تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 32 از 38:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  37  38  پسین »  
#311 | Posted: 29 Jun 2019 00:21
سلام
بازم ممنون از نگارش خوب و جذاب شهره خانم عزیز ک ظرفیت پذیرش این داستان بشیار فراتر از یک داستان سکس کردن و اونو به حد یک رمان جذاب و با افت و خیز های احساسی و هیجانی بسیاری امیخته کردن که قطعا از نگاه خواننده ها دور نمیمونه و لذت میبرن

اینجا هم جا داره یه تشکر ویژه از طاهره خانم گل و دوست داشتنی و فداکار بکنم که منت گذاشتن و به درخواست خوانندگان داستان زندگیشون توجه کردن و برگی از خاطرات دربار رو کردن , و خوشبحالت کاباره ک میرفتی همه خواننده معروفا و ادم های معروف از نزدیک میدیدی

و یه خواسته دیگه طاهره خانم ازتون دارم , این قسمت داستان ک با سروش بود یه فلش بک بزنید , شهره خانم اذیتمون میکنه و نمینویسش , شما پارتی بازی کن برامون خخخ
ممنون بازم از هر دوی شما بانوی گرامی
     
#312 | Posted: 1 Jul 2019 00:30
هنوز نشسته روی کف کوچه به چشمای درخشان و ریمل کشیده و درشت این زن نجات گر مرموز خودم خیره شده بودم ..این چشما عادی نشون نمی داد......لبخند بر لبم برگشته بود و کم کم داشتم فرم عادی به خودم می گرفتم .....دلم می خواست به بهترین شکل ممکنه ازش تشکر و قدر دانی کنم و با پول و دستمزد خوبی مراتب این کار و عمل نیکشو جبران کنم ..........نمی دونم چی بگم ....تو کاری کردی کارستان و منو به تنهایی از دست چهار نامرد و بی ناموس نجات دادین ...خیلی ممنون خانم.......جبران این عمل خیر شما با هیچ پول و اسکناسی جبران نمیشه ولی دلم میخاد خودت بگی که با چه چیزی می تونم این حق شما رو ادا کنم ضمن اینکه خدا ازتون راضی باشه..........خخخخخخخخ..........من کاری کردم که وضیفه ام بود و باید انجامش می دادم ......پولتم نمی خام ...وفقط پاشو بریم که خسته ام و باید چرتی بزنم .........اخه نمیشه خانم دست خالی نمیزارم برید...با من بیاین تا دم خونه مون ...من میدونم چی بهت بدم .........می خواستم یه قطعه جواهر و یا یک سکه طلا بهش پاداش بدم ......ولی یهوبازومو با دستای قوی و زمختش گرفت و با یه تکون بلندم کرد و به همراه خودش کشوند .......پاشو زن ...من که گفتم خوابم میاد .......اصلا انتظار این حرکتشو نداشتم این زن چرا منو با خودش می کشه و مگه نمیشد میزاشت خودم با پاهای خودم باهاش بیام ومنو به خونه و یا مجلس عروسی برسونه ؟
خانم ..خانم ...بازومو ول کن ......خودم میتونم راه برم ...لطفا ولم کن .......اخ اه بازوم.........اسمت طاهره س و می شناسمت یعنی خیلیا تو رو می شناسن خصوصا اونایی که اهل دل و دلبری و عشق و این گونه چیزان .....و حالا بمونه که یه سری هم هستن که ارزوشونه که سر به تنت نباشه و ممکنه من از اون دسته ادما باشم پس خفه خون بگیر و ساکت بمون..........خر فهم شدی ؟....ها.....
خانم منو کجا با خودت میبری این راه خونه من نیس؟.........به جون بابام اگه یه کلمه دیگه بگی همین جا خلاصت می کنم و خودمو و خودتو راحت می کنم ....خفه ...خفه ........خفه این کلمه ای که قلبمو به درداورده بود و با صدای بلند مثل پتک به مغزم میخورد ......
اه خدای من داره چه اتفاقی برای میفته و چی در انتظارمه و این زن با من چه دشمنی داره ؟و منو باش که دلمو خوش کرده بودم که تجات یافتم و برای لحظاتی شادی رو در اغوش گرفته بودم ولی خیلی زود این حس خوب به سراب تبدیل شد و من حالا چیکار کنم ....یک قدم این زن با دوقدم من برابری می کرد و من کشیده میشدم نگاهم به قمه ای که رو کولش در مخزن گاهش برق میزد و دشنه ای که به کمرش بسته شده بود درست مثل هنرپیشه های نقش کماندو و اکشن فیلم های جنگی .........اصلا جرئت نداشتم عکس العملی و یا کاری و اقدامی برای فرار انجام بدم ......ما به طرف یک ماشین میرفتیم ..که در انتهای یک خیابون خلوت پارک شده بود و با شنیدن صدای موتورش من فهمیدم که من مسافر اجباری این ماشین خواهم بود .........زن فالگیر در یک چشم بهم زدن منو با یک دستش بلند کرد و در عقب ماشین رو باز کرد و من رو روی صندلی پرت کرد و خودشم کنارم سوار شد .........جرکت کن ..........ای به چشم گلاب خانم .............این اسم اصلا به این زن نمی اومد اخه اسم قشنگ و کلاسیک محلی و زیبای گلاب واقعا میتونه با همچین خصوصیات و رفتار این موجود بخوره ؟......ولی ولی گلاب من این زنو می شناسم ......لطفا قبل از حرکت بزار از نزدیک خوب خوب نگاش کنم .......نمی خاد نگاش کنی ......زودباش ذبیح .......خسته ام باید بخوابم ......به جون تو گلاب دلم طاقت نمیاره نگاش نکنم .....به به به ...کوه به کوه نمیرسه ولی ادم به ادم میرسه ....گفتم .من این زنو می شناسم ......تو اسمت طاهره س و منو یادته ......خوب نگام کن.........منو می شناسی ؟...ها جنده عوضی ...........
وای وای وای این مرد که همون ذبیح هست ......نا مرد و کوس کشی که در اون شب هول ناک با بشیر و جمشید و دارا منو می خواستن به فاحشه خونه ببرن و من در اخرین لحظات فرارم باهاش درگیر شده بودم و حتی یادمه با دسته بیل پای چپشو هم زخمی کرده بودم ....اره خودشه ......این چشم چپشم خودم انگشت زدم و الان با یک چشم می بینه .......وای چه قیافه وحشتناکی هم به خودش گرفته ...درست مثل هنرپیشه های فیلم دزدان دریای کارائیب........ای وای .......ترس و هراسم براستی دو برابر شده بود و یهو می خواستم خودمو خیس کنم .....حتی مدخل کوسم از وحشت به لرزو تاب خاصی افتاده بود به خیالم ذبیح رو یک مرده و یا دستگیر شده تصور می کردم ولی الان زنده و حاضر در روبروش باز اسیرش شده بودم.....اگه .این زن فالگیر منو نکشه این کثافت کوس کش منو خواهد کشت ....اه اه اه خدا ......کمکم کن .......
یادت اومد ..جنده خوشکله ......ها ....جواب بده .....چته ترسیدی ؟......واقعا گلاب خیلی دمت گرم ..براستی زدی تو خال ...عچب شکار نابی گرفتی ......مثل همیشه کارت درسته من که مخلصتم........
ذبیح مگه نشنیدی توم خفه شو ......نمی خام حرفی به گوشام بخوره ..ساکت بمون و فقط نوارو روشن کن که اوازی بشنوم .......پخش ماشین یکی ترانه های زیبای جواد یساری رو پخش می کرد خواننده ای که من از صداش خوشم میومد و همیشه با هوشنگ با هاش خیلی حال می کردم ولی الان در این شرایط خطرناک و خرابم به من تسکینی نمی داد ..فقط منو یاد یک خاطره در تهروون انداخت که باز هم در یک کاباره در یکی از کوچه های لاله زار و دریک شب خوب من با شوهر نالایقم و منوچهری و زنی به اسم رویا که شکار جدید منوچهری شده بود در سر یک میز و در لژجلو مستقر شده بودیم همه مخلفات و عرق و شراب و ابجو در روی میز ردیف شده بود این مهمونی و جلسه در کاباره به خاطر یک مرد میان سال درباری وبا نفوذ ترتیب داده شده بود و ما در انتظار اومدنش بودیم .......اون شب یساری با ترانه های زنده اش بر روی سن و ابجویی که خورده بودم منو مست و شنگول و شاداب کرده بود و فقط با یک سکس خوب و داغ من کاملا میزون میشدم .....ولی اون شب شانس با اون مرد درباری یار نبود و قبل از اومدن به کاباره سکته کرده بود و به جای اینکه منو به زیر ضربات کیرش بکشونه خودش زیر دستگاه شوک قلبی و سرم رفت .......و اینکه در اون شب من دلم به حال شوهرم سوخت و هوس کردم حالی بهش بدم در اوج مستیم به منو چهری گفتم .......من امشب میخام صالح شوهرم رو به بهشت خودم ببرم ........منوچ جون از نظر تو که اشکالی نداره .....ها......
عزیزم میترسم کم بیاره و نتونه تا اخر باهات بیاد .........کم نمیاره شوهرم امشب باید بتونه منوراضی کنه ....اگه نتونست چی؟
من میتونم هر چی باشه همسرشم و زن خوشکل خودمه .....اخ جان ...طاهره امشب به من کوس میده ........صالح تو نمی تونی .....میتونم منوچهری .....شرط میبندی ؟...اره ......خب اگه تونستی که هیچی و لذت و کام بردن از زنتو میبری و نوش جونت ولی اگه نتونستی باید قبول کنی و وایسی جلو چشات زنتو بکنم ......قبوله ......اره قبول ........در اون لحظات مستیم هیجان و شور و نشاط خاصی از این شرطشون گرفته بودم ولی فردای روز بعد که به این شرط مسخره و بی ارزش و قبول کردنش از شوهرم فکر کردم کاملا به نابودی کامل ارزش و اخلاق و مردونگی و غیرت این مرد مفلوک و بیچاره پی بردم و به خودم گفتم .....طاهره این شوهر دیگه به اخر خط رسیده ومرد خونه ات نیست و باید تصمیم خودتو بگیری و شرشو از زندگیت کوتاه کنی .......
یادمه اون شب بعد از خروج از کاباره و در یکی از هتل های نزدیک میدان فردوسی منو چهری یک اتاق چهار تخته کرایه کرد و درش مستقر شدیم ..........رویا این زن تازه ازدواج کرده و طناز و شمالی بیش از حد خودش مشروب خورده بود ...وحال مناسبی نداشت منوچهری همیشه حواسش به همه بود وچون فکر و ذکرش گاییدن من جلو چشم شوهرم بود از رویا غافل شده بود.وبه محض رسیدن به اتاق هتل رویا حالش بهم خورد و بالا اورد در خموم و زیر دوش اب سرد با دستای منوچهری لخت گردید و همین صحنه هات و مهیج باعث شد صالح هم منو در کنارش لخت کنه ....حمومی که گنجایش زیادی نداشت با حضور فیزیکی ما چهار نفر تبدیل به داغ ترین و پرشور ترین نقطه هتل شده بود صالح ذوق زده و هیجان زده از عشق بازی با من که براش یک ارزو شده بود با شدت و اشتهای خیلی زیادی مشغولم شده بود و مثل ندید بدید ها بسیار جالب و کمیک تلاش می کرد کیر شو به کوسم برسونه.......هدفی که همیشه در این اواخر ازش یاد می کرد و اونو بهترین و شیرین ترین اهدافش میدونست .....رویا کمی به خودش اومده بود و متوجه زیبایی و کیفیت بالا اندام من که شد به ذوق اومدو اون هم مثل صالح به جونم افتاد و منو اماج بوسه ها و دست مالی های باحالش قرار داد ......منوچهری بی کس و مثل یتیم زده ها فقط تماشاچی این نمایش عالی روی من شده بود .....شهوتم به نهایت رسیده بود و کیر شوهرم که در حالت ایستاده تا نصفش تو کوسم جا گرفته و نمی تونست راضیم کنه ودر حقیقت درجه کیفیت و کلفتی کیر شوهرم خیلی پایین اومده بود و کوچیک تر نشون میدادو این استایل و فرم سکسی که روی من شکل گرفته بود بخوبی رضایت منو نمی گرفت فقط رویا با تسلط و زیبایی کاراش تونست کمبود و کم و کسری نارسایی جنسی شوهرمو جبران کنه .......صالح از جلو منو بغل کرده بود و با کیر نصفه رفته اش روی کوسم ناامیدانه تلمبه میزد و با هر ضربه ای که وارد می کرد حس می کردم کیرش کوچیک تر و باریک تر میشه .ولی در نقطه مقابل این قضیه رویا از پشت منو گرفته بود و با بند یکی از انگشتای دست راستش سوراخ کونمو تسخیر خودش کرده و به خوبی و قشنگ در کون تنگم تلمبه میزد و با دست چپشم پستونامو گرفته بود .....اه رویا ...رویا جووون ......جووونم طاهره .....خوشکل من ......تو که از شوهر کیر باریکم بهتر منو می کنی .......واقعا راس میگی ...اررره به جوون منوچ.......راس میگم ......نیگاه کیرش کن......اوووه دیدم خیلی ریزه میزه دیده میشه ....ایوا تو با این خوشکلی حیف نیس زنش موندی ......ارره دیگه خودمم متعجم ؟؟؟؟.....واییییی طاهره کیر منوچ رو ببین ......چه خبره عجب کیری داره این مرد شکم گنده ......ارره رویا جوون ..با این کیر واین نحوه کردن شوهرم شرطو باخته و باید منوچ منو بکنه ......میخای من جورتو بکشم ......نمی دونم رویا حالم خیلی بده شهوتم بالاس و کیر منوچ فقط دوای دردمه ......
شما دو نفر دارین چی بهم میگین ؟........هیچی صالح حرفامون زنونه س و تو بهتره حواست به خودت باشه که شرطو نبازی ..اونوقت مجبوری منو بگا بدی و خودتم نیگاش کنی .......از تماس بدن نرم و حرکات و رفتار رویا حس خوبی گرفته بودم و سینه های درشت با نوکای تیز و برجسته اش وقتی به پشتم می خورد بیشتر درگیرم می کرد ....اگه میدونستم شوهرم کم میاره همچین پیشنهاد و غلطی نمی کردم ....واقعا قدرتی در کیرش نمی دیدم و کیرش بیرون از کوسم اومده بود و توان ورود دوباره شو به کوسم نداشت و فقط شرمندگی و یاس و ناامیدی رو در چشماش می دیدم ....شوهرم شرطو باخته بود و حتی خودشم ارضا نکرده بود ......شرمنده طاهره.....نتونستم ......ماه هاس قرص و دارو و امپول مصرف می کنم ...همین اشغالا توان جنسیمو ازم گرفته .........اه صالح چی بگم ..تو که اگه هم میتونستی منو تحویل منوچ می دادی ..بهونه بی خودی نیار.سابقه ات پیشم خرابه و یادم نرفته که می خواستی به خاطر درجه و ترفیعت منو با سرهنگ .....هم اغوش کنی و خیلی موارد دیگه.....برو بابا .... نزار از این بیشتر دهنم واز بشه .........رویا همه چیو شنیده بود و با بهت و تعجب به این شوهر نالایق و بی غیرت من خیره شده بود ..........صالح سرافکنده و شکست خورده عقب نشست و میدونو اماده ورود به منوچ داد .........
با چشمای خمارم منتظر منوچهری بودم که سراغم بیاد...ولی در اون لحظه واکنشی از این مرد دیدم که واقعا هم تعجب منو برانگیخت و هم ازش انتظار نداشتم و هم به در جه و کلاس و ارزش انسانیت این مرد ایمان اوردم ......
صالخ تو خودتم قبول کردی که شرطو باختی و از این لحظه تا طلوع صبح زنت مال من میشه و تا اون لحظه هر چند بار بکنمش به خودم مربوط میشه ولی با وجود اینکه ارزومه وخیلی مشتاقم زن خوشکلتو بکنم این کارو نمی کنم و فقط وفقط به خاطر گل روی طاهره س که خیلی برام عزیزه و احترام خاصی براش قایلم و در ضمن اونقدر نامرد نیستم که بیشتر از این شخصیت تورو خرد و خمیر کنم .....این کارو می کنم که قلب و احساس زنتو مال خودم کنم و امید وارم یک روز مال خودم بشه .........
از اون شب و بعد از اون حرکت جوان مردانه اش به منو چهری نه نگفتم و به هر مهمونی و مراسمی که پیشنهاد می داد اوکی می دادم و باهاش میرفتم ولی در ادامه ماجرای اون شب و در حموم من کیر منوچ رو قبل از تجاوزش به رویا به دهنم گرفتم و خوب براش خوردم و اماده و سفت و خیس شده تحویل رویا دادم که در کوس زیبا و مو دارش وارد کنه ...سکسی که بالای نیم ساعت طول کشید و در چندین مدل و استایل رویا رو جسابی گایید و فریاد هاش که از کلفتی کیرش نشاط می گرفت همه جا رو گرفته بود و منم همگام با منوچهری با انگشتام کوس و کونشو اماج تلمبه هام گرفته بودم رویا در بهترین فرم ممکنه بدست من و منوچهری گاییده شد و به اعتراف خودش چندین بار به ارگاسم رسید ..اه خوش به حالش ........... من که فقط اون شب یک بار ارضا شدم و اونم همون موقع که رویا جووون کونمو می کرد.......در نهایت در نزدیکای سپیده صبح و در روی تخت منوچهری سراغم اومد و کوسمو با دهنش حسابی لیسد و خورد و دو بار ارضام کرد ........عزیزم ...عشقم می دونستم دیشب خوب ارضا نشدی و با چشات به رویا حسودی می کردی اینم هدیه من به تو ه ...مرسی منوچ جووون ...تو خیلی باکلاس وماهی ......قربون تو...خوب ارضام کردی ...خیلی چسپید .......
.واما یاد اوری و تشریح این خاطره زیبا و خوب توام با ریزش اشک های تلخ و ترس و هراس من شده بود و ماشین در تکون هایی که به خودش در عبور از دست انداز های ناجور و گرد و خاکی که در بیرون درست کرده بود نشون از این می داد که راه خاکی و سنگلاخ مانندی رو طی می کنه و این راه با توجه به سیاهی شب برای من نااشنا بود و گلاب با یک دستش مچ های دو دستمو روی هم گرفته بود و با چشای بسته شده اش به اصطلاح چرت می داد و ترانه های یساری همچنان پخش میشد و من در انتظار حوادث و اتفاقات تلخ و سیاهی بودم ........نامیدی در درونم کاملا رسوخ کرده و امیدی به نحاتم منصور نبودم
     
#313 | Posted: 3 Jul 2019 08:18
راه پر از دست اندازهاو خاکی و با پیچ هایی که ماشین می خورد این حس رو به من می داد که مقصد دور از جاده اصلی و در جایگاه پرت و شاید دور از سکنه ای باشه و این بار سرنوشت نامعلوم و مبهم من در دستان این زن و ذبیح شکل می گرفت ..ذبیح هراز چند گاه سرشو به طرف من می چرخوند و با خشم و غصب زیادی برام خط و نشون می کشید واقعا ازش میترسیدم و دلایل کافی و خوبی برای انتقام از من داشت و میتونست جونمو بگیره .....از نگاهش و خشمش هراس داشتم و ناچارا چشامو بستم و به دقایق و ساعت های پیش رویی که در انتظارم بود فکر می کردم و به سرنوشت دخترام و تنها پسرم بهرام که نتونسته بودم ردی ازش بگیرم و پیداش کنم اه خدای من بچه هامو حفظ کن .......ماشین کم کم سرعتشو کم کرده بود و ایستاد و من چشامو باز کردم و متوجه شدم در تاریکی شب و در یک فضای سیاه رنگ چندین خیمه کنار هم قرار گرفته و تنها دید و فضایی که من می دیدم نورچراغ ماشین بود که به خیمه ها می خورد ...وحشت بیشتری به من دست داد و گلاب بیدارشده بود و با هیبت و سرو صدایی که از گلوش بیرون میزد از ماشین پیاده شد وبه من اشاره کرد که دنبالش برم ......مثل بید می لرزیدم سرمای نیمه شب بیابون اثارشو به من داده و همراه با وحشتی که داشتم توام شده بود ..........به دنبال این زن وارد خیمه شدم و نور ضعیفی که از یک چراغ روغنی در گوشه خیمه میومد فضای خیمه رو تا حدودی معلوم کرده بود یک زیلو رنگی محلی و با چندین پشتی ویک پتو که کف خیمه ولو شده بود ........ببینم جیشت نمیاد ......ها طاهره با توم ........چرا دارم ...دستشویتون کجاس ؟....چی گفتی دستشویی ؟.......خخخخخخخخخ......مگه اومدی هتل چند ستاره .....اینجا اخر خطه ......تو اومدی به دویست سال قبل و دستشویی تو همین پشت خیمه س و با یک سقف اسمون پر ستاره و کف سرد سنگلاخ .حالیته ....خر فهم شدی طاهره جون ........از بیرون رفتن و تاریکیش میترسیدم و لذا ترجیح دادم بی خیال دفع ادرازم بشم چیکار کنم تحملش می کنم تا صبخ .........گوشه ای ارووم بگیر و بخواب تا صبح خدمتت برسم حالیت شد طاهره .......
اره می خوابم .......روی کف سخت و سفت روی زیلو که صاف و مسطح نبود دراز کشیدم ..با وجود اینکه خیلی خسته و داغون و حال خرابی داشتم خوابم نمی برد و بدتر از همه سرمای کشنده بیابون منو خیلی ازار می داد و انگار که در یک یخچال قرار گرفته بودم گلاب یک پتویی که در خیمه بود رو روی خودش گرفته بود و خیلی راحت و اسوده اماده خواب شده بود و بعد از شاید دو دقیقه خروپف های دیو مانندش بلند شد .....وای وای عین مردای خشن صداش میومد .......لحظه به لحظه سرما بیشتر اذیتم می کرد و کارم به اونجا کشید که بلند شدم به خودم تکون هایی دادم که بلکه گرم بشم ولی چاره کارم نبود ...اه چیکار کنم .....صدای بهم خوردن دندونام رو می شنیدم و ارزوی یک لحاف و تشک نرم و گرم رو دست نیافتنی و دور از واقعیت تصور می کردم که یک دفعه گلاب بیدار شد و با چشمای ترسناک و درشتش به من نگاه کرد .........چته طاهره ....سردته .....ها ........اره گلاب ...خیلی سردمه ......خخخخخ ..بیا بغل خودم بخواب .......خودم الان گرمت می کنم .......وای وای مثل یح زمستان شدی ..........اوووه اوووه میدونی طاهره خیال می کنم الان عین بچه خودمی و دختر خودم .......تشنه ات نیس ...چرا گلوم خشک شده ....شیرمو میخوری .......چی گلاب شیر سینه تو میگی ......اره .....من شیر به بچه ام میدم و به توم اجازه میدم شیرمو بخوری ....بخور ..بخور ......نوک پستون برجسته و درشتش رو در دهنم جا داد و من اون شب برای لحظاتی چند شیر این زن فالگیر و تنومندرو بخوبی خوردم و تشنه گیمو بخوبی رفع کردم ..گرمای بدنش عین بخاری به من ارامش خوبی می داد و در اغوشش سرما ازم رخت بربست و یهو حس کردم دستش در چاک کونم رفته و بعد از چند لحظه انگشتشو که قبلا با شیر پستونش اغشته شده بود در سوراخ کونم فرو کرد ...اخ اخ اخ گلاب با اونجام چیکار داری ......طاهره میدونم سوراخ کونت عین مال بچه هاس و تعریفشو قبلا شنیدم ...این سوراخت تا وقتی که پیشم هستی مال منه و اعتراض بی اعتراض ..من از کوره دربرم خیلی خطری میشم پس شبا که بغل خودم هستی کاری کن خشمگین نشم ...الانم بزار حالمو بکنم .......اخ جان چه سوراخی داری تو .......جان گلاب بگو به من تو خیلی کون میدی .......نه گلاب زیاد کون بده نیستم و خوشم نمیاد .......اره بابا کار خوبی نیس الان در شهر مدشده و اغلب زنای شهری کون میدن .......عزیزم شیرمو بخور و تا منم کونتو بکنم .....فرصت خوبی بود که ازش بپرسم که چرا منودزدیده؟.......گلاب میتونم چیزی ازت بپرسم .....بگو طاهره .....چرا منو دزدیدی و با من چه پدر گشتگی داری .....یهو گلاب چشاشو درشت کرد و انگشتششو تا ته در کونم فشار داد و چنان با انگشتای دیگه اش به ماهیچه های باسنم چنگ زد که فریادمو بلند کرد .......مگه نگفتم کاری نکن خشمگین بشم ...به موقعش می فهمی .....فقط اینو بدون اگه بخای فرار کنی و در فکر کلک و حقه بازی باشی که در ری سالم نمی مونی .....خر فهم شدی ها ....اره گلاب ...غلط کردم .....اخ کونم ...اوخ کونم ...فشارش نده تورو خدا ..........اخ جان چه حالی می کنم که میگی ..اخ کونم ...بازم بگو ..بگو ...بگو .....اخ کونم ..اخ کونم ......
اون شب تا طلوع صبح انگشت گلاب در کونم موند و بیرونش نیاورد و وقتی سوراخم از دستش راحت شد که صدای قوقولی قوقوی خروس بیرون از خیمه عین ساعت کوکی این زن رو به خودش اورد و من کاملا از دستش موقتا خلاص شدم
با هر بدبختی و بود گوشه ای از اطراف خیمه هارو پیدا کردم و قضای حاجتمو انجام دادم ...اه خدای من .....اطراف و پیرامون خیمه ها تا چشم کار می کرد فقط فقط بیابون و بود و دیگر هیچ حتی یک درخت هم وجود نداشت .....ذبیح از دور منو نگاه می کرد و در سایر خیمه ها اثاری از مردم نمی دیدم برام عجیب بود خیمه ها علم بودند و ولی ادمیزادی وجود نداشت ......
خب دستشویی چند ستاره بهت چسپید ...ها ..جنده عوضی ..چوابمو بده ......اخ اخ نکن ...موهامو ول کن ......وای وای .....زنیکه فاحشه .....بیا بهت صبخونه بدم ...بیا بیا ....اخ اخ کمک ....گلاب خانم ..کمک .......
با وجود اینکه ذبیح از پای چپش می لنگید و با یه چشمش می دید بخوبی برمن مسلط بود و من بعد از لحظاتی روی کف زمین پر از سنگ و خاک کشیده می شدم موهام در دستاش کاملا اسیر شده بود و درد زیادی تحمل می کردم ....نزدیک به مسافت ۱۵۰متر منو می کشید ووقتی ولم کرد که به خیمه رسیده بودیم قسمتی از لباسام خاکی و پاره و متلاشی شده بود و رون پای راستم ازش خون میومد ....و دو زانوم قرمز و کبود شده بود ...در اون لحظه مثل یک بچه گریه می کردم ......گلاب بالای سرم اومد و با خنده ای کار ذبیح رو انگار تائید می کرد ...دلمو خوش کرده بودم که لابد ازم دفاع می کنه و به ذبیح اعتراض ....ولی زهی خیال باطل.........ذبیح ..ببرش داخل که یه کم صبحونه بخوره و جونی بگیره که باهاش خیلی کار داریم .....خخخخخخخخخخ
با تنی زخمی و روح و روان اشفته و ترس از تجاوزبدست ذبیح لنگان لنگان داخل خیمه شدم و گوشه ای کز کردم ....ذبیح می خندید و شادمان از حال و روز خرابم به بخت و اقبالی که گرفته بود باخودش اوازو ترانه ای می خوند و کیفش حسابی کوک بود ....بساط صبحونه رو در واقع برای خودش چیده بود و به بهترین وضعیت ممکنه از خودش پذیرایی کرد و انچه که به من رسید کمتر از شش لقمه غذا بود که خودش به دهنم گرفت و در اون لحظات خوشبختانه بهم اسیبی نزد و من تونستم این چند لقمه رو بدونه دردسر و اذیتی به معده ام برسونم ...ولی این ارامش موقتی بود چون یک باره روم افتاد و شروع به بوسیدن لبام و صورتم و با شکل خیلی وحشیانه ای کرد این رفتارش رو اصلا نمی تونستم مانع بشم چون توان انچنانی در خودم نمی دیدم ....و تنها چیزی که تونستم انجام بدم ناله و فریاد ضعیف و کم زوری بود که توام با گریه هام در فضای خیمه پخش شده بود .....کیرش در داخل کوسم بخوبی جا گرفته بود و ذبیح نعره کنان و شاد مان از کام گرفتن از من به شدت تمام روم تلمبه هاشو میزد .......
میدونی طاهره در اون شب با بشیر و جمشید من نتونستم خوب بکنمت و این شد عقده ای که منو اذیت می کرد تو خیلی زیبایی و خیلی عالی میشد فاحشه خودم بشی و حیف نشد و جنده نشدی تا خوب از ارزش و اندام و خوشکلیت کاسبی کنم ........اگه با خودم راه بیای و معشوقه خودم بشی کمکت می کنم ...اصلا باهم میریم ......تو کوس خوبی داری .......مگه چن سالته؟........جواب بده طاهره ......تو که داری کوس به من میدی پس با من قهر نباش .......اه اه چهل سالمه .ذبیح تو رو خدا اذیتم نکن ....من با تو که دشمنی نداشتم و ندارم و اگه پات و چشمتو زخمی و کور کردم از عمد نبوده و از خودم دفاع کردم اصلا اگه خواهرت جای من بود ایا همین کارو نمی کرد ...از من نباید ناراحت باشی .....
در اون لحظه با هر ادمیزاد در هر قالبی حاضر بودم سکس کنم ولی با این کثافت بی شرف نباشم ولی می خواستم بلکه با زبون نرم و هر دوز کلکی رامش کنم و راهی برای نجات خودم پیدا کنم و لذا باهاش به نرمی و خوبی حرف میزدم ولی خیلی سختم بود و با رنج و عذاب و تحمل زیادی باهاش عشق بازی می کردم ولی زحمات و تلاشم هیچ فایده ای نداشت و بعد از اینکه ابشو روی شکمم خالی کرد باز کتکم زد و با سیلی و لگد به جونم افتاد .....دلم می خواست خفه اش کنم و جونشو بگیرم ...تا حالا ارزو و قصد مرگ هیچکسیو نکرده بودم ولی تنفر از این نامرد و بیشرف در پوست و خونم لونه کرده بود ..در زیر ضرباتش فریاد میزدم و و گریه و شیون............جنده ...فاحشه ....عوضی ...تا وقتی که من باشم این کتک و شکنجه هست و تمومی برات نداره ...حیف و حیف که خوب نمی تونم حالتو بگیرم گلاب نمیزاره ......بزار ببرمت بیرون خیمه وزیر افتاب اونجا کتک بخوری بهتره ...........خخخخخخخخ...به به چرا بیرونش اوردی مگه نگفته بودم بهش غذا ونون بدی ....دادم گلاب..حالا نوبت کتک خوریشه .......
..مگه چیکار کرده که میزنیش ......گلاب من تا جون این زنیکه رو نگیرم ارووم نمی گیرم جون جفتمون بزار ببرمش خیمه سکوت..؟؟؟؟؟؟؟.....فعلا نمیخاد ...کاری نکرده که اونجا بره .....بزار ببینیم چی میشه ...خخخخخخخخخ......خب طاهره دیشب بغل گلاب بهت خوش گذشت ؟.....ها .......جواب بده مگه موش زبونتو خورده و یا میخای موش به جونت بندازم .......
تو رو خدا ..محض رضای خدا گلاب خانم ولم کن ....اخه مگه من چیکارت کردم ...چه ضرری و زیانی به تو رسوندم ......دیگه نمی تونم ..دووم بیارم خیلی اذیتم می کنین ......اخه بگو گناه من چیه ......بگو گلاب ......لطفا خواهش می کنم ....تموم بدنم درد می کنه ......اشکام سرازیر شده بود و با نفس هام و تشنجی که گرفته بودم توام شده بود و زیر اشعه داغ افتاب نیم روز نزدیک ظهر به زانوام افتاده بودم و از این عفریته تنومند و غیر قابل انتظار برای نجاتم خواهش و التماس می کردم ...ولی جوابی که گرفتم باز کشیدن موهام بود که بدست گلاب اسیر شده و منو باز به داخل خیمه می کشوند ...با دودستاش خیلی راحت بلند م کرد و مثل میله وزنه ای که وزنه برادر بلندش می کنه منو به نزدیکای سقف خیمه برد و از نیمه حلقه فلزی که انگار انتظارمو می کشید اوبزون کرد قسمتی ازلباس دامنی بالا تنه ام گیر این حلقه رفته بود و من بین سقف و کف خیمه اویزون وتاب می خوردم سرم به سرعت و به شدت داغ شد و احساس سنگینی خاصی می کردم .....حالم لحظه به لحظه خرابتر میشد و بعد از دقایقی چند بالا اوردم و بعد بهم خوردن حالم ...افت فشار بهم دست داد و ضربات شلاقی که از گلاب می خوردم رو اصلا در این وضعیتم حس نمی کردم ....تموم بدنم لمس و بی جس شده بود و سرم و چشام کم کم سیاهی رفت و نهایتا بیهوش شدم ...........در عالم و خلسه خوبی رفته بودم احساس می کردم در دشت وسیعی از ابرهای سفید و زیبای اسمون ابی هستم و با وضعیت لختی که داشتم و نسیم باد فرح بخش بهاری و کوهستانی لذت و ارامش خوبی به من وزیدن گرفته و هدیه می شد ..انگار که روی ابرها به پرواز درامده بودم .روی کف ابر خیلی سفیدی فرود اومدم و دراز کشیدم و دلم می خواست تا ساعتها و حتی روز ها در همین وضعیتم ارووم بمونم وبخوابم و دور از هر رنج و مشقت و سختی ......دست های نرم و پر حرارتی کم کم من و انداممو در حیطه اش می گرفت و مال خودش می کرد .....اه خدای من ........نگاش کردم ببینم دست کیه؟..........دیدن تصویر بهرام میتونست بهترین هدیه این رویا و خیالم باشه ....پسر عزیز و شیرینم که در صدد بود بالمس کردن اندامم همه رنج و درد و شکنجه هایی که در این چند ساعت متحمل شده بودم از تنم خارج کنه ....ماساژی که از نوک انگشتای پاهام کلید خورد......نگاهش به چشام قفل شده بود و فقط دستاش کار می کرد تسلط و کارایی خوبی در انجام این کارش می دیدم وقتی که به چوچوله های کوسم رسید دهنشو به کمک دستاش برد و باهم و مشغول خوردنش شد ....اه بلند و .فریاد ی در من شکل گرفت ...که طعم و مزه عشق وهوس و هیجان و شور و مستی می داد..........لحظه به لحظه شیرینی و جذبیت این کوس مالی در من بیشتر اثر می کرد این در حالی انجام میشد که پسرم و موجود عزیزی که در رحم من شکل گرفته بود کار گردان و مجریش بود و من مست و خراب این فعلش شده بودم بهرام بالاتر اومده بود و به سینه هام و سپس به لبام رسیده بود بهتر بهش نگاه کردم ....اه خدای من کاملا بزرگ و رسیده و با چهره کاملا مردونه و شکلی که تا حال ندیده بودم ....خیلی جذاب و مطابق خواسته هر جنس مخالفی .........لباش رو لبای تشنه ام رفت و برای لحظات طولانی روی هم قفل شد.....چشامو بسته بودم ووقتی بازش کردم و به اطرافم گرفتم متوجه اکرم و سحر شدم که با لبخند ملیحانه و نگاه شادگونه شون از این عشق بازی حمایت و جانبداری می کردند ولی انگار کم کم از من دور می شدند و برایم دست تکون می دادند و وانگار که دو شعله نور پررنگ در افق اسمون ها ازم دور میشدند .....دلتنگ دخترام شدم و ارزو می کردم که منو به اغوش خودشون ببرند درست مثل بهرام .....اه بهرام........ یاد ش افتادم اونم نمونده و محو شده بود و انگار که اصلا خیالی بیش نبود خیال شیرینی که در یک خیال دیگر نقش گرفته بود .......براستی گیج و منگ مونده بودم که کم کم حس کردم روی گونه هام و موهام دست های لطیف و نرمی باز قرار گرفته بود.......من داشتم بیدار میشدم و به خودم میومدم ......اه چه رویای شیرینی ....دلم نمی خواد بیدار بشم این بیداری باز شروع دوباره رنج و درد و عذاب و شکنجه روجی و جسمی من خواهد بود ....نه نه نه ....نمی خام بیدار بشم .....کاش در بیهوشی دائم فرو میرفتم .........با احساس کردن قطراتی از اب برروی صورتم کاملا به خودم اومدم و چشامو وقتی باز کردم متوجه جضور یک دختر شدم ...دختری با نگاه مهربون و لبخند شیرینش به زیبایی و فشنگیش بیشتر میفزود ....چشماش درشت و عین گلاب بود ولی با جنبه مثبت و خوب و سرشار از مهر و محبت ..........بهش لبخند زدم و سلامش کردم .....سلام دخترجون........لبخندش باز تر شد و با نگاهش و نوازش موهام جواب سلاممو داد ....اه چرا حرفی نمیزنه........اون در واقع نمی تونست صحبت کنه چون لال بود .......چندین بار گونه هامو ماچ کرد و بهم اب خنکی خوراند .....ابی که خیلی به من چسپیدو تشنگیمو دفع کرد ...ساعت ها بود که از نعمت خوردن اب محروم شده بودم .......و تلاش کرد منو از حلقه فلزی که ازش اویزون شده بود م خلاص کنه ......این تلاشش نتیجه بخش بود و من بالا خره از اون وضعیت سخت و کشنده راحت شده بودم منو روی یک پتو خوابوند و دستامو رو دستاش گرفت و سعی می کرد به من ارامش و تسلی روح و روانم باشه .......بودنش در کنارم به من تسکین دهنده و ارام بخش بود و بدنم که بارها با مشت و لگد هاو شلاق های ذبیح و گلاب نوازش شده بود انگار که اثاری درش نمی دیدم باد ماساژو نوازش های بهرام افتادم ....یعنی واقعا اون خواب و رویا بود و یا واقعیت داشت....داشتم برای لحظاتی قات میزدم .......هرچی بود شیرین و زیبا بود ...با کمک پرستو این دختر لال و مهربون از جام بلند شدم .....کم کم اثار درد و کوفتگی رو در اندامم حس می کردم خوب نمی تونستم راه برم .........پرستو برام لباس اورده بود ...لباس محلی و زیبایی که به تنم میومد و قشنگیمو چندین برابر می کرد ...لباسی که تنم داشتم پاره و از هم متلاشی شده بود .......زانوام هنوز زخمش خوب نشده بود و پرستو مشغول رسیدگی به زخمش شد و با داروی محلی و سنتی مانع عفونتش شده بود ...خدا ازش راضی باشه گونه هاش و لباشو بوسیدم و ازش تشکر کردم ...در همین لجظه ذبیح وارد خیمه شد ......وای وای ...فریادی از وحشت از گلوم خارج شذو پرستو هم از من بدتر به اغوشم پناه برد .....هر دومون مثل بید و در اغوش هم می لرزیدیم ......نگاه شیطانی و اهریمنی ذبیح نشون از یک حادثه و تجاوز تلخی می داد اون میخاد چیکار کنه و چه قصدی داره و ایا کتکمون میزنه و یا تجاوز .........
     
#314 | Posted: 3 Jul 2019 09:13
شهره خانم واقعا نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم
با وجود اینکه به بدترین لحظات زندگی طاهره خانم رسیدیم و ادم غم میگیردش , ولی بازم از خوندن داستان لذت میبره

ممنون ک خالصانه و بدون هیچ منتی به خاطر خوانندگانت زحمت میکشی و هنرنمایی میکنی
     
#315 | Posted: 6 Jul 2019 09:52
منتظر یورش ذبیح به خودم بودم و در اوج ترسی که در من بوجود اومده بود بلافاصله حالت دفاع به خودم گرفتم پرستو از من بیشتر تزسیده بودو وقتی موقعیت و حال و روزشو متوجه شدم با توجه به اینکه ازش بزرگتر و بانجربه تر بودم کمی به خودم اومدم و خودمو جلوش قرار دادم .......فریاد های بلند کمک خواهی من هیچ فایده ای نداشت وبا خنده های مستانه و نعره های مهیب ذبیح فقط کامل میشد ........
به خودم گفتم ...طاهره تو چرا فریاد می زنی و کمک از چه کسی میخای بگیری گلاب که خودش یه پارچه شکنجه گر و بیرحم و از ذبیح بدتره و هر دوشون یک کثافتن و بیخودی به خودت زحمت نده و گلوتو پاره نکن ...فقط به خدا پناه ببر ......ولی یه موضوع و علامت سوال در این میون برام مطرح شده و اون هم ظهور و اومدن یک باره پرستو هست ......... این دختر کیه و چه نقشی در این ماجرای سیاه من داره ؟...ولی هر چه هست پرستو بیرحم و دختر بدی نیست و در نفطه مقابل این دو موجود اهریمنی وبدذات قرار داره و این میتونه تکیه گاه و جای بسی امید واری برای من در این موقعیت و نامیدی مطلق و بن بست باشه...........هیچ راه فراری در خودم نمی دیدم ...وضعیت مکانی که در ان قرار گرفته بودم درست در بیابان و جای ناشنا و غریبی بود که حتی عبور از این دشت لم یزرع برای من غیر ممکن تصور میشد .....با اخرین نعره بلند و عربده ای که ذبیح کشید من دهنم بسته شد وگفت ....................خفه شو جنده ....اگه میدونستی من به تو فعلا چشم طمع ندارم ...داد و فریاد نمی زدی ...من الان فقط به پرستوو سوراخ کونش فکر می کنم و کیرم اونو نشونه گرفته..........باگفتن این جمله پرستو کاملا خودشو به من چسپوند و همه وجودش به شدت می لرزید ..حتی صدای بهم خوردن دندون هاشو می شنیدم ........دلم به حالش خیلی میسوخت و در کمال ناامیدی و ترس گفتم .....با این دختر کاری نداشته باش بجاش با من خودتو ارضا کن ....بهش رحم کن این یک دختر کم و سن و ساله .....خواهش می کنم .....خخخخخخخ...نمی خاد براش نقش مامانو بازی کنی .......مامان جونش مرده ....برو کنار تا کارمو بکنم ...نزار بازم کتک ازم بخوری .....اگه همکاری کنی منم امروز اذیتت نمی کنم .....خخخخخخخخخ..........نمی زارم ......بهش دست بزنی.......تو غلط می کنی .....طاهره به جون خودم میز نمت یه جوری که تا فردا صبح بلند نشی .......ضربات شلاقش پشت سرهم بر سر واندام من می خورد و فریاد هایم فقط تنها مقاومتی بود که معنی می داد ....از شدت ضربات شلاق هایش گوشه ای افتادم و درد و رنجش نیز بر همه سختی و عذاب هایم هم افزوده شد.......نمی تونستم بلند شم که از پرستو دفاع کنم و فقط متاسفانه ناظر تجاوز شنیع و نا جوان مردانه و گریه اور پرستو بدست این شیطان ادم نما بودم ......تجاوزی که با اشک ریختن و فریاد و اه و زجر و ناله من و فریاد های خاموش و ریزش قطرات اشکاش و دست و پا زدن های مظلومانه پرستو شکل گرفته بود.......نعرض ظالمانه و غیر انسانی که با چندین ضربه سیلی بر گونه های لطیف و زیبای پرستو شروع شد و سپس با بالا کشیدن دامن چین چین محلیش و با خشونت خیلی زیاد و کشنده ای به شکم روی کف خیمه ولوش کرد و در حالیکه یک دستشو روی موهاش گرفته بود دو زانوشو روی کمر ش فشار میداد شلوارشو با دست دیگه اش تا پایین روناش اورد و کیر سفت و کثیفشو با اعمال زور و تهدید و ضربات زانوش روی اندام پرستو در کونش فرو کرد .......دست و پاهایی که میزد و کف زمین رو چنگ می گرفت و فریاد های ساکت و خاموش ولی با ظاهر درد اور نشون از جرر خوردن و عذاب و رنج از این کیر در کونش می داد ......درکش می کردم .........
چون خودمم اولین باری که از عقب بهم تجاوز شد شبی بود که در محله خونه پدرم گرفتار شاهین شدم با وجود اینکه کیرش باریک بود ولی اون شب درد زیادی متحمل شدم و در کنج کوچه تاریک فقط از درونم فریاد و اه می کشیدم و در ادامه با یاد خاطره تلخ تجاوز به عنف صابر با اون کیر وحشتاکنش که منو تا سرحد بیهوشی برده بود و حال این کیر متوسط و نرمال ذبیح برای پرستو یک کابوس و سخت و نفس گیر تفسیر میشد ......اه بیچاره پرستو .....خدا لعنتت کنه ذبیح ....خدا ازت نگذره ...بی شرف پست فطرت .....لعنتی ...همه دق دلمو با گفتن این حرفام در درونم خالی کردم .......چشمای زیبا و قشنگ پرستو خیس اشک شده بود و با تلمبه های تند و پرفشارذبیح برروی باسن خوشکل و هوس ناک پرستو خوشبختانه خیلی زود ابش تخلیه شد و همشو در سوراخش خالی کرد .........اخیش .......جون.......چه کونی کردم ......اهای جنده .......
با توم طاهره ...یه وقت حسودی نکنی فردا نوبت کون توه ......این کون تو دیگه واقعا کردن داره چون هنوز تعریفای بشیر و جمشید رو یادم نرفته که از تنگی و زیبایی کون تو می گفتند ....... ایشالله فسمتت نشه کثافت پست فطرت .......داری چیا وز وز می کنی ....ها ......هیچی بیشرف ...چی میتونم بگم ........اه هوشنگ کجایی که به داد من و این دختر بی نوا برسی ......
کشون کشون و با تلاش زیادی خودمو به پرستو رسوندم و در بغلم گرفتم و دلداریش دادم ...گریه هاش تموم نمیشد و درست مثل یک دختر بچه اشک میریخت ......پرستو دختری با فد کشیده و اندام رسیده و چهره کاملا شرقی و محلی ولی با چاشنی زیبا و قشنگش و جذبه خوب و عالی و معصومیتی که در سیمایش همیشه داشت بهش مجموعه ای از مدل دختر با کیفیت بالایی داده بود که هنوز پانزده سال رو هم رد نکرده بود ........ذبیح رفت و من وسوسه شدم که سوراخ کونشو نگاه کنم هدفم این بود که اگه لازم به رسیدگی و درمانی داشت بهش برسم ........اه خدای بزرگ ....خدا ازت نگذره ذبیح بی پدر و مادر و نامرد روزگار ...درگاه کونش قرمز و باز شده و در استانه پاره گی قرار گرفته بود و باید کرم .و با پماد می خورد تا ترمیم و جمع بشه ........اه خدا چیکارش کنم ...تنها راه حل اب دهنم بود که به انگشتام زدم و ارووم و اهسته روی گوشتای ملتهب و قرمز باد کرده سوراخ کونش رسوندم ابتدا خواست مانعم بشه ولی فوری قصد و نیتمو فهمید و باز در اغوشم ارووم گرفت و با چشاش انگاری برای این کارم ازم تشکر و قدر دانی می کرد .......اگه راستشو بخواهید این کارم کم کم داشت به یک هوس و لذت خیلی خوبی تبدیل میشد با وجود اینکه همه بدنم کوفته و شلاق خورده و خسته بود ولی این سوراخ مالی کونش شهوت ضعیف و بی حالمو داشت زنده می کرد ....دوس داشتم لباشو بخورم و پستوناشو لمس کنم .......در نگاهش سادگی و معصومیت و پاکی می دیدم و از ادامه تامین غرایض جنسیم که تجت فشارش یه جورایی شده بودم صرف نظر کردم ....فقط گونه هاشو بوسیدم و باز با انگشتام سعی کردم گوشت های بیرون اومده دور سوراخ کونشو داخل ببرم .....از این کارم خوشش اومده بود و با لبخنداش مهر تایید بر مالش کونش می داد ......مدخل کونش به فرم عادی برگشت و جس کردم پرستو می خاد یه موضوعی رو به من بگه ...متوجه حرکاتش نمی شدم .....اون با اوردن اینه کوچیکی از جیب لباسش بالا خره به من فهموند که می خاد سوراخ کونمو با مال خودش مقایسه کنه .......از این کارش تعجب کرده و برام یک سوال شده بود ......ولی فوری جواب خودمو گرفتم ...پرستو از اینکه ذبیح از کیفیت و تنگی سوراخ کونم تعریف می کرد به هوس افتاده بود با مال خودش مقایسه و زیارتش کنه ......اووووف چه جالب .....امون از این همه شهوت و حشری ما ادما .....خودمم بدم نمی اومد کمی حال کنم و از این همه هول و هراس و ترس و واهمه بیرون بیام ....کونمو براش فمبل کردم و ازش دعوت کردم زیارتش کنه ....بفرما پرستو جوون
کونمو ببین و باهاش عشق کن ......وقتی که پرستو باسن لخت و سفید و مجموعه دو سوراخ کوس و کونمو دید چشاش همزمان درشت شد و به هیجان افتاد و برام حسابی دست زد و نمره بیست رو من ازش گرفتم و بلافاصله پرستو هم باسنشو بیرون زد و در نقطه مقابل باسنم قرار داد ......و با اینه توام و به نوبت دو تاشو نگاه می کردیم و با خنده و نگاه های مستانه مون به همدیگه عشق و هوس و خواستن تعارف می کردیم من و پرستو در استانه لز قرار گرفته بودیم ولی به یک باره با اومدن گلاب همه اون خوشی و هوس ها رخت بربست و این عفریته و موجودی که با ذبیح شباهتی به انسان نداشتند با بک بچه در بغل در بالای سرمون ظاهر شد........شما دوتا دارین چه غلطی می کنین ؟
پزستو تو اینجا چه کار می کنی ......پرستو هولکی خودشو جمع و جور کرد و به دامانش پناه برد و دستاشو بوسید و ازش انگار تمنای گذشت و عفو می کرد ......نگاه غضب الود و خشمناکشو از پرستو دور کرد و متوجه من کرد .....باید منتظر یک شکنجه دیگر باشم .........
با دادن بچه اش به پرستو به من هجوم اورد و با مشت و لگد باز به جونم افتاددر زیر رگبار ضرباتش فقط فریاد و درد می کشیدم ...پرستو باز می خواست کمکم کنه ولی واقعا هیچ کسی نمی تونست در اون لحظه جلوشو بگیره مچ پای چپمو با دستای قویش گرفته بود و با فشار زیادی می پیچوند ...اخ اخ اخ ...ای خدا ..به دادم برسید ....پام ...پام .....ایییییی...با گریه و فریاد و شیونم این درد زیاد تحمل می کردم گلاب خیلی وجشیانه پای چپمو داشت از کار می انداخت .....و من تا سرحد مرگم این دردشو تجربه اش می کردم دیگه هیچ زور و توان و صبر و تحملی برام نمونده بود و با شوک و لرزشی که یک باره بهم دست داد باز بیهوش شدم ......
ساعتها در بیهوشی رفته بودم ووقتی به خودم اومدم که غروب شده بود ..باز هم پرستو بالای سرم بود با لیوان چوبی پر از ابش منو دعوت به زندگی و نفس دوباره و امید به اینده نوید می داد ..اه چه امیدی ؟.....واقعا نامیدی و یاس و تسلیم به مرگ به من مسلط شده بود...ووقتی با حرفای گلاب که از انتهای خیمه منو ورانداز می کرد .........متوجه شدم همه کازه و کوزه ها روی من خراب شده بود و ذبیح با نامردی و دروغ به من تهمت عشق بازی و تعرض به کون پرستو با وسیله خارجی داده بود و این افترا هم متاسفانه و با دیدن باسن لخت من و پرستو بر گلاب ثابت شده بودو اون تهدید به فلج و از کار انداختن پای چپم می کرد ...........با وجود اینکه دستور داشتم تو رو عیب دار و ناکار کنم ولی دلم نمی اومد این همه زیبایی تو رو ناقص کنم و امروز فردا می کردم که بالا خره کارم با تو بدونه صدمه و اسیبی تموم بشه ولی خودت نخواستی و من نصمیم گرفتم چولاقت کنم ...من نخصص خوبی در این کارام دارم ....می فهمی دختر....همین ذبیح بیشرف که شوهرمه....پاهاش از مال تو سالم تر بود و تو اشتباه می کردی که با ضربه بیلت به این روز افتاده بوده....نه نه تو نبودی ضربه تو کاری نبود و خیلی زود خوب شد .... و من پای چپشو از کار انداختم ......من من گلاب ...چون به من خیانت کرد...نه یک بار دو بار خیانت ...و من پای چپشو برای همیشه تعطیل کردم ........حالا تو با پرستو خواهر زاده من داشتی عشق و حال می کردی .......پرستو تنها یاد گار خواهرمه و من نمیزارم کسی بهش نعرض کنه ........حالیت شد ...اون پای چپت از فردا مال تو نیس و مثل ذبیح چولاق میشی .....ههههههههه..امشبو بهت فرصت میدم که نفسی بکشی .......نه نه گلاب تو اشتباه می کنی .....اونجوریا نیس که فکرشو می کنی ....به خدا و به جون بچه هام راست میگم ...ذبیح هر چی گفته دروغ گفته.....اون کثافت خودش به پرستو تجاوز کرد .....خفه شو ...خفه شو .....من خودم دیدم که با پرستو لخت عشق بازی می کردین ...نمی تونی منو رام کنی و سرم شیره بمالی .........اه اه گلاب باور کن من دروغ نمی گم چرا از پرستو نمی پرسی .........خخخخخخخخخخ
اخه احمق پرستو لال ه و زبونی نداره که حرف بزنه ......این حرفش حق بود و پرستو توانایی حرف زدنو نداشت و از بخت بد من همه چی بر علیه من شده بود و فقط فقط یک راه برام مونده بود و اونم فرار .....باید فرار می کردم .....ولی چه جوری و در این غروب و نیمه تاریک و شب هولناک بیابان و با خطراتی که در کمین من بیچاره نشسته ......اه اه خدا...لطفا کمکم کن ...اخه زجر و شکنجه و این همه تحمل درد تا کی ؟.......ذبیخ بیشرف و نامرد پیزوز مندانه کنار گلاب نشسته بود و زیر چشمی به پرستو نگاه می کرد کاش میتونستم واقعیت رو به گلاب حالی کنم و پوزه این ذبیح رو به خاک بمالم ..ولی به چه شکلی ؟........مچ پای چپم کمی ورم کرده بود ولی می تونستم تکونش بدم ....با نگاه به پایم بیشتر به هول و هراس افتادم این پای من از فردا مال خودم نیس و طاهره که همه شهر از خوشکلی و طنازی و زیبایی من حرف میزدند چولاق میشه ........اه اه ....خدای من ....منو بکش و جونمو بگیر که دیگه نمی تونم این شرایطو تحمل کنم ......اون شب با پذیزایی که پرستو با خوراندن چندین قاشق از اب گوشت به من...... اماده خوابیدن شدم ...خوابی که باز در بستر گلاب و در اغوشش و انگشتی که در کونم رفته بود و تا صبح این انگشت گلاب در سوراخم مهمون بود و من بیچاره و بی دفاع از فرط خستگی و کوفتگی همه بدنم مثل لاشه نیمه جون در اختیارش اسیر بودم ....نصفه های شب یهو بیدارشدم و اولین چیزی که دیدم چشمای ترسناک و درشت گلاب بود که ازم خواست شیرشو بخورم ...تشنه بودم و از این دعوتش استقبال کردم و نوک پستون راستشو در دهنم گرفتم و مثل بچه اش که نوک پستون چپشو در دهنش گرفته بود منم مال خودم کردم و از شیر خوشمزه و خوبش نهایت استفاده رو بردم ...پرستو هم در کنارمون دراز کش و با چشمای قشنگش لبخند زنان به من نگاه می کرد .......
واقعا از این رفتار نا هنجار و غیر قابل پیش بینی گلاب در خودم مونده بودم نه به اون همه خشونت و بیرحمیش و نه به این شیر دادنش ......
طاهره؟....بله گلاب .........از این سوراخت خیلی لذت میبرم راستش دوس دارم همیشه پیشم باشی و هر شب به جای هم خوابی با اون ذبیح حفه باز و خائن با تو بخوابم ...با انگشت کردن کونت خیلی عشق و حال می کنم .....چرا کاری کردی که من قسم بخورم پاتو ناقص کنم ...ها ......اه گلاب تو که هر چی من بگم باور نمی کنی هیچی نگم بهتره ...دیگه تحمل عصبانیت تو رو ندارم ..خفه خون بگیرم برام بهتره ......اوووه اووه طاهره نازتو برم .....قربون اون اندام خوشکلت برم کاش کیر داشتم ....می کردمت .....اررره والا .....گلاب یه چیزی بگم ...بگو جووونم ...تو وقتی مهربون هستی خیلی خواستنی میشی ...ادم دوس داره باهات حال کنه ......اره میدونم خیلیا اینو میگن ..چیکار کنم اخلاقم اینجوزیه و دوس دارم زن سالاری کنم ..در زندگیم همیشه مردا اسیرم بودند و من بهشون تسلط داشتم ذبیح سومین شوهرمه و از دو شوهر قبلیم یکیشون فوت شد و در حقیقت از دستم دق کرد و دومیش هم فراری شد ....هههههههه......ولی خودمونیم پسرت بهرام جووون خوبیه و ازش خوشم اومده و ارزو می کردم شوهرم میشد ..ولی اگه میشد اذیتش نمی کردم ..اونو مثل این بچه ام هرشب نوازش می کردم و حتی مثل تو شیرمو بهش می دادم ..........کلاب تو رو خدا دیگه اذیتم نکن ...قسم می خورم من کاری به پرستو نداشتم و اگه قصد سویی می داشتم خود پرستو ازم دوری می گرفت ..خودت که احساس و فهم و شعور داری و باید بدونی و در ک کنی و دیدی دیشب خودش به من غذا می داد ............اره طاهره ..نمی دونم ببخشمت و یا پاتو بشکنم ......تا فردا تصمیممو می گیرم .....الان بهتره بخوابیم .......
فردای روز بعد وقتی بیدار شدم که انگشتش هنوز در کونم مونده بود ووقتی درش اورد با اشتهای خوبی اونو دهنش کرد و خوب لیسید
طاهره طعم و بوی داخل کونت در صبح لذت ها داره ..اررره به جون تو .اووووخ جووون.....اه گلاب کاش همیشه این جوری خندون و مهربون بودی حاضرم شب و روز انگشتت تو کونم باشه ولی شکنجه ام نکنی ........خخخخخخخخ......قربون تو طاهره ما که شبا نوکر سوراختیم و روزا رو فقط خدا میدونه و بس .......خخخخخخخخخخ.........واقعا هم از اینده فقط خدا مطلعه و من در انتظار این روزم بودم که چه اتفاقاتی در انتظارمه و ایا پای چپم از دست این موجودی که نه به انسان شبیهه و نه به حیوان سالم میمونه و یانه ......................................
     
#316 | Posted: 8 Jul 2019 07:42
صبح روز سومین اسارتم بود ووقتی که بیدارشدم با وجود دل تنگی و کوفنگی تموم بدنم در خودم احساس قدرت می کردم انگار که به قول امروزیا دو پینگ زده بودم ......با یک کمی اندیشه به این نتیجه رسیدم این قدرت مندی فقط ناشی از خوردن شیر پستون های گلاب میتونه باشه ......بنیه قوی و تغذیه خوبی که این زن داشت برام تعجب اور شده بود اون روز در وقت صبحانه شاهد خوردن یک کاسه ترید روغن محلی از این زن بودم چیزی که من در سه ماه نمی خوردم ولی گلاب به خوبی و با اشتهای زیادی همه شو یک باره نوش جون کرد و یک پارچ دوغ غلیظ و چر ب دارهم دنبالش به معده اش حواله کرد ......فقط با اصرار گلاب تونستم یک لقمه از این روغن اصل و محلی بخورم و با خوردن همین لقمه ناقابل با اجازه تون اوضاع و احوال معده ام تا ظهر اون روز چنان بهم ریخت که چندین بار مجبور به قضای جاجتم شدم .......اون روز مرتب گلاب کونمو انگشت می کرد و روی باسنم بارها دست می کشید ذبیح در کف کونم بود و منتظر فرصتی بود که به هدف کثیفش برسه .....از دور و ورای گلاب دور نمی شدم .و نمی خواستم ذبیح به ارزوش برسه .....این نا مرد خبیث از گلاب گله می کرد که چرا دو شبه باهاش هم بستر نمیشه و به جاش با من عشق و حالشو می کنه ....وقیحانه ازش می خواست امشب دو نفره با من هم خواب بشن ....وای وای خدا نکنه .....خوشبختانه گلاب به تندی جوابشو داد و گفت مگه خوابشو ببینی ...طاهره مال منه و من خودم بلندش کردم و زنده و مرده اش هم با تصمیم منه و تو خفه خون بگیر .....از این حرفاش هم حال می کردم و هم نگران شده بودم ...اه خدای من ..تا کی من باید اسیر این زن و مردبیرحم باشم ..اصلا رفتار های گلاب قابل پیش بینی نبود چون بلافاصله و در اوج عصبانیت از ذبیح .......صداش زد و ازش خواست جررش بده ........شهوتی که این زن گرفته بود به گمونم ناشی از خوردن اون روغن بود و جلو چشای من و پرستو شلوارشو پایین کشید و لنگای درشت و گوشتیشو بالا زد و از ذبیح و کیر راست شده اش خواست روش سوار بشه ........ذبیح دیوانه وار و با نگاه سرشار از شهوتش و به یاد و عشقش به من به طرف گلاب هجوم برد و یک باره کیرشو یک ضرب تا ته در کوسش فرو کرد و وحشیانه و به قول خودشون مدل محلی و روستایی روی گلاب تلمبه میزد ..نگاه هاش گاها به من بوی همه چی می داد..از شهوت بگیر تا تجاوز و ارزوی گاییدن کونم .......
اه و ناله و فریاد های گلاب هم مثل اندامش کریه و بلند بود و شباهتی به ادمیزاد واقعا نداشت ولی من کوسم ابکی شده بود و بعد ار چندین روز تعطیلی و عدم فعالیت کوسم به جنب و جوش افتاده بود و ازم طلب کیر می کرد ......اخه کوس عزیزم تو انگار عقل و هوشت رو تو خونه جا گذاشتی ...کیر خوب و خوش مزه در این منطقه و بیابون گیر نمیاد و اصلا فکرشو نکن ...اگه منظوزت کیر کثیف ذبیحه ......کور خوندی ...صد سال سیاه هم زیرش نمی خوابم و اگه شده به الاغی که الانه داره منو نگاه می کنه کوس میدم ولی به این نامرد نخواهم داد مگر اینکه زورکی بهم تجاوز کنه ..........................ذبیح با فریاد بلندش به همه فهموند که کارشو تموم کرده و ابشو هم در کوس تپلی و فربه زنش خالی کرده بود ....وقتی که بلند شد به من رو کرد و کیرشو برای من و پرستو نمایش می داد از نوکش قطرات اب سفید و غلیظی می چکید .....
از کنار ماشین ذبیح که رد میشدم متوجه سویچ اش شدم که روی کف صندلیش افتاده بود برای چند لحظه فکر کردم برم سوارش بشم و فرار کنم ..ولی من راهو بلد نبودم و جاده ای وجود نداشت چه بسا و احتمال قوی گم میشدم ......اه چیکار کنم ........تنها راه حل کمک از پرستو بود باید سراغش برم ........پرستو مشغول شیر گیری از یک بزغاله ماده بود ......ازش خواستم کمکم کنه و قصد و نیت فرارمو بهش حالی کردم .......با ایما و اشاره به من می گفت خیلی خطرناکه و راهو بلد نیستی و نرو ...ولی اصرارم باعث شد راهو با اشاره دستش به من نشون بده .......ریسک خیلی خطرناکی بود و من باید این خطر رو به جون می خریدم .......پرستو نگران و ناراحت از رفتن من یک کوزه اب رو پنهونی بهم داد و گونه هامو بوسید و برام دعاو ارزوی موفقیت کرد .......اه خدای من ..کمکم کن که از دست این ظالما خلاص بشم ........دست و پام به لرزه افتاده بود و ترس از گم شدن و یا عدم موفقیت و باز هم اسارت و بدنبالش شکنجه و شاید شکستن پایم بدست گلاب منو تا سرحد مرگ به اشوب و هراس برده بود ........نگاهی به اطرافم کردم و وقتی دیدم کسی نزدیک ماشین نیست ارووم ارووم به طرفش رفتم ..هنوز سویچه روی صندلی بود و بهم چشمک میزد ......با گفتن یا الله و توکل به اون ..دستمو به دست گیره اش گرفتم و درشو سریع باز کردم و پشت فرمان ماشین نشستم سویچ رو زدم و ماشین خوشبختانه روشن شد ......پای چپمو به پدال کلاج گرفتم ولی از بخت و شانس بدم درد مچ پام خیلی اذیتم می کرد و با تحمل درد زیادی پدالو تا ته میبردم ......دنده یکو گرفتم و سریع جرکت کردم .....گرد و خاک و زیادیو در اطراف و پشت سرم درست کرده بودم و خوب از اینه عقبمو نمی دیدم ولی با دورشدنم به مسافت نزدیک صد متر متوجه گلاب و ذبیح شدم که سریعا دنبالم می دویدند ...دیدن اونها منو بیشتر ترسونده بود و و تشنج و لرزش دست و پاهام و درد مچ پای چپم همش مانع تمرکز و فرارم بود .....اه اه خدای من ...چیکار کنم ...ماشین لایی می خورد و روی دست اندازهای خیلی بد و خشنی می زد و منو بیشتر به هراس میبرد........از ترس فریادهم میزدم .........فریاد رهایی و رسیدن به ازادی و لقاح بچه هام و اسایش وووو
یک نگاهم به جلوم بود و اینه ای که گلاب رو دنبالم داشتم بزرگترین نگرانی و مشکلم از ذبیح نبود چون با یک پاش میدوید و سرعت کافی نداشت ولی گلاب با وجود اندام تنومندش هنوز نامید نشده بود و دنبالم به سرعت میومد گرد خاکی که در اثر سرعت زیاد و گاز های بالا به پدالش میزدم دید جلو دستمو به حداقل میرسوند و همین باعث شد که یهویک چرخ ماشین در چاله ای گرفتاربشه و در نهایت ماشین از حرکت به جلو ورفتن افتاد و من رو در استانه یک بدشانسی بزرگی قرار داد ...تاخیر و موندن در داخل ماشین جایز نبود و باید پیاده میشدم و فرار می کردم ........بزرگترین مشکلم علاوه بر گرمای روز و ناشنایی با محیط و تنهایی ......مچ پای چپم بود که در دویدنم بخوبی جوابگوم نبود علیرغم دردش سرعتمو خیلی کم می کرد ......و همین دلیلی شد که هر لحظه گلاب به من نزدیکتر میشد ...عربده ها و فریاد هاشو دیگر بخوبی از پشت سرم می شنیدم و باز ناامیدی و یاس و رو در خودم هر لحظه بیشتر حس می کردم .......هنوز هم به دویدنم ادامه می دادم و انرژی خوبی که نشاط گرفته از شیر خوری پستون های این زن قوی هیکل گرفته بودم هنوز هم کمکم می کرد .......گلاب به فاصله چند متریم رسید و من که لنگان لنگان میرفتم خودشو شیرجه وار بروم پرت کرد و بالا خره منو اسیر خودش کرد ....در همون ابتدا روی سینه هام نشست و با دستاش سیلی زنان و با خشونت زیادی منو میزد .....دو دستامو روی صورتم گرفته بودم و فقط فریاد میزدم و کمک خواهی .........ولی از کی و چه کسی .......اه خدای من دیگر کارم تمومه و این عصبانیت و نفرتی که در این لحظه از این زن می دیدم منو در استانه مرگ زجر اوری برده بود به شدت گلاب منو میزد و بعد از اینکه خسته شد ووواز روم بلند شد و یقه لباسمو با دستای قویش گرفت و منو روی زمین می کشوند....رفتنی که بسوی خیمه بود ومن روی کف سنگلاخ و داغ و خاکی زمین باز کشیده میشدم ......ضرباتی که به من وارد کرده بود من رو تا استانه نیمه بیهوشی برده بود و بدنم تقریبا نیمه حس شده بود و دردیو احساس نمی کردم ولی میدونستم زخمای زیادی در پشت و پاهام بوجود اومده ........از این همه زجر و درد وعذاب و شکنجه خسته و درمونده ودیگه هیچ امیدی به نجاتم متصور نبودم و فقط در این لحظات ارزو می کردم بمیرم و به نزد الله خودم برم......در حالیکه من روی کف زمین داغ جلو خیمه مثل لاشه نیمه جون ولو شده بودم ذبیح خنده کنان و گلاب خشم گینانه به من بی دفاع نگاه می کردند .........وقتی که نگاهم به پرستو خورد دیدم ارووم و خاموش برای من اشک میریزه و قطرات اشکی که بدونه منت و خالصانه برای من ریخته میشد و این گریه ها در اون شرایط هیچ خریداری نداشت ........گلاب دورم رژه میرفت و ذبیح صحبت از خیمه سکوت و بردن من به اونجا وهمون جایی که ازش قبلا گفته بود می کرد وبالاخره گلاب با خواسته ذبیح موافقت کرد و هر دوشون دو دست و پاهای منو گرفتند و به طرف خیمه ای که برای من یک معما و ترس مجهولی شده بود بردند و در کف این خیمه رهایم کردند ...با هول و هراس زیادی نیمه جون و خسته به اطرافم نگاه کردم همه چی ظاهرا عادی نشون می داد........ولی فقط فقط در اطرافم چندین سبد بافته شده در ابعاد و اندازه های مختلف از الیاف گیاهی و خوش رنگ رو می دیدم و دورادور خیمه هم بصورت حلقه و به عرض یک متر و اندی جاده ای تشکیل و درست شده بود که به ارتفاع حدود ۳۰سانتی متر با پارچه سفیدی نقش گرفته بود و این حلقه فقط در ابتدای ورودی و خروجی خیمه و به اندازه عبور یک نفر قطع شده بود و این دکور عجیب و غریب و به ظاهر زیبا منو خیلی نگران و افسرده کرده بود .......نگاه پر از ترس واضطرابم رو به گلاب دوختم و منتظر عکس العملش شدم ........طاهره .......نظرت در مورد این خیمه چیه ؟....ها ...حرف بزن .... خب انتظار ندارم جوابمو بدی چون خیلی کتک نوش جون کردی ولی من به جای تو جواب میدم ........اینجا زیبا و ارووم و دل فریب و اغوا کننده س .......ولی ولی با کمال افتخار باید بهت بگم ...طاهره به جهنم زیبای من خوش اومدی .....خخخخخخخخخ.......اینجا جاییه که دل شیر میخاد که تحملش کنه و درش دووم بیاره ..تو یکی که همون یک ساعت اول سکته رو میزنی و جونتو تقدیم ماها می کنی ...ارره جونم .......به جوون بچه ام نمی خواستم به اینجا بیارمت ولی با قصد فرارت منو واداربه این کار کردی ...من استخدام شدم که غیر از تجاوز و مرگ هر بلایی سرت بیارم و حتی چهار دست و پاتو ازت بگیرم و همه جوره از زیبایی و خوشکلیت کم کنم و چیزی برات نزارم که بهش بنازی و سروری کنی ولی اون دوشبی که بامن خوابیدی خیلی منو تحت تاثیر قرار دادی و ازت خیلی لذت بردم و حتی کاری کردی شهوتم دو برابر بشه و احساس جووونی و شادابیو در من ایجاد کردی و نمونه اش همین صبح بود که از بس حشری بودم به ذبیح کوس دادم ......تا حال سابقه نداشتم روزابه این مرتیکه چولاق کوس بدم الان هم حشریم هنوز بالاس وهمشم علتش بودن در کنار توه ...ولی این فرارت همه چیزو خراب کرد ............
چرا...؟؟؟؟؟.....چرا ...این کارو کردی؟....من قصد داشتم نجاتت بدم و با خودم ببرمت ......میدونی کلی پول و طلا و جواهر برای نابودی تو به من داده شده ..اخیش .....اخیش
لعنت به این شانس بد من.......بیاذبیح ....بیا میخام قبل نمایش و ترک طاهره این شهوت لعنتی منو خاموش کنی ........ای به چشم گلاب..تو فقط دستور بده من تا شب حاضرم هر کیو که خواستی یک نفس بکنم.......خفه شو مرتیکه اردنگ.......انگار کیرتو تیز کردی واسه طاهره ......نه باید منو بکنی .....نه به جون تو منظورم تو بودی ...هر چند طاهره هم خودش یه پارچه کردنی و خوردنیه و ارزومه بکنمش ..........از بس کتک خورده بودم هیچ توان و زوری برام تمونده بود که به این زنیکه بیرحم بگم ...ذبیح دروغ بهت میگه و اولین روز هم به من تجاوز کرد و به دنبالش به پرستو خواهر زاده عزیز ت ........ولی واقعا نمی تونستم ...فقط با ناله های ضعیف و بی رمقم خواستم توجهشو نسبت به خودم جلب کنم ولی هیچ فایده ای نداشت .......گلاب روم خم شد و به حالت داگی شلوار مو پایین کشید و لبای گوشتیشو روی کوس و کونم گرفت و مشغول لیس زدن و خوردنش شد و در همون لحظه به ذبیح دستور داد کیرشو در کوسش فرو کنه .......اووووخ جون......جونم جون....خوردن کوس و کون عرقی و خاکی طاهره هم واقعا خوردن داره .....گلاب جون جای من خالی ...از این کوس و کونش عشقو حالتو ببر .....خفه خون بگیر ذبیح......حواست به کوس من باشه ...و خوب منو جرر بده ...حالیت شد.........اره بابا گرفتم .....دارم می کنمت ..........اخ جون ...اخ جون اخ جون ...چه کوس و کونی داره این لامصب ......به جون خودم یارو حق داره بهش حسودی کنه واین همه پول و جواهر بده تا ناکار بشه ...ولی حیفه ...حیف.نیس که ....این سوراخ کون با این باسن قشنگ و کلی زیبایی گوشه اتاقی بیفته و یا زیر خاک بره ........چیکارت کنم طاهره ....ها ......خودت بگو ....
...اخیش ....داری گریه می کنی ...ها ....گریه کن ...هر کاری کنی بهت میاد خنده کنی بهت میاد گریه کنی بهت میاد .....ارررره........
دقایق طولانی بود که گلاب با اشتها و قدرت بالاش کوس و کونمو می خورد و پستونا و باسن و رونامو با دستاش نوازش می کرد نوازشی که شباهتی به نوازش واقعی نداشت و فقط درد و عذاب و ...برای من بود و بس ....چون هیچ احساسی نداشتم و فقط با ریختن اشکام احساسات و رنج و ناراحتی درونمو خالی می کردم ......ذبیح کارشو با ریختن اب کیرش در کوس گلاب تموم کرد و باز کیرشو بالای سرم اورد و برام نمایش داد .....نمایش مسخره و بی کلاسی که فقط دردامو بیشتر می کرد ......
فقط یک شانس بهت میدم و اون هم فعلا کاری به پای چپت ندارم ....ولی تنهات میزارم که از این خیمه جهنمی من لذت ببری ...راستی یادم رفت طاهره رو باید از حلقه اویزون کنیم چون لازمش میشه ...بعدا می فهمی که این کارم به نفعت خواهد بود ...چون خوب به من عشق و حال دادی .........در اخرین لحظات رفتنشون پرستو رو دیدم که گریه کنان به من نگاه می کرد و انگار که ازم خدا حافظی می کرد ........تنها شده بودم و نگران و ترس از جهنمی که از خیمه می گفتند .......در ب پارچه ای زخیم خیمه بسته شده بود و من اویزون به اطرافم نگاه می کردم .....یهو انچه دیدم روح و روان و قلبمو به یک باره گرفت و به شدت بزرگترین ترس و دلهره ای که حتی در ذهنم نمی تونست نقش بگیره کم کم داشتم مشاهده می کردم ..........(..خواننده عزیز و گل...لابد فکر می کنید همه این اتفاقات و این چیزی که در این خیمه من اون روز دیدم و به سرم اومد همش خیالی و زایده فکر و حیال من و نویسنده س .......نه نه واقعا حقیقت داشت و به من تحمیل شد .....و این رو باید یک واقعیت و نقطه تاریک در زندگی من حساب کنید روزهایی که ارزو می کردم برای هیچ کسی اتفاق نیفته ...پس بقیه این بخش رنج نامه منو لطفا بخونین ...).............
     
#317 | Posted: 8 Jul 2019 09:31
سلام
واقعا نمیخواستم کامنتی بزارم چون دیدم مدام من دارم نظر و کامنت میزارم و شاید این درست نباشه
ولی یه نکته ایی ب نظرم امد ک حیفم نیومد نگم

خیلی ها سریال the walking dead دیدن
اصل داستان این سریال مربوط به زنده شدن مدگان و تقابل با زنده ها هست ولی وقتی داستان جلو میره همه میبینن که این موضوع صرفا داستان فرعی هست و داستان اصلی تلاش زنده ها برای داشتن یک زندگی بهتر حتی با وجود زامبی ها هست

داستان طاهره خانم هم ک با نگارش خوب شهره خانم همراه شده در نگاه اول یک داستان سکسی در یک سایت سکسی هست اما وقتی جلوتر میرید میبینید که سکس و شهوت یک قسمتی از داستان هست و اصل ماجرا مجموعه اتفاقات تلخ و شیرین یک زن خودساخته هست که صرفا از زندگی ارامش خودش و بچه هاش خواسته

خواننده با هیجان این داستان مثال نمودار سینوس بالا و پایین میشه و در اصل تشنه قسمت های بعدی میمونه که این واقعا یک هنر هست برای نگارنده داستان

یک انتقاد هم دارم
برخی موضوعات در داستان مطرح شد ولی سرانجامی نداشت و به قول خودمونی صرفا زخمی شدن
مثل سروش و طاهره , بهرام و فرانک , طاهره و سیامک و ...
که استنباط من اینه شهره خانم علارقم زحمت زیادی ک میکشن و صرفا تقدیر معنوی ازشون میشه قدری خسته شدن و یه جورایی داستان میخوان ب سرانجام برسونن

من پیشنهاد میکنم استراحتتون با توجه به فصول داستان تقسیم بندی بکنید وبی مخاطبین از خواندن این داستان البته بهتر بگم مستند محروم نکنید

بازم ممنون از دو بانو عزیز و گرامی

موفق باشید در پناه حق
     
#318 | Posted: 8 Jul 2019 19:30
هیچ صدایی از داخل خیمه بلند نمیشد و من هر لحظه منتظر یک اتفاق و صجنه بدی بودم لحظات به سختی و کند می گذشت و تپش ضربان قلبم مثل پتک به گوشم برگشت می خورد و دستام و پاهام اویزون و رها شده از سقف خیمه در انتظار هر اتفاقی بود که یک باره از گوشه پرده چادری زخیم خیمه کیسه ای به داخل هدایت شد و چندین موش صحرایی که دو برابر موش های شهری میشدند در محوطه خیمه رها شدند و با جیغ و داد و هوار خودشون فضای زشت و وحشت ناکی به خیمه دادند از ترس به فریاد متوسل شدم و با داد زدن های پیاپی به خودم تکون هایی دادم انگار که در زمین و اسمون تاب می خوردم ...موش ها هر لحظه بیشتر جیغ میزدند و انگار از چیزی می ترسیدند و خطرواحساس می کردند .....به سرعت خودشونو به اطراف خیمه میزدند تا بلکه راه فراری پیدا کنند ....و همین کارشون باعث میشد به سبدهایی که منظم و مرتب گذاشته شده بود بخورند و انچه نباید می دیدم رو به صحنه واقعیت و نمایش مستند دیدم وبه من نشون دادند ......موش ها با تنه زدن به سبد هادر واقع حکم مرگ خودشون رو صادر و دیدن جهنم واقعی زمینی رو به من کلید زده بودند .......وای وای وای
خدای من .....فقط فقط به تو پناه میبرم ..داشتم چه صحنه های وحشتناکیو می دیدم از درون هر سبد واژگون شده یک الی سه عدد مار سمی و بد شکل و وحشت اورو در زنگ هایی مختلف ظاهر و بیرون میومد و فقط این نبود بدتر از همه سبد های کوچیک تر بود که از درون هر کدومشون دهها عقرب زهر دار با دم های اماده به نیش در هم و روی هم رها شده و صحنه بسیار وحشت اور و مهیبی رو درست کرده بودند ...دکوری بسیار دلهره اور و وحشت ناک که در فکر و باور هیچ ادمیزادی جا نمی گرفت ......فریاد هام در گلوم خشک و خفه شده بود و قلبم انگار داشت منفجر میشد ....دستا و پاهای اویزونم بیخس و قادر به تکون دادنش نبودم ...جهنم و مرگ رو به چشم خودم و زنده و مستند می دیدم ........گاها صدای بریده بریده نفس های گرفته شده در گلوم به گوشم می خورد .....و فقط قادر به گفتن یک کلمه بودم و اون هم کلمه بزرگ و زیبای الله بود ......خدای مهربون ...یا الله ...فقط فقط به تو پناه میبرم ...خودت که از همه اگاه تری و بهتر میدونی من هیچ گناهی ندارم و مظلوم و بی دفاع اسیر این ظالمان و شیاطین انس شده ام ..من حاضر به مرگم و اگه اراده و تصمیت مبنی بر باز گشت به سوی توه ...معطل نکن و هر چه زودتر شربت شیرین مرگ رو به من بنوشان تادیگر شاهد این جهنم و تحمل شکنجه روجی و جسمی نباشم ..........می گویند
فریاد زدن های هر ادمی در موقع خطر باعث دفع سکته هاو شوک های مغزی و قلبی میشه و من در اون لحظاتی که قفل کرده بودم تا مرگ و سکته فاصله چندانی نداشتم ولی بعد از گفتن چندین باره الله گفتن به یک باره فریا د هایم از گلو رها و ازاد شد و بدنم و نفس هایم سبک تر و بهتر شده بود
اگه از صحنه های دهشت اور و بسیار وحشت ناک در کف اتاق خیمه می دیدم بگم به خودم و شماها شاید درد و رنج تحمیل کنم و من هیچوقت چنین قصد یو ندارم و همیشه ارزو و امالم تشکل و رسیدن به بهترین لحظات شاد و کسب ارامش و سلامتی دونه دونه شما خواننده عزیز و گلم هست و فقط به این اشاره می کنم ..که موش های بد بیار هر کدومشون شکار مار ها و تعداد زیادی از عقرب ها شدند......از بلعیدن موشها بوسیله مارها گرفته و تیکه تیکه کردن وجشیانه و بسیار ترس اور موش ها با چنگال های عقرب های رنگارنگ .............
بارها بارها فریادو زچر و رنجمو از گلوم بیرون زدم و دیگر فریادی در درونم نمونده بود و فقط کفی که از اب دهنم میومد واویزون و کش اومده درست مثل طناب نازکی به کف خیمه می خورد و همین اب دهنم نوشیدنی خوبی برای مارها و عقرب ها شده بود و برای قطره قطره اش و گرفتنش با هم درگیر و جنگ می کردند و شایدم منتظر شکار من بودند........اه اه خدای مهربون .....خودت حقمو بگیر و هوامو داشته باش .....یک نوع خلسه و بی حسی در خودم احساس می کردم و خیلی دوس داشتم بخوابم و حتی بیهوش بشم ولی ترس ار افتادن و شکار شدنم هنوز وادار م کرده بود که بیدار و هوشیار بمونم .....فقط مونده بود خودمو خراب کنم که همونم به سرم اومد و اب ادرارم روی عقربها و مارها ریخته شد ......و همین کارم باعث اشوب و جنگ دعوای عجیب و بیر حمانه ای شد که در بین دو گروه مار ها و عقربها بوجود اومده بود جنگی که باعث شد ذبیح و گلاب وارد معرکه بشن که تلفات بیشتر نشه .......حضور و اومدن این دو نفر قوت قلبی برای من شد و دیگه نتونستم چیزیو ببینم و چشام سیاهی رفت و واقعا نفهمیدم ایا به خواب رفته بودم و یا بیهوش .............
اولین چیزی که بعد از به هوش اومدنم دیدم و فهمیدم بودن در اغوش گرم پرستو و مراقبت های دلسوزانه و نوازش های خوب این دختر مهربون و زیبای روستایی و عشایری بود که خیلی در برگشتن و حال روز خراب و افتضاعم تاثیر مثبتی داشت لباسی در تنم نداشتم و لخت و عریان زخمها و کوفتگی های همه بدنمو تیمار و رسیدگی می کرد......دستای نرم و لطیفش وقتی روی اعضا بدنم می خورد ضمن درد حس خوبی به من می داد.....
از این شرایطم ناراضی ونگران بودم و می ترسیدم یه دفعه ذبیح سر برسه و منو عریان ببینه و بهم تجاوز کنه ....تحمل یک تجاوز ساده رو جتی نداشنم و مقاومتی رو درخودم نمی دیدم و به سختی نیم خیز شدم و لباس تازه ای که باز پرستو از مال خودش اورده بود با کمکش پوشیدم و در همین موقع گلاب اومد سراغم ........
به به طاهره خانوم ......خوشحالم که سالم و سربلند از جهنم من خارج شدی ....میخام کمی باهات حرف بزنم ....واون مارها و عقرب هایی که دیدی همش با دستای من و کمیش توسط ذبیح مادر مرده گرفته شده .....در حقیقت من کلکسیونی از انواع و اقسام خطرناک ترین حیوونات سمی رو نگه می دارم و در واقع من بهترین مشتری اداره بهداشت دولت هستم چون از موسسه زهر گیری و گرفتن پاد زهر در ماه چندین بار به من مراجعه می کنند و عقرب و مار از من می خرند .........پس باید بدونی من یک زن عادی نیستم و خیلی کارای سخت تری که هیچوقت فکرشو نمی کنی از من بر میاد ....کاشکی کاری می کردی گزارت به اون خیمه نمی خورد ولی باید ادبت می کردم و برام اهلی میشدی می فهمی خوشکله .........
پرستو جوون ..خوب بهش برس و غذای خوب بهش بده که شبو با من خوب بخوابه ..........اه طاهره .......لطفا دیگه کاری نکن دستم روت بلند بشه چون دفعه دیگه پاهاتو می شکنم...خر فهم شدی ............
دیگه ازحرفاش و تهدید هاش خسته و اشباح شده بودم و اب دهنمو جمع کردم و روی صورتش پرت کردم .....و با صدای ضعیف و خسته ام .گفتم ...برو کثافت لعنتی ..خدا ازتو واون شوهر بیشرفت نگذره ....ازتون دیگه نمی ترسم به اندازه کافی شکنجه شدم ..........گلاب می خواست باز دست روم بلند کنه ولی پرستو مانعش شد و جلوم خودشو سپر قرار داد .......خواهش و التماس های این دختر معصوم منو تحت تاثیر قرار داده بود و به خاطر من دستای گلابو ماچ می کرد ......واقعا اگه بهم میزد کارم تموم بود و مرگ رو لمس می کردم ولی پرستو فرشته نجاتم شده بود .......
اون شب باز با گلاب هم بستر شدم و این بار خیلی بامن مهربون رفتار می کرد و علاوه بر انگشت کردن کونم به همه اندامم دست می کشید و نوازشم می کرد ......این زنیکه روانی و نا متعادل در اوج مهر بونی و عطوفتش منو تا حدودی خر کرده بود و برای لحظاتی جواب این همه محبتشو با تبسمم می دادم
اووووف طاهره ......باور کن اون دقایقی که در خیمه فریاد و زجر می کشیدی منم همزمان در قلبم شکنجه روحی میشدم و دلمو حسابی کباب کرده بودی ...بمیرم واسه اون ناله ها و فریاد های سوزناکت ...قربونت برم ......خدا منو بکشه که دیگه زجر و درد تو رو نبینم ......بیا عزیزم ...جوونم ...گلاب فدات بشه ...بیا دهن خوشکلتو به پستونم ببر تا هر وقت که عشقت می کشه از شیرم و وجودم نوش جون کن .........اوووخ جون ...نوش جونت ...خوب بخور ......درد و بلات بخوره تو سر اون ذبیح کوس کش که داره از چشمم میوفته ....همین یه ساعت قبل داشت بهم رشوه می داد که اونم بیاد باما هم بستر بشه با اجازت دو سیلی ابدار به سلامتی تو و خودم بهش زدم و زیپ دهنشو بستم .........خوب کاری کردم ها......اررره گلاب باید بیشتر میزدیش ..اون خیلی نامرده ......می دونم عزیزدلم .....دارم تحملش می کنم .چیکارش کنم شوهرمه و کیرشو گاها لازم دارم و گرنه خوراک مارها و عقرب هایم می کردم ........
اه طاهره من خیلی عاشق سوراخ کونتم ......نمی تونم شبا دوریتو تحمل کنم ......امشب اگه اجازه میدی دو انگشتی کونتو می کنم ....باشه ...ها....اگه نه بگی ناراحت نمیشم .......چون امشب تو فرمانده من هستی ........باشه گلاب دو انگشتی کونمو بکن ولی لطفا قبلش خیسش کن که دردم نگیره ...ای به چشم .......قربونت اون ناز و ادات برم من ......اوووووی ......
به این فکر می کردم تا حالا دریک نمایش لز و این پوزیشنی که یک طرف از شیر پستوناش سود و سهم میبره وهمزمان کونش انگشتی میشه رو هیج دختر و زنی تجربه نکرده و من که نشنیدم و شایدم در هیچ فیلم پورنی مشاهده نکردم ..ولی من برای سومین شب متوالی از این لز خاص و کلاسیک و لذت بخش بهره میبردم ....طعم خوب شیر مقویش بهترین گزینه برای خوب شدنم و ریکاوریم بود که بعد از اون همه کتک و دردورنج و عذاب و شکنجه به سرم اومده بود ...خدای مهربونم لابد به این بهونه می خواست محافظ و نگه دارنده سلامتی و باز گشت به زندگی من باشه .........تا تونستم و توان داشتم از شیرش خوردم و حتی مثل بچه هایی که از فرط زیاده خوری از معده شون شیر پس میدن ...منم به همین حالت افتادم و پستوناشو از پس مانده شیر معده ام خیس کردم ......اه راستش از این لز حسابی لذت و عشقمو می بردم ....کم کم اجازه دادم لبامو مال خودش کنه ......اه طاهره ....دوست دارم ..برات می میرم ....لباتو بهم دادی انگار دنیا رو دستم دادی .......گلاب کاشکی همیشه مثل الان مهربون و با گذشت بودی حالا نمیشد ........چیکار کنم دست خودم نیس دیشبم بهت گفتم ..من روجیه جاه طلبی و فرمانده هی در کونم و وجودم هست و درست بشو نمیشم .....اه اه کونم ....گلاب ...کونم درد می کنه .....خدا نکنه ...میخای درش بیارم ......نمی دونم .....اگه یه انگشتیش کنی بهتره چون انگشتای تو شباهتی به خانما نداره ...خیلی گوشتی و کلفتن .........باشه طاهره هر چی تو بگی ...........عزیز دل گلابی ...میخای برات یک ترانه محلی بخونم .....مگه بلدی ...اره باوا...مگه من احساس ندارم و ادم نیستم .....بخون ....اواز محلی و با اشعار عاشقونه خوبی برام خوند و منو برای لحظاتی به دنیای شیرینم بر گردوند .........دوس داشتم ازش سوال کنم که تا حالا کون داده و یا نه چون اتفاقی انگشتم به سوراخش خورد و کمی لمسش کردم ..........اه طاهره چی بگم قبل از ازدواج اولم راستش یواشکی به دامادمون کون می دادم ..کیر کلفتی نداشت و زیاد اذیت نمیشدم ولی لذت و تجربه کون دادنو من از اون گرفتم ....منو میبرد بین گوسفندا و در حین چرا و در دشت و طبیعت کونمو می کرد .....یاد ش بخیر ..چون وقتی رفت شهر و دیگه برنگشت ..ونمی دونم الان کجاس و چیکار می کنه ...اگه ببینیش باز بهش کون میدی ...اررره میدم ......ولی بعد از رفتنش دیگه به هیچ کسی کون ندادم حتی به شوهرام ......این مرتیکه ذبیح ارزوشه کیرشو به کونم بزنه ولی کور خونده مگه خوابشو ببینه ........ارره گلاب بهش نده اون حیفه نونه .......
می خواستم باز در مورد تجاوزم و تعرضی که به پرستو داشت بهش بگم ولی باز ترسیدم که عصبیش کنم راستش لحظات خوبیو برای همدیگه ترسیم و فراهم کرده بودیم و نمی خواستم این خوشی و لذت کوتاه مدت از دستم پر بزنه .......به وقتش بهش خواهم گفت ......
بعد از کابوس وحشتناک خیمه مارها و عقرب ها اون شب برام خوب و خوش درومد و تا طلوع صبح من در اغوشش و انگشتی که در کونم مونده بود به سر کردم . و روز چهارم اسارتم کلید خورد ...........روزی که بالا خره برام معلوم شد که پشت این ماجرا و توطئه و اونی که گلاب رو اجیر کرده بود چه کسیه ......؟؟؟؟
ادامه رو با من باشین .....
     
#319 | Posted: 9 Jul 2019 13:04
عالی

دین افساری است که به گردنتان میاندازند تا خوب سواری دهید و هرگز پیاده نمیشوند, باشد که رستگار شوید
     
#320 | Posted: 9 Jul 2019 23:39
فردای اون روز من دل بخواه بیدارشدم و دل سیر خواب و استراحتمو گرفتم و وقتی نیم خیز شدم که روز به نزدیکای ظهر رسیده بود.....صبحونه در یک سینی بزرگ کنارم حی و حاضر و اماده بود و من مثل شاهزاده های خیالی در داستان ها و با بودن پرستو صبحونمو نوش جون کردم ........پرستو خوشحال از سلامتیم و شرایط موقتی خوبم مرتب گونه هامو ماچ می کرد و مثل پروانه دورم می گشت ....باسن برجسته و کمر باریکش ادمو به هوس می انداخت که باهاش ور بره .....از بس انگشت گلاب با کونم کار کرده بود که همش حواسم به کون پرستو بود و دلم می خواست عین گلاب انگشت به سوراخ کونش بزنم ....اول روز و این همه هوس و شهوت ......واقعا که ......کاش شرایط جور میشد با این دختر مهربون و جذاب عشایری لز خوبی بکنم ......ایا میشه ؟دلمو زدم به دریا و دستاشو گرفتم و بهش فصد و هدفو گفتم ........اووووف ..داشتم چیو ازش می گرفتم ...پرستو هم ارزو ش بود که با من عشق بازی کنه و با نمایش دستا و پانتومیم متوجهم کرد که عاشقمه و دوستم داره ......اون اشاره به سوراخ کونش می کرد که لابد مثل گلاب دوست داشت کونمو با انگشتش بکنه .......در اغوش هم برای لحظاتی چند موندیم و لباشو خودش به لبم گرفت و مثل دو عاشق تشنه در همون فرم عشق و هوس و نیاز به شهوت فراوانمون رو بهم دیگه تعارف کردیم ......ولی هیچ خوشی و لذتی تداومی نداره چون با صدای موتور دو دستگاه ماشینی که به گوشمون خورد این رویای حقیقی شیرین پایان خورد و بلافاصله گلاب اومد سراغم و سزیعا با شال پارچه ای زخیمش و کمر بندی که اغلب به همراهش داشت منو به ستون چوبی خیمه بست و دهنمو با پارچه ای خوب گرفت ........طاهره مجبورم این کارو بکنم ...چون باید ساکت بمونی تاکارم با مامورای دولتی بهداشت تموم بشه اونا اومدند ازم عقرب و مار و مار مولک بخرند ....با دردی که از مچ پام داشتم و کوفتگی اندامم ...شرایط برام خیلی سخت شده بود و از درد زیاد به خودم پیچ و تاب می دادم و این موضوع کم نبود شکم درد هم گرفته بودم .....تحمل این شرایط برام ممکن نبود و با دو کف پام به زمین و با پشتم به ستون خیمه میزدم ومی خواستم خودمو هر جوری هست رها کنم .......از شدت درد شکم و بدنم اشکام سرازیر شده بود و بالا خره گلاب اومد سراغم و در همون وضعیت منو با سیلی و لگد میزد ......مگه نگفتم ساکت بمون ...ها .....تو ادم بشو برای من نمیشی ........اخه نفهم .....می خواستن معامله رو بهم بزنن وبرن و تو داشتی همه چیو خراب می کردی خوب شد دروغی سرهم کردم و گفتم خواهرم بار داره و میخاد یزاد و مامای محلی داره روش کار می کنه .........بازم مجبورم بزنمت تا خوب رامم بشی ..........دهنم با پارچه بسته شده بود و نمی تونستم بهش بگم .....اخه زنیکه وحشی و روانی و احمق من درد شکم گرفته بودم و با اون مچ پای ورم کرده ام تو داشتی منو در شکنجه و شرایط سختی قرار داده بودی ...باز هم کتک و صزبات سیلی و لگد و شلاق شروع شده بود و ذبیح هم اومد و دو نفری منو میزدند ....فریاد . ناله هام هیچ فایده ای برایم نداشت وفقط بیشتر خسته و در مانده ام می کرد .......ولی باز با صدای نزدیک شدن یک موتور ...........گلاب و ذبیح رو از زدنم منصرف کرد و حواسشون متوجه این ماشین شد ....با نزدیک تر شدنش متوجه شدیم این وسیله ماشین نیست بلکه موتور سیکلت هستش ..........مثل لاشه نیمه جون روی ستون خیمه مونده بودم و پرستو برای کمک می ترسید بهم نزدیک بشه ........در بیرون از خیمه صدای یک مرد جوون و گلاب و ذبیح میومد و حرفاشون رو خوب نمی فهمیدم ولی با دقت و تیز کردن گوشام فهمیدم در مورد من حرف میزنن.......خیلی کنجکاو بودم که بدونم این مرد کیه ؟......بعد از لحظات سخت و کشنده گلاب برگشت و این بار با پارچه ای چشامو خوب بست ......حالا دیگه من هیچیو نمی دیدم و نمی تونستم حرف هم بزنم فقط گوشام فعال بود و بس .........انگار این مرد داخل خیمه شده بود و منو می دید کاش دهنم باز بود و می تونستم بهش بگم نامرد بیشرف ...تو با من چه پدر کشتگی داری و چرا با من این کارو کردی ...ولی این مرد چه کسی میتونه باشه ...من که هیچ دشمنی ندارم و به کسی ظلم و بدی نکردم ....باید خوب فکر کنم و حدس بزنم .....علی برادر اکرم که اوایل ازدواجم بهم تجاوز کرد و اذیتم کرد و بعدشم شاهین ناکارش کرد که قطعا نمی تونه باشه واون توانایی راه رفتن عادی رو هم نداره ...و صابر هم نیست و از ترس هوشنگ جرئت نداره به این استان هم نزدیک بشه و تازه اون با ماشین مدل بالا سوار ی می کنه و ......فقط میمونه شاهین که غیر ممکنه که اون باشه چون خیلی وقته رفته و منو هم از ته قلبش دوس داره و قبول نمی کنه که درد و رنج بکشم ....اه اه خدای من پس این نامرد چه کسیه <؟........از شدت کنجکاوی و فهمیدن این که این مرد جلو م چی کسیه داشتم دق می کردم .........بالا خره مرد مجهول الهویه بیرون رفت و فقط چند جمله رو از گلاب شنیدم ......اون می گفت و برو با اونی که با من معامله کرد برگرد و بهش بگو باقی جواهراتشو هم بیاره وگرنه .....وگرنه چی؟....خودش میدونه چیکار می کنم بهش گفتم ...برو همین امروز باهم بیاین ......من منتظرم برگردین ....موتور سیکلت دور شد و همه چی باز هم عادی و به روال خودش برگشت .......
با باز شدن دهن و چشام به حرف اومدم و با خشم و نفرت زیادی خطاب به گلاب گفتم ......تف به ذات و شرفت ...ای زنیکه پست ...تو اصلا شباهتی به یک انسان نداری..به خاطر پول و جواهریک انسان روکه مادر چندین فرزنده و هیچ بدی به تو یکی نداشته رو در عین بیگناهی ربوده و به بدترین اشکال زجر و شکنجه اش میدی ........الله ازت نگذره من که ازت نمی گذرم.......اخ خدا حق منو از این بی شرفا و بیرحما بگیر ......اصلا به من بگو قرار بوده با چقدر پول و طلا منو قربانی کمبود های جسمی وعقلی و روحی و روانی خودت قرار بدی ....ها ....بگو من دو برابرشو بهت میدم .......ولی به فیمت ازادی جون خودم و این دختر بی گناه که ادعا می کنی خواهر زاده ته ولی خبر نداری بارها بدست شوهر بیشرف و کوس کشت مورد تجاوز قرار گرفته ...همین دو روز قبل جلو چشای خودم به کونش تعدی کرد و سوراخش در استانه پاره گی هم رفت و من داشتم بهش رسیدگی می کردم که تو سر رسیدی و عین احمق ها تصور کردی من باهاش اون کارو می کنم اخه با کدوم کیرم ؟؟؟؟؟واقعااحمق و کودن به تو میگن .......تو که ادعا می کنی من زن سالارم و فرمانده و برهمه چی مسلطم ....حتی خوب از گند کارایی های شوهر جونت باز خبر نداری ...چون اون همون روز اول به من هم تجاوز کرد ...تو خیال می کنی بزرگ و همه کاره ای ...در واقع تو هیچی نیستی از یک حیووون هم پست تری ........بیا منو بکش و خلاصم کن ...بیا ...بااون ذبیح نامرد و شوهری که حتی روی زنش هم هیچ تسلطی نداره و فقط عرضه و زورشو روی یک زن بی گناه و بی دفاع خالی می کنه ...بیایید بیایید باهم جونمو بگیرید و بعدشم روی جسدم با افتخار فریاد بزنید و ادعاکنید که ما ادمیم و انسانیم ......حیف و صدها حیف که من و پرستو اسیر تو و اون بی وجود قرار داریم و ضمنا اهای زنیکه لندهور.با اون شوهر حیفه نونت به خودتون ننازید چون زور و ظلم وشکنجه بر روی یک زن ضعیف و تنها هیچ هنر و افتخار ی نداره فقط درجه رذالت و ضعف و بی ارزشی شماها رو میرسونه .......و دیگه نتونستم ادامه بدم و احساساتم منو به گریه انداخته بود و اشک میریختم .......گلاب هاج و واج به من نگاه می کرد و انتظار نداشت که این حرفای منو بشنوه و ذبیح هم عین الاغ فیگور گرفته بود و با پوز خند مسخره اش در انتظار فرصتی بود باز به من اسیب برسونه .......
و بالاخره ذبیح مجبور شد به دروغ هاش ادامه بده ........گلاب حرفاشو باور نکن..اون داره کاری می کنه که ما دعوامون بشه و خودشو نجات بده این زن مکاره .......بهتره باز کتکش بزنیم تا برامون بلبلی نخونه..........تو یکی خفه شو ....زیاد هم بیراه نمی گه من یکی خوب تو رو می شناسم بالاخره کاری می کنی اون یکی پای سالمتم ازت بگیرم و کلا فلجت کنم ولی فبلش باید این حرفاشو در مورد تو ثابت کنه .......مدرک داری طاهره ............
تو خیلی کودن و بی عقلی از خود پرستو سوال کن ......ببینم پرستو ....طاهره راست میگه و ذبیح ایا به تو تجاوز کرده ویانه ...... پرستو به من نگاه کن و از اون نامرد نترس.................پرستو ضمن نگاه به ذبیح و من با اضطراب و ترس زیادی در نهایت به گلاب چشم دوخت و با علامت سرش حرفای منو تایید کرد .........به یک باره گلاب به خشم اومد و با نعره و فریاد مهیبش به طرف بیلی که گوشه خیمه بود هجوم برد و با ضربه هول ناکش کمر ذبیح رو هدف گرفت و ضربه درد ناکیو به این بیشرف وارد کرد ......و بلا فاصله با افتادن ذبیح ضربات متعددی رو بهش وارد می کرد دلم خنک شده بود و از اینکه درد و ناله می کرد عشق می کردم پرستو به اغوشم پناه برده بود و مثل بید بدنش می لرزید نمی تونستم نوازشش کنم چون هنوز به ستون خیمه بسته شده بودم .......دقایق زیادی می گذشت و هنوز ذبیح بدست زن ظالمش کتک می خورد به یاد کتک ها و شکنجه هایی که در اون شب سیاه در خونه اکرم افتادم و این نامرد پلید چقدر به من شوک و ترس وارد کرده بود و تجاوز درد اوری که در همین جهنم کده به من کرده بودو چه بسا همین بلاها رو بدتر هم به سر خیلی از دخترا و زنا هم اورده ...... و حالا در همین دنیای خاکی و قبل از رستاخیز و روز هول ناک قیامت داشت تقاص پس می داد ......
ذبیح نیمه جون و ناتوان روی کف خیمه مونده و با خشم زیادی به من و پرستو نگاه می کرد هنوز ازش میترسیدیم و ارزو می کردم بازم کتک بخوره ....
کثافت حالا این ضیافت کتک رو فعلا داشته باش و اجالتن کاری به پای دیگه ات ندارم چون امروز و فردا خودت و ماشینتو لازم دارم ولی دیگه کارت با من تمومه ...........خوشبختانه ذبیح هم مثل من به ستون دیگه خیمه بسته شد و من و پرستو موقتا نفس اسوده ای کشیدیم ..اون روز سیاه و تلخ من تا پایان شب به ستون همچنان بسته شده بودم وفقط پرستو گاها و با اجازه گلاب به من می رسید ....ذبیح هم خرناس کنان و مثل خرس بسته شده به ستون ناله می کرد و مرتب منو تهدید به قتل می کرد و می گفت تا جونتو نگیرم داخل قبر نمیشم و قبلش کونتو پاره می کنم و با چاقوم خونیش می کنم ........خشم ونفرت از سرو کولش می بارید و من واقعا از این تهدید هاش می ترسیدم ......اه خدای من بسمه ....یا الله......تا کی من این همه شکنجه روحی و جسمی بشم ...به اسم مبارکت قسم دیگه نمی تونم .....لطفا خلاصم کن .......اه ...اه .....تشنمه.....پرستو جوون ...به من اب برسون .......جرعه جرعه اب از دستای این دختر معصوم و بی گناه به دهنم میرسید و تصمیم گرفته بودم اگه از دست این زن ظالم و شوهرش خلاص شدم پرستو رو هم اگه شد با خودم به خونه و کانون گرم خونواده م ببرم و خودم ازش نگه داری کنم .....خودشم از گلاب و این زندگی و شرایطش شاکی بود و اومدن با منو کاملا قبول داشت ......ذبیح هم تشنه شده بود و از پرستو می خواست بهش اب برسونه ......ولی این دختر چنان ازش میترسید که ممکن نبود خواسته شو اجرا کنه ......به خاطر رضای خدا ازش خواستم بهش اب بده ........پرستو کمی بهش اب بده ..عزیزم ما که مثل گلاب و ذبیح نیستیم و ادمیم .....اونا بیرحمن و ما نمی تونیم شاهد زجر و تشنگی هر ادمیزادی چه بد و چه خوب باشیم ......
با خوردن اب بدست پرستو و به توصیه من باز هم این نامرد و ابلیس انسان نما هنوز به تهدید هاش به من ادامه می داد و واقعا مونده بودم این چه موجویه که حتی به حیوون هم شباهتی نداره و از اونا هم پست تره ....چون اگه دستی به سرو کول گربه و یا سگی بکشی به علامت تشکر و سپاس دمی تکون میده ولی این کثافت انگار نه انگار ......و هیچ درک و فهمی از جواب خوبی و لطف کسی واقعا نمی تونه بگیره ......خاک تو سرت حیفه نون و اب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...اون شب من تا صبح بسته شده به ستون سخت ترین شب زندگیمو سپری کردم هر لحظه منتظز بودم ذبیح به من هجوم بیاره و کارمو بسازه و یا تصور می کردم در اون تاریکی شب مار و یا عقربی پاهای لختمو اماج نیش هاشون قرار بده و یک لحظه هم خواب به چشمم نیومد ..نزدیکای صبح و قبل از طلوع افتاب کمی چشمام رو هم رفت و برای لحظاتی چند خوابیدم ..ولی این خواب کوتاه با سرو صدای مهیب گلاب قطع شد و بازم اومد سراغ من و ذبیح ............اهای ذبیح مجبورم بازت کنم چون خودت و ماشینتو لازم دارم باید بریم شهر وخودم شخصا برم سراغ اون یارو که اجیرم کرده و باهاش حسابمو تسویه کنم قرار بود دیروز با اون مرد برگردن ولی بهم دروغ گفتن .....
من تنها شده بودم چون پرستو رو هم باخودشون به شهر برده بودند...لابد گلاب فکر می کرد ممکنه پرستو با من قصد فرار رو داشته باشه چون قبل از زفتنشون برای لحظاتی پرستو گریه کنان و نگران اومد پیشم و با تکون دادن دستاش و پانتومیم به من مطلبیو گفت که بیشتر برای اینده این دختر نگران شدم ....گلاب از نبودن و من و ذبیح وسوسه شده بود که با پرستو هم بستر بشه و با تجاوزبه کون پرستو با انگشتای زمخت و گوشتیش شب سخت و درد ناکیو برای این دختر مظلوم ترسیم کرده بود بنا به اظهارات بدونه کلام پرستو سوراخ کونش در اثر خشونت سادیسم گونه این عفریته زخمی و خونی شده بود ...برای لحظات کوتاهی شورت قرمزشده و خونیشو حتی بهم نشون داد و عم و عصمه هامو بیشتر کرد ......اینده روشنی رو برای پرستو در جوار گلاب وشوهرش متصور نمی کردم ...ساعتها بود که من به ستون خیمه بسته شده بودم و دستام و حتی پاهام تقریبا بی حس و ناتوان شده و رمقی برام نمونده بود.....وحتی روباه سرگردانی که به نزدیک خیمه اومده بود و با چشای مرموز و ترسناکش به من خیلی منو نمی ترسوند....چندین روز بود بارها با انواع وسایل و اسباب شکنجه شده بودم و دیگر ترس کم کم برام عادی شده بود فاصله اش با من ده متری میشد و چشای خسته و در مونده ام به چشمای جستجو گر و گرسنه این جانور قفل شده بود ....روباه با احتیاط و اهسته به من خودشو نزدیک می کرد و در استانه ورود به خیمه قرار گرفته بود ....اه خدای من ...به تو پناه میبرم ......مرگ بدونه درد و رنج و پاکیو ازت طلب می کنم ........دیگه شهامت نگاه کردن به این روباه رو نداشتم و چشامو بستم و اشهد رو در قلبم خوندم و منتظر گاز گرفتن و دریافت چنگال های رو باه بودم که ....یهو صدای نزدیک شدن موتور سیکلت رو در گوشام شنیدم ووقتی چشامو باز کردم روباه داشت از خیمه به سرعت دور میشد و لحظاتی بعد موتور سیکلت ترمز کرد و صدای پاهای موتور سواررو که به خیمه نزدیک میشد به من هیجان زیادی داده بود من در استانه کشف این مرد مجهول و یکی از عوامل ربودنم و دشمنم قرار گرفته بودم ......
     
صفحه  صفحه 32 از 38:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  37  38  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites