تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 2 از 31:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  27  28  29  30  31  پسین »  
#11 | Posted: 14 Jan 2018 18:12
ادامه خاطرات طاهره اومدم که صبحانه بخورم مادرم شوهرم نشسته بود به فکرم رسید بجای عصر همین الان از ش بخوام بهم اجازه بده که برم خونه خواهرم .....اینو ازش خواستم راستش اگه به قبل بودش مانع رفتنم می شد ولی واقعا سفارش اخوندحیدر کارشو کرده بود اون به راحتی اب خوردن بهم اجازه داد و حتی گفت اگه دوست داشتی ناهار هم پیش خواهرت بمون و قبل از غروب برگرد خونه ...اوه خدای من از این بهتر نمی شد تو دلم عروسی گرفتم داشتم کیف این حرفشو می بردم ادامه داد....ولی طاهره تنها که نمیشه بری من هرگز تنها تو رو بیرون نمی فرستم رعنا که باهات نمیاد وشوهرت هم مسافرته می مونه هاشم که اونم بهش میگم باهات بیاد....اوه چه بد اصلا دوست نداشتم حتی یه قدم باهاش راه برم حالم گرفته شد .......نه سکینه خانم نمی خوام وقت هاشم رو بگیرم بزارید اونم به کارش برسه ومزاحمش نمیشم شاید شرافت اومد دنبالم واگه اون اومد باهاش میرم ....شرافت قرار نبود بیاد من بهونه اوردم که هاشم رو باهام نفرسته .......دیگه داشتم بیخیال خونه فاطمه میشدم .یهو.بهم گفت اصلا شرافت رو ول کن واگه هم اومد نمی خواد باهاش بری من خودم باهات میام و سری هم به خواهرت میزنم و بعدش می خوام برم یه جایی کار دارم پس برو اماده شو که با هم بریم ...تا خونه خواهرم فاطمه اتفاق مهمی نیفتاد فقط طبق معمول نگاه های حریصانه مردها رو حس میکردم وحتی مادر شوهرم اونو فهمیده بود رسیدیم اونجا ..مادرشوهرم نیم ساعتی نشست وبعد ش رفتم پی کارش....خونه فاطمه خیلی راحت بودم خصوصا وقتی که شوهرش حضور نداشت اونم شغل دولتی داشت و سر کارش بود شوهر خواهرم مرد خوبی بود و به خواهرم علاقه داشت اونا زتدگی خوبی داشتند فاطمه وقتی فهمید ناهار پیشش میمونم خیلی خوشحال شد وتصمیم گرفت پدرم و زن و بچه هاشو هم برای ناهار دعوت کنه.......... خونه شون نزدیک خونه پدرم بودش ازم خواست من ناهار رو اماده کنم و خودش رفت خونه پدرم که بهشون بگه ...اه چه روز خوبی در انتظارم بود به یاد روز های بچگیم داشتم با خواهرام دیدار میکردم وقت صرف ناهار همه اومده بودند پدرم و نامادریم و برادرای ناتنیم .والبته خواهر کوچکترم ...خیلی جالب بود همه فرزندان پدرم به خودش رفته بودن رفتار و اخلاق و نحوه صحبتاشون به پدرم رفته بود حتی نماز می خوندند ولی فرشید برادر ناتنیم همونی که هم سن وسال بودیم تافته جدا بافته بود و برخلاف بقیه شون اون خیلی شیطون و موذی و بازی گوش بودش و چشم و گوشش می جنبید و حتی تن به خوندن نماز نمی داد اون حسابی حال پدرمو گرفته بود و یه جورایی پدرمو کلافه کرده بود..رفتارش منو متعجب کرده بود و گاها در حضور پدرم با من و فاطمه حتی شوخی میکرد .....فرشید با وجود اینکه مثل من ۱۴سال سن داشت ولی از لحاظ قد ووزن ازم سرتربود و ظاهرش به ۱۸سال میخورد عصر شده بود و در کل روز خوبی برام بود و با خونواده پدرم بهم خوش میگذشت وقت رفتنم پدرم به پسر بزرگش گفت که منو تا خونه برسونه ولی فرشید از پدرم خواست که اونو بفرسته ...پدرم اولش مخالفت کرد ولی فرشید باز اصرار کرد ودر نهایت با دخالت مادرش هاجر پدرم قبول کرد که فرشید منو تا خونه برسونه .....با فرشید از خونه فاطمه اومدیم بیرون ...فرشیدخیلی راحت وخودمونی باهام رفتار میکرد انگار سال هاباهام بودش مثلا یهو دسنمو می گرفت به بهونه های مختلف ویا در موقع ترافیک جمعیت دستشو به کمرم می گرفت و منو به قول خودش با خودش هدایت میکرد و حالا بماند گاها شونه هاشو در حین رفتن به حدی بهم نزدیک می کرد که به پستون ام می خورد به خودم می گفتم لابد با این حرکاتش منظور بدی نداره ولی حزفاش و صحبت هاش هم یه جوری بودمثلا فرشید مرتب شوخی میکرد و برام جوک تعریف میکرد و گاها جوک هایش به بالای 18 سال می خورد تو خیابون چشمش دنبال باسن و سر سینه زنها بود و من بخوبی اینو می دیدم بهش گفتم چرا داو طلب شدی که منو برسونی ...اون خندید وگفت خیلی دوست داشتم باهات دقایقی هم قدم بشم اخه تو همه چیت خوبه رفتارت وبرخوردت و مهربونیت ....ولی خواهرای دیگه ام مثل تو نیستند تا حدی فاطمه مثل توه ولی اون یکی دیگه اصلا نمیشه باهاش یه قدم راه رفت و صحبت کرد اون خواهر کوچکم رو می گفت و بعدش ادامه داد حالا بمونه زیباییت که اونم بیست بیسته من به خودم افتخار می کنم که خواهر خوشکلی مثل تو رو دارم کاشکی دو ستامو میدیدم وتا ببینن که چه خواهر زیبایی دارم ...از.این جمله اخرش خیلی تعجب کردم اخه این چه حرفیه برادرم در مورد من می زنه.......باید جوابشو میدادم ........ببین افشین اینی که بهم گفتی حرف درستی نیست هیچ برادری زیبایی خواهرشو به رخ دوستاش نمی کشه مگه غیرتت کجا رفته مثلا اگه یه پسری بهم چپ نگاه کنه و یا بهم متلک بگه لابد تو بهش افتخار میکنی ..........طاهره ناراحت نشو من شوخی کردم و اینو جدی نگیر و می دونی که من پسر شوخی هستم ..نزدیک مغازه خیاطی شده بودیم یهو تصمیم گرفتم برم تا لباسمو ازش تحویل بگیرم فرصت خوبی بود و تنها هم نبودم ...لحظاتی بعد با افشین وارد مغازه شدیم فرهاد و پیر مرده شاگردش مشغول کار بودند و یه زن هم با دو بچه کوچک هم بودند یکی از بچه های اون زنه داشت از پستونش شیر می خورد فرهاد با لبخند و خوش رویی از مون استقبال کرد یاد صبح ودیروز افتادم که با کوسم وبه یاد فرهاد خود ارضایی میکردم زنه همسر فرهاد بودش و اون دو بچه هم فرزندانش بودند فرهاد اونا رو بهم معرفی کرد زن فرهاد زیبایی انچنانی نداشت و تازه ظاهرش پیر تر از فرهاد نشون میداد اون باهام برخورد سردی داشت و حسادت زنونه از چهره اش میبارید ...اه از فرشید غافل شده بودم اون چشمش رو سینه نیمه لخت زن فرهاد بودش و اونو با چشماش انگاری می خورد و دو دستشو رو کیرش گرفته بود و خیلی ارو م که کسی متو جه اش نباشه می مالوند اوه اوه این برادر ناتنیم چه اتیش داغی داره ....فرشید رو به فرهاد معرفی کردم که برادرمه ......لباسه دیگه جای پرو نداشت فرهاد اونو بهم داد و ازش خواستم که دستمزدشو بهم بگه که بهش پول بدم اون گفت قبلا پرداخت شده....خیلی تعجب کردم اخه کی پولشو داده صالح که مسافرته و اینجا نیست و دیگه می مونه شرافت که اونم هیچوقت از این کارا نمی کنه الان موقعیت خوبی نداشت بیشتر ازش در این مورد تو ضیح بخوا هم اینو برای بعد گذاشتم از فرهاد تشکر کردم و با فرشید از مغازه اومدیم بیرون ......فرشید داشت در مورد زنه حرف میزد ...طاهره بچه رو دیدی که از پستون مادرش شیر می خورد ...اره دیدم .......راستی همه زنا همیشه می تونند که از پستوناشون هر موقع دوست داشتند و اراده کردند به هر کسی شیر بدند ......زن موقعی شیر تو پستونش داره که بچه به دنیا بیاره تابتونه بهش شیر بده و بعد از اینکه بچه بزرگ شد و به خوردن غذا عادت کردشیر مادر هم کم کم قطع میشه ........طاهره من فکر می کردم که هر زنی میتونه هر وقت خواست به هر کسی شیر بده مثلا من تو مغازه هوس شیر اون زنه رو کردم و دوست داشتم نوک پستوناشو به لبم بگیرم و شیرشو بخورم و یا مثلا شیر مال تو که خواهرم هستی رو بخورم اخ اگه میشد چه خوب میشد ......اوهوم فرشید بسه دیگه حرفات خیلی مناسب نیست تازه تو در بچه گیت به اندازه کافی از پستون مادرت شیر خوردی دیگه نمی خواد هوس پستون دیگران رو بکنی ...این پسره واقعا حرفهای خوبی نمی زد اه پدر کجایی که حرفای پسرت رو بشنوی وببینی چه حرکاتی از خودش نشون میده تو که حرف اول واخرت تو خونه یکیه ومرد سالار بودی وهستی صاحب پسری شدی که همه خصو صیاتش برخلاف خواسته هاو عقایدت هست باید به قانون دست بالای دست باور کرد...فرشید تا پشت در خونه باهام اومد و بهش تعارف کردم که بیاد تو و یه چیزی بخوره ...بهم گفت ...نه طاهره بعدا بزرگ شدم و در اینده حتما میام خونه ات من از بودن با تو لذت می برم و بهم خیلی خوش گذشت خدا حافظ خواهرم ......در خونه بسته نشده بود و کمی باز بود اصولا در میان روز در خونه ای مردم در اون سال ها عادت بودکه اونو نمی بستند و فامیل و اشنا و همسایه خیلی راحت با گفتن یه یا الله میو مدند تو خونه ولی امروزه این شرایط کاملا عوض شده است حالا این عادت خوب و یا بد بود من به اون کاری ندارم...منم درخونه رو باز کردم و رفتم تو حیاط ...صدای بگو مگو از قسمت انتهای حیاط نزدیک اتاق ها میومد من به صحنه دید نداشتم و اونا هم منو نمی دیدند ایستادم و بیشتر دقت کردم که بفهمم صدا از چه کسیه ..اوه مادر شوهرم داشت با هاشم دعوا میکرد و رعنا هم کمک حال مادرش بود ...خب هاشم حالا که طاهره خونه نیست و بر نگشته فرصت خوبیه که بفهمم این چه کاری بود کردی و تو خجالت نمی کشی ما تو درو همسایه ابرو وشرف داریم ومردم رو رفتار و برخورد خانوادهمون حساب باز کردند اونوقت نگار خانم اومده تو مغازه ات که کارشو انجام بدی و تو چون استاد کارت نبوده از فرصت استفاده کردی و اونو دست مالی کردی و شاید هم بلا سرش اوردی تو از خودت خجالت نمی کشی و شرم نمی کنی اونو قت من به چه رویی تو چشای نگار نگاه کنم صالح برادر بزرگترت رو ببین که همه در و هسایه به اسمش قسم می خورند ولی تو ......مادر شوهرم خیلی عصبانی بود و بقیه حرفاش دیگه قابل نوشتن نیست اون انواع و اقسام توهین ها و حرف های زشت رو نثار هاشم کرد .......فشار خونش بالازده بود از بس رو سر هاشم فریاد زده بود اون دیگه نتو نست ادامه بده و به رعنا گفت من حالم مناسب نیست میرم تو اتاق وبعدا تکلیف این پسره عوضی رو معلوم می کنم .......فعلا صدا شون قطع شده بود خواستم برم و حضورمو اعلام کنم ولی منصرف شدم و به خودم گفتم بمونم شاید رعنا اومد وبا هاشم حرف زد و من بیشتر از این قضیه مطلع بشم اتفاقا حدسم درست از اب درو مدصدای رعنا رو شنیدم که به هاشم میگفت ......ای هاشم منحرف و کثیف حال مادرمو بد کردی وابرو مون رو پیش نگار بردی اخه این چه کاری بود باهاش کردی .......وای رعنا تو رو خدا کمکم کن و مادرمو اروم کن فقط تو میتونی این کارو انجام بدی از این بیشتر نذار ابروم بره الان طاهره برمیگرده و همه چیو می فهمه و اونو قت من باید یا خودمو بکشم ویا از این خونه برم خواهش می کنم حداقل نزار طاهره بفهمه .....باشه هاشم به یه شرط و اونم بهم همین الان بگی که چه بلایی سر نگار اوردی و همشو برام تعریف کنی ......باشه قبول رعنا تو خواهرمی و من شرمنده میشم که این حرفا رو برات میگم ولی مجبورم وهرچی تو دلمه الانه برات میگم راستش من مدتیه خیلی تحت فشارم میدونی که منظورم چیه همش ناخواسته تو خیال و فکر جنس مخالف قرار میگیرم هر چی باشه منم جوونم والان 18سالمه و نیاز دارم وحتی میرم تو خلوت و خود ارضایی می کنم ........چه جوری خودتو راحت میکنی ......راستش التمو می مالم تا ابش بیاد بیرون .........اوهوم متوجه شدم ....وشرمنده میشم که اینو میگم این اواخر حتی شورت مال طاهره رو یواشکی برمیداشتم و با اون التمو مالش می دادم و خودمو راحت می کردم ........اوه هاشم چه کار خطرناکی کردی اگه طاهره می فهمید خیلی بد میشد ....اره حق با توه ولی ارزششو داشت چون باهاش حسابی حال میکردم و گاهی پیش میومد که شورتشو می پوشیدم .تا صبح به خیالش کیف می کردم ......ولی شورت طاهره سایزش به تو نمی خوره احمق کودن این چه کاریه ....اره درسته رعنا هر چه میگی بهم بگو دشنام بده حقمه ولی قول بده این اوضاع بد رو روبراه کنی ....بهرحال من شورت طاهره رو گاهی به پام میکردم هرچند تو تنم خیلی تنگ بود ولی بهم خیلی لذت میداد و تا صبح من دو الی سه بار ارضا میشدم ........هاشم می خوام ازت بپرسم تو که شورت طاهره رو دزدکی میبردی و باهاش اون کار میکردی یعنی اینو میرسونه که به طاهره نظر داری و اونو می خوای می فهمی که داری چه غلطی میکنی طاهره زن برادمونه اون مثل خواهرت میمونه ..پس تو طاهره رو دوست داری ...اره درسته .........اه رعنا خدا مرگم بده حق با توه طاهره باید به چشم خواهری بهش نگاه کنم وخیلی تلاش کردم و می کنم که فکرای بدی در موردش نکنم ولی نمیشه طاهره زن خیلی زیبا و جذابیه و من نمی تونم بی خیال این موضوع باشم ...........واه واه هاشم از توبعیده بهت هشدار میدم خودتو کنترل کن و مواظب باش باز هم گند نزنی .....تو باید هرچه زودتر زن بگیری و خانواده تشکیل بدی ...اوه از اصل مطلب دور شدیم در مورد نگار حرف بزن ........اشنایی من ونگار خانم ابتدا در حد یه سلام و علیک بودش و اغلب در حین برگشتن به خونه و قبل از ظهر من اونو میدیدم که از بازار میومد خونه شون و چون بشتر مواقع وسایل خرید دستشون بود من کمکش میکردم و وسایلشو تا دم در خونه اش براش می اوردم وابتدا اصلا هیچ حسی بهش نداشتم وخیلی رفتارم باهاش مودبانه وعادی بود ولی یه بار که می خواستم برم سرکار در خونه شون نیمه باز بود و نگار خانم رو دیدم که تو حیاط داشت حوض خونه شون رو تمیز می کرد باز هم شرمنده اینو میگم وضع لباسش مناسب نبود اون لباسشو در کمرش جمع کرده بود و اونو بسته بود وشلوارش هم تا بالای زانوش و حتی بیشتر لخت کرده بود و از همه بدتر خط شلوارش هم تو گودی باسنش رفته بود و این صحنه منو بد جوری منقلب کرد اون شب و دو شب بعدش راستش به یاد اون صحنه ها که از نگار خانم دیدم با التم خود ارضایی کردم ولی باز این کار منو راضی نمی کرد من واقعا می خواستم دستم به بدن نگاربرسه وباهاش نزدیکی کنم عقل و مغزم تعطیل شده بود وفقط هدفم نگارو کردنش بود اون باسن درشت وخوبی داره و این بیشتر مونو دیوونه کرده بود بعد از چهارروز از دیدن اون موضوع باز حین برگشتن به خونه نگار رو دیدم اون یه قابلمه و کاسه مسی دستش بود و انگار اونو از دست فروش خریده بود بهانه خوبی دستم افتاد بهش گفتم این قابلمه و کاسه رو که خریدی انگار دست دومه و تعمیر و ترمیم لعاب لازم داره اگه مایلین من اونا رو براتون تعمیر می کنم ..نگار دو دل بود و نمی خواست براش تعمیر کنم ولی اونو راضی کردم و اونا رو ازش گرفتم و عصر همون روز تو مغازه براش تعمیر کردم و بهش گفتم که خودش شخصا بیاد مغازه و نتیجه کار رو ببینه و اگه ایرادی داشت همون لحظه تو مغازه براش رفع کنم بیشتر هدفم این بود که اونو تو مغازه بکشونم و ساعت اومدنش به مغازه رو هم بهش گفتم که ساعت 12مناسب هدفم و رسیدن به نقشه ام بود چون اون ساعت صاحب کارم میرفت ناهار و بازار و اطراف خلوت و مناسب این کارم بود..اون شب خیلی هیجان داشتم و یه کمی هم می ترسیدم ولی هوس نزدیکی و رسیدن به بدن نگار تنها هدفم بود برای رسیدن به ساعت 12بی تابی میکردم قبل از ساعت 12 صاحب کارم مغازه رو ترک کرد و من منتظر نگار خانم شدم ساعت 12 شده بود ولی خبری ازش نبود داشتم دیوونه میشدم نکنه نیاد و من با این هوس و نیازم چکار میکردم سر ساعت 12وبیست دقیقه اومد بچه اش رو هم اورده بود اونو دعوت کردم بیاد تو مغازه ..ولی مرتب می گفت دم در مغازه مناسبه خوب نیست بیام داخل و لی من اصرار می کردم واون مقاومت نشون میداد و در نهایت بهش گفتم لطفا اگه داخل مغازه بیایید هم برای من بهتره و هم شما چون برامون حرف در میارن ..اونوراضی کردم و در نهایت اومد داخل مغازه عمدا قبلش یه صندلی انتهای مغازه گذاشته بودم که اگه نگار اومد داخل ببرمش رو صندلی تا بشینه و همین کار را هم کردم و نگار خانم رو رو صندلی نشوندم و حین رفتن نگار به طرف صندلی خیلی اروم در مغازه رو از داخل بستم که خیالم راحت باشه حالا دیگه همه چی اماده بود که من برای اولین بار با یه زن عشق بازی کنم ابتدا قابلمه و کاسه رو اوردم و اونو دید و از کارم راضی بود و بهم گفت که پول دستمزد کارمو بهم بده ولی من ازش نگرفتم نگار خانم خیلی اصرار کرد ولی فایدای نداشت ومن ازش پول نگرفتم خواست بلند شه و دست بچه اش رو بگیره من بچه شو ازش گرفتم و گذاشتم تو یه دیگ بزرگ که نمی تونست ازش بیرون بیاد و بهش گفتم بشین باهات حرف دارم اون کم کم داشت نگران میشد و اثار ترس رو در چهره اش میدیدم ....هاشم اقا شما چه حرفی با من دارید لطفا بزارید من برم دیرم میشه سر ظهره الان شوهرم سر می رسه و بیاد خونه من نباشم ناراحت میشه ....باشه نگار خانم حتما به خونه تون هم میرسین وتازه من خودم قابلمه و کاسه رو براتون میارم تا خونه چون بچه همراتون هست و نمی تونی همه رو حمل کنی ولی قبلش می خوام بهتون بگم شما زن زیبا و خوشکلی هستین و من ازتون می خوام اجازه بدین شما رو لمس کنم و ببوسم .......وای وای خاک به سرم هاشم اغا این حرفا چیه از شما انتظار نداشتم از بچه ام خجالت بکشید و شوهری که الان منتظرمه ...من می خوام همین الان برم و قابلمه و کاسه هم بمونه اینجا شوهرم رو می فرستم که خودش اونه بیاره خونه ......من حرفمو زده بودم ودیگه نمی شد جمعش کرد لذا تصمیم گرفتم از راه زور متوسل بشم اون بلند شد که بچه شو بغل کنه و ببره من به طرفش رفتم و کمرشو از پشت گرفتم . بهش گفتم لطفا مقاومت نکنید من دیگه اب از سرم گذشته و ابروم پیش شما رفته وتا کارمو باهاتون تموم نکنم ولت نمی کنم پس باهام همکاری کن و سرو صدا نکن چون بچه ات هم میترسه و به گریه میفته و فریاد هم بزنی صدات به بیرون نمیرسه چون درو از داخل بستم .....اون به بچه اش نگاهی کرد تو بغلم ارو م گرفت و گفت .......خواهش می کنم ولم کن من زن هرزه ای نیستم و نمی خوام باهات نزدیکی کنم تو باید از مادرت و برادر بزرگت صالح حجالت بکشی و مثل اون باشی چرا این کارو میکنی ......حرفاش اصلا روم تاثیری نداشت هوس کورو کرم کرده بود و حریصانه سینه ها و باسن درشت شو می مالیدم و و به همه جای بدنش دست میکشیدم همه چی برام تازه گی داشت و لذت بخش ...شب های زیادی به خیال زن و دختر های مردم باهاشون عشق بازی میکردم و خود ارضایی میکردم ولی الان واقعا من یه زن رو در اغوشم داشتم نگار خانم کاملا تسلیم بود و دیگه حرف هم نمی زد ولی قطرات اشک رو در چشاش دیدم ....سریع التمو در اوردم و رو چاک باسنش می کشیدم با دو سه بار مالیدن رو باسنش ابم اومد و لباسشو خیس کردم ازش جدا شدم و دو قدم عقب رفتم نگار خانم به خیالش که کارم باهاش تموم شده خودشو جمع وجور کرد و باز خواست که بچه شو بلند کنه و ببره ...من باز جلو رفتم و مانعش شدم .....اه هاشم مگه کارت تموم نشد اب کیرتو ریختی رو لباسم و راحت شدی پس بزار دیگه من برم به زندگیم برسم ......ولی برای من کافی نبود من راستش می خواستم التم به سوراخ عقبش برسه و اگه نشد از جلو بکنمش .......ببین نگار خانم درسته ابم اومد ولی من اینجاتو می خوام دستمو به سوراخ باسنش بردم وبهش فهموندم ....وای وای هاشم کوتاه بیا لطفا بزار من برم اون کارو باهام نکن بخدا گناه داره من شوهرو بچه دارم می فهمی چی میگم ...اون داشت خواهش و التماسم میکرد و من با دستم داشتم التمو می مالیدم که بلند و سفت بشه با یه دست دیگم بدنشو می مالیدم ازش خواستم پستوناشو بیرون بکشه ولی اهمیتی نداد راستش گوششو با دستم کشیدم و تهدیدش کردم اگه حرفامو عمل نکنه کتکش می زنم ...نگار بالاخره قبول کرد و سینه هاشو برام لخت کرد با دیدن پستون های درشت و کمی اویزونش التم سریعا سفت شد باز بهش گفتم کامل لخت شو ...نگار به التماس افتاد و گفت باشه من تسلیم هستم و می تونی منو بکنی ولی بزار لخت نشم فقط شلوارمو پایین میکشم و میزارم که کارتو بکنی ..باهاش موافقت کردم ولی به شرطی که از عقب بکنمش ...اون دیگه جوابی نداد این معنیش این بود که من راضی هستم.هیچ صحنه ای زیباتر و جالبتر از اون لحظه ای نبود که نگار خانم داشن باسنشو برام بیرون میزد اوه اون حتی شورت به پا نداشت بدن نگار رو به حالت سگی قزار دادم و اون دو دستشو رو لبه دیگی که بچه اش داخلش وایساده بود قرار دادم ودر واقع جلو بچه اش نگار خم شده بود و امناده شده بود که از عقب اونو بکنن..... التم داشت منفجر میشد و دستم هنوز از اب التم تو دقایق قبل خیس و لیز بودش انگشتمو تو سوراخ باسنش بردم و لیزش کردم و با یه تکون التمو تو سوراخش فرو کردم نگار جلو دهنشو گرفته بود که یهو فریاد نزنه و صداش به بیرون مغازه نره من رو سوراخش به شدت ضربه میزدم و با دستام سینه های درشتشو مثل خمیر ارد می مالیدم ..اوه چه لذتی داشتم می بردم من تو ابرها پرواز می کردم جلوم یه باسن درشت و خوش فرم بودش و من داشتم اونرو می گاییدم من تا نزدیک ده دقیقه به سوراخش با التم ضربه میزدم ودر نهایت ابمو تو سوراخش خالی کردم ........نگار خانم هنوز داشت گریه میکرد و نفرینم می کرد ومن از هدفی که بهش رسیده بودم راضی و خرسند بودم اون خودشو اماده کرد و بچه شو بلند کرد و در حین رفتن بهم گفت اگه به رعنا و یا مادرت گفتم تعجب نکنی هاشم من تورو نمی بخشم و اگه یه بار دیگه مزاحمم بشی ابروتو می برم ......حالا فهمیدی رعنا این بار اول بود .......خب هاشم بعدش چی شد وچرا بازم سراغ نگار رفتی مگه اون تهدیدت نکرده بود و فکرشو نمی کردی که کارت به اینجاها بکشه و اگه همون موقع کاری به نگار نمی داشتی دیگه مشکلی پیش نمی اومد ...هاشم تو عقل و فهم درستی نداری من الان 5سال ازت کوچکترم ولی دو برابر تو عقل و هوشم کار میکنه ...اره رعنا حق با توه من باید دیگه بی خیال نگار خانم میشدم ولی باز وسوسه شدم وبرای بار دوم سراغ نگار رفتم ولی کاش نمی رفتم ...اون روز باز من داشتم از سر کار برمی گشتم رسیدم در خونه نگار خانم .....درشون باز نیمه باز بودو خودش تو حیاط مشغول شستن لباسهاش بود سینه های نمیه لخت اویزونشو دیدم باز هوسشو کردم میدونستم شوهرش خونه نیست و تنهاست به ارومی رفتم تو حیاط وخیلی اهسته در خونه رو جفت کردم ولی ترسیدم اونو خوب ببندم چون صداش بلند میشد و بهش نزدیک شدم اون فهمید که اومدم تو خواست فریاد بزنه من جلو دهنشو گرفتم و بهش گفتم همین یه بار می کنمت و بهت قول میدم دیگه مزاحمت نشم پس سرو صدانکن چاقویی تو جیبم داشتم واونو در اوردم و نشونش دادم و بهش فهموندم که ساکت و اروم باشه نگاهی به اطراف حیاط خونه کردم باید یه مکان مناسبی پیدا می کردم تو اتاق خونه شون مناسب و خوب نبود چون اگه کسی سر میرسید من امکان فرارم خیلی ضعیف میشد نگاهم متوجه مستراحشون افتاد اونجا گزینه خوبی بود نگار رو بزور و تهدید به داخل مستراح کشوندم ...باید سریع کارمو می کردم و تاخیر جایز نبود التمو بیرون کشیدم دیگه لازم نبود اونو مالش بدم چون کاملا سفت شده بود خودم شلوارشو پایین کشیدم و باز خمش کردم و به حالت سگی قرار ش دادم و این بار التمو تو سوراخ جلوش فرو کردم و باز ضرباتمو شروع کردم تو خیالم گاها در حین سکس با زنها التمو به نوبت تو سوراخ عقب و جلو تصور می کردم و الان هم دوست داشتم این خیال و تصور رو به واقعیت تبدیل کنم و این روش رارو نگار خانم پیاده کنم و همین کار رو هم کردم التمو از سوراخ جلوش کشیدم بیرو ن و اونو تو سوراخ عقبش فرو کردم ..اوه چه لذتی داشت من به نوبت داشتم دو سوراخشو می کردم و نگار دیگه کم کم داشت با صدای بلند فریادو ناله میکرد البته نگار از این سکس لذتی نمی برد واینو از نحوه فریادها و ناله هایش می فهمیدم من دیگه داشتم ارضا میشدم که رعنا تو سر رسیدی و در مستراح رو باز کردی و منو نگار رو در اون وضعیت دیدی .........اره هاشم کاش من اون روز نمی اومدم سراغ نگار چون باهاش یه کاری داشتم و وقتی رسیدم پشت در خونه نگار صدای فریاد و ناله شو شنیدم خیلی نگران شدم خواستم برگردم و کمک بیارم ولی غیر از طاهره کسی تو خونه نبود و مادرم هم اون موقع خوابیده بود و نمی خواستم بیدار بشه و طاهره هم نمی تونست کمک خوبی باشه لذا تصمیم گرفتم بیام داخل که بفهمم چه خبره اومدم داخل حیاط و دقت کردم که صدا از کجا میاد ....صدا از مستراح میومد نگار فریاد میزد و صدای یه مرد هم به گوشم خورد خیلی نگران نگار شدم فوری اومدم در مستراح رو باز کردم و تو بی شعور و کثافت رو دیدم که داشتی به نگار تجاوز می کردی اصلا فکرشم نمی کردم تو رو در اون وضعیت ببینم .........اه رعنا خیلی پشیمونم و مثل سگ التماست می کنم مادرمو اروم کنی ......تازه هاشم برو خدا رو شکر کن که نگار به خاطر خواهش و التماس من ساکت شد و من خیلی باهاش صحبت کردم تا راضی شد که این جریان رو به کسی نگه .......
     
#12 | Posted: 15 Jan 2018 17:38
ادامه نقل از طاهره................سرو صداشون خوابیده بود براستی در جایم خشکم زده بودمن داشتم چه ها میشنیدم یعنی واقعا هاشم به نگار تجاوز کرده و ملاحظه اون زنو نکرده و باوجودیکه بچه اش همراهش بوده بی شرمانه جلو چشم فرزندش کونشوگاییده وباز رفته تو خونه نگار وباز بهش تجاوز کزده ازاین هاشم باید واقعا ترسید این کثافت حتی به من هم نظر داشته ....واه واه حتی باشورتم خود ارضایی کرده ..ای تف به روت هر چه باشه من زن برادرشم و مثل خواهر اون می مونم ..براستی اگه این گند کاریش رو نمی شد چه بسا من قربانی بعدیش بودم و بطور حتم به من هم تجاوز می کرد ..تنفرم از هاشم بیشتر شده بود و باید بیشتر مواظبت از خودم می کردم ....اه ای نگار بیچاره واقعا دلم به حالش میسوخت اون تا حالا تا اونجایی که اطلاع داشتم قربانی وسوسه های اخوند حیدر و هاشم شده بود نگار زن مظلومی بود ......دیگه وقتش بود برم تو خونه ...برگشتم به کوچه و کمی وایسادم که همه چی طبیعی باشه فکر کردم در رو بزنم بهتره .....انتهای کوچه اخوند حیدر اومده بود تو کوچه و حریصانه منو نگاه می کرد نمی خواستم نگاش کنم ولی یه نظر دیده مش بهم لبخند میزد اعتنایی بهش نکردم و سریع در خونه رو زدم بعد از لحظاتی رعنا اومد در بسته نشده رو برویم گشود ...اه طاهره خودتی برگشتی ...در که بسته نشده بود برای چه در زدی ....اوه رعنا اصلا حواسم نبوددر بازه خسته بودم ببخش .......اشکالی نداره بیا بریم داخل .......همه چی تو خونه ظاهرا اروم بود و اثری از اون هاشم عوضی نبود ظاهرا تو اتاق خودش رفته بود ..سراغ مادرشو از رعنا گرفتم ....رعنا سرحال نبود و باید هم سر حال نباشه با این کار زشتی که برادرش کرده واقعا نباید دل و دماغی داشته باشه .....اوه مادرم حالش خوب نیست خوابیده .......اه چه بد رعنا مادرت که صبح سر حال و خوب بودش .....رعنا توم رو فرم نیستی انگاری مریض شدی ......نه طاهره به خاطر مادرم حال خوبی ندارم .....من روز خوبی نداشتم و لی به گمانم مهمونی تو خونه خواهرت خوب بوده و بهت خوش گذشته ....اره رعنا خیلی عالی بود بیاد دوران مجردیم وبا خانواده پدرم بهم خوش گذشت .........راستی تنها برگشتی خونه ......نه نه با برادرم فرشید اومدم اون منو رسوند و برگشت خونه .......می خواستم رعنا رو به صحبت بکشونم تا خودش بیشتر جزییات این ماجرای هاشم رو بگه ولی اون نمی خواست من در جریان باشم در صورتیکه همه چیو تقریبا من شنیده بودم و اطلاع داشتم رفتم تو اتاق که تا سر صرف شام کمی دراز بکشم رعنا هم انگاری رفته بود سراغ مادرش ..چون بعد از دقایقی صداشون به گوشم میرسید ولی برام مفهوم نبود که بهم چی میگن ...روز خوبی برام بود وبعدش چشامو بستم و خوابیدم .......انگار که ده ساعت تو خواب بودم ولی اشتباه بود چون کمتر از نیم ساعت نشده بود که با تکونهای دست رعنا از خواب پریدم .....طاهره پاشو شام اماده شده بیا معطل نکن غذا از دهن میفته ......اوه رعنا خواب خیلی خوبی داشتم کاش بیدارم نمی کردی .........رفتم سر سفره شام باز خبری از هاشم نبود ولی مادرشوهرم و رعنا بودند نمی خواستم حتی اسم هاشم رو ببرم و علت غیبتشو الکی بپرسم تا خودشون ماجرا رو بهم بگن ولی اونا هم ساکت بودن ....اخرای خوردن شام ..مادرشوهرم گفت ...طاهره تصمیم گرفتم که هاشم زن بگیره و ما دنبال یه دختر خوب و نجیب هستیم اگه کسیو سراغ داری بهم بگو ......سه گزینه خوب سراغ داشتم و لی نمی خواستم من دخالتی در این ازدواج داشته باشم چون هاشم رو مردخوبی نمی دونستم و بهمین دلیل جواب مادر شوهرمو دادم ........نه سکینه خانم من دختر خوبی که لایق خونواده شما باشه رو سراغ ندارم و نمی شناسم ........پس میخواین که هاشم هم سرو سامون بگیره ....اره طاهره باید حتما خیلی زود هاشم ازدواج کنه . بره دنبال زندگیش و تازه می خوام خونه براش کرایه کنم چون اجازه نمیدم و نمی زارم با زنش اینجا بمونه ...از این جمله مادر شوهرم خیلی خوشحال شدم براستی دیگه با ازدواجش از دست هاشم خلاص میشدم .....از فردای روز بعد فعالیت رعنا و مادرشوهرم برای پیدا کردن دختر شروع شد....عصر همون روز سروکله شرافت پیداشد اون اومده بود که بامن بره خیاطی برای پرو لباسش ...اوه من مرددبودم باهاش برم ویانه می دونستم اگه به رفتن های خودم به اون خیاطی ادامه بدم در نهایت اسیر اغوش و عشق فرهاد میشم من داشتم با وجدان و شرف زنونه ام کلنجار میرفتم از یه سر کمبود های جنسی و عدم علاقه ام به صالح و مشکلات و اذیت و ازار های خصوصا ابتدای زندگیم و محدو دیتی در این خونه داشتم و در واقع من کاره ای نبودم و زن خونه برام مفهومی نداشت و هوس وشهوت وامیال جنسیم هر روز بیشتر میشد و این داروی اخونده هم اثرشو گذاشته بود و من تقریبا هرروز اونو با چیزی ووسیله ای به کوسم می زدم صالح براستی جواب گوی اشتهای جنسی من نبود واز یه سر دیگه اگه جنبه مثبتشو در نظر میگرفتم باید بی خیال همه خواسته هام می شدم و زندگی سالم و بدونه خیانتی رو انتخاب میکردم و این گزینه قبولش خیلی برام مشکل بود بهش گفتم من دیروز با برادرم رفتم خیاطی و لباسمو ازش گرفتم و ولی فرهاد ازم پول نگرفت خیلی اصرار کردم ولی اون گفت حساب شده ایا تو بهش پول دادی ....نه طاهره جون لابد شوهرت بهش پول داده ...نه نه شرافت شوهرم چند روزه رفته ماموریت و اینجا نیست .....من امروز باید باهات بیام خیاطی و این موضوع رو معلوم و حل کنم .......با شرافت عازم خیاطی شدیم ازش در مورد دارویی که بهش داده بودم پرسیدم ....شرافت خنده ای کرد و گفت ...اوه طاهره این مایعه خیلی خوبه براستی عالیه من همون روز رفتم خونه یه خیار رو اوردم و اونوبا مایعه خیس کردم و تو اتاق به کوسم زدم به محض اینکه مایعه به داخل کوسم خورد داغ شدم و میل جنسیم زنده شد و همون لحظه دو ست داشتم یکی بیاد منو بکنه شوهرم خوابیده بود بیچاره به خاطر موقعیت کاری که داره و صبح زود میره نانوایی همیشه کسری خواب داره ....کوسم هم داغ شده بود وهم خارش داشت به ناچار رفتم سراغ کیرشوهرم اونو بیرون کشیدم و مالوندم که سفت بشه ..بیچاره جمیل بیدارشده بود و با تعجب به من نگاه میکرد و بهم گفت ...شرافت چته چی شده این موقع هوس کردی ...الانه وقت این کار انیست خیلی خسته ام نیاز به خواب و استراحت دارم خواهش می کنم حوصله کردنتو ندارم .......اون از بس خسته بود چشاشو بست و خوابید و کیرش هم راست بشو نبود و تو دستام شل مونده بود ..اه بخشکی شانس می خواستم یه سکس خوب با شوهرم داشته باشم من مثل الاغ تو گل مونده بودم در نهایت خیاره رو اوردم و بغل دست شوهرم باهاش تو کوسم تلمبه می زدم و خروپف های شوهرم و کیر شل و ولش جلو چشام مثل پارازیت بود و مانع عشق و حالم بودراستش طاهره جون انگاری من وتو از شوهراز این لحاظ شانس نیاوردیم اونا قادر به تامین و راضی کردن میل جنسیمون نیستند و نمی تونن ما رو خوب ارضا کنند ....اره شرافت جون منم باهات موافقم شوهرمن هم همین جوریه یه بار نشده منو ارضا کنه فقط به فکر خودشه و ابش که اومد بدونه در نظر گرفتن من از روم بلند میشه و می خوابه .........طاهره جون اون روزاز بس خیار تو کوسم فرو کردم عرق بدنمو گرفته بود حالا بمونه چقدر با دست دیگه ام سینه هامو می مالوندم ولی خب این دارو ارزش خودشو بهم ثابت کرد ........رسیده بودیم به مغازه ..داخل مغازه شدیم فرهاد با دیدن مون خیلی خوشحال شد مخصوصا با نگاهاش به من ذوق وشوقش بیشتر معلوم بود بچه کوچکش که تازه داشت نصفه و نیمه راه میرفت تو مغازه بغل پیرمرده بودش ...شرافت رفت داخل اتاق پرو که لباس رو تنش کنه من نشستم و به فرهاد گفتم ....شما دیروز از من پولی نگرفتید و گفتی قبلا حساب شده می خوام بهم بگید که چه کسی این کارو کرده .....اوه طاهره خانم خیلی سخت نگیریدو بهش اهمیتی ندین فرض کنید شوهر تون این پولو داده .....واه ای حرفتون بی معنیه .... اگه واقعا شوهرم دستمزد لباس رو میدا د حتما بهم می گفت و شرافت هم این کار رو نکرده پس این یه نفر کیه ...خواهش میکنم بهم بگین .......شرافت پشت پرده پرو گفت ....طاهره جون اینقدر اصرار نکن و حساس نباش خب یه نفر به جات حساب کرده ...فرهاد اغا من لباسو پوشیدم بیاین تو اتاق پرو اونو ببینین ......فرهاد بهم لبخندی زد و گفت اجازه بدین من خدمت شرافت خانم برسم و کار پرو لباسو انجام بدم بعدش بهتون میگم .....پیرمرده به بچه خوب نمی رسید و اون بی تابی میکرد و کم کم داشت گریه می کرد فرهاد قبل از رفتن پیش شرافت بچه رو بغل کرد و کمی ارومش کرد پیرمرده بلند شد و از مغازه بیرون رفت انگار از دست بچه فرار میکرد ازفرهاد خواستم بچشو بهم بده تا نگه اش دارم تا به کارش برسه ...بچه باز بی تابی میکرد و تو بغلم اروم نمی گرفت ناچار شدم ببرمش پشت در مغازه ....اونجا اروم شد و داشت با چشمای قشنگش به خیابون نگاه میکرد من حواسم به بچه بود و از شرافت و فرهاد غافل شده بودم دقایقی میشد اونا پشت پرده بودند گوشمو تیز کردم و سرمو داخل مغازه کشوندم که چیزی بفهمم و بشنوم ...ولی صدایی نبود فقط صدای خش خش و وسایل میومد که اونم کم کم قطع شد خواستم بیام و پرده رو کنار بزنم ولی باز منصرف شدم این کار درست نبود اگه مثلا من مرد بودم و شوهر شرافت حتما این کارو میکردم ولی الان نمی شد...دیگه نگران شده بودم بچه از تماشای رفت وامد مردم و خیابون کیف میکرد خواستم بیام تو مغازه واروم شرافت رو صدابزنم ولی یهو از شانس بدم بچه به گریه افتاد و به ناچار من اونجا میخکوب شدم ...واه یعنی چه اتفاقی بینشون افتاده حدودا 15دقیقه میشد که من منتظر بیرون اومدن اونا از اتاق پرو بودم نکنه فرهاد با شرافت مشغول عشق بازیه و داره باهاش حال میکنه اخه شرافت هم مثل من تشنه سکسه و با این حرف هایی که امروز بهم زد احتمالن اون خودشو تسلیم فرهاد کرده و الان داره گاییده میشه ....ولی نه نه من فکرای بد نکنم قضاوت زوده و مجبورم منتظر بشم که بیان بیرون و بعد با پرسیدن از شرافت همه چی مشخص میشه دیگه حوصله ام سر رفته بود بچه تو بغلم اروم و خوشحال بودخواستم براش خوردنی بگیرم مغازه تا سر خیابون فاصله ای نداشت 50متر نمی شد رفتم سر خیابون تو یه مغازه بقالی سه تا اب نبات جوبی خریدم و یکیشو دادم دست بچه و یکیم خودم مشغول مکیدنش شدم و دونه دیگه شم نگه داشتم که به شرافت بدم.. به خیاطی برگشتم انگار تازه از پرده اتاق پرو بیرون اومده بودند شرافت یه لباس یه دست نخی گل دار تنش بود که با مدل چین چین جمع شده در دور کمرش لباسه حالت خاص و هوس انگیزی به قسمت روی باسنش داده بود و از همه جالبتر قسمتی از لباس های تنش به بدن شرافت چشپیده بود و این نشون میداد که شرافت عرق کرده بود و قسمتی از لباسه روی باسنش تو چاک کونش رفته بود شرافت چادرشو سرش کرد و بهم چشمکی زد و فرهاد هم گفت ..ببخشید طاهره خانم بچه شما را خسته کردو ضمنا معطل هم شدید کار پرو شرافت خانم یه کم طول کشید .......نه اشکالی نداره اتفاقا بچه تون خیلی اروم تو بغلم بود و منو اذیت نکرد وبه همین خاطر یه جایزه بهش دادم ..اشاره به اب نبات چوبی کردم ...خب منتظرم بهم بگید که در نهایت این دستمزد لباسمو رو چه کسی داده ........طاهره خانم من جواب شما رو به خانم شرافت گفتم ایشون به شما میگه ....فرهاد نگاه معنی داری به شرافت انداخت و گفت امید وارم طاهره خانم این اخرین باری نباشه که اینجا میاین ارزو می کنم باز شما رو زیارت بکنم ......بهش نگاه کردم وگفتم تا قسمت چی میگه ...از فرهاد خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون ........سریع از شرافت خواستم بهم در مورد تاخیرشون و اتفاقات داخل اتاق پرو و قضیه پول لباسم توضیح بده ....... طاهره جون اگه بزاری و صبر کنی همه رو برات تعریف میکنم فقط اگه موافق باشی بریم یه چیزی بخوریم من گلوم خشک شده .......باشه قبول بریم همون کافه قبلی ....اتفاقا موقعی که از پرو اومدی بیرون نگاه لباست کردم بدنت عرق کرده بود وحتی لباست تو اونجات فرو رفته بود اشاره به چاک کونش کردم ....شرافت خنده ای کرد و گفت درسته من بدنم عرقی بود چون فرهاد حسابی منو ذاغ کرد....چی منظورت از داغ چیه مگه اذیتت کرد ....اوه نه نه بزار از اول برات بگم .......رسیدیم کافه و سفارش دادیم و من منتظر سخن رانی شرافت شدم.....اولش که لباسو تنم کردم هیچ ایرادی نداشت فقط رو قسمت سینه هام و رو شکمم اشکال میدیدم واینو از سیاست و زرنگی فرهاد می دونستم چون اون میدونست من رو شکمم حساسم و اگه دستی بهش بخوره دیگه سست میشم و خنده هام شروع میشه اون اومد تو اتاق پرو عیب لباسو بهش گفتم دستشو که به روی شکممو زیر پستونام برد حالم عوض شد و خنده ام گرفت فرهاد به ارومی دستشو بالاتر برد و سینه هامو تو دستاش گرفت و گفت شرافت خانم به اینجاهات حساسی و یا اینجات ..اون در واقع دست دیگه شو رو کوسم برده بود ...طاهره من در اون لحظه داشتم واقعا داغ میشدم از دیروز که مایعه رو تو کوسم زده بودم و نتونسته بودم ارضا بشم خیلی به سکس نیاز مند بودم همه چیو در اون لحظه فراموش کرده بودم شوهرم وبچه ام و اینکه من دارم به خونواده ام خیانت می کنم فرهاد با تبحر خاصی زیر گردن و پشت گوشامو گونه هامو می بوسید من کاملا تسلیمش شده بودم بهش گفتم فرهاد من الان تموم بدنم حساس شده .......تو می خوای باهام چکار کنی ......اه شرافت معلومه که می خوام چکار کنم دارم یه زن زیبا رو ترتیب میدم ....ولی من شوهر دارم و تو زن داری و بچه ات همین بیرون تو بغل طاهره هستش ...اه میدونم عزیزم ولی من ناچارم وبهت احتیاج دارم .....نه نه فرهاد اینجا نمیشه صدامون میره بیرون ممکنه اون پیرمرده ویا مشتری بیاد تو مغازه ..اگه بفهمن بد میشه ........شرافت جون نگران اون نباش من جاشو دارم ...اون ازم جداشد و اینه تموم قد رو کنار زد اخه اگه توجه کرده باشی اون اینه رو یه ریل قرار گرفته ...و یه در چوبی که ارتفاعش یه مترو نیم میشد رو دیدم در چوبی رو باز کرد و بهم تعارف کرد از در رد بشیم پشت در چوبی یه راه رو قرار داشت که به حیاط خونه اش منتهی میشد و دست چپ یه اتق بودش که منو تو اون اتاق کشوند اونجا یه اتاق به ابعاد سه در چهر ونیم میشد که همه وسایل های اولیه یه شخص توش بودش واز جمله یه تخت چوبی یه نفره منو بغل کرد و با خودش رو تخت ولوشدیم ابتدا لبامو خوب بوسید و با دستاش بخوبی همه بدنمو لمس کرد و سینه هامو بیرون زد و اونارو حریصانه می خورد ضمن کارمون ازش پرسیدم این اتاق لابد مال عشق و حالته که زن هایی مثل منو خام کنی و بیاری اینجا و اونا رو بکنی ....اون با این حرفم جا خورد و بلند شد و گفت شرافت اصلا اینطور نیست تو اشتباه میکنی اولا این اتاق مال اون پیر مرده هستش و اونم از فامیل های پدریمه و اون بیچاره زنش مرده و تنها تو این اتاق زندگی میکنه دو دختر داره که در شهردیگه هستند تازه اون کر ولال هستش و دومامن ادم هوس بازو زن بازی نیستم و ادم با شخصیتی هستم و به ابرو و شهرتم خیلی اهمیت میدم اگه می خوای از این حرفم مطمین بشی برو از دور وراو همسایه هام پرس وجو کن و از بابت زنم باید بهت بگم راستش من زنمو دوست ندارم و در شرایط خاصی مجبور شدم باهاش ازدواج کنم والان هم فقط به خاطر بچه هامه که باهاش زندگی می کنم چون زنم نه زیبایی داره و نه اخلاق خوب ..من واقعا دارم تحملش می کنم واینکه بهت گفتم به تو و بدنت احتیاج دارم واقعا راست می گفتم چون تو و مخصو صا طاهره خیلی زیبا هستین و همه چی دارین شرافت من واقعا از زن و لذتی که باید یه مرد از زن بگیره سهمی نبردم و به تنت و عشق و همه چیت خیلی نیاز دارم و اینو بزور ازت نمی خوام اگه راضی نبودی و نخواستی همین الان من این اتاق رو ترک می کنم ...با این حرفاش یه جوری شدم من صداقت و راستی رو در چشاش حس کردم واز یه نظر هوس و میل جنسیم هنوز تو وجودم بود ووادارم می کرد که عشقشو قبول کنم اون بالای سرم ایستاده بود و منتظر جواب من بود دستمو به دستش نزدیک کردم و اونو گرفتم ....ببین فرهاد من همه حرفاتو شنیدم و کاملا درکت می کنم و می خوام باهات رابطه داشته باشم ولی از این جواب مثبت من برداشت منفی نکن چون من زن فاسدی نیستم و شوهر و یه بچه کوچک دارم و حتی شوهرمو دوست دارم ولی یه خواسته هایی که یه زن باید از شو هرش داشته باشه را در شوهرم نمی بینم و اون خواسته ها ونیاز ها می تونه تو برام تامینش کنی البته خواسته من پولی نیست و من نیازی به پول ندارم و به نسبت همه چی تو خونه دارم واین اولین باره به میل خودم به شوهرم خیانت میکنم .....اوه شرافت ازت ممنونم که خواهشمو رد نکردی قبل از اینکه بیای تو اغوشم یه خواهش دیگه ازت دارم اول بهم قول بده نه نگی و اونو برام انجام بدی .......فکر کردم لابد می خواد علاوه برکوسم از کون منو هم بکنه و از این می ترسید که بهش کون ندم ولی این نبود فرهاد در واقع تو رو می خواست و ازم قول گرفت که هر جورشده تو رو راضی کنم که مثل خودم باهاش رابطه داشته باشی و من ناچارا بهش قول دادم که تو رو در واقع تور کنم و در اختیارش بزارم ودر ضمن در مورد دستمزد لباست گفت به طاهره خانم بگو که این بار اول مهمون خودمه و ازش پول نمی گیرم و در ضمن لباس منم هم مهمون کرد واز منم هم پولی نمی گیره ....بعدش دیگه صحبتامون به درازا کشیده بود وفرهاد نگران بود که تو مشکوک نشی و معطل هم نشی اون سریع لباسمو داد بالا و خیلی جالب بود طاهره کوسمو با زبونش می لیسید اه چه لذتی داشت و بعدش کیرشو در اورد و سریعااونو تو کوسم کرد ...طاهره کیرش خیلی کلفت بود از مال جمیل دو برابر بزرگتر و کلفتر بود کیرش کاملا کوسمو پر کرده بود ومنو حسابی جر داد اون گفت باید کارمون رو سریع تموم کنیم چون طاهره خانم بیرون منتظره دفعه بعد شرافت جبران می کنم و خوب و حسابی می کنمت ...طاهره جون همون دو و یا سه دقیقه که کیرش توکوسم بود منو ارضا کرد و یه لذت خوبی بهم هدیه دادودر اخر کار فبل از اومدن به داخل مغازه باز ازم قول گرفت که هر جوری شده تورو راضی کنم ........
     
#13 | Posted: 17 Jan 2018 18:07
ادامه خاطره از طاهره...............واه پناه برخدا شرافت چه می گفت اون علنی و خیلی راحت بهم می گفت که خودمو تسلیم فرهاد کنم ودر حالی که خودش در دومین ملا قاتش با فرهاد اجازه بهش داده که اونه بکنه ....وای این شرافت چش شده و چرا براحتی به فرهاد راه داده و...چراهای دیگه .........شرافت داری چی میگی اصلا می دونی چه پیغامی اوردی ...می خوام بهم بگی چرا در دومین اومدنت به این خیاطی خیلی راحت تنتو در اختیار فرهاد گذاشتی یعنی تا این حد تو منحرف شدی و من نمی دونستم ......اه طاهره اشتباه فکر نکن تو که خوب منو می شناسی بخدا و بجون مادرم من از اون زنا نیستم و نمی خواستم به شوهرم خیانت کنم ودلایل و شرایطی که باعث شده من تو این وضعیت قرار بگیریم رو خودت میدونی و خودتم هم همین شرایط رو داری و نمی تونی اونو منکر بشی چون من خوب می شناسمت و همه چیتو می دونم و خلاصه کنم همدیگر رو خوب می شناسیم ..من شوهرم جمیل نمی تونه بهم برسه و نیازجنسی مو براورده کنه واین در شرایطی هست که اونو دوست دارم واگه واقعا می تونست نصف خواستمو تامین کنه من غلط میکردم که چنین کاری رو بکنم راستش طاهره من به فرهادعلاقه مند شدم و اون چیزهاییکه میتونه یه مرد داشته باشه و یه زنرو خوب راضی کنه رو در ش میبینم فرهاد درسته زن وبچه داره ولی مثل تو از زندگیش راضی نیست و همسرشو دو ست نداره واونم مثل من وتو تشنه عشقه و نیاز به یه همدم و جفت و جنس مخالف داره که به ارامش برسه و اگه ما سه نفر باهم بتونیم وقبول کنیم که نیاز و عشق همدیگر رو تامین کنیم بیشتر از زندگی و جوونیمون لذت می بریم و این باعث میشه پیش شوهرامون بیشتر احساس خوشبختی کنیم ولی اگه غیر از این تصورشو بکنی شاید شرایطو مشکلات و کمبود هایی که هم اکنون داریم بیشتر بشه و زندگی خوبی نداشته باشیم طاهره تو باید به اینده فکر کنی وبا این همه زیبایی و قشنگی که تو داری لیاقتت اینه که یه زن خوشبخت و شاد باشی ولی تو خوشبخت نیستی و اینو نمی تونی انکار بکنی و تا حالا شده یه بار شوهرت خوب در سکس باهاش تو رو ارضا کرده باشه اونم مثل شوهر بی حالم عین خیالشون نیست و هیچ درکی از این موضوع مهم ندارند و اونوقت تو به فکر خودت و امتیازاتی که داری و خیلی زنای دیگه اونو ندارند اصلا نیستی تو باید قدر خودتو بدونی و از زندگی و جونیت بهترین بهره رو ببری و منم باید همین کارو بکنم منم مثل تو به اندازه کافی خو شکل و خوش اندام هستم ونباید این ایام و سالهای جوونی که درش هستیم رو بیخود و الکی هدر بدیم من که تصمیم گرفتم که با فرهاد باشم وتوم بااین حرفایی که بهت زدم واگه یه ذره به فکر خودت و تامین احساست هستی جواب اری رو بهم میدی ..........با شنیدن حرفای شرافت یاد جمله اخوند حیدر افتادم که اونم بهم گفت که قدر و ارزش زیبایی و جوونیمو بدونم اه خدایا من در چه وضعیتی قرار گرفته ام براستی حرف های شرافت همش درسته و من زن خوشبختی نیستم وشوهرم رو واقعا دوست ندارم واین یه واقعیت تلخه و نمی تونم اون روانکار کنم واون مردیه که من تمایلی به ازدواج با اون نداشتم و زورکی بهش اری گفتم واون حتی نیاز جنسیمو براورده نمی کنه و اختیاری تو دنیای خونه اش بطور کامل ندارم یعنی واقعا تا اخر عمرم با این شرایط باید بسازم نه نه این نمی تونه حق واقعی من باشه لیاقت من باید ازاین ها بیشتر باشه .....فرهاد مرد جذابیه و یه جورایی من بهش علاقه مند شدم و اون می تونه جواب گوی خیلی از کمبود های من باشه ..ولی این عشق چرا سه نفره است همیشه عشق و احساس بین مرد وزن شریک دیگه ای رو قبول نکرده و مختص به دو نفر مونده .........شرافت می خوام بدونم تو که می گی به فرها د علا قه مند شدم و اونم لابد بهت اظهار علاقه کرده پس این چه عشق و علاقه ای هستش که فرهاد باید به تو بگه که من هم تو این عشق شما ها شریک باشم اینو من که نمی فهمم ......اوه عزیزم اگه از جنبه حسودی من می خوای بدونی من که هیچ حسادتی به این اظهار علاقه فرهاد به تو ندارم چون میدونم فرهاد هردومون رو دوست داره و عاشقمونه و اینو اشتباه نمی کنم وحالا شاید سهم علاقه اش به تو بیشتر باشه ولی اون منو هم دوست داره و فرهاد مردیه که نمی خواد از مون سو استفاده بکنه اون تو شهر ومحله اسم وشهرت خوب و سالمی داره من ناخواسته تحقیق کردم واگه اون از قماش مردای هیز و زن بکن مثل اخوند حیدر می بود مردم تعریف خوبیشو نمی کردتد و تازه فرهاد بخاطر زن و بچه اش هم شده این رابطه خودش با من وتو رو مخفی نگه می داره پس خیالت راحت باشه ..........اوه شرافت حرفات درسته و لی لطفا بهم فرصت بده می خوام بهش فکر کنم ......باشه طاهره جون اینم بدون شوهرامون قدر مون رو نمی دونن باور کن این قشنگی و زیبایی ما بخصوص تو به چشمشون نمی یاد..ببین الان تو همین جا اون صاحب کافه رو بهش دقت کردی همش ما رو نگاه می کنه و یه دستش رو کیرشه و الان خدا میدونه تو دلش چی میگذره واون کیربیچاره اش تشنه سوراخامونه و اون سه مرد رو اون گوشه دست راستت نگاه کن اونام اوضاعشون همین جوریه .......اه شرافت بسه دیگه لطفا بلند شو بریم خونه که ببینم چه خبره اخه می خوان برای هاشم زن بگیرن و دنبال یه دختر خوب میگردن .......اوه به به مبارکه خوبه یه مراسم تو راهه از همین الان باید به خودمون برسیم ولی طاهره جون اصل مراسم پیش خودمون هست اخه من و تو عروس هستیم و فرهاد داماد ...وای وای چه رمانتیک و خوب .......شرافت داری چی میگی .....اره طاهره جون ما سه تا می تونیم لحظات خوب و لذت بخشی رو رقم بزنیم من که خیلی خوشحالم ..........یعنی شرافت تو میگی یه سکس سه نفره داشته باشیم و فرهاد من و تو رو در کنار هم ترتیب بده........چرا که نه من که راضی هستم ودوست دارم وقتی زیر کیر کلفتش داری ناله و اه میکنی ببینمت که چه جوری جر خوردی و داری دست و پا میزنی وهمچنین توم منو ببینی که دارم از کوس و کون گاییده میشم. وفریاد های منو ببینی و بشنوی ......اه چه حرفای ناجوری میزنی مگه تو میزاری از کون تو رو بکنه .......اره طاهره کون هم بهش میدم اون اخوندحیدر کثافت تو کونم گذاشت حالا چرا به فرهاد کون ندم ......راستی طاهره تو که تا الان به کسی کون ندادی و شوهرت که کونت نمیزاره .و لذت کون دادنو تجربه نکردی ابتداش و برای اولین بار درد داره ولی بعدش که به کیرش عادت کردی خیلی لذت بخشه .........شرافت به خیالش تصور میکرد که من کون به کسی ندادم بحثش پیش اومد من یاد عذرا افتادم اونی که برای اولین بار تو کونم گذاشت ولی من خبری ازش ندارم و از روزی که باهاش رفته بودم حموم ندیدمش اون چرا نیومده منو ببینه لابد هوس کیر عذرا رو کردم.که هوس دیدنشو کردم ..اوه اوه با این حرف های سکسی و انچنانی حس کردم باز کوسم خیس شده ..دستم رو با احتیاط از زیر صندلی کافه به کوسم رسوندم و چادر روشو کنار زدم و لمسش کردم اره خیس شده بود کاشکی الان تو یه مکان خلوت عذرا کنارم بود و منو ترتیب می داد........اه امان از دست شهوت و نیاز جنسی ....ولی نکنه اتفاقی برای عذرا افتاده باشه سراغشو از شرافت پرسیدم....منم خیلی وقته عذرا رو ندیدم و خبری ازش ندارم لابد یه گرفتاری داره که خودشو نشون نمیده وبا اون شوهر بی شرف و پلیدی که داره بایدهم گرفتار باشه من دلم به حالش میسوزه ........شرافت داشت اماده میشد که بلند شه که از کافه بیرون بریم ..منم اماده شدم موقع حساب کردن صاحب کافه بد جوری با نگاهش من و شرافت رو می دید اون خیلی شهوتی شده بود واصرار میکرد که ازمون پول نگیره و لی با هر بدبختی پولو بهش دادیم و اخر سر بهمون گفت بازهم کافه من در اختیار شماست و تشریف بیاورید اون بیچاره برامون کف کرده بود شرافت گفت دیدی طاهره اون بدبخت کیرشو برامون سیخ کرده بود به گمانم به محض رفتن ما میره مستراح و کیرشو دست مالی میکنه ...شرافت سرشو برگردوند و گفت ..درسته حدسم درست بود سرتو برگردون و ببینش که میره تو مستراح ......من دیده مش اون مرده هولکی داشت در مستراح رو باز میکرد که به کارش برسه .....کلی از این قضیه خندیدیم ......رسیده بودیم به در خونه ...موقع جداشدن شرافت ازم خواست در مورد حرفایی که بهم زده بود خوب فکر کنم و ناامیدش نکنم ..بهش لبخندی زدم و گفتم نترس شرافت اگر هم جوابم منفی بود باهات هستم و نظاره گر سکست با فرهاد هستم ولی نمی زارم بهم دست بزنه ....شرافت گونمو ماچ کرد و درگوشم گفت مگه میتونی وایسی ومانع هوس و شهوتت بشی در حالیکه من وفرهاد در اغوش هم قرار گرفتیم وبهت چشمک میزنیم ........اون ازم خداحافظی کرد و در حالیکه چادرش رو روی کمرش بحالتی جمع کرده بود که ماهیچه های دو طرف کونش بطرز هوسناکی یک ودو میکرد ازم دور شد....اه این شرافت هم واقعا اندامش حرف نداره وبا اون کمر باریک و کون خوش فرمش هر مردیو از راه بدر میکنه ....شوهرش جمیل لابد کوره و این جواهر و لعبت رو نمی بینه .....رفتم داخل خونه مادرشوهرم طبق معمول پای سماور نشسته بود و چای میخورد اون برام یه استکان چای اماده کرد وگفت ...طاهره من و رعنا رفتیم سراغ چند تا گزینه و پرس و جو کردیم یه دختر رو در نظر گرفتیم و الان رعنا رفته خونه دوستش که همسایشونه تا تحقیق و پرس و جو کنه ..بلکه خونواده و خود دختره خوب و محترم باشند و این هاشم رو سرو سامونش بدم ......خدا قسمت کنه ولی سکینه خانم حالا چرا با این عجله و هول هولکی میخواین براش زن بگیری وقت کافی که دارین و دختر هم زیاده به نظر من خیلی عجله نکنین چون هاشم اغا هم 18سالشه .و سنی ازش نرفته ووقت برای اینکار دارین .....درسته طاهره حرفای خوبی میزنی ولی من یه دلایلی دارم و لازم میدونم سریعا براش یه زن بگیرم ..لبخندی زدم و دیگه هیچی نگفتم ......اوه راستی طاهره هنوز خبری از بار داریت نیست و من منتظرم شکمت بیاد بالا و بچه تو وصالح رو بغل کنم ..اه ای خدا میشه که من نوه ام رو ببینم و اونو خودم بزرگ کنم ......این مادر شوهر من انگاری میخواد حتی بچه مو خودش بزرگ کنه وهمه چیمو که در کنترلش داره وفقط اون مونده ..من عادت داشتم که موقع اومدنم به داخل خونه در کوچه رو ببندم رعنا برگشته بود وداشت در میزد رفتم درو براش باز کردم رعنا سریع خودشو به مادرش رسوند و من سرکی به داخل کوچه کشیدم اوه چشمم به عذرا افتاد اون در انتهای کوچه دم در خونه شون مشغول جارو بود منو که دید یهو کارشو ولکرد من براش دستی تکون دادم و اونم جوابمو داد اومدم داخل کوچه و وایسادم عذرا اومد نزدیکم شد و سلامش کردم ...علیک سلام طاهره جون دلم برات خیلی تنگ شده بود میخوام ببو سمت ولی اینجا مناسب نیست و این باشه برای وقت دیگه .......عذرا خانم چرا احوال نمی پرسی و نمیای خونه مون ...اه طاهره جون راستش شرم داشتم بیام ببینمت اخه خودت بهتر میدونی برای چه روم نمیشد بیام تورو ببینم و نمی خوام فکر کنی که ازت سواستفاده کردم و بازهم نقشه هایی برات لابد کشیدم نه نه باور کن من حاضرم به خاطر تو از خیلی از چیزها و خواسته هام بگذرم و حتی این چند روزه به خاطر حمایتی که از تو داشتم شوهرم باهام قهر بود و بهم محل نمی زاشت ولی برام اهمیتی نداره من دو ستی و بودن با تورو به اون ترجیح میدم .....حالا هم خوشحالم که دیدمت اگه فرصت شد فردا خونه تون که خالی بود واونا نبودن میام می بینمت و بیشتر باهات حرف میزنم ....منم اومدم توخونه ........رعنا به مادرش گفته بود که اون دختره مناسب وخوب نبوده ولی یه دختر دیگه رو دوستش بهش معرفی کرده و اونو خوب و مناسب میدونه و قرار گذاشتند که فردا صبح با هم برن خونه دوست رعنا ومقدمات خواستگاری رو فراهم کنند...فردا صبحش رعنا و مادرش خونه رو ترک کردند و من تنها موندم دقایقی چند نگذشته بود صدای عذرا رو از پشت در کوچه شنیدم که منو صدا میکرد انگاری اون کشیک می دا د که اونا که رفتند بیاد وبه من برسه در رو براش باز کردم عذرا اومد تو حیاط و درو بست و منو به اغوش گرفت رفتار و حرکات عذرا موقع بغل کردنم خیلی عاشقانه جلوه می داد اون لبامو با تمام وجود می خورد و دهنمو با لباش می مکید و زبونمو می خورد اه داشتم تو اغوشش بی حس میشدم عذرا با دستش رو کوسم و چاک کونم فعالیت میکرد عذرا زن نیرو مندی بود با دو دستش منو بلند کرد و مثل یه بچه تو بغلش قرار داد و تواتاق برد و بدونه حرف و حدیثی باز به بوسیدن و دست کشیدن تموم بدنم ادامه داد من زیر هیکلش بی حس و چشم به سقف اتاق دو خته بودم نمی دونستم که ایا جلو این کارشو بگیرم ویا اجازه بدم که کارشو بکنه یه جوری شده بودم چند روز بود که سکس نداشتم و خیلی نیاز به یه هیجان جنسی داشتم خودمو کامل تسلیمش کردم عذرا داشت لخت میشد ولی من هنوز لباس تنم بود.....من مات و مست عشق و هوس نگاهش میکردم سینه های بزرگش و کیر اویزون و بلند شده اش هنوز برام جای تعجب داشت وای خدایا من باز داشتم باهاش نزدیکی می کردم ......عذرا فربون و صدقه ام میرفت و کیرش تو دستش بود و اماده اش میکرد که کوسمو بکنه ...اوه طاهره جون این مدت که ندیده بودمت برام خیلی سخت و طولانی گذشت و از خدا می خواستم که هر چه زودتر تو رو ببینم ..اوه قربون اون هیکل زیبا و خوش فرمت برم اه طاهره چه کوس و کون تنگی داری اون روز تو حموم خیال میکردم که دارم یه دختر بچه رو می کنم تو خیلی بهم لذت و خوشی میدی هیچی نمی تونه تو رو ازم بگیره ولی طاهره جون از بس من می خوامت و دوست دارم اگه خودت خواستی و این عشق منو رد کردی من ترکت می کنم چون نمی خوام قلبت بشکنه و ناراحت بشی .....عذرا با زبونش صورتمو لیس میزد و مرتب اه می کشید اون واقعا عاشقم شده بود من هنوز لباس به تن داشتم ووعذرا بلند شد و شلوارمو پایین کشید من شورت سفید داشتم اونو رو کوسم جمع کرد و به یه طرف کشوند اون می خواست با بودن شورتم منوبکنه ....کیرشو به دهانه کوسم رسوند و با شدت اونو فرو کرد اخی گفتم و ...........اخ عذرا لطفا اروم تر دردم اومد ...قربون اون اخ وناله ات برم درد و بلات بیفته بجون اون اخوند حیدر بی چشم ورو که قدر زحمات منو نمی دونه ......ای ای ای عذرا جون یواش تر منو بکن ...عزیزم هنوز درد داره ...اه اره ....حالا چی اینجوری هم درد داره ...عذرا منو به طرف تکیه گاه شونه ام چرخوند و پاهامو به شکمم جمع کرد و تو کوسم باز به شدت ضربه میزد .....اخ اخ عذرا درد م کم شده ولی لطفا اروم تر اون با نوک انگشتش سوراخ کونم رو می خاروند ....اه چه حال خوبی بهم میداد عذرا باز حالتشو عوض مرد و به شکم منو خوابوند و به گاییدنم ادامه میداد اون دیگه روم کاملا ولو شده بود و دهنشو بغل گوشم اورده بود و با جملات عاشقانه نازم میکرد عذرابخوبی منو به ارضا رسوند و حسابی از سکس سیرم کرد .....اه عذرا ازت متشکرم که سرحالم کردی البته این جمله رو تو دلم گفتم عذرا کیرشو در اورد و ابشو رو باسنم خالی کرد اون میدونست که من دوست ندارم ابش تو کوسم خالی بشه عذرا ملا حظه همه چیو داشت عذرا با دستمالش کونموخوب تمیز کرد و در اخر کار با لباش باسنمو خوب لیس زد و بلند شد........طاهره جون باز منو ببخش دست خودم نبود تو خیلی خواستنی هستی و من تشنه اندامت و نتو نستم جلوی خودمو بگیرم .......راستی از اون دارو که برات اوردم استفاده کردی ......اره عذرا خانم دو بار استفاده کردم و کار و نتیجه اش هم خوبه ومن راضی هستم فقط شهوتم رو تا حدودی بیشتر کرده و هوسم زیاد تر شده .........خوب عزیزم این که اشکالی نداره و این برای زن زیبایی مثل تو خیلی خوبه و باعث میشه زیبایی و خوشکلیت بیشتر به چشم بیادولی اون دارو رو با چی تو کوست عمل میکنی .....خنده ام گرفته بود که این جواب رو بهش می گفتم ...راستش عذرا خانم یه بارش از خیار استفاده کردم و یه بار دیگه اش چیزی گیرم نیومد به ناچار از دسته گوشت کوب بهره بردم ...عذرا هم می خندید ......طاهره جون زیاد خودتو اذیت نکن اگه باردیگه وسیله ای پیدا نکردی منو دعوت کن با همین کیرم مایع دارویی رو تو کوس تنگت میزنم وکارتو انجام میدم من همه جوره در خدمتت هستم....عذرا کارش که با من تموم شد ازم خدا حافظی کرد و رفت................این داستان ادامه دارد
     
#14 | Posted: 19 Jan 2018 11:13
ادامه از خاطره .........عذرا رفته بود و در این فکر بودم که چرا باز خودمو تسلیم اون کردم یعنی واقعا من در مسیر خیانت قرار گرفتم راهی که منجر به قبول خیلی از چیزها و کار هایی می شد که بر خلاف میلم می شد به یاد پیشنهاد بی شرمانه فرهاد و شرافت افتادم که می خواستند منو هم در عشق و هوس خودشون قرار بدن ...اوه خدایا چکار کنم زمان داشت سریع می گذشت چشمم به ساعت خونه افتاد وای وای ساعت نزدیک ده شده بود ومن قرار بود بساط ناهار رو فراهم می کردم ولی هنوز هیچ کاری نکرده بودم بلندشدم و شلوارمو پوشیدم اوه اوه دستم اتفاقی به کوسم خورد هنوز کمی خیس بود من واقعا نسبت به یه ماه قبل خیلی فرق کرده بودم خصوصا میل به سکس و نزدیکی و ترشحات کوسم دو برابر شده بود وای با این چکار کنم شوهرم که اصلا جواب گوم نیست و از عهده این برنمی یاد دلم می خواست باز یکی منو الان ارضا کنه من بازم الان یه کیر می خواستم دستم نا خوداگاه رو کوسم بود و اون رو مالش میدادم اه اه اوف اوف انگشت دستم به سوراخ کونم خورد سرشو کمی فشاردادم یه بند انگشتم که خیس اب کوسم شده بود با لذت خاصی فرو رفت دلم می خواست این کار با دست یکی دیگه انجام می شد یعنی اون یکی می تونه کی باشه فرهادو یا........اه فرهاد ..فرهاد این دو روز این اسم خیلی ذهنمو در گیر کرده بود مردی که می تونه منو به اوج امیال و خواسته های جنسیم برسونه دستام هنوز رو چوچوله های کوسم و کونم کار میکرد و من مثل مار بخودم می پیچیدم و اه ناله ام اتاق رو گرفته بود یهو صدای افتادن چیزی رو در حیاط شنیدم همه چیم پرید سریعا بلند شدم و شلوارمو پوشیدم و اومدم تو حیاط ...اوه گربه اومده بود تو حیاط و یه کاسه رو انداخته بود گربه با چشماش بهم نگاه میکرد دیگه دیر شده بود رفتم که تدارک ناهار رو اماده کنم ....نزدیک ظهر شده بود و رعنا و مادر شوهرم برنگشته بودند من کارم تموم شده بود و گوشهحیاط رو سکو نشسته بودم و با یه اینه دستی به صورتم نگاه میکردم اه چه صورت زیبا و قشنگی دارم اونم بدونه لکه و عیبو ایرادی من که ارایشی نداشتم و لی زیباییم حرف نداشت صدای در اومد عذرا موقع رفتن در حیاط رو بسته بود خوشحال شدم لابد اونا برگشتند و از تنهایی خلاص شدم بدو رفتم که درو باز کنم اوه اوه هاشم از سر کار برگشته بود یکه خوردم و از در حیاط عقب اومدم سلامش کردم ..هاشم نگاه سنگینی بهم کرد و جواب مو داد اون اومد تو حیاط و در حیاط رو بست یهو ترس و اضطراب وجو دمو گرفت خدایا هاشم چرا درو بست و نگاهش طبیعی نیست نکنه مثل نگار با من رفتار کنه و بخواد بهم تجاوز کنه من که قدر ت و توانشو ندارم که مانع اون بشم اونا هم هنوز بر نگشته اند سه قدم عقب رفتم و هنوز بهش یا حالت ترس نگاه می کردم یهو پشت پام به لبه باغچه حیاط خورد و تعادلمو از دست دادم و رو باغچه به پشت افتادم فریادی زدم هاشم نزدیکم شد که منو بلند کنه ......نه نه چیزیم نیست خودم بلند میشم شما برید تو خونه می خوام خودم بلند بشم .....نه طاهره خانم بزارکمکت کنم .......نه نه نه نمی خوام بمن نزدیک نشید خواهش میکنم من هیچیم نشده لطفا منو تنها بزارید ........امروز خونه خیلی ساکته و مادرم و رعنا انگاری نیستند ها درسته .......رفتن یه جایی الان بر میگردند .......طاهره خانم میدونی برای چی رفتن ......اه من از کجا بدونم .......لابد برای موضوع ازدواج من رفتن بیرون ...مگه شما خبر نداری .......اه اره هاشم اغا یادم افتاد درسته حق باشماست مثل اینکه می خوان براتون زن بگیرن ......اه چه خوب منم دلم می خواد زن بگیرم و تشکیل خونواده بدم واز این تنهایی خلاص بشم اوه طاهره خانم تنهایی چیز خیلی بدیه و اصلا نمی تونه برای یه ادم خوب باشه ولی خدا کنه ومن ارزوم دارم که اون دختری که مادرم میخواد برام عقد کنه یکی مثل تو باشه اون وقت من دیگه می تونم مرد خوشبختی باشم و از زندگیم لذت ببرم اه خدایا یعنی می تونی منو به این ارزو برسونی ..........هاشم دیگه داشت کم کم خطرناک میشد و من چشمم به در حیاط گاها می خورد و خدا خدا میکردم که اونا به خونه بر گردند ...اون برام سخن رانی میکرد و گاها دستشو به قسمت رو کیرش می کشید اونجاش انگاری باد کرده بود وای خدایا منو کمک کن نزار دست این پلید و هوس باز بمن بخوره.......طاهره خانم چرا می ترسید و نکنه حالت خوب نیست وپاتون پیچ خورده بزار بهت کمک کنم ......نه نمی خواد هاشم اغا شما برید تو اتاق استراحت کنید من خودم می تونم بلند شم .....نه اینجوری نمیشه طاهره من باید خودم بلندت کنم ....اون داشت بهم نزدیک میشد باید چکار میکردم اگه دستش بهم برسه مطمین بودم که بهم تجاوز میکردباید یه کاری میکردم سریعا به دور وور خودم نگاه کردم که یه چیزی گیر بیارم و با اون از خودم دفاع کنم ولی هیچی ندیدم باید یه کاری دیگر میکردم این افکار شاید در کمتر 5ثانیه تو مغزم می گشت تنها چاره کار بلند شدن و فرار از دستش بود با تموم قدرت و توانم خودمو بلند کردم و ازش دور شدم من خودمو به پشت با غچه حیاط رسوندم اون انگاری ول کن من نبود منو دنبال میکرد من با استفاده از باغچه ای که اندازه اش به قد یه فرش سه در چهار میشدو تنها وسیله دفاعم میشد خودمو کمی در حاشیه امنی قرار دادم........طاهره چته چرا می دوی و نمی زاری بهت نزدیک بشم بزار کمکت کنم و ببرمت تو اتاق تا دراز بکشی ............تو چرا اصرار داری به من کمک کنی من کمک تو رو نمی خوام ........اه طاهره بزار یه بار فقط یه بار بهت دست بزنم و به اغوشت برسم قول میدم اون کارو باهات نکنم فقط میخوام اندامتو لمس کنم .........تو باید حجالت بکشی که این حرفا رو بمن میزنی میدونی من زن برادرتم و من مثل خواهرت می مونم ها ....قسم می خورم و بجون مادرم اگه بهم نزدیک بشی و ذست بهم بزنی همه چیو به مادرت میگم ..........اوه طاهره من حاضرم بمیرم و اعدامم کنن ولی یه بار بکنمت من دیگه دارم زن میگیرم بزار قبل از ازدواجم دستم بهت برسه و بکنمت خیلی شبا به خیال اندامت و سینه های کوچک و سفتت و از همه بدتر کون خوش فرم و زیبایت تا صبح دستم رو کیرمه و با باهات عشق بازی می کنم لطفا بزار یه بار این خیالو به واقعیت تبدیل کنم و اصلا بزار اینم بهت بگم با شورتهای خوشکلت بارها از کیرم اب کشیدم و باهاش حال کردم و با بوی شورتت که طعم و بوی کوستو میده به خواب رفتم ..طاهره ایا واقعا حقم نیست که یه بار هم شده بهم کوس بدی .............تو عقل از سرت پریده و واقعا قاطی کردی اخه احمق دیوونه من زن برادرتم و انوقت تو ازم میخوای بهت اجازه بدم اون کارو باهام بکنی ..ای خدا به دادم برس منو از دست این شیطون نجات بده .......معجزه شده بود صدای در خونه به گوشمون رسید خدای مهربون خواستمو اجابت کرده بود هاشم سریعا رفت تو اتاق و منو بدو رفتم درو باز کردم رعنا برگشته بود ...خدایا شکرت ..ممنون ..من از دست اون عوضی راحت شده بودم براستی اگه اون موفق میشد که به خواسته کثیفش برسه من خودمو نمی بخشیدم و شاید خودمو می کشتم ...تنفرم ازش بیشتر شده بود ..........اه طاهره خوبی حالت چتوره انگاری اگه اشتباه نکنم داشتی فریاد میزدی ...اه رعنا چی بگم اتفاقی افتادم تو باغچه هاشم برگشته بود خونه و می خواست بهم کمک کنه ولی من نخواستم واون اصرار میکرد بلندم کنه ولی خودم بلند شدم و یه کمی دردم اومد ..(دیگه بقیه جزییات رو برای رعنا نگفتم نخواستم بحث و درگیری پیش بیاد و این ازدواجش بهم بخوره تا بلکه من ازدستش خلاص بشم ).........راستی رعنا چی شد و چکار کردی واصلا مادرت چرا برنگشته .....اوه طاهره ما صبح رفتیم خونه اون دوستم ومنتظر شدیم که دختره و مادرش بیان اونجا که مادختره رو ببینیم اونا بعد از نیم ساعتی اومدند مادرم دختره رو نپسندید و بعدش اونا رفتند ولی مادر دو ستم یکدختردیگه رو بهمون معرفی کرد و بهمون گفت که من اتفاقا قراره برای کاری برم خونه شون شما را هم باخودم می برم که دختره رو ببینید خلاصه طاهره می گن که تا سه نشه بازی نشه ما به خونه شون رفتیم و اونو دیدیم و مادرم و منم دختره رو پسندیدیم و قرار گذاشتیم پس فردا شب یعنی جمعه شب بریم خونه شون برای خواستگاری و اون شب هم برادرم صالح برگشته و میتونه باهامون بیاد ........خیلی خوب شد خدا کنه این کار خیر سر بگیره ......اره طاهره منم ارزومه که هر چه زودتر این هاشم هم ازدواج کنه و بره پی زندگیش وراستی مادرم موند خونه دوستم اخه اونا باهم رفیقن و می خوان عصر برن بازار و یه چیزایی برای شب خواستگاری بخرن .........رعنا بموقع برگشتی دیگه حوصله ام سر رفته بود ........براستی فشار افتاده بود و سرم کمی گیج میرفت اه هاشم لعنتی خدا ازت نگذره منو خیلی عذاب دادی من تا اون لحظه روز خوبی داشتم و روزمو خراب کزدی ...رفتم اب قندی درست کردم و اونو خوردم ........من دیگه با بودن این هاشم تنهایی امنیتی نداشتم و باید دیگه حواسم رو جمع میکردم که فرصت دست این مرد هوس باز ندم می دو نستم اگه یه بار دیگه فرصت بیاره هر جور شده منو می کنه ولی اه نه نه خدا اون روز رو نیاره ..اون روز اتافاق مهمی نیفتاد و روز بعدش پنج شنبه شده بود و صالح گفته بود که امروز برمی گرده .......راستش هوس کیر شوهرمو کرده بودم و در نظر داشتم که شب یه سکس خوب باهاش داشته باشم ولی بلکه خداکنه بتونه منو هم ارضا کنه چشمم باز به مایعه افتادعشقم کشید کمیشو به کوسم بزنم خوشبختانه خیار تو خونه داشتیم یه دونه خیار خوب و کشیده رو انتخاب کردم و دستم گرفتم ...اوه حواسم به مادرشوهرم نبود اون نگام میکرد ......چیه طاهره هوس خیار کردی و ودو ست داری اون بخوری اوه نکنه حامله هستی وویار داری و من ازش بی خبرم ها.......طاهره خبری شده تورو خدا بهم بگو ....نه نه سکینه خانم من هنوز حامله نشدم و خبری نیست و اگه چیزی شد من حتما بهتون اطلاع میدم ...فقط هوس خوردن خیار رو کردم .......(تودلم گفتم اوه کوسم هوس خوردنشو کرده نه معده ام)......اون رفت تو اشپز خونه که تو حیاط بود و منوتنها گذاشت ..خیارو با قوطی مایعه بردم تو اتاق و شلوارمو پایین کشیدم و مایعه رو به خیار زدم و اونو تو کوسم فرو کردم اوه اوه چه کیفی داشت کوسم داغ شده بود و خیاره رو هر دفعه با شدت بیشتر تو کوسم فرو میکردم وضمن کارم و در حالتی که به ته کوسم می رسید اونو تو دستم می چرخوندم با این حرکت چرخوندن خیاره لذتم دو برابر میشد چشام خمار شده بود و اه ناله هوسناکی می کشیدم این بار لذتش از بار قبلی بیشتر شده بود چون خیاره کلفتری رو استفاده می کردم لرزشی رو احساس کردم و موفق شدم خودمو ارضا کنم ........اوه بنازم به خودم من دیگه در این کارم استاد شده بودم و افرین هم به این دارو که کارش درست بود وواقعا معرکه میکرد...صالح وقت ناهار رسید خونه رفتیم استقبالش ..راستش کمی دلم براش تنگ شده بود اون کمی لاغر شده بود و سرحال نبود واماده شد که غذا بخوره..بعد از خوردن ناهارش رفت تو اتاق که استراحت بکنه ومنوصدا کرد و با خودش برد تو اتاق .........اه طاهره ..عزیزم دلم واست خیلی تنگ شده بود این چند روزه مثل صد سال گذشت و وهمش دقیقه شماری میکردم که اخر هفته بشه و برگردم خونه .....بخدا خیلی برام سخته واین دور و ماموریت رو نمی دونم چه جوری تمومش کنم و تازه دلم خوش بود که مدت این ماموریت سه ماهه .وبعدش راحت میشم ولی انگار سه ماه دیگه تمدیدش کردن و شده 6ماه ....بخدا طاهره برام خیلی مشکله ........اوه صالح داشت گریه می کرد و مثل یه بچه اشک از چشاش میو مد..تا حالا گریه شو ندیده بودم خیلی جالب و دیدنی یه مرد 24 ساله وهیکلی باوزن حدود 80کیلو داشت می گریست من کنارش نشسته بودم سرشو رو رونم گذاشت و به چشام نگاه میکرد ......بهش لبخندی زدم و دستمو تو موهای سرش بردم و اروم نوازشش میکردم .......وای صالح باور نمی کنم که داری گریه می کنی تو چه دل نازکی داری اصلا با این هیبت و مردو نگی که داری بهت نمیاد که مثل یه کودک داری گریه می کنی لطفا به خودت بیا و قوی باش هر چی باشه تو نظامی هستی و بایستی مثل یه جنگجو ونترس رفتار کنی ..اوه بسه دیگه نبینم که باز گریه کنی ...بزار من یه خبر خوب بهت بدم یه عروسی تو راهه برادرت قراره ازدواج کنه و مادرت هم یه دختر براش انتخاب کرده و قرار ومدار هم بسته شده و فرداشب میریم خواستگاری و توم کم کم به خودت برس و فردا برو حموم و خودتو شیک و تمیز کن و در ضمن امشب هم ازت می خوام خوب منو بکنی و کوسمو از اب کیرت سیراب کنی ........اه طاهره تو فقط می تونی منو اروم کنی و به ارامش برسونی .....خیلی خوبه پس هاشم هم صاحب زن میشه و داره قاطی مرغا میشه ........صالح رو اروم کردم و بالش براش اوردم و بعد از لحظاتی مثل یه کودک اونو خوابوندم ..اینم از شوهر من که هیچیش مثل یه مرد نیست اون براستی تافته جدا بافته هستش نه به این همه سادگی و دل پاکی و رحمی صالح و نه به اون برادر هوس باز و مکار و کثیفش که اصلا باهم قابل مقایسه نیستند ......شب شده بود و وقت عشق بازی با شوهرم شده بود داغی کوسم هنوز تموم نشده بود و به شدت نیاز به سکس و کیر داشتم رفتم سراغ کیرش ...صالح کنارم دراز کشیده بود و به سقف اتاق نگاه می کرد اون چند شب ازم دور بود و سکسی نداشت و هر کی جای اون بود تا حالا حداقل لختم کرده بود و کیرشو تو کوسم گذاشته بود ولی صالح بی تفاوت ذل زده بود به سقف اتاق .......دستمو به کیرش رسوندم و اونو دستم گرفتم شل و بی حال تو دستم اومد .......صالح چی شده چرا از خودت واکنشی نشون نمی دی مگه نمی خوای منو بکنی تو که ارزوت بود که باهام نزدیکی کنی و هر شب دوست داشتی اینکار رو بکنی حتی به پدرم شکایتمو کردی حالا چت شده .........اه طاهره جون من این چند روزه مریض بودم و نمی تونستم خوب اب و غذا بخورم ...توانم کم شده ..خیلی دلم میخواد یه دل سیر بکنمت ولی بعید میدونم امشب بتونم راضییت کنم ......این هم از شانس بد من بعد از مدتها خودم خواستم که شوهرم منو خوب ترتیب بده ولی بیچاره حال و روزش اینجوریه خدایا خودت شاهدی من سعی وتلاشم اینه که بیشتر به شوهرم نزدیک بشم وراه خیانت رو در پیش نگیرم ولی خودت نتیجه اینکارو می می بینی پس من چکار کنم همچنان کیرش تو دستم بود و اونو می مالوندم که بلکه بیدارش کنم باید تحریکش میکردم روش ولو شدم و لبمو رو لبش گذاشتم ..اوه اوه کیرش داشت سفت میشد چه خوب ..فعالیت دستمو بیشتر کردم و تخماشو هم با کیرش می مالیدم ...کیرش سفت و سیخ شده بود از روش بلند شدم و خودم لخت شدم و صالح هم لخت شده بود کیرش در اوج سفتی قرار گرفته بود من تونسته بودم صالح رو شهوتی کنم هر دو لخت و عریان رو بروی هم ایستاده بودیم ......طاهره من احمق امشب کور بودم و این زیبایی و اندام منحصر به فرد رو نمی دیدم ..اوه زن عزیزو خوشکلم قربون اون هیکلت برم ...اون منو به اغوش گرفت و با ولع و اشتهای زیادی منو می بوسید و دستاشو به اندامم می کشید لحظات چندی رو تشک باهم غلت می خوردیم و کیرش رو چوچوله کوسم بالاو پاییین می کرد و در جستجوی سوراخ کوسم بی تابی میکرد دستمو به کیرش رسوندم و اونو تو کوسم بردم و اون تکون های کیرشو رو کوسم شروع کرد ...اه اه صالح لطفا تندتر و سریعتر .....عزیزم از این بیشتر نمیشه ...واقعا توان و قدرت بدنی صالح کم شده بود و نمی تونست مثل گذشته تلمبه بزنه به قول خودش مریضی توانشو گرفته بود تو این افکار بودم که صالح تکوناشو متوقف کرد و خیلی سریع ابشو تو کوسم تخلیه کردو من بازهم تشنه ودر نیمه راه رسیدن به ار گاسم مونده بودم واینم از عشق و حال نیمه تمومم با صالح ......
     
#15 | Posted: 19 Jan 2018 23:34
ادامه خاطره از طاهره.........صالح به خواب رفته خروپف هایش رو اعصابم راه میرفت هر چه تلاش و سعی میکنم خودمو بهش نزدیک کنم ولی یا خودش و یا عواملی مانع این کارم میشه حالم گرفته شده بود اوه اون منو سیراب نکرده بود .....خدایا این حوادث و وقایعی که این مدت و از موقعی که پیش این اخونده رفتم وبرام اتفاق افتاده منودر شرایطی داره قرار میده و در واقع در منگنه میزاره که راه خیانت رو برم خودمو در اختیار مرد نامحرم بزارم انگاری همه چی طی یه برنامه ریزی و نقشه از پیش تعیین شده برام گذاشته شده.....روز جمعه شده بود صالح با هاشم صبح زود به حموم رفته بودند و منم با رعنا اماده شده بودیم که به حموم بریم .....از خونه رفتیم بیرون حمومه همون قبلی بود که با عذرا رفته بودم اوه خیلی خوب شد پسره چشم هیز اونجا نبود صاحب حمومی بودش ..اصلا حوصله نگاه ها و متلک های پسره رو نداشتم نشسته بودیم که نوبتمون برسه .....داخل حمومی یه محوطه باز برای نشستن مشتریا داشت و از محوطه به یه راه رو بن بست منتهی میشد که دو طرفش در کنار هم نمره های حموم قرار گرفته بودند یه طرفش مال زنونه بود و طرف دیگش مردونه بودند یادمه چهار نفر مرد و با ما و 5نفر زن و دختر رو صندلی نشسته بودیم اوه انتظار چه لحظات سنگین و سختیه وواقعا ادمو کلافه میکنه اون چها رنفر با وجودیکه زنای دیگه وضع چندان پوشیده ای نداشتند ولی مرتب نگاهشون به من بیشتر می خورد خصوصا زن روبروی من با حالت شهوت اوری خودشو رو صندلی ول کرده بود که انگاری در جنده خونه نشسته و ومیخواد مشتری برای خودش تور کنه اون چادرشو یه جوری جمع کرده بود که تا بالای زانو های لختش معلوم بود و نفر کناریش مرتب سینه های درشت و تپلیشو با حالت خاصی می خاروند ولی من کاملا با چادرم خودمو پوشانده بودم ولی باز زیر اتش نگاه های هیزشون در امون نبودم رعنا عین خیالش نبود و مشغول خوردن بیسکویت بود اوه اوه یکی از اون مردها علنی داشت بهم چشمک میزد ....من سرمو پایین اوردم وبهش کم محلی کردم ولی رعنا انگار فهمیده بود و دهنشو نزدیک گوشم اورد و گفت ...اون کثافت بی شرف رو دیدی که داره بهمون چشمک میزنه ....طاهره میخوام بلند شم با این لنگه کفشم بیفتم به جونش و ابروشو ببرم ......نه رعنا ولش کن بهش اهمیتی نده این مردا اکثرشون همین جورین ......همینو کم داشتیم پسرصاحب حمومی اومد که ظاهرا شیفتشو با پدرش عوض کنه اون نشسته بود و نگاهی به جمعیت کرد به محض اینکه چشمش به من خورد بلند شد و اومد سلام کرد .....اوه شما همون خانمی نیستین که با عذرا خانم هفته قبل اومده بودین ....بله درسته خودمم .....اوه ببخشید من براتون نمره گذاشتم قبلا عذرا خانم بهمون گفته که نباید شما اومدین اینجا منتظر بمونین بفرمایید بلند شین نمره تون خالیه .......اون پسره مارو تا دم در نمره مشایعت کرد موقع رفتن رعنا هوس رفتن به مستراح کرد ورفت که خودشو راحت کنه اون ازبس هله هوله می خوردامار رفتنش به مستراح زیاد بود ...پسره که منو تنها دید گفت من شما رو می شناسم و میدونم دوست عذرا هستین.می تونم ازتون بپرسم که شما ازدواج کردین و یانه......ببخشید شما چه هدفی از حرفتون دارین ....اخه من زن ندارم و سراغ یه دختر زیبا و ناز می گردم .....من شوهر دارم و این دختری که باهامه خواهر شوهرمه و ضمنا حرفتون یه کم بی ادبانه هستش....ناراحت نشو حالا چه فرق میکنه دختر و یا زن که باشی مهم اینه که تو خیلی خوشکل و تو دل برو هستی و من خیلی می خوامت...........من حدس میزدم که بدونه نوبت مارو راه انداختی و نمره رو بهمون دادی انگار یه منظور خاصی دارین .........اره خوشکل جون این نمره که بهتون دادم یه نمره خصوصیه که گذاشتم برای زنا و دخترای زیبایی مثل تو که باهاشون عشق کنم حالا چی میگی اگه موافقی یه ربع دیگه میام پیشتون ..........واه خجالت بکش ما ازاون زنای فاحشه نیستم برو عوضی گرفتی ..........زیاد دور نگیر خانم خوشکل اون هفته اه و ناله های عاشقانه تو شنیدم مثل اینکه خود ارضایی میکردی و یا با عذرا خانم عشق و حال داشتی وحالا این هفته مگه چی میشه به منم یه حالی بدی بخدا جای دوری نمیره منم مجردم و هوس و نیازبه یه زن باحال و قشنگ مثل تو دارم بهت قول میدم بهتون خوش بگذره و کیرخوبی هم دارم ..........بسه دیگه خیلی بی ادبی و اصلا نزاکت نداری اگه به خاطر خواهر شوهرم نمی بود همین الان می رفتم بیرون .....بهتره بجای این چرتیات بری پشت میز کارت وحواست به حموم پدرت باشه خاک تو سر پدر ومادرت.که همچین ادب و رفتاری رو بهت یاد داده .انگارکه تو مادر و خواهر نداری.........باشه خانم خوشکل من ادم صبوری هستم و منتظرت می مونم حالا این هفته نشد هفته های دیگه راضیت می کنم و بالاخره می کنمت .........اون ازم دور شد وای خدایا این پسره خیلی جسور و نترس داشت بهم پیشنهاد بی شرمانه میداد امان از دست زیبایی و قشنگیم که مرتب باعث درد سرم میشه ....رفته بودم تو نمره و داشتم لخت میشدم که سرو کله رعنا هم پیدا شد .......حال بدی بهم دست داده بود با این حرفای این پسره یه جوری شده بودم اون هفته قبل در حین کون دادنم به عذرا ناله و فریاد هامو شنیده بود و حتما خیال های بدی در موردم کرده اوه اوه چکار کنم از شانس بداین حمومه تنها حموم فعال شهر مونه و من مجبورم هر بار به اینجا بیام و می دو نم این پسره ول کنم نیست و دست از سرم برنمی داره ...رعنا هم لخت شده بود اون نسبت به دفعه قبل که دیده بودمش بیشتر چاق و تپلی شده بود .....پستونهاش مثل یه زن رسیده حسابی درشت شده بود و با وجودیکه 13 سال از عمرش رفته بود دور کمرش اضافه چربی جمع شده بود و کونش هم جای خود داشت .........کارمون تو حموم تموم شد و اومدیم بیرون که پول حموم رو حساب کنیم ..نمی خواستم که باز طرف صحبت پسره بشم از رعنا خواستم خودش پول حموم رو پرداخت کنه ..من بدونه درنگ و معطلی از حموم بیرون اومدم و اصلا به اون پسره بی ادب نگاه نکردم ...رسیدیم خونه ....شب شده بود و میبایستی می رفتیم برای خواستگاری ....همه مون بهترین لباسو پوشیدیم و قبلش یه جعبه شیرینی که هاشم از بیرون گرفته بود رو دستش دادیم و عازم خونه پدر دختره شدیم .....همه فامیل و اعضا تو یه اتاق بزرگ بغل هم نشسته بودند ......هنوز دختره رو ندیده بودم اون لابد پشت پرده کمین کرده ....منتظر ه که پدرش دستور بهش بده که چای رو به حاضرین تعارف کنه ....حرفای معمولی و بین طرفین بدونه مشکل و گیر و گرفتی تموم شد و صالح وپدر عروس بلند شدن و همدیگرو ماچ کردن و این معنیش این بود که عروسیشون سر گرفته ...دختر بالاخره خودشو نشون داد و با یه سینی چای بزرگ اومد تو اتاق ...اون یه دختر معمولی بود که در حد و اندازه خودش کمی زیبا به نظر میرسید ونگاهم متوجه هاشم بود که با چشماش اندام دختره رو ور انداز میکرد ...در میون فامیل های دختره متوجه پیرمردی شدم که منو نگاه میکرد ولی نگاهش پاک بود و منظور بدی نداشت ..اون به مادر شوهرم گفت ....سکینه خانم ما دیگه با هم فامیل شدیم و این دختر ما شده مثل دختر تون ...ولی من می خوام در اینده خیلی نزدیک هم برای برادرکو چکم زن بگیرم در واقع ما به شما دختر دادیم و شما هم باید به ما یه دختر بدین من الان این دختر رو از شما برای برادرم خواستگاری می کنم اون اشاره به من می کرد ........صالح با شنیدن این حرف صورتش سرخ شد و حالش دگر گون شده بود مادر شوهرم به خنده افتاد و لحظاتی خنده شو ادامه داد.......محمود اغا شما اشتباه گرفتین این خانمی که بهش اشاره کردین در واقع زن صالح هستش و عروسمه ...اون باز خنده هاشو ادامه داد ..محمود هم به خنده افتاد اوه اوه باید بهتون تبریک بگم اغا صالح زن شایسته ای دارن خدا بهش ببخشه و خوشبخت باشن ...ولی اشکالی نداره حالا که این خانم نشد من اون دختر خانم رو برای برادرم ازتون خواستگاری می کنم و اگه موافقید من یه انگشتر رو همراه دارم و با اجازه تون اینو انگشت دخترتون می کنم....... اون دیگه رعنا رو نشونه گرفته بود من متوجه رعنا شدم اون خوشحال به نظر میرسید ........محمود اغا من مخالفتی ندارم ولی ما این برادرشما رو ندیدیم .......درسته حق باشماست ...کمال بلند شو وبه مادر زنت ادای احترام کن .......کمال خودشو نشون داد و بلند شد ...اوه اون قد متوسطی داشت و برخلاف رعنا لاغر به نظر میرسید ولی قیافه خیلی جذابی نداشت ........مادر شوهرم نگاه پسندیده ای بهش کرد و گفت مبارک باشه ....در نهایت اون شب هم رعنا جفت خودشو پیدا کرد همون جفت و مردی که بااسم کمال وارد زندگی خانوادگیمون شد و مسیر زندگی منو تحت تاثیر قرار داد ..............این قصه ادامه داره
     
#16 | Posted: 21 Jan 2018 17:07
ادامه خاطره از طاهره...........مراسم تموم شده بود و مااز خونه شون اومدیم بیرون ...رعنا سرحال و خوشحال به نظر میرسید قرار شده بود سه هفته دیگه مراسم عقد و عروسی برگزار بشه صالح از مادرش در مورد شغل اون پیرمرده و برادرش کمال پرسید ..اون گفت صالح من همه رو از دو ستم امشب پرسیدم محمود اغامغازه مواد دارویی گیاهی داره و در طب و امور ات سنتی وارده و ضمنا کار شکسته بندی و این جور کارارو انجام میده و برادرش کمال هم پیشش کار میکنه وتازه گی هم سربازیشو تموم کرده و اونا در کارشون موفقند و درامدشون خوبه و تو رو ستاشون زمین و حشم کافی دارند وما با خونواده خوبی فامیل میشیم و رعنا اینده خوبی داره ..........در بین راه داشتم فکر میکردم که...... شکر خدا همه چی داره خوب پیش میره و این هاشم چشم دریده و هوس باز داره زن میگیره واز خونه میره و من از دستش راحت میشم از اون روزی که میخواست به من نزدیک شه من احساس امنیت توخونه ندارم واون هر لحظه ودر صدده دستش بهم برسه وبهم تجاوز کنه من اینو تو چشاش بخوبی میخونم .......قبل از خواب صالح کنارم دراز کشیده بود می دو نستم حال و حوصله سکس رو نداره و منم راستش تمایل زیادی نداشتم منو بکنه اخه بی فایده بود و منو ارضا نمی کرد و فقط خستگی و اعصابم داغون میشد پس منم بی خیالش شدم ........فردا صبح شنبه بود و صالح صبح زود ساکشو برداشت و ازمون خداحافظی کرد و به ماموریت و سفر کاریش رفت و یه روز جدید برام شرو ع شد .......حرکات و رفتار رعنا خیلی جالب و دیدنی شده بود اون مرتب جلو اینه میرفت و به خودش ور میرفت و اندامشو دست میکشید وخلاصه کارش به جایی کشیده بود که در روز تا سه بار لباس تو خونه عوض میکرد و تکبر و غرورش هم زیاد شده بود و با لحن سنگین و خنده داری با هام صحبت میکرد نزدیک ظهر عذرا اومد توخونه با مادر شوهرم سلام و علیک کزد ولی رعنا بهش توجهی نکرد اون برامون اش رشته اورده بود ازش تشکر کردیم .موقع رفتنش بدرقش کردم دم در بهم گفت رعنا چشه چرا باهام قهره .......بهش اهمیت نده اون نامزد کرده و تو باداون قرار گرفته ......خوبه مبارکه ...بهرحال طاهره جون خودت خوبی من که دلم برات یه ذره شده و باز میخوام بکنمت دیروز که خوب کردمت از سکس دیروزمون راضی هستی یانه ..........اوه عذرا الان وقت این حرفا نیست ممکنه حزفامون رو بشوند........اوه اوه طاهره قبل از رفتنم دستتو بیار جلو ......عذرا مچ دستمو گرفت و رسوند به کیرش ......وای وای سفت و سیخ شده بود ...من برای لحظاتی کوتاه اونو تو دستم گرفته بودم ........اه طاهره الان خیلی هوس کردم بکنمت....میگی چکار کنیم ها .......وای تو داری چی میگی الان اصلا نمیشه و امکان نداره برو لطفا ....مادرشوهرم همین پشت حیاط نشسته .و همه چیو میفهمه .......اخه من با این هوسم چیکار کنم ...بیاطاهره بریم تو مستراح خیلی سریع وبی سرو صداکارمو میکنم ........نه نه نمیشه ......اه بیا طاهره ......نه نه عذرا دستمو ول کن .......اون مج دستمو باز گرفته بود و منو به زور داشت می برد به مستراح.......من نمی یام عذرا ولم کن ........باشه طاهره زیاد طو لش نمیدم تو فقط کیرمو بمال و ابشو بگیر تا من راحت شم ...خواهش میکنم ......عذرا در نهایت منو برد تو مستراح ودرو بست و کیرشو در اورد و دستم دادوبهم گفت بزار تو دهنت .......بو ی نا مطبوع و فضای نا مناسب مستراح منو از این کار منع میکرد بهش گفتم این کارو نمی کنم فقط اونو می مالم ..دستمو با دهنم خیسوندم و شروع به مالش کیرش کردم عذرابادستاش سروصورتمو نوازش میکرد و اروم اه وناله میکرد منم داشتم به سرعت کارمو می کردم.و نگران بودم که یکی سر نرسه و گند این کارمون در بیاد خدا خدا میکردم اب کیرش زود تر بیاد ومن راحت بشم این کار اصلا برام هیجان و لذتی نداشت من به سرعت مشغول مالش کیرش بودم عذرا هم اه و ناله اش بیشتر شده بود و چشاشو بسته بود انگار می خواست ارضا بشه .......اون نعره ای زد صداش منو ترسوند اه نکنه اونا سربرسند و ابروم بره .....اب کیرش رو دستم پاشید و کف دستمو حسابی خیسوند ....عذرا ارو م شده بود لبامو بوسید و ازم عذر خواهی کرد ........طاهره جون منو باز ببخش من کمی زیاده روی کردم و به زور تو رو اینجا اوردم ولی دست خودم نبود باید خودمو راحت میکردم باور کن امروز به محض اینکه چشمم بهت افتاد کیرم سفت شد واون دیگه ول کنم نبود و باید کاری میکردم و مجبور شدم که بهت زحمت بدم ..ازت ممنونم .......از این کارش نفعی به من نرسید و فقط خستگی و اضطرابش برام موند تصیمیم گرفتم دیگه خیلی به عذرا رو ندم . انگاری اون پیش خودش خیال کرده که هر موقع منو دید ازم استفاده جنسی ببره و با این کاراش کاری دستم میده و ابرومو می بره ......عذرا رفته بود و منم برگشتم .......مادر شو هرم بهم نگاهی کرد و گفت دیر کردی لابد کار دست به اب داشتی نگرانت شدم ....بله سکینه خانم مستراح رفته بودم کارم طول کشید ......اوه طاهره هر لحظه منتظرم از دهنت بشنوم که بهم بگی من حامله شدم .....اه خدایا منو به ارزوم برسون ........به خواسته و ارزوی مادر شوهرم فکر میکردم که با این حال و روز این روزای پسرش و اینکه همین پریشبی اون حتی کیرش بلند نمیشد وبا کمک دستام سفتش کردم پس بااین اوضاع و احوال پسر جونش باید معجزه ای بشه که من شکمم بالا بیاد.......نگاه های رعنا بهم غیر عادی نشون میداد اون باز بهم محل نمی زاشت ....باز این دختره چش شده .....منم بهش محل نزاشتم و اهمیتی برام نداشت ..امون از دست اخلاق گنداین ور پریده ..بیچاره اون کمال که باید از دست این رعنا چه زجری بکشه .......رعنا بلند شد و رفت تو اتاق ....مادرشوهرم زیرچشمی نگاش میکرد .........طاهره تو فهمیدی رعنا چرا ناراحته و حتی به عذرا و تو محل نمی زاره .......نه سکینه خانم من از کجا بدونم ........ولی من می دونم رعنا از حرف اقا محمود برادر کمال ناراحت شده که تو رو اول انتخاب کرده بود که با کمال ازدواج کنی اخه اون گمان می کرد که تو دخترمی و شوهر نکردی و نمی دونست که عروسم هستی و شوهرت کنارت نشسته ....رعنا بهت حسادت کرده ........خب سکینه خانم گناه من چیه .......اره طاهره من میدونم که هیچ کس مقصر نیست ولی رعنا بچه هست و اینا رو نمی فهمه و تو هم بدل نگیر .......اصلا ناراحتی رعنا برام اهمیتی نداشت و تازه خوشحال هم شدم که حالش گرفته شد .........عصر شده بود ومن در صدد بودم که کمی بخوابم ولی صدای سلام شرافت رو شنیدم و بیخیال خواب شدم .......وای وای شرافت لابد اومده دنبالم که باهاش برم خیاطی ...ناخواسته اضطراب و ترس و هیجان خاصی بهم دست داد من انتظار اومدنشو نداشتم اون منتظر جواب من بود و من هنوز تصمیمی نگرفته بودم و ته دلم راضی به خیانت به شوهرم نبودم خدایا من چکار کنم اصلا خیلی راحت می تونم به شرافت بگم که بیخیال من باشید و به عشق و حالتون برسید ولی اگه این گزینه رو انتخاب کنم پس نیازو خواسته های جنسی من که هر روز داره بیشتر میشه رو باهاش چکار کنم و حال و روز و رفتار جنسی شو هرم که جای خود داره و اصلا جواب گو م نیست .......من تصیممو گرفته بودم و اینو به شرافت میگم .......رفتم استقبالش ...اون براستی به خودش رسیده بود و دوست داشتنی تر به چشم میومد من که اگه مرد بودم حتما کیرم براش شق میشد شرافت امروز خیلی زیبا شده بود .....طاهره جون اومدم دنبالت که با هم بریم خیاطی که لباسمو بگیرم .....باشه بیا بشین تا اماده بشم .....رعنا به شرافت هم بی محلی میکرد اون واقعا غیر قابل تحمله ......رفتم تو اتاق اه باید چی بپوشم و اصلا ایا من می خوام برم تو خیاطی به چه منظور و هدفی میرم ....همون شلوار تنگ و چسپون سفید رنگو پوشیدم و یه بلوز شیک هم تنم کردم ..نگاه اینه کردم ..اوه اوه چی شده بودم منم دست کمی از شرافت جون نداشتم ولی من مثل اون ارایش نکرده بودم تصمیم گرفتم بدونه ارایش باهاش برم که وقار و سنگینیم به چشم بیاد ......از خونه اومدیم بیرون ........طاهره جون خوب وسرحال که هستی ....اره شرافت من خوبم ولی مثل تو سرحال نیستم ......اوه چرا عزیزم .....اصلا جوابت و تصمیمت چیه ........راستش من هنوز دو دلم و با وجودیکه همه حرفای اون روزت درست بود ولی ته دلم به این رابطه و در واقع خیانت راضی نیست و نمی دونم چکار کنم (هدفم از این سخن این بود که غیر مستقیم ازش یه مشاوره بگیرم هر چند پیش خودم تصمیممو گرفته بودم )..طاهره جون نمی خوام حرفای تکراری باز بهت بگم ومن همه چیو اون روز بهت گفتم من یه نظری دارم فرهادلابد امروز من و تو رو به همون اتاق پیرمرده می بره .....توم اگه دلت خواست بیا همون جا ولی فقط تماشا کن و ناظر عشق بازی من و فرهاد باش وبا این کار می تونی تصمیم نهاییتو بگیری واگه خواستی به ما ملحق بشی که چه بهتر و ما از خدا می خوایم ولی اگه نخواستی می تونی هر لحظه دلت خواست اتاق و مغازه رو ترک کنی فهمیدی ......اره شرافت اتفاقا منم همین تصمیم رو داشتم .......باشه من میام و یه گوشه وای میسم و تماشا چی گاییدن تو میشم .....اوه طاهره باز رعنا باهام قهره اون چشه ...انگار این دختره مریضه منوکه می بینه حالش عوض میشه ......اره شرافت جون فقط تو نیستی با من و عذرا هم امروز همین رفتار رو داشت ...ولی مثل اینکه دارم از دستش خلاص میشم چون دیشب تو مراسم خواستگاری هاشم اونو برای یه مرد از فامیلای عروس خواستگاری کردند و انگشتر هم دست رعنا انداختند جالب اینکه قبلش منو انتخاب کرده بودند و نمی دونستند که من شوهر دارم به خاطر همین رعنا هم باهام قهر کرده .....اون براستی هیکل بزرگ کرده ولی عقلش هیچ رشدی نکرده ........درسته طاهره جون ولی من که بدی بهش نکردم و کاری باهاش نداشتم ولی بامن چرا قهره ........اوه قضیه رعنا رو ول کنیم .....خب شرافت جون از داروی مایعه برام بگو باز مصرفش کردی ......اره برای بار دوم با ز با خیار تو کوسم استفاده کردم البته اونو قبل از خواب زدم ومی خواستم قبل از سکسم با جمیل خوب سر حالم بیاره ولی اون باز نتونست خوب ارضام کنه جمیل هم خسته و بی حال بود و هم کیرش کلفت وحال بده نبود من بعد از پایان سکسم با جمیل به همون خیاره پناه بردم و بااون کمی خودمو راضی کردم ...اه اینم از شانس بد من .....ولی شرافت امروز خیلی به خودت رسیدی و بیشتر خوشکل شدی انگار عروسیته ......اره طاهره جونم امروز می خوام یه سکس خوب و عالی داشته باشم ومی خوام توم یه نمایش عاشقونه و بکن بکن خوبی نگاه کنی ......ولی طاهره می خوام یه چیزی بهت بگم من تو رو دوست و رفبق واقعی خودم می دونم و هر چی تو دلم بوده همشو برات گفتم و هیچ رازی نگفته ای ندارم که بهت نگفته باشم ...اینو باور کن اگه ازم بخوای که با فرهادبه هم بزنم .و باهاش سکس نکنم به خاطر تو اینکارو می کنم و نزدیک مغازه اش هیچ وقت نمیشم ........شرافت جون منم تو رو دوست دارم و تنها رفیق و مونسم تو هستی و باهات خیلی راحتم ولی منم نمی خوام خواسته و نیازی که می تونه تورو راضی کنه رو از دستت دور کنم من شادی و خوشبختی تو رو می خوام و می دونم این کاری که می کنی باعث خوشحالیت میشه و منم به همین راضیم ........طاهره ازت ممنوم........اه تو خیلی خوبی ........رسیدیم به مغازه خیاطی ...ناخوداگاه ترس و نگرانی باز منو گرفت یه جورایی داشتم می لرزیدم ......اومدیم تو مغازه..............این ماجرا ادامه دارد
     
#17 | Posted: 22 Jan 2018 12:43
ادامه ماجرا از طاهره.......تو مغازه دو نفر خانم بودند اونا مادر و دختر به چشم میومدند من نمی تونستم راحت و ریلکس وایسم چون بدنم می لرزید...فرهادبا دیدن شرافت و بخصوص من ذوق زده و خوشحال به نظر می رسید اون ضمن انجام کار مشتریاش باچشاش منو می دیذ انگاری باور نداشت که من تو مغازه اش رو صندلی نشستم از حرکاتش معلوم بود که می خواست هر چه زودتر کار مشتریاشو نموم کنه و به ما برسه دختره تو اتاق پرو با فرهاد مشغول بودند ولی پرده نیمه باز و اونا رو میدیدیم من هنوز شرایط عادی نداشتم انگاری می خواستند منو برای اعدام ببرن و دستام می لرزید پیرمرده شاگرد فرهاد زیر چشمی منو دید می زد شرافت متو جه ام شد......طاهره تو چرا می لرزی انگار حالت خوب نیست ....اه شرافت نمی دونم چرا اینجوری شدم خیلی هیجان و ترس دارم ..... طاهره اگه نمی تونی و این شرایطو تحمل کنی و مایلی تا مغازه رو ترک کنیم و اصلا امروز بی خیال این کارمون بشیم ..........نمی دونم چی بگم بخدا دست خودم نیست من تا حالا در این شرایط قرار نگرفتم می دونی که منظورم چیه ......اوه طاهره بمیرم برات تو چقدر ساده ای .......شرافت جون دلم یه جوریه انگار عذاب وجدان گرفتم ......اخه طاهره تو تا حالا کاری نکردی و دستی بهت نخورده خیلی به خودت سخت نگیر ......می خوای برم بیرون یه نوشیدنی برات بگیرم تا بخوری .....نه فعلا لازم نیست .....باشه هر جور راحتی ........فرهاد کار مشتریاشو تموم کرده بود و اونا از مغازه بیرون رفتند .........نمی دونم چی بگم من خیلی خوشحالم که شما هارو می بینم طاهره خانم انتظار ملا قات شما رو نداشتم انگار دنیا رو بهم دادین که امروز با شرافت خانم اومدین ....اوه اوه ولی انگار حالتون خوب به نظر نمی رسه ......شرافت دستمو تو دستش گرفته بود و سعی میکرد بهم ارامش بده ......نه اغا فرهاد طاهره جون یه کمی هیجان زده اس...الانه خوب میشه ..........نه شرافت خانم من تحمل ناراحتی طاهره خانم رو ندارم ....الان میرم تو خونه یه شربت خوب و مناسب براشون میارم ....البته خونه من همین پشت مغازه هست و زیاد دور نیست ....فرهاد اینه تو اتاق پرو رو کنار زد و از همون در مخفی بیرون رفت ...بعد از دقایقی کوتاه ..فرهاد از همون در مخفی با یه سینی و سه لیوان شربت قرمز برگشت ........اون رفت پیش پیرمرده و با ایما و اشاره یه چیزهای بهش گفت و بعدش پیرمرده بلند شد ویه پارچه تو مغازه رو برداشت و رفت بیرون ......ببخشید خانمامن یه کمی خرید داشتم به شاگردم دادم که برام بخره ...وخواستم راحت تر باشین وبهتون سخت نگذره.......من شربت رو خوردم اوه طعم خاصی داشت زیاد شیرین نبود ولی در اون لحظه بهم چسپید من که داشتم شربت رو می خوردم شرافت رفت پیش فرهاد و به ارومی باهاش صحبت میکرد .......فرهاد رفت از بیرون در مغازه رو بست و از در بغلی که به حیاط خونه شون می خورد و به راه رو ودر مخفی ارتباط داشت برگشت تو مغازه .........در حین رفتن فرهاد شرافت رو صدا زدم و بهش گفتم که در باره چه موضوعی باهم حرف میزدید ........اوه طاهره جون داشتم بهش میگفتم که هنوز تو کاملا به سکس راضی نشدی و اومده فقط تماشا چی کارمون باشه .......خب فرهاد چی گفت ........اونم جواب داد من انتظار داشتم که طاهره سخت موافقت کنه ولی تا همین حدش هم خیلی خوبه و هر جور شده باهم راضیش می کنیم .......با خوردن اون شربت سرم یه کمی گرم و یه جورایی داغ شده بود نمی دونم تو این شربت چه چیزی بودش و هر چه بود منو اروم کرده بود .....فرهاد ازمون خواست به اتاق پیرمرده بریم ...اون جلو جلو به اونجا رفت ...شرافت اومد دو دستمو گرفت و جلوم زانو زد و تو چشام زل زد ....ببین طاهره جون الان خوب شدی و اماده ای که بریم .........اره شرافت اون شربت خیلی ارومم کرد نمی دونم چی شربتیه و خیلی هم شیرین نبود ولی بدردم خورد .....خوبه ولی لیوان من خیلی شیرین بود لابد فرهاد خصوصی برات ریخته اخه اون خیلی هواتو داره .....اوه بسه دیگه شرافت اصلا شش دونگ فرهاد مال تو باشه.....خیلی خب طاهره پاشو با هم بریم تو اتاق فرهاد منتظر مونه ........اون دستمو گرفت و به طرف در مخفی رفتیم با این قدم هام داشتم مرز پاکی و شرافت و سلامت جنسی و زناشویی زندگی مو می شکستم دیگه خیلی دلهره نداشتم حس و حال خوبی داشتم احساس میکردم که رو ابرای اسمون دست در دست شرافت قدم میزنم به اتاق رسیدیم همین ابتدا بوی عطر خوش بویی مارو تحت تاثیر قرار داد فرهاد با لبخند زیبایش مارو نگاه میکرد اون قبلا یه صندلی راخت برام در گوشه اتاق اماده کرده بود و من روش نشستم ........طاهره خانم شما خوب شدین شربته بهتون چسپید .....بله اغافرهاد خوب بود ......اگه خانما اجازه بدن از این لحظه می خوام خودمونی باهم صحبت کنیم و این باعث میشه زودتر بهم نزدیک بشیم .......اوه اوه فرهاد من که باهات خودمونی هستم و همون اول اشنایی حسابی منو قلقلک دادی ...نه نه شرافت جون منظور من طاهره هست که هنوز احساس غریبی می کنه .....طاهره جون لطفا به حرفم گوش کن من نمی خوام در این رابطه ای که اگه راضی شدی باهات می خوام داشته باشم زور و اجباری بکار ببرم و تا خودت به این سکس رضایت ندی من حتی لمست نمی کنم و عشق و احساس من به شما ها لحظه ای و برای یه بار و دو بار نیستش من این رابطه رو می خوام تا سال ها باهاتون داشته باشم واینو واقعا راست میگم و دهن من قرص قرصه و به خاطر زن و بچه هام که شده از این رابطه مون به هیچ کسی حرفی نمی زنم و اینم از شما ها هم انتظار دارم چون شما ها هم شوهر دارین ...فرهاد اومد و دست شرافت رو گرفت و اونو لب تخت برد اونا هنوز لخت نشده بودن شرافت قبلا چادرشو انداخته بود و یه بلوز سفید و یه دامن ابی تنش بودقسمتی از پارچه دامنه تو چاک کونش رفته بود و ماهیچه های کون خوش فرمش رو دامنش مشخص و معلم بود فرهاد شرافت رو با دستاش دور خودش چرخوند و وقتی چشمش به کونش افتاد .....اونو نگه داشت و گفت ....اه شرافت این باسنی که تو داری منو دیوونه میکنه لطفا بزار کمی نگاش کنم وفرهاد با دستش مقدار بیشتری از پارچه دامنشو تو چاک کونش فرو برد و با دو دستش رو باسنش دست می کشید اون کم کم داشت دامنشو به طرف کمر ش بالا می برد اوه اوه کون زیبای شرافت بیرون افتاده بود .....براستی کون سفید و خوش فرم و فوق العاده ای داشت شورت سفیدی پوشیده بود وقسمت پایین شورته تو کونش رفته بود فرهاد طاقت نیاورد لباشو به باسنش رسوند و با دو دست و لب و زبونش افتاد به جون کون شرافت ...از چشای فرهاد شهوت می بارید و گاهی زیر چشمی منو نگاه میکرد و یه کوچولو لبخندمیزد منم داشتم تحت تاثیر این نمایش عشقی قرار می گرفتم شرافت رو لبه تخت خم شده بود و اه وناله میکرد فرهاد شورت شرافت رو کنار کونش جمع کرده بود و دیگه داشت سوراخ کون و کوسشو میخورد اون قبلا موهای اونجا هاشو خوب زده بود و مثل لامپ می درخشید .....شرافت حسابی لذت می برد و شهوتی شده بود اون مثل مار به کمرش حالت میداد و از فرهاد دیگه طلب کیر میکرد فرهاد همچنان مشغول خوردن کونش بود .....شرافت منو صدا زد اه طاهره منو می بینی من دارم غرق عشق و شهوت میشم تا حالا کسی منو به حالت نرسونده اوه اوه طاهره جون خوب تماشا کن و لذت منو ببین .......فرهاد بسمه دیگه کیرتو میخوام خواهش میکنم اونو بهم برسون ...دارم واسه کیرت می میرم ........شرافت جون کیرمو برای کجات می خوای .........اونو به کوسم برسون .......خب اگه کونتو بخوام چی ........اوه فرهاد کونم به تو نه نمیگه ولی دوست دارم کیرتو تو کوسم کنی ........لطفا زود باش من دارم دیوونه میشم ....زود باش منو بکن .........اگه منو نکنی فریاد می زنم تا صدام به گوش زنت برسه حالا فهمیدی ........شرافت جون قربون اون کون خوشکلت برم زنم الان خونه نیست و رفته پیش مادرش و تا بعد از شام هم برنمی گرده پس فریاد نزن ....واگه دادو فریاد میزنی برای طاهره جون بزن تا بلکه بیاد بهت کمک کنه ..فرهاد از خوردن کونش دست کشید و از شرافت خواست اونو لخت کنه ....لباسای فرهاد رو به سرعت از تنش در اورد و بالاخره من کیر فرهاد رو دیدم اوه اوه چه کیر خوشکل و کلفتی داشت براستی تو مسابقه و رقابت کیر های شوهرم و اخوند حیدر اون شایسته کسب مدال طلا رو داشت و البته کیر عذرا هم پیش این کیر عددی نبودکیرش مثل فنر از شورتش بیرون زد و من مات و مبهوت نگاه کیرش میکردم فرهاد کیرشو دستش گرفت و شرافت هم دستشو به کیرش رسوند و باهم و کیر به دست و لبخند زنان نگاهم میکردند اونا تلاش میکردند که منو تحریک ووادار به سکس کنند ..من از خودم و اوضاع واحوال کوسم غافل شده بودم دستمو به کوسم رسوندم ....اوه اوه از بس ترشح داشتم که زده بود به زیر کونم و صندلی هم یه کمی نم کشیده بود ......فرهاد متوجه این حرکتم شد .......طاهره جون توم مثل دوستت خیس کردی اه بمیرم برات ......اگه اذیتت می کنه و دوست داری برات با زبونم تمیزو پاکش کنم ها چی میگی .......من نتونستم جوابشو بدم با تکون دادن سرم بهش جواب منفی دادم .....فرهاد هنوز شرافت رو لخت نکرده بود اون شرافت رو لبه تخت گذاشت و خودش جلوش ایستاد وکیرشو تو دهنش گذاشت ازبس کیرش کلفت بود شرافت دهنشرو کامل باز کردکه بتونه حداقل کلاهک کیرشو تو دهنش کنه واین کارو بزور انجام میداداخه شرافت دهن بزرگی نداشت ولی به صورتش می یومد حالا فرهاد می خواست بزور کیرشو بیشتر تو دهنش کنه ....شرافت اقش گرفته بود وچند باری به ناچار سرشو عقب کشید وکیرشو از دهنش خارج کرد تا نفس تازه کنه ..در حین کیرخوردن فرهاد بلوزشو از سرش بیرون کشید و سو تینش رو هم باز کرد و پستون های شرافت خیلی درشت نبود و کوچک هم نبود بلکه معمولی و سفت بود وبا وجودیکه اون بچه داشت ولی اویزون و شل نشده بود فرهاد دیگه داشت با سینه هاش هم بازی میکرد اب دهن شرافت از دور ورای کیرش رو زمین می ریخت ...شرافت جون خوب کیرمو می خوری ....بخور عزیزم نوش جونت ....بهتر بخور تا اشتهای بعضیا روزنده کنیم تا بلکه اونم گرسنه شون بشه و بخوان ازاین کیر بخورن .......بگو خوشمزه است با صدای بلند بگو که طاهره جونت بشنوه.....اوه فرهاد جون کیرت معرکه است و خوشمزه ...من که سیر نمی شم و الان نمی خوام طاهره از این کیر بخوره اگه خیلی دلش میخواد بیاد جلو ازمون خواهش کنه تا کمی بزارم دهنش تا طعمشو بچشه ....ها فرهاد جون موافقی ......اره عزیزم اگه تو بخوای من راضیم میزارم دهنش تا بدونه این کیر چه چیزیه و مثل مال شوهرش نیست .......اره من که این حرفتو خوب می فهمم و می دونم کیرت با مال شوهرم مقایسه نمی شه ......اوه اوه بازم بزار دهنم فرهاد جون زودباش ...فرهاد این دفعه با شدت بیشتری کیرشو تو دهن شرافت فرو کرد وسرشو با دستاش نگه داشت و برای لحظاتی کیرشو تو دهنش قفل کرد ..شرافت داشت رنگ صورتش عوض میشد اون سرخ شده و داشت خفه میشد ..برای لحظاتی نگرانش شدم خواستم بلندشم و برم کمکش ....نیم خیز شده بودم ...یهو شرافت خودشو از اون حالت در اورد و رو تخت ولو شد اب دهن شرافت ازکیر فرهاد می ریخت .....فرهاد دید که من نیم خیز شدم گفت ......طاهره جون از جات بلند شدی و اشتهای کیرمو کردی اره ...خب بگو اره تعارف نکن بیا عزیزم توم امتحان کن خیلی خوشمزه است ...فقط بخورش ..اگه بد بود میدم شرافت جون اونو بخوره ....در تمام اون لحظات کیر خوری شرافت من ناخواسته دستمو رو کوسم می مالیدم من مست تماشای نمایش اونا بودم ...دیگه داشتم مقاومتم کم میشدخیلی جلو خودمو گرفته بودم و ممانعت از بروز شهوت و هوسم میکردم ولی تا چقدر/....... من داشتم تسلیم می شدم ....شرافت رو تخت داشت با کوسش ور میرفت و من حریصانه به کیر فرهاد نگاه میکردم .......طاهره جون چرا خودت رو عذاب میدی میدونم از ابتدای عشق بازیم با شرافت دستات رو کوسته و داری اونو می مالی ...اخه چرا تنها این کارو می کنی بده من باقی کارتو ادامه بدم قول بهت میدم فقط تو کیرمو بخور و من کوستو می مالم و می خورم و دیگه کاری دیگه نمی کنم تا خودت بهم بگی و با قبول این پیشنهادم یه کمی به دوستت شرافت فرصت بده تا نفسی تازه کنه چون خیلی خسته شده ....دوست خوب اونه که جور دوستشو بکشه.....شرافت به کمک فرهاد اومد.......طاهره جون عزیزم من خیلی خسته شدم پاشو به من کمک کن و کمی جورمو بکش ...بلند شو فقط کیرشو بخور ......خواهش میکنم ....فرهاد جلوم کیر بدست راه میرفت و من در استانه بلند شدن و گرفتن کیرش بودم ....دیگه.نمی تونستم مانع هوسم بشم ..در اون لحظه و موقع بلند شدنم قیافه صالح رو یه لحظه تصور کردم ..اوه داشتم خط قرمز رو عکسش می کشیدم در واقع خیانت های من به شوهرم استارت خورده بود..............این ماجرا ادامه داره
     
#18 | Posted: 23 Jan 2018 17:56
ادامه خاطره از طاهره.........فرهاد همچنان منتظر و مشتاق جلوم بود و شرافت با نگاهش به من ازم می خواست کیر شوتحویل بگیرم بلند شدم چادرم ازسرم افتاد وایستادم چشمم تو چشای فرهاد بود و اون با تموم وجود منو به جلو دعوت میکرد همون شلوار سفیده و با بلوز به تن داشتم کف دو دستم رو کوسم بود اونجا م از ترشحات کوسم خیس بود و رو شلوارم حسش کردم دیگه نمی تونستم وایسم بسوی کیر فرهاد رفتم ....با حرکت من و نزدیک شدنم به اون شرافت کارشو ول کرد وبهم نزدیک شدو دستاشو رو شونه هام مسقر کرد اون انگاری می خواست بهم کمک کنه که در اخرین لحظات منصرف نشم ...من دیگه روبروی فرهاد ایستاده بودم شرافت با یه دستش مچ دست راستمو گرفت و به ارومی به طرف کیر فرهاد برد با لمس اون و همزمان شدن بوسه شرافت رو گونه ام بالاخره کیر فرهاد تو دستام جا گرفت ..........شرافت یه هوراو فریادی از شادی کشید وفرهاد هم همزمان برا م کف می زد انگاری اونا کشف و اختراع تازه ای کرده بودند .......در اون لحظه هیجان زیادی داشتم ترشح اب کوسم زیاد شده بود و اونو حس میکردم .....شرافت هنوز کنارم بود و گفت .......طاهره جون زودباش تکونی به دستات بده و کارتو شروع کن ....زود باش قربونت برم ....خیلی خوب شد اومدی به کمکم...من نمی تونستم تنهایی از عهده این کیر کلفت و سرحال بربیام ...ولی ما دو تایی باهم می تونیم همه کار باهاش بکنیم .........من داشتم کم کم کیرشو مالش میدادم قطر کیرش و درازیش فوق العاده بود و با اون کیرهایی که از شوهرم و اون اخونده دیده بودم بیشتر به چشم میومد ........کیرش سفت و مثل سنگ شده بود ......فرهاد خیلی خوشحال به نظر میرسید ........طاهره جون واقعا این عشق بازی بدونه تو هیچ صفا و لذتی نداشت اوه چه دستای لطیف و نازکی داری کیرم تو دستات بهم یه حس خیلی خوبی داده لطفا بهتر اونو بمالون......من تکونای دستمو بیشتر کردم فرهاد حالتشو عوض کرد و منو رو لبه تخت نشوند و خودش رو بروم وایساد و ازم خواست کیرشو تو دهنم کنم .....راستش منم دلم می خواست کیرشو بخورم ولی منتظر بودم خودش بخواد هنوز یه ذره غرور تو وجودم مونده بود قبل از خوردن کیرش شرافت اومد لبامو بوسید و دستی به موهام کشید و گفت عزیزم می خوای لخت بشی و لباساتو دراری تا راحت تر کارتو بکنی و یا می خوای من ویا فرهاد این کارو بکنیم ...ها چی میگی ....نه شرافت فعلا نمی خوام لخت شم .......باشه عزیزم هر چی تو بگی ......دهنمو باز کردم و کیرشو با لبام گرفتم کلاهک کیرش متورم و ماهیچه ای بود اونو با زبونم کمی لمس کردم و دورادورشو خوب خوردم از این کار خوشم میومد هنوز فقط با سر کیرش کار میکردم فرهاد وشرافت داشتند ایستاده همدیگرو می بوسیدندو از هم لب می گرفتند کم کم داشتم کیرشو بیشتر تو دهنم جا می دادم و همزمان با اون با زبونم اونو می خوردم سفتی کیرش بهتر بهم کیف و حال میداد دیگه کیرش بخوبی و کامل تو دهنم جا گرفته بود و منم با شدت و حرارت خاصی اونو می خوردم ////اه اه اعتراف می کنم کیرخوردن اونم کلفتش خیلی حال میده فرهادبا یه دستش رو باسن بی نقص شرافت دست می کشید وبا دست دیگرش موهامو نوازش می کرد وگاهی پستونای شرافت رو می مالوند .......اوه شرافت جون من هنوز باور ندارم که الان تو وطاهره رو پیشم دارم ومن خودمو یه مرد خوش بخت می بینم و خوشحال هستم که با دو زن خیلی زیبا دارم سکس می کنم .....طاهره جون حس می کنم با این لباسات راحت نیستی لطفا اجازه بده لختت کنم ......شرافت بجای من جواب داد......نه فرهاد نمی خواد اون فعلا مایل نیست لختش کنیم بزار هر جور دوست داره باهاش رفتار کنیم من طاهره رو خیلی دوست دارم واگه اون ناراحت بشه انگار که من.ناراحتم .......پس حداقل بزارچند تا از دگمه های بلوزشو باز کنم تا راحتتر نفس بکشه و هم پستونای قشنگشو ببینم .........اینو موافقم فرهاد جون منم دوست دارم چشام به سینه هاش بیفته اخه من تا حالا اونجاشووکلا اندام لخت طاهره جون رو زیارت نکردم ....شرافت خم شد سه یا چهار دونه از دگمه بلوزمو جدا کرد ومقدارکمی از بلوز ناحیه سر شونمو پایین کشید........ من سوتین داشتم وهنوز کیر فرهادتو دهنم بود شرافت می خواست سو تینمو باز کنه اون بهم نگاه کرد و می خواست اجازشو بهش بدم من با تکون دادن پلکای چشمم بهش جواب اوکی دادم و شرافت هم سینه هامو ازاد کرد........اوه اوه اخ جون چه پستونای کوچک و نازو ترو تازه ای داری لطفا بزار خوب نگاش کنم .......فرهاد کیرشو از دهنم خارج کرد و محو دیدن سینه هام شد ........اه طاهره تو سینه هات عین دخترای شوهر نکرده و دست نخورده میمونه ....پستونات خیلی تر و تازه اس و مثل میوه نوبرمیمونه .......وای شرافت نظر تو چیه ......اره فرهاد منم عاشق این سینه هاش شدم اونا خیلی خوردنین ولی باور کن حیفه اونا رو بخوری فقط باید نگاش کنی .......نه نه شرافت من به وقتش و اگه طاهره جونم اجازه بده اونا رو می خورم و لذتشو می برم ......اصلا طاهره ....تو مگه چند سالته ......24سالم باشه خوبه ......نه نه تو خیلی جوونتر نشون میدی .......طاهره جون 14سالشه وهمه چیش دست نخورده اس....حالا این همه داری از طاهره تعریف می کنی انگار منو فراموش کردی ...پس من چی ........اوه عزیزم شرافت حسودنباش من هر دو ی شما رو دوست دارم و بهتون عشق می ورزم و هر کدو متون مثل یه گل هستین و عطر و بوی مخصوص خودتون رو برام دارین ..من که قربون هردو تاتون می رم ....با ادای این جمله فرهاد شرافت رو به اغوش کشید و با هم روتخت ولو شدند فرهاد رو شرافت افتاده بود و عاشقانه لبا و صورتشو می بوسید و وبا دستاش سینه هاو کمر و باسنشو لمس میکرد شرافت پاهاشو باز کرد و اماده شد که کوسش از کیر فرهاد پذیرایی کنه ....فرهاد کیرشو به کوس شرافت هدایت کرد و با یه تکون رو کمرش اونو فرو کرد ...تلمبه های فرهادرو کوس شرافت شروع شده بود و من ایستاده کنارشون نگاه می کردم ..فرهاد ازم خواست جامو عوض کنم و جوری وایسم که چشمش به پستونای لختم باشه .....من رفتم قسمت بالای تخت و اونجا رو برو ش قرار گرفتم ودر واقع بالای سر شرافت مسقر شدم ..فرهاد حالتشو عوض کرد و کمی راست شد که منو خوب ببینه و .......فرهاد همچنان رو کوس شرافت کار میکرد و در همون حین شرافت رو برگردند وبه شکم اونورو تخت خوابوند و گاییدن شرافت رو ادامه داداه و ناله های عاشقونه شرافت منو مست کرده بود و دستای شرافت رو گرفتم و بهش نزدیک شدم و خم شدم و صورت زیبا و موهاشو نوازش می کردم فرهاد با حرارت و شهوت خاصی رو کون شرافت میزد و به به و اخ جون از خودش در میکرد اون براستی رو کون زیبای شرافت در اوج عشق و شهوت و خوشی سیر میکرد .....در همین حین فرهاد دستشو بسویم دراز کرد و ازم خواست بهش نزدیک بشم ..شرافت رو ول کردم و رفتم کنار فرهاد .....اون دستشو رو پستونام برد و اونا رو به ارومی مالش میداد ......طاهره جون ناراحت نیستی که سینه هاتو می مالم ........نه نه فرهاد ادامه بده .....خب بزار لطفا لباتو ببوسم ......سرمو جلو بردم و اون لباشو به لبم رسوند .و بوسیدنمو شروع کرد و در عین حال تلمبه هاشو ادامه میداد........فرهاد لبشو ازم کمی دور کرد و گفت .....طاهره جون چرا لخت نمیشی وغریبگی می کنی می بینی من وشرافت لخت و عریان شدیم وخیلی راحت رفتار می کنیم خواهش می کنم خودمونی باش تو که کیرمو دهنت کردی پس خودتو رها کن واز این لحظات لذت ببر.......باشه عزیزم.........خب اماده هستی و دلت میخواد بکنمت واگه هم می خوای لخت نشی وبا لباست که تنته این کارو می کنم ....ها عزیزم نظرت چیه.......دلم مثل سیر وسرکه از هیجان . هوس .و خواستن و تمنای اغوش و کیر کلفتش می سوخت وشرافت رو می دیدم که زیر ضربات کیرش اه و ناله می کزد و ازچشاش مستی و شهوت می بارید اوه من چم شده بقول فرهاد کیرشو که خوردم و اونو تا دقایقی خوب تو دهنم گذاشتم پس این ناز و ادا و مقاومتم چه معنی داره دیگه نگاه کردن بسمه باید بزارم کیرش حالمو جا بیاره و سیرابم کنه ...اره این درسته ......ولی هوس کردم لختم نکنه وبرای اولین سکسم با فرهاد نیمه عریان بهش کوس بدم نمی دونم به چه دلیل این تصمیم رو گرفتم ولی هر چه هست این مدلی هوس کردم ..........فرهاد می خوام بگم لطفا لختم نکن ولی می خوام منوبکنی .......اوه اوه اخ جون ...وای وای شنیدی شرافت طاهره چی میگه .......شرافت از سروصورتش زیر ضربات کیر فرهاد عرق می ریخت وگفت ......نه فرهاد جون مگه ضربات کیر کلفت شما می زاره من چیزی بشنوم ........اوه طاهره جون لطفا یه بار دیگه باصدای بلند این جمله اخریتو به خاطر گل روی شرافت جون تکرار کن ........اه امون از دست تو وشرافت .....باشه میگم.......فرهاد می خوام منو بکنی ولی لختم نکن ...........شرافت ذوق زده شده بود و خوشحال و به خنده افتاد .......اخ جون مبارک فرهاد باشه این وصلت و کردن طاهره جون ومبارک من باشه که شریک پیدا کردم ......شرافت جون گاییدن تو کافیه ...دیگه نوبت طاهره جونه که با هم امادش کنیم ..........پاشو عزیزم تو که ارضا شدی ها .......اره فرهاد شاید باورنکنی دو بار ارضا شدم وهر چند خوب از کیرت سیر نشدم ولی به خاطر طاهره من بی خیال باقیش میشم.....فرهاد کیرشو از کوس شرافت دراورد وکمک کرد که اون بلند بشه .....اونا باهم اومدن سراغ من .....هنوز شلوار سفیده پام بود ........فرهاد کمی به فکر رفت انگار طرح و نقشه می ریخت که به چه مدلی منو بکنه وشرافت هم رفت سراغ پارچ اب که روی طاقچه بود و تشنگیشو رفع کرد اون به خوردن اب نیاز داشت چون خیلی عرق کرده بود و خسته از کوس دادنش .......شرافت شورت و سوتینشو پوشید . و اومد کنار دست فرهاد وبا این کارش میدون رو دست من داد .......فرهاد منو بلند کرد و به پشت رو تخت خابوند و گفت ........شرافت جون با اجازه از شما می خوام از این لحظه فقط با طاهره کار کنم ...تو که مخالفتی نداری ....نه فرهاد من موافقم و می بینی که شورت و سوتینمو تنم کردم باقی نمایش مال تو و طاهره جون باشه و تازه اومدم کمک حالتون باشم ......فرهاد به ارومی دکمه شلوارمو باز کرد و زیپشو پایین کشید و شلوارمو تا رو زانوام اورد شورت زرد رنگی پوشیده بودم ولی خیس خیس شده بود فرهاد شورتمو هم تا همون حد پایین اورد و نگاهی به کوسم کرد ....اوه اوه شرافت بیا کوس طاهره رو ببین .....خوش به حال من که همچین گنجی جلوم هست ............وای وای فرهاد کوسش مثل یه گل نوشکفته می مونه ...خوش به حالت که کیر داری ومی تونی اونو بکنی ...کاشکی منم کیر داشتم و دو نفری طاهره رو می گاییدیم ......اره شرافت حرف خوبی زدی......کاشکی اینجوری می بود.......فرهاد به حالت عکس رو م قرار گرفت و کیرشو به دهنم گرفت و دهنشو به کوسم رسوند و مشغول به خوردن کوسم شد ومنم دهنم روباز کردم وکیرشو می خوردم شرافت کنارم رو تخت نشسته بود و با دستاش تخمای کیر فرها درو لمس میکرد کیرش تودهنم طعم وبوی اب کوس شرافت رو می داد چه خوب و چه بد من با دهنم اونم قورت داده بودم البته مزه خیلی بدی نداشت ولی برای اولین بار اب کوس یه زن رو می چشیدم .......... فرهاد خیلی خوب و وبا تمام وجود کوسمو می خورد من ارضا شده بودم وبا لرزش و تکون های بدنم اونو احساس کردم شرافت اینو فهمید و لبخندی زد و گفت ....طاهره جون مثل اینکه ارضا شدی اره .......با تکون دادن سرم بهش اری گفتم ......شرافت دهنشو به کنار لبم رسوند و منو بوسید ......طاهره اگه از خوردن کیرش خسته شدی من حاضرم کمکت کنم ......کیرشو ول کردم و بهش گفتم .....اگه خودت دوست داری بیا با هم کیرشو بخوریم .......شرافت لبخندی زد و سرشو جلو اورد و دو نفری مشغول خوردن کیر فرهاد شدیم ......فرهاد متوجه این صحنه شده بود و براستی خوش می گذروند و خوشحال و سرمست که دو زن زیبا داشتند کیرشو می خوردند ...شرایط برای گاییدن کوسم فراهم شده بود فرهاد از اون حالت خارج شد و خوردن کیرش هم تموم شده بود اون برگشت و رو کوسم سوار شد و دو لنگ پاهامو به شونه ام رسوند وکیرشو به ارومی تو کوسم فرو کرد وضربات.و تلمبه هاش رو کوسم استارت خورد .........اوه اوف اوف طاهره کوست تنگه و حالت اکبند داره انگار شب عروسیته و برای اولین باره گاییده میشی براستی خوش به حال شوهرت که همچین زنی داره ........اون نگاهی به شرافت کرد و گفت .....شرافت می خوام بهت بگم واقعا کوس تو هم عالیه و حرف و حدیث نداره و توم دست کمی از مال طاهره نداری .....من که قربون دو تاتون میرم و هر دو تون برام عزیز ین .........شرافت با لباش سینه هامو می خورد و فرهاد هم منو بخوبی میکرد ...من واقعا لذت میبردم و معنی عشق و لذت جنسی رو الان می فهمیدم کیرفرهاد کاملا تو کوسمو پر کرده بود و با حرکات جلو و عقبش اوج لذت و مستی رو بهم میداد اه و ناله هام بلند شده بود و شرافت با خوردن پستونام این لذت و خوشی رو بیشتر میکرد .....فرهاد با هرتکونش کیرشو تا ته به کوسم میکوبید و اونو به ارومی تا لبه کوسم بیرون می کشید و حرکت بعدیشو با سرعت و شدت انجام میداد واین کارش رو دوست داشتم و دلم می خواست اینو ادامه بده ...فرهاد همه رفتاراش خوب بود و میدونست یه زن رو بخوبی راضی کنه ........اوه طاهره داره ابم میاد واقعا کوس تنگی داری من به این زودیا اب کیرم نمیاد ولی کوس تو از بس تنگه کیرمو داره تسلیم خودش میکنه ......اه ای ای ....ضرباتش تندتر شده بود و با تموم وجود و قدرت رو کوسم کیرشو می کوبید و در نهایت در تکون اخر کیرشو در ته کوسم نگه داشت و ابشو کامل تو کوسم تخلیه کرد و شرافت همچنان پستو نامو می خورد و اونم به سهم خودش از سینه هام لذت می برد و من تا این لحظه سه بار ارضا شده بودم و این بار اخری همزمان شده بود با تخلیه اب کیر فرهاد .......من شنیده بودم که احیانا مرد و زن باهم به ارگاسم برسن احتمال حاملگی زن بیشتر میشه حالا این نظریه درست باشه ویا غلط کاری بهش ندارم ولی اگه من از فرهاد حامله بشم چکار کنم .......وای خدایا کاشکی فکر این قضیه رو می کردم و قبلا به فرهاد می گفتم که ابشو تو کوسم نریزه ......ولی کار از کار گذشته . بهتره فکرشو نکنم ...فقط امید وارم از فرهاد بار دار نشم .....خیلی جالب شده بود من تو این افکار خودم بودم و فرهاد هنوز کیرشو بیرون نکشیده بود و انگاری داشت باز هم رو کوسم تلمبه میزد ...اوه اوه افرین به این کمر و قدرت و کیر فرهاد ....فرهاد باز رو کوسم می کوبید و منو می کرد و شرافت دیگه از خوردن سینه هام خسته شده بود و لبامو می خورد ....من هم وارد فاز ارگاسم برای بار چهارم شده بودم ..از سرو روی فرهاد عرق می چکید اون خسته شده بود ولی از کردن من خسته نشده بود و منم باز می خواستم منو بکنه ......فرهاد حالتمو عوض کرد ومنو برگردوند و به شکم رو تخت منو خابوند و همچنان منو می گایید شرافت هم بلند شده بود و داشت لباساشو می پوشید ولی من هنوز کارم با فرهاد تموم نشده بود......وقت و زمان رو گم کرده بودم و فرهاد هنوز روم کار میکرد ومن برای بار چهارم ارضا شدم ....اوه افرین به فرهاد که امروز منو چهار بار راضی کرد ....فرهاد هم ارضا شده بود و تخلیه ابشو تو کوسم احساس کردم ....با این دو بار تخلیه ابش تو کوسم یه جورایی بهم الهام شد که من از فرهاد بار دار خواهم شد و این قضیه در اینده می تونه خودشو نشون بده .......فرهاد خسته و راضی و خوشحال از روم بلند شد و کمکم کرد که بلند بشم و لباموبوسید و ازم تشکر کرد وشرافت هم اومد بهم تبریک وگفت و گونمو بوسید......شورت و شلوارمو بالاکشیدم و بعدش سوتینمو پوشیدم و باهم از اتاق مخفی بیرون اومدیم ........فرهادرفت تا یه نوشیدنی و خوردنی برامون بگیره هردو مون خصوصا من خسته و تشنه بودیم و نای حرف زدن نداشتیم ......اون برگشت جاتون خالی بستنی و فالوده با سه تا کیک تازه و گرم گرفته بود ....اونا رو خوردیم و سریع از فرهاد خدا حافظی کردیم و اومدیم بیرون ............این داستان ادامه داره
     
#19 | Posted: 25 Jan 2018 17:11
ادامه از طاهره..........مغازه خیاطی روترک کردیم هنوز ساکت و منتظر بودم که شرافت صحبت کنه ...ولی انگاری اونم با من هم فکر بود و انتظار داشت من حرف بزنم ....اوهوم ما را چه شده .....چندین قدم راه رفتیم و یهو تصمیم گرفتم این سکوت رو بشکنم ...لذا بهش نگاه کردم و خواستم شروع کنم ...شرافت هم در همون لحظه می خواست اون شروع کنه ....از این وضعیت پیش اومده خنده مون گرفت و باهم زدیم زیر خنده ......تو خیابون عابرین و مردم با تعجب نگامون میکردند و جماعت مرداییکه اهل دید زدن بودند بهمون متلک می زدند ..........اوه اوه طاهره دلم درد گرفت از بس خندیدم چه روز خوب و سراسر از هیجانی داشتیم من که خیلی بهم چسپید هر چند کیف و حال وعشق اخرش به تو رسید ....اره باهات موافقم شرافت تو دوست خوب و فداکاری هستی و من امروز بهم ثابت شد که به خاطر من نصف و نیمه عشق بازیتو با فرهاد ول کردی و گذاشتی من یه سکس و لذت واقعی رو تجربه و لمس کنم ......طاهره جون قابل تو رو نداشت از این بیشترا برات انجام میدم ......راستش منم دو بار امروز ارگاسم شدم و سهم خودمو تقریبا گرفتم و لی براستی فرهاد یه مرد قوی و از هر لحاظ کامیله ..اون خیلی چیزها داره که مثلا شوهرامون ندارن ......دیگه کیر کلفتش که جای خود داره و مقایسه با کیر جمیل نیست .......وای شرافت همه رو راست گفتی فرهاد امروز دو بار اب کیرشو تو کوسم ریخت باراول که ابشو تخلیه کرد منتظر بودم از روم بلند شه و بره ولی اون کیرشو کمی تو کوسم نگه داشت و بعدش ضرباتشو باز ادامه می داد واین کارشو ول نکرد تا یه بار دیگه کوسمو ابیاری کردخیلی برام جای تعجب داشت اخه شوهرم به محض تخلیه ابش کیرش شل میشه و منو ول می کنه ...اون واقعا در سکس با زنا بی نظیره وکمرش خیلی سفته و فرهادمنو امروز چهار بار ارضا کرد اوه اوه صالح بیشتر از یه ساله زنشم هنوز نتو سته منو حتی یه بار به ارگاسم برسونه .......ولی براستی فرهاد در یه جلسه جبران کرد و منو چهار بار به اسمونها برد .....شرافت جون خیلی بهم خوش گذشت ...ولی یه چیز کمی منو نگران کرده........اون چیه بهم بگو .......راستش از حامله شدنم می ترسم چون دو بار ابشو تو کوسم تخلیه کرد ...به دلم افتاده از فرهاد حامله میشم ......اوه اوه هیچی نشده عذا گرفتی ......هنوز که خبری نشده و تازه اگرم حامله شدی چه اشکالی داره ...به نظر من ارزش غصه خوردن رو نداره ....راستش اگه من از فرهاد بار دار بشم مثل تو غصه نمی خورم و ازش استقبال هم می کنم .....طاهره یه چیزی ازت می پرسم ........بگوشرافت ........شوهرت تو ماموریته و اخر هفته ها میاد خونه ...تو با صالح اون شبا سکس داری یا نه ........راستش شرافت همین هفته قبلی یه شبش با شوهرم نزدیکی کردم تازه اون حال و توانی نداشت من تحریکش کردم که منو بکنه و شب بعدش اصلا بهم دست نزد ........ولی طاهره از این به بعد هر موقع شوهرت برگشت خونه حتما باهاش سکس انجام بده و اینو فراموش نکن چون اگه از فرهاد حامله شدی بعدا مشکلاتی برات پیش نیاد ....فهمیدی .......اره شرافت میدونم چی میگی ...ازت ممنونم ..تو خیلی هوای منو داری ........راستی طاهره اگه اون کیک و بستنی و فالوده رو نخورده بودیم خیلی دوست داشتم یه سری به همون کافه میزدیم و یه حال کوچولو به اون مرد صاحب کافه می دادیم اون بیچاره خیلی تو کفمونه ......رسیده بودیم به خونه از شرافت خدا حافظی کردم و اومدم داخل .........شب شده بودو شام رو خوردیم بعداز شام صدای در خونه اومد ظاهرا مهمون نا خوانده اومده بود ...ولی چه کسی و یا چه کسایی باید باشند.....هاشم رفت درو باز کرد ....صداها اشنا بود ....یوسف و محمود دو برادرای ناتنیم بودند ...سابقه نداشت که اونا اینجوری و در این ساعت بیان خونه مون .........از دیدنشون خیلی خوشحال شدم رفتار و حرکات دو تاشون خیلی سنگین و با وقار و مودبانه به چشم میومد از این رفتا رشون به خودم می بالیدم ....یوسف صحبتشو شرو ع کرد .......راستش نمی خواستیم این موقع شب مزاحم بشیم و قصد داشتیم عصر اینجا بیایم ولی تو خیابون دورادور طاهره رو با دوستش دیدیم و می دو نستیم که از خونه اومده بیرون ..لذا مجبور شدیم الان خدمت برسیم ........مادرشوهرم گفت ....چه اشکالی داره خونه ما تعلق به پدر تون داره و شما غریب نیستین......... اومدم شماها رو برای روز جمعه دعوت کنم اخه من و محمود میخوایم ازدواج کنیم و زن بگیریم ........از این خبر خیلی خوشحال شدم ...اه من امروز چه روز خوبی داشتم همه چیش برام عالی و خوب بود اون از سکس فوق العاده ام با فرهاد و یه خیابون گردی شاد با شرافت و اینم از یه خبر خیلی خوب که دو برادرناتنیم در یه روز می خوان زن بگیرن و از دواج کنند اونا شرایط تشکیل خانواده رو داشتند چون یوسف شغل معلمی داشت و محمود در یکی از ادارات استخدام شده بود و در این میون فقط زن کم داشتند که اونم داشت براشون جور میشد ....رفتم پیشاپیش بهشون تبریک گفتم و گونه هر دو شونو ماچ کردم ازبس شرم و حیا داشتند موقع بوسیدنشون صور تاشون سرخ شده بود .....اون شب خواب خیلی راحتی داشتم .......صبح زود رفتم سراغ یکی از شورتام که پام کنم اخه شورت مال دیروزی ازریزش اب کوسم لازم به شستن شده بود من همیشه حداقل 4دونه شورت اماده داشتم ولی بجز یه دونه اثری از دو تای دیگه نبود فوری حواسم رفت پیش اون مرتیکه هاشم عوضی ....لابد باز شورتامو برده و باهاش از کیرش اب میکشه .....اوه اوه خدا هدایتت کنه تو ادم بشو نیستی ......خدا کنه این دو سه هفته بگذره و دست زنشو بگیره و بره ......اون دونه باقی مونده شورتمو بو کردم که ببینم تمیزه یا نه ......اون مشکلی نداشت رنگش سفید بود اونم پا کردم و دستی به باسنم کشیدم و تو اینه خودمو نگاه کردم ..باز وسوسه شدم با خودم ور برم ولی منصرف شدم چون وقت مناسبی نبود و شورتم هم تازه و تمیز بود و نمی خواستم کثیف بشه و ازهمه مهم تر اون هاشم هوس باز تو خونه بود و ممکن بود منو ببینه ...اه من بی ملا حظه شده بودم وفکر اینا رو نکرده بودم .....ولی باید امروز اون دو تا شورت رو پیدا میکردم که باشورتای من اون کار کثیف رو انجام نده ......منتظر شدم که از خونه بره بیرون ........هاشم بعد از دقایقی بالاخره رفت ......فوری خودمو به اتاقش رسوندم و رفتم سراغ وسایلش .......اون یه صندوق چه داشت که اغلب وسایلشو اونجا می زاشت ....خوشبختانه درش باز بود .....واونو باز کردم ....در قسمت زیرین صندوقچه دو تا شورتمو پیدا کردم ...یکیش مچاله شده بود و بوی اب منی میداد ... ای خاک تو سرت هاشم این که شرم و حیا سرش نمیشه .....اون یکی دیگه مرتب و منظم تو صندوق چه افتاده بود اونم بلند کردم ....اوه خدایا یه عکس از لای شورت رو زمین افتاد ...عکسو با دستم بلند کردم و نگاش کردم ...این عکس من بود ....عکسی بود که در اولین ماه عروسیم با صالح در عکاسی گرفته بودم اون هاشم خاک به سر نصویر صالح بیچاره رو که کنارم تو عکس بودش رو قیچی کرده بود....... حالت و لباسم تو عکس.ظاهرا مناسب بود ولی حایز نکات ریزی بود که اگه خیلی بهش دقت میکردی تموم برجستگی های بدنمو در عکس میدیدی مثلا در حین گرفتن عکس یادمه هوا تو اتلیه گرم بود و من یه لباس نازک و بدن نما به تن داشتم و سینه ها و حتی نوک برجسته پستونام و یه کمی برجستگی چوچوله کوسم اگه خیلی بهش دقت میکردی مشخص و معلوم بود وساق و بالای زانوام و در حد یه سوم از ران هایم تو عکس لخت بودندو خلاصه این تصویر می تونست کیر هاشم رو سفت کنه و باهاش حال بکنه ..شورتا و عکسمو برداشتم و .......نمی دونستم از این قضیه مادرشو مطلع کنم یا نه ....تصمیم گرفتم اینو به رعنا بگم تا خودش به خدمت هاشم برسه .....اون برهاشم تسلط داشت و ازش حساب می برد .......ولی ممکن بود که این سیوال پیش بیاد که من چرا سراغ صندوقچه هاشم رفتم و به وسایلش دست زدم و قضیه برعکس میشد و من متهم می شدم ......پس فقط یه راه میمونه خودم با هاشم روبرو بشم واونم تنها ........اون روز اتفاق خاصی نیفتاد و روز بعد فرارسید بعد از ناهار اون روز رعنا رفته بود خونه نگار ....و مادر شوهرم تو اتاق خوابیده بود هاشم تو حیاط داشت اماده میشد که به سر کار بره فرصت خوبی بود رفتم سراغش و اروم صداش کردم ما نزدیک در حیاط بودیم .......هاشم می خوام یه چیزی بهت بگم .........چی شده طاهره خانم .......می خوام بهت بگم اینا چیه از اتاقم برداشتی و باهاش اون کار کثیف رو انجام میدی ..........تو از خودت و شوهرم که برادرته خجالت نمی کشی ....می خواستم اینا رو بدم مادرت و ابروتو ببرم ولی بهت رحم کردم چون می خوای ازدواج کنی و نخواستم کار عروسیت بهم بخوره ولی اگه باز این کاراتو تکرار کنی دیگه گذشت نمی کنم و ........اون نذاشت حرفامو ادامه بدم .......ببین طاهره من اب از سرم گذشته و مادرم همه چیو میدونه پس به خودت زحمت نده واگه هم بخوای باز به مادرم بگی کار ازدواجم بهم نمی خوره چون به خاطر همین کارامه که هولکی دارن برام زن میگیرند ...راستش من خیلی می خوامت .و دلم میخواد برای یه بار هم شده بهت دست بزنم و اندام قشنگتو لمس کنم .....فقط یک بار.......اون یهو دستشو دراز کرد که منو بگیره من خواستم دور شم ولی گوشه استین لباسم روگرفت و اونو نگه داشت و گفت ......طاهره اصلا من می تونم به مادرم بگم که تو رفتی سراغ صندوق وسایلم و عمدا این کارو همش خودت کردی و در این میون تو ابروت میره و خیلی تهمت ها هم بهت میزنن و حتی می تونم مدعی بشم که با من رابطه داری ...ها حالا چی میگی ........با شنیدن این حرفاش هول و هراس بهم دست داد .......دهنم قفل شده بود ودیگه نمی تونستم از خودم دفاع کنم ......ولم کن هاشم لباسمو ول.کن ........نه نه تا به نتیجه نرسیم ولت نمی کنم ......چه نتیجه ای تو از من چی میخوای .......گوش کن طاهره فقط یه بار بزار بکنمت وبعدش بهت قول میدم و به جون پدرم و خودم قسم می خورم مزاحمت نشم ..من دارم دو یاسه هفته دیگه عروسی میکنم و از این خونه میرم پس منو ناامید نکن می خوام بدونه سرو صدا بکنمت ولی مجبورم نکن بزور این کارو بکنم .....اون یهو بازومو گرفت و با دست دیگش کمرمو در اختیار گرفت و بزور منو کشوند به طرف در مستراح که در فاصله چهار متریمون قرار داشت من زورم بهش نمی رسید شاید دو برابر بیشتر ازم قوی تر بود ..هاشم در مستراح رو با با یه لگد باز کرد و خواست منو بلند کنه و ببره داخل .....من لبه پامو به گوشه در گیر دادم و مانعش شدم ......هاشم با من این کارو نکن میدونی داری چه غلطی میکنی من ناموس برادرتم اونم تنها برادرت که جای پدرتو گرفته و خرج لباس وخوراک و همه چیت با اونه و هزینه عرو سیتم می ده ..تو چه ادمی هستی ...یه ذره وجدان داشته باش هوس کورت مرده و می خوای دامن برادرتو لکه دار کنی ازخدا بترس ......خیلی خب طاهره ارومتر حرف بزن ....بزار بریم تو مستراح صحبت کنیم .....اره طاهره درسته حق با توه من نباید این کارو بکنم ولی کمی باهات حرف دارم .......باهات میام داخل چون نمی خوام صدامون به گوش کسی برسه ولی قول بده اون کارو باهام نکنی ......باشه قول میدم ......باهاش رفتم داخل مستراح ولی دم در وایسادم و اونو نیمه باز گزاشتم که راه فراری داشته باشم ........باشه طاهره حرفات همش درسته و حق باتوه من دارم خیلی زیاده روی می کنم ولی به حرفام گوش بده من بهت تجاوز نمی کنم ولی به یه شرط و اونم قول بدی تا روز عروسیم هرروز کیرمو بمالی و ارضام کنی چون من خیلی وقته با خودم و به خیال تو و کوس و کون وسینه های تازه و خوشکلت با کیرم ور میرم و حالا این چند روز زحمتش با تو باشه اون شورت ها و عکست هم کمک حال این کارم بود ...من فقط همینو ازت می خوام ووقت و مکانش هم من تعیین میکنم و وقتی بهت گفتم باید حاضر باشی........ واگرقبول نکنی قسم می خورم از عقب و جلو بکنمت و بعدش ابروتو می برم و میگم خودت می خواستی باهات این کارو بکنم وبعدش از این خونه میرم فراری میشم .........با این اشتباهی که من انجام داده بودم خودمو گرفتار این پسر هوس باز کرده بودم اگه بی خیال اون شورتا و عکسم بودم و پی گیر این قضیه نمی شدم حالا مجبور نبودم در این تنگنا قرار بگیرم واین شرط بی شرمانشو فبول کنم .....می بایستی چکار می کردم اگه بهش جواب رد میدادم مسلما معلوم نبود چه بلایی سرم می اورد اون هوس و شهوتش عقل و هوشو ازش گرفته بود و دست به هر کاری میزد .و یقین داشتم بهم تجاوز میکرد و زندگیمو بهم میزد و انوقت با ابرو و شهرتم چکار میکردم واگه هم فراری نمیشد باز سراغم میومد و منو می کرد ...ولی بهتره من شزطشو قبول کنم و ازش قول بگیرم دیگه منبعد نیاد سراغم و مزاحمم نشه .........ببین هاشم من شرط رو قبول می کنم ولی حالا که کار به اینجا کشید می خوام قسم بخوری و بهم قول مردونه بدی بعد از عروسیت و تا لحظه ای که نفس میکشی مزاحم من نشی و منو فراموش کنی ..وضمنا غیر از اونی که خواستی کاری دیگه برات نمی کنم .....باشه طاهره بجون خودم و پدرم که خیلی دو سش دارم منبعد کاری باهات ندارم ..حالا که یاد پدرم افتادم بزار چیزی بهت بگم .......تا موقعی که پدرم زنده بود من بهم تو خونه مثل صالح توجه میشد و اون با همه بچه هاش محبت میکرد و همه رو به یه چشم می دید ولی وقتی فوت کرد شرایط تو خونه عوض شد و دیگه مادرم بهم اهمیت نمی داد و همه چیش شده بود صالح و منو نمی دید و حتی به رعنا بیشتر محبت میکرد ..نمی دونم به چه دلیلی این برخورد رو با من داشت و این باعث شد من بشم یه ادم گوشه گیر و ساکت و غصه خور ... وحتی طاهره از بس ناراحت بودم که درس و مدرسه رو ول کردم و اواره این مغازه واون مغازه شدم و شدم اینی که می بینی .....در طول زندگیم و بعد از فوت پدرم یه بار نشده یه دل سیر بخندم و شاد باشم ...من ادم بد شانس و بد بختی هستم و این مدتی که تو شدی زن صالح دل خوشیم شده بود فکر و خیال به تو و اندام و تنت و ور رفتنم با کیرم .......حالافهمیدی من چه پسر بیچاره ای هستم.......اه این هاشم بد بخت گرفتار تبعیض و بی محبتی مادرش شده بود اگه مادرش بهش کمی اهمیت می داد چه بسا این پسره خودشو در گیر این قضایا نمی کرد اون به نگار دو بار تجاوز کرده بود و در صدد بود که همین کارو با من بکنه و لابد کارهای دیگه که من ازش خبر ندارم ....اه بیچاره هاشم ..خدا کنه ازدواجش سر بگیره و با زنش به خوشی و ارامش برسه ....دلم به حالش می سوخت .......خیلی خب هاشم حرف بسه من می خام برم اتاقم دستمو ول کن بزار برم .......اوه طاهره سهم امروزم رو الان انجام میدی و یا شب قبل از خواب میای تو اتاقم ........نه نه بزار یه چیزیو همین الان بهت بگم من اصلا نمی خام شبا بیام تو اتاقت .و لابد بعدش اومدم اونجا ازم می خوای باهات بخوابم ........خیلی خب قبوله ولی هر موقع بهت اشاره کردم ویا گفتم فوری معطلش نمی کنی و میای کارتو می کنی ...خب حالا برای امروز بهترین وقته که کار کیرمو بسازی .....بیا طاهره کیرمو در بیار و شروع کن ......هاشم این ادا و اطوار ها رو برای من در نیار زود باش خودت اونو بیار بیرون که سریع تمومش کنیم .......خیلی خب خودم برات بیرون میکشم ولی خیلی دوست داشتم این اول باره تو کیرمو از شلوارم بیرون میکشیدی ......هاشم شلوارش بجای زیپ دگمه داشت اون دگمه هاشو باز کرد و کیرشو برام بیرون کشید ......کیرش دست کمی از مال صالح نداشت ولی خب چون هنوز خوب سفت نشده بود قضاوت در مورد سایزش هنوز زود بود ......موهای دور کیرش و رو تخماشو نزده بود و منظره ناخوشایندی بهش داده بود ولی من چکار به موهای دور کیرش دارم و قرار نیست کیرشو بخورم.....پس بهش اهمیت ندم.....هاشم کیرشو تحویلم داد...اون به دیوار مستراح تکیه داده بود ومن رو بروش یه حالت ایستاده داشتم کیرشو می مالیدم اون تو دستام خوب مالیده نمی شد چون لیز نبود دستمو با اب دهنم خیسوندم و کارمو ادامه دادم.......طاهره می تونم ازت چیزی بپرسم .......بگو هاشم می خوای چی بگی ......می خوام بدونم برادرم هر شب تو رو می کنه ......به تو چه مربوطه من مجبور نیستم بهت جواب بدم ......ولی طاهره جوابش پیش خودمه و می دونم خیلی باهاش نزدیکی نمی کنی و خوب ازش حتما سیر نمی شی من فقط خواستم از دهن خودت بشنوم ولی اینو بدون اگه شوهرت بودم هرشب کارتو می ساختم ......راستی طاهره در مورد کردن کون زنا چه نظری داری اخه می خوام زنمو هم از کون بکنم .......اینایی که میگی اصلا ارزش جواب دادن رو نداره .......اوه طاهره کیرم تو دستات بهم حال و هوس خوبی میده خدا کنه دیر ارضا شم تا بیشتر لذت ببرم ........خب باز حرفم در مورد کون تموم نشده ...می خوام بگم به برادرم تا حالا کون دادی و از پشت تو رو می کنه لطفا اینو بهم بگو می خوام بدونم کونت طعم کیرو چشیده یا نه .......هاشم واقعا تو منحرفی و داری چرت و پرت میگی من مجبور نیستم بهت جواب بدم ...اصلا تو ادم بشو نیستی ووولطفا ساکت شو وهیچی نگو بزار کارمو بکنم .........طاهره عصبی نشو من فقط خواستم یه جواب اری و یا نه از دهن خوشکلت بشنوم همین .....حالا که جوابمو نمی دی می زاری کمی کونتو بمالم ........برام عجیب بود اون تا این لحظه دستاشو بدون حرکت گذاشته بود و دست مالیم نکرده بود انگار حواسش پیش اون حرفای مسخره اش بود و از اندام من غافل شده بود ........ببین هاشم غیراز اون حرفا.و چرتیاتت خوب باهام اومدی و گذاشتی با اعصاب اروم کیرتو بمالم ولی اگه بخوای دست به بدنم بزنی میرم تو خونه و شرطو بهم می زنم .....حالیت شد......باشه باشه من که دارم کیف می کنم و نمی زارم این خوشی و لذت رو ازم بگیری ...اوه اوه اوه ای ای داره ابم میاد....اه طاهره تندتر بمالش ...تندتر تندتر تندتر .....اوی اوی ....راحت شدم ...اه خیلی بهم حال داد ..دستت درد نکنه طاهره .......دستام از اب منی کیرش خیس شده بود اب زیادی از کیرش اومده بود دستمو با اب افتابه تو مستراح شستم و بلند شدم ...اوف اوف کیرش هنوز سفتیشو حفظ کرده بود الان میتونستم سایزشو با چشام بگیرم کیرش در حد مال اخوند حیدر بود ولی کمی کوتاه تر و از مال صالح یه هوا کلفتر نشون میداد ولی مال فرهاد واقعا از همشون کلفتر و باکیفتر بود بدونه خداحافظی ازش دور شدم واون به سر کارش رفت و منم برگشتم اتاقم که خستگی در کنم ........اوه چه کار اشتباه و احمقانه ای امروز انجام دادم و بابت این کار اشتباهم جریمه ام شده بود مالش کیر هاشم تا شب عرو سیش ......مچ دستم خسته شده بود و نیاز به کمی خواب داشتم و چشامو بستم و اسیر خواب شدم ....
     
#20 | Posted: 26 Jan 2018 17:36
ادامه داستان.........شب شده بود ومن در تدارک اماده کردن شام بودم هاشم هم برگشته بود ولی اون برخلاف قبلش عوض شده بود رفتار و حرکات ونحوه کلامش باهمه تغییر کرده بود خیلی خوشحال به چشم میومد رعنا همه نگاش به اون بود........هاشم چی شده گنجی چیزی پیدا کردی خوشحال به نظر میرسی ......چرا شاد نباشم اولا مادرم میخواد برام زن بگیره و دوماد بشم و بعدش امزوز به یکی از ارزو هام رسیدم ویه چیزی که خیلی دلم می خواست بهش برسم رو بهش رسیدم و اون موضوع منو اینجوری کرده ..........امشب رعنا خیلی اشتهای خوردن دارم ..شامو بکش که دنیا به کام منه .........مادرش مات و مبهوت نگاش میکرد و اینکه پسرش تا صبح یه کلام با هیچ کس حرف نمی زد و حوصله هیچیو نداشت و همیشه تو خودش و افکارش غرق بود رو اینجوری و این مدلی میدید ......هاشم تو خیلی عوض شدی و منو متعجب کردی ...بهمون بگو اون چیزی که ارزو داشتی و بهش رسیدی چی هست .......وای مادر اصرار نکن نمی تونم اونوبهتون بگم ولی اونی که بدستش اوردم برام یه گنجه و منو سرحال و خوشحال کرده .........اونی که میدونست فقط من بودم ...هاشم از اینکه کیرش با دستای من ارضا می شد سرمست و خوشحال بود من با این کارم اعتماد به نفس و رو حیه شو بهش هدیه داده بودم .........قبل از خواب در اتاقمو از داخل بستم که هاشم هوس نکنه بیاد سراغم ......رفتم رو تشک و زیر پتو اروم گرفتم ..خیال هاشم و این گندی که زده بودم و خودمو اسیر ش کرده بودم دست از سرم بر نمی داشت حالا خوب شد سرو ته قضیه با یه کیرمالی اون تموم شد واگه اون موفق می شد بهم تجاوز کنه قبولش برام خیلی سخت میشد من هاشم رو یه ذره دوست نداشتم و بلکه ازش متنفر بودم والان هم از این سرویسی که قراره تا روز عروسیش به کیرش بدم عذاب و رنج می بردم ...چشام سنگین شد و به خواب رفتم ...........از بس امروز اسم و کلام هاشم ذهنمو درگیر کرده بود اون شب داشتم خواب هاشم رو میدیدم ......تو خواب صالح برگشته بود و از ذرذ کمر و پشتش هوار میکرد و مادرشو صدا میزد ولی من بهش گفتم مادرت با رعنا رفتن بیرون وسایل عروسی هاشم رو بگیرن ..یهو هاشم سر رسید و رفت سراغ صالح ....چیه برادر همش مادر مادر میگی اون که این همه هواتو داره وچشاش همش تو رو می بینه الان نیست به دادت برسه و .....هاشم کمکم کن به دادم برس خیلی درد دارم ........نترس خوب میشی اونی که باید به دادش برسم تو نیستی .....اوه هاشم سر بسرم نزار بیا کمکم کن .......نه نه صالح لازم نیست کمکت کنم ...گفتم که اونی که باید به دادش برسم و کمکش کنم تو نیستی ......پس کیه بهم بگو .......صالح اون زنته......حالی شدی ...من باید به طاهره برسم و حال اونو خوب کنم ...تو خودت حالت خوب میشه و بزار زنتو درمون کنم اون مریضه و احتیاج به رسیدگی داره ........ولی طاهره به من نگفته که بیمارم.......اخه بیچاره تو که اینو نمی فهمی و درک نمی نکنی که زنت بیماره و دارو میخواد.........من خودم به زنم می رسم نمی خواد تو در مونش کنی ........ولی صالح دوای زنت پیش منه و من می تونم خوبش کنم ....تو فقط کافیه بشینی و تماشا کنی که من چه جوری در مونش می کنم .......هاشم اومد سراغم من نشسته بودم و جلوم وایساد و شلوارشو پایین کشید و گفت ....عزیزم فراموش نکردم که بهم گفتی خودم کیرمو در بیارم و دستت بدم ...بیا طاهره جون کیرمو بگیر و برام سفتش کن .......کیرشو گرفتم و اونو تو دستام می مالیدم ......کیرشو که سفت کردم منو بلند کرد و منو نزدیک صالح برد و منو لخت کرد و بعدش ازم خواست لختش کنم ..من نگاه شوهرم کردم اون فقط نگاه می کرد و ساکت بود انتضار داشتم بلند شه و هاشم رو بزنه ولی انگار نه انگار که زنش داشت هاشم رو لخت می کرد .....هردومون لخت شده بودیم ...صالح به دیوار ودر حالت نشسته تکیه زده بود و پاهاشو دراز کرده بود هاشم منو خوابوند و سرمو رو پاهای صالح گذاشت و دو پاهامو از هم سوا کرد و بین دو پام مستقر شد و کیرشو می مالید ....ببین برادر کیرمو ببین این داروی زنته که باید بهش بدم که خوب و سرحال بشه می فهمی اون کیری که تو داری به درد درمون زنت نمی خوره ...حالا خوب تماشا کن تا گاییده شدن طاهره رو ببینی..........هاشم داری چکار می کنی قرارمون این نبود که منو بکنی ..من به خیالم داری منو فقط معاینه می کنی و به همین خاطر گذاشتم لختم کنی ......اوه طاهره من دکترتم و میدونم دارم چکار می کنم .......تو بیماری و من دارم خوبت می کنم بزار کارمو بکنم ........هاشم کیر شو به کوسم رسوند و با یه تکون تا ته اونو فرو کرد کیرش لیز نبود و کوس منم خشک ....هوارم بلندشد و فریادی کشیدم و به صالح گفتم...وای وای خدا درد داره ...اخ اخ به دادم برس صالح .....خواهش می کنم جلوشو بگیر نزار درد بکشم .....کیرش کلفته ..ای ای اخ اخ .......بسه هاشم دارم میمیرم ای ی ی ی ....واقعا درد زیادی می کشیدم ...هاشم با بی رحمی رو کوسم می کوبید و با هر ضربه اش اونو تا ته کوسم می برد و اونو نگه می داشت و اروم اونو بیرون می کشید و باز با شدت کیرشو فرو میکرد .......صالح زنتو می بینی که داره فریاد می زنه می دونی برای چه درد میکشه ........نه نمی دونم تو بگو .....این به خاطر کیر کلفتمه .........خب منم کیر کلفته ......شاید مال تو کلفت باشه ولی راه کردن زنتو بلد نیستی ......من هنوز درد می کشدم و با دستام رو سینه هاشم میزدم ....صالح دستای زنتو بگیر و نزار تکون بخوره .......صالح دستامو محکم گرفت ونمی تونستم تکون بخورم ....هاشم منو بر گردوند و رو کونم سوارشد و همچنان تو کوسم تلمبه میزد ..من به گریه افتاده بودم و از چشام اشک جاری شده بود و تنها تکونی که میتونستم به خودم بدم دو پام بود که اونم به پای هاشم میزدم ولی اصلا براش تاثیری نداشت و اون داشت منو می گایید دو پای صالح زیر شکمم قرار داشت و اون فقط داشت موهامو نوازش می کرد و دیگه کاری از دستش ساخته نبود ....هاشم داشت می خندید و از شادی گایدنم نعره میزد و مثل میمون با مشت رو سینه اش میزد .....اون کیرشو در اورد و گفت ارزومه کون طاهره رو بکنم و زنتو کونیش کنم ..اخه من خیلی کون کردن رو دوست دارم و مثل تو احمق نیستم که همیشه میگی کردن کون حرومه و از این حرفا که من حالیم نمیشه ......اون داشت اماده میشد به کونم برسه و من ماهیچه های دو طرف باسنمو با تموم قدرت جمع کرده بودم که به سوراخ کونم نرسه ولی زورم به هاشم نمی رسید و با دو دستش داشت چاک کونمو از هم باز میکرد و کیرشو اماده کرد و رو سوراخ کونم رسوند و اونو فشار داد....با تموم قدرتم فریاد زدم ....نکن نکن نکن .........یهو از خواب بیدارشدم بلند شدم و دستی به سر و صورتم کشیدم عرق صورتمو خیسونده بود یه لیوان اب خوردم .......اه خدایا من چه خواب بدی می دیدم .....خدا لعنتت کنه هاشم حتی تو خواب هم دست از سرم بر نمی داری و مزاحمم میشی......خوشبختانه نزدیک صبح شده بود و من دیگه خوابم نگرفت ..........اماده شده بودم که بلند شم سرو صورت بشورم ..صدای در اتاقم رو شنیدم که یکی داشت در میزد ...به خیالم رعنا اومده و میگه سماور رو رو شن کنم و کمکش کنم .....در اتاقو باز کردم ......بدترین صحنه ای که انتضارشو نداشتم رو دیدم ....هاشم اومده بود ......چیه هاشم این وقته صبح اومدی چکار .........اوه طاهره نمی تونم طاقت بیارم و تا عصر وایسم ...اومدم الان کیرمو بمالی ......چون براستی تا صبح به خیالت بودم و خوب نخوابیدم ......لطفا بزار بیام تو اتاقت تا کسی ما رو نبینه .........اخه احمق این صبح زود وقت این کارا نیست ..اینو بزار برای عصر و قبل از رفتنت به سر کار و موقعی که مادرت و رعنا خوابیده اند برات انجام میدم برو به کارت برس .......نه نه طاهره اصلا طاقتشو ندارم یا الان انجامش میدی و یا همه رو بیدار می کنم .......جاره ای نداشتم این هاشم بی ناموس هیچی حالیش نمیشه و بحث کردن باهاش فایده ای نداره .....اون بدونه اجازه اومد تو اتاق و فوری کیرشو از شلوارش در اورد و دستمو کشید و اونو تو دستم گذاشت وگفت ...طاهره شروع کن .......از بس از دستش ناراحت و عصبی بودم با همون کیفیت و خشکی دستم و کیرش اونو می مالیدم ...هاشم چیزی حالیش نبود و چشاشو بسته بود و چرتیات برام می گفت ...حتی تمایلی نداشتم بهش نگاه کنم و جواب حرفاشو بدم ...چشام به گل های قالی رو کف اتاق خورده بود و به شدت کیرشو مالش میدادم که از دستش خلاص بشم ////اون مرتب در مورد کردن کون زنا و لذتش و باسن زنای همسایه حرف میزد براستی هاشم هم مثل اخوند حیدر یه مریض جنسی و روانی بود که می بایستی درمون می شدند .....طاهره چرا ساکتی وحرف نمی زنی ..این همه برات سخن رانی کردم ولی تو هیچی نمی گی ......اخه بی شرف حرفای تو اصلا ارزش گوش دادن و جواب رو نداره و هیچ ارزشی نداره ....تو چرا اسم زنای دیگه رو میاری و چشمت به دنبال ناموس مردمه ...ناموس برادرت کم نبود حالا به زنای دیگه هم چشم طمع داری .....دو سه هفته دیگه هم صاحب زن میشی و اونوقت اگه یه مرد عریبه به زنت نظر بد داشته باشه لابد ناراحت میشی ولی این کارا برای تو اشکالی نداره ...تو خیلی پستی و کثیفی ........طاهره هر چی بهم میگی برام اهمیتی نداره و اون برام خیلی مهمه که تونستم تا این حد تو رو با خودم همراه کنم و اینکه با دستای لطیفت داری ارضا م می کنی ...از خدامه این کار عروسیم دیر تر سر بگیره تا بیشتر ازت لذت ببرم ...... کیرش داشت منفجر میشد ..سیخ سیخ شده بود و من با بی رحمی اونو مالش میدادم .....اون با دستش جلو دهنشو گرفت و بادو سه تکون به خودش ابشو تو دستام خالی کرد ...اب کیرش از اب کیر صالح بیشتر به چشم میومد ..از بس عصبانی و کلافه بودم دست خیسمو با شلوارش پاک کردم و رفتم دم در اتاق و ازش خواستم سریع اتاقمو ترک کنه ....اون رفت و من امروز حداقل از دستش خلاص شدم .........تا عصر خبر و اتفاق خاصی نیفتاد و فقط چند دقیقه عذرا اومد پیش مادر شوهرم و بعدش رفت اون در واقع اومده بود تا فرصتی گیر بیاره تا باهام حال کنه ولی خیلی باهاش گرم نشدم و بهش کم محلی کردم راستش برای امروز حوصلشو نداشتم اونیکه می تونست منو سرحال کنه فقط شرافت و فرهاد بودند ولی کی این نمایش عاشقونه مون صورت میگیره رو نمی دونستم ........صدای در خونه باز به گوشمون رسید رعنا بدو رفت درو باز کرد ......فرشید برادرناتنیم اومده بود همونی که سر و گوشش می جنبید و خط پدرم رو نمی خوند اون پسر شاد و شوخ طبع و جالبی بود و همیشه با شوخی هاش منو می خندوند .....طاهره اومدم دنبالت ببرمت خونه پدرم که به مادرم در مورد کارای عروسی یوسف و محمود بهش کمک کنی .......راستش حوصلم تو خونه سر رفته بود و به خاطر اون هاشم عوضی کلافه وعصبی شده بودم و نیاز به یه فضای تازه داشتم ...از اومدن فرشید خیلی خوشحال شدم و رفتم خودمو اماده کردم و همون شلوار تنگ و چسپون قرمز رو پوشیدم و چادر به سر با فرشید از خونه اومدیم بیرون ......اوه اوه امان از دست شوخی ها و شیطونی های فرشید ....اون باز چشاش مرتب دنبال کون وباسن و سرو سینه های زنا بود و اصلا ملاحظه منو نمی کرد که مثلا خواهرش کنارشه و این کارا صورت خوبی نداره و انگار براش اهمیتی نداشت و تازه گاها دستشو مثل اون دفعه قبلی به بهونه های الکی و مختلف به دستام می رسوند و حتی بازو مو می گرفت و سعی می کرد بازوشو به پستونام بزنه ...نمی دونم از این کاراش چه منظوری داره .......هنوز نمی خواستم بهش فکر کنم و لی واقعا منو شاد می کرد و می خندوند جالب اینکه رسیدیم نزدیک همون کافه و بهم پشنهاد داد که بستنی و فالوده بخوریم ......رفتیم تو مغازه ...صاحب کافه منو که دید که با یه پسر اومدیم تو کافه یکه خورد و از جاش بلند شد و با احترام و لبخند خاصی ازمون استقبال کرد اون خودمونی باهام حرف میزد و این باعث تعجب فرشید شده بود رو صندلی نشستیم ......خواهر این یارو خیلی خاکی باهات حرف میزد لابد از فامیلای اغا صالحه ....نه نه فرشید من و شرافت دوستم هر موقع میایم بیرون اینجامیایم و یه چیزی می خوریم و در واقع ما مشتری همیشگی کافه اش هستیم ........اوه متوجه شدم راستش منم جای این یارو بودم هم بیشتر تحویلت می گرفتم چون تو یه تیکه ماهی و خیلی خوشکلی و من خوشحالم که یه خواهر خوشکلی مثل تو دارم .......راستی من شرافت خانم دوست تو رو ندیدم لابد اونم مثل تو خوشکله .........اوه فرشید داری تند میری ...شرافت هم شوهر داره و هم بچه و نمی خواد تو در مورد خوشکلیش نظر بدی ......باشه شوهر و بچه داشته باشه من چکار به اوناش دارم فقط دوست دارم بدونم اون مثل خودت زیباست یانه ....اه فرشید تو حواست زیادی دنبال دختر و زنه و ملاحظه منی که باهاتم وخواهرت هستم رو نداری .......یعنی تو می خوای من چشمامو ببندم و هیچیو نبینم مثلا طاهره تو اگه یه گل خوش بو و زیبا ببینی اونو بونمیکنی و نمی بینی ..خب منم دست خودم نیست هر زن زیبایی رو می بینم یه جوری میشم و نمی تونم نگاش نکنم.....راستش طاهره من از عمد اومدم دنبالت و درسته تو خونه مادرم بهم گفت که برو طاهره رو بیار برای کمکم ولی من گفتم اگه کاری نداشت می یارمش ودر واقع تو رو کشوندم بیرون چون هم دوست داشتم باهات باشم و هم یه قرار با دوستم دارم که توم باهام باشی و تنها نباشم........یعنی چه فرشید تو با دوستت قراره دیدار کنی دیگه به من چه مربوطه و تازه من خواهرتم ویه زنم و چکار به دو ست تو دارم .......نه نه خواهر جون اینجوری که فکرشو می کنی نیست اون دوستی که میگم راستش یه دختره که قراره با برادرش بیاد ببینمش ......به خدا طاهره من باتو خیلی راحتم و هر چی تو دلمه و در درونم دارم رو می تونم بهت بگم و بهت اطمینان دارم و صد سال این حرفا رو نمی تونم به مادرم ویا فاطمه و راحله بگم تو خیلی گلی و همه چیت خوبه ........اوه اوه فرشید خوب بلدی هندونه زیر بغلم بزاری اخه فرشیدجون تو که مثل من 14سالته و خوب بزرگ نشدی و دوست دختر رو میخوای چکارش کنی واگه اتفاقی بیفته برات خیلی بد میشه ......نه طاهره اون برادرش باهاشه و قراره الانه بیان همین سر خیابون و من نخواستم تنها باهاشون روبرو بشم و در این میون تنها تورو در نظر داشتم ...لطفا قبول کن و باهام بمون که برم بیارشون تو کافه .......خب که چی می خوای به دختره بگی و لابد قول ازدواج بهش میدی ولی تو سنت کمه و شرایط ازدواج رو نداری و چرا می خوای به دختره دروغ بگی .....نه نه این کارت اصلا درست نیست و گناه داره باهاش اینجوری می کنی ........اخه چکار کنم طاهره می خوام باهاش رابطه داشته باشم .... وبهش الکی گفتم که 18سالمه و اون باور کرده ......فرشید این کارتو قبول ندارم ولی حالا که قرار و مدار گذاشتی برو اونا رو بیار ......فرشید نگاه ساعت کافه کردوبلند شد که اونا رو بیاره ....من رو میز تنها شدم ......اصلا حواسم به صاحب کافه نبود اون از همون اول کار منونگاه میکرد .....من بهش محل نزاشتم و لی انگار مرده بلند شده بود و داشت به من نزدیک میشد و به خیالش می خواست از تنها موندن من استفاده بکنه و باهام حرف بزنه ......اون اومد جلو میز.......ببخشید خانم خواستم بیام خدمت شما وبگم چیزی لازم ندارین اخه شما و اون خانم دوستتون از مشتریای خوب کافه ام هستین ...خیلی ممنون اغا اگه چیزی خواستم بهتون میگم ....ببخشید این اغا پسر برادر شماست ویا .......ببخشید اغا ولی ربطی به شما نداره .......خانم محترم منظور بدی نداشتم فقط راستش خواستم بدونم که این پسر برادر شماست و یا به خیالم شاید شوهر شما باشه......من مجبور نیستم جواب بدم .....تورو خدا ناراحت نشین .....راستی می تونم بپرسم چرا دو ستتون امروز نیومده ....خواهش می کنم مزاحم نشین .......خیلی خب از ادب دوره بهتون نگم دو ست من امروز نتونسته باهام بیاد بیرون و این پسرهم برادرمه و ضمنامن شوهر دارم دیگه چی میخواین بدونین ........اوه اوه خانم ولی اصلا بهتون نمیاد که ازدواج کرده باشین شما هنوز مثل یه دختر نوجوون میمونین لابد شوخی می کنین......من باهاتون شوخی ندارم ....ولی براستی شما و اون خانم دوستتون خیلی زیبا هستین وهر موقع میاین اینجا. این کافه منو نورانی می کنین می خوام بهتون بگم کافه ام متعلق به شماها هست و خوشحال میشم در خدمتتون باشم .......منظرتون چیه .......یهو سر وصدایی از تو خیابون بلند شد و جماعت مردم تو خیابون جمع شده بودن و من راستش نگران فرشید شدم ..اون مرد منوول کرد و سریع رفت بیرون و منم داشتم بلند میشدم که برم ببینم که چه خبره ....منم سریع رفتم بیرون تو اون همهمه و شلوغی یه مرد جوون رو دیدم که یقه فرشید رو گرفته بود و یه دختر هم گوشه دعوا نظرمو جلب کرد که وایساده بود و با نگرانی نگاه می کرد همه چی دستگیرم شد باید می رفتم جلو و دخالت می کردم که این ماجرا بیخ پیدا نکنه ......خودموبه فرشید رسوندم که در اون لحظه با دخالت مردم از اون مرده از فرشیددور شده بود و با صدای بلند به اون مرد گفتم ...چی شده مگه...... من خواهرشم ..برادرم مگه چکار کرده...... به من بگین .......اون مرد عصبا نی به نظر می رسید و تا اون لحظه داشت با صدای بلند حرفای نا مربوط به فرشید می زد ...ولی یهو که منو دید کم کم فریادشو پایین اورد و دیگه اروم شد من روبروش رفتم و دعوتش کردم که برای صحبت و دوری از این هیاهو و شلوغی به کافه بریم .....با دیدن من اون مرد به حالت طبیعیش برگشته بود و رفت دست دختره رو گرفت و اومدیم تو کافه ........فرشید دو سه تا مشت از اون مرد خورده بود و ترسیده بود ......رفتیم انتهای کافه و رو صندلی نشستیم ........مرده شروع به حرف زدن کرد ولی سعی داشت مودبانه حرفاشو بزنه........ببینی خانم من نمی دونم این برادر شما چرا مزاحم برادر زنم شده باهاش قرار مدار گذاشته .....من می خواستم در همین خیابون و جلو دید مردم خونشو بریزم و بکشمش ولی راستش شما فرشته نجاتش شدی و با دیدن شما ...نمی دونم چی بگم اروم شدم و ولش کردم .......لطفا به برادرتون بگین که اگه باردیگه مزاحم این خانم بشه اون وقت کارش با قبرستونه ......فرشید به من دروغ گفته بود و لی فرشید داشت از خودش دفاع میکرد ......ولی این برادر زن شما خودشو یه دختر به من معرفی کرد و من هم از اون پسرا نیستم که دنبال زن مردم باشم و تازه من می خواستم ازش قول ازدواج بگیرم و به همین خاطر خواهرمو اوزده بودم که ناظر این کارم باشه خلاصه من منظور بدی نداشتم .......باز هم فرشید داشت دروغ می گفت و قضیه رو سر هم بندی می کرد...اون مرد هر لحظه نگاهش به من بود و انگار عاشقم شده بود و دیگه جوری رفتار می کرد که انگار نه انگار همین چند دقیقه قبل می خواست شکم فرشید رو پاره کنه ......اون سفارش نوشیدنی و خوراکی داد و کم کم سعی داشت با حملات و کلمات شادفضای مجلس رو بهتر کنه .....بلند شدیم و از کافه بیرون اومدیم ........اون مرد دیگه خودمونی باهام حرف میزد ...و یه جورایی برادر زنشو فراموش کرده بود و ششدونگ حواسش به من بود و حالتی پیش اورده بود که فرشید به خودش اجازه داده بود که کنار برادر زنش قرار بگیره و باهاش صحبت کنه و اونم کنارم قرار داشت....شما اسمتو بهم نگفتی.......من طاهره هستم ......وای چه اسم باحالی داری ...منم اسمم شاهینه و راننده کامیونم و در ضمن مجردم ......خب چرا زن نمی گیری ....زنو می خوام چکار کنم تنهایی و مجردی بیشتر خوش می گذره .....ولی اگه یه دختر مثل تو گیرم بیاد می گیرمش و قاطی مرغا میشم .......خواستم کمی سر برسرش بزارم ......ولی اگه مثلا من نخوام زنت بشم اونوقت تومیخوای چکار کنی ......مگه میشه من چیزی نخام و بدستش نیارم .....مگه زورکی میخوای منوبدست بیاری .......پس چی طاهره خانم من هر چی دلم خواسته اونو بدست اوردم ...تو هنوز منو نشناختی ........ولی شاهین من شوهر دارم ......لابد شوخی میکنی و سربه سرم میزاری....تو خیلی جوونی و خوشکل ....و از همون اول با دیدنت طاهره عاشقت شدم و راستش لحظه به لحظه بیشتر می خامت .و خلاصه دیوونه تم .....حالا چه مجرد باشی و چه نباشی ........یعنی تو برات اشکال نداره با من که شوهر دارم اظهار عشق کنی ولی برادر من با برادرزنت نباشه .......ببین من این حرفا حالیم نیست و تو منو مست کردی و عقلم با دیدن تو از کار افتاده ....ببین طاهره می خوام باز ببینمت حالا کی و چه جوری اینو الان بهم بگو ......ولی اگه الکی بهت قول دادم و نخواستم منو ببینی اونوقت میخوای چکار کنی ......این حرفو نزن طاهره اگه خدای نکرده بری و قول الکی بهم بدی بهت قول میدم هر جا باشی پیدات می کنم . ....تو دیگه نمی تونی خودتو ازم پنهون کنی ......حرفاش و نحوه کلامش و هیبتش برام تازه گی داشت و یه جورایی منو جذب کرده بود بهش قول دو روز بعد ودادم و یه ادرس تو شهر براش معلوم کردم و دیگه وقت جدا شدن از شاهین رسیده بود شاهین قبل از رفتن به ارومی و دور از دید فرشید و برادر زنش دستی به پستونام کشید و با گفتن یه به به ازم خدا حافظی کرد وبا برادر زنش دور شد.......فرشیدرو به باد انتقاد گرفتم ........اخه فرشید این چه کاریه تو کردی تو داشتی با زن مردم رابطه برقرار می کردی اگه من دخالت نمی کردم شاهین تو رو می کشت و به منم دروغ گفتی لطفا مواظب خودت باش و کار دست خودت نده ........حالا این همه با اون زن چی می گفتی ....راستش طاهره ازت ممنونم تو منو نجات دادی و این کارتو فراموش نمی کنم و حداقل کاری برات می تونم انجام بدم اینه که یه هدیه خوب برات بگیرم و پس فردا اونو بهت میدم ولی می خوام یه رازی بهت بگم ...اون زن جوون برادر زن شاهین نیست و شاهین داشت دروغ می گفت اون زنه در واقع معشوقه شاهینه و برادر زنی وجود نداره .......با ادای این جمله اخری به خونه رسیده بودیم و من اومدم تو خونه و فرشید خدا حافظی کرد و رفت...........این ماجرا ادامه داره
     
صفحه  صفحه 2 از 31:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  27  28  29  30  31  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites