کنم، من این کارو چند وقت پیش کرده بودم ، پس بازم میتونستم، رفتم جلوش و بین پاهاش دو زانو نشستم، چند ثانیه بیشتر از تماس دستم با بیضه اش نگذشته بود که کیرش کامل بزرگ شد، چشامو بستم و آهسته سر کیرشو کردم تو دهنم، با هر بار مکیدن،‌ مقدار بیشتری از کیرشو وارد دهنم میکردم... آدمی که اون جور وحشیانه و بیرحمانه بهم تجاوز کرده بود، حالا داشتم به اختیار خودم براش ساک میزدم،‌ اونم در حضور تماشاچی های مخصوص... با یه دستش سرمو محکم گرفت و فشار داد سمت کیرش، با دست دیگش دستمو از دور کیرش کشید که نتونم مانع بشم، داشتم خفه میشدم، عوق زدم، گذاشت کیرشو در بیارم و یه نفس تازه کنم، اما سریع دوباره سرمو هول داد سمت کیرش، گفت: باید بلاخره یاد بگیری عزیزم، اولش سخته،‌ بعدش خودت عاشقش میشی... دو تا دستمو تکیه داده بودم به پاهاش و با حرکت خودش کیرش تو دهنم عقب و جلو میرفت، هر بار میدید دارم عوق میزنم و نفس کم آوردم چند ثانیه مهلت میداد و دوباره شروع میکرد... چرا این ده دقیقه لعنتی تموم نمیشد... الهه گفت: خب بسه دیگه بیایین بقیه بازی... آب از بینیم و دهنم راه گرفته بود،‌ پاشدم رفتم دستمال کاغذی برداشتم، بینیم و دهنم رو پاک کردم، نگاهم به چشمای خمار مانی افتاد، من چطور طاقت دیدن حتی نزدیک شدن اون به الهه رو ندارم، اون چطوری از دیدن ساک زدن زنش برای یه مرد دیگه اینقدر لذت برده و مست شده؟! سعید با همون وضعیت و کیر بزرگ شدش اومد نشست...
یادمه تو بچگیا میگفتیم مورچه اینقدر صداش بلنده که اصلا شنیده نمیشه، نمیدونم راست بود یا نه، از بس فشار روم زیاد بود که دیگه وجودم و روحم ظرفیت تحملش رو نداشت،‌ تا حدی که دیگه هیچ فشاری حس نمی کردم، فشار روی من حکم صدای اون مورچه رو داشت... هیچ کس صدای منو دیگه نمی شنید حتی خودم...
دست بعدی رو شروع کردیم، بازم باختیم،‌ بازم نفهمیدم چی شد که باختیم... الهه رو کرد به مانی و گفت:‌ نوبت توعه، مانی گفت:‌ از نظر من خانوما همیشه مقدمن... پوزخند دوباره الهه، ایندفعه فقط تو چشمای من زل زد و گفت: سعید پاشو فقط شلوارک و شرتشو در بیار، همینجا روی زمین ، باید باهاش سکس کنی،‌اما باید جفتتون حال کنین وگرنه قبول نیست... میتونستم از نگاهی که در ادامه به مانی کرد ، ‌بفهمم این یه هدیه عالی ،پیشکش به مانی بود...
سعید پاشد اومد جلوم وایستاد، گفت:‌ داره کوچیک میشه عزیزم،‌ با دستش کیرشو مالوند به لبام و وادارم کرد دوباره ساک بزنم، تیشرتشو دراورد و کاملا لخت شد، یه دستم تکیه گاه زمین شده بود که زمین نخورم،‌ با دست دیگم کیرشو گرفته بودم که تا ته نکنه تو دهنم، چند دقیقه براش ساک زدم، نشست جلوم، شلوارک و شرتمو با هم درآورد... الهه چرا نگفت کامل لختم کنه؟ آهان حتما این جز فانتزی های مانیه، اینجوری دوست داره زنشو جلوش بکنن... سعید صاف خوابوندم، پاهامو از هم باز کرد و خودشو کشید روم، داخل کسم رطوبت طبیعی خودشو داشت، ترشح لازم برای سکس رو نداشتم، بدون اینکه جور دیگه خیس کنه ،‌ با فشار کیرشو کرد تو کس حدودا خشک من، از سوزشش با دستام به فرش چنگ زدم... الهه گفت: چرا روت اونوره ، سرتو بچرخون سمت ما... علاقه داشتن صورت و چشمای منو ببینن، شوهرم دوست داشت چشمای زنشو موقع دادن به دوستش ببینه، الهه بعد از چشم تو چشم شدن با من ، از مانی لب گرفت و با اشتیاق دوباره به من نگاه کرد، کمی ترشح کسم به خاطر تلمبه های سعید بیشتر شد و کمتر میسوخت، میدونستم اگه صد شبانه روز ،‌کل دنیا جمع بشن ،من تحریک بشو نیستم، بخوامم نمیتونم، البته بماند برای سعید لذت بردن طرف مقابلش مهم نبود و تجربه شو داشتم، تنها راه نجات از این درد فیلم بازی کردن بود، اگه اونا میتونستن ، پس من هم میتونم،‌ وگرنه معلوم نبود دستور بعدی الهه چی باشه... سعی کردم چشمامو خمار بگیرم، به چشمای مانی که دیگه به نظرم قشنگ نبود نگاه کردمو لبخند همیشگی موقع سکس خودمون رو زدم، کم کم شروع کردم نفس زدنای شهوتی،‌ اومممم گفتنای همیشگی... نه فایده نداشت باید غلیظ تر بازی کنم، دستامو از رو فرش برداشتم، صورت سعید رو گرفتم و مجبورش کردم به چشمام نگاه کنه،‌ شروع کردم ازش لب گرفتن، اومممم گفتنای وسط لب گرفتن، میدونستم مانی رو دیوونه میکنه، پاهامو حلقه کردم دور کمر سعید، در حدی که جای حرکت داشتم به کمرم موج دادم که کیرش بیشتر بره تو کسم،‌ همین ریتم رو تندتر و با صدای بلند تر، با همه زورم لبای سعید رو بین لبام میمکیدم،‌ از تحرک زیادم همه بدنم عرق کرده بود،‌ سعید عاشق عرق رو گردنم و سینه هام بود،‌ اومد تاپمو در بیاره که الهه گفت:‌ نه درش نیار... با شدت و محکم به سینه هام چنگ زد و شدت تلمبه زدنش بیشتر شد، با چند تا آه و اوه قطع و وصل شده،‌ وانمود کردم که تخلیه و ارضا شدم... گرمی آبشو تو کسم حس کردم... خماری چشمای مانی چندین برابر شده بود...
سعید از روم پاشد، سعی کردم ظاهرمو حفظ کنم ، ‌رفتم دستشویی ،‌خودمو تمیز کردم،‌ برگشتم و جلوشون شرتم و شلوارکمو پام کردم، به الهه گفتم: ‌نمیخوایی بهمون شام بدی؟؟؟ گشنمون شد... سعید در حین لباس پوشیدن ، با خوشحالی گفت: حالا شدی اون ویدایی که همه مون میخواییم،‌ راست میگه الهه ضعف کردیم خب، ‌مخصوصا منو ویدا جون...
بعد شام رفتم شروع کردم ظرف شستن، الهه اومد کنارم ،‌ظرفا رو بعد شستن من برمیداشت و با دستمال خشک میکرد که لک نیفته، جفتمون نگاهون به کار خودمون بود، به همون حالت و به آرومی گفت:‌ فکر نکن من نفهمیدم، حتی یه ثانیه هم تحریک نشدی، اون دوتا باورشون شد اما من اونا نیستم، من هم جنستم... بدون اینکه بهش نگاه کنم ،‌گفتم: میدونم که فهمیدی، مگه همینو نمیخواستین؟؟؟ اگه هم جنسمی پس میدونی که اگه میخواستم هم نمیتونستم تحریک بشم، پس لطفا به مانی چیزی نگو و عصبانیش نکن، خواهش میکنم...


سه روز تا عید مونده بود، کلاسای وحیده موقتا تعطیل شده بود و کلا تا آخر تعطیلات قرار شد بره خونه بابام و فقط بخونه،‌ هر چی کمتر پیش من بود راحت تر بودم، از طعنه ها و تیکه هاش خسته شده بودم، منو به چشم یه هرزه میدید،‌ حتی شک داشت که بازم دلم میخواد خیانت کنم،‌ حالا تنها دلخوشیم این بود زودتر کنکور بده و بره پی زندگیش، اما سرنوشت و آینده خودم اصلا برام مهم نبود، حتی تمرکز فکر کردن به اینکه آخرش سرانجام زندگیم چی میشه نداشتم، تنها هدفم راضی نگه داشتن مانی بود که قاط نزنه و منو قربانی کنه، منو که نه ،‌خانوادم رو...
یک ساعت از وقتی که همیشه مانی میومد خونه میگذشت، اگه چند وقت پیش بود زنگ کشش میکردم که کجاست اما الان برام مهم نبود کجاست، زنگ زد، گفت: حال بابام خوب نیست،‌امشب نمیام خونه،‌ سعید میاد دنبالتو میبرت خونشون که تنها نباشی، بهش گفتم: آشپزخونه رو ریختم به هم ،نمیتونم همینجوری ولش کنم ،‌ اوکی گفت و قطع کرد. دوباره زنگ زد و گفت: اونا میان پیشت، نمیخوام تنها باشی... رفتم یه بلوز و شلوار پوشیدم...
درو باز کردم، الهه و سعید خیلی سرحال وارد شدن،‌الهه پالتوشو درآورد و گفت:‌ این سرما کی میخواد تموم بشه ، عید شد دیگه... راست میگفت انگار این سرما قرار نبود تموم بشه، انگار تا آخر زندگیم هیچ وقت قرار نبود گرم بشه... رفت سمت آشپزخونه و با طعنه و پوزخند گفت: مانی گفت کلا اشپزخونه رو ریختی بیرون، چه زود جمعش کردی... سعید گفت: تنبلیش اومده بیاد خونمون خواسته اینجوری مارو بکشونه اینجا... اومد جلوم ،‌انگشتاشو آروم مالوند به لبامو گفت: عیبی ندارم ما هم تلافی میکنیم... بهشون گفتم شام درست کنم یا نه؟؟؟ الهه گفت: ‌نه عزیزم منو سعید هم مثل شما یه وعده ای شدیم،‌ شب همون میوه بسه...
سعید گفت: حوصلم سر رفته ویدا برو تخته نرد بیار بازی کنیم، الهه بلد نیست همش میبازه ،‌کمبود رقیب دارم، جواب دادم که پس برم شیر بذارم برای شیرقهوه برمیگردم، الهه گفت: ‌نمیخواد تو بازی کن من خودم درست میکنم عزیزم...
هنوز ساعت 11 نشده بود که سعید گفت: خوابم میاد بریم بخوابیم، الهه گفت: آره امروز عصر هم استراحت نکردیم منم خسته ام... گفتم شما برین تو اتاق من همینجا رو کاناپه میخوابم، الان خوابم نمیاد... نگاه معنا داری به هم کردن ،‌رفتن تو اتاق ، چند دقیقه بعد منو صدام زدن، وارد اتاق که شدم الهه درو پشت سرم بست، سعید رو تخت نشسته بود و داشت بهم لبخند میزد، تا الان تو خونه باهاشون تنها بودم،‌ اما تنهایی تو اتاق خواب منو وحشت زده کرد، مثل همیشه هر بار مضطرب میشدم نفس زدنم تند تند میشد، میدونستم سعید عاشق اینجور نفس کشیدنمه ،‌چون حرکت سینه هام بیشتر میشه... الهه اومد جلوم و گفت: عزیزم ما امشب اومدیم ازت معذرت خواهی کنیم، ما دوست نداشتیم بهت صدمه بزنیم... دستشو آروم میکشید به صورتم، دست دیگش به پهلوم، سعید بلند شد و اومد پشتم وایستاد، حدودا خودشو بهم چسبوند، برجستگی کیرش رو روی باسنم حس میکردم، از پشت ،با دوتا دستش شروع کرد سینه هامو چنگ زدن... الهه گفت: از ما نترس گلم، اون یه سوتفاهم بود که تموم شد، الانم نمیخواییم بهت صدمه بزنیم، ما فقط میخواییم خوشحال باشی، میخواییم اینقدر فکر و خیال نکنی ، دنیا دو روزه عزیزم، به خوشی نگذرونی ، از دستت رفته... سرم داشت از حرفای الهه سوت میکشید ، دوتایی و به آرومی شروع کردن لخت کردن من، نه حرفی میزدم و نه اعتراضی، فقط میترسیدم دوباره همون کار سری قبل رو باهام بکنن، دیگه طاقت دردش

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
صفحه  صفحه 1 از 15:  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / رمان شيوا بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites