تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

رمان شيوا

صفحه  صفحه 3 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#21 | Posted: 14 Dec 2016 23:29
سراب عشق

نويسنده شيوا

قسمت ٢


سینا...
روز دوم تو کیش رفتیم پارک آبی دلفینا، اونجا هم برامون حسابی تنوع و جذابیت داشت اما با این حال همش تو فکر جمله سارا بودم که بهم گفته بود مطمئنی که خواب بودی. یعنی شک کرده بود و فهمیده بود شبا نگاش میکنم و حتی اون سری باهاش ور رفتم؟؟؟ مطمئن بودم سری قبل منو بخشیده بود و گذاشته بود رو حساب بچگیم،‌اما ایندفعه دیگه بخششی در کار نبود و مطمئنا باهام برخورد سختی میکرد. ظهر برای ناهار رفتیم رستوران و فرصت شد با هم تنها بشیم برای چند لحظه،‌ بهش گفتم سارا چرا فکر کردی صبح عمدا بیدارت کردم؟؟؟ من واقعا خواب بودم و تو خواب بهت خوردم... سارا با لبخند بهم گفت باز این داداش کوچولوی من رفته تو فکر، ناراحت نباش و بهش فکر نکن داداشی. احتمالا دیشب همش به فکر زهره بودی و به یاد اون همش منو بغل میکردی. (‌زهره یکی از هم کلاسیام بود که یه دختر نچسب و مسخره بود که همش دنبال این بود تا باهام دوست بشه و حالم ازش به هم میخورد ). بهش اخم کردم و گفتم آدم قحطی بود حالا که بخوایی زهره رو مثال بزنی،‌خب خودت میگی خواب بودم و حواسم نبوده، خب ببخشید... سارا گفت چرا ناراحت میشی باز، من که چیزی نگفتم و ناراحت نیستم ،‌خودت باز سخت گرفتی و داری حساسش میکنی... نگاهم به صورت سارا و نگاهی که اصلا نمیشد فهمید توش چه خبره،‌ خیره شده بود و دوست داشتم فریاد بزنم که اصلا خیلی هم خوب که بغلت کردم چون دوست دارمممممم...
چند روز تو کیش گذشت و واقعا بهمون خوش گذشت،‌شبای دیگه رو تخت دو نفره ای که با سارا میخوابیدم ،‌سعی میکردم با فاصله بخوابم که احتمالا تو خواب سوتی ندم و باز بغلش نکنم و یا حتی کار بدتر از بغل کردن نکنم... اما تو همه این روزا جذابیت و زیبایی کیش به یک طرف و اینکه نصف نگاه من همش به سارا و اندامش بود یک طرف و هر لحظه این حس قوی و قوی تر میشد و بیشتر از کنترل من خارج میشد... وقتی برگشتیم تهران یک روز دیگه وقت داشتیم، با مهران و میلاد و آرش قرار گذاشتیم همو ببینیم، به یاد گذشته رفتیم دور زدیم و حسابی از دلقک بازی های مهران خندیدیم، موقع خدافظی من و آرش ازشون جدا شدیم و من نیاز داشتم که با آرش درباره همه اتفاقایی که بین من و سارا افتاده صحبت کنم. یه پارک خلوت رفتیم و براش همه چیز و از وقتی که من و سارا رفته بودیم اصفهان تعریف کردم. چشای آرش گرد شده بود و دهنش باز مونده بود. بهم گفت: واقعا تو خواب باهاش ور رفتی و سینه هاشو لخت کردی؟؟؟ بهش گفتم آره ، چون مثل دیوونه های روانی دیگه دست خودم نبود که دارم چیکار میکنم... آرش مختصر همه چیزایی که بهش گفته بودم و مرور کرد و با تعجب، همش ازم تاییدیه میگرفت که واقعا درست گفتم یا نه. حسابی رفته بود تو فکر و داشت حرفامو تو ذهنش آنالیز میکرد، بهم گفت سینا باورم نمیشه که با یک آدم اینقدر ور بری و خواب باشه و متوجه نشه، مگه میشه آخه؟؟؟ از کجا مطمئنی که آبجیت کاملا خواب بوده؟؟؟ اصلا چرا باید اینجوری جلوی تو لباس بپوشه و رفتار کنه؟؟؟ خودت داری میگی توی کیش بهت گفته تا صبح همش بغلش کردی توخواب،‌چرا همونجا بیدارت نکرده و بهت نگفته که درست بخوابی؟؟؟ آرش ادامه داد که : سینا اگه همه اینایی که برام تعریف کردی دقیق و درست باشه ،‌باورم نمیشه که سارا از هیچی خبر نداشته باشه و ندونه تو دل تو چه خبره...
برگشته بودیم اصفهان و ترم دوم دانشگاه شروع شده بود، حرفای آرش همچنان تو ذهنم تکرار میشد و بهش فکر میکردم، اگه واقعا سارا بدونه که چی تو دل من میگذره چرا بهم هیچی نمیگه؟؟؟ سارا آدمی نیست که از کوچکترین مشکل تو زندگیش بگذره و برای ثانیه به ثانیه زندگیش برنامه داره و حواسش به همه چی هست...
یه روز ظهر که تو مسیر دانشگاه به خونه بودیم، سارا بهم گفت یکی از دوستای دانشگاهیش گیر داده و دعوت کرده برم جشن تولدش،‌ بهش گفتم خب برو مگه چه عیبی داره یه تنوعی میشه برات و یکمی دخترونه خوش میگذرونین. سارا گفت مشکل همینجاست آخه، جشن دخترونه نیست، انگاری مختلطه و همه قراره با دوست پسراشون بیان. به خنده گفتم خب مشکلی نیست ،‌الان تو راه برات یه دوست پسر جور میکنم حاضر و آماده ببریش جشن تولد. با دستش زد رو پام و گفت سینا جدی باش دارم جدی باهات حرف میزنم، بهش گفتم چشم قبول اما خب کاری نمیشه کرد آخه،‌یا همینجوری میتونی تنها بری یه سر بزنی و کادوی تولد دوستت رو بدی یا اصلا عذر بخوایی و نری... سارا گفت: نخیرم هیچ کدوم از راه حلات به درد نمیخوره،‌من میخوام برم و همه جشن و باشم و خوش بگذرونم و در ضمن نمیخوام تنها برم!!! بهش گفتم سارا نکنه دوست پسر داری و از من مخفیش کردی؟؟؟ الان بهونه کردی که اینجوری بهم بگیش؟؟؟ باز زد رو پام و گفت باز آی کی یو این داداش کوچولوی من گل کرد، دوست پسرم کجا بود بابا،‌اگه هم داشتم لازم نبود این جوری بهت بگم،‌میومدم مثل آدم میگفتم از فلانی خوشم اومده و با هم دوست شدیم. بهش گفتم اون وقت نمیترسیدی من غیرتی بشم و عصبانی بشم؟؟؟ سارا خندش گرفت و گفت: تو اگه غیرتی بودی ،‌نمیرفتی به دوست صمیمیت بگی که دلبسته من شدی و براش تعریف کنی که پاهای لخت منو موقع لباس عوض کردن دیدی ( اشاره به اون صحبتای تو پارک ). حسابی کم آورده بودم و گفتم قبول حق با تو، حالا که دوست پسر نداری و تصمیم داری حتما جشن تولد و بری و تازه تصمیم داری تنها نباشی،‌ تو این یه روز از کجا و با کی میخوایی دوست پسر پیدا کنی؟؟؟ سارا گفت: اصلا هم لازم نیست برم دوست پسر پیدا کنم... حسابی گیج و سر در گم شده بودم و بهش گفتم تو رو خدا سر ظهره و حسابی خسته ام، جون من از این تلیپ مرموز بودن بیا بیرون و رک و راست بگو چی تو سرته و میخوایی چیکار کنی؟؟؟ حسابی خندش گرفته بود صدای خندش تو اتوبوس واحد بلند شده بود،‌یکمی که آروم تر شد، بهم گفت: این مشکل به راحتی و به دست تو حل میشه سینا جونی، این دوست من اصلا خبر نداره که من و تو خواهر و برادیم و یه بار که من و تو رو با هم دیده ، بهم گفته چه دوست پسر خوشگلی داری و چقدر شبیه همینو به هم میایین، حالا هم که اینجوریه و منم اصلا بهش لو ندادم که خواهر و برادیم، فرصت خوبیه که داداش کوچولوی خودم فردا تو نقش دوست پسرم ظاهر بشه و بریم جشن تولد و حسابی خوش بگذرونیم... با لبخند مصممی که رو لباش بود صورتشو به سمت صورت من کرد و گفت: خب نظرت چیه سینا؟ یه چیزی بگو. از پیشنهاد سارا حسابی غافلگیر شده بودم و اصلا توقع نداشتم این راه حل و بده، منم بهش نگاه کردم و گفتم باشه سارا هر چی تو بگی، اگه اینجوری خوشحال میشی ، منم قبول میکنم... سارا یه هو اخم کرد و گفت: سینا لازم نکرده فاز معرفت و از خودگذشتگی برام برداری، نگو که خودتم بدت میاد از اینکه دوست پسرم باشی... جمله سارا به شدت طعنه آمیز و مرموز بود و باز منو یاد حرفای آرش انداخت...
جفتمون سر کارمون هماهنگ کردیم که فردا عصرش که شب جمعه هم میشد نریم سر کار، به انتخاب سارا من یک شلوار جین روشن و یک تیشرت سرمه ای پوشیدم. تازه یه کاناپه تکی چهار نفره گرفته بودیم و من روش نشسته بودم و منتظر بودم سارا بیاد تا تاکسی تلفنی بگیریم و بریم. صدای سارا از پشت سرم اومد که خب من حاضرم زنگ بزن تا تاکسی بیاد، برگشتم که نگاش کنم و ببینم چه شکلی شده، چشمام خشک شدن رو بدن سارا و کلا بی حرکت مونده بودم. یک دامن دخترونه خیلی خیلی خوش طرح با رنگ آبی آسمانی که تا زانوش بود پاش کرده بود و یک تاپ مجلسی ست همون رنگ هم تنش کرده بود و زیرش مشخص بود سوتین اسفنجی پوشیده که سینه هاش برجسته تر و بزرگ تر نشون داده بشن و همون سوتین باعث شده بود سینه هاش بیشتر بهم بچسبن و خط سینه هاش خیلی خیلی سکسی تر و خوشگل تر بشن. مهم تر از همه رنگ آبی بود که تو عمرم اولین بار بود میدیدم استفاده میکنه و چقدر سارا رو متفاوت و زیبا کرده بود،‌ همیشه دوست داشتم رنگ آبی بپوشه و بهش میگفتم اما گوش نمیکرد. موهاش رو هم متفاوت درست کرده بود این بار برخلاف همیشه بسته بود رو به بالا جمع کرده بود یک کلیپس بزرگ بازم به همون رنگ آبی به موهاش زده بود،‌ آرایش ملایم آبی رنگ و تنها رنگ قرمز رو میشد تو رژ لبای قرمز که لباش رو چندین برابر قشنگ تر کرده بود،‌پیدا کرد... سارا گفت: آهاییی سیناااا چته بازززز ، میگم زنگ بزن آژانس بیاد دیر شده ها... من یه کت پوشیدم سارا یه مامنتو رو همون لباسش پوشید و یه شال برای رفع تکلیف انداخت رو سرش، باید میرفتیم سپاهان شهر و یک خونه خیلی شیک ویلایی بود محل تولد دوست سارا. دم در خونه پیاده شدیم و سارا رفت سمت در که زنگ بزنه،‌یه لحظه برگشت و گفت: سینا یه وقت سوتی ندیا، آبروم و نبری جلوی اینا و بدبختم کنن. بهش گفتم خیالت راحت ، نگران نباش من هواتو دارم. دوباره برگشت و اینبار ملایم تر و لطیف تر گفت در ضمن یکی از وظایف دوست پسرا اینه که درباره دوست دخترشون و اینکه لباسش خوشگل هست یا نه و بهش میاد یا نه نظر بدن... یه لحظه هول شدم و گفتم آره آره خیلی خیلی خوشگل شدی، بلاخره رنگ آبی پوشیدی و باور کن حسابی خوشگل شدی هم خودت و هم لباسات عالی شدین. سارا لبخندی زد و بهم گفت: خودتم خوش تیپ شدی آقا سینا، برگشت و زنگ خونه رو زد...
وارد خونه شدیم و یک جشن تولد واقعا مفصل بود و حسابی هزینه کرده بودن و سنگ تموم گذاشته بودن و حتی دی جی داشتن و فضای خونه کم نور بود و رقص نور و این حرفا... دوست سارا اومد به استقبالمون و حسابی تحویلمون گرفت و بعدش دوست پسرشو بهمون معرفی کرد، سارا هم خیلی خونسرد و انگار نه انگار که ما در اصل خواهر و برادریم ، دست منو گرفت و گفت اینم سینا جون من ، بهترین دوست پسر دنیا... دوست سارا خندش گرفت و گفت وایییی چه همه احساس ، الانه که همه پسرا به آقا سینا حسودی کننا... یکمی دیگه صحبت کردیم و دوست سارا برای اینکه به بقیه سر بزنه ازمون عذر خواهی کرد و ازمون جدا شد. یک موزیک ملایم داشت پخش میشد و پذیرایی جشن هم جوری بود که هر کسی باید خودش میرفت و از رو میز برمیداشت، میوه و شیرینی و شربت و مهم تر از همه ویسکی و وودکا و شراب... من با دوستام زیاد مشروب میخوردم و حتی یک بار هم با شهرام خورده بودم، اما هیچ وقت سارا رو ندیده بودم که بخوره، اونم مثل من یه قوطی ویسکی برداشت و درش و باز کرد آروم شروع کرد به خوردن، با تعجب نگاش کردم. بهم گفت: چیه فکرکردی فقط خودت بلدی بخوری؟؟؟ حدودا دو تا قوطی ویسکی خورد و من همش نگران بودم که حالش بد نشه یه وقت ، که مشخص بود عادت داره و بار اولش نیست اصلا. کم کم دی جی آهنگ های تند و مخصوص رقص میذاشت و مجلس و حسابی گرم کرده بود،‌ منم زیاد مشروب خورده بودم و بدنم حسابی داغ شده بود، واقعا میطلبید که آدم حسابی بزنه به رقص و تحرک و دیوونه بازی. به سارا گفتم بیا بریم وسط ، همه وسطن و دارن میرقصن فقط ما موندیم،‌ با سرش حرفم و تایید کرد و دست همو گرفتیم و رفتیم وسط تو جمعیت و شروع کردیم به رقصیدن. خیلی خیلی رقصیدیم و اصلا انرژی کم نیاوردیم، دی جی یک آهنگ تکنو و به شدت تند گذاشت ،‌سارا کلیپسش و در اورد و موهاش و پخش کرد که راحت تر بتونه بالا و پایین بپره، اولش فقط ذهنم به رقص و تحرک بود اما با بالا و پایین پریدن سارا چشمم افتاد به گردن و سینه هاش، حسابی عرق کرده بود و قطره های عرق بود که روی گردنش و برجستگی سینه هاش که قسمتیش مشخص بود ، غلت میخورد. حسابی تو خودش بود و واقعا داشت بهش خوش میگذشت ، اما من کاملا محو تماشاش شده بودم. اولش فقط دستاشو میگرفتم برای رقص، جسارت به خرج دادم دستمو بردم سمت کمرش و گرفتمش و که با هم و هماهنگ برقصیم. تو اون شلوغی و حرکات تند رقص چندین و چند بار کاملا به هم چسبیدیم و بدنم ،بدنش و مخصوصا سینه هاش و لمس کرد، حس جنون آمیزی تو وجودم میگفت ازش لب بگیرم،‌ موهای پخش شدش و صورت عرق کردش و لبای قرمزش، دور و برم و نگاه کردم که ببینم کسی حواسش به ما هست یا نه که دیدم هر کسی حسابی مست شده و داره میرقصه و اصلا کناریش هم نگاه نمیکنه و حتی بعضیاشون هم به راحتی از هم لب میگیرن، سارا هم حسابی فقط سرشو تکون میداد و همچنان میرقصید، برای یک لحظه همه وجودم و شهوت و تحریک گرفته بود و عقل تنها چیزی بود که اصلا توی من کار نمیکرد، کمر سارا رو محکم تر گرفتم و کشیدم سمت خودم، برای اولین بار تو عمرم لبامو گذاشتم روی لبای یک جنس مخالف که اونم کسی نبود جز خواهرم...
تو ماشین بودیم و تو راه برگشت به خونه ، ساعت 2 نصفه شب بود و حسابی دیر وقت بود، طمع لبای سارا هنوز تو دهنم بود و مطمئن بودم لحظه اول که لبام و رو لباش گذاشتم چشماش با چشمای من گره خورد و کاملا بهم نگاه کرد و اما بعدش چشماشو از نگاهم گرفت و بعد چند لحظه که لباشو بوس کردم ازم جدا شد،‌اما هیچ حرف یا عکس العملی نشون نداد و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. تو ماشین هم خیلی عادی برخورد کرد و همش صحبت از جشن و اینکه چقدر بهش خوش گذشته کرد. جوری برخورد میکرد که اصلا هیچ اتفاقی بین ما نیوفتاده و انگار متوجه نشده، درسته که سارا مست شده بود اما نه اینقدر که متوجه نشه ازش لب گرفتم!!!
هوا کم کم بهاری شده بود و چند روز بعد تولد بود که سارا بهم پیشنهاد داد که خرید عید امسال و همین اصفهان بکنیم، رفتیم چهارباغ و حسابی قدم زدیم و گشتیم و کلی خرید کردیم، جفتمون هم لباس بیرونی خریدیم و سارا بازم لباس تو خونه ای جدید خرید، عاشق تنوع تو لباس بود... بهم گفت: سینا چند دست لباس زیرهم لازمه بگیرم. وارد یه مغازه شدیم و چند مدل شرت و سوتین جلوش گذاشتن که انتخاب کنه، داشت توشون میگشت و ورانداز میکرد که به من گفت: تو نمیخوایی نظر بدی؟؟؟ هول شدم و موندم که چی بگم، خانوم مغازه دار به خنده گفت: این آقایون همشون همینن، توقع دارن زناشون همیشه خوشگل بگردن اما یه نظر ساده نمیدن، ماشالله چقدر هم به هم میایین و خوشبخت باشین... سارا حسابی خندش گرفته بود روشو کرد سمت من و گفت: یالا تند باش یه نظر بده نترس نمیمیری... رفتم سمتش و یه نگاه کردم به شرت و سوتینا و اصلا تو ذهنم نبود که کدوم میتونه قشنگ تر یا بهتر باشه ، بهش گفتم رنگ قرمزاشو بردار، بیشتر از همه رنگا بهت میاد... با پوزخند بهم گفت: پس برای لباس زیر همون رنگ قرمز و دوست داری ؟ آره؟ میدونستم منظورش چیه و به چی داره اشاره میکنه، بهش گفتم آره بیشتر بهت میاد... کلی پلاستیک خرید دستمون بود و سوار تاکسی خطی شدیم و حرکت کردیم به سمت خونه. توی راه یک خانوم دیگه هم اومد عقب کنار ما نشست و من و سارا باید جمع تر میشستیم و پلاستیک خریدا رو میذاشتیم رو پامون، جلو تر هم یک اقا نشست و خیلی سریع شروع کردن با راننده حرفای سیاسی زدن و از مشکلات گفتن. سارا که دید موضوع بحثشون دری بری گفتن به آخوندا و مذهبیاس، حسابی خوشش اومد و اونم وارد بحث شد، سارا همیشه از مذهبیا بدش میومد و بارها ابراز تنفر بهشون رو ازش دیده بودم. دست راست من روی پلاستیکای خرید خسته شده بود و دستم و به سختی تو اون فضای تنگ بردم پایین که بذارم رو پام که خستیگش در بره، وقتی دستمو رسوندم به پام ، پای سارا که چسبیده به پای من بود و نا خواسته لمس کردم، چون ساپورت پوشیده بود انگار که خود پاشو لمس کرده بودم، دلم باز لرزید و تو دلم خالی شد. سارا حسابی مشغول صحبت و بحث با راننده و اون مرده بود، قسمتی از دست و انگشتام که روی پای سارا بود رو هنوز تکون نداده بودم و حتی دستمو بیشتر بردم روی پاش و به خودم که اومدم کف دستم و انگشتام کامل روی رون پاهاش بود، پلاستیکای خرید که روی پای اونم بود باعث میشد کسی اصلا متوجه نشه و نبینه و فقط خود سارا باید متوجه میشد چون کاملا داشتم پاشو لمس میکردم و انگشتام و روی رون نرم پاهاش از روی ساپورت ، فشار میدادم. اما سارا انگار نه انگار که من دارم باهاش ور میرم و گرم صحبت با اون دو تا بود و حتی یه ذره هم واکنش نشون نداد، مگه میشد که نفهمه دارم باهاش ور میرم و حس نکنه؟؟؟ جسارتمو بیشتر کردم و فشار انگشتام و بیشتر کردم و دستمو بین رونای به هم چسبیدش فشار میدادم، و حتی سعی کردم دستمو برسونم سمت کسش و اونجا رو لمس کنم. تا وقتی که سوار تاکسی بودیم و پلاستیک خریدا رو پاهامون بود ،تا میشد با رونای سارا ور رفتم و اونم اصلا انگار نه انگار و ذره ای به روی خودش نیاورد و قیافش و رفتارش یک ثانیه هم تغییر نکرد...
رسیدیم خونه و چیزایی که خریده بودیم و همینجوری گذاشتیم تو اتاق سارا، حسابی گشنمون بود و سارا گفت: امشب شام با تو و من حسابی خسته و کوفته ام میرم که دوش بگیرم. همبرگر از فریزر برداشتم شروع کردم سرخ کردنش و همش داشتم به ور رفتن با سارا تو تاکسی و اینکه اصلا به روم نیاورد فکر میکردم، سارا همیشه تو همون رخت کن حموم لباساشو میپوشید و بعدش میومد بیرون. متوجه شدم که حمومش تموم شده و براش چایی ریختم و گذاشتم رو میز پذیرایی که اومد بخوره و حسابی خستگیش در بره، در حموم باز شد و نا خواسته چشمم بهش بود تا بهش بگم براش چایی ریختم، بازم باعث شد من شوکه بشم و مات و مبهوت نگاه کردن به سارا بشم... لباساشو نپوشیده بود و فقط حوله حمومش رو دور خودش پیچیده بود، از بالا سینه هاش رو پوشونده بود که حتی یکمی از خط سینه هاش مشخص بود و حوله از از پایین هم تا بالای زانوش بود همش... همونجوری اومد تو هال و خودش چایی که ریخته بودم و دید و گفت وای سینا کاش چیز دیگه میخواستممممم، همونجوری نشست رو کاناپه و چاییش رو برداشت و فوت میکرد که بخوره، موهای تمام خیسش که پشت سرش و رو بدنش رها شده بودن و گردن و بازوهاش و بالای سینه لختش، و قسمت زیادی از رونای پاش که معلوم بود و ساق پاهاش ، همه و همه بیشتر و بیشتر این بدن سفید و قشنگ رو برام به معرض نمایش گذاشته بودن و فقط یک حوله بین چشمای من و بدن تمام لخت و سکسی سارا وجود داشت... چاییش رو خورد و گفت: سینا زودتر شام و حاضر کن ، چون هم گشنمه و هم خسته ام میخوام زودتر بگیرم بخوابم و رفت تو اتاقش که خودشو خشک کنه و لباس تنش کنه...
خیلی وقت بود مقاومت میکردم دیگه شبا بالای سر سارا نمیرفتم و بهش نگاه نمیکردم،‌اما همین چند روز پیش بود که تو جشن تولد هیکل سکسی و قشنگ سارا رو تو اون لباس دیده بودم و کلی باهاش رقصیده بودم و حتی بدنم بدنشو تو اون شلوغی لمس کرده بود و مهم تر از همه ازش یه لب کوتاه گرفته بودم و اتفاق امروز تو تاکسی که هر جور تونستم با رونای پاش ور رفتم و بازی کردم و اصلا به روی خودش نیاورد و عکس العملی جلوم نداشت... مطمئن شدم که خوابه رفتم بالا سرش نشستم، آروم پتو رو از روش پس زدم و دیدم صاف خوابیده، نمیدونم چرا اما دیگه ترسی نداشتم که بیدار بشه،‌یا حداقل یک ترس خفیف بود که اصلا جلوی حس شهوت و تحریک من نمیتونست مقاومت کنه. یک تاپ و شلوارک مشکی تنش بود و پوست سفیدش تو اون نور کم تو این تاپ و شلوارک مشکی دوچندان زیبا تر شده بود. بعد چند لحظه نگاه کردن بهش، دستم رفت سمت سینه هاش و شروع کردم مالیدن، دستمو بردم پایین تر و از روی شلوارکش کسش و پاهاش رو میمالوندم،‌ هیچی هیچی دیگه برام مهم نبود و دیگه فکر نمیکردم که دارم باز چیکار میکنم ، کیرم بلند شده بود داشت منفجر میشد. دیگه دستام لرزش نداشت و با جسارت بیشتر و محکم تر بدن سارا رو لمس میکردم و میمالوندم. متوجه شدم که بازم لباس زیر اصلا نپوشیده و همین تاپ و شلوارک پاشه فقط، باید هر جور شده دوباره اون سینه های مرمری و سفید و لرزون سارا رو میدیدم. ایندفعه تصمیم نداشتم که فقط تاپشو بدم بالا، تصمیم گرفتم کامل درش بیارم، دستاشو آروم گرفتم و به سمت بالای سرش گذاشتم، تاپشو با ارومی هر چی بیشتر کشیدم بالا و به گردن و سرش رسوندم و ازشون رد کردم و از دستاشم رد کردم و کامل درش آوردم، سینه های بلورین و سفید و لرزون سارا افتاده بودن بیرون و کلا بالا تنش لخت شده بود، کنارش دو زانو نشته بودم که کامل بهش مسلط باشم، و دو دستی داشتم با شدت بیشتر و محکم تر با سینه هاش ور میرفتم و تو مشتم فشارشون میدادم، نفسام نا منظم و بلند شده بود و فقط و فقط شهوت بود که به همه وجودم حکمرانی میکرد. لبامو بردم سمت سینه هاش و شروع کردم بوسیدن،‌ با اولین تماس لبام با سینه های فوق العاده نرم سارا همه بدنم به لرزه افتاد، آروم آروم لبامو میکشیدم رو سینه هاش و بوسشون میکردم، از رو سینه هاش رفتم بالاتر و گردنش و زیر گردنش رو بوس میکردم، بازم رفتم بالا تر و اینبار لبامو رو لباش گذاشتم و شروع کردم بوس کردن لباش و لب پایینش رو گرفتم بین لبام و آروم فشارش میدادم. بارها و بارها این کارا رو با سارا تو ذهنم تصور کرده بودم و انگار که بار اولم نبود. بعد کلی بوسیدن لباش و سینه هاش و شیمکش، رفتم سمت پاهاش. رفتم پایین پاش نشستم و شلوارکش به ارومی از کمرش به سمت پایین و تا رونای پاش و بعدش ساق پاهاش کشیدم پایین و از پاش کامل در آوردم، سرم و بردم بالا و چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم، بدن تمام لخت سارا جلوی چشمام بود،‌ چقدر سفید و زیبا بود این بدن، چقدر دیوونه کننده بود... خیلی خیلی با اون فیلمای سکسی که دیده بودم فرق داشت و حسش یه حس واقعی بود و لذتش هزار برابر بیشتر، پایین پاهاش بودم و کم کم رفتم بالا تر وهر دستمو گذاشتم رو یکی از رونای پاش و آروم مالش میدادم، هر چی به کسش نزدیک تر میشدم نرم تر میشد و من دیوونه تر، انگشتام رسید به کس سارا و ایندفعه خیلی بهتر و آزاد تر لمسش میکردم و حتی از نزدیک میدیدمش، پاهاش و از هم باز کرده بودم کامل به کسش اشراف داشتم و شکافش رو میدیم،‌ چشامو بردم نزدیک ترکه دقیق تر ببینم و تونستم رنگ صورتی داخل شکاف کسش رو کامل ببینم،‌ انگشتمو آروم رو شکاف کسش میکشیدم،‌و نرم ترین چیزی بود که تو عمرم لمس میکردم،‌ بالا تر از جنون و دیوونگی رسیده بودم و کلمه ای برای توصیف اون حالم نیست که چقدر تحریک شده بودمممممم... خودم متوجه شدم که چقدر ناشی هستم و اصلا خوب نمیشناسم کس یک دختر رو ، اما کم کم با ور رفتن بیشتر فهمیدم که قسمت پایین کسش سوراخ اصلی کسش هست و قسمت بالاش مثل تاج خورسه ، جدا از نرمی کسش ، مرطوب بودن و خیس بودنش بود که یک مایع لیز مانند توش وجود داشت و حس میکردم هر لحظه کسش خیس تر و لیز تر میشه، و یک بوی تند از کسش هم به مشامم میرسه. خیس شدن و لیز شدن بیشتر کسش باعث میشد راحت تر انگشتم و روش بمالونم ،‌ توی فیلمای سکسی دیده بودم که زنا پاهاشون رو باز میکنن و مردا صورتشون رو میبرن وسط پاهاشون و کسشون رو چجوری میخورن، زانوهای سارا رو خم کردم که پاش بیشتر باز بشه و کسش بیاد بالا و بیشتر در دسترس باشه،‌ سرمو کامل بردم سمت کسش و لبامو چسبودم به شکاف کسش و شروع کردم بوس کردن و زبونم کشیدم تو شکاف کسش، یک لحظه متوجه قوسی که سارا به کمرش داد شدم و صدای آهی که ازش در اومد. مطمئن بودم بیداره و و حالا به هر دلیلی خودشو به خواب زده بوده و حتی اگه کامل بیدار میشد هم دیگه برام مهم نبود، چون دیوونه دیوونه شده بودم... درسته که ناشیانه کسش رو میخوردم و کلا ناشیانه باهاش ور میرفتم و خیلی چزیا بلد نبودم اما همین قدر هم بس بود که سارا نتونه دیگه مقاومت کنه و چیزی از خودش نشون نده و واضح بدنش رو پیچ و تاپ میداد و صدای نفسش اینقدر بلند بود که میشنیدم و هر چند لحظه یه بار یک آه از گلوش بلند میشد... از جام بلند شدم اومدم کنار سارا و دیدم هنوز چشماش بستس و مثلا خوابه،‌ کاملا غیر ارادی ، شروع کردم لباسامو در آوردن و لخت شدن، کامل لخت شدم و لباسای جفتمون رو انداختم اون ور تر و پتو رو هم انداختم اونور و کنار سارا دراز کشیدم و پامو انداختم رو پاهاش و دستم و انداختم رو شیکم و سینه هاش. کیرم که اینقدر بزرگ شده بود که داشت میترکید رو میمالوندم به بدن سارا و با دستم به شدت با سینه هاش که حس کردم پف کردن، بازی میکردم و صورتشو بوس میکردم و پاهام هم روی رونای پاش میکشیدم. دیگه تحمل نداشتم و با اینکه همین دیروز دو بار خودارضایی کرده بودم اما انگار تو عمرم ارضا نشدم و اولین باره که تحریک میشم، خودمو کشیدم روی سارا و روش خوابیدم و البته سعی کردم همه وزنم رو روش نندازم، دیگه نمیدونستم باید چجوری از بدنش لذت ببرم و هیچ کنترلی رو حرکاتم نداشتم و مثل دیوونه ها شده بودم، از طریق پاهام پاهاشو از هم باز کردم که بتونم کیرمو بکنم تو کسش و اصلا برام مهم نبود و یادم رفته بود که سارا دختره و پرده داره، چند بار خواستم بدون کمک دستم کیرمو تو کسش فرو کنم که نشد و دستمو بردم سمت کیرم که بتونم تنظیم کنم رو سوراخ کسش، هنوز مثل یک منگلی که حسابی شهوتی و تحریک شده و مجنون شده با خودم درگیر بودم و سرم سمت کیر خودم و کس سارا بود که صدای سارا رو شنیدم که صدام زد...با اینکه مطمئن بودم بیدار بوده از اولش، اما مثل برق گرفته ها سرمو بردم بالا و باهاش چشم تو چشم شدم،‌ هیچ وقت چشمای سارا رو اینجوری ندیده بودم و چشاش کش اومده بودن و حسابی خمار شده بودن،‌ هیچی برای گفتن نداشتم که سارا بهم گفت: سینا مطمئنی که میخوایی این کارو بکنی؟؟؟
نفس نفس میزدم و هیچ جوابی برای سوالش نداشتم و فقط به چشماش نگاه میکردم. چند لحظه به هم نگاه کردیمو سارا دستشو برد سمت کیر من، لمس دستاش با کیرم دوباره تنمو لرزوند و شهوت و تحریک و تو وجودم بیشتر کرد، پاهاش و بالا تر گرفت و زانوهاش تا نزدیک کمرم آورد بالا، تو چشمام نگاه میکرد و کیرم و داشت به کسش میمالوند، از شدت لذت ، تنگی نفس گرفته بودم و نمیتونستم خوب نفس بکشم، کیرمو ثابت نگه داشت و گفت: باید با همه زورت فشار بدی... متوجه شدم الان کیرم دم سوراخ کسشه و دیگه طاقت نداشتم و به حرف سارا گوش دادم و با همه زورم کیرم و کردم تو کسش، با همه نرم بودنش انگار یه مانعی بود که نمیذاشت همه کیرم بره توش، سارا چشاشو بسته بود و چند بار میگفت آییی و مشخص بود داره درد میکشه، یه لحظه مردد شدم از ادامه که متوجه شد و گفت: بهت گفتم با همه زورت فشار بده لعنتی واینستااااااا... با فشار بیشتر موفق شدم همه کیرمو وارد کنم و حسابی جای کیرم تنگ بود و از همه طرف بهش فشار میومد اما چیزی که داشت کیرمو لمس میکرد و احاطه کرده بود اینقدر نرم و لطیف بود که حسی فرا تر از لذت تو وجودم فعال شده بود... کنار این همه شهوت از اینکه متوجه شدم سارا درد کشیده ناراحت شده بودم و بازم مردد بودم که باید ادامه بدم یا نه، سارا با دو دستش دو طرف باسن و کمر منو گرفت و بهم فهموند که باید کیرمو تو کسش بالا پایین کنم و با صدای لرزون و تو ام با درد بهم گفت: لعنتی تا اینجا اومدی حالا دو دل شدی، تمومش کنننننن... دوباره شهوت شد همه وجودم و کیرم و تو کس تنگ و نرم سارا عقب و جلو میکردم، چند بار عقب و جلو کردم که متوجه شدم دیگه بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم و دارم ارضا میشم، سارا انگار درون منو حس میکرد و از هر چی که درون من اتفاق میوفتاد با خبر بود،‌بهم گفت سینا درش بیار سینا درش بیار،‌کیرمو درش آوردم و درست همون موقع آبم اومد یکمیش ریخت روی رون پاش و بقیش روی تشک...
مثل یک دستگاه خاموش بودم که حالا دکمه روشن شدنم رو زده بودن و به خودم اومدم و دیدم تو چه شرایطی هستم و چیکارکردم، همه اون احساس لذت ناگهان تبدیل به احساس بد و پشیمونی شده بود، سارا خودشو موچاله کرده بود و مشخص بود حالش خوب نیست. شدیدا احساس کردم دستشویی دارم،روم نمیشد تو اون وضعیت چراغ روشن کنم و اینقدر نور بود که همونجوری برم، تو دستشویی چشمم به کیرم افتاد که دیدم خونیه، دنیا رو سرم خراب شد و تازه فهمیدم چه غلطی کردم و اصلا یادم رفته بود که سارا دختره و پرده داره... برگشتم و بدون اینکه چیزی بگم پاهاشو از هم باز کردم و دیدم دور کسش خونیه و دیگه کار از کار گذشته بود، همونجوری کنارش نشستم و سرم از درد داشت منفجر میشد به خاطر اینکه این کارو کردم و تازه متوجه شدم منظور سوال سارا از اینکه بهم گفت مطمئنی چی بود... سارا انگار فهمیده بود که من تازه متوجه شدم که چه گندی زدم، از جاش بلند شد و بدون اینکه حرفی بزنه رفت حموم و صدای دوش آب به گوشم میرسید... تا صبح خوابم نبرد و همش فکر میکردم و پشیمون بودم از کاری که کرده بودم، سارا چند ساعتی خوابید و بیدار شد که حاضر بشه برای دانشگاه و منم چند بار صدا زد که بیدار بشم، صداش کمی لرزون بود اما هنوز لطافت خودشو داشت‌، روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم و تصمیم گرفته بودم سرمو از پتو بیرون نیارم و اصلا دانشگاه نرم، صدای بسته شدن در و شنیدم که سارا رفته بود...
چند روز گذشت و حالم اصلا خوب نبود و سعی میکردم با سارا چشم تو چشم نشم،‌اون رفتارش عادی بود و بازم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. تعطیلات عید شروع شد و باید میرفتیم تهران، از وقتی که رسیدیم مادرم گیر داده بود که من چم شده و چرا اینقدر تو فکرم، همش از جواب دادن طفره میرفتم و بهش میگفتم چیزی نیست. سه روز قبل سال تحویل شهرام و سهیلا اومدن خونمون و پیشنهاد رفتن به شمال رو برای سال تحویل دادن، ما هم همگی قبول کردیم و فرداش همگی آماده شدیم و راه افتادیم. از اونجایی که شهروز پسرشون دوست داشت پیش پسرخاله هاش تو تهران بمونه همگی میتونستیم با یک ماشین بریم،‌ سهیلا پاش درد میکرد و باید جلو میشست و من و مامان و سارا عقب نشسته بودیم،‌ سارا وسط بود و ما دو طرفش،‌کل مسیر تو فکر بودم و بعد اتفاق اون شب اینقدر به سارا نزدیک نبودم،‌ همینجوری داشتم فکر میکردم که سارا صدام زد و دیدم داره بهم پرتغال تعارف میکنه، نگاش کردم و همون خنده های همیشگی،‌موقعی که خواستم ازش پرتغال و بگیرم با انگشتش ، انگشت منو نگه داشت و تو چشام نگاه میکرد،‌ میخواستم فریاد بزنم که سارا من نمیتونم بفهمم چی پشت اون نگاهت هستتتتت...
ویلای خود شهرام بود و خب حسابی مرتب و شیک و پیک بود و به گفته خودشون مدتها بود نیومده بودن و شهرام دست کسی ویلا رو سپرده بود. شب اول که گذشت و استراحت کردیم و صبح که بیدار شدیم شهرام و سهیلا گفتن تا عصر که سال تحویله وقت دارن و میخوان برن خرید، مامان هم گفت باهاشون میره، سارا گفت حوصله نداره میخواد باشه تو خونه و منم تصمیم گرفتم نرم، بقیه صبحونه خوردن و رفتن. قدم زنان رفتم سمت ساحل و داشتم دریا رو نگاه میکردم،‌هوا هنوز یه ذره سرد بود اما قابل تحمل. از پشت شنیدم که سارا گفت: دریا تو صبح چقدر قشنگه،‌ بهش گفتم آره خیلی قشنگه... رفت چند متر جلو ترم و نشست رو شنا، یه پلیور بافتنی و شلوار جین تنش بود و موهاش و پخش کرده بود رو پلیور. همونجوری که نگاش به دریا بود ، بهم گفت: نیمخوای باهام صحبت کنی؟؟؟ سرم پایین بود و گفتم چی بگم آخه؟؟؟ روشو کرد سمت من و گفت بیا بشین، رفتم کنارش نشستم و ادامه داد که خودت میدونی بلاخره باید در موردش حرف بزنیم، درسته یا نه؟؟؟ بهش گفتم چی بگم آخه سارا ، با این گندی که زدم چه حرفی برا گفتن میمونه؟ یه درصد فکر کنم چه بلایی سرت آوردم... حالت نشستنش رو عوض کرد و رو به روی من نشست، صورتمو با دستاش گرفته بود اشکایی که از چشمام میومد و پاک کرد. بهم گفت: سینا نمیتونی تا آخرش اینجوری باشی، کاریه که شده و باید باهاش کنار بیایی و طاقت ندارم ببینم اینجوری داری خودتو عذاب میدی... بهش گفتم سارا یعنی تو ناراحت نیستی؟؟؟ یعنی تو اصلا برات مهم نیست که چی شده؟؟؟ از آخرین باری که گریه سارا رو تو بچگی های دورش دیده بودم کلی میگذشت و دیگه ندیده بودم، صداش بغض داشت و گفت: چرا من از روز اول مثل تو یا شاید بیشتر از تو زجر کشیدم و اذیت شدم، از همون عصر بارونی که تو پارک بهم گفتی جریان چیه همون اتفاقی که برای تو افتاد ، برای منم افتاد و اگه تو فکر میکنی فقط این تو بودی که درگیر من شده بودی باید بهت بگم اگر بیشتر از تو درگیر تو نشده باشم ، کمتر نیست. لحظه به لحظه این دو سال نگاهتو رو خودم حس میکردم و لحظه به لحظه اش با خودم درگیر بودم که باید کاری کنم و تمومش کنم این رابطه احساسی لعنتی رو، اما منم مثل تو معتاد این نگاه ها و توجه ها شده بودم و به خودم اومدم تا جایی که پیش میومد که تو منو نگاه نمیکردی و من عصبانی میشدم و کاری میکردم که جلب توجه کنم و نگام کنی، اون شب که که اومدی بالا سرم و باهام ور رفتی ، همونقدر که از صدای نفسات حس میکردم چقدر داری لذت میبری و تحریک شدی ، همونقدرم من این حس بهم دست داده بود،‌ حتی پامو تکون دادم که بیشتر بهم دسترسی داشته باشی که گذاشتی رفتی. اون شب دیگه تو جشن تولد که منو بوسیدی ،‌همه وجودم به لرزه افتاد و مطمئن بودم که دیگه نمیتونم این و کنترل کنم و منم مثل تو اسیر شدم یا شاید بیشتر، دستاتو توی تاکسی کاملا حس میکردم و از درون داشتم دیوونه میشدم و آتیش میگرفتم... مطمئن بودم که تو رو میخوام و دیگه برام مهم نیست که برادرمی، عمدا با اون وضع و با حوله اومدم جلوت و مطمئن بودم باز شب میایی بالا سرم، وقتی داشتی لختم میکردی اینقدر تو فضا بودی که نمیفهمیدی که خودم بدنم شل گرفتم که راحت تر بتونی لباسمو در بیاری. لحظه ای که اومدی روم و تصمیم گرفتی که تموشم کنی،‌منم مثل تو دو دل شدم و یه لحظه ترسیدم، از این نترسیدم که داری پردمو میزنی، چون عمرا هیچ وقت شوهر کنم و به این نشون مسخره پاکدامنی نیاز داشته باشم، از این ترسیدم که آخرش چی میشه و ما به کجا میرسیم و اگه این و انجامش بدی دیگه 100 درصد از کنترلمون خارجه. اشکاشو با دستاش پاک کرد و این آخرین باری بود که اشکای سارا رو میدیدم، ادامه داد که: حالا این قیافه و این رفتار و درستش کن و خودتو جمع کن، بیا بریم تو ویلا یه نسکافه بخوریم...
رفتیم داخل و سارا رفت آشپزخونه و برای جفتمون نسکافه آورد و خوردیم،‌ بعدش گفت بیا بریم همه جاش و دقیق نگاه کنیم ، شروع کردیم به نگاه کردن ساختمون و چیزایی جالبی توی ساختش متوجه شدیم،‌رسیدیم به اتاق خواب خود شهرام و سهیلا، اتاق قشنگی بود و به نسبت که این ویلا سکونت موقت داشتن ، اما اتاق خواب قشنگی بود. سارا رفت رو تخت خودشو ولو کرد و گفت وای چه نرمهههه، بیا ببین. منم رفتم کنارش دراز کشیدم و راست میگفت خیلی تشک نرم و راحتی داشتن،‌ داشتم به سقف نگاه میکردم که سنگینی نگاه سارا رو رو خودم حس کردم، سرمو چرخوندم سمتش و گفتم چی شده باز چی تو سرته؟؟؟ از اون خنده های دیوونه کنندش کرد و هیچی نگفت ،‌لباشو آورد نزدیک و لبامو بوس کرد، سرشو برد عقب و داشت نگاه متعجب منو میدید،‌ بعد چند لحظه دوباره لباشو آورد و گذاشت رو لبام و شروع کرد لب گرفتن از من،‌همین خنده و همین بوسه کافی بود که همه احساسای بدم نسبت به این رابطه از یادم بره و دوباره همه وجودم شهوت و تحریک بشه. لبامون تو هم گره خورده بود و وحشیانه و بدون کنترل لبای همو میخوردیم، سارا اومد رو من که صاف خوابیده بودم، بلوزم و از تنم در آورد و خودش هم پلیور بافتنی خودشو در آورد و زیرش یه سوتین قرمز رنگ بود،‌ هیچ وقت تو این روشنایی روز بدن سفید سارا رو ندیده بودم،‌ گیج شده بودم و محو تماشاش شده بودم، صورتش اینقدر گیرا و زیبا شده بود که نمیتونستم از اون لبخند مخصوص دیوونه کنندش نگاهمو بردارم. بعد کلی لب گرفتن و بوسیدن زیر گردنم و سینه هام رفتم سمت شلوارم و دکمه هاش و باز کرد و درش آورد، خجالت کشیدم که تو روز روشن داره کیر بزرگ شدمو از رو شرت راحت میبینه، ‌دستشو گذاشته بود رو کیرم و مالشش میداد،‌ بعد چند بار مالش دادن شرتمو از پام در آورد و حالا دقیقا کیرم جلوی صورتش و نگاهش بود. شروع کرد به آرومی بوسیدن کیرم که از بس گنده شده بود رگاش زده بود بیرون و داشت منفجر میشد،‌ رسید به سر کیرم و گذاشت تو دهنش، همین که سر کیرم رو تو دهن سارا حس کردم،‌ همه دنیا سیاهی رفت ، از لذت نمیدونستم باید چیکار کنم،‌ دیوونه شده بودم و نفسم داشت بند میومد،‌ این همه لذت و نمیتونستم تحمل کنم و از سارا چند بار خواستم این کارو نکنه ، اما اون بدون توجه کیرم و تو دهنش داشت بالا و پایین میکردو حسابی خیسش کرده بود و با لباش به کیرم فشار میاورد،‌ بعد چند دقیقه ساک زدن بلند شد و کنار تخت وایستاد و شلوارش و درآورد و برگشت کنارم به پهلو دراز کشید، یه شرت قرمز پاش بود ست رنگ سوتینش. ازش یکمی فاصله گرفتم که اندامش رو تو اون شرت و سوتین نگاه کنم، ترکیب اون رونای سفید قشنگ با اون شورت قرمز دود از سرم بلند کرده بود داشتم منفجر میشدم. کاملا کنترلمو از دست دادم و بهش حمله کردم،‌سارا فقط میخندید و هیچی نمیگفت،‌ نفهمیدم چجوری سوتینشو باز کردم و افتادم به جون سینه هاش ، حرکاتم محکم و شده بود و حرص و ولع درونم هی بیشتر میشد،‌ سرمو بردم پایین و اون شرت قرمز رو که کس رویایی سارا رو پوشونده بود درش آوردم و نگام افتاد به داخل کس صورتی و قشنگ سارا و شروع کردم به خوردن کسش و خب ایندفعه بیشتر بلد بودم و بهتر میخوردم، کش و قوس دادنای سارا به بدنش و آه و ناله هاش، تحریک من رو چندین و چند برابر میکرد،‌ طاقتمو از دست دادم و از خوردن دست کشیدم و رفتم بالا و کامل خودمو کشیدم روش، تو چشماش که بازم خمار شده بودن نگاه کردم و با دستم کیر و تنظیم کردم رو کسش و آروم فرو کردم توش که درسته که خیلی نرم بود توش و کیرم نرمی کسش و کامل حس میکرد اما حسابی تنگ بود،‌ لحظه فرو کردن یه آه عمیق از سارا اومد بیرون و انگار مثل سری قبل درد نداشت،‌ آروم شروع کردم تلمبه زدن تو کس سارا و هر لحظه که شدت تلمبه زدنم بیشتر میشد ، ترشحات و خیس شدن کس سارا هم بیشتر میشد و تنگی کسش هم کمتر،‌ دستاشو برده بود رو کمرم گذاشته بود و بغلم کرده بود،‌ چند بار خواستم ارضا بشم که با متوقف کردن تلم

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#22 | Posted: 14 Dec 2016 23:41
سراب عشق

نويسنده شيوا

قسمت ٣


‎سینا...
‎عمق احساس تو رابطه من و سارا هزاران برابر بیشتر شده بود و تو همون چند روزی که تو شمال بودیم تو هر فرصتی که تنها میشدیم، با هم سکس داشتیم و دیگه نه خجالتی بین ما بود و نه عذاب وجدانی... سارا ازم قول گرفته بود که تحت هیچ شرایطی این راز و به هیچ کسی تو زندگیم نگم و با خودم به گور ببرم، اما خبر نداشت که من همچنان داشتم به آرش حرفایی میزنم و از رازهای زندگیم میگم. وقتی برگشتیم تهران باید آرش و میدیدم و این حس فوق العاده رو باهاش درمیون میذاشتم،‌ با هم قرار گذاشتیم و یه جا همو دیدیم، آرش بهم گفت که مهران نامزد کرده و قراره عروسی کنه و حسابی برای مهران خوشحال شدم، بعد اینکه درباره مهران و میلاد باهام حرف زد و از حال و احوالشون با خبر شدم ، ازم پرسید که از تو و سارا چه خبر؟؟؟ با این که مردد بودم که بهش بگم که من و سارا تا کجا پیش رفتیم اما دلمو زدم به دریا و بهش گفتم... از جریان جشن تولد و حرفای سارا و اون بوسه و دستمالی کردنش تو تاکسی و تا اون شب که پردشو زده بودم و جریان عید و صحبتای سارا و اینکه بعدش منو برد تو ساختمون و باهم سکس کردیم و چند بار دیگه تو همون شمال تکرارش کردیم... آرش دهنش از تعجب داشت جر میخورد و چشاش داشت در میومد، بهم گفت سینا تو رو خدا بزن تو گوشم تا باور کنم که تا اینجا پیش رفتین. به خنده آروم زدم تو گوشش و گفتم مگه مریضم بهت دروغ بگم آخه، باور کن الان همه چی بین ما عالیه و سارا میدونه که چقدر عاشقش هستم و دیگه مهم نیست که چه نسبتی با هم داریم... آرش گفت: واییی پسر من حدس میزدم که آبجیت هم تنش بخواره و تو رو بخواد اما نه در این حد، فکر میکردم در حد لاس زدن و جلب توجه کردن باشه نهایتا،‌اما شما تا ته تهش رفتین،‌کاش منم آبجی داشتم و بیشتر درک میکردم که چی داری بهم میگی سینا... صحبت کردن با آرش و در میون گذاشتن چیزایی که با هیچ کس نمیتونستم بگم حسابی آرومم کرد و برگشتم خونه...
‎وارد خونه که شدم چشمای گریون مادرم رو دیدم که حسابی گریه کرده،‌رفتم پیشش و گفتم چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ با همون حالت گریه گفت چیزی نیست پسرم نگران نباش... سارا از پشت سرم گفت: صاحب خونه داره هم پول پیش و هم کرایه رو اضافه میکنه و اگه قبول نکنیم باید خونه رو خالی کنیم. جدی بلند شدم و گفتم خب خالی میکنیم و مامان و میبریم اصفهان پیش خودمون ، آخرش که باید با هم باشیم. سارا لحن صداش جدی تر از من شد و گفت: آی کی یو مامان کارش اینجاست و سر کارش قرار داد بسته و در ضمن زندگی من و تو اونجا موقته و معلوم نیست حساب کتابمون چیه و اصلا این چه معنی ای داره که هر بار تن این بیچاره بلرزه به خاطر این مشکلای لعنتی و نمیتونیم هم همش دستمونو جلوی شهرام دراز کنیم و منم دیگه نمیخوام مامان برگرده تو خونه عمو... بهش گفتم خب سارا اگه پیشنهاد بهتری داری بگو... نگام کرد و گفت: صبر کن حاضر بشم و با هم بریم بیرون قدم بزنیم. تو حین قدم زدن بهم گفت: این یه بار هم میشه از شهرام کمک گرفت و یه سال دیگه همین خونه رو برای مامان حفظ کنیم، اما سینا باید یه فکر حسابی و همیشگی بکنیم و از این وضع در بیاییم. بهش گفتم خب بگو من هر چی تو بگی پایه ام و کمک میکنم. ادامه داد که: یه راه هست سینا که بستگی به تو داره. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم خب چه راهی که بستگی به من داره حتما؟؟؟ گفت خاله بطول خیلی تو رو دوست داره سینا و بارها مستقیم و غیر مستقیم از علاقه اش به ازدواج تو و دخترش صحبت کرده، اونا خانواده پولدار و پدر فاطی یک آدم خیلی پر نفوذ هستش و هم میتونه زندگی و کار آینده تو رو تامین کنه و هم میتونه همه مارو تامین کنه و یه جورایی این وصلت میتونه به همه ما کمک کنه. سینا و برای همیشه از این اوضاع لعنتی بیرون بیاییم...
‎حرفای سارا مثل پتک تو سرم میخورد، عصبی شده بودم و بهش گفتم سارا اگه هر کسی دیگه ای این حرفا رو میزد اعتراضی نداشتم اما چرا تو آخه؟؟؟ تو همه چی رو میدونی و خبر داری چی تو دل من میگذره، من نه از فاطی و نه از هیچ دختر دیگه ای خوشم نمیاد و بهش فکر نمیکنم و فقط به تو فکر میکنم و حالا داری بهم میگی برم با فاطی ازدواج کنم؟؟؟؟ سارا گفت:‌آروم باش سینا، خوب به حرفام گوش بده،‌اولا که قرار نیست به این زودی ازدواج کنی و هنوز زوده، دوما رابطه ما هیچ آخر درستی نداره و بلاخره یه روز باید هر کسی بره پی زندگی خودش و چه بهتر که این و کنترل شده و با دست خودمون انجام بدیم تا همیشه همو داشته باشیم. باید برای حفظ ظاهر هم که شده به فاطی و خاله نزدیک تر بشیم و مقدمات این خواستگاری رو فراهم کنیم که به هیچ وجه نه نشنویم. تا این و انجام بدیم ، شاید یک سال دیگه طول بکشه و تو این مدت من کنارتم و برای تو ام،‌سینا تو همه زندگی منی و تنها کسی هستی که تو این دنیا دوسش دارم ، پس این انتخاب برای منم ساده نیست و فقط میخوام هممون بعد مدتها که با فوت پدرمون که با کلی چک و قرض ما رو تنها گذاشت و جز سختی و طعنه و تنهایی چیزی برامون به ارث نذاشت، بلاخره بتونیم به جایی برسیم و زندگی نرمالی داشته باشیم، تو میشی تنها داماد خانواده و فاطی تنها بچه اوناست و همه چی رو به پاش میریزن و بهترین شغل و زندگی رو میتونی داشته باشی و از من و مامان حمایت کنی ...
‎تو راه برگشت به اصفهان همش به حرفای سارا فکر میکردم و به سختی قبول کردم که این کارو انجامش بدیم. هیچ حسی به فاطی نداشتم و همه ذهن و فکرم فقط سارا بود و بس...
‎رابطه سکسی من و سارا هر روز شدید تر و داغ تر میشد، من و سارا فقط بودیم و هیچ مزاحمی بین ما نبود و تو این خونه میتونستیم هر کاری که دلمون بخواد بکنیم،‌ کاملا مثل یک زن و شوهر شده بودیم و از هم لذت میبردیم. سارا شماره فاطی رو تو گوشیم سیو کرده بود و منو مجبور میکرد بهش پیام بدم و حال و احوالش رو بپرسم. به خاطر سارا اعتراضی نداشتم و به حرفش گوش میدادم،‌ اندام و سینه ها و کون سارا کاملا دیگه زنونه شده بود و حسابی خوشگل تر و سکسی تر شده بود و بعدا فهمیدم که علتش اینه که سکس داره... دیگه شبا با فاصله از هم نمیخوابیدیم و پیش هم رو یه تشک بودیم و میشه گفت هفته ای دو یا سه بار سکس داشتیم، بدون خجالت جلوی هم لخت میشدیم و میرفتیم حموم یا جلوی هم لباس عوض میکردیم، همه چی خوب بود و من فقط نگران آینده بودم که قرار بود بر خلاف میلم با فاطی ازدواج کنم و سارا رو برای همیشه از دست بدم...
‎امتحانای ترم دوم هم دادیم و تابستون شروع شد،‌برگشتیم تهران و به خواست سارا هر چی بیشتر و بیشتر خونه خاله بطول میرفتیم و من سعی میکردم با فاطی حرف بزنم و بهش نزدیک بشم و حتی به پدرش و اینجوری بتونیم اعتمادشون جلب کنیم و من بشم داماد خانوادشون، فاطی هم دختر زشت و حتی معمولی ای نبود و اونم زیبایی خودشو داشت و به خاطر شرایط مالی خانوادش و جایگاه پدرش کلی خواستگار داشت که مادرش همه رو رد میکرد. برای همه ثابت شده بود که دیگه من و فاطی برای هم هستیم و یه روزی ازدواج میکنیم... سکس مخفی و بی سر و صدا با سارا تو خونه خودمون برای اینکه مامان بیدار نشه لذت دو چندانی داشت و هر روز بیشتر معتاد هم میشدیم... هیچ کس باورش نمیشد و تو مخیلاتش هم نمیگنجید که چی بین ما هست و چه رازی داریم، همه به ما به عنوان یک خواهر و برادر نمونه و درس خون و با ادب نگاه میکردن... برای آرش همه چی رو میگفتم و اونم حرفای سارا رو تایید میکرد و میگفت آبجیت داره منطقی فکر میکنه و عمل میکنه و باید بهش گوش بدی. البته آرش هم همه حرفا و درد و دلاش رو برای من میگفت و همه راز های زندگیش رو میدونستم ، مثل دوست دختراش و اینکه با یک زن متاهل از اقوامش دورش رابطه داره و اینکه از دختر همسایه شون حسابی خوشش اومده و حتی تصمیم داره باهاش ازدواج کنه...
‎سال دوم دانشگاه شروع شد و رابطه من و سارا همچنان خوب بود و وابسته همدیگه بودیم. سارا همش بهم میگفت کم کم باید با فاطی بحث ازدواج و اینده رو پیش بکشی،‌ یه بار که من خوابیده بودم و سارا نشسته بود روی کیرم رو تو کسش بازی میداد و بهم نگاه میکرد، گوشیمو برداشت و بی مقدمه شماره فاطی و گرفت و مجبورم کرد تو همون حالت باهاش حرف بزنم. میدونستم که از این جور تحت فشار قرار دادن آدما ،‌مخصوصا من ،لذت میبره و حتی باعث میشه بیشتر تحریک بشه...
‎زمستون شده بود و هوا حسابی سرد بود. مادرم بهم زنگ زد و دیدم صداش حسابی گرفته و سرمای شدیدی خورده،‌خیلی نگران شدم و به سارا گفتم اگه بشه آخر هفته برای یک روز هم که شده بریم بهش سر بزنیم، سارا گفت که اصلا وقت نداره و سر کارش بهش اجازه نمیدن،‌خودم تصمیم گرفتم تنهایی یه سر به مامان بزنم و ببینم اوضاش در چه حاله، سارا قبل رفتن ازم قول گرفت بلاخره برم حضوری و بحث ازدواج با فاطی رو مطرح کنم، بهش قول دادم که این کارو بکنم و لبای همو بوسیدیم و از هم خدافظی کردیم... فکر نمیکردم این مسافرت به تهران همه سرنوشت منو عوض کنه و وارد چه جریانی بشم...
‎مادرم حسابی مریض بود و تب داشت و واقعا حالش بد بود، تصمیم گرفتم حتی چند جلسه درس دانشگاه و نرم و سر کار هم نرم و پیشش بمونم تا بهتر بشه و به سارا اطمینان دادم که نگران نباشه و خودم حواسم بهش هست. یه شب که تازه قرصاشو داده بودم و داشت استراحت میکرد زنگ خونه رو زدن،‌ در و باز کردم و دیدم که شوهر مادرم و ملیجه ابجی بزرگم وارد شدن و شنیده بودن حال مادرم حسابی وخیمه،‌ تحمل دیدنشون رو نداشتم و همش با تیکه و طعنه و کنایه باهاشون حرف میزدم.ملیحه عصبانی شد و کنترلش رو از دست داد و گفت: اصلا معلومه که چته سینا؟؟؟ فکر کردی فقط خودت هستی که نگران مامان هستی و ما هیچ احساسی نداریم؟؟؟ اگه با بابام مشکل داری دلیل نمیشه که با من که خواهرتم اینجوری رفتار کنی. بهش گفتم چیه زبون باز کردی،‌این همه سال تنهایی مامان کجا بودین؟؟؟ این همه وقت تو مشکلاتش و سختیاش کجا بودین و کی کنارش بود؟؟؟ همینجوری رگباری داشتم عقده هام و سر ملیحه خالی میکردم که ملیحه به اوج عصبانیت رسید و گفت: دهن منو باز نکن سینا و نذار اونی که نباید بگم و بگم... پدرش صداشو برد بالا و گفت ملیحه بس کن و جفتتون بس کنین، مثل خروس جنگیا جلوی مادر مریضتون به هم میپرین... از عصبانیت کنترلمو از دست داده بودم و گفتم به شما ربطی نداره و بذارین بگه هر چی تو دلشه، چیه که نباید بگی هان؟؟؟ چیزی نیست ملیحه و فقط میخوای کم نیاری و اینجوری توجیه کنی این همه سال نبودنتون رو... مادرم با همون حالت مریض و داغونش به گریه افتاده بود و میگفت بس کنین و تمومش کنین،‌ملیحه رو کرد به مامان و گفت: چی رو تموم کنم مامان؟؟؟ چیزی رو که تو شروع کردی رو چجوری تمومش کنم و حالا این شازده پسرت اینجوری از ما طلبکاره،‌اگه به طلبکار بودنه تو بهش بگو که کی باید از کی طلبکار باشه، بهش بگو دیگه که چه گندی بالا آوردی و چه بلایی سر زندگی ما آوردی، ملیحه حسابی گریش گرفته بود و بلند به مامان گفت:‌بهش بگو دیگه مامان بهش بگو تو رو خدا و از این عذاب لعنتی که بجای اینکه ما طلبکار باشیم اینا از ما طلبکارن، نجات بده مارو... بابای ملیحه هر کاری میکرد نمیتونست آرومش کنه و رگباری حرفای عجیبش رو تکرار میکرد، گیج شده بودم و نمیدونستم چه چیزی هست که من نمیدونم. رو کردم به مامان و گفتم مامان این چی میگه؟؟؟ چی هست که این فکر میکنه باید طلبکار باشه و حس میکنه که تو زندگیشونو خراب کردی؟؟؟ ملیحه با همون عصبانیت اومد سمت و من شونه هام و گرفت و چرخوند سمت خودش،‌ بهم گفت: تا حالا بهت گفته چرا از بابام طلاق گرفته؟؟؟ تا حالا بهتون دلیل اصلیش رو گفته؟؟؟ مونده بودم چی بگم و ملیحه راست میگفت هیچ وقت ما از جزییات زندگی قبلی مادرم با شوهر اولش خبر دقیقی نداشتیم و همش کلیات و بهمون میگفت که دیگه با هم نساختن و طلاق گرفتن... ملیحه ادامه داد که: از قیافت معلومه سینا که هیچی نمیدونی،‌آره معلومه که هیچی بهتون نگفته. بابای ملیحه برای بار چندم بهش گفت آروم باش دخترم، بس کن مادرت مریضه و الان وقت این حرفا نیست و سال ها گذشته از این حرفا و دیگه مهم نیست... مشخص بود هیچ چیز نمیتونه جلوی ملیحه رو بگیره و از عصبانیت داشت منفجر میشد،‌ سر باباش داد زد اینقدر نگو که گذشته و نباید در موردش حرف بزنیم، بذار بدونه که عامل اصلی این بدبختی اون بابای کثافت و عوضی خودشه و که چجور مخ مادرمونو زد و تا جایی که باعث شد به تو و با ما خیانت کنه و تو اون سن بچگیمون بره دنبال هرزگی و عشق حال خودش، بذار بدونه که چه موقعی نطفه خودش و اون آبجی طلبکار تر از خودش بسته شده و تو هنوز شوهرش بودی و اون با اون عوضی خوابیده بوده، بذار بدونه به جای اینکه باید همون موقع جفتشونو میکشتی اما گذشتی و فقط خیلی ساده طلاقش دادی و حتی به صورت رابطه ای تاریخ طلاق و دست کاری کردی که این خانوم بتونه با اون عوضی ازدواج کنه و معلوم نشه این دوتا بچه در اصل دو تا حروم زاده ان...
‎به مادرم گفتم این چی میگه مامان؟؟؟ داره راست میگه یا نه؟؟؟ مامانم روشو برگردوند عقب و فقط گریه میکرد و ملیحه نشسته بود اونم مثل ابر بهار گریه میکرد... عقب عقب رفتم تا خوردم به دیوار و همونجا خوردم به دیوار، لیز خوردم و نشستم و هیچ حسی تو بدنم نداشتم،‌ سرم داشت از این حرفای ملیحه منفجر میشد و باورم نمیشد حرفایی که شنیده بودم رو... بعد چند دقیقه به خودم اومدم و همه وجودم و عصبانیت و نفرت گرفته بود و رفتم وسایلمو جمع کردم و از خونه زدم بیرون و هر چی بابای ملیحه گفت کجا میری پسر این وقت شب دیره ، بهش جواب ندادم...
‎صبح زود رسیده بودم اصفهان و چشام کاسه خون بود،‌ کل مسیر به حرفای ملیحه و البته اون چند تا جمله سارا در مورد مامان تو کیش افتادم و حتی شک کردم که نکنه اونم بدونه همه چیز رو و فقط من باشم که هیچی نمیدونستم... سارا که با زنگ زدن من از خواب بیدار شده بود و در باز کرد و منو دید شکه شد، یه زیرپوش و شرت فقط پاش بود و گفت چی شده سینا ،‌این وقت صبح اینجا چیکار میکنی؟؟؟ مگه قرار نبود پیش مامان باشی؟؟؟ زدمش کنار و رفتم تو ساکم و پرت کردم و رفتم رو کاناپه نشستم، سارا اومد کنارم نشست و گفت: چی شده سینا ،‌حرف بزن داری جون به لبم میکنی، چی شده آخه؟؟؟ از بغض نمیتونستم حرف بزنم و سرمو گذاشتم رو شونش و شروع کردم گریه کردن، سارا حسابی شکه شود بود و با نوازش کردنم بهم میگفت: آروم باش سینا جونی،‌آروم باش عزیزم، آروم باش... رو همون کاناپه دراز کشیدم و سارا رفت برام آب قند درست کرد ،چون حسابی فشارم افتاده بود، نیم ساعت گذشت و حالا آروم تر شده بودم،‌ فکر نمیکردم حتی تو این شرایط بد و سخت هم که داغون شده بودم، پاهای لخت سارا و اندام قشنگش باز به چشمم بیاد و بهش فکر کنم، جلوم دو زانو رو زمین نشسته بود و نوازشم میکرد و چشمم به رونای به هم چسبیده سفیدش بود...
‎بهم گفت سینا بلاخره بهم میگی چی شده یا نه؟؟؟ بلند شدم نشستم و سعی کردم به خودم مسلط بشم و به سارا گفتم که اون حرفایی که تو کیش بهم زدی درباره مامان ، منظورت چی بود؟؟؟ کمتر پیش میومد که سارا قیافش متعجب بشه و اینبار چشاش حسابی تعجب کردن و بهم گفت چته سینا ،‌یعنی چی که یکاره این وقت صبح از تهران برگشتی و از اون روزا میپرسی؟؟؟ صدام و بردم بالا و گفتم سارا من و پخمه فرض نکن و بهم بگو چی بود منظورت وگرنه همین الان برمیگردم تهران و از خود مامان میپرسم... سارا بلند شد وایستاد و دست به کمر شروع کرد قدم زدن و گفت: اوکی اوکی بهت میگم اما اول بگو تو چت شده و چه کسی ،چی بهت گفته؟؟؟ گفتم سارا ایندفعه نوبت تو هستش که حرف بزنی... سارا حسابی گیر کرده بود و گفت: منظور من از اون حرفا خیلی هم پیچ دار نبود و حتی میخواستم بهت مستقیم بگم اما چون درگیر خودمون بودیم و باید مشکل خودمون رو حل میکردیم ، درست نبود ذهنتو درگیر چیز دیگه کنم. همه اون کمکای شهرام به ما و مامان و حتی اینکه پول پیش خونه تهران رو داد هیچ کدوم مفت و مجانی نبود، جور همه اینا رو مامان کشید و تن به شهرام داده بود و البته انتخاب خودشم هست و به من و تو ربطی نداره... حرفای سارا تیر خلاص تو مغز من بود و بلند شدم و فقط میخندیدیم، چه چیزی توقع داشتم بشنوم و حالا چی میشنیدم، این زن ،مادر ما بوده تا الان و تازه داشتم چیا ازش میشنیدم. به سارا گفتم تو میدونستی همینجوری سکوت کرده بودی و هیچی نمیگفتی؟؟؟ سارا گفت خونسرد باش سینا و الکی غیرتی نشو، این انتخاب خودش بوده و به خاطر ما اینکارو کرد که از اون خونه لعنتی عمو خلاصمون کنه،‌بعدشم مامان یک زن مجرده و حق داره خودش رابطه هاشو انتخاب کنه و به کسی ربطی نداره ، حتی من و تو. اگه خیلی نگرانی و ناراحتی باید تمرکز کنی روی پیشنهاد من و به هر قیمتی که شده با فاطی ازدواج کنی و از این اوضاع نجاتمون بدی...
‎از عصبانیت و حرص ،خندم بلند تر شده بود و برای اولین بار تو عمرم دوست داشتم بزنم تو گوش سارا و تحمل شنیدن این اراجیف و نداشتم. شروع کردم به حرف زدن و همه جریان دیشب و حرفای ملیحه رو برای سارا تعریف کردم،‌ بهت و شک تو چهرش چندین برابر شده بود و مثل مجسمه ها گرفت نشست رو کاناپه و هیچی نمیگفت و من و نگاه میکرد. آخر حرفام بهش گفتم سارا تو تنها آدمی هستی که همه زندگیم هستی و دیگه هیچ کس دیگه حتی مامان برام اهمیت نداره و فقط این تو هستی که تا پای جونم پات وایمیستم و به هر قیمتی شده ازت حمایت میکنم،‌ نه مامان و نه خانوادش و اون خواهرش و اون دختر خاله عزیز،‌هیچ کدوم برام مهم نیستن و دیگه اسمشونو جلوی من نیار، همه چی تمومه سارا و فقط من و تو هستیم و خلاص... سارا همینجور نشسته بود و من و نگاه میکرد، اونم حسابی از حرفایی که شنیده بود شکه شده بود و مطمئن بودم به این راحتی نمیپذیرفت و تا ته این داستان و در نمیاورد و همه چی رو دقیق نمیفهمید ول کن نبود...
‎اینکه سارا چه اقداماتی کرد و چجوری به شیوه خودش با این موضوع کنار اومد و هیچ وقت متوجه نشدم و بهم چیزی نگفت،‌ خیلی از شبا حس میکردم که تو خواب یه هو منو فشار میده و حسابی عرق کرده و مشخصه داره کابوس میبینه. زمان میگذشت و عید هم هر چی سارا اصرار کرد نرفتم تهران و همون اصفهان موندم،‌ هر چی مادرم سعی داشت باهام تماس بگیره باهاش حرف نمیزدم و دیگه نمیخواستم ببینمش. بعد امتحانای ترم چهارم تصمیم گرفتم تابستون هم اصفهان بمونم و نرم تهران، شهرام چند بار بهم زنگ زد و گفت چت شده پسر پاشو بیا پیش مادرت،‌سارا تهدیدم کرده بود اگه جریان شهرام و بخوام کش بدم و به روش بیارم ولم میکنه و میره و برای همین به روی شهرام نمیاوردم که چیا میدونم و فقط بهش میگفتم که هیچی نیست و اهمیت نداره... البته در کل مورد شهرام برام واقعا اهمیت نداشت و به قول سارا الان اینقدر عقل مادرم میرسید که بدونه با کی و چه رابطه ای داشته باشه، حداقلش این بود که شهرام هم هواشو داشت و یه جورایی هوای همه ما رو داشت... تو تابستون سارا چند بار اومد بهم سر زد و چند روزی پیشم میموند، میدونستم با همه این اتفاقا اون هنوز نقشه ای که تو ذهنشه رو میخواد عملی کنه و سعی داشت منو آروم کنه و بتونه دوباره به سمت فاطی بکشونه، اما من اصلا دیگه به فاطی و اون نقشه فکر نمیکردم و برام مهم نبود...
‎سال سوم دانشگاه شروع شد و من و سارا دوباره با هم بودیم. با همه این اتفاقا، تو رابطه احساسی و سکسی بین خودمون کمی سرد شده بودیم و دیگه اون شور و هیجان قبل رو نداشتیم... یه روز عصر که سر کار بودم سارا بهم زنگ زد و گفت الان خاله و فاطی خونه پیش مامان هستن ، نظرت چیه الان بهشون زنگ بزنی و باهاشون احوال پرس کنی؟؟؟‌ حسابی عصبانی شدم و بهش گفتم سارا میشه بس کنی و دیگه اسم اونا رو جلوی من نیاری؟؟؟ سارا صداش گرفته بود و گفت سینا مامان داره به شوهر اولش روجوع میکنه و میخواد بره خونه اون زندگی کنه... بهش گفتم به من هیچ ربطی نداره مامان چیکار میخواد بکنه و در ضمن من دیگه به فاطی فکر نمیکنم و با هر کی هم که ازدواج کنم با اون ازدواج نمیکنم. صدامو بردم بالا و گفتم دیگه اسم فاطی رو جلوی من نیار سارا...
‎همینجور هم شد و دیگه سارا اسم فاطی رو جلوم نیاورد و دیگه سعی نداشت که اونو بهم وصل کنه،‌ چند وقتی گذشت و یه شب که رفته بودم دنبال سارا دیدم که حسابی خندون و سر حاله و بهش گفتم چی شده اینقدر شارژی؟؟؟ همون پشت موتور گفت: چیز خاصی نشده و فقط دارم به ساده بازی یه دختره از شاگردای آموزشگاه میخندم،‌چقدر این دختر ساده و ملوسه، خیلی ازش خوشم اومده سینا و حسابی دختر بی شیله پیله و صاف و ساده ایه... این شد شروع تعریفا و صحبتای پشت هم سارا درباره این دختری که میگفت حتی باهاش دوست شده و تو کاراش بهش کمک میکنه و حسابی دل سارا رو برده بود. یه بار بهش گفتم خب اسم این دختره چیه که اینقدر دل تو رو برده؟؟؟ گفت اسمش شیوا هستش... اولین بار بود که اسم شیوا رو میشنیدم و چقدر حس خوبی به اسمش داشتم،‌ سارا تمام و کمال از درد و دلایی که شیوا پیشش میکرد و مشکلاتی که داشت و برای سارا میگفت،‌رو میومد برای منم تعریف میکرد. وقتی فهمیدم شیوا یک دختر مذهبی و از یک خانواده مذهبیه کلی تعجب کردم و به سارا گفتم مگه تو از این جور آدما بدت نمیومد؟؟؟ سارا گفت:‌نه این فرق داره ،‌این و مجبورش کردن اینجور باشه و دلش مثل اونای دیگه نیست و از سر اجبار اینجوری میگرده و اینجوری فکر میکنه... هر چی بیشتر میشنیدم بیشتر برام جالب میشد که این دختر چی میتونه داشته باشه که اینجور دل سارا رو برده و حتی یه بار بهم گفت حس میکنم مثل آبجی کوچیکم هستش... تو همین موقع ها بود که رابطه سکسمون هم کم رنگ تر شده بود و سارا کمتر میل نشون میداد و میگفت دیگه نمیتونه مثل قبلنا زیاد سکس کنه و دیر به دیر بهتره،‌حس میکردم شاید دیگه از من خوشش نمیاد و دیگه نمیتونم براش لذت بخش باشم اما ترجیح دادم تو این مورد به میل اون رفتارکنم و اصرار نکنم به رابطه بیشتر... تو صحبتاش از شیوا کم کم از قیافه و اندامش میگفت و حسابی ازش تعریف میکرد،‌ کم کم به این شیوا حسودیم شده بود که نکنه همون باعث شده که سارا از من دور بشه و رابطمون سرد بشه و همین که تو ذهنم بود و به سارا گفتم. کلی خندش گرفت و گفت: ببین باز از کله پوکت کار کشیدی، سینا جونم چه ربطی داره آخه،‌تو کجا اون دختره کجا،‌ من فقط باهاش دوست شدم و به نظرم واقعا دختر خوبیه ، اصلا نظرت چیه تو هم ببینیش و به هم معرفیتون کنم؟؟؟ از اونجایی که خیلی کنجکاو بودم شیوا رو ببینم و با چشمای خودم دختری که اینقدر دل سارا رو برده از نزدیک ملاقات کنم ،‌از پیشنهاد سارا استقبال کردم و سارا بهم گفت که فردا زودتر بیا دنبال من تا شیوا خانوم و نشونت بدم...
‎وقتی با موتور کنار سارا نگه داشتم و دیدم یک دختر چادری کنارش وایستاده و پشتش به منه،‌سارا بهم سلام کرد و اون دختره که متوجه شدم شیوا هستش روشو برگردوند سمت من... زمان یه هو کند شد و من الهه زیبایی رو جلوی چشمام میدیدم،‌ نگاه من و شیوا تو هم گره خورده بود که سارا منو به شیوا معرفی کرد و منم خودمو جمع و جور کردم و با شیوا احوال پرسی کردم و اما نکته جالب هول شدن تابلو شیوا بود که به پته پته افتاده بود به سختی باهام سلام و احوال پرسی کرد،‌ دو تا چیز بیشتر از همه منو مجذوب شیوا کرد تو اون لحظه ،‌ اون چشم و ابروی مشکی که بدون یه ذره آرایش اینقدر جذاب بودن و اون تن صدای طنازش که با روح آدم بازی میکرد... چند هفته گذشت و گذشت و سارا همش و همش از شیوا برام میگفت و هر لحظه و هر ثانیه شیوا رو تو ذهنم تداعی میکردم و با وارد شدن فقط حرف شیوا به زندگیمون رابطه من و سارا هر روز سرد تر میشد و سارا دیگه از نظر جنسی برام جذاب نبود و نا خواسته فقط به شیوا که خوشگل ترین دختری بود که تو عمرم میدیدم فکر میکردم، سارا نه تنها که حسودی نمیکرد و حساسیت به خرج نمیداد بلکه از این علاقه من به شیوا مطلع شده بود و بهم میگفت: که خیلی خوبه که از این دختره خوشت اومده و حتی نظرت چیه که به ازدواج باهاش فکر کنی؟؟؟ سارا میگفت که این دختره مثل یک کاغذ سفیده و هر نقشی که دلت بخواد روش بکش و بارش بیار و یه عمر خوشبخت باش،‌ میگفت:‌این دختره آفتاب مهتاب ندیده هستش و تو این زمونه کمتر اینجوری پیدا میشه. سارا شبانه روز از شیوا میگفت و میگفت... بلاخره تسلیم پیشنهاد سارا شدم و برای به دست آوردن شیوا به هر قیمت و راهی که شده وسوسه شدم ، حتی ازدواج...
‎(از اونجایی که پروسه پیشنهاد سارا به شیوا و خواستگاری و اتفاقات و رفتارای خانواده شیوا رو در داستان زندگی پیچیده شیوا گفتیم دیگه به اون جزییات نمیپردازیم)
‎بلاخره به سختی و با کلی شرط خانواده شیوا قبول کردن و ما عقد کردیم و من به شیوا رسیدم و قرار شد یک سال عقد کرد بمونیم و به گفته بابای شیوا که تو دلم حالم ازش به هم میخورد ،‌بلکه شیوا سرش به سنگ بخوره و پشیمون بشه و کنسل بشه همه چی... اون بابای داهاتیش و خانواده داهاتیش برامون قانون گذاشته بودن که حق نداریم شبا پیش هم باشیم و حتی اگه بیرون هستیم تا قبل از غروب آفتاب باید دخترشون خونشون باشه،‌ اینقدر احمق بودن که انگار تو روز روشن نمیشه آدم کاری بکنه و باز هم اینقدر احمق تر بودن که خبر نداشتن شیوا چه دختر هات و گرم مزاجی هستش و خیلی زود تونستم ازش لب بگیرم و حتی شروع کنم به دستمالی کردنش و نه تنها اعتراضی نمیکرد ،‌بلکه خیلی تابلو خوشش هم میومد،‌فقط چون به این رفتارا و ور رفتنا عادت نداشت خجالت میکشید اما مشخص بود دوست داره... رابطه جنسی من و سارا کاملا متوقف شده بود و دیگه تصمیم داشتم تمومش کنم و مثل یک خواهر و برادر عادی باشیم و از این کار دست برداریم...
‎برای خواستگاری و عقد مجبور بودم با مادرم آشتی کنم و ظاهرمون رو حفظ کنیم و درست بعد عقد هم مادرم و هم سارا شروع کردن به غر زدن درباره خانواده مذهبی و سخت گیر و داهاتی شیوا. دلم نمیومد به روی خودش بیارم و جلوی خودش هیچی نمیگفتم که چقدر از خانوادش بدم میاد و میخوام سر به تنشون نباشه،‌ به اندازه کافی خودش خجالت زده رفتاراشون بود، به هر حال شیوا برای من بود و دیگه هیچی برام ارزشی نداشت...
‎تو جاهای خلوت و ممکن به هر طریقی بود با شیوا ور میرفتم و لمسش میکردم اما حسابی تو کف این بودم که بتونم لختش کنم باهاش سکس کنم،‌ به سارا گفتم چرا یه روز ظهر دعوتش نکنیم که بیاد خونمون که سارا مخالفت میکرد و میگفت حال و حوصله اون بابا و داداش احمق شیوا رو نداره، بلاخره بهش کلی اصرار کردم و قرار شد یه بار یواشکی ظهر ناهار بیاد خونمون...
‎وقتی وارد خونه شد حسابی محو تماشای خونه و حتی اثاث و وسیله های مجردی ما شد،‌ و وقتی که سارا از اتاق اومد بیرون ، اینقدر تابلو تعجب کرده بود و همش نگاهش به سارا بود که حد نداشت،‌ مشخصا براش قابل باور نبود که سارا با اون تاپ و شلوارک تنگ و اندامی بیاد جلوی من. خودش که رفت لباسشو تو اتاق عوض کرد یه تیشرت و شلوار ساده تنش کرده بود و بازم خیلی تابلو از اینکه اینقدر ساده پوشیده خجالت میکشید... شیوا زمین تا آسمون با سارا فرق داشت،‌ بر عکس سارا که هیچ وقت نمیشه فهمید چی درونشه و به چی فکر میکنه،‌اما شیوا خیلی ساده و بدون زحمت خودشو لو میداد و حتی یه ذره بلد نبود مخفی کنه چیزی رو. تا اونجایی که وقتی براش یک فیلم گذاشتیم و یکمی فیلم صحنه داشت اینقدر تابلو داشت از این جو و شرایط اذیت میشد که سارا فیلم و قطع کرد و رفت پیشش و دید داره گریه میکنه و تحمل این همه تفاوت فرهنگی و عقیده ای با ما رو نداره و بهش داشت به شدت فشار میاورد... من و سارا سعی میکردیم بهش دلداری بدیم که بلاخره درست میشه و میتونه خودشو با ما هماهنگ کنه...
‎دیگه تو خونه اومدنش طبیعی شده بود و حسابی دروغ گفتن به خانوادش و یاد گرفته بود،‌ یه بار موفق شدم ببرمش تو اتاق و به بهونه استراحت کنار هم دراز بکشیم و کامل لختش کردم،‌ چیزی که میدیدم و باور نمیکردم،‌ هر دختر یا زنی بلاخره یه نقطه ضعفایی تو اندامش یا چهرش داره،‌شیوا یک بدن بی نقص و فوق فوق سکسی داشت، فرم سینه هاش کاملا به اندامش میومدن ،‌نه چاق بود و نه لاغر و رونای پای به شدت خوش استیل و سکسی و ساق پاهای تراشیده،‌ رنگ پوست نه سفید و نه سبزه و میشه گفت گندمی ، به جای اینکه باهاش ور برم ،‌فقط نگاش میکردم و باورم نمیشد همچین شاه ماهی ای صید کردم... خود شیوا چشاش و بسته بود از خجالت سرخ شده بود، اما با یکمی ور رفتن با سینه هاش و کسش خیلی راحت وا داد و حتی موفق شدم با همون دست ارضاش کنم و حتی ازش بخوام اونم با دستش منو ارضا کنه و حتی بهش یاد دادم برام ساک بزنه... اینقدر خوشحال و راضی بودم که حد نداشت،‌ یه دختر فوق فوق سکسی و خوشگل و خوش اندام و هات گیرم اومده بود و مهم تر از همه یک دختر پاک و سالم ساده که هر خواسته منو برآورده میکرد... همه تردیدام درباره ازدواج با شیوا و قطع رابطه با سارا از بین رفت و به نظرم بهترین تصمیم و گرفته بودم...

‎ازم قول گرفته بود که پردشو تا روز عروسی نزنم و صبر کنیم،‌اما اون روزی که حسابی جفتمون تو هم بودیم و تحریک شده بودیم و شیوا غیر قابل کنترل شده بود ، خودش ازم خواست که پردشو بزنم و من برای دومین بار پرده یک دخترو زدم و قطعا زدن پرده دختر رویایی ای مثل شیوا یک چیز دیگه بود...
‎بلاخره وقت عروسی شد و من از طریق عموم یک کار پیدا کردم و با کمک شهرام هم دانشگاه و منتقل کردم، دیگه رابطه شهرام و مادرم برام اهمیت نداشت و من تصمیم داشتم به نوبه خودم با شهرام دوستی کنم و خب خیلی به دردم میخورد. سارا باید سال آخر و خودش تنهایی تو اصفهان میگذروند و رابطه ما هر روز و هر لحظه سرد تر میشد و دیگه سارا باهام حرف خاصی نمیزد و فقط کارش بود غر زدن به خانواده شیوا و حتی خود شیوا... وقتی توی عروسی آرش اومد در گوشم گفت کثافت این هوری رو از کجا دزدیدی ، حسابی قند تو دلم آب شد و به هر کسی که دقت میکردم تو نخ شیوا بود و داشت نگاش میکرد، داشتن یک زن به این قشنگی که همه تو نخش بودن و شاید تو کفش حس خوبی بهم میداد...
‎شیوا یک مشکلی داشت که هنوز تو فاز اون خانواده داهاتیش بود و کامل نتونسته بود خودشو با ما وقف بده. ترجیح میداد جلوی غریبه ها پوشیده باشه و حتی حجاب داشته باشه و این کارش به شدت رو مخم بود،‌ سارا چندین و چند بار رفته بود تو فیس شیوا و حسابی به خاطر این پوشش داهاتیش ضایع اش میکرد که من ته دلم راضی بودم از این کار سارا... اما شبی که مهران و آرش و میلاد و دعوت کرده بودم ،‌یک شب قبل ترش با شیوا اتمام حجت کردم که اگه باز جلوی دوستام داهاتی وار بیایی من میدونم و تو و حسابی از تهدید من ترسیده بود مثل آب خوردن قبول کرد. هر کاری ازش میخواستم راحت قبول میکرد... فقط کافی بود تهدیدش کنم که من و از دست میده اگه به حرفم گوش نده... تونستم روسری رو ازش سرش بردارم و لباسای اندامی تر و سکسی تر تنش کنم،‌حتی تو جمع های دوستانه و اقوام... از اینکه همه بدونن چه زن رویایی ای دارم ،‌لذت میبردم و حس خوبی داشت... حتی تو سکس هم هر کاری ازش میخواستم برام انجام میداد و هر مدلی میخواستم میکردمش و هیچ اعتراضی نداشت، حتی با اینکه از کون دادن بدش میومد و چند بار اشک ریزون تحمل میکرد ، اما جیک نمیزد و صداش در نمیومد... شیوا یک اسباب بازی ای کامل بود که هر جور دوست داشتم میتونستم حرکتش بدم و هر کاری دلم میخواست باهاش بکنم...
‎اما یه مشکلی وجود داشت... حدود دو سال از زندگیمون گذشت و یه اتفاقی درون من افتاد و این بود که دیگه شیوا برام تکراری شده بود و هر جوری که میشد باهاش حال کرده بودم و دیگه اون حس اولی رو بهش نداشتم و حتی وقتایی که خودشو به من میچسبوند و همش ابراز عشق و علاقه میکرد دیگه حوصلشو نداشتم و چیز جدیدی برام نداشت... این حس و با آرش در میون گذاشتم و بهش گفتم چی شده، نظر آرش این بود که چون صرفا شیوا رو برای زیباییش انتخاب کردی و مشخصه که حالا برات تکراری شده و دیگه ازش لذت نمیبری و سیر شدی ازش و حسی بهش نداری... آرش تو ادامه حرفاش گفت: سینا راستشو بخوایی منم همین حس و به رویا پیدا کردم (‌رویا همون دختر همسایه آرش بود که بلاخره بهش رسیده بود و اونم حسابی خوشگل بود و البته نه به خوشگلی شیوا اما اونم زن خوشگلی بود چشمای زیادی دنبالش بود) و دیگه مثل قبل باهاش حال نمیکنم... بهش گفتم خب آرش چیکار کنی؟؟؟ حسابی رفت تو فکر و گفت نمیدونم و منم مثل تو گیر کردم...
‎یه شب که همه خونه مهران دعوت بودیم ،‌من و آرش خیلی مشروب خوردیم و حسابی مست شده بودیم و حرارت بدنمون رفته بود بالا. از بقیه جدا شدیم و رفتیم پایین تو خیابون که یک هوایی تازه کنیم، آرش هم برای خودش و هم برای من سیگار روشن کرد و بعد یک پک سنگین که زد ، یه هو بی مقدمه گفت: سینا امشب شیوا خیلی خوشگل شده،‌ یعنی هر روز خوشگل تر میشه ،‌خوش بحالت عوضی... از این حسرت ارش خندم گرفت و گفتم والا رویا هم کم قشنگ نیست و اونم قالی کرمونی هستش برای خودش و هر روز قشنگ تر میشه... آرش گفت: سینا چرت نگو و خودت میدونی که چی تو دلمه درباره رویا و بهت گفتم. بهش گفتم همونی که تو دل تو هستش درباره رویا، دقیقا تو دل منم درباره شیوا هستش و میفهمم چی داری میگی... آرش گفت سینا یه سوال ازت بپرسم مردونه جواب میدی؟؟؟ گفتم بپرس مگه میشه تا حالا بهت دروغ گفته باشم. آرش پرسید چقدر به من اعتماد داری سینا؟؟؟ گفتم این چه حرفیه آرش من که جیک و پوک زندگیم و به تو گفتم و چیزایی بهت گفتم که به هر کس دیگه ای میگفتم و میخواست سو استفاده کنه الان بدبخت بودم... آرش گفت: حالا اگه یه چیزی بهت بگم قاط نمیزنی و گارد نمیگیری؟؟؟ گفتم نه چرا گارد بگیرم بگو خب... آرش گفت: چند وقته زدم تو کار چت کردن و همش تو یاهو پلاس هستم و هر چی بتونم مخ دخترا و زنا رو میزنم و حتی چند باری باهاشون رابطه داشتم... اما چند هفته پیش با یه مرده که خودشو اول دختر معرفی کرده بود و حسابی منو سرکار گذاشته بود ، چت کردم و اولش بهش کلی فحش دادم، اما بعدش که آرومم کرد چند جمله ای برام نوشت و یک بحثی رو برام شروع کرد که حسابی فکرمو مشغول کرده...
‎به آرش گفتم چی گفته بهت مگه که اینجوری ذهنتو درگیر کرده؟؟؟ گفت اولش ازم یه سوال کرد و گفت زن متاهلی تو فامیلا و اقوام و یا دوستان هست که بهش نظر داشته باشی و یا آرزوی سکس باهاش و داشته باشی؟؟؟ منم بهش جواب دادم آره و یکی هست... و ازم پرسید اسمش چیه و من گفتم اسمش شیواست...
‎آرش بعد گفتن اسم شیوا سکوت کرد و منتظر عکس العمل من بود و حسابی از قیافش معلوم بود استرس داره. بیشتر از اینکه غیرتی بشم حس نا خواسته خوبی بهم دست داد که آرش تا این حد تو کف شیوا هستش و تو رویاش هست که باهاش باشه و کنجکاو شدم که ادامه صحبتش با اون مرده به کجا کشیده... به آرش گفتم چرا پاز شدی ،خب بعدش ؟؟؟
‎آرش یه نفس راحت کشید و گفت: یارو ازم پرسید که برای به دست آوردن این شیوا که میگی چیکارا کردی تا حالا؟؟؟ منم بهش گفتم : اولا که شیوا اینقدر شوهرش و دوست داره و زن نجیب و پاکی هستش که دنیا جمع بشن نمیتونن مخش و بزنن و در ضمن اگه خودشم بخواد،‌ شوهرش بهترین دوست زندگیم هستش و چیزایی از زندگی هم میدونیم و اعتمادا به هم داریم که هیچ کس رو ندیدم مثل ما باشه و من عمرا اگه بهش خیانت کنم ... آرش ادامه داد که: بعد این حرفم ، یارو بهم گفت خب چرا نمیری به خودش نمیگی و حتی میتونی بهش بگی اونم میتونه با زن تو باشه...
‎حسابی از حرفای آرش شکه شده بودم و حس عجیب و غریبی و حدودا ترسناکی از حرفاش داشتم،‌مونده بودم عصبانی بشم یا خوشم بیاد از حرفاش. اما هنوز کنجکاو بودم که آرش ادامه بده و بگه که دقیقا چی تو سرشه و بهش گفتم خب آرش باز ساکت شدی که،‌حرفتو تموم کن...
‎آرش یه سیگار دیگه روشن کرد و بهم گفت: سینا تو تا حالا به رویا فکر کردی؟؟؟ سوال آرش غافلگیر کننده و یه هویی بود و مونده بودم که چی بگم... رویا زن سکسی و خوشگلی بود و مگه میشد آدم بهش نگاه نکنه و فکر نکنه؟؟؟ به شدت تو لباس پوشیدن خوش سلیقه بود و همین درباره رویا بس ،‌ که آرشی که اون همه دوست دختر داشت ،رفته برای ازدواج رویا رو انتخاب کرده بود... تصمیم گرفتم منم مثل آرش صادق باشم و بهش گفتم آره تا دلت بخواد منم به رویا فکر کردم...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#23 | Posted: 14 Dec 2016 23:45
سراب عشق

نويسنده شيوا

قسمت ٤


سینا...
صحبتای من و آرش حسابی نفس گیر شده بود که مهران زنگ زد و چند تا فحش داد که کجاییم و زودتر بریم بالا. وقتی برگشتیم با اینکه قبلش هم میترا زن مهران و هم رویا زن آرش رو تا دلم میخواست دید میزدم و نگاشون میکردم اما ایندفعه نگاهم به رویا عوض شده بود، اینقدر از سارا یاد گرفته بودم که چطور همه چی رو مخفی کنم و هیچ کس عمرا اگه میفهمید چی تو سرمه و چه نگاهی به رویا دارم... رویا کمی مغرور بود و اهل کلاس گذاشتن، بدنش تو پر تر از شیوا بود و خیلی اهل آرایش و تیپ زدن بود و مشخص بود حسابی به ظاهرش وسواس داره، ‌اون شب یه بلوز طرح دار که یه سمتش آستینش حلقه ای بود و سمت دیگه آستین داشت پوشیده بود و یه شلوار ست همون بلوز. سینه هاش هم که بزرگ تر از شیوا بود حسابی تو اون بلوز مشخص بود و رونای تپلش هم قشنگ تو اون شلوار دیده میشد. حالا منم مثل آرش شده بودم و تو ذهنم این بود که چطوری میتونم به رویا برسم...
فرداش سرکار آرش بهم زنگ زد و گفت باید همو ببینیم، یه جا قرار گذاشتیم و ارش گفت:‌خب سینا دیشب فرصت نشد نظرتو درباره حرفای من بگی، نظرت چیه؟؟؟ بهش گفتم ببین آرش به حرفات خیلی فکر کردم و و متوجه شدم همون حسی که تو به شیوا داری الان منم به رویا دارم و دوست دارم بهش برسم، اگه نظرت اینه که این حس رو عملیش کنیم ، اما هم خودت و هم من خوب میدونیم که نه شیوا و نه رویا هیچ کدومشون پا بده نیستن و عمرا بشه این ریسک و کرد و بریم طرفشون و در کل میشه گفت این غیر ممکنه و هیچ راهی وجود نداره... آرش قشنگ به حرفام گوش داد و گفت: منم به همه این چیزایی که فکر کردی فکر کردم و حتی به پیشنهاد اون یارو فکر کردم که گفت با زناتون هم درمیون بذارین و اصلا ضربدری با هم باشین،‌اما سینا به نظر منم این امکان نداره و اسم این رابطه رو بیاریم و جفتشون حس کنن که چی تو سر ماست ،‌ معلوم نیست چه واکنشی نشون میدن و چه رفتاری باهامون میکنن و همینقدر میدونم که به هیچ وجه خوب نیست... به جمله آرش درباره رابطه ضربدری فکر کردم و راست میگفت، درسته که من هر چی از شیوا میخوام نه نمیگه و انجام میده اما همیشه اهرم فشار من ، مستقیم و غیر مستقیم اینه که اگه با من همراه نشه از دست میده منو. حالا این خواسته مخالف اون اهرم فشارم هستش و عمرا اگه قبول کنه و شاید دیگه اینجور تو مشتم نباشه. به آرش گفتم این فکر ضربدری رو کامل از سرت بکن بیرون که آبرو برامون نمیمونه و زندگیمون میره رو هوا...
آرش یه نفس عمیق کشید و گفت: سینا منم باهات موافقم و عمرا بشه این ریسک و کرد اما سینا یه راه حل دیگه که به ذهنم رسیده... با تعجب و کنجکاوی پرسیدم چه راه حلی؟؟؟ آرش تن صداشو آروم تر کرد و گفت: اگه بهت بگم میشه همون ضربدری رو داشته باشیم اما بدون اینکه رویا و شیوا بفهمن چی؟؟؟ خندم گرفته بود و گفتم حالت خوبه آرش اینقدر تو کف شیوا هستی که زده به مخ پوکت، چی داری میگی دیوونه، یعنی چی بدون اینکه خودشون بفهمن؟؟؟ آرش بهم گفت: اتفاقا برای اینکه به شیوا برسم خیلی هم مخم خوب کار میکنه و یه نقشه حسابی دارم و شروع کرد نقشه شو برام گفتن... آرش خیلی دقیق و با جزییات نقشه تو ذهنشو برام گفت و من دهنم باز مونده بود که چجور فکرش به این جا رسیده ، حرفاش که تموم شد ، تکیه داد به صندلی و گفت خب سینا نظرت چیه؟ هنوزم فکر میکنی دیوونه ام؟؟؟ داشتم به نقشه جالب و شدنی آرش فکر میکردم و نا خواسته به بدن گوشتی و سکسی رویا که این همه مدت جلوم بود و تو خوابم نمیدیدم بهش برسم و حالا لخت لخت تصورش میکردم که میتونست در اختیار من باشه و هر کاری دلم میخواد باهاش بکنم... به آرش گفتم اگه اینی که میگی رو بتونی عملیش کنی من پایه ام... آرش گفت: سینا این تصمیم خیلی بزرگه و باید قول بدی اگه شروع کردیم تا تهش بریم و کم نیاریم و در آینده اگه حتی دشمن خونی هم شدیم به هر دلیلی ، این و داخل هیچ اختلاف دیگه ای نکنیم و به گور ببریم... دستشو دراز کرد و با هم دست دادیم که تا آخرش بریم و مثل یک راز به گور ببریم ...
طبق نقشه آرش باید به توصیه هاش عمل میکردم و سعی میکردم با شیوا گرم تر بشم و مثل اوایل باهاشت هات برخورد کنم و بهش محبت کنم و این حرفا. شیوا که تشنه محبت و توجه بود خیلی زود پذیرفت و ابراز عشق و وفاداریش به من چند برابر شد،‌ همین کار و آرش میکرد... قدم بعدی این بود که شروع کنیم سکسای داغ و پر هیجان کردن با جفتشون و من تو این مورد هم مثل اوایل خیلی گرم با شیوا سکس میکردم و سعی میکردم فقط به اون لذت بدم و حالا فکر میکرد که چه شوهری داره که اینقدر بهش حال میده... قدم بعدی این بود که خوردن مشروب و زیاد کنیم و دو تایی مون تو خلوت کردن با زنامون حسابی مشروب بخوریم و به اونا مشروب بدیم و بعدش حسابی بکنیمشون و بهشون حال بدیم و همش بگیم به خاطر این مشروب هستش که اینجوری رابطمون گرم و داغ شده و دارن لذت میبرن... همه توصیه های آرش و انجام میدادم و دقیقا طبق پیش بینی آرش ، همه چی به خوبی پیش میرفت و اون عکس العمایی که انتظار داشتیم از شیوا ببینیم ،‌میدیدم و شیوا حسابی سر حال تر و سکس تر و بیشتر مشتاق سکس بود و به گفته آرش خودش هم موفق شده بود همین سیستم رو روی رویا پیاده کنه... همه چی اوکی بود و چیزی به قدم آخر نمونده بود و دل تو دلم نبود و کلی هیجان داشتم که دارم بلاخره به رویا میرسم اما متاسفانه یا خوشبختانه یک سوتی احمقانه از آرش باعث شد که روند نقشه کمی تغییر کنه و غیر منتظره بشه...
یه شب مامان من با کمک سارا و شیوا برام جشن تولد گرفته بود و همه رو دعوت کرده بود از جمله دوستام. سارا که داشت تو همون اصفهان برای فوق میخوند و کارش هم عوض کرده بود و تو یه شرکت کار میکرد، اومده بود که تو جشن من باشه. چند ماهی میشد ندیده بودمش و دلم براش تنگ شده بود، یه چیزی رو مطمئن بودم که درسته اون دوران از سکس با سارا سرد شده بودم و جذب شیوا شده بودم اما این سارا بود که فقط تو قلب من وجود داشت و هنوز دوسش داشتم و هیچ زن دیگه ای رو مثل اون نمیتونستم دوست داشته باشم... صورتش و اندامش زنونه تر و خوشگل تر شده بود و هنوز اون لبخنداش منو دیوونه میکرد و یاد گذشته ها مینداخت،‌ فرصت شد که تو شلوغی بریم تو بالکن و دو تایی مثل قدیما و مثل یک خواهر و برادر با هم کمی خلوت کنیم، از شرایط زندگیش و کارش میگفت که مشخص بود چقدر تنهاست و طعنه های خفیف میزد که من عامل یکی از این تنهایی هاش هستم. منم خلاصه از زندگیم و کار و بارم و گفتم بهش، ازم پرسید رابطه ات با شیوا چطوره؟؟؟ نا خواسته یه آهی کشیدم و گفتم هی بد نیست، براش جالب شد و گفت هی بد نیست یعنی چی؟؟؟ گفتم یعنی خوبیم دیگه به هر حال میگذرونیم... یه لبخندی رو لباش نشست و یه سیگار روشن کرد و دیگه چیزی نگفت، منم یه سیگار روشن کردم رومو کردم به سمت خیابون و جفتمون تو سکوت بودیم. من قسمت در بالکن وایستاده بودم و سارا اونور تر و با اینکه در بالکن باز بود اما اگه کسی تا کامل وارد بالکن نمیشد اصلا سارا رو نمیدید... حسابی تو فکر سارا و گذشته های دور افتاده بودم و یاد بچگی هامون که چقدر سارا هوامو داشت و با اینکه آبجیم بود و هم سن خودم اما جای همه بهم محبت میکرد ،‌حتی بیشتر از مادرم ، یاد زندگیش و تنهاییش بودم و اینکه من مقصرم، که یه هو آرش وارد اتاق شده بود و من و پیدا کرده بود و فکر کرده بود که من تنهام و اومدم اینجا تو سکوت بالکن سیگار بکشم. احمق آرش بدون اینکه یه ذره فکرکنه شاید من تنها نباشم یه کاره از پشتم اومد سمت منو بی مقدمه گفت: وای سینا امشب چه جیگری شده این شیوا، باورم نمیشه قراره بهش برسم و ......... تا اومدم برگردم و بهش بگم خفه شو دیگه دیر شده بود و وقتی خودش کامل وارد بالکن شد و سارا رو دید هنگ کرد و به پته پته افتاد... سارا هم که داشت خیابون و نگاه میکرد، چشاش از تعجب گرد شد و با اون پوزخند های مخصوص خودش کمی مکث کرد و رو کرد به ما و گفت:‌ خب خب پسرا منتظرم بقیشو بشنوم........
میدونستم که هیچ راهی برای ماست مالی این جمله آرش نیست و سارا آدمی نیست که از چیزی بگذره و اگه مثل آدم بهش نگیم ،‌ اون روی سگش بالا میاد و دست به هر کاری میزنه. منم مثل آرش حسابی هول شده بودم و به سارا گفتم اوکی سارا اوکی،‌بهت همه چی رو میگم، فقط الان وقتش نیست و بذار امشب بگذره. اومد سمت منو گفت: مطمئن؟؟؟ با سر تایید کردم. بقیه سیگارش و پرت کرد بیرون بالکن و موقع رفتن گفت:‌خب فردا همون جای همیشگی منتظرم...
آرش گفت: سینا واقعا میخوایی بهش بگی؟؟؟ نمیشه یه جور ماست مالیش کنی و مثلا بگی ما تو فانتزی و الکی این حرفا رو مینزیم... بهش گفتم نه آرش تو مگه سارا رو نمیشناسی؟ اون عمرا خر بشه ، باید بهش بگم جریان چیه و خودتم خوب میدونی که سارا آدمی نیست که بخواد آبروی من و ببره و هر بلایی سر هر کسی بیاره با من یکی کاری نمیکنه...
فرداش همون پارک قدیمی و همیشگی رو به روی هم نشسته بودیم و من همه چی رو برای سارا تعریف کردم و آخرش از نقشمون با آرش بهش گفتم و اینکه تا کجاش پیش رفتیم... سارا حسابی با لبخند خاص و مرموز خودش گوش میداد و مشخص بود که چقدر براش جالبه شنیدن این حرفا. حرفام که تموم شد، رو کرد بهمون و گفت: این نقشه کدومتون بوده؟؟؟ من سکوت کردم و آرش با تردید گفت:‌ نقشه من بود. سرش و به حالت تایید تکون داد و گفت خوشم اومد خوشم اومد. به شوخی گفت:‌بهت نمیخورد اینقدر مخت کار کنه آرش... از رفتار و عکس العمل سارا خوشحال شدم و خیالم راحت شد که فقط برای کنجکاویش مارو کشونده اینجا و داره ازمون حرف میکشه، تو همین خیال خوش بودم که سارا قیافش جدی شد و گفت: منم هستم... نا خواسته با تعجب بهش گفتم یعنی چی هستی؟ کجا هستی؟؟؟ پاش و انداخت رو پاش و گفت: منم تو این بازیتون هستم پسرا، البته فقط اون قسمتیش که قراره آرش جون ، شیوا جون رو بکنه... جفتمون خوب میدونستیم که سارا آدمی نیست که تصمیمشو عوض کنه و چاره ای جز قبول کردنش نداشتیم...
بلاخره موقع موعود رسید و طبق قرعه کشی که کرده بودیم ، اول نوبت رویا بود. رویا به خواست آرش عصرش رفته بود حموم و حسابی به خودش رسیده بود و حسابی آرایش کرده بود و خودشو آماده یه سکس کامل کرده بود با آرش... طبق نقشه ،آرش یک شیشه وودکا برده بود خونه که با رویا دوتایی بخورن که سکشون داغ تر و هیجانی تر بشه، اما رویا خبر نداشت که آرش تو اون شیشه وودکا یک پودر مخصوص ریخته که یه جور مواد مخدره و باعث میشه صد برابر بیشتر مست بشه و نفهمه که کجاست و اصلا خودش کی هست،‌چه برسه که بخواد متوجه بشه که کی باهاشه... قسمت آخر نقشه برای محکم کاری بود کاری بود که چند بار با رویا و شیوا انجام داده بودیم برای پیش زمینه شب اصلی که دوباره انجامش بدیم،‌ و این بود که آرش باید دستای رویا رو هر کدوم رو به دو طرف بالای تخت میبست و یک چشم بند به چشماش میزد و اینجوری به رویا حسابی حال میداد... سر ساعت مقرر آرش در خونه رو باز کرد و من به آرومی وارد شدم،‌بهم گفت همه چی دقیق طبق نقشه و آماده، رویا تو اتاق در اختیارت، فقط درسته که اگه فردا به خودشون بیان خودشونم یادشون نیست چه برسه چیزای دیگه اما برای احتیاط اصلا حرف نزن سینا...
دل تو دلم نبود و اینقدر این کار هیجان و لذت داشت که باورم نمیشد بعد سکس با شیوا بتونم بازم سکس بهتری رو تجربه کنم، اما هیجان این کار باعث شد کلی هیجان درونم زنده بشه ... وارد اتاق شدم و فقط چراغ خواب قرمز اتاق روشن بود و اینقدر نور داشت که هیکل گوشتی و لخت شده رویا رو که روی تخت ولو شده و با صدای بی حال داره آرش و صدا میزنه که زودتر بیاد بکنتش رو ،‌ بتونم ببینم... نفسم از لذت دیدن این صحنه داشت بند میومد،‌ سریع لباسامو در آوردم و لخت شدم و طبق هماهنگی با آرش جفتمون کل بدنمون و رو کامل کامل شیو کرده بودیم که از این مورد هم خیالمون راحت باشه. دستاش باز شده بودن از بالا و بسته شده بودن به دو طرف تخت،‌ چه سینه های بزرگی داشت ، چه هیکل گوشتی و تو پری و چه رونای تپل و دیوونه کننده ای، یه ذره شیکم داشت که واقعا دوست داشتنی بود... از همه مهم تر چه کس تپلی داشت و تا حالا کس به این تپلی ندیده بودم و بعد ایکه حسابی نگاش کردم و کیرم مدتها بود اینجوری بزرگ نشده بود و رگاش بیرون نزده بود ،حالاحسابی بی قرار شده بود... از ساقای پاش شروع کردم لمس کردن و مالیدن و بوسیدن، هر لحظه مجنون تر میشدم و از عطری که به بدنش هم زده بود داشتم دیوونه میشدم،‌ این همون رویایی بود که فقط تو لباس دیده بودمش و به فقط عنوان همسر دوستم باهاش حرف میزدم و حالا اینجوری در اختیار من بود... آروم آروم رفتم بالا تر به رونای تپل و گوشتی رویا رسیدم، چقدرررررررررر نرم بودنننننن، با اینکه این رونا رو وقتی تو شلوارای تنگ و ساپورتای تنگی که میپوشید دیده بودم و حدس میزدم که چقدر نرم و گوشی باشن اما بازم لمس کردنش چیز دیگه بود و سعی میکردم رویا رو با اون لباسا و تیپایی که دیده بودم تصور کنم و یادم بیاد که حالا چجوری در اختیار منه... دیگه کاملا از شهوت مست و مست شده بودم شروع کردم گاز گرفتن های ریز و آروم از کشاله ران رویا، تن صدای آه و ناله هایی که میکرد کاملا جدید بود و برام تنوع داشت، مشخص بود که با اینکه به هیچ وجه هوشیاری کامل نداره اما به بدنش و ذهنش صورت غریضی دارن حسابی تحریک میشن و لذت میبرن... بعد کلی ور رفتن با روناش و خوردنشون،‌از کس تپلش گذشتم و رفتم سمت سینه هاش، چون کس و گذاشته بودم برای مرحله آخر... اون سینه های بزرگ که تو مشتام به سختی جا میشد و چنگ میزدم و همش تو دلم خالی میشد از این همه لذت و دیدن و لمس کردن این سینه های بزرگ و نرم. سرمو کرده بودم بینشون و مثل وحشیا هر قسمتی از سینه هاشو که میشد میخوردم،‌ صدای آه و ناله های رویا هر لحظه بیشتر میشد و منو وحشی تر میکرد،‌ رفتم سمت گردنش و بعدش هم لباش، همینکه لبام به لباش رسید خودش مثل جارو برقی لبامو کشید سمت دهنش و چنان شروع کرد مکیدن لبای من که حرف نداشت و تو این مورد از سارا و شیوا خیلی بهتر بود و چنان داغ و شهوتی لب میگرفت که باورم نمیشد... مثل یک دیوونه و با همه زورش لبامو میمکید و با زبونش هم خوب بلند بود بازی کنه. بلند شدم نشستم رو شیکمش تا جایی که البته وزنم رو بدنش نباشه و کیرم و گذاشتم بین سینه هاش و انگار تو بهشت گذاشتم کیرمو، با دستم سینه های گندشو به هم میچسبوندم و کیرم و میکردم بینشون و اینقدر بزرگ بودن که کیرم گم میشد توشون،‌ کیرم و بردم بالا تر و نزدیک لباش کردم و این بار هم رویا مثل وحشیا سرشو آور بالا تر و کیرمو مثل جارو برقی کشید تو دهنش و از همون اول با فشار شروع کرد ساک زدن و میکدن. اینقدر وحشی و محکم ساک میزد که حس درد هم داشتم اما لذتش هزار برابر بیشتر بود، کلا تو بازی کردن با دهنش یک استاد به تمام معنا بود و ساک زدنش حرف نداشت، با اینکه تاخیری استفاده کرده بودم اما اینقدر حرفه ای و وحشی ساک میزد که نزدیک بود ارضا بشم و کیرمو از دهنش کشیدم بیرون و دیگه وقتش بود برم سر اصل مطلب... رفتم پایین تر و پاهاشو از زانو تا کردم و جمع کردم سمت بالا که کسش بیاد بالا تر و بیشتر تو معرض دید من باشه،‌ چه کس تپل و گوشتی ای بودددددد،‌ منم بی مقدمه و مثل خودش مثل وحشیا و با شدت شروع کردم خوردن کسش،‌ ناله هاش تبدیل به فریاد شده بودن و صدای باز شدن در و شنیدم و فهمیدم آرش طاقت نیاورده و اومده ببینه ، برام مهم نبود و به خوردن کس رویا ادامه دادم،‌ اینقدر خوردم که متوجه شدم پاهاش به لرزه افتاد و ارضا شده و صداش بی حال شد، آروم زمزمه میکرد آرش آرش آرش... خودمو کشیدم کنارش و بغلش کردم و شروع کردم به آرومی مالیدن سینه هاش. آرش اومد نزدیک و از چشمای خمارش معلوم بود که چقدر از دیدن این وضع رویا تحریک شده و داره دیوونه میشه، سرشو نزدیک صورت رویا کرد و بهش گفت جون آرش عزیزم ، قربونت برم خوشگل و شروع کرد با صداش قربون صدقه رویا رفتن، رویا با همون صدای بی جون میگفت بازم میخوام آرش بازم میخوامممم... آرش گفت هر چقدر بخوای هست عزیزم تا صبح هست گلم،‌این و گفت باز رفت عقب تر و وایستاد به تماشای زنش که داشت توسط من کرده میشد... بعد ور رفتن مجدد باهاش و دوباره تحریک شدنش طاقت نداشتم و رفتم روش پاهاشو از هم باز کردم و کیرم و گذاشتم دم کسش و بدون مقدمه و وحشیانه کردم تو کس رویا که با صدای دادش همراه شد،‌ میگفت آره آرش میخوام ، میخوام ، میخوام... وحشیانه هم زمان به سینه هاش چنگ میزدم و با همه انرژیم تو کسش که غرق آب بود تلمبه میزدم، صدای شالاپ و شلوپ تلمبه زدن من تو کسش دست کمی از ناله های بلند رویا نداشت، حدود ده دقیقه تلمبه زدم و لنگاش رو هوا بود و هیکل گوشتی و فوق نرم رویا رو کامل و محکم تو بغل گرفته بودم ،‌آرش بهم گفته بود که رویا قرص ضد بارداری استفاده میکنه میتونم راحت بریزم تو کسش و از اونجایی که من با کاندوم با شیوا سکس میکردم ، مدتها بود آروزی ریختن آب تو کس، تو دلم بود، اونم این کس تپل و گوشتی که کیرم دیگه توش غرق شده بود. با همه قدرتم تلمبه میزدم تو بغلم این هیکل گوشتی رو فشار میدادم و سینه هاش داشت بینمون له میشد، اینقدر سرعتم و بیشتر کردم تا آبم با بیشترین فشار ممکن پاشید داخل کسش... به خودم اومدم دیگه دارم خفش میکنم و خیلی محکم بغلش کردم و خودمو یکمی شل گرفتم . نفسش آزاد شد، از دوباره آرش گفتنای بی حالش فهمیدم اونم ارضا شده و دیگه کاملا بی حال بود و سرش یه طرف افتاده بود و حتی جون حرف زدن هم نداشت و همه بدن لختش ولو شده بود رو تخت و آب منی من و اب کسش که مخلوط شده بودن ، از کس تپلش روونه میشد سمت سوراخ کونش... برگشتم سمت آرش و دیدم دستش و از شلوارش درآورد و معلوم بود داشته با کیرش ور میرفته، دوست داشتم بازم یه دست دیگه رویا رو بکنم اما دیگه کاملا بی هوش بود و اینجوری هم دلم نیمخواست مثل یک تیکه گوشت بی حرکت و بی صدا بکنمش. پاشدم لباسامو پوشیدم و رفتم خونه مامانم و دوش گرفتم و رفتم که بگیرم استراحت کنم ، سارا جلوم سبز شد و گفت:‌خب خوش گذشت یا نه؟؟؟ بلاخره رویا خانوم کردیش؟؟؟ حسابی حالشو بردی... لحن صداش یکمی گزنده بود و خوشم نیومد،‌بهش گفتم آره کردمش و الان میخوام برم بخوابم. اومدم که برم دستمو گرفت و گفت: سینا یادت باشه نصفه دوم نقشتون منم باید باشم و با چشمای خودم ببینم، اگه منو دور بزنی خودت میدونی چی میشه. بهش گفتم باشه بابا ما که قبول کردیم و اینقدر شک نداشته باش، رفتم دراز کشیدم و فقط فقط هیکل گوشیتی و لخت رویا تو ذهنم بود مطمئن بودم هنوز ازش سیر نشدم...
چند روز بعدش نوبت شیوا بود ، وارد خونه شدم و مثل همیشه خندون و پر انرژی اومد سمت منو لبامو بوسید و مثل همیشه با گفتن عاشقتم ازم استقبال کرد. هر بار وارد خونه میشدم مثل پروانه دورم میچرخید و به طرق مختلف ازم پذیرایی میکرد و خسته نباشید میگفت،‌ نشسته بودم رو مبل و حسابی تو فکر بودم که دیدم رفته پشتم و داره شونه هام و ماساژ میده،‌ تو آیینه دکوری گوشه هال میتونستم قیافه شو ببینم،‌برای یک لحظه محو تماشای چهره بی نهایت خوشگلش و معصومش شدم، آرش راست میگفت و شیوا کلی خوشگل تر شده بود و واقعا هنوز نظیرش هیچ زن دیگه ای نبود،‌ در عین حال اینقدر این قیافه معصوم بود و شخصیت خود شیوا اینقدر ساده دل و معصوم بود که برای یه لحظه تردید اومد تو دلم از این کاری که قراره باهاش بکنم. چشام و بستم که دیگه نگام به صورت معصوم شیوا نیوفته، سعی کردم به بدن گوشتی رویا فکر کنم که بازم میخواستم بکنمش و تنها راهش این بود که به قراری که با آرش گذاشته بودیم عمل کنم. به شیوا گفتم نظرت چیه امشب یه جشن دو نفره بگیریم، کلی ذوق کرد و از ماساژ من دست برداشت و اومد جلوم و گفت عالیهههه من عاشق جشن دو نفری ام... بهش گفتم پس اول برو حسابی خودتو تو حموم بشور و تر و تمیز کن و اون لوسیون خوش بو رو بزن به اون بدن خوشگلت و حسابی لباسای سکسی بپوش ، منم میرم از یکی از دوستام یه شیشه وودکا درجه یک بگیرم و بیاییم یه جشن حسابی دو نفری بگیریم. شیوا جلوم نشسته بود چشاش از خوشحالی داشت برق میزد، همیشه فرق موهاش یه طرف باز میکرد و نصف صورتش رو اون موهای مشکی و لخت میپوشوند و زیبایی بی نظیرش رو دو چندان میکرد، بهم گفت: باشه عزیزم تو جون بخواه این که تو میگی از خدامه و چشم، الان میرم اینقدر به خودم میرسم که هیچ زنی تو دنیا برای شوهرش اینجوری نشه، بلند شد و لبام و بوسید یه آهنگ شاد رو زمزمه میکرد و رفت سمت اتاقش که وسایل حموم برداره... عذاب وجدان داشتم و هر کاری میکردم از دست این حس لعنتی خلاص نمیشدم، رفتم یه لیوان آب سرد خوردم و از خونه زدم بیرون،‌ به آرش زنگ زدم و گفتم همه چی حله و سر ساعت مقرر در خونه باش و قبلش با سارا هماهنگ کن که بری دنبالش...
شیشه وودکایی که با اون پودر مخصوص قاطی شده بود رو از تو ماشین برداشتم و رفتم بالا،‌ شیوا در و برام باز کرد و یک فرشته به تمام معنا جلوم میدیدم،‌ یه پیراهن و شلوار تمام حریر صورتی کم رنگ تنش کرده بود و زیرش هم شرت و سوتین صورتی پر رنگ، اندام تراشیده و گندمیش قشنگ از روی این لباس سکسی دیده میشد. موهاش و مثل همیشه به یه طرف بسته بود و اون فرق همیشگی رو گذاشته بود و یه ارایش ملایم هم صورت و چشماش داشتن که به نظرم شیوا تنها زنی بود که هرگز نیاز به آرایش نداشت. تو پذیرایی سنگ تموم گذاشته بود و چند مدل ژله و کیک و بستنی و هر چیزی که از دستش بر میومد و آماده کرده بود، اینقدر خوشحال و پر انرژی بود که حد نداشت. با این کاراش و عشوه گریاش و ابراز عشق بی نهایتی که بهم داشت منو بیشتر از درون عذاب میداد، همش داشتم تو ذهنم تمرکز میکردم که به هر حال من دیگه به شیوا هیچ حسی ندارم و برام یه موجود تکراری شده و تسلیم این چهره معصومش نشم و میدونستم که دیگه راه برگشتی نیست...
حسابی اون وودکا رو به خوردش دادم و منتظر اثر کردنش شدم و اصلا نفهمید که خودم یه ذره هم نخوردم. شیوا کم کم مست شده بود و تعادل نشستن ساده رو مبل هم نداشت، شروع کرده بود آواز خوندن و دلقک بازی. میدونستم حسابی روحیه خوب و شادی داره که بعد مست شدن داره دلقک بازی در میاره و اگه میخواست روحیه غمگینی داشته باشه بعد مست شدن گریه میکرد... ساعت و نگاه کردم و طبق زمان بندی چیزی به رسیدن آرش و سارا نمونده بود،‌ شیوا رو بلندش کردم و بردمش به سمت اتاق خواب، تو راه با خنده میگفت ای شیطون مستم کردی و گولم زدی و داری کجا میبری منو. اثر اون مواد هر لحظه بیشتر میشد و شیوا کاملا از خود بی خود شده بود و دیگه حتی نمیدونست کجا هست و تو چه شرایطیه، حتی موقی که داشتم لختش میکردم و لباسش و شرت و سوتین رو در میاوردم متوجه نشد و همچنان داشت فقط میخندید. رو تخت صاف خوابوندمش و دستاشو از هم باز کردم و بردم بالا سرش و شروع کردم به بستنشون به تخت، اینجا رو حدودا متوجه شده بود و میگفت ای اقا پلیسه نامرد ، بلاخره دستگیرم کردی. بعد بستن دستاش ، چشم بند رو برداشتم رو چشاش گذاشتم و محکم بستم و شیوا فقط میخندید و البته هر لحظه بی حال تر و وا رفته تر... عین همون قراری که با آرش گذاشته بودیم و قرار بود هم رویا و هم شیوا رو لخت مادرزاد کنیم و همینجوری نشون هم بدیم ، عمل کردم و میدونستم که آرش قراره چه منظره ای رو ببینه و چه لذت بی نهایتی ببره و خودم اینو با دیدن رویا که لخت لخت رو تخت دست بسته جلوم بود، تجربه کرده بودم...
سر ساعت مشخص شده رفتم آیفون رو زدم و بعد چند لحظه در و باز کردم و آرش و سارا جلوم بودن. هیچ مکالمه ای بینمون رد و بدل نشد و آرش خودش راه اتاق خواب و بلد بود، سارا بدون توجه به من دنبال آرش رفت و منم دنبال سارا. آرش صبر نداشت و با عجله لباساشو در آورد انگار میخواد شریجه بزنه تو آب ،‌خودشو رسوند کنار شیوا. سارا تکیه داده بود به دیوار و با چنان ذوق و شوقی داشت نگاه میکرد که میتونستم برق چشاشو ببینم. آرش از سینه های شیوا شروع کرده بود اینقدر تشنه شیوا بود که وحشیانه و با ولع میخوردشون و بدن شیوا رو چنگ میزد،‌اون حس ناراحتی عذاب وجدان جای خودشو به حس خاص لذت بخش دیگه ای داده بود، و از اینکه میدیدم یکی دیگه اینجوری به جون شیوا افتاده حس خاص لذت بخشی داشتم. شیوا اهل حرف زدن تو سکس نبود و در ضمن خیلی بی حال تر و بی جون تر از رویا شده بود و خیلی خفیف آه و ناله میکرد و مشخص بود مواد خیلی رو بدنش اثر گذاشته... حسابی محو تماشای شیوا بودم که آرش همه جوره دستاش و لباش رو سینه هاش و بدنش کار میکرد،‌که دست سارا رو روی کیرم حس کردم،‌با تعجب بهش نگاه کردم و بعد مدتهای خیلی طولانی اون چشای خمار و اون قیافه تحریک شده سارا رو میدیدم. هیچی نگفت و فقط با نگاه باهام حرف میزد و شروع کرد کیرمو از روی شلوار مالیدن. آرش نشست رو شیوا و کیرشو بین سینه های شیوا عقب و جلو میکرد و بعدش کیرشو برد سمت دهن شیوا و اولش سر کیرشو به لبای شیوا میکشید و بعدش با دستش فک شیوا رو گرفت و دهنش و باز کرد ‌و کیرشو تو دهن شیوا عقب و جلو میکرد... سارا جلوم دو زانو نشست و شلوار و شرتم و با هم کشید پایین و شروع کرد ساک زدن... آرش هم رفت پایین و بین پاهای شیوا و شروع کرد خوردن کس صاف و بی نقص و بی نظیر شیوا. ساک زدن سارا یه طرف و دیدن خورده شدن کس شیوا توسط آرش یه طرف که همون آه و ناله خفیف رو بیشتر کرده بود، صدای خورده شدن کس شیوا و ساک زدن سارا برای من ، تو هم مخلوط شده بود و مثل یک کنسرت موسیقی سکس داشت اتاق و برمیداشت. آرش از خوردن کس شیوا دست برداشت و بلند شد کاندوم کشید سر کیرش، مچ پاهای شیوا رو با دستاش گرفت و تا جایی که میشد پاهاش و داد بالا و از هم باز کرد که حس کردم الانه که شیوا از هم جر بخوره،‌ به حالت نشسته کیرشو نزدیک کس شیوا کرد و به همون حالت که مچ پاهاش و از دو طرف گرفته بود و تا جای ممکن پاهاشو از هم باز کرده بود کس شیوا کامل کامل در معرض نمایشش بود آماده کرده شدن بود. کیرشو کرد تو کس شیوا و با قدرت شروع کرد تلمبه زدن... سارا بلند شد و مشغول لخت کردن من شد که خودمم کمکش دادم و ازم یه قدم فاصله گرفت و خودش لباساشو در آورد و رفت سمت تخت و لبه تخت به حالت سگی شد،‌باورم نمیشد که سارا روش شده و جلوی آرش داره این کارو میکنه و معلوم بود که میدونه که من همه چی رو به آرش گفتم... سر و صورت سارا رو به آرش و شیوا بود و کس و کون قمبل شده اش به سمت من بود و حس جنون شهوت همه وجودمو گرفته بود و نمیدونستم این صحنه بی نهایت سکسی که شیوا از یه طرف داشت کرده میشد و سارا اینجور خودشو آماده دادن کرده بود تحمل کنم و حمله ور شدم به سمت سارا و همونجوری وایستاده کیرمو با دست تنظیم کردم و کردن تو کس سارا... آرش مونده بود که شیوا رو موقع کردن ببینه یا سارا رو که داشت به من میداد و رو ببینه، میتونستم تصور کنم که سینه های لرزون سارا بعد هر تلمبه ای که میزدم تو معرض نمایش آرش هستش و نگاهش بین اندام شیوا و سارا هی عوض میشد و داشت دیوونه میشد. من اکثر نگاهم به پاهای از هم باز شده شیوا بود و کیر آرش بود که اینجور تو کس خیس شیوا داشت جلو و عقب میرفت، همین باعث میشد که کیرم و محکم تر تو کس سارا تلمبه بزنم و از پشت موهاش و چنگ زده بودم... چند دقیقه همینجوری تلمبه زدم و چون تاخیری استفاده نکرده بودم نتونستم از این همه تحریک و شهوت ، تحمل کنم و دیدم دارم ارضا میشم و حرکاتم و تند تر کردم و سارا هم متوجه شده بود و خودش از پشت جوری کسش و میداد عقب که بیشتر کیرم بره داخلش و چند ثانیه زود تر از من ارضا شد و منم کیرم و درآوردم آبمو رو کونش ریختم...
خیلی ارضا عمیق و حسابی ای شده بودم و حسابی بدنم سست شده بود و همونجوری عقب عقب رفتم رو صندلی میز آرایش نشستم، سارا هم بلند شد و اومد لباشو گذاشت رو لبام و نشست رو پاهام و بهم فهموند که کامل بغلش کنم... آرش خستگی ناپذیر داشت تلمبه میزد و دیگه به ما نگاه میکرد و فقط فکر و ذهنش شیوا بود،‌ صدای ناله ای شیوا خیلی بی حال و خفیف بود. آرش از تلبمه زدن دست برداشت و پاهای شیوا رو ول کرد،‌ رفت سمت دستای شیوا و دیدم داره دستاشو از تخت باز میکنه،‌مونده بودم که میخواد چیکار کنه. دستاشو باز کرد و شیوا رو به حالت دمر خوابوند،‌ پاهاشو به هم چسبونده بود بلند شد رفت پایین پای شیوا وایستاد، همینجوری وایستاده بود داشت نگاه میکرد، منظره پاها و رونای به هم چسبیده شیوا و اون کون خوش فرم و گرد شیوا جلوش بود و مشخص بود که چقدر تشنه دیدن این منظره بوده و میخواسته به آرزوش برسه. دوباره مثل وحشیا افتاد به جون بدن بی جون و بی حال شیوا و حسابی کونشو لیس زد و بوس کرد. بالشت برداشت و گذاشت زیر شیوا و کس و کون شیوا رو قمبل کرد،‌ خوابید رو شیوا و کیرشو از پشت کرد تو کس شیوا، شروع کرد تلمبه زدن و دستاشو به سختی رسونده بود به سینه های شیوا و با اونا هم ور میرفت. سارا تو بغل من آروم گرفته بود و هیچی نمیگفت و فقط نگاه میکرد، ‌موهاشو نوازش میکردم و منم داشتم این منظره بی نظیر و نگاه میکردم و کیرم کم کم داشت دوباره بلند میشد. با حرکات ارش فهمیدم که ارضا شده و بی حال رو شیوا ولو شده بود،‌بعد چند لحظه پاشد و اولین چیزی که به آرومی گفت این بود که بازم میخوام... اون شب آرش یه بار دیگه کیرشو بلند کرد و شیوا رو که دیگه بیهوش و بی حال بود و کرد و من هم یه بار دیگه سارا رو کردم... آرش زودتر از ما ارضا شد و ما دیر تر،‌سارا بعد اینکه دید دیگه کار آرش با شیوا تمومه،‌ بدون اینکه بره دوش بگیره، لباساشو تنش کرد و به آرش گفت حاضر شو بریم... جفتشون رفتن و من برگشتم تو اتاق و بدن لخت و بی جون شیوا رو دیدم که رو تخت ولو شده، رفتم و چشم بنداش و باز کردم و دیدم حسابی بیهوشه و بی حاله و هنوز هیچی حالیش نیست. آرش حسابی تخت و به هم ریخته بود و شیوا رو برش داشتم و گذاشتم زمین و تخت و مرتب کردم و شیوا رو برش گردوندم رو تخت و روش پتو انداختم و خودمم گرفتم کنارش خوابیدم و داشتم صحنه به صحنه امشب رو تو ذهنم تصور میکردم و بازم اون عذاب وجدان و ناراحتی اومد سراغم و سعی کردم اصلا به شیوا نگاه نکنم و پشتمو کردم که بخوابم...
صبح که از خواب بیدار شدم شیوا هنوز خواب بود و با کلی صدا زدن بیدار شد و سرش حسابی گیج میرفت و سنگین بود و میگفت یادمه که منو میکردی و حتی یادش بود که دستاشو باز کردم و دمر خوابوندمش و کردمش ،‌اما از جزییات هیچی یادش نبود و به صورتم خندید و لبامو آروم بوس کرد و ازم بابت جشن دیشب تشکر کرد... سارا بدون خدافظی برگشته بود اصفهان و اصلا هیچ حرفی درباره اتفاقی بینمون افتاده ، زده نشد... از اون شب به بعد هر بار رویا رو تو مهمونی یا بیرون رفتنای دور همی میدیدم و از نظر اون من همچنان یک دوست ساده بودم و از نظر من این رویا خانومی که الان با لباس جلوی من هست و مثل یک دوست ساده داره باهام رفتار میکنه،‌ همین چند وقت پیش لخت مادر زاد کرده بودمش و همه جاشو لمس کرده بودم و کسشو خورده بودم و کیرمو کرده بودم تو دهنش. با نگاه های آرش به شیوا میتونستم حدس بزنم که اونم همین حس و داره و حتی شاید قوی تر. رویا زن پر رو و مغرور و بی پروایی بود و شیوا زن معصوم و مظلومی بود و خیلی با حیا تر و مودب تر و با وقار تر،‌قطعا تصور به دست آوردن شیوا صد برابر رویا سخت تر بود و این آرش بود که با مقایسه کردن این شیوای مظلوم و معصوم که داره میبینه و اون شیوایی که اونجوری در اختیارش بود خیلی خیلی بیشتر از من تو دلش خالی میشد و به صحنه های کردن شیوا فکر میکرد ، در حالی که خیلی عادی داشت باهاش رفتار میکرد...
حدود هشت یا نه ماهی گذشت و من و آرش چند بار دیگه این کارو تکرار کردیم و هر جور که دلم میخواست رویا رو میکردم و از اون بدن گوشتی و تو پر و اون سینه های گندش لذت میبردم و آرش هم دیگه هر جوری دلش میخواست شیوا رو کرد و همه جوره باهاش حال کرده بود و به قول خودش به بزرگترین آرزوی زندگیش رسیده بود و دیگه هیچی نمیخواست... تو تماسای تلفنیم سارا ازم آمار دفعاتی که این کارو تکرار کردیم و میگرفت و ذوق کردنش از پشت گوشی رو میتونستم حس کنم... یه سری که با خواست آرش رفته بودیم و رستوران میلاد و داشتیم قلیون میکشیدیم ،‌ارش از رفتن میلاد و سر زدن به مشتریا استفاده کرد و بهم گفت: سینا به نظرم دیگه وقتشه تمومش کنیم،‌ادامه داد که رویا اصرار به بچه دار شدن داره و دیگه تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم و به اندازه کافی از جفتشون لذت بردیم و سیر شدیم و دیگه وقتشه کات کنیم این جریان رو و برگردیم به روال عادی زندگیمون... حرفای آرش منطقی بود و مشخص بود این بلاخره یه روز تموم میشه، منم قبول کردم و دوباره برای تموم کردشن با هم دست دادیم و گفتیم همه چی تموم و این راز رفت تا به گور...
با صحبتای آرش و اصرارای مادرم برای بچه ، منم کم کم به فکر بچه افتادم و با شیوا صحبت کردم و اونم استقبال کرد و قبول کرد و حتی مشخص بود خودش هم حسابی دلش بچه میخواد. ما هم جلوگیری رو گذاشتیم کنار و اما هر چی صبر کردیم شیوا حامله نمیشد، رویا حامله شده بود و شیوا همچنان هیچی... به پیشنهاد مادرم رفتیم دکتر و برامون آزمایش نوشت و تو همون آزمایشات اول مشخص شد که من کاملا سالم هستم و این شیوا هستش که مشکل داره،‌با آزمایشات بیشتر مشخص شد که مشکل شیوا خیلی جدیه و حتی باید تو یک مرکز ناباروری تحت درمان باشه. قطع شدن کردن رویا و تکراری شدن شیوا و اینکه دیگه هیچ حسی بهش نداشتم یه طرف و حالا این مشکل بچه دار نشدن یه طرف، دیگه کاملا به شیوا و زندگی با شیوا سرد شدم...
رفته بودم خونه مادرم و اتفاقا سارا هم اومده بود تهران و اونجا بود، بهشون جریان مشکل شیوا رو گفتم و مادرم گفت چاره ای نیست و باید بذاری بره درمان و حتی سارا از یکی از دوستاش راهنمایی گرفت و یک مرکز ناباروری پیدا کردیم و شیوا درمان و شروع کرد... چند جلسه ای رفتیم و هر بار درمان شکست میخورد و مشخص میشد مشکل شیوا جدی تره و امید کمه... چند وقتی گذشت و سارا دوباره اومده بود تهران و بهم اس ام اس داد که امروز عصر همون جای همیگشی...
رو به روی هم نشسته بودیم و همو نگاه میکردیم، سارا بی مقدمه گفت: هنوز دوسش داری؟؟؟ از این سوال احمقانه که میدونستم خود سارا جوابشو میدونه خندم گرفت و هیچی نگفتم. سارا گفت: اگه دیگه نمیخواییش چرا اصرار داری بچه دار بشین؟؟؟ بهش جواب دادم من اصرار ندارم ،‌اون پیله شده و داره خودشو میکشه. سارا گفت: چرا به همین بهونه طلاقش نمیدی؟؟؟ بهش گفتم سارا اینقدرام ساده نیست که میگی،‌این زن نه کسی رو داره که بره پیشش و نه جایی رو داره،‌در ضمن میخوای طلاقش بدم کلی ادم بهم بخندن؟؟؟ همین شوهر مامان و اون دو تا بچه عوضیش بهم بخندن و بشم تو فامیل آدم بده؟؟؟ به اندازه کافی با گرفتن این دختر داهاتی بهمون نخندیدن. فکر میکنی من خودم تا حالا به طلاق فکر نکردم؟؟؟ اما شدنی نیست سارا و هر جوری بهش نگاه کنی من ضرر میکنم و من و تو مامان میشیم دلیل خنده و حرف و حدیث عالم و آدم... سارا آدمی نبود که اگه جواب داشته باشه سکوت کنه و مشخص بود حرفام براش قانع کننده بود و سکوت کرده بود با اینکه به چشمای من نگاه میکرد ، حسابی تو فکر بود. بهم گفت چند روز بهم وقت بده تا فکر کنم و باهات دوباره اینجا ملاقات میکنم و حرف میزنیم...
چند روزی گذشت و دوباره همو تو پارک همیشگی دیدیدم. سارا شروع کرد حرف زدن و گفت: سینا من یک نقشه حسابی برای اینکه شیوا رو بدون دردسر و بدون اینکه ذره ای ماها خراب بشیم و بتونیم از زندگیمون بندازیم بیرون و برای همیشه از شرش خلاص شیم دارم. ادامه داد که اما نقشه من و کمک کردن به تو شرط داره که تو بهم قول بدی که شرط منو قبول کنی و انجامش بدی. بهش گفتم چه شرطی؟؟؟ سارا تو یه کلمه جواب داد و گفت:‌ فاطی... بهش گفتم حالت خوب نیست سارا ، فاطی برای همیشه منتفیه چون شوهر داره... سارا پوزخندی زد و گفت:‌خیلی از اخبار دوری داداش کوچیکه، فاطی چند وقتی هست که طلاق گرفته و در ضمن بچه هم نداره... چشام برق زد و از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم و حالا روزنه امیدی بود که بتونم اشتباهات گذشته و این زندگی راکد و مسخره که همش مشکل مالی داشتم و رو بهش سر و سامون بدم. به سارا گفتم نیازی نیست بهت قول بدم، تو شر شیوا رو کم کن ،‌من از خدامه که با فاطی ازدواج کنم... سارا گفت پس اگه این حله یه شرط دیگه اینه که دقیق و دقیق طبق نقشه من بریم جلو و فقط به حرف من گوش بدی... سارا ادامه داد که از امروز هر چی سرد تر بی روح تر با شیوا رفتار میکنی و تا جایی که میشه شبا نمیری خونه و دیر به دیر باهاش سکس میکنی و اصلا نمیذاری اون لذت ببره و خودخواهانه باهاش رفتار میکنی و همش بهش غر میزنی و کم کم زندگیشو جهنم میکنی تا جایی که من میگم به همین شیوه ادامه میدی و هر بار که کم آورد و جلمون زانو زد ، تو باید نقش یک شوهر منگل که عروسک خیمه شب بازی دست آبجیشه رو بازی کنی که علیرغم اینکه عاشق همسرشه اما با نقشه ها و توطئه های آبجیش از همسرش کم کم جدا شده و بازم تاکید میکنم طبق نقشه من میریم جلو و از الان به بعد هر کلمه و صحبتت و رفتارت با شیوا رو من تعیین میکنم. سارا بازم ادامه داد یه سری جزییات دیگه در مورد این کار هست که به وقتش باید بهشون فکر کنم و تو رو در جریان میذارم و هماهنگ میشیم...
قسمتی از حرفای سارا برام حسابی تعجب انگیز بود و بهش گفتم چرا اصرار داری تو ذهن شیوا آخرش همه چی سر تو خراب بشه؟؟؟ سارا پاکت سیگارشو برداشت یه نخ سیگار روشن کرد و خنده پیروزمندانه ای تحویلم داد... بهش گفتم یعن

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#24 | Posted: 14 Dec 2016 23:49
سراب عشق

نويسنده شيوا

قسمت ٥


سینا...
از لحظه به لحظه اتفاقاتی که داره برای شیوا میوفته با خبر بودم. سارا به شهرام قول حسابی ای داده بود که اگه بتونیم به بابای فاطی وصل بشیم،‌ از طریق اون میتونیم شهرام رو از یه خورده پای مصالح بهداشتی به یک کله گنده تبدیلش کنیم. شهرام همه چی رو به سارا میگفت و سارا هم به من، منتهی شهرام فکر میکرد من هم جزیی از نقشه سارا هستم دارم بازی میخورم و از هیچی خبر ندارم و قراره مثل شیوا گول بخورم...
مهمونی خونه خاله و مراحل مخ زنی فاطی و خاله و آماده کردنشون برای پیشنهاد ازدواج با من خوب پیش رفته بود. ساعت دو یا سه صبح بود که وارد خونه شدم. شیوا بیدار بود،‌چون سریع از اتاق خواب اومد بیرون، لبخند زورکی ای رو لباش بود و رنگش حسابی پریده بود، من خسته بودم و با بی حوصلگی بهش جواب دادم و لباسامو عوض کردم و رفتم دراز کشیدم رو تخت که بخوابم، بعد چند لحظه شیوا اومد پیشم دراز کشید ، خوب میدونستم امشب طبق نقشه، شهرام اینجا بوده و فقط دقیق نمیدونستم باهاش چیکار کرده،‌ بر خلاف ظاهرم که کاملا بی تفاوت بودم به شیوا ،‌اما درونم حسابی کنجکاو بودم که این چند ساعت که من نبودم بین شهرام و شیوا چی گذشته. از قیافه شیوا مشخص بود که چه حال و روزی داره و رنگ به چهره نداشت و مثل جن دیده ها شده بود، با این حس خاص لذت بخش مرموز که بدونم شهرام با شیوا چیکار کرده چشام و بستم و وانمود کردم از خستگی خوابم برده (توضیحات این اتفاق تو داستان زندگی پیچیده شیوا نوشته شده). همین جور تو فکر بودم که شیوا خیلی آروم سمت من خزید و خودشو بهم نزدیک کرد و با آرومی هر چی بیشتر بغلم کرد، دست و بدنش جوری میلرزید که کامل حس میکردم و صدای گریه آرومش که مشخص بود چقدر سعی میکنه بلند نشه رو دقیق میشنیدم، مثل یک جوجه مریض خودشو تو من جمع کرده بود و بهم پناه آورده بود و میلرزید و گریه میکرد. حالا خیلی خیلی بیشتر بهم این حس کنجکاوی رو میداد که بدونم چه خبر بوده و صبر نداشتم که سارا بعد اینکه از شهرام پرسید به منم بگه چه خبر بوده...
چند روز گذشت و شیوا حسابی تو خودش بود و همش به جایی خیره میشد و فکر میکرد،‌ طبق پیش بینی هایی که کرده بودیم هر روز افسرده تر و بی رمق تر میشد. سر کار بودم که بلاخره سارا باهام تماس گرفت و با انرژی و خوشحالی هر چی بیشتر جزییات بلایی که شهرام سر شیوا آورده رو تعریف کرد و گفت که چجوری تا مرز تجاوز بهش پیش رفته و شیوا چجوری به پاش افتاده و بهش التماس کرده که کاریش نداشته باشه و حتی تا روی تخت هم بردش ،‌اما ترجیح داده فعلا باهاش کاری نکنه تا بتونه اعتمادش و جلب کنه... تو ذهنم این بود که شهرام حتما ترتیب شیوا رو داده اما حالا اینجوری شده بوده و فهمیدم که چرا شیوا اونشب اینقدر ترسیده بود و به من پناه آورده بود. عصر که رفتم خونه و شیوا رو که دیدم، تصور اینکه به پای شهرام افتاده و برای اینکه شهرام نکنش داشت دیوونم میکرد. به جای اینکه دلم برای اون چهره معصوم و زیباش بسوزه ، نا خواسته حس خوبی داشتم و منم مثل سارا وقتی میدیدم اینجور داره شکسته میشه و به زودی شرش از زندگی من کم میشه و بلاخره هم بیخیال اون درمان لعنتی برای بچه شده بود، خوشحال بودم. هر روز نسبت بهش بی محل تر و بی تفاوت تر و سرد تر میشدم و تا جایی که میشد تو خونه تنهاش میذاشتم ، یا شب کلا نمیرفتم خونه یا عصرش با شهروز پسر شهرام میرفتم سالن فوتبال و دیر وقت میومدم خونه و شام میخوردم و میگرفتم میخوابیدم، بدون یک کلمه حرف که بزنم با شیوا. شبانه روز تو خونه تنها بود و مشخص بود حتی صندوق داری رستوران میلاد هم دیگه سرش رو گرم نمیکنه و دیگه کاملا تبدیل شده بود به یک جسم بی روح... شهرام درست حدس زده بود و همون که اون شب شیوا رو نکرده بود ،‌دلیل بر این شد که بتونه اعتمادشو جلب کنه و بلاخره بهش نفوذ کنه، نه من و نه سارا فکر نمیکردیم که شهرام بتونه مخ شیوای مظلوم و معصوم و نجیب رو بزنه و دوباره با هماهنگی خود شیوا بره خونه و حسابی بگیره بکنش... از وقتی که شهرام موفق شد شیوا رو بکنه و حتی ببرش و حسابدار مغازه خودش بشه، با هر بار دیدن شیوا و تجسم اینکه رو همین تخت به شهرام داده ، حسابی حس لذت خاصی داشتم و یه شب که داشتم میکردمش ،‌ به صورتش نگاه میکردم و با این فکر که همین چند وقت پیش این صورت خوشگل و ناز و این اندام ،زیر شهرام خوابیده،‌بیشتر تحریک میشدم و با حرص و ولع بیشتر تو کسش تلمبه میزدم...
نزدیک شدن به فاطی خیلی خیلی داشت خوب پیش میرفت و با کمک مادرم و سارا حسابی مخ خالم و فاطی زده شده بود، سارا بهشون گفته بود که: شیوا جدا از بچه دار نشدن ،‌مشکلات روحی شدید داره و یک بیمار روانی به حساب میاد و سینا با همه وجودش داره کمکش میکنه تا خوب بشه اما هر روز بدتر و افسار گسیخته تر میشه... فاطی حسابی بهم اعتماد کرده بود و حتی موفق شده بودم چند بار برم خونه خودش و حسابی بکنمش، قیافه و اندامش هرگز به شیوا نمیرسید اما هم خودمو باهاش ارضا میکردم و هم اینجوری بیشتر به خودم وابسته اش میکردم. اخلاقش هم که همون فاطی لوس و ننر و از خود راضی و خودخواه که تکبر همه وجودشو گرفته بود،‌اما برام اهمیت نداشت، چیزی که مهم بود پول و موقیعت باباش بود و این بود که فاطی تک بچه اون خانوادس و هر چی دارن یه روز به من میرسه... رفت و آمدای سارا به تهران بیشتر شد و دقیق در جریان اتفاقاتی که برای شیوا میوفتاد و رابطه من و فاطی بود و میگفت هنوز وقتش نشده که ضربه آخر و بزنیم، حس میکردم که دوست داره کمی بیشتر این بازی رو کش بده و از بلاهایی که سر شیوا میاد لذت ببره. سارا جریان اون شبی که شهرام شیوا رو برده بود اون مهمونی مخصوص و دو تا از دوستاش بی رحمانه به شیوا تجاوز کرده بودن و چنان با شور و شوق میگفت که انگار بهترین اتفاق زندگیشه، مطمئن شده بودیم که شیوا دیگه اون زن نجیب و پاک نیست و شهرام و دوستاش هر کاری دلشون میخواد باهاش میکنن و بلاخره سارا باهام تماس گرفت و گفت سینا دیگه وقتشه و باید ضربه آخر و به شیوا خانوم بزنیم...
بعد تموم شدن حرفای سارا، باورم نمیشد که چه صحنه ای رو دیده. بهش گفتم سارا واقعا خودت دیدی که سه تا هم زمان داشتن شیوا رو میکردن؟؟؟ سارا خنده خاص خودشو کرد و گفت:‌آره دقیقا به فاصله دو متری بودن و صندلی اول سینما مزایای خودشو داره!!! ادامه داد که: قیافه شیوا بعد دیدن من جالب بود سینا، انگار بهش برق سه فاز وصل کردن و میخواست بره اولش تو اتاق که با اون وضعیت جلوی ما نباشه ، اما دوست شهرام نذاشت و همونجوری لخت نگهش داشت جلوی من، دستاشو گذاشته بود رو سینه هاش و پاهاشو جمع کرده بود و اشک بود که از چشماش میومد... از تصور صحنه ای که سارا دیده حسابی تحریک شده بودم و داشتم تو ذهنم تجسم میکردم و آرزو میکردم کاش منم بودم و میدیدم اما بازم باید طبق قرارم با سارا عمل میکردم...
کلی با سارا صحبت کردیم و همه جوره گزینه ها برای بیرون انداختن شیوا از زندگیمون ،روی میز بود. گزینه طلاق و منتفی کردیم چون نمیخواستیم که بهونه بشه پشت سرمون حرف بزنن و بهمون بخندن، سارا پیشنهاد داد که طلاقش نده و یه اپارتمان کوچیک براش بخر و مجبورش میکنم مهریه رو بهت ببخشه و همونجا بمونه تا بپوسه و فوش بعد چند سال که از زندگیت با فاطی گذشت و همه شیوا رو فراموش کردن ، اونوقت طلاقش میدی و خلاص...همه چی دقیق طبق برنامه اجرا شد و شیوا و حرکاتش و رفتارش کاملا قابل پیش بینی بود و خودش اومد و بابای فاطی رو راضی کرد و من شدم شوهر تنها وارث اون خانواده و تصمیم گرفتم فقط متمرکز بشم رو زندگی جدیدم و همه چی رو فراموش کنم و فقط هدفم جلب رضایت فاطی و خانوادش باشه و سارا بهم تاکید کرده بود شیوا رو برای همیشه فراموش کنم و بهش ذره ای هم فکر نکنم و هر روز که شرایط مالی و زندگیم بهتر میشد و خونه جدید و ماشین مدل بالا و جدید ،‌بیشتر جذب این زندگی میشدم و میفهمیدم که اون همه سال بیهوده و راکد با شیوا گذرونده بودم و هیچ آینده ای باهاش نداشتم... همه چی داشت به خوبی و عالی پیش میرفت تا اون روز کذایی که تو خوابشم نمیدیدم که اتفاق افتاد...
تو یکی از شرکتای وابسته به شرکت بابای فاطی حسابی مشغول بررسی یکی از پرونده ها بودم که گوشیم زنگ خورد، فاطی پشت خط بود و صداش کمی استرس داشت،‌بهم گفت که: باباش خیلی فوری خواسته که دوتایی بریم دفترش،‌آب دستته بذار زمین و بیا سینا... وارد دفتر که شدم دیدم سارا و فاطی هم هستن، با تعجب پرسیدم چی شده؟؟؟ بابای فاطی با صدای خشک و خشنی گفت: سینا شخصی به اسم صادق فلانی رو میشناسی؟؟؟؟ هر چی فکر کردم نمیشناختم و گفتم نه والا پدر جان نمیشناسم،‌چطور مگه چی شده حالا؟؟؟ فاطی گفت: این آقای محترم که معلوم نیست کیه اصرار داره که یک جلسه با بابا بذاره و بازم اصرار داره که من و تو و سارا تو این جلسه حضور داشته باشیم و به بابا گفته مسئاله هم کاریه و هم خانوادگی و حسابی بابا رو نگران کرده مرتیکه احمق... خندم گرفت و گفتم ای بابا چرا جدی گرفتین حالا،‌ چیزی نشده که ،‌حتما سر کارمون گذاشته و جای نگرانی نیست. رفتم کنار فاطی نشستم و سارا همچنان ساکت بود و هیچی نمیگفت. سکوت حکم فرا شده بود و اومدم بگم پس کی این یارو میاد که یکمی بخندیم ،‌منشی دفتر اومد داخل و گفت آقای صادق فلانی اومدن آقا،‌بابای فاطی گفت: بهشون بگو بیاد داخل...
همگیمون ناخواسته سرامون رفت سمت در دفتر که این یارو صادق رو ببینیم، یه مرد میانسال و حدودا قد بلند با یک ریش کوتاه و قیافه خیلی خیلی جدی وارد شد و هنوز داشتم وراندازش میکردم که این کیه و چی میخواد که پشت سرش کسی رو دیدم که باورم نمیشد... شکه شدم و هنگ کردم، شیوا بود که پشت سر صادق وارد شد و فقط به بابای فاطی سلام کرد و نشست و اصلا به من یا بقیه مون نگاه هم نکرد، هم زمان با شکه شدن و گیج شدن اینکه الان چه خبره و شیوا با این یارو چه غلطی میکنه اینجا ،‌ زیبایی دو چندان شیوا به چشمم اومد و بعد این همه مدت که ندیده بودمش چقدر زیبا تر شده بود و البته دیگه خبری از اون معصومیت تو قیافش نبود و موج میزد از اعتماد به نفس و انگار یه آدم دیگه شده...
وقتی به خواست بابای فاطی از صادق که بگه چه خبره و اونم رو کرد به شیوا و گفت شروع کن،‌شیوا خیلی خونسرد و محکم شروع کرد به حرف زدن و کاملا پته سارا رو ریخت روی آب و به بابای فاطی گفت که سارا مجبورش به این تصمیم جدایی کرده و همش یه بازی بوده که سینا با دختر شما ازدواج کنه و از موقیعت و مقام شما سو استفاده کنن... سرم داشت گیج میرفت و باورم نمیشد اینا رو دارم از دهن شیوا میشنوم و با چه جراتی اینجا بود آخه و داشت اینا رو میگفت؟؟؟ سارا کنترلش و از دست داد و حسابی قاط زده بود و بعدش هم که صادق جریان بهرامی و شرکتی که با حمایت بابای فاطی از طریق سارا تاسیس شده بود و دراصل تو کار قاچاق بود و گفت و مدارک اسناد تایید حرفش رو نشون داد و بعدش هم که لپتابشو گذاشت روی میز بابای فاطی و یک فیلم براش پخش کرد ،من پشتم به صفحه بود اما تشخیص صدای سارا که داشت حرفای سکسی میزد و مشخص بود یک فیلم از سکس سارا هستش، کار سختی نبود... سرمو بین دو تا دستم گرفتم و فهمیدم که بدبخت شدیم رفتتتتتتت... شیوا همه مدارکی که بر علیش داشتیم و از طریق این یارو صادق پس گرفته بود و حالا با دست پر اینجوری دست ما رو رو کرده بود و خیالش راحت بود دیگه خبری از اعترافاتش نیست و ما چیزی ازش نداریم.حتی برای تایید بیشتر حرفاشون اون وکیل بهرامی هم آورده بودن و توضیحات اون دیگه هیچ جای دفاع و یا فراری نمیذاشت... تو همون شلوغی و گیر و دار سارا به گوشیش اشاره کرد،‌با کمی مکث فهمیدم و گوشیم و نگاه کردم و دیدم برام پیام گذاشته که یادت باشه تو از هچی خبر نداری و حتی شیوا هم نقش تو رو نمیدونه و حواست باشه گند نزنی... بابای فاطی اینقدر عصبانی بود که حتی از من و فاطی هم خواست که از دفترش بریم بیرون و هیچ حرفی باهامون نزد، بعد چند روز همون یارو صادق بهم زنگ زد و سر یه ساعت مشخص بهم گفت باید برم محضر و شیوا رو رسما طلاق بدم، شیوا توی محضر اصلا بهم نگاه نکرد و بعد امضای طلاق سریع رفت...
هر روز که سر کارم میرفتم ،‌انتظار میرفت یکی بیاد بهم بگه که بابای فاطی اخراجت کرده و دیگه نیا،‌فاطی هم کارش شده بود گریه و میگفت باباش باهاش حرف نمیزنه. داشتم از این شرایط دیوونه میشدم و نمیدونستم چیکار کنم،‌ نمیدونم چرا و چی شد که خودمو جلوی اپارتمان شیوا دیدم،‌ اولش کلید انداختم و دیدم باز نمیشه و قفل و عوض کرده، در زدم و خیلی طول کشید که در باز شد. فکر میکردم که شیوا باشه اما یه دختره در و باز کرد و خوب که دقت کردم یکی از دخترایی بود که پیش شهرام کار میکرد، حسابی از دیدن من جا خورده بود و به حالت طلبکارانه ای گفت فرمایش، بهش گفتم من سینا هستم شوهر شیوا و لطفا صداش کنین و کارش دارم، پوزخندی بهم زد و گفت: منم سمانه هستم و شما رو میشناسم آقا سینا و در ضمن شوهر سابق شیوا و اینم بگم که شیوا نیست و اینم بگم که شما با چه اجازه ای کلید انداخته بودین رو در؟؟؟ اومدم که بگم خب این خونه زن منه ،‌که خودش زودتر گفت:‌آقا سینا اینجا خونه شیوا هستش و دیگه زن شما نیست و هیچ علاقه ای به دیدن شما نداره... سمانه حسابی رو مخم بود و داشت عصبانیم میکرد،‌بهش گفتم به جای این قدر زبون ریختن بهم بگو کجاست که کارش دارم و خودش بگه که چی دوست داره یا نداره. سمانه پوزخندی زد و گفت: خب لازمه بهتون بگم که شیوا برای همیشه رفته و اگه بخواد هم دیگه نمیتونی ببینیش... هر چی بهش گفتم یعنی چی کجا رفته و چی شده گفت: منم نمیدونم و فقط میدونم دیگه برای همیشه رفته...
بی هدف تو خیابونا قدم میزدم و احساس پوچی میکردم، سمانه وقتی گفت شیوا برای همیشه رفته تو دلم حس غم زیادی شکل گرفت و امیدوار بودم ببینمش ، هیچ حرفی برای گفتن نداشتم و فقط نیاز داشتم که ببینمش. خاطرات کل زندگیم و گذشته مثل فیلم تو ذهنم تکرار میشد و آخرین باری که شیوا رو دیده بودم پر رنگ تر از همیشه بود، قیافه مصمم و محکمش که برام کاملا جدید بود و چهره بی نهایت زیباش که چقدر زیبا تر از گذشته شده بود. یاد اولین باری افتادم که اون چهره زیبا رو بدون آرایش و با چادر و حجاب کامل ، جلوی آموزشگاه دیدم و چقدر معصموم و نجیب بود و چجوری هول شده بود... خیلی وقت بود که دلم تبدیل به سنگ شده بود و گریه نکرده بودم و حالا یک قطره اشک روی گونه هام حس میکردم و انگار اتفاق اون روز تو دفتر بابای فاطی یک شک بزرگ بود که به خودم بیاره منو یادم بیاد چه کارایی با شیوا کردم و حالا چطوری دارم این فاطی غیر قابل تحمل، تحملش میکنم.........
کلید انداختم و وارد خونه شدم،‌شیوا همیشه میگفت با کلید وارد نشو و در بزن تا من بیام در و برات باز کنم که بیام به استقبالت، حالا تنهایی وارد میشدم و از استقبال خبری نبود، فاطی همراه دوستش تو اتاق خواب بودن و دوستش براش ماسک گذاشته بود ، بدون سلام از همونجا گفت که سینا غذات رو میز آشپزخونس... یاد قدیم افتادم،‌وقتی وارد میشدم محال بود که شیوا بهم نگه که عاشقتم و هر روز این و تکرار میکرد و لبامو میبوسید و بغلم میکرد و مثل پروانه دورم میچرخید و خسته نباشید میگفت و کتم و از تنم در میاورد... کتم و درآوردم و گذاشتم رو جا لباسی و از گشنگی رفتم غذامو بخورم، بدترین کیفت ممکن و داشت و سرد بود و مجبوری خوردمش، میدونستم غر زدن سر غذا فایده نداره و حوصله بحث با فاطی بی منطق و نداشتم،‌یاد غذاهای گرم و خوشمزه شیوا افتادم که منو میشوند روی صندلی و یک موزیک لایت ملایم که میدونست دوست دارم تو خونه پخش میکرد و با چه شور و شوقی بساط ناهار و آماده میکرد و من به اندام خوشگل و سکسیش که این ور اون ور میز راه میرفت نگاه میکردم. یاد صبح ها افتادم که در خسته ترین و خواب آلود ترین حالت هم تا دم در منو بدرقه میکرد ، خیلی میشد که لخت خوابیده بودیم و همونجوری تا دم در میومد و با دیدن منظره هیکل و اندام بی نظیر لخت شیوا ،‌از خونه میزدم بیرون... همینجوری قاشق ها رو به اکراه تو دهنم میذاشتم و یادم میومد که زندگیم با شیوا چجوری بود و حالا با فاطی چه زندگی ای دارم، داره برای من ماسک میذاره که قشنگ تر بشه، چقدر احمقانه بود کارش،‌از این جهت که برای چی ماسک میذاری آخه؟؟؟ تو که حتی توی سکس هم اینقدر خودخواهی که تنها هنرت اینه که پاهاتو باز کنی و بدی و نه محبتی و نه ابراز عشقی و نه حرکات سکسی ای و هیچی و هچی... اون قیافه مسخره رو میخوایی مثلا خوشگل تر کنی که فقط بیشتر پیش دوستات کلاس بذاری و همه هدفت تو زندگی همین کلاس گذاشتن و ظواهر زندگیته... من زندگی پر از عشق و محبت و گرمی رو که شیوا ثانیه به ثاینه بهم آرامش میداد و با یک زندگی از روی هوس و طمع عوض کرده بودم و حالا یک بازنده کامل بودم و درست وقتی که فکر میکردم به همه چی رسیدم ،‌حالا حس میکردم همه چی رو از دست دادم...
چند ماهی گذشت و بابای فاطی کاری به کار من نداشت و انگار باورش شده بود که من تو جریان کارای سارا نیستم و جدا از این نمیخواست برای بار دوم دخترش طلاق بگیره و شاید میدونست هیچ آدمی حاضر نمیشه با این زن مزخرف زندگی کنه. اما رفتار بابای فاطی با من خیلی سرد و بی روح شد و مشخص بود دیگه اون اعتماد گذشته رو به من نداره و خوب که دقت کردم بیشتر در نقش یه کارمند ساده بودم براش و یک پادو برای خونش. سرکوفت های فاطی و مادرش برای کارای سارا تمومی نداشت... یه شب که حسابی بی حوصله شده بودم از غر زدنای فاطی رفتم تو حیاط که سیگار بکشم و البته اجازه نداشتم تو خونه بکشم،‌ روی گوشیم پیام اومد که فردا عصر همون جای همیشگی...
عصر پاییزی دلگیر و ابری ای بود،‌ وقتی نشسته بودم روی میز شطرنج همیشگی و منظر سارا بودم ، نم نم بارون شروع به بارش کرد و نا خواسته یاد اولین باری افتادم که همینجا به سارا گفته بودم که چه حسی بهش دارم. با یک سلام بی رمق اومد جلوم نشست و اینقدر قیافش شکسته شده بود که مشخص بود به اونم چقدر سخت گذشته... سکوت و شسکت و گفت چطوری؟؟؟ بهش گفتم بدتر از تو نباشم بهتر نیستم. اومد سیگار روشن کنه که بارون شدید تر شد و بیخیالش شد، گفت: بابای فاطی همه مدارک شرکت و تحویل پلیس داده و تونستن ثابت کنن که شرکت یه پوشش بوده برای قاچاق، همه شرکت به نام منه و به اسم من ، بهرامی پشتمو خالی نکرده همه زورشو زده و فعلا نتونستن منو بگیرن، تو ذهنش اینه که همه چی رو گردن وکیله بندازه اما بازم هر کاری کنه یه ذره پای من گیره. سارا سرش و انداخت پایین و گفت: همه چی از دست رفت سینا، همه چی... دلم براش سوخت و داشتم از دیدن این همه غم و ناراحتیش دیوونه میشدم و بهش گفتم فقط لب تر کن سارا ،‌هر کاری بگی برای برگردوندن آبروت و اعتبارت میکنم ،‌فقط بگو چیکار کنم و برام دیگه هیچی مهم نیست... سارا سرشو آورد بالا و لحنش جدی و مصمم شد و گفت: خفه شو سینا ،‌لازم نکرده باز برای من احساسی بشی و جو گیر بشی و گند بزنی به همه چی،‌تو سر زندگیت میمونی و بهت ربطی نداره چه اتفاقی برای من میوفته،‌ هر چی میدونی و با خودت به گور میبری و فراموش میکنی و لازم نکرده برای من دلسوزی کنی. کم کم لحن سارا عصبانی شد و گفت: منم اینجوری نبین، من آدمی نیستم که وایستم و نگاه کنم ، فعلا شرایط جوریه که باید عقب نشینی کنم و تو تاریکی باشم،‌ من نشستم تو تارکی و دارم پنجه هام و تیز میکنم سینا،‌دارم جوری تیزشون میکنم که ایندفعه قلب اون شیوای عوضی و جنده رو از سینش در بیارم، بهت قول میدم جوری قلبشو در بیارم که تا آخر عمرش مثل مرده ها زندگی کنه، تو برو سر زندگیت و دیگه همه چی رو فراموش کن ،‌حتی من... اومدم بگم یعنی چی که با دستش بهم رسوند که هیچی نگم و ادامه داد: سینا من بعد یه سری کارای جزیی که باید انجام بدم دارم برای همیشه از ایران میرم و شاید هرگز نتونم برگردم ، حداقل تا وقتی که بهرامی بتونه یه چند تا کله گنده رو بخره و کل پرونده رو ماست مالی کنه. سارا همه زورشو میزد که گریه نکنه و ادامه داد : سینا دیگه همه چی بین من و تو تموم شده و حاضرم هر بلایی سرم بیاد اما تو باید سر زندگیت باشی و به هدفت فکر کنی،‌ اولین و بهترین و آخرین و تنها ترین عشق واقعی زندگیم تو بودی و هستی سینا، به آخرین حرفم گوش بده و دیگه دنبال من نگرد و برو به زندگیت بچسب و دیگه احساسی برخورد نکن و گند نزن ،‌ به جون خودم و خودت و عشقمون قسمت میدم سینا به این آخرین حرفم گوش کن،‌به عنوان آبجی و یا به عنوان دوست یا به عنوان عشق،‌به هر عنوانی که تو ذهنت از من داری به حرفم گوش بده و منو و همه این جریانات رو فراموش کن...
سارا حرفاش تموم شد و نذاشت من هیچی بگم و پاشد و قبل از اینکه گریش بگیره و یک خدافظی گفت و رفت... دقیقه های زیادی همینجوری دستام و به میز شطرنج تو پارک تکیه داده بودم صدای بارون بود که با برخوردش به سنگ فرش پارک به گوش میرسید و هیچ کس غیر من تو پارک نبود و حالا قطرات اشک پی در پی از چشام میومد و داشتم به حرفای سارا فکر میکردم، همه وجودشو خشم و کینه پر کرده بود و انتقام گرفتن از شیوا براش یه هدف شده بود. از طرفی سارا داشت خودشو برای من فدا میکرد و همه چی رو به گردن گرفته بود و از طرفی تنفرش از شیوا صد برابر شده بود و نمیدونستم چی تو سرشه و میخواد چیکار کنه، هیچ کس از جای شیوا خبر نداشت و غیبش زده بود. سارا من و قسم داده بود همه چی رو فراموش کنم و برم زندگیم و ادامه بدم، هیچ چاره ای نداشتم . از جام بلند شدم و شروع کردم قدم زدن و به این فکر میکردم که شاید هیچ وقت تو زندگیم سارا یا شیوا رو نبینم و از آیندنشون خبر نداشته باشم و اینکه خودمم هم تصمیم گرفتم جفتشونو فراموش کنم...

سارا...
موفق شدم بدون اینکه گریه کنم حرفامی آخرمو به سینا بزنم و برای آخرین بار ازش جدا بشم. سوار ماشین شدم و بغضی که داشت همه وجودمو میخورد ترکید و گریم گرفت،‌ عادت داشتم به تنهایی گریه کردن و هیچ وقت دوست نداشتم جلوی کسی گریه کنم حتی سینا... باید هر طور شده تمرکزم و حفظ کنم و خودمو جمع جور کنم،‌ برای شروع اول از همه باید میفهمیدم که چجوری و از کجا شیوا تونست این ضربه ناگهانی و محکم و بهم بزنه، شیوای پخمه و منگل و ساده، کی فکرشو میکرد اینقدر جنم داشته باشه و عرضه داشته باشه. حدسم درست بود و طبق اطلاعاتی که با کمک آدمای بهرامی به دست آوردم ، شیوا برای این نقشه تنها نبوده و مدتها براش برنامه ریزی کرده بوده و حتی شهرام و دوستاش هم به من خیانت کرده بودن. شهرام قطعا فهمیده بوده که سر کاره و درسته تا حدودی به قولم بهش عمل کرده بودم اما پاش حسابی سست بود و هر لحظه میتونستم زیر پاشو خالی کنم، اونای دیگه هم مثل احمقای کودن از اون اعترافای شیوا ترسیده بودن و بهش کمک کردن. نکته مهم و مجهول اون یارو صادق بود که فهمیدم یک مامور حدودا مهم اطلاعت هستش و نمیدونم چجوری اینقدر به شیوا نزدیک شده بود و تا جایی که بهش کمک کنه. خود شیوا غیبش زده بود و هیچ کسی ازش خبر نداشت که کجاست و چیکار میکنه،‌همه چی بر عیله من و مایوس کننده بود، اما من آدمی نبودم که نا امید بشم و باید تمرکز میکردم و قطعا یه روزنه امید وجود داشت و بهش میرسیدم...
بهرامی تنها ترین کسی بود که بهم وفادار مونده بود و موفق شده بودم با عشق بازی هام و ابراز محبت و عشق چنان فیلمی براش بازی کنم که هر کاری برام بکنه،‌ تو یه جای فوق مخفی که فقط من و خودش با خبر بودیم قرار میذاشتیم و اول بهش کلی حال میدادم و بعدش از جزییات و موارد و اطلاعاتی که فهمیده بود بهم میگفت... اولین مانع من برای رسیدن به شیوا اون صادق بود که حسابی ذهنم درگیرش بود، اما یه چیز و خوب میدونستم که تو این ممکلت پول و رابطه حرف اول و میزنه و صادق هر خری هم که باشه یا خودش خریدنیه یا جور دیگه میشه کنارش زد و با پول سر و تهش و هم آورد. خودمو به هیچ کس نشون نداده بودم و همه فکر میکردن که منم غیب شدم و دیگه پیدام نیست،‌ شبانه روز داشتم همه گذشته رو مرور میکردم و تا اگه نکته ای بود که به کمک بیاد و پیدا بشه تو ذهنم. یاد اون شبی افتادم که رفته بودم خونه دوستاش و با اون وضعیت که داشت به سه تا مرد هم زمان میداد و من ‌مچشو گرفتم... یکی از دوستاش خیلی نگرانش بود و حسابی براش بال بال میزد،‌متوجه شدم اسمش ندا هستش و اونم غیبش زده، اما روزنه امید من اون یکی دوستش بود که اسمش سمانه بود و کاملا در دسترس بود و میشد پیداش کرد...
با هماهنگی بهرامی ،سیامک که یکی از آدمای بهرامی بود و نون خورش بود حسابی بهش وابسته بود رو پیدا کردم و همه چی رو بهش گفتم. از وقتی فهمیده بود که ندا باهاش چیکار کرده و چه رکبی بهش زده تشنه خونش بود و اونم دنبالش بود ندا رو گیر بیاره ( اشاره به قسمت سوم داستان زندگی پیچیده شیوا) . وقتی بهش گفتم نزدیک ترین دوست ندا تو مشتمه و میتونه حداقل اینجوری ازش انتقام بگیره ، چشمای سیامک برق زد و گفت: هر چی بخوایی بهت میدم و فقط این جنده رو به من بسپارش. به سیامک گفتم که شرطش اینه که به چند تا سوال من جواب بده و بعدش در اختیار خودتون و هر بلایی سرش میخوایین بیارین...
سیامک یه آدرس دور افتاده و پرت و برام پیامک کرد، به سختی تونستم پیداش کنم و وارد یک خونه قدیمی درب و داغون شدم. سیامک و چند تا مرد گنده دیگه بودن و سمانه دست و پا بسته و چشم بسته رو زمین بود. صدای گریش ریز ریز میومد و نمیتونست حرف بزنه چون دهنشم بسته بودن، یه صندلی درب و داغون برداشتم و نشستم و یه سیگار روشن کردم،‌ به سیامک اشاره کردم که چشماش باز کنه و دهن بندشو هم برداره، سیامک رفت سمت سمانه و همین کارو کرد، چند ثانیه با ترس و وحشت دور و برش و نگاه کرد و من و که دید شروع کرد فحش دادن و جیغ و داد زدن،‌ به سیامک اشاره کردم که جلوشو نگیره و بذاره هرچقدر میخواد جیغ بزنه. چند دقیقه ای فحش داد و جیغ زد، حسابی خسته شده بود اشک بود که از چشاش سرازیر شده بود و حالا میگفت چی از جونم میخوایین ، بذارین برم،‌همتونو لو میدم و بدبختتون میکنم. همه اون مردا شروع به خندیدن کردن از این حرفای سمانه، قشنگ که انرژیش تموم شده بود بهش گفتم هر وقت آروم گرفتی و فهمیدی که جیغ و داد کمکی بهت نمیکنه، بگو تا بهت بگم چی ازت میخوام... یاس و نا امیدی رو تو چشماش و صورتش دیدم،از بس گریه کرده بود دیگه آرایشی رو صورتش نمونده بود و بدون آرایش قیافه معمولی ای داشت. به سختی خودشو همون جوری دو زانو کشون کشون به سمت من کشید و رو به روم زانو زده بود، پام و انداخته بودم رو پام و داشتم خونسردانه نگاش میکردم، بهم نگاه کرد و یه تف انداخت تو صورتم و گفت برو به جهنم زنیکه روانی بدبخت... دیگه حسابی عصبانی شده بودم و میدیدم که دوستای این شیوای لعنتی دست کمی از خودش ندارن، بلند شدم و صندلیم و خودم برداشتم و رفتم گوشه اتاق و به سیامک گفتم در اختیار شما تا به حرف بیاد...
5 نفری رفتن سمت سمانه، همچنان داشت بهشون فحش میداد و تقلا میکرد که خودشو نجات بده،‌ شروع کردن به باز کردن دست و پاهاش که سمانه بازم تو صورت یکیشون تف انداخت و اونم با یک سیلی محکم که صداش گوش خراش بود جواب داد،‌و این شد شروع کتک زدن بی رحمانه سمانه،‌ خوب بلد بودن کجاها بزنن که حساس نباشه و یه وقت پس نیوفته و نمیره،‌فقط میزدن که درد بکشه، سیامک رو کرد به من و گفت با اجازه خانوم، شروع کردن به لخت کردن سمانه، تو یه لحظه مانتو و شلوار و تاپ و شرت و سوتین سمانه رو در آوردن و لختش کردن،‌یه تشک قدیمی فنری گوشه اتاق بود که سیامک سمانه رو برد پرت کرد رو تشک. اینقدر کتک خورده بود که دیگه صداش در نمیومد و نه فحش میداد و نه مقاومت میکرد،‌ سمانه رو دمر خوابوند و میتونستم کبودی پهلوهاش و ببینم که بر اثر کتک خوردن به وجود اومده بود، خود سیامک شلوار و شورتش و دراورد و اون هیکل گنده و پشمالو رو انداخت رو سمانه، همه آرزوم بود کاش این شیوا بود که اینجور کتک میخورد و الان زیر سیامک بود،‌ دستشو با دهن خودش تفی کرد و مالید به سوراخ کون سمانه و کیرشو تنظیم کرد رو سوراخ کونش و مشخص بود که با همه قدرت داره فرو میکنه تو کونش، صدای جیغ کر کننده سمانه بود که اتاق برداشته بود و با سیامک هم زمان با تلمبه زدن تو کونش ، چند تا محکم تو سر و صورتش کوبید که خفه بشه،‌ سیامک اینقدر محکم تلمبه زده بود که نفسش به هن و هن افتاده بود و با تکون خوردناش فهمیدم تو همون کون سمانه ارضا شده، بلند شد و یه سیلی به کون سمانه زد و گفت این هنوز اولشه ،‌هنوز یه ذره هم از اون رکب دوست جندت جبران نشده،‌ دونه به دونشون رفتن و سمانه رو هر جور میشد از کس و کون ،وحشیانه تر و دردناک تر میکردن و خون بود که کون و کسش جاری شده بود، لحظاتی بی حال میشد و باز به هوش میومد و ناله هاش از درد بلند میشد و فقط گریه میکرد... بوی گند اتاق و برداشته بود کم کم داشتم بالا میاوردم، یکیشون تو دهن سمانه شاشیده بود و مجبورش کرد همه شاشش رو بخوره، و یکی دیگشون هم موقع کردنش بهش میگفت تموم که شد باید عن منو بخوری،‌دیگه کاراشون حال به هم زن شده بود و من به اندازه کافی جر خوردن دوست شیوا رو دیده بودم و لذت کافی رو برده بودم!!! بلند شدم و به سیامک گفتم فعلا دست شما من میرم و فردا همین موقع میام ببینم به حرف میاد یا نه...
با اینکه تصمیم داشتم فرداش برم اما یه هماهنگی اجباری و فوری با بهرامی باعث شد 4 روز نتونم برم و بعد چهار روز رفتم جایی که سمانه رو نگه داشته بودن. وارد حیاط خونه قدیمی که شدم دیدم سمانه همونجوری لخت وسط حیاط خودشو موچاله کرده و یکی از اینا داره با شیلنگ آب سرد تو حیاط سمانه رو میشوره و اونم به خودش میلرزه، رفتم تو اتاق و نشستم و منتظر شدم ،‌ از دو طرف بازوهاش گرفته بودن و کشون کشون آوردنش و پرتش کردن جلوی من، مثل بید میلرزید و خودشو جمع کرده بود، یه نگاهی به اطراف کردم و یه پتو خاکی و کثیف یه گوشه دیدم،‌رفتم برش داشتم و انداختم رو سمانه و خیلی آروم صورتشو تو دستام گرفتم به سمت صورت خودم گرفتم،‌دیگه خبری از اون قیافه مغرور و از خود راضی نبود چند تا کبودی دور لب و پای چشاش میدیدم و چشماش که از ترس شروع کردن به اشک ریختن،‌ دیدن این بدن لرزون و این چشمای گریون و این وضعیت سمانه لذت فوق فوق بالایی بهم میداد!!! طبق قرارمون با سیامک از همه بلاهایی که سر سمانه آورده بودن فیلم برداری کرده بودن . به سمانه گفتم خب عزیزم دیگه نمیخوایی فحش بدی یا احیانا تف بندازی؟؟؟ همونجوری اشک میریخت و میلرزید و هیچی نگفت،‌فکشو محکم گرفتم و گفتم و با تو ام ،‌ زبون خوش سرت نمیشه صداشون کنم به حرفت بیارن، همین که گفتم صداشون کنم لرزش بدن و سرش بیشتر شد و با صدایی که از ته چاه میومد سعی میکرد حرف بزنه،‌ شروع کرد به گریه کردن و میگفت خواهش میکنم ، بهت التماس میکنم و همینجوری رگباری التماس میکرد... برای چند لحظه چشمامو بستمو تصور کردم که این میتونست شیوا باشه، شروع کردم نوازش کردن موهای خیس و سردش و بهش گفتم نترس عزیزم، اگه دختر خوبی باشی بهت قول میدم کاری به کارت نداشته باشن،‌فقط قول بده هر چی میگم گوش کنی ،‌خب قبول؟؟؟ به سختی با سرش که حسابی میلرزید قبول کرد و جاری شدن اشک از چشاش چند برابر شدن... به سیامک گفتم لباساشو تنش کنین ، الان سرما میخوره و اینجوری کار دستمون میده،‌سیامک گفت لباساشو پاره کردیم خانوم،‌ سرش داد زدم به درگ یکی رو بفرست همین دور برا یه چیزی جور کنه...
یه لباس کهنه و مندرس آوردن و تن سمانه کردن و همون پتو رو انداختن روشو نشوندنش رو همون تشک که معلوم بود این چند روز کلا اونجا بوده و بهش تجاوز کرده بودن و میشد لکه های خون و همه جای تشک دید. تو این چندروز بهش نون خشک میدادن تا دووم بیاره، براش غذا آوردن و از گشنگی با حرص شروع کرد خوردن و مشخص بود از بس فکش درد میکنه با درد داره میخوره، یک ساعتی طول کشید تا حالش جا بیاد و انرژی بگیره،‌ صندلی رو بردم جلوشو نشستم و بهش گفتم حالا من به قولم عمل کردم و نوبت تو هستش که دختر خوبی باشی...
نظرت چیه از اول شروع کنیم و دقیقا از اونجایی که همگیتون جریان اعترافا رو فهمیدین و تصمیم به خیانت به من گرفتین. سمانه تو این چهار روز یه آدم دیگه شده بود و بدون هیچ مقاومتی شروع کرد به حرف زدن،‌ صداش هنوز میلرزید و همه وجودش پر از ترس و استرس بود اما کامل و دقیق هر چیزی رو که میخواستم گفت و فهمیدم جریان چیه و چجوری با هم متحد شدن و صادق چجوری با شیوا آشنا شده، با سوالای ریز و موشکافانه وسط حرفاش ،‌بیشتر به جزییات پی میبردم و بلاخره با گفتن یک جمله وسط حرفاش اون روزنه امیدی که دنبالش بودم پیدا شد. به گفته سمانه دوستی و رابطه اش با فرزاد کمی بیشتر از یه رابطه سکس بوده و فرزاد به سمانه توجه میکرده و حتی به خواست خودش پول بیشتری بهش میداده و چندین جا کمکش کرده و همین باعث شده با سمانه صمیمی بشن و خلوت کنن و حتی تو این خلوت کردنا حرفایی به هم بزنن،‌ وقتی به سمانه گفتم ریز به ریز حرفایی که فرزاد بهت زده رو بگو یه چیز خیلی جالب گفت و این بود که شهرام و کامران و جمشید و فرزاد یه سرگرمی فوق مخفی داشتن و این بود که از همه رابطه هاشون با دخترا فیلم میگرفتن و بین خودشون بعدا نگاه میکردن و این براشون یک سرگرمی خیلی لذت بخش اما به کل مخفی بوده و فرزاد این و به سمانه گفته بوده. من فکر میگردم فقط چند تا عکس از شیوا داشتن که اونم از بین برده بودن اما حالا یه چیز دیگه میشنیدم،‌ به گفته سمانه مسئول فیلم برداری و عکسا کامران بود و همه چی دست اون بود. حالا میموند مهم ترین مورد و مهم ترین سوال، بهش گفتم شیوا و ندا کجان؟؟؟ روی این سوالم کمی مکث کرد و گفت به خدا نمیدونم الان دقیقا کجان ،‌فقط میدونم رفتن ترکیه و اونجا یک رابط بود که ندا پیداش کرده بود و قرار بود براشون ویزا جور کنه و ببرشون هر کشوری که بشه و بعدش پناهنده بشن،‌ به خواست ندا همه ارتباطا باید قطع میشد و تا دیگه کسی شیوا رو پیدا نکنه و آخرین باری که دیدمشون تو فرودگاه بود و دیگه هیچ کس نمیدونه چی شدن و چه کشوری رفتن و یا اصلا موفق شدن یا نه... قسمتای آخرش و با گریه سوزناکی گفت که معلوم بود دروغ تو کارش نیست و باورم شد. از جام بلند شدم و فعلا سوالی نبود تو ذهنم که بهش نرسیده باشم و به سیامک گفتم فعلا دیگه باهاش کاری ندارم و در اختیار خودتون، سمانه به گریه افتاده بود و فکر میکرد بعد حرف زدن خلاص میشه و حالا فهمید که تازه اول زجر کشیدناش هست و حالا حالا ها گیره... موقع رفتن سیامک اومد طرفم و گفت اگه نقشه اون دختره جنده این بوده که این کارو کنه فکرکنم بتونم رابطه هاش رو برای پیدا کردن اون رابط گیر بیارم،‌هر چی باشه اون جنده همه دوستاشو از جمع ماها پیدا کرده بود،‌ به سیامک گفتم منتظر اطلاعاتت هستم و از خونه زدم بیرون و همچنان داشتم گریه و التماسای سمانه رو میشنیدم و لذت میبردم!!!
تو حرفای سمانه متوجه بودم که صادق کمین کرده و منتظره تو یکی از همون مهمونی های خاص شهرام و دوستاش بره و با آدماش همشونو سر صحنه جرم دستگیر کنه و شروع کنه نابود کردن شهرام،‌ با این کار صادق مشکلی نداشتم و تازه زحمت قسمت انتقام من از شهرام و میکشید. همون شبی که قرار بود صادق همشون رو تو مهمونی بگیره ما از طریق سیامک یه دزد حرفه ای اجیر کردیم و فرستادیم خونه کامران و بهش گفته بودم که باید دنبال چی بگرده و برامون یک لپتاب و یک کیس کامپیوتر و چند تا دوربین عکاسی و فیلم برداری پیدا کرده بود... شهرام و دوستاش به جرم تشکیل خانه فساد دستگیر شده بودن و کارشون تموم بود...
اما یه مشکلی وجود داشت و اینکه هر چی تو لپتاب و سیستم کامران گشتم هیچی نبود و مشخص بود یا اصلا اینجا نیست یا پاکشون کرده و هیچ کدوم از مموری های دوربینا هم روشون نبود... یه متخصص کامپیوتر آوردم و چندین روز وقت گذاشت و اطلاعات و ریکاوری کرد و باز چیزی پیدا نکرد... عصبی شده بودم قدم زنان داشتم به پسره غر میزدم که مطمئنی که درست ریکاوری کردی؟؟؟ پسره از عصبانیت من جا خورده بود و گفت: اصلا مطمئنی چیزی وجود داره که من بگردم؟؟؟ سرش داد زدم که آره وجود داره و مگه مریضم که تو رو خبر کنم برام بگردی؟؟؟ دستی تو موهاش کشید و خیره شد به صفحه کامپیوتر،‌ با اعصاب خورد خودمو انداختم رو کاناپه و داشتم دیوونه میشدم،‌یه هو پسره گفت آهان آهان یه چیزی یه چیزی... از جام پریدم و رفتم سمتش و گفته چته چی پیدا کردی؟؟؟ گفت: هنوز هیچی اما یه راه دیگه برای مخفی کردن اطلاعات هست. بهش گفتم قشنگ بگو منم متوجه بشم یعنی چی؟؟؟ پسره گفت امکانش هست که فایل ها رو مستقیم از مموری دوربینا آپلود میکردن رو اینترنت و اونجا دارن نگهش میدارن و حدس میزنم روی جیمیل باشه چون هر چی نرم افزار نصبه مربوط به گوگل هستش و یه دوست دارم که میتونه بیاد و هر چی هم که سابقه رو پاک کرده باشن آدرس جیملی که ازش استفاده شده رو گیر بیاره و رمزشو حک کنه. پسره به دوستش زنگ زد و اونم بعد بررسی حرفاشو تایید کرد و نهایتا موفق شدن جیمیل مخفی بین اون عوضیا رو پیدا کنن و رمزشو حک کنن و هر چی فایل توش بود رو برام بکشن بیرون و بعد اینکه رفتن نشستم و شروع کردم به بررسی فایلا که همشون عکس و فیلم بودن و چیزایی رو که میدیدم باور نمیکردم و من رو بگو که چقدر نگران و ناراحت از دست رفتن اعترافای شیوا بودم و حالا انگار یه گنج بی پایان گیرم اومده بود...
دیگه وقتم کم بود باید از ایران میرفتم

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#25 | Posted: 14 Dec 2016 23:52
سراب عشق

نويسنده شيوا

قسمت ٦


سارا...
سمانه از حموم اومده بود و لباسایی که براش گذاشته بودم و پوشیده بود،‌ میز شام و آماده کردم بهش گفتم بشینه، جلوش یه بشقاب سوپ گذاشتم و اولش فقط نگاه میکرد و بعد چند بار گفتن من قاشق و برداشت و آروم شروع کرد خوردن. هنوز لرزش خفیفی تو سر و بدنش حس میکردم و مشخص بود حسابی تو فکره و هر چی بیشتر داره به عمق فاجعه پی میبره که چه بلایی سرش اومده... بهش گفتم حالا که داری غذا میخوری خوب به حرفام گوش بده و ازت میخوام که تصمیم بگیری، ببین عزیزم الان تو شرایطی که داری چند تا راه بیشتر نداری،‌اولیش و بهترینش اینه که پاشی و به اون چاقویی که نگاه میکنی و برش داری به من حمله کنی و از شرم خلاص بشی و یه انتقام تراژدیک بگیری. راه دوم اینه که همین الان پاشی از خونه بزنی بیرون و به هر کسی دلت میخواد پناه ببری و بازم از اون نقشه های قبلی که ضد من کشیدین رو بکشی و اگه اشتباه نکنم بهترین گزینه میتونه صادق باشه که اگه بری پیشش قطعا روتو زمین نمیزنه و بهت کمک میکنه،‌اما یه مورد کوچولو رو باید بگم و اینه که خیلی اتفاقی آقا صادق ما ،‌تنها قهرمانمون تصادف کرده و حسابی حالش بده و اصلا معلوم نیست زنده بمونه یا نه. راه سوم اینه که به من اعتماد کنی ، تنها کسی هستی که برات موندم و حتی بر خلاف دوستای عزیزت که الان پیشت نیستن اما ‌من پیشت هستم،‌میتونیم با هم از ایران بزنیم بیرون و دیگه لازم نیست با خانواده و اقوامی که معلوم نیست چه تنبیه و واکنشی قراره برات در نظر بگیرن ،‌رو به رو بشی و برای همیشه نجات پیدا کنی. پیشنهاد چهارمی هم هست که اصلا میتونم زنگ بزنم سیامک و بری پیش اونا و حداقل میتونی با اونا زندگی کنی و بهت قول میدم همیشه بتونن قایمت کنن که دست خانوادت بهت نرسه. از اونجایی که پیشنهاد اول خیلی بهتر و وسوسه کننده تره اما متاسفانه باعث میشه که پیشنهاد سوم از بین بره و تنها راه نجاتت رو از دست بدی و راستی یادم رفت بگم که شهرام و فرزاد جون هم الان دارن آب خنک میخورن و اونا هم نیستن که بهت کمک کنن، پس با این حساب فکر کنم گزینه ها خیلی محدود و کم هستن عزیزم، خوب فکراتو بکن و فردا منتظر جوابتم...
سمانه همینجوری آروم قاشق به قاشق سوپ رو از بشقابش بر میداشت و تو دهنش که حسابی زخم شده بود و دورش کبود میذاشت،‌وسط حرفام که فهمید چه بلایی سر صادق اومده اشک از چشاش سرازیر شده بود و بقیه حرفام و اشک ریزون گوش میکرد، از جام بلند شدم و رفتم یه پتو آوردم انداختم رو کاناپه و بهش گفتم همینجا میتونی بخوابی و خودم رفتم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم که بخوابم و خوب مطمئن بودم که سمانه جز خودم هیچ راه نجاتی نداره و با رضایت کامل چشام و بستم...
صبح که از خواب بیدار شدم سمانه خودشو رو کاناپه موچاله کرده بود و هنوز خواب بود،‌ رفتم و از یخچال شیر برداشتم و گذاشتم گرم بشه،‌ سرم به کار خودم گرم بود که سمانه بیدار شده بود و وایستاده بود داشت منو نگاه میکرد، از چشمای قرمزش مشخص بود تا صبح گریه کرده. بهش گفتم چرا وایستادی داری نگاه میکنی ،‌ برو از جالباسی یه مانتو و شلوار بردار و برو بیرون نون تازه بگیر تا من برات یه املت خوشمزه درست کنم عزیزم، وقتی دیدم مثل یه دختر حرف گوش کن لباس عوض کرد و رفت و با نون برگشت ،‌کاملا مشخص بود انتخابش چیه و لبخند رضایت رو لبام نشست و حالا میدونستم که سمانه کاملا در اختیارمه. با اشتهای هر چی بیشتر داشتم صبحونه میخوردم که سمانه بهم گفت: کی میریم؟؟؟ لقمه رو قورت دادم بهش گفتم نهایتا تا 5 روز دیگه میریم و قراره کلا با پاسپورت و مشخصات جعلی بریم که هیچ وقت مشخص نشه که از ایران رفتیم و غذاتو که خوردی برو خونتون و وسایل واجب و بردار و هر چی مدارک داری هم بیار و در ضمن اگه عکس اداری که برای پاسپورتا لازم داریم ، با خودت بیار، باید عجله کنیم و وقتی نمونده البته برای جفتمون...
خیلی راحت تر از اونی که فکر میکردم با مشخصات و اسامی جدید مرز و رد کردیم و رسیده بودیم به ترکیه،‌ آدم بهرامی اونجا مارو تحویل گرفت و بردمون به یک خونه مجلل که اطراف شهر ازمیر بود. سمانه هر چی مدارک داشت, ازش گرفتم و بهش گفتم هر وقت لازم شد خودم بهت میدم، معلوم بود که بدون پول و مدارک هیچ جایی نمیتونه بره و مجبور بود پیش من بمونه به فرار فکر نکنه و البته تو راه بهش گفته بودم که اینجا هم بخواد کج بره میدم دست آدمای بهرامی و صد برابر سیامک پوستشو بکنن. نکته مهمی که درباره سمانه فهمیده بودم این بود که بر خلاف اون ظاهر جسور و زبون بازش , به شدت شخصیت ضعیف و ترسویی داشت و به راحتی میشد کنترلش کرد و چی بهتر از این که تو این روزایی که معلوم نیست کی قراره خلاص بشم , با این سگ دست آموز جدیدم خودمو سر گرم کنم...
بهرامی گفته بود که صبر کنیم تا خودشو برسونه و همو ببنیم ، سیامک هنوز موفق نشده بود اون رابط لعنتی رو پیدا کنه . خونه خیلی بزرگی بود و من سمانه توش تنها بودیم، یک هفته ای گذشت و بهرامی همچنان نتونسته بود که بیاد. خونه شمینه خیلی قشنگی داشت و کنارش رو یک صندلی راحت نشسته بودم محو تماشای آتیش شده بودم که هوس نسکافه کردم، سمانه رو صداش زدم و بهش گفتم برو نسکافه درست کن و بیا،‌ برگشت که بره صداش زدم و به دقت بهش نگاه کردم،‌ زخماش خوب شده بودن و کبودی هاش خیلی کم رنگ،‌ بهش گفتم این چه قیافه ایه آخه ، این چه صورتیه؟؟؟ برو یه ذره آرایش کن و به خودت برس ،‌ از بس اینجوری جلوم گشتی حالم به هم خورد،‌ مثل دو هفته گذشته که زیاد حرف نمیزد ، ‌بدون اینکه چیزی بگه رفت... وقتی که با سینی نسکافه رو گذاشت رو میز جلوم ,بهش نگاه کردم و دیدم آرایش کرده و موهاش و مرتب تر کرده و جالب تر اینکه دو تا لیوان نسکافه درست کرده بود و خودش نشست جلوم. اندامش نسبتا خوب بود و قیافش نیاز به آرایش داشت و حالا خیلی خوشگل تر شده بود و قابل تحمل. همینجوری که نگاش به شعله شمینه بود منم داشتم نگاش میکردم ، ازش پرسیدم دلت برای کدومشون بیشتر تنگ شده؟؟ شیوا یا ندا؟؟؟ روشو برگدوند و بهم نگاه کرد، بعد یه مکث گفت: ندا بهترین دوست زندگیم بوده و هست،‌رابطه من و شیوا خیلی ساده بود. بهش گفتم خب تو تخت خواب کدومشون بهتر بودن؟؟؟ سوال من به شدت براش گزنده و سخت بود و بازم با مکث گفت که: من و ندا به خواست اونا و جلوی اونا لز میکردیم و هیچ وقت خودمون اینو نخواستیم. جواباش برام جالب شده بود و حسابی کنجکاو شدم، بهش گفتم خب شیوا چی؟؟؟ سرشو دوباره سمت شمینه کرد و جواب نداد،‌بهش گفتم با تو ام سمانه میگم شیوا چی؟؟؟ همونجوری که داشت شمینه رو نگاه میکرد ، گفت: اولین بار شیوا شروع کرد، هیچ احساسی تو رابطمون نبود اما اون رابطه رو دوست داشتیم و چند بار تکرارش کردیم... خندم گرفته بود که شیوا تبدیل به چه موجودی شده بوده و ما خبر نداشتیم و عمرا بهش فکر میکردیم که خودش با خواست خودش چه کاریی که نکنه... به سمانه گفتم پس رابطه بدون احساس هم داریم و تو حسابی توش تجربه داری؟؟؟ با کلافگی برگشت و بهم نگاه کرد و بازم هیچی نگفت. با لبخند بهش گفتم نظرت چیه بهم یاد بدی؟؟؟ قفل شده بود تو چشام و هیچی نمیگفت، بهش گفتم با تو ام سمانه گفتم به منم یاد بده و میخوام بدونم چجوریه، چرا قفل شدی؟؟؟ یه نفس عمیق کشید و گفت: چی میخوای سارا؟؟؟ از من چی میخوای؟؟؟ لهنم و جدی و کمی خشن کردم و بهش گفتم چیز خاصی نمیخوام ،‌فقط میخوام الان فکرکنی من شیوا هستم و هیچ احساسی هم که بین ما نیست،‌پاشو و بهم نشون بده...
یه پلیور بافت یه سره بلند تا زانو تنش بود و زیرش شلوار نپوشیده بود,حالا با این آرایشی که کرده بود قیافش شیرین شده بود و اندامش هم بیشتر تو چشمم میومد, از رو مدارک سن دقیق شو دیده بودم و هنوز 26 سالش کامل نشده بود و حدودا هم سن شیوا بود اما قیافش و اندامش چند سال بزرگ تر میزد. سعی میکرد خودشو خونسرد نشون بده اما هر بار که جدی میشدم ,ترس و تو چشاش میدیدم و لذت خاصی تو دلم شکل میگرفت از دیدن این ترس!!! با تردید و دو دلی از جاش بلند شد, اومد سمت من که رو صندلی راحتی نشسته بودم و پام و رو پام انداخته بودم, لیوان نسکافه رو ازم گرفت و گذاشت رو میز, با دو تا دستش با ملایمت اون پام که رو اون یکی بود و از روش برداشت و پاهام و پاهام رو از هم باز کرد که بیشتر بتونه بهم نزدیک بشه, نیم خیز شد و شروع کرد گردنمو بوسیدن. تصمیم داشتم فقط سر به سرش بذارم و یکمی باهاش بازی کنم و بگم بره پی کارش و اصلا ذره ای حس و حال تحریک شدن نداشتم, اما تماس لباش با گردنم موج نامرئی ای تو وجودم انداخت, نا خواسته چشام و بستم و سرمو دادم عقب تر که گردنم بیشتر در اختیار لباش باشه. از آخرین باری که برای دل خودم و فقط برای لذت جنسی , سکس کرده بودم خیلی وقت بود میگذشت, نه با یکی از استادام تودانشگاه و نه با بهرامی و نه حتی اون سکسی که با سینا جلوی آرش داشتم, هیچ کدوم انگیزه فقط لذت خودم نبود و هدف دیگه ای پشتش بود!!! یاد اون روزای خوب و فوق العاده با سینا افتادم و یاد اینکه به خاطر اینکه به سمت شیوا بکشونمش عمدا باهاش سرد شدم و کاری کردم که حس کنه براش تکراری شدم. خیسی لذت بخشی روی گردنم و بعدش لاله گوشم حس کردم و سمانه داشت با زبونش میکشید رو پوست گردنم و لاله گوشم و تو دهنش میگرفت. نفس لذت و آزادش کردم و آه بلندی از گلوم بلند شد, دوست داشتم لبام و ببوسه اما نمیخواست باهام چشم تو چشم بشه, با حرص سرشو با دستام گرفتم و مجبورش کردم که نگام کنه و خودم لباشو چسبوندم به لبام, همه وجودم حس شهوت موج میزد و تنها چیزی که میخواستم همین بود. چشاش و بسته بود لبام و به آرومی میمکید, دستشو رو سینه ام حس کردم که داره اونم آروم مالش میده, یه بلوز زخیم تنم بود و زیرش سوتین بسته بودم, بعد کمی مکیدن لبام و مالش سینه هام از روی بلوز, بلند شد وایستاد و از پایین بلوزم گرفت و کشید به سمت بالا که درش بیاره, دستامو بالا گرفتم و کمکش کردم که درش بیاره, خودم دستمو بردم و پشت و گیره سوتین و باز کردم. به نفس نفس افتاده بودم و با هر ثانیه شهوتم دو برابر میشد, وقتی دستای لطیفش رو روی سینه هام حس کردم صدای ناله و آهم بلند شد و این اولین باری بود که یک همجنس خودم داشت باهام ور میرفت و تجربه جدید و فوق العاده ای بود. خسته شده بود و دو زانو نشسته بود جلو و سرش برده بود سمت سینه هامو آروم شروع کرد مکیدن نوک سینه هام, طاقت نداشتم و از موها و سرش گرفتم و فشارشون دادن سمت سینه هام و بهش فهموندم محکم تر بخوره. منظورمو متوجه شده بود سینه هام و به تناوب و با شدت بیشتر میخورد , چند دقیقه این وضعیت بود و صدای آه و نالم بلند شده بود و نمیخواستم این لذت تموم بشه. دستاشو رو پهلوهام و کمر شلوارم حس کردم که تصمیم داره درش بیاره, به کونم و کمرم قوص دادم که راحت بتونه درش بیاره و شرتم هم خواسته یا نا خواسته همراه شلوارم در آورد, پاهام از هم باز کرده بود و شروع کرد بوسیدن کشاله رون پاهام, سرشو بعد هر بوسه و زبون زدن بین پاهام عوض میکرد و کم کم داشت به کسم نزدیک میشد, دسته های صندلی رو گرفته بودم فشار میدادم و چند لحظه سرم و عقب میبردم و باز چند لحظه به سمانه نگاه میکردم که چجوری سرش بین پاهامه و دهنش داره به کسم نزدیک میشه, هر چی نزدیک تر میشد بی قرار تر میشدم و نمیدونستم از این اوج لذت باید چیکار کنم. اولین برخورد لباش با شکاف کسم بود که کاملا نفسم و بند آورده بود, حالا کاملا و دقیق میفهمیدم و حس میکردم فرق لبای یک دختر و یک پسر رو, فکر کنم این لامسه کسم بود که اینو بیشتر از همه جای بدنم بهم منتقل میکرد, صبر و تحمل اینجور با ملایمت خوردن و بوسیدن و خوردن کسم و نداشتم و سرشو با همه زورم گرفتم و دهنش و فشار دادم تو کسم, کف پاهام سعی کردم بدم بالا تر و به پایه های صندلی گیر بدم که کسم بالا تر بیاد و بیشتر دسترسی داشته باشه, چوچولم رو با لباش گرفته بود فشارش میداد و بعدش با زبونش سعی میکرد بکنه تو سوراخ کسم و این کارو همش تکرار میکرد, حس میکردم ضربان قلبم هزار برابر شده و با سررعت صد برابر دارم نفس میکشم, همینجوری شدت خوردنش رو بیشتر کرد و برای نفس کشیدن چند بار از کسم جدا میدش و باز با دستم به سرش فشار میاوردم, با شدت و سرعت میخورد و به خاطر اینکه آب زیادی از کسم جاری شده بود صدای خوردنش و میشنیدم و به لذتم اضافه میکرد, چشام و بستم و سرم یک لحظه داشت از لذت منفجر میشد و همه وجودم به یک باره خالی شد و حس کردم از داخل تو خلع هستم و زمان برای چند لحظه وایستاد, به خودم اومدم متوجه شدم با همه زورم انگشتام تو موهای سمانه هستش و دارم بهشون چنگ میزنم, متفاوت ترین ارضا شدنی بود تا حالا تجربه کرده بودم و سر سمانه رو ول کردم, خودشو کشید عقب و با گرفتن سرش و موهاش فهمیدم حسابی دردش اومده , بی حال سرم و به صندلی تکیه دادم و به صورتش خیره شدم, اشک تو چشماش جمع شده بود و دور لباش حسابی از آب کس من خیس بود, برام اهمیت نداشت که چه حالی داره!!! سرم و تکیه دادم عقب و چشام و بستم...
نمیدونم چند دقیقه خوابم برد که صدای سمانه تو گوشم , بیدارم کرد و گفت بیا برو سر جات بخواب, به خودم اومدم دیدم لخت نشستم رو صندلی و تو یک ثانیه یادم اومد جریان چیه, سرم یه کوچولو گیج میزد و از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق خودم, هنوز گیج خواب بودم و باعث میشد تلو تلو بخورم, سمانه اومد بازومو گرفت و بردم تو اتاق, یه تخت دو نفره داشت که من این هفته رو همیشه تنها میخوابیدم روش و سمانه یه اتاق برای خودش گرفته بود و اونجا میخوابید, من و خوابوند اومد بره که صداش کردم, برگشت و بهش گفتم بیا اینجا بخواب, گرفت کنارم خوابید و بهش گفتم لباساتو در بیار, بازم کمی مکث کرد و اما به حرفم گوش داد بلند شد وایستاد و اول پلیورش رو در آورد و زیرش فقط شرت و سوتین بود و بعدش هم اونا رو درآورد, اومد کنارم خوابید و به پهلو شدم بدن لخت گرم و نرمشو بغل کردم و به راحتی خوابم برد...
صبح که بیدار شدم و دیدم هنوز سمانه رو بغلش کردم , شروع کردم نگاه کردن بدن لختش کنار خودم و یکمی با سینه هاش ور رفتم و با سینه های خودم مقایسه کردم, اونم بیدار شد و بهم سلام کرد و بلند شد و گفت بره صبحونه حاضر کنه... کلی انرژی داشتم و خوشحال بودم از تصمیم که سمانه رو با خودم آوردم و چه سرگرمی ای بهتر از این میتونست با من باشه آخه...
حدود یک ماهی طول کشید تا بهرامی بیاد و تو این مدت هر بار دلم میخواست سمانه رو وادار میکردم باهام ور بره و منو ارضا کنه و شبا لختش میکردم و با بغل کردنش میخوابیدم و حس میکردم این کمبود و خلع بزرگی که تو وجودم بود یه ذره جبران میشد, با اینکه گاهی اوقات حس میکردم اونم کمی تحریک شده اما برام اهمیت نداشت و مهم نبود که ارضا بشه!!! سمانه اینجا بود که سرگرمی من باشه و اگه در آینده برای نقشه هام بهش نیازی داشتم , ازش استفاده کنم و در ضمن کارای خونه رو مثل نظافت و آشپزی رو انجام میداد و اینجا نبود که بهش خوش بگذره!!!
جوری تو بغل بهرامی پریدم و بهش گفتم که از غم دوریش چقدر بهم سخت گذشته که اشکش در اومد و حسابی باور کرد, تو چشمای بهرامی نگاه کردم و گفتم خواهش میکنم هیچ وقت منو اینقدر تنها نذار و از خودت دور نکن, من طاقتشو ندارم , میخواستم برگردم ایران و بیخیال دستگیر شدن بشم و فقط به تو برسم, بهرامی گفت: آروم باش عزیزم ببخشید حق داری من نباید این همه مدت تنهات میذاشتم اما باور کن همه سعی خودمو داشتم میکردم که بتونم پرونده های علیه تو رو راست و ریست کنم. من و کامل از زمین بلند و کرد بغلم کرد و آوردم تو خونه, همونجوری که تو بغلش بودم نشست رو کاناپه من شروع کردم به بوسیدن لباش و نوازش کردن موهاش و قربون صدقش رفتن. بدون ذره ای تردید مطمئن بود که چقدر من عاشقش هستم و خودمم باورم نمیشد که چطور این فیلم و به این خوبی داشتم بازی میکردم و بهرامی بزرگ و خر پول اینجوری خام من بشه...
سمانه داشت میز شام و جمع میکرد و بهرامی شروع کرد صحبت کردن و بهم گفت که: متاسفانه نتونسته هیچ جوره پرونده ها رو ماست مالی کنه و دادستان دستور دستگیری من و داده و تحت پیگیری هستم, اما ادامه داد که: خبر خوب اینه که تونسته جلوی اینکه اسم منو به پلیس اینترپل بدن رو بگیره و حوزه پیگیری فقط ایران هستش و من جام اینجا اونم با این مشخصات جعلی , کاملا امنه و میتونه در آینده بازم پرونده رو به جریان بندازه و آدمایی که قابل خریدن هستن و پیدا کنه و کلا از لیست مضنونین منو در بیاره و اما تا اون موقع باید همینجا باشم و صبر کنم... صحبتاش هم نا امید کننده بود و هم امیدوار کننده, حداقل الان جام امن بود و لازم نبود بترسم, لازم بود برای حفظ ظاهر هم که شده زورکی و الکی چند قطره اشک بریزم و خودمو تو بغلش رها کنم و بهش بگم برام مهم نیست کجای دنیا , فقط من کنار تو باشم بسه و برام هیچی اهمیت نداره!!!
سمانه مشغول شستن ظرفا بود که بهرامی بهش اشاره کرد و گفت این دختره که اذیتت نکرده و شر نشده برات؟؟؟ خندم گرفت از سوالش و گفتم نه اصلا , اتفاقا خیلی خوبه که آوردمش و تازه خودش هم از خداشه, صبر کن و ببین. سمانه رو صداش زدم و گفت: دارم ظرف میشورم, بهش گفتم میدونم یه لحظه بیا کارت دارم, با دستای کفی اومد جلومون وایستاد. بهش گفتم سمانه به نظرت اگه ایران میموندی یا میرفتی پیش سیامک و آدماش یا میرفتی پیش خانوادت ,به نظرت چی میشد؟؟؟ همینجوری خشکش زده بود و هیچی نمیگفت و از این سوالم غافلگیر شده بود, بهش گفتم با تو ام سمانه مگه لال شدی, بگو اگه میرفتی پیش خانوادت چی میشد؟؟؟ یاد آوری خانوادش و اینکه چه اتفاقی افتاده باعث شد اشک از چشاش سرازیر شه و گفت: دیگه هیچ وقت نمیخوام ایران باشم و خانوادمو ببینم. رو کردم به بهرامی و گفتم دیدی که خودشم از خداشه پیش من باشه و کجا بهتر از اینجا آخه, مگه نه سمانه؟؟؟ کمی شدت گریه کردنش بیشتر شده بود و با هق هق گریه گفت: آره خودم میخوام که اینجا باشم...
از اتاق پذیرایی رفته بودیم تو هال و رو کاناپه نشسته بودیم و به بهرامی گفتم که تنها مشکل اینه که اینجا حوصلم سر رفته و دوست دارم یه جا کارکنم و وقتم بیهوده نگذره. بهرامی کمی فکر کرد و گفت نمیخوام ریسک کنم و تو شرکتای خودم تو ترکیه مشغولت کنم و شاید مخفیانه تحت نظر باشن, که البته بعیده اما بازم ریسک نکنیم بهتره. اما چند تا دوست دارم که میتونم بهشون بگم یک کار در شان تو بهت بدن و مشغول بشی. ادامه داد که: اصلا نظرت چیه یه جشن کوچیک دوستانه بگیریم و دوستام و دعوت کنم و خودشون بگن چه کاری میتونن برات جور کنن و خودت انتخاب کنی؟؟؟ بهش گفت واوووو عجب پیشنهادی عزیزم ,عالیه من خیلی دلم برای یه مهمونی حسابی تنگ شده, برای همین پس فردا شب دعوتشون کن و بقیه کارش با من...
سمانه کاراشو تموم کرده بود و داشت میرفت تو اتاقش, صداش زدم و اومد سمت ما, یه پیرهن سفید اندامی تنش بود و ساپورت مشکی و طبق صحبتایی که باهاش کرده بودم همیشه با آرایش و موهای درست کرده تو خونه میگشت. چشای بهرامی برق میزد و خوب میدونستم تشنه سکس با منه و هر لحظه منتظره ببرم تو اتاق و بهش بدم, اما من براش سورپرایز بهتری داشتم. به سمانه که چشاش کمی قرمز بود و مشخص بود به خاطر یادآوری شرایطش کلی گریه کرده , گفتم بیا بشین. بین خودمو بهرامی نشوندمش و بهرامی از این کارم کمی تعجب کرده بود, دستمو از روی سمانه بردم و دست بهرامی گرفتم و بهش گفتم البته تو این مدت من خیلی هم حوصلم سر نرفته بود برای خودم سرگرمی هایی داشتم, اگه دوست داری حاضرم بهت نشون بدم عزیزم. هم زمان دست بهرامی و گذاشتم روی رون پای سمانه و برق شهوت تو چشاش دو برابر شده بود. بهم گفت: چرا کنه نه عزیزم خیلی مشتاقم سرگرمی هاتو بدونم عشقم, دست بهرامی رو از رونای پای سمانه بردم سمت سینه هاش و گفتم باشه گلم همه همه شو بهت نشون میدم. دیگه لازم نبود دستشو بگیرم و خودش داشت سینه های سمانه رو چنگ میزد, سمانه چند بار سرشو سمت من کردو بهم نگاه میکرد, به نگاهش توجه نکردم و منم شروع کردم با اون یکی سینه اش که سمت من بود بازی کردن, لب و دهن بهرامی رفته بود تو گردن سمانه و دستش و برده بود از رو ساپورت داشت کسشو چنگ میزد, چند دقیقه همینجوری باهاش ور رفتیم و آروم و جوری که بهرامی نشنوه در گوش سمانه گفتم پا میشی و لختش میکنی و براش ساک میزنی. نگاه مایوسانه و غمگین سمانه رو روی صورتم حس کردم , پاشد و جلوی بهرامی وایستاد و اول پیرهنشو و زیر پوش که تنش بود و در آورد و بعدش هم شلوار و شرتشو, و زانو زد جلوشو شروع کرد براش ساک زدن, من رفتم خودمو چسبوندم به بهرامی شروع کردم ازش لب گرفتن و حالا دستش رو سینه و بدن من کار میکرد, چشاش از خوشحالی و شهوت برق میزد و بهش گفتم عزیزم از سورپرایزم خوشت اومد؟؟؟ یه آهی از شهوت کشید و گفت: الکی نیست که اینجوری عاشقت شدم عشقم, تو بهترینی... منم شروع کردم لخت شدن و همونجوری نشسته لخت شدم, موهای سمانه رو که داشت ساک میزد و گرفتم و سرشو کشوندم بین پاهای خودمو لباش و چسبوندم به کسم, بهرامی از دیدن این صحنه داشت دیوونه میشد و شروع کرد به خوردن سینه هام و از پایین هم سمانه کسم و میخورد. بهرامی طاقت نداشت و دیوونه بار فقط نفس میکشید و بهم گفت که برم رو کیرش بشینم. بهش گفتم نه زرنگی , اول اینو میکنی که آبت زودتر میاد و بار دوم که اون کیر بلند شدت که قراره کلی سر حال تر باشه دیر تر آبش بیاد برای منه, از پیشنهادم قند تو دلش آب شد و لبام و بوس کرد و گفت عاشقتم عزیزم... به سمانه گفتم پاشو لخت شو, سمانه پاشد و شروع کرد لخت شدن, کیر بهرامی رو گرفتم و انگشتام و روش بالا و پایین میکردم, از منظره لخت شدن سمانه دیوونه شده بود. با سرم به سمانه اشاره کردم بیاد بشینه رو کیر بهرامی, اومد جلو پاهاشو از هم باز کرد که بتونه بشینه روش, به بهرامی گفتم خودم کیرتو برای کسش تنظیم میکنم عزیزم, این جور حرف زدنای من براش , صد برابر بیشتر دیوونش میکرد و با گفتن عشقم و عزیزم و گلم ازم تشکر میکرد, سمانه آروم نشست رو کیر بهرامی و دستم هم زمان انتهای کیر بهرامی رو گرفته بود و هم چاک از هم باز شده کس سمانه رو لمس میکرد, آروم انگشتام و از دور کیرش برداشتم و گذاشتم سمانه کامل بشینه رو کیرش, مشخص بود که تو این مورد حرفه ایه و خودش پاهاشو برد روی کاناپه و حالا کامل نشسته بود رو کیر بهرامی و دستاش و حلقه کرده بود دور گردنش که تعادلش و حفظ کنه و آروم بالا و پایین میشد, وایستادم و رفتم پشت سمانه و با دستام از دو طرف کونش گرفتم و بهش گفتم تند تر و با دستم کمک میکردم تند تر خودشو بالا ببره و بشینه, بعدشم از پشت سینه هاش و که ته دلم ازشون خوشم اومده بود و گرفتم و شروع کردم به مالیدن, بهرامی کاملا از این شرایط مجنون شده بود نتونست تحمل کنه و نعره زنان آبشو تو کس سمانه خالی کرد. سمانه از رو کیرش بلند شد و آب کیر بهرامی و آب کسش , روی رونای پاش غلت میخوردن به سمت پایین میرفتن و حسابی بدنش عرق کرده بود و نفس نفس میزد و چقدر اون چهره و سینه های عرق کرده که اون جور که با نفسای تندش رو بدنش بالا و پایین میشدن , منظره قشنگی درست کرده بودن. برای اولین بار دوست داشتم من برم سمتش و شروع کنم باهاش ور رفتن اما به ناچار باید سمت بهرامی میرفتم و باهاش عشق بازی میکردم, کنارش نشستم و کیر خوابیدشو گرفتم تو دستمو گفتم خوشت اومد عزیزم؟؟؟ حسابی بی رمق و بی حال شده بود و لباشو گذاشت رو لبام و گفت تو بی نظری عشقم, مگه میشه با تو باشم و بهم خوش نگذره. کیرشو یکمی فشار دادم و گفتم زودی وقت داری حالت جا بیاد و این و بیدارش کنی و منو ببری تو اتاق و تا صبح بکنی, دیگه طاقت ندارممممممم, حسابی خم شدم روی بهرامی و سرمو بردم سمت سمانه و گفتم برو از تو یخچال دو تا قرص ضد بارداری هست و بردار و بخور و بعدش برو اتاقت و بگیر بخواب و برگشتم شروع کردم بوسیدن بهرامی...
صبحش بهرامی رفته بود بیرون و که هم چند تا هماهنگی برا کار و بارش بکنه و هم دوستاش و برای مهمونی دعوت کنه, زودتر از سمانه بیدار شده بودم و رفتم صداش زدم و گفتم پاشو که کلی کار داریم و اول باید بریم خرید, اولین بار بود که تو این مدت داشتم بیرون میرفتم و حسابی خوشحال بودم, سمانه لباس پوشیده بود و دیدم شال هم انداخته رو سرش , رفتم طرفشو با انگشتام زدم تو کلشو گفتم کله پوک , اینجا ایران نیستا یادت رفته؟؟؟ مشخص بود فراموش کرده و اصلا حواسش نیست و خودش شال و از روی سرش برداشت, بهش گفتم بشین پشت فرمون که من باید چندتا تماس بگیرم, گفت رانندگی بلد نیستم, بازم زدم تو سرش و گفتم واقعا که, اون شهرام احمق و دست پا چلفتی چهار تا احمق تر از خودش , دورش جمع کرده بوده... از خرید برگشتیم و باید خونه رو حسابی مرتب میکردم و خیلی برام مهم بود بهرامی جلوی دوستاش کم نیاره و حسابی همه چی خوب پیش بره, با اینکه یکی از خدمتکارای بهرامی اومده بود کمک و سمانه هم بود اما مجبور بودم خودمم بهشون کمک بدم و بلاخره تا فرداش موفق شدیم حسابی خونه رو تمیز کنیم و وسایل پذیرایی رو همه جوره جور کنیم و آماده کنیم و مهم ترین مورد که مشروب بود هم خود بهرامی قرار بود بیاره که کلی وودکا و ویسکی و شراب مارک دار گرفته بود و آورد و حالا همه چی آماده یه جشن حسابی بود و بهرامی حسابی از اینکه من اینجور برام مهمه که جلوی دوستاش سربلند باشه , ذوق کرده بود و همش قربون صدقم میرفت...
حالا میموند یه مورد خیلی مهم تر, اون شب که سمانه رو نشونده بودم رو کیر بهرامی فهمیدم دور کسش کلی مو داره و کلا بدنش نیاز به شیو کردن داره, دیگه وقت اینکه جایی بفرستم بره اپلاسیون کنه نبود و تو خریدام پودر موبر گرفته بودم و فرستادمش بره حموم که بدنشو شیو کنه, برگشتنی هم بهش لوسیون نرم کننده بعد شیو دادم و حالا بدنش حسابی سکسی تر شده بود. یه لباس مخصوص رقص لختی هم گرفته بودم که یه تاپ توری تا رو ناف بود و یه دامن کوتاه و که دورش چند تا چاک داشت و تو رقص و حرکت قشنگ چاکش از هم باز میشد,که مطمئن بودم با پوشیدنش چند برابر سکسی میشه, برای لباس زیرش هم یک شرت لامبادا و یک سوتین نخی که همش نصف سینه رو میپوشوند و بقیه سینش و چاک سینش کامل دیده میشد گرفتم. ازش خواستم بپوشه و چند بار دور خودش بچرخه, حالا مطمئن بودم که دوستای بهرامی و دوستاش با دیدن این منظره هوش از سرشون میره و حسابی شب رویایی رو میگذرونن...
سه نفر بودن و همشون با ماشینای با کلاس و راننده مخصوص اومده بودن که البته یکیشون ایرانی بود, کت و شلوارای گرون و همشون حسابی با کلاس بودن و تو سن سال بهرامی بودن, نشسته بودن و حسابی مشغول صحبت و خنده بودن و داشتن برای هم خاطره تعریف میکردن و اکثر حرفاشون هم ترکی میگفتن. یه پیراهن شب اندامی یه سره زرشکی پوشیده بودم و تا زانو هام بود و کنار بهرامی نشسته بودم و با اینکه نصف بیشتر حرفاشونو نمیفهمیدم الکی باهاشون میخندیدم, خدمتکار بهرامی مسئول پذیرایی بود و به سمانه گفته بودم تا وقتی من نگفتم از اتاقش بیرون نیاد و حسابی توجیحش کرده بودم باید چیکار کنه و اگه دست از پا خطا کنه اون روی سگ من و بالا میاره. بهرامی لحنشو جدی کرد و شروع کرد فارسی صحبت کردن و با اینکه اولش منو مختصر معرفی کرده بود به دوستاش و اونا رو به من , شروع کرد به صحبت از من و بیشتر و دقیق تر معرفیم کردن و تا میتونست ازم تعریف کرد و گفت که چقدر عاشقمه و چقدر براش مهم هستم و اون سه تا هم با دقت نظر خاصی گوش میدادن و سرشونو به علامت تایید بالا و پایین میکردن. بهرامی بهشون گفت سارا عشق من چند وقتی رو باید ترکیه زندگی کنه و تصمیم داره برای بیکار نبودن یه جا مشغول به کار بشه و از اونجایی که نمیخوام احیانا زن و بچه هام بفهمن که ما عاشق هم شدیم و شاید برای عزیزم مزاحمت درست کنن , پیشنهادم اینه که تو هیچ کدوم از شرکتای من نباشه. یکی از دوستای ترکش که نیمچه فارسی حرف میزد تایید کرد و گفت درستش هم همینه و اینجور موقع ها این زنا اگه از این جور عشقای ناب و طلا سر در بیارن شر به پا میکنن و من خودم تجربشو دارم بهرامی جان, همشون زدن زیر خنده. اونی که ایرانی بود رو به بهرامی گفت: درکت میکنم و اتفاقا چند وقته که مدیر یکی از فروشگاه های لوازم و خانگیم تو همین ازمیر, استعفا داده و حسابی دنبال یه آدم مطمئن هستم و اگه سارا خانوم افتخار بدن , من که از خدامه ایشون بهم افتخار بدن و کمک کنن. بهرامی روشو برگردوند سمت و منو منتظر جوابم بود, منم رومو کردم سمت دوستش و گفتم باعث افتخارمه آقا بهزاد که منم بتونم تو این مدت بهتون کمک بدم. همگیشون گیلاس شرابشون و برداشتن و بهزاد گفت به سلامتی سارا خانوم, مدیر جدید و همگیشون تکرار کردن و رفتن بالا...
دوباره صحبتاشون گل گرفت و حسابی هم خورده بودن مست شده بودن و فقط بلند بلند میخندیدن, بلند شدم و رفتم ضبط و روشن کردم و آهنگ شاد ترکی در حال پخش شدن شد, بهشون گفتم خب نظرتون با یک رقص ناب ایرونی همراه یک آهنگ ناب ترکی چیه؟؟؟ بهرامی با صدایی که حسابی مست شده بود و به خنده گفت: عشقم نگو که میخوای جلوی دوستام برامون برقصی و همشونو عاشق کنی و همین امشب برت بزنن. قهقه خندشون خونه برداشت بعد این جمله, گفتم نه عزیزم نترس , فقط فرشته مرگ میتونه منو از تو بر بزنه, اون سه تا گفتن اووووووووووو اینجا رو باششششش. گفتم یکی از دوستام منتظره تا با رقصش همتونو ببره تو آسمونا, سمانه رو صداش زدم و بهش گفتم بیا سمانه جون و هنر نماییت و به مهمونای گلمون نشون بده عزیزم...
هر قدم که سمانه به جمع نزدیک تر میشد چشای همشون گرد تر میشد و جوری آرایشش کرده بودم و موهاش و درست کرده بودم و جوری تو اون لباس سکسی شده بود که خودمم از دیدنش سیر نمیشدم, با اینکه بهش گفته بودم نتونسته بود استرس و ترسش و کنترل کنه و حسابی قیافش ترسیده بود, تو دلم حرص خوردم و گفتم این جنده رو باش , حالا به من که رسید نجابت و ترسش یادش اومد... خیلی آروم به همشون سلام کرد که همین باعث شده بود صداش ملیح تر بشه, و تک تک باهاشون دست داد و بهش گفتم خجالت نکش عزیزم بیا و بهشون نشون بده چه رقص قشنگی داری , راحت باش گلم. دستشو گرفتم و قشنگ بردمش وسط و بهش گفتم شروع کن و خجالت نکش, خودم رفتم نشستم کنار بهرامی و بازوشو گرفتم و آروم بهش گفتم عاشقتم... سمانه یه چرخی بین جمع زد و به همه مون نگاه کرد, آروم از دستاش شروع کرد رقصیدن و کم کم به خودش مسلط شده بود و حالا سرعتش و بیشتر میکرد, ریتم رقصش کم کم تند تر شده بود و خیلی خوب بلد بود و حسابی قشنگ میرقصید, سینه هاش از روی اون تاپ توری قشنگ تو اون سوتین سکسی دیده میشدن و موقع رقص بالا و پایین میشدن و حسابی میلرزیدن, چند تا چاکی که رو دامن کوتاهش بودن هم موقع رقص کنار میرفتن و قشنگ کونش دیده میشد و حتی تو نگاه اول این بود که شرت پاش نیست و با دقت میشد فهمید که شرت لامبادا پاشه و فقط یه تیکه کوچولو جلوی کسش و گرفته و بقیش بندیه. موزیک پخش میشد و سمانه همینجور میرقصید و به چهار تاشون که نگاه کردم دیدم که غرق دیدن سمانه شدن و چشاشون همه جای بدنش کار میکنه, چند بار بهزاد و دیدم که دستش از روی شلوارش سمت کیرش رفت و لمسش کرد. حدود نیم ساتی سمانه رقصید حسابی خسته شده بود و من رفتم ضبط و خاموش کردم و متوقف شد, همه شروع کردن براش دست زدن و کل بدنش عرق کرده بود و نفس نفس میزد, رفتم سمتشو دستشو گرفتم و گفتم عالی بود عزیزم, عالی بود و رو کردم به بقیه گفتم به نظرتون یه دست کم نیست و شروع کردم دست زدن و بقیه هم بازم دست زدن و همینجور با چشاشون داشتن سمانه رو میخوردن و مشخص بود در برابر این لباس سکسی ای که سمانه تنش کرده کسی به من نگاه خاصی نداره. به سمانه گفتم عزیزم میتونی بری تو اتاقت ...
همشون با حسرت داشتن رفتن سمانه رو نگاه میکردن و حالشون گرفته شد از اینکه بهش گفتم برو تو اتاقت, با خنده رفتم سر جام نشستمو گفتم , میبینم که اینقدر جذب دوستم شدین که دلتون به این زودی از رفتنش تنگ شده, همشون زدن زیر خنده و اون یکی دوست دیگه بهرامی گفت: عجب سر و زبانی دارید بانو و بهرامی حق داره اینجور مجذوب شما بشه. رو کردم بهش و گفتم لطف دارید جناب و اگه حرفی زدم جهت مزاح و شوخی بود و همونقدرکه بهرامی برام مهمه و ارزشمند, احترام دوستاش هم برام واجبه, من حاضرم هر کاری کنم که بهرامی خوشحال و راضی باشه و اینکه شما اینجا هستین و باعث شادیش شدین ازتون تشکر میکنم و به نوبه خودم برای قدردانی از اینکه افتخار دادین و پیشمون اومدین , اگه جسارت نباشه و دوست داشته باشین میتونین امشب و با دوستم بگذرونین... چشای مست و شهوتیشون حسابی تعجب کرده بود و این ÷یشنهاد من به شدت براشون غیر منتظره بود و مونده بودن چی بگن, دستم تو دست بهرامی بود و فشار دستشو حس میکردم و به چشاش که نگاه کردم موج میزد از عشق و کلی از این حرفایی که دربارش, پیش دوستاش زده بودم احساساتی شده بود و ذوق کرده بود. بلند شدم و دست بهزاد و گرفتم و گفتم آقا بهزاد از شما بعدیه چرا اینقدر خجالت آخه , بلندش کردم و بردمش سمت اتاق سمانه و در و باز کردم و فرستادم داخل و انگار از خداش بود که یکی اینجوری روونه اون اتاق بکنش, برگشتم و دست بهرامی رو گرفتم و گفتم عزیزم بیا بریم و مزاحم نباشیم, بهرامی خندید و گفت بریم مزاحم نباشیم یا میخوایی منم ببری تو اتاق؟؟؟ صدام و نازک و کش دار کردم و گفتم آره میخوام ببرمت تو اتاق اما اتاق مخصوص خودم و خودت, دستشو گرفتم و بلندش کردم و موقع رفتن دیدم که اون دو تای دیگه علنی دستشو رو کیرشونه و دارن میمالن و بلند شدن رفتن به سمت اتاق سمانه. بهرامی رو خوابوندم رو تخت و از بس مست شده بود سریع و با حرص و ولع من و خودشو لخت کرد و خوابوندم رو تخت و کیرشو با شدت و قدرت کرد تو کسم و شروع کرد تلمبه زدن و از چشاش میشد فهیمد که هم داره به خاطر وفاداری و این همه کلاسی که براش گذاشتم تشکر میکنه و هم قمستی از ذهن اونم درگیر اون اندام و رقص سکسی سمانه هستش, مثل همیشه زودی آبش اومد و سریع بی حال شد و خوابش برد, اما من خوابم نمیبرد و نمیدونم چجوری داشتن سمانه رو میکردن و چه بلایی داشتن سرش میاوردن که داد و فریادش کل خونه رو برداشته بود و مشخص بود این صدا هر چی هست چیزی جز درد کشیدن زجر کشیدن نیست و هیچ لذتی توی این صدا نمیشنیدم و حس نمیکردم...
نمیدونم همون شبونه که کارشون تموم شده بود رفتن یا صبح قبل از بیدار شدن ما, وقتی متوجه شدم که نیستن , همونجوری لخت رفتم که دوش بگیرم, اول رفتم اتاق سمانه و کنجکاو بودم ببینم در چه حالیه, در اتاق و باز کردم و دیدمش که خودشو موچاله کرده و پشتش به من بود, خونایی که رو کونش خشک شده بود و مشخص بود از سوراخ کونش هستش حسابی به چشم میومد, رفتم سمتشو دستمو گذاشم رو بازوش و مثل برق گرفته ها برگشت نشست و چشاش قرمز خون بود , از بس که گریه کرده بود همه آرایشش و اشکاش که قاطی شده بودن ,تو کل صورتش پخش شده بود, همینجوری بهم خیره شده بود تو چشاش چیزی جز ترس و غم نمیدیدم. رفتم کنارش نشستم و دستمو انداختم دور کمرش و بغلش کردم, لرزش بدنش رو با بغل کردنش حس کردم, بهش گفتم عزیزم ناراحت نباش, باور کن نمیخواستم بهت صدمه بزنن و الان که دیدم کلی ناراحت شدم, به خنده بهش گفتم تقصیر خودته دیگه از بس خوشگلی عزیزم, جوری هم رقصیدی که حسابی حشرینشون کردی و خودت این مردا رو میشناسی که اگه بیش از حد حشری بشن چه کارایی که نمیکنن. پاشو پاشو اینقدر سر هر چیزی آب غوره نگیر و بلند شو خودم میبرمت حموم و میشورمت و از دلت در میارم عشقم, سرشو گذاشت رو سینه هام و اونم دستاشو دور کمرم حلقه کرد و مثل ابر بهار گریه میکرد, از این وضعیت بدبختانه ای که توش گیر کرده بود حالا فقط به من که میدونست باعث و بانی همش هستم پناه آورده بود و این جور اشک میریخت, تو دلم غنج رفت و حس لذت بی نظیری داشت برام!!!
دو هفته ای طول کشید که بهزاد کامل فروشگاه و نشونم بده و چند تا انبار دور و برش بود که عمده اجناس اونجا بودن و من و در جریان همه جزییات گذاشت و به همه به عنوان مدیر جدید معرفی کرد و بهم گفت: که از این به بعد طرف حسابش من هستم و مدیریت کل آدمایی که اینجا کار میکنن با منه و خودش چند ماه یه بار میاد ازمیر و سر میزنه. بهش گفتم که سمانه قبلا تو ایران فروشنده بوده خوب بلده برای فروش توضیح بده. با هماهنگی بهزاد , سمانه رو آوردم تو فروشگاه و گذاشتمش تو بخش معرفی اجناس به مشتریا. بهش در حدی حقوق میدادم که فقط بشه خرجای ضروری خودشو بکنه و به فکر پول جمع کردن و فرار نیوفته, بهرامی خیلی وقتا میرفت سر وقت سمانه و حسابی میکردش و از اونجایی که هنوز به عشق من ایمان داشت و منو در حد پرستش قبول داشت و بهم اعتماد داشت, مخالفتی با این کارش نداشتم. حتی بارها شده بود که بهزاد هم سمانه رو میبرد خونشون و چند روزی باهاش حال میکرد و برش میگردوند و منتهی همشون میدونستن که سمانه نهایتا برای منه و باید با من هماهنگ باشن... من و سمانه جفتمون دست و پا شکسته ترکی یاد گرفته بودیم و میتونستیم صحبت کنیم و بفهمیم, تنها جایی که سمانه سر حال و شاداب بود سر کارش بود و مشخص بود این کارو دوست داره و حسابی سر کار تیپ میزد و به خودش میرسید و خیلی از مشتریای ترک وقتی قیافه و اندام خوشگلش و ترکی صحبت کردن دست و پا شکسته اش رو میدیدن و میفهمیدن ایرانیه , جذبش میشدن و همین باعث میشد مشتاق به خرید بشن, وقتی دیدم که به کارش علاقه داره و و جدا از اون کاملا دختر حرف گوش کنی هستش, سمانه رو مسئول کل فروشنده ها کردم و مدیری

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#26 | Posted: 14 Dec 2016 23:56 | Edited By: Boysexi0098
سراب عشق

نويسنده شيوا

قسمت ٧ (پايانى)


سارا...
شب سیامک باهام تماس گرفت و فرداش میرسید ازمیر, حدود ساعت 10 صبح بود که رفتم پایین و به سمانه گفتم که کاری پیش اومده دارم میرم و خونه منتظرشم, به چند تا دیگه هم سپردم و رفتم فرودگاه دنبال سیامک, بر خلاف اون هیکل گندش و تیپ ظاهری همیشه لات مانندش, حسابی شیک و پیک و کت و شلوار و کروات داشت, به هم رسیدیم و بهش سلام کردم و اونم احوال پرسی گرمی باهام کرد و گفت: ماشالله خانوم ماشالله بزنم به تخته چقدر رو اومدین خانوم و به چشم خواهری میگم خانوم چقدر خوشگل شدین و حسابی اینجا بهتون ساخته , بهش گفتم سیامک اینقدر زبون نریز و بس کن, چمدونتو بردار که زودتر بریم خونه کلی حرف باهات دارم و وقت نداریم, همینجور که داشت زبون میریخت و عقد من و بهرامی رو تبریک میگفت رسیدیم خونه و تمام اطلاعاتی که ازش خواسته بودم برام جمع کنه رو بهم گفت و منم تمام مواردی که باید باهاش هماهنگ میکردم و لازم بود بدونه بهش گفتم. نزدیک ساعت 2 بود که صدای کلید انداختن سمانه رو شنیدم و دیگه صحبتای لازم من و سیامک هم تموم شده بود, با قیافه بشاش وارد شد و به من سلام کرد و همینکه سرش و برگردوند و سیامک و دید هنگ کرد و میخکوب شده بود, اون چهره بشاش و شاد جای خودشو به یک چهره وحشت زده داده بود و ترس تو صورتش موج میزد و مشخصا داشت همه اون صحنه ها و بلاهایی که سیامک و آدماش سرش آورده بودن و تو ذهنش مرور میکرد. سیامک با خنده بهش گفت به به سمانه خانوم گل سلام عرض شد , سمانه همونجوری نگاش میکرد و هیچی نمیگفت, رفتم جلوش و گفتم چی شده عزیزم سیامک جان بهت سلام کردا , نمیخوای جوابش و بدی؟؟؟ با صدای لرزون گفت: س س سلام. بهش گفتم عزیزم برو لباستو عوض کن تا برات یه چایی دبش ایرونی که سیامک جان سوغاتی آورده و دم کردم, بریزم که حسابی خستگیت در بره, شروع کردم به سیامک از کارمون تو فروشگاه گفتن و اینکه سمانه چقدر کمک حاله من هستش و چقدر تو کارش پیشرفت کرده و مهم تر از همه یکی از عاملین اصلی فروش بالای فروشگاهمونه, سمانه لباسشو عوض کرده بود و پوشیده ترین لباس ممکن و تنش کرده بود بهمون ملحق شد با همون قیافه مضطرب و نگران. به سیامک گفتم خبر نداری که هر کی که پاشو تو فروشگاه میذاره و همینکه قیافه سمانه رو میبینه , همین بسه که بدون خرید پاشو بیرون نذاره. سیامک با پوزخند و به حالت طعنه وار گفت: بله خانوم حق هم دارن خداییش, مگه میشه سمانه خانوم و آدم ببینه و از اون فروشگاه خرید نکنه آخه , من که باشم همه فروشگاه و میخرم و میبرم, حسابی از این حرفش دو تایی بلند بلند خندمون گرفت و سمانه همینجوری لیوان چایی به دست ,به زمین نگاه میکرد. ساعت و نگاه کردم گفتم ای خدای من دیدی سیامک اینقدر گرم صحبت و گفتن خاطرات بودیم که یادم رفت برات ناهار درست کنم, سمانه پاشد و گفت من الان میرم یه چیزی درست میکنم, بهش گفتم نه تو بشین امروز دلم میخواد خودم برای سیامک یه غذای ترکی خوشمزه درست کنم. از این وضعیت مضطرب و نگران سمانه پیش سیامک حس لذت خاصی داشتم و میخواستم با تنها گذاشتنشون بیشتر بترسه و بیشتر تحت فشار قرار بگیره!!!
حواسم بهشون بود که سیامک حسابی سمانه رو گرفته بود به حرف و همش ازش سوال میپرسید و اونم با جوابای کوتاه و اون تن صداش که وقتی میترسید ملیح تر میشد , جواب میداد. در حین خوردن ناهار به سمانه گفتم عزیزم یه موردی هست که من و سیامک حسابی در موردش حرف زدیم و لازمه با تو هم هماهنگ کنیم, فقط لازمه حسابی باهامون همکاری کنی و اصلا جای نگرانی هم نیست. با قیافه نگرانش بهم خیره شده بود و منتظر بود تا بقیه حرفمو بشنوه, بهش گفتم که به زودی من قراره چند روز برم مسافرت و سیامک جان مهمون ما هستن و پیش تو میمونه و باید حسابی هواشو داشته باشی و به حرفش گوش کنی و دختر خوبی باشی تا من برگردم و در ضمن برای چرخوندن فروشگاه هم حسابی روت حساب کردم و باید مواظب کار هم باشی. نگرانی و اضطراب تو چهره سمانه چند برابر شد و بازم ترجیح داد هیچی نگه و سرش و انداخت پایین و مشخص بود داره به زور و اکراه غذاشو میخوره...
اون رابطی که شیوا و ندا رو رد کرده بود یک وکیل خبره تو کار همین افردای بود که میخواستن برن و کشورای دیگه پناهنده بشن و براشون ویزا جور میکرد و حتی تو اون کشواری مد نظرش هم آدمایی رو داشت که بتونن کار و جلو ببرن, برای دیدنش باید میرفتیم استامبول و من عصر زنگ زدم به منشیش و هماهنگ کردم و صبح زود فرداش من و سیامک راهی شدیم... سن وسالش زیاد بود و موهاش سفید شده بود, طبق صحبتا و توضیحات اولش فکر کرد ما از ایران اومدیم و میخواییم برای ویزا و پناهندگی ازش مشورت بگیریم. حرفاشو قطع کردم و گفتم آقای محترم ما اینجا نیومدیم که برامون ویزا جور کنید و بفرستیمون جایی, عینکش و با تعجب برداشت و با دقت بیشتری منو نگاه کرد و گفت: پس کارتون چیه خانوم؟؟؟ بهش گفتم بدون توضیح و حرفای اضافی میرم سر اصل مطلب و من اومدم اینجا که درباره دو تا از مشتری هاتون اطلاعاتی ازتون بگیرم و بدونم کدوم کشور رفتن و الان دقیقا کجان؟؟؟ اولش کمی خندید و بعدش جدی شد و گفت: شوخی میکنید خانوم محترم؟ من یک وکیلم و هرگز راز مشتریهام و به کسی نمیگم و اکثر افرادی که از ایران میان و میخوان برن پناهنده بشن اصلا علاقه ندارن کسی از مکانشون مطلع باشه و من چطور میتونم بابت پولی که میگیرم بهشون خیانت کنم خانوم محترم؟؟؟ سیامک اومد شروع کنه حرف زدن و از اونجا که میدونستم الان با قلدر بازی خرابش میکنه, نذاشتم حرف بزنه. کیفمو گذاشتم رو میز و از توش یک دسته چک برداشتم و به وکیل گفتم چقدر بنویسم؟؟؟ متعجب منو نگاه میکرد و گفت: چیکار میکنید خانوم؟؟؟ بهش گفتم ببینید آقای محترم من بیشتر از یک ساله دارم دنبال این دو تا میگردم و نه وابسته به نهاد دولتی هستم و نه سیاسی هستم و همه چی بین ما کاملا شخصیه و طبق گفته خودتون که با گرفتن پول احساس تعهد به همه میکنید , پس حتما این کارتون هم قیمتی داره و فقط بگید چقدر؟؟؟ میتونید این پول و بگیرید یا من میتونم همین الان برم اداره پلیس ترکیه و بگم که دارید ویزاهای غیر قانونی برای آدما جور میکنین, انتخاب با خودتونه... قیافش حسابی جا خورده بود و از حرفام غافلگیر شده بود, مبلغی که گفت زیاد نبود و براش نوشتم و ازم خواست که مشخصات کسایی که میخوام و بگم, اسم و فامیل شیوا و ندا رو گفتم و عکساشون هم بهش دادم. ازم یک شماره تماس گرفت و گفت: تا فردا مکان و شرایط دقیقشون براتون به صورت پیام فرستاده میشه...
بلاخره داشتم به شیوا نزدیک و نزدیک تر میشدم, حسابی خوشحال و سر حال بودم.از وقتی نگاه سیامک به سمانه رو دیدم فهمیدم حسابی تو کف قیافه و اندامشه که جذاب تر و سکسی تر از گذشته شده, توی راه بهش گفتم تا وقتی من هستم کاری به کارش نداشته باش و وقتی من رفتم طبق نقشه شروع میکنی و همون کاری که گفتم باهاش میکنی و آماده خبر من میمونی. لازم بود که به بهرامی و بهزاد زنگ بزنم و بگم که دارم میرم سفر و بهشون گفتم با چند تا از دوستان داریم میریم تور تفریحی آلمان و چند روزه برمیگردم. فروشگاه هم سپرده بودم به یه شخص مطمئن که حدودا نقش معاون من رو اونجا داشت, یه بلیط برای دورتموند گرفتم و سیامک منو رسوند به فرودگاه و با شوق و عجله برگشت که بره سر وقت سمانه و کاری که بهش گفته بودم و انجام بده...

ندا...
قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه با صدای گریه نگار از خواب بیدار شدم, همین که چشام و باز کردم , گریش قطع شد و شروع کرد خنیدن, دیدن اون چهره معصوم و دوست داشتنی بهترین چیزی تو دنیا بود که هر آدمی صبح زود آرزوی دیدنش رو داشت. لپ تپلیش و بوس کردم و گفتم از دست تو دختر مگه مامان نداری که هر روز صبح میایی منو بیدار میکنی؟؟؟ لال پت پتی جوابمو داد و میخندید, بلند شدم و بغلش کردم و حسابی فشارش دادم و بردمش تو هال و گذاشتمش زمین, دیدم تا دم در دستشویی هم داره دنبال من میاد, از وقتی که راه رفتن یاد گرفته بود همش دنبال من بود, بهش گفتم صبر کن عزیزم الان برم دستشویی و برمیگردم بهت صبحونه میدم عشقم, انگار که حرفمو فهمیده باشه وایستاد و منتظر من موند, برگشتم و بغلش کردم گذاشتم روی صندلی مخصوص کودک اشپزخونه و شیر و از یخچال برداشتم که گرم کنم و سرلاک درست کنم و بدم بخوره که حسابی هم دوست داشت, باورم نمیشد که به این زودی به دنیا بیاد و بزرگ بشه و چند روز دیگه جشن تولد یک سالگیش بود...
از روزی که من و شیوا اومده بودیم اینجا همه چیز عوض شده بود و وقتی که شیوا فهمید داره مامان میشه انگار که به یکباره همه اون معصومیت گذشته اش بهش برگشته بود و یک آدم دیگه شد و یک کوه انرژی و انگیزه داشت, بعد اینکه پناهندگیمون رو قبول کردن و این خونه نقلی رو بهمون دادن که توش ساکن باشیم و یه خرجی ماهیانه هم برامون تعیین کردن و از هیچ نظر هیچ مشکلی نداشتیم و برخوردی که با ما به عنوان یک پناهنده میکردن عین برخورد با مردم خودشون بود و فهمیده بودیم برای اینکه توی آلمان یک شهروند عادی بشیم و به اصطلاح سیتیزن بشیم , باید چند سال صبر کنیم. شیوا اسم نگار رو از روی اسم مادر مرحومش برای دختر خوشگلش گذاشت, چشم و ابرو و لبای نگار تو همین یک سالگی عین مامانش بود و همیشه بهش میگفتم تو بزرگ بشی تو خوشگلی رو دست مامانت میزنی. شیوا اوایل خیلی تردید داشت که با صادق تماس بگیره و بهش بگه که بچه از اونه, اما من بهش گفتم این کار فایده نداره و صادق هیچ وقت نیمتونه برای این بچه پدری کنه و این بچه طبق قانون ایران غیر قانونیه و بهتره به همه بگی که تو مسیر پناهندگی با یک آلمانی ازدواج کردی که راحت تر بتونی پناهنده بشی و بچه از اونه و بعدش هم از هم جدا شدین و گذاشت و غیبش زد و حتی بهتره به نگار هم همیشه همینو بگی و این راز بین خودمون دو تا و برای همیشه بمونه. طبق توصیه های صادق تماس با همه آدمایی که امکان داشت به شهرام و آدماش وصل باشن و قطع کرده بودیم و با اینکه دلم برای سمانه لک زده بود اما بعد از آخرین خدافظی تو فرودگاه دیگه هیچ وقت حتی صداشم نشنیدم و فقط میدونستم که قراره برگرده شهرستان و زندگی عادی خودشو ادامه بده و ازدواج کنه و مطمئن بودم که الان خوشبخته... هم من و هم شیوا تنها ارتباطی که با ایران داشتیم خانواده هامون بودن و من بیشتر با مادر مریضم در ارتباط بودم و حتی موفق شده بودم براش کمک خرجی بفرستم, شیوا هم از طریق اسکایپ با خواهر و برادراش در ارتباط بود و همشون عاشق نگار شده بودن و همش اصرار داشتن نگار رو ببینن بیشتر تا خود شیوا و وقتی با خانوادش صحبت میکرد موج آرامش و امنیت و تو چشاش میدیدم و با چه عشقی نگار و جلوی دوربین میذاشت که ببیننش... نکته جالب تری که در مورد شیوا وجود داشت این بود که از وقتی که فهمید حامله اس, کلا رویه زندگیش و حتی اعتقاداتش عوض شد, به کل مشروب و سیگار و هر چیز دیگه ای رو گذاشت کنار و حتی لباسای کاملا پوشیده و با روسری و حجاب کامل میگشت. من خودم شخصا به حجاب موی سر اعتقاد نداشتم اما به این رفتار شیوا احترام میذاشتم و نکته مثبتی میدونستم و این مهم بود که اون معصومیت و پاکی به چشما و صورتش برگشته بود ، واقعا یک مادر نمونه و با محبت برای نگار بود. تو این کوچه یا خیابونی که بودیم هیچ ایرانی ای وجود نداشت اما گاها تو شهر ایرانی ها رو میدیدیم و حسابی تحویلمون میگرفتن و بعضی گردهمایی ها و مهمونی های مخصوص خودشونو داشتن که شیوا خیلی کمتر از من تو این جمع ها حاضر میشد و بیشتر دوست داشت وقتشو با نگار بگذرونه, بارها شده بود که دقت میکردم موقع راه رفتن بیرون و با اینکه شیوا حجاب کامل داشت و با دامنای بلند و پوشیده و بلوزای پوشیده بیرون میرفت , اما چشم خیلیا به چهره و قیافش بود, حتی خود المانیا و گاها میشد با خاطر زیبایی بی نظیرش سرشونو با خنده و تایید تکون میدادن و یه بار یه فروشنده به آلمانی بهم گفت: مشخصه شما شرقی هستید و بسیار زیبا هستید و البته این دوستتون یک زن فوق العاده شرقی هستش و واقعا دیدنش لذت بخشه ( هم من و هم شیوا کلاس آلمانی میرفیتم و حالا حدود 70 درصدی بلد بودیم ). از این رک گویی و صداقت آلمانیا متعجب میشدم و مهم تر مجذوب شدن به چهره زیبای شیوا بود, ذره ای بهش حسادت نمیکردم و خوشحال بودم که شیوا پیش منه و منو برای زندگی انتخاب کرده و بی نهایت بهم اعتماد داره, البته اینجور نبود که من هم کم مورد توجه نباشم و بهم پیشنهادایی ندن و مخصوصا تو مهمونی های مخصوص ایرانیا زیاد پیش میومد که بهم پیشنهاد دوستی میشد... من عصرا یه کار ساده در حد روزی دو ساعت تو اداره پست همون منطقه پیدا کرده بودم که برام تجربه بشه و بعدا که آلمانیم کامل شد همونجا استخدام بشم. شیوا اما همچنان همون کلاس های صبح زبان آلمانی رو میرفت و فعلا قصد نداشت جایی کار کنه. صبح ها جفتمون با هم میرفتیم و نگار و میذاشتیم مهد کودک و ظهر برگشتنی میرفتیم میگرفتیمش. همه چی تو این یک سال و نیم عالی بود و همون زندگی رویایی ای که تو ذهنم بود رو داشتیم میگذروندیم...
حسابی مشغول غذا دادن به نگار بودم و تو فکر بودم که صدای شیوا رو شنیدم که تازه از خواب بیدار شده و به نگار میگفت: ای ورپریده بازم رفتی خاله ندا رو بیدار کردی؟؟؟ سرمو بلند کردم و بهش گفتم بس که خالشو دوست داره و دلش میخواد قیافه خوشگل خالش و ببینه اول صبحی, نه اون قیافه ترسناک مامانش رو, شیوا حسابی خندش گرفت و گفت: باشه حالا که اینطور شد عوض کردناش هم با همون خاله جونت. دوتایی زده بودیم زیر خنده و من روزی نبود که محو تماشای اون اندام و قیافه قشنگ شیوا نشم و با اون تاپ و شرت سفیدش که روی پوست گندمیش بود جلوم وایستاده بود و داشتم خندیدنش رو تماشا میکردم, از وقتی که همه چی رو گذاشته بود کنار , میدونستم دیگه هیچ وقت نمیتونم باهاش رابطه جنسی داشته باشم و به همین نگاه کردن قانع بودم و همین که شاد و سر حال میدیدمش از صمیم قلبم خوشحال بودم, حالا که دیگه نیاز نبود برای پول با کسی دوست بشم یا سکس کنم هیچ میلی به رابطه با مردا نداشتم و حالا خوب میدونستم میل جنسی من کاملا به هم جنس خودم گرایش داره و غیر شیوا هم هیچ کس دیگه ای رو دوست نداشتم و موردی پیش نیومده بود که جذب کسی بشم, گاهی وقتا ازخودم خندم میگرفت که الان تو اوج آزادی هستم و هر کاری رو بدون استرس و نگرانی میتونم انجام بدم و نیازمو برطرف کنم اما فقط با خود ارضایی هایی که تو حموم داشتم خودمو آروم میکردم, خود ارضایی هایی که همش با فکر شیوا بود و فانتزی های ذهنیم با شیوا انجام میشد و خودش روحشم خبر نداشت...
شیوا با اشتها داشت صبحونشو میخورد که بهش گفتم 4 روز دیگه تولد یک ساگی نگار هستش و برنامت چیه شیوا؟؟؟ از قیافش مشخص بود خودش حسابی حواسش هست و گفت: برنامه خاصی نمیخواد, چند تا دوستا و هم کلاسی ها مونو دعوت میکنیم و یه جشن ساده میگیریم و نمیخوام خیلی خرج کنم و بزرگش کنم. بهش گفتم به همین خیال باش اولین سال تولد نگار هستش و اصلا خودم براش بهترین جشن و میگرم, لبخند محبت آمیز و ملیحی تحویلم داد و گفت: از دست تو ندا, پاشد و گفت: من زوتر حاضر میشم و نگار و میگیرم تا تو حاضر بشی...
با همه شادابی ای که در ظاهر داشت اما خیلی وقتا میدونستم که دلش پیش صادقه و یواشکی تو اتاقش عکس صادق و نگاه میکنه و اشک میریزه و بهش هیچی نمیگفتم و این رو هم براش لازم میدونستم. دیدم که دیر حاضر شده و رفتم تو اتاقش و گفتم شیوا تند باش دیر شده ها, باز دیر به کلاس میرسیم و به خدا تابلو شدیم از بس دیر میریم. دیدم لباس پوشیده و کشو دراور و باز کرده و داره عکس صادق و نگاه میکنه, میدونستم وقتی صحبت تولد نگار شد , حالا دلش گرفته. رفتم طرفش که بغلش کنم و بهش دلداری بدم که یه هو هول شد و دستپاچه شد و اومد سریع دستشو از کشو بیاره بیرون و در کشو رو ببنده که باعث شد همراه دستش عکس یا بهتر بگم عکسایی که داشت نگاه میکرد بریزن بیرون, از هول شدنش تعجب کردم و ناگهان چشمم به یکی از عکسای روی زمین افتاد, چیزی رو که میدیدم باورم نمیشد و داشم شاخ در میاوردم, بی اختیار رفتم جلو و عکس و برداشتم که مطمئن بشم و بقیه عکسا رو از دست شیوا قاپیدم و شروع کردم نگاه کردن و داشتم از عصبانیت دیوونه میشدم, همشون عکسای سینا بودن, عکسای تکی سینا یا عکسایی که با شیوا و دوتایی گرفته بودن. میخواستم با همه زورم بزنم تو گوش شیوا , اما سعی خودمو کردمو خودمو کنترل کردم و خواستم از اتاق برم بیرون که طاقت نیاوردم و برگشتم شروع کردم داد زدن, هیچ کنترلی رو عصبانیتم نداشتم و به شیوا گفتم مطمئنی که الان باید به عکس سینا نگاه کنی؟؟؟ فکر نمیکنی که الان باید عکس صادق و تو دستت بگیری و دلت برای اون باید تنگ بشه؟؟؟ شیوا میفهمی داری چیکار میکنی؟؟؟ شیوا قرارمون این بود همشو فراموش کنی و همشو خاک کنی, د یه چیزی بگو شیوا دارم روانی میشم... قطره قطره اشکاش از چشای مشکی و خوشگلش جاری شدن و اومد عسکارو ازم گرفت و هیچ حرفی برای گفتن نداشت و رفت نگار رو که از فریادای من گریش گرفته بود و بغل کرد و منتظر شد تا منم حاضر بشم که بریم کلاس... توی راه داشتم از عصبانیت دیوونه میشدم و باورم نمیشد که شیوا هنوز عاشق سینا بوده باشه و اینجور هنوز تو قلبش باشه و بهش فکر کنه و هر جوری که فکر میکردم نمیتونستم درکش کنم...تا ظهر همچنان عصبانی و در هم ریخته بودم , موقع برگشتن روش نمیشد بهم نگاه کنه و همش خجالت میکشید, رسیدیم خونه و کم کم آروم شده بودم و طاقت دیدن قیافه غمگین و ناراحت شیوا رو نداشتم, نگار و گذاشته بود پیش منو خودش و تو اتاقش حبس کرده بود و معلوم بود داره بی صدا گریه میکنه و فهمیدم که هنوز قسمتی از شیوا به اون گذشته لعنتیش وصله و رهاش نمیکنه. نگار و گذاشته بودم تو گهواره و داشتم تکونش میدادم که بخوابه و انگار این بچه هم فهمیده بود و چشمای اونم حسابی غمگین بود و با همون حالت خوابش برد, خودمم کنارش دراز کشیده بودم و چرتم برده بود که با صدای جیغ و گریه شیوا از خواب پریدم, از هولم با سرعت هر چی بیشتر خودمو به اتاقش رسوندم و دیدم لپتابشو گذاشته رو پاهاشو داره مثل ابر بهار گریه میکنه, رفتم کنارش و دیدم خواهرش هم اونور تصویر داره گریه میکنه , لپتاب و برداشتم و نگه داشتم جلوی صورتم و گفتم چی شده راضیه؟؟؟ هق هق کنان گفت از دستمون رفت , از دستمون رفت, بچه رضا از دستمون رفت. سر منم از شنیدن این خبر درد گرفت و میدونستم که این بچه چند سال با سرطان مبارزه کرده بود و درست موقعی که همه فکر میکردن که خوب شده , حالا شیوا خبر فوتشو شنیده بود و قلبش از ناراحتی داشت از سینه اش در میومد, منم گریم گرفت و شیوا رو بغل کردم و انگار جفتمون منتظر یک بهونه بودیم که این همه بغض پنهون و رها کنیم...
تولد نگار عزیزم با همه سعی و تلاشم اونجورکه دلم میخواست نشد, وقتی داشتم عکسای تولد و نگاه میکردم فهمیدم که شیوا با همه انرژی ای که گذاشته بود , بازم غم نهان و دردناکی تو چشاش موج میزنه, چند هفته ای گذشت و این شرایط باعث شده بود دیگه نتونم درباره اون عکسا با شیوا صحبت کنم و ذره ذره وجودمو گذاشتم که بتونم روحیه شو بهش برگردونم و دیگه غمگین نباشه و حدودا هم موفق شده بودم و کمی بهتر شده بود, دیگه نمیذاشتم آهنگ غمگین گوش بده و گفتم از این به بعد به خاطر نگار موزیک غمگین تو این خونه ممنوعه و فقط موزیک شاد و البته نگار هم عاشق موزیک شاد بود, دوباره شیوا به وضعیت نرمالش رسیده و باید راهی پیدا میکردم که فکر سینا رو از قلب و ذهنش پاک کنم و همه فکرم همین بود و خبر نداشتم قراره درست تو این موقیعت چه بلای بدتری و از جایی که اصلا فکرشو نمیکردیم سرمون بیاد...
روز یکشنبه و تعطیل بود , تصمیم گرفته بودیم که امروز با همسایه اسپانیایی مون که پیشنهاد داده بود بریم یکی از جاهای دیدنی اطراف دورتموند و حسابی خوش بگذرونیم و روحیه عوض کنیم, خودم حاضر شده بودم و نگار و هم حاضر کرده بودم و منتظر بودیم شیوا حاضر بشه و داشتم قربون صدقه نگار میرفتم و هی به شیوا میگفتم تند باش تند باش دیر شد که در زدن و به همینجور داشتم به شیوا میگفتم دیدی دیر شد , اومدن دنبالمون, در و باز کردم و چشمم افتاد به کسی که هزاران بار عمرا اگه فکر میکردم حتی اگه یه بار دیگه ببینمش, احساس کردم روحم از تنم جدا شده از شکه شدن و تعجب کردن. سارا با لبخند همیشگیش بهم سلام کرد و گفت: سلام ندا جون چطوری عزیزم , عه خوشحال نشدی از دیدن من و بدون تعارف منو کنار زد و وارد شد, با دیدن نگار یه راست رفت سمتشو بغلش کرد و گفت وای وای چه دختر نازیییییی , پریدم سمتشو نگار و از بغلش گرفتم و اولین جمله ای که بهش گفتم این بود که اینجا چیکار میکنی؟؟؟ بازم خندید و گفت: عه ندا جون تو که اینجوری نبودی , این بچه خوشگل گوگولی برای کیه , برای تو هستش یا شیوا یا از جایی گرفتین و دارین بزرگش میکنین, صبر کن ببینم صبر کن ببینم این چشما و این ابروها فقط شبیه یه نفر میتونه باشه و فقط یه نفر میتونه همچین دختر ناز و خوشگلی به دنیا بیاره. از شک دیدن سارا سعی کردم خودمو خارج کنم به خودم مسلط بشم و تکرار کردم سارا دارم بهت میگم اینجا چیکار میکنی؟؟؟ گرفت نشست و گفت: این طرز برخود با مهمون نیست , انگار از ایران اومدین و ادب رسم ایرونیا یادتون رفته. اومدم سری سوم سرش داد بزنم که بره گورشو گم کنه که شیوا از اتاقش اومد بیرون و گفت: ندا با کی حرف میزنی؟؟؟ چند قدم برداشت و نگاهش به سارا افتاد, چهرش اصلا نشون نمیداد که الان چی داره تو دلش میگذره و بعد یک دقیقه مکث و نگاه کردن به سارا چند قدم دیگه اومد جلو و به سارا سلام کرد!!! سارا بهش گفت سلام عزیزم و پاشد بغلش کرد و گونه هاشو بوسید و بهش گفت دلم برات یه ذره شده عزیزم و نمیدونی چقدر گشتم تا پیدات کردم, بعدشم روشو کرد به من و گفت : یاد بگیر ندا خانوم. کم کم داشتم عصبانی میشدم و به شیوا گفتم که باید بریم و منتظرمون هستنا, شیوا اومد نگار و از بغلم گرفت و گفت : برو بهشون بگو برامون مهمون ناگهانی اومده و نمیتونیم بریم , اینقدر مصمم بود که نتونستم مخالفت کنم از همون جلوی در همسایمون رو دیدم و به زبان آلمانی ازش عذرخواهی کردم و بهشون گفتم نمیتونیم بریم. شیوا نشسته بود جلوی سارا و فقط نگاش میکرد و بهم گفت: ندا جان بی زحمت از مهمونمون پذیرایی کن و تو یخچال میوه هست. سارا رو کرد به شیوا و گفت: بهش که دقت کردم تابلو مشخص بود که دختر به این خوشگلی برای خودته و نمیدونی چقدر خوشحال شدم از اینکه بلاخره مامان شدی و راستی بهت بگم که سینا هم بابا شده و اگه دوست داری بیا عکس بچشو بهت نشون بدم و ببین چقدر بچه اونم نازه و گوشیشو برداشت و عکس سینا و بچش رو نشون شیوا داد. از لحن و نوع حرفاش مشخص بود که جز نیش و زخم ,نیت دیگه ای نداره و شیوا خودشو خونسرد گرفت و گفت: بهت تبریک میگم برای عمه شدنت. سارا گفت: راستی باباش کیه شیوا جون؟؟؟ عه ببخشید سوالم کمی فضولیه و شاید دلت نخواد بگی چون به هر حال شندیم روابط اینجا حسابی آزاده. از تو آشپزخونه با حرص بهش گفتم باباش یه مرد خوب آلمانیه که با ازدواجش با شیوا باعث شد بتونیم به راحتی پناهندگی بگیریم و بعدش به خاطر کارش نتونست بمونه و فعلا از شیوا جداست و به زودی برمگیرده. سارا پوزخند اعصاب خورد کنی زد و گفت: آهان که اینطور, پس فعلا باباش نیست اما مهم مامان خوشگلشه که کنارش باشه و راستی اسمش چیه شیوا جون؟؟؟ شیوا گفت اسمشو نگار گذاشتم. سارا گفت: چه اسم قشنگی , فکرکنم اسم اون مامانت هم نگار بود آره؟؟؟ یادمه میگفتی وقتی بچه بودی از مریضی هم مرده بود , اره؟؟؟ شیوا بهش جواب داد که آره اسمشو از اسم مادر مرحومم برداشتم...
دیگه حسابی از این مدل صحبت کردن و زخم زبون های سارا اعصابم خورد شد و اومدم نشستم کنار شیوا و به سارا گفتم نگفتی که اینجا چیکار میکنی؟؟؟ اگه اومدی اینجا که شر به پا کنی باید بهت یادآوری کنم که اینجا ایران نیست و قانون داره و حساب کتاب داره و بهت نصیحت میکنم مزاحم شیوا و این بچه نشی. سارا پاش و انداخت رو پاش و تکیه داد به مبل و گفت: چرا اینقدر عصبانی شدی عزیزم , من که اومدم بهتون سر بزنم و دلم براتون تنگ شده بود, اما درباره قانون صحبت کردی, منم باهات موافقم و اینجا دقیقا ایران نیست و نمیشه هر خری که به هر نهادی وابسته هستش برای خودش قهرمان بازی در بیاره و منم اومدم و خوشحالم که تو یک فضای برابر و مساوی میتونیم گپ بزنیم و یه سری صحبتایی که باید مدتها قبل میکردیم و با هم بکنیم. تابلو منظورش از حرفاش صادق بود و منم بهش گفتم خب حالا شد حرف حساب و شروع کن حرفاتو بزن و بعدشم به سلامت...
سارا یه خنده اعصاب خورد کن دیگه کرد و بهم گفت: مشخصه که از سمانه جون دوست عزیزت خیلی محکم تری عزیزم. منظورشو نمیفهمیدم و حرفش برام عجیب بود که چرا داره اسم سمانه رو میاره, بهش گفتم قرار شد حرفاتو بزنی و به گوشیم. سارا گفت: چه عجله ای داری اما خب حالا که اینقدر عجله میکنی قبول عزیزم و بهتره از جایی شروع کنم که شما رفتین و طبق قرارتون از همه بی خبر بودین و البته اینجور که فهمیدم و اطلاع دارم یواشکی با خانوادهاتون در ارتباطین و ندا جون حسابی هوای مامان مریضش و داره و شیوا جون هم که حسابی با برادراش و خواهراش آشتی کرده و جور جورن و یادمه قبلنا بهم میگفت گاهی وقتا ازشون میترسه و متنفره, مگه نه شیوا یادته چقدر با هم دوست بودیم و همه حرفاتو میومدی به من میگفتی؟؟؟ یادته عزیزم؟؟؟ شیوا با همون لحن صدایی که بازم نمیشد درونشو تشخیص داد گفت آره یادمه سارا...
سارا ادامه داد که: راستی شیوا جون مرگ برادر زادت و بهت تسلیت میگم و شنیدم خیلی سخت با سرطان مبارزه کرده اما بلاخره مرده, و اگه اشتباه نکنم بچه همون داداش رضا بود که از همه بیشتر ازت بدش میومد و یادته که اومد تو جمع مهمونی و چجوری زد تو گوشت؟؟؟ البته ندا جون یه وقت فکر نکنی که داداش رضای شیوا آدم بدی بودا, خب طفلک اومد دید خواهر محجبه و نجیبش , با اون لباس اندامی و بدون روسری و آرایش کرده تو جمع هستش یه جورایی از نظر اون داره لخت میگرده, خب طفلک عصبانی شد و آبجیش و تو جمع زد...
دیگه اعصابم خورد شده بود و بهش گفتم سارا الان دقیقا فهمیدیم که آمار زندگیمون تو ایران و داری و از همه چی خبر داری و لازم نیست حرفایی که شیوا رو اعتماد و درد و دل بهت گفته و سالها ازش گذشته رو به زبون بیاری و اگه حرف تازه ای نیست به سلامت...
سارا بازم خندید و گفت: باز که عصبانی شدی , باشه صحبت از حرفای جدید شد و نظرتون چیه از حرفای جدید شروع کنیم که شما اصلا ازش خبری ندارین؟؟؟ پاشد رفت سمت تلوزیون و یه فلش مموری بهش وصل کرد و سرشو چرخوند و کنترلشو پیدا کرد و برگشت نشست سر جاش, تی وی رو روشن کرد و رفت رو فلش مموری ای که وصل کرده بود کلی فولدر بندی داشت و وارد یکیش شد. قبل از اینکه بازش کنه گفت: خب وقت حرفای جدیده و بیایین شروع کنیم...
رو کرد به شیوا و ادامه داد که: بعد اون جلسه و اون بساط تراژدیکی که با اون دوست ژانگولرت راه انداختی باید بهت بگم حسابی موفق شدی زندگی منو نابود کنی و همه چی رو به هم بریزی, اما باید بهت بگم که من مسئولیت همه چی رو به عهده گرفتم و نذاشتم که زندگی سینا و فاطی از هم بپاشه و اتفاقی برای سینا بیوفته, اما خودم همه جوره طرد شدم و حتی تحت تعقیب قرار گرفتم و شرط میبندم اگه میفهمیدی حسابی خوشحال میشدی و ذوق میکردی. اما شیوا جون از اونجایی که من آدمی نیستم و نبودم که به راحتی تسلیم بشم و اینو تو بهتر از هر کسی میدونی, پس خودمو مخفی کردم تا بتونم به موقع از ایران بزنم بیرون و اینقدر هنوز رابطه داشتم که نتونن منو بگیرن و نتونم به یه سری کارا قبل رفتنم رسیدگی نکنم... با یه تحقیق کوچولو فهمیدم سمانه جون که قرار بوده باهاتون بیاد لحظه آخر پشیمون شده و نتونسته دوری بابا و مامان عزیزش و تحمل کنه و مونده ایران و به نظرم باید از سمانه جون شروع کنم و موفق شدم خیلی راحت باهاش ترتیب یه قرار ملاقات دوستانه رو بذارم...
حسابی از حرفایی که سارا میزد گیج و سر در گم شده بودم و کم کم دلهره نا خواسته ای تو دلم شکل گرفت و قیافه شیوا رو که نگاه کردم حالا میشد استرس و نگرانی رو تو چهره اونم نگاه کرد و نگار تو بغلش به خواب عمیقی فرو رفته بود و رفت گذاشتش تو اتاق و برگشت نشست...
سارا ادامه داد: بعد از اون ملاقات دوستانه با سمانه جون به اطلاعات جالب و مهمی رسیدم و از همه چی باخبر شدم که چطوری با تشکیل یک ستاد ضد من بر علیه من نقشه کشیدیدن و اونجوری با آبرو و اعتبارم بازی کردین و البته اطلاعات ارزشمند دیگه که همشو مدیون سمانه جون هستم و راستی نظرتون چیه که یکمی از ملاقاتم با سمانه فیلم گرفتم به شما هم نشون بدم؟؟؟ شما هم که عاشق فیلم گرفتن و دیدن هستین( اشاره به دوربینای مخفی تو ویلای سیامک که ندا کار گذاشته بود). کنترل و برداشت و اون فایلی که روش بود و پخش کرد, چیزی رو که میدیدم باورم نمیشد و از رو مبل بلند شدم و نا خواسته دستمو گذاشتم رو سرم و وایستاده نگاه میکردم که چند تا مرد گنده چجور سمانه ای که هیچ لباسی تنش نیست و دارن کتک میزنن و چجور داره زجه میزنه و گریه میکنه و همه هیکلش خونیه و شروع میکنن بهش تجاوز کردن و سمانه زجه زنان بهشون التماس میکنه که بس کنن, نا خواسته محو تماشاش بودم و اشکام سرازیر شده بودن که شیوا سر سارا داد زد که بسه خاموشش کنننننن...
سارا گفت : باشه عزیزم و قطعش کرد, نذاشت هیچ کدومون حرفی بزنیم و ادامه داد : خب داشتم از اطلاعات جالب و شندینی سمانه جون میگفتم و شاید حتی به شما که نزدیک ترین دوستاش هم بودین نگفته بود و خلاصه کنم که آقا کامران عزیز از همه خوشگذرونی هاتون مخفیانه فیلم و عکس میگرفته و نگاه کردنش براشون یکی از سرگرمی های ناب و درجه یک بوده و اما خیلی مخفیانه... از اونجایی که با کمک صادق دوست قهرمان شیوا جون, شهرام و دوستاش همه دستگیر شدن و منم موفق شدم از لپتاب کامران به یه گنج بزرگ برسم و چطوره به شما هم این گنج و نشون بدم , هان موافقین؟؟؟ پاشد و از تو کیفش دو تا آلبوم عکس برداشت و آورد داد دستمون...
عکسایی از خودم میدیدم که روحمم ازشون خبر نداشت , همه عکسام در حالتای دادن و ساک زدن و سکس کردن به حالتای مختلف و با آدمای متخلف بود. آلبومی که دست شیوا داده بود ازش گرفتم و دیدم عکسای اون چندین برابر منه و مشخص بود علاقشون به تصویر شیوا خیلی بیشتر از من بوده و سارا گفت: راستی اینم آلبوم مخصوص سمانه جون, خودش حسابی خوشش اومده بود, شما هم حیفه نبینین... شروع کردم به داد زدن و فریاد زدن و فحش دادن به سارا که شیوا بهم گفت: بس کن ندا ، بچه رو میترسونی و الان همسایه ها زنگ میزنن پلیس اگه زیاد داد و بیداد بشنون, به سارا با عصبانیت گفت: خب که چی حالا؟؟؟
سارا خونسرد شروع کرد دست زدن و گفت : براوو براوو شما دو تا خیلی محکم تر از اون یکی هستین و درست حدس میزدم, اما هنوز تموم نشده و چطوره اینا هم ببیین و باز یه فایل جدید رو از فلش مموری پخش کرد و به حالت میکس شده کلیپای سکسای من و شیوا داشت پخش میشد و باورم نمیشد که اون عوضیا از اینا فیلم گرفته باشن, چند دقیقه پخش شدن و انواع و اقسام سکسامون رو میدیدم و گیج و منگ شده بودم از دیدنشون. سارا قطعش کرد و گفت خیلی زیاده و حوصله سر بر اما یکیش هست که حسابی مورد علاقه منه و خیلی دوسش دارم, یه فایل دیگه رو باز کرد و تصویر اولش خیلی واضح نبود از دور گرفته شده بود و تو شب هم بود, کمی نزدیک تر و واضح تر که شد دیدم شیوا هستش که با یه پسره تو استخر دارن با هم ور میرن و بعدش پسره شروع میکنه به کردن شیوا, کارشون که تموم میشه و بلند میشن و میان به سمت دوربین و مشخصه که تصویر از بالا سرشون داره گرفته میشه و شیوا همونجوری لخت داره میاد و شرت و سوتینش دستشه و اون پسره بازوشو گرفته و تصویر پاز میشه و کاملا چهره و اندام شیوا لخت لخت دیده میشه و مشخصه...
سارا گفت: خیلی زیادن و این فلش مموری رو مهمون من که حسابی خودتون نگاه کنین و از خاطراتتون لذت ببرین, فقط شیوا جون لازمه یه عذر خواهی کوچولو ازت بکنم که بد موقع اینا به دست داداش رضا و بقیه خانوادت رسید و شنیدم درگیر مراسم چهلم بچش هستن و خب دیگه پیش اومد و به بزرگی خودت ببخش. ندا جون شنیدم مامان مریضت دیروز بعد دیدن اینا سکته زده و تو اولین فرصت باهاش تماس بگیر , البته اگه بتونه صحبت کنه و کس دیگه حاضر باشه باهات حرف بزنه... یا اصلا میتونین با صادق تماس بگیرین و به اون بگین براتون خبر بگیره, وای خدای من یادم رفت بگم که بعد رفتن شما صادق خیلی خیلی اتفاقی تصادف کرد و قطع نخاع شده و این مدت کاملا از گردن به پایین فلجه و شاید دیگه نتونه کمک کنه. خب میتونم پیشنهاد بدم که به میلاد جون زنگ بزنین و اون حتما کمک میکنه اما فکر کنم اونم حسابی درگیر آتیش سوزی رستورانش هستش و چند بار باید بگم که آدم باید همه چی رو بیمه کنه وگرنه مثل میلاد اینجور به خاک سیاه میشینه, خب هر جور که فکر میکنم گزینه کمک دیگه ای نیست, آه نه صبر کنین من میتونم ترتیب تماس با یکی که شاید بتونه کمک کنه رو بدم و باهاش حرف بزنین. از تو چمدون کوچیکش یک لپتاب برداشت و مشخص بود اینترنت وایرلس داره و به اسکایپ وصل شد و به سمت دوربین گفت: بیارینش تا دوستاش ببیننش و بعدش لپتاب و اورد داد دست شیوا, من که تا اون لحظه وایستاده بودم و هنوز باورم نمیشد دارم چیا میشنوم و میبینم, رفتم کنار شیوا نشستم و تصویر یک زن لخت مادر زاد بود که بسته شده بود رو یه صندلی و همه هیکلش کبود خونی بود و سرش بی جون از گردن آویزون شده بود, یکی که قیافش مشخص نبود اومد و از موهاش گرفت و سرشو بالا آورد و گفت نمیخوایی به دوستان سلام کنی؟؟؟ قیافش که دیده شد دیدم که سمانه هستش و چشاش و به سختی باز کرد و با دیدن تصویر جلوش تقلای بی جونی کرد و اشک از چشاش سرازیر شد... مغزم کار نمیکرد و بلند شدم و میخواستم همونجا سارا رو بکشم و این عذاب لعنتی رو تمومش کنم...
سارا گفت : عزیزم یادته که خودت چی گفتی؟؟؟ اینجا ایران نیست و یادت باشه دوست عزیزت دست منه و جونش کاملا به دست منه و بهتره بشینی سر جات و هنوز حرفام تموم نشده. اشک از چشمای شیوا میومد و داشت سمانه رو نگاه میکرد و من لپتاب و بستم و نذاشتم نگاه کنه... سارا لبخند پیروزمندانه ای زد و تکیه داد و گفت: اینقدر ناراحت نباشین دخترا, زندگی بی رحمه و برای همه مون بی رحمه و خودتونو اذیتت نکنین. جلوی گریم و نمیتونستم بگیرم و بهش گفتم تو اول شروع کردی تو اول این دختر معصوم و که هنوزم عاشق اون داداش بی عرضته تو بازی کثیف خودت انداختی و عشق و شوهرش و زندگیشو ازش گرفتی و خودت اول با آبروی شیوا بازی کردی و حالا که جوابشو دیدی داری اینجوری با نامردی تلافی میکنی...
سارا بلند بلند شروع کرد به خندیدن و گفت: عشق ,شوهر ,سینا؟؟؟ رو کرد به شیوا و گفت: واقعا فکر میکنی سینا عاشقت بود؟؟؟ واقعا فکر میکنی اون به خاطر بازی های من ازت جدا شد و اونم گول خورد؟؟؟ میخوای درباره عشق واقعی سینا با هم صحبت کنیم و نه اصلا چرا صحبت کنیم , چرا من یه سورپرایز نهایی و اوج هیجان رو نشونتون ندم؟؟؟ و بعدش اگه دوست داشتین در موردش هر سوالی رو با کمال میل جواب میدم و باز از رو فلش مموری یک فایل دیگه رو باز کرد...
تصویر از صورت یک مردی بود که مثل همون پسره تو استختر نمیشناختمش , اما میدونستم اینجا پشت در خونه شیواست و بعدش سینا در و باز کرد و وارد شدن, حالت تصویر جوری بود که انگار یکی دوربین دستش گرفته و داره فیلم برداری میکنه و تکون زیادی داشت. اون مرده وارد اتاق خواب شیوا شد و دوربین پشت سرش حرکت کرد, چراغ اتاق خواب روشن بود و میشد حدس زد که این شیواست که رو تخت چشم بند رو چشاش هست و دستاش و به دو طرف تخت بستن و داشتم شاخ در میاوردم که مردی که خود سینا در و براش باز کرده بود حالا افتاده به جون شیوا و داره باهاش ور میره, مشخص بود خود شیوا هم بیداره حدودا, بعدش دوربین رفت سمت سینا که داشت ور رفتن اون مرد رو با زنش میدید و با سیاه شدن قسمتایی از تصویر و بعدش که شلوار سینا رو کشید پایین و شروع کرد به ساک زدن برای سینا و تصویر خیلی از نزدیک و بالا سر گرفته میشد , فهمیدم دوربین انگار وصل باشه به پیشونی یک آدم و از اونجایی که چند بار اندام و لباسای خودشو رفته بود مشخص بود که زنه و بعدش تصویر رفت سمت و شیوا کسی که دوربین رو حمل میکرد شروع کرد لخت شدن و قسمتایی از بدنش هی دیده میشد و رفت سمت تخت و خیلی نزدیک تر به شیوا شد و اون مرده جایی از شیوا نبود که باهاش ور نرفته باشه و تصویر به شدت هی جلو عقب و بالا پایین میشد و چند بار که تصویر به پشت سرش برگشت , مشخص شد که رو تخت چهار دست و پا شده و سینا داره از پشت میکنش و اون یارو هم پاهای شیوا رو باز کرده بود و با شدت تو کسش تلمبه میزد, دوربین چند لحظه تکونای شدیدی گرفت و بعد چند لحظه اونی داشت دوربین و حمل میکرد بلند شد و سینا همونجوری لخت روی صندلی میز آرایش نشسته بود و به سمت دوربین لبخند میزد, رفت تو بغل سینا نشست و مشخص بود داره لباشو میبوسه و بعدش دوربین رفت سمت آینه میز آرایش و کسی نبود جز سارا و اصلا دوربین مشخص نبود کجاست و احتمالا تو موهاش قایم کرده بود . این سارا آبجی سینا بود که این همه براش ساک زده بود و بهش داده بود و اون طرف تر یه مرد غریبه داشت شیوا رو میکرد و چیزی که میدیدم و نمیدونستم باید کجای مغزم جا بدم و چجوری درکش

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#27 | Posted: 15 Dec 2016 07:36
زندگى پيچيده شيوا

نويسنده شيوا

قسمت ١


يک دختر 10 ساله بودم ، آخرين دم و بازدم مادرم رو با چشم خودم ديدم... با اينکه 3 سال تموم مريضي کشيد و زجر کشيدنشو ديده بوديم ، وقتي که مرد همه وجودم رو ترس برداشت... مثل رضا داداش بزرگه و راضيه که بعد رضا بود و راحله که بعدي بود و رحيم که آخري بود و از من کوچيکتر، گريه نميکردم... تنها حسي که از اون روزا يادمه ترس هستش. حسي که فکر کنم تا آخر عمرم باهاش هستم و جدا نشدني هستيم...
هر چي بزرگ تر ميشدم بيشتر ميفهميدم که چقدر مثل اسمم که بر حسب اجبار مادربزرگم روم گذاشته بودن تو بقيه موارد هم با بقيه خانوادم فرق دارم... تنها کسي بودم که قيافم و اندامم به مادرم رفته بود و بقيه به پدرم. يک خانواده مذهبي يا بهتر بگم يک جمع فاميلي به شدت مذهبي... پدرم که فرزند يک اخوند بود تو نوجواني از شيراز کوچ ميکنه به اصفهان جهت کار و اونجا از طريق عموش با مادرم که اونم يک اخوند زاده بود اشنا ميشن و ازدواج ميکنن. البته خانواده مادرم اهل گيلان بودن و کوچ کرده بودن به اصفهان...
هميشه براي هر کاري که بايد انجام ميدادم مثل نماز و روزه و حجاب و خيلي سخت گيري هاي ديگه مذهبي ، ملت و سوال پيچ ميکردم. بابام با خونسردي جواب ميداد اما رضا از اين روحيه پرسشگر من عصبي بود هميشه و ميگفت يکم از راضيه و راحله ياد بگير و اينقدر وقيح و شيطون نباش. ته دلم از اين جور حرف زدنش با خودم دلم ميشکست اما به روي خودم نمياوردم. من تنها نفر انرژيک و شاد خونه بودم، يه جورايي حتي وظيفه خودم ميدونستم که اين خونه افسرده و ساکت رو به شور بيارم، گرچه طعنه و کنايه هم کم نميشنيدم...اما بعد يه مدت واقعا از سخت گيري هاي رضا و اين جو کسل آور خونه، خودم هم داشتم افسرده ميشدم. مهموني هاي عذاب آور و کسل کننده. زنا جدا از مردا و حتي حق نداشتيم بلند بخنديم که مبادا صدا تو جمع مردا بره و کلي سخت گيري ديگه. به پيشنهاد چند تا از همکلاسی و دوستام که از نظر فرهنگي عين خودمون بودن و مذهبي و چادري و اين مدلي بودن، قرار شد عصرا بريم کلاس زبان . فرصت خوبي بود کمتر تو خونه باشم و افسردگي نگيرم. حداقل نکته مشترک با دوستام اين بود در حد خودمون اهل خنده و نشاط بوديم. با هزار بدبختي خونه رو راضي کردم که يه آموزشگاه زبان که دو تا ايستگاه اتوبوس با خونمون فاصله داشت ثبت نام کنم. حدود 17 سال سن داشتم و سوم دبيرستان بودم و البته ياد گيري بيشتر زبان به نفع خودم از لحاظ درسي هم بود ، مخصوصا بعد پيش دانشگاهي که کنکور داشتيم. اون روزا تو روياهام هم نبود که وقتي قراره پام و تو اون آموزشگاه بذارم ، تمام سرنوشت و زندگيم عوض ميشه و تبديل به چه آدمي میشم...
چند وقتي از رفتنمون به آموزشگاه زبان ميگذشت، چندين کلاس در سطح هاي مختلف و با چندين استاد داشت ، واقعا هم تو تدريس خوب بودن ، من و دوستام هم کمي آزاد تر از مدرسه بوديم و بيشتر ميشد مسخره بازي و شوخي و خنده داشت و اينجوري خودمو از اون خونه کسالت آور و تحکم آور دور کنم، اما نکته اي که ذهن هممون رو جلب کرده بود منشي آموزشگاه بود که ميشد گفت يه جورايي کمک دست رييس آموزشگاه جهت کاراي اداري و چرخوندن اونجا بود. از ديد اون روزاي من و دوستام البته ، يه دختر تهروني سوسول و تيتيش بود. از بس پشت سرش اداشو در آورده بوديم ، هر بار ميديديمش و حرف ميزد خندمون ميگرفت. درسته من همچنان از سخت گيري هاي مذهبي خونم فراري بودم اما ذاتن يک دختر مذهبي بزرگ شده بودم و اين تيپ هاي فشن دخترا برام قابل درک نبود و بد ميدونستم ، به خودم اجازه ميدادم قضاوتش کنم و مردود بدونم اين مدلي بودن رو و حتي مسخرش کنم...
همين منوال بود تا اينکه يه روز عصر که ميخواستيم وارد کلاس بشيم ،دختره صدامون زد و گوشزد کرد که مدارکمون کامل نيست و حتما اقدام کنيم . همگي ناخواسته خندمون گرفت و اونم که ديگه فهميده ما هميشه مسخرش ميکنيم و اون روز هم مشخص بود که از جاهاي ديگه هم ناراحته، با عصبانيت خواست برگرده و بره که پاش ليز خورد و براي حفظ تعادلش دستشو به ديوار گرفت و هر چي کاغذ دستش بود پخش زمين شد. به صورت غريضي و ناخواسته دولا شدم کاغذايي که جلوم افتاده بود و جمع کنم بهش بدم، که متوجه شدم صورتش پره اشکه، همه رو جمع کرد و رفت. براي يه لحظه تو وجودم از خودم خجالت کشيدم و از اين حرکت خودم و دوستام بدم اومد. دوستام ميگفتن بيخيال گذشته ، اصلا مهم نيست خودش خوب ميشه اما من به شدت عذاب وجدان گرفته بودم و بايد کاري ميکردم... فرداش با پول تو جيبي اندکي که داشتم دو شاخه گل رز قرمز خريدم و گذاشتم تو کوله. ميدونستم دوستام با اين حرکت من مخالفت ميکنن. موقع رفتن براشون بهونه آوردم که چيزي جا گذاشتم و ازشون خدافظي کردم و برگشتم تو آموزشگاه. با کمي خجالت دسته گل کوچيک رو بردم تو دفترش و فاميليش رو صدا زدم و خيلي کوتاه ازش بابت ديروز عذرخواهي کردم و خودمو آماده کلاس گذاشتن و قيافه گرفتن و حتي شماتت شدن اون کرده بودم. به شدت جا خورد و چند لحظه سکوت کرد و با خوش رويي خيلي خيلي زياد اومد سمت من و گل رو ازم گرفت و دستامو گرفت و گفت: چقدر خوشحال شده و غافلگير... موقع خدافظي گفت: بازم مرسي شيوا جان ، خوشحالم کردي . من از روي کنجکاوي پرسيدم ببخشيد اسم کوچيک شما چيه؟ به خنده گفت اگه اينم مسخره نميکنين ، سارا هستم عزيزم. با کلي خجالت و گفتن اينکه چه اسم قشنگي دارین، رفتم...
از فرداش ديگه نه مسخرش ميکردم و نه اجازه ميدادم که دوستام اين جريان رو کش بدن و حتي با سارا گرم تر هم شده بودم. حتي يه بار ازم درخواست کرد که از کلاس زودتر برم و بهش تو کاراش کمک بدم و خب همچنان احساس دين ميکردم و قبول کردم. سارا برام يه آدم به شدت جديد و تازه بود ، تو روال زندگيم اينجور تيپ آدم نديده بودم و دقت هم نکرده بودم. در کل دختر آرومي بود و ساکت، وقتي تو بحرش رفتم متوجه زيبايي خاص چهرش شدم. رفتار مهربون و راحتي داشت ، نه انگار که من يه دختر چادري و مذهبي هستم و خودش کلا يه تيپ ديگس. کلي کلي دليل پيدا کرده بودم که از سارا خوشم اومده بود و حس ميکردم يک دوست متفاوت و خاص پيدا کردم. اون يه ذره استرس اوايل دوستي باهاش رو نداشتم و هر چي از آشناییمون بیشتر میگذشت ،‌بیشتر کنجکاو ميشدم که بشناسمش ،یا کلا اين مدل آدماي که مثل خودمون نيستن رو از نزديک بشناسم...
تو تنهايي مون براش از همه زندگيم گفتم و مثل يک کودک ساده از ريز به ريز احساساتم و روحياتم ميگفتم. سارا تنها شنونده بود و افکارم و نظراتم رو ميشنيد و نه طعنه ميزد و نه ميخواست نصيحت کنه. اون هيچي از خودش نميگفت و هر بار سوال ازش ميکردم خيلي کلي و مختصر جواب ميداد. فقط همينو فهميدم دانشجو اصفهان هستش و با برادرش که اونم دانشجو هستن برای تدريس اومده اينجا و عصرا مياد کار ميکنه...
به خودم اومدم سارا شده بود بهترين و نزديک ترين دوست يا بهتر بگم آدم زندگيم. کم کم از شيوه زندگيش و راحتيش خوشم اومده بود، به خوردمون داده بودن هر کي اينجوري باشه ادم بديه و ازش بايد دوري کرد. خيلي مکالمات بين من و سارا شکل گرفت و اون هميشه جواباي کوتاه و خاص ميداد و منو جذب ميکرد.
يه روز عصر اتوبوس واحد جلوي آموزشگاه که اومدم سوار بشم اينقدر شلوغ شد که نشد ، عصباني از اينکه حالا يه ربع بايد صبر کنم شروع کردم به قدم زدن که متوجه سارا شدم که اومد بيرون که حرکت کنه به سمت خونش. رفتم سمتش و گفتم چي شده و داشتم وراجي ميکردم که متوجه شدم يه موتوري پشتم وايستاده و سارا با لبخند بهش سلام کرد، برگشتم و چيزي که ميديدم من و مات و مبهوت کرد...
انگار سارا رو ميديدم که ديگه شال سرش نيست و اون موهاي موج دار روشنش رو کوتاه کرده و لباس پسرونه پوشيده...
سينا جان ايشون همون شيوا خانوم هستند که در موردش صحبت کرده بودم... سلام شيوا خانوم ، خوشحالم ميبينمتون ، سارا جان خيلي از شما تعريف ميکنه... شيوا اين گل پسر داداشمه که بهت گفتم... شيواااا شيواااا... س س سلام ب ب بله آ آ ره آقا سينا . حتي تو اون شرايط که نميدونستم چرا اينقدر هول شدم عصبانيت خفيف خودم از خنده خونسرد اون دوتا رو حس ميکردم...
فرداش به سارا گفتم پس دوقولو هستين ، چقدر شبيه همين. مثل هميشه فقط يه لبخند تحويلم داد و نظری درباره حرفم نداشت...
من و به سينا معرفي کرده بوده قبلا ، يعني در موردم حرف زده بوده ، يعني چيا گفته بوده ، چقدر ساده اي دختر ، آخه اين باکلاسا چقدر مگه براي تو داهاتي حاضرن وقت بذارن که دربارت صحبت کنن... اين تکرار افکار که اصلا دليلش رو نميدونستم داشت ديوونم ميکرد...
چند روزي بود سارا دقيق تر از خانوادم و شرايطمون سوال ميکرد، منم بدون تفکر خاصي نسبت به سوالاش ، دقيق جواب ميدادم...
يه روز گفت بيا دفتر يه موردي هست بايد باهات در ميون بذارم... بفرما سارا جان چرا من و من ميکني، من و من کردن و هول شدن تخصص منه، سارا لبخندي زد و گفت : ميخوام تو رو رسما براي سينا داداشم خواستگاري کنم و ترجيح دادم اول به خودت بگم...
تو عمرم چنين شوک بزرگي بهم وارد نشده بود، مثل مجسمه سارا رو نگاه ميکردم و هنگ بودم... عزيزم چرا شوکه شدي ، خوب فکراتو بکن و الان هيچ نظري ندي بهتره، من منتظر ميمونم که بعد خوب فکر کردنت اول جوابت رو خودم بدونم... همون وضعيت هنگ ازش جدا شدم و مثل مجسمه رفتم خونه...
هيچ وقت تو زندگيم به ازدواج و شوهر فکر نکرده بودم يا اصلا به مذکر جماعت فکر نکرده بودم، اصلا تو اين فکرا نبودم، اصلا چرا من؟؟؟ چرا منو انتخاب کرده بودن، اصلا من انتخاب کدومشون بودم؟؟؟ سينا يا سارا، اصلا چرا به خودم گفت... سوالات پشت هم حمله ور شده بودن و چندين روز همش تو خودم بودم، بايد چيکار ميکردم؟ جرات گفتنش به خانواده رو نداشتم ، با هيچ کدوم اينقدر راحت و نزديک نبودم. بيشتر که به خودم اومدم اصلا ازدواج من دست خودم نبود، راضيه خواستگاري رسمي و سنتی ازش شد ، پدرم بله رو گفته بود. تازه مگه کسي مثل سينا با اون فرهنگ رو قبول ميکردن، هر چي بيشتر منطقي نگاه ميکردم بيشتر به رويايي بودنش و دور از دسترس بودنش پي ميبردم...
اما همين دور بودنش دلم رو قلقلک ميداد و حس خاصي داشت، از سارا فراري بودم و روم نميشد چيزي بگم. تا اينکه آخرش گيرم انداخت و گفت: منتظر نظر منه و اصلا اگه نه بشنوه ناراحت نميشه و فقط دوست داره دليلش رو بدونه. قبل هر جوابي ازش پرسيدم که من انتخاب کدومشونم و چرا؟؟؟ لبخند معني داري زد و گفت: انتخاب سينا هستي و چرا شو از خودش بپرس، اومدم بگم چجوري که گفت: ترتيب يه ملاقات رو ميده و بعد تعطیل شدن آموزشگاه، همين جا تو دفتر خودم باهاش حرف بزن و اين و گفت و رفت. يک لحظه فکر کردم اگه خانوادم بفهمن چه بلايي سرم مياد و تيکه تيکم ميکنن ، ميخواستم فرار کنم و روي نه گفتن هم نداشتم ، اما حس کنجکاوي مواجه شدن با سينا بر همه احساساي ديگم غلبه کرد...
سارا گفت: همينجا بشين تا من دارم جمع و جور ميکنم سينا مياد پيشت و چند دقيقه وقت صحبت دارين...
داشتم چيکار ميکردم؟؟؟!!!
سلام شيوا خانوم، وقت نيست بدون تعارف و مقدمه ميگم... من خودم شما رو انتخاب کردم ... شما دختر سالم و مهربون و صاف و ... همينجور ميگفت... و آخرش گفت: و البته بسيار زيبا... اين دلايل برا خواستن شما کافيه ؟؟؟ من شما رو نميخوام که دوست دخترم باشي و دو روز بعد يکي ديگه، من شما رو براي ازدواج و همه عمرم ميخوام... اگه وقت بيشتري برا فکر کردن ميخوايي ، من بازم صبر ميکنم...
کلمه به کلمه و جمله به جمله حرفاي سينا تو ذهن و بعدش تو قلب من نقش بستن، چقدر فرق داشت با اون ازدواج ها و انتخاب هايي که قبلا ديده بودم، چرا دلم گرفته بود و حس عجيبي داشتم، هم خوشحال و هم ناراحت و هم ترس...
بعد چند هفته فکر به سينا تونستم به خودم مسلط بشم و صادقانه به سارا بگم که منم عاشق سينا شدم اما اين ازدواج غير ممکنه و دلايلش رو گفتم، سارا اصلا غافلگير نشد و گفت: فکر اين حرفام رو ميکرده و ادامه داد که: ديگه کاريت نباشه ، بقيش رو بسپار به من...
از طريق مادرشون تلفني از تهران اجازه خواستگاري گرفتن و پدرم اول گفت يک خواهر بزرگ تر از خودش داره که ازدواج نکرده و نهایتا به اصرار اونا جهت اشنايي قبول کرد، سارا و سينا و مادرش اومدن و گفتن که منو تو آموزشگاه ديدن و براي پسرشون پسنديدن. یک خواستگاری بی روح بود و پدرم به وضوح ازشون خوشش نيومد و از تيپ ظاهريشون و مدلشون خوشش نيومد، فقط جلسه رو به زور تحمل کرد تا رفتن . بعدش رضا گفت: چيکار کنيم بابا، بابام گفت: تکليف روشنه بهشون چند روز ديگه بگو نه...
حتي از من نظر نخواستن و به جام تصمیم گرفتن، جرات حرف زدن نداشتم، قلبم داشت از غم و ناراحتي منفجر ميشد و دوست داشتم بميرم تا اينکه به سينا نرسم، حالا بيشتر فهميده بودم که چقدر عاشقشم...
سارا جلومو گرفت و گفت چرا نه؟ من همه چي رو تعریف کردم و نا اميد و افسرده و گريون بهش گفتم همه چي تمومه، سارا با جديت گفت تو هم سکوت کردي و هيچي نگفتي؟ گذاشتي برات تصميم بگيرن، اينجوري ميگي تو هم عاشق سينا هستي، فکر ميکني سينا براي انتخاب تو و اون خانواده مذهبي و خود راي تو تحت فشار نيست؟ فکر ميکني خودت فقط تحت فشاري؟
سارا منو به رگبار حرفاش بسته بود و من فقط گريه ميکردم، سينا از در آموزشگاه وارد شد و گفت: ساکت سارا همه هنوز نرفتن و دارن گوش ميدن، هدايتمون کرد به دفتر سارا، مشخص بود اونم از پيغام نه ناراحته و رو کرد به من و گفت: من بهت قول دادم تا آخر عمرم باهات باشم، از چي ميترسي؟ من عاشقتم و پات به هر قيمتي که شده وايميستم، برو خونه يا براي خودت بجنگ يا يک عمر مثل خودشون باش...
موقعي رو براي صحبت با بابام انتخاب کردم که همه باشن، بهش گفتم سينا رو ميخوام و عاشقشم و بذاره ازدواج کنيم ، همینجور داشتم ميگفتم که سيلي رضا اينقدر محکم بود که برا چند لحظه گيج شدم، اومدم اعتراض کنم به زدنش که ادامه کتک و خوردم و همه گيج و هنگ مونده بودن... رضا منو تو اتاق مشترک با راحله زنداني کرد و گفت: يا بمير يا اون پسره آشغال که مشخص شد اشناييتون از خيلي وقت قبله، گفتم پس يا اينجا ميميرم مثل مادرم که مرد يا به سينا ميرسم، پدرم ميشنيد و هیچی نمیگفت چون تو شوک حرکت من بود...
ديگه زنداني کردن طولاني شده بود و اصرار من سر حرفم مجبورشون ميکرد که بلاخره تصميمي بگيرن، يا بايد زورکي شوهرم ميدادن که تهديد به خودکشي کرده بودم يا تسليم ميشدن و از آبرو ريزي که خيلي براشون مهم بود جلوگيري ميکردن...
بابام پيغام داده بود به سارا که پاشه با سينا بيان خونه ما، وارد پذيرايي شدم و سينا رو ديدم و پدر عصبانيم رو ...
بدون مقدمه رو به سينا گفت: چند تا شرط داره برا ازدواج با اين دختره، مراسم بي مراسم، يک سال فاصله عقد و عروسی یا بهتر بگم بردنش ، حق ندارين هيچ رابطه اي داشته باشين، اگه اين دختره سر عقل نيومد و همچنان خواست ، بعد میایی برای همیشه میبریش، ديگه دختر اين خانواده نيست و هيچ کدومتون و نبينم و نه بقيه خانواده و نه اقوام، گورتونو گم ميکنين و تموم...
اشکام سرازير شده بودن، فکر نميکردم اين مدلي برخورد کنه، از پدرم برا چند لحظه متنفر شدم...
به سينا گفتم همه پلای پشت سرم و دارم خراب ميکنم، قول بهم بده تا اخرش باهام باشي و خوشبخت باشيم، سينا قول مردونه داد و شد تنها و آخرين دلخوشي و هدف من تو زندگيم...
معادله من اين بود که باهاش ازدواج ميکنم و يک زوج عالي و خوشبخت خواهيم بود و زندگي بي نظير... خبر از آينده کابوس بارم نداشتم که سرنوشت چه بلايي قراره سرم بياره و چقدر شرایط در آینده پیچیده میشه...


طبق قانون بابام عمل کرديم، درسته عقد بوديم و محرم هم اما به شدت محدود بوديم. حتي اجازه آرايش هم نداشتم، فقط اجازه داشتيم يکي دو ساعت تو روز و اونم جاهاي عمومي با هم باشيم...
هر روز بيشتر عاشق سينا ميشدم و پیش خودم میگفتم که بابام به مرور نظرش عوض ميشه و مثبت فکر ميکردم، دست همو ميگرفتيم و چند باري تو خلوت منو بوسم ميکرد و کم کم اميال و احساسات جنسيم رو داشتم حس ميکردم ، حتي چند تا کتاب در اين موردا خوندم، خودم پيشبيني ميکردم به خاطر فرهنگي که بزرگ شدم آدم سرد مزاجی باشم و دير راه بيام اما خيلي زود به تماس هاي فيزيکي هر چند محدود با سينا ،معتاد شدم... و ديگه پشرفت کرده بودم و منم بوسش ميکردم و اصلا خجالت نمي کشيدم که هیچ تازه به شدت عاشق این تماس های فیزیکی بودم...
يه روز سارا که باهامون اومده بود بيرون گفت: تا حالا کنجکاو نشدي خونه مجردي من و سينا رو ببيني؟ گفتم چرا از خدامه اما... گفت: اما نداره آخر هفته جمعه ناهار مهمون من و سينا، به بابات ميگي ميري ظهر گردش با سينا و تا عصر برميگردي... آخه دروغ بگم؟؟؟ سارا با حالت خاصي گفت: نه اينکه غير دروغ جور ديگه ميشه با اون خانوادت کنار اومد؟
از لحن توهين آميزش خوشم نيومد اما شروط بي منطق پدرم اينقدر بد بود که بهش حق بدم...
اولين باري بود که ميخواستم با لباس تو خونه و راحت جلو سينا باشم، با وسواس زياد بهترين شلوار تو خونه ايم که يک گرم کن مشکي حدودا چسبون بود و يک تيشرت مشکي طرح دار اونم حدودا اندامي انتخاب کردم گرچه انتخاب ديگه نداشتم اينا بهترين بودن...
مانتو و چادر پوشيدم و رفتم ، آدرس و گرفته بودم و خودم خواستم تنهايي پيداش کنم، بماند که با آژانس رفتم...
کلي استرس و هيجان داشتم و زنگ زدم ، يه ساختمون دو طبقه بود و سينا و سارا طبقه دوم بودن، وارد که شدم سينا خيلي گرم اومد به استقبالم و کلي خوشحال بود، يه زيرپوش رکابي اندامي و يه شلوارک شيک ،‌منم هيچ وقت با لباس خونه ای نديده بودمش ، چقدر حالا بيشتر به خوش اندام بودنش پي بردم، پيش خودم گفتم اگه اينجور راحته حتما سارا نيستش و خواسته تنها باشيم. يه کاناپه تک 4 نفره داشتن و من و دعوت کرد تا بشينم و رفت تو آشپزخونه، خونشون خيلي مرتب تر و شيک تر از اوني بود که تو ذهنم تصور میکردم، يه اتاق بيشتر نداشت و با کنجکاوي خونه رو داشتم ورانداز ميکردم که در اتاق باز شد و سارا اومد بيرون، از روزي که با سارا و سينا آشنا شده بودم شکه شدن هاي من جزيي از رابطمون بود. سارا يه شلوارک صورتي تا زانو چسبونننن و همون تاپ ست رنگش به همون چسبوني ... از نگاهم به اندامش راحت ميشد حدس زد که فهميده برام عجيبه اما به روم نياورد، بهم گفت: پاشو دختر با چادر و مانتو نشستي هنوز، برو تو اتاق درشون بيار...
لباسي که من پوشيده بودم تو خونمون يک لباس بد و زننده حساب ميشد و حالا اينجا احساس ميکردم يک لباس داهاتي حساب ميشه، براي اولين بار با لباس راحتي و بدون روسري جلوي سينا بودم، به شدت منو تحويل گرفتن و بهترين پذيرايي رو ازم کردن، احساس نسبتا بدی نسبت به لباسم داشتم که چرا من که زنشم اينقدر پوشيده ام اما خواهرش از من راحت تره جلوش... سينا پيشنهاد فيلم ديدن داد، سارا با خوشحالي قبول کرد و من هم همينطور و فکر ميکردم فيلم ايراني از کلوپ گرفتن و قراره ببينيم، گفتم اسم فيلم چيه سينا ، گفت: نميدونم تازه از همکلاسيم گرفتم و گفته که قشنگه. فيلم که شروع شد فهميدم جارجيه و من اولين بارم بود ميديدم و فقط تو مدرسه با دوستام که صحبت میکردیم شنیده بودم فیلمای خارجی صحنه های سکسی داره و اونجايي به من شوک بعدي وارد شد که فيلمش چند تا صحنه داشت، از خجالت داشتم آب ميشدم، داشتم سکته ميکردم که اينقدر اين خواهر و برادر راحتن، البته ذهن بسته و محدود من اين و بزرگ ميديد...
سارا و سينا با نگاه هاي معني دار خودشون به هم فهموندن که ديدن فيلم و ادامه ندن بهتره، من از اينکه اينقدر تابلو بودم گريم گرفت و گفتم ببخشيد مشکل من داهاتي ام نه شما، ته دلم به رابطه خوبشون و صميميشون حسوديم ميشد و براي لحظاتي سينا رو با داداشام مقايسه کردم. سارا اومد کنارم و گفت: ناراحت نباش، زود زود همه چي درست ميشه و من و سينا پشتت هستيم تا از اون زندگي نجاتت بديم...
حرفاي سارا دو پهلو و تلخ بودن اما واقعيت...
کم کم يخ منم بيشتر باز شد و بيشتر يواشکي ميرفتم خونشون و ديگه کمتر به اين موضوع اختلاف شدید فرهنگی فکر ميکردم، براي يه ساعت يا کمتر من و سينا ميرفتيم تو اتاق و همو بغل ميکرديم و لباي همو بوس ميکرديم، عاشق لب گرفتن شده بودم و وقتي بغلم ميکرد احساس امنيت و لذت خالص داشتم، اولین بار که کاملا منو لختم کرد خیلی خجالت نکشيدم ،فقط بهش گفتم سينا تا روز عروسي کاري نکنيم و صبر کنيم و سينا قبول کرد ( که البته بماند جفتمون قول و شکستیم و در ادامه میگم)، اما چند باري لخت شده بوديم و با دستامون همو ارضا ميکرديم، (البته بعدا که ارضا کامل شدم فهميدم اينا ارضا نبوده)...
به خودم اومدم ذهنيت و تفکرم هر روز بيشتر شبيه سينا و سارا ميشد و ديگه برام مهم نبود که چرا نماز نميخونن که هيچ ، خودمم نماز خوندنم شل شده بود و کم کم اعمال مذهبيم کم ميشد. کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که سبک زندگی سینا و سارا خیلی بهتر از ماست، شاد تر و با نشاط تر هستن و حتی شاید سالم تر، حس میکردم روح و روانشون سالم تره...
حدود ده ماهی از عقدمون گذشته بود و به زودی ازدواج میکردیم و زندگی رویایی ای که با سینا ترسیم کرده بودم شروع میشد. یه روز با سینا رفته بودم دنبال چند تا کار اداری ، هوا اینقدر گرم بود که حد نداشت، خسته و کوفته رفتیم خونشون و قرار شد یکمی نفس تازه کنم و بعدش برم خونمون. از شانسمون کولرشون هم خراب بود و حسابی عرق کرده بودیم و هوای تو خونه گرم تر شده بود. همینجوری نشسته بودیم و به شانس بدمون از گرما میخندیدم . سینا با دستش صورتمو برگردوند سمت خودش و گفت: چقدر عرق کردی و چقدر بهت میاد و خوشگل تر شدی. همین جرقه کافی بود که لب تو لب بشیم و نفهمیدم کی لباسای همو دراوردیم،‌ دو تا بدن عرق کرده از گرما و حالا با تماس بدن همدیگه تشدید شده بود این عرق کردن و انگار زیر دوش هستیم، اینقدر تحریک شده بودم که دیگه خودم نبودم ، دیگه برام هیچی مهم نبود و فقط اون لحظه مهم بود و همین باعث شد از سینا بخوام تمومش کنه ،چون از تمام وجودم میخواستم ...
وقتی برای اولین بار من از سینا پر شدم ، اصلا اون جوری نبود که شنیده بودم که دردش طاقت فرساس و سخته و ادم گریش میگیره و این حرفا، یک درد خفیف که عاشقش شده بودم و حالا سینا رو کامل درون خودم حس میکردم و تحریک جنسی و عشق من به سینا کاملا تو وجودم قاطی شده بود. نمیدونم چند دقیقه شد و چقدر طول کشید فقط میدونم وسط تلمبه زدناش که سرعتش بیشتر میشد کاملا از حال رفتم و احساس کردم تو خلع هستم و بعدهات فهمیدم این یعنی ارضا شدن واقعی...
اون روز فهمیدم که من عاشق سکس هستم...
وقتی حالم بهتر شد رفتم حموم و هنوز کمی گنگ بودم ، حوله رو پیچیده بودم دور خودم و از حموم اومدم بیرون که سارا از بیرون اومد و من و دید، بهش سلام کردم و از خجالت داشتم آب میشدم. سارا همچنان داشت با تعجب نگاه میکرد و به سینا نگاه کرد و گفت: خب ...
منتظر یک جواب بود که چه خبر شده؟ من با همون وضعیت بی حالیم و من و من کنان گفتم خودم خواستم ، سینا تقصیری نداره. سارا یه هو حسابی زد زیر خنده و اومد سمتم و گفت: عزیزمممم ، مبارک باشه عروس خانوم ، به سینا گفت: برو یکمی جیگر بگیر بیار و این و همینجوری نمیشه بفرستیم خونه باباش... از برخورد سارا هم تعجب کردم و هم بیشتر شیفته فرهنگ این خانواده شدم ، چون اگه خانواده خودم بود منو میکشتن قطعا...
زمان گذشت و بابام به سینا زنگ زد و گفت: بیا خونه ، با من اصلا حرف نمیزد و همش طرف حسابش سینا بود. بهش گفت: پنجشنبه هفته بعد میایی زنتو میبری،‌نه جشنی و نه مهمونی ای ،‌میایی میبریش و دیگه جفتتونو نبینم. جز اشک ریختن و اینکه چرا هنوز سر دنده لجه ،کاری ازم بر نمیومد...
هیچ کس تو خونه حتی جرات گریه کردن و یا خداحافظی خاصی با من نداشت. دلم برای خودم میسوخت و تصمیم گرفتم موقع رفتن گریه نکنم ، وقتی وسایلمو جمع کردم و از اتاقم اومدم که برم ، رضا جلومو گرفت و گفت: آخرش کار خودتو کردی بی غیرت ، یه لحظه عصبانیت جای خودشو به غم درونم داد و منم گفتم خوشحالم دارم از این دیوونه خونه میرم یه مشت ادم سنگ دل رو دیگه نمیبینم. رضا اومد که بزنه تو گوشم که شوهر راضیه دستشو گرفت و گفت: آقا رضا نکن داره میره این دختر این قدر سختش نکنین ،‌حالا که تصمیم گرفته بذارین بدون مشکل و دردسر بره...
تو کل راه تو ماشین گریه میکردم، سارا گفت: نگران نباش عزیزم ،‌تو تهران چنان عروسی ای برات بگیریم که تا عمر داری یادت بمونه. حدود ده روز بعدش سینا و سارا کار و باراشونو کردن و رفتیم تهران و خب سینا هماهنگ کرده بود از طریق عموش و همه چی اماده بود برای اینکه چند روز بعد عروسی بگیریم...
وقتی رفتیم تهران متوجه یک نکته خاص تو زندگی سینا شدم که اصلا در موردش با من صحبت نکرده بود. مادر سینا از شوهر اولش با داشتن 2 تا بچه طلاق میگیره و بعد با پدر سینا و سارا ازدواج میکنه و وقتی یک سالشون بوده باباشون تو یک تصادف میمیره و مادرشون با شوهر اولش رجوع میکنه. و متوجه شدم که اصلا هیچ کس دوست نداره پیرامون این مورد حرف بزنه ، حتی سینا و سارا و منم درست ندیدم علی رغم سوالای زیادم ،بیشتر پیگیر بشم...
عموی واقعی سینا هواشونو داشت و یه جورایی تکیه گاه واقعی سینا و سارا بود. تازه اونجا فهمیدم که قراره از رابطه اش تو یه شرکت بزرگ تو تهران استفاده کنه و برای سینا کار پیدا کنه . دو روز گذشت و ما خونه مادرشون بودیم ، صحبت از یک مهمون خاص شد و سینا و سارا به شدت حساس بودن رو این مهمون. متوجه شدم بهترین و نزدیک ترین دوست خانوادگیشونه که حتی از عموش بیشتر براشون اهمیت داره و خلاصه وار بهم گفتن که دوست صمیمی پدرشون بوده و بهش حسابی مدیون هستن و براشون ارزش داره...
سارا تا قبلش هم از گوشه و کنار بهم میخواست برسونه که تیپ و لباسام بیش از حد شهرستانیه و پوشیدس. من هر مهمون غریبه ای میومد سریع میرفتم مانتو و روسری میپوشیدم و تازه احساس بدی داشتم که چرا چادر ندارم. چادر بیرون هم اصلا نمیتونستم بذارم کنار ، چون تو خونم بود و اگه برش میداشتم انگار هیچی تنم نیست. ربطی به اعتقاد نداشت ، عادت شده بود برام. اما سارا یه هو اومد جلوم و با لحن به شدت جدی ای گفت: شیوا این چه لباساییه که میپوشی ، ما که برات لباس خونه گرفتیم ، حالا روسری جلوی بقیه سرت میکنی و بهشون توهین میشه رو هیچی نمیگم ، اما این لباسای املی رو میشه بذاری کنار، ما آبرو داریم... هنگ کرده بودم که چرا اینجوری شده و فکر کردم الان سینا ازم حمایت میکنه که دیدم اونم گفت: درست میگه شیوا. اینجا دیگه خونه خودتون نیست ، اون زندگی رو ولش کن ، امروز شروع کن و یه بلوز و شلورا بپوش و اروم باش و اصلا نگران نباش. نمیخوام جلوی شهرام و زنش ،‌بهشون بی احترامی بشه اونم از سمت من که چقدر به شهرام مدیونم. قراره جور کنه اگه کارم درست شد منتقلی دانشگاهمو برای سال اخر بگیره... مادرشون که دید من گوشه گیر کردم با لحن مهربون تری گفت: عروس گل منو اذیت نکینن سه روز دیگه عروسیشه ، اومد من و برد تو اتاق و گفت: عزیزم به خاطر خودت میگن ، نترس بهشون گوش بده اونا خیر و صلاحتو میخوان. باز غم سنگینی تو دلم بود و دلم گریه میخواست، اما بهشون حق دادم ، اون بلوز و شلواری رو پوشیدم که سارا برام گرفته بود، اندامی بود و واقعا داشتم اب میشدم که قراره جلوی یک غریبه با این باشم...
وقتی شهرام و خانومش اومدن تو خونه ،‌ چقدر احوال پرسی گرم و صمیمی بینشون شد و واقعا فهمیدم که اینا با بقیه فرق دارن. من و بهشون معرفی کردن و شهرام و زنش با برخورد خوبی بهم برای ورود به زندگی سینا تبریک گفتن و زن شهرام با دقت منو نگاه و ورانداز کرد و گفت: میبینم که این همه دردسر ارزششو داشته و یه تیکه جواهر از اونجا دزدیدی سینا، افرین پسر. همشون خندیدن و من متوجه شدم اینا از همه چی خبر دارن... اونجا هیچ کسی روسری سرش نمیکرد و فقط من بودم و کاملا واضح رو مخ سارا بودم، سارا به شدت براش مهم بود که کلاس و پرستیژ خانوادگیشون به هم نخوره و الان من یک مانع بزرگ بودم براش...
خیلی زود فهمیدم که با شوهر مادرشون و اون دوتا خواهر و برادرشون اصلا رابطه خوبی ندارن ، البته اونا متاهل بودن و دیگه تو خونه نبودن. برخورد شوهر مادرشون با من خیلی سرد و بی روح بود و اصلا خیلی هم تو خونه بود. فهمیدم که خیلی خیلی خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم وارد یک دنیای جدید شدم. هم هیجان داشتم و هم استرس و در کل دوست داشتم چون سینا رو کنار خودم میدیدم و این تغییر رو دوست داشتم ته دلم...
به نظر خودمم عروس خوشگلی شده بودم و سارا کلی رو مخم کار کرده بود که عروسی مختلطه و حالا چون لباسم جوریه که بازوی دستم بیرونه و کمی بالای سینه بیرونه و خب روی سرم فقط یه تاج دارم. گفت: شیوا تو رو خدا ابرو ریزی نکن امشب شب عروسیته و خرابش نکن. نمیدونم چرا اما فقط کمی حس بد داشتم ودر کل خوشحال بودم و پیش خودم گفتم فقط به سینا نگاه میکنم تا یادم بره جلوی بقیه چجوری هستم ، اینجوری عروسی ما بدون حاشیه و دردسر گذشت. جدا از اینکه نبود خانوادم باعث میشد فقط تو دلم گریه کنم...
هم کار سینا و هم دانشگاهش درست شد و من چون کنکور خراب کرده بودم دانشگاه نرفتم. یک خونه تو کرج گرفتیم. سارا باید سال اخر دانشگاهشو تو اصفهان تنها میبود و زندگی جدید من شروع شد . اما هنوز با خو گرفتن با این زندگی کمی مشکل داشتم. از طرفی عاشق سینا بودم و تا حدی این تغییرات رو دوست داشتم اما از طرفی کم کم متوجه شدم واقعا ظرفیت این همه تغییر ناگهانی رو ندارم و از داخل دارم خورده میشم...
خب چند هفته اول همه دعوتمون میکردن و من تونستم بیشتر اقوام سینا رو بشناسم و چند تا از دوستان دوران دبیرستانش که هنوز با هم رابطه داشتن... یکیشون مثل سینا متاهل بود و یکیشون نامزد داشت و یکشون هنوز مجرد بود. و البته یه بار هم مهمون شهرام بودیم و چه پذیرایی خوبی ازمون کردن.شهرام و زنش یک دختر داشتن که تو اتریش درس میخوند و یک پسر 15 ساله داشتن که کلا تو اتاقش بود، اما خودشون بسیار گرم و پر انرژی بودن و من اصلا این تفاوت سنی رو احساس نمیکردم...
از اونجایی که تو خونمون ،هم آشپزی و خونه داری کم نکرده بودم اصلا با این قسمت متاهل شدن مشکلی نداشتم و حتی جز مواردی بود که دوست داشتم چون باعث میشد کمتر فکر کنم. چند باری که مادر سینا و سارا و عموش و چند تا از اقوام دیگش اومدن خونمون مشکل خاصی نداشتم و همشون از پذیرایی و دست پخت من تعریف میکردن...
سینا باهام هماهنگ کرد و قرار شد یه بار سه تا دوستشو دعوت کنیم. داشتم با ذوق و شوق براش برنامه تو ذهنمو میگفتم که دیدم اصلا دقت نمیکنه و تو فکره ، بهش گفتم چی شده سینا؟ گفت: یه موردی هست که باید در موردش حرف بزنیم. شروع کرد توضیح دادن از شرایط گذشته من و خانوادم و عقاید و این چیزا و میگفت که باید شرایط جدید و بپذیرم و تغییر کنم . خیلی کلی حرف میزد و من گیج شدم ، آخرش گفتم سینا میشه واضح تر بگی چیه تو کلت؟
گفت: کی میخوای بلاخره اون چادر مشکی رو از سرت برداری و کی میخوای اون روسری رو جلوی فک و فامیل و دوستام از سرت برداری ، مگه نمیبینی هیچ کس مثل تو نیست و با این کارت داری همه رو معذب میکنی و یه جورایی داری به همه بی احترامی میکنی؟ چند وقت صبر کردم خودت متوجه بشی یا غیر مستقیم من و مادرم و سارا بهت رسونیدم اما اصلا یه ذره نخواستی تغییر کنی. ازت میخوام از همین فردا شب که دوستام میان شروع کنی ،‌همون جوری باش که همه آدمای زندگی جدیدت هستن و اون زندگی مسخره گذشته رو ول کنی...
بهم برخورد که گفته مسخره و با عصبانیت گفتم درست صحبت کن به خانوادم نگو مسخره که در جوابش گفت: آره مسخره نیستن ،‌فقط یه مشت آدم بی معرفت که از دخترشون گذشتن و رهاش کردن ، در جریان باش که اون پول جهیزیه که بابات مثل صدقه و از اجبار داد ، برش گردوندم و نخواستمش. تو حتی اینقدر براشون ارزش نداشتی که خودشون برات چند تا تیکه وسیله زندگی بگیرن...
سینا میگفت و میگفت و من دیگه نمیشنیدم... همه وجودم پر از غم شده بود و شکه شده بودم و باورم نمیشد که داره اینا رو بهم میگه. نمیتونستم جلوی اشکام که سرازیر شده بود رو بگیرم و دردناک ترین لحظه زندگیم تا اون لحظه رو داشتم تجربه میکردم، اما نهایتا هیچ دفاعی نداشتم از خانوادم بکنم و نهایتا بهش حق دادم...
سینا ادامه داد که: فردا شب جلوی دوستام مثل آدم میپوشی و اون روسری لعنتی هم دیگه سرت نبینم. هر چی چادر مشکی داری هم میندازی دور و میشی مثل همه. اگه من و زندگیت رو دوست داری خودتو تغییر بده و اگه واقعا نمیتونی همین اول کار تکلیف و روشن کنیم . چون الا بحث ساده پوشش و حجاب مسخرته ، فردا و فرداها این طرز فکر ، تو همه چی بهمون ضربه میزنه و زندگیمون و خراب میکنه...
اینا رو گفت و از خونه زد بیرون و منو با این شوک بزرگ از حرفاش تنها گذاشت. اینقدر عاشقش بودم که حتی با این که دلمو با این حرفاش شکسته بود بازم عاشقش بودم و نمی تونستم حتی برای یک لحظه ازش متنفر باشم. فقط یه چیز و خوب میدونستم که اینا همش انتخاب خودم بوده و هیچ کسی رو نیمتونم مقصر بدونم...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#28 | Posted: 15 Dec 2016 07:45 | Edited By: Boysexi0098
زندگى پيچيده شيوا

نويسنده شيوا

قسمت ٢


شیوا...
یه دامن و بلوز مناسب تو لباسام گیر اوردم که نه خیلی گشاد باشن و نه چسبون. موهام و در حدی که خودم بلد بودم درست کردم و یه آرایش ملایم مثل همیشه. اون لحظه اعتقادات و دین و مذهب تو ذهنم نبود و اصلا بهش فکر نمیکردم. اما چنان این کار که تو عمرم تجربش نکرده بودم داشت بهم فشار میاورد که هر لحظه احساس میکردم دارم منفجر میشم. تو هیچ کلمه و جمله ای نمیتونم از احساس اون لحظاتم بگم...
مهران با زنش اومده بود و آرش با نامزدش و میلاد هم که مجرد بود. اون شب با دلقک بازی های مهران و آرش و خنده های بقیه و البته خنده های زورکی من تموم شد و هیچ کس نفهمید به من چی گذشت. حتی شاید همین الان خیلیا بگن خب یه روسری برداشتی ، نکشتنت که... به هر حال این وضعیتی بود که باید تا آخر پیش میرفتم و چاره ای نبود. و یک سری که شهرام و زنش و که دعوت کردیم ، وقتی من و با تغییر جدید دیدن ، نتونستن تعجب خودشونو قایم کنن و قیافشون موج میزد از تعجب و شهرام علنی گفت: به به خانوم خانوما تیپ زدین...
به هر حال هر سری کمتر اذیت میشدم ، کم کم تیپ بیرونم هم تغییر کرد و طبق سلیقه سینا و یا سارا لباس میخریدم. به مرور زمان حداقل از نظر ظاهر یه آدم دیگه ای شده بودم و ذره ای با گذشتم شباهت نداشتم. حتی تو رفتارم هم بهم توصیه میشد صمیمی تر و بهتر بشم . همه این فشار تغییر کردن نا خواسته یه طرف و دلتنگی برای خانوادم یه طرف. هیچ کدومشون تلفنم رو جواب نمیدادن و یا اگه جواب میدادن عجله ای احوال پرسی میکردن و خدافظی میکردن. من همیشه دختر شاد و پر نشاطی بودم و حالا حس میکردم از درون افسرده شدم یه آدم گمشده بودم و حتی گاهی وقتا احساس تنهایی میکردم...
یه بار با همون جمع دوستای سینا رفته بودیم بیرون و گشت زنی، یه پارک بود که داشتیم همگی قدم میزدیم و هر کسی از یه جایی صحبت میکرد. مهران پاکت سیگار درآورد و به همه تعارف کرد و خب چند باری شده بود که سینا یه نخ سیگار پیش من بکشه و چیز جدیدی نبود برام،‌ نکته جالب این بود که هم خانوم مهران هم سیگار برداشت و نامزد آرش هم همینطور. مهران به من تعارف نزد و زنش گفت: به شیوا جان تعارف نزدی ، مهران مشخص بود که تابلو میدونه من اهلش نیستم و مونده بود چی بگه که نامزد آرش با طعنه خاصی گفت: فکر نکنم شیوا جون اهلش باشه . من حرصم گرفتتتت و خودم دستمو بردم سمت پاکت سیگار و یه نخ برداشتم. سینا کمی تعجب وار نگام کرد و خندش گرفته بود، فکر میکردم چون دیدم چطور سیگار میکشن منم میتونم پس. مهران برام فندک و روشن کرد و با نفس سنگینی کام گرفتم ، همین باعث شد چنان به سرفه بیوفتم که داشتم خفه میشدمممم. همشون زدن زیر خنده و من دلم میخواست گریه کنمممم. با سرفه رفتم سمت شیر اب نزدیک همونجا و بهشون گفتم شما آروم آروم برین من بهتون میرسم. میلاد گفت: آره شما برین ، من میرم براش یه آب معدنی بگیرم سرفش بهتر بشه و رو به من گفت: از این اب شیر نخورم و صبر کنم...
رو نیمکت نشسته بودم و سرفه هام بهتر شده بود ، حسابی تو خودم بودم که بطری اب معدنی رو جلوی چشمام دیدم. میلاد آب و بهم داد همونجا رو نیمکت نشست. گفتم تو رو خدا اگه میخوای چیزی درباره سیگار بگی نگو... حسابی خندید و گفت: نگران نباش نمیخواستم چیزی بگم، آب و بخور و بریم زودتر بهشون برسیم. وقتی تو دید ما بودن و سرعت راه رفتن و زیاد کردیم که بهشون برسیم ،میلاد گفت: فعلا مشکل تو سیگار و سرفه نیست، مشکلت اینه که تا کی میخوای از داخل خودتو بخوری و وانمود کنی که همه چی خوبه. اینو گفت و از من جدا شد و رفت. چند روزی درگیر حرفش بودم و اولش گفتم مهم نیست یه چیزی گفته و اما بعدش تصمیم گرفتم از خودش بپرسم منظورش چی بوده. یکی دو هفته بعدش تو اولین فرصت که میشد ، تنهایی ازش پرسیدم. فهمیدم که برخلاف همه آدمای که هیچ کدوم خبری از حال واقعی من نداشتن این میلاد بوده که از همون شب مهمونی فهمیده من یه چیزیم هست و تحت فشارم و همینطور دفعات بعد که من و دیده. حتی پیشنهاد داد حاضره با سینا صحبت کنه و بهش برسونه. من خیلی رک و کمی بی رحمانه بهش گفتم هیچ مشکلی نیست و اگه باشه به خودم و شوهرم مربوطه و خودم حلش میکنم. از این برخوردم باهاش کلی عذاب وجدان داشتم ، به هر حال در ادامه هم بیشتر فهمیدم میلاد تنها دوست مثبت و خالص سیناست. حتی اون شبی که خونه مهران بهم مشروب تعارف کردن و من باز جوگیر شدم و برای کم نیاوردن خوردم، قشنگ تاسف و حرص خوردنشو حس کردم ، البته بماند که تا صبحش تو خونه خودمون بالا آوردم و خوبیش این بود که مثل جریان سیگار کسی نفهمید... اما کم کم هم به سیگار و هم مشروب عادت کردم و دیگه اذیتم نمیکرد...
نمیدونم رفتار خودم باعث شده بود یا سارا خودش عوض شده بود . فقط همین قدر میدونم خیلی خیلی رفتارش با من عوض شد و اصلا اون سارای مهربون قبل نبود با من. البته تو اولین برخوردش با سینا بعد ازدواجمون و دو ماه تنهایی تو اصفهان ، و اینکه هم و بغل کردن و چقدر احساسی برخورد کردن، فهمیدم که اینا بیش از حد معمول به هم وابسته ان و شاید شرایط زندگیشون باعث شده همیشه کنار هم باشن و اینجوری وابسته بشن و احتمالا من الان یک مانع بودم بینشون و بازم شاید همین مانع بودن باعث شده بود حس کنم سارا از من خوشش نمیاد ...
سه سال از زندگیم گذشت...
در نهایت نرفتم دانشگاه. سارا همون اصفهان لیسانس گرفت و فوق قبول شد و همچنان سر کار میرفت... مهران و زنش صاحب یک پسر خوشگل شده بودن... آرش و نامزدش دیگه زن و شوهر بودن و اونا هم در شرف بچه دار شدن بودن... میلاد درسش تموم شد اما تصمیم گرفته بود شغل آزاد بزنه و یک رستوران کرایه کرده بود و شده بود کارش... فکر کنم صمیمی ترین رابطه رو با شهرام و سهیلا (همسرش) داشتیم و بیشتر وقتمون با اونا بود . بیشتر ما خونشون میرفتیم و کمتر اونا، خیلی بهمون کمک میکردن که روحیمون حفظ بشه و یه جورایی بزرگ تر دلسوز و یک دوست در کنارمون بودن و واقعا باهاشون راحت بودم و احساس خوبی داشتم بهشون...
اما خودم : یه آدم دیگه شده بودم، دیگه از هیچ مدل تیپ و وضعیتی عذاب وجدان نداشتم و معذب نبودم و مشکلی نداشتم، یا بهتر بگم اصلا برام اهمیتی نداشت ، اوقات بیکاریم رو که صبح تا عصر که سینا سر کار بود رو رفته بودم رستوران میلاد شده بودم صندوق دارش، تنها آدمی که واقعا پیشش احساس آرامش و امنیت واقعی داشتم. بچه مثبت زندگیم بود و یه جورایی حتی خودش هم نمیدونست باعث میشد اون شیوای قدیم هنوز تو ذهنم یه ذره بیدار باشه که اینو ناخواسته لازم میدونستم برای خودم. انگار تو ضمیر نا خوداگاهم خبر داشتم اگه کاملا شخصیت قبل ازدواج رو کنار بذارم چه اتفاقی قراره برام بیوفته و تبدیل به چه آدمی میشم...
اما دیگه وقتش بود که کابوس بی پایان من شروع بشه...
من و سینا تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم،‌اما نمیشدیم. به پیشنهاد مادرش رفتیم دکتر و پس از چند تا آزمایش و باز هم آزمایشای بیشتر و دقیق تر، دکتر گفت که من مشکل دارم و باید تو یک مرکز تخصصی ناباروری تحت درمان باشم و شاید بتونم حامله بشم. مراجعات پی در پی ما به یک کلینیک تخصصی نازایی تو تهران شروع شد. بیشتر کاراشون با من بود و اکثرشو تنهایی میرفتم و هر بار موفق نمیشدم و شکست پشت شکست. شرایط روحیم داغون بود و از اینده ای که هیچ وقت مادر نمیشدم می ترسیدم. مسیر درمان سینا رو خسته کرده بود و حدودا خودشو کشیده بود کنار. و من همش تنهایی میرفتم و فقط وقتایی که مجبور بود و لازم بود که باشه میومد...
یه شب اقوام مادری سینا رو همشونو دعوت کرده بودیم و حسابی خونمون شلوغ بود و میشه گفت شب خوبی بود و داشت خوش میگذشت ، اما خبر نداشتم که حال بابام خیلی بده و بستری شده و چون ما جدیدا خونه رو عوض کرده بودیم و شماره تماسی از من نداشتن، رضا رو فرستاده بود دنبال من که هم ببینه اوضام در چه حاله و هم من و ببره که ببینمش. و از شانس گند من رضا باید همون شب میرسید . در زد و نوه خاله سینا که یه بچه 5 ساله بود در و باز کرد ، من یه ساپورت رنگ روشن و یک تیشرت تنم بود و حسابی به موهام و ارایشم رسیده بودم . داشتم با زندایی سینا صحبت میکردم و لیوان شربت دستم بود که فکر کردم توهمی شدم ،‌چون رضا دقیقا جلوم بود. از جام پریدم و چنان بلند گفتم رضا که حدودا همه سکوت کردن و متوجه ما شدن. سینا هم که حسابی جا خورده بود ،رفت سمت رضا و داشت میگفت آقا رضا خوش اومدی و این حرفا که سینا رو پس زد اومد سمت من با عصبانیت چنان زد تو گوشم که نزدیک بود پخش زمین بشم. شروع کرد داد زدن که همینو میخواستی ؟ میخواستی هرزه باشی و شوهر و بهونه کردی ؟ بابات داره میمیره و باز دم آخر دلش نیومد ازت سراغ نگیره و نبینت ، بهش میگم مرده بودی . یه تف انداخت رو صورتم و رفت. هیچ جور نمیشد جمعش کرد این وضعیت رو ، سهیلا من و برد تو اتاق خوابم. جز گریه کردن و داغون شدن و له شدن از داخل کار دیگه ای نمیشد بکنم...
تا مدت ها سرکوفت های سینا رو تحمل کردم و غر زدناش برای کار رضا. و البته مادرش و سارا هم کم نذاشتن. راضیه باهام تماس گرفت و با صدای گریون گفت: بابا فوت شده ، فقط نیا اینجا که رضا میکشت...
درست تو روزایی که احتیاج داشتم به یک پشتیبان برای این مصیبت و شرایط نابود کننده، سینا کامل خالی کرده بود. حوصله مثبت بازی و نصیحتای میلاد هم نداشتم و فقط تو خودم میریختم. سینا روحیش و رفتارش و انگیزش به زندیگمون هر روز سرد تر میشد و دیگه احساسش نمیکردم. حالا بیشتر وقتا احساس تنهایی میکردم و شبیه یه بازنده بزرگ بودم تا اینکه یه آدم خوشبخت...
چند ماهی گذشت...
سینا بهم زنگ زد و گفت: برگشتن از رستوران برم خونه شهرام . رسیدم اونجا سهیلا گفت: ببخشید عزیزم من یه جلسه بین فرهنگیان ادب و هنر هستن میرم یه سر میزنم و زود میام. شهرام و شهروز ( پسرشون) بیرونن، اگه نیومدن من زودی میام. مانتمو دراوردم و یه شلوار جین پام بود با یه تاپ، یه ملافه از اتاق شهروز برداشتم و اومدم تو حال رو کاناپه دراز کشیدم و یه تیشرت از سهیلا گرفته بودم که وقتی بقیه اومدن تنم کنم.کانال ماهواره رو بالا و پایین میکردم که وقت بگذره. تو همون کانال عوض کردنا خوابم برد، همیشه عادت داشتم به پهلو خودمو موچاله کنم و بخوابم، داشتم خواب میدیدم که سینا کنارم دراز کشیده و مثل همیشه تو روزای تعطیل که خودش زودتر بیدار میشدو با ور رفتن منم بیدار میکرد، دستاش رو روی رون پام حس میکردم و مالش دادنش و حس میکردم. هر چی بیشتر مالش میداد ، بیشتر واقعی به نظر میومد و احساس میکردم که خواب نیستم. بین خواب و بیداری بودم که مطمئن شدم این واقعیه،‌اما من کجا بودم؟ خونه خودمون ، نه آخرین بار خونه شهرام بودم و سهیلا رفت جایی کار داشت و من رو کاناپه دراز کشیده بودم. یعنی سینا داره اینجوری بیدارم میکنه؟ اونم تو هال خونه مردم! حتما سینا زودتر اومده یا بقیه تو حیاط هستن یا به هر دلیلی الان فقط من و اون هستیم، یکمی سردم بود، ملافه از روم پس زده شده بود، بعد مدتها سینا داشت اینجوری بیدارم میکرد و دوست داشتم مالش دستش رو پاهام و بدنم حس کنم ، با زدن خودم به خواب عمیق این لذت و بیشتر کردم. چون به سمت تی وی خوابیده بودم دستش به سختی به باسنم میرسید و بیشتر از جلو با رون پاهام بازی میکرد ، انگشتاشو آروم فرو میکرد بین پاهام و آروم ماساژ میداد، کمی بعد دستاشو رو سینه هام احساس کردم و همون مالش آروم و لذت بخش. نمیدونم چند دقیقه طول کشید ، صدای باز شدن در راهروی ورودی به هال اومد. ملافه رو سریع انداخت روم و مشخص بود ازم جدا شده، صدای سلام کردن سهیلا رو شنیدم : سلام کی اومدی؟ سلام تازه رسیدم ...
سلام تازه رسیدم............... این صدای سینا نبوددددد... و با چند جمله بعدی که بینشون رد و بدل شد ، تشخیص صدای شهرام خیلی کار سختی نبود... داشتم سکته میکردممممم... یعنی چی؟؟؟ سینا اینجا نیست ... کی بود که با من ور میرفت؟؟؟ سهیلا تازه اومده و با شهرام احوال پرسی میکنه... غیر من فقط یکی دیگه تو این خونه بوده قبل اومدن سهیلا... نه دارم اشتباه میکنم... امکان نداره... شهرام یه مرد که سن بابای منو داره و یه زندگی آبرومند داره... همیشه برای ما در نقش بزرگتر و یک دوست دلسوز بوده... درسته من از بعضی کلاس گذاشتناش سر مادیات خوشم نمیومد ،‌ اما نمونه یک آدم با شخصیت و جلتلمن همیشه تو ذهنم شهرام بوده. یه چیزی این وسط اشتباست ، احتمالا همش خواب بوده و یا من چیزی رو جا انداختم...
سهیلا آروم بیدارم کرد و گفت: پاشو دختر سر شبه وقت و خواب نیست . همش داشتم به اتفاقی که افتاده بود فکر میکردم و اصلا یک درصد هم احتمال نمیدادم که این اتفاقا واقعی باشه. سینا و شهروز با هم اومدن ، رفته بودن سالن فوتبال بازی کنن . سینا بهم گفت: چته تو خودتی و من گفتم هیچی بد موقع خوابیدم و سرم سنگینه. و چندین روز گذشت و تونستم تا حدودی قانع بشم اشتباه شده و الکی ذهنمو درگیر نکنم...
چند روز دیگه تولدم بود و سینا گیر داده بود بیا برات جشن تولد بگیریم تا کمی از این دوران سخت جدا شیم و تنوعی بشه. بهش گفتم سینا بهتره کمی رو خودمون تمرکز کنیم و رابطمون رو یه بازسازی کنیم تا اینکه تولد بگیریم. سینا گفت: بس کن شیوا اینقدر پیچیدش نکن ، من میخوام یه شب خوش باشی بدون هیچ فکر و ذکری. این پیشنهاد سینا رو ،رو حساب اینکه به هر حال اونم داره سعی میکنه این جدایی احساسی رو درستش کنه گذاشتم و قبول کردم. بعد حدود 5 سال زندگی که دو سال تو مسیر درمان نازایی درب و داغون شده بودم و بد تر از اون فوت بابام و رفتار خانوادم و اینکه حس میکردم از سینا دارم دور میشم...
این تولد تو سن 24 سالگیم بود اما بیشتر حس تولد تو سن 40 سالگی داشتم...
به هر حال قرار شد فقط دوستان و مامان سینا رو دعوت کنیم و خیلی شلوغش نکنیم. همه سعی خودمو کردم ظاهرمو شاد نشون بدم و حاشیه درست نشه. موقع سیگار کشیدن یا مشروب خوردن از نگاه های متفکرانه میلاد به خودم خسته شده بودم و چند باری مخفیانه با عصبانیت نگاش کردم. نمیدونم به پیشنهاد کی قرار شد اسم و فامیل بازی کنیم و هر دو نفر یار بشیم ، دست من تو نوشتن تند بود و ذهن شهرام عالی تو این جور بازیا ، فکر میکردم برای همین من و انتخاب کرد ، اسم و فامیل پر هیجان و رقابتی ای شده بود و از کری خونی های مهران واقعا دلم میخواست ما ببریم ، من و شهرام دقیقا گوشه هال نشسته بودیم و برای تسلط بیشتر برگه رو گذاشته بودم روی زمین و برای نوشتن باید دولا میشدم ،‌یه بلوز گیپور قرمز تنم بود ، شهرام تند تند همه اسامی لازم و بهم میگفت و منم مینوشتم. یه بار مکث کرد و برگشتم که بهش بگم عجله کن رسیدن بهمون ،‌ دیدم که خط چشماش کاملا رو سینه های منه ،‌ به خودم نگاه کردم و دیدم بله موقع دولا شدن حدودا همه سینه هام دیده میشه و شهرام محو تماشاست، برگه آوردم بالا رو پام گذاشتم که اونجوری بنویسم که دست شهرام رو کمرم حس کردم و خیلی آهسته گفت: کمرت خسته شده عزیزم؟! چه اتفاقی داشت میوفتاد ، چرا باید دستشو بزاره رو کمر من و بهم بگه عزیزم ،‌تنها رابطه لمسی من با شهرام یه دست دادن ساده بود...
اتفاق اون روز خونشون و این اتفاق به هم گره خورده بود و حالا مطمئن بودم همه چی واقعی بوده و هستش. این چی میتونه باشه جز نظر داشتن به من؟ شک این کار شهرام به یه طرف و این سوال که چرا آخه من یه طرف؟ مشکلاتم کم بود حالا واقعا تحمل اینو نداشتم و جرات اینکه این مورد رو به سینا بگم هم نداشتم. همین مونده بود که یه ذره احساسی که زورکی بینمون نگه داشتم با گفتن این بپره. اگه شهرام میزد زیرش چی و اگه منو متهم به بی آبرویی میکرد چی؟ ترسیده بودم و ترسیده بودم. تنها حسی که بهش داشتم ترس بود که از تنفر هم بیشتر بود. میلاد چند بار تو رستوران پیله شد که چته و من جواب سربالا میدادم، اما کاملا شک کرده بود خبری شده و اتفاقی برام افتاده. مطمئن بودم بهش بگم میره میذاره کف دست سینا ، پس به اونم هیچی نگفتم...
هر چی بیشتر میگذشت لحن و رفتار شهرام با من بیشتر تغییر میکرد و وقیحانه تر میشد،‌ مخصوصا هر فرصتی که تنها میشدیم، حتی یک دقیقه. جرات اینکه علنی تو روش وایستم و باهاش بجنگم نداشتم و ترجیح میدادم همش فرار کنم ازش. نگاهشو رو همه بدنم حس میکردم و از داخل خودمو میخوردم. خودمو قانع کردم که هیچ غلطی نمیتونه کنه و به درک بذار تو کف من باشه و من با این بی محلی جوابش و میدم. یه شب شهروز و سینا که سالن فوتبال بودن ، اومدن رستوران پیش من و قرار شد من و برسونن خونه. هوا بارونی بود و کاملا تاریک شده بود. تو راه برگشت شهرام به شهروز زنگ زد و فهمیدن تو مسیره و رفتن اونم سوار کنن. وقتی سینا ماشین و زد کنار که سوار شه ، شهروز اومد بیاد عقب پیش من که باباش جلو بشینه ، شهرام در و نگه داشت و گفت بارونه پسر بشین ، من عقب میشینم. اون دو تا گرم صحبت فوتبال بودن و شهرام هم وارد بحثشون شد و من داشتم بارون از پنچره نگاه میکردم. یک لحظه دست شهرام و رو پاهام حس کردم، داشت با اون دو تا حرف میزد اما دستشو گذاشت رو پام. نفسم بند اومده بود، باید چیکار میکردم؟ جیغ میزدم؟داد میزدم؟ بهش فحش میدادم؟ اینقدر آدم کثیف که شوهر من جلوم نشسته و داره باهام ور میره، با من که زن دوستش هستم. تا اومدم هر تصمیمی بگیرم دیگه رسیده بودیم و ازشون جدا شدیم. نتونستم تو روش نگاه کنم و با همون نگاه به پنجره ازشون خدافظی کردم...
شهرام پاش و فراتر گذاشته بود و فقط با نگاهش نبود که منو زیر نظر داشت،‌ علنی و هر جا که میشد با من تماس لمسی برقرار میکرد و چندین مورد مثل اتفاق تو ماشین بینمون افتاد و من فقط خودمو به حواس پرتی و بی محلی میزدم و تا جایی میشد اصلا باهاش تنها نمبیودم ، فکر میکردم اینکار جواب میده. اما شهرام هر بار وقیح تر و عوضی تر میشد. داشتم از داخل نابود میشدم و همچنان نمی دونستم باید چیکار کنم...
عید شده بود و یکی از حوصله سر بر ترین عیدهای عمرم بود. درگیری های ذهنی زیادی داشتم که بزرگترینش شهرام بود و چاره ای جز تحمل و کج دار مریض طی کردن باهاش نداشتم. چند تا عید دیدنی زورکی رفتم با بی حوصلگی. سارا بهمون زنگ زد و گفت امشب بریم تهران خونه خاله ، من مرگم گرفته بود و اصلا دلم نمیخواست بریم. تو همین فکر بودم که بریم و زودتر اینم تموم شه که سینا اومد بالا و گفت: ماشینش خراب شده، زنگ زد به سارا و اونم کلی غر زد که قول داده باید بریم هر طور شده و امشب همه اقوام خونه خاله میرن، چون بزرگ فامیل بود و تازه دیر هم شده بود عید دیدنیش. سینا گفت: حاضر شو با مترو میریم و از اون ور هم تاکسی میگیریم، بهش گفتم به خدا حس و حالشو ندارم و خسته ام،‌داشتیم با هم بحث میکردیم که آرش زنگ زد به سینا و اونم میخواست بره تهران اما فقط یه نفر جا داشتن،‌سینا گفت: خودم میرم پس میگم تو مریض بودی و حالت بد بوده. از خوشحالی داشتم پرواز میکردم که قرار نیست برم. سینا که رفت از بس انرژی داشتم گفتم برم آشپزخونه رو تمیز کنم. چند بار گوشی خونه و چند بار موبایل زنگ خورد نگاه کردم دیدم سینا هستش ، گفتم الانه که جواب بدم و یه راه برای راضی کردنم پیدا کرده باشه. گفتم جواب نمیدم و بعدا میگم حموم بودم. آهنگ گذاشته بودم و حسابی مشغول تمیز کردن میز آشپزخونه بودم که صدای باز شدن در اومد ،‌اعصابم خورد شد که سینا برگشته من و ببره و با گارد تهاجمی رفتم سمت هال که بهش بگم نمیام...
هنگ کردمممم... شهرامو تو در ورودی دیدم لبخند زنان... ش ش شهرام تو اینجا چیکار میکنی؟ گفت: اومدم چند تا مدرک و چک پیش سینا داشتم بگیرم ، به خودش زنگ زدم و گفت انگار خونه نیستی و شاید رفتی خرید. خدای من ، تازه علت زنگای مکرر سینا رو متوجه شدم اما چه فایده. اینقدر شکه شده بودم که یادم رفته بود یه شلوارک کوتاه بالا زانو و یا تاپ بندی تنمه. نگاه پیروزمندانه شهرام رو تنم و خنده های اعصاب خورد کنش، گفتم من میرم یه چیزی بپوشم و میام ، شما بشین تا زنگ بزنم سینا ببینم جای مدرکا کجاست که بهت بدم. نزدیک اتاق بودم که مچ دستمو گرفت و برم گردوند و گفت: نمیخواد به زحمت بیوفتی ، خودش بهم جاشو گفته. همه سعی خودمو کردم خودمو جدی و خشن و محکم بگیرم...
شهرام دستمو ول کن بذار برم لباسمو عوض کنم... لبخند خونسردی زد و گفت: این قدر سخت نگیر شیوا، اصلا حالا که وقت داریم و شرایطش هست بیا چند کلام حرف بزنیم... دوست نداشتم بغض تو گلوم رو متوجه بشه و بفهمه ترسیدم، اما فکر کنم بی فایده بود...
چی شده دختر ، چرا ترسیدی؟ من مگه لولو خور خوره ام؟ دو کلام میخوام باهات حرف بزنم،‌بیا بریم بشینیم. مثل مجسمه وایستاده بودم و نمیذاشتم تکونم بده ،‌اما با کمی فشار من و به حرکت در آورد و برد سمت آشپزخونه و گفت: همینجا خیلی خوبه من تا بشینم یه چایی هم برام درست میکنی و کپ میزنیم. خودش نشست رو صندلی و منو ولم کرد. یه لحظه نگاهش به صورتم بود و یه لحظه به تنم و پاهام، ‌میدونستم اگه برم سمت اتاق باز برم میگردونه ، تو فکر این بودم که شروع کنم جیغ و داد زدن و فریاد، اما بازم نگران آینده این کار بودم و عوابقش که آیا اصلا میتونم بعدش از خودم دفاع کنم که کاملا بی گناهم یا نه. یه فکر خوب به سرم زد ،‌در همین حین که داشتم آب و میذاشتم جوش بیاد که چایی دم کنم مثلا، گفتم خودمو به گوشیم میرسونم و به سینا زنگ میزنم، ازش میپرسم جای مدرکا کجاست و شهرام منتظره، اینجوری تو شرایط انجام شده قرار میگیره و زودتر گورشو گم میکنه و حتی میتونم به سینا بگم تصمیم عوض شده حاضر شدم که با مترو بیام تهران،‌اینجوری عملا باید گورشو گم میکرد. خوشحال بودم از این فکرم که میتونست منو نجات بده. تو همین حین شهرام داشت حرف میزد و من اصلا دقت نمیکردم، صدام زد که شیوا معلوم هست کجایی ، دارم حرف میزنما، میشه بیایی بشینی دو کلام حرف بزنیم،‌از استرس زیاد یادم رفته بود آخرین باری که موبایلم زنگ خورد و جواب ندادم کجا گذاشتمش و با چشمم داشتم دنبالش میگشتم. به ناچار نشستم رو به روش و هیچی نگفتم و با عصبانیت به چشمامش نگاه کردم...
شیوا از درمانت چه خبر؟ شنیدم تا حالا هنوز نتیجه نگرفتین، درسته؟؟؟ با اکراه توام با ترس گفتم آره...
شیوا تا حالا فکر کردی اگه هیچ وقت نتیجه نگیری و بچه دار نشی چی میشه؟ تا حالا فکر کردی سینا چه تصمیمی قراره در این مورد بگیره؟ شاید الان بگه مهم نیست و اصلا بچه میخواییم چیکار، اما اگه چند سال بعد یاد پدر شدن افتاد و فقط تو مانعش بودی برای بچه دار شدن چی؟ اصلا به این چیزا فکر کردی ؟
سوالای بی رحمانه اما حقیقت شهرام کاملا از یادم برده بود که همین چند لحظه پیش تو وضعیتی باهاش هستم و یه جورایی به زور منو با این وضع پوشش لباسام اورده آشپزخونه تا براش چایی درست کنم که حسابی با نگاهش باهام لاس بزنه. برا چند لحظه خودمو باختم اما سعی کردم محکم بگیرم خودمو و بهش گفتم خب اینا رو داری میگی که چی؟ لبخند همیشکی رو تحویلم داد...
ببین شیوا من قصد اینو ندارم که این کمبود و مشکل که داری رو به رخت بکشم و اذیت کنم از یادآوری شرایط موجود. من نیت خیر دارم از گفتن این مساله، تو باید با حقیقت رو به رو بشی و قبولش کنی، این احتمال اینکه هیچ وقت نتونی بچه بیاری هست و اینکه سینا بلاخره خودشم نخواد از طرف مادرش و سارا و عموش بهش فشار میارن که کاری کنه و اون لحظه من دوست ندارم تو صدمه ببینی. چون برام خیلی خیلی مهمی و عزیزی و حیف که همیشه ازم فرار میکنی و درک نمیکنی اینو...
حرفای چندش آور شهرام بیشتر و بیشتر منو عصبانی میکرد و ازش متنفر میشدم. بلاخره موفق شدم گوشی لعنتی که رو اوپن جلو چشمام بود و ببینم، بلند شدم گفتم آب جوش اومده و چایی دم کنم، باید میز و الکی دور میزدم که از اون ورش بتونم گوشی رو بردارم، موفق شدم با گوشی رفتم سمت کتری و قوری، با دست چپم خواستم شماره بگیرم که این رمز الگوی لعنتی رو باید میزدم و هول شدم و چند بار اشتباه زدم و بار آخر که درست زدم و خواستم برم رو شماره سینا که شهرام باز از پشت دستمو گرفت و این دفعه خیلی محکم تر و با پیچوندن دستم من و برگردوند، نزدیک بود بخورم به کتری و بریزه روم. صورتش جدی شد و با لحن حدودا عصبانی گفت معنی این کارا چیه شیوا؟ منو دقیقا چی فرض کردی؟؟؟ منم به نقطه جوش رسیده بودم و نا خواسته و با تمام وجودم فریاد زدم که ولم کننننننننن، با دست راستش ،دستمو پیچونده بود و دست چپش و گذاشت رو دهنم، با عصبانیت و وحشی گری منو برد سمت اتاق خواب، داشتم سکته میکردم و باورم نمیشد داره چه اتفاقی میوفته،‌ اشکام سرازیر شده بودن و حتی ذره ای زورم بهش نمیرسد. من و خوابوند روی تخت و سنگینی بدنش رو پاهام بود و انگار فلج شده بودم، دستش رو دهنم بود و من فقط اشک میریختم. هیچ وقت اینجوری عصبانی و خشمیگین ندیده بودمش، با نگاهم بهش التماس میکردم که باهام کاری نداشته باشه...
شیوا اگه داد بزنی خفت میکنم ، فهمیدی دختره داهاتی نفهم،‌ فهمیدیییییییییی یا نهههههههههههههه... دستشو بیشتر رو دهنم فشار میداد و واقعا داشتم خفه میشدم. با تکون دادن سرم قبول کردم که داد نزنم،‌ آروم دستشو برداشت و هر لحظه میتونست باز برگردونه دستشو...
شهرام خواهش میکنم ، تو رو خدا ، به جون پسرت به جون زنت به جون دخترت ولم کن، شهرام غلط کردم، هر چی تو بگی فقط ولم کن و باهام کاری نداشته باش. هر چی التماس و قسم میشد دادم اما فقط نگاه عصبانیش و بی رحمش رو صورتم بود. هنوز رو پاهام نشسته بود و من فقط داشتم گریه میکردم و اتفاقی که داشت میوفتاد رو باور نمیکردم. همچنان داشتم از اون مدل نگاه کردن خشمناک و ترسناک گریه میکردم و پشت هم خواهش و التماس که گفت: یه لحظه ساکت باش، با تو ام میگم خفه شووووو، از ترسم به حرفش گوش دادم ، گفتش الان چی تنته؟؟؟ مونده بودم چی بگم... صداش خشن تر و عصبانی تر شد، با تو ام میگم چی تنته ؟؟؟ ت ت تاپ و ش ش شلوارک ... دیگه چی تنته؟ هانننننن؟؟؟ ل ل لباس زیر... اسم ببر شیوا و اینقدر منو معطل نکن و اون روی سگم و بالا نیار دختر ، دیگه چی تنته؟؟؟ ش ش رت و سوتین... (‌با گریه)
همین الان که سینا تا چند ساعت دیگه نمیاد ، روی همین تخت ، کندن همین 4 تا تیکه لباس و هر کاری که دلم بخواد باهات بکنم چقدر کار داره شیوا؟؟؟ چقدر کار داره شیواااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟ به نظرت خیلی سخته؟؟؟ هاننننننننن؟؟؟ با تو امممممممم لال شدیییییی...
ش ش شهرام خواهش میکنم، التماس میکنم به هر چی قسم ولم کن...
جواب منو بده شیوا ، به نظرت خیلی سخته؟؟؟ هر کاری دلم بخواد باهات میکنم و میکشمت و صحنه سازی میکنم که دزد اومده تو این خونه و مثل سگ بهت تجاوز کرده و مثل سگ تو رو کشته، یا اصلا چرا اینکار ، زنده نگهت میدارم و مجبورت میکنم خودت بگی کار غریبه بوده، اصلا در برابر من ، کی حرف تو رو باور میکنه،‌چه بهتر یه بهونه میشه برا سینا که از شر یه زن داهاتی نازا خلاص بشه. خودم کمکش میکنم اصلا که بدون عذاب وجدان این اتفاق بیوفته. حالا بهم بگو چقدر سخته شیوا که هر بلایی دلم بخواد سرت بیارم؟؟؟
با گفتن نه نه سخت نیست ، ناخواسته بلند بلند گریم گرفت و میگفتم نه سخت نیست،‌از ترس ،قلبم داشت منفجر میشد و مغزم کار نمیکرد ،‌واقعا از حرفاش و تهدیداش ترسیده بودم و اون لحظه آرزوی مرگ میکردم برای خودم...
صورتشو آورد سمت صورتمو گفت: امیدوارم این یادت باشه،‌روزی که من اومدم بهت کمک کنم که اگه یه روز مثل آشغال خواستن بندازنت بیرون و هیچ کس و نداشتی ،‌من جلوی سینا وایستم و ازت حمایت کنم و نذارم کسی به تو آسیب بزنه، اما تو مثل یه عوضی باهام رفتار کردی. روزی برسه که به پام بیوفتی شیوا که کمکت کنم و من اون روز ، الان و یادت میندازم، چی در مورد من فکر کردی نفهم آشغال داهاتی،‌هان؟؟؟ فکر کردی چی یا کی هستی حالا؟؟؟ که بخوای برای من از این قایم موشک بازیا بازی کنی، یادت باشه که تا هر بلایی که بتونم سرت بیارم چهار تا تیکه پارچه فاصله داشتم ( موقع گفتن این جملش کش کمر شلوارک و شرتم رو با هم کشید بالا و ول کرد) . پاشد رفت از کشوی دراور مدارک و برداشت و رفت...
تا چندین ساعت گریه میکردم و باورم نمیشد که چجوری تحقیر شدم،‌ برا یه لحظه فکر کردم اگه بهم تجاوز میکرد بهتر از این حقارتی بود که بهم داد. تمام و کمال همه حرفاش تو سرم میچرخید و اینکه من واقعا نقطه ضعف دارم و چقدر بدبختم. تازه فهمیدم که با پس زدنش غرور خودخواهانه عوضیش رو شکسته بودم و از دستم عصبانی بود، هم دستم درد میکرد و هم فک و دهنم، شهرام خیلی خیلی قوی بود و دستای بزرگی داشت. تمام احتمالات اینکه به سینا از همه این جریانا بگم در نظر گرفتم، شهرام به شدت مورد اعتماد سینا و خانوادش بود، حتی اگه سینا رو متقاعد میکردم ،‌حریف بقیه نمیشدم. شهرام راست میگفت مقام من و اون یکی نبود. یه زن نازا که شاید ته دلشون دوست داشت از شرش خلاص بشن و یک دوستی مثل اون که همه جوره پشتیبان همشون بوده و هست. برای اولین بار بعد ازدواجم به این موضوع فکر کردم که اگه جدا بشم کجا برم؟ و همین سوال بس بود که خفه خون بگیرم و مثل همه مشکلاتم تو خودم بریزم و هر روز بیشتر به یه آدم ضعیف و افسرده تبدیل بشم...
یه هفته بعدش سهیلا بهم زنگ زد و حسابی خوشحال بود، دخترشون قرار بود بیاد ایران . چند روز بعد اومدنش رفتیم به دیدنشون ، یک دختر کاملا فیس و افاده و سهیلا هم رفتارش انگاری با بودن دخترش عوض شده بود و غیر مستقیم تحصیلات و شرایط دخترش و به رخم میکشید. شهرام بهم اصلا توجه نمیکرد و این برام خیلی بهتر بود چون اصلا توان چشم تو چشم شدن باهاش رو نداشتم. شهروز تنها موجود ساده و قبل تحمل اون جمع بود. شهروز یه هو پاشد گفت: آخر هفته بریم تو دل طبیعت و یه شب تو طبیعت باشیم و فرداش هم کلی خوش میگذره به افتخار آبجی ساناز ،‌همه و البته سینا استقبال کردن و سه سوت برنامه ریزی کردن...
یک ساعتی تو راه بودیم یه جای جنگل مانند واقعا قشنگ پیدا کردیم هم زیبا و هم دنج و خلوت و هم یه رودخونه کوچیک. بساط و پهن کردیم و دو تا چادر علم کردیم،‌غیر تحمل کردن شهرام و خانوادش حس خوبی داشتم و اونجا رو دوست داشتم. دم غروب تاریک شدن بود که شهروز و سینا رفتن یکمی دور و برا بچرخن و راه برن، سهیلا و دخترش هم یه ریز با هم پچ پچ میکردن و تو خودشون بودن و از چادرا فاصله گرفته بودن. قرار گذاشته بودیم شب شام سبک بخوریم و به پیشنهاد من املت بود. من گوجه ها رو برداشتم و یه سنگ مناسب کنار رودخونه گیر اوردم و همونجا نشستم که شروع کنم شستن و پوست کردن گوجه ها و بعدش هم خورد کردنشون. تو حال و هوای خودم بودم که متوجه شدم شهرام اومد کنارم نشست و اونم شروع کرد کمک کردن ، آروم صدام کرد شیوا، من جواب ندادم ، یکمی بلند تر گفت: شیوا ، با بغض نا خواسته سرم و بالا کردم و گفتم بله. با یه لحن مهربون و لطیف گفت: اجازه هست ازت معذرت خواهی کنم خانومی؟؟؟ دوست داشتم جیغ بزنم و بلند بلند گریه کنم ، همه سعی خودمو کردم صدای گریم آهسته باشه، با همون حالت گریه بهش گفتم هر بلایی دلت خواست سرم آوردی و هر حرفی دلت خواست بهم زدی حالا میگی معذرت خواهی! اون شب تو خونتون باهام ور رفتی ، اون شب تو ماشین دستتو گذاشتی رو پام ، هر چی به بعدش وقت کردی یه جوری خودتو به من مالوندی . اومدی تو خونم من و نیمه لخت گیر انداختی و هر چی دلت خواست بارم کردی و تحقیرم کردی، چون فقط به این کارات روی خوش نشون ندادم ، چون به شوهرم خیانت نکرده بودم، چون ضعف دارم و یه زن بدبختم و هیچ راه برگشتی هم ندارم. چند بار که حین گفتن حرفام صدای گریم داشت بالا میرفت با دستش اشاره میکرد اروم و منم نا خواسته تن صدام و اهسته میکردم. گذاشت همه حرفای دلمو که زدم ، گفت: شیوا اینجوری منو قضاوت نکن ، من دوست دارم ،‌تو برام اینقدر ارزش داری و عزیزی که نمیتونی تصور کنی. اگه واقعا بدت اومده بود ،تو که بیدرا بودی چرا جلومو نگرفتی؟؟؟ اومدم بگم فکر کردم سینا بود که نذاشت بگم، گفت: شیوا تو هم دوست داشتی ، تو هم این رابطه رو دوست داری، فقط نمیخوای قبول کنی. موقع حرف زدن دستشو گذاشت رو صورتم و اشکام و پاک میکرد. گفت: من خبر دارم که چقدر سینا ازت جدا شده و چقدر تو خونه تنهات میذاره ، آمار دیر اومدنای سینا رو دارم ،‌ آدمی که یا سر کاره یا سالن ورزش حتما شب خسته و کوفته فقط میاد میخوابه. شیوا من اینقدر تجربه دارم که بدونم چقدر تنهایی، مادر سینا و خواهرشو میشناسم و خبر دارم که چه رفتاری باهات دارن. اگه فکر میکنی من فقط با انگیزه شهوت بهت دست زدم همین الان خودمو میندازم تو این رودخونه و خلاص،‌ من میخوام هواتو داشته باشم و بهت محبت کنم و تو هم هوای منو داشته باشی و از تنهایی همو در بیاریم. شیوا جون اون شبی که خونتون بودم ، چنان جذب اون زیبایی و اون اندام تراشیده شده بودم و از خود بی خود بودم اما نتونستم باهات به زور کاری کنم... دستش و از صورتم کشید پایین و سینه ها و شیکمم و لمس کرد و گذاشت رو پام و همون مالش آروم. نمیدونستم نجواهای عاشقانه غمگینش رو گوش کنم یا حرکت دستشو حس کنم، نور چراغ که بین دو تا چادر گذاشته بودن پشت ما بود و کاملا تو تاریکی بودیم و کسی ما رو نمیدید...
99 درصد ،حرفاشو چرت و دروغ میدونستم اما یه لحظه پیش خودم گفتم نکنه دارم خام حرفاش میشم ،‌ برا چی میذارم هنوز باهام ور بره لاس بزنه؟ گوجه ها رو خورد کرده بودم و باید بلند میشدم که پیک نیک و روشن کنم و ماهی تابه رو بذارم روش،‌موقع بلند شدن ، باهام بلند شد و بازوهامو گرفت و تو چشمای گریونم نگاه کرد و لبامو یه بوس مکث دار کرد... نمیدونم چرا درصد تنفرم ازش کم شده بود و حالا از خودم عصبانی بودم که چرا این حالت بهم دست داده...
اون شب بعد مدتها دلم سکس میخواست،‌نمیدونم چرا اما میخواست. خیلی دیر وقت رفتیم بخوابیم و من و سینا تو چادر خودمون خوابیدیم، شروع کردم با سینا عشق بازی کردن که بتونم منجر به سکس کنم، اما سینا گفت: خسته ام شیوا بخوابیم فردا خیلی نمیشه خوابید. البته این سرد بودن سینا رو حدود 2 سالی بود که تحمل میکردم و مشکل کمبود سکس که به شدت آزارم میداد رو کنار مشکلات بزرگترم نمیذاشتم و فکر میکردم باهاش کنار اومدم.فقط نمیدونم چرا اون شب تحملش برام سخت تر بود...
مرور اتفاقای بین خودمو و شهرام مثل ویروس تو ذهنم بود و همش تکرار میشد، حرفای اون شبش کنار رودخونه و اون بوسیدنش، هم ازش میترسیدم و هم ازش متنفر بودم و هم تنها آدمی تو زندگیم بود که به هر دلیلی بهم اهمیت میداد. سعی کردم با شاد تر نشون دادن خودم و خب همه هنرهای زنانگی خودم ، سینا رو بتونم برگردونم تا بلکه از این جریان شهرام خلاص شم. تلاشهایی که میکردم جواب مثبت نداشت که هیچ بلکه گاهی عصبانیش هم میکرد،‌ عملا فقط موقع شام و خواب میومد خونه و هیچ مکالمه ای بین ما رد و بدل نمیشد،‌حتی یه روز که رفتم دور جدید درمان رو شروع کنم ،‌حال و حوصله شنیدنش رو نداشت...
یه شب که از سالن فوتبال برمیگشت یه راست رفت حموم ، گوشیش زنگ خورد ،‌مهران بود که کارش داشت ،‌بهم گفت: جواب بدم و بگم حمومه ،‌ بعد اینکه با مهران صحبتم تموم شد ، اومدم گوشیش و بذارم رو میز که یک اس ام اس خونده نشده نظرمو جلب کرد و ناشناس بود و خب کنجکاو شدم و از اونجایی که نمیشد اس ام اس و باز کنم و تابلو میشد ،‌رفتم تو قسمت پیاماش و یک اس ام اس خونده شده از همون شماره ناشناس بود، یه متن ادبی بود و جوری نبود که اصلا بشه فهمید کیه و چیکار داره اما از روی کنجکاوی شماره شو نوشتم تا بفهمم کیه. فرداش رفتم بیرون و از یه تلفن کارتی شماره رو گرفتم ،‌ اما هیچ کسی گوشی رو برنداشت، ‌شکم بیشتر شد پس هر کی هست محتاطه و شماره عجیب و ناشناس مثل تلفن کارتی رو جواب نمیده...
چند روز بعدش خونه مادر سینا بودم و اتفاقا سارا هم بود ، و برام عجیب بود که چرا فضولی سر شرایط درمانم نمیکنه و حتی یه بار خودم خواستم بحثش رو پیش بکشم با بی میلی نذاشت ادامه بدم. منم زیاد اصرار نکردم چون با دیدن گوشیش به این فکر افتادم که با موبایل سارا زنگ بزنم و شاید شماره موبایل و جواب بده و فقط یه لحظه صداشو بشنوم و خیالم راحت بشه. تو اولین فرصت که شد موبایلشو برداشتم و شماره رو شروع کردم گرفتن، به وسطای شماره رسیدم که از تعجب داشتم سکته میکردم، این شماره تو گوشی سارا به اسم فاطی سیو شده بود،‌با دقت چک کردم و دیدم دقیقا همین شمارس. جرات نکردم دیگه شماره رو بگیرم ،‌اما داشتم دیوونه میشدم، این فاطی کیه که به اسم ناشناس با گوشی سینا در ارتباطه . هیچ راهی به ذهنم نمیرسید که بتونم سر در بیارم،‌به هیچ کدومشون اعتماد نداشتم که بخوام در این مورد صحبت کنم، داشتم همه گزینه های موجود و بررسی میکردم تو ذهنم و فقط یک اسم اومد تو ذهنم که کامل سینا رو میشناسه و از کاراش خبر داره و فکر کنم میشد بهش اعتماد کرد نسبت به بقیه و اون آدم کسی نبود جز شهرام...
با کلی تردید و استرس بلاخره بهش زنگ زدم، خیلی گرم جوابمو داد گفت شیوا جان اگه لازمه درباره اتفاقای گذشته حرف بزنیم و مخصوصا اون شب کنار رودخونه مشکلی نیست عزیزم . وسط حرفشو قطع کردم و گفتم نه شهرام در مورد اونا نمیخوام حرف بزنم به کمکت نیاز دارم. نفس پیروزمندانه و لذت بخشی که بعد درخواست کمک من از دهنش اومد بیرون رو کامل حس کردم...
تو یه خیابون قرار گذاشتیم و سوار ماشینش شدم، جوری باهام احوال پرسی کرد که انگار من صد ساله دوست دخترشم، و اینکه باز اومد دستشو بذاره رو پام که با دستم ، دستشو گرفتم و گفتم شهرام خواهش میکنم ، گفتش باشه

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#29 | Posted: 15 Dec 2016 07:56 | Edited By: Boysexi0098
ادامه قسمت ٢

خانومى هر چی تو بگی و هر جور تو راحت باشی. براش هر چی که شده بود رو تعریف کردم و با ژست فکر کردن خاص خودش گوش داد، چند دقیقه سکوت و فقط رانندگی میکرد ، اومدم بگم که خب چیزی میدونی یا نه ، که حرفمو قطع کرد و گفت: فاطی دختر خاله سیناست و یه دورانی که سینا و سارا و مادرشون رابطه خیلی خیلی صمیمی ای با خانواده خالش داشتن و همه و همه فکر میکردن که فاطی و سینا یه روزی ازدواج میکنن که یکباره سینا تو رو گرفت و فاطی یه سال بعدش ازدواج کرد ... تا اونجایی که من خبر دارم چند وقته از شوهرش طلاق گرفته. گفتم همون دختر خالش که عروسیش رفته بودیم ؟ اون اسمش فاطی نبود. شهرام گفت دقیقا همون، تو اسمش رو از کارت عروسی یادته که اسم شناسنامه ایشه و در اصل فاطی صداش میکن و اگه تا حالا صحبتش تو اون خونه نشده تعجب نکن چون تو اون خونه هر موردی که دوست نداشته باشن هیچ وقت صحبتش نمیشه...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#30 | Posted: 15 Dec 2016 08:10
زندگى پيچيده شيوا

نويسنده شيوا

قسمت ٣


شیوا...
اینقدر ضعیف شده بودم که نمیتونستم جلوی گریه خودمو بگیرم ، نمیتونستم شرایطی که توش بودم و درک کنم ،‌ کارم به جایی رسیده بود که برای نجات زندگیم باید به آدمی رو بزنم که بهم نظر داره و هنوز خاطره تحقیر شدن اون شب تو یادم بود...
تنها و بودم سردرگم و هیچ راهی جلوی خودم نمی دیدم، چند بار خواستم به رضا زنگ بزنم اما جرات نکردم و میدونستم که تشنه خون منه. سینا و خانوادش چه تصمیمی برای زندگی من داشتن و دقیقا چه برنامه ای برای من داشتن؟ حتی سینا ازم نپرسید که چرا این چند روز اینقدر داغون و افسرده ای. از طریق شهرام فهمیدم که سارا به شدت دنبال ازدواج سینا و فاطی هستش ، البته از اون جایی که من یک دختر بدبخت و بی کسی هستم و دلشون برام میسوزه، قراره من و طلاق ندن و تو همین خونه بپوسم. درمان و کلا ولش کردم و خودمو تو خونه زندانی کردم و دیگه سر کارم تو رستوران نرفتم و به نیومدنای سینا حتی به مدت یک روز کامل یا دو روز بدون اینکه خبر بده عادت کردم... اگه میخواست من و طلاق بده چی؟ نمیدونستم جدایی از عشق سینا من و نابود میکنه یا آواره شدن و کسی رو نداشتن. سینا هر روز سرد تر و بی روح تر و حتی دیگه پیشم هم نمیخوابید، و عملا حوصله دو کلمه حرف زدن من رو نداشت و انگار خونه براش جهنمه. سینا و زندگیم رو کلا از دست رفته میدیدم و هیچ کسی هم نداشتم باهاش درد و دل کنم...
یه شب که مثل مجسمه داشتم تلوزیون میدیدم گوشیم زنگ خورد و شهرام بود، گفت: داره میاد خونه یه مورد جدید درباره سینا بگه. یه ساپورت و تاپ تنم بود ، رو همون تاپ یکی از پیراهنای سینا رو پوشیدم، از اونجایی که شهرام چایی خور بود ،رفتم کتری و گذاشتم و منتظر بودم تا بیاد. شهرام حسابی سرحال بود و خندون ،‌ یه دسته گل و یک جعبه شیرینی هم گرفته بود ،به قول خودش یک آشتی رسمی بعد اون اتفاق. شیرنی های خودشو با چایی آوردم و نشستیم ، دیگه از تنها بودن باهاش ترسی نداشتم که هیچ ،‌تازه از اینکه یکی که میتونم باهاش سر این مشکل حرف بزنم و از تنهایی منو دربیاره حس خوبی داشتم، تازه بهم ثابت شده بود با همه عوضی بازیاش تا خودم نخوام اتفاقی بینمون نمیوفته. هر چی منتظر شدم ببینم چی میخواد بگه از سینا خبری نشد،‌ازش پرسیدم که از سینا چه خبر؟ گفت: خبر اینکه فعلا حالا حالا ها قرار نیست با فاطی عقد کنن‌،‌انگار سارا و مادرش تو قانع کردن خانواده فاطی به مشکل برخوردن و حداقل به این زودی خبری نیست...
ته دلم برام مهم نبود که دیگه چه اتفاقی بینشون بیوفته ،‌خبر خاصی نبود برام... شهرام ادامه داد و اینکه سینا امشب رفته تهران و نمیاد و منم به سهیلا گفتم دوستم بیمارستان مریضه و باید برم پیشش،‌امشب میخوام پیش تو باشم، اما بازم هر جور تو بخوایی چون قرارمون این بود دیگه اذیتت نکنم و مطابق میل تو باشه این رابطمون. شهرام سن بابای من و داشت و قاعدتا باید مثل قبل از این حرکات و حرفاش چندشم میشد، اما حس میکردم داره با من مثل یک پرنسس رفتار میکنه و بهم احترام میذاره و واقعا فراموش کردم روزای نا امنی رو که برام درست کرده بود. با سکوتم و آوردن چایی دوم بهش فهموندم با موندنش مشکلی ندارم. بهش گفتم تو بشین من برم شام یه چیزی درست کنم . شهرام گفت: نمیخواد از بیرون یه چیز سفارش میدیم بیارن ، تو که اینهمه فیلم داری ، به سلیقه خودت یه فیلم انتخاب کن با هم ببینیم ،‌اینقدر هم تو خودت نباش، اومدم یه شب با هم خوش باشیما ، غمگین نباش اینقدر و سخت نگیر زندگیتو...
خیلی شب خوبی بود یه فیلم ترسناک دلم میخواست ببینم اما تنهایی جراتشو نداشتم ، اون شب با شهرام دیدیم، وسط فیلم دلقک بازی در میاورد و منو میخندوند. شام ساندویچ سفارش دادیم و کلی از از اون پیک خنگ که فاکتور غذا رو گم کرده بود و هی گیج میزد تو حساب کتاب خندمون گرفت و بعدش نشستیم و چند تا خاطره خنده دار دیگه تعریف کردیم برای هم و کلی خندیدیم...
ساعت نزدیکای دو نصفه شب شده بود ، حسابی خوابم گرفته بود، به شهرام گفتم من خوابم گرفته ،‌ براش یه تشک و پتو بالشت آوردم و گفتم ببخشید من دیگه چشام داره میره ، رفتم تو اتاق خواب که بخوابم. پیراهنم رو درآورده بودم و تازه چراغ رو خاموش کرده بودم و دراز کشیده بودم که شهرام اومد تو اتاق و سریع رو تخت کنارم دراز کشید، گفت: نترس فقط میخوام کنار تو باشم ،همین. فقط اجازه بده کنارت باشم ،‌من نمیخوام کاری کنم که تو اذیت بشی. هیچی نگفتم و پشتمو کردم بالشتمو بغل کردم که بخوابم، هنوز خوابم سفت نشده بود که گرمای دست شهرام و رو روی کونم حس کردم ، نمیدونم چرا از این کارش نترسیدم و بدم نیومد؟ چرا هیچ انرژی ای که برگردم و بهش بگم دستشو بکش نداشتم. مالشای دستش روی کونم و پاهام محکم تر میشد،‌ نیمدونم از آخرین باری که سینا باهام عشق بازی کرده بود چند وقت میگذشت، فقط اون لحظه فهمیدم چقدر تشنه این بودم،‌دستاش کمرم هم مالش میداد و باز میرفت رو کونم و پاهام، بدنم از پشت در اختیارش بود. فراتر اومد و کلا خودشو بهم چسبوند و از پشت بغلم کرد به راحتی میتونستم برجستگی کیرش رو روی کونم حس کنم، حالا تو بغلش بودم و دستاش با سینه هام بازی میکرد، همون نجواهای عاشقانه، دوست دارم و عاشقتم که قبلا چندش اور بود ، حالا برام اینقدر خوب بود که اصلا دوست نداشتم قطع بشه...
صدای تنفسم بلند شده بود و کاملا نا منظم بود، شروع کرد درآوردن ساپورتم و چون شرت نخی نازک پام بود همراه ساپورتم در اومد و حتی کمرم و بالا دادم که راحت بتونه در بیاره،‌ حالا کاملا گرمای دستش رو روی کونم حس میکردم و انگشتاش از پشت به کسم میخورد. هنوز پشتم بهش بود و چشمام هم بسته ، بعدش تاپ و سوتین و درآورد که بازم با کش و قوس دادن بدنم کمکش کردم ،‌حالا لخت لخت تو بغلش بودم ،‌تو بغل یه مرد غیر سینا. شهوت و لذت و آرامش این تو بغل بودن به همه احساساتم غلبه کرده بود و برام اهمیت نداشت هیچی تو اون لحظه... ور رفتنای شهرام تند تر شده بود و نفس اونم نا منظم و بلند شده بود،‌ با کمی فاصله گرفتن از من ، متوجه شدم داره لباساشو در میاره، وقتی برگشت و دوباره بغلم کرد همه تنم یه لحظه لرزید ، لخت لخت با هم تماس داشتیم ، برم گردوند و شروع کرد لبامو بوسیدن که کم کم تبدیل به خوردن لبام کرد، ازم چند بار خواست چشمامو باز کنم اما نمیتونستم، اصراری نکرد و رفت سمت گوشام و گردنم،‌سینا هیچ وقت گوشام رو نمیخورد و هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر لذت بخش باشه، دستاش با سینه هام بازی میکردن، سرشو برد سمت سینه هام شروع کرد مکیدن سینه هام و دست دیگش رفت سمت کسم ،‌که خودم قبلش فهمیده بودم چقدر ترشح داره و چقدر خیسه، شهرام از خود بی خود شده بود، بی وقفه سینه هام و میمکید و هی ازم تعریف میکرد، از قیافم و اندامم و جزییات بدنم، کمی حرکاتش محکم تر شده بود ، اینم برام یه تجربه جدید بود و لذت بخش، یه ذره دردی که از محکم ور رفتنش باهام بهم وارد میشد رو دوست داشتم. کیرش رو روی شیکمم حس میکردم، سرشو برد پایین تر سمت پاهام و آلتش هم به رون پاهام کشیده میشد و پاهام رو از هم بازشون کرد و کسم و وحشیانه شروع کرد خوردن و لیس زدن ، چوچولم رو اینقدر محکم بین لباش میگرفت که بازم برام تجربه جدیدی بود،‌چون سینا اصلا علاقه ای به این کار نداشت. تو چند دقیقه ور رفتن شهرام با خودم چندین مورد جدید تجربه کردم که به خودم اومدم دیدم چطور دارم آه و ناله میکنم و به خودمو کش و قوس میدم، با دستام داشتم رو تختی رو فشار میدادم و سرم از این حجم لذت و شهوت داشت منفجر میشد. شهرام بی وقفه داشت کسم و میخورد و با دستاش سینه هام و محکم میمالوند،‌ یک لحظه تو خودم خلع احساس کردم و مثل یک پارچ آب که یه هو خالی میشه. هیچ وقت اینجوری ارضا نشده بودم و هیچ وقت اینجوری تشنه سکس نبودم...
شهرام فهمید ارضا شدم و سرشو اورد سمت صورتم و گونه هامو بوسید، و موهامو نوازش میداد، اینم برام تجربه جدیدی بود چون همیشه بعد سکس ، سینا میخوابید و عشق بازی خاصی نداشتیم. یک لحظه تو ذهنم به سینا فکر کردم و تازه یادم اومد تو چه وضعیتی هستم، گریم گرفته بود و عذاب وجدان داشتم، شهرام همچنان نوازشم میکرد و فهمیده بود چم شده، شروع کرد از تنهایی هام گفتن و اینکه حق ندارم عذاب وجدان داشته باشم، اینکه سینا منو رها کرده و ول کرده. شهرام اینقدر زرنگ بود که بدونه خیلی از کارایی که باهام کرده بار اولمه. بهم گفت: تو حق داری بهترین لذتا رو داشته باشی و نباید عذاب وجدان بگیری، تو حین صحبتاش باز دستاش رو سینه هام و بدنم کار میکرد، کمتر از یه ربع بود که دوباره حس شهوت تو من زنده شد،‌این بار با دستش محکم با کسم بازی میکرد و چوچولم رو میمالوند، تو مکیدن لبام ،منم کمکش میکردم ، هم ریزه اشک از چشام میومد و هم دوباره داشتم اسیر شهوت میشدم، دستمو گرفت و برد سمت کیرش، نفس زدنام عمق بیشتری به خودش گرفت،‌کیرش تو دستم بود و مشخص بود که از اندازش مثل سیناست اما کلفت تره، شهرام دوباره از خود بی خود شد و اومد روم، پاهام و از هم باز کرد و شروع کرد سینه هام و خوردن، چند بار آلتش با کسم برخورد کرد و هر بار نفسم بند میومد ، خیلی قوی تر و شدید تر از چند دقیقه قبل شهوت همه وجودمو گرفته بود، بدون استفاده از دستش کیرش رو روی سوراخ کسم تنظیم کرد، برای یک لحظه باز عذاب وجدان داشتم که اگه اون بره تو دیگه تمومه و من کاملا یه عوضی خیانت کار میشم، با پر شدن یه هویی کسم از کیر شهرام رشته افکارم پرید، هیچ وقت اینجوری پر نشده بودم،‌ یه دست دیگش و برد زیر گردنم و کاملا بغلم کرده بود، با دست دیگه بهم فهموند پاهام و بالا تر بگیرم و باز تر، حالا بیشتر میتونست کیرشو داخل کنه و کاملا تو بغلش بودم، نمیتونم بنوسیم که چه لذتی رو داشتم تجربه میکردم، تلمبه زدنای شهرام شدت گرفته بود ، صدای شالاپ و شالاپ کس خیسم و صدای آه و ناله هام با هم رقابت داشتن انگار. شهرام جوری داشت منو میکرد که انگار اولین بارشه به یک موجود مونث میرسه، جوری که انگار یک عمر منتظر این لحظه بوده و بلاخره به هدفش رسید. حدود 5 دقیقه بی وقفه و محکم تو کسم تلمبه زد و با صدای نعره مانند ارضا شد، گرمی آبشو داخل کسم کاملا حس میکردم و چقدر هم زیاد بود و با همین حس کردن آبش داخل خودم منم برای بار دوم ارضا شدم. شهرام همینجوری خودشو روی من رها کرده بود و فقط نفس نفس میزد،‌ بهش گفتم شهرام دارم خفه میشم و فهمید که کلا خودشو روم ول کرده و به قفسه سینم داشت فشار میومد، خودشو زد کنار و به پهلو شد کنارم و منم به پهلو کرد سمت خودش، هنوز داشت نفس نفس میزد و ملایم شروع کرد با دستش موهام و نوازش کردن و خیره شده بود به صورتم، دیگه دلیلی نبود که بخوام ازش خجالت بکشم و منم بهش نگاه میکردم...
وقتی بیدار شدم برای چند ثانیه اصلا یادم نبود کجام و چه خبره، اومدم که بلند شم دیدم لختم ، همه چی یادم اومد و دوباره خوابیدم و دستامو گذاشتم رو چشام، باورم نمیشد که چیکار کردم. برای یه لحظه از اول آشناییم با سارا که باعث شد وارد این دنیای جدید بشم تا همین دیشب که به یک مرد دیگه غیر شوهرم سکس داشتم و بهش خیانت کردم ،‌مثل فیلم از تو ذهنم رد شد،‌کسی که از یه چادر برداشتن، اون همه زجر کشید و احساس بدی داشت ، اما حالا یه خیانت کار عوضی شده بود...
عصر سینا اومد یه سر خونه که وسایل سالن فوتبالشو برداره، روم نمیشد تو روش نگاه کنم و دستپاچه بودم، بیشتر از عذاب وجدان ترسیده بودم، که اگه بفهمه چه بلایی سرم میاره، هر لحظه احتمال میدادم بهم بگه چت شده ، اما مثل چند وقت اخیرش اینقدر بی تفاوت بود که حتی بعد اینکه دستش یه شربت هم دادم ، اصلا تشکر نکرد و کلا موندنش نیم ساعت هم نشد و رفت. تا قبلش کلی بهونه داشتم که به خودم اجازه نمیدادم که اصلا بهش گیر بدم ، که چرا این رفتار بی تفاوت و با من داره و چرا باهام سرد شده و چرا بی خبر شبا نمیاد، من یه زن داهاتی نازا بودم که حق گیر دادن به شوهرم رو نداشتم، اون میتونست راحت طلاقم بده و آواره شم. حالا که با این کاری که کرده بودم صد برابر بیشتر ازش طلبکار نبودم تو ذهنم و هر رفتاری که باهام داشت حقم بود...
آخر شب شهرام بهم اس ام اس داد که فردا صبح بریم بیرون کارت دارم ، همه چی تو وجودم میگفت بنویس نه نمیام، اما تایپ کردم اوکی بریم! جواب داد ساعت 10 آدرس فلان. من و برد یه کافه تریا خیلی شیک ، سفارش داد و نشستیم. گفت: دوست نداری درباره خودمون و پریشب صحبت کنی؟ گفتم از خیانت کردن به شوهرم صحبت کنم، از این که حالا به گفته داداشم یه هرزه واقعی شدم صحبت کنیم، دقیقا بگو شهرام از چی باید صحبت کنم؟ همینجوری ناخواسته آمپر چسبونده بودم، شهرام گذاشت قشنگ که حرفامو زدم و تخلیه شدم بعدش گفت: از کجا میدونی سینا هم به تو خیانت نکرده باشه؟ از کجا میدونی که رابطه اش با فاطی که مطلقه هستش و تنها تو خونش زندگی میکنه فقط در حد چند تا اس ام اس باشه؟ شیوا چرا اینقدر خودتو دست پایین گرفتی ، چرا فکر میکنی نازایی برات یه نقطه ضعفه و باید هر بلایی میخوان سرت بیارن؟ چرا اینقدر خودتو عذاب میدی و برای چیزی که حقت بوده و بهش رسیدی داری خودتو زجر میدی ؟ تو لیاقت بهترین محبت ها و ابراز عشق هستی و بهترین لذت ها، سینا حق نداشت اینجوری رهات کنه به خاطر مخ زنی اون خواهرش و مادرش اینجوری ولت کنه و بی تفاوت باشه. اونا دارن از موقعیت تو با خانوادت و شرایطت نهایت سو استفاده رو میکنن و تو داری الان خودتو عذاب میدی؟؟؟ من کنارت هستم و من دوست دارم، فقط باید قبولش کنی و بهم اعتماد کنی، پریشب با تو به لذت و احساسی رسیدم که تو عمرم نرسیده بودم، چون هم دوست دارم و هم نمیتونم این همه زیبایی که جلومه رو نبینم...
حرفای شهرام تو سرم میچرخید و میچرخید، نمیدونم چرا از تعریف اخرش که از زیبایی من گفت ،‌ته دلم خالی شد و خوشم اومد و بازم نمیدونم چرا تنفر و عذاب وجدان از شب سکس با شهرام تو وجودم برای لحظه ای تبدیل به یک خاطره شیرین و لذت بخش شد. حسابی تو فکر حرفای شهرام بودم که گفت: کجایی شیوا؟ اینقدر تو فکر نباش، یه مورد دیگه هم هست میخوام بهت بگم، یه پیشنهاد دارم برات، تو که چند وقته سر کارت تو رستوران نمیری ، نظرت چیه بیایی پیش من کار کنی و اینقدر روزا تو خونه نمونی، یه اتاق مخصوص حسابداری هست اونجا در اختیار خودته و با آرامش به کارت میرسی و من بهتر میتونم هواتو داشته باشم...
شهرام یه مغازه خیلی بزرگ مصالح بهداشتی ساختمانی داشت مثل وان حموم و سرویس دستشویی و شیر آلات و این چیزا و البته مرکز پخش هم بود... ادامه داد که اخر همین هفته که با هم بودیم تو جمع مطرح میکنم و تو هم نه نمیگی. بهش گفتم شهرام من حسابی با رفتنم از رستوران میلاد رو ناراحت کردم و هر چی گیر داد بمونم بهش گوش ندادم ، اگه بیام پیش تو ناراحت میشه و این چند ساله میلاد همیشه باهام خوب بوده و مثل یک داداش دلسوز باهام برخورد کرده، نمیخوام باعث ناراحتیش بشم باز. شهرام گفت: نگران نباش، میلاد با من خودم باهاش حرف میزنم و راضیش میکنم. گفتم نه شهرام بذار این چند روز فکرامو کنم اگه جوابم اوکی بود خودم با میلاد حرف میزنم. موقع برگشتن به خونه همش به میلاد فکر میکردم، بدون هیچ نظر داشتن و توقعی همیشه هوامو داشت ، همیشه سعی میکرد نقش یه داداش مثبت مهربون و برام بازی کنه، اما من هیچ وقت بهش توجه نکردم و طرف کسی رفتم که من و به سمت شهوت و خیانت کشوند...
شهرام تو جمع از مشکلات مغازه و اینکه حسابدارشون دزد از اب در اومده و حسابی کنترل مغازه از دستش خارج شده و این حرفا و آخرش گفت: باید یکی رو پیدا کنم هم استعداد یاد گرفتن داشته باشه و هم بهش اعتماد کامل داشته باشم، با یه مکث رو به من کرد و گفت: شیوا تو که بیکاری و تو خونه ای همش خب بیا هم یه کمکی به من بده و هم سرت گرم میشه. هنوز جوابی نداده بودم که دیدم سهیلا و سینا و مادرش از پیشنهاد شهرام استقبال کردن، چشم تو چشم به شهرام نگاه کردم و گفتم باشه. فقط خودمون دو تا معنی این نگاه و میدونستیم...
فرداش به میلاد زنگ زدم و گفتم کجایی ؟ رستوران بود، بهش گفتم پس میام کارت دارم. کلی خوشحال بود رفتم اونجا و اولش فکر کرد میخوام برگردم ، بهش گفتم نه میلاد اومدم یه سر بهت بزنم و کارت دارم. سعی کردم حسابی باهاش مهربون و خوب باشم که بعد اینکه فهمید خیلی تو ذوقش نخوره، بعد کلی من و من کردن ،بهش گفتم تصمیم دارم برم مغازه شهرام کار کنم. لبخند رو لباش خشک شد ، نگاهش به منم عوض شد ، اومدم که توضیح بدم نذاشت و گفت: لازم نیست شیوا الان نگران این باشی که من ناراحت میشم یا نه ، مهم اینکه خودت راحت باشی ، تو و سینا اینقدر برام مهم هستین که هرگز نمیخوام باعث استرس و نگرانیتون باشم. شهرام برای سینا و خانوادش همیشه دلسوز بوده و هواشونو داشته و خب بهشون خیلی نزدیک تره و بیشتر بهشون میخوره، امیدوارم اونجا وقتت به خوبی بگذره و راضی باشی... ته دلم آشوب بود و دلم برای میلاد میسوخت و به حس اینکه به غیر از سینا دارم به اونم خیانت میکنم داشتم...
نزدیک دو هفته طول کشید کار و یاد بگیرم ، خیلی سخت تر از صندوق داری تو رستوران بود ، مغازه خیلی خیلی بزرگ و پر از قفسه بود و یه جورایی مثل فروشگاه بود،‌دو تا دختره و دو تا پسره مسئول بخش مشتریا بودن و خب هر 4 تاشون خوشتیپ و خوشگل بودن و تو محیط مغازه برای توضیحات لازم به مشتریا چرخ میزدن، یه صندوق دار خانوم داشت که سنش به حدود 35 میخورد، یه آقایی به اسم فرزاد بود که قبلا هم با شهرام دیده بودمش که مدیر فروش بود، خود شهرام که دفترش یه اتاق بود که طبقه دوم حساب میشد و با راه پله به سالن پایین مغازه مربوط میشد. من به عنوان حساب دار کل بودم و یه اتاق 2 در 3 مخصوص ، گوشه مغازه داشتم . از اونجایی که پخش عمده هم بودیم کارم حسابی زیاد بود. شهرام اونقدر زرنگ بود که تو محیط کار اصلا بهم توجه خاصی نداشته باشه و ظاهر و حفظ کنه، همه میدونستن من همسر یکی از دوستای صمیمی و خانوادگی شهرام هستم و بهم احترام میذاشتن. از اون شب سکس با شهرام دیگه نشده بود که سینا شب خونه نباشه و شهرام آمار دقیق سینا رو داشت، و چند بار بهم میگفت خیلی منتظره تا یک شب دیگه با هم باشیم. از شرایط جدیدم خوشم میومد و برام تنوع بود ، چند باری میلاد باهام تماس میگرفت و از حال و احوالم جویا میشد و هر بار احساس خیانت بهش داشتم...
همه سعی مو میکردم که تیپ بزنم و خوشگل باشم ، نمیخواستم از اون دخترای بخش مشتریا عقب باشم. بیشتر هماهنگیا کارم با فرزاد بود و اگه مشکلی داشتم اون راهنماییم میکرد و البته کار حسابداری اونجا هم خودش یادم داده بود، اونم مثل شهرام شیک پوش و جنتلمن بود و خوش برخورد و البته خیلی اهل خنده و شوخی بود، که سوتی های کاری من کلی سوژه دستش میداد برای خنده و شوخی با من. فکر میکردم اگه با فرزاد شوخی و بگو بخند داشته باشم شهرام ناراحت میشه اما چند بار شد که خودشم وارد شوخی شد و اصلا واکنش بدی نداشت...
یه روز صبح که بیدار شدم که آماده شم و برم سر کار دیدم سینا هم دیر داره بیدار میشه و فکر کردم خواب مونده، بهش گفتم عجله کن دیر شده ها، گفت: نه دیر نشده امروز دیر تر میرم چون باید وسایلم و جمع کنم ، قراره برم ماموریت و احتمالا یه ده روز یا بیشتر نیام. از شنیدن این خبر استرس خاصی تو دلم بود چون مطمئنا شهرام میومد سر وقتم. فکر میکردم همون یه شب بوده و تموم. خودم اصلا به روش نیاوردم ، اما تا ظهر نشده خودش فهمید و از اتاقش که بالا بود بهم اس ام اس داد شنیدم سینا داره میره ماموریت...
عصر که میخواستم برگردم ، گفت: چه عجله ای برا رفتن داری ، سینا که نیست، باش تا منم کارامو جمع و جور کنم با هم بریم و خودم میرسونمت. همه دونه دونه خدافظی کردن و رفتن و آخرین نفر فرزاد بود، به خنده گفت: شیوا خانوم تصمیم ندارین تشریف ببرین؟ شهرام با یک لحنی که اصلا خوشم نیومد گفت: شیوا جان و خودم قراره امشب برسونم خونش ، فرزاد با یک لحن مسخره تر گفت: خیلی خوبببب خوش بگذره پس. اصلا اصلا از این مکالمه خوشم نیومد و حس خوبی نداشتم،‌ بعد رفتن فرزاد به شهرام گفتم یعنی چی خوش بگذره؟ شهرام خندید و گفت: سخت نگیر شیوا اونو که میشناسی شوخی کرد و منظوری نداشت. بهش گفتم میشه از این به بعد جلوی کسی بهم نگی جان، گفت: باشه عزیزم اینقدر سخت نگیر فرزاد هر کسی نیست اما باشه هر چی تو بگی خوشگل من . یه سر بیا بالا دفترم قبل رفتن کارت دارم، پله ها رو گرفتم و رفتم بالا ، گفت: در و ببند، در و که بستم با ریموت از راه دور که دستش بود کرکره های مغازه رو از داخل بست. اومد سمتم و بغلم کرد و شروع کرد بوسه بارون کردن من ، اومدم پسش بزنم و بگم که شهرام اینجا نه، اصلا بهم گوش نمیداد و با ولع باهام ور میرفت. من و چسبونده بود به دیوار و دستش رو کسم بود و دست دیگش رو سینه هام و صورتش تو گردنم، چون ساپورت پام بود راحت دستشو رو کسم حس میکردم ، استرس داشتم که اینجا اگه لو بریم بدبخت میشم،‌بهش گفتم شهرام نکن اینجا نه حداقل بریم خونه، گفت: امشب نمیتونم سهیلا رو بپیچونم ، همینجا عزیزم خوبه اصلا نگران نباش از نظر همه الان مغازه بسته است. شروع کرد دکمه های مانتو منو باز کردن و مانتمو انداخت رو مبل و با ولع همچنان با هر جایی از بدنم که میشد ور میرفت، تاپمو دراورد و سوتین هم دراورد و بالا تنم لخت کرد و افتاد به جون سینه هام، با مکیده شدن سینه هام استرس شرایطی که توش بودم داشت کم میشد و دوباره داشتم اسیر شهوت میشدم، دستشو کرد تو ساپورت و شورتم و رسوند به کسم و وقتی دید که چقدر ترشح دارم و خیسه ، گفت جووونننننن ببین خودتم میخوای شیوا جونمممم ، خودتو رها کن و لذت ببر اینقدر سخت نگیر، حرکاتش محکم و سخت شده بود و بازم از این محکم بودن سخت برخورد کردنش باهام حس لذت بخش خاصی داشتم، من عملا هیچ کاری نمیکردم و اون همه کاره این لحظات بود، منو همون جور ایستاده محکم برگردوند سمت دیوار و پشتم بهش شد، با ولع شروع کرد گردنم و از پشت مالیدن و یه دستش رو روی کونم چنگ میزد و دست دیگش رو سینه هام، اولین آهی که از گلوم بلند شد ،شدت و محکم بودن حرکاتش رو دو برابر کرد و شروع کرد به جووون گفتن و تعریف کردن از کونم، تعریف کردناش از اندامم و اون جور محکم ور رفتناش باعث شد کاملا خودمو در اختیارش بذارم، از همون پشت ساپورت و شرتم و با هم کشید پایین از پشت کسم و با دسش لمس میکرد و انگشتاش و میکرد توش، دستامو به دیوار گرفته بودم و پیشونیم رو به دیوار چسبونده بودم و صدای آه و نالم بلند شده بود، متوجه شدم میخواد کلا ساپورت و شرتم و در بیاره و خب باید بند کفشام و باز میکردم ، همین که دولا شدم که بازشون کنم زبونش رو از پشت رو کسم حس کردم، باز سرم داشت از این همه لذت باور نکردنی میترکیددددد، با دست لرزون کفشامو باز کردم و درشون آوردم و در همین حین شهرام هم همه لباساشو درآورد و لخت شد، حالا من تو این مغازه و تو دفتر شهرام لخت لخت بودم ،‌برم گردوند و بغلم کردم و شروع کرد لب گرفتن و منم ازش لب گرفتم و خودم با دستم کیرش رو گرفتم و شروع کردم مالیدنش، برق شادی و پیروزی رو تو چشمای شهرام میدیم، دستاشو گذاشت رو شونه هام و هولم میداد به سمت پایین ، متوجه شدم که منظورش چیه و میخواد که من بشینم و براش ساک بزنم، با فشار دستاش نشستم و حالا کیرش جلوی صورتم بود ، شروع کردم بوسیدن سرش و با هر بوسه آه شهرام بلند میشد و میگفت جوونمم عزیزممممم، آروم آروم سرشو لیس زدم و کم کم سرشو میذاشتم تو دهنم و در میاوردم، شهرام سرم و با دستاش گرفته بود و فشار میداد سمت کیرش، دیگه کاملا کیرش تو دهنم جلو عقب میرفت و دستمو گرفته بودم دور پایین کیرش که همش نره و با خیس شدن حسابی کیرش دستمو جلو و عقب میکردم و هم زمان هم با دستم براش میمالوندم و هم تو دهنم جلو و عقب میکردم، من برای سینا قبلا ساک زده بودم اما ساک زدن این جوری نشسته و اونم تو این مکان یه تجربه جدید بود و داشتم از این کار لذت میبردم چون شهرام دیوونه شده بود از لذت. یه لحظه وحشی شد و من با شدت و ولع بلند کرد و دیگه طاقت نداشت ، با دستش خیلی سریع هر چی وسیله رو میز بود و پس زد و من و دولا کرد رو میز، برخورد بدنم با شیشه رو میزش باعث شد یکمی یخ کنم ، پاهامو از هم باز کرد و با انگشتاش کسمو که هنوز خیس بود و ترشح بیشتری هم داشت مالید، کیرشو تنظیم کرد رو سوراخ کسم و با شدت و یه هویی همشو کرد توش و دوباره حس پر شدن همه کسم توسط کیر شهرام باعث شد صدای آهم بلند تر از همیشه باشه، یه دستش رو باسنم و یه دستش رو کمرم و شروع کرد تلمبه زدن و صدای شالاپ و شلوپ راه افتاده بود و صدای برخورد بیضه هاش با کسم با هر بار ضربه محکمی که میزد و ترکیب این صدا و حس کردن بیشتر کیرش تو کسم. به خاطر این حالت و این وضعیت، چنان لذتی زیادیییی بهم داد که داشت سرم میترکید و تو فضا بودم و میخواستم هیچ وقت تموم نشه، حدود پنج یا یکی دو دقیقه بیشتر بدون وقفه تلمبه زد و با همون فریادی که اون شب هم زد ارضا شد و منم با گرمای آبش که تو کس و دیواره رحمم میخورد ارضا شدم، هیچ انرژی ای نداشتم که بلند شم و شهرام عقب عقب رفت و رو مبل ولو شد، صدام کرد برم پیشش ، به سختی رو پاهام که لرزش داشتن وایستادم و رفتم سمتش، من یه وری بغل گرفت و کلا نشوند رو پاهاش، شروع کرد از لبام و صورتم بوسه های آروم گرفتن و یه فشار اروم با دستاش به کل بدنم میداد، دستامو دور گردنش حلقه کردم و منم شروع کردم به بوسیدن لباش و حالا این همه لذت و مدیون شهرام میدونستم و با چشمام ازش تشکر کردم...
شهرام میگفت که چون سینا رفته ماموریت و همه میدونن شک برانگیز میشه اگه شب بپیچونه و بیاد پیش من، هر روز من و ظهر میرسوند خونه و همه جوره سکس داغ داغ داشتیم تا برگردیم مغازه و شبا خودش منو میرسوند خونه و یه بار دیگه تو دفترش سکس کردیم. چند روز عالی ای بود برام، کل این مدت رو تو لذت و خوشی بودم و لذت هایی از سکس رو که هیچ وقت تجربه نکرده بودم با شهرام داشتم، شهرام یک مرد حدودا 45 ساله بود اما هم محافظه کار و هوشیار بود و بچه بازی نداشت و هم تو سکس عالی و با تجربه و خوب بلد بود احساسات منو در اختیار بگیره. یک آدم پر انرژی شده بودم و دوباره مثل قبلنا شاداب و سر زنده بودم. مهم تر از همه با شهرام احساس تنهایی نمیکردم...
سینا بهم زنگ زد و گفت: که صبح خیلی زود میرسه فرودگاه و از اونجایی که ماشینش دست سارا هستش و نمیرسه بره دنبالش به میلاد گفته بود ماشین و بیاره واسه من که برم دنبالش فرودگاه. سر کار بودم و میلاد زنگ زد بهم که چه کاریه خب خودم میرم دنبالش اون وقت صبح خوب نیست تو بری، بهش گفتم نه میلاد خودم میرم مشکلی نیست ، به خنده گفتم چیه میخوام خودم برم دنبال شوهر جونم حسودیت میشه ،‌ خندش گرفت و گفت: از دست توی لجباز ، اوکی شب کی میری خونه ماشین و برات میارم...
اصلا از اومدن سینا خوشحال نبودم و دوست داشتم دیر تر بیاد و حسابی تو فکر مدتی که با شهرام گذشته بود بودم و نمیخواستم تموم بشه این روزا، به شهرام گفتم که صبح سینا میرسه و دوباره رابطمون محدود میشه، خندید و گفت: ناراحت نباش تازه اول راهیم ما. شب با هم مغازه رو بستیم من و رسوند خونه ، از ماشین پیاده شدم و موقع خدافظی ازش ،دست دادم گفتم خیلی ممنون شهرام تو این مدت که تنها بودم تو هوامو داشتی ، شهرام همونجوری دستمو نگه داشت و یه بوسه ازشون زد و گفت: من هیچ کاری نکردم عزیزم ، تو لیاقت بهترینا رو داری گلم، منم این مدت که فرصت شد حسابی با هم باشیم لذت بردم و دوست دارم بازم کنار با تو بودن تکرار شه. تو دلم داشت از این مدل حرفای شهرام غنج میرفت، که یکی از پشت درختا و تاریکی گفت: سلام ،‌ دستم سریع از دست شهرام جدا کردم و صورتمو برگردوندم و دیدم میلاده ...
س س سلام میلاد خوبی؟ به زحمت افتادی برا ماشین ببخشید، همین جوری داشتم از هول شدن حرف میزدم ،‌میلاد اومد جلو تر و یه سلام سنگین با شهرام کرد ، شهرام نگاه معنی داری به وضعیت کرد و خدافظی کرد و رفت، همش تو دلم میگفتم میلاد چیزی از مکالمه ما شنیده یا نه، از ترس داشتم سکته میکردم ،‌سوییچ ماشین و بهم داد گفت: من دیگه برم، بهش گفتم کجا بری چجوری بری خونه میرسونمت و برمیگردم، هر چی اصرار کردم قبول نکرد و گفت: میخوام قدم بزنم، داشتم اصرار میکردم که با عصبانیت گفت: شیوا نمیخوام قیافه تو حتی یه لحظه دیگه ببینم ، میخوام قدم بزنم میفهمی؟ همه تنم یخ کرد و از ترس به لرزه افتاده بودم ، نمیخواستم تسلیم بشم که اتفاقی افتاده اصلا، ‌گفتم چی میگی میلاد چی شده که اینجوری میگی؟ گفت: بس کن شیوا بس کن، من و خر فرض نکن ، من سینا نیستم، فکر نکن با شنیدن یه گلم و عزیزم از شهرام فهمیدم چه خبره،‌ خر نیستم که همیشه نگاه های شهرام رو تو رو نبینم ، من بیشتر از اینکه تو جمع اونا قاطی میشدی و باهاشون سیگار میکشیدی و مشروب میخوردی و همه جوره باهات لاس میزدن ، از نگاه های اون شهرام عوضی حرص میخوردم ، اما فکر میکردم خودت خبر نداری و گفتم با گفتنش فقط ناراحتی و مشکلاتت رو بیشتر میکنم، بعدش اومدی گفتی میخوای بری پیشش کار کنی ،‌من و بگو که چقدر استرس داشتم نگرانت بودم از اینکه قراره بری پیش شهرام، حالا مطمئن شدم جریان چیه. تو هم مثل اونی یه عوضی کامل ،‌این و گفت با عصبانیت ازم جدا شد و رفت...
اینقدر ترسیده بودم که هر لحظه میگفتم الانه که سکته کنم، هر چی زنگ زدم گوشیش جواب نمیداد،‌اگه به سینا چیزی میگفت چی؟ دیوونه شده بودمممم، اینقدر زنگ زدم که آخرش گوشی رو برداشت گفت: چیه چی تمرین کردی که بگی و خرم کنی؟ میدونستم فایده نداره داستان سازی و دروغ گفتن، بغض کرده بودم و با ترس و صدای لرزون بهش گفتم بین ما فقط یه رابطه صمیمی ساده هستش و چیز خاصی نیست میلاد ،‌باور کن بین ما هیچ اتفاقی نیوفتاده. ‌هر چی گریه کردم و حرف زدم جوابمو نمیداد، آخرش صدای گریم بالا رفت و گفتم حداقل بهم بگو میخوای چیکار کنی باهام؟بگو چه خاکی باید تو سرم بریزم؟؟؟
جواب داد اینقدر نیمخواد بترسی به سینا یا کس دیگه هیچی نمیگم ، برام مهم نیست چی بین شماست ، هر غلطی دلت میخواد بکن فقط این و بدون تو مثل آبجی نداشتم برام مهم بودی و از این به بعد هیچی نیستی و به زودی هم با تو هم سینا رابطم رو قطع میکنم این آخر دوستی ماست،‌ گوشی رو قطع کرد. از طرفی خیالم راحت شد که به کسی چیزی نمیگه و از طرفی دوباره یادم اومد که تو چه لجنزاری افتادم ،چیکار دارم میکنم و میلاد هم که دلسوز واقعیم بود رو از دست داده بودم و حالا بیشتر و بیشتر تنها شده بودم و فقط و فقط شهرام بود...
صبحش رفتم دنبال سینا و روال زندگیم مثل قبل شد و روزای تکراری و بی روح با سینا تو اون خونه. همه جریان و به شهرام گفتم و نظرش این بود که میلاد آدمی نیست به قولش عمل نکنه و خیالت راحت به کسی چیزی نمیگه و گیریم هم بگه ما میزنیم زیرش ، اون چیزی ندیده که ، اینقدر نترس و جدی نگیرش،‌تو اون لحظه استرس بهت دست داده جلوش وا دادی ،‌اصلا مهم نیست و به درگ که میخواد دوستیشو قطع کنه. منم به گفته شهرام سعی کردم میلاد و فراموش کنم و به صلاح خودشم بود کمتر منو ببینه و حرص بخوره. هر چی بیشتر از خونه فراری بودم و مثل زندان بود برام مغازه شهرام بهترین جا بود، هر روز صبح به امید اینکه بیام مغازه بیدار میشدم. حسابی اسیر و معتاد شهرام شده بودم . بعد یه دوره پریودی بیشتر و بیشتر از همیشه دلم سکس با شهرام و میخواست و غیر مستقیم به شهرام فهمونده بودم که ، کی میشه با هم تنها باشیم...
یه ساعت تازه اومده بودم سر کار و سرم تو کارم گرم بود که شهرام اومد و مثل همیشه جلوی جمع منو رسمی به فامیلی صدام کرد و گفت: لطفا بیایید بالا کارتون دارم. وارد دفترش شدم و جدی گفتم بفرمایید آقای رییس کارتون رو بگید در خدمتم، خندش گرفت و گفت: لوس بازی بسه خودتم میدونی برا خودت اونجوری تو جمع باهات حرف میزنم. گفتم خب حالا چیکارم داری عزیزم؟ شهرام گفت: یه سری از دوستان قدیم که خارج بودن اومدن ایران و قراره یه مهمونی حسابی بگیرن و تجدید دیداری باشه ، من میخوام با تو توی اون مهمونی باشم، همه غریبن و اصلا جای نگرانی نیست. بهش گفتم چجوری آخه من که نیمتونم شب نرم خونه سینا رو چیکار کنم؟ گفت: نگران سینا نباش اون فردا شب که دقیقا شب مهمونی هستش قراره پیش مادرش باشه و خونه نمیاد،‌ تو هم به سینا میگی حالا که خونه نمیاد کلی کار عقب مونده داری و صبر میکنی تا اخر شب که شهرام منو برسونه خونه و خب سینا قرار نیست بفهمه که حالا چه ساعتی دقیق رسوندمت و خودمم هم یه جوری سهیلا رو میپیچونم. گفتم شهرام تو چطور اینقدر دقیق آمار سینا رو داری حالا هم که آمارشو از قبل داری، چجوری آخه؟ خندید و گفت: من بهترین دوست خانوادیگشون هستم یادت رفته انگاری تو نگران نباش، نگران لباسی که فردا میخوای بپوشی باش که میخوام بهترین و خوشگلترین خانوم اون مهمونی باشی. طبق گفته شهرام همون جور شد و سینا فردا ظهرش زنگ زد و گفت نمیاد خونه و همه چی طبق نقشه شد...
قرار شد اصلا عصر نرم سر کار و به جاش آماده شم تا شهرام بیاد دنبالم. خب بعد مهمونی میومدیم خونه ما و میخواستم حسابی سکسی بشم .رفتم حموم و حسابی خودمو تمیز کردم و نظافت کردم، بعد حموم کل بدنمو لوسیون زدم که شهرام عاشق بوش بود، یه شرت و سوتین سکسی مشکی پوشیدم، خودمو جلوی آیینه دیدم و اینقدر از خودم و اندامم و این لباس زیر سکسی خوشم اومده بود که حد نداشت، چند تا گزینه برای لباس مهمونی داشتم تو ذهنم، گفته بود همه دوستاش خارج رفته هستن و مهمونی همه غریب هستن، خیالم راحت بود حسابی. تو لباس مجلسیا یه پیراهن اندامی یه سره نقره ای براق داشتم که البته قسمت پایین پیراهن کوتاه بود بالای زانوم میشد و ست کفش مجلسیش هم داشتم .پوشیدمش و حسابی توش خوشگل شده بودمممم و همونو انتخاب کردم. آستین نداشت و بندی بود بالاش و یه ذره چاک سینه هم مشخص بود، از تیپم خیلی خوشم اومده بود منتظر بودم شهرام منو توش ببینه و تعریفاش رو بشنوم، کلی هیجان داشتم...
شهرام زنگ زد ساعت 9 میاد پایین دنبالم، وقت بود که رو موهام و آرایشم بیشتر کار کنم، موهام و با اتو صاف کردم و با یه کلیپس متوسط نه زیاد درشت و نه زیاد ریز بستم و جلوی موهام هم یه فرق از کنار باز کردم که یه طرفش موهام میریخت سمت یه طرف صورتم، مثل همیشه آرایش ملایم و سبک. عالی شده بودم و از دیدن خودم تو آیینه ذوق میکردم. یه مانتو بلند پوشیدم که اصلا معلوم نشه چی زیرش پوشیدم و یه شال سفید انداختم رو سرم و سر ساعت 9 شهرام با یک کت و شلوار شیک و خوشگل پایین بود ، سوار شدم و حرکت کردیم. شهرام پشت فرمون محو قیافه من شده بود و فرق جدیدی که برا موهام درست کرده بودم ...
شیوا محشر شدی گلم چقدر بهت میاد یه طرف موهات بریزه تو صورتت و چقدر این مدل مو بهت میاد، کنجکاوم ببینم اون زیر چی پوشیدی که مطمئنم مثل چهره زیبات که چندین برابر زیبا ترش کردی اندام تراشیدت هم همینطور شده. از تعریفای شهرام فقط خندم گرفته بود ته دلم لذت میبردم و بهش گفتم که خودتم چقدر خوشتیپ و جنتلمن شدی، از جاده قدیم کرج رفتیم و خیلی کوچه و پس کوچه بود،‌ بلاخره رسیدیم ، ماشین و تو کوچه پارک کردیم و رفتیم جلوی یه خونه که نمای خیلی شیک و قشنگی داشت، شهرام زنگ زد و یه آقایی جواب داد پای اف اف ، شهرام خودشو معرفی کرد و در باز شد، یه نمای داخل حیاط هم زیبا و شیک بود ، خونه نه خیلی بزرگ اما کوچیک هم نبود و دو تا ماشین خارجی هم داخل پارک بود، به نزدیک بالکن که رسیدیم یه آقای کت و شلواری با کلاس اومد به استقبلامون ،‌ خیلی گرم با شهرام احوال پرسی کرد و شهرام گفت ایشون شیوا خانوم هستن و رو به من گفت ایشون کامران جان میزبان امشب که حسابی مزاحمش شدیم، کامران خندید و گفت: نه نه اصلا این حرفا چیه تا باشه از این مزاحمتا ، اومد سمت من و باهام دست داد و گفت: خوشبختم شیوا خانوم، خیلی بیشتر از تعریفایی که شنیده بودم زیبا و با وقار هستید. از تعریفش صورتم سرخ شد... کامران گفت بفرمایید داخل، و وارد راه رو شدیم و یک اتاق نشونم داد و گفت: بفرمایید اینجا مانتوتنو در بیارید، از این حرکتش که حواسش بود که مانتومو یه جا باید در بیارم خوشم اومد و لبخند زنان تشکر کردم وارد اتاق شدم که دیدم چند تا مانتو دیگه هم رو جالباسی آویز هستش، مانتومو درآوردم و برگشتم تو راهرو که دیدم شهرام و کامران منتظر من هستن که با هم وارد سالن هال بشیم، جفتشون که منو دیدن چشاشون برق زد و شهرام گفت: وای خدای من چه فرشته ای شدی شیوا جان ،‌لپام از خجالت سرخ شد و کامران گفت: جسارت منو ببخشید شیوا خانوم اما بسیار بسیار جذاب شدید ،مبارک شهرام جان باشه،‌ بازم با لبخند ازش تشکر کردم و همراهیمون کرد سمت هال. داخل خونه واقعا شیک و زیبا بود محو تزیینات و دکور بودم و حدود 20 نفری بودن ، اکثرا همراه یه خانوم بودن و نمیدونستم همسراشون هستن یا مثل رابطه من و شهرام فقط دوست هستن . شهرام من و به تک تک دوستاش معرفی میکرد و باهام خیلی گرم برخورد میکردن، همشون آدمای ظاهرا با کلاس و با شخصیت بودن. یه دختر و پسر حدودا نوجوون مسئول پذیرایی بودن که متوجه شدم چند مدل مشروب و ویسکی و شراب به هر کسی خواست تعارف میکنن،‌ شهرام گفت: چی میخوای برات بیارم ، من بهش گفتم ویسکی ، رفت و برام یه جام ویسکی آورد و به سلامتی زدیم به هم آروم مشغول خوردن شدم که یه هو چشمم به فرزاد افتاد

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
صفحه  صفحه 3 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / رمان شيوا بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites