تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

رمان شيوا

صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#31 | Posted: 15 Dec 2016 08:16
ادامه قسمت ٣

نزدیک بود بپره تو گلوم که شهرام متوجه شد و گفت: اصلا نگران نباش فرزاد هم جز همین دوستان قدیمی هستش و کاملا قابل اعتماده، فرصت هیچ اعتراض و حرفی نداشتم که فرزاد همراه یه دختره شیک پوش که حسابی لباسش لختی بود اومد سمت ما و اومدم خودمو عادی بگیرم و احوال پرسی کنم که متوجه شدم دختره همون سمانه یکی از دو تا دختر مسئول مشتریاس، تعجبم و هول شدنم رو نتونستم مخفی کنم ، شهرام و فرزاد خیلی ریلکس و با آرامش بدون اینکه کسی بفهمه بهم گفتن نگران نباش و بهمون اعتماد کن ، سمانه با لبخند تمسخر آمیز گفت: عزیزم چرا هول شدی آخه؟؟؟
شهرام گفت امشب اومدی مهمونی خوش باش و اینقدر استرس نده به خودت. سرم داشت سوت میکشید و سمانه ای که فقط یه سلام و خدافظ بینمون بود چقدر براش قیافه میگرفتم حالا داشت منو مسخره میکرد، به شهرام گفتم ازت خواهش میکنم بعدا یه توضیح قانع کننده بده ، گفت: باشه عزیزم هر چی تو بگی میشه الان و خوش باشیم؟ به خودم مسلط شدم و گفتم باشه و لبخند زدم. فرزاد گفت: راستی شیوا خیلی خوشگل شدیا حسابی تیپ زدی شیطون برا همینه دل شهرام و بردی ، شهرام به خنده بهش گفت: خفه شو فرزاد، منم با حرص رو کردم به سمانه و گفتم سمانه جون هم خیلی دلبر و خوشگل شده ، همشون به حرف من خنیدن ، یک ساعتی میگذشت و من برای کنترل خودم چند جام پشت هم ویسکی خوردم و حسابی از داخل داغ شده بودم و گرمم شده بود، کامران و یکی دیگه از دوستای شهرام به جمع 4 نفره ما ملحق شده بودن و شروع کردن به خاطره گفتن و خندین، هر بار لیوانم خالی میشد شهرام بازم برام ویسکی میاورد ، چند بار سنگینی نگاه فرزاد و رو خودمو بدنم حس کردم اما برام اهمیت نداشت ، سمانه با کامران و فرزاد همش در حال شوخی و خنده های بلند بود، دیگه نمیتونستم وایستم و به شهرام گفتم حالم خوب نیست شهرام نمیشه بریم خونه ، شهرام گفت: تازه اومدیم زشته ، ابرو ریزی نکن خودتو کنترل کن نمیخوام جلو اینا کم بیاری. نمیدونم چرا از جمعیت هی کم میشد ، واقعا دیگه سرم داشت گیج میرفتو چشام تار شده بود، متوجه کامران و اون مردی که باهاش بود شدم که حسابی تو نخ نگاه کردن من هستن و وقیحانه و بدون خجالت ذل زدن به بدن من. رفتم نشستم رو یه کاناپه و دیگه نمیتونستم وایستم، شهرام اومد سمتم و گفت: چی شده عزیزم، گفتم حالم خوب نیست شهرام ، خواهش میکنم بریم اصلا حس خوبی ندارم اینجا، لبخند زد و گفت: نترس نگران نباش. کامران اومد جلو و گفت: خب شهرام جان شیوا خانوم رو ببرش تو یه اتاق استراحت کنه و بهتر بشه، فرزاد به خنده گفت: مگه اتاق خالی دیگه ای هم مونده کامران ،‌ همشون خندیدن. کامران با خنده مسخره ای گفت برای شیوا خانوم مگه میشه اتاق خالی نمونده باشه. سمانه با صدای ناز و کش دار گفت: داره حسودیم میشه ها کاش برا منم پارتی بازی میکردین و اتاق خالی نگه میداشتین... نمیدونم درست دیدم یا نه اما فکر کنم فرزاد کامل گرفتش تو بغش و دستش روی کون سمانه بود و گفت: تقصیر خودته عزیزم که بدون ندا اومدی، امشب برا همین بدون اتاق و تو همین هال باید سر کنیم...
ندا اون یکی دختره بخش مشتریا بود. حال و حوصله تعجب کردن دیگه نداشتم، ‌از این خنده های مسخرشون و نگاه کردنای عجیب و غریبشون دیگه داشتم عصبی میشدم، اصلا از جو و این جور رفتاراشون خوشم نیومد و تاثیر این همه ویسکی که خوردم هر لحظه بیشتر میشد سرم هی سنگین تر میشد و دمای بدنم بالاتر، تن صدام کش دار شده بود ، رو به شهرام گفتم من و ببر خونه شهرام حالم خوب نیست. شهرام گفت: الان خیلی اوضات بده شیوا بذار یکمی استراحت کنی بعد میریم، زیر بازوم و گرفت گفت: بلند شو ببرمت تو اتاق یکمی دراز بکش تا بهتر شی، زیر بازوم و گرفت و بلندم کرد و کامران گفت: از این طرف شهرام ، رفتیم سمت پله ها که میرفت طبقه دوم ، تو این حالت اصلا نمیتونستم با این کفشای پاشنه دار مجلسی راه برم ، شهرام کمک کرد درشون آورد برام و به سختی پله ها رو بالا رفتم و کاملا تو بغل شهرام بودم ، سرم پایین بود و دقتی به اطرافم نداشتم،‌ وارد یه اتاق شدیم که نور قرمز لامپش توجهم و جلب کرد ، یه تخت دو نفره داشت و به ظاهر مثل همه جای خونه شیک و قشنگ بود، شهرام من و رو تخت خوابوند و چند تا بوس از لبام کرد. بهش گفتم شهرام احساس خوبی ندارم به اینجا منو ببر خونه خواهشا ،‌گفت: اصلا نگران نباش دراز بکش خوب میشی. بلند شد که بره دستشو گرفتم گفتم حداقل نرو از پیشم اینجا باش ، با بی حالی هر چی بیشتر حرف میزدم. گفت: الان میرم و برمگیردم تو استراحت کن. سرم و به سختی چرخوندم تا دم در اتاق نگاش کردم، در و که باز کرد کامران و اون یکی مرده پشت در بودن، همون یارو به شهرام گفت شیوا خانوم آمادس یا نه؟؟؟ شهرام با خنده گفت: شیوای من همیشه آمادس ،‌ خوشگل ما چی آمادس بریم سر وقتش یا نه؟ کامران گفت: آره شهرام جان اتاق همیشگی خودت منتظره و بی تابی میکنه برات و باز سه تایی بلند بلند خندیدن. گیج شده بودم و نمیفهمیدم دارن چی میگن، حتما اثرات ویسکی هستش که چرت و پرت میشنوم و دقیق نمیفهمم چی میگن. شهرام ازشون جدا شد و رفت...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#32 | Posted: 15 Dec 2016 08:27 | Edited By: Boysexi0098
زندگى پيچيده شيوا

نويسنده شيوا

قسمت ٤



شیوا...
کامران و اون یارو اومدن تو اتاق و در و بستن، یعنی چی که اومدن تو این اتاق که من قراره استراحت کنم؟ اومدم بلند شم که کامران گفت: کجا شیوا جون تازه خلوت کردیم ،‌گفتم باید برم پیش شهرام که منو ببره خونه اصلا حالم خوب نیست، باز هردوتاشون زدن زیر خنده و اون یارو گفت: نگران نباش خودمون حالتو خوب میکنیم، سرم داشت میترکید و نمیتونستم وضعیت و درک کنم، کتاشون و درآوردن و انگار داشتن کاملا همه لباساشونو در می اوردن، باز اومدم با همون بی حالی شدید بلند شم و گفتم چه خبره دارین چیکار میکنین ، شهرام کجاست؟ اون یارو با یه ذره خشونت زد رو شونم و پرتم کرد رو تخت و گفت: خفه میشی یا نه ، اینقدر شهرام شهرام نکن جنده آشغال. کامران که مطمئن بودم لخت لخت شده اومد رو تخت کنارم دراز کشید و دستاشو گذاشت رو سینه ها و گفت: دلت میاد با شیوا جون اینجوری حرف بزنی، قراره حالشو خوب کنیما یادت رفته ؟ اون یکی هم که لخت شده بود اومد اینور من دراز کشید و گفت: انگاری شیوا جون یکمی بد قلق تشریف داره و باید قلق گیری شه، دستای جفتشون رو سینه هام و بدنم و پاهام ور میرفت...
با همه مستی ای که داشتم اما فهمیده بودم چه خبره و هیچ راه فراری ندارم، اشکام خود به خود سرازیر شد و تنها کلمه ای که توان گفتنش رو داشتم شهرام بود،‌ چند بار گفتم شهرام شهرام، اون یارو عصبانی شد و دستشو گذاشت رو دهنم و گفت: خفه میشی یا نه. کامران شروع کرد پیراهن مجلسیم رو از تنم درآوردن، اون یارو دستشو برداشت کمک کامران کرد تو لخت کردن من،‌هیچ انرژی ای برای مقاومت نداشتم ، حتی توان گریه و جیغ بلند نداشتم،‌ فقط آهسته التماس میکردم تو رو خدا نکنین ،‌تو رو خدا بس کنین ، من شوهرم دارم، بذارین برم ،‌به هیچ کس هیچی نمیگم،‌ کامران گفت: عزیزم خبر داریم که شوهر داری اما با شهرام چیکار میکنی پس، اون یکی گفت: همشون همینن یه مشت جنده و هرزه که ادعاشون میشه ، حالا امشب بهت میگم چه خبره،‌ ببین کامران چه شرت و سوتین سکسی ای پوشیده ، حالا التماس میکنه و میگه من یه زن پاک و شوهر دارم، غلط کردی تخم سگ ، درستت میکنم آشغال. پشت هم بهم فحش میداد و بد و بی راه میگفت، شرتم و چنان محکم کشید که پاره شد و از برخورد محکم ناخونای انگشتش ، بدنم سوخت، با همون شدت و خشونت سوتینم و تو تنم پاره کرد. کامران گفت: اوفففففف عجب کسی هستی تو دیگه ،‌کوفت شهرام بشی ، اون یکی گفت: تازه انگاری حامله بشو هم نیست شهرام دیوس هر چی کردش ابشو راحت ریخته تو کسش و حالش و برده. حتی انرژی برای ریزه التماس هم نداشتم و فقط اشکام میومد، کامران اومد روم و پاهام و از هم باز کرد و با کیرش میکشید رو کسم ،‌اصلا ترشح نداشتم برای همین با دسش تف زد و سعی کرد کسم و خیس کنه،‌اون یکی اومد بالا سرم و کیرش و گرفت سمت صورتم و میمالید به لبام،‌ فکم و گرفت و گفت: بکن تو دهنت جنده، اینقدر فکم و محکم فشار داد که دهنم باز شد و کیرش و کرد توش و خودش جلو و عقب میکرد. عق میزدم و داشتم بالا میاوردم و خفه میشدم. که کیر کامران و تو کسم حس کردم ، با شدت تلمبه میزد و این یکی هم با سرعت و بیرحم کیرشو تو دهنم جلو عقب میکرد، انگار گرفت به دندونام و عصبی شد و چنان مشت محکمی زد تو سرم که از درد صدای گریم بلند شد، مثل روانیا بهم فحش میداد و عصبانی تر شد ، به کامران گفت: بلند شو بلند شو من این مادرقهوه رو باید جرش بدم و ادبش کنم. با خشونت منو دمر کرد موهام کشید و رو به صورتم گفت: درستت میکنم حالا گاز میگیری آره، آب از دهن و بینی من راه گرفته بود اشک از چشام، ‌نمیتونستم نفس بکشم، یه بالشت برداشت گذاشت زیر شکمم، فکر کردم میخواد از پشت بکنه تو کسم ،‌چون این کارو شهرام باهام کرده بود، خیسی در سوراخ کونم رو حس کردم و داشت با انگشتش خیسش میکرد، با سینا چند باری به اصرار اون و به اجبرا و با کلی ملاحظه از عقب سکس داشتم اما از آخرین بارش خیلی وقت بود که میگذشت، با دستم سعی کردم تقلا کنم که نکنه این کارو، یه مشت دیگه زد تو سرم و گفت: خفه خون میگیری یا نه و خوابید روم و پشت هم فحش میداد و انگار که یک عمر با من دشمنی و کینه داره، سرم چرخید اینور سمت کامران ، با چشام بهش التماس کردم ،‌گفتم نه ، خواهش میکنم...
یه لحظه چنان درد زیادیییییییییی از کونم شروع به گرفتن کرد و انگار کل تنم داشت جر میخورد، هیچ وقت این جور دردی تجربه نکرده بودم ، حتی نمیدونستم چقدر از کیرشو کرده تو یا همشو کرده،‌ فقط درد بود و درد ،‌اینقدر زیاد بود که نا خواسته از حنجره خسته و بی حال من صدای داد بلند شد، کامران اومد دهنمو گرفت و به اون یارو که یه مشت دیگه زد تو کمرم گفت: دیگه نزنش. اون یارو گفت: برای این جنده ها دلت نسوزه کامران، حقشونه. همه وزنش رو من بود و از درد داشتم میمردم،‌ نمیدونم چند دقیقه طول کشید که تازه کیرش و تو کونم حس میکردم و درد زیاد شده بود و تازه یه سوزش شدید تو کونم اومده بود و فقط داشتم زجر میکشیدم. از درد زیاد کلا از حال رفتم و وقتی دوباره یه ذره هوشیار شدم دوباره درد لعنتی تو همه وجودم بود و اون یارو بعد ارضا شدن از روم بلند شد. کامران اومد منو برگردوند و دیگه دمر نبودم و حالت قبلی شروع کرد کردنم ، البته از کسم. اون یارو رفته بود رو یه صندلی نشسته بود داشت سیگار میکشید و مارو نگاه میکرد و میگفت زود باش کامران بازم باهاش کار دارم هنوز کامل جرش ندادم، زود باش که دوباره دارم سیخ میکنم، فهمیدم یه بار ارضا شده و باز معلوم نیست چه بلایی قراره سرم بیاره، دستمو به زرو تکون دادم رو گردن کامران گذاشتم و آوردمش سمت صورتم ،‌سعی کردم آهسته بگم،‌گفتم خواهش میکنم ازت ،نذار دیگه بهم نزدیک شه،‌خواهش میکنم ، من آبرو دارم زندگی دارم، همه چی رو فراموش میکنم ،‌فقط نذار دیگه طرفم بیاد کارتو بکن و بذار برم من ،‌گریم دوباره در اومد و گفتم خواهش میکنم تمومش کنین دیگه طاقت ندارم ، به خدا خیلی درد داره... کامران هیچی نگفت و فقط نگام کرد و سرعت تلمبه زدنشو بیشتر کرد و تو کسم ارضا شد. وقتی که بلند شد اون یارو اومد سمتم باز ، کامران دستشو گرفت و گفت: دیگه بهش صدمه نزن . ‌شهرام گفت یه خراش هم روش نندازیم ،‌ یه بلایی سرش میاد و شر میشه،‌ اون یارو گفت: سخت نگیر بابا چیزیش نمیشه فقط یکمی ادب میشه، کامران لحن صداشو جدی کرد و گفت: میری مثل آدم میکنیش و خلاص . غر غر زنان اومد روم خوابید و چند تا فحش به کامران داد و کیرشو کرد توکسم و شروع کرد تلمبه زدن، بهم گفت: شانس آوردی کامران هواتو داشت ، اما اینقدر سینه هام و محکم فشار داد و رونای پام و محکم چنگ میزد که درد همه جام و گرفته بود، نمیدونم چقدر اما خیلی خیلی دیر ارضا شد و چون اصلا ترشح نداشتم و کسم خشک بود با تماس کیرش احساس سوزش شدید داشتم، و درد کونم هم مثل موج میرفت و میومد. کارشون تموم شد و اون یارو لباسشو پوشید سیگار به دست از اتاق رفت، من لخت رو تخت و اصلا انرژی تکون خوردن نداشتم و همه تنم کوفته و درد میکرد،‌ یه نیم ساعتی به حال خودم تنها بودم که در باز شد، کامران برگشته بود و پشت سرش یه دختره اومد تو اتاق و در و بست و متوجه شدم سمانه هستش، سمانه داشت این ور و اون ور تخت و میگشت و گفت: پس شرت و سوتینش کجاست،‌کامران گفت نگرد پاره کرده انداخته اون گوشه ، یا شرت و سوتین خودتو بهش بده یا همینجوری لباسشو تنش کن،‌ سمانه تاپ و شلوار جین تنش بود، شروع کرد غر زدن که از دست شما ، حالا حتما باید وحشی بازی در بیارین، ببین چیکارش کردین، اگه کسی بفهمه چی، کامران گفت: خفه شو سمانه فقط این و جمع کن زودتر شهرام ببرش ، سمانه شروع کرد شلوار و تاپشو در آوردن و بعدش شرت و سوتین خودشو در آورد و گفت: با این لباسی که این داره همینجوری نمیشه لخت مادر زاد باشه ، اومدیم اتفاقی تو خیابون افتاد، تصادفی یا پنچری یا گیر دادن گشت. به پهلو خودمو جمع کرده بودم، صافم کرد و چشمش به چشمام افتاد،‌ بهم گفت: خوبی؟ هیچ جوابی بهش ندادم، به سختی تونستم با تکون بدنم کمکش کنم که شرت و سوتینشو تنم کنه و به سختی پیراهنم رو تنم کردم و همه موهام پریشون بود و همینجوری سرهمی جمعش کرد و کلیپسمو زد، نمیتونستم رو پام وایستم و همه تنم سست بود و درد کونم همچنان وحشتاک بود. سمانه رفت اونور که خودش لباسشو بپوشه، کامران اومد گرفت منو بلندم کرد و حرکتم داد به سمت بیرون اتاق و پایین پله ها، شهرام حاضر تو حیاط بود و با فرزاد داشتن صحبت میکردن، لازم نبود چیزی رو بهم دیگه توضیح بده و مطمئن بودم عمدا منو با دوستاش تو اتاق تنها گذاشته،‌ فکر میکردم همیشه بدترین و تحقیر امیز ترین شب زندگیم اون شبی بود که شهرام تحقیرم کرده بود ،‌اما حالا چیزی رو تجربه کردم که هزار برابر بدتر و تحقیر آمیز تر و درد آور تر بود. من و بردن تو کوچه و سوار ماشین کردن،‌قبل اینکه حرکت کنیم فرزاد اومد کنار ماشین و صدام کرد ،‌حتی با گردش ساده گردنم سمتش فهمیدم که چقدر درد دارم، گفت: شیوا خوب دقت کن ببین چی میگم، فردا که حالت سر جاش بود و بهتر شدی ‌قبل از هر تصمیم و حرکتی گوشیتو چک کن... برام مهم نبود چه چرت و پرتی داره میگه ، شهرام که سکوت مطلق بود و هیچی نمیگفت راه افتاد، تو راه هم سکوت کرد و اصلا حرفی لازم نبود بزنیم ، وارد اپارتمان شدیم و سوار اسانسورم کرد و تا داخل خونه و اتاق خواب کمک کرد رفتم،‌ فقط موقع رفتن گفت: سینا رو سرگرم میکنم تا آخر شب نیاد اصلا، راحت استراحت کن و فردا نمیخواد بیایی سر کار،‌ گفت و رفت...
چند دقیه بعد از خستگی و کوفتگی و عوارض ویسکی زیادی که خورده بودم بیهوش شدم و خوابم برد. نزدیکای ظهر از خواب بیدار شدم، بدنم خشک شده بود درد بیشتری داشت، نمیدونستم شهرام چه ساعتی منو آورده خونه و چند ساعت خوابیدم،‌ از تخت بلند شدم که لخت شم برم حموم ، دیدم که شرت و سوتین برای خودم نیست و یادم اومد که سمانه برای خودشو درآورد و تن من کرد،‌ شرت که دراوردم خونی بود و چنان درد وحشتناکی تو کونم بود که حد نداشت و متوجه شدم که کونم کاملا جر خورده و زخم شده. نمیتونستم درست راه برم باز باز راه میرفتم ،‌خودمو رسوندم به حموم ،‌دوش و باز کردم و همونجا نشستم رو زمین که باز کونم درد شدیدی گرفت، نمیشد بشینم و حال وایستادن نداشتم، همونجا به پهلو زیر دوش خودمو موچاله کردم و دراز کشیدم،‌ تازه جون این و داشتم که به حال خودم گریه کنم و مرور کنم که چه بلایی سرم اومد و شهرام چجوری بهم خیانت کرد. به یه بدبختی ای، یه دست لیف زدم و کلی درد تحمل کردم و حوله پیچیدم دور خودم و اومدم بیرون، خودمو خشک کردم و لباس برداشتم که بپوشم ، یه لحظه چشمم به آیینه افتاد و دیدم که کلی جا از بدنم از بالا تا پیین کبوده و بنفش شده، جرات نکردم لباس همیشگی تو خونه بپوشم ، یه بلوز آستین بلند و شلوار گرم کن پوشیدم،‌ فقط خوش شانس بودم که صورتم سالم بود،‌ رفتم نشستم رو کاناپه و تو این فکر بودم که چجوری از شهرام و اون فرزاد نامرد انتقام بگیرم و برم در مغازشون هر چی دلم میخواد فحش بدم، یه لحظه مثل جرقه یاد جمله آخر فرزاد افتادم،‌گوشیتو چک کن. رفتم سراغ کیفم و گوشی رو برداشتم ،‌چیزی که میدیدم و باور نمیکردم، تو اون اتاق لعنتی چند تا عکس از لخت من بود و تو حالت خوردن کیر یا کرده شدن اما بدون اینکه مشخص باشه چهره کامران و اون عوضی. فرزاد یه پیام هم برام نوشته بود، اصلا نگران نباش شیوا جان تا وقتی با ما همکاری کنی و صدات در نیاد رازت پیش ما میمونه،‌ این عکسا و این متن رو از گوشیت پاک کن و اصلا استرس و ناراحتی نداشته باش ،‌فقط یک نسخه از این عکسا هست که تو ایمیل کامرانه و تا وقتی خانوم خوبی باشی هرگز رمز اون ایمیل رو به کسی نمیده،‌ خوب استراحت کن و زودتر بیا سر کار ، به حسابدار خوبمون احتیاج داریم...
شوکه شده بودم و باورم نمیشد چه بلایی سرم اوردن و حتی ازم مدرک دارن، سرم و بین زانوهام گرفتم و تنها کاری که میشد به حال این همه حقارت و بدبختی کرد گریه کردن بود. سینا آخر شب اومد و حسابی از فوتبال خسته بود، رفت دوش گرفت و اومد نشست سر میز که شام بخوره، سعی میکردم اصلا جلوش راه نرم که متوجه باز راه رفتنم نشه، مشغول شام خوردن بود که گفت: مگه سرما خوردی که اینجوری پوشیدی؟ گفتم آ آ آره یکمی سرما خوردم حسابی حالم بده، فردا میرم دکتر خودمو نشون میدم،‌ امشب هم پیشت نخوابم بهتره سینا میترسم تو هم بگیری عزیزم. سینا سرشو آورد بالا و به صورتم نگاه کرد،‌با تمام وجودم تمرکز کرده بودم که گریه نکنم، گفت: خیلی حالت بده شیوا فردا نمیرم سر کار میبرمت دکتر،‌ گفتم نه نه ت ت تو برو م من خودم میرم ،‌ تو هم خسته ای و کارت هم زیاده ،‌نمیخواد به خاطر من الاف بشی. گفتش باشه فقط اگه مشکل جدی بود از همون دکتر زنگ بزن من خودمو میرسونم،‌ شام که خوردیم رفت یه ملافه برداشت و رو کاناپه دراز کشید و خوابش برد. حس خیانت و عذاب وجدان و پشیمونی همه وجودمو گرفته بود با چشم گریون نگاش کردم و رفتم تو اتاق تا ساعت ها گریه کردم تا خوابم برد، روز بعدشم نرفتم سر کار و به سینا گفتم دکتر گفته باید استراحت کنم و گرم بپوشم و چیز خاصی نیست...
بعد چند روز شهرام بهم زنگ زد و شروع کرد حال و احوال کردن، از تنفری که ازش پیدا کرده بودم و اینکه وقیحانه و با چه رویی بهم زنگ زده داشتم دیوونه میشدم، گفت: استراحت بسه شیوا کلی کار داری بیا سر کارت، گفتم هنوز حالم خوب نیست،‌گفت: هر چی بمونی همینه و بدتر هم میشه ،‌بهت میگم همین الان پاشو بیا، لحنش جوری بود که بفهمم این یه جمله دستوری تهدید آمیز بود، به سختی حاضر شدم و رفتم. هنوز نمیتونستم خوب راه برم و کمابیش بدنم درد میکرد، وارد مغازه که شدم یکی از همون پسرای بخش فروش بهم سلام کرد و گفت: کسالت بر طرف شد شیوا خانوم ، شنیدیم حالتون خوب نبوده و مریض بودین، به زور جوابشو دادم و گفتم ممنون بهترم. دیگه به هیچ کس تو اون مغازه اعتماد نداشتم و مطئمن بودم همشون میدونن چه بلایی سرم اومده و چیا بین من و شهرام گذشته از این دو تا پسره بخش فروش گرفته تا سمانه و ندا و حتی خانوم صندوق دار سر سنگین،‌ رفتم که برم تو اتاق خودم که سمانه اومد سمتم و متفاوت با همیشه بهم سلام کرد، لبخند غرور آمیزی داشت و گفت: سلام شیوا جونم خوبی خانومی؟ پشت سرش ندا هم اومد اونم صمیمانه سلام کرد ، لازم به اون پوزخند مسخرش نبود که بدونم همه چی رو میدونه و چقدر بهم خندیدن که چه بلایی سرم اومده، جواب سلام هیچ کدومشون و ندادم و رفتم تو اتاقم. از همشون متنفر بودم و کلا کنترل اعصابم و از دست داده بودم و همش به اون عکسایی که ازم مدرک داشتن فکر میکردم...
برخورد فرزاد و شهرام عادی بود اصلا فرقی نداشت ، شهرام اصلا خودشو با من چشم تو چشم نمیکرد. یکی دو هفته گذشت و هیچ اتفاقی نیوفتاد و کسی کاری به کارم نداشت. فقط زورم به ندا و سمانه میرسید که با بی محلی و جواب سلام ندادن حرصمو سرشون خالی کنم،‌ یه روز سمانه اومد تو اتاقم و گفت: از این رفتارت دست بردار ،‌اگه کس هم مقصر باشه اون من و ندا نیستیم که فقط از ما طلبکاری ،‌اگه خیلی جرات داری برو دق و دلیت رو سر شهرام و فرزاد خالی کن که همچین جایی بردنت...
هیچ وقت نفهمیدم اونجا واقعا کجا بود و چه خبر بود و چرا شهرام من و با دوستاش تنها گذاشت،‌ اما حالا با این جمله سمانه کنجکاو شدم، به سختی خودمو راضی کردم و یه بار ازش خواستم بیاد تو دفترم، ازش پرسیدم اونشب اونجا کجا بود و چه خبر بود؟ با عصبانیت بلند شد و گفت: من نوکرت نیستم اینجوری ازم سوال میکنی شیوا خانوم طلبکار، هر وقت رفتارت با من مثل ادم شد منم مثل آدم بهت جواب میدم ، در و چنان محکم پشت سرش بست که کل مغازه صداشو شنید. میخواستم بلند شم برم بهش دری بری بگم که غلط کرده در و محکم بسته که ندا اومد تو اتاق و گفت: چه خبرتونه چرا شما اینجوری مثل خروس جنگی به هم میپرین؟ گفتم یعنی تو هیچی نمیدونی ، یعنی من خرم نمیتونم بفهمم تو همه چی رو خبر داری حالا خودتو به بی خبری میزنی؟ ندا خیلی آروم و با آرامش گفت: آره خبر دارم اما نمیتونم ربطشو به خودم و سمانه بفهمم که چرا از ما طلبکاری؟ اومدم که حرف بزنم ، ندا گفت: صبر کن صبر کن، بذار من بهت بگم بعد هر چی خواستی بگو. من و سمانه جفتمون اینجا غریبیم و دانشجو هستیم ،‌ دو سال پیش اگهی استخدام این مغازه رو دیدیم ،‌ تو صحبتایی که برای استخدام با فرزاد کردیم غیر مستقیم بهمون رسوند که صرفا نباید کار مغازه رو بکنیم و بلکه باید به فرزاد و صاحب مغازه که شهرام باشه سرویس بدیم و پولش هم محفوظه ، خب خیلی پیشنهاد خوبی بود و ارزششو داشت و حتی بعد چند وقت برامون خونه هم کرایه کردن و ما هم همیشه در اختیارشونیم،‌ اون خونه ای که تو رو بردن برای کسی نبوده و نیست و هر شیش ماه یه بار یا سه ماه یه بار یه خونه جدید تو تهران یا کرج یا شمال کرایه میکنن، هر کسی دوست دختر خودشو میاره و اون شب با هم عوض میکنن. من و ندا هم اکثرا میبرن و البته به میل خودمون چون بازم پول خوبی بهمون میدن. شهرام از همون وقتی که به ما اعتماد کرد ،با ما از تو صحبت میکرد و اینکه چقدر تو کف تو هستش و بلاخره باید مختو بزنه، بعدشم که تمام مراحل مخ زدنای تو و اینکه چی بینتون میگذره رو برامون تعریف میکرد و از اون شب که نزدیک بوده بهت تجاوز کنه اما اگه میکرده اعتمادت رو از دست میداده و نیمتونسته تعداد زیاد باهات سکس کنه و شاید لوش میدادی، حتی یه شب تو مهمونی دوره ای تعویض دوست دختر، حسابی از تو گفت و همه رو تو کفت تو گذاشت و قول داد که بلاخره مختو بزنه و کاری کنه بهش اعتماد کنی و بیارش تو این جمع . کامران و جمشید ( همون عوضی روانی) گفتن اینجوری که تو از دختره میگی و این علاقش به شوهرش عمرا اگه بتونی مخشو بزنی،‌ شهرام گفت: میبینیم و جمشید و کامران گفتن شرط بندی میکنیم که اگه تا یه تاریخ خاصی تونستی مخشو بزنی و با پای خودش بیاری تو این مهمونی 50 میلیون بهت میدم، شهرام گفت: صد میلیون ، جمشید گفت 80 میلیون به شرط اینکه همون شب اول برای ما باشه. همشون مست بودن و سر تو شرط بستن و تو شدی یه زن 80 میلیون تومنی برای شهرام که بلاخره مختو زد و همه جوره باهات سکس کرد و بقیشم که فکرکنم از من بهتر بدونی، (موقع گفتن از من بهتر بدونی پوزخند غلیظی زد) ، ادامه داد که حالا میشه مرور کنیم دقیقا نقش و تقصیر من و سمانه این وسط چیه؟ تو به شوهرت خیانت کردی و به شهرام اعتماد کردی و شهرام هم به تو ، حالا به نظرت بهتر نیست از خودت طلبکار باشی و خودتو مقصر بدونی شیوا خانوم و شخصیت خودتو نگه داری، چون صبر من و سمانه هم حدی داره و به فرزاد میگم که مجبورت کنه آدم باشی...
حالا دقیق تر میدونستم که شهرام چه بلایی سرم آورده و چه سو استفاده ای کرده و حالا بیشتر به عوضی بودن شهرام پی میبردم، اما ندا راست میگفت این خودم بودم که همه این بلاها رو سر خودم آوردم نه کس دیگه،‌با گشتن دنبال مقصر میخواستم خودم و مبرا کنم از هر اشتباهی. اینقدر از خودم متنفر شدم که دیگه انگیزه ای برای اینکه برم با شهرام رو به رو بشم و تف کنم تو صورتش که چرا اینکارو باهام کرده نداشتم. مثل ارواح شده بودم چه تو خونه و چه تو مغازه ،‌ شبا آرزو میکردم کاش زودتر بمیرم و از این زندگی خلاص بشم...
یه شب موقع جمع کردن و رفتن، شهرام از دفترش همه رو صدا زد و گفت: همه بیایین بالا یه مورد کاری لازمه بهتون بگم، فرزاد هم پیشش بود و هممون نشستیم منتظر بودیم ببینیم چی میگه. شروع کرد حرف زدن و گفت: یه نمایشگاه خیلی بزرگ و بین المللی قراره تو ترکیه برگذار بشه که حتما باید به عنوان یه شرکت وارد کننده و پخش ما هم اونجا باشیم، هم با چند تا کارخونه تولیدات داخلی صحبت کردم که محصولاتشون رو ارائه بدیم و هم فرصت خوبیه که با چند تا شرکت خارجی برای واردات مذاکره کنیم. چون قراره هم غرفه بزنیم و هم مذاکره کنیم با شرکتای دیگه ، من و فرزاد تصمیم گرفتیم جفتمون بریم و ندا و سمانه و شیوا هم باهامون میان و رو کرد به خانوم مرادی گفت: شما به عنوان با تجربه ترین فرد مسئول اینجا میشین و لطفا حسابی دقت کنین و رو کرد به اون دو تا پسره و گفت: حواستونو دو برابر جمع کنین و به خانوم مردای کمک کنین و نبینم تو نبود ما مشکلی برای اینجا به وجود اومده باشه. یه سری توضیحات دیگه داد و گفت: میتونین برین و فقط آماده باشین، هفته دیگه راهی میشیم و جزییات بیشتر و فرزاد بهتون میگه. همه خدافظی کردن و رفتن اما من وایستادم،‌ شهرام گفت: کاری داری شیوا؟ داشتم از عصبانیت میترکیدم و اصلا رو اعصابم کنترل نداشتم،‌گفتم تو کی هستی که برام تصمیم میگیری که کجا منو ببری یا نبری؟ شهرام خیلی جدی گفت: من صاحب کارتم و لازمت دارم و باید بیایی، گفتم من از فردا کلا سر کار نمیام، بلند شد گفت: غلط کردی میگی نمیام مگه بچه بازیه ،‌من تو این فاصله کم از کجا حسابدار گیر بیارم؟؟؟ نقطه جوش عصبانیت بودم، گفتم چیه باز قراره از کی سر من 80 میلیون بگیری،‌اینقدر بدبخت شدی که برای 80 میلیون منو میفروشی بگو خودم برات جور میکنم،‌ خاک بر سر بی غیرتت کنن که حالا ازمن طلب کارم هستی، همین جور رگباری داشتم بهش توهین میکردم . ‌یه هو خیز برداشت سمت من محکم کوبید تو گوشم و گفت: خفه میشی یا نه، اون 80 میلیون و دستشم نزدم و فقط خواستم روی اون دو تا رو کم کنم که هر کی رو اراده کنم میتونم تورش کنم حتی توی جنده رو که اینقدر ادعای پاکی و نجابت و عشق به سینا رو داشتی،‌ برای من زبون درازی نکن و دیگه نبینم باهام اینجوری حرف بزنی. رفت سمت میزش و دسته چکش رو برداشت و مبلغ 80 میلیون نوشت و پرت کرد تو صورتم و گفت: اینم پول حال دادن اون شبت ، برش دار و گروتو گم کن و حاضر شو بریم ترکیه ، خودم با سینا صحبت میکنم و از اهمیت بودن تو توی ترکیه براش میگم، یه 20 روز نیستی و بی دردسر با فاطی جونش خوش میگذرونه،‌ فعلا از جلو چشام گروتو گم کن تا لهت نکردم. اشک تو چشمام جمع شده بود، دست به چک کثیفش نزدم و از دفترش رفتم بیرون...
هر بار که فکر میکردم بدترین تحقیرها رو تحمل کردم باز یه تحقیر بدتر بهم تحمیل میشد. مثل همیشه انتخاب دیگه ای نداشتم. سینا موافقت کرد که برم ،‌ و فرزاد باهامون چندین هماهنگی درباره نمایشگاه انجام داد و ندا ، سمانه قرار شد مسئول غرفه باشن و من قرار شد اگه قرار دادی به نتیجه رسید کارای دفتریش و ثبتشو کنم . شاید تو حالت عادی از آرزوهام بود که برم ترکیه سفر کنم اما حالا با اجبار و تهدید داشتم میرفتم و هیچ احساسی نداشتم. پنج تاییمون سوار هواپیما شدیم و راهی ترکیه شدیم، صبح رسیدیم و وارد هتل شدیم که یه اتاق 5 تخته رزو کرده بودن، خیلی سریع باید لباس میپوشیدیم و میرفتیم برا آماده سازی غرفه و هماهنگیا، روز به شدت خسته کننده و سختی بود ، شهرام باهام سر سنگین و بداخلاق برخورد میکرد. ندا چند بار دید حسابی تو خودم هستم و تو فکرم اومد طرفم و میخواست سر صحبت و باز کنه و آرومم کنه، حداقلش این بود صادق ترین آدم تو اون جمع با من بود و همون یه ذره محبت و توجه که به من داشت و نیاز داشتم. جلف بازی ها و شوخی های سمانه و فرزاد رو مخم بود و عصبیم میکرد، شب خسته و کوفته که رسیدیم هتل من رو کاناپه ولو شده بودم خیلی خسته شده بودم، همه باید میرفتیم حموم ، سمانه با بی حیایی هر چی بیشتر جلوی هممون لخت شد و با ناز و عشوه گری که برا فرزاد میومد رفت حموم، از دیدنشون داشتم بالا میاوردم. من صبر کردم همشون رفتن حموم و آخرین نفر رفتم، بعدش همگی رفتیم پایین و شام خوردیم و موقع برگشتن تو آسانسور من گوشیم رو میز جا مونده بود. ‌گارسون چند بار منو صدام میکرده که گوشیم و جا گذاشتم اما من خیلی تو فکر بودم و متوجه نشدم، فقط یه لحظه شهرام بازومو محکم گرفت و گفت: مگه کری شیوا ،‌گوشیتو جا گذاشتی و به حالت هل دادن منو به سمت میز پرت کرد، رفتم گوشیم و برداشتم باهاشون سوار آسانسور شدم، اما دیگه نتونستم مقاومت کنم بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن،‌ شهرام دیگه چی از جون من میخواست و چرا مثل حیوونا باهام برخورد میکرد. ندا دستمو گرفت و گفت: گریه نکن خانومی چیزی نشده ، تا تو اتاق هتل گریه کردم و ندا منو برد رو تختم و روم پتو انداخت و سرم و کردم زیر پتو و فقط گریه میردم. ندا به شهرام گفت: چرا داری اینجوری میکنی شهرام ، با این اخلاقت این سفر و زهر تن همه داری میکنی ، مخصوصا شیوا، چته شهرام آخه؟ شهرام گفت: از خودش بپرس، بپرس ببین لیاقت رفتار دیگه داره یا نه؟ سمانه پرید وسط بحثشون گفت: ندا خودش همچین رفتار و اخلاق درستی نداره ، که حالا توقع داشته باشه باهاش بهتر برخورد کنن، ندا همه سعی خودشو کرد که از من دفاع کنه که کمتر اذیتم کنن، و قبل اینکه بره بخوابه باز اومد موهامو یکمی دست کشید و گفت: اینقدر گریه نکن ، بگیر بخواب. مثل روال چند هفته قبل با گریه خوابم برد...
فکر اینکه این مدت بخواد اینجوری بگذره دیوونم میکرد، فرداش تو یه فرصت رفتم پیش شهرام، بهش گفتم الان باید چیکار کنم؟ بهم بگو چیکار کنم که دیگه مثل حیوونا باهام برخورد نکنی. خونسرد نگام کرد و گفت: جلوی زبونتو بگیر و بفهم چی میگی، تو عمرم زن جماعت باج ندادم و ازشون نخوردم ، تو هم با بقیه هیچ فرقی نداری. به خودت یه نگاه بنداز که چجوری داری رفتار میکنی و چقدر گستاخ و بی شعور شدی. اون شب مهمونی گردنتو که نزدن ،‌مثل آدم باهاشون راه میمومدی هم اونا حالشونو میکردن و هم خودت. اگه میخوای مثل قبل بشه رابطمون و بهت اهمیت بدم خودتو جمع و جور کن، تکلیفتو روشن کن،‌ همون شبی که خودت اجازه دادی بیام شب خونتون بخوابم و بعدشم راحت اجازه دادی بکنمت و تازه خیلی هم بهت خوش گذشت،‌همه خط قرمزا رو رد کردی، حالا برا من تلیپ پاکدامنی بر ندار... ندا ظاهرا سرش به کارش گرم بود اما گوشش به حرفای ما، شهرام ازم جدا شد و رفت،‌ندا اومد سمت من و گفت: شیوا جون حالا که اینجور گفته تو هم یه قدم بردار و این جوری همش درگیری و دعواست و هیچی هم درست نمیشه، تو فکر میکردی شهرام مثل شوهرت میمونه و باید مثل یک شوهر رفتار کنه اما یادت رفته که رابطه شما اگه قراره به این چیزا فکر کنی از اول اشتباه بوده ،‌ من خبر دارم که باهات اون شب چیکار کردن، اما تمومش کن و قبول کن که اگه تصمیم گرفتی با غیر شوهرت باشی ، احساساتی در کار نیست و شهرام و غیر شهرام نداره. فقط باید محافظه کار باشی که اتفاقی نیوفته که لو بری و فقط باید به لذت خودت فکر کنی. هم شهرام و هم ندا یه جورایی راست میگفتن،‌من تو یه رابطه خیانت دنبال اعتماد و احساس بودم، چقدر احمق بودم...
خیلی زود غرفه رو آماده کردیم و چند روز بعد نمایشگاه رسما شروع میشد، غیر دو روز اول به بعدش جو بهتر شد و سمانه و فرزاد سعی میکردن همه رو بخندونن، شهرام باهام بهتر شده بود و دیگه از توهیناش و بد رفتاریاش خبری نبود،‌ هر چی بیشتر میگذشت به ندا بیشتر نزدیک میشدم و بهش اعتماد داشتم. ظهر وارد اتاق که شدیم فرزاد گفت: حالا چند روز کامل وقت تفریح داریم تا شروع کار نمایشگاه،‌ تند باشین تند باشین حاضر شین بزنیم بیرون و حالشو ببریم، روزای قبل مانتو میپوشیدم اما ندا بهم گفت: الان میخواییم بریم بگردیم نمیخواد مانتو بپوشی ، یه شلوار جین و یه بلوز سفید پوشیدم و یکمی به صورتم رسیدم ،‌ سمانه که یه تاپ و شلوارک بیرونی پوشیده بود و کم مونده بود لخت بشه بره بیرون،‌ وقتی رفتیم بیرون شهرام آهسته در گوشم گفت: خوشگل شدی ، بلد بود چطور بعد هر بار کوچیک کردن و خورد کردن من باز سمت خودش بکشونه منو،‌بهش لبخند زدم و گفتم ممنون. تا سر شب چند تا جای تفریحی و گردشی رفتیم و حسابی بهم خوش گذشت، رفتیم سوار یه قایق تفریحی شدیم که یه دوری تو آب بزنیم، ‌من و ندا کنار هم بودیم،‌ ندا بهم گفت: حالا که فرصت شده یه چیزی میخواستم بهت بگم، امشب قراره وقتی رسیدیم هتل آقایون یه حال حسابی باهامون بکنن، خواستم بهت بگم زودتر که آمادگیش رو داشته باشی، امشب یه مهمون دیگه هم داریم که میشناسیش،‌ کامران. اونم چند روزه اینجاست و تو نمایشگاه هست. فرزاد نمیخواست بهت بگیم که باز بد اخلاقی و لج نکنی و تو عمل انجام شده قرار بگیری،‌اما من دلم نیومد بهت بگم...

بیشتر از اینکه قرار بود امشب چه خبر بشه ،از اینکه ندا بهم گفته بود حس خوبی داشتم،‌حداقل میدونستم قراره باز چه بلایی سرم بیاد. ندا گفت: فقط خواهشا شیوا بد اخلاقی نکن،‌ تو هنوز روی بد واقعی شهرام رو ندیدی که لج کنه و قاط بزنه چیکارا میکنه،‌ باهاشون راه بیا و خودتم اصلا لذتشو ببر و این قدر سخت نگیر، سرم پایین بود و داشتم به حرفاش گوش میدادم،‌یه چند دقیقه ای سکوت کرد و به حالت مردد مانند گفت: یه مورد دیگه هم هست،‌ سرم به سمت صورتش برگدونم و گفتم چی؟ من و من میکرد و گفت: به من و سمانه یه کاری گفتن بکنیم و البته بیشتر من. گفتم خب چیکار بگو از این همه چی بدتر میتونه باشه؟ گفت: از من خواستن تو رو مجبور کنم و جلوی مردا باهات لز کنم،‌ این کارو با من وسمانه زیاد میکنن و خودشون نگامون میکنن،‌حالا از من خواستن تو رو راه بیارم و همین کارو باهات بکنم... معنی لز که میشه هم جنس بازی رو میدونستم اما هیچ ذهنتیی ازش نداشتم، به ندا گفتم لز دقیقا چیه ؟ چیکار یعنی باید با من بکنی؟ درد داره؟؟؟ ندا خندش گرفت و گفت: عزیزممم نه درد چیه بابا، یعنی باید با هم عشق بازی کنیم ، مثل زن و شوهر یا دو تا دوست جنس مخالف... برای یه لحظه کار چندش آوری به نظرم اومد و مثل این احمقا گفتم آخه ما که چیزی نداریم فرو کنیم... ندا از خنده داشت میترکید ،‌گفت: تو چقدر ساده ای عزیزممم ،‌ قرار نیست چیزی فرو کنیم ،‌فقط عشق بازی ،‌تو به من اعتماد کن ، بهت قول میدم اصلا نه درد داشته باشه و نه صدمه ببینی،‌ فقط هر کاری من میکنم تو هم تکرار کن...
دوباره بعد چند دقیقه سکوت ندا گفت: شیوا جونی یه چیزی بگم بین خودمون باشه حتی به سمانه هم نگفتم، حالا که بیشتر میشناسمت و مخصوصا تو این چند روز نظرم کاملا دربارت برگشته و ازت خیلی خوشم اومده ، تنها انگیزه من برای بودن با اینا و تن دادن به خواسته هاشون پوله،‌ چون واقعا دارن مارو تامین میکنن و حتی پس انداز هم داریم، ‌اما اگه حق انتخاب داشتم عشق بازی با یک هم جنس خودمو بیشتر دوست داشتم و حالا اگه ناراحت نشی ،‌ از خدامه که با تو این کارو کنم چون بهت حس خوبی دارم و تو آدم خیلی دوست داشتنی هستی،‌خوشگلی و خوش اندامی و چهره معصومی داری و اگه فکر نکنی که مثل شهرام نقشه دارم و برنامه دارم واقعا دوست دارم شیوا ، تو دوست خوبی هستی، فقط شیوا جون یادت باشه تو هیچی از اینا که گفتم خبر نداری ، من دوست ندارم بهت صدمه بزنم و خیالت راحت و بهم اعتماد کن فقط و هر کاری گفتم انجام بده... تا موقع برگشتن همه حواسم به حرفای ندا بود و اینکه چه اتفاقی قراره برام بیوفته امشب...
وقتی برگشتیم ندا گفت: میخوام برم حموم امروز خیلی عرق کردم، شیوا تو نمیایی؟ گفتم باشه بعد تو میرم ، فرزاد پرید وسط و گفت: امشب قراره مهمون بیاد برامون و وقت نیست ،‌نمیرسیم همه تک به تک برن حموم. ندا گفت: پس من و شیوا با هم میریم ، سمانه با همون لحن مسخرش گفت: ای شیطونا با همی بدون من؟؟؟ ندا بهش اخم کرد و گفت: اره تو هم بعد ما میایی، باز با لحن مسخرش گفت: من با فرزاد جونم میرم،‌شهرام سیگار به دست نشسته بود فقط مارو نگاه میکرد. به ندا گفتم باشه پس بریم زودتر تا مهمون نیومده، همشون از این حرف من تعجب کردن... من اول رفتم و لخت شدم و رفتم زیر دوش البته شرت سوتین تنم بود، ندا بعد من اومد اما کلا لخت شده بود و بهم گفت: چیه از من خجالت میکشی؟ گفتم من تا حالا هیچ وقت جلوی هیچ خانوم یا دختری بدون شرت و سوتین نبودم،‌ندا با خنده گفت: مطمئنی؟؟؟ منظورش اون شب که سمانه لباس تنم کرد بود، هم خندم گرفت و هم از مثالش خوشم نیومد. اومد سمت من و برم گردوند و بند سوتینم و باز کرد و درش آورد و گفت: شرتتو در بیار شیوا، به حرفش گوش دادم و درش آوردم. گفت: باید عجله کنیم و اول بدنمون و اصلاح و نظافت کنیم کامل،‌از اینکه داشتم جلوی ندا این کارو میکردم خجالت میکشیدم، بعد رفتم زیر دوش که ندا هم اومد ،‌خواستم برم کنار که نگهم داشت و گفت: بمون با هم میریم زیر دوش، بدنامون کاملا به هم تماس داشت، معذب بودم و حس خوبی نداشتم، از زیر دوش من و کشید کنار و شامپو بدن برداشت همه جام ریخت و رو خودش هم ریخت و شروع کرد شامپو رو بدنم کشیدن،‌ کل بدنم کفی و لیز شده بود، گفت: تو نمیخوای روی تن من شامپو بکشی؟ منم براش همین کارو کردم ، سعی میکردم دستم به سینه هاش و جلوش نخوره،‌ ندا از این مدل دست کشیدنم خندش گرفته بود،‌دستمو گرفت و گذاشت رو سینه اش،‌ هم اندازه من بود حدودا و نمیدونستم الان باید چه حسی داشته باشم، اولین چیزی که تو ذهنم اومد این بود که بدن یک زن چقدر نرمه ، تا حالا اینجوری لمسش نکرده بودم،‌ با دست خودش شروع کرد مالیدن دست من رو سینه هاش و بعدش خودش شروع کرد سینه هام رو مالیدن. مدل مالش دست یک زن کلی فرق داشت با یک مرد،‌ بعدش صورتشو آورد سمت صورتم و گفت: ازم لب بگیر شیوا، گفتم نمیتونم ندا دارم خجالت میکشم ازت،‌گفت: قرار شد گوش کنی بهم،‌میگم لب بگیر ، تردید داشتم که خودش لباشو چسبوند به لبام و دستاشو حلقه کرد دور گردنم ، سینه هامون کاملا با هم تماس داشتن و حالا کاملا نرمی تنش رو حس میکردم و این تماس لمسی کاملا متفاوت بود،‌تماس با بدن خیس و لیز ندا ، خیلی متفاوت از تماس با یک مرد، چند دقیقه بیشتر طولش نداد و گفت: به این میگن عشق بازی دو تا خانوم، امشب قراره همین کارو جلوی همشون انجام بدیم. همشون لخت تو رو دیدن و چیزی برای خجالت نیست، فقط خودتو در اختیار من بذار همین...
من و ندا موهای همو خشک کردیم و اتو زدیم و من به پیشنهاد ندا یک شلوارک تا زانو چسب و یه تاپ یقه باز پوشیدم که حسابی سینه هام توش میزد بیرون و مشخص بود. خودش هم یه تاپ و شلوار تنش کرد. بقیه هم رفتن دوش گرفتن و مشخص بود همه دارن برای چی آماده میشن... صدای تق تق در اومد که سه ضرب بود و مشخص بود رمزی هستش، فرزاد در و باز کرد و کامران همراه همون یارو عوضی جمشید اومدن تو،‌ تو دلم خالی شد و جا خورده بودم ، ندا سریع اومد سمت من و دستمو گرفت خیلی آروم و آهسته گفت: به خدا قرار نبوده بیاد یا به من نگفته بودن،‌به خدا راست میگم شیوا اگه میدونستم که بهت میگفتم. حرفشو باور کردم چون دلیلی نداشت کل ماجرا رو بگه و جمشید و قایم کنه. کامران باهام محترمانه احوال پرسی کرد اما جمشید هنوز مثل حیوونا بود و تحقیر آمیز باهام رفتار میکرد. خیلی ترسیده بودم چون طاقت تحمل و تکرار اون همه درد و عذاب و نداشتم،‌حسابی خودمو باخته بودم و حتی نمیتوسنتم زورکی بخندم،‌چند بار جمشید گفت: چی شده شیوا خانوم قیافه گرفته؟ کامران گفت: بس کن جمشید اینقدر این شیوای ما رو اذیت نکن، خیلی هم خوبه ، ببین چه خوشگل و ناز شده،‌ هر روز خوشگل تر میشه . سمانه پاشد و گفت: این حرفا رو ول کنین وقت مشروبه، چند مدل وودکا و ویسکی آوردن و موزیک گذاشتن ،‌ سعی کردم کمتر بخورم که عقلم سر جاش باشه و بدونم چه خبره،‌ اتاقای هتل مجهز به عایق صوتی بود و راحت میشد موزیک بلند گوش داد،‌آهنگ شاد گذاشتن و سمانه و ندا شروع کردن به رقصیدن و منم بلند کردن برقصم، تو موقع رقص ندا بهم گفت: اینقدر نترس من هواتو دارم نمیذارم کسی بهت صدمه بزنه،‌ فرزاد و جمشید مست مست اومدن و میلولیدن بین رقص ما و دستاشون همه جای بدن ما کار میکرد، سینه هامون و کونمون هر جا که میشد. شهرام و کامران با ولع نشسته بودن ما رو نگاه میکردن، نگاه شهرام همش به من بود و چند بار چشم تو چشم شدیم و تابلو بود که زورکی دارم دستامو به حالت رقص درمیارم. یه نیم ساعتی همین جور بود و چند باری شهرام و کامران هم اومدن و رقصیدن و حسابی همشون مست شده بودن و تو حالت عادی نبودن. سمانه رفت موزیک شاد و عوض کرد یه موزیک ملایم و لایت گذاشت، گفت: آقایون لطفا برین بشینین ، برین که رقص بسه،‌با خنده و شوخی بردشون رو کاناپه نشوندشون و برگشت سمت من و ندا گفت: حالا نوبت رقص دراماتیک خانومانست،‌ من الکی وایستاده بودم مونده بودم چیکار کنم ، ندا و سمانه یه رقص ملایم با هم و شروع کردن و لبای همو میبوسیدن، با حرکات آهسته و ریتمیک همدیگه رو بغل کرده بودن و لباشون تو هم بود، آقایون همه ولو شده بودن و با ولع داشتن نگاه میکردن و اون عوضی جمشید دستش رو کیرش بود داشت مالشش میداد، بعد چند دقیقه ندا از سمانه جدا شد و اومد سمت من ، سمانه رفت جلو تر نزدیک مردا و شروع کرد خودش تنهایی و آهسته رقصیدن. ندا آهسته بهم گفت: فکر کن کسی نیست و تو حموم هستیم،‌من و بغلم کرد و لباشو رو لبام حس کردم،‌ چشام و بسته بودم که نبینم کجام و جلوی کیا هستم، یه دستش رو باسنم بود و یه دستش رو کمرم ، آهسته گفت: شیوا میخوام لباساتو در بیارم، شروع کرد اول تاپم و درآوردن ، تصمیم گرفتم چشام بسته باشه و اصلا باز نکنم، یکمی دیگه ملایم رقصید باهام و بوسم کرد و با دستاش کمرم و لمس میکرد ، شلوارکمو گرفت آهسته شروع کرد در آوردنش ،‌ مجبور شدم برای حفظ تعادلم یه لحظه چشام و باز کنم و دیدم که همشون میخ ما شدن و سمانه تو بغل فرزاد نشسته و انگار دارن فیلم سینمایی میبینن، ندا گفت: کمک کن منم تاپ و شلوارم و دربیارم، مجبور بودم چشام و باز کنم تا کمکش کنم، حالا جفتمون فقط

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#33 | Posted: 15 Dec 2016 08:36 | Edited By: Boysexi0098
ادامه قسمت ٤


فقط با شورت و سوتين بوديم ، دوباره منو بغل کرد و شروع کرد با موزیک ملایم ،رقص ملایم و ریتمیک،‌ کلا مدیریت حرکاتم هم دست اون بود، دست چپ و راستشو بین کونم و کمرم جا به جا میکرد و دست من و گرفت گذاشت رو کون خودش، یه لحظه بند سوتینم رو باز کرد و سوتینم شل شد و درش آورد،‌ گفت: برا منم در بیار، منم بند سوتینشو باز کردم درش آوردم، شروع کرد خیلی خیلی آهسته خوردن سینه هام، تا اون لحظه هیچ حسی جز ترس از جمشید و خجالت از اینکه دارم جلوی یه چند نفر آدم چیکار میکنم ،‌نداشتم. اما با لمس لبای نرم ندا رو نوک سینه هام تو دلم یه لحظه خالی شد، همه حرکاتش ملایم و آهسته بود ، بعد چند دقیقه خوردن سینه هام و گردنم، شرتم و از پام درآورد و شرت خودشم در آورد، حالا لخت لخت بودیم و آهسته باز من و گرفت مثل یک زوج رقص آهسته میکردیم، دستش رفت سمت کسم و آروم لمسش میکرد و چون ایستاده بودیم خیلی روش تسلط نداشت،‌ به شونه هام فشار آورد با دستاش و بهم فهمون که بشینیم ، منو نشوند و برای اینکه تعادلم حفظ بشه و نیوفتم جفت دستام و گرفتم عقب رو زمین ، از لبام شروع کرد بوسیدنای ریز و لطیف، چه حسی داشت بهم دست میداد؟ بعد اتفاق اون شب و کارایی که جمشید باهام کرد باورم نمیشد که دوباره بتونم تحریک بشم، اما بر خلاف اونی که میخواستم و فکر میکردم، داشتم تحریک میشدم، شروع کرد لیس زدن سینه هام و موهاش رو روی شیکمم حس میکردم، لباش و زبونش رو روی سینه هام، میخواستم مقاومت کنم که اصلا تحریک نشم و ظاهرمو حفظ کنم، با بوسه های ریز از شیکم و نافم سرشو برد پایین تر و پاهامو از هم باز کرد و شروع کرد دور کسم رو بوسیدن، و با اولین بوسه از چوچولم صدای آه نا خواسته ای ازم بلند شد، سرم و بردم عقب و چشام و بستم،‌ ندا شروع کرد لیس زدن کسم و زبونشو آروم میکشید تو شکاف کسم،‌ دستام به لرزه افتاده بود و نمیتونستم وزن خودمو تحمل کنم،دیگه راحت دراز کشیدم،‌ ندا سرعت لیس زدنش و زبون کشیدنشو بیشتر کرد، هیچ مقاومتی برای اینکه صدای تنفسم بلند نشه و آه نکشم نداشتم، دستام و گذاشته بودم رو پیشونیم و چشام،‌ یکی دستامو گرفت و زد کنار و دیدم سمانه هستش، نفهمیدم کی لخت شده . بهم گفت: اوه اوه چه چشای خماری،‌ قربون اون چشات برم من،‌شروع کرد ازم لب گرفتن و با دستش با سینه هام بازی کردن. ندا از پایین کسمو میخورد و سمانه از بالا گردنمو سینه هامو میبوسید و لیس میزد، به همه تنم کش و قوس میدادم و کامل کامل اسیر شهوت شده بودم و دوباره داشتم اون لذت بردنای با شهرام رو تجربه میکردم و شاید حتی بیشتر، جفتشون حرکاتشون تند تند شد، ندا با انگشتاش با سرعت تو کسم جلو و عقب میکرد، سمانه با ولع و محکم سینه هام و میخورد، اینقدر تند کردن حرکاتشون رو که یه هو همه وجودم تخلیه شد،‌ارضا شدم و برای چند ثانیه چشام سیاهی رفت...
هوشیاریم برگشت اما اینقدر بی حس و بی حال بودم که حد نداشت. صدای دست زدن مردا رو شنیدم که میگفتن براوو براوو، آفرین دخترای خوب،‌ چشامو بسته بودم و فقط متوجه شدم ندا و سمانه ازم جدا شدن. چند دقیقه همونجا دستام رو چشام بود و فقط صداها رو میشنیدم، یکی دستمو گرفت و میخواست بلندم کنه و نگاش کردم دیدم جمشیده ، بهم گفت: بلند شو استراحت بسه ،‌ از جمشید میترسیدم و همش خاطره اونشب ، سرم و چرخوندم و نا خواسته دنبال ندا بودم. ندا رو پاهای شهرام نشسته بود و لب تو لب بودن، سمانه اون ور تر داشت برای کامران ساک میزد،‌ جمشید بازوم و گرفت و گفت: پاشو پاشو حالا حالا ها کار داریم، فرزاد از پشت سرم کمک کرد بلندم کردن،‌ اینقدر تابلو ترسیده بودم و استرس داشتم که فرزاد خندش گرفته بود و گفت: نترس عزیزم من امشب مواظبتم بخواد اذیتت کنه خودم ترتیبشو میدم،‌دوتایی زدن زیر خنده و هر دو لخت بودن، من و بردن رو تخت و درازم کردم،‌ فرزاد گفت: بلاخره قسمت ما هم شد به شیوا خانوم برسیم. تنها مردی که اونجا منو نکرده بود فرزاد بود، اومد روم و پاهام و از هم باز کرد و اول کیرشو آروم آروم تو کسم عقب جلو کرد و بعدش کامل شروع کرد تلمبه زدن، از استرس جمشید اصلا هیچ تحریکی نداشتم، جمشید اومد بالا سرم و کیرشو میکشید رو لبام، بهم گفت ایندفعه مثل آدم ساک میزنی و گرنه خودت میدونی من سگ بشم چی میشم، فهمیدی یا نه؟ با سرم اشاره کردم آره، کیرشو کردم تو دهنم و شروع کردم ساک زدن، همه سعی مو کردم دندونام به کیرش نگیره،‌ چند بار تا ته کرد تو دهنم که باعث شد عوق بزنم ، فرزاد با شدت و سرعت تلمبه میزد و با دستاش با سینه هام بازی میکرد،‌ صدای آه و ناله های ندا و سمانه رو میتونستم تشخیص بدم،‌ نمیدونم چند دقیقه شد که فرزاد داخلم ارضا شد،‌ بهم گفت: شیوا جونی الکی نبود این همه سرت دعواست ،‌عجب کس تنگی داری دختر،‌میدونستم زودتر کارتو میساختم ،‌دهن این شهرام سرویس ، ‌باز شروع کردن خندیدن...
بعدش جمشید اومد روم شروع کرد تلمبه زدن،‌ازم خواست تو چشاش نگاه کنم،‌لبخند تحقیر آمیز داشت و خیلی محکم تر خشن تر از فرزاد تلمبه میزد،‌ با حرص بهم گفت: 80 میلیون بهم ضرر زدی تا همون اندازه نکنمت ولت نمیکنم، اگه آدم بودی و جنده بازی در نمیاوردی الان اینجور زیرم نبودی. هر حرکت و حرفش بوی تحقیر میداد،‌ بعد گفتن حرفاش، خشن تر شد و محکم تر میکرد، صدای شالاپ شالاپ کیرش تو کسم رو میشنیدم، وسط این محکم تلمبه زدناش تو دلم خالی شد و یه آه نا خواسته از دهنم اومد بیرون، فهمید که دارم تحریک میشم و گفت: از اولش که قیافتو دیدم فهمیدم دلت میخواد مثل سگ باهات برخورد بشه ،‌عاشق اینجور دادنی. محکم تر میکرد ،‌دستامو بردم دور گردنش حلقه کردم ،‌بازم نمیتونستم جلوی شهوتم مقاومت کنم و چشام و بسته بودم و به بدنم قوس میدادم و بدنمو با ریتم تلمبه زدنش هماهنگ کردم،‌ بعد چند دقیقه اونم آبشو ریخت داخل کسم و ارضا شد و اینقدر من و محکم بغل کرد موقع ارضا شدن که داشتم خفه میشدم، ‌من اونقدر تمرکز نداشتم که ارضا بشم. ازم جدا شد و رفت سیگارشو روشن کرد و رو کاناپه نشست ،‌درست همون جایی که ندا نشسته داشت رو کیر شهرام بالا و پایین میشد، اون ور تر و نگاه کردم که کامران رو سمانه بود داشت میکردش، اولین بارم بود دادن یه زن دیگه رو میدیدم یا بهتر بگم دو تا . با شهرام چشم تو چشم شدم یه لحظه ،‌بهم اشاره کرد برم پیشش،‌بلند شدم رفتم سمتش و منو نشوند کنارش، ندا بهم نگاه کرد و لبخند زد و حسابی عرق کرده بود،‌ شهرام دستشو دور گردنم حلقه کرده بود و ندا شروع کرد با همون وضعیت با سینه هام بازی کردن،‌ بعدش از رو کیر شهرام بلند شد و شهرام بهم فهموند من برم بشینم رو کیرش،‌ نشستم و با کمک دستاش بالا و پایین میشدم،‌ ندا شروع کرد ازم لب گرفتن که فرزاد اومد دستشو گرفت و بردش، خسته شده بودم و شهرام متوجه شد و منو کشید رو سینه هاش و گفت: راحت باش خودتو ول کن، من دیگه حرکتی نمیکردم و خود شهرام کیرشو آروم تو کسم بالا و پایین میکرد. جمشید اومد پشتم و گفت: اوف اوف خودش آمادش کرده، با دست زدن به سوراخ کونم فهمیدم منظورش چیه، اومدم خودمو از رو سینه شهرام جدا کنم که محکم گرفت منو ،‌گفت: نترس بذار کارشو کنه،‌ جوری میکنه دردت نیاد،‌ تن صدام از ترس رفت بالا و گفتم نه شهرام خواهش میکنم نذار،‌تو رو خدا نه طاقت ندارم، خواهش میکنم،‌ ندا اومد سمتم و گفت: نترس عزیزم نترس یه کاری میکنیم دردت نیاد و عادت کنی،‌ شهرام محکم گرفته بودم و اصلا نمیذاشت حرکت کنم، ندا گفت: برات چربش میکنم و جمشید قول میده ایندفعه جوری بکنه که دردت نیاد عزیزم، یه چیز خنک رو سوراخ کونم حس کردم فهمیدم ندا داره برام چربش میکنه و چند بار انگشتشو کرد توش و در آورد، جمشید زدش کنار و گفت بسه بابا اینقدر سوسول بازی در نیارین،‌ خیلی مست بود. کیرش دم سوراخ کونم حس میکردم ، طاقت درد کشیدن مثل اون سری رو نداشتم، اما ایندفعه یه هو نکرد تو و آروم آروم کیرشو وارد میکرد، اینم خیلی درد داشت اما چون اینقدر تو ذهنم بد بود این درد قابل تحمل بود،‌ تلمبه زدن کیر شهرام تو کسم آروم تر شده بود و جمشید بعد چند دقیقه جلو و عقب کردن جا باز کردن دیگه کیرشو تا ته کرد تو ،‌دردش وحشتناک زیاد شد اما نگهش داشت و گفت: خودتو شل کن جنده تا عادت کنی،‌ شهرام گفت: خودتو شل کن عزیزم ،‌نترس هیچی نیست ،‌فکر میکنی چند تا زن هستن که افتخار اینو داشته باشن که کیر دو تا جلتنمن رو تو کس و کونشون داشته باشن. هم زمان دو تا کیرشونو تو کسم و کونم حس میکردم،‌ درد کونم بهتر شده بود،‌ جمشید راحت تر تلمبه میزد و کیرشو کامل درمیارد و دوباره یه هو میرد تو کونم ،‌احساس خالی شدن و پر شدن میکردم،‌ شهرام کمتر میتونست تلمبه بزنه ،‌ بدنم کامل بین بدناشون بود و جمشید از پشت با سینه هام بازی میکرد،‌دستاش خشن و محکم بود و حالا دیگه کامل عادت کرده بودم . اما اینقدر استرس و ترس بهم وار شده بود که دیگه تمرکز برای تحریک شدن نداشتم، صدای سمانه رو شنیدم که میگه اوه اوه اینجا رو شیوا خانوم رو ببین چه میکنه؟ هم زمان دوتایی سرویس میده ( شیوا خانوم رو جوری گفت که زمانی که تازه وارد مغازه شده بودم میگفت )‌. با اینکه دیگه چیزی برای خجالت و حیا نبود اما نمیدونم چرا وقتی به وضعیتم فکر میکردم خجالت میکشیدم، این سری بازم دیر ارضا شدن و اول جمشید ارضا شد و بعدش شهرام، بدنم خشک شده بود خسته بودم. شهرام آروم منو بلند کرد و نشوند رو کاناپه و گفتش ارضا نشدی ؟ با تکون سرم فهموندم که نه، کامران اومد و گفت: من ارضاش میکنم مگه من مردم، شهرام بلند شد و کامران من و چرخوند و دمر کرد،کوسن کاناپه رو گذاشت زیر شیکمم، فکر کردم میخواد از کون بکنه اینم،اما از پشت کرد تو کسم،‌ همشون یه گوشه نشسته بودن دو سه باری ارضا شده بودن و بازم من در نقش یه فیلم سکسی براشون بودم، کامران تلمبه هاشو بیشتر کرد و گفت: تا ارضا نشی منم نمیشم،‌ چشام و بستم و تمرکز کردم و دوباره تونستم تحریک بشم،‌ اینم دیر ارضا شد و با خالی کردن آبش تو کسم تونستم ارضا بشم. فهمیدم که تحریک شدن و ارضا شدن من براشون خیلی مهمه و لذت خاصی ازش میبرن. انرژی بلند شدن نداشتم ، هر کسی یا رو تخت یا یه گوشه گرفت خوابید، ‌ندا برام یه پتو اورد و انداخت روم و گفت: بگیر بخواب عزیزم...
وقتی بیدار شدم غیر ندا هیچ کس نبود،‌گفت: چه عجب ساعت خواب پاشو ظهره خانوم خانوما،‌ گفتم بقیه کجان؟ گفت رفتن بابا ، پاشو تنبل. بلند شدم و رفتم دوش گرفتم و بازم مثل سری قبل فهمیدم سوراخ کونم زخم شده و میسوزه اما نه به اون شدت...
نمایشگاه شروع شد و حسابی سرمون شلوغ بود، کامران و جمشید هم دیگه نیومدن پیشمون و دیگه سکس گروهی و دسته جمعی نداشتیم،‌ اما فرزاد و شهرام چند باری شبا میومدن و سر وقتم و میکردن منو. بعضی شبا هم میدیدیم سر وقت ندا و سمانه میرن. ما براشون کاملا در نقش جنده ها بودیم و خودشونو با ما تخلیه میکردن...
آخرین شبی که اونجا بودیم ،‌شهرام گفت: شب آخر و میخوام با خودت بگذرونم ،‌موقع کردنش بهش گفتم شهرام یه چیزی میخوام بگم،‌ازت خواهش میکنم وقتی برگشتیم همه اینا رو تمومش کنیم و بذاری برم سر خونه زندگیم. ازت خواهش میکنم شهرام، به هیچ کس هیچی نمیگم و فکر میکنم همه اینا خواب بوده، نا خواسته گریم گرفته بود ،‌از این همه ضعیف بودنم که هر بار بیشتر منو تحقیر میکنن و اما بازم میتونن منو تحریکم کنن، از خودم متنفر بودم و نمیتونستم جلوی گریم و بگیرم، شهرام تلمبه زدنشو متوقف کرد و گفت: اگه اینجوری میخوای باشه ،‌وقتی برگشتیم یه حسابدار میارم ،‌ راش بنداز و برو پی کارت. فقط امشب و زهر تنمون نکن بذار حالمو بکنم، زور خودمو زدم گریه نکنم و لباشو بوس کردم و گفتم باشه و سعی کردم بخندم و بیشتر بهش حال بدم،‌ منو دمر کرد و کیرشو کرد تو کونم و همونجا ارضا شد ، بلند شد و رفت رو تختش و خوابید...
وقتی بلند شدم که برم حموم دیدم ندا تو تارکی رو تختش نشسته و داشته نگامون میکرده،‌ از کنارش که رد شدم مچ دستمو گرفت ،‌بهش گفتم چیکار داری؟ دقت کردم دیدم داره گریه میکنه،‌ گفت: هیچی برو به کارت برس و هرچی گفتم گفت چیزی نیست...
بلاخره برگشتیم ایران و برای سینا و خانوادش چند تا هدیه و سوغاتی گرفته بودم،‌ همون شب اول برگشت به ایران ،خونه مادرش دعوت بودیم، سارا هم اونجا بود . سینا گفت: چه خبر تعریف کن خانوم نمایشگاه دار (‌به خنده). خلاصه وار گفتم از جو نمایشگاه و چند تا قرارداد که بستیم و از چند تا جای تفریحی که رفته بودیم...
جمع و جور کردیم که بریم شام و آماده کنیم ،‌من رو میز آشپزخونه داشتم سالاد درست میکردم،‌ سارا اومد کنارم رو صندلی نشست و گفت: خب پس حسابی بهت خوش گذشته ، لبخند زدم و گفتم چه فایده جات خیلی خالی بود عزیزم، لبخند مرموزی رو چهرش نشست و نگاه نافذی بهم کرد و گفت: مطمئنی جای من خالی بوده؟ از لحنش جا خوردم و گفتم چطور مگه سارا جان هر کسی از خداشه عزیزانش تو سفر باهاش باشن و اینجوری تنها نباشه ، همون حالت صورتشو حفظ کرده بود با همون خنده مرموز گفت: نه عزیزم جای من اینجور جاها نیست ، مطمئنم ندا و سمانه حسابی از تنهایی در آوردنت، مخصوصا ندا جون...
از این لحن سارا جا خورده بودم و گیج شده بودم. و چند ثانیه طول کشید که متوجه شدم سارا هیچ وقت مغازه شهرام نیومده و اصلا از وجود کسایی به نام ندا و سمانه نباید خبر داشته باشه چه برسه که جوری اسماشون رو بیاره که انگار کامل میشناسشون...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#34 | Posted: 15 Dec 2016 08:41
زندگى پيچيده شيوا

نويسنده شيوا

قسمت ٥


ندا...
روز سوم کار تو مغازه بود, یه جورایی یک فروشگاه بزرگ بود و تنوع جنس زیادی داشت ، من و سمانه باید همه قیمتا رو بلد میبودیم و آشنایی کامل با اجناس میداشتیم که بتونیم به مشتریا توضیح بدیم و معرفی کنیم. محسن یکی دیگه مثل ما که کارش همین بود ,مسئول یاد دادن به ما شده بود. حسابی ذهنم خسته شده بود و محسن بهمون گفت: برا امروز بسه , خودتون تو مغازه چرخ بزنین و جنسا رو دقیق تر نگاه کنین. داشتم جنسا رو نگاه میکردم که صدای صاحب اینجا رو شنیدم , فقط یه بار دیده بودمش, از اول طرف حسابمون فرزاد بود, فضولیم گل کرد رفتم سمت در , دیدم داره با خوش رویی خیلی زیاد که اصلا بهش نمیاد با یه خانوم و آقا احوال پرسی میکنه و چه احترامی بهشون میذاره و دعوتشون میکنه تو دفتر مخصوص خودش, سمانه گفت: اینا کی هستن که این همه تحویلشون میگره , محسن از پشت بهمون نزدیک شد و گفت: آقا سینا از دوستان خیلی نزدیک آقا شهرام هستن و خیلی خیلی بهشون محبت داره, به عبارتی بهترین دوست خانوادگیش هستن, و اون خانوم هم شیوا خانوم که همسر آقا سینا هستن. سمانه گفت: به این آقا شهرام نمیخورد این قدر خوش اخلاق باشه. محسن با خنده گفت: نه اینجورا هم نیست , آقا شهرام تو کار یکمی جدیه وگرنه خیلی مرد خوبی و با معرفتیه, همین آقا سینا رو اینقدر هوای زندگیشو داره که حد نداره...

از صحبتای محسن اعصابم خورد شده بود. چقدر اون زن و شوهره با هم جور بودن, سینا خوشتیپ بود حسابی و زنش یه تیکه جواهر بود, چقدر خوشحال و شاد بودن و بایدم باشن , هیچی از غم دنیا نمیفهمن و یه خرپولی مثل شهرام هواشونو داره, به اون زنه حسابی حسودیم شد. شهرام حتما حسابی براشون جانماز آب میکشه و قبولش دارن, خبر ندارن چه آدمیه, فرزاد به من و سمانه رسونده بود که باید جور دیگه به خودش و شهرام سرویس بدیم. من و سمانه جفتمون دو سال پشت کنکور بودیم و امسال کرج قبول شده بودیم. سمانه اوضاع رو به راهی نداشت و حسابی افسرده بود, نامزدش بعد 3 سال رابطه و عشق و حال باهاش , زده بود زیر همه چی و با یکی دیگه ازدواج کرده بود,سمانه که حسابی افسرده اون نامردی نامزدش بود تصمیم و گرفت که اینکارو بکنه و البته مسائل مالی برای اونم مهم بود. تکلیف یه آدم بدبخت که تو یه خانواده بی پول و فقیر بزرگ شده بودم مشخص بود, چند باری با یه پسره تو کوچمون از عقب سکس داشتم اما هنوز دختر بودم, پیشنهاد فرزاد برای اینکه دختریم و برداره اینقدر بود که راضی بشم, تا آخر دانشگاه اینجا میموندم و هم از حقوق اینجا زندگیم و مخارجم رو میگذرونم و هم کمی پول پس انداز میکردم. جفتمون تصمیم گرفتیم تا آخر دانشگاه این روال رو داشته باشیم و بعدش با پولای پس اندازمون بریم برای خارج و برای همیشه خلاص شیم از اینجا و این مملکت...
خوب متوجه شده بودم که شهرام و فرزاد چقدر محافظه کار و نگران آبروشون هستن و برای همین دوست ندارن هر بار با یکی باشن و مهم تر اینکه ظاهرا دست به جیبشون خوب بود, یه مشت آدم خرپول که نمیدونن چجور خرج کنن...
چند ماهی گذشت , من و سمانه کاملا در اختیار شهرام و فرزاد بودیم. وقتی دیدن که حسابی پایه هستیم و قابل اعتماد خودشون برامون یه آپارتمان کرایه کردن, البته پاتوق و مکان خودشون هم بود. از بعضی خواسته هاشون مشخص بود که این روال تکراری با ما بودن رو خیلی دوست ندارن و دنبال هیجان و تنوع هستن, از من و سمانه میخواستن لختی براشون برقصیم و یه بار ازمون خواستن لز کنیم جلوشون. اوایل خیلی با این دو وریی و کثافت بودنشون مشکل داشتم, اما کم کم برام بی اهمیت شد و فقط به پول فکر میکردم, سمانه هم کم کم از اون دوران افسردگی در اومد و میگفت: حالا که در اختیارشون هستیم و پولشو میگیریم, چرا حالشو نبریم, مگه ما چمونه . با این منطقا این شرایط رو توجیه میکردیم و خودمونو قانع میکردیم. حتی اولین باری که مارو بردن اون مهمونی های معروفشون , سمانه اعتراض کرد که طرف حساب فقط خودشون هستن و با کس دیگه نیمخوابیم, فرزاد گفت: قبول کنین و به جاش پولشو بگیرین, مهمونیا برای من خیلی خوب بود چون جوری به مردای دیگه حال میدادم که بهم شماره میدادن و بعدا یواشکی و تنهایی میرفتم پیششون و حسابی جیبشون و خالی میکردم و البته ذره ای از هیچ کدوم لذت نمیبردم و فقط به پول بیشتر و زودتر خلاص شدن فکر میکردم که یک بار شهرام فهمیده بود و اومد اینقدر من و کتک زد که تا دو هفته نمیشد برم بیرون. از اون به بعد دیگه جرات زیر آبی نداشتم...
یه شب که شهرام و فرزاد اومده بودن خونه که با ما باشن, بساط مشروب و براشون آوردم و فرزاد یه سی دی سوپر داد دست سمانه که بذاره. از تی وی داشت فیلم سکسی پخش میشد و ما مشروب میخوردیم و نگاش میکردیم, یه جا از فیلم یه زنه بود که موهای مشکی و چشم و ابروی مشکی خیلی قشنگی داشت و مدل موهای لخت و بلندش هم خیلی قشنگ بود و اندامش هم که حرف نداشت, یه مرده رو مبل نشسته بود این داشت براش عشوه گری میکرد و آروم لباساشو در می آورد. فرزاد رو کرد به شهرام و گفت: اینجا رو باشششش , اگه گفتی این و دیدم یاد کی افتادم؟؟؟ شهرام دقتش و بیشتر کرد رو دختره ، با خنده گفت: خفه شو ببینم, فکر کردنشم برا خودمه...
سمانه پرسید مگه شبیه کیه اینجوری جفتتون سریع یادش افتادین, فرازد با خنده گفت: شبیه شیوا جون معشوقه شهرام خان البته خودش خبر نداره . شهرام با اخم نگاش کرد و خوشش نیومد از اینکه اسمشو جلوی ما برده... پیش خودم گفتم چقدر این اسم آشناست, همینطور داشتم سرچ میکردم تو مغزم که سمانه گفت: آهان راست میگن چقدر شبیه شه, منم دو زاریم افتاد که منظورشون شیوا زن دوست شهرام هستش. با دقت نگاه کردم و دیدم آره چقدر صورت این هنرپیشه پورن شبیه همون زنس. به شهرام دقت کردم و دیدم با چه ولعی داره اون زنه رو نگاه میکنه تو تی وی. به خودم جرات دادم و با شوخی گفتم پس حسابی تو نخ طرفیا, الان فکر میکنی خودشه آره؟؟؟ شهرام گفت: اون خیلی سر تر از اینه , حرف ندراه... با حرص و ولع بیشتر دست منو گرفت سمت خودش و گفت: هر کاری اون میکنه تو هم بکن, بلند شدم براش با رقص ملایم لخت شدم و مثل همون دختره شلوار و شورتشو در آوردم و براش ساک زدم و بعدش نشستم رو کیرش و خودم بالا و پایین شدم تا اینکه آبش اومد و تو تمام این مراحل شهرام چشمش به تی وی بود...
از اون شب دیگه گه گاه حرف شیوا رو میزدن و ما فهیدیم جفتشون حسابی تو کفشن اما زنی نیست که پا بده باشه و بشه مخشو زد. شهرام یه سری تو تعریفاش از شیوا خوشحال بود و گفت: یه روزنه هایی باز شده, شیوا جون ما انگاری بچه دار نمیشه و چند بار عمل کرده و نتیجه نگرفته, آق شوهرشم حسابی خورده تو ذوقشو رابطشون حسابی کم رنگ شده, فرزاد با حالت مرموز و خاصی گفت: دیگه طعمه آمادس شهرام, بپر بگیرش تا لیز نخورده و خنده مغرورانه شهرام...
هر اتفاقی که بین شهرام و شیوا میوفتاد و میومد برامون میگفت, از اینکه اینقدر سخت میتونه به شیوا برسه خوشحال بود, عاشق این چالش و هیجان بود, میگفت: اینجوری حالش بیشتره و لذتش بیشتر. شهرام و فرزاد عاشق بازی بودن و این براشون یه بازی جدید بود. هم دلم برای شیوا میسوخت و هم حس خوبی داشتم وقتی فهمیدم که به اون خوشبتی ای که فکر میکردم نیست. مراحل نزدیک شدن شهرام به شیوا هر بار پیشرفت بیشتری داشت و با ذوق و شوق بیشتری میگفت, حتی پیش کامران و جمشید و یکی دوتا دیگه از دوستاشون از شیوا میگفتن و هیجان این بازی رو با همه تقسیم میکردن. عسکای شیوا رو بهم هم نشون میدادن و حرفای وقیحانه در موردش میزدن. یه بار جمشید گفت: کردن این زنای شوهر دار یه کیف دیگه ای داره و مخصوصا این شیوا که چقدر تیکه هستش کثافت, راست میگفت شیوا خیلی خیلی خوشگل و خوش اندام بود و از همه ما سر بود. بلاخره شهرام دلشو زده بود به دریا و تا مرز کردن شیوا یه بار پیش رفته بود, و حکایت اون شب که همشون مست بودن و سر شیوا شرط بستن پیش اومد. دیگه بیشتر از اونی که به شیوا حسادت کنم , دلم براش میسوخت , چون خبر نداشت چه جریانی پشت سرشه و چه نقشه ای براش دارن. حتی چند بار پیش خودم گفتم کاش جرات اینو داشتم که برم بهش حقیقت و بگم اما حتما ایندفعه شهرام منو میکشت...
بلاخره شهرام موفق شده بود و شیوا کامل به دام افتاد... ریز به ریز کردن شیوا برای اولین بار و برامون تعریف کرد, شهرام میگفت که شیوا حشری ترین زنی هستش که تو عمرش دیده و کثافت رو نمیکرده. ( البته بعدا این به خودمم ثابت شد که شیوا بر خلاف امیال روحیش امیال جنسی وحشتناک قوی ای داره ). وقتی اولین بار برای قسمت حسابداری اومد تو مغازه , سمانه اومد کنارم و گفت: حالا که پاشو گذاشته اینجا دیگه کارش تمومه و ره برگشتی نداره، راست هم میگفت. به دستور شهرام ما حق هیچ رفتار و برخورد تابلویی نداشتیم و باید به شیوا به شدت مثل خود فرزاد و شهرام احترام میذاشتیم, هم اینکه جزیی از بازیشون بود با شیوا و هم اینکه هنوز میخواستن بیشتر اعتمادشو جلب کنن. اون شبی از پیش تعیین شده و با نقشه شیوا رو بردن تو مهمونی و اون بلا رو سرش آوردن که بعدا فهمیدم به هر حال برنامه این بوده که اونجوری باهاش برخورد کنن و یه جورایی لهش کنن که هم ازش مدرک بگیرن و هم ازش زهر چشم. من اون شب به خاطر مریضی مادرم رفته بودم شهرستان و نبودم و فرداش که اومدم سمانه همه چی رو برام تعریف کرد, همیشه فکر میکردم سمانه هم مثل من تا حدی به شیوا حسودی میکنه و ازش خوشش نمیاد, تازه شدید تر از من, اما وقتی وسط تعریفاش بغض کرد , بیشتر عمق بلایی که سر شیوا اورده بودن و درک کردم...
بعد اولین مکالمه با شیوا و اینکه سعی کردم آرومش کنم با کمی تهدید , البته به خاطر خودش چون از فشار این اتفاقا کنترل رو رفتار و اعمالش نداشت و مشخص نبود چه کاری دست خودش میده که بلای بدتر سرش بیارن. کم کم بهش نزدیک تر شدم, چهره معصوم و زیبا, تن صداش اینقدر دلنشین و سکسی بود که من که هم جنسش بودم دوست داشتم برام حرف بزنه همش, هیچی کم نداشت همه اندامش عالی بودن و بدون نقص. ذاتا یه آدم ساده و مهربون که دوست داشت خوب باشه و روحیاتش این دنیای کثیف و تحمل نمیکرد اما نکته مهمی که دربارش بود اینکه به شدت گرم مزاج بود و نقطه ضعف بزرگش همین بود که میشد در هر شرایطی تحریکش کرد...
وقتی که تو حموم باهاش تنها بودم و تو چشماش مخلوط استرس و شهوت رو دیدم نمیدونم چرا هم دلم براش میسوخت و هم ازش بیشتر خوشم اومد, من هیچ وقت با لز کردن با سمانه لذت خاصی نمیبردم و فقط به اجبار بود. اما همه اون عشق بازی که باهاش تو حموم کردم و بعدش جلوی جمع به نظرم واقعی اومد و یه جورایی حس میکردم عاشقش شدم. شب آخر تو ترکیه دیدم و شنیدم که برای نجات زندگیش داره به شهرام التماس میکنه و شهرام برش گردوند و با بی رحمی از کون میکردش و بهش قول میداد دیگه تمومه و من نا خواسته گریم گرفت , چون خوب میدونستم که این وعده شهرام الکیه و حالا حالا ها برای شیوا نقشه داره...
چند روزی بود که از ترکیه اومده بودیم , چهره شیوا همش پر استرس و پر التهاب بود. تو یه فرصت که وقت شد و سرمون خلوت بود رفتم اتاقش و بهش گفتم چی شده شیوا چته؟؟؟ شیوا گفت: ندا تو رو خدا یه سوال ازت بپرسم جواب میدی؟؟؟ بهش گفتم شیوا جون من که این مدت اخیر همیشه باهات صادق بودم و دلیلی برای دروغ ندارم, راحت باش و سوالتو بپرس. با کمی مکث گفت: تو این مغازه اون سه تای دیگه هم خبر دارن از ما؟؟؟ ( منظورش از سه تای دیگه محسن و حمید بود و خانوم مرادی) . بهش جواب دادم که نه اصلا خبر ندارن, محسن و خانوم مرادی که از قدیمی های اینجا هستن و جفتشون اینقدر منظم و خشک و کاری هستن که از نظر کاری برای شهرام خیلی ارزش دارن, اون پسره حمید هم که کلا دنبال دختر بازی و قرتی بازی خودشه و اصلا کسی بهش اعتماد نداره... شیوا گفت مطمئنی ندا یعنی شک هم نبردن؟؟؟ تو جوابش گفتم شک که اون حمید یه شکایی برده که بین ما و شهرام فرزاد خبرایی هست اما در حد حدس زدن و از جزییات خبر نداره و تازه چون تو مدت نبودن ما کم کاری کرده و جیم بوده دارن میندازنش بیرون, حالا چطور شده اینقدر حساس شدی و اینا رو میپرسی؟؟؟ اتفاقی افتاده به من بگو شیوا... با یکمی من و من کردن و بهم جریان اون جمله های طعنه آمیز مشکوک خواهر شوهرش به اسم سارا رو گفت. تا حدودی برای منم عجیب بود چون مطمئن بودم من و سمانه غیر سینا هیچ کسی از خانوادش و ندیده بودیم, اما بهش گفتم الکی ذهنتو درگیر نکن, شهرام و سینا و خانوادش خیلی نزدیکن و از همه چی هم خبر دارن, خب اینکه اسم ما رو بدونن چیز عجیبی نیست , حساس شدی و اینقدر فکرتو درگیر نکن. بعد کمی حرف زدن که تا حدی آرومش کردم, شیوا بهم گفت: که قراره یه حسابدار جدید بیارن و برای همیشه رابطش با شهرام کات بشه و برگرده روال عادی زندگیش و حتی گفت: تصمیم داره درمان نازایی رو دوباره شروع کنه. دلم نیومد با گفتن اینکه شهرام آدم بد قول و عوضی ای هستش دلشو بشکونم و این دلخوشی رو ازش بگیرم. براش آرزوی موفقیت کردم و گفتم امیدوارم زودتر به هر چی میخوای برسی و با دلی گرفته ازش جدا شدم...
چند روز به همین منوال میگذشت و خیلی سعی کردم جلوی اصرار های شیوا برای عملی کردن قولی که شهرام بهش داده رو بگیرم , چون میترسیدم باهاش لج کنه و بلایی سرش بیاره, به شیوا میگفتم صبور باش و عجله نکن اگه قول داده بلاخره یکی رو میاره و اونم همچنان امیدوار که بلاخره از این منجلاب خلاص میشه. یه روز که حسابی چند تا مشتری مخمو خرده بودن و خسته شده بودم رفتم پیش شیوا که قهوه بخوریم با هم , تازه نشسته بودیم که در اتاقش باز شد و شهرام و یک پسره وارد شدن, شهرام رو کرد به شیوا و گفت: ایشون آقا ناصر هستن و قراره حسابدار جدید بشن, از فردا میان پیش شما و حسابی کار و یادشون بده و تا راه بیوفتن کمکشون کن و چیزی رو از قلم ننداز و بعدش هم شیوا رو به اون پسره معرفی کرد و رفتن. شیوا یه نفس راحت کشید و گفت: وای خدا باورم نمیشه دارم از اینجا خلاص میشم، شهرام واقعا میخواد ولم کنه, خیلی خوشحال بود و سر حال. خیلی برام عجیب بود این حرکت شهرام, باورم نمیشد که داره از شیوا به این راحتی میگذره و ولش میکنه. سمانه بهم گفت: اینقدر کاراگاه بازی در نیار و شک نکن, این دختره شیوا کلا دردسره و تکلیف خودشو نداره یه بار شبیه جند ها میشه و آمادگی اینو داره که به کل مردای شهر بده و یه بار دیگه میشینه همش گریه میکنه و رو مخه, برا همین شهرام از خیرش گذشته و تا حالا هم کم باهاش حال نکرده. حرفای سمانه یکمی برام قانع کننده بود و دلیلی شد که بازم به شیوا از شک و تردیدم چیزی نگم, اما ته دلم هنوز باور نداشتم که این واقعی باشه...
شیوا با انرژی و انگیزه به اون پسره داشت کار و یاد میداد, و پیش من همش از خنگی پسره و دیر گرفتن مواردی که بهش میگفت, حرف میزد. یه روز سمانه بهم گفت: بیا یه کار مهم باهات دارم و منو برد تو انباری , بهم گفت: فرزاد برات یه ماموریت جدید داره و بهم گفته راضیت کنم که به خوبی انجامش بدی. گفتم خب چی بگو بدونم؟؟؟ گفت: یه برنامه برای شیوا دارن و لازمه تو راضیش کنی که با میل خودش و بی دردسر انجامش بده. به سمانه گفتم باز چه بازی ای برای این طفلک میخوان پیاده کنن آخه , مگه قرار نیست بذارن بره پی زنگیش, سمانه گفت: آره قراره بره برای همیشه اما این آخریه و میخوان بی فیض آخر نره و برام کامل شرح داد که چیکار کنم...
حسابی دو دل بودم و رفتم پیش شهرام و بهش گفتم واقعا این آخریه و مطمئنی که از من سو استفاده نمیکنین؟؟؟ شهرام گفت: لازم نکرده نگران باشی , خودت میشناسی دوستام و همشون تو کف شیوا هستن و تا یه بار نکنن ول کن نیستن , اینجوری خودشم راحت تره و دیگه کسی دنبالش نیست , تو فقط راضیش بکن و بگو مثل آدم باشه و لج نکنه و آبروی منو نبره. حدودا حرفای شهرام و باور کردم ، رفتم پیش شیوا, داشت وسایلشو جمع میکرد که بره خونه , بهش گفتم یه موردی هست شیوا میخوام بهت بگم, از قیافم فهمیده بود ناراحتم, گفت: چی شده؟؟؟ گفتم این کثافتا درسته قراره بذارن بری اما تا یه بار آخر باهات حال نکنن نمیذارن و برات برنامه دارن, چشماش غمگین شد و با ناراحتی گفت: چی شده ندا باز چه نقشه ای برام دارن؟؟؟ بهش گفتم قراره با چند تا از دوستاشون که ازت کلی پیششون حرف زدن و قول دادن باهاشون باشی , یه شب بخوابی, فقط مشکل اینجاست با همشون یک شب قراره باشی, چون میخوان دهن همشون رو ببندن و بعدش ولت کنن که خلاص شی. شیوا حسابی رفت تو فکر و هیچی نمیگفت, بهش گفتم خب شیوا یه چیزی بگو... بغض کرده بود و بهم گفت: آخه چیکار کنم؟ تو بهم چیکار کنم ندا؟ کامل گریش گرفت و گفت: چرا دست از سرم برنمیدارن...
دلم براش خیلی میسوخت, سعی کردم آرومش کنم و گفتم بهت قول میدم این آخریش باشه و تموم. فقط قول بده که راه بیایی و کاری نکنی که بهت صدمه بزنن, یه شب دیگه تحمل کن و خلاص. با هزار بدبختی قانعش کردم انجامش بده و به شهرام پیام دادم اوکیه. شهرام در جوابم گفت: فردا عصر اومد مغازه ببرینش خونه خودتون...
به شیوا گفتم به خودش برسه و تر تمیز باشه و آماده. وقتی اومد , من و سمانه بردیمش خونه خودمون و بار اولی بود که میومد اینجا. دلم همش شور میزد و به سمانه میگفتم ، اونم میگفت ای بابا کشتی منو , خب میان میکننش و میرن دیگه , مگه قراره سرشو ببرن که اینجوری میکنی. به گفته فرزاد ،سمانه شیوا رو حسابی آرایش کرد و خوشگلش کرد, یه تاپ و شلوار سکسی هم تنش کرد و آمادش کرد. چقدر خوشگل تر و ناز تر شده بود, استرس داشت و چهرش موج میزد که تو دلش آشوبه. زنگ خونه رو زدن و من خودم در و باز کردم, شهرام و جمشید و سه تا دیگه قبلا دیده بودمشون وارد شدن, از فرزاد و البته کامران خبری نبود که برام عجیب اومد. مگه میشه وداع آخر با شیوا باشه و نباشن! به هر حال اومدن و احوال پرسی مسخره و حال به هم زن همیشگی این جور مجالس. نشستن و من و سمانه ازشون پذیرایی میکردیم. شهرام شیوا رو آورد تو آشپزخونه و بهش گفت: این شب آخری رو یه حال حسابی و اساسی به دوستام میدی و همین امشب کارمون با هم تمومه و فقط به شرطی که خراب نکنی و پا به پاشون بهشون حال بدی، بعدش شیوا رو برد تو هال نشوند کنار خودش و شروع کرد ازش تعریف کردن, چند بار با شیوا چشم تو چشم شدم و استرس تو وجودشو دیدم تو چشماش و سعی کردم با نگاهم بهش آرامش بدم و بگم چیزی نیست نگران نباش تموم میشه. همگی چند پیک مشروب خورده بودن گرم شده بودن , جمشید رفت سمت شیوا و بلندش کرد و به من گفت: آهنگ بذار یکمی با شیوا جون برقصیم, با حرص یه آهنگ مسخره گذاشتم ، دستای شیوا رو گرفته بود و مجبورش به رقص میکرد. اعصابم خورد شده بود و طاقت دیدن شیوا رو تو بغل اون کثافت نداشتم, رفتم تو آشپزخونه, سمانه بهم گفت: یه چیزی دقت کردی اصلا با من و تو کاری ندارن؟؟؟ نکته ای که سمانه اشاره کرد برای منم عجیب اومد, سابقه نداشته تو این جور جمع ها طرف من و سمانه نیان, با تعجب به سمانه نگاه کردم و گفتم به خدا یه چیزی این وسط میلنگه یه چیزی درست نیست سمانه , سمانه با تردید گفت: که به فرزاد اس ام اس دادم گفتم کجایی؟ جواب داده که نمیتونم بیام... بهش گفتم آره برا منم عجیب بود که اون و کامران نیومدن...
برگشتم تو هال و طاقت اینکه ندونم چیکارش میکنن هم نداشتم, جمشید و اون سه تا دیگه شیوا رو نشونده بودن رو مبل سه نفره و مثل یه گوشت قربونی به جونشن افتاده بودن و هر کدوم دستش یه جا بود, شهرام خونسرد پاش و رو پاش انداخته بود اونور فقط داشت نگاه میکرد. دقت کردم و متوجه شم که باهاش شدید برخورد نمیکنن و اذیتش نمیکنن, سمانه اومد آروم در گوشم گفت: میخوان هر جور شده تحریکش کنن. بهش گفتم فعلا که ترسیده و فکر نکنم موفق بشن, سمانه با پوزخند گفت: من اینجوری فکر نمیکنم. سمانه رفت تو اتاق و گفت: کاری داشتی صدام کن حوصله این کثافتا رو ندارم, من از دیدن شیوا که اینجور بین این گرگای کثیف گیر کرده بود عصبی شده بودم و از طرفی میخواستم باشم که اگه باز جمشید عوضی شد و خواست اذیتش کنه , نذارم. شیوا رو کامل لختش کرده بودن و خودشونم لخت شده بودن, پاهام خسته شده بود رفتم منم نشستم, یکیشون پاهاشو از هم باز کرده بود و داشت کسشو میخورد, دو تای دیگه داشتن سینه هاشو میخوردن و جمشید مثل همیشه بالاسرش بود و ازش میخواست براش ساک بزنه. سمانه راست میگفت چون صدای شیوا بلند شد و موفق شدن که تحریکش کنن, چشاش و بسته بود و صدای نفسش بالا رفته بود, همونی که کسشو میخورد , بلند شد و کیرش و کرد تو کس شیوا, صدای آه شیوا بلند تر شد و اون دو تا با ولع بیشتر با سینه هاش بازی میکردن, شیوا وقتی سکسی و داغ میشد صد برابر جذاب تر میشد, نگاه جمشید و رو خودم حس کردم و لبخند مسخرش از اینکه فهمیده بود من دارم ناخواسته لبامو محکم به هم میمالونم و از دیدن این که شیوا بین چهار تا مرد داره کرده میشه و اینجوری باهاش ور میرن, لذت میبرم و منم تحریک شده بودم. نوبتی جاشونو عوض میکردن و میرفتن رو شیوا و میکردن و یکی دیگه میرفت بالا سرش که براشون ساک بزنه, بعد چندین دقیقه شیوا رو برش گردوندن و یکیشون با سوراخ کونش به ملایمت شروع کرد ور رفتن و چربش کرده بود با انگشتاش سعی میکرد جاش و باز کنه که درد نکشه, نمیدونم شیوا واقعا حواسش نبود یا روش نمیشد که به من نگاه کنه, من چند متریش بودم و یه بارم نگاش به من نیوفتاد. بلاخره به آرومی و آهسته که اذیت نشه اون یارو کیرشو کرد تو کون شیوا و شروع کرد تلمبه زدن. شیوا رو برشگردوندن دوباره و یکیشون خوابید و شیوا رو نشوندن رو کیرش و یکی دیگشون از پشت کرد تو کون شیوا و دو تایی شروع کردن همزان شیوا رو کردن, شیوا چشاش هنوز بسته بود و تو اوج لذت بود, هیچ زنی نبود که جلوی این همه ور رفتن بتونه مقاومت کنه چه برسه شیوا. جمشید به شیوا گفت: میخوام تو دهنت ارضا شم و باید همه آبمو بخوری و کثافت کاری راه نندازی, شروع کرد تو دهنش تلمبه زدن و اون دو تا همچنان داشتن از کس و کون میکردنش, جمشید تو دهن شیوا ارضا شد و شیوا مشخص بود یکمشو خورد و یکمشو عوق زده و دور دهنش ریخت, اون یکی هم رفت تو دهن و صورت شیوا ارضا شد. سمانه از اتاق اومد بیرون و به شیوا نگاه کرد و با لبخند خاصی بهم رسوند منظورشو... (که بلاخره شیوا رو تحریک کردن و خودش هم پایه شده) حالا اون دو تای دیگه داشتن محکم و وحشیانه شیوا رو میکردن, جمشید دوباره کیرشو کرده بود تو دهن شیوا, صدای کیر تو سوراخ کسش و کونش و صدای خوردن و ساک زدن کیر جمشید همش قاطی شده بود, شهرام راست میگفت شیوا خیلی خیلی بهتر و سکسی تر از اون هنرپیشه پورن بود...
شهرام بلند شد و رفت سمت در اصلی آپارتمان, رومو کردم سمت سمانه که بگم مگه در زدن... که شهرام خیلی آهسته در و باز کرد و یه خانوم خیلی شیک پوش که عینک آفتابی رو چشماش بود وارد شد, از تیپش و ظاهرش نمیخورد مثل ماها اینکاره باشه, با سکوت کامل وارد شد و هیچ کدوم از اون مردا اصلا انگار نه انگار, جمشید که کیرش تو دهن شیوا بود رو به شهرام کرد و چشمک زد, زنه رفت جایی که شهرام نشسته بود نشست و شهرام براش یه سیگار روشن کرد, من اومدم حرف بزنم که شهرام بهم فهموند ساکت, سمانه بهم اشاره کرد بریم تو آشپزخونه, بهم گفت این کیه؟؟؟ گفتم نمیدونم و تازه نصف صورتشو اون عینک پوشونده و اصلا معلوم نیست کی هست و اینجا چه غلطی میکنه...
از این شرایط اصلا خوشم نمیومد و از اینکه یه غریبه یه هو وسط این اواضع پاشده بدون سر و صدا اومده و نشسته داره منظره کرده شدن شیوا توسط 4 تا مرد و نگاه میکنه. برگشتم تو هال , شیوا هنوز چشاش و بسته بود و صدای آه و نالش خونه رو برداشته بود و اون دو تا با سرعت تو کس و کونش تلمبه میزدن , از لرزش بدن شیوا و محکم بغل کردن اونی که روش خوابیده بود فهمیدم ارضا شده و بعدش هم اون دوتا خودشونو خالی کردن و شیوا رو رها کردن رو مبل...
شیوا به پهلو خودشو موچاله کرده بود و مشخص بود حالا که ارضا شده از وضعیتی که توش هست خجالت میکشه و ترجیح میده چشاشو باز نکنه, اون زنه که هنوز شیوا متوجه حضورش نبود شروع کرد دست زدن, سمانه اومد کنار اون زنه و شهرام و رو به شهرام گفت: میشه بگی چه خبره دقیقا و ایشون کی هستن؟؟؟ زنه همزمان با برداشتن عینکش گفت چرا که نشه عزیزم, من سارا هستم...
قبل از اینکه ذهنم آنالیز کنه سارا کیه , مطمئن بودم یه جایی این چهره رو دیدم...
سرم چرخید سمت شیوا که مثل برق گرفته ها از جاش بلند شد و چشاش و باز کرد, قیافش جوری شده بود که انگار سکته کرده, لباش شروع کردن لرزیدن و اما توان هیچ تکلمی نداشت , نا خواسته خواست بلند شه که جمشید محکم نشوندش سر جاش, شیوا دستاشو گرفت جلوی سینه هاش و پاش و جمع کرد که کمتر بدن تمام لختش دیده بشه و جدا از لرزش لباش , بدنش هم به لرزش افتاد. من و سمانه گیج و هنگ بودیم که چه خبره, اون زنه که خودشو سارا معرفی کرده بود با خنده و خونسردی هر چی بیشتر رو به شیوا کرد و گفت: عزیزم چه با نجابت چه با حیا , میبینین همگی، چه عروس با حیایی داریم , خودشو جمع کرده یه وقت زنداداشش لخت نبینش, روشو به همه ما میچرخوند و گفت: به این میگن یک عروس نجیب و با حیا و با تمسخر شروع کرد دوباره دست زدن .خندیدن...
برای یه لحظه چشام سیاهی رفت و سرم سوت کشید, حالا تازه فهمیده بودم چه خبره و چه نقشه ای برای شیوا کشیده بودن, اولین نفری که با عصبانیت نگاش کردم سمانه بود, که با قیافه جا خودره و نگران گفت: که ندا به خدا خبر نداشتم به خدا باور کن همونی رو که فرزاد بهم گفته بود بهت گفتم ( فرزاد با سمانه کمی دوستی غیر از رابطه سکس داشتن و حالا فهمیدم از اینکه روش نمیشد با سمانه چشم تو چشم بشه نیومده بود و سمانه راست میگفت و از چیزی خبر نداشت) , سارا رو کرد بهمون و گفت: دعوا نکنین دخترا , اتفاقی نیوفتاده دور همی از یه فیلم خیلی زیبا و جذاب دیدن کردیم و لذت بردیم , اونم به صورت زنده و مستقیم. همگیشون شروع کردن خندین, شیوا هنوز هنگ بود و همچنان نمیتونست حرف بزنه و اشک بود که از چشماش سرازیر شده بود. ‌ سریع یه مانتو از جالباسی برداشتم که ببرم سمتش بندازم روش, جمشید دستمو گرفت و گفت: چه غلطا بشین سر جات دختر از اینجا به بعد ربطی به تو نداره, از عصبانیت داشتم منفجر میشدم و طاقت دیدن این حال شیوا رو نداشتم, محکم زدم تو گوش جمشید, چک منو با یه چک ده برابر محکم تر جواب داد و یه مشت زد تو دلم که از درد داشتم میمردم, پشت بندش شهرام اومد سمتم و گفت: رفیق منو میزنی جنده کثافت و لگد بارونم کرد, همینجوری بی رحمانه و با نهایت زورش لگد بود که به سمت شیکم و کمرم و پهلوم میزد, سمانه گریه کنان خودشو انداخت روم که بسه ولش کنین , حتی سری قبل که من و اون همه زد گریم نگرفت اما ایندفعه گریم گرفته بود,هم از نامردی ای که درحق شیوا کرده بودن و هم از درد...
شهرام عصبانی شده بود و به رو کرد به اون مردا و گفت: بچه ها عشق و حال بسه , بقیش خصوصیه و به سلامت. همشون لبساشونو پوشیدن رفتن , به غیر جمشید که گفت: تا شما صحبت کنین من یه دوش بگیرم و با پر رویی هر چی بیشتر رفت حموم دوش بگیره. شیوا همون جوری موچاله شده و نشسته رو به روی سارا و شهرام و فقط بی صدا اشک میریخت. دنده هام و شیکمم درد میکرد و لبام هم خونی شده بود, سمانه گریه کنان همش میخواست مطمئن بشه چیز خاصیم نشده, شهرام رو کرد به سمانه و گفت: خفه شو پاشو این جنده رو جمعش کن , هیچی نیست داره فیلم بازی میکنه. سمانه کمک کرد و به سختی بلندم کرد و بردم نشوندم گوشه هال که تکیه بدم به دیوار...
سارا به شیوا گفت: خب شیوا خانوم من منتظرما, تصمیم نداری احیانا حرفی بزنی؟ با تو ام شیوا من و نگاه کن میگم... شیوا همه بدنش به لرزه افتاده بود و به سختی سرشو بالا آورد و به سارا نگاه میکرد, بعد چند دقیقه موفق شد حرف بزنه, با کلی من و من کردن و بغض سنگین و صدای لرزون گفت: چی بگم؟ سارا خنده بلند و اعصاب خورد کنی کرد و گفت: میبینی شهرام, میگه چی بگم؟ سارا ادامه داد اوکی هیچی نگی بهتره, گفتنیا رو خودم دقیق دیدم, راستشو بخوای حوصله توجیه های احتمالی و چرت و پرتاتو ندارم. به هر حال اومده بودم از نزدیک هنرنمایی عروس گلمون رو ببینم و دیگه کاری ندارم،‌ رفت سمت شیوا و در گوشش یه چیزی گفت و بعدش رفت...
مثل روز روشن بود همه اینا نقشه بود و یک فیلم از پیش تعیین شده, معلوم نبود چی از جون شیوا میخواستن و از من و سمانه برای گول زدنش استفاده کرده بودن. تو عمرم دلم برای کسی این همه نسوخته بود حتی خودم. سارا بدون خدافظی از خونه رفت بیرون, شیوا همونجوری نشسته بود و خشک شده بود, هیچ کاری نمیتونستم براش بکنم. جمشید از حموم اومد بیرون و قیافه پیروزمندانه ای داشت, شهرام هم کتشو پوشید که اونا هم برن, قبل رفتن شهرام رفت سمت شیوا و چونشو با دستش گرفت سمت صورت خودش و گفت: حالا میخوای بری آره؟ میخوای کاتش کنی؟ هان؟ هر بار و هر شکلی که بخوای رو مخم باشی و رو اعصاب باشی یه بدترشو سرت میارم شیوا. جمشید و شهرام هم رفتن, هر سه تاییمون مبهوت و داغون بودیم و البته شیوا صد برابر من و سمانه, شیوا تکون نمیخورد و مثل مجسمه ها زمین و نگاه میکرد, نگرانش شدم و اومدم پاشم که برم پیشش, موقع بلند شدن درد شدیدی از سمت دنده هام حس کردم و شروع کردم سرفه کردن که دیدم خون از گلوم داره همراه سرفه میاد, سمانه جیغ زد که وای خدا چی شده؟ قبل بیهوش شدنم شیوا رو دیدم که اونم بلند شد و اومد سمتم...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#35 | Posted: 15 Dec 2016 09:10
زندگى پيچيده شيوا

نويسنده شيوا

قسمت ٦

‎شیوا...
دیگه به معنای واقعی همه چی تموم شده بود, سارا همه چی رو درباره من میدونست و تو کثیف ترین وضعیتی که یک زن میتونه باشه منو دیده بود, داشتم به انواع خودکشی قبل از اینکه سینا منو بکشه فکر میکردم. از خودم حالم به هم میخورد, از این همه ضعیف بودن و احمق بودنم و از این همه عوضی بودنم...
سمانه بهم زنگ زد و گریه کنان گفت: که دو تا از دنده های ندا شکسته و باید عمل بشه و بستری ( گفته بودن تصادف کرده و طرف فرار کرده ) و هر چی پلیس تو بیمارستان بهشون گفته حالا شکایت کنین و مشخصات کسی که بهش زده رو بدین، قبول نکردن و گفتن ما غریبیم و وقت این کارا رو نداریم. برای یه لحظه فکر کرده بودم ندا بهم خیانت کرده و فریبم داده اما وقتی اونجوری وحشیانه زدنش فهمیدم اونم بازی خورده, تا صبح خوابم نبرد و به مردن و خودکشی فکر میکردم. سارا در گوشم گفته بود که صبح منتظر پیامش باشم و ساعت 7 صبح پیام از طرف سارا اومد که برای یک ساعت بعدش تو یه کافی شاپ باهام قرار گذاشته بود...
از دیروز ظهر هیچی نخورده بودم و اصلا نخوابیده بودم و کل بدنم بی حال و بی رمق بود. وقتی رسیدم اونجا سارا تنها نبود،‌یه آقای کت و شلواری و با برخورد سرسنگین و رسمی هم بود. سارا با خونسردی و لبخند بهم سلام کرد و گفت: بشینم، بعدش ادامه داد که: ببخشید صبح زود کشوندمت اینجا عزیزم ، آخه یکمی کارمون زیاده و وقت میبره. من به غیر از یه سلام آروم و بی حال هیچی دیگه نگفتم. سارا گوشیش و برداشت و تو دست خودش گرفت طرف من و گفت: این شماره رو میشناسی؟ شماره رو که دیدم انگار بهم برق وصل کردن،‌ با همون انرژی کمی که داشتم باز گریم گرفت و به سارا گفتم هر بلایی میخوای سرم بیار و هر کاری بگی من میکنم، ‌تو رو خدا به جون هر کی دوست داری به رضا هیچی نگو، ‌همینجور سراسیمه و رگباری داشتم بهش التماس میکردم که اون مرده گفت: آروم باشید خانوم زشته،‌ اینجا مکان عمومیه ،خودتونو کنترل کنین. سارا گفت: آروم باش شیوا نترس اگه امروز دختر خوبی باشی و حرف گوش کن این اتفاق نمیوفته. گفتم چشم چشم ه ه هر چی تو بگی سارا ،‌فقط پای اونا وسط نکش ،‌اونا نابود میشن ،‌فقط بگو من چیکار کنم . سارا پوزخندی زد و گفت: ایشون آقای عزیزپور هستن و وکیل بسیار برجسته و کاربلندی هستن،‌چند مورد هست اول ایشون باهات هماهنگ میکنن و بعد چند تا مورد کوچولو من بهت میگم... 
همه وجودمو ترس برداشته بود و به لرزه افتاده بودم و نمیدونستم قراره چیکار کنن و قلبم داشت وایمیستاد... وکیله کیفشو باز کرد و چند تا برگه ازش درآورد و بینشون کاربن گذاشت، بعدش با یه خودکار گذاشت جلوی من. بهم گفت: شیوا خانوم شما باید همه خیانت هایی که به شوهرتون کردید رو به صورت اعتراف رسمی تو این برگه با دست خط خودتون بنویسید، فقط لطفا آروم باشید و حتی الامکان بدون خط خوردگی و خوانا باشه،‌و در ضمن فقط شرح واقعه رو با تمام جزییات بنویسید و از احساسات و شرایط و توجیه پرهیز کنید،‌این یک برگه اعتراف نامه هستش نه یک دفاعیه. از همون رابطه اول رو با شرح جزیات و از کلماتی استفاده کنید که خواننده کاملا بفهمه چه اتفاقی افتاده و با چه کسی یا کسانی و مکان و زمان های هر اتفاق. شروع اعتراف نامه هم اسم و فامیل و شماره شناسنامه و نام پدرتون و همسرتون رو مینویسید و یک معرفی کامل از خودتون میدید... 
مردد بودم و همه وجودمو وحشت گرفته بود،‌هنوز خودکار و برنداشته بودم که سارا گوشی رو نشونم داد و گفت: من همه شو خبر دارم شیوا ، بعد نوشتنت کامل میخونم ببینم چیزی جا انداختی یا نه... ترس همه وجودمو گرفته بود، خودکار و برداشتم و همون جورکه بهم گفته بود از اولین شبی که به سینا خیانت کردم و شهرام و آوردم تو خونه و شب باهاش بودم و رابطه داشتم و شرح دادم و تا جریان دیروز هم نوشتم. اون دو تا هم خیلی خونسرد نسکافه میخوردن و با هم حرفای عادی میزدن،‌وقتی تموم شد وکیله برگه رو ازم گرفت و یه نگاه کلی بهش کرد و گفت: خوبه و قابل تفهمیه و تو سه نسخه هم بود. ‌سارا از دستش گرفت و شروع کرد خوندن. دوباره رفت سر وقت کیفش و یک یه سری برگه دیگه درآورد که گذاشت جلوی خودش و یک ام پی فور برای ضبط صدا درآورد. بهم گفت: شیوا خانوم من یک سری سوالا ازتون میپرسم و فقط اون مورد که من پرسیدم رو بدون شاخ و برگ دادن جواب میدید و بعضی سوالات هم فقط بله و خیر. این میز گوشه کافه هست و با بقیه میزا کاملا فاصله داره و موزیک پخش میشه و شما با صدای ملایم به راحتی جواب بدید و نگران اطراف نباشید. سارا سرش تو برگه اعتراف من بود هنوز و با دقت میخوندش...
وکیله شروع کرد ضبط صدا رو شروع کردن و اول ازم خواست دقیق خودمو معرفی کنم ،‌ یه جورایی همون اعترافات تو برگه رو ازم سوال وار پرسید و من همشو با صدای لرزون و بغض گرفته جواب میدادم. یکی از سوالاش این بود که آیا شما از خیانت به شوهرتون و هم بستر شدن با مردهای غریبه و نامحرم لذت میبرید؟ سارا روشو برگردوند سمت صورتم و منتظر بود ببینه چی میگم، میدونستم اگه بگم نه و شهرام من و تو اون مسیر به نامردی کشوند هیچ فایده ای نداره ،‌ با همون بغض گفتم بله. سارا پوزخند زنان بهم نگاه میکرد، وکیله ازم پرسید آیا همسرتون رو دوست دارید؟؟؟ این سوال رو مدتها حتی جرات نداشتم از خودم بپرسم ، سینا کامل کامل من و دو سال بود که رها کرده بود و از همه نظر من هیچ بودم براش، وکیله گفت: شیوا خانوم تکرار میکنم سوالمو آیا شوهرتونو دوست دارید یا نه؟ سرم و انداختم پایین و گفتم نمیدونم. گفت: طبق اعتراف مکتوب که نوشتین در دو زمان و مکان مختلف رابطه هم زمان با چندین مرد رو داشتید، آیا به این که هم زمان با چند مرد هم بستر شوید و رابطه جنسی داشته باشید علاقه دارید و با برنامه ریزی بوده؟ گفتم بله و دوباره پوزخند سارا... چند تا سوال دیگه پرسید و در آخر ازم خواست که بگم در صحت و سلامت کامل و شرایط نرمال این اعتراف نامه صوتی رو انجام دادم... برگه ها و ام پی فور رو گذاشت تو کیفش و گفت سارا خانوم تمومه...
سارا که یه نسکافه دیگه سفارش داده بود و با آرامش درحال خوردنش بود،‌گفت: ممنون آقای عزیزپور همیشه جز زحمت براتون هیچی نداشتم، اگه اجازه بدید من یه مکالمه دوستانه با شیوا جون در حضور شما بکنم و این جریان رو فیصله بدیم و خلاص. اون وکیله هم شروع کرد تعریف از سارا و هی برا هم کلاس میذاشتن...
سارا رو کرد به من گفت: خب شیوا جان، اولا که اون اشکاتو پاک کن و آروم باش گلم،‌اتفاقی نیوفتاده که ،‌ همه ما آدما حق داریم دنبال علاقه مندیامون بریم، فقط بعضیاش یه کوچولو تبعات داره که باید قبول کنیم. مگه نه آقای عزیز پور؟؟؟ بله بله سارا خانوم قطعا درست میفرمایید...
خب شیوا جون لازمه من از خیلی گذشته شروع کنم توضیح دادن تا بتونیم کامل همو درک کنیم و به نتیجه برسیم و همه مون با خیالت راحت اینجا رو ترک کنیم... نظرت چیه از اون روزی شروع کنیم که شما چند تا دختر داهاتی منو مسخره میکردین و فکر کردین اون روز به خاطر شما بی ارزشا اونقدر ناراحت شدم؟
اینکه سارا از اون روزا شروع کرد به گفتن ، برام شکه کننده بود و گیج بودم که چی میخواد بگه... سارا ادامه داد که: اون روز که تو فکر کردی که من به خاطر تمسخر شما بی ارزشا ناراحت شدم و به فکر کردی که با اون گل مسخرت و سلیقه داهاتی تر از خودت میتونی ازم دلجویی کنی،‌در اصل ناراحتی من از چیز دیگه بود،‌ سینا روز قبلش آب پاکی رو روی دست من ریخته بود و نمیخواست با فاطی ازدواج کنه و منی که تو ثانیه به ثانیه زندگی سینا بودم و کنارش بودم ، نمیتونستم این و تحمل کنم . من و مادرم و حتی خود سینا به اون ازدواج نیاز داشتیم، ‌فاطی تک بچه خالم بود و هست البته و یک پدر پولدار و به شدت با نفوذ و خانواده امروزی و با فرهنگ، و لازم نبود که مادرم با اون شوهر اول عوضیش رجوع کنه. اما سینا روی بچه بازی و حماقت قبول نکرد. وقتی اون گل و آوردی و خواستی مثلا دلجویی کنی یه فکر به سرم زد، درسته سینا سر فاطی با من مخالفت کرد و نتونستم کاری کنم ،‌ اما هنوز همون داداشی خودم بود که خیلی خیلی بارا چیزایی که خودم میخواستم و کاملا غیر مستقیم جوری وارد ذهنش میکردم که خودش اصلا پیشنهاد بده. خب ایده خوبی بود که سینا از یه دختر داهاتی مذهبی احمق خوشش بیاد و خب بعد چند وقت که ببینه تو و امثال تو و خانوادت چه موجودات غیر قابل تحملی هستین و با یک شکست کوچولو خودش میره سمت فاطی. خب تو یک آیتم داشتی که بشه تحملت کرد، خوشگل بودی اما احمق...
خب داداشی من یه مدت با یه دختر خوشگل لاس میزنه و کلی از خشک بازی هاش بهش برمیخوره و خودش پسش میزنه. فکر میکردم نقشه خوبی دارم و درست تو روزایی که به سینا القا کرده بودم عاشق تو شده و حتی جمله هاش به تو رو من یادش داده بودم،‌ باید کم کم بهش میفهموندم که تو و خانوادت چقدر عوضی هستین. وارد خونه شدم و تو رو لخت با یه حوله دیدم و تازه فهمیدم به پیشنهاد خودت پردتو زده. اونجا بود که حسابی تو محاسباتم به خاطر توی هرزه شکست خوردم و فهمیدم مسیر برای دور انداختن تو توسط خود سینا یکمی سخت و طولانیه، علاقت و وابستگیت به سینا و تغییر کردنات بر خلاف تصورم بود... که هر بار که به سینا غیر مستقیم میفهموندیم که تو مایه آبرو ریزی هستی ، هی بیشتر میشد و تو برای حفظ سینا هر غلطی که من دوست نداشتم بکنی ،‌میکردی. وقتی فاطی که هم خودش و همه فامیل منتظر بودن که سینا بره خواستگاریش و اینجور نشد، به لج سینا ازدواج کرد همه چیز از دست رفته بود و همش تقصیر توی داهاتی بی ارزش بود...
تو روزایی که اصلا امیدی نداشتم و گفتم همه چی از دست رفت یه اتفاق جالب افتاد،‌شیوا خانوم ما بچه دار نمیشد، موردی که اگه خودشو بکشه هم این و نمیتونه تغییر بده و درست همین موقع بود که فاطی از شوهرش طلاق گرفته بود تازه بدون بچه. چه موقیعت عالی ای، در اینکه میشد سینا رو از آینده بدون پدر شدن مایوس کرد کار سختی نبود اما خب از اونجایی که داداشی من یه مرد مهربون و با معرفتی هستش خب دلش نمیاد که زنش و از دست بده و ولش کنه به امون خدا،‌اونم حالا که هیچ کس و نداره و یه دنیا عذاب وجدان تو دل داداشی مهربون من بود و هست البته... همین موقع بود که شهرام که از تفکرات و نقشه های من حدودا خبر داشت ،‌چون مامانم بهش گفته بود باهام تماس گرفت و یک مشاوره خیلی خیلی مفید و خوب بهم داد. اینکه تنها راه اینکه سینا راغب بشه اینه که خود شیوا اقدام کنه و خودش پیش قدم بشه،‌و از اونجایی که احمقی مثل تو گیر داده بود به درمان و فکر میکرد اینم میتونه تغییر بده ،‌ لازم بود کامل به پیشنهاد شهرام گوش بدم که البته اونم مفتی این راه و جلوم نذاشت و معامله خودشو داشت که جزییاتش به تو مربوط نمیشه، ‌به هر حال ازدواج سینا و فاطی برای اونم بی فایده نیست و نون و آبی داشت و داره...

خب شیوای عاشق پیشه که گیر داده از سینا بچه بیاره و اگه بیاره دیگه همه چی تمومه رو باید چیکار کنیم؟ یه فیلم کوچولو لازم بود بازی کنیم که مامی جون سرطان داره و نمیخواد کسی بفهمه حتی سینا، و من به سینا میگم که خبر داشته باشه اما به روی مامی نیاره و اون آخر عمری چیزی نمیخواد جز دیدن بیشتر بچه هاش و تنها نبودنش و دیدن نوه ای که از بچه های شوهری که واقعا دوستش داشته. آخرش هم میگیم مامی از سرطان نجات پیدا کرده. همینا بس بود که سینا همه فکر و ذکرش مامی بشه و حتی به پیشنهاد ما نیمچه رابطه ای با فاطی برقرار کنه و در ادامه آماده بشه برای ازدواج و بچه دار شدن، که متاسفانه با مانع محکم باباش برخورد کردیم که گفت دوست نداره دخترش زن دوم باشه و تازه نفرین آه و یه زن دیگه همراشه باشه و همش مزاحمت ایجاد کنه... دوباره شهرام با اون فکرای طلاییش پیشنهاد داد که میتونه قاپ این شیوا خانوم پاکدامن عاشق پیشه رو بزنه و اینجوری به سینا ثابت کنیم که بدون عذاب وجدان این زن و طلاق بده و بره فاطی رو بگیره، اعتراف میکنم که باورم نمیشد که این نقشه جواب بده و مشخص بشه تو چقدر هرزه ای و ما خبر نداریم،‌ چقدر خوشحال شدم و مطمئن شدم همه این نقشه ها حقت بوده و لیاقتت همینه... شهرام من رو از جزییات و کثافت کاریات با خبر میکرد و خب دیگه وقتش بود که حضورا هنرنمایی های عروس خوشگلمونو ببینم که دیروز دیدم...
ببخشید آقای عزیزپور از این خلاصه تر نمیشد بگم ،‌لازم بود این توضیحات. وکیله گفت: نفرمایید سارا خانوم فیض بردیم و شروع کردن خندیدن... 
هر جمله از حرفای شیوا ذره ذره وجود و روح منو کشت و تیکه تیکه کرد. نه اشکی و نه گریه ای و نه بغضی، فقط بهت و شک...
خب شیوا جان گفتن از گذشته ها دیگه بسه ، آدم باید تو آینده زندگی کنه و به گذشته فکر نکنه. من اصلا نمیخوام بهت صدمه ای بزنم و بلایی سرت بیارم، و حتی پیش سینا لوت بدم، خوب فکرامو کردم و طاقت دیدن اینکه سینای من یک عمر با فکر اینکه زنش چه کثافتی بوده رو ندارم و تازه این آبرو ریزی میشه و شاید ازدواجش رو با فاطی تحت شعاع قرار بده... بهتره این راز برای همیشه بین خودمون باشه و به گور ببریم،‌ البته با چند تا کار کوچولو که تو باید برام انجام بدی... 
آدرس محل کار پدر فاطی رو بهت میدم و تو باید بری بهش چیزایی که تواین برگه برات توضیح دادم و بگی و راضیش کنی با ازدواج سینا و فاطی موافقت کنه. خب مرحله بعدی سینا هستش که باید خودت حرفشو پیش بکشی و هر جور شده کاری کنی که با رضایت کامل این کار کنه و تازه اینجوری تبدیل میشی به قهرمان داستان و همه تحسینت میکنن و هیچ کس از باطن کثیف و هرزه تو با خبر نمیشه،‌مگه نه آقای عزیزپور؟؟؟ براوو براوو سارا خانوم چقدر سخاوتمند و چقدر با گذشت، شیوا خانوم باید دست این دختر رو ببوسید از این همه بزرگی...
سارا خنده مغرورانه ای زد و ادامه داد و گفت: تازه آقای عزیزپور از اونجایی که بعد ازدواج سینا به هیچ وجه قرار نیست شیوا جان برای یک ثانیه هم تو زندگیشون باشه و خب ما دوست نداریم سینا زنش رو به خاطر نازایی طلاق بده و حرف پشتش باشه،‌ یه خونه براش میخریم و به نامش میکنیم و یک خرجی ماهیانه و شیوا جون همچنان زن سینا هستش اما در اصل نیست و نباید دیگه طرفشون بره... چون با دست خودت کامل به کثافت کاریا و هرزگیاش رو کتبی و هم صوتی اعتراف کرده و اگه پاشو کج بذاره شما بهش بگو چه اتفاقی میوفته...
وکیله گفت: از این نسخته های اعتراف به تعداد اعضای خانوادش و حتی اقوام نزدیک مثل عمو و عمه ،کپی برابر اصل گرفته میشه و پست میشه به آدرسشون و همراه فایل صوتی. در ضمن از ایشون به جرم زنا و اشاعه فساد و فحشا در جامعه شکایت میشه و حداقلش حکم سنگسار و اعدامه و همه کارایی که ایشون کرده رسانه ای هم میشه...
سارا ادامه داد و لحنشو کاملا جدی و خشن کرد، شیوا میری تو همون خونه زندگیتو میکینی تا بپوسی و بمیری و فقط یادت باشه اسمت الکی و ظاهرا تو شناسنامه سینا هستش و اگه بفهمم که یک ثانیه حتی رفتی به دیدنش،‌حتی از راه دور ، خودت میدونی چه بلایی سرت میارم،‌فهمیدی یا نه؟؟؟ با تو هستم میگم فهمیدی یا نه؟؟؟ 
بله فهمیدم... ( هیچ کلمه و جمله ای نمیتونه وصف کنه که چه اتفاقی درون شیوا موقع شنیدن این حرفای سارا ، افتاده )
فرداش رفتم به آدرس محل کار پدر فاطی،‌یه ساختمان بزرگ و شرکت بزرگ ،‌ با پرس و جو خودمو به دفترش رسوندم ، به منشیش گفتم با آقای نظامی کار دارم،‌گفت وقت قبلی دارین؟ گفتم نه از آشنایانشون هستم و یه کار مهم دارم. به اصرار من رفت که با خودش هماهنگ کنه... دیشب هم سر هم یک ساعت بیشتر نخوابیده بودم و صبح از ضعف زیادم یه تیکه بیسکوییت خوردم که بتونم حرکت کنم،‌همه تنم ضعف کرده بود و لرزه داشتم و حتی تب هم داشتم و عرق میکردم. منشی اومد و گفت: شما رو نمیشناسن ایشون و لطفا با وقت قبلی بیایید،‌ تن صدام بالا نمیومد و با بی حالی شروع کردم به اصرار کردن،‌که یه دختره از تو دفتر اومد بیرون و گفت: کیه این خانوم که با بابام کار داره و میگه آشناست؟؟؟ من و که دید خشکش زد و مشخص بود شناخته. حسابی دست پاچه شده بود و سعی کرد خودشو جمع جور کنه و با خوش رویی کاملا مصنوعی گفت: شما شیوا خانوم همسر آقا سینا هستید درسته؟ گفتم بله فاطی خانوم و اگه اجازه بدین با پدرتون کار داشتم،‌ فاطی دست پاچه شده بود و اصرار داشت بفهمه چیکار دارم ،‌میترسید من اومده باشم اینجا جنجال راه بندازم و از این دستپاچگی و هول شدن مشخص بود که از لو رفتن رابطه مخفیش با سینا میترسه. بهش گفتم فاطی خانوم نگران نباشین من نیومدم براتون دردسر درست کنم ،‌فقط بذارین من ببینم پدرتون رو. فاطی که دید داره توجه همه جلب میشه ترجیح داد منو ببره پیش باباش. چهره باباش خیلی خشن و جدی بود و تعجب کرد که من تو دفترش چیکار میکنم...
آقای نظامی من اومدم با شما در مورد سینا صحبت کنم. اومد صحبت کنه که بهش گفتم اجازه بدید میگم. آقای نظامی از روز اول که من و سینا ازدواج کردیم سینا هیچ وقت عاشق من نبود و تنها عشق درونش دختر شما بود و فقط به خاطر ترحم و شرایط بدی که تو خانوادم داشتم و همش کتک و مورد آزار قرار میگرفتم با من ازدواج کرد که نجاتم بده و برای من خودشو فدا کرد و از عشق دختر شما خودشو محروم کرد. من هیچ وقت براش زن خوبی نبودم و نیستم ، به خاطر اثرات دوران کودکی من دچار بیماری روانی و شدیدا تحت درمان دکترم و مورد بعدی اینکه بچه دار هم نمیشم. هر کاری میکنم سینا من رو ول نمیکنه و به تعهدش نسبت به حفاظت ازمن پایبنده و راستشو بخوایین تحمل این زندگی برام سخته ، من دیگه سینا رو دوست ندارم و بهش علاقه ندارم،‌حالا که اصرار داره من و طلاق نده ،‌کاری از دستم برنمیاد جز اینکه شما رو راضی کنم که دست فاطی و سینا رو تو دست هم بذارین و من بهتون هر ضمانت و امضا یا هر چیزی که خواستین میدم که برم پی زندگیم و هیچ وقت مزاحم زندگیشون نشم،‌چون خودمم واقعا نمیخوام با سینا باشم و برام موجود خسته کننده و تکراری ای شده... 
فاطی دهنش از تعجب باز مونده بود و چشاش گرد شده بود،‌باباش ظاهرشو حفظ کرده بود اصلا چیزی نشون نمیداد ،‌اما مشخص بود داره همه حرفای منو آنالیز میکنه و حسابی تو فکره... 
از دفتر بابای فاطی زدم بیرون،‌ انگار کل دنیا گلوی من و گرفته و داره فشار میده،‌ بدتر از وضعیت بد جسمیم که ضعف شدید داشتم ،‌وضعیت داغون روحیم بود. تنها چیزی که میدونستم این بود که باید هر کاری سارا ازم میخواد انجام بدم. دیگه حتی اشکی برا ریختن هم نداشتم و احساس میکردم روحمو از تنم جدا کردن. رفتم خونه و همونجوری دراز کشیدم رو تخت و تنها حسی که برام مونده بود تنفر بود ، از این دنیا و همه آدماش متنفر بودم...
بلاخره بعد کلی صحبت دیگه و کلی صحبت با سینا که تونستم مثلا از ته دل راضیش کنم که کار درست همینه ،‌قرار شد سینا و فاطی عروسی کنن و سینا یه آپارتمان به نام خودم گرفت و همون وسایل خونه خودمو توش چیندن برام . حالا سینا و حتی خانوادش شده بودن آدمای خوبی که عروسشون رو دور ننداخته و تازه کلی هواشو داشتن . دقیقا همون پرستیژ خانوادگی و کلاس و حفظ ظاهری که همیشه مد نظر سارا بود و براش خیلی اهمیت داشت. من هم همه چیز رو دقیق طبق خواسته های سارا انجام دادم و سینا هم چیزی نبود جز عروسک خیمه شب بازی دست سارا...
سینا بهم قول داد هفته ای چند شب بهم سر بزنه و رفت و در و پشت سرش بست و خوب میدونستم که این آخرین باریه که من و سینا زیر یه سقف بودیم و دیگه شوهر من نیست...
چندین روز درگیر بودم و نتونسته بودم اصلا از ندا خبر بگیرم, صبح بلند شدم و رفتم خونشون , دیگه مرخص شده بود و باید استراحت میکرد و بهش گفته بودن زود جوش میخوره دنده هاش و به زودی خوب میشه, جفتشون تا حدودی از اتفاقای پیش اومده خبر داشتن اما هیچ کدومشون از ملاقات من و سارا و اون وکیله و اون اعترافات کتبی ای که ازم گرفتن خبر نداشت، سارا تاکید کرده بود حتی شهرام و مادر خودش از این ملاقات بی خبرن و منم اصلا به روشون نیاوردم. سمانه دید جو اینقدر غمناک و داغونه که برای عوض کردنش به من گفت: راستی شیوا خونه جدید مبارکه خانوم خانوما, دیگه صاحب خونه شدی , کی به ما شیرینی میدی؟؟؟ با اینکه مطمئن بودم میخواد از این حالت در بیاره ما رو اما خوشم نیومد از شوخیش, بلند شدم ازشون خدافظی کردم و زدم بیرون. همه سعی خودمو کردم که تحت تاثیر چشمای نگران و نگاه های خاص ندا به خودم نشم و برام اهمیت نداشته باشه...
نزدیکای ظهر بود و حال و حوصله منتظر اتوبوس بودن رو نداشتم و شروع کردم پیاده رفتن تا اگه تاکسی به تورم خورد باهاش برم. تو حال و هوای خودم بودم که صدای بوق یه ماشین نزدیکم ،من و به خودم آورد, رومو برگردونم و دیدم یه ماشین شاسی بلند خارجی با دو تا از این پسر پولدارای قرتی توش هستن با تیکه بهم میرسونن که برم سوار شم. سرعت قدم زدنمو کم کردم و وایستادم, چند متر جلو تر از من نگه داشتن و مشخص بود تو آیینه دارن نگاه میکنن که من میخوام چیکار کنم. رفتم سمت ماشین و در عقبشو باز کردم و نشستم. اونی که راننده بود آیینه عقب رو سمت من چرخوند و گفت: جووونننن و حرکت کرد. هر چی تو راه باهام حرف زدن و سوال کردن من سکوت مطلق بودم و هیچی نمیگفتم, به خنده میگفتن نکنه خون آشامی میخوای گولمون بزنی و ترتیبمونو بدی, انواع و اقسام مسخره کردن و تیکه انداختن و انجام دادن.برام مهم نبود اینا کی هستن و یا اصلا قابل اعتماد هستن یا نه. بلاخره رسیدیم خونشون که یک آپارتمان تو یک جای گرون بود, وقتی که از راه پله ها منو بردن فهمیدم که اینجوری میخوان ریسک دیده شدنم تو ساختمون کمتر بشه. وارد خونه شدیم, خونه پولداری و با کلاس بود, از دکور و قاب عکسا مشخص بود اینجا خونه مجردی نیست و یه خانواده زندگی میکنه و احتمالا خالی شده و اینا هم دارن از فرصت استفاده میکنن. یکیشون اومد سمت من و گفت: عزیزم میخوای بری حموم یه دوش بگیری حسابی خستگیت گرفته شه , تو این گرما حتما خیلی خسته شدی. میدونستم منظورش اینه که برم خودمو بشورم که تمیز بشم و با لذت بیشتری منو بکنن, با سرم اشاره کردم اره, منو هدایت کرد سمت حموم و لخت شدم و رفتم دوش گرفتم, اومد در زد و یه حوله بهم داد, خودمو خشک کردم و حوله انداختم دورم و اومدم بیرون, همونجوری رفتم رو کاناپه نشستم, بهم شربت تعارف کردن, اونی که راننده بود اسمش امیر بود ، که از صدا زدن اون یکی فهمیدم, اومد سمتم و گفت: خب دیگه بریم صفا سیتی, دستمو گرفت و بلندم کرد و بردم تو اتاق خواب, اونجا هم مشخص بود یک اتاق خواب متاهلی هستش, همینجوری وایستاده بودم, امیر شروع کرد لخت شدن و من و نگاه میکرد, حوله رو خودم ازدورم انداختم زمین, دوباره یه جووونننن گفت اومد طرفم , خوابوندم رو تخت شروع کرد گردن و سینه هام و خوردن , خیلی اینکاره نبود اما اینقدر بود که لذت ببرم و بتونم تحریک بشم, منم با دستم رو بدنش میکشیدم سعی میکردم بیشتر بهش حال بدم, خیلی کم باهام ور رفت و یه کاندوم برداشت و کشید سر کیرش و کرد تو کسم, تلمبه میزد و سینه هام و میخورد, صدای آه و نالم در اومده بود و امیر هی میگفت جوووونننن, دستام و چنگ مینداختم به کمرش و با این حرکتم ازش میخواستم محکم تر بکنه, موفق شدم ریتمشو تند تر کنم و پاهامو باز تر و بالا تر گرفتم که کیرش بیشتر بره تو کسم, با تند تر شدن ریتم تلمبه زدنش با کش و قوسی که به کمرم دادم و گازی که با دندونام از شونه اش گرفتم و لرزشی که پاهام و کمرم داشت , فهمید ارضا شدم و این بیشتر تحریکش کرد و شدید تر میکرد, مشخص بود تاخیری استفاده کرده چون یه بیست دقیقه ای طول کشید تا آبش اومد . حسابی بیحال شده بود بعد چند دقیقه از روم بلند شد و گفت: تو دیگه چه دافی هستی , لباسشو پوشید و رفت. من همونجوری خوابیده پاهام از هم باز بود و نگاش میکردم, امیر رفت و بعد چند دقیقه اون یکی اومد, اون یکی بیشتر با سینه هام بازی کرد و باهام ور رفت, اونم کاندوم کشید سر کیرش و کردش تو کسم, کیرش کلفت تر بود و بیشتر حال میکردم, اونم موفق شدم ریتمشو تند تر و وحشی تر کنم تا بتونم دوباره ارضا بشم, از قیافمو اندامم همش تعریف میکرد و از هات بودنمو سکسی بودنم، تا اینکه آبش اومد و اینم پاشد لباس پوشید و رفت. دوبار ارضا شده بودم اما بازم میخواستم , دوست داشتم بازم برگردن و بکنن, اصلا تنوعی نداشتن ومشخص بود خیلی از سکس چیزی نمیدونن. یه نیم ساعتی دراز کشیدم و فکرمیکردم دوباره میان , همونجوری لخت پاشدم از اتاق خواب اومدم بیرون, هر دوشون رو کاناپه نشسته بودن و معلوم بود دارن درباره من پچ پچ میکنن, از جلوشون رد شدم رفتم سمت آشپزخونه و یه لیوان شربت برای خودم درست کردم, اومدم همونجوری رو به روشون نشستم و پام و انداختم رو پام و تی وی نگاه کردم. از این سکوت و رفتار من تعجب کرده بودن, وقتی مطمئن شدم اینا دیگه نمیخوان بکنن و انگاری همون یه بار سیر شدن رفتم لباسامو از رخت کن حموم برداشتم و پوشیدم, وایستادم و بهوشن فهموندم منو برگردونن, امیر پاشد و گفت: اوکی بریم, توی راه همش ازم تعریف میکرد و میگفت دختر مثل تو ندیدم که اینقدر هات باشه و حال بده, شمارش آماده رو یه تیکه کاغذ از جیبش درآورد و داد بهم گفت: باهام تماس بگیر. موقع پیاده شدن چهار تا چک پول 50 هزار تومنی گذاشت رو کیفم, وقتی پیاده شدم , گفت: حداقل اسمتو بگو, فقط نگاش کردم و هیچ نگفتم و رفتم...
فقط یه چیز میتونست حال منو خوب کنه و برای لحظاتی یادم بره که چه آدم بدبختی هستم و اون سکس بود, اون پولی که بهم داده بودن رو گذاشتم تو دراور لباسم و اصلا برام اهمیت نداشت و از این اتفاق با هیچ کس حتی ندا صحبت نکردم... 
شهرام بهم زنگ زد که پس کی قراره برگردی سر کارت, چند وقت بهت مرخصی دادم کار و بارات و بکنی, بسه دیگه بیا به کارت برس. فرداش دیگه رفتم سر کارم, سمانه هم بود ، اما ندا هنوز نیاز به استراحت داشت, چند روزی گذشت که سمانه باید میرفت شهرستان پیش خانوادش, رفتم پیش ندا و آوردمش خونه خودم که حداقل موقع هایی که هستم هواشو داشته باشم. خیلی بهتر شده بود و دیگه کاراشو حدودا خودش انجام میداد , اما میخواست عمدا خودشو طولانی مدت بندازه که شهرام و اذیت کنه...
شب دومی که پیش من بود بهم گفت: کمک میکنی منو ببری حموم, بهش گفتم چرا که نه, کمکش کردم لباسشو درآورد و بردمش حموم, دوش و باز کردم و گفتم الان میام, خودمم رفتم لخت شدم و برگشتم, به خنده گفت: دیگه خجالت نمیکشی, منم خندم گرفت و بی مقدمه ازش لب گرفتم, چقدر لباش شیرین بود و چقدر خوش مزه, میدونستم ندا بهم احساس خاصی داره و از نگاش و چهرش مشخص بود. خیلی نمیتونستم بغلش کنم چون دردش میومد, اما سعی میکردم سینه هام بیشتر به سینه هاش مالیده بشه, تو چشماش خوندم که تعجب کرده, صورتمو ازش جدا کردم و تو چشماش نگاه کردم, رفتم سمت سینه هاش و شروع کردم لیس زدن نوک سینه هاش, دستمو از پایین بردم رو کسش و سعی میکردم انگشتمو بکنم توش, همینجوری که بدون کنترل داشتم باهاش ور میرفتم گفت: شیوا بس کن داری دردم میاری... ازش جدا شدم و با تعجب نگام میکرد و تو صورتش مشخص بود بی ملاحظگی کردم و دردش اومده, گفتم ببخشید. لیف و برداشتم شروع کردم با ملایمت شستن بدنش و از حموم آوردمش بیرون. خسته شده بود از ایستادن تو حموم, با همون حوله رو کاناپه دراز کشید, خط نگاهش به من بود همش و متعجب از رفتارم. بهم گفت: شیوا چت شده تو؟ نمیدونم چرا اما با عصبانیت برگشتم تو روش گفتم غلط کردم ببخشید که باهات حال کردم و لاس زدم دیگه تکرار نمیشه... ندا گفت: شیوا چرا اینجوری میکنی؟؟؟ دیگه جوابشو ندادم رفتم لباساشو آوردم و کمک کردم تنش کرد , شام و حاضر کردم و با سردی هر چی تموم تر شام خوردیم و رفتم تو اتاقم بگیرم بخوابم...
دیگه نه گریه میکردم و نه هیچی برام اهمیت داشت. هر روز که میگذشت بیشتر احساسات تو وجودم خشک میشد. بالشت به بغل خوابم برده بود که حس کردم یکی از پشت بغلم کرده, نا خواسته با ترس و استرس برگشتم, ندا بود و لخت لخت بود , خودش لباساشو در آورده بود, گفت: بیا من در اختیار تو , هر کاری دوست داری باهام بکن, میخوای لاس بزنی ,میخوای حال کنی یا هر کار دیگه... گفتم ندا برو بخواب فراموشش کن امشبو, دستمو گرفت گذاشت رو سینه هاش, گفت: شیوا من از اینکه باتو باشم هیچ مشکلی ندارم و از خدامم هست, امشب که هیچی من هر شب برای تو و در اختیار تو. اگه من آرومت میکنم حداقل کاریه که میتونم برات بکنم. اگه باهام ور نری و حال نکنی من مجبورم باهات ور برم که باید درد این دنده های شکسته لعنتی هم تحمل کنم... 
دستامو آروم رو سینه هاش مالش میداد, چقدر نرم و لطیف بود, اشک تو چشماش جمع بود و چقدر خوشگل ترش کرده بود تو اون نور کم اتاق, لبامو بردم سمت لباش شروع کردم لب گرفتن, نرمی سینه هاش تو دستم و مزه لباش تو دهنم, با هر چی نیرو تو ماهیچه های لبم بود , لباشو بینشون فشار میدادم و زبونم و تو دهنش میچرخوندم, سعی خودشو میکرد باهام همکاری کنه اما حس میکردم یکم داره دردش میاد, اما بازم کنترلمو از دست داده بودم و فقط به لذت اینکه ندا اینجوری لخت در اختیار منه میتونم از بدن لطیف و نرمش استفاده کنم فکر میکردم, دستمو از سینه هاش بردم سمت کسش و شروع کردم با چوچولش بازی کردن, لبامو بردم سمت سینه هاش و شروع کردم میک زدن, یه حس جنونی بهم دست داده بود که دوست داشتم با همه قدرتم گاز بگیرم سینه هاشو و همین باعث شد چند تا گاز حدودا محکم بگیرم, ندا صداش در نمیومد و هیچی نمیگفت. از روش رفتم اونور پهلوش که سالم بود که بتونم از اون طرف بغلش کنم. قبلش لباسای خودمم دراورده بودم و لخت شده بودم, تماس با بدن نرم ندا لذتش عالی بود. سعی میکردم کسم و بمالونم به بدنش و با دستم با کسش بازی میکردم که تحریکش کنم اما اصلا ترشح نداشت, نمیدونم چرا عصبی بودم و حرصم گرفته بود , رفتم پایین و سرمو بردم بین پاهاش و شروع کردم خوردن و لیسیدن کسش, شاید از هزار تا زن فقط یکیشون بتونه جلوی خوردن کسش مقاومت کنه و تحریک نشه, ترشح ندا کم کم زیاد شده بود بوی تند و تیزی میداد کسش, برام اهمیت نداشت و چوچولش رو بین لبام گرفتم و با انگشتام شروع کردم تو کسش عقب جلو کردن, هر چند حرکت یه انگشت اضافه میکردم و آخرش با چهار تا انگشت کردم تو کسش که متوجه شدم دردش اومد و داره خودشو جمع میکنه , اما همچنان هیچی نمیگه, حس جنون آمیزم بیشتر شده بود و با همون چهارتا انگشت وحشیانه و تند شروع کردم تو کسش جلو و عقب کردن. تا ارضا نمیشد ولش نمیکردم, اینقدر اینکارو کردم که بلاخره ارضا شد, سرمو بردم سمت صورتش و به چشماش نگاه کردم, بدون صدا فقط اشک میریخت و مشخص بود کلی درد کشیده و من کلی دردش آوردم. به جای اینکه دلم بسوزه از اینکه باهاش اینکارو کردم حس خوبی داشتم و برگشتم سر جام و پشتمو کردم و گرفتم خوابیدم...

‎ندا...
عاشق شیوا شده بودم و هر لحظه بیشتر بهش وابسته میشدم ، اولش به خودم میگفتم که این چه احساس مسخره ایه آخه ما هم جنسیم و اصلا چرا من باید این حس خاص رو بهش داشته باشم،‌اما نتونستم با این احساسم مقاومت کنم،‌ از ته دلم دوسش داشتم و عاشقش شده بودم،. من که تا قبلش همه چی برام مادیات و پول بود و هیچ کسی ارزش خاصی برام نداشت، حالا درگیر احساس شیوا شده بودم و هر روز بیشتر و عمیق تر میشد این احساس. اشکام به خاطر این نیومد که من و درد آورده و اینجوری باهام رفتار کرده،‌ با همه وجودم تمرکز کردم که ارضا بشم براش ، چون تا نمیشدم ولم نمیکرد و همون کاری که با خودش شده بود بارها، با عقده و کینه سر من داشت خالی میکرد، شیوا هر روز بیشتر عوض شده بود بی احساس تر و بی روح تر میشد و این رفتارش با من باعث شد دلم از این دنیای لعنتی بشکنه که چه به روز این دختر معصوم آوردن...
بعد چند روز که بهتر شدم برگشتم خونه خودم و سمانه هم اومد. ترجیح دادم به سمانه نگم که شیوا باهام چیکار کرده چون شروع میکرد غر زدن و به شیوا بدبین شدن،‌ شیوا هر روز که میگذشت بیشتر عوض میشد، حسابی برای بیرون رفتناش و حتی تو مغازه تیپ میزد و آرایش میکرد. ساپورت و مانتوهای تنگ جلو باز میپوشید و کلا تیپ های تو چشم. چند بار خواستم در مورد اون اتفاق اون شب باهاش حرف بزنم اما اصلا بهم اجازه نداد و حرف و عوض میکرد، گاهی وقتا تو چهرش دقیق میشدم و دیگه اون شیوای معصوم و نمی دیدم ، اما هنوز دوسش داشتم و دنبال راهی بودم که بتونم شیوا رو برگردونم...
شهرام و فرزاد هم چند وقتی بود اصلا کار به کارمون نداشتن،‌احتمالا یه سوژه جدید برای بازی داشتن و فعلا ما براشون تکراری و بدون سرگرمی بودیم. یه روز رفتم پیش شیوا و گفتم دیگه برام قهوه درست نمیکنیا، خندید و گفت: وقت نشده خب امروز برات درست میکنم. بهش گفتم راستی چند وقته خیلی جیگر شدیا شیطون ( که البته واقعا هم شده بود ) بازم خندید و گفت: مرسی عزیزم و به شوخی گفت: قابل نداره. گفتم اگه قابل نداره که افتخار بده پس بیا خونمون یه جشن کوچولوی سه نفره بگیریم. به اصرار من قبول کرد که بریم شب بریم خونش وسایلشو برداریم و چند روزی پیش من و سمانه باشه...
سمانه گفت: من حسابی حوس کردم خودمون پیتزا درست کنیم،‌بهش گفتم خب سمانه زودتر میگفتی تا تو خیابون بودیم وسایلشو میگرفتیم. سمانه گفت: عیبی نداره الان به حسام میزنگم بیاد بهش پول بدم بره برامون بگیره. (حسام پسر واحد رو به رویی ما بود که سمانه تنبل مخشو زده بود و ازش گاهی وقتا از این کارا میکشید، و 10 سالش بود). بعد زنگ سمانه در زدن و در و باز کردم و به حسام گفتم بیاد تو تا بهش پول بدم، شیوا هنوز مانتوشو درنیاورده بود و همونجوری رو مبل نشسته بود و سرش تو گوشیش بود،‌سمانه رفت که به حسام پول بده بهش گفت ای بابا حسام تو که همش با گوشی بازی میکنی،‌چشات در نمیاد آخه...

‎شیوا...
با این جمله سمانه به حسام ،روم برگشت به سمتشون، دیدم حسام که میگفتن یه پسر بچه هستش، یه پسر خوشگل با چشمای آبی و موهای روشن و چقدر مودب. تا وقتی که بره برامون خرید کنه و برگرده همه مون لباسامونو عوض کرده بودیم و تاپ و شلوارک شده بودیم،‌این دفعه که در زدن من نزدیک در بودم در و باز کردم،‌حسام و از نزدیک تر میدیدمش،‌وای چقدر پسر خوشگل و نازی بود. مشخص بود روش نمیشه ما سه تا رو با این وضع نگاه کنه و خجالت میکشید،‌ به سمانه که رسید گفت: پنیر پیتزا اون مارکی که میخواستین نداشتن اما این و گفت خیلی خوبه و از اونم بهتره، چه صورت سفید و صافی،‌ که لبای قرمزش موقع حرف زدن رو اون صورت چقدر قشنگ تر میشدن،‌ چه صدای بچگونه دلنشینی. وقتی داشت میرفت صداش زدم که آقا حسام، من خیلی دوست دارم تو گوشیم چند تا بازی خوب نصب کنم و بازی کنم، از اونجایی که تو اهل بازی هستی بهم کمک میکنی؟؟؟ سمانه خندش گرفته بود گفت: حسام جون ببخشید معرفی نکردم این خانوم خوشگله ،‌شیوا خانومه از دوستای خوب ما... حسام گفت: چشم حتما . مشخص بود اینقدر به بازی علاقه داره که اسم بازی رو که آوردم چشماش برق زد. ندا از آشپزخونه گفت: حسام جان باشه برای بعد همینجوری الان کلی شرمنده مامانت شدیم و دیر وقته عزیزم. من و سمانه شروع کردیم آماده سازی مواد پیتزا ، بهش گفتم حداقل زنگ میزدی از مامان حسام یه تشکر میکردی ،‌ بعدش هم ازش اجازه بگیر حسام بیاد برام چند تا بازی نصب کنه و یادم بده، اینجوری وقتای بیکاری سرم گرمه و کمتر فکر میکنم،‌تازه گوشیم چند تا مشکل داره شاید بتونه درست کنه. سمانه گفت: اوکی،‌گوشی شو برداشت و همونکاری که بهش گفتم و انجام داد...
فرداش سر شب که اومدیم خونه ،‌حسام هم اومد که برام بازی نصب کنه،‌بهش گفتم حسام جون بریم تو اتاق مزاحم بقیه نشیم ، سنگینی نگاه ندا رو روی خودم حس میکردم،‌اما برام اهمیت نداشت. بردمش تو اتاق و نشستیم رو زمین و گوشیم و بهش دادم که کاراشو بکنه،‌عمدا عکس صفحه گوشیم و یه عکس از خودم با یه لباس مجلسی حدودا لختی گذاشته بودم،‌وقتی چشمش افتاد به صفحه گوشی بعدش سریع روش و به صورت من کرد که مطمئن بشه من همین عکسه هستم یا نه ،‌من خودمو به متوجه نبودن زدم... مشخص بود عاشق بازیه و گرفتمش به حرف درباره بازی و با ذوق و شوق برام تعریف میکرد،‌اصلا نمیفهیدم چی میگه اما محو لباش و چشماش شده بودم،‌ میخواستم همونجا بگیرمش و همه لباشو بخورم. یه بازی برام نصب کرد و ازش خواستم بهم توضیح بده چجوریه،‌عمدا از روبه روش خودمو کشوندم کنارش و سرمو نزدیک نزدیک صورتش کردم که مثلا رو گوشیم مسلط باشم،‌دستم هم انداختم رو شونه هاش و وانمود کردم که چقدر از بازی خوشم اومده ،‌ چه بویی خوبی داشت صورتش،‌ بوی یک پسر بچه با ادب و خوشگل مستم کرده بود، مثلا وانمود کردم که بازی رو یاد گرفتم و خوشم اومده ،‌برای تشکر لپشو بوسیدم و گفتم مرسی عزیزممممم، حسابی قرمز شده بود ،‌اما باورش شده بود که همش به خاطر بازیه. در باز شد و ندا گفت: چه خبر خوب خلوت کردینا،‌ منم گفتم آره حسابی، بیا ببین حسام برام چی نصب کرده، ‌من و بگو این همه وقت از بازی بی خبر بودم و خوشم نمیومد. حسام با ذوق گفت: بازم کلی بازی قشنگ دارم، خواستین براتون نصب میکنم، بهش گفتم من که از خدامه،‌تا فصل مدرسه هم نشده وقت داری حسابی،‌ فردا شب هم بیا برام نصب کن و تازه گوشیم چند تا ایراد هم داره حسام جون اگه برام درست کنی خیلی ممنون میشم...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#36 | Posted: 15 Dec 2016 09:24
زندگى پيچيده شيوا

نويسنده شيوا

قسمت ٧

‎شیوا...
همش تو فکر این بودم زودتر شب بشه بریم و حسام و ببینم، ندا اومد پیشم و گفت: شیوا جون شرمنده شب باید تنهایی بری خونه،‌ سمانه گیر داده بره تهران عیادت عموش که تازه مرخص شده از بیمارستان،‌نمیتونم این وقت شب بذارم تنهایی بره و باهاش میرم،‌تا آخر شب برمیگردیم. منم گفتم نه بابا شرمنده چرا،‌پس من نمیخوابم تا شما بیایین،‌بهم کلید خونه رو داد و من تنهایی اومدم خونه،‌قبلش رفتم پیش سمانه و شماره حسام و گرفتم که بیاد برام بازم بازی نصب کنه...
تو لباسای ندا و سمانه گشتم،‌یه تاپ بندی لختی با یه شلوارک خیلی کوتاه که شبیه شرت پاچه دار بود پیدا کردم،‌ حسام اومد پیشم، وقتی نگاش به من و بدنم افتاد حسابی خجالت کشید و سرخ شد ،‌بازم خودمو به بی توجهی و عادی بودن زدم،‌ هیچی از امیال جنسی یه پسر ده ساله نمیدونستم و اصلا نمیدونستم احساسی داره یا نه . بهش گفتم خب حسام جون بریم تو اتاق راحت تریم ،‌تو اتاق بهش گفتم که دیشب رو زمین خسته شدم و پاهام درد گرفت،‌بیا رو تخت بشینیم(تخت تک نفره ندا). گوشیم و گرفت و الکی بهش چند تا ایراد گفتم شروع کرد ور رفتن باهاش،‌رو به روش نشسته بودم و عمدا دو لا میشدم که گوشیم و ببینم، میدونستم اینجوری دیگه کامل سینه هام آویزون میشه و میتونه ببینه،‌ باید از این فرصت استفاده میکردم، باید یه کاری میکردم. یه فکر به سرم زد،‌رفتم براش شربت آوردم و وقتی اومد از رو سینی برداره ،عمدا لیز دادم و ریختم رو تیشرتش،‌طفلک شروع کرد معذرت خواهی و گفت: الان میرم خونه لباسمو عوض میکنم،‌بهش گفتم نه حسام جون اصلا ،‌یه لحظه درش بیار خودم برات آب میکشم میذارم جلوی باد کولر و سریع خشک میشه،‌ از خجالت داشت منفجر میشد اما بهش توجه نکردم و رفتم سمتش و گفتم خجالت نداره که پسر درش بیار زشته الان بری مامانتو به زحمت بندازی،‌ هنوز داشت میگفت نه و میرم خونه که خودم تیشرتشو گرفتم در آوردم، چه بدن سفیدی و نازی،‌وای چقدر ازش خوشم اومده بود،‌بهش گفتم عه حسام بالای شلوارتم که یه ذره ریخته که اونم درش بیار،‌دیگه صداش از خجالت و تحت فشار بودن این رفتار من به لرزش افتاده بود و دست به سینه شده بود که کمتر دیده بشه جلوی من و گارد دفاعی گرفت و گفت: نه نه هیچی نیست،‌ حس جنون آمیزی که اون شب با ندا تجربه کرده بودم دوباره تو وجودم بود و شهوت اینکه حسام و میخواستم هر جور شده لختش کنم...
اخم کردمو بازوشو گرفتم و گفتم میگم درش بیار،‌ یکمی از ناخونام فرو رفته بود تو بازوش و اشکش اومد،‌هیچی نمیگفت و شکه شده بود،‌ با عصبانیت نشوندمش رو تختم و شلوار و شورتشو با هم گرفتم کشیدم پایین،‌ شروع کرد گریه کردن ،‌عصبانی تر شده بودم ،‌جلوی دهنشو گرفتم و گفتم خفه میشی یا نه کاریت ندارم میفهمی؟؟؟ اینقدر جدی و محکم گفتم که اثر کرد صداش تو گلوش خفه شد،‌ درازش کردم رو تخت ،‌چقدر کیرش کوچولو بود و شبیه اب نبات بود،‌ خودمم هم لخت شدم و رفتم کنارش خوابیدم، بغلش کردم و بهش میگفتم نترس مگه بازی دوست نداری اینم خب یه جور بازیه، شروع کردم لباشو مکیدن،‌با دستم بدنش و لمس میکردم،‌کیرش خیلی کوچولو بود اصلا بلند نمیشد،‌ کامل تو بغلم بود همه جای بدنش لمس میکردم،‌سینه هامو بهش میمالودنم و کسم هم به پاهاش،‌ اصلا برام اهمیت نداشت وضعیتش چجوریه،‌ حوس کردم کیرشو بخورم،‌رفتم پایین و کیرشو گذاشتم تو دهنم و انگار داشتم اب نبات میخوردم،‌ترسیده بود هی با دستش میخواست سرمو بکشه عقب، باز با گریه میگفت خاله نکنین،‌ هر کاری کردم همون کوچولو سیخ نشد که نشد،‌باز شروع کردم خوردن لباش و خودمو بهش محکم مالوندن،‌ نفهمیدم که دارم خفش میکنم با این کارم،‌غرق لذت خودم بودم و تنوعی که این رابطه داشت،‌ نمیدونم کی در اتاق باز شده بود ،‌فقط صدای حدودا جیغ مانند ندا رو شندیم که میگه شیوا داری چیکار میکنی؟ با دستش منو هول داد و حسام ازم جدا کرد، حسام شروع کرد تو بغلش گیه کردن،‌ ندا حسام و برد بیرون و شروع کرد آروم کردنش...

‎ندا...
سوار مترو شدیم و به سمانه گفتم حالا نمیشد روز روشن تو روز تعطیل بری آخه، سمانه هم گفت نخیر نمیشد. گفتم من به یه بدبختی ای شیوا رو راضی کردم بیاد پیشمون ،‌حالا شب دوم نیستیم خونه ،‌زشته خب، گفت: نگران نباش شیوا جونت فعلا عشق بازی گوشی شده ازم شماره حسام و گرفت که زنگش بزنه و بیاد براش بازی بریزه...
همون دیشب هم این با اشتیاق سمت حسام رفتنش و این داستان بازی برام مشکوک بود،‌هیچ روحیه شیوا به بازی نمیخورد،‌وقتی هم تو اتاق سر زده رفتم یکمی هول شده بود و چسبیده به حسام بود. یه لحظه تو دلم خالی شد،‌خونه خالی و بدون مزاحم ،‌شماره حسام و از سمانه گرفته ،‌یعنی اینقدر بازی براش مهمه؟؟؟ نا خواسته گفتم خدای من... سمانه گفت: چت شد یه هو؟؟؟ گفتم چیز مهمی نیست یه کار مهم و فراموش کردم باید من برگردم کرج، تو خودت برو برگشتنی هم حتما با آژانس برگرد،‌ تو همون ایستگاه آزادی از سمانه جدا شدم که برگردم ، دلم حسابی شور میزد. از بس تند تند راه رفته بودم نفس نفس میزدم، یه کلید دیگه داشتم و در و باز کردم، هیچ کس تو هال نبود،‌صدای آه و ناله شیوا رو شنیدم،‌رفتم سمت اتاق و در باز کردم،‌خدای من چی میدیدم؟؟؟ شیوا لخت لخت شده بود حسام و لخت کرده بود بغلش کرده بود،‌ نا خواسته نتوسنتم جیغ نزنم... 
حسام مثل ابر بهار گریه میکرد، از ترس داشتم سکته میکردم ، بدبخت شده بودیم ،‌اگه به مادرش میگفت بیچاره میشدیم. لباساشو تنش کردم، هر کاریش میکردم گریش آروم نمیشد، خدایا چه خاکی باید تو سرم بریزم،‌این چه کاری بود شیوا کرد. شیوا از اتاق اومد بیرون و دیدم تاپ و شلوارک سمانه تنشه،‌اومد سمت حسام و بازوشو گرفت و گفت: بیا بریم صورتتو بشور ،‌بهش گفتم شیوا بس کن داری میترسونیش،‌گفت: هیچی نگو ندا خودم درستش میکنم. بردش تو روشور دستشویی و صورتشو شست،‌نمیدونم چی بهش گفت که دیگه حسام گریه نمیکرد اما حسابی رنگش پریده بود. میخواست بره خونشون،‌ شیوا بهش گفت: خب به مامانت چی میگی حسام؟؟؟ حسام با صدای لرزون گفت: میگم که خ خ خاله شیوا ح ح حالش بد شد و غش کرد ،‌منم خ خ خیلی ترسیده بودم که خ خ خاله ندا اومد و حالش و خوب کرد. شیوا بهش گفت: آفرین پسر گل حالا برو خونت. هنوز تو شک این کار شیوا بودم، بهش گفتم شیوا معلومه چته تو میفهمی داری چیکار میکنی؟؟؟ این الان به مامانش همه چی رو میگه. شیوا گفت: عمرا بگه ، ترس همیشه جواب میده... شیوا داری دیوونم میکنی ، تهدیدش کردی آره؟؟ شیوا تو رو خدا چت شده تو؟؟ نتونستم جلوی گریمو بگیرم، فقط تکرار میکردم شیوا چت شده تو آخه چه بلایی سرت اومده؟؟؟
تلفن خونه زنگ خورد‌، مامان حسام بود. گفتم بدبخت شدیم، جواب دادم ، گفت: سلام ندا جان ،‌خدا بد نده شنیدم حال دوستتون بد شده ،‌اگه لازمه ببریمش دکتر ،‌ماشین هست تعارف نکنین،‌بهش گفتم ممنون و مشکلی نیست و حالش خوبه الان، اگه مشکل بود بازم خبرتون میکنم. شیوا پوزخند پیروزمندانه ای زد و گفت: ترس جواب میده...
نمیدونستم باید از دست شیوا عصبانی باشم یا باید نگران باشم و دلسوزی کنم که اینجوری شده،‌ انگار نه انگار که به یه پسر بچه تجاوز کرده و اذیتش کرده،‌ سمانه میفهمید دعوا به پا میکرد. مونده بودم باید چیکار کنم،‌ به طرز عجیبی شیوا بی حیا و بی رحم شده بود و هر کاری میکردم با محبت بهش وارد بشم جواب نمیداد. چند شبی خونمون بود و اکثرا هم سرش تو گوشیش بود، گفتش خسته شده و میخواد بره خونه خودش،‌ سمانه گفت: حوصلمون سر رفته بریم با هم بیرون و بعدش تو برو خونه خودت . سه تایی زدیم بیرون،‌ناهار درست حسابی ای نخورده بودیم و همگی موافقت کردیم که بریم یه جا شام بخوریم،‌ شیوا گفت: من یه دوست دارم که رستوران داره بریم اونجا،‌سمانه به خنده گفت: چه خانوم باحالی که رستوران داره،‌شیوا با ناز کش داری گفت: نخیرممم دوستم آقاست،‌سمانه گفت: او او آفرین شیوا خانوم دوستات دارن زیاد میشن، شیوا هم جواب داد: ما اینیم دیگه...
من ساکت بودم و فقط شیوا رو نگاه میکردم و کنجکاو شدم ببینم دوستش کیه و جریان چیه. وارد رستوران شدیم یه تخت خالی گیر اوردیم و رفتیم نشستیم، رستوران ‌سنتی مانند بود و تمیز و مرتب بود،‌ گارسون برامون منوی غذا آورد و شیوا گفت: فعلا برامون یه قلیون بیار، در ضمن به میلاد بگو شیوا اومده. سمانه با تعجب همراه لبخند نگام کرد و از این لحن صمیمی که شیوا استفاده کرد. بهش گفتم از کی تا حالا قلیونی شدی شیوا ، ترکیه چند بار قهوه خونه رفتیم نمیکشیدی،‌شیوا گفت از همین حالا... 
هنوز قلیون نیاورده بودن که یک آقای جوون اومد سمت ما،‌ شیوا همین که دیدش گفت: سلام میلاد خوبی؟ میلاد از نوع جواب دادنش و احوال پرسیش با ما مشخص بود اصلا راحت نیست و به شیوا گفت: یه لحظه میشه بیایی کارت دارم. وقتی رفتن سمانه بهم گفت: انگاری آقا میلاد اصلا خوشش نیومد که شیوا جون رابطه رو لو داده. منم برداشتم همین بود که سمانه داشت. بعد یه ربع میلاد و شیوا برگشتن و گارسون برامون قلیون آورد و شیوا شروع کرد کشیدن،‌ چون گه گاهی سیگار میکشید مشکلی با قلیون نداشت،‌ میلاد هم لبه تخت نشسته بود و مشخص بود اصلا راحت نیست، شیوا سعی میکرد با بگو بخند و شوخی با همه مون جو و خوب کنه،‌به میلاد تعارف قلیون زد و با اکراه قبول کرد،‌ چند بار با میلاد چشم تو چشم شدم. وقتی غذامون و خوردیم و خدافظی کردیم و اومدیم بیرون،‌گفتم بچه ها وای که گوشیم و جا گذاشتم،‌ الان میرم زودی میام، امیدوار بودم هنوز میلاد جایی نرفته باشه و ببینمش،‌همین طورم شد سریع رفتم سمتش و گفتم آقا میلاد لطفا یه شماره تماس بهم بدین،‌عجله کنین نمیخوام شیوا بفهمه،‌میلاد با تعجب بهم شماره رو داد و بهش گفتم نگران نباشین چیزی نیست باهاتون تماس میگیرم...
فردا صبح بهش زنگ زدم،‌خودمو معرفی کردم و گفتم یه سوال داشتم ازتون آقا میلاد،‌شما و شیوا از کی با هم رابطه دارین؟؟؟ با صدای تعجب انگیز گفت: بله؟؟؟ رابطه؟؟؟ اولا شما کی هستین که دارین درباره زندگی شخصی شیوا تحقیق میکنین و دوما رو چه حساب میگین رابطه... بهش گفتم اینجوری پای تلفن نمیشه اگه وقت دارین یه جا قرار بذاریم و صحبت کنیم،‌ تو یه پارک قرار گذاشتیم و بهش گفتم که همکار شیوا و دوستش هستم و اونم توضیح داد که چه رابطه ای با شیوا داشته و اصلا اونی نیست که من فکر میکردم، بهش گفتم آقا میلاد چند وقته حسابی نگرانش هستم. میلاد گفت: چرا نگرانشی؟؟؟ گفتم چون خیلی عوض شده و دیگه اون آدم قبلی نیست و از اونجایی که من خیلی دوسش دارم نمیتونم بی تفاوت باشم. میلاد با لحن غمگینی گفت: بله دیشب از تیپ و ظاهرش و حرکاتش فهمیدم حسابی عوض شده. بهش گفتم یعنی شما هم ناراحتین؟؟؟ گفت: ناراحت باشم یا نباشم فرقی نمیکنه... بهش گفتم آقا میلاد اگه بهش اهمیت میدین پس خیلی فرق میکنه،‌به من کمک کنین که بتونم بهش کمک کنم چون اگه اینجوری پیش بره همه رو از دست میده و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارشه. میلاد گفت: من هیچی از اتفاقای که براش افتاده خبر ندارم و نمیدونم چجوری کمک کنم،‌بهش گفتم آقا میلاد نمیشه گفت چیا اتفاق افتاده ، ندونین بهتره،‌اما اگه براتون مهمه بهش کمک کنین و تنهاش نذارین...

‎شیوا...
میلاد باهام تماس گرفت و حسابی ناراحت بود که چرا به دوستام گفتم که باهاش رابطه دارم، منم گفتم خب چیه اینقدر مایه ننگ هستم و میترسی آبروی عزیزت خدشه دار شه ،‌اوکی دیگه دور و برت نمیام به سلامت،‌اومد که باز حرف بزنه گوشی رو قطع کردم... 
حوصلم سر رفته بود و دلم هیجان میخواست، به فرزاد زنگ زدم و گفتم شماره کامران و بده کارش دارم، با هزار بدبختی که هی سر به سرم میذاشت که چیکارش داری شماره رو گرفتم. به کامران زنگ زدم و اول نشناخت، بهش گفتم شیوا هستم یادت رفت به این زودی؟؟؟ با تعجب گفت: چیکار داری؟؟؟ صدام و نازک کردم و گفتم چه بداخلاق ، حوصلم سر رفته بود و دلم میخواست با یکی برم بیرون یاد تو افتادم خب. کامران چند ثانیه سکوت کرد و گفت: چی تو سرته شیوا همونو بگو،‌منم گفتم برو بابا دلم گرفته بود از تنهایی خواستم با یکی باشم فکر کردی همه مثل خودتن ، بای. کامران تن صداش آروم شد و گفت: باشه باشه قطع نکن،‌ یه جا باهاش قرار گذاشتم و سوار ماشینش شدم...
هنوز شک داشت و باورش نمیشد من ازش خواستم با هم باشیم، بهش گفتم چیه ترسیدی؟؟؟ تو که از من نمیترسیدی . کامران گفت اومدی اینا رو بگی؟؟؟ گفتم نخیر میدونم همتون قلاده هاتون دست شهرامه و هر چی بگه اونو انجام میدین،‌حوصله بحث هم ندارم. چند وقته حسابی حوصلم سر رفته،‌یه هیجان درست حسابی میخوام اومدم پیش تو ببینم چیکار میتونی برام بکنی. کامران خندید و گفت: شیوا خانوم دنبال هیجان هستن. بهش گفتم مسخره نکن کامران میتونی یه کاری بکنی بکن ،نمیتونی بزن کنار پیاده شم. به وضوح داشت از دیدن این رفتار من شاخ در میاورد. گفت: اول بگو منظورت از هیجان چیه تا ببینم چه میشه کرد. بهش گفتم مثلا از همون مهمونیا که با هم یه خاطره خوب داریم ( به طعنه اون بلایی که جمشید سرم آورده بود ) . کامران دیگه علنی چهرش پر بود از تعجب و تردید،‌ گفت: شیوا قبول کن یه کاره بهم زنگ زدی حالا میخوای ببرمت همچین جایی ،‌نمیتونم بهت اعتماد کنم. بهش گفتم به درگ بزن کنار ،‌ تو سه دقیقه یکی بهتر از تو سوارم میکنه همینجا. زد کنار پیاده شدم و رفتم اونور تر که سوار هر ماشینی بشم که خواست تورم کنه ،‌ چند متر جدا شد و دید واقعا دارم اینکارو میکنم،‌دنده عقب گرفت و گفت: بیا بالا قبول...
مثل اون مهمونی حالا حالا ها خبری نیست ،‌اما یک چند تا دوستا هستن میخوان برن طرفای شیراز مسافرت با دوست دختراشون ، عشق و حال ، به منم تعارف زدن و منتظر خبرن،‌بهشون میگم میام و دوست دخترم و میارم. کلی خوشحال شدم از حرفش و لپشو بوس کردم و گفتم دمت گرم کامران، ‌میدونستم دارم به آدم درست زنگ میزنم...
اصلا به شهرام نگفتم که چند روز نمیام سر کار و بدون خبر با کامران راه افتادم. قرار شد یکی از دوستای کامران و دوست دخترش با ماشین ما بیان،‌ تو راه همش گفتیم و مسخره بازی درآوردیم. اول تو مسیر رسیدیم اصفهان،‌چندین سال بود که هیچ وقت پامو اینجا نذاشته بودم،‌فکر میکردم الان میرم تو حس و ناراحت میشم اما اصلا برام مهم نبود،‌دیگه هیچ احساسی به این شهر و آدماش و مخصوصا خانوادم نداشتم...
نزدیکای شیراز یه جاده فرعی رفتیم که مارو برد به یک روستای خیلی زیبا، دم غروب بود که رسیدیم و وارد یک باغ شدیم که وسطش یک ویلا ساخته بودن. و یه استخر درست و حسابی هم کنار ساختمون بود. دقیقا 5 تا دختر بودیم و 5 تا مرد... همه دوست دختراشون، دخترای دافی بودن ،‌خب معلومه این آقایون که پولشون و مفت و برای هر کسی خرج نمیکنن. تا اومدیم وسایل و ببریم داخل و جاگیر بشیم داخل ویلا که خیلی نا مرتب بود ، مرتب کنیم آخر شب شد، همه خسته راه بودیم و خوابمون میومد بعد یه شام مختصر هر کسی یه اتاق گیر اورد و جفت جفت رفتن توش و من و کامران بدون اتاق موندیم،‌بهش گفتم عیبی نداره همینجا یه پتو میندازیم زیرمون میخوابیم، کامران خیلی تابلو هنوز رفتار و روحیه من براش قابل درک نبود و موقعی که جا مینداختم و دو تا بالشت گذاشتم دیدم بهم خیره شده،‌بهش گفتم چته خب بیا بخواب این همه رانندگی کردیا. همه چراغا رو خاموش کرد و اومد پیشم خوابید،‌جالب اینجا بود اصلا بهم دست نمیزد . بهش گفتم خوابت میاد؟ گفت: نه از خستگی خوابم نمیبره،‌بهش گفتم کامران همه تنم کوفته شده حال داری ماساژم بدی؟؟؟ گفت: اوکی اوکی دارم تسلیم میشم ،‌واقعا عوض شدی شیوا. پتو رو از روم پس زد و شروع کرد کتف و کمرم رو ماساژ دادن،‌بهش گفتم کامران درست ماساژ بده مگه ماست خوردی، اومد رو باسنم نشست و محکم تر و مسلط تر شروع کرد ماساژ دادن،‌ توقع داشتم برجستگی کیر بلند شدشو رو باسنم حس کنم که متوجه شدم اصلا بلند نشده، گفتم کاش روغن ماساژ داشتیم واقعا بیشتر خستگیم در میرفت،‌کامران گفت: تو وسایلش هست،‌ رفت و برش داشت و آورد، گفت: اگه روغن میخوای باید لباستو در بیاری،‌ منم با خوشحالی گفتم آفرین کامران همش داری منو سورپرایز میکنی، بلند شدم تیشرت و شلوارمو درآوردم،‌ دمر خوابیدم کامران نشست دوباره رو باسنم و شروع کرد آروم روغن روی کمرم ریختن و مالش دادن،‌ بهم گفت این بند سوتین مزاحمه،‌گفتم اوکی پاشو،‌جلوش نشستم و سوتین و شرتمو با هم در آوردم و دوباره خوابیدم و گفتم حالا میشه منو یه ماساژ حسابی بدی؟؟؟ بلاخره موفق شدم کامران رو که، هم حسابی خسته بود و هم هنوز تو شوک رفتار من، تحریکش کنم و چشماش تو اون تاریکی داشت برق میزد،‌گفت: خب منم باید لخت بشم که لباسام روغنی نشه،‌بهش گفتم هر کاری میکنی زود باش صبح شد بابا، دمر خوابیده بودم که کامران هم لخت شد و اومد روم دراز کشید،‌کیرش بلند شده بود، رو چاک کونم حسش میکردم، گفتم ماساژژژژژ،‌دوباره نشست و شروع کرد ماساژ دادن و عمدا بدن خودشم هم جلو عقب میکرد که کیرش تو چاک کونم جلو و عقب بشه،‌ از کمرم یواش یواش اومد پایین و شروع کرد ماساژ کونم و رونای پام،‌تو فضا بودم. هم داشت خستگی ماهیچه هام در میرفت هم از تماس دستش با سوراخ کونم و کسم لذت میبردم بعد چند دقیقه ماساژ دادن طاقت نیاورد و دوباره اومد کامل روم خوابید،‌شروع کرد گردنمو بوس کردن،‌خودم موهام و زدم کنار که راحت تر بتونه،‌ برم گردوند و میخواست بکنه که بهش گفتم وایستا هنوز سینه هام و ماساژ ندادی،‌مشخص بود حسابی تحریک شده ،‌ ایندفعه نشست رو شیکمم البته جوری که وزنش روم نباشه و روغن و ریخت رو سینه هام و شروع کرد ماساژ دادن و مالش،‌دستاش قوی محکم بود و از اینکه اینجور محکم داره سینه هام و مالش میده لذت میبردم و داشتم از کیف میچسبیدم به سقف. باز کنترلشو از دست داد از رو شیکمم رفت عقب تر و پاهامو از هم باز کرد و کیرشو بدون مکث کرد تو کسم،‌تو همون تلمبه اولش صدای شالاپ و شولوپ میومد از بس که ترشح داشتم و خیس شده بودم، هم زمان هم سینه هام و میمالید، سعی خودمو میکردم که صدای نالم کم باشه ،‌ نمیخواستم بقیه بفهمن و بگن اینا چقدر ندید پدید بودن دیگه‌،‌البته معلوم نبود تو اتاق بین اونا هم چه خبر بود،‌ چند دقیقه بیشتر تلمبه نزد که فهمیدم الانه که ارضا بشه چون حسابی خسته بود،‌منم تمرکز کردم و تونستم با ریختن آبش تو کسم ارضا بشم. از روم رفت کنار و حسابی نفس نفس میزد. رفتم دستشویی و خودمو شستم و برگشتم لباسامو پوشیدم که دیدم از خستگی بی هوش شده و خوابیده. گوشیم گذاشتم صبح زود زنگ بخوره که بیدارش کنم لباسشو بپوشه...
فرداش بعد صبحونه همگی رفتیم شیراز که بگردیم، یکی از پسرا که از بقیه آقایون جوون تر هم بود گفت: بریم حسابی بگردیم و برگشت که دیگه آفتاب نبود که بدنمون بسوزه بیوفتیم تو استخر،‌ من خبر از استخر نداشتم و مایو نیاورده بودم با خودم ،‌به کامران گفتم یادم بنداز مایو بخرم. حسابی از گشت و گذار داشت بهم خوش میگذشت،‌ قرار شد فعلا فقط تو شهر و بگردیم و بعدا بریم تخت جمشید چون یه روز کامل وقت میخواست، یه جا ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم که کامران بهم گفت: مایو یادت نره،‌ گفتم خوبه به همین بهونه یه سر بازار هم بریم،‌ قرار شد خیلی تو بازار الاف نباشیم و فقط یه دور سریع بزنیم، تو مسیر چند تا مغازه لباس زیر زنونه دیدم اما از مدل مایوهاشون خوشم نیومد،‌یه جا به چشمم خورد که لوازم ورزشی بود و اتفاقا نوشته بود مایو زنانه هم موجود میباشد. بقیه سرشون به دیدن مغازه ها گرم بود، من خودم تنهایی رفتم داخل مغازه،‌یه پسر خیلی خوشتیپ و خوشگل بهم خوش آمد گفت: و بفرمایید، بهش گفتم مایو برای شنا میخوام،‌ چند مدل مایو یه سره آورد ،‌بهش گفتم نه یه سره نمیخوام دو تیکه میخوام. چند مدل خیلی خوشرنگ و مدل قشنگ مایو دو تیکه هم آورد،‌ حسابی وراندازشون کردم و گفتم وای همش خوش رنگه کدوم و انتخاب کنم،‌ پسره گفت: خب بستگی داره کدوم رنگ به پوست بدنتون بیاد،‌با خنده بهش گفتم واووو تا حالا اینجوری به جریان نگاه نکرده بودم،‌ اونم خندید و گفت: اگه دوست دارید پشت انباری هست به عنوان اتاق پرو میتونین تست کنین که کدوم به پوستتون میاد. پیشنهادش موج میزد از شیطنت و این جور از با ادب مطرح کردنش خوشم اومد،‌ با شیطنت هر چی بیشتر بهش گفتم خب یکی باید باشه ببینه و نظر بده ،‌ حسابی چشاش برق زد و گفت: اگه قابل بدونیند و سلیقه من و قبول داشته باشید من حاضرم این افتخار نسیبم بشه، تو همین حین کامران منو دید که کجام داشت وارد مغازه میشد، آروم بهش گفتم این شوهرمه،‌ یه مایو دو تیکه مشکی انتخاب کردم و به کامران گفتم این خوبه ،‌ کامران هم گفت: عالیه،‌هر کدوم و انتخاب میکردی بهت میومد،‌ با لبخند و نگاه خاصی به پسره از مغازش رفتم...
رو دیوار ساختمون رو به استخر دو تا پرژکتور بزرگ بود که مثل روز روشن میکرد استخر رو،‌ همه لخت شده بودن و رفته بودن تو آب،‌من میخواستم اول خودمو تو آییینه ببینم بعد برم،‌حسابی این مایو و سوتین مشکی بهم میومد و کونمو که نگاه کردم بیشتر از خودم خوشم اومد،‌ مطمئن بودم از همشون خوشگل تر و سر تر هستم،‌پر از اعتماد به نفس بودم و منم رفتم بیرون و بهشون ملحق شدم،‌ لذت اینکه چشمای همشون مخصوصا مردا رو بدن من بود وصف ناپذیره،‌ شنا بلد نبودم برا همین رفتم قسمت کم عمق استخر،‌ همونجا یکمی با کامران شوخی میکردم که دوستاش ریختن سرش بردنش سرشو بکنن زیر آب و اذیتش کنن،‌تو حال و هوای خودم بودم که اون پسر جوونه اومد پیشم و گفت: مگه شنا بلد نیستی ؟؟؟ گفتم نه متاسفانه، ‌گفت: نترس اینجا مثل استخرای بیرون نیست نهایت عمقش دو متره،‌بهش گفتم همونم بسه که من غرق بشم،‌بهم گفت: نترس بیا من خودم کمکت میکنم و چند تا نکته هم بهت میگم. من و برد چند متر اون ور تر و گفت: من حالا میگرمت و خودت و تو آب رها کن تا یاد بگیری تا بعدا بهت بگم چطور حرکت کنی،‌با دستاش من گرفت و درازم کرد تو اب حالت کرال پشت،‌ همش خودمو از ترس اب سفت میگرفتم و میرفتم پایین، اونم سعی میکرد پام یا کمرم رو بگیره تا نرم تو آب،‌چند بار موفق شدم برا چند ثانیه معلق باشم و خوشم اومده بود،‌ اما هنوز لازم بود منو بگیره که کم کم دستاش رفت سمت باسنم برا گرفتن و حتی مالش دستش رو روی باسنم و پاهام حس میکردم،‌ خودمو کامل به نفهمیدن و اینکه درگیر یاد گیری هستم زدم،‌ از اینکارش خوشم میومد،‌ بلاخره به بهونه یاد دادن شنا به من کل بدنم و مالوند و لمس کرد و حسابی باهام لاس زد،‌ بقیه کم کم خسته شدن و داشتن میرفتن ،‌ به پسره که اسمش ستار بود گفتم بسه خسته شدیم ما هم بریم ،‌اومد من و وایستونه تو اب که دستم نا خواسته به کیرش که حسابی تو مایو سیخ شده بود خورد ، بازم به روی خودم نیاوردم و کلی ازش بابت همین آموزش کوتاه تشکر کردم و گفت: بازم حاضره این یکی دو روز دیگه بهم یاد بده...
برگشتیم و قرار شد بعد شام یه بازی دسته جمعی کنیم،‌من به همه پیشنهاد اسم و فامیل دادم و گفتم دو دو تا میشیم چون برای همه کاغذ و خودکار نداریم،‌در ضمن برای هیجان بیشتر ما خانوما یارمونو تعیین میکنیم،‌ طبق قرعه و از شانسم من اولین نفری شدم که باید یارمو انتخاب میکردم ،‌با خنده گفتم از اونجایی که ستار حسابی امروز یار خوبی برام تو استخر بود من ستار و انتخاب میکنم،‌ بعضیا از انتخابم خندیدن و بعضیا متعجب و دوست دختر ستار که کامران بهم گفته بود در اصل نامزدشه و میخوان ازدواج کنن حسابی قیافش در هم شد ،‌اما بقیه خانوما هم به خنده یکی دیگه غیر دوست پسرشون رو انتخاب کردن. نگاه خاص و سنگین کامران رو روی خودم حس میکردم اما اعتنا نکردم،‌ صدای پیام گوشیم اومد ،‌تو همون شلوغی بازش کردم و دیدم کامرانه که نوشته اینجا رو با اون مهمونی که بودی اشتباه نگیر ،‌اومدیم چند روز هر کسی هم با دوست دختر خودش یکمی تفریح کنیم و برگردیم ،‌اینا اینکاره نیستن و قاطی نکن همه چیز و شیوا. با لبخند رومو کردم به ستار و گفتم من دستم تو نوشتن تنده فقط لازمه حواستو جمع کنی هر جا کم آوردم راهنمایی کنی. تو کل بازی ستار تا میتونست با من لاس زد و تو نخ سینه هام و بدنم بود، منم خودمو کاملا به نفهمی زده بودم و اصلا برام مهم نبود که نامزد داره حرص میخوره...
آخرین دست بازی بود که که ستار داشت اسامی که ما از حرف سین نوشته بودیم رو مثل بقیه میخوند که امتیاز بنویسه جلو این دست بازی، به اشیا که رسید گفت: ساعت و یه لحظه قفل کرد و موند چی بگه،‌ بایدم قفل میکرد چون من توش نوشته بودم ساعت سه تو استخر برای ادامه آموزش. خودشو جمع و جور کرد و گفت: آره ساعت ،‌من گفتم مگه ساعت چشه اینجوری میگی ، تو که نگفتی خودم نوشتم. باهاش چشم تو چشم شدم و فقط خودمون میدونستیم چی بین نگاهمون میگذره. به هر حال اون روز هم از صبح درگیر بودیم و خسته ،‌ساعت یک اعلام خواب کردیم هر کسی رفت بخوابه،‌ کامران حسابی از من ناراحت بود که اصلا به اخطارش توجه نکرده بودم،‌بهش گفتم سخت نگیر بابا کی خواست مثل اونجا فکر کنه حالا ،‌با ور رفتن با کیرش و بعدشم ساک زدن ، بعدش از کس منو کرد ،‌باعث شد یادش بره. ساعتم و ساعت 3 گذاشتم که اگه خوابم برد بیدار شم،‌همینم شد و چرتم برده بود که زنگ خورد و سریع قطع کردم، رفتم از بالکن لباس مایو که گذاشته بودم خشک شه برداشتم و تو تاریکی پوشیدم و رفتم تو استخر، اولش فکر کردم ستار نمیاد که دیدم اومد،‌گفت: ببخشید دیر شد میخواستم مطمئن بشم که سحر خوابه. اومد تو آب و کنارم وایستاد و گفت: خب شروع کنیم ،‌منم گفتم شروع کنیم. تو چشمام نگاه کرد و با دستاش بازوهام و گرفت و من و کشوند سمت دیواره استخر و شروع کرد ازم لب گرفتن،‌ دستای منم کمرش رو مالش میداد و تو لب گرفتن حسابی کمکش میکردم،‌ کم کم شروع کرد گردنم و خوردن و با سینه هام بازی کردن ، همش وسطش میگفت: جوننن تو چی چیزی هستی شیوا... سوتینمو درآورد و سینه هام افتادن بیرون و با ولع داشت میخوردشون،‌ منم با دستم کیرشو تو آب گرفتم و باهاش ور میرفتم که داشت مایوشو پاره میکرد از بس گنده شده بود،‌ یه هو رفت زیر آب و به خودم اومدم تو یه حرکت مایو منو از پام در آورد و انداخت کنار استخر،‌ یه پام و داد بالا که راحت دستش کسم و لمس کنه،‌ خودمو کامل رها کرده بودم تجربه خیلی خاصی بود تو آب این کارو کردن،‌ حسابی که با سینه هام و کسم ور رفت مایو خودشو در آورد و همونجوری یه پام و بالا گرفت و کیرش و کرد تو کسم،‌ چون شنا کار حرفه ای بود ، بدن خیلی ورزیده و قوی داشت . کلا در اختیار یک آدم ورزشکار و عضلانی بودن یه تجربه جدید و لذتش بود. همون اول شروع کرد با شدت و تند تند تلمبه زدن که بهش گفتم ستار زود تندش کردی آروم باش اولش، گفت: باشه عزیزم و ریتمشو اروم کرد. حسابی بی حال و بی رمق شده بودم و دستامو انداختم دور گردنش و کامل اون منو نگه داشته بود،‌تو چشمای خمارش و حشریش خیره شده بودم و بهش گفتم چند وقته با سحر دوستی؟؟؟ گفت: نزدیک دو ساله، دست سحر حلقه نامزدی بود،‌باهم نامزد کردین ، گفت: آره قراره عقد و ازدواج هم بکنیم،‌ گفتم الان احساس خیانت نمیکنی که داری منو میکنی اونم چند متر اون ور تر تو اتاق خوابه؟؟؟ زیاد از سوالم خوشش نیومد و گفت نه اینکه خودت این حالت و نداری،‌من گفتم من که عاشق خیانتم و موقع گفتن این جمله خودم بدنم و محکم سمتش هول دادم که کیرش تو حین تلمبه زدن بیشتر بره تو کسم،‌ این لحن صحبتم و حرکتم دیوونش کرد و با هر چی زور داشت شروع کرد تلمبه زدن،‌کس دادن تو اب بی نظیر بود و نمیتونم تو کلمات تصورش رو بیان کنم،‌ تو همون حین تلمبه زدن شدید گفتم حالا دوسش داری یا نه؟؟؟ گفت: منظورتو از این سوالا نمیفهمم شیوا اما اره دوسش دارم... 
حس خوبی داشتم که مردی رو که یک زن دیگه رو دوست داره و حتی قراره ازدواج کنن رو اسیر خودم کردم ، همون حس جنون و لذت... ‌ بهش گفتم هر وقت نزدیک اومدن آبت بود به منم بگو با هم ارضا شیم، که گفت: داره میاد داره میاد،‌ حرکاتش و تند تر کرد و من و محکم تر بغل کرده بود،‌تونستم همزمان با خودش ارضا بشم و همه پاهام به لرزه افتاده بود ،‌بهش گفتم ستار منو بلند کن بذار بیرون آب،‌ بغلم کرد و گذاشتم لب استخر،‌همون جا دراز کشیدم و از خستگی و ارضا شدن حسابی چشام سیاهی میرفت...
بعد چند دقیقه بلند شدم و حال نداشتم مایو و سوتین بپوشم، گفتم همه که خوابن ،میرم تو بالکن پهنش میکنم و لباس خودمو میپوشم و میخوابم،‌ همونجوری لخت مایو و سوتین و دستم گرفتم و به ستار گفتم اصلا حالم خوب نیست و تعادل ندارم دستمو بگیر که نیوفتم،‌اونم دستمو گرفت و کمک کرد وارد ساختمون شدیم،‌در راه روی اصلی ورودی رو که باز کردیم سحر جلومون سبز شد. با خشم هر چی تموم تر گفت: ستارررر و با خشم بیشتر به من نگاه کرد،‌ ستار دستمو ول کرده بود مونده بود چی بگه،‌ سحر داشت کل بدنمو میدید که لخت لخت جلوش وایستادم،‌ رفتم سمتش و گفتم الان توقع داری عذاب وجدان داشته باشم و بگم ببخشید،‌شرمنده گلم اصلا حسش نیست و حسابی خسته ام برو کنار میخوام برم لالا با لبام بهش یه لبخند زورکی تحوبل دادم و زدمش کنار و رد شدم...
یه روز دیگه هم اونجا بودیم و رفتیم تخت جمشید که اونجا هم حسابی بهم خوش گذشت،‌سحر طاقت نیاورده بودرفته بود به کامران گفته بود چی دیده،‌فکر میکرده حالا کامران غیرتی میشه که دوست دخترش بهش خیانت کرده،‌خبر نداشت که این کار جزیی ازتفریحات آقا کامرانه . کامران یه جا که منو تنها گیر آورد حسابی شاکی بود،‌گفت: خودت میدونی چیزی بین ما نیست که من مثلا غیرتی بشم اما داری بی ملاحظه بازی در میاری شیوا. با عشوه و ناز بهش گفتم حرص نخور عزیزم چشم دیگه سعی میکنم دختر خوبی باشم. از اینکه هر بار کامران که خدا میدونه با چند تا زن و دختر بود اما با عشوه گری های من تو چشم نگاه کردنای من خام میشد لذت میبردم. خیلی خیلی حس خوبی داشت که هر مردی رو که اراده میکردم جذب خودم میکردم ، حالا منم عاشق بازی شده بودم. بلاخره مسافرت چند روزه به شیراز تموم شد و برگشتیم،‌واقعا بهم خوش گذشته بود مخصوصا سکس با ستار تو استخر...

‎ندا...
شیوا بی هوا غیبش زده بود و هیچ کس ازش خبر نداشت،‌حتی فرزاد که شماره کامران و بهش داده بود تو خوابش نمیدید که شیوا وکامران با هم باشن و رفته باشن مسافرت و همگی بی خبر از شیوا حسابی دلواپس بودیم. وقتی برگشت ، تو مغازه دیدمش که اومده سر کارش،‌ اومدم برم سمتش که بگم کجا بودی آخه که شهرام با عصبانیت وارد اتاقش شد،‌ فقط دویدم که یه وقت کتکش نزنه و بلایی سرش نیاره،‌ با داد بهش گفت: کجا بودی ؟؟؟ شیوا با خونسردی و بدون اینکه از جاش بلند شه گفت: رفته بودم مسافرت تفریح کنم،‌شهرام از عصبانیت قرمز شده بود،‌گفت: غلط کردی بی جا کردی کثافت اشغال با اجازه کی با هماهنگی کی،‌شیوا گفت با اجازه فرزاد ،‌خودش شماره کامران و بهم داد و منم بهش گفتم منو ببره مسافرت،‌ شهرام همچین هنگ کرده بود که به پته پته افتاد برای جمله بعدیش،‌ گفت: تو با کامران رفته بودی مسافرت؟؟؟ شیوا گفت: اره رفتیم شیراز و جای همتون خالی خیلی هم خوش گذشت ،‌ رو به من کرد و گفت: راستی ندا جون سوغاتی هم فراموشم نشده ها. منم تو تعجب این حرفای شیوا دست کمی از شهرام نداشتم،‌گیج بودم که جریان چیه اصلا. شهرام به کامران زنگ زد و با عصبانیت بهش گفت: چه غلطی کردی کامران،‌کامران گفت: که فکر میکرده همه خبر دارن چون شیوا بهش گفته بوده خبر دارین. بعدش زنگ زد به فرزاد که تو مغازه نبود،‌اونم گفت: درسته شماره رو داده اما روحشم خبر نداشته از هیچی،‌ شهرام هر ثانیه عصبانی تر میشد و به شیوا گفت: حالا ما رو بازی میدی ، درستت میکنم. شیوا با لبخندی که رو لباش داشت گفت: چرا اینقدر عصبانی شدی شهرام جون مگه خودت عشق بازی نیستی و نبودی ،‌حرص نخور گلم، شهرام از اتاق رفت بیرون و در کوبید و گفت: باشه بازی رو یادت میدم. سمانه هول کرده بود اومد گفت: چی شده چه خبره؟؟؟ شیوا گفت: هیچی نیست بابا الکی شلوغش کرده،‌خب چه خبر بچه ها؟؟؟ 
همینجوری مثل مجسمه داشتم نگاش میکردم و هنوز باورم نمیشد این همون شیوای قدیمه،‌نمیدونستم از این همه اعتماد به نفسش باید خوشحال باشم یا ناراحت چون شهرام آدمی نبود که جلوی کسی کم بیاره. سمانه دید مشتری اومده و موقع رفتن از اتاق گفت: حسابی تنهایی خوش میگذرونیا شیطون یکی باشه طلب ما. شیوا بهم نگاه کرد و گفت: عزیزم ندا خیلی دلم برات تنگ شده بود از جاش بلند شد و گفت: حالا تنها شدیم و میتونم خصوصی بغلت کنم ،‌اومد سمت من و محکم بغلم کرد و صورتشو رو به روی صورتم گذاشت و لبام و آروم بوسید،‌گفت: خیلی دلم برات تنگ شده بود. دلم حوس بودن با تو رو کرده ندا جونی... 
تو عمرم احساس گرو هیچ آدمی نداده بودم و حالا همین یه تماس لب شیوا با لبام باز آتیش علاقه و عشقم به یک هم جنس خودم که حالا یه آدم دیگه هم شده بود و روشن کرد و منو درگیر کلی احساس مختلف در موردش کرد...
فردا شبش به اصرار شیوا من و سمانه رفتیم خونش،‌گفت: میخوام براتون یه پارتی کوچولو بگیرم ، اما علتشو نپرسین و فقط امشب باید خوش باشیم،‌ سعی کردم وانمود کنم شرایط عادیه و مشکلی نیست. آهنگ گذاشته بود و با سمانه داشتن رقص دیوونه بازی میکردن،‌صدای در خونه اومد،‌در و باز کردم دیدم شهرام و جمشید اومدن تو با عصبانیت کامل. ته دلم خالی شد و فهمیدم چه خبره ،‌این دو تا هر جا باشن یعنی میخوان یه نفر رو بشونن سرجاش که حالا شیوا اون یه نفر بود. شیوا اصلا از دیدنشون هول نشد و بهشون سلام کرد و گفت: چه به موقع کیک گذاشتم تو فر الانه که حاضر بشه چه خوب وقتی اومدین،‌ جمشید رفت ضبط و خاموش کرد و سکوت مطلق بود خونه ،‌شیوا گفت: خب اقایون بشینین تا براتون چایی بیارم، شهرام جون عاشق چایی های منه. پشتشو کرد که بره، شهرام بازوشو گرفت و محک برش گردوند و با همه زورش زد تو گوش شیوا،‌دست خودم نبود و جیغ کشیدم و رفتم سمت شیوا که از محکم بودن تو گوشی خورده بود زمین،‌ شیوا دستشو به سمتم گرفت و با عصبانیت تموم سرم داد زد که ندا نمیخواد بیایی جلو به تو هیچ ربطی نداره،‌ بذار ببینم چیکار میخواد بکنه ، بلند شد رفت سمت شهرام و با داد شروع کرد به حرف زدن...
میخوای بزنی، میخوای لهم کنی ،میخوای بکنی منو ،رو کرد به جمشید گفت: توچی؟ میخوای جرم بدی؟میخوای جر بخورم تا لذت ببری ،‌با پوزخند ادامه داد هان میخوایین چیکار کنین هان؟؟؟ یه پیرهن تنش بود و خودش از یقش گرفت محکم از دو طرف از هم بازشون کرد دکمه هاشو پاره کرد،‌گفت: خودم کمکتون میکنم ،‌میخوام ببینم دیگه چی تو آستین داری آقا شهرام ،‌آقای مردددد...
شیوا دیگه نمیتونست بغض تو گلوشو مخفی کنه و گفت: میدونین امشب چه خبره؟؟؟ هان میدونین چرا جشن گرفتم؟؟؟ رو به هممون این سوال و میپرسید... امشب شب عقد شوهر عزیزمه ، امشب شب عروسیشه،‌امشب عروس جدید میره تو خونم و قراره شوهرمو خوشبخت کنه. شیوا دیگه کامل کنترلشو از دست داده بود و خشم و گریه تو صداش موج میزد،‌به حالت جنون وار و عصبی مانند حرف میزد. دوباره رو کرد سمت شهرام و با همه وجودش داد زد که دیگه میخوای چه بلایی سرم بیاری که فکر کنی از خودت و سگای دور و برت بترسم هاننننننننننننن...
شهرام که همه تلاشش رو میکرد که خودشو خونسرد بگیره و تحت تاثیر این برخورد غیر قابل انتظار شیوا قرار نگیره گفت: بسه بسه فیلم بازی کردن بسه شیوا،‌ جمشید بیگرش اینو لختش کنه بندازش بیرون تو خیابون تا یه هوا خوری کنه و دیگه اینقدر زر زر نکنه و برای من هوچی بازی در نیاره. جمشید هم مثلا با خونسردی و پوزخند اومد که بره سمت شیوا، شیوا گفت: اینه برنامه جدیدت ، باشه خودمم کمکت میکنم چرا جمشید خسته کنه خودشو به بدن نجست من دست بزنه آخه،‌ شیوا شروع کرد لخت شدن و هر چی لباس بود و همراه شرت و سوتینش دراورد. من و سمانه مات و مبهوت و گریون نگاش میکردیم و میدونستم که این یه تهدید مسخره و الکی از طرفه شهرامه که شیوا رو بترسونه ،اما بیشتر از این وضعیت جنون وار شیوا مونده بودم...
شیوا لخت لخت و مثل رواینا گفت: جمشید جونم بریم بیرون هوا خوری ،‌ همینجوری داشت میرفت سمت در اپارتمان و گفت: البته شهرام جون اولین ماموری که منو گرفت و برد آکاهی نترس از شماها حرفی نمیزنم ، اصلا نگران نباشین. فقط یه مشکل کوچولو هست که احتمالا از اون اعترافات کتبی و صوتی که پاشون انگشت زدم پیش وکیل سارا که اسامی همتون هم توش هست و همه اطلاعات و کارای کثیف شما رو شاید از دهنم در بره و گفتم. شیوا این و گفت: در و باز کرد،‌جمشید مثل برق گرفته ها رفت گرفتش و برش گردوند و گفت: چی داری زر زر میکنی؟؟؟ نشوندش رو مبل و گفت: زر بزن شیوا ببینم چی داری میگ؟؟؟ شیوا ظاهرا به خودش مسلط شده بود مشخص بود چقدر داره انرژی میذاره که گریه نکنه. لبخند زنان نشست و گفت: چیز خاصی نیست،‌ سارا جون متحد عزیز و دوست داشتنیتون من و برد ازم کلی اعتراف گرفت و همشو ثبت کرد،‌تهدیدم کرد کارایی که میگه رو نکنم میده به خانوادم،‌ راستشو بخوایین چند وقته دیگه برام مهم نیست اون اعترافات و یا حتی اون عکسایی که ازم دارین دست خانوادم یا شوهرم بیوفته. گور بابای همشون و تازه وکیله گفت: احتما

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#37 | Posted: 15 Dec 2016 09:34
ادامه قسمت ٧

احتمالا اعدام هم میشم که الان خوب که فکر میکنم یه جور هدیه است برای من. اما تو اون اعترافا اسم همتون هست و پای همتون گیره که زن و دخترای مردم رو چجور گول میزنین و ازشون عکس و مدرک جمع میکنین که تحت کنترلتون باشن (‌منظورش من و سمانه هم بودیم). پاشو انداخت رو پاشو و یه سیگار از کیفش که کنار مبل بود برداشت و روشن کرد و شروع کرد به کشیدن،‌به جمشید گفت: هر وقت خواستی آماده قدم زدن و هوا خوری هستما...
شهرام همیشه از شیوه تهدید و دست بالا داشتن و نقطه ضعف به شیوا یا حتی ماها فشار وارد میکرد،‌ هیچ دختر یا زنی حاضر نیست حتی به غیمت جونش عکسای لختی و هرزگیش رو نشون خانوادش بدن ،‌حتی یه هرزه مثل من و سمانه یا خیلی های دیگه. حفظ آبرو هیچ ربطی به کثافت بودن یه آدم نداره اما شیوا به مرحله ای رسیده بود و چنان روحش نابود شده بود که حتی آبروش هم براش مهم نبود. شهرام بدجور یه دستی خورد و با حقارت و سرافکندگی از خونه رفت، جمشید هم مثل سگ رنگش پریده بود و دنبالش زوزه کشان رفت. من و سمانه همچنان مثل مجسمه ها داشتیم شیوا رو که خونسرد داشت سیگار میکشید و زمین و نگاه میکرد نگاه میکردیم و حالا دیگه یقین داشتم دارم یه آدم دیگه رو نگاه میکنم نه اون شیوایی که میشناختم...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#38 | Posted: 15 Dec 2016 09:38
زندگى پيچيده شيوا

نويسنده شيوا

قسمت ٨

‎ندا...
هنوز باورم نمیشد که چه اتفاقی افتاده... شهرام میخواست از شیوا با یک تهدید الکی و مسخره که شدنی هم نبود ،زهر چشم بگیره و بترسونش اما کاملا یه دستی خورده بود که هیچ تازه از اعترافات کتبی شیوا پیش سارا با خبر شد که با افشای اون پای خیلیا گیر بود ،‌از جمله خودش... نکته دیگه که شیوا اشاره کرد این بود که امشب عقد رسمی سینا و فاطی بود و ما هیچ کدوم نفهمدیم که شیوا از کی و از چه طریقی فهمیده. هیچ کاری نمیتونستم براش بکنم و این غم لعنتی بزرگی که تو دلم بود به خاطر شیوا داشت منو میکشت...
شیوا پاشد و گفت: من میرم یه دوش بگیرم، رو به سمانه گفت: کیک تو فر گذاشتم برش دار تا نسوخته،‌ سمانه که مثل من حسابی تو شوک طوفان امشب بود رو کرد به شیوا و گفت: تو اون اعترافایی که سارا ازت گرفته اسم ما هم هست؟ ( سمانه سوالی رو پرسید که اصلا تو ذهن من نبود و بهش فکر نکرده بودم ) ، شیوا بدون اینکه برگرده و نگاهمون کنه همون دم در حموم گفت: آره اسم شما و هر چی بینمون بوده... 
جفتمون حالا بیشتر به وخامت اوضاع پی بردیم و سمانه بهم گفت: ندا بدبخت شدیم ، بیچاره شدیم ،‌میوفتیم زندان و بدبخت میشیم ، همین جوری داشت میگفت که رفتم سمتشو گفتم آروم باش سمانه هنوز که اتفاقی نیوفتاده ،‌منم متل تو ترسیدم و جا خوردم اما نمیشه الان احساسی برخورد کنیم که بدتر بشه همه چی، باید تمرکز کنیم و خوب فکر کنیم یه فکر منطقی کنیم... 
سمانه سرشو گرفت بین دستاشو نشست رو مبل. همه انرژی و سعی خودمو به کار گرفتم شرایط رو فعلا عادی نشون بدم تا بعد فکرامو بکنم. رفتم کیک و از تو فر برداشتم و دیدم که شیوا خامه آماده کرده که باهاش کیک و تزیین کنه، رفتم در حموم بهش بگم که خامه رو الان باید بریزم رو کیک یا صبر کنم سرد بشه، هر چی شیوا رو صداش زدم جواب نداد،‌به شوخی گفتم خانوم خانوما قهر نکن جواب بده حسابی هوس کیکی کردما بگو زودتر ببینم چیکارش کنم،‌شیوا بازم جواب نداد. دلواپس شدم و بازم صداش کردم و در زدم، فقط صدای دوش حموم بود که میومد،‌ در رختکن حموم باز بود و در خود حموم قفل بود از داخل،‌ تن صدام نا خواسته رفت بالا و اسم شیوا رو داد میزدم،‌سمانه هم اومد و اونم صداش میکرد،‌حسابی ترسیده بودیم که چی شده،‌شروع کردیم کوبیدن به در،‌ کوبیدنامون شدید تر و همراه با لگد شد،‌همه دست و پاهام درد گرفته بود اما مهم نبود، اینقدر کوبیدیم که دستگیره قفل حموم کج شد و در باز شد،‌ وقتی هیکل تمام خونی شیوا رو دیدم هیچ کاری جز جیغ و تو سر و صورت زدن، نمیتونستم بکنم. شیوا رگ دستشو با تیغ زده بود...
سمانه گریه کنان زنگ زد به 115 ، شیوا رو آورده بودیم تو هال یه حوله انداخته بودیم دورش و محکم دستشو بستم که خون بیشتری خارج نشه. باید به یکی دیگه هم زنگ میزدم که تنها گزینه قابل اعتماد که شیوا هم بهش اعتماد داشته باشه فقط میلاد بود... میلاد همزمان با آمبولانس رسید، اکثر همسایه ها جمع شده بودن ببینن چه خبره ، شیوا رنگ به چهره نداشت و ضربان قلبش کند کند بود... دکتر آمبولانس گفت: آسانسور کوچیکه برای برانکارد تا پایین باید همینجوری ببریمش،اصلا نمیتونستم جلوی گریه خودمو بگیرم و به ‌میلاد که سراسیمه و گیج و مبهوت بو گفتم بغلش کن ببرش تو آسانسور که پایین سوار برانکاردش کنن، داشت من و من میکرد که سرش داد زدم نکنه منتظری بمیره بعدش جنازشو ببری؟؟؟ همونجوری حوله دورش پیچیده بود بغلش کرد،‌اشک تو چشمای میلاد جمع شده بود. منم باهاش رفتم و به سمانه گفتم تو باش تو خونه خبرت میکنم ، سمانه از گریه و ترس رنگش زرد شده بود و دل تو دلش نبود،‌ من و میلاد همراه با آنبولانس رفتیم بیمارستان...
خیلی سریع بردنش اتاق عمل که بتونن شیوا رو احیا کنن و از رفتن تو کما جلوگیری کنن. میلاد بلاخره وقت کرد که ازم بپرسه چی شده؟؟؟ بهش گفتم میلاد الان هیچی نمیتونم بهت بگم اما بهت قول میدم سر فرصت همه چی رو برات بگم. داشتم با میلاد حرف میزدم که یه پرستار اومد و گفت: خطر کلی رفع شده اما خون زیادی از دست داده و لازمه بهش خون بدیم و امشب رو تحت مراقبت باشه و تا یک ساعت دیگه میبریمش تو بخ و میتونین ببینینش. یه نفس راحت کشیدم و رفتم تو حیاط بیمارستان یه هوایی تازه کنم که گوشیم زنگ خورد و دیدم شهرامه. سمانه بهش زنگ زده بود و خبرش کرده بود و آدرس و از من گرفت و اومد بیمارستان. حسابی در هم ریخته و عصبی بود، شروع کرد سر من داد زدن که شما چه غلطی میکردین که اینجوری شده،‌منم صدامو بردم بالا و گفتم خفه شو شهرام، فقط خفه شو، این تو و اون جمشید عوضی بودین که باز اومدین تن این دختره رو بلرزونین و با اون تهدید مسخره الکیتون فقط عصبی ترش کردین، ادعای زرنگیت میشه اما هیچی نیستی شهرام. میلاد بهمون اضافه شد و گفت: چه خبره آروم باشین صداتون همه حیاط بیمارستان و برداشته، با شهرام یه سلام سر سنگین کرد که فهمیدم همو میشناسن. تا حالا اینجوری شهرام و در هم و اشفته ندیده بودم،‌یه سیگار روشن کرد و گفت: اول باید اون سارای عوضی رو آدمش کنم و شروع کرد به سارا فحش دادن. بهش گفتم اگه عاقل باشی نباید هیچی به سارا بگی، به هر حال چه بخواییم و چه نخواییم ریش و قیچی دست اونه و همه چی تحت کنترل اونه ، از من میشنوی حتی اتفاق امشب هم نباید بذاریم سارا و سینا یا هر کس دیگه بفهمه. میلاد هاج و واج داشت منو نگاه میکرد،‌خودش گفت: میدونم بعدا قراره توضیح بدی... 
شهرام بهم گفت: چی تو سرته؟؟؟ بهش گفتم هیچی شهرام تو سرم نیست اما فعلا هیچ کاری نکنیم بهتره و اصلا به روی سارا نیاریم که از همه چی خبر داریم و حتی ازش مخفی کنیم که شیوا چیکار کرده. فعلا برو یه کاری کن بیمارستان گیر داده یکی از اعضای خانواده شیوا باید باشه،‌همسر یا پدرش، برو یه جور ماست مالیش کن بتونیم شیوا رو فردا راحت بیاریم بیرون. تازه به جمشید و فرزاد که حتما تا حالا سمانه بهشون گفته هم زنگ بزن که هیچی نگن و شتر دیدن ندیدن. شهرام با تردید داشت به حرفای من گوش میداد اما خودش میدونست بهترین کار فقط حفظ آرامشه و احساسی تصمیم نگرفتن و عمل نکردن... به میلاد گفتم تو برو دیگه و خواهشا هیچی از جریان امشب به کسی نگو و فقط منتظر من باش تا خبرت کنم...
شیوا رفته بود تو بخش و هنوز به هوش کامل نبود، لباس بیمارستان تنش کرده بودن و هنوز رنگش سفید بود ،‌ شب پیشش موندم تا صبح همش نگاش میکردم،‌ زنی رو نگاه میکردم که چجور سرنوشت پیچیده و سختی گریبان گیرش شده. دم دمای صبح که از خستگی چرتم برده بود متوجه شدم شیوا به هوش اومده. اولین جمله ای که گفت این بود که تشنمه ،‌اما پرستارا گفته بودن فعلا آب بهش ندم،‌بعدش گفت: سرگیجه شدید داره، من رفتم پرستار و خبر کردم و گفت: طبیعیه نگران نباش. برگشتم پیشش و شروع کردم ناز و نوازشش کردن ، با صدای خیلی مریض و لرزون بهم گفت: ندا چرا نذاشتی بمیرم،‌ یعنی شانس مردنم ندارم؟ تنها چیزی که بهش میگفتم این بود که آروم باش عزیزم آروم باش...
فرداش با کلی سوال جواب که از شیوا کردن و شیوا گفت: که شوهرش ماموریت راه دوره و پدرش فوت شده و چون بچه دار نمیشده تصمیم به خودکشی گرفته و این حرفا،‌به هزار بدبختی گذاشتن مرخصش کنیم و فقط اصرار داشتن شیوا حتما نیاز به روانپزشک داره... شیوا رو بردم خونه و تصمیم گرفتم تمام وقت ازش پرستاری کنم تا حالش خوب بشه. نمیدونستم باید دقیقا چیکار کنم اما یه چیزایی تو ذهنم بود و باید با بقیه درمیونش میذاشتم. شیوا تبدیل شده بود به یک روح سرد که حتی یه کلمه حرف هم نمیزد ، یا میخوابید یا همونجوری سقف و نگاه میکرد، با هر بار دیدنش همه دلم ریش ریش میشد و فقط میتونستم از جسمش پرستاری کنم اما هیچ کاری برای روحش نمیتونستم بکنم...
چند روز گذشته بود و تنها تغییری که کرده بود این بود که چشاش حسابی گود افتاده بود و هنوز سکوت کامل، رفتم پیشش و همه سعی خودمو کردم به حرف بیارمش ، از هر دری براش حرف زدم ،‌بلکه جواب بده و عکس العملی نشون بده،‌ شروع کردم از خوبیاش گفتن و اینکه تو ماها از همه بهتر و دلش صاف تره و آدم وفاداریه،‌ این جمله آخر باعث شد سرش رو برگردونه سمت من و یه لبخند تلخ تحویلم بده و بلاخره زبون باز کنه و بپرسه از کجا مطمئنی من به این خوبی که میگی باشم؟؟؟ در مورد وفاداری بهتره بری از سمانه یه چند تا سوال کوچیک بپرسی عزیزم. از جاش بلند شد و گفت: استراحت بسه الان حالم خوبه ،‌میخوام برم هوا خوری، با استرس همراهش بلند شدم که رو کرد بهم و گفت: نترس بلایی سر خودم نمیارم ،‌میخوام برم یکمی دور بزنم،‌ ندا جون عزیزم تو بهتره نگران وفادار بودن من باشی بیشتر. با پوزخند تلخی اینو گفت و رفت حسابی تیپ زد و آرایش کرد و زد بیرون...
هر چی فکر کردم منظورشو از این حرفاش نفهمیدم. دیگه شب شده بود و سمانه از سر کار اومد،‌ در حین غر زدن که چرا گذاشتم شیوا بره بیرون بود ، وسط حرفاش پریدم و بهش گفتم سمانه جریان وفاداری چیه که شیوا گفت باید از تو بپرسم؟؟؟ سمانه ناگهان به پته پته افتاد و حسابی هول کرده بود، بهش گفتم جریان چیه سمانه معنی این حرف شیوا چیه؟؟؟ سمانه من و من کنان گفت: که اولین بار خودش پیشنهاد داد. گیج شده بودم و بهش گفتم یعنی چی ،‌مثل آدم حرف بزن ببینم چیه جریان. سمانه گفت: من و شیوا چند وقته با هم لز میکنیم... این دفعه از تعجب خندم گرفته بود و گفتم یه بار دیگه بگو سمانه چی داری میگی ؟؟؟ از این بازجویی کمی عصبی شده بود و گفت: وقتایی که با هم بودیم و شبا که تو میخوابیدی ،‌من و شیوا با هم لز میکردیم...
سمانه ادامه داد که اولین بار نصفه شب بوده که بیدار شده بره دستشویی که شیوا سر راش وایمیسته و علنی بهش پیشنهاد لز میده،‌اونم مخفیانه بدون اینکه تو بفهمی. سمانه گفت: خیلی وقت بود سکس نداشتم و نتونستم جلوی ور رفتنای شیوا مقاومت کنم و قبول کردم،‌ همو لخت کردیم و کلی عشق بازی کردیم و همدیگرو ارضا کردیم و این کارو چندین بار دیگه بدون اینکه تو چیزی بدونی انجام میدادیم... سمانه من و من کنان گفت: چیزایی که شیوا ازت مخفی کرده فقط این نیست،‌ شیوا تو این مدت با کلی آدم سکس داشته،‌تو خیابون انتخابشون میکنه و میره باهاشون سکس میکنه،‌اکثرشون هم فکر میکنن شیوا جنده هستش و بهش پول میدن، کل پولا رو تو خونه خودش تو کشو لباس نگه میداره...
از حرفای سمانه حسابی دلم گرفته بود که چرا شیوا اونو انتخاب کرده،‌ دیگه همه عالم و آدم میدونستن که چقدر بهش وابسته شدم و دوسش دارم ،‌حتی خودشم میدونه اما رفته با بهترین دوستم ریخته رو هم و ازم مخفی کرده ، حتی از کارایی که کرده به سمانه گفته!!! همیشه فکر میکردم یه رابطه خیلی خیلی ساده بین شیوا و سمانه باشه اما از هیچی خبر نداشتم،‌شیوا برای همه مون تبدیل به یک سورپرایز شده بود و دیگه نمیشناختیمش... حسابی تو فکر بودم که سمانه گفت: فکر نکن که من و بیشتر از تو دوست داره،‌ اون میدونه چقدر دوسش داری و حتی با اینکه به هیچ کس دیگه تو دنیا اعتماد نداره به تو ته دلش اعتماد داره، ندا جونم ، شیوا داره همه تلاشش و میکنه که هر چی احساس تو وجودشه از بین ببره و خودشو تبدیل به یه عوضی کامل کنه و هیچ کاری از دست ما برنمیاد، من میخواستم بهت بگم چی داره بینمون میگذره که اتفاق اون شب افتاد. من و ببخش ندا جونم ،‌من نمیخواستم بهت خیانت کنم...
به سمانه گفتم نگو که داره تلاش میکنه بی احساس باشه،‌بگو دیگه موفق شده که یک موجود بی احساس و بی رحم باشه که عمدا سعی میکنه با این رفتارای سادیسمیش به دیگران ضربه بزنه...
حالا مصمم تر شده بودم که باید کاری کرد، من اینقدر شیوا رو دوست داشتم که اصلا ازش ناراحت نشم و باید کاری میکردم،‌ اومدم بخوابم که فکر و خیال باعث شد خوابم نبره. شیوا پیام داده بود که میره خونه خودش, نزدیکای ساعت 2 نصفه شب بود که دلم همش برای شیوا جوش میزد, بلند شدم حاضر شدم و آژانس گرفتم و رفتم خونه شیوا. خیلی در زدم که در و باز کرد, فکر کردم خوابه اما دیدم بیداره و حسابی هم سر حاله, من و که دید گفت: ندا این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟؟؟ بهش گفتم دلواپس شدم اومدم پیشت. برگشت تو خونه و گفت: نترسین خودیه... 
وارد هال شدم دیدم دو تا مرد گنده و مست نشستن رو کاناپه , فهمیدم که شیوا یه آهنگ گذاشته و داشته براشون میرقصیده. بهش گفتم شیوا همش 4 روزه از بیمارستان مرخص شدی و هنوز حالت خوب نیست, رومو کردم به اون دو تا مرد و گفتم لطفا برین این حالش خوب نیست و تازه از بیمارستان مرخص شده. شیوا هم که حسابی مست شده بود گفت: اتفاقا حالم خیلی هم خوبه , نبودی و ببینی چقدر رقصیدم. یکی از اون مردای گنده به شیوا گفت: عجب رفیق سخت گیری داری بابا , ما اولش خوشحال شدیم که شدین دو تا جیگر, اما انگاری رفیقت اینکاره نیست بابا... شیوا اومد سمت من و گفت: کی گفته اینکاره نیست, خودم براتون راش میندازم...
بهش گفتم داری چیکار میکنی شیوا , یعنی چی راش میندازم, دارم بهت میگم برا خودتم خوب نیست با اینا باشی , حالا میخوای منم راه بندازی؟؟؟ شیوا اومد طرفمو دستامو گرفت و گفت: سخت نگیر ندا , حالا که اومدی بذار بهمون خوش بگذره, با سرش به اون دو تا اشاره کرد و بلند شدن سه تایی دورم وایستاده بودن, دست یکیشون رو روی کونم حس میکردم و اون یکی رو سینه هام...
بهشون بگو بس کنن شیوا , من نمیخوام با اینا باشم , بس کنین میگم. شیوا لباشو آورد نزدیک گوشم و گفت: عزیزم سخت نگیر, خودتو آروم بگیر تا اذیت نشی, خودم کمک میکنم که بتونی , تازه حواسم هم هست بهت صدمه نزنن و بلایی سرت نیارن( عین حرفایی رو میزد که تو ترکیه من بهش میزدم ) . از اینکه بدون هیچ پیش زمینه ای تو همچین شرایطی بودم ترسیده بودم و عصبی شده بودم, شیوا شروع کرد دکمه های مانتومو در آوردن. دوباره بهش گفتم بس کن شیوا تو رو خدا بس کن , بذار حداقل من برم نمیخوام با اینا باشم شیوا... یکی از اونا گفت شیوا خانوم این دوستت اهلش نیستا بیخیال برامون شر میشه. شیوا گفت: چرا اهلشه فقط خجالت میکشه , هیچی نمیشه نترسین با من... 
باورم نمیشد شیوا داره باهام چیکار میکنه, هر چی بهش گفتم نکن شیوا و خواهش میکنم بس کن فایده نداشت, مانتومو درآوردن و بعدش هم تاپ و شلوارم و درآوردن, اون دو تا مثل حیوونا به جونم افتاده بودن و باهام ور میرفتن, بردنم نشوندنم رو کاناپه و شرت و سوتینم هم در آوردن و مثل وحشیا سینه هامو میخوردن و با دستشون با کسم بازی میکردن. نگام فقط به چشمای شیوا بود که با لذت و چشمای خمارش داشت منو نگاه میکرد, اومد بین من و یکی از اینا نشست و گفت: بی معرفتا منو یادتون رفته ها, اون یارو گفت: نه عزیزم چرا یادم بره و شروع کرد لخت کردن شیوا. هر دوتاشون خیلی گنده و قوی بودن و ترسناک. شیوا به راحتی من و در اختیارشون گذاشته بود و شرایط روحیم اصلا براش مهم نبود. بعد کلی ور رفتن باهامون ،جفتمونو بغل کردن و بردن تو اتاق خواب شیوا و انداختنمون رو تخت, بازم به شیوا گفتم تو رو خدا بس کن شیوا , من از اینا خوشم نمیاد بهشون بگو ولم کنن, اما شیوا فقط پوزخند تحویلم میداد و اصلا گوش نمیداد. اونا داشتن لخت میشدن و شیوا خودش رفت لبه تخت و به حالت سگی چهار دست و پا شد و بهشون گفت: منم مثل خودش بشم, من وایستاده بودم و مونده بودم باید چیکار کنم, یکی از یاروها دستمو گرفت و گفت: مگه گوش ندادی شیوا خانوم چی گفت, مجبورم کرد مثل شیوا سگی بشم و سرامون رو به روی هم بود و اون دوتا پشت سرمون وایستاده بودن. میدونستم هر جوری مقاومت کنم و مخالفت معلوم نیست چجور دیگه باهام برخورد کنن و شیوا بهشون بگه چه بلایی سرم بیارم, ترجیح دادم باهاشون درگیر نشم. شیوا سرشو آورده بود بالا داشت نگام میکرد و دستشو برد سمت سینه هام و گفت عزیزممم چقدر آویزونشون خوشگلههه, داشت همینا رو میگفت که یکیشون همون لبه تخت ایستاده بهم چسبید و دم کسمو خیس کرد کیرشو کرد تو کسم, با تلمبه زدن محکمش خوردم به شیوا, اون یکی هم شروع کرد کردن شیوا از اون طرف و با تلمبه زدناشون به هم میخوردیم, شیوا با دستش موهام و زد کنار و شروع کرد ازم لب گرفتن, هیچ احساسی به این کاراشون نداشتم و فقط میخواستم زودتر تموم بشه, چند دقیقه تو کس جفتمون تلمبه زدن و شیوا گفت: خسته شده و دیگه نمیتونه اینجوری باشه, خوابوندمون رو تخت باز به پهلو ،رو به روی هم بودیم و ایندفعه خوابیده از پشت کردن تو کسمون, کاملا به هم چسبونده بودنمون و سینه هامون چسبیده به هم بود و ازمون خواستن از هم لب بگیریم. شیوا گفت:‌چقدر خوشحالم که اومدی واقعا داره بهمون خوش میگذره عزیزم ، بیشتر سینه هاش رو به سینه هام میچسبوند و با دستش بدنمو لمس میکرد، هر کاری میگفتن انجام میداد و اصلا براش مهم نبود من چه حالی دارم. اینقدر تلمبه زدن که ارضا شدن , چهار تایی رو تخت فشرده خوابیده بودیم و شیوا بهشون گفت: خب پسرا نگین که تموم شد و دیگه این کوچولوهاتون بلند نمیشه, یکیشون گفت: این حرفا چیه شیوا خانوم , چند دقیقه فرصت بده برات بلندش میکنم عزیزممم. اونی که سمت من بود دستش گذاشت رو کونم و گفت: جوونن چه کونی داری تووو, شیوا گفت: راستی ندا جون از سمانه شنیدم خیلی اهل کون دادن نیستی و خوشت نمیاد, نظرت چیه امشب دوتایی امتحان کنیم،‌شاید خوشت اومد. برق از سرم پرید و بهش گفتم بس کن شیوا تو رو خدا بذار من برم...
همون یارو کنار من بود بلند شد، منو دمر کرد و گفت: هی موج منفی میده این دختر , بخواب ببینم همش میگه میخوام برم, نشست رو کونم و کیرش و رو چاک کونم میمالید که دوباره بتونه بلندش کنه. شیوا هم دمر شد و گفت: منم میخوامممم و اون یکی هم رفت روی رون و کون شیوا نشست. چقدر شیوا وقیه و بی حیا شده بود, چرا داشت اینکارو میکرد؟؟؟ کیر طرف حسابی رو چاک کونم بلند شده بود و شروع کرد با انگشتش با سوراخ کونم بازی کردن و با کف دستش زدن رو کونم , بهش گفتم نکن من از عقب عادت ندارم, از همون جلو کارتو بکن و ولم کن. بهم محل نداد و کارش و ادامه داد, یکمی که با سوراخ کونم ور رفت و با انگشتش گشادش کرد, یه تف زد و کیرشو گذاشت دم سوراخ کونم و کامل روم خوابید و همشو یه جا کرد تو کونم, برای اینکه جیغ نزنم سرمو تو بالشت بردم و از درد بالشت و گاز میگرفتم, صدای ناله های شیوا هم میشنیدم که مشخص بود اونم داره درد میکشه, مثل وحشیا تلمبه میزد و با عصبانیت داد زدم آروم تر وحشی , ریتمشو آروم کرد . به شیوا نگاه کردم که دردش کمتر شده بود و مشخص بود داره حال میکنه, اونم بهم نگاه کرد و لبخند زد, جفتمون رو تخت داشتیم از کون کرده میشدیم و چشم تو چشم بودیم. تو چشمای شیوا اصلا هیچ انسانیتی نمیدیدم و مثل یک جسم بی روح بود بیشتر, مدت زمان بیشتری جفتمونو کردن و طولانی مدت ارضا شدن و بعدشم هیکلای گندشون و برداشتن و گورشونو گم کردن... 
با دردی که تو کونم داشتم بلند شدم و دیدم خونه از بس کثیفه و به هم ریخته آدم حالش به هم میخوره به هر بدبختی ای بود دوش گرفتم و یه پتو برداشتم و رفتم رو کاناپه و خوابم برد, صبح پاشدم دیدم شیوا همونجوری لخت هنوز خوابه رو تختش و تصمیم گرفتم خونشو تمیز کنم...
بعد اینکه کل خونه و آشپزخونه رو مرتب کردم، از خونش رفتم بیرون و زنگ زدم به شهرام ، بهش گفتم امشب همراه فرزاد و کامران و جمشید میایین خونه ما،‌ باید صحبتای منو گوش کنین. اومد که بگه چه صحبتی که گفتم منتظرم و قطع کردم...
شب همه شون خونه ما بودن و منتظر که من چی میخوام بگم. سمانه داشت پذیرایی میکرد ازشون که گفتم نمیخواد بگیر تو هم بشین سمانه. بهشون گفتم امشب همه مون دور هم جمع شدیم چون یه مشکل مشترک داریم و اینکه اگه اون اعترافای شیوا لو بره پای همه مون گیره و معلوم نیست چی میشه، از طرفی کاملا کنترل شیوا رو از دست دادیم و هر روز و هر لحظه داره تابلو تر میشه، به سمانه گفتم بهشون بگو هر چی که دیروز بهم گفتی... 
بعد صحبتای سمانه دهن همشون باز مونده بود هاج و واج نگاش میکردن... کامران هم جریان سفرشون به شیراز و اینکه شیوا عمدا دست رو یک مردی گذاشته بود که نامزد داشت و باهاش سکس کرد و تعریف کرد... شهرام گفت: خب چه پیشنهادی داری؟؟؟ گفتم سارا خبر نداره که ما اطلاع داریم از اعترافا، این یه برگ برنده کوچیکه برامون و باید حفظش کنیم همیشه. باید تا دیر نشده هر جور شده اون مدارک و گیر بیاریم، ‌باید فکرامون و بریزیم رو هم و هر چی نقطه ضعف سارا و اطرافیانش دارن و پیدا کنیم و یه نقشه حساب شده بریزیم،‌ اما قبل از همه اینا باید شیوا رو کنترل کنیم تا کاری نکنه که باعث تحریک و لجبازی سارا بشه، تنها راه کنترل شیوا اینه که بتونیم برش گردونیم مثل سابق و به خودش بیاریمش، دیگه با تهدیدای مسخره و چرت و پرت و اذیت و ازار نمیشه جلوش وایستاد. ادامه دادم که برای این مورد یه فکری تو سرمه که اگه تونستم عملیش کنم بهتون میگم، ‌فعلا شیوا رو بسپرین به من و شما دنبال نقطه ضعفای سارا باشین، مخصوصا تو شهرام که این همه سال با سارا جون رابطه داشتین و زیاد معامله کردین ( طعنه به معامله سر بی آبرو کردن شیوا ) ، مطمئنم تو چیزای زیادی میدونی و میتونی کمک کنی ،‌فقط یادت باشه سارا بو ببره همه چی خراب میشه. همتون برین فکراتونو بکنین تا از این جریان خلاص شیم. سمانه رو به فرزاد و شهرام گفت: البته همه چی به اون اعترافا ختم نمیشه و خود شما هم کم از ما عکس ندارین و اینجوری تحت فشارمون کم نذاشتین. ‌فرزاد گفت: سمانه چند بار بهت بگم اونا رو خودمونم نگه نمیداریم و فقط برای اینکه شما رو بترسونیم بهتون نشون میدادیم و بعدش همش پاک میشد، مگه میشه با اون عکسا کاری کرد که پای خودمونم گیر بیوفته، فقط برای ترسوندن شما بود. اما این اعترافایی که شیوا پیش سارا کرده و مدرک ازش دارن پای خودشون گیر نیست و اگه لو بدن ککشون هم نمیگزه...
اون شب همه شون حسابی از حرفای من و عواقب لو رفتن اون اعترافا ترسیده بودن و تو فکر رفته بودن و با همون حالت رفتن پی کارشون... سمانه بهم گفت: چی تو سرته ندا ،‌چه نقشه ای داری؟؟؟ بهش گفتم وقتشه که اون نقشه همیشگی رو که برای خودمون داشتیم رو اجراش کنیم سمانه،‌باید از این زندگی لجن بریم بیرون و یه زندگی جدید شروع کنیم، اما یه نفر بهمون اضافه شده و حالا قراره سه نفری این کارو کنیم ،‌فقط لازمه قبلش دستمون به اون اعترافای لعنتی برسه و بعدش برای همیشه خلاص... قیافه سمانه تابلو بود که اعتقادی به نقشه من نداره ،‌اما اینو خوب میدونستم که این آخرین امید برای نجات شیوا بود و باید امتحانش میکردم...
صبح زودتر بیدار شدم چون میلاد گفته بود قبل از ظهر میتونه بیاد خونه و با هم حرف بزنیم، رفتم حموم که یکمی قیافم سر حال تر بشه،‌ همینجوری زیر دوش آب گرم دستامو به دیوار تکیه داده بودم،‌همه خاطرات زندگیمو خلاصه وار مرور میکردم ،‌مخصوصا اتفاقای این چند وقت، چقدر احساس خستگی و تنهایی میکردم،‌تو مرور خاطراتم یاد حرفای سمانه درباره هم خوابیاش با شیوا افتادم،‌ ناخواسته تو ذهنم جفتشونو موقع عشق بازی تجسم کردم ،‌ دستم رفت سمت کسم و چشام و بستم شیوا و سمانه رو تصور میکردم که با هم چیکارا کردن و چجوری همو ارضا کردن، موفق نشدم خودمو ارضا کنم ، من به یه آغوش واقعی و عشق واقعی نیاز داشتم...
از اونجایی که میدونستم میلاد حدودا بچه مثبته سعی کردم لباس پوشیده بپوشم تا معذب نباشه، موهامم ساده دم اسبی بستم ، اما روسری نذاشتم. براش چایی و بیسکوییت آوردم و تابلو بود اصلا راحت نیست که با من تو این خونه تنها باشه، فقط منتظر بود زودتر بشنوه همه چیزو... ازش قول گرفتم که قبل از شنیدن هر چیزی باید قول مردونه بده که تو کمک کردن به شیوا کمک کنه،‌ از نگاه نگرانش متوجه شدم که اونم شیوا رو خیلی دوست داره ...
دقیق از اول همه چیزا رو البته تا جایی که خودم در جریان بودم براش تعریف کردم،‌ مجبور بودم گاهی بی حیا باشم رک بگم بعضی جاها رو، میلاد اولش روش نمیشد تو چشمام نگاه کنه اما کم کم با یه قیافه قفل شده و در هم زوم کرده بود تو چشمام و گوش میداد. بهش گفتم که شیوا تبدیل به چی شده و داره با خودش چیکار میکنه و فقط زورش به خودش میرسه و داره از خودش انتقام میگیره...
آخر حرفام نتونستم جلوی گریه خودمو بگیرم و اشک ریزون گفتم که چقدر شیوا رو دوست دارم و حاضرم برای نجاتش هر کاری کنم . به میلاد گفتم فقط به تو میتونم کامل کامل اعتماد کنم و تو میتونی بهم کمک کنی و هرگز نباید از این صحبتا به کسی بگی چون شرایط شیوا صد برابر بدتر میشه... میلاد نگاهش از رو من برداشته نمیشد و همینجوری قفل بود رو صورت من، ده دقیقه سکوت کرد و هیچی نمیگفت و مطمئنا داشت هزم میکرد که چیا شنیده... بهم گفت: چیکار میخوای بکنی و من چه کمکی میتونم بهت بکنم...
خودمو کنترل کردم و بهش گفتم که میخوام هر طور شده اون مدرکای لعنتی علیه شیوا رو گیر بیارم و از این مسیری که داره خودشو نابود میکنه دورش کنم و به خودش بیارمش، و نقشه آخرم اینکه برای همیشه از ایران ببرمش و یه زندگی جدید و بدون آدمایی که این بلاها رو سرش آوردن شروع کنه. به تو هم نیاز دارم چون تو تنها آدمی هستی که دیدم شیوا رو به خاطر خودش میخوایی و نه به خاطر چیز دیگه، پس تو هم میتونی کمک کنی که بهش برگردونیم اون معصومیت گذشته شو، تو قبل تر از همه ما میشناسیش و بهتر میدونی قدیما چجوری بوده و چجور میشه یه جرغه برای بیدار شدنش روشن کرد. میلاد با کلی غم و اندوه از جاش بلند شد و گفت: باشه سعی خودمو میکنم، اگه چیزی به فکرم رسید بهت زنگ میزنم ،‌شمارتو دارم...

‎شیوا...
از خواب بلند شدم و هنوز سرم سنگین بود و یادم اومد که دیشب خیلی مست بودم و با ندا چیکار کرده بودم ... ندا حسابی خونه رو برام تمیز کرده بود،‌ از اون شب که رگ دستمو زده بودم، دست به خونه نزده بودم،‌ جای زخمش درد میکرد و یادم مینداخت که شانس مردنم ندارم... 
حوصلم سر رفته بود بهتر بود برم همون سر کار، حداقل سرم گرمه و زمان میگذره، یه دوش گرفتم و اومدم که موهام جلوی میز آرایش مرتب کنم که یه کاغذ رو ایینه دیدم ( دوست دارم شیوا ) ، دست خط ندا بود. چرا اینقدر ندا به من وابسته شده بود و احساس داشت؟ از هر چی عشق و احساسه متنفر بودم و دیگه نمیخواستم کسی رو دوست داشته باشم و بهش احساس داشته باشم. کاغذ و پاره کردم و انداختم سطل آشغال. حاضر شدم و رفتم مغازه، قیافه متعجب فرزاد تابلو بود ،‌ با لبخند بهش سلام کردم و گفتم هر چی فاکتور و سند جدید هست بیاره تا کاراشو انجام بدم،‌ خیلی عقب بودم از کارا، دو روز تموم کارای عقب افتاده رو انجام میدادم، سمانه کامل میومد مغازه اما ندا خیلی از ساعتا نبود و کمتر میومد، حوصله هیچ کدومشونو نداشتم. فکر میکردم ندا وقتی بفهمه بهترین دوستش رو تونستم مخشو بزنم و باهاش چندین شب مخفیانه و وقتایی که خواب بود، لز میکردم ، دیگه از من بدش بیاد و عاشقم نباشه، ‌اما انگار فایده نداشت. شهرام و فرزاد و دوستای احمقشون دیگه کار به کارم نداشتن و فقط فرزاد در مورد کار باهام چند کلامی حرف میزد، حسابی سرم تو لاک خودم بود و کسی نه اذیتم میکرد و نه رو مخم بود،‌این وضعیت و خیلی دوست داشتم...
چند روزی گذشت ، یک روز ظهر رفتم تو دفتر شهرام و گفتم کارت دارم، گفت چیکار داری؟ ( لحن صداش خیلی جدی بود اما دیگه طلبکارانه و ترسناک نبود ) بهش گفتم میخوام یه ماشین بخرم ، خودم بلد نیستم ،‌ برام یکی پیدا کن بی زحمت. حساب کردم از پولایی که سینا بهم داده و یکمی هم خودم پس انداز دارم میتونم یه پراید در حد صفر بگیرم. متفکرانه بهم نگاه کرد و گفت: اگه در حد صفر میخوای خیلی نیاز به گشتن نداره همین الان پاشو بریم بنگاه یکی از دوستام. سوار ماشینش شدیم و رفتیم و تمام راه سکوت بود بینمون. اونجا چند تا مورد ماشین مد نظر من بود، از یه پراید چند ماه کار کرده قرمز خوشم اومد،‌ به شهرام گفتم اینو دوست دارم اما پولم یه ذره کمه، شهرام رو کرد به رفیقش و گفت: همینو برامون قولنامه کن،‌ روشو کرد به من و گفت: بقیش باشه شیرینی من برای ماشین جدیدت. منم تو صورتش یه لبخند محبت آمیز زدم و گفتم ممنون عزیزم...
تا اومدم ماشینمو تا مغازه شهرام بیارم چند بار خاموش کردم ( اوایل ازدواجمون گواهی نامه گرفته بودم و یکمی سینا بهم رانندگی یاد داده بود اما خیلی وارد و مسلط نبودم هنوز ). به هر حال آوردمش و کم کم حس کردم میتونم مسلط بشم،‌تو راه هم یه جعبه شیرینی گرفتم و تو مغازه به همه تعارف کردم،‌ندا و سمانه خیلی خوشحال شدن و حسابی دور ماشینم میچرخیدن و میگفتن شیطون یه هویی ماشین خریدی و نگفتی. سمانه گفت: بلا گرفته پولشو از کجا آودری؟ با پوزخند بهش گفتم خب عمده پولشو سینا بهم داده بود و یکمی هم خودم پس انداز کرده بودم ( قبلا به سمانه جریان پولایی که از مردا و پسرایی که باهاشون میخوابم و گفته بودم ) . سمانه زد زیر خنده و گفت: خدا بده شانس و از این پس اندازا،‌ ندا خنده از رو لباش محو شد و خیره شده بود بهم... رفتم سمتشو بهش گفتم چیه ندا جون مگه این پس اندازا بده؟ شنیدم قبلنا شهرام سر جمع کردن و طمع کردن همین پس اندازا یه گوش مالی حسابی بهت داده. بهم گفت: تو رو خدا اینجوری نگو شیوا، من یه گهی خوردم یه طرز فکر احمقانه ای داشتم اما دیگه پشیمونم،‌تازه خودتو با من مقایسه نکن تو یه فرشته بودی و هستی اما من از همون بچگی یه عوضی بودم و هستم... 
حوصله این تلیپ نصیحتا و مثبت برداشتنا رو نداشتم، بهش گفتم بیخیال ندا همه مون عوضی ایم اینقدر جوش نخور. تازه عزیزم مابقی پول ماشینم کم اومده بود رو شهرام جون بهم شیرینی داد، لپشو کشیدم و با خنده ازش جدا شدم، میدونستم دارم با این رفتارم قلبشو میکشونم اما برام اهمیت نداشت...
چند روز گذشت تا کم کم به رانندگی مسلط شدم،‌اصلا ترس نداشتم و مثل این خانوما که دو دستی فرمون و میچسبن و استرس دارن ،نبودم. ‌حسابی از ماشینم خوشم اومده بود و یه قسمتیشو مدیون اون پولایی میدونستم که خودم جمع کردم... یه شب که از سر کار برمیگشتم به علت تعمیرات خیابونی مسیر اصلی بسته بود باید از فرعی میرفتم خونه،‌تو مسیر چشمم به یه کلوپ فیلم افتاد، خیلی وقت بود فیلم جدید ندیده بودم و حوصلم هم حسابی سر رفته بود، ماشین و پارک کردم و رفتم داخل. یه پسر جوون با یه تیپ تمام حزب اللهی و ته ریش پشت پیشخون بود، قیافش خیلی خیلی خوشگل و ناز بود،‌چشماش محشر بود و درشت. همینجوری تو بحر قیافش بودم که گفت: بفرمایید در خدمتم، بهش گفتم فیلم میخوام، شروع کرد چند تا فیلم ایرانی که جدید اومده بود، بهش گفتم نه فیلم خارجی میخوام بدون سانسور، بهم گفت: شرمنده خانوم ما فقط فیلمای مجاز میاریم و بدون سانسور نداریم. خیلی مودب و باحیا بود ، یه سوژه جدید و خیلی سرگرم کننده. بهش گفتم باشه فیلم ایرانی بهم بده به سلیقه خودت ،‌اگه خوشم اومد باز میام ازت میگیرم...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#39 | Posted: 15 Dec 2016 10:28
زندگى پيچيده شيوا

نويسنده شيوا

قسمت ٩

‎شیوا...
از کلوپ اومدم بیرون و حسابی تنم داغ شده بود، همیشه خیلی راحت هر کسی رو اراده میکردم، جذب میکردم و طرف میخ صورت و اندامم میشد اما این یکی اصلا بهم توجه نکرده بود و حس جدیدی تو وجودم بود، باید هر طور شده تورش میکردم و براش نقشه میکشیدم... 
تو همین فکرا بودم که یه پسره بهم گفت: خوشگل خانوم مسافر نمیخوایی؟؟؟ زدم رو ترمز و گفتم تا مسافر چقدر کرایه بده؟؟؟ گفت: حالا سوارمون کن یه جوری راه میاییم. اومد جلو نشست و همین که راه افتادم دستشو گذاشت رو پام و شروع کرد ور رفتن و همش میگفت جوونننن و قربون صدقم میرفت، سری قبل اون دوتا رو برده بودم خونه‌،‌کار خیلی بی ملاحظه ای بود، فقط بهشون گفته بودم شوهرم مامور پلیسه و شیفته و حسابی ترسونده بودمشون که دیگه این ورا پیداشون نشه،‌اما اینو تصمیم گرفتم خونه نبرمش، ازش پرسیدم خونه داری یا نه که گفت: جایی نداره، یه پارک خیلی خلوت میشناختم که آخرای پارک داشتم ساخت و ساز میکردن و نه نور بود و نه آدم ،اونم اول فصل پاییز که هوا کم کم سرد شده بود. ‌بردمش اونجا و حسابی ترسیده بودکه اینجا نمیشه،‌بهش گفتم نترس ،‌فقط اول کرایه رو رد کن بیاد بعد، گفت: اول ببینم چجوری حال میدی بعدش، بازم گفتم اول کرایه گفتممم. همینجوری داشت با مسخره بازی با سینه هام ور میرفت که یه هو قیافشو جدی و عصبی گرفت و یه دونه زد تو گوشم و گفت: خفه شو ببینم،‌ شروع کرد به فحش دادن و گفت: مگه خودت نگفتی اینجا عمرا کسی ببینه و متوجه بشه، حالا داری برای من پر رویی میکنی، از ماشین پیاده شد. من هنوز سرم بابات تو گوشیش گیج بود و غافلگیر شده بودم،‌اومد سمت من و در باز کرد و از موهام گرفت و گفت: پیاده شو جنده ببینم، دوست نداشتم بهش التماس کنم و خواهش کنم،‌دردم اومده بود اما صدام در نمیومد، من و کشون کشون برد سمت کاپوت ماشین، دولام کرد رو ماشین و مانتومو داد بالا، ساپورت پام بود و راحت با شورتم کشید پایین،‌ خودشم شلوارشو تا زانو داد پایین و با تف دم کسم و خیس کرد و از همون پشت گذاشت تو کسم، حسابی نفس نفس میزد و بعد چند دقیقه خیلی زود آبش اومد، دستش که رو سرم بود و برداشت و شلوارش و کشید بالا و رفت. اعصابم حسابی خورد شده بود که اینجوری مفتی منو کرده بود و تازه یه دونه تو گوشم هم زد...
فرداش رفتم پیش کلوپیه و فیلم و براش بردم ، کلی تعریف کردم که چقدر خوب بوده و فیلمای ایرانی هم قشنگ هستن، بهش گفتم که فیلم جدید بهم بده ، به همین بهونه هر شب موقع برگشتن به خونه پیشش بودم و باهاش سر فیلمایی که میداد بهم صحبت میکردم و کم کم داشتم یخشو باز میکردم و بهم اعتماد کنه،‌بهش گفته بودم که شوهر دارم و یه شوهر مذهبی سخت گیر که پلیسه. تو همین کم کم صمیمی شدن یه بار گفت: ببخشید خانوم جسارته اما بار دوم که اومدین اینجا چرا کبود شده بود ( با انگشتش به کنار لب خودش اشاره کرد ) ... 
واوووو عجب موقیعتی ، چه سوالی،‌برای شروع مخ زنی عالی بود. قیافمو ناراحت گرفتم و خجالت زده و گفتم: اسمشو بذار مرد سالاری دینی... بهم گفت :ببخشید خانوم شوهرتون کار درستی نکرده اما دلیل نمیشه از چشم دین بهش نگاه کنین،‌ با یه لبخند بهش گفتم اون یه آدم مذهبی و خشکه ، همون دین بهش اجازه داده حتما با زنش اینجوری رفتار کنه...

حسابی ناراحت شد و گفت: به خدا علتش دین و مذهب نیست خانوم، من خودم آدم مذهبی ای هستم اما مطمئنم وقتی زن بگیرم دلم نمیاد اینجوری باهاش رفتار کنم، حسابی موقع گفتن این جمله از خجالت سرخ شده بود، بهش گفتم به به چه شوهر مهربونی. راستی نمیشه اسم این شوهر مهربون و بدونم شاید یه دختر خوشبخت براش پیدا کردم. با خجالت گفت: کوچیک شما رضا هستم. حسابی من و با اوردن این اسم برد تو فکر و یاد یه آدم آشنا مینداخت که دوست داشتم فراموشش کنم، خودمو جمع و جور کردم و گفتم منم شیوا هستم آقا رضا،‌بلاخره بعد مدتها افتخار دونستن اسم شما هم نصیبمون شد، رضا با خجالت گفت: این حرفا چیه آبجی اختیار دارین، بهش گفتم آقا رضا میشه شماره موبایلتو داشته باشم که هر وقت در مورد فیلم سوال داشتم ازت بپرسم؟ به این بهونه شماره شو گرفتم و میخواستم ببینم این آقا رضا بلاخره تا کی میخواد مقاوت کنه جلوی من...
از کلوپ که اومدم بیرون زنگ زدم به سمانه،‌ بهش گفتم امشب خونه این دیگه جایی که نمیخوایین برین؟ گفت: خونه ایم. بهش گفتم عزیزم پس برو حموم خودتو حسابی تمیز کن ، خودش منظورمو گرفت و با صدای ناز دارش گفت: چشم خوشگلمممم. از پشت گوشی براش بوس فرستادم و رفتم خونه،‌ خودمم رفتم حموم و یه نظافت حسابی کردم و یه تاپ و شلوار بنفش جدید هم که خریده بودم برداشتم و حاضر شدم و رفتم خونشون. ندا در و باز کرد و حسابی تحویلم گرفت و خوش آمد گویی کرد،‌ چند روز پیش گیر داده بود کبودی کنار لبم چیه که بهش گفته بودم دیگه خیلی داره تو کارم دخالت میکنه، حسابی دلخور شد از دستم ،‌اما الان برخوردش خوب بود...
رفتم نشستم رو کاناپه و پرسیدم سمانه کجاست که گفتش حمومه، برام شربت آورد و نشست پیشم، به خنده بهم گفت: چه خوشگل شدی شیطون، چیکار میکنی هر روز خوشگل تر میشی؟ گفتم چشات خوشگل میبینه ندا جون ،‌من که فرقی نکردم همون قبلی ام... زوم کرده بود تو صورتم و نگام میکرد، از چشماش میتونستم انرژی محبت و عشق و حس کنم که چقدر با احساس داره نگام میکنه، اما من این احساس و توجه رو دیگه نمیخواستم،‌ دیگه نمیخواستم اون آدم ضعیفی قبل باشم که با یه ذره توجه و محبت جذب آدما میشدم و اعتماد میکردم. خودمو به دیدن تی وی مشغول کردم و اصلا بهش توجه نکردم، اومد نزدیک نشست و دستمو گرفت و صدام کرد، مجبور شدم تو چشماش نگاه کنم ،‌ اشک نمی ریخت اما چشاش خیس بود و برق میزد،‌ بهم گفت: شیوا چرا ازم فرار میکنی؟ من خیلی تنهام شیوا ، تو رو خدا بهم توجه کن،‌ من عاشقت شدم شیوا، از وقتی که دیگه تو رو دوست دارم یه آدم دیگه شدم و دیگه نمیخوام مثل قبل زندگی کنم، شیوا خواهش میکنم،‌ اگه ازم متنفری بگو برم گورمو از دور و برت گم کنم و برم پی کارم...
صداش بغض کرده بود ، نمیدونستم باید چی بهش بگم، اصرار داشت بگم که چه احساسی بهش دارم، آخرش سکوتم و شکستم و بهش گفتم که ازت متنفر نیستم ندا اما دیگه نمیتونم عاشق کسی باشم و کسی رو دوست داشته باشم، من میدونم تو تنها کسی بودی که از روز اولی که شناختمت بهم خیانت نکردی و باهام صادق بودی و آزاری بهم نرسوندی، منم دوستت داشتم اما الان همه چی عوض شده، عشق و احساس همش یه دروغ بزرگه ندا ، من ارزش این اشکایی که داره از چشمای قشنگت میاد و ندارم... 
با صدای در حموم ندا خودشو جمع و جور کرد و از پیشم رفت تو اتاق که سمانه هیچی نفهمه، سمانه صداش کرد که براش حوله ببره،‌موقع حوله دادن سرشو اون طرف گرفته بود که صورتشو نبینه، بعدشم رفت تو آشپزخونه که شام درست کنه. همونجا نشسته بودم و نگاش میکردم،‌ خیلی وقت بود دلم برای کسی نمیسوخت ،‌ دوباره برای چندمین بار تو این مدت دل ندا رو شکسته بودم...
پاشدم رفتم تو اتاق و تاپ و شلوار جدیدم و پوشیدم، رفتم ببینم ندا کمک میخواد یا نه،‌که سمانه از حموم اومد، دلم خیلی هواشو کرده بود و واقعا بهش نیاز داشتم و همه تنم آتیش بود برای اینکه با سمانه بخوابم، از نظر خوشگلی و خوش اندامی ندا چیزی از سمانه کم نداشت اما سمانه دقیقا چیزی رو داشت که من میخواستم، درگیر احساسات نمیکرد خودشو ، اونم دنبال لذت بود و بس و نه چیز دیگه. یه شلوار چسبون مشکی و سفید پاش کرده بود با یک تاپ سفید، اندام خوشگلش تو این لباس تنگ و چسبون قشنگ تر شده بود، من و که دید با صدای بلند گفت: واییی سلام شیوا جونییی چه خوشگل شدی بلا، بهش گفتم تو که خوشگل تر شدی شیطون. پشتم به ندا بود و برای سمانه لبام و غنچه کردم و بوس فرستادم، اونم حسابی ذوق کرده بود و سر حال بود...

‎ندا...
میخواستم با همه توانم و انرژیم جیغ بزنم و فریاد بزنم، دیگه علنی و با پر رویی هر چی بیشتر داشتن جلوی من با هم لاس میزدن، همچین برای هم لباسای سکسی پوشیده بودن که انگار من خرم و نمیفهمم باز چه خبره بینشون، به هر وضعی بود خودمو کنترل کردم،‌ همین که موفق شده بودم به شیوا حرفام و بزنم و بهش بگم که چقدر عاشقشم، درست نبود حالا با هر حرکتی خرابش کنم. سرخ کردنیای غذام و انجام دادم و سمانه گفتم آخرش و خودت درست کن من بو گرفتم برم حموم خودمو بشورم، در حموم و باز کردم،‌آیینه قدی تو رخت کن یه قسمتیش اشراف داشت به آشپزخونه و اگه در حموم باز میموند میشد دید اشپزخونه رو، اومدم در و ببندم که دیدم شیوا و ندا با هم لب تو لب شدن.‌ با حرص در و بستم و لخت شدم و رفتم زیر دوش، میدونستم که الان اکثر وجودم و حسادت گرفته و شیوا سمانه ای رو انتخاب کرده که هیچ احساسی بهش نداره و خیلی وقتا نسبت بهش بی تفاوت بوده و حتی همدست شهرام و فرزاد بوده تو نقشه هاشون علیه شیوا. به هر بدبختی ای بود خودمو کنترل کردم و ظاهرمو حفظ کردم...
بعد خوردن شام و شستن ظرفا و خوردن یکمی میوه شیوا پیشنهاد فیلم داد. بماند چقدر شیوا و سمانه با چشماشون با هم لاس میزدن و اندام همو نگاه میکردن، چراغا رو خاموش کردیم و جلوی تی وی جا انداختیم و قرار شد همونجا هم بخوابیم، فرداش تعطیل بود و میشد حسابی خوابید. سمانه وسطمون خوابیده بود و من و شیوا دو طرفش. یه فیلم طنز آمریکایی گذاشتن، فیلمش پر مسخره بازی و خنده بود و البته پر از صحنه، سمانه به پهلو سمت من خوابیده بود و دستشو زیر سرش گذاشته بود و فیلم میدید، شیوا همون حالت پشت سمانه خوابیده بود و فقط چند سانت با اینکه کامل به هم بچسبن فاصله داشتن، یه چشمم به فیلم بود و یه چشمم به این دو تا،‌میدونستم که دستاشون داره برای هم کار میکنه، مخصوصا شیوا که مسلط تر بود به اندام سمانه. وقتی موفق شدم حس حسادت و تو خودم کنترل کنم و آروم تر بشم نسبت به این کاراشون،‌ ذهنم رفت سمت اندام جفتشون و لباسایی که پوشیده بودن، جفتشون اولین بار بود اینا رو میپوشیدن و واقعا توش سکسی شده بودن، شلوار و تاپ سیاه و سفید سمانه که چقدر به تنش نشسته بود و حسابی سکسیش کرده بود، تاپ و شلوارک بنفش شیوا که چقدر این رنگ به پوست گندمی روشن شیوا میومد،‌ تاپش به زیبایی هر چی بیشتر سینه های خوش فرمشو به نمایش گذاشته بود و برجستگی کونش تو اون شلوارک هم واقعا ادم و جذب میکرد. با دیدن صحنه های فیلم و حرکات اینا منم تحریک شده بودم،‌اما کاری نمیتونستم بکنم،‌اونا همو انتخاب کرده بودن و به هر دلیلی نمیخواستن با من باشن. دلیل سمانه رو میتونستم حدس بزنم چون هیچ وقت از لز با سمانه که به اجبار اون عوضیا بود لذت نمیبردم و به خودش گفته بودم، اما علت شیوا رو نمیدونستم با اینکه اون شبی که خواست باهام عشق بازی کنه و حتی بهم صدمه زد بهش گفتم هر وقت بخواد و همیشه در اختیارشم و اون شبی هم که منو به اجبار در اختیار اون دو تا مرد غریبه گذاشت ،‌هیچی بهش نگفتم و اعتراضی نکردم...

‎شیوا...
نفهمیدم چطوری شام خوردیم و چجوری جمع و جور کردیم ، اینقدر داغ و آتیشی بودم که فقط دوست داشتم زودتر بگذره و وقت خواب بشه بتونم سمانه رو بغل کنم،‌ همه نگاهم به اندامش و هیکلش بود، مشخص بود چقدر از اینکه دارم نگاش میکنم خوشش میاد و بیشتر دلبری میکرد. اما چون شب تعطیلی بود نمیشد زود خوابید، پیشنهاد فیلم دادم که به این بهونه زودتر بخوابیم. سمانه پشتشو به من کرده بود و راحت میتونستم کونشو و بمالونم و باهاش ور برم، گاهی وقتا دستشو از عقب به شیکم و کسم میرسوند و یه مالش کوچیک میداد، صحنه های فیلمش واقعا سکسی و جذاب بود و از فیلمای سکس کامل ، تحریک کننده تر بود...
ندا وسطای فیلم پاشد که بره دستشویی، سمانه برگشت و شروع کردیم از هم لب گرفتن، با شهوت هر چی بیشتر همو میبوسیدیم و لب میگرفتیم بهش گفتم خوشگلم طاقت ندارم میخوام این لباسای لعنتی رو تو تنت جر بدم. عاشق این تعریف کردنا و صحبتای سکسی بود، یه لحظه ازم جدا شد و گفت: شیوا ،‌ندا شک کرده بهمون و حواسم بهش هست همش داره نگامون میکنه... بهش گفتم شک چیه بابا اون همه چیزو میدونه مگه خودت بهش نگفتی،‌ بعدشم ندا آدم تیزیه فکر میکنی از سر شب نفهمیده چه خبره؟؟ سمانه گفت: آخه گناه داره اون تو رو خیلی دوست داره حالا ما جلوش داریم با هم لاس میزنیم و اون تک افتاده. جوابی نداشتم بهش بدم چون حرف درستی میزد و ما داشتیم با این کارمون به ندا فشار میاوردیم. به سمانه گفتم بسپرش به من ،‌نمیذارم امشب خراب شه من تا تو رو نکنمت و جرت ندم ولت نمیکنم کثافت. دوباره ازش لب گرفتم که مثل برق زده ها برگشت و فهمیدم ندا اومد... 
تصمیم گرفتم علنی با سمانه جلوی ندا ور برم و مجبورش کنم اونم جلوی ندا با من ور بره، اینقدر سمانه تحریک شده بود که آمادگی اینو داشت ، فیلم تموم شد و تی وی و رو خاموش کردیم، ندا گوشی شو گرفت دستشو پشتشو به ما کرد،‌ سمانه رو برگردوندم سمت خودم و شروع کردم لباشو محکم بوسیدن،‌ سمانه یه لحظه جدی شد و گفت: شیوا من از ندا هیچ خجالتی نمیکشم ،‌چون کاری نیست که ما با هم و جلوی نکرده باشیم ،‌اما دلم نمیاد اینکارو باهاش بکنم و با تویی که اینقدر دوست داره جلوش سکس کنم،‌نکن شیوا گناه داره... بهش گفتم مگه قرار نشد بسپری به من،‌ پس خفه شو سمانه من دیگه تحمل ندارم ، کل شب منو دیوونه خودت کردی حالا میگی نکن؟ همین حرفا بس بود که سمانه باز نیشش باز بشه و بذاره لباشو بوس کنم و دستام روی سینه ها و بدنش کار کنه،‌ قشنگ همو بغل کرده بودیم و صدای لب گرفتنمون بلند شده بود، دستمو بردم تو شلوار سمانه و از رو شرت کس خیسشو با انگشتام لمس کردم و همین بس بود که یک تنفس نا منظم آه مانند از دهنش بیرون بیاد ، پتو رو از رو خودمون پس زدم و سمانه خوابیده بود و من به پهلو بهش مسلط بودم، دستم تو شلوارش و لبام رو لباش، چشاش اینقدر خمار شده بود که حد نداشت، سرم و یه لحظه بالا بردم که برم سمت گردنش که تو همون تاریکی که دیگه میشد راحت دید متوجه ندا شدم که داره بهمون نگاه میکنه، بهش پوزخند زدم و رفتم سمت گردن سمانه، کامل کامل خودشو در اختیار من گذاشته بود، با بوسای اب دار و لیس زدن به جون گردنش افتاده بودم و به سینه هاش محکم چنگ میزدم،‌ تاپ و سوتین شو درآوردم و با حرص شروع کردم سینه هاشو خوردن، دیگه نمیتونست صدای آه و نالش و مخفی کنه تو گلوش و با دستاش سر من و به سمت سینه هاش هول میداد،‌ میدونستم ندا داره نگاه میکنه و یا خیلی عصبانیه و الان میذاره کلا میره یا اونم تحریک شده...
با کشیدن زبونم رو شیکم و نافش اروم اروم رفتم سمت پایین و شلوارشو در آوردم،اول رفتم سمت ساق پاهاش و با بوسای ریز میومدم بالا تر و رسیدم به رونای پاش که نقطه ضعف اصلی سمانه برای تحریک شدن بود،‌ شروع کردم رونای پاش نوبتی مکیدن که داشت دیوونش میکرد و به بدنش کش و قوس میداد،‌رفتم بالاتر زبونمو از رو شرت میکشیدم رو کسش و گاز ریز و کوچیک میگرفتم ازش،‌سمانه کاملا دیوونه شده بود و خودش با خشونت و سرعت شرتشو در آورد و موهام گرفت و مجبورم کرد کسشو لیس بزنم،‌ سرعت خوردن کسشو بیشتر کردم و چوچولشو بین لبام میگرفتمو ول میکردم و دوباره داخل کسش زبونمو میکشیدم، سمانه دیگه هیچ کنترلی رو خودش نداشت و همش میگفت: شیوا جونی شیوا خوشگلم شیوا عزیزم، اینقدر سرعتمو بیشتر کردم و تکرار کردم زبون کشیدن تو کسش و خوردن چوچولش رو که با بی حال شدن ناگهانیش و ترشح زیادش فهمیدم ارضا شده. با بوسه های اروم سرم و بردم بالا و ازش لب گرفتم ، عمدا آب کسشو تو دهنم جمع کرده بودم که تو دهن خودش بریزم، این کارو خیلی دوست داشت. خیلی بی حال شده بود و داشتم نوازشش میکردم و سینه اشو آروم دست میکشیدم، و اصلا یادم رفته بود که ندا کنارمونه و داره نگاه میکنه و من دقیقا سمت ندا دراز کشیدم و دارم سمانه رو نوازش میکنم...
نوبت سمانه بود که بهم حال بده اما مدلش این بود که ده الی بیست دقیقه ای زمان میبرد تا حالش بعد ارضا شدن جا بیاد و باید منتظر میبودم، همونجوری به پهلو کنارش دراز کشیده بودم و نوازشش میکردم که نگاهم با نگاه ندا گره خورد. از جاش بلند شد و گفت: پاشو بیا کارت دارم، سمانه روشو برگردوند و با بی حالی گفت: چیکارش داری؟ ندا بهش گفت: به تو ربطی نداره ، با تو ام شیوا میگم بیا. بلند شدم و دیدم رفت سمت آشپزخونه، گفتم چیکار داری ندا؟ جلوم وایستاده بود و عصبانیت از قیافش موج میزد، من خودمو بی تفاوت نشون دادم و گفتم خب بگو چیکار داری؟؟؟ تعجب کرده بودم منو آورده آشپزخونه برای چی آخه...
اومد سمت من و با حرص و عصبانیت و شدت شروع کرد تاپ و از تنم درآوردن ، دستشو گرفتم و گفتم چته ندا چیکار میکنی؟؟؟ محکم زد تو گوشم و گفت: خفه شو شیوا ،‌اومدم دوباره بگم چته که دوباره زد ،‌ منو چسبونده بود به اوپن اشپزخونه و تاپمو درآورد،‌ محکم برم گردوند و بند سوتینمو باز کرد، خیلی دردم اومده بود و گذاشتم رو حساب اینکه بهش خیانت کرده بودم و با سمانه خوابیده بودم و تازه جلوش هم اینکارو کردم و همین باعث شد هیچی نگم،‌ با همون شدت و حرص شلوارک و شرتمو درآورد و از شونه هام گرفت و نشوندم رو صندلی کنار اوپن آشپزخونه. بهم گفت: اینجوری دوست داری آره؟ مثل برده ها کتک بخوری و مثل کثافتا باهات رفتار کنن و فقط مثل جنده ها باشی آره؟ اینجوری دوست داری؟؟ باشه اینجوری بهت حال میدم... رفت سمت یخچال و یه چیزی برداشت که فهمیدم یه خیار خیلی خیلی کلفته، اومد سمتم و سعی میکرد پاهامو که از ترس ناخواسته جمع کرده بودم باز کنه، سمانه اومد گفت: داری چیکار میکنی ندا؟؟؟ رو کرد بهش و گفت: تو خفه شو سمانه ...
هیچ وقت ندا رو اینقدر عصبی ندیده بودم، سمانه اومد سمت ما و اومد منو بگیره و ببره ، به ندا گفت: داری بهش صدمه میزنی، معلوم هست چت شده آخه. ندا پرتش کرد اون ور ، به سمانه گفتم بذار کارشو بکنه ولش کن سمانه. خودمو پاهامو باز کردم، ندا با خنده توام با حرص خوردن و عصبانیت بهم گفت: آفرین دختر خوب، خیار و گذاشت رو کسم و یکمی مالش داد و یه هو همشو کرد تو ،‌ اینقدر کلفت و بزرگ بود که صدای دادم در اومد و چنگ زدم به لبه های اوپن، ندا تا تهش کرد تو، داشتم جر میخوردم ،‌تا حالا اینقدر به کسم از کلفتی چیزی که واردش بشه فشار وارد نشده بود، دردش وحشتناک بود و هر لحظه بیشتر داشتم جر میخوردم. ندا اومد جلو تر و صورتشو نزدیک صورتم کرد و گفت: دوست داری آره؟؟؟ مثل عوضیا باهات برخورد بشه دوست داری؟؟؟ خیار و درآورد و دوباره محکم کرد تو کسم ،‌از درد اشکام در اومده بود. سمانه باز سعی کرد جلوشو بگیره و حسابی ترسیده بود از داد من،‌بهش گفتم سمانه نه بذار هر کاری میخواد بکنه...
تو چشماش نگاه کردم و پوزخند زدم و سعی کردم وانمود کنم اصلا برام مهم نیست این کارش. خیار و همینجور داشت جلو و عقب میکرد و بهم گفت: تا ارضا نشی ولت نمیکنم شیوا، شده تا صبح... خندم گرفت و با دستم سرشو آوردم جلو و شروع کردم لب گرفتن ازش، بهش گفتم همه جام داره رو این صندلی درد میکنه حداقل ببرم سر جام . با حرص گفت مگه درد کشیدن و دوست نداری؟ مگه نمیخوای مثل عوضیا باهات برخورد کنن گفتم آره ندا دوست دارم آره دوست دارم، چشام و بستم و بدن خودمو سعی کردم جلو و عقب کنم که خیار بیشتر بره تو کسم، تونستم خیلی زود تمرکز کنم و اون درد خیار کلفت و تو کسم تبدیل به لذت کنم و با بغل کردن و بوسیدن لبای ندا ارضا شدم و بهش گفتم مرسی عزیزم چه تجربه خوب و جدید بود...
ندا گریش گرفت و گریه کنان خیار و پرت کرد اون ور رفت تو اتاق و در و محکم بست... سمانه اومد سمت من و گفت: چیزیت نشده خوبی؟ بهش گفتم خوبم چیزی نیست، اومدم که بلند شم و راه برم فهمیدم واقعا جر خوردم حسابی و درد دارم. سمانه کمک کرد و رفتیم تو جامون، میخواست برای تلافی باهام عشق بازی کنه و تحریکم کنه که بهش گفتم نمیخواد سمانه ، فقط بغلم کن تا خوابم ببره، از پشت بغلم کرد و همونجوری خوابمون برد...

‎ندا...
از دست خودم عصبانی بودم، خیلی خیلی عصبانی بودم. باورم نمیشد آخرش کنترلمو از دست دادم و اون جور عصبی شدم، فکر میکردم دارم از دیدنشون لذت میبرم اما نمیدونم چرا یه هو عصبی شدم و اون کارو با شیوا کردم. میدونستم عذرخواهی فایده نداره و اگه میخواست از دست من ناراحت بشه دیگه کاری نمیشد کرد. فرداش برخوردش عادی بود و انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده و حتی پیشنهاد داد سه تایی بریم با ماشینش دور بزنیم . سمانه جلو نشسته بود و من عقب و چند بار متوجه شدم که شیوا از آیینه عقب داره قیافه در هم و تو فکر منو نگاه میکنه،‌روم نمیشد بهش نگاه کنم... 
برای گوشیم اس ام اس اومد و بازش کردم، میلاد بود و گفت: باید ببینمت یه فکرایی دارم. برای فردا شبش باهاش قرار گذاشتم که برم رستورانش تا ببینم چی تو سرشه...
میلاد هم که متوجه قیافه داغون من شده بود ،ازم پرسید چیزی شده چرا اینقدر در همی؟ بهش گفتم خسته ام چیزی نیست، زودتر بهم بگو چیه جریان... میلاد گفت: چند وقته گذشته تصمیم گرفته رو گذشته شیوا تحقیق کنه و مخصوصا قبل ازدواجش با سینا و موفق شده چیزایی جدید بفهمه که هیچ کس از اینا خبر نداشته و انگار مثل یک راز بین خودشون بوده... حسابی کنجکاو حرفای میلاد شده بودم و مشتاق بودم بقیشو بگه، یکی از گارسونا برامون چایی آورد و میلاد گفت: اگه قلیون میخوای برات بیارن که گفتم نه همین چایی بسه و بقیشو بگو... میلاد ادامه داد که : تو عروسی سینا و شیوا هیچ کدوم از اقوام شیوا نبودن و به ما گفته بودن که چون تو اصفهان یه مراسم مخصوصا اونا گرفته بودیم و دیگه نتونستن بیان،‌اما فهمیدم اصلا اینطور نبوده و داستان چیز دیگس... 
کلیات جریان اشنایی شیوا و سینا و مخالفت خانواده شیوا رو برام گفت و حالا میدونستم چرا شیوا هیچی از خانوادش نمیگه و اصلا سراغشون رو هم نمیگیره... شیوا همچین بی کس و کار هم نیست و فقط اختلافات گذشته باعث شده کلا از خانوادش دور باشه و این نامردا هم از این جریان نهایت سو استفاده رو کردن و چون میدونستن شیوا یک خانواده مذهبی و سنتی و ابرومند داره و برای همین تونستن این همه بهش فشار بیارن و تهدیش کنن... حسابی تو فکر رفته بودم که میلاد گفت: حالا که اینا رو گفتم یه کار میتونیم بکنیم،‌اینکه ترتیب یه ملاقات با یکی یا دو تا از اعضای خانوادش و بدیم. شاید با دیدن اونا به خودش بیاد و خودش هم دنبال راه نجات باشه...
پیشنهاد میلاد هم میتونست موثر باشه و هم میتونست خطرناک باشه، ما اصلا نمیدونستیم عکس العمل شیوا یا خانوادش بعد این همه سال ندیدن همدیگه چی میتونه باشه... میلاد گفت: که برادر بزرگش به شدت سخت گیر و حسابی از دست شیوا ناراحته اما برادر کوچیکه که از شیوا هم کوچیکتره رو شاید بتونیم راضیش کنیم که شیوا رو ببینه و من خودم حاضرم شخصا باهاش حرف بزنم و راضیش کنم و البته از بلاهایی که سر شیوا آوردن هیچی نمیگم و فقط از نازا بودنش و اینکه برای همین شوهرش زن دوم گرفته و ولش کرده میگم و از این طریق مجابش میکنم که باید به خواهرش سر بزنه... همه حرفای میلاد حساب شده بود و مشخص بود کلی روشون فکر کرده و وقت گذاشته برای دونستن اینا،‌ وقتی داشتم ازش خدافظی میکردم دستشو گرفتم و گفتم مرسی میلاد که داری وقت میذاری برای نجات شیوا و لطفا همچنان این جریان بین خودمون دو تا باشه، حسابی عذاب وجدان داشتم که خودم همین دو شب پیش چطور بهش صدمه زدم و اذیتش کردم...

‎شیوا...
یه جورایی خوشحال بودم که ندا موفق شده بود حرص خودشو سرم خالی کنه، به هر حال من به نوعی بهش خیانت کرده بودم و نادیده گرفته بودمش و حالا تنها مشکل این بود که حسابی عذاب وجدان داشت از کاری که باهام کرده... از اینکه احساسی که بهش داشتم و درون خودم روشن کنم دوباره میترسیدم اما اون شب وقتی اونجوری دیدمش و اون حرفا رو بهم زد دلم خیلی براش سوخت و علی رغم میل درونیم دوباره موفق شده بود منو سمت خودش جذب کنه و یاد اون روزایی افتادم که تنها غم خوار من بود... 
از طرفی یه پروژه سرگرم کننده و مهم داشتم به اسم رضا که باید هر جور شده مخشو میزدم که این آقا رضای مذهبی و پاستوریزه ، منو بکنه و درست همون موقعی که داره منو میکنه تو چشماش نگاه کنم و بگم همتون مثل همین و فقط شعار میدین... رفتم پیشش و فیلم جدید ازش بگیرم،‌به خاطر اون خیار کلفتی که ندا تو کسم کرده بود هنوز یه ذره بد راه میرفتم و تو کلوپ عمدا بد تر هم راه رفتم، دیدم داره نگام میکنه که به خنده بهش گفتم ایندفعه روم نمیشه بهم بگم چه بلایی سرم آورده، مشخص بود حسابی گیج شده و اصلا تو این باغا نیست که حتی حدس بزنه چی شده و چی گفتم دقیقا،‌فقط چند بار به پاهام که مانتو جلو باز پوشده بودمو با ساپورت نگاه کرد و ناراحت بود که لنگ میزم...
بعد چند روز باز گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم ، با کلی خجالت مودب حرف میزد،‌تو صحبتام همش از یه شوهر سخت گیر که همیشه منو کتک میزنه و سخت میگیره بهم حرف میزدم و حسابی از شنیدن اینکه اذیت میشم ناراحت میشد. یه بار ازش خواستم منو آبجی صدام نکنه و از این اسم آبجی خاطره بد دارم، موفق شدم مجبورش کنم همون شیوا خانوم صدام کنه، وقتی که خوب تونستم به این تماسا عادتش بدم دیگه تماس نگرفتم و منتظر شدم ببینم خودش زنگ میزنه یا نه که بلاخره بعد دو روز زنگ زد و گفت: خیلی نگران منه و هم میترسه زنگ بزنه و مزاحم بشه و هم میخواد مطمئن بشه حالم خوبه و شوهرم بلایی سرم نیاورده باشه. پشت موبایل پوزخند زدم و تو دلم گفتم اسیرم شدی اقا رضای مذهبی... 
کلوپ رفتنام و زنگ زدنام و کم کردم و مجبورش کرده بودم اون بیشتر بهم زنگ بزنه، خودش خبر نداشت اما مطمئنا معتاد صدام شده بود و ریزه محبتایی که بهش میکردم و اصلا شاید خودش هم خبر نداشت و فقط عادت کرده بود... یه روز بهش زنگ زدم که امشب شب جمعه هستش و اگه حال داری بریم بیرون چون شوهرم نیست کلا و تنهام، با کلی من و من کردن قبول کرد و حتی بهم گفت شیوا خانوم میترسم این کارمون گناه باشه . بهش گفتم چی داری میگی پسر مگه قراره چیکار کنیم ،‌میخواییم بریم یه جای عمومی یه نسکافه ای یا بستنی ای چیزی بخوریم همش...
با ندا و سمانه هماهنگ کردم که اونا هم بیان و فقط بهشون گفته بودم یکی از دوستام هم میاد و نگفته بودم کی هست و حتی دختره یا پسر. رفتم اول دنبال رضا و سوارش کردم و اولش میخواست عقب بشینه که گفتم بیا جلو نترس نمیخورمت،‌با کلی خجالت نشست جلو و داشت آب میشد، بهترین عطرم رو زده بودم و حسابی بوش تو ماشین پیچیده بود یه عطر زنونه و مست کننده برای مردا. حسابی هم به تیپ و آرایش و مدل موهام رسیده بودم. تو یه میدون با ندا و سمانه قرار گذاشته بودم و دیدم اونا هم حسابی تیپ زدن،‌وقتی اومدن سوار ماشین بشن از دیدن رضا هنگ شده بودن و مونده بودن چی بگن،‌ تو آیینه جفتشونو نگاه میکردم که چطور با تعجب رضا رو نگاه میکنن و اون طفلک هم خیلی تابلو از خجالت داشت آب میشد و داشت سکته میکرد...
چند بار به ندا نگاه کردم و مشخص بود گیج شده و باز مونده چی تو سر منه، با یه چشمک بهش مجبورش کردم بخنده و خیلی فکر نکنه که سمانه گفت: عه منم میخوام،‌ سه تایی زدیم زیر خنده و رضا نمیدونست چه جریانی هست و از هیچی خبر نداشت و سرش پایین بود. رفتیم یه کافه تریا حسابی با کلاس و نشستیم، رضا مثلا تیپ زده بود که با این تیپ زدنش اصلا به اون جا نمیخورد ، مخصوصا به سه تا خانوم خوشگل و حسابی تیپ زده... 
بهشون معرفی کردم رضا رو که دوست من هستش و تو کلوپ آشنا شدیم و به هر حال محرم راز های من هستش و از اون شوهر مذهبی و سخت گیر و عوضیم پیشش درد و دل میکنم و حسابی بهم این چند وقت با بودنش کمک کرده. از دروغای شاخ دار من ،ندا و سمانه خندشون گرفته بود و سمانه خوب تونست همراهی کنه و چند تا دروغ از خودش ساخت و تحویل رضا داد که چقدر خوبه که دوست شیوا شدی و حسابی از تنهایی درش آوردی و اولین باره که میبینه با یک پس دوست شده و پس حتما خیلی پسر خوب و مورد اعتمادی هستی... اون شب گذشت و قدم بزرگی بود برای جلب اعتماد رضا و وابسته کردن بیشترش به خودم و باید وارد مرحله بعدی میشدم. رضا رو که رسوندم و پیادش کردم بعد سمانه گفت: ای شیطون این کیه باز داری مخشو میزنی ، نگفته بودی بلا... خندیدم و گفتم آره این جدیده و از همه بهتره . ندا گفت: آره اسمش هم رضاست جالبه،‌ سریع برگشتم سمت ندا و گفتم چطور؟؟ من و من کنان گفت: هیچی همینجوری گفتم ... یه لحظه شک کردم نکنه خبر داره اسم داداش من رضا هستش. سمانه گفت: میخوای تا کجا ببریش شیوا؟؟؟ بهش گفتم تا تهش...
یه روز زنگ زدم به رضا و گفتم شوهرم رفته ماموریت و چند روز نمیاد و نیاز به کمک دارم، گفت: در خدمتم آبجی نه ببخشید شیوا خانوم، خندم گرفت و گفتم میخوام تو خونه تغییر دکوراسیون بدم اما کمرم درد میکنه و نمیتونم و کمک میخوام رضا ، اگه لطف کنی بیا کمکم کن. رضا گفت: این حرفا چیه شیوا خانوم کمرتون هم درد نداشت درست نبود تنهایی وسیله جابه جا کنین ، من همین سر شب کلوپ و بستم با یکی از بچه ها میاییم و کل خونه رو برات جابه جا میکنیم. حسابی تو ذوقم خورد و گفتم نه رضا مزاحمت نمیشم اگه میخوای کس دیگه رو بیاری ، من معذب میشم و راضی به زحمت نیستم. پای گوشی دید که صدام اینجوری شد گفت: باشه باشه خودم میام. لبخند رو لبام نشست و براش آدرس و پیامک کردم و منتظر بودم تا بیاد...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#40 | Posted: 15 Dec 2016 10:45
زندگى پيچيده شيوا

نويسنده شيوا

قسمت ١٠

‎شیوا...
‎حسابی به خودم رسیدم و یه آرایش ملایم و یه پیرهن اندامی ٱستین بلند و یه شلوار چسبون کتان پام کرده بودم. وقتی در و باز کردم و دید که روسری سرم نیست و با پیرهن و شلوار جلوش وایستادم از خجالت سرخ شد و همش سعی میکرد نگام نکنه،‌ خندم گرفته بود و بهش گفتم چرا سرخ شدی پسر،‌ نترس بیا تو کلی کار داریم. یکی دو ساعت طول کشید تا کلا دکوراسیون خونه رو عوض کنیم و من یه جارو بزنم و دوباره بچینیم، البته بیشتر سنگینا رو رضا خودش بلند میکرد و من کمک کمی بهش میدادم، سعی میکردم تو کمک دادنام عمدا خودمو بهش بچسبونم و مثلا تعادلم و از دست بدم و بخورم بهش. کارمون که تموم شد حسابی خسته شده بود و ولو شد رو کاناپه، گفتم بشین تا برات یه شیر قهوه حسابی درست کنم،‌بلند شد که بره و گفت: نه دیگه مزاحم نمیشم، گفتم اگه بری خیلی ناراحت میشم ، یعنی که چی این همه زحمت کشیدی و حالا میخوای بری...
‎دید که جدی میگم و امکان ناراحت شدنم هست نشست سر جاش و هیچی نگفت، دو تا فنجون شیر قهوه درست کردم و با کیک آوردم و نشستم رو به روش، بهش گفتم تازه قراره شام هم پیشم باشی و اگه خستگیت در رفت اتاق خواب هم یکمی جابجایی داره و کمکم کنی، میخوام برات شام یه پیتزا توپ سفارش بدم. گفت: شیوا خانوم من خسته نیستم الان بریم اگه کاری هست انجام بدم براتون، گفتم باشه قهوه تو بخور و بریم بهت بگم...
‎بردمش تو اتاق خواب، چند تا عکس از من بود دور و بر اتاق، همشونم با لباسای مجلسی و یقه باز ، مخصوصا یکیش که از همه بزرگ تر بود و چاک سینه هام قشنگ توش معلوم بود. میخواستم جای تخت و با میز آرایش و آیینه عوض کنم،‌ موقعی که داشتیم میز آرایش رو جابجا میکردیم یه هو گفتم آخ پام آخ پام ،‌میز و ول کردم و رون پام و چسبیدم ، رضا هول کرد و گفت: چی شد شیوا خانوم،‌گفتم چیزی نیست نگران نباش یه درد قدیمیه گاهی وقتا میاد سراغم...
‎خودمو زدم به لنگیدن و با همون وضع اتاق خواب و جمع و جور کردیم. بعدش دوباره میخواست بره که گفتم نخیرم برا یه ساعت دیگه شام سفارش دادم ، کجا میخوای بری، زنگ بزن خونه بگو دیر میایی و کار داری خب. حسابی تو رو دروایسی گیر کرده بود و به سختی قبول کرد. بهش گفتم بشین همینجا ،‌اینم کنترل ماهواره و تلوزیون ، بشین و ببین و سرت گرم کن تا من برم یه دوش بگیرم که حسابی عرق کردم...
‎تا اینجا نقشم کامل اجرا شده بود و مونده بود مرحله حساس نقشه. همون مایو دو تیکه مشکی که از شیراز گرفته بودم و تنم کردم چون حسابی اندامم و سکسی میکرد. چفت درای حموم نبستم در به راحتی از بیرون باز میشد،‌ نزدیک 5 دقیقه دوش گرفتم و با تمرکز هر چی بیشتر به یه حالت که انگار زمین خوردم یه وری رو حموم دراز کشیدم و شروع کردم با نهایت صدام جیغ زدن و داد زدن. رضا مشخص بود مثل برق گرفته ها در اصلی حموم و باز کرده بود و بعدش در حموم و باز کرد منو که دید لختم و فقط با شرت و سوتین هستم دوباره مثل برق گرفته ها در و بست و از پشت در گفت: چی شده شیوا خانوم؟؟؟ حسابی شروع کردم بلند بلند گریه کردن که پام خیلی درد میکرد و رو همین پا لیز خوردم الان داغون شدم و وزنم افتاده رو پام و نمیتونم پاشم. من و من کنان گفت: شیوا خانوم صبر کنین زنگ بزنم 115 بیاد ، داد زدم چی میگی رضا تا اونا بیان من اینجوری زجر بکشم و بعدش شروع کردم داد زدن،‌ گفت: آخه شیوا خانوم لباس تنتون نیست من نمیتونم بیام بلندتون کنم،‌اعصابم خورد شد و گفتم از دست شماها گور بابای اون عقایدتون که جون آدما براتون یه ذره ارزش نداره ، اصلا برو پی کارت ببینم... رضا حسابی هول شده بود و گفت: عصبانی نشین تو رو خدا ، در و باز کرد و اومد تو حموم، مشخص بود فقط داره به صورتم نگاه میکنه که بقیه انداممو نگاه نکنه، اومد دستمو بگیره که بلند شم که بهش گفتم نمیتونم رضا باید کلا بغلم کنی،‌قبلش پای راستم هنوز کفیه کمک کن بگیرمش زیر دوش کفاش پاک شه...
‎دیگه مجبور بود کامل همه جامو نگاه کنه و میتونستم حس کنم که داره از معذب بودن سکته میکنه، اینو خوب درک میکردم و یاد روزایی افتادم که سینا منو مجبور کرد چادرم و بردارم و با چه سر و وضعی جلوی دوستاش حاضر شم. مجبور شد با دستش آب بریزه رو پام و با کمترین اسطکاک کفا رو از پام پاک کنه، بعدش یه دستشو گذاشت زیر گردنم و یه دستشو گذاشت زیر رون پاهام و بلندم کرد. منم دستامو حلقه کردم دور گردنش که نیوفتم، همش بهش میگفتم آروم رضا درد دارم آروم رضا. لحن صدام و نازک و کش دار کرده بودم ،چند بار نگاش به سینه هام و چاک سینه هام که سوتین مشکی روشون بود افتاد،‌چهرش هر لحظه بیشتر قرمز و قرمز تر میشد. بهش گفتم ببرم رو تخت ، همینکه گذاشتم رو تخت دوباره شروع کردم پام و گرفتن و از درد گریه کردن( خودم باورم شده بود طوریم شده از بس داشتم خوب فیلم بازی میکردم ). گفت: شیوا خانوم پس صبر کنین زنگ بزنم اورژانس، بهش گفتم نه نمیخواد چیزیم نشده ،‌کوفتگیه ماهیچه ران پامه، فقط دردش از صد تا شسکتگی بدتره ، خودمو به پهلو جمع کردم شروع کردم باز گریه کردن ، جوری خودمو جمع کرده بودم که کونم به سمت رضا باشه و قشنگ دیده بشه. رضا گفت: الان چیکار کنم براتون ؟؟؟ رفت از کمد دیواری یه پتو برداشت انداخت روم. گفتم هیچ کاری نمیشه کرد ، همیشه وقتی اینجوری میشه ماساژش میدم که الان دستام هم درد میکنه و نمیتونم، تو هم که حتما زشت میدونی و امیدی به کمکت نیست، باید همنیجوری تحمل کنم تا فردا بلکه بهتر بشه. بعد هر جمله باز میزدم زیر گریه و ناله کردن های نازک و کش دار. رضا گفت: بگین کجا رو من ماساژ میدم براتون اگه بهتر میشین چشم ماساژ میدم...
‎صورتم پشت بهش بود و وسط گریه کردنام نیشم باز شد و قشنگ موفق شده بودم چجوری هر بار مجبورش کنم بر خلاف میلش کاری انجام بده. طاقت دیدن درد و ناله های منو نداشت و از این قضیه راحت میشد استفاده کرد. مثلا به سختی دمر شدم و پتو رو از خودم پس زدم و با دستم به رون پای چپم اشاره کردم و گفتم اینجا. میدونستم الان قشنگ میتونه کونم و پاهام و کمرم و ببینه. لرزش دستاش وقتی داشت رون پامو میگرفت که ماساژ بده رو حس میکردم و خندم گرفته بود ،‌ شروع کرد ماساژ دادن و اصلا خوب بلد نبود،‌ اما برام اهمیت نداشت و فقط بهش میگفتم یواش تر که بتونه با نرمش بیشتری رون پامو لمس کنه، گاها هم دستش به کونم میخورد ،‌ یک ربعی که پامو مالش داد و هر لحظه احتمال میدادم شروع کنه همه جای تنم رو مالیدن و حال کردن ،اما انگار نه انگار و فقط همون قسمت و ماساژ میداد...
‎گفتم بسه رضا خیلی بهتر شدم ، یه کار دیگه بی زحمت بکن فقط ، شرت و سوتینم خیسه و الانه که سرما بخورم، برو از کشوی اول برام شرت و سوتین بیار و لطفا برام عوضش کن. رفت برام یه شرت و سوتین آورد و بازم میتونستم قیافه معذبش که داشت منفجر میشه رو حس کنم، بهم گفت: شیوا خانوم اگه میشه خودتون عوض کنین ، من نمیتونم براتون عوض کنم. گفتم ولش کن پس من دستام جون نداره این لعنتیا رو عوض کنم،‌ بیخیال فوقش سرما میخورم دیگه مزاحمت نشم تو برو به زندگیت برس. داشت دیوونه میشد و قرمز شده بود و مونده بود چیکار کنه، بهم گفت: باشه و اومد طرفم. چون مایو دو تیکه بود سوتینم گیره نداشت و باید مثل تاپ از بالا درش میاوردم، بازم مثلا به سختی برگشتم و از حالت دمر خوابیدن خارج شدم و روم بهش بود،‌شروع کردم سوتینمو در آوردن که میخوام درش بیارم اما نمیتونم،‌ اومد کمکم و از گردنم درش آورد و ‌جفت سینه هام زده بودن بیرون و جلوی چشماش بودن،‌بعدش خودم باز شروع کردم مثلا به سختی شرتم و درآوردن لوله وار داشتم میغلتوندم روی رون پاهام که اونم اومد کمک کرد و درش آوردم. لخت لخت جلوش بودم و دیگه هوش از سرش رفته بود از بس مقاومت کرده بود تحریک نشه داشت منفجر میشد...
‎برای چند ثانیه محو تماشای سینه هام و کسم شده بود و اصلا خودمو فراموش کرده بود، دستشو گرفتم و گفتم نمیخوای لباس زیرامو تنم کنی؟؟؟ گفت: ب ب باشه باشه ، سوتین و دستش گرفته بود نمیدونست باید چیکار کنه، دستشو گرفتم و گفتم چت شده رضا حالت خوبه؟؟؟ تو چشام نگاه کرد و هیچی نگفت، دستشو اروم گذاشتم رو سینه هام که دیدم یه نفس عمیق کشید. با یک زور کم اومد مقاومت کنه و دستشو برداره که گفتم نترس هیچی نیست، خودم انگشتاشو مالش میدادم رو سینه هام. چشای خیلی قشنگش چنان خمار و از فشاری که به خودش آورده بود قرمز شده بودن که حد نداشت. دستشو از رو سینم برداشتم و بردم سمت کسم که دستشو کشید و گفت: نکینن شیوا خانوم نباید این کارو بکنیم ،‌شما شوهر دارین. دوباره دستشو گرفتم گذاشتم رو کسم و ایندفعه باز هم نفسش عمیق شد. به پهلو شدم و گرفتم خوابوندمش، از رو شلوار کیرشو لمس میکردم و دیگه مطمئن بودم کارش تمومه و عمرا بتونه مقاومت کنه و مثبت بازی در بیاره، کمربندشو باز کردم و شلوارشو باز کردم و زیپشو کشیدم پایین. میخ شده بود تو چشمام و نگاشون میکرد،‌منم به چشماش نگاه میکردم و شروع کردم اروم لباشو بوسیدن،‌ دستمو کردم تو شرتشو کیر سیخ شدشو لمس کردم،‌از اینکه اصلا اصلاح نکرده خورد تو ذوقم اما اهمیت ندادم، ازش لب میگرفتم و با کیرش بازی میکردم که یه هو آبش تو دستم اومد. همین باعث شد به خودش بیاد و احساس گناه کنه و سریع بلند شد خودشو مرتب کرد و گفت: من نمیتونم اینجا باشم شیوا خانوم و از خونه زد بیرون. حسابی خندم گرفته بود همونجوری ولو شدم رو تخت و داشتم به فیلم بازی کردن خودم میخندیدم...
‎من و سمانه داشتیم به زود ارضا شدن رضا و اینجوری گیر افتادنش میخندیدم که ندا اصلا از این حرفای من خوشش نیومد و گفت: شیوا جان چرا فکر میکنی کار خاصی کردی ،‌اون طفلک برای خودش اعتقاداتی داره و خیلیا مثل اون هستن ،‌حالا چون تو از این جور ادما به هر دلیلی خوشت نیماد نباید فکر کنی که ثابت کردی که خرابه، اون کاری تو با اون کردی اتفاقا ثابت میکنه پسر با اعتقاد و سالمیه که تونسته تا همونجا جلوی زیبایی تو دووم بیاره... اصلا از لحن ندا خوشم نیومد و جوابی هم براش نداشتم ،‌سمانه گفت: خب حالا همین مونده بود حاج خانوم بازی برامون در بیاری ندا، بیخیال به هر حال موفق شده مخشو بزنه و از خدام بود این فیلم بازی کردنشو ببینم. دوباره من و سمانه شروع کردیم خنیدن و مسخره کردن رضا و ندا ازمون جدا شد و اصلا خوشش نیومده بود...


‎ندا...
‎هر بار شیوا برامون یه سورپرایز از کاراش داشت و هر بار وقیهانه تر و بدتر از قبل،‌کاری که با رضا که یک جوون معصوم و ساده و سالم بود کرده بود واقعا دلم و شکست و چطور میتونست کاری که حدودا با خودش کرده بودن و از یک دختر معصوم به همچین آدمی تبدیلش کرده بودن با این پسر جوون بکنه. از سادگی و دل رحمی رضا داشت نهایت سو استفاده برای ضربه زدن بهش انجام میداد...
‎داشتم از این کاراش دیوونه میشدم و هنوز موفق نشده بودیم هیچ کاری برای نجات شیوا انجام بدیم. چند روز گذشت از خاطره ای که شیوا برامون در مورد رضا تعریف کرده بود حسابی کلافه بودم و حتی کمی نا امید. تو مغازه بودم که شهرام گفت: امشب جلسه داریم همه هستن به غیر شیوا، بعد کار مغازه ما همراه شیوا از مغازه خارج شدیم اما وقتی ماشینش دور شد برگشتیم تو مغازه و رفتیم تو دفتر شهرام که دیدم فرزاد و کامران و جمشید هم هستن. سمانه پرسید چه خبر شده که جلسه گرفتین؟؟؟ فرزاد گفت: صبر کن دختر در مورد شیواست هر چی هست و شهرام الان به هممون میگه. شهرام حرف فرزاد و قطع کرد و گفت: البته بیشتر درباره سارا هستش صحبت امشب تا شیوا. همگی سکوت کردیم و با دقت به سمت شهرام که چی میخواد بگه. شهرام گوشیش و برداشت و رفت داخلش و گرفت سمت کامران که کنارش بود و گفت: اینو میشناسی؟ کامران نمیشناخت و همینجور نشون همه داد و هیچ کس نمیشناخت، گوشی دست من رسید و دیدم عکس یک اقای حدودا میان سال هستش،‌ اومدم که بگم منم نمیشناسم که یک جرغه تو ذهنم زد،‌من اینو میشناختم و مطمئنا یه جا دیده بودمش، همه فهمیدن که باید چیزی تو ذهنم باشه که دارم با دقت نگاه میکنم،‌جمشید گفت: جون بکن بگو خب میشناسی یا نه،‌سمانه بهش گفت: مودب باش داره فکر میکنه...
‎آره آره میشناسم یعنی دیدمش میدونم کجا دیدمش... از جام بلند شدم و کلی هیجان داشتم چون یه خاطره مرده و بی اهمیت تو ذهنم تداعی شده بود... خدای منننن بار اول که سارا رو دیدم هم گفتم یه جای دیگه دیدمش اما هر چی به خودم فشار آوردم موفق نشدم یادم بیارم. شهرام گفت: ندا آروم باش و حالا خونسرد برامون تعریف کن کجا دیدیش...
‎رومو کردم سمت شهرام و گفتم سیامک و یادته؟؟؟ شهرام مونده بود این یارو عکسه چه ربطی به سیامک داره که سمانه گفت: همون یارو که باهاش زیر آبی میرفتی و میگفتی پول خوبی بهت میده و بعدش شهرام از خجالتت در اومد ( این قسمت با طعنه به شهرام ، به حالت خاصی گفت)؟؟؟ با سر حرف سمانه رو تایید کردم. شهرام گفت: خب منم سیامک و میشناسم ، چه ربطی به این یارو داره؟؟؟
‎گفتم ربط داره خوبم ربط داره، سیامک منو همیشه میبرد یه ویلا طرفای هشت گرد، یه شب که تازه رفتیم تو اتاق خوابشو مشغول بودیم گوشیش زنگ خورد ، با احترام خیلی زیاد با اون طرف گوشی حرف میزد و بهم گفت: سریع باید جمع کنم و برم که یک مهمون ناگهانی و خیلی مهم داره ، منم گفتم این وقت شب چجوری برم و با چی برم آخه که دید راست میگم و خودشم وقت نداره جایی برسونم ، بهم گفت: پس همینجا تو اتاق هستی و صدات در نمیاد و بیرون نیمایی تا مهمونام بیان و برن. منم قبول کردم و منتظر موندم، اتاق خوابی که توش بودم طبقه بالا بود و ویلا دوبلکس بود، صدای سلام و احوال پرسی شون میومد متوجه شدم یه خانوم هم هست باهاشون، فضولیم گل کرد که ببینم مرده کی بود که سیامک اینجور با احترام و ترسون و لرزون باهاش حرف میزد. از بالا راه پله ها قشنگ پایین و میدیدم و نیم رخ همشون سمت من بود، اینقدر گرم صحبت بودن که اصلا کسی متوجه من که گوشه بالای راه پله ها بودم نمیشد،‌ و حالا مطمئنم که اون مردی که دیدم همین یارو بود و اون زنه هم سارا بود و از اونجایی که دست مرده دور گردن سارا بود مشخص بود با هم رابطه خیلی نزدیکی دارن، اما چون برام بی اهمیت و بی ارزش بودن برگشتم تو اتاق و دیگه فراموش کرده بودم تا الان...
‎شهرام لبخند رضایت و شادی رو لباش نشست و گفت: این پازل داره کم کم کامل میشه، ادامه داد که موفق شده از تحقیق ریز درباره زندگی سارا بفهمه که یه رابطه ای بین این یارو که هنوز نمیشناسش و سارا وجود داره ، هر چی هست خیلی مخفی هستن و محافظه کار که حتی مادر سارا که از همه چیش خبر داره این مورد رو خبر نداره. شهرام گفت: از پیدا کردن مرده و اینکه کی هست و کجاست نا امید شده بوده و تو نا امیدی عکسشو نشون ما داده و حالا یه سر نخ خوب به اسم سیامک پیدا کرده... دوباره ته دلم امیدوار شدم و به زودی ما هم یک نقطه ضعف حسابی از سارا گیر میاوردیم، فقط لازم بود شهرام و جمشید یه سر به سیامک بزنن و از زیر زبونش حرف بکشن بیرون...
‎چند روز حسابی تو فکر اون عکس یارو بودم که میلاد باهام تماس گرفت و گفت: موفق شده که رحیم داداش کوچیکه شیوا و راحله یکی از آبجیاش رو راضی کنه که بیان کرج دیدن شیوا و اوضاع زندگیش و ببینن،‌میلاد بهم گفت: که مجبور شده بهشون بگه شیوا دست به خودکشی زده و علتش رو ازدواج مجدد شوهرش اینه که بچه دار نمیشه و حسابی خانواده شوهرش بهش فشار آوردن...
‎همه وجودمو استرس گرفته بود و به میلاد گفتم یعنی واقعا اثر داره میلاد ،‌نکنه شیوا بدتر بشه؟؟؟ میلاد گفت: نترس باهاشون کلی حرف زدم و حتی یه بار رفتم اصفهان حضوری دیدمشون و حسابی پختمشون که خواهرشون رو به هر قیمتی هست باید نجات بدن که به زندگی برگرده وگرنه باز خودکشی میکنه. در ضمن بهشون گفتم هیچ تماسی با سینا یا خانوادش نگیرن تا با خود شیوا هماهنگ نکردن ، چون همین باعث میشه شرایط بدتر هم بشه...
‎حالا فقط میموند قسمت سخت ماجرا که باید اینا رو باهم رو در رو میکردیم، به ذهنم رسید که ببرمشون خونه خودم اما هر چی فکر کردم خونه خود شیوا بهتر بود. قبل از ظهر رفتم پیشش و گفتم شیوا بی زحمت کلید خونتون و میدی سمانه مهمون داره من سرم درد میکنه میخوام برم استراحت کنم و میخوام برم خونه تو بخوابم،‌ازش کلید و گرفتم و با هماهنگی میلاد زنگ زدم به رحیم داداش شیوا که دیگه رسیده بودن،‌ یه هو یادم اومد اصلا جلوی اون خانواده مذهبی که شنیدم تیپ و سر وضع خوبی ندارم اما دیگه دیر شده بود و وقت نبود. با گوشی یه مکان مشترک با رحیم قرار گذاشتم و بلاخره دیدمشون ،‌متوجه شدم همراه رحیم یه خانوم چادری هستش که قطعا آبجی شیوا میشد، دیدن خانواده شیوا استرس خاص خودشو داشت و کمی هول شده بودم. رحیم قیافه مردونه و ظاهرا خشنی داشت اما برخوردش به نسبت خوب بود و بهتر از اونی بود که تو ذهنم داشتم، راحله خودشو معرفی کرد و گفت: که آبجی شیوا هستش و اصلا شباهتی به شیوا نداشت اما واقعا زن زیبایی بود و خوش برخورد و البته به زیبایی شیوا نبود...
‎عقب ماشین نشستم و بردمشون خونه شیوا،‌ براشون توضیح دادم که شیوا نمیدونه که اومدین و قراره سورپرایز بشه و وقتی اومد تو خونه تازه متوجه شما میشه. هر دوشون چقدر مودب و فهمیده بودن و یکمی ظاهر خونه شیوا رو ورانداز کردن و همونجا نشستن رو کاناپه. دوباره رفتم بیرون و میوه و شیرینی و یکمی وسیله برای پخت و پز گرفتم و برگشتم،‌ هنوز نشسته بودن و منتظر. هر بار خواستم سر صحبت و باز کنم خیلی کوتاه میشد و زود تموم میشد، رفتم خودمو تو آشپزخونه مشغول کردم و دل تو دلم نبود تا شیوا بیاد...
‎صدای زنگ آپارتمان اومد، سریع اومدم جلوی رحیم و راحله و گفتم خودشه، من بیشتر از اونا استرس داشم،‌ در و باز کردم و شیوا گفت: بهتری الان ،‌خوب نیستی ببرمت دکتر. بهش گفتم خوبم شیوا مرسی فقط تو نبودی مهمون اومده برات،‌شیوا با یه تعجب معمولی گفت: که کی اومده ، مهمونم کجا بود بابا و فکر میکرد دارم شوخی میکنم ... همونجوری هم شال و هم مانتوشو تو راه رو در اورد و یه تاپ زرشکی و یک شلوار جین تنگ سرمه ای تنش بود، من همینجوری جلوش بودمو عقب عقب باهاش حرکت میکردم،‌ از راه رو که وارد هال شد و خواهر و برادرشو دید، کپ کرد و مثل مجسمه وایستاد...
‎راحله گریه کنان اومد سمتش و گفت: سلام آبجی و بغلش کرد و شروع کرد زار زار گریه کردن،‌ اشکای رحیم هم دراومده بود و اونم گفت: سلام آبجی... شیوا هیچی نمیگفت و حتی آبجیش رو بغل هم نکرد و فقط اشک بود که از چشماش میومد، منم گریم گرفته بود و داشتم از ناراحتی برای شیوا میمردم. راحله از شیوا جدا شد و رحیم اومد جلو و با گریه سوزناکی گفت: چیه آبجی نمیخوایی داداش کوچیکتو بغل کنی،‌دلت تنگ نشده برای بغل کردن من ، یادت رفته فقط تو بودی که بعد مامان منو بغل میکردی؟؟؟ خودتو تو آیینه دیدی و دقت کردی که چقدر شبیه مامان شدی؟؟؟ نفسای شیوا بلند بلند و غیر عادی شده بود انگار داره تو آب خفه میشه،‌ دیگه نتونست طاقت بیاره و رفت محکم رحیم و بغل کرد و سوزناک ترین و دردناک ترین گریه ای رو که تو عمرم دیده بودم از شیوا میشنیدیم. رحیم متوجه شد که شیوا تو بغلش از حال رفته و نشوندش رو کاناپه و من سریع آب قند درست کردم و یکمی هم آب پاشیدیم رو صورتش که دوباره به هوش اومد...
‎حالش کمی جا اومد ، بهش گفتم شیوا برو یه دوش بگیر تا بهتر بشی،‌ قبول کرد و رفت حموم. گریه های راحله تموم نمیشد و انگار از ظاهر شیوا فهمیده بود که چه بر سر خواهرش اومده و همش به رحیم میگفت جیگرم کبابه براش. شیوا از حموم اومد و رفت تو اتاقش ،‌فکر میکردم به خاطر داداشش هم که شده یه لباس پوشیده میپوشه اما با همون تاپ و شلوارک لختی اومد بیرون و مشخص بود دیگه عقاید خانوادش ذره ای براش اهمیت نداره...
‎رفت نشست بینشون و به راحله گفت: حسابی خوشگل شدی خانومی، به رحیم هم گفت حسابی مرد شدی داداش کوچیکه. راحله و رحیم مشخص بود که چقدر خوشحالن از دیدن شیوا و حسابی قیافشون شاد بود. شیوا شروع کرد از همه اعضای خانوادش سوال کردن و اصلا هیچ سرکوفتی برای اینکه چرا این همه سال ازش بی خبر بودن بهشون نزد،‌ وقتی رسید به اسم رضا داداش بزرگش حسابی صداش غمگین شد،‌رحیم بهش گفت: که رضا دو ساله بدجور درگیر سرطان بچش هستش و همه زندگیش داغون شده،‌ شیوا سرشو بین دو تا دستاش گرفت و بلند شد و گفت: من حالم خوب نیست ، ندا جون تو پیش بچه ها باش من یکمی دراز بکشم میام، رفت و در اتاقشو بست...
‎راحله و رحیم تا شب موندن و از شرایط زندگی شوا ازم سوال میپرسیدن، اما شیوا اصلا از اتاقش بیرون نیومد ، از پشت در باهاش خدافظی کردن و رفتن و از من شماره موبایل و خونه شیوا رو گرفتن. بعد رفتنشون شیوا از اتاقش اومد بیرون و اصلا حال و روز خوبی نداشت،‌ اومدم که باهاش حرف بزنم اما اجازه نداد و مشخص بود اصلا دوست نداره درباره خانوادش صحبت کنه...
‎اومدم بیرون و به شهرام زنگ زدم و گفتم از سیامک چه خبر؟؟؟ گفت: خبرای خوب دارم و باید ببینمت... حالا با تهدید یا زور یا هر چی دیگه بوده موفق شده بودن از سیامک آمار کامل اون طرف و در بیارن که یه سرمایه دار پولدار هستش و صاحب یه فروشگاه زنجیره ای تو تهران و به گفته سیامک اون زنه دوست دختر فابریکش هست و با اینکه متاهل هست و زن و بچه داره با این زنه خیلی جورن و مکان اصلی عشق و حالشون همین ویلای سیامک هستش. شهرام بهم گفت: باید بری یه جوری خودتو به این یارو نزدیک کنی و از نزدیک ببینیش و آمارشو دقیق تر در بیاری ، منم سعی میکنم از طریقای دیگه آمارشو در بیارم...
‎پیش خودم گفتم شیوا حالا که خانواداش و دیده و دیگه سعی دارن بهش کمک کنن وقتش بود که به شیوا بگم ما سعی داریم هر طور شده اون اعترافا رو پیدا کنیم و ازشون بگیریم، براش خلاصه وار جریان اون مرد مرموزی که با سارا رابطه به شدت مخفیانه ای داره رو گفتم که میتونه یک نقطه ضعف خوب و عالی باشه. چهره شیوا اصلا تغییر نکرد و فقط گفت: دارین وقت و تلف میکنین، دستتون به اون اعترافا نمیرسه،‌هیچ نقطه ضعفی هم از سارا نمیتونین بگیرین و فقط اوضاع رو بدتر میکنین. با امیدواری بهش گفتم اینقدر مایوس نباش شیوا ما سعی خودمونو میکنیم،‌همه به نفعشونه که اون اعترافا پیدا بشه و دارن سعی خودشونو میکنن...
‎فرداش یه تیپ حدودا رسمی زدم و رفتم تو ساختمونی که بهم آدرس داده بودن که محل دفتر اصلیشه, به منشیش گفتم که باید آقای بهرامی رو ببینم و کارش دارم, منشی گفت: ایشون نیستن و تا دو هفته دیگه میان, منم گفتم خیلی کار مهمی دارم و باید ببینمش که منشیه گفت: میتونین با وکیلشون صحبت کنین اگه خیلی کارتون واجب هستش و یه کارت ویزیت از وکیل بهرامی داد بهم. دیگه وقت نبود که بخوام دفتر وکیل هم برم برای همین برگشتم که فرداش برم. شیوا رو در جریان رفتنم به تهران گذاشتم و براش تعریف کردم و بهش کارت ویزیت وکیل و نشون ندادم، شیوا از رو اسم کارت ویزیت وکیل بهرامی گفت: این اسم همون وکیلی هستش که با سارا بود. از جام با هیجان بلند شدم و گفتم این عالیه شیوا،‌حالا مستقیم خود شاه ماهی رو پیداش کردیم و به اعترافا خیلی نزدیکیم. برای یه لحظه امید و تو چشمای شیوا دیدم و لبخند محوی که رو لباش نشست...
‎همگی دوباره تو دفتر شهرام جمع شدیم ،‌بعلاوه شیوا. کامران و فرزاد حسابی در مورد وکیل بهرامی تحقیق کرده بودند و فهمیده بودن که یک وکیل خیلی خبره و معروف هستش و البته با اینکه سنی ازش گذشته همچنان مجرده و با مادرش زندگی میکنه. با همفکری هم باید یه راهی پیدا میکردیم تا بتونیم از این یارو وکیله مدارک و بگیریم،‌ به گفته فرزاد طرف خیلی آدم زرنگ و قانون بلدی هستش و سخت بشه ازش چیزی رو گرفت که میخواییم. سمانه گفت: یه کار دیگه هم میتونیم بکنیم که ،‌محل قرار های سارا و اون بهرامی رو خبر داریم ،‌چرا از اونا مدرک و آتو نگیریم. کامران گفت: اینقدر ساده نباش ،‌آخرش میگه سارا زن صیغه ایش بوده و ماست مالیش میکنه،‌این آدمی که من شنیدم یه گرگ به تمام معناست و حتی میشه حدس زد دوستیش با سارا هم بی منفعت نباید باشه. تو صحبتامون به بن بست خوردیم و هیچ راه منطقی ای برای گرفتن اعترافا پیدا نکردیم ، شیوا پاشد و گفت: این کارا همش بی فایدس و هیچ کاری نمیتونیم بکنیم و از دفتر شهرام رفت بیرون. شهرام گفت: برای امشب بسه و همه فکراتونو سر فرصت بکنین تا ببینیم چی کار میشه کرد...


‎شیوا...
‎خوب میدونستم که همشون دنبال گیر آوردن اون اعترافا هستن چون پای همشون گیره. حتی حدس میزدم ترتیب ملاقات من و خانوادم رو ندا داده بود و از پیش تعیین شده بود. اما با این حال فکر کنم موفق شده بود چون همه خاطرات گذشته منو زنده کرده بودن و علاقه ای که به همشون داشتم درونم ، کمی زنده شده بود. اینا هم که با کارگاه بازیشون فقط تونسته بودن یک آدم گردن کلفت که دوست سارا هستش و پیدا کنن و اون وکیلی که با سارا از من اعتراف گرفت. حالا هم هیچ کار دیگه ای از دستشون بر نمیود و همین که سارا میفهمید دارن چیکار میکنن واکنش نشون میداد و شاید اولین نفری که باهاش برخورد میکرد من بودم...
‎حوصله فکر کردن به این چیزا رو نداشتم که آخرش هیچ امیدی نبود،‌گوشیمو برداشتم به دوست کلوپیم زنگ زدم، از اون شب دیگه خبری ازش نداشتم. هر چی زنگ زدم جواب نداد و حضوری رفتم کلوپ. باهام خیلی سرد برخورد کرد و منم همونجا وایستاده بودم تا خلوت بشه و بتونیم حرف بزنیم. فرصت که شد بهش گفتم چرا اینجور سرد شدی باهام؟؟؟ حسابی عصبی و در هم بود و گفت: شیوا خانوم بس کنین خواهشا ، من اونقدرام که شما فکر میکنین خر نیستم، ه ه همه اون کمک خواستنا و درد و دل کردنا بهونه بود تا تا تا... بهش گفتم تا چی رضا؟؟؟ حرفتو بزن؟؟؟ تو جوابم گفت: تمومش کنین شیوا خانوم ، من دیگه با شما هیچ رابطه ای ندارم و تا همینجاش هم اشتباه بوده، لطفا از اینجا برید و هیچ وقت دیگه نیایین. بهش گفتم حداقل بهم فرصت بده منم حرفامو بزنم ،‌اینجور بی رحم نباش رضا. با عصبانیت بهم گفت: باشه یک ساعت دیگه میبندم...
‎سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم و رضا بهم گفت: بریم یه فضای آزاد مثل پارک صحبت کنیم، همش سرش تو گوشیش بود و من فکر میکردم چون خجالت میکشه و نمیخواد منو ببینه این کارو میکنه. پارک کردم و وارد یه پارک شدیم ،‌چند قدم رفتیم که سه تا مرد که قیافشون شبیه این بسیجیا بود و ریش داشتن ،نزدیک ما شدن و بازوی منو محکم گرفتن. رضا بهشون گفت: این خودشه... با استرس به رضا نگاه کردم ،‌بهم گفت: ببخشید شیوا خانوم بهتون هشدار دادم برید...

‎یکیشون گفت: سوییچ ماشینتو بده ، ازم گرفت و رفت سوار ماشین من شد و اون دو تای دیگه من و سوار ماشین دیگه کردن و حرکت کردیم. ترسیده بودم و نمیدونستم باید چی بگم، بعد چند دقیقه تو حرکت گفتم شما کی هستین و برای چی منو گرفتین ، مگه من چیکار کردم؟؟؟ اصلا به حرفم گوش نمیدادن اونی که با من عقب نشسته بود گفت: خفه میشی یا خفت کنم؟؟؟ یه پارچه گونی مانند برداشت و کشید رو سرم و منو خوابوند کف صندلی. نمیدونم من و کجا بردن اما خیلی تو راه بودیم، از ماشین پیادم کردن و مشخص بود دارن وارد یه ساختمون میشم، تو یه اتاق که یک میز و دو تا صندلی بود از رو سرم برداشتن اون گونی سیاه رو. بعد چند دقیقه دو تاشون اومدن و دستمو گرفتن و آستین مانتومو دادن بالا و از دستم خون گرفتن، هر چی میگفتم برای چی جواب نمیدادن...
‎چند ساعت بعد یه آدم جدید اومد تو اتاق و نشست رو صندلی رو به روم. اینم ریش داشت و تیپ و قیافش عین اونا بود، امام از نوع برخوردش مشخص بود رییس اینا هستش و حدود 40 سال سن میخورد داشته باشه. ازم پرسید خب شروع کن شیوا خانوم منتظرم...
‎داشتم از ترس سکته میکردم و گفتم چی رو شروع کنم، شما منو الکی آوردین اینجا و هیچی نمیگین. پوزخند زد و گفت: الکی؟؟؟ آقا رضا همه چی رو برامون تعریف کرده و میدونیم چجور مزاحمش شدی، حالا خودت با زبون خوش بگو جریان چیه، چون به هر حال تا فردا آمار دقیق زندگیت جلوی میز منه و چه بهتر که خودت بگی. بهش گفتم برای چی ازم خون گرفتین،‌گفت: اون برای این بود که ببینیم ایدز داری یا نه ، آخه زیاد شدن دخترایی که با انگیزه پخش ایدز این کارا رو میکنن... بهش گفتم لازم نیست تحقیق کنی تو زندگی من ، شوهرم زن دوم گرفته و تو یه خونه دیگه زندگی میکنه و من تنهام و از رضا خوشم اومد و باهاش دوست شدم، همین...
‎خیلی ازم سوال کرد و مشخص بود فکر میکرد من یه زن خراب و حتی شاید جز باند و گروهکی باشم که دست گذاشتم رو پسر یکی از آخوندای مهم ( اونجا فهمیدم رضا پسر آدم مهمی هستش ) . تا فرداش منو نگه داشتن و متوجه شدن من راست میگم و زندگیم همونه که بهشون گفتم، همون یارو اومد و گفت: این دفعه کاریت ندارم و بهت هشدار میدم که برو مثل آدم زندگیتو بکن و نبینم دور و بر کسی پیدات بشه. دوباره سرم گونی کشیدن و سوار ماشینم کردن و حرکت کردیم،‌ تو راه پیادم کردن و سوار یه ماشین دیگه کردنم، فکر میکردم قراره جایی پیادم کنن که متوجه شدم باز وارد یه خونه دیگه شدیم، باز بردنم تو خونه و گونی رو از سرم برداشتن. چشامو باز کردم دیدم همون یارو اصل کاریه جلومه و اون دو تای دیگه رفتن بیرون. بهش گفتم مگه قرار نبود آزاد بشم ،‌اینجا کجاست پس؟؟؟
‎خونسرد نشست رو مبل و گفت: درسته اونجایی که فکر میکردیم عضو گروهک و نهادی هستی و میخوای خراب کاری کنی و برای همین به رضا نزدیک شدی ،‌ازش ازاد شدی و باید به جرم فحشا تحویل پلیس میدادمت و که حسابی ادبت کنن. اما از اونجایی که رضا خیلی برام مهمه و شنیدم باهاش چیکارا کردی ، لازمه خودم شخصا ادبت کنم تا فکر نکنی هر غلطی دلت خواست میکنی و هیچ کسی هم کاری به کارت نداره. از لحن ترسناک و مرموزش ترسیده بودم، صدام به لرزه افتاده بود و بهش گفتم میخوای باهام چیکار کنی؟؟؟ بلند شد کتشو درآورد و دیدم که زیر کتش یه کلت کمری بسته ، دوباره نشست و گفت: خب شنیدم پات مشکل داره حسابی اذیتت میکنه و لازمه بری حموم و بعدش یکی برات ماساژ بده، خب شروع کن لخت شو پاتو ببینم و بعدش بریم حموم یه ماساژ حسابی به پات بدیم تا کامل خوبش کنیم. دید که هنوز وایستادم و دارم نگاش میکنم با صدای بلند و عصبانی گفت: مگه با تو نیستم کثافت آشغال، میگم لخت شو ببینم. تنم به لرزه افتاد و از ترس این دادش هنگ کرده بودم، شالم و اول از رو سرم برداشتم و انداختم زمین، شروع کردم دکمه های مانتومو باز کردن که گفت: آروم آروم درشون بیار و تو چشمای من نگاه کن. به حرفش گوش دادم و آروم تر دکمه های مانتومو باز کردم و درش آوردم، زیرش یه بلوز داشتم که اونم درآوردم و بعدش شلوار جین و در آوردم. فقط یه شرت و سوتین صورتی تنم بود،‌ دست به سینه شدم و نگاش میکردم. بهم گفت: آروم بچرخ، بعدش گفت: چته چرا میلرزی؟؟؟ مگه همینو نمیخواستی؟؟؟
‎اینقدر ترسناک و خشن شده بود که داشتم سکته میکردم و هیچ جوابی نمیتونستم بدم. بلند شد اسلحشه و در اورد و انداخت رو مبل و اومد سمت من و با عصبانیت زد تو گوشم و سرم داد میزد که مگه همینو نمیخواستی جنده عوضی؟؟؟ چی از اون جون اون بچه میخواستی هان؟؟؟ مگه همه اون کارا رو نکردی که بهش بدی؟؟؟ حالا من اینجام چرا ترسیدی؟؟؟ همینجوری فریاد زنان پشت هم میزد تو گوشم،‌ فقط گریه میکردم و داشتم از ترس سکته میکردم. داد زد اینا هم درش بیار، دستام به رعشه افتاده بود و با همون لرزش دستام سوتین و شرتم و درآوردم. چند تا دیگه زد تو گوش و سرم و گفت: الان خودم ماساژت میدم ، ماساژ میخوای آره؟؟؟ همینجا بخواب ببینم تا ماساژت بدم. همونجا رو زمین منو خوابوند و متوجه شدم شلوار و شرتشو داد پایین و اما کامل درشون نیاورد ،‌ پاهامو با خشونت از هم باز کرد و اومد بین پاهام و کیرشو همون یه جا کامل کرد تو کسم، اینقدر کیرش بزرگ و کلفت بود یاد اون خیار کلفت افتادم و دردش مثل همون بود،‌ نفس نفس میزد و همه وزشنو انداخته بود روم و تلمبه میزد،‌ نمیدونم چرا اما خیلی طول کشید تا ارضا بشه و من فقط درد کشیدم و داشتم خفه میشدم،‌ موقع ارضا شدن کیرشو درآورد و رو شیکمم آبش و ریخت...
‎از جاش بلند شد و شلوارشو کشید بالا و از جیب کتش یه بسته سیگار برداشت و شروع کرد سیگار کشیدن، من خودمو جمع کردم و فقط گریه میکردم. بعد چند دقیقه بهم گفت: پاشو ببینم، تازه اولشه حالا که همینجوری بردم پرتت کردم جلوی اون شوهر بی غیرتت جای خر بستنتو قشنگ میفهمی و دیگه از این گها نمیخوری. صورتم و سرم از ضربه هایی که خورده بودم درد میکرد و گیج میزدم،‌ چند قدم رفتم سمتش و جلوش زانو زدم، بهش گفتم همینجا منو بکش و خلاصم کن،‌ تو همین حیاط چالم کن و هیچ کسی هم نمیفهمه و دنبالم نمیاد. با عصبانیت گفت: بلند شو لندهور نمیخواد ننه من غریبم در بیاری برای من بلند شو ببینم... صدای گریم نا خواسته بالا رفت و گفتم به خدا راست میگم به هر کی میپرستی من و بکش و خلاصم کن، خودم یه بار امتحان کردم اما شانس نداشتم و بعدش هم دیگه عرضشو نداشتم،‌ پایین پاشو گرفتم و گفتم بهت التماس میکنم بکش منو ،‌تو رو خدا از این زندگی خلاصم کن،‌هر بلایی سرم بیاد حقمه، فقط تمومش کن. دیگه بهش سجده کرده بودم و فقط التماس میکردم تموم کنه این زندگی لعنتی منو...
‎بازومو گرفت و بلندم کرد و گفت: برو گورتو گم کن حموم خودتو بشور و مرتب کن ،‌نترس نمیبرمت پیش شوهرت ، ولت میکنم بری اما بدون آمارتو دارم چپ بری پوستتو میکنم... به سختی رفتم دوش گرفتم و برگشتم لباسامو پوشیدم، زنگ زد به اون دو تا اومدن و باز سرم همون گونی مشکی رو کردن و بردنم و درست همون پارکی که گرفته بودنم با ماشینم ولم کردن و سوییچ ماشینم بهم دادن. رفتم خونه و خودمو تو آیینه نگاه کردم که چند جای صورتم کبود بود...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / رمان شيوا بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites