تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#11 | Posted: 28 Dec 2017 00:11
azadmaneshian:
undefined

اولین چیزی که برای داستان نویسی لازمه اشنایی با ادبیات فارسی هست که بدونی فعل و فاعل رو باید در کجای جمله استفاده بکنی و در همین یک قسمت اشکالات و ایراد های زیادی وجود داشت و امیدوارم در قسمت های بعدی بیشتر دقت بکنی
     
#12 | Posted: 28 Dec 2017 13:49
عالی بود دمت گرم
     
#13 | Posted: 28 Dec 2017 23:23
خیلی خوبه
منتظر ادامه ایم
     
#14 | Posted: 29 Dec 2017 09:57
قسمت دوم .....نقل قول از طاهره ملا حیدر بازهم برام نقشه داشت دلمو خوش کرده بودم کارش باهام تموم شده ولی نمایش ادامه داشت اون از جا بلند شد ودستمو گرفت ومنو به طرف یه صندوق که گوشه بالای اتاق بودش برد در صندوق رو باز کرد ویه میله چوبی رو برداشت و به روی تشک پرت کرد به میله که نگاه کردم طولش کمتر از یه متر میشد و یه سرش باریک بودش قد یه شلنگ معمولی و به نسبت تا انتهای سر دیگش کلفتر شده بود که حد کلفتیش تا انتهای دیگش به اندازه مچ دست یه مرد قوی هیکل میرسید و بعدش منو به طرف طاقچه اتاق برد دو تا کاسه مسی بغل هم رو طاقچه بودش یکیشو دست من داد و یکی دیگشو دستش گرفت و برگشتیم به همون جای قبلی اون رو تشک نشست و منو بغل دستش نشوند...ازت می خوام لباساتو دراری و لخت بشی تا .........حرفشو قطع کردم دیگه کارمون داشت به جاهای باریک می کشید دستمو از ش جدا کردم و بلند شدم نه نه من اصلا این کارو نمی کنم شما چی خیالی کردی انگاری من ازاون زن ها هستم که هر کاری خواستی باهاش انجام بدی حداقل ملا حظه زنت و مادرشوهرمو بکن هر چی باشه اونا همین اتاق رو برویی نشستن من همین الان این اتاق رو ترک می کنم اراده و اختیارم برگشته بود خواستم برم چادرموبردارم ملا حیدر یهو دستشو به مچ پام رسوند و منونگه داشت و بهم گفت گوش کن دختر عصبانی نشو اروم بگیر ببین من چی میگم تا اینجای کار باهم خوب اومدیم من البته که ملا حظتو کردم چرا چون من خیلی از دخترا و زن هایی که اومدندتو همین اتاق سالم از دستم در نرفتند من به همشون تجاوز کردم تو هنوز منو نشناختی بزار یه نمونه برات شرح بدم یه بار همین نگار خانم همسایه مون اومده بود پیشم اون یه مشکلی داشت البته عذرا زنم اونو اورده بود .من کوس نگار رو هم با همین میله چوبی و کیرم ترتیب دادم تازه به کونش هم نجاوز کردم وبهش رحم نکردم اوه یادمه در حالیکه لنگاشو به شونه اش رسونده بودم و میله چوبی تو کوسش بودش و کیرم تو کونش عقب حلو میکرد برای چند لحظه نفسش بند اومد و منو کمی نگران کرد یادش بخیر نگار کون تنگ و خوبی داشت .....من هنوز نگاهم به طرف در اتاق رفته بود وزور میزدم که پامو ازاد کنم ولی نمی شد ...گوش کن طاهره به من نگاه کن ببین چی میگم ...اشتباهم این بود که بهش نگاه کردم اوه اون داشت منو باز اسیر خودش میکرد اختیارو اراده ام کم شده بود یه جورایی هیپنوتیزم شده بودم براستی اون یه جادو گر به نظر میرسید من باز سست شده بودم همون جا روبروش نشستم ...دختر ازت می خوام ترس رو بزاری کنار و نگران هیچی نباش من نمی خام باهات اون کار و بکنم چرا چون مرحوم شوهر سکینه همون مادرشوهرت از دو ستای قدیمی من بودش و به همین دلیل خیالت راحت باشه والبته نمی خواد لباساتو هم دراری فقط کافیه سه تا از دگمه های بلوزتو باز کنی تا سینه هاتو ببینم که رشد کرده یانه .....منظورتون از رشد چیه ...حرف خوبی زدی می خوام ببینم به نسبت سن و سالت سینه هایت بزرگ به اون حد رسیدن که اگه بچه دارشدی بتونی بچتو شیر بدی و بعدش باید کوستم هم ببینم که به همون نتیجه برسم .....واقعا توان نداشتم مانع این کار زشت ملا حیدر بشم سه تا از دگمه های بلوزمو باز کردم و از بس هیجان وترس داشتم یه دونه از دگمه هاجدا شد و افتاد رو تشک جالب اینکه اون دکمه رو برداشت و گذاشت جیبش و گفت ..طاهره این دگمه رو برمی دارم برای یادگاری امروزم باتو ....سینه های سفت و کوچولوی یه کم باد کرده ام با نوک برامده اش بیرون افتاده بود و در معرض دید ملا قرار گرفته بود اون باز مچ دستمو گرفت و منو به طرف خودش برد و ازم خواست رو پاهاش بشینم من از جام تکون نخوردم مجبور شد با دستش منورو پاهاش بزاره حالا من رو پاهای نرم ملا حیدر لمیده بودم اوه خدای من یه چیزی داشت رو باسنم تکون می خورد و به باسنم یه کوچولو لگد میزد ملا حیدر شلوار گشاد و کرم رنگی به پا داشت این چیزه لحظه به لحظه حجمش بیشتر و ضرباتش تندتر میشد و در نهایت به حدی رسید که به باسنم کیپ شد اون چیزه همون کیر ملا حیدر بود که بلند و سفت شده بود و می خواست شلوار صاحبشو پاره بکنه و خودشو به سوراخ هایم برسونه ....اوه چه کیر کلفتی هم داشت اینک ترس و هیجانم شهوت هم بهش اضافه شده بود اخه ملا حیدر هم با یه دستش سینه هامو به ارومی و رومانتیک مالش میدادو گاها با انگشتای دستش نوک سینه هامو یه کم فشار میداد و باناخنش می خاروند اوه از این حرکتش خیلی خوشم اومده بود هوس و شهوتم لحظه به لحظه بیشتر میشد کوسم خیس شده بود دستمو ناخوداگاه به کوسم رسوندم و مالش میدادم اوه این لحظات چه لذتی برام داشت در همین حین ملا حیدر با دست دیگش موها و صورتمو نوازش میکرد من ارضا شده بودم تماس ریش ملا حیدر با صورتم حس تازه ای برام داشت او حالا لبامو می بوسید و نوازش دستاش با سینه هام و سر وگردنم رو ادامه میدادیه انگشت دستشو تو دهنم کرد اونو مثل اب نبات می مکیدم اون سینه هامو رها کرده بود و یه دستشو رسونده بودبه کوسم دست ملا داشت زیپ شلوارمو باز میکرد وای خدای من کوسم بیرون افتاد و حالا دست من و ملاهه داشت با کوسم خیس و بیرون زده ام سرویس میخورد اون لحظات خیلی برام قشنگ و لذت اور بودش دست ملا حیدر اون پایین دنبال چیزی می گشت من چشام خمار عشق و شهوت شده بود ولی یه کمی حواسم کار میکرد متوجه شدم اون میله چوبی رو دستش گرفته و اونو تو ی کاسه مسی محتوی مایع کرم رنگی فرو برده بود مایعه غلیظ بود و حسابی میله رو خیسونده بودش بعد از لحظاتی تماس یه شیی تازه رو در کوسم حس کردم اون داشت میله چوبی رو تو کوسم فرو میکرد دستمو رو کوسم گرفتم و مانعش شدم ...نه نه خواهش میکنم اینکارو باهام نکن .....من می ترسم ...اون میله رو بزارید زمین ......طاهره نمی خواد بترسی بزار برات تو ضیح بدم این مایعه یه داروی کمیاب و خوبی هستش که بکار دستگاه تناسلی زنها میخوره و باعث میشه عفونت و هر چیز بد واحیانا بیماری که تو اونجات اگه داشته باشی رو از بین می بره و تازه عشق و شهوت تورو دو برابر میکنه این دارو خارجیه و اونرو از یه مردی گرفتم که دو سال پیش مستاجرم بود و پیش یه دکتر هندی کار میکرد و چون به زبان خارجه وارد بود متر جم دکتر شده بود از اون مرد خیلی چیزها و اطلاعات پزشکی یاد گرفتم و بهم دارو های خوبی میده و الان هم باهاش در تماس هستم پس خیالت راحت باشه بزار کارمو بکنم و این مایعه بره تو کوست خیلی به نفعته .....افرین دختر خوب نگران نباش ...باز لبامو بوسید و این بار زبونشم تو دهنم کرد و سینه هامو یه کمی مالوند و هوس و شهوتمو برگردوند ملا حیدر براستی میدونست چکار کنه اون یه کار کشته جنسی به نظر میرسید اوه اوه میله چوبی داشت تو کوسم فرو میرفت چون ابتدای میله باریک بود و لیز بودش خیلی راحت اندازه یه وجب تو کوسم فرو رفت کوسم داشت داغ میشد خیلی هیجان انگیز و با لذت با هر بار عقب وجلو کردن میله بیشتر تو کوسم فرو میرفت حسابی داشتم کیف میکردم دوست داشتم سرعت عقب جلو هاشو بیشتر کنه و اون رو حسابی تو کوسم فرو بکنه خوشبختانه ملا حیدر فکرمو خونده بود و همین کار رو اجرا کرد دیگه کلفتی میله رو تو کوسم حس میکردم میله کم کم داشت بیشتر فرو می رفت وکوسمو پر کرده بود جر خورده بودم ودرد میکشیدم میله به ته کوسم رسیده بود دیگه استانه تحملم تموم شده بود ناله و فریادم شرو ع شد ....ای ی ی اخ اخ بسمه نمی تونم تحمل کنم اونو درار میله رو بیرون بکش اخ اخ خواهش می کنم درد می کشم ..ملا حیدر به خاطر اینکه سرو صدام بلند نشه زورکی لبامو می بوسید من داشتم دست وپا میزدم انگار مثل مرغی که سرشو بریدن و دست و پا میزنه تا جون بده این لحظات زجر اور کمی ادامه داشت نفسم دیگه بالا نمی اومد یهو میله چوبی رو از کوسم خارج کرد راحت شده بودم نفسی تازه کردم و رو زمین ولو شدم خیلی خسته شده بودم خیس عرق بودم احساس تشنگی میکردم نیاز به یه نوشیدنی داشتم اونم شیرین و خنک اگه بهم میرسید خیلی می چسپید ملا حیدر خم شد و لبامو بوسید و گفت طاهره ببخش منو... این اخرای کار اذیت شدی و درد کشیدی ولی لازم بود چون این مایعه هر چه بیشتر و طو لانی تر تو کوست می موند به نفعت میبود من از دلسوزی این درد رو بهت تحمیل کردم اینو درک کن می دونم خسته هستی و تشنه و نیاز به خوردنی شیرین داری اگه یه کم صبر کنی اونم بهت میدم و سر حالت میکنم الان یه موردی باقی مونده که باید به جواب اونم برسیم بدونه تعارف و بی پرده می خوام بفهمم که کیر شوهرت می تونه بار دارت کنه یا نه واز پس این کار بر بیاد من که کیر صالح رو ندیدم و برای رسیدن به این جواب فقط یه راه باقی مونده ...ملا حیدر زیپ شلوارشو باز کرد و کیرشو بیرون کشید . وتو دستش قرار داد کیرش شل و وارفته بود ..میبینی این کیر منه این کیر تو خوابه و سر حال نشده و با دستای من بیدار نمیشه اون دست یه نفر مثل تو رو میخواد که سر حال و قبراقش کنه پس بیا اینو تحویل بگیر و حسابی بهش برس وبعدش که حسابی سر حالش کردی اینو با کیر شوهرت مقایسه کن و بعدش کلفتی و درازی دو تاشو بهم بگو ...من هنوز رو زمین ولو بودم حالی نداشتم خسته و تشنه مونده بودم ...اغا ملا من خیلی تشنه هستم لطفا کمی بهم اب بده .....باشه چشم از اب بهترشوبهت میدم فقط یه ذره تحمل کن و بلند شو کیرمو بگیر و بهم گوش کن ..بلند شدم و نزدیکش شدم کیرشو دستم داد تو دستام خشک بود و خوب حرکت نمی کرد ولی کیر تمیز و بی مویی داشت ...ببین دختر این کاسه دومی رو که میبینی این دارو نیستش بلکه خوردنیه اون یه معجون واقعیه که از همون دوستم گرفتم این معجزه می کنه وهر کسیو سرحال میاره واین معجونه نیازتو تامین می کنه و خیلی هم خوش مزه هستش برای اینکه خیالتو راحت کنم خودم کمی ازش میخورم ولی تو مثل من نباید اینجوری بخوریدش برات یه راه خوب در نظر گرفتم واونم اینه که این معجون رو به کیر م بمالی و بعد اونوبخوری بااین کار هم کیرمو سرحال میکنی وهم خودت سر حال میشی ...اوه خدایا به دادم برس من کی از دست این مرتیکه هوس باز و حقه باز خلاص میشم من حتی توان مخالفت با کاراشو در خودم نمی بینم ...زود باش طاهره درنگ نکن ..دستمو به مایع قهوه ای کم رنگ رسوندم و مقداری ازش برداشتم و به کیرش مالیدم معجونه غلظتش یه کمی از عسل کمتر بودش یه کمیشو به دهنم بردم اوه طعم خیلی خوبی داشت شیرین و خوشمزه با بوی گیاهان وحشی.... ملا حیدر سرمو گرفت و کیرشو نزدیک دهنم قرار داد و بهم گفت تو دهنت بخورش مرددبودم نمی خواستم کیرشو تو دهنم کنم ولی طعم معجونه و نیاز شدید به خوردنش منو وادار کرد دهنمو باز کنم و کیرشو تو دهنم قرار بدم اوه در عرض چند ثانیه با زبونم همه معجون رو کیرشو لیسیدم وقورت دادم خیلی بهم چسپید طعم خیلی خوبی داشت ملا حیدر بهم کمک میکرد با دستش کاسه معجون رو بغل سرم نگه داشته بود و من باز مقداری از معجون رو به کیرش زدم و تو دهنم کردم این نمایش کیرخوریم تا هشت بار تکرار شد باراخری اون ازم خواست معجون رو به تخمای کیرش هم بزنم همین کاررو هم کردم این بار مانع شد کیرشو تو دهنم ببرم و ازم خواست با زبونم کیرشو بلیسم تازه حواسم متوجه کیرش شده بود اوه حجمش به اوج رسیده بود و حسابی کلفت و سیخ شده بود رگهای متورم و برامده اش زیر معجونه معلوم بود کیرش چه کلا هکی داشت همشو خوب لیس زدم حتی تخماشو با زبون ولبام می خوردم دیگه از خوردن معجونه سیر شده بودم سر حال بودم قدرت وتوانم برگشته بود اه وناله ملا حیدر رو می شنیدم اون داشت کیف میکرد یهو سرمو گرفت و کیرشو به دهنم برد راستش خودمم هم بدم نمی اومد کیرشو به دهنم ببرم کیرش تو دهنم بهم حس خوبی میداد خصوصا موقعی که زبونمو به رو ی کلاهک کیرش میکشدم کیف میکردم کیرخوری بهم حال میداد تو دهنم کیرشو خوب لیس می زدم و خودمم لذت میبردم این نمایش لذت بخش ادامه داشت و ناله های ملا حیدر به اوج رسیده بود یهو حس کردم طعم اب دهنم تغییر کرده و انگار شیر اب سماور با فشار تو دهنم ریخته شده همشو با اب دهنم قورت دادم سر زبونم رو به نو ک کلاهک کیرش بردم احساس کردم از سوراخ نوک کیرش اب ترشح میشه ...اوه اوه این اب کیرش بود من همشو خورده بودم تازه دو هزاریم افتاده بود اون سرمو محکم جلو دهنم با دستاش گرفته بود و بهم گفت خوب کیرمو بمک ..من هنوز کیرشو می مکیدم ...لحظاتی بعد سرمو ول کرد و کیرشو از دهنم خارج کردم .........اوه اوه افرین دختر دست مریزاد واقعا کیف کردم خیلی بهم حال دادی ازت ممنونم تو لیاقت بهترین ها رو داری همه چیت بیست بیسته از خوشگلیت از زیبایت و اندام بکر و بی عیبت و کوس وکون تنگ بی نقصت هرچند کاری به کونت نداشتم و این کیرخوریت که جای حرف و حدیث نداشت من خیلی راضیم ازت می خوام یه کادو و هدیه که برات در نظر گرفتم رو ازم قبول کنی این یه هدیه ناقابله و از این بهتر ا هم برای تو کمه البته یه وقت تصور بدی نکنی که این کادو مزد عشق و حال با توه نه نه بجون خودم و مادرم قسم می خورم اینجوریا نیستش من که به تو تجاوز نکردم وکاری به کونت نداشتم واون میله چوبی هم به کوست فرو کردم به خاطر استعمال اون مایع دارویی بودش و کیر خوری هم که شامل تجاوز نمیشه پس فکر ای بد نکن اون از ریر تشک یه دستمال رنگی زیبا رو اورد و بازش کرد و دست به بغل جیبش برد و یه سکه طلای درشت رو وسط دستماله گذاشت و اونو مرتب جمع کرد و ودستمالو بین سینه هام گذاشت و دگمه های بلوزمو روش بست و به ارومی لبامو بوسید و کفت لطفا هدیمو رد نکن..اوه راستی بهم بگو کیر شوهرت با کیر من چه تفاوت هایی داره ....راستش مال شما یه کمی از مال صالح کلفتره ولی درازی مال شوهرم از مال شما کمی بیشترهستش همین ...ملا حیدر می خندید ...اوه طاهره بمیرم برای اون شرم وحیای که هنوز تو وجودته طاهره جون بجای کلمه مال بهتر بود همون کلمه کیر رو می گفتی ضمنا از بابت حاملگیت تصمیم نهایی با خودته اگه دوست داشتی بار دار بشی هیچ مسکلی از این بابت نداری وتو یه زن کامل و بی عیب ونقص هستی و سفارشتو حتما به سکینه می کنم که هواتو تو خونه داشته باشه و زیادی ازت کار نکشن و هرموقع و هر لحظه کاری و مشکلی داشتی کافیه به عذرا بگی ویا خودت بیای پیشم من با جون ودل برات انجام میدم وکلام اخر باز این جمله منو فراموش نکن قدر جوونی و زیبایی و خوشگلی و این نعمتی که خدا بهت داده رو بدون و از لحظه لحظه زندگیت خوب استفاده کن این حرف من همیشه یادت باشه وسلام الان میتونی بری ...بلندشدم و خودمو جمع و جور کردم و چادرو سرم کردم و از اون اتاق کذایی بیرون اومدم....... این ماجرا ادامه دارد
     
#15 | Posted: 29 Dec 2017 13:11
عالیه ادامه بده
     
#16 | Posted: 30 Dec 2017 15:12
خیییییلی خوبه
     
#17 | Posted: 30 Dec 2017 23:18
سلام دوستان سفر اجباری برام پیش اومده پنج روزی نیستم و نمی تونم ادامه داستان رو تقدیمتون کنم بعد از برگشتن از سفر این وقفه و تاخیر در نوشتن این مجموعه خاطرات رو حتما جبران می کنم ضمنا این سفر ارتباط خاصی به این داستان داره که در قسمت های بعدی داستان براتون توضیح و تشریح میشه با تشکر
     
#18 | Posted: 3 Jan 2018 00:16
نقل قول از طاهره قبل از خداحافظی برای دقایقی مادرشوهرم پیش ملا حیدر رفت حال مساعدی نداشتم عذرا برام یه اب قند اورد من نیاز به یه ساعتی خواب داشتم بالاخره سکینه اماده شد از عذرا خداحافظی کردیم و ازخونه ملا حیدر بیرون اومدیم مادرشوهرم فهمید حال مساعدی ندارم بهم گفت استراحت کنم اوه همین ابتدا سفارش ملا حیدر کار خودشو کرده بود سرمو به بالشه رو اتاق رسوندم یه ملافه همون اطراف ولو بود اونو رو م کشیدم و مثل جنازه افتادم و اسیر خواب شدم .......با تکون دادن دستای رعنا بیدار شم ...اوه امان از دست این دختره مزاحم و ورپریده این از جون من چی خواد اگه دست خودم بود تا سرشب بیدارنمی شدم ......طاهره بلندشو چه وقت خوابیدنه زود باش همه کارا رو دستم مونده انگاری افتاب از یه گوشه دیگه طلوع کرده که مادرم گذاشته این موقع روز بزاره تو خواب باشی ..اوه انگاری سرحال نیستی چیه ....پاشو بهم کمک کن با هم ناهارو بکشیم می خوام بدونم رفتی پیش این ملاهه چی شد بهم بگو اگه کارش خوبه به مادرم بگم منو ببره پیشش برام یه دعایی ویا چیزی و کاری بکنه که یه شوهر خوب برام پیدا بشه .......... این دختر مثل اینکه هوس کیر شوهر رو کرده و تنورش داره داغ میشه ...اوه رعنا لطفا بسه دست از سرم بردارمن الان حوصله هیچ چیزیو ندارم بعدا سر فرصت برات میگم و ضمنا تو هنوز یه دختر بچه هستی و دهنت بوی شیر میده یعنی چه شوهر می خوام تو فقط هیکلت گنده است و اگر نه عقلت به این کارا قد نمیده رعنا در حالیکه دستشو به سینه وباسنش می کشید و گفت اوه اوه ببین چه سینه هاو باسنی رو درست کردم اینا اماده خدمت به شوهر اینده ام هستش رعنا از اتاق بیرون رفت ......واقعا این دختر شرم وحیا سرش نمیشه ..ولی با وجودیکه از من کوچکتر بود ولی در مقایسه با من سینه ها و باسن درشتتری داشت رعنا به مادرش رفته بود مادرش نزدیکای 100کیلو وزن داشت ....وای خدای من از بس خسته و کسل بودم حواسم به شلوار پام نبود با همون شلوار سفیده من خوابیده بودم و هنوز اثار اب کوسم که خشک شده بود بصورت لایه های زرد رنگ رو شلوارم معلوم بودش لباسای خونگیم اونور اتاق بودند بلند شدم دکمه های بلوزمو باز کردم اوه دستمال رنگی ملا حیدر تو وسط بین سینه هام بودش افتاد رو فرش اتاق .....برش داشتم سکه رو که نگاه می کردم حس خاصی بهم دست داد یعنی این دست مزد عشق و حال ملا با من بود و یانه ولی اون که برام تو ضیح داد و قسم خورد که این فکرای ناجور نکنم هر چه بوده و هر منظوری داشته من که هدیشو قبول کردم و من دیگه تحت هیچ شرایطی نباید باز خونه این ملاهه برم و سعی کنم که اتفاقات امروز رو فراموش کنم و این مثل یه راز پیشم بمونه ......دستمال و سکه رو تو وسایلم قایم کردم و زیپ شلوارمو باز کزدم که عوضش کنم ....وای خدای من شلواره از وسط پام و چوچوله های کوسم و حتی تا بالای سوراخ کونم و بخاطر خشکیدن اب کوسم به پوست بدنم او ن قسمت ها چسپیده شده بود از بس این ملا حیدر از کوسم اب کشیده بود با یه کم احتیاط و اذیت شدن شلوار رو از پام بیرون کشیدم و عوضش کردم یه لحظه متوجه چیزی در پنجره اتاقه شدم پرده یه گوشه اش به اندازه کمتر از 10سانت دید داشت یه سر و یه چشم یه نفر داشت منو در حین عوض کردن لباس می دید ...اوه این می تونه مال کی باشه غیر از مادر شوهرم و رعنا کسی دیگه نباید تو خونه باشه و اگه کسی دیگه هم می بود حتما رعنا بهم می گفت صالح هم به خونه برنگشته و یه ساعت دیگه هم به خونه نمی رسه پس می مونه فقط یه نفر اونم هاشم .....یعنی اون داشت بدن نیمه لخت منو می دید همینو کم داشتم ولی من یقه بلوز اون نفر رو هم دیده بودم اون رنگش کرم بودبلند شدم رفتم مستراح که خودمو نظافت کنم من خون ریزی داشتم و قایده شده بودم عادت ماهانه ام شروع شده بود هر ماه این مواقع یه کم عصبی میشدم وحالا بماند از درد کمر و ......باید تحمل میکردم اینا رو ما زن ها بخوبی در ک میکنیم از مستراح بیرون اومدم سفره ناهار اماده بود برای اولین بار من مثل یه خانم خونه رفتم سر سفره همه بودن ....حدسم کاملا درست بود هاشم بلوزش کرم رنگ بودش ...اون بود منو دید میزد زیاد ازش خوشم نمی اومد تنفرم ازش بیشتر شد یعنی واقعا درسته هاشم به برادر زنش نظر داره اون که خیلی ساکت و سر بزیر به نظر میرسه به سردی سلامش کردم اخه هاشم از من بزرگتر بود اون گاها زیر چشمی منو می پایید قبلا اصلا توخونه بهش اهمیت نمی دادم و نگاش نمی کردم ولی از الان به بعد ناخوداگاه حواسم بهش بود و اون سر سفره در هر فرصتی منو دید میزد .....بهتره زیاد بهش فکر نکنم و بهش اهمیت ندم .......صالح برگشت خونه از چشاش حس میکردم که در مورد ماجرای امروز می خواد ازم تو ضیح بگیره ولی با حضور مادرش اراده این کارو نداشت مادرشوهرم رو کرد به صالح وگفت امروز عصر دست زنت طاهره رو بگیر ببرش بازار و براش یه قواره پارچه بخر و یه کمی ببرش گردش تو شهر که یه هوا تازه به سرش بخوره و می تونی سری هم به خونه پدر طاهره بزنی که زنت پدرشو ببینه .......اوه خدایا این چه شوهریه نصیب من کردی شوهری که با خواست واراده خودش برای زنش نتونه خریدکنه و هیچ اراده ای نداشته باشه ایا من می تونم بهش تکیه کنم و اسم مرد رو روش بزارم می تونم دوستش داشته باشم واقعا خیلی وقتا خودمو مجبور می کردم که یه حسی بهش داشته باشم ولی با این رفتار ها وکارهای صالح و مادرش بیشتر ازش دور میشدم ...صالح ناهارشو خورد و رفت تو اتاق یه چرتی بزنه ...صدای در خونه اومد رعنا رفت درو باز کرد عذرا اومده بود یه قوطی دستش بود سلام کرد ....اومدم سلامی عرض کنم و احوالی از طاهره خانم بگیرم و در ضمن این دارو رو براش اوردم که استفاده کنه و اگه سکینه خانم اجازه بده خصوصی نحوه مصرفشو به خودش بگم چون در حضور جمع زیاد مناسب نیست حق با عذرا بود چون هاشم یه گوشه نشسته بود و نگاه می کرد مادرشوهرم اجازه داد و ازش تشکر کرد بلندشدم و با عذرا تا دم در رفتم ....عذرا قوطی رو دستم داد و گفت طاهره جون شوهرم خیلی احوالتو پرسید و اینو داد که بهت بدم و گفتش که به طاهره بگو این مایعه مال اولی هستش که براش انجام دادم داروییی هستش وخوردنی نیست و گفت اینو بگی خودش می دونه و توصیه کرد که حتما اونو انجام بده که خیلی به نفعش هست ...عذرا اینو گفت ولبشو به لبم رسوند و منو بوسید و رفت ....من که الان نمی تونستم این مایع رو مصرف کنم چون پریود بودم می بایستی بعدا با یه چیزی مثلا خیار و یا .....مایع رو تو کوسم می زدم خب این کار بماند برای روز های بعد .......باید خودمو اماده می کردم که با صالح برم بازار .........اماده شدیم وباشوهرم اومدیم بیرون میدونستم که فوری صالح در مورد خونه ملا حیدر ازم میپرسه و همین طور هم شد ..خب طاهره صبح با مادرم رفتی چی شد و ملا حیدر بهت چی گفت ......اون در مورد سن وسال من وتو و اینکه با هم خوب و مهربون باشید و مطیع امر شوهر و خونوادش باشی و هر چه زودتر باید حامله بشی و ارزوی شوهرو مادرشو براورده بکنی و یه دارو رو هم توسط عذرا برام فرستاد که اونم مصرف کنم و خلاصه کل حرف های ملاهه نصیحت و ارشاد بودش و اینارو خصوصی تو اتاقش بهم گفت چون عذرا و مادرت اتاق بغلی نشسته بودند این جمله اخری رو که گفتم یه کم عصبانی شد و با تندی بهم گفت یعنی چه تو رفتی تو اتاق و باهاش تنها بودی و اون بهت دست نزد و باهات کاری نکرد و همش حرف میزد و نصیحت میکرد اخه طاهره این ملا حیدر در موردش شایعات زشت و بدی شنیدم و اون ادم سالمی نیست و راستش من اصلا راضی به رفتنتون نبودم ولی تصمیم مادرم بود و من چاره ای نداشتم ولی من باور نمی کنم که اون بی ناموس باهات کاری نکرده .......خودمو عصبانی نشون دادم و بهش گفتم ...این حرفاچیه میزنی تو داری علنی بهم تهمت می زنی اولا مادرت باهام بودو اونم موافقت کرد که من تنها تو اتاقش باشم و تازه این همه ادعا می کنی که غیرتی هستی چرا بجای مادرت خودت باهام نیومدی و اونجا اجازه نمی دادی که من با ملا حیدر تنها باشم تو که همه چیت دست مادرته و هیچ اختیاری نداری حالا منو هم متهم می کنی و بعد از مدتها اونم با اجازه و پیشنهاد مادرت منو به بازار اوردی و قراره برام پارچه بخری واین حرفای زشتو بهم میگی ..اوه این رفتارت اصلا خوب و مناسب نیست ومعنی نداره خوبه غیرت تو رو هم دیدم......اینوکه گفتم ساکت شدو چیزی نگفت .......واقعا الان به ملا حیدر حق میدادم که اون همه توهین نثار این شوهر بی عرضه و بی اختیارم می کرد .......رو دیوار پیاده رو خیابون یه اگهی ترحیم زده بودند صالح داشت اون رو می خوند کنارش ایستادم و نگاه اطراف میکردم اوه چشمم به همون پیرمرد رفتگر افتاد که اون روز کون مالیم کرده بود اونم متو جه من شد و منو شناخت و بهم لبخندی زد و دهنشو جمع کرد وبوسه ای برام فرستاد وانگشتای دستشو حلقه کرد و سر جاروی تو دست دیگشو از حلقه دستش بالاو پایین می کرد معنی این حرکتشو فهیمدم اون کیرشو حواله کوسم کرده بود از این حرکتش بدم اومد نگاهی به اطراف کردم خوشبختانه خلوت بود و کسی متوجه این رفتار زشتش نشده بود از همون جایم اب دهنمو جمع کردم و با تمام قدرت به طرفش پرتاب کردم .......اه خاک تو سرت خجالت سن وسال و سفیدی موشو نمی کنه اون براستی از پدرم قیافه وسنش بیشتر نشون می داد پیرمرده بی شرف......ما به طرف خونه پدرم میرفتیم ...پدرم صالح رو بهتر از من تحویل گرفت انگاری من دخترش نیستم اه من همیشه تشنه محبت و مهربونی و اغوش گرم پدرم بودم.....وبهم گفت طاهره بیشتر به شوهرت برس و هوای شوهرتو داشته باش و می خوام اون از دستت راضی باشه تو دیگه باید مادر و صاحب بچه بشی و اینو از من و خانواده شوهرت دریغ نکنی اگه صالح رو ناراحت کنی انگاری منو ناراحت کردی و بدون منورنجوندی ...وای خدای من چقدر من بد بختم ای پدر سنگدل و بی مهرم پس من چی ایا من دخترت نیستم و این دخترت اصلا برات مهم نیست من دیگه هیچ امیدی به پدرم نداشتم دلم حسابی شکسته شده بود احساس بی حالی میکرد حالا مصایب قایده گی و ماهانه ام هم جای خود به صالح اشاره کردم که بریم بیرون ........رفتیم ازش خواستم یه نوشیدنی برام بخره جاتون خالی رفتیم بستنی و فالوده خوردیم بهم چسپید سرحال شدم رفتیم چند مغازه ....پارچه هاشو دیدم پسند نکردم تویه مغازه رفتیم که یه پیرمرد حاجی صاحبش بود اون ادم چشم پاکی بود واینواز حرکاتش بخوبی درک میکردم یه پارچه نظرمو گرفت خریدیم پیرمرده به صالح گفت اگه خودتون خیاط خوب سراغ دارین که هیچ ولی اگه خیاط خوب و ماهری میخواین من بهتون ادرس میدم که پارچتون لباس خوبی از اب در بیاد نشونی خیاط رو از پارچه فروش گرفتیم و ادرس خیاط رو خیلی اسون پیدا کردیم چون نزدیک یه چهار راه خیابون تو یه کوچه بن بست قرار گرفته بود و فاصله مغازه تا سر خیابون حدود50متری میشد رفتیم داخل مغازه یه پیرمرده مشغول خیاطی بودش اون قیافش به حدود 50وشاید 55سال میخورد با ریش نتراشیده و نامرتب و موی سر تقریبا سفید و بهم ریخته ونامرتب که روسرش طاس شده بود گمان بردم خیاطه باید این پیرمرده باشه سلام کردیم سرش پایین بود و جوابمون رو نداد من که تعجب کردم صالح باز سلام کرد باز جواب نداد خواستیم مغازه رو ترک کنیم یهو از پشت پرده پرو که گوشه مغازه بودصدای مردی رو شنیدیم اون پرده رو کنار زد و به استقبالمون اومد لبخندی زیبایی رو لب داشت مرد با شخصیت و جذابی به نظر می رسید موی سر خرمایی و به حالت لول مرتب و زیباکه رو به بالا شونه شده بودش وبا سبیل کوتاه و بلوز خوش رنگی که به تنش بود با رنگ شلوار اطو کشیده اش خیلی بهم می خورد و البته تنها ایراد کوچکی که می تونستی به این تشکیلات و ظاهرش بگیری اونم این بود که یه کم شکم داشت ولی اگه دقت میکردی این حالت شکمش هم بهش میومد اون مردجذابی به چشمم اومد اون خودشو فرهاد معرفی کرد و خیلی محترمانه ازمون عذر خواهی کرد ....باید ازتون معذرت خواهی کنم و شما دو بار سلام کردید و این پیرمرد جواب شما رو نداد چون ایشون کرو لال هستند نتونستند جواب شما رو بدهند عمدی در کار نبوده ....صالح رو صندلی مغازه نشست و من پارچه رو به فرهاد دادم اون پارچه رو مترکرد و نگاهی به قد وبالام کرد .......خوش اومدین پارچه تون مرغوبه و لباستون هم با تناسب جنسش هم باید خوب و شیک درست دو خته بشه و اینو بهتون قول میدم که از کارم راضی باشین و رو کرد به صالح وگفت اخه بزنم به تخته و این پارچه قشنگ به خانمتون می خوره چون ایشون به چشم خواهری خودشون خیلی زیبا هستن و لیاقت بهترین دو خت و لباسیو دارن .....صالح لبخندی زد و ازش تشکر کرد و گفت اگه از کارتون راضی بودیم باز بهتون زحمت میدیم ..انتظار همچین بر خورد و جملاتیو از خیاط نداشتم اون رو در روی شوهرم داشت از زیبایم تعریف میکرد و واکنش صالح هم برام تازگی داشت اون ناراحت نشد و بلکه از خیاطه هم تشکر کرد اوه خدایا من چه می بینم .......پس اگه اجازه بدین خانمتون تشریف بیارن اتاق پرو که من اندازشو بگیرم و همزمان به پیرمرده نگاهی کرد که به صالح بفهمونه که که با حضور اون اونجا مناسب نیست ......اشکالی نداره شما کارتون رو انجام بدین من منتظر میشم .....رفتم تو اتاق پرو که بایه پارچه صخیم رو دو تیکه میله با حالت 90درجه قرار گرفته دو گوشه دیگه پرو دیوار مغازه بودش فرهاد پیچ رادیو رو باز کرد رادیو داشت ترانه ای از بنان خواننده رو پخش میکرد یه فکرایی به ذهنم رسید فرهاد می خواست صدامون به گوش صالح نرسه واه امان از دست این مردها ..............اگه اشکالی نداره می خوام اسمتون رو بدونم ...طاهره هستم ...خب شما چه مدلی میخواین که براتون بدوزم .....من مدلی مد نظرم نیست و اینو به خودتون واگذار میکنم که به سلیقه خودتون یه لباس شیک وزیبا برام بدوزین ....خب اگه به سلیقه من میخواین لباس بدوزم لازمه چادر رو از سرتون بردارید تا من بهتر شما رو ببینم ..چادررو از سرم جدا کردم و الان با یه بلوز و دامن جلوی فرهاد ایستاده بودم ///اون سرتاپامو ورانداز کرد و بعد از لحظاتی دستی به سرش کشید و گفت ......راستش طاهره خانم من یه مدلی به نظرم اومده و با توجه به اینکه سن وسال شما خیلی کمه و به گمانم 15 و یا 16سال به نظر میایین باید یه مدل جدید و چشم پسندی رو براتون درست کنم و لازمه یه توضیحاتیو خدمت شما عرض کنم البته قبلش از شما باید معذرت بخوام که اگه موقع ادای این جملات یه حرف های ناجوری گفتم قصد توهین و منظور بدی ندارم من می خوام لباسی براتون بدوزم که اندام و جلوه و زیبایی هیکل شما رو بهتر نمایش بده چون بدونه تعارف زیبایی و تناسب اندام شما خیلی عالیه و حیفه این شاهکار و زیبایی تو خفا و پوشش لباس پنهون بمونه ودر واقع من می خوام از از اینجاتون یعنی سینه ها و اینجاتون یعنی باسنتون حالتی مدل رو دربیارم که مشخص و به چشم بیاد ...اوه خدای من فرهاد دستاشو رو سینه هام و باسنم به بهونه این توضیحات تا دو مرتبه کشوند داشتم داغ می کردم ...ودر واقع طاهره خانم این مدل برازنده شما هستش و زیبایی شما با این گونه مدل ها باید بیشتر به چشم بیاد .........اوه اغا فرهاد شما دارین از من خیلی تعریف میکنین البته فکر کنم شما هر زنیو که مشتریتون میشه همین حرف ها رو بهشون میگی و بدتون نیاد این عادت شما خیاط ها هستش ......نه طاهره خانم من واقعیت رو در مورد جذابیت و خوشگلی شما گفتم واینو بجون مادرم و دو فرزندم قسم می خورم که دروغ نگفتم اخه من ازدواج کردم و پدر دو فرزند هستم .......وبه گمانم شما تازه گی ازدواج کردین و بدتون نیاد اینومیگم اختلاف سنیتون با شوهرتون به نظر زیاد ه ........اوه شما چکار به سن وسال من و شوهرم دارید بهتره حواستون پیش کارتون باشه ولی بزار جواب این حرفتونو بدم من 13سالو تموم کردم و شوهرم هم زیر 30سال سنشه ...........اوه شما خیلی زود از دواج کردین ....درسته راستش منوبزور شوهر دادن (نمی خواستم در مورد خودم و زندگیم به فرهاد اطلاعات بدم ولی ناخوداگاه اونوگفتم )..اخه چرا ...خب دیگه من مادر ندارم و پدرم و نامادریم خواستن منو زود شوهر بدن .و ....دیگه ادامه ندادم .......اوه واقعا ناراحت شدم ......لطفا منوببخشید شما از زندگیتون راضی هستین .......جوابی بهش ندادم و خواستم دیگه این بحثو ادامه نده .........اون متر رو دستش گرفت و اندازه سر ودست و شونه و کمر و باسنمو و تا زیر زانوام گرفت دستاش در حین اندازه گیری باسن و سینه هام رو با تاخیر و تانی انجام میدادو کمی باسنمو تا حدی که می تونست و شک منو تحریک نکنه لمس میکرد راستش از این کارش خوشم میومد .........خب حالا که شما تو زندگی خصوصی من سرک کشیدی منم از شما یه سیوال دارم ایاشما زنتو دوست داری و از زندگی با زن وبچه هاتون خوشبخت و راضی هستین ......راستش طاهره خانم من زنمو از ته دل دوست ندارم و شرایطی پیش اومد که مجبور شدم که با زنم ازدواج کنم و الان هم یه زندگی ساده و معمولی باهاش دارم وتنها دل خوشیم وجود اون دو تا بچه هام هستش که باعث شده به زندگی با زنم بچسپم و حالا که بحث ما به این مرحله رسید اگه من قبل ازدواجم شما رو می دیدم بطور حتم میومدم خواستگاریتون و باشما ازدواج میکردم ولی حیف حیف .....شما خیلی زیبا هستین و همون زنی هستین که تو خیال و ارزو هام بودن و دنبالش بودم و لی روز گار همیشه به میل و خواسته ادم نمی چرخه من الان به شوهرتون حسودیم میشه لطفا از این جمله من ناراحت نشین ......اوه شما خیلی دارین تند میرین بهتره برم بیرون وشما هم به کاراتون برسین .........از اتاق پرو اومدیم بیرون صالح در عالم خودش بود و یه کاغذی دستش بود و یه چیزیو می نوشت اون حساب و کتاب دخل خونه رو می نوشت و خبرنداشت که خیاطه داشت با زنش یه کم لاس میزد قرارشد سه روز بعد من برای پرو نهایی به خیاطی برگردم با صالح برگشتیم خونه اتفاق خاصی نیفتاد فقط موقع خواب صالح باز اومد سراغم اون خبرنداشت پریود دارم اینو بهش گفتم باور نمی کرد و گفت تو باز بهونه می تراشی من امشب ازت سکس میخوام قسم خوردم و گفتم واقعا این بار حقیقت رو گفتم اون باز دو شک وگمان قرار گرفته بود یهو بلند شدم و دستشو گرفتم وبهش گفتم میخوام ببرمت مستراح تا بهت ثابت کنم که خون ریزی دارم اینو که بهش گفتم راضی شد ...صالح تو واقعا منو دوست داری یا نه ....اه طاهره این چه حرفیه میزنی من خیلی دوست دارم و می خوامت و هر روز به عشق تو و اندام تو روز رو شب می کنم تا بلکه شب بتونم بکنمت ولی .....تو حرفش پریدم خب تو که این همه تشنه من هستی منو می خوای چرا تو خونه ات ازم حمایت نمی کنی و نقش یه مرد واقعی رو تو خونه نداری می دونی که من چه رنجی از این رفتارات می کشم و در روز مثل یه کارگر و نوکر مادرت و خواهرت ازم کار میکشن و توانی برام نمی مونه که شب از تو پذیرایی کنم تو اینارو هیچوقت درک نکردی و نمی کنی و الان هم من تو عادت ماهیانه هستم و نمی تونم بهت کوس بدم ولی حاضرم بهت کون بدم و از عقب منو بکنی ولی می دونم تو اهل کون کردن نیستی و دین و ایمانت اجازه این کار رو بهت نمی ده ....اره حق با توه طاهره ولی من نمی تونم با تصمیمات مادرم مخالفت کنم ببخش منو من اصلا تو رو هیچوقت درک نکردم ومن خودم میدونم که یه مرد سست و بی اراده و ساده هستم ........برای اولین بار دلم بحالش سوخت می خواستم به خاطر سوختن دلم و خرید پارچه اش یه حالی بهش بدم .....صالح یه راهی به نظرم رسیده ......تو که از کون منو نمی کنی ولی خب یه راهی بهت نشون میدم که حالشو ببری من به شکم رو تشک می خوابم و تو روم ولوشو وکیرتو تو چاک کونم حرکت بده و بمالش که تا ابت بیاد ....صالح از ابتدای ازدواجش بامن فقط با یه مدل منو می کرد و اونم روم می خوابید و کیرشو تو کوسم می کرد و اونم در حالتیکه من پشتم به زمین بودش ..واقعا شوهر ساده ای گیر من افتاده بود انگاری این صالح تو دو هزار سال قبل زندگی میکرد به همین مدل خودمو قرار دادم شلوارمو پایین کشیدم و به شکم خوابیدم صالح به محض دیدن کون لختم کیرش مثل فنر بلند شد و اماده شد رو کون و کمرم ولو بشه بهش یاد دادم که چاک کونمو با دستاش از هم باز کنه ولی کیرش خشک بود و کون منم همچنین ...یاد قوطی داروی ملا حیدر افتادم که عذرا امروز برام اورده بود تو طاقچه اتاق بودش بهش گفتم اونو بیاره صالح با اون کیر سفتش بدو رفت قوطی رو اورد این حرکت رفتنش منو خندوند صحنه جالب و خنده داری بود ...طاهره چرا می خندی ...هاهاها اوه صالح دویدنت اونم با این کیر سیخت برام خنده داشت این قوطی دارو رو زن ملا حیدر برام اورده این برای تقویت تو کوسم و بار داریم خیلی کارایی داره و گفته هر دفعه این دارو تو کوسم و واونجاهام مالیده بشه توم بیا یه کمی از این مایعه رو به کیرت بزن و اونو اونجاهام با کیرت خوب بمالونش ...صالح کیرشو با مایعه خوب خیسوند و با دستام چاک کونمو ازهم باز کردم و کیرشو تو چاک کونم قرار داد و حرکاتشو رو کونم شروع کرد ......صالح حسابی کیف میکرد داغی و اثر مایعه رو سوراخ کونم تاثیرشو گذاشته بود اعتراف می کنم اون لحظه خیلی دوست داشتم کیرشو تو کونم کنه منی که قبلا تمایلی به کون دادن نداشتم چنین حالی رو داشتم از صالح خواستم دستاشو به سینه هام برسونه و مالششون بده دستاش سینه هامو از زیر می مالوند اوه این صالح رفتار و نحوه عشق بازی با زن ها رو بلد نبود نه اینکه من هم خیلی حرفه ای و کار بلد بودم و لی اون لحظه دوست داشتم دستاش فلان جای بدنمو لمس کنه تا بیشتر لذت ببرم این یه اختراع فکری در ذهنم بودش بهش گفتم با لباش پشت گوشامو نوازش و بلیسه ....وای طاهره ازت خیلی ممنونم که پیشنهاد دادی باهات اینجوری عشق بازی کنم اوه طاهره من عاشق کون و باسنتم و از دیدن اون سیر نمی شم درسته من اهل کون کردن نیستم و اونو گناه میدونم ولی مال تو یکی فرق میکنه من اصلا از کون های درشت و پهن و بد قواره خوشم نمی یاد مدل کون مثل تو رو دوست دارم باور کن حتی تو خونه موقع راه رفتن و نشستن و بلند شدنت چشام رو کونته و کلی کیف می کنم ......با شنیدن این جمله صالح زدم زیر خنده ...واقعا صالح عجب طرز تفکری داره این شوهر نوبره که گیر من افتاده ...نه به اون که کون کردن رو گناه میدونه و نه اینکه چشاش دنبال کون منه و لابد از دیدن کون زن های دیگه هم غافل نمیشه من تازه حسم بیدار شده بود و داشتم عشق میکردم که صالح ابشو رو سوراخ کونم خالی کرد باز صالح منو ارضا نکرد سوراخ کونم از اب مایعه داغ و حساس شده بود دوست داشتم اونو بخارونم به صالح گفتم میشه سوراخ کونمو برام بخارونی قبول کرد اون با انگشتش مشغول خاروندنش شد خیلی لذت داشت و کیف می کردم کاشکی صالح می تونست انگشتشو تو سوراخم فرو ببره خیلی بهتر می شد انتظار می کشیدم همین کارو بکنه ولی صالح انگاری ذوق این کار هارو نداشت ناچار خودم دست بکار شدم دستمو از زیر رو دستش بردم وروش فشار اوردم انگشت دستش با فشار دستم تو سوراخ کونم کمی فرو رفت حالا انگشتش با فشار دستم بالا پایین می شد اون مایعه تو کونم نفوذ کرده و اونو داغ کرده بود من شهوتی شده بودم با دست دیگم با سینه هام بازی میکردم صدای سرفه ای از بیرون اتاق به گوشمون خورد انگاری هاشم داشت از پشت در رد میشد و شاید می خواست بره به مستراح همین سرو صدا باعث پایان عشق و حال من و صالح شد اون دستشو از کونم دور کرد و منم خودمو جمع و جور کردم و نمایش تموم شد باز به ارگاسم نرسیده بودم صالح منتظر شد که هاشم بره تو اتاقش و بره که به نظافت و غسلش برسه که از نماز صبحش محروم نشه منم بعد از لحظاتی تسلیم خواب شدم روز بعدش تا عصر اتفاق خاصی نیفتاد موقع عصر بودش من با سکینه داشتم سبزی پاک میکردم یهو صدای فریاد رعنا تو کوچه به گوشمون رسید من بدو خودموبه کوچه رسوندم مادر شوهرم وزنش سنگین بود و بعد از من به کوچه رسید رعنا موقع بازی تو کوچه افتاده بود زمین و زانوش خونی شده بود و مثل یه بچه سه ساله داشت گریه و فریاد میکرد و اتفاقا نردیک خونه ملا حیدر افتاده بود اهل محله ریخته بودن تو کوچه سکینه میزد تو سینه هاش و کمک می خواست ملا حیدر اومد کوچه و مادر شوهرم ازش در خواست کمک کرد اون از اهل محل خواست که رعنا رو بیرند تو حیاط خونش اکثر جمعیت بچه و نوجون بودند ناچار من وعذرا زیر بغل رعنا رو گرفتیم و و اون روبا هر جون کندنی بود بردیم تو حیاط خونه ملا .....اوه این رعنا ور پریده وکون گشاد سنگین بودش و به سختی جابجا میشد تو اون سن وسال نزدیکای 80کیلو وزن داشت ملا حیدر مثل یه پزشک حاذق بخوبی زانوشو پانسمان کرد و غایله رعنا رو فیصله دادولی ملا حیدر خطاب به مادر شوهرم کرد و گفت سکینه خانم بدتون نیاد می خوام یه چیزی در مورد دختر تون بگم رعنا دخترت الان موقع شوهر کردنشه و این رفتار ها و کار هایی که دختر تون تو کوچه انجام میده در حد یه بچه سه و چهار ساله هستش و بجای این کار های بچه گانه الان باید رعنا امور خونه داری و اشپزی رو از مادرش یاد بگیره و اینم از کوتاهی و بی خیالی شما هستش که به رعنا اجازه ندی بیاد کوچه و بازی کنه این دختر به نظر من باید تو خونه شما بخوبی کار یاد بگیره و حتی شما کل کاراتون رو به این دختر بدی تا اب دیده بشه دلیل حرفای من هم اینه ببین سینه ها و باسن دختر تون از مال عرو ستون درشترو بزرگتره ...پس سکینه خانم به توصیه من گوش کن و بجای کار کشیدن از عروست از دخترت کار بکش و اگه این کارو نکنی دخترت یه سال دیگه 200کیلو میشه و رو دستت می مونه و می ترشه ......اوه از این جملات ملا حیدر کیف کردم دلم خنک شد دست مریزاد افرین ....سکینه حرفی برای جواب ملا حیدر نداشت و اروم بلند شد و ازش تشکر کرد و من و عذرا زیر بغل رعنا تنبل و کون گشاد رو گرفتیم و اوردیم خونه یادمه موقع رفتنمون ملا حیدر چشاش به هیکل و اندامم بود و منو ور انداز می کرد اوه ملا حیدر دل منو با این حرفات خنک کردی هر چی الانه منو دید زدی و نگام کردی نوش جونت و حلالت باشه .......عذرا منو گوشه ای کشوند مادر شوهرم تحت تاثیر حر فای ملا حیدر قرار گرفته بود و داشت رعنا رو دعوا میکرد عذرا گفت من که از حر فای شوهرم خوشم اومد تو چی ...اره عذرا خانم منم کیف کردم رعنا براستی یه دختر لوس و تنبل و از خود راضی هستش خیلی دو ست دارم هر چه زودتر شوهر کنه و از دستش خلاص بشم .....ببین طاهره شوهرم خیلی هواتو داره و منظور این حرفاش پشتیبانی از تو بودش و راستی دارو رو که برات اوردم استفاده کردی یا نه .....راستش من پریود هستم و فعلا نمی تونم ازاون استفاده کنم فقط دیشب یکمی رو اینجام (با دستم اشاره به باسنم کردم)امتحان کردم اثرش خوب بود ولی لطفا بین خودمون باشه و اینوبه هیچکسی حتی به ملا حیدر نگو .....باشه عزیزم خیالت راحت باشه من راستش تو رو مثل خواهر کوچک خودم دو ست دارم و بهت علاقه مند شدم و ارزوی خوشبختی تو رو دارم واینو گفت و باز لبشو به لبام رسوند و منو بوسید اوه خدای من عذرا برای بار دوم لبامو ماچ میکرد اخر شب قبل از خواب باز صالح اومد سراغم انگاری عشق بازی دیشب خیلی بهش چسپیده بود و ازم خواست همون کارو باهام بکنه ولی من تمایلی نداشتم کیرسفت شده شو به بدنم می کشید و داشت به خیال خودش منو تحریک می کرد اون به التماس افتاده بود و ازم خواهش میکرد راستش کمر و پاهام از اثار پریود درد میکرد و حوصله شو نداشتم ....صالح لطفا اصرار نکن من درد کمر و پا دارم و حالشوندارم باهات عشق بازی کنم ....طاهره از صبح تو کف کونتم و لحظه شماری می کردم که شب برسه وکیرمو رو گودی کونت بزارم ولی انگاری درد داری پس من چه کنم این کیر من برای تو بلند شده و تو باید جواب اینو بدی ......اوه صالح داری راه میفتی خیلی خب اگه قراره من کیرتو در این شرایط ارو م کنم باشه قبول پس راحت دراز بکش و بزار کیرتو بمالم صالح به پشت دراز کشید و من کنارش نشستم و کیرشو دستم گرفتم و مالیدنشو شروع کردم کیرش خشک بود و اصطکاک داشت با اب دهنم کیرشو خیس کردم دو دقیقه نشد اب کیرشو گرفتم خیلی خوشحال شد بلند شد منو بوسید و خیلی قربون و صدقه ام رفت و بعدش رفت برای نظافت و انجام غسل و باقی قضایا.......روز بعدش چهارمین روز بودش که تو عادت ماهیانه بودم و من خوب شده بودم برنامه ریخته بودم فردا ش روز جمعه به حموم برم اون موقع هیچ خونه ای حموم نداشت و جماعت ملت به حموم عمومی و یا جدیدا حموم نمره دار میرفتند و این اواخر من ورعنا باهم به حموم میرفتیم واونم رعنا با هزار ناز وادا و منت باهام میومد و منکه اجازه تنها رفتن به حموم رو نداشتم و سکینه هم همیشه با دو نفر از هم سن وسالای دوستش عادت داشت که به حموم عمومی میرفتند عذرا اومده بود پیش سکینه وگرم صحبت زنونه بودند من داشتم به یه گلدان میرسیدم به رعنا گفتم که خودشو اماده رفتن به حموم در جمعه بکنه ....رعنا خنده ای کرد و گفت طاهره بی خیال من شو من نمی تونم فردا باهات بیام حموم زانوم زخمیه ......من رو کردم به مادر شوهرم و گفتم من که تنها اجازه رفتن به حموم رو ندارم پس مجبورم منت خواهرم فاطمه رو بکشم پس اجازه بدین فردا برم خونه خواهرم تا باهاش برم حموم......اینو که گفتم عذرا به حرف اومد ...اوه سکینه خانم من که نمردم تا من هستم چرا طاهره خانم برن انور شهر به خواهرشون پناه ببره که حموم برن اگه قبول کنی من خودم طاهره رو می برم حموم نمره دار که تنها نباشه و تازه خودم هم قصد رفتن به حموم رو داشتم و صاحب حمومی هم از فامیل های پدر یم هستش و اگه اجازه بدین همین الان میرم برای فردا نوبت میگیرم ....باشه عذرا خانم من حرفی ندارم فقط زحمتش برای شما می مونه ....این حرفا رو نزنید طاهره مثل خواهر کوچکم میمونه و منتی نداره .......پس من فردا 9 صبح میام که باهم بریم حموم .......از یه سر خوشحال بودم که فردااز دست رعنا راحت هستم و اعصابم از دستش خورد نمیشه و از سر دیگش این اولین بار بود که با یه زن غریبه به حموم می رفتم اونم نمره خصوصی ......یه کمی مضطرب و نگران شده بود م ...........
     
#19 | Posted: 3 Jan 2018 02:09
     
#20 | Posted: 5 Jan 2018 02:14
     
صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites