تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 34 از 41:  « پیشین  1  ...  33  34  35  ...  40  41  پسین »  
#331 | Posted: 17 Jul 2019 18:26
azadmaneshian
سلام ودرود بر شهره خانم عزیز و خوش قلم که هرچند این حکایت نقل شده و به نوعی واقعیته ! اما بخوبی از عهده تعریف و نگارشش برامدن !کلا این چند قسمت سرگذشت تلخ و دردناک طاهره خانم رو از اول تا آخرش خوندم و بعدش دارم خدمتتون کامنت میزارم . داستان این حادثه دردناک و عجیب خیلی خوب شروع و خیلی خوب و به موقع به سرانجام خوبی رسید نه خیلی سیاه نمایی داشت و نه خیلی سرسری از موضوعات گذشتید . این خودش نقطه قوت داستانه . دستمریزاد و ممنون بابت قلم فرسایی و قبول زحمتی که میفرمایید . برقرار و خوشبخت باشید همیشه . ارادتمند ، کیانمهر.
     
#332 | Posted: 18 Jul 2019 07:42
سلام
از روز اول که با این داستان اشنا شدم , بسیار برام جذاب بوده و به صورت مداوم حتی در شرایط سخت از نظر انتن دهنی نت این داستان پیگیری میکردم
فصل اول با هنرمندی همسر شهره خانم و مابقی با قلم زیبای خود شهره خانم داستانی بسیار مهیج و مورد پسند مخاطب نگارش شد
همیشه سعی کرد با نظراتم به این عزیزان روحیه لازم بدم و اگر نکته ای به نظرم میرسید گوش زد کنم

در ادامه مسیر براشون ارزوی موفقیت میکنم
خدانگه دار
محمدرضا
     
#333 | Posted: 18 Jul 2019 12:08
این نمایش تئاتر سکس درام و تلخ گونه با چاشنی انتقام داشت به مراحل نهایی و فینال گونه اش نزدیک میشد خدا رو شاهد می گیرم از ته قلبم میگم اصلا نمی خواستم کارم و یا نتیجه این حادثه دهشتناک وویران کننده ای که برای من پیش اومد به این شکل پایان بخوره ولی مجبور شدم ........اجباری که تشکل و بوجود اومدنش شامل چندین ایتم و دلایل خاص خودش بود....مردی بنام صالح که ار ابتدا دوسش نداشتم و به اجبار زنش شدم مردی که بعدا بتدریج همه خصوصیات مردونگی و حتی انسان بودن رو از دست داد و تبدیل به موجود بی اراده و ضعیف النفس و بی بخار و بی شرف و بی عرضه وخیلی بی بی بی ها.....شد به مرحله ای رسید که حتی دشمن شماره روح و روانم یعنی رعنا خواهر کوچیک تر از خودش براو کاملا مسلط بشه و مثل یک اسباب بازی کوکی و خمیر مایه به هر شکل و فرمی در جهت اهداف شیطانی و کینه جویانه خودش بر علیه من ازش بخوبی بهره برداری کنه .....این همه سال و به اندازه عمر و جوونی خودم صبر و تحمل کردم و سختی ها و ظلم ها و تجاوزهایی که ریشه اش ودودش از کنده رعنا بلند میشد رو به جونم خریدم و تحمل کردم ولی هر کاری و چیزی و هر موضوعی حد و مرزی داره و الان دیگه این لیوان صبر و بردباری من پر و لبریز شده و جایی برای قبول خجم براش نمونده ......واما کمال که از ابتدا اشنایی و دیدنش اصلا حس وتمایلی بهش نداشتم و حتی از حرکات و رفتار هیز گونه اش هم منزجر و متنفر بودم و شرایط و جبر زمانه حالا به شکلی بهم خورده بود که من ...طاهره با این همه طرفدار.و عاشق سینه چاکم ......و در خالیکه.واقعا به این مرد نه چندان جذاب و بد قیافه بی توجه و یه ذره محلی بهش نمیزاشتم و هم اینک حاضر بودم به تمایل و اراده خودم زیرش بخوابم و باهاش عشق بازی کنم ....کاری که حتی در خواب هم تصورشو نمی کردم و باوری بهش نداشتم .....واقعا بازی زمانه کار خودشو می کنه و این بازی ها گاها به میل و خواسته هر انسانی نمی چرخه ........وریشه همه این موضوعات و اتفاقات تلخ فقط جوابش یک کلمه هست ...انتقام .......کلمه ای که در باور و عقاید من واقعا جایی نداشت و حالا مدتی است در درونم مثل یک هیولا قدرت گرفته و و در استانه منفجر شدن قرار داره .و من ...طاهره هم اکنون بر خلاف میل و اراده قلبیم و خواسته درونیم کم کم دارم به این مرد عاشف پیشه و شهوتی که هوس همه وجودشو تسخیر کرده و با اسلحه شکاری و پر از فشنگش (کیرش)و با چشمان سرشار از شهوت بسیار زیادش ...نزدیک و نزدیک تر میشم و انچه که واقعا نمی خواستم شد ودر نتیجه کمال به ارزوی چندین ساله اش رسید و من با لبخند شیطانی و خنده های مستانه مصنوعیم دارم به رعنا دشمن چندین ساله ام نگاه می کنم ......حسی که ظاهرا خنده و شادی درش هست ولی در واقع زیر پوست این خنده ها غم و غصه و اندوه معنا میده و این معنی برای مردی حس گرفته که گوشه اتاق و با تبسم پاکش منو نگاه می کنه و از این خنده و شادی های الکی من خوشحال است .....اه خدای من....منو ببخش .....از این گناهم صرف نظر کن ....
کمال منو لخت کرده بود و با همه عشق و هوسش دستاشو به سر تاپای اندامم میبرد و لمسم می کرد ....او منو به کف اتاق خوابوند و از نوک پاهام لیسیدن رو شروع کرد و در نهایت به پیشونیم خاتمه داد...وقتی که به چوچوله کوسم رسیده بود به شدت و با همه توانش که سرچشمه از حشری بودنش داشت کوسمو می خورد و حتی ازم خواست جیشمو در دهنش بریزم ......کاری که تا حالا هیچ مردی از من نخواسته بود ......ایتم جالبی میشد و من موافقت کردم و کمال با همه عشق و علاقه ای که به من داشت دهنشو کاملا باز کرد و در درگاه کوسم قرارش داد و من با افتخار و شادی و لذت و احساس خوبی که در اون لحظات داشتم همه ادرار ذخیره شده در مثانه مو در دهنش خالی کردم ...و با تعجب و بهت من و رعنا این مرد عاشق همه شو در معده اش قورت داد و بلند شد دو لیوان اب هم به دنبالش نوش جون کرد .....وای وای عشق زیاد و با امپر بالا چه کارا دست ادمیزاد نمیده؟؟؟؟...من که هیجان زده شده بودم وپیرو همین حسم شهوتم ناخواسته روشن شد و متوجه کیر کلفتش شدم ...این کیرو سالهای قبل و در ایام نامزدیش یک بار یواشکی و وقتی که داشت کون رعنا می کرد دیده بودم ...از کیفیتش اگه یادتون باشه و نقبی به گذشته این رمان بزنید خدمتتون گفته بودم ........از کلاهک گوشتیش خوشم اومده بود و کیرشو گرفتم و لمسش کردم صاحب این کیر که در فاصله ۵متریم نشسته بود با نفرت و غم و حسرت خیلی زیادی به من و کیر شوهرش نگاه می کرد ......میدونستم چه حال و احوالی داره و دربدترین شرایطممکنه که یک زن میتونه داشته باشه قرار داره و همین برای من کافی بود.....چون وقتیکه کمال ازم خواست براش ساک بزنم .....لذا من قبول نکردم...کمال حسودیش گرفته بود و از اینکه کیر شوهرمو خورده بودم و کیر خوشکل و خوش فرم و کلفتشو در دهنم نگرده بودم به التماس و خواهش افتاده بود ......طاهره ...عزیزم ...خواهش می کنم بزار دهنت ...بخورش ارزومه کیرم در دهنت بره .....خیلی شبا در خیالم ابمو در دهنت خالی می کردم .......نمی خام ...دوس ندارم ....دلم نمی کشه بخورم .... زور که نیس .......پس چرا مال صالحو خوردی ...اوا عشقم کشید .....مگه اشکالی داشت ها......طاهره جون کیر من که هم کلفتر از مال شوهرته و هم خوشکل تر ...ببین ....خوش مزه س ...امتحانش کن......نوچ ...نوچ ..نمی خام نمی خام ....نمی خام
براش واقعا ناز می کردم و عشوه میریختم راستش نمی خواستم بخورمش حس خوبی بهش در اون لحظه نداشتم و ترجیج دادم در اون روز شوم و ناپسند و تاریک که در صفحه خاطراتم همیشه ازش خوب استقبال نمی کنم و خاطره خوبی ازش ندارم فقط از کیر شوهرم به دهنم رفته باشه ......
کمال روم ولو شد و به اغوشم کشید و کیرشو بخوبی روی زیر شکمم و روی کوسم می کشید و بهر جایی که به دهنش میرسید به لباش می گرفت و می خورد و می می مکید و می بوسید این کارشو خیلی خوب انجام می داد و منو به شهوت و حشری بالایی رسونده بود ....ازم طلب کون کرد .......طاهره کونتو میخام ......نوچ نوچ کیرت کلفته ..پاره ام می کنی اونوقت خودت باید سوراخمو بدوزی ...تو که خیاطی بلد نیستی ...ههههههههه
اخه این باسنی که تو بهم زدی و با این سوراخ قشنگت کردن میخاد ...جووون خودت بزار ......نوچ نوچ ...فقط از جلو .......طاهره جون ....هر چی بخای بهت میدم فقط اجازه بده کونتو بکنم ...به جوون خودم هر کسی غیر تو زیرم بود بزور کونشو می کردم ولی تو فرق می کنی ...تو طاهره خودم هستی و دلم میخاد با خواسته و اراده خودت بهم بدی .....کمال کون نمیدم ...بفهم ......باشه پس فقط بزار یه ذره از سر کیرمو تو سوراخت ببرم تا برام عقده نشه ...قول میدم همون یه ذره بره ......باشه ولی قول دادی همون یه ذره بره .....ها زیر قولت نزنی ....رعنا جووون بیا نگاه کن ببین چقدرش تو کونم میره تو شاهد باش .......بیا دیگه ناز نکن ....راست میگه زن بیا جلو تو شاهد باش که من خوش قولم ........بیا هی.....شوهرت میگه بیا فوری بگو چشم .........رعنا چهار دست و پا خودشو به ما رسوند و من که به شکم به کف اتاق خوابیده بودم دو تیکه ماهیچه کونمو با دستور کمال و با دستای رعنا از هم باز کرد و کیرشو به دهانه کونم گرفت وابتدا کیرشو روی چاله باسنم بارها پایین بالا برد و با گفتن اخ اخ جوناش و پی در پی قربون و صدقه ام میرفت ...رعنا حال و احوال خیلی خرابی داشت و میدونستم در درونش بارها لابد ارزوی مرگ من و یا خودشو می کنه ...ولی این حقشه و باید تقاص همه اون سختی ها و شکنجه های منو پس بده .....کیرکلفتش واقعا اگه تو کونم میرفت کار دستم می داد .....و این جمله ای که از کمال شنیدم مصداق حرفم شده بود .....طاهره جوون حق با توه ..واقعا این سوراخ تحمل کیرمو نداره .......مگه نه رعنا ....ها جواب بده ...اره کمال کون طاهره کوچولوه ....بله رعنا خانوم مثل سوراخ تو که نیس که حتی موش هم خیلی راحت داخلش میره .......به خنده افتاده بودم عجب حرف جالب و کمیکی زد .......اووووی ...طاهره جوون .همون یه ذره برای من غنیمته .....حووون حووونم .....اخ اخ اخ کمال فشار نده ...اخ کونم ......اخ بمیری با این کیر کلفتت ......دردت اومد طاهره؟....بابا یه ذره خیلی کم فشار دادم .....اره جون خودت داشتی پاره ام می کردی .....کمال در اوج و لذت بی پایانش کیرشو همچنان روی سوراخم می گرفت و واقعا عشق و حالشو می کرد ...و من هنوز از اون حرف جالبش می خندیدم .....اخ خدا .....قربونت کارات برم که خیلی دقیق .و از روی حسابو کتاب و حکمته.....رعنا تحمل این همه حقارت و شکنجه روحی رو دیگه نداشت و به شدت زد زیر گریه و به جایگاه خودش برگشت و در همون پوزیشن کمال کیرشو به طرف کوسم گرفت و برای اولین بار کیرشو در کوسی که سال ها به زعم خودش در ارزوش میسوخت قرار کرد ...اوووووی ..چه کلفت و لذت بخش هم از ابتدا درو مد ...واقعا ازش لذت میبردم کیر دراز و کلفت و با کلاهک گوشتی ...همون چیزی که هر کوسی ارزوی دریافتشو داره .......کمال با تانی و اهسته تلمبه هاشو میزد و در تلاش بود که نهایت لذت و کسب فیضشو از گائیدن من ببره ....از کیفیت بالای این کیر کوسم حسابی به اب و کف زیادی افتاده بود و چالاپ چالاپ صداهاشو مرتب می شنیدم ...در دو پوزیشن ...داگی و عادی و به اصطلاح عامیانه همون دهاتی گونه کمال کوسمو اماج ..ضربات زیبای خودش قرار دادو در حالیکه لنگامو به شونه هام رسونده بود به یک باره فریادی از قرط شوق و عشق زیادش سر داد و ابشو در کوسم خالی کرد ...ابی که من اصلا مایل نبودم و بارها می خواستم به زبون بیارم و ازش بخام که در کوسم نریزه .و هر بار از بس در خوشی و لذات و شهوت هایم غرق شده بودم قادر به گفتنش نشدم ..ولی کار از کار گذشته بود و کاریش نمیشد کرد ............وقتی که می خواستم از کمال دور بشم درگوشش بهش گفتم .....این اولین و اخرین عشق بازی من و تو بود و دیگر هیچوقت نمی خام به من نزدیک بشی این سکس من شاید دستمزد زحمت های تو به نظرت حساب بشه ولی من دلایل خاص خودمو داشتم و به تو هیچ حس و علاقه ای ندارم فقط خواستم بدونی .........نمایش سکس انتقام من به سر رسیده . و پرده سکانس این فیلم و هنر نمایشی پورن مستند من به پایان خودش رسیده بود.......با گذشت اون روز تلخ و ناپسند من برای فردای روز بعدش خودمو اماده کردم که به خونه برگردم .....اشتباه نکنید...خونه شوهرم نه ...اصلا من دیگر هیچوقت به اون خونه برنکشتم ...خونه ای که دیگر به من وتعلق نداشت و حس خوبی براش نداشتم ..من ابتدا و در روز بعد با پرستو و جمال به خونه فرانک رفتم و همون لحظه اول بعد از دیدار بچه هایم به هوشنگ دستور دادم همه وسایلمو به خونه شخصی خودم منتقل کنه .....
دیدار مجدد بهرام و اکرم بهترین هدیه ای بود که من در اون روز گرفتم بهرام و اکرم مثل پروانه دورم می گشتند و از شدت شوق و ذوقشون به گریه افتاده بودند ...خدایا شکرت ...هزاران بار سپاس ار تو الله خوبم که منو به بچه های عزیزم برگردوندی .....دلم برای سحر اتیش پاره و دختر خوبم هم تنگ شده بود و بلافاصله با اقدامات مهران و هوشنگ ترتیب ملاقات باهاش فراهم و جورشد و فردای روز بعدش در اتاقک دژبانی پادگان سحر رو ملاقات کردم ...اووووف عزیزم دختر قشنگم .....ماشاله چه تیپی هم به خودش زده بود باسن خوش فرم و قشنگش چشم هر نامحرم و محرمیو می گرفت و گشاد می کرد لبه شلوار سربازیش قشنگ در چاک کونش رفته بود و یک دوهای ماهیچه کونش ادمو هوسی می کرد من که مامانش بودم هوس کردم دستی بهش بزنم ......سحر جوون دختر قشنگم با این باسن و دم و دستگاه کونت اخه چه جوری در داخل پادگان سر می کنی بابا همه رو دیووونه اینجات کردی .....ههههههه مامان جوون قربونت برم .. خب کونمه چیکارش کنم از شما به ارث بردم ......ههههههه....بی خیال بزار همه برام داغ کنن من که ککم نمی گزه......ولی مامانی ..خدایا شکرت اونقده دعای خیر براتون کردم تا سالم پیشمون بر گردی کارم شده بود فقط دعا دعا......ههههههه
اره عزیزم منم دلم واست یه ذره شده بود ......سحر جووون راحتی و مشکلی نداری که ؟اگه اذیتت می کنن بگو به مامانت .....نه نه مامانی خیالی نیس ...مشکلم فقط شما بودی که بر گشتی ...با میترا و ندا داریم اموزش می بینیم و خوش می گذرونیم......فقط ما که نیستیم ۵۰دختر میشیم دوره همیم و عشق می کنیم ......خوبه پس جای من خالیه ...ارره مامان کاش شمام سربازی میومدین ...خیلی سرحال میشدین ......قربونت برم سحرجوون مواظب خودت و این باسن قشنگت باش ......چشم اطاعت قربان .......هر چی مامان جونم بگه .........بای بای
بعد از دیدن سحر من خیالم راحت شده بود و فقط هوشنگ و مهران خیلی به من گیر می دادند و از معرفی عواملی که باعث ربودن من شده بودند می گفتند و من فقط سکوت کارم شده بود ........طبق قولی که به جمال داده بودم نباید چیزی می گفتم و لی هوشنگ و مهران طبق بررسی و اطلاعاتی که بدست اورده بودند تقریبا می دونستند و به حقیقت ماجرا نزدیک شده بودند..ولی مدرک اساسی در دست نداشتندو ضمن اینکه گلاب و ذبیح از استان و منطقه هم خارج شده بودند.
مقدمات درخواست طلاقم رو به هوشنگ سپردم و حتی با توجه به حال و روز نابسامان و دیوانه گونه شوهرم سرپرستی و حضانت بچه هام در نهایت به من داده شدو من بعد از چهار ماه و اندی موفق به اخذ طلاقم شدم ..روزی که برای امضا برگه طلاق به دفتر خونه میرفتم قیافه غمگین و واندوه بار صالح برام سخت و زجر اور شده بود ...سال ها بودن با یک شریک زندگی علیرغم عیبها و ایرادها و کمبود های شخصیتی و رفتاریش واقعا سخت میتونه باشه ولی من چشاشو بستم و به خودم نهیب زدم ..بسه طاهره .....دل رحم نباش ...این مرد نتونست تو رو خوشبخت کنه ...تو باید در پی خوشبختی دروازه سفید و سرسبز جدیدی باشی و اون صاحب دروازه ایا میتونه کی باشه؟.......سیامک ......همون عشق خودم که الان و هم اینک در پاریسه و قراره دو ماه دیگه به ایران بر گرده .....اون بشونه و بدونه که من طلاقمو گرفتم قطعا ازم خواستگاری خواهد کرد ..چون همونم شد و دو شب بعد طی تماس تلفنی ازم خواست همسرش بشم .................................از خوشی و شادی داشتم پرواز می کردم و وقتی پرستو واکنش های منو دید ناخوداگاه اونم به رقص اومد و دو تایی و بدونه موسیقی و صدایی قرکمر و باسن و سینه میرفتیم ......
و اما از پرستو و جمال براتون بگم ..این دو تا عاشق هم شده بودند و جسته و گریخته وپنهونی و با نظارت من همدیگه رو فقط ملاقات می کردند و من در صدد بودم مقدمات ازدواجشون رو فراهم کنم ولی مشکل اصلی از ناحیه رعنا بود که پرستو رو قبول نداشت و ازش نفرت داشت نفرتی که به همه داشت و فقط اون نبود و این سدی برای تحقق این امر خدایی شده بود ......و چاره کار فقط خود جمال بود که باید اوکی رو از پدر و خصوصا مادرش می گرفت .........روزها و ایام می گذشت و یک روز صبح که از خواب بیدار شدم یهو حالم بهم خورد و داشتم بالا میاوردم ......به خیالم به خودم گفتم لابد مسموم شدم و یا خوراکی ناجوری خوردم و بهش اهمیتی ندادم .ولی روز بعدش و باز هم فردای دیگه همین اتفاق افتاد و من مشکوک شدم ...و بلافاصله پیش قابله خاذقی رفتم ...ووقتی خبر حاملگیمو از دهنش شنیدم انگار که اسمون به سرم خورده شده بود ...وای خدا .....همینو کم داشتم
اصلا انتظار مادرشدن دوباره رو در خودم نمی دیدم......ولی واقعیت همین بود که شنیده بودم ....ولی فاجعه اون بود که من از کمال بار دار شده بودم و شک نداشتم که کارخودش بود چون یادمه ذبیح ابشو در کوسم خالی نکرده بود .......ای وای ای وای .....حالا با این دردسر و مشکل چیکار کنم ؟
     
#334 | Posted: 19 Jul 2019 10:28
مشکل حاد و پیچیده ای برام درست شده بود در حالیکه من زن مطلقه محسوب میشدم هم اکنون با حساب سر انگشتیم حامله شده بودم و این قضیه برای خودم کاملا روشن و اثبات شده بود که از کمال این نطفه رو گرفته بودم ولی با حرف این و اون چیکار کنم ...بچه هام ....دوستام از فرانک بگیر تا هوشنگ و حتی مهران و از همه بدتر سیامک که تلفنی ازم رسما خواستگاری کرده بود..چه توجیهی برای تک تکشون داشته باشم ...خصوصا سیامک ......واقعا سرگیجه گرفته بودم دلم خوش بود که طلاقمو گرفتم و اسوده خیال با دلی خوش و در کنار بچه هام خودمو اماده یک زندگی مشترک با عشقم سیامک می کنم ......اه خدای من ...با معضل و چالش عجیبی داشتم دستو پنجه نرم می کردم...........یک روز خواستم برم سراغ شرافت ...هم ببینمش و هم باهاش مشورت کنم شرافت رفیق شفیقم بود که به جیک و پیک همدیگه کاملا مطلع بودیم و اون تنها کسی بود که از راز پدر واقعی سحر اطلاع داشت فرهاد همون خیاط خوش تیپ و کیر کلفت اوایل ازدواجم بود که دو بار ازش حامله شده بودم و نتیجه اش بدنیا اومدن طاها و سحر از فرهاد شده بود .......به نزدیکای خونه اش که رسیدم پشیمون شدم ....به خودم گفتم چه لزومی داره این مطلبو به شرافت بگم ...هر چی باشه برای خودم افت محسوب میشه ....خدا بزرگه خودم یه کاریش می کنم ....با دیدن شرافت و اینکه حسابی چاق و تپل مپل شده بود به ذوق اومده بودم و شرافت هم عین عاشق سینه چاکم منو بغل کرد و حسابی با دستاش کوس و کون و پستونامو اماج حملان سایبری دستای نرم و چاق و چله اش قرار داد..اووووف شرافت بمیری با این کارات منو حسابی حشری کردی..........وای طاهره ......کیر مجتبی تو کونت ....لامصب چرا سر نمی زنی ......گرفتار بودم شرافت جووون ..تو که بهت بد نمی گذره حسابی گرد و قلمبه شدی ....ههههه......و مجتبی جوونت خوب بهت میرسه ...ارره والا....کیرش مثل خودش بزرگ شده و جات خالی هر بار زیرش جررمی خورم .......طاهره جوون بیا مزه کیرشو بچش ....خیلی کلفته .....ها.....
مبارک کوس و کون خودت باشه ....ما نخواستیم ....ای طاهره کوس و کون تنگ....جالا که اینجوری شد کیر مجتبی تو کوست .......هههههههه
خب باشه عزیزم تو اگه دلت به اون خوشه کیر مجتبی جوونت تو کون و کوسم ....خوبه راضی شدی .....اررره طاهی جووون......بیا طاهی برات کرست و شورت گرفتم خیلی وقته گذاشتم که بهت بدم ولی نمی اومدی بهت بدم ....مرسی شرافت جوون .....اوووه چه رنگ با حالی هم انتخاب کردی ..سبز پسته ای .....جووونم بده بوش کنم ........اوووووی ...شرافت این که بوی اب کیر میده ......واه واه ...بده ببینم ........ارره والا ..بوی اب منی میده....ای بمیری مجتبی اون روز که داشت کوسمو می کرد ....من نزاشتم ابشو تو کوسم بریزه . و یهو بلند شد و این شورتو که دید اب کیرشو توش خالی کرد و باهاش هم خوب پاکش کرد بهش گفتم اون مال طاهره بود چرا کثیفش کردی ..میدونی در جواب چی بهم گفت ........نه بگو خیلی جالبه
اون گفت خاله جون بدت نیاد و ناراحت نشی دوستت طاهره خانم از اون مدل خانماس که همیشه ارزوشو داشتم بکنمش ...خیلی خوش کیره و کردنی و مثل کره حیوانی ..و نه اصلا بهتره بگم ...عین خمیر مایه ارد میمونه که اگه به خمیر ارد نزنیش ..به بار نمیاد ......حالا که اینجوری شد به همین وضعیت و فرم و نشسته به طاهره خانم بده که پاش کنه کیر ما که بهش نمیرسه حداقل بزار ابمون به کوس و کونش بخوره .........ههههههه...چه جالب و عجیب ..بابا این مجتبی در امورات نونوایی و تفسیراتش خیلی استاده و با گاییدن من مقایسه اش می کنه ...واقعا که .....بهش بگو ترشی نخوری یه چیزی میشی ......هههههه........
از شرافت حشری و دوست قدیمیم خداحافظی کردم ودر راه برگشتن جمال رو دیدم که خوشحال و خندان به استقبالم اومد.........
زن دایی سلام ....مژده...مژده ......موافقت مامانمو گرفتم ....اوا...چه خوب ......این که عالیه ..ولی چه جوری اون زن کینه ای راضی شد.......زن دایی مگه میتونه با من مخالفت کنه هر چی باشه من بودم مانع دستگیری اون شدم به خاطر من نبود شما اونو به دادگاه می کشوندی ........اون که بله ...ولی جمال ..لطفا دیگه به من زن دایی نگو ...بابا من از داییت طلاق گرفتم و این حرف تو دیگه معنایی نداره .........باشه چشم زن دایی ...اوا باز که گفتی ....حواسم نبود خخخخخخخخ.....خوبه اگه پرستو این خبرو بشونه از خوشی بال در میاره ......زن دایی حتما بهش بگو ........میگم بابا ...اخیش جمال بازم که گفتی ........زن دایی جوون ...تو همیشه برای من زن دایی خواهی موند...قربون اون مرام و مهربونیت ...ما که دربست چاکرتیم ........خداحافظ........راستی شب جمعه با دسته گل و شیرینی خونه تون مهمونیم ..........اوووه امون از دست این جمال عاشق پیشه و یه کم حشری ...چون زیر چشمی خیلی به پرو پاچه و باسنم نگاه می کرد .....ولی سوا از این نگاه هاش واقعا و صادقانه واز ته فلبش پرستو رو دوست داشت و من به این عشقش باور داشتم .......
در این فکر بودم که یک ماشین بخرم...رانندگی که بلد بودم با اموزشی که سیاه جوونم بهم داده بوداستاد این کار شده بودم ...اووووف یاد اموزش هاو تمریناتی که با سیامک می کردم افتادم ...با نشستن روی پاهاش و در حالیکه کیر ش در کوسم جولون می داد منم با دنده های یک و دو و سه ماشین در خیابونای تهروون حسابی جولون می دادم ......این جولون کجا و اون جولون کجا ؟.....اوووف ...کوسم باز به خارش و جنب و جوش افتاده بود ......به خونه که برگشتم مهران اومده بود حالمو بپرسه ......از چشاش می خوندم که تمنای منو داره و منم که تشنه سکس و بکن بکن بودم ...گور بابای حاملگی و این چیزا .......با چشای خمارم جواب سلامشو دادم ........خوبی مهران ...خوش اومدی .......خوبم عزیز قلب و روحم....وای مهران با این حرفات یه جوری میشم .......طاهره چرا با من عروسی نمی کنی تو که طلاق گرفتی و مانعی در کار نیس ......با من ازدواج کن .......مهران جوون تو خودت یه پارچه دختری عین دختر ا خوشکل و ماه ..منو میخای چیکار .......طاهره سربسرم نزار و بهم جواب اوکی بده ......نوکی نوکی نوکی اینم جوابت ........طاهره تو مست نیستی چیزی بیرون نخوردی شرابی و ابجویی ..یا عرقی ........نه جونم هیچی نخوردم غیر از شربت هوس و شهوت نباشه .....وای طاهره جون ...گرفتم منظورتو ......تو سکس میخای ...مگه نه .......اوکی مهران اوکی زدی تو خال .......برس به دادم ...حالم پریشونه .......
در اغوش گرم و ادوکلن زده خوش بوش مست و مدهوش از شهوت خوبی که منو اسیر کرده بود فرود اومدم .....صورت و ریش سه تیغه اشو وقتی به چهره ام می مالوند اتیش هوسمو بیشتر می کرد ...از اینکه در سکس های اخریم با ذبیح بی ریخت که با طعم و بوی تجاوز گونه اش و با اون دکور وجشتناک متشابه به دزدان دریای کارائیب و کمال بد ترکیب بیروح هیچ گونه لذتی از بوسه هاشون نبرده بودم ولی مهران جبران مافات کرده بود و با تسلط و زیبایی منو اماج بوسه هاش و لب خوریش گرفته بود .........همه این عملیات سر پایی و در کنج گوشه ای حیاط خونه ام رخ می داد...با دستای خودم کیرشو از زیپ شلوارش بیرون کشیدم و کمی تو دستم لمس کردم ....کیرکلفت و تشنه ای که رگ هاشو خیلی خوب حس می کردم ......بلافاصله به طرف کوسم هدایتش کردم کوسی که چند لحظه قبلش مهران زحمتشو کشیده بود و زیپ شلوارمو پایین کشیده و از لای شورتم اماده پذیرایی از کیرش کرده بود....دستامو دور گردنش گرفتم تا بخوبی کیرش در کوسم جا بگیره .....اوووووف .....اووووف چه شیرین و قشنگ یه ضرب تا ته کوسم داخل شد از تاثیرات حرفای شرافت و و شورت اب منی دار مجتبی در کیفم و متلک های مغز دار و حشری اور اقایان محترم عابرین چنان بیخود شده بودم که حتی بچه هام هم میومدند ترک سکس نمی کردم بخصوص کیر مهران به کوسم لذت خیلی خوبی می داد ...اه .....جووون .....مهران ..مهران .....جوونم طاهره....بکن منو ...طاهره رو سیر کن .....طاهره تنها و مطلقه و بدونه شوهرو از کیرت محروم نکن......طاهره بازم میگم بامن ازدواج کن ...من واقعا دوست دارم و عاشقتم ....اخیش مهران اخه کی وقت این حرفاس .......الان وقت کردن منه و فقط ......حالیته جووونم.......
در حالیکه دو کف دستاش ماهیچه های خوشکل باسنمو تسخیر خودش کرده بود اب کیرش به مقدار درصدبالایی در کوسم خالی شد و اضافه اب غلیظش قبل از بیرون اومدن کیر کلفتش از مدخل کوسم خارج شد.....اوه اوه وقتی که کیرشو بیرون کشید اب شهوت گونه اش از درگاه کوسم هنوز به کف حیاط همچنان می خورد و من و مهران از دیدنش لذت میبردیم .....
مهران لبامو در ازای تشکر و عشقش به من بوسید و به سر خدمتش برگشت .....
بلا فاصله رفتم دوش گرفتم و پرستو و اکرم وقتی متوجه اومدنم شدند که صدای شرشر اب دوش به گوششون خورده بود و اومدند پشت در حموم ...سلامم کردند .....مامان جوون کی اومدی .......عزیزم دقایقی قبل برگشتم بدنم عرقی شده بود اومدم دوش بگیرم .......خوب کاری کردین بیام داخل لیفتون بزنم ......نه نمیخاد دوش سرپایی می گیرم ......پرستو خوبه هستش ؟...اره کنار دستمه ...بهش بگو شب جمعه جمال با خونوادهاش میان خواستگاریش ........اووه مامان چه خبر خوبی دادی ....شنیدی پرستو جوون ...تو داری عروس میشی ......وای مامان پرستو از شادیش داره میرقصه .......بزار خوب رفص کنه توم باهاش برقص .....
از اینکه این دختر معصوم و زجر کشیده داشت به ساحل ارامش و خوشبختیش میرسید هم من و هم بچه هام خوشحال و خرسند بودیم خصوصا بهرام مثل یک خواهر بهش علاقه مند شده بود وبهش خیلی میرسید و هرروز دست خالی و بدونه کادو به خونه برنمی گشت ......اون براش سنگ تموم گذاشته بود ......
شب خواستگاریش و در حالیکه جمال با کت و شلوار اتو کشیده و کرواتش و با دسته گل قشنگش جلب نظر می کرد نگاه های متفاوت کمال و رعنا برای من جالب توجه شده بود ..رعنا همچنان اثار حسادت و کینه های کهنه ش مشهود بود ولی کمال از چشاش شهوت و رسیدن به من همچنان وجود داشت و با گذشته تفاوتی نکرده بودند فقط رعنا ترس زیادی در درونش لونه کرده بود ترس از شوهرش و من که لوش ندم و گرفتار قانون و هوشنگ قرارش ندم .......اون در واقع اسیر و رام من شده بود ...همین برای من کافی بود .....اون شب خیلی سهل و اسان و بدونه دردسری مراسم برگذار شد و قرار بز این شدکه مراسم عقدوعروسی باهم و دو هفته بعد انجام بشه ...... من در اخرین لحظه سراغ جمال رفتم و گفتم ........ببین جمال خوب گوش کن .....پرستو دختر منه و درست مثل سحر و اکرم ..اگه یه وقت ناراحتش کنی و خصوصا بهش طعنه بزنی با من طرفی ...به ولا قسم نمیزارم جون سالم بدر ببری ....اگه بشنوم گفته باشی تو لالی و نمی تونی حرف بزنی خودم لالت می کنم....پرستو خیلی معصوم و مظلوم و درد کشیده س ......اون باید خوشبخت بشه و تو باید این کارو بکنی .......خلاصه بدون پرستو بی کس و کار نیس .......بهرام هم حرفامو تایید کرد و ادامه داد ...مامانم راس میگه جمال یه وقت کاری نکنی بیاد ازت شاکی بشه اونوقت منم دشمنت میشم و کوتاه نمیام ........زن دایی و بهرام ...همه حرفاتون رو کاملا قبول دارم .....خود زن دایی میدونه که من چقدر پرستو رو دوس دارم و از جوون خودم بیشتر ........به خودش و شماها قول شرف میدم که خوشبختش کنم ......اینو به همهتون ثابت خواهم کرد ........
برای مقدمات عروسی و وسایل و اسباب وتهیه جهیزیه من و بچه هام نهایت تلاشمونو کردیم و خود پرستو بارها و بارها میومد و دست و پاهامو ماچ می کرد و اشک شادی و اکرام برام میریخت ...من خوشحال و خرسند از اینکه این دختر راضی و شادمان شده بود خدای خودمو شاکر بودم
سیامک زودتر از اونکه انتظارشو داشتم به ایران برگشت ووقتی که اومد خبر از یک سفر دیگه اش به من داد ..اون عازم ٰژاپن بود و مدت اقامتش هم ششماه طول می کشید ازم خواست سریعا ازدواج کنیم و باهاش همراه بشم ....ولی هر چه فکر کردم به صلاح ندونستم که با پیشنهادش موافقت کنم هم حامله بودم و هم از بچه هام دور میشدم .......بهش گفتم صبر می کنم که برگردی .......سیامک قبول نمی کرد و می گفت بچه هات بزرگ شدن و نباید نگرانشون باشی باید به زندگی خودت و من اولویت بدی .........اه سیاه جوون نمی تونم تنهاشون بزارم ......طاهره تو خیلی مهربون و دل نازکی ..باشه هر چی تو بگی بازم صبر می کنم .......یک باره تصمیم عجیب و حطرناکی گرفتم و خواستم همه چیو بهش بگم ..صداقت و راستی اولین فاکتور و چیزیه که باید در هر زندگی مشترکی وجود داشته باشه و پنهون کاری و پیچ خم بازی واقعا نمی تونه خوشبختی به ارمغان بیاره و من باید بهش بگم که بار دارهستم ........گفتن این حقیقت و واقعیت به حرف اسونه ولی در عمل واقعا دشوار بود ......ممکن بود که سیامک رو از خودم حتی برنجونم و ناراحتش کنم و منجر به جدایمون بشه ولی باید این ازمون انجام میشد ..........
     
#335 | Posted: 21 Jul 2019 10:53
سلام ما برگشتیم ...
خیلی خیلی خیلی خسته نباشی ... مثل همیشه دستت درد نکنه ...
واقعا ناراحت شدم و لذت بردم از داستانت عزیزم ...
ایشالا پیروز باشی و سربلند
با ارزوی سلامتی و تندرستی برای شما و خانواده

     
#336 | Posted: 22 Jul 2019 19:24
سیامک با چشمای نافذ و سرشار از عشقش به من منتظر بود که انچه در جنته و درونم دارم بهش بگم ........کمی مردد شده بودم و زبون تو دهنم خوب نمی گشت وگلوم خشک شده بود ...سیامک منو به اغوشش گرفت و نوازشم کرد اون کاملا شرایطمو درک کرده بود و میدونست رمز گشایی و گفتن حقیقت ها واقعا سخت هست ......عزیزم اصلا بی خیال همه چی ...اگه برات مشکله من اصراری ندارم ......نه نه سیاه جوون باید بگم تا سبک بشم .....لطفا گوش کن ........انچه که از من نمی دونست و بر من اتفاق افتاده بود بهش گفتم به استثنای چالش عشقی بچه گونه ام با فرهاد و بار دار شدنم .........وقتی که حرفام تموم شد خودمو ازش دور کردم و بلند شدم ........و منتظر عکس العملش شدم .....اصلا نمی خواستم ازش طلب گدایی عشق و ازدواج بکنم من لب تر می کردم دها نفر برای ازدواج با من جونشونو فدا می کردند...از مهران و منوچهری شروع میشد تا چندین نفر از مردان با نفوذ درباری و دولتی با شزایط خیلی خوب مالی و اجتماعی و چندنفر دیگه در همین شهر خودم که برام پیغام و نامه فدایت شوم می فرستادند نمونه اش هم یک پسر خوش تیپ و پول دار بود که مدتی میشد با ماشین شیکش مرتب دنبالم میومد و در هر لحظه ای که پامو از منزلم بیرون میزاشتم با هاش روبرو میشدم .....کامبیزعاشقم شده بود و همین دیروز که می خواستم از مغازه سوپری خرید کنم با ادب و متانت خوبش از پشت سر اومد و وسایل دستمو گرفت و تا خونه ام حملش کرد و در همون فرصت مغنتم ازم رسما خواستگاری کرد وبا اهدا یک ادکلن گرون قیمت در اخرین لحظه به من رسما اسمشو در لیست فدائیان عشقی من قرار داد ......تا اومدم کادوشو بهش پس بدم ازم دور شده بود و فقط وقتی اندام و تیپ و قیافه شو موقع دور شدن رویت کردم واقعا ازش خوشم اومد و لیاقتشو داشت که در لیست عاشقان من قرار بگیره ..............................سیامک یک باره بلند شد و منو بغل کرد و با همه عشقش و احساسش منو به خودش چسپوند و با بوسیدن های ممتد و پیاپی بر چشمام و گونه ام و لبام و نوازش موهام .....گفت .......طاهره .....عشق و اول و اخر من .......به جوون خودت و خودم و اون بچه ای که در رحمت داری و میدونم خیلی هم دوسش داری بیشتر از قبل عاشقت شدم تو با این کارت معنا و مفهوم عشق و دل دادگیو برای من و خودت تموم کردی ......من فقط خودتو میخام و کاری به گذشته تلخ و شیرینت اصلا ندارم ...اونی که برام اهمیت داره خودت هستی و بس .......عشق من......قلبم فقط برای تو می تپه ....عزیزم بهت یه پیشنهاد می کنم ...بهتر نیس سریع عروسی کنیم و با من به ژاپن بیای .....اونجا میتونی با ارامش و اسودگی بچه مونو به دنیا بیاری منم مثل یک پدر ازش استقبال می کنم ...چون تو رو دوست دارم .......اه سیاه راحت شدم ....خوب کاری کردی طاهره ......اخ بمیرم برات عزیزم تو حیلی سختی و رنج کشیدی ......
این پیشنهادش جرقه ای شد که تصمیمم رو تغییر بدم و اینکه باهاش به ژاپن برم .......دلایل خاصی داشتم و دیگه نمی تونستم در این شهر و با این شرایطم بمونم دوری و مسافرت چند ماهه بهترین گزینه برای من میشد اولا موضوع حاملگیم برام مایه عذاب و رنج زیادی شده بود هرروز شاهد بالا اومدن شکمم بودم و به اون روز فکر می کردم که چه جوابی به بچه هام و هوشنگ و دوست و اشنا و همسایه بدم من زن مطلقه محسوب میشدم . هزاران انگشت و حرف و حدیث برام درست میشد و دوما نگاه های سنگین و غیر قابل تحمل کمال که جسته و گریخته و در کوچه و بازار و در مهمونی های فامیلی به من سخت و عذاب اور شده بود و حودمم با دیدنش به یاد اون روز بسیار سخت و کذایی سکس ناخوشایندم با اون که اصلا دوسش نداشتم میفتادم و واقعا پشیمون از امیزشم با کمال و متاسفانه هم ازش حامله شده بودم ......و ثانیا و از همه کشنده تر وبدتر وجود صالح بود که هر روز قیافه شو با کت و شلوار اتو کشیده و کلاه شاپو رو در سر کوچه مون می دیدم و قدم به قدم و با فاصله مناسب در تعقیبم میومد و از این رفتارش واقعا عصه می خوردم میتونستم از خودم دورش کنم فقط کافی بود به هوشنگ بگم ولی دلم براش میسوخت .....هر روز با لبخند و تبسم خوبش از دور به من سلام می کرد .و عشقشو خالصانه وار به من می فروخت ......بچه هاش اصلا براش مهم نبودند و هدفش فقط دیدن من بود .....و اینکه در این وضعیت تنهایم و بدونه شوهر و شهوتی که از قبل بیشتر و بالاتر در وجودم لونه کرده بود و هر روز نیاز به سکس و امیزش رو در خودم حس می کردم عواملی شد که به پیشنهاد سیامک اوکی بدم و اماده عروسی و سفر به خارج بشم ......روز بعد از ملاقاتم با سیامک ....به قصد دیدن فرانک از خونه بیرون اومدم باز هم در سر کوچه منتهی به خیابون طبق روال این چند روزه صالح ایستاده بود ......اه خدای من .....بهش محلی نزاشتم و به راه خودم ادامه دادم احساس می کردم که دنبالمه وولم نمی کنه .....از این رفتاراش هم ناراحت بودم و هم حس ترحم بهش داشتم و هم شهوتیم کمی گل کرده بود ما دخترا و خانما وقتی که ازمون تعریف میشه و یا دنبالمون میفتن .ضمن حس خوشحالی و غرور بهمون تا حدودی هوس و حشری هم به ما دست میده و من علاوه بر شهوت و نیاز جنسی بالام و در این ایام تنهایی و مطلقی ..هر روز سکس ارزو می کردم ......به یاد حرفای یک زن مطلقه در سال های قبل افتادم که می گفت از وقتی که طلاق گرفتم دو برابر تشنه سکس و امیزش جنسی شدم ومن این جمله شو اون موقع نه قبول کردم و نه بهش اهمیتی دادم ولی الان به این گفته اش باور و ایمان اوردم .....خواستم دست خالی نرم و واسه فرانک هدیه ای ببرم چه کادویی بهتر از شورت و کرست .........رفتم داخل یه مغازه ....مغازه ایکه قبلا اصلا ازش خرید نمی کردم صاحب بوتیکی که جوونی بود هیز و چشم چرون و همیشه بهم متلک می پروند ولی ناخواسته و از سر هوسم داخل مغازه اش شدم ...دم در....پشیمون شدم و به خودم گفتم این چه کاریه که انجام دادم و چرا وارد مغازه ای شدم که صاحبش بارها کیرشو حواله کوس و کونم کرده و بهتره برگردم .....ولی حمید منو که سال ها بود ارزوشوداشت داخل مغازه ش بشم رو در استانه مغازه اش می دید و از این همه خوشحالی و ذوق و شوقش دست و پاشو گم کرده بود ولی فوری تو نست بر خودش مسلط بشه و با مهارت و زرنگی خاصی مانع برگشتنم شد .......به مرگ مامانم و جووون عزیزتون نمیزارم برید ..باید ازمغازه ام دست خالی برنگردی ......امروز و بعد از سال ها انتظار زیباترین خانم شهرمون به مغازه ام اومدن و منو مفتخر کردن.......اصلا من قصد خرید ندارم ...باور کنید تو فکر بودم و یهو اتفاقی اومدم داخل .......اوا نمشه.......من حمید هستم کوچیک شما .......واسمتونو که همه شهر میدونن و لازم نیس که بگید طاهره خانم گل و خوشکل شهرمون .......خب بفرمائید و امر کنی که چی لازم دارین ....هیچی......فقط برم که عجله دارم .......من که گفتم دست خالی نباید برین ......خودم انتخاب می کنم .........بزار خوب فکر کنم و نگاتون کنم ......اخ ماشاله از این همه زیبایی ......به جوون مامانم که خیلی دوسش دارم از قبل قشنگ تر شدین ......اینو واقعا راست می گفت چون از وقتیکه اثار علائم حاملگی و خبرشو گرفته بودم همه بهم می گفتن طاهره از قبل خوشکلتر و جذاب تر شدی و کمی با چاشنی گوشتی تر وچاق تر........اووووف ......حس هوسیاتم دکمه ش زده شد و مایل شدم که به حرفای حشری کننده اش و ادا و اصولاش گوش کنم و کمی عشق کنم ...چیکار کنم شهوتی شده بودم ........خب خانومای مشتری ناز و قشنگ اکثراطالب شورت و کرستن و من بهترینشو واستون دارم اونو که جدا و سوا تقدیم می کنم ولی انتخاب دومتون رو خودت از دهن شیرینت به حمید جونت بگو.......اوا ......دیگه چی مونده بگم خودت دوختی و دوزیدی و من همونو می خواستم ولی لطفا دو تا و از دورنگ باشه.....طاهره جوون سایزشو خودم واردم و میدونم پستونات زیر ۸۰و باسن که باهاش فیکسه ....درست گفتم ؟...........اررره خودشه .......خب مجله مدل حدید از اروپا دارم تا من سفارشو اماده کنم شما مجله رو ببینید ..........مجله ای که به من داد ببینم مجله مد عادی نبود .......حمید خان حشری یک مجله سکسی پورن با عکسای سوپر استار خانم سوتین و شورت دار و در پوزیشن های مختلف سکس با مرد ابه من داده بود .........واقعا که این جمید عجب مار مولکیه .......بارها خواستم بهش نگاه نکنم ولی واقعا دستام در کنترلم نبود و تا اخرین صفحشو با اجازتون خوب نیگاه کردم ...اووووف ...دیگه داغ شده بودم و یه دستم به طرف کوسم رفته بود .....حمید از انبار ی که درگوشه مغازه اش قرار گرفته بود پیشم برگشت و دو تیکه سفارشمو داد و یک بسته هم کنارش گذاشت ........خانوم خودم حالتون خوبه ؟....انگار تب دارین .......بزارید ببینم درست حدس زدم .......اووووه تبتون بالاس و مثل همیشه من حدسم درسته.........یه نوشیدنی خنک و یا تجویز و روش خودم تب شمارو پایین میاره .........کدومشو میخاین ؟.......همون نوشیدنی واسم بهتره ...ولی طاهره جوون من دوتاشو واستون تجویز می کنم قول میدم از قبل ریلکس تر بشین ........میخای چیکارم بکنی ......با من بیا ......عزیزم ....بریم این گوشه مغازه که بتونی لباس تو در بیاری ..... نه نه نکن اقا این کارا چیه ......اوا .....جمید در حالیکه نیم خیز شده بود دهنشو روی کوسم گرفته بود و سعی داشت با دستاش زیپ شلوارمو پایین بکشه و در عین حال هم در تلاش بود که پستونامو دست مالی بکنه.........در شرایط خیلی سخت و حساسی قرار گرفته بودم از یه نظر نمی خواستم بازیچه امیال و هوس های حمید بشم و از نظر دیگه هوس و خواسته های سکسیم خیلی قوی و بالا بود و توانایی کنترلشو نداشتم ..وبی اختیار و بی خود از خود تن و بدنمو در اختیار این جوون هوس باز و عاشق گذاشته بودم کوسم کیرشو می خواست و اگه بیشتر جلو میرفت ازش استقبال می کردم از شدت حشریم به ارگاسم زود رس رسیده بودم و خودمو برای بار ارضا دوم داشتم اماده می کردم که با یک باره دستای قوی یک مرد رو روی موهای حمید دیدم که داشت اونو با خودش می کشید و بلندش میکرد و با ضربات مشت و لگدش جواب این کاراشو بهش می داد ..وقتی که به چهره این مرد نگاه کردم و اونی که فکرشو نمی کردم از این کارا و جربزه ها رو داشته باشه دیدم ......واه واه صالح بود وغیرتش برگشته بود اونم در این روزا و وقتی که زنش نبودم ......واقعا که ......چه زوریم داشت بیچاره حمید که خوب و کاری کتکشو می خورد .....من حودمو جمع و جور کردم و با بسته های خریدم از مغازه زدم بیرون و لی هنوز صالح ول کن این پسرره حشری نشده بود ......یک تشکر به شوهر سابقم بدهکار شده بودم که تونست هم منو از دنیای سرشار از شهوت و خطرناکم بیدار کنه و از دست این پسرک حشری و عاشق پیشه ام نجات بده ...ولی بعد از سال ها رکود و خواب این مرد غیرتش زنده شده بود و این منو به فکر و اندیشه برده بود ...واقعا که ......فقط یک جواب برای این معماداشتم اونم این بود که صالح واقعا به من علاقه زیادی داشت و اون همه سال نفهمیده بود که به چه شکل و فرمی از این معشوق خودش نگه داری و استفاده مفید و لازم رو ببره .......و حالا قدر و ارزش منو میدونست ...ولی چه فایده ...من که مایل به بازگشت به گذشته و زندگی نا بسامان با این مرد نبودم و راهمو انتخاب کرده بودم ...
وقتی که فرانک رو ملاقات کردم همون لحظات اول دستشو به کوسم برد و متوجه خیسی اونجام شد........اووووف طاهی جووون ...تو که حسابی خیس کردی ....شیطون بلا چیکار کردی ...ها ......اه فرانکی جوون چی بگم از درد کوسم ......برس به اونجام که بد جوری میخاره .....اون که بله ..اگه هم نمی گفتی خدمتش میرسیدم .....اوووف طاهی دلم واسه کردنت یه ذره شده بود ...با خودت چیکار کردی که خوشکل تر و زیباتر شدی ....ها........هههههههه........فرانکی جووون ....هیچی نگو و فقط کوسمو بخور ........اه اه اه ..خوب بخورش ....ایییییییی.........تا تو داری کوسمو میخوری منم این بسته رو بازش کنم ببینم این یارو چی بهم کادو داده ...واییییییی نگاه کن فرانک ببین چه چیزی به من کادو دادن .....وای وای .........طاهی جوون این که یه دیلدو هست ......اوووف عین کیر میمونه ........واه واه این نامه چیه دورش زده .....بده بخونمش ........تو کوسمو بخور ...منم واست می خونم ...........
طاهره قشنگ و زیبا چهره ......این کادو فقط فقط میتونه مال تو باشه و بس .....الان که بازش کردی و دیدیش ...لطفا ازم ناراحت نباش و بهم فش و دشنام نده من سالهاس که در کف رسیدن به تو موندم و ارزوم بود که کیرمو به سوراخات برسونم ..الان که دارم این نامه رو برات می نویسم می بینم که تو مشغول نگاه به مجله سکسیم هستی و یه دستت روی کوس قشنگت رفته تلاشمو می کنم که در مغازه بکنمت اگه نتونستم این کادو رو بهت میدم که هر وقت ازش استفاده می کنی به یاد و نام من باشه ......به جوون مادرت قسمت میدم و میدونم مثل من مامانتو خیلی دوس داری که هر وقت دیلدو رو توی کوس و کونت زدی اسم و یادمو فراموش نکنی ..قول بده.......این دیلدو نوش جون کوس و کونت باشه ....عاشقت حمید بوتیکی.........
وایییی چه جالب و خوب .....شنیدی فرانک جوون ...اررره بابا ...بیچاره حق داره ..والا .این کوس و کون تو از این کارا میطلبه......بده ببینم که روی کوست افتتاحش کنم .......ارره فرانک بزنش به کوسم .....اووووف ...اخ اخ اخ.....نه نه نه ارووم تر ....اه حمید بوتیکی بمیری واسه این کیر مصنوعیت ........طاهی جووون چه جوره مزه ش ......اه عالیه فرانک .....خیلی عالی .....دارم ارضا میشم ...اووووووی حمید بوتیکی .....قربونت برم با این کادوت ......اوووووف ...اووووف ...بزن تو کوسم ...تندتر .......اه طاهی کلفته میترسم تا ته داخلش کنم ......داخل کن ..تا اخرش برو .....اییییییی......نه نه نه ....اه اه اه حمید نه نه کیرت کلفته ...بسمه ...کافیه ...نه نه ....اخ اخ اخ ....اییییییی.......اخیش ....اه فرانک درش بیار ..دیگه جوونی ندارم که تحملش کنم .....اه ..چه لذتی داشت ...عالی بود ..خیلی ......فرانک اگه بدونی چه کیفی کردم ...اخ ........مرسی حمید بوتیکی ...کادوت حرف نداره .......
بعد از نوشیدن یک اب میوه ...فرانکو خوابوندم و حسابی با دیلدو کوس و کونشو گاییدم ......فرانک هم اعتراف به لذت و کیقیت بالای این دیلدو کرده بود و نزدیک به نیم ساعت روی سوراخاش دیلدورو میزدم ....و در خاتمه فرانک هم راضی و خرسند در اغوش هم برای دقایقی فرو رفتیم .......در راه برگشت به خونه بودم که صدای یک مرد اشنا از پشت سرم به گوشم خورد .........طاهره خانم ...طاهره خانم سلام ...لطفا چن لحظه بر گردید .......
وقتی برگشتم با قیافه یک پسر جووون و با لباس نظامی به تنش مواجه شدم ..حدس بزنید ......کی میتونست باشه ...نگاه ها و چشماش و لبخندش همه نشون و طعم و بوی شهوت و عشق به من می داد ...اون سروش بود که به مرخصی اومده بود .......
     
#337 | Posted: 22 Jul 2019 20:33
به به بلعخره به سروش مرخصی دادن
باریکلا شهره خانم که نظر خوانندگانش براش مهمه
     
#338 | Posted: 22 Jul 2019 22:47
سلام ....فبل از هر کلامی از خانما ی محترم بانو ازیتا و خانم سارامون و اقای کیان مهر و اقا محمد رضا بابت ابراز لطف و کامنت خوبشون نهایت تشکر و سپاس خودمو تقدیمشون می کنم .....ارزو می کنم موفق و سلامت باشن........
در طول مدتی که این فصل خاطرات تلخ گونه و غمگین طاهره خانمو می نوشتم همه سعی و تلاشم بر مبنای این می گشت که هر چه سریعتر و زودتر ازاین ایتم های سخت گذر کنم و هر روز براتون یک اپ می نوشتم ...چون خودمم سهم عظیمی از تحمل و حمل این رنج ها میبردم ...حسی که بارها در خیالم وتصورشو می کردم که مثل فیلم های کارتون و انیمیشن خودم داخل ماجرا بشم و این بانوی مهربون و رنج کشیده رو از دستای این دو دژخیم نجات بدم ولی ممکن نمیشد و فقط راه چاره اش این بود که هر چه سریعتر این بانوی دل رحم و بیگناه رو به ساحل ارامش برسونم .........
و اینک داستان روال عادی و نرمال خودشو گرفته و ادامه این رمان با نقش بیشتر بهرام و طاهره و سحر ادامه خواهد داشت نقش سحر رو من خودم بلشخصه دوس دارم و عاشق روحیات و رفتاراش تا این لحظه هستم ولی ممکنه بعدا دچار لغرش ها و انحرافاتی چه بسا بشه ..... ...اینو فقط دوس داشتم خدمت سروران و عزیزان خودم گفته باشم ...در پناه الله باشید .....شهره
     
#339 | Posted: 24 Jul 2019 18:04
با دیدن یک باره سروش هم شوکه شده بودم و هم ذوق زده........دیدن دوباره این پسر جوون و خوش قیافه با لباس سزبازی و دوست و یادگار پسر جوون مرگ و ناکامم طاها منو به گذشته ها کشونده بود .....پسر عزیزو مومن و اولین فرزندی که به دنیا اوردم و ازش کامل بهره مو نبردم ....اخ ..اخ ... طاها ...
با سلام دوباره گفتن توام با لبخند شیرین سروش به خودم اومدم و خوب نگاش کردم .........اوه سروش جان خودتی .....منو هم غافل گیر کردی و هم خوشحال......من از شما بیشتر ...خوب هستی طاهره خانم ......مرسی .....خوبم .....باور کن وقتیکه سوار اتوبوس شدم اولین ارزویی که به ذهنم اومد دیدن شما بود و خدارو شاکرم که به ارزوم رسیدم .....جا و مکانمون مناسب حرف زدن نیس ...فردا عصر ساعت چهار دم سینما........منتظرتون می مونم بهم افتخار میدین ودعوتمو قبول می کنی ؟.........گمان کنم بتونم بیام ..منتظرم باش ......
تا رسیدن به خونه هیجان دیدن سروش منو ول نمی کرد ......قلبم ناخواسته تند تند میزد و یاد اون روزا افتاده بودم که با دیدن سروش از خود بیخود میشدم و به حالت تقریبا طلسم و جادو شده گاها اسیرش میشدم .......وخالا باز هم همون حس ولی با فشار کمتری .........
این هیجان کوفتی اون شب ول کن من نمیشد و فکر و حواس و همه چیزم شده بود سروش ...سروش ...اوا چم شده من که عاشق سروش از اول نبودم و همیشه سعی داشتم این پسر رو به چشم فرزندم تصور و نگاه کنم نکنه این حالم دلیلش سروش نباشه .......و به خاطر این دیلدو کوفتی باشه .......ارر ه ارره خودشه ....خمید بوتیکی با این کادوی جادویش منو بد جوری اسیر خودش کرده .......واقعا هم همین جور بود چون وقتی که به دستشویی رفتم دست خالی نرفتم ......دیلدو هم همراهم شد و با اجازه تون خوب و جون دار با دیلدوی حمید خان با دستای مبارکم به کوسم ناجوون مردانه تجاوز کردم و کاری کردم که قطرات کفی و سفید اب کوسم به جای ادرارم دفع شد .......ولی خودمونیم واقعا ازش عشق کردم و ارووم کرد .......دست گلت درد نکنه جمید بوتیکی با این هدیه نابت .....قربونت حمید جوون .....
اه امون از دست خوشکلی و خوش اندامی .......هر کاریش کنی چشمارو به خودش میگیره و من هر جور لباسی در خونه تنم می کردم بازم جلب توجه می کرد و این موضوع مدتها سوژه خوبی برای هر جنس مخالفی در خونه ام میشد از مهمون ها بگیر تا مهران و حتی هوشنگ و در نهایت بهرام پسرم و پاره تنم که همیشه میدونستم منو با چشاش زیر نظر داره و از زیر نگاه های شهوت ناکش خارج نمیشم ...خب چیکارش کنم ...شما به من بگید ......بارها لباس های گشاد و حتی زخیم تنم می کردم ولی هیچ فایده ای نداشت و برجستگی اندامم همچنان چشمارو اسیر خودش می کرد ....مدتی بود که بی خیال این قضیه شده بودم و هر لباسی دم دستم میرسید در خونه تنم می کردم .....وامشب که من با دیلدوو کیر مصنوعی به خونه برگشته بودم به افتخار این مهمون ناخونده ام شلوار خونگی ناجوری به پام داشتم و حالا بمونه از تاپی که بالا تنه مو تا نافم پوشونده بود و دکور سکسی و ها تی که به خودم زده بودم بهرام رو واقعا دیووونه و مست کرده بود ......اوووف بهرام...مامانت بمیره .....پیش مرگت بشه که نمی تونیم از هم دیگه کام بگیریم ....میدونم عادت نداری واهل خود ارضایی و این جور کارا نیستی ......چیکارت کنم .......خودمم حالم از تو بدتره ......به جون تو بهرام .......از وقتی که از پدرت طلاق گرفتم شهوتم دو برابر شده و هر کاریش می کنم ارووم نمیشم ..همین یه ساعت قبل با دیلدوو به کوسم تجاوز کردم ولی فقط دقایقی اروومم کرد .......اه عزیزم خوابت نمی بره میدونم درکت می کنم و الان در فکر این هستی منو خوب بکنی و کیرتو به کونم بزنی ......تو کونمو از کوسم بیشتر میخای از چشات اینو می خونم .......
این تخیلات و افکار درهم و برهم که همش ناشی از هوس و حشریم بود در درونم و در حالی که به بهرام نگاه می کردم به خودم می گفتم و بهرام هم در چشاش و لابد در درونش من رو با همین جملات و فرم می کرد ........پرستو و اکرم در اتاق خودشون خوابیده بودند و من بلند شدم و سراغ بهرام رفتم .......پسرم خوابت نمی بره ؟.......نه مامان ....افکارم نمیزاره بخوابم ...چرا عزیزم ؟......چیزی شده ...به مامانت بگو ........نکنه پول و یا وسیله ای میخای ..هر چی لازم داری به مامانت بگو .......مامان خوبم ....بودن و وجود نازنینتون در حونه یک دنیا برای من ارزش داره ...شما گنج تموم نشدنی من هستین ...خیلی دوستون دارم ...منم عزیزم پسر خوبم ....میخای به یاد بچه گیات بازم واست قصه بگم ........اررره ....حتما می شنوم ...با قصه های شما خوابم خیلی شیرین خواهد شد.......قبل از قصه لباتو می خورم که نگی مامانم نامرده و دیگه بوسم نمی کنه ....ههههه.......اره والا مامان از وقتی که برگشتین ماچم نکردی خیلی بدهکار شدین .....ارره حق با توه عزیزم .....باید حقو ادا کرد اونم به تو که یه دونه پسر خودمی .......خب بریم بستر خوابت و اونجا اول بوس بوس می کنیم و بعدشم قصه گفتن .......بریم مامان جوون .......
خوردن و مکیدن لب های پسرم و اونی که از ذره ذره وجودم درست شده بود بهترین و لذت بخش ترین طعم و مزه خودشو میتونست داشته باشه و من در لحظات طولانی و با تایم خوب از این شیرینی و خوشی ..نهایت سهممو می بردم بهرام با چشمای بسته و در عالم رویای قشنگش فقط دراز کش مونده بود و جرکتی نمی کرد و فقط من بودم از سمت راستش و در حالیکه دستمو روی سینه های صاف و نرم و لطیفش می کشیدم لباشو با تانی و اهستگی و بدونه عجله ای می مکیدم و می خوردم.....دستی که رو سینه اش بود کم کم و نا خوداگاه به طرف پایین میرفت و مقصدشو جستجو می کرد ....
مقصد کیرش بود و در نهایت هم دستم به کیرش رسید .....اخ جووون ......شهوتم یک باره دو برابر نه چندین برابر شده بود و می خواستم کارو تموم کنم و روی این کیر راست و بلند و سفت کوسمو سوار کنم .......ولی در اخرین لجظه .......شیطونو لعنت کردم ......و به خودم نهیب زدم و گفتم ...تا همین حد خودوتو نگه دار و نزار پرده شرم و جیا و مادر و پسری پاره و از بین بره ....نه نه طاهره ......به خودت مسلط شو و به همون کیر مالیش و کوس مالیت قناعت کن .....به جای پسرت این هوستو فردا با سروش جبران و اروومش کن ........
قصه ای که براش می گفتم مربوط به هزار و یک شب و عاشقی یک ملک با خاتونی از شهر بغداد بود که با کمی نغییرات و طعم و بوی سکسیش می خواستم بهرام جونمو به نهایت لذت و شهوتش کشونده و به خوبی ارضاش کنم
در اوج داستان و موقعی که ملک به خاتونش رسیده و کارشون به جاهای باریکی کشیده شده بود با تلاش کف دستم که به قطر کلفت کیرش می خورد ابش از زیر شورتش به دستم پاشیده شد و بهرام اهی از اسودگی و خوشحالیش کشید و ارضا شد ..نوش جونت ......پسر خوب و خوش تیپم .......
عصر گاه روز بعد من بر خلاف روز های قبل با چادر از خونه بیرون اومدم هدفم این بود که صالح رو از خودم دورش کنم و که اینکه منو شناسایی و تعقیبم نکنه و هم کاری دست خودش و من نده ودر حالیکه من با سروش ملاقات داشتم ......و این کار ضروری بود و به جا ....چون موثر افتاد و من در خالیکه فقط چشام بیرون بود درست از روبروش رد شدم و شوهر سابقم اصلا منو شناسایی نکرد .......اه چه خوب ....عجب فکر بکری کردم ....افرین به خودم ....جونم جوون .....بابا دمت گرم .......صالح امروز تا اخر وقت سر کاری شده بود و باید همون جا و مکان مثل درخت بیخودی می ایستاد ...ههههه...واقعا که ...عجب روز گاریه .....وقتی که به محل ملافاتم و جلو سینما رسیدم سروش شیک و تمیز وبا لباس و تیپ جالبی و در حالیکه عینک دودی سیاهی به چشمش زده بود بی صبرانه اطرافشو نگاه می کرد و منو جستجو می کرد در صورتیکه من در فاصله دو متریش و با چادرم نگاش می کردم و می خندیدم ....باید بهش حق می دادم که منو نشناسه مدتها بود که بااین فرم و شکل به خیابون نمی اومدم ..ولی واقعا مجبور بودم که با چادر و پوشش بیام که هم از شر تعقیب و گریز های صالح هم خلاص شده باشم و در ضمن متلک ایما و اشاره از اقایون ارذال و اوباش نمی خوردم ..این هم از مزایای حجاب و پوشش خانما ......بگذریم و وارد حاشیه ها نشیم .......سروش حشری از نگاه به پرو پاچه و رونای لخت دخترا و سینه هاشون و باسن های چسپون شون هم غافل نبود وگاها دستی هم به کیر بیچاره اش میزد و حال واحوالی ازش می گرفت .خنده هام بلند شده بود و از زیر چادرم صداش دیگه به گوشش میرسید ...........اهای سروش خان ...کجایی بابا ......اینورو ببین وونگاه به کون و پستونای زنا کافیه ......وا وا شمایی طاهره خانم .....این مدلی چرا اومدین؟......اوا مگه چشه ...با چادر اتفاقا خیلی هم خوبه .. با اجازت متلک وچشای هیز مثل بعضیارو نمی خورم .......هههههه...........وای وای طاهره خانم متلکو به خوبی از تو گرفتم ...پس دیدی همه رو ...ارره ...خوب نیگاه باسن و پستونا می کردی ای شیطون بلا از قبل شیطون تر شدی ...گفتیم خوبه میری سربازی و از شیطونیا کم می کنی و یا ترکش می کنی ولی بابا تو خیلی بدتر شدی .......تو رو خدا بسه ...طاهره خانم ......به اندازه کافی ازتون شلاق خوردم ......بریم سینما موافقی .......ارره ...اوووه چه خوب......این فیلمه رو دوس دارم ازش شنیده بودم ....برباد رفته ...اوووخ جووون کار گردانش هم ویکتور فلمینگ هست .......بلیطو من حساب می کنم ...نمیشه طاهره خانم ...من دعوت کردم و باید پولشم از من باشه ........باشه ولی خرج بوفه و تخمه و نوشیدنی از منه ...گفته باشم .....سروش جای خوبیو در سالن سینما گرفته بود ..اخرین ردیف و گوشه سالن سینما ........همه چی عادی پیش میرفت و هر دومون جذب ماجراهای این فیلم ماندگار و کلاسیک و عشقی درام شده بودیم و سروش گاها به من نیم نگاهی میزد و با لبخنداتشینش عشق و تمایلشو به من می فهموند ......در تراکت فیلم ووقتی که چراغ های سالن روشن شد .......حرفاشو شروع کرد.........طاهره خانوم.........وایسا سروش ........فعلا هیچی نگو و اینو برای من روشن کن که این خانوم خانوم چیه هی با اسمم میگی ....تا اونجایی که یادم مونده باشه به من مامان می گفتی ....یعنی چه ......دیگه از مامان مامان افتادیم ....ها........شما درس میگین .....باید بهت مامان جوون می گفتم ولی من بزرگ شدم و یه کم خجالتی ..اون موقع هم بچه بودم و هم دوس داشتم بهتون مامانی بگم عین طاها و بهرام ولی الان هر کاری می کنم روم نمیشه .......راستش .......نه نه بعدا میگم ....یه پیشنهاد خوب دارم ...دوس داری اتاق پخش فیلمو ببینی ........اررره ارره ..برام جالبه .....اتفاقا مسئول این کار دوستمه و باهاش قبلا هماهنگ کردم ...اون منتظر ماس ...بریم .......در اتاقک پخش فیلم مردیو دیدم که کاملا کچل و لی جووون و هم سن و سال سروش ...مودبانه و با کلاس سلامم کرد و بلافاصله اتاقو ترک کرد اون در واقع صحنه رو برای سروش و کاری که با من داشته ترک کرده بود .........اه خدای من ....هیجان و حس شهوتی که هر لحظه و کم کم بیشتر میشد توام با ترس منو گرفته بود .....واهمه از این مکان نیمه تاریک و در حالیکه فیلم پخش میشد ..سروش منو کنار صندلیش نشوند و دستامو در دستاش گرفت ....ارووم به لباش برد و چندین بار بوسید ......و در خالیکه دستامو با دستاش به موهام برده بود شروع به نوازشش و لمس صورتم و چشام و و در نهایت تا پستونام کرد و وقتی که در استانه لمس سینه هام رسید ..توقف کرد ........اه طاهره .......زبونم نمی چرخه از این همه زیبایی و فرشته ای که در ارزوهام جستجوش می کردم ومن در تو کشفش کردم بگم ...نمی تونم ..من .سخن ران خوبی نیستم ...ولی اگه دستتو رو قلبم بگیری اونوقت می فهمی که تا چقدر عاشقتم و بهت دل بستم ..اخه لا مروت و بی انصاف من چه جوری میتونم به کسی که قلبمو تسخیر خودش کرده و خاطر خاش شدم مامان مامان بگم ..جایگاه مامان خیلی مفدسه و نمیشه کثیفش کرد ..اون موقع من فقط می خواستم بهونه ای داشته باشم که به شما برسم .....وگرنه تو طاهره جووون و عزیز تر از فلب و روحم هستی همه هستیم مال توه ........میدونم از شوهرت جدا شدی ...و الان مجرد هستی ..محض رضای خدا و قلبم با من ازدواج کن و این مرد عاشق رو به همسریت قبول کن ......لطفا .........مات و مبهوت از این پبشنهادش شده بودم .....من انتظارشنیدن این جمله رو ازش نداشتم ...خواستگاری از من ..اونم از پسری که هم سن و سال اولین فرزندم بود .....اه خدای من ..........
سروش میدونی چیا میگی ...ها ......من جای مادرتم .....مگه تو هم سن و سال طاها من نبودی و نیستی...این حرفا چیه میزنی .......
نه نه این حرفو نزن .......باید بزنم تا بیدار بشی ..تو هنوز بچه ای و در همون افکارت همچنان اسیر شدی ...بیدار شو و به خودت بیا....چه ازدواجی سروش ..داری چی میگی بهرام و دخترام به این کار تو باید چه واکنشی داشته باشن و یا مردم ........و در ضمن من به تو حسی ندارم و تو مثل پسرم می مونی و منو فقط یاد طاها می ندازی .......می فهمی ........نه نه طاهره میدونم به من حس داری اگه نداشتی امروز نمی اومدی مجبور نبودی که با من به سینما و این مکان خلوت بیای .......من دوست دارم و میخامت .......اه نکن ...سروش ...نه نه نه خواهش می کنم ......ولم کن ..الان رفیقت سر میرسه و بر می گرده ابرومون میره ........اون نمیاد تا اخر فیلم بر نمی گرده ......نگران نباش عزیزم .....قربونت برم طاهره جوون ..اوووف چه پستونایی داری ...جووونم ...وای وای بزار درش بیارم و خوب نگاش کنم ...انگار که پستونا ی یه دختر تو دستامه ...اووووف .......اه اه ...سروش پستونامو رها کن ...بسه دیگه لطفا .......عزیزم از مدل پستون سفت و نوک بالا خیلی خوشم میاد همونی که می خواستم تو داری .....می خام بخورمش .......نکن ..نکن سروش .......اه خدای من ......
واقعا هم چه لذت بخش و زیبا پستونامو می لیسید و می خورد .......نوکاشو به دندوناش می گرفت و می کشید و در دهنش نگه اش میزاشت و یهو ولش می کرد این کارو بارها تکرارش کرد و شهوت و حشریمو به درجه اوجش کشوند .......سروش خیلی روی پستونام مانور دادو به هر فرم و شکل و اراده ای که در تخیلش داشت پستونامو خورد و لیسید و تا حدودی گازش گرفت و اخ و اوخمو بلند کرد ...اخی که معنی هوس و عشق بازی با این جووون تشنه به سکس و تن و بدن من می داد ..سروش سال ها بود در کف من مونده بود و هم اینک به هدف و ارزوش رسیده بود ..پس عجله ای در کارش نداشت و وبا تانی و اهستگی منو لخت کرد و به کوس و کونم رسید اونجایی که هدف نهایش بود و وقتی لباشو روی چوچوله کوسم برد ...اهی کشید . گفت عزیزم باور نمی کنم دوستم و هم سن و سالم طاها مرحوم از این دریچه به دنیا اومده باشه ...ارزوم بود که به این بهشت خودم برسم یعنی کوس قشنگ تو ......اه اه سروش لعنتی چرا از طاها جرف میزنی تو باید خجالت بکشی که اسم اون رو به دهن کثیفت بیاری .....چرا نگم ..میگم ...طاها هنوز بهترین دوستمه و همین صبح و قبل از اومدن به قرار مون سر قبرش رفتم و کلی باهاش حرف زدم و بهش گفتم من عاشق مامانتم و امروز میخام خوب بکنمش که طعم کیرمو بچشه بلکه جواب اره ازش بگیرم و شوهرش بشم ...همه رو بهش گفتم ....می فهمی ..عزیزم ...اررره ..ارره کثافت عوضی شنیدم ..تو نامردی ...و داری به مادر بهترین دوستت تجاوز می کنی ......اه اه ..اه ...نه نه تورو خدا ..سروش ......ای کثافت پست ......تو نامردی ......اه اه .......هر چی میخای بگو .....بهم دشنام بده ....ولی اخر کار بهم اره بگو .....اوووخ جوون ..چه کوسی ..چه زیباس ..همونی که در خیالاتم داشتم ....من اشتباه نمی کردم کوست و چوچوله هات و دریچه اش و ووواییییییییییییییی..سوراخ کونت .....عجب سوراخی داری ...وایییییییییی......به جون هر دومون همه تصوراتم در مورد اندامت درست و میزون درومده ...........قربون کوست برم وبا سوراخ کونت و هر چی که توشه ..........اینو خوب اومدی سروش عوضی ...محتویات داخل کونم نوش جونت بشه ...تو لیاقتت همونه که از اون چیزا بخوری .....اه اه اه بسه دیگه .....داری پوست اونجاهامومی کنی ....کافیه دیگه ...نخورش ..نخور ....کثافت نامرد
سروش با اشتها و شهوت بالاش خیلی خوب و استادانه کوس و کونمو می خورد و بارها بارها منو به ارضا رسوند و کاری کرد که توانی نداشتم باهاش حرف بزنم و فقط ادامه سکسمو با اه و ناله هام جواب می دادم .....اگراز واقعیت درونم بخواهید بدونید اون لحظات عشق بازی با سروش علیرغم اینکه زیر رگبار دشنام و فش های من قرار گرفته بود ولی از نحوه کار و کیفیت سکسش و رفتارش و نوازش هاش و همه چیزش لذت زیادی میبردم........شور و حرارت و اشتیاقی که در نگاهش و کنش و واکنش هایش میدیدم منو به هیجان خیلی خوب و زیبایی رسونده بود ..در درونم تحسینش می کردم ولی در ظاهر از خجالتش حسابی در اومدم و هر چی فش و ناسزا و دشنام بود نثارش کردم ......در حالیکه ایستاده و به شکم و نیم خمیده روی لبه یک مبل حالت گرفته بودم سروش از پشت کیر کمانی و داغ و پر حرارتشو در کوسم فرو کرد و با شدت و انرژِی خوب و بالایی تلمبه هاشو میزد ......دستاش و لباش یک لحظه هم ارووم قرار نداشت و به هر جای اندامم می خورد و لمسم می کرد ......از سرو رویم از شدت شور و عشق درونم و شهوت بالایی که گرفته بودم عرق جاری شده بود و سروش با لباش همشو با اب دهنش می خورد و به به و چه چه می زد ......
عزیزم .قلب و روحم فدای قطره قطره عرق اندامت بشه .....همشوبا عشق زیادم به تو لیس میزنم ومی خورم و با اب کیرم که تو کوست میریزم به خودت پسش میدم ..می فهمی ...ها .........اررره ....بی شرف نامرد ...الاغ ...کیرتم عین الاغه و جررم داده .....تف به ذاتت کنن ...نامرد .....اخ اخ کوسم ...
همه زورو توان و قدرتتو این همه مدت جمع کردی تا پدرمو دربیاری ...بسمه .....ای ای ای ....تمومش کن این کار کثیفتو .......اوخ ..اوخ کوسم ....دردم گرفت سروش بد...ازت بدم میاد ......متنفرم ازت.....اه اه اه نه نه نریز نه اب کثیفتو تو کوسم نریز......نه نه نه....
اخیش .....چه کیفی کردم .....طاهره جوون من که خیلی بهم خوش گذشت ..تو چی ؟.....ها .......برو بمیر سروش عوضی ازرو پشتم بلند شو و برو کنار .....الهی کوفتت بشه .......ببین ابشم چقدر زیاده...کف اتاق و روی مبلو خیسونده ......خجالت بکش ......نامرد بیشرف ...بگم به هوشنگ تیکه تیکه ات می کنه .... تو به هیچ کسی نمی گی عزیزم و میدونم از ته قلبت منو میخای ......و عاشق سروش هستی ....ارره جون خودت و عمه ات ....نه اینکه اصلا عاشقت نیستم و دوست ندارم حتی میدونم اظهار عشق و علاقه ات به من همش فیلمه و تظاهر می کنی چون دیدم جلو سینما واسه پستونا و باسن های دخترا و زنای مردم غش میرفتی ...برو بابا حسابی شناختمت و ماهیتت واسم رو شده ......
داشتم کوسم و پیرامونشو با دستمالم پاک و خودمو جمع و جور می کردم که یه باره سروش رو پاهام افتاد و زانو زد و شروع به لیسیدن و ماچ کردنش کرد و به حالت گریه و زاری ازم طلب بخشش و گذشت می کرد ....این کارش رو تا وقتی که منو خر کرد و به نرمش وادارم کرد ادامه داد و تونست در نهایت به هدفش برسه و بلند شد و باز لبامو بوسید و در کنارم و دوش به دوش حرکت کرد و به سالن سینما بر گشتیم ....انگار نه انگار که همین دقایق قبل داشت منو زیر رگبار کیر کلفتش می کشت ....چیکار کنم دلم به رحم اومد و رامش شدم .......از فیلم زیبای بر باد رفته بجز یک ساعت اول هیچی حالیم نشد و بعدها که در خونه این فیلمو دیدم به یاد این سکس نیمه خشن و تجاوز گونه و پر حرارت و بسیار لذت بخش می افتادم و به خودم ور میرفتم .......بعد از خاتمه فیلم و در حالیکه به دستشویی سینما رفته بودم باز هم سروش از فرصت استفاده کرد و ازپشت سرم وارد شد و منو باز زیر رگبار بوسه ها و دستمالی هاش و در نهایت کیرش به کوسم قرار داد و سرپایی از جلو باز ابشو در کوس خسته و تشنه ام ریخت و باز هم بعد از خروج از سینما به خواهش و التماسم افتاد ......که اونو ببخشم ......راستش بازهم از تجاوز ش در دستشویی هم عشق و لذتمو برده بودم و سزاوار نبود که اونو نبخشم چون در اخرین لحظات هم به اسم طاها قسمم داد که بازم باهاش ارتباط و رابطه داشته باشم ............
     
#340 | Posted: 24 Jul 2019 18:51
به به , به به
شهره خانم چه اتیش بازی کردی چقدر این قسمت چسبید بهم
بعد از اون چند قسمت تاریک که واقعا ناراحتم کرده بود , این قسمت منو شارژ کرد
دستت درد نکنه بانو
     
صفحه  صفحه 34 از 41:  « پیشین  1  ...  33  34  35  ...  40  41  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites