تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 28 از 41:  « پیشین  1  ...  27  28  29  ...  40  41  پسین »  
#271 | Posted: 27 Sep 2018 18:01
نقل ازطاهره.......اون شب زیبا و برفی با هوشنگ به سوی خونه مون برگشتیم ...فرانک خیلی ریلکس و سنگین با هوشنگ رفتار می کرد و من چند بار تو بغلش رفتم ولی فرانک به خواسته من جواب نه می دادو همه راهو پیاده گز کرد....حالا بمونه چقدر من سربسر هوشنگ گذاشتم و باهاش شوخی و تفریح کردم ......گلوله های برفی رو مرتب به هردوشون بخصوص هوشنگ میزدم...... یه بلوز و دامن تنم داشتم و با چادرم اصلا احساس سرما نمی کردم ....اخه جنب و جوش زیادی داشتم ....اوف اوف کوسم گرم و یه کم هوسی شده بود و با سرمای اون شب خنک میشد و بهم شور و حال خوبی می داد.....هوشنگ هم تخت تاثیر بازی گوشی من قرار گرفته بود و اونم باهام در بازیم میومد......چند باری تو بغلش لباشو ماچ کردم و اواخر و نزدیک خونه دو بار دستمو اتفاقی به کیرش رسوندم و لحظاتی از گرفتنش عشق کردم کیری که بار اول نیمه سیخ دستم اومد و باردوم مثل سنگ حسش کردم ...در اون لحظات ارزوشو کردم و در خیالم دوس داشتم هوشنگ منو رو برفا پرت کنه و روم بیفته و کم کم لختم کنه و کیرشو تا دسته تو کوسم فرو کنه ...فرانک نگاه و همه رفتارش نشون از یه عاشق می داد....هوشنگ هم یواشکی و با احتیاط بهش نگاه می کرد و دیگه مطمئن شده بودم ..این دو نفر دارن عاشق هم دیگه میشن .......نرسیده به در خونه هوشنگ ازمون خدا حافظی کرد.....هوشنگ جون ..خیلی خوش گذشت ....ممنون برادر خوشتیپ و عاشقم ......بیا جلو خواهرتو ماچ کن و بعدش برو.........افرین..... جون ....چه بوسه داغی بهم دادی .....خب فرانک جونو هم ببوس.....نه نه نمیشه ....چرا نمیشه ...زود باش ماچش کن ......طاهره ..اصرار نکن ...ایشون هنوز صاحب دارن ...شوهررو سرشه ...درسته شاهین اینجا نیس ولی شرط امونتو من یادم نرفته ......اوا هوشنگ یه دونه ماچ از لپاش که گناه نداره ......اصلا فرانکو خودم میارم جلو ..توم معطلش نکن...اون دفعه تو بغلت گذاشتی ماچت کنه....حالابراش قیافه می گیری ......فرانک لال شده بود و هیچی نمی گفت .....اگه ماچش نکنی با من طرفی ...فهمیدی ......زود باش.......وای وای طاهره ..بخدا من باتو کم میارم و نمی تونم کنترلت کنم ...باشه ..فرانک خانم ...این صورت من در خدمت شماس ......بفرمائین......اوا طاهره ...دیگه کافیه ..اخه چرا ایشونو در منگنه و رودروایسی میزارین ..اصلا شاید خوشش نیاد من ماچشون کنم ......غلط می کنه ...خیلی هم دلش بخاد تا بوسش کنی .....خیلیا ارزوشونه تو فقط یه نگاه بهشون کنی و دررویای رسیدن به فرانک جون له له میرنن.....حالا که اینطوری شد ..از فرانک جون خواهش کن تا لباشو ببوسی...اگه روت نمیشه جلو من لباشو بخوری من پشت می کنم .....زود باش هوا سرده .....طولش نده.......من بهشون پشت کردم .....و منتظر نتیجه کارشون شدم .......یه کم سرو صدا و خش خش ازشون می شنیدم ...لابد دارن بهم نزدیک میشن .....چند لحظه باز منتظر موندم ...دیگه نتونستم ..از شدت فضولی داشتم منفجر میشدم به اروومی سرمو به طرفشون حرکت دادم و اونی که دلم می خواست رو دیدم ...اووووووووووووف..جفتشون همدیگه در اغوش گرفته بودند و لبای همدیگه رو عاشقانه می خوردن.....نوش جون جفتتون.....ایشاله بعد از طلاق فرانک ..ادامه این بوسه رو در اتاق حجله تون بگیرین ...اه فرانک جون ...عزیزم دوست خوبم ...من همه کارای امشبم برای رسیدن به این نمایشتون بود .....این حرفا رو هم بعد از رفتن هوشنگ به فرانک گفتم و اون از شدت شوق و هیجان منو در اغوش گرفت و کلی منو ماچ کرد......اون شب مهمون داشتیم ....اونی که اصلا فکرشو نمی کردم که برگرده و کم کم داشتم فراموشش می کردم ....رعنا و شوهرش اومده بودند.....همون رعنایی که منو به چشم یه دشمن و با کینه نگاه می کرد....رعناخیلی چاق شده بود و بالای ۱۰۰ کیلو میزد ....هیکل نا متناسب و ناهمگونش بد جوری تو ذوق میزد ....در حالیکه دو سال از من کوچیکتر بود ولی ظاهرش به یه زن چهل ساله میخورد ...رعنا حتی از مادرش سنگین تر شده بود و بد قوارگی از همه جاش می بارید ..اون با حسادت و کینه زیادی نگاه اندام و تن بدنم می کرد و لابد تو دلش بهم کلی بد و بیراه می گفت.شوهرش کمال همون قیافه و ظاهرشو حفظ کرده بود و تازه بهتر شده بود ..اون حرکات و رفتارش با سیاست و حساب شده به نظر میزسید......مردی که با تصمیم برادر بزرگش و به خاطر گند کاری که در مراسم عروسیش شده بود و از دید برادرش ناشی از بی لیاقتی اون بود با رعنا به روستای پدریش تبعید شده بود و حالا با مرگ ناگهانی برادر بزرگش با رعنا به شهر برگشته بودند ...رعنا این گند کاریو از چشم من می دید و من و شرافت رو مقصر می دونست ...در صورتیکه من اصلا دخالتی در این فضیه نداشتم و اینو در قسمت های قبلی خدمتتون توضیح دادم ...بهرجال رعنا با یه دنیا کینه و عداوت برگشته بود و اونشب با کنایه و نگاه های خصمانه اش اینو بهم می گفت.....بهتون قبلا گفته بودم کمال از اول حضور و اومدنش بهم نظر داشت و مثل خیلی از مردا ی هیز ..اونم در کمین من قزاز گرفته بود ...کمال واقعا ترسناک و همه کاراش حساب شده بود و من ازش واقعا هراس داشتم ....ازش متنفر نبودم و بهش بی تفاوت بودم .و اگه واقعا بخواین ازش خوشم نمی اومد......ولی با چشاش انگار منو می گایید و من گاها یاد اون صحنه می افتادم که در دوران نامزدیش با رعنا خلوت کرده بودند و من اتفاقی کیر کلفتشو دیدم ..کیری که همه زنا و خصوصا شهوتی ارزوی اونو داشتند هم دراز بود و هم کلفت ...با کلاهک گوشتی گنده ... درست مثل مدل کیرهای مردای سیاه پوست در فیلم های پورن......دیگه به رفتار و حرکات امثال کمال و مردای هیز من عادت کرده بودم و بهشون محل نمی زاشتم .....اون شب عمدا لباس گشاد تنم کردم تا به کمال ضد حال بزنم ...سروش که قبل از غروب میرفت خونه شون و من خیالم ازش راحت بود ...اه یاد اون افتادم ..سروش هم به شدت بهم نظر بد داشت و من نمی تونستم مانعش بشم ...گاهی دلمو به دریا میزدم و تصمیم می گرفتم که به طاها بگم که این دوست تو به صلاح و مصلحت نیست در این خونه بیاد و بره ...ولی واقعا ذلم رضا نمی داد و به خاطر پسرم کوتاه میومدم...چیکار کنم ..مادرم و رحم زیاد و دل مهربونی دارم .....اون شب کمال زیرکانه منو رصد می کرد و لابد برام یه نقشه هایی داشت .و من حس می کردم این کاراش رو باید جدی تلقی کنم و خودمو برای مقابله اماده کنم ........شوهرم خیلی از کمال خوشش نمی اومد و رابطه سردی باهاش داشت .....چه بهتر ..من که اصلا دوس نداشتم نه خونشون برم و نه اونا بیان.......ایام پایان فصل پاییزی بود و در اون روزهای سرد برفی و قشنگ جمیله هم سزو سامون گرفت و با بهروز شوهرش به ماه عسل و مسافرت رفتند...طفلک جمیله ارزو داشت با لباس عروس و یه مراسم جشن خوب به اتاق حجله بره و زندگیشو با بهروز استارت بزنه ولی مادر شوهرش با اون کینه شتری و افکار بی معنیش می گفت چون جمیله زن مطلقه س و دختر نیس لازم به جشن و مراسم نیس و فقط یه سفر ماه عسل براش کافیه ......می خواستم جوابشو بدم و توجیه ش کنم ولی جمیله اجازه نداد و گفت ..طاهره جون مهم نیس ..من فقط میخام با بهروز خوشبخت بشم ..هر چند ارزوم بود بهترین مراسمو داشته باشم ......فقط تونستم با بهروز قبل از رفتنشون حرف بزنم . باز ازش قول خوشبختی جمیله رو بگیرم ....بهش عادت کرده بودم و جای خالی جمیله تو خونه کاملا معلوم بود ..خدا پشت و پناهش باشه و از ته دل براش ارزوی بهترین زندگیو دارم ...امین......از یه چیز مهم غافل شده بودم و اونم ختنه بهرام جون بود ....اون دیگه چهار دست و پا میرفت و خیلی شیرین شده بود ..قربونش برم ..دودولشو باید خوشکل می کردیم ...اخه بعدا خیلی به دردش می خوره و باید قبلا ختنه ش می کردیم .....مقصر اصلی پدر بی لیاقتش بود که اصلا هیچ کدوم از کاراش درست و حساب شده نبود و من بهش یاد اوری کردم و قرار شد همین شب جمعه و یه روز قبل از شب یلدا ختنه ش کنیم ...اون موقع ختنه یه پسر با چشن و دعوت از همسایه و فامیل انجام میشد و خودش یه عروسی میشد .......اونشب خوشبختانه پدر سروش بیمار بود و به همین دلیل نتونست در جشن ختنه بهرام باشه و این موضوع منو اسوده کرده بود و می تونستم نفس راحتی بکشم و هر لباسی دوس داشتم تنم باشه....ولی از سروش بدتر هم در مراسم حضور داشت و من ازش غافل بودم.....کمال شوهر رعنا اولیش بود و دومیش که من اصلا فکرشو نمی کردم که اونم باشه ...حدس بزنید ..اون یه نفر کی میتونست باشه.....بله خیلیا مثل من اونوتا حدودی فراموش کرده بودند چون در یک شهر مجاور و نزدیک شهرمون استخدام شده بود .....اونم در فروشگاه وابسته به ارتش......اون برای خودش ادمی شده بود و شیک و تمیز حضورشو بهم اعلام کرد......فرشید ......برادرم ناتنیم ...که مرخضی اومده بود....سلام خواهر خوشکل و طنازم ....خوبی .....دلم واست یه ذره شده بود.....اوه اوه فرشید ....سلام ...برادر...خوش اومدی ..خیلی وقته ندیدمت؟......خیلی عوض شدی ......خیلی خوش تیپ شدی .....حواست به خودت باشه ندزدنت.......اخ جون چی گفتی کاش این کارو تو می کردی ...یعنی من میتونم تورو جیم کنم .....اره طاهره جونم .....قربونت بشم برادرت فدات بشه ...هر بار بیشتر خوشکل میشی.....کی یه دونه ماچ به فرشید میدی ..ها ...اوا چه خرفا میزنی ...زشته ..تو کی عقل میگیری ....هزار بار بهت گفتم من و تو حواهر برادریم ....مثل یه برادر خوب رفتار کن ...اره طاهره جون اینو درست اومدی از بس دور برت اومدم حتی مادر شوهرت فهمیده که من زیادی بهت توجه دارم ....اخرین دفعه بهم گفت ....اغا فرشید رک و راست ازت میخام تا وقتی که من زنده ام اینجا نیا و نزدیک عروسم نشو ..رفتارت مثل برادرو خواهر ا نیست و ذات تو کثیفه ....تو به طاهره نظر بد داری ...اون شاید ندونه ولی من خوب میدونم ......دیگه طاهره من جرئت نکردم بیام پیشت و مرخصی که میومدم حسرت به دلم میموند که تو رو ببینم..الان هم با خونواده پدرم اومدم و می ترسم نزدیک مادر شوهرت بشم....ولی طاهره لطفا بیا یه گوشه دنج تا یه هدیه ای که خیلی وقته برات خریدم روبهت بدم .....خب همین جا بهم بده ...هدیه دادن که کار بدی نیس و قایمکی نمیخاد......اخه از مادرشوهرت میترسم اگه ببینه من بهت کادو میدم ممکنه دعوات کنه ..می فهمی ..الانم داره منو بد جوری نگاه می کنه ....ده دقیقه دیگه بیا تو کوچه بغل درخت دومی خونه تون ..لطفا حتما بیا ......فرشید ملتمسانه ازم می خواست برم ملاقاتش...می تونستم بیخیالش بشم و نرم ...ولی راستش کنجکاو شده بودم که برادرم چه هدبه ای بهم میده...زنا اصولا هدیه رودوس دارن و از این کارای مرداشون خیلی لذت میبرن ..اینو ما خانما خوب می فهمیم ....خب دیگه...من منتظر این دقایق باقیمونده شدم ...پدرم کل حواسش به فرانک بود و نگاه به اندام خوشکلش می کرد...نامادریم از حسادت داشت لباشو می جوید و به خودش یه کم پیچ و تاب می داد ...اگه شاهین الان در مراسم حضور می داشت مطمئن بودم از لج پدرم و فرانک کونشو بهش تقدیم می کرد ...ولی اون فقط حرث می خورد.....بیچاره اختر...دلم یه کمی واسش می سوخت خوبی این قضیه به این بود که دیگه فرانک پدرمو تحویل نمی گرفت و سنگین و با وقار رفتار می کرد ...فرانک جون دیگه هوشنگ جونمو در نظر داشت و لابد به اون فکر می کرد.....با احتیاط و اروومی چادرمو سرم کردم و رفتم کوچه.....شبای داخل کوچه خلوت و یه کم ترسناک احساس میشد و من طبیعتا با ترس قدم بر میداشتم....سایه فرشید رو از دور دیدم و به طرفش رفتم .....به محض رسیدن به فاصله یه متریش خودشو به طرفم پرت کرد و منو تو بغلش گرفت و صوزتمو به سینه اش فشرد و با لباش موهای سرمو می بوئید و میبوسید این رفتارش عین عاشقای سینه چاک و دل سوخته معنی می داد و من راستش تحت تاثیر این جرکت خوبش قرار گرفته بودم و شل و ول بغلش مونده بودم .....اه اه اه طاهره ...خواهر خوشکل خودم .....اگه کسی سر نرسه و مزاحم نشه تا صبح طلوع افتاب تو بغلم نگرت می دارم ...ولی امکانش نیس و مجلس با نبودن تو بهم می خوره ...چون همه تو رو نگاه می کنن ..تو نور مجلسایی....می فهمی ...هزار بار هم بگی تو برادرمی و من خواهرتم ...من حالیم نمیشه ....عاشقتم ....بهت علاقه مندم ...خیلی خیلی تلاش کردم این عشق رو از قلبم پاکش کنم ..ولی نتونستم .....حالا تو بگو تکلیف من چیه ...چیکار کنم ......به چشاش نگاه کردم ...و برای لحظاتی ساکت مونده بودم ...تو فکر احساسش بودم و نمی دونستم بهش چی بگم ..اه خدایا این چه وضعتیه ...چرا این همه دوربرمو احاطه کردند و همه ازم قلبمو میخان ...قلبی که قبلا به سیامک دادم ....کاش من زیبا نبودم و یه زن معمولی در حد مثلا فاطی خواهرم بودم ...به زندگی اروومش گاهی حسودی می کردم ....شوهر خوبی داشت هرچند این اواخر به خاطر کون دادنش یه کم دغدغه فکری گرفته بود ولی اهمیتی نداشت و دیگه الان به گمونم کون دادن به شوهرش براش عادی شده بود چون امشب در مجلس خیلی سرحال و قبراق نشون می داد . کون خوش فرمشو مرتب برای جماعت نمایش می داد...کونی که میدونستم هرشب کیر شوهرشو نوش جون می کرد ......ولی من با اون شوهر بی خاصیت و ابله و بی غیرتم گرفتار این همه عاشق سینه چاکم قرار گرفته بودم ..هر کسی جای من بود بی خیال شرف و حیای خونوادگیش میشد و راحت و بدونه دردسر به همه بله می گفت و خیانتو قبول می کرد .....ولی من نمی تونم زن خائنی باشم در ذات من نیست ..هر چند شیطونی هم می کنم و شاید می خام شهوت و هوسمو بااین کارا تخلیه کنم ....حالا به این فرشید عاشق چی بگم از بس نصیحتش کردم ...خسته شدم ...دیگه این حرفا به مغزش نمیره و فایده نداره .......خب فرشید جون ..برادر خوبم ...اومدم سر قرار ...چی میخواستی به خواهرت بدی.......اوه طاهره ...یادم رفته بود ......برات یه سزی کامل لوازم ارایش خارجی اوردم ...خیلی لوکسه و فقط لیاقت تو رو داره ...همش جدید و از اون جنس خوباس .....اینو با تموم عشقم و احساسم بهت هدیه می کنم ....راستش این کادو رو یه رفیق از گمرک برام اورده .......اوه فرشید ..چه جالب ...ازت ممنونم....منو غافلگیر کردی ....بیا فرشید جون میخام یه ماچ خواهری بهت بدم ......قربون برادر خودم بشم .....یه ماچ از لپاش گرفتم و چشاشو هم بوسیدم چون قطرات اشکو درش می دیدم ...اشک های یه عاشق.......با دستمالم اشکاشو پاک کردم ....در این لحظه حس می کردم که حالت یه بچه کوچیکو داره که از نداشتن و نگرفتن چیزی گریش گرفته ...ته دلم خنده ام گرفته بود..اوه خدای من جلو چشام یه جوون رشید و قدکشیده واقعا داشت گریه می کرد ..اونم واسه من ....باید به قدرت و وسعت عشق واقعا ایمان اورد....اینو شاعرا در اشعارشون بخوبی گفتن و بهش اعتقاد دارند.....اوه فرشید گریه چرا....بهت نمیاد اشک بریزی ..برای یه مرد جوون عیبه و ناجوره که گریه کنه ....دیگه ازاین کارا نکن .....باشه....گریه مال ما زناس می فهمی ......درسته طاهره ..همه حرفات طلاس و مثل مرواریده..من که با حرفات جون می گیرم ....طاهر ه....بله ...توماچم کردی ..منم میخام ماچت کنم ....اجازه میدی ......اره فرشید جون ...چرا بهت ندم ..تو برادرمی .....بجای یکی دوتا ماچ بهت میدم ..اخه بهم کادوی خوبی دادی .....بیا عزیزم گونه هامو ببوس.....ارووم تر..اووووف......چه محکم و سفت ماچم کردی ...اه فرشید جاش بمونه ..خیلی بد میشه ..ابرووم تو مجلس میره....وای طاهره جای ماجم رو لپات افتاده ....چیکارش کنیم ....وای وای خاک بسرم ....خیلی ناجور میشه .....نترس من یه راه حل براش دارم .....فرشید چه راه حلی.....لطفا زودتر بگو....اخه دیره باید برگردم.....ولی شرط داره....چه شرطی ..ای وای فرشید ناقلا حتما ازم میخای لابد باهات کارای بد بد بکنم ...ها .....نه یه ذره بهتر ..بد بد که نه ....مثلا چه کاری؟اولش لباتو خوب بخورم و بعدش دستمالیت کنم و بعدشم ......بسه بسه دیگه کافیه...خجالت بکش ......اصلا میرم تو خیابون و امشبو اواره خیابونا میشم و لی حاضر نیستم تسلیم خواسته شیطونی تو بشم ....اگه ادامه میدادی لابد کارمو میساختی...ها ...ازخودت شرمنده نمیشی....بی حیا ......نه نه طاهره ناراحت نشو ..به جون خودم و خودت شوخی کردم ....باشه هر چی تو بگی ....من بهت میگم و من هیچ کاریت نمی کنم ..ولی اخر کاری اگه لکه صورتت خوب درومد ...خودت میدونی اگه گذاشتی که چه بهتر و اگه هم نزاشتی من ناراحت نمیشم .....داخل اون جعبه ارایش یه کرم ارایشی اصل پاریسی هستش که مخصوص این کاراس . اخه خاصیت همشو دوستم برام گفته و من میدونم اون کرم مشکلو حل می کنه ......واقعا هم مشکل گونه هام با مالوندن کمی از اون کرم کاملا حل شد و من اینه کوچیکمو که همیشه همراه داشتم رو جلوم گرفتم و نگاش کردم ..براستی تعجب کردم .....واقعا جنس ناب خارجی جادو می کنه ...اگه این کرم نبود من نمی تونستم به مجلس بر گردم .......فرشید قیافه ملتمسانه و مظلومانه ای برام گرفته بود و واقعا ازم گدایی اون کارا رامی کرد ..اه خدای من ..چیکارش کنم .....دلم رضا نمی داد ...همین جوری و دست خالی از پیشم بره ...از نگاش و احساسش یه جورایی شرمنده شده بودم..ای وای اخه این چه حس بیخودیه که من الان گرفتارش شدم ....دیگه دلم واسش میسوخت .....بهتره بهش اجازه بدم لبامو فقط ببوسه و دیگه نمی زارم کاری دیگه بکنه ..اره ..این راه حل خوبیه ....هوا هم سرده و منم کمی با لباش گرم میشم .....بهش مجوز بوسیدن لبامو دادم و چشامو بستم و خودمو در اختیارش گذاشتم .....منتظر بودم که لباشو حس و لمسش کنم ...فرشید ابتدا یه دستشو دور شونه هام حلقه کرد و اونو خوب گرفت و منو به خودش و لباش نزدیک کرد و لبامو تصاحبش کرد ......اوووف چه جوری لبامو می خورد ....با تموم قدرتش اونو می مکید ...زبونشو بزور تو دهنم اورده بود و اونو به همه جاش میبرد ....یهو دست دیگشو ابتدا در کمرم و بعدش کم کم رو باسنم کشوند و یهو اونوتو چاک کونم برد....دیگه نمی تونستم وایسم و کاری نکنم....مقاومت نشون دادم و تلاش کردم خودمو ازش دور کنم ..اون دستامو با دستی که به شونه هام برده بود قفل کرده بود و من فقط با پاهام در تلاش نجات خودم بودم ..حتی فرشید لبامو ول نکرده بود و من خفه خون گرفته بودم ...اون دستش در چاک کونم بخوبی داشت سوراخ های جلو و پشتمو در احاطه خودش گرفته بود ....چادرم حتی تو چاک باسنم فرو رفته بود .........هوس و هیجان داشت منو می گرفت و از این کارش کم کم ته دلم خوشم میومد ...احساس عجیب و توام با ترس و شرم از نداشتن این رابطه نامشروع با برادر ناتنیم منو گرفته بود ..این حس تازه و نا خواسته یهو داشت به یک لذت خوب و شیرین تبدیل میشد ....ولی واقعا من نمی خواستم تسلیم این کار زشت و بد بشم ...نه نه نمی خام ......بسه بسه ..فرشید از خدا بترس ..ای وای ....خدای من به دادم برس .....فرشید چادرمو با دست قویش بالا زده بود و دامنمو هم در ادامش بالا زد و به شورتم رسید و اونو داشت پایین می کشید ....لبامو با تلاش زیادی ازاد کرده بودم ..بهش التماس می کردم ..ولی فرشید گوشش بدهکار نبود و کیرسفتش لابد بهش می گفت کارتوادامه بده من کوس خواهرتو میخام ...زودباش فرشید ..منو بهش برسون ...خاک توسرم ..دارم دراین لحظه به چیا فکر می کنم......فقط تونستم با کفشام با تموم قدرتم رو جفت پاهاش بزنم ...وای وای فرشید بی ادب و بی حیا ....بسه دیگه ..تو با خواهرت داری این کار زشتو انجام میدی وانگار که شرم و حیا برات هیچ معنی و ارزشی نداره ..من دیگه باهات قهرم ..و این هدیه هم واسه خودت نخواسنم ......برو ....دیگه نمی خام ببینمت ...اه ..خدایا این چه کاریه و بدبختیه سرمن میاد ..کاش زیبا نبودم ...یه زن زشت بودم و مزاحم نداشتم ...اخه چرا اذیتم می کنی ....فرشیذ ..تو خیلی بیرحمی ..بدی ....زدم زیر گریه و تحت تاثیر حرفام و احساساتم به شدت گریه می کردم ..شبی که پسر عزیزم بهرام ختنه میشد و من باید شادی می کردم ...این مدلی به گریه افتاده بودم .....فرشید این بار برای ارووم کردن من باز منو بغل کرد و شروع به نوازش و حرفای تسلی بخش به من شد ...از بس منو ناز و نوازش کرد بالا خره منو خر کرد و باز رامش شدم ..این بار با حالت دیگه لبامو باز مال خودش کرد و کمی سینه هامو هم مالوند و خوب ازش لذتشو برد و با اصرار من منو ول کرد و هدیشو باز بهم داد چیکار کنم .....برادرمه و دلم براش رام شده بود.....فرشید خیلی ازم عذر خواهی کرد ...اونقدر نازم کرد که باز پشت در خونه بهش یه ماچ خوب دادم ....اون شب برای فرشید چند بار خر شدم و کلاه خوبی سرم گذاشت ...شهوتم در این کار تاثیر خودشو نشون داده بود و کمک حال فرشید شده بود.......برگشتم به مجلس ......اون شب دیگه اتفاق مهمی نیفتاد وفقط نگاه های شهوتی کمال و چند نفر از حضار مجلس منو اذیت می کرد ..هنوز در شوک رفتار فرشید بودم و یه کم گیج میزدم . خدا خدا می کردم که این مجلس تموم بشه و به بستر خوابم پناه ببرم ...که یهو یه اتفاق برام افتاد ......یه مهمون خاص .....حدس بزنید ..اون کی میتونه باشه .....اون داشت از در خونه وارد مجلس میشد .......
     
#272 | Posted: 28 Sep 2018 00:11
من تو کف یه موضوعی هستم در مورد این داستان؛ طاهره به صغیر و کبیر رحم نکرده و به همه داده و همش میگه مگه من زن خرابی هستم . طاهره جون شنیدم خاله الکسیس شاگرد شما بوده عزیزم . شما جنده معرفتی هستی
     
#273 | Posted: 29 Sep 2018 19:01
     
#274 | Posted: 30 Sep 2018 08:22
     
#275 | Posted: 30 Sep 2018 14:05
و همانا منتظر قسمت جدید ...
     
#276 | Posted: 1 Oct 2018 01:18
     
#277 | Posted: 3 Oct 2018 14:14
نه انگار خبری نیست
شهره خانم ملت منتظر داستان جذابتون هستن
     
#278 | Posted: 6 Oct 2018 10:59
منتظر داستان هستیم

دین افساری است که به گردنتان میاندازند تا خوب سواری دهید و هرگز پیاده نمیشوند, باشد که رستگار شوید
     
#279 | Posted: 6 Oct 2018 12:52
پس بقیه داستان چی شد؟؟؟؟
     
#280 | Posted: 6 Oct 2018 15:15
یادداشت نویسنده........سلام و هزاران درود بر خوانندگان و دوستداران این رمان....ازاینکه تاحیر و غیبت ۹روزه ای داشتم واقعا از تک تکتون عذر خواهی می کنم باور کنید به خودم اجازه ندادم ازتون بخوام که چند روزی یه سفر سه روزه کوچولو برم ولی سفرم تبدیل به ۹روز شد و باعث شد حسابی شرمنده تون بشم ...ولی شکر خدا برگشتم و دیشب از خواب و استراحتم زدم و بدونه هیچگونه منتی به خاطر شما عزیزان گلم یه قسمتو اماده کردم که تا قبل از غروب تقدیمتون می کنم ....بازم از اینکه با نظرها و راهنمایی هاتون باعث دلگرمی و پشتیبانی از ادامه این داستان میشین واقعا ازهمه تون تشکر و ارزش و قدر همه تونو میدونم .....باارزوی بهترین لحظات و اوقات و سلامتی برای همه عزیزان گلم....شهره.....مرسی
     
صفحه  صفحه 28 از 41:  « پیشین  1  ...  27  28  29  ...  40  41  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites