تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 4 از 36:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  32  33  34  35  36  پسین »  
#31 | Posted: 14 Jan 2018 19:12
ادامه خاطرات طاهره اومدم که صبحانه بخورم مادرم شوهرم نشسته بود به فکرم رسید بجای عصر همین الان از ش بخوام بهم اجازه بده که برم خونه خواهرم .....اینو ازش خواستم راستش اگه به قبل بودش مانع رفتنم می شد ولی واقعا سفارش اخوندحیدر کارشو کرده بود اون به راحتی اب خوردن بهم اجازه داد و حتی گفت اگه دوست داشتی ناهار هم پیش خواهرت بمون و قبل از غروب برگرد خونه ...اوه خدای من از این بهتر نمی شد تو دلم عروسی گرفتم داشتم کیف این حرفشو می بردم ادامه داد....ولی طاهره تنها که نمیشه بری من هرگز تنها تو رو بیرون نمی فرستم رعنا که باهات نمیاد وشوهرت هم مسافرته می مونه هاشم که اونم بهش میگم باهات بیاد....اوه چه بد اصلا دوست نداشتم حتی یه قدم باهاش راه برم حالم گرفته شد .......نه سکینه خانم نمی خوام وقت هاشم رو بگیرم بزارید اونم به کارش برسه ومزاحمش نمیشم شاید شرافت اومد دنبالم واگه اون اومد باهاش میرم ....شرافت قرار نبود بیاد من بهونه اوردم که هاشم رو باهام نفرسته .......دیگه داشتم بیخیال خونه فاطمه میشدم .یهو.بهم گفت اصلا شرافت رو ول کن واگه هم اومد نمی خواد باهاش بری من خودم باهات میام و سری هم به خواهرت میزنم و بعدش می خوام برم یه جایی کار دارم پس برو اماده شو که با هم بریم ...تا خونه خواهرم فاطمه اتفاق مهمی نیفتاد فقط طبق معمول نگاه های حریصانه مردها رو حس میکردم وحتی مادر شوهرم اونو فهمیده بود رسیدیم اونجا ..مادرشوهرم نیم ساعتی نشست وبعد ش رفتم پی کارش....خونه فاطمه خیلی راحت بودم خصوصا وقتی که شوهرش حضور نداشت اونم شغل دولتی داشت و سر کارش بود شوهر خواهرم مرد خوبی بود و به خواهرم علاقه داشت اونا زتدگی خوبی داشتند فاطمه وقتی فهمید ناهار پیشش میمونم خیلی خوشحال شد وتصمیم گرفت پدرم و زن و بچه هاشو هم برای ناهار دعوت کنه.......... خونه شون نزدیک خونه پدرم بودش ازم خواست من ناهار رو اماده کنم و خودش رفت خونه پدرم که بهشون بگه ...اه چه روز خوبی در انتظارم بود به یاد روز های بچگیم داشتم با خواهرام دیدار میکردم وقت صرف ناهار همه اومده بودند پدرم و نامادریم و برادرای ناتنیم .والبته خواهر کوچکترم ...خیلی جالب بود همه فرزندان پدرم به خودش رفته بودن رفتار و اخلاق و نحوه صحبتاشون به پدرم رفته بود حتی نماز می خوندند ولی فرشید برادر ناتنیم همونی که هم سن وسال بودیم تافته جدا بافته بود و برخلاف بقیه شون اون خیلی شیطون و موذی و بازی گوش بودش و چشم و گوشش می جنبید و حتی تن به خوندن نماز نمی داد اون حسابی حال پدرمو گرفته بود و یه جورایی پدرمو کلافه کرده بود..رفتارش منو متعجب کرده بود و گاها در حضور پدرم با من و فاطمه حتی شوخی میکرد .....فرشید با وجود اینکه مثل من ۱۴سال سن داشت ولی از لحاظ قد ووزن ازم سرتربود و ظاهرش به ۱۸سال میخورد عصر شده بود و در کل روز خوبی برام بود و با خونواده پدرم بهم خوش میگذشت وقت رفتنم پدرم به پسر بزرگش گفت که منو تا خونه برسونه ولی فرشید از پدرم خواست که اونو بفرسته ...پدرم اولش مخالفت کرد ولی فرشید باز اصرار کرد ودر نهایت با دخالت مادرش هاجر پدرم قبول کرد که فرشید منو تا خونه برسونه .....با فرشید از خونه فاطمه اومدیم بیرون ...فرشیدخیلی راحت وخودمونی باهام رفتار میکرد انگار سال هاباهام بودش مثلا یهو دسنمو می گرفت به بهونه های مختلف ویا در موقع ترافیک جمعیت دستشو به کمرم می گرفت و منو به قول خودش با خودش هدایت میکرد و حالا بماند گاها شونه هاشو در حین رفتن به حدی بهم نزدیک می کرد که به پستون ام می خورد به خودم می گفتم لابد با این حرکاتش منظور بدی نداره ولی حزفاش و صحبت هاش هم یه جوری بودمثلا فرشید مرتب شوخی میکرد و برام جوک تعریف میکرد و گاها جوک هایش به بالای 18 سال می خورد تو خیابون چشمش دنبال باسن و سر سینه زنها بود و من بخوبی اینو می دیدم بهش گفتم چرا داو طلب شدی که منو برسونی ...اون خندید وگفت خیلی دوست داشتم باهات دقایقی هم قدم بشم اخه تو همه چیت خوبه رفتارت وبرخوردت و مهربونیت ....ولی خواهرای دیگه ام مثل تو نیستند تا حدی فاطمه مثل توه ولی اون یکی دیگه اصلا نمیشه باهاش یه قدم راه رفت و صحبت کرد اون خواهر کوچکم رو می گفت و بعدش ادامه داد حالا بمونه زیباییت که اونم بیست بیسته من به خودم افتخار می کنم که خواهر خوشکلی مثل تو رو دارم کاشکی دو ستامو میدیدم وتا ببینن که چه خواهر زیبایی دارم ...از.این جمله اخرش خیلی تعجب کردم اخه این چه حرفیه برادرم در مورد من می زنه.......باید جوابشو میدادم ........ببین افشین اینی که بهم گفتی حرف درستی نیست هیچ برادری زیبایی خواهرشو به رخ دوستاش نمی کشه مگه غیرتت کجا رفته مثلا اگه یه پسری بهم چپ نگاه کنه و یا بهم متلک بگه لابد تو بهش افتخار میکنی ..........طاهره ناراحت نشو من شوخی کردم و اینو جدی نگیر و می دونی که من پسر شوخی هستم ..نزدیک مغازه خیاطی شده بودیم یهو تصمیم گرفتم برم تا لباسمو ازش تحویل بگیرم فرصت خوبی بود و تنها هم نبودم ...لحظاتی بعد با افشین وارد مغازه شدیم فرهاد و پیر مرده شاگردش مشغول کار بودند و یه زن هم با دو بچه کوچک هم بودند یکی از بچه های اون زنه داشت از پستونش شیر می خورد فرهاد با لبخند و خوش رویی از مون استقبال کرد یاد صبح ودیروز افتادم که با کوسم وبه یاد فرهاد خود ارضایی میکردم زنه همسر فرهاد بودش و اون دو بچه هم فرزندانش بودند فرهاد اونا رو بهم معرفی کرد زن فرهاد زیبایی انچنانی نداشت و تازه ظاهرش پیر تر از فرهاد نشون میداد اون باهام برخورد سردی داشت و حسادت زنونه از چهره اش میبارید ...اه از فرشید غافل شده بودم اون چشمش رو سینه نیمه لخت زن فرهاد بودش و اونو با چشماش انگاری می خورد و دو دستشو رو کیرش گرفته بود و خیلی ارو م که کسی متو جه اش نباشه می مالوند اوه اوه این برادر ناتنیم چه اتیش داغی داره ....فرشید رو به فرهاد معرفی کردم که برادرمه ......لباسه دیگه جای پرو نداشت فرهاد اونو بهم داد و ازش خواستم که دستمزدشو بهم بگه که بهش پول بدم اون گفت قبلا پرداخت شده....خیلی تعجب کردم اخه کی پولشو داده صالح که مسافرته و اینجا نیست و دیگه می مونه شرافت که اونم هیچوقت از این کارا نمی کنه الان موقعیت خوبی نداشت بیشتر ازش در این مورد تو ضیح بخوا هم اینو برای بعد گذاشتم از فرهاد تشکر کردم و با فرشید از مغازه اومدیم بیرون ......فرشید داشت در مورد زنه حرف میزد ...طاهره بچه رو دیدی که از پستون مادرش شیر می خورد ...اره دیدم .......راستی همه زنا همیشه می تونند که از پستوناشون هر موقع دوست داشتند و اراده کردند به هر کسی شیر بدند ......زن موقعی شیر تو پستونش داره که بچه به دنیا بیاره تابتونه بهش شیر بده و بعد از اینکه بچه بزرگ شد و به خوردن غذا عادت کردشیر مادر هم کم کم قطع میشه ........طاهره من فکر می کردم که هر زنی میتونه هر وقت خواست به هر کسی شیر بده مثلا من تو مغازه هوس شیر اون زنه رو کردم و دوست داشتم نوک پستوناشو به لبم بگیرم و شیرشو بخورم و یا مثلا شیر مال تو که خواهرم هستی رو بخورم اخ اگه میشد چه خوب میشد ......اوهوم فرشید بسه دیگه حرفات خیلی مناسب نیست تازه تو در بچه گیت به اندازه کافی از پستون مادرت شیر خوردی دیگه نمی خواد هوس پستون دیگران رو بکنی ...این پسره واقعا حرفهای خوبی نمی زد اه پدر کجایی که حرفای پسرت رو بشنوی وببینی چه حرکاتی از خودش نشون میده تو که حرف اول واخرت تو خونه یکیه ومرد سالار بودی وهستی صاحب پسری شدی که همه خصو صیاتش برخلاف خواسته هاو عقایدت هست باید به قانون دست بالای دست باور کرد...فرشید تا پشت در خونه باهام اومد و بهش تعارف کردم که بیاد تو و یه چیزی بخوره ...بهم گفت ...نه طاهره بعدا بزرگ شدم و در اینده حتما میام خونه ات من از بودن با تو لذت می برم و بهم خیلی خوش گذشت خدا حافظ خواهرم ......در خونه بسته نشده بود و کمی باز بود اصولا در میان روز در خونه ای مردم در اون سال ها عادت بودکه اونو نمی بستند و فامیل و اشنا و همسایه خیلی راحت با گفتن یه یا الله میو مدند تو خونه ولی امروزه این شرایط کاملا عوض شده است حالا این عادت خوب و یا بد بود من به اون کاری ندارم...منم درخونه رو باز کردم و رفتم تو حیاط ...صدای بگو مگو از قسمت انتهای حیاط نزدیک اتاق ها میومد من به صحنه دید نداشتم و اونا هم منو نمی دیدند ایستادم و بیشتر دقت کردم که بفهمم صدا از چه کسیه ..اوه مادر شوهرم داشت با هاشم دعوا میکرد و رعنا هم کمک حال مادرش بود ...خب هاشم حالا که طاهره خونه نیست و بر نگشته فرصت خوبیه که بفهمم این چه کاری بود کردی و تو خجالت نمی کشی ما تو درو همسایه ابرو وشرف داریم ومردم رو رفتار و برخورد خانوادهمون حساب باز کردند اونوقت نگار خانم اومده تو مغازه ات که کارشو انجام بدی و تو چون استاد کارت نبوده از فرصت استفاده کردی و اونو دست مالی کردی و شاید هم بلا سرش اوردی تو از خودت خجالت نمی کشی و شرم نمی کنی اونو قت من به چه رویی تو چشای نگار نگاه کنم صالح برادر بزرگترت رو ببین که همه در و هسایه به اسمش قسم می خورند ولی تو ......مادر شوهرم خیلی عصبانی بود و بقیه حرفاش دیگه قابل نوشتن نیست اون انواع و اقسام توهین ها و حرف های زشت رو نثار هاشم کرد .......فشار خونش بالازده بود از بس رو سر هاشم فریاد زده بود اون دیگه نتو نست ادامه بده و به رعنا گفت من حالم مناسب نیست میرم تو اتاق وبعدا تکلیف این پسره عوضی رو معلوم می کنم .......فعلا صدا شون قطع شده بود خواستم برم و حضورمو اعلام کنم ولی منصرف شدم و به خودم گفتم بمونم شاید رعنا اومد وبا هاشم حرف زد و من بیشتر از این قضیه مطلع بشم اتفاقا حدسم درست از اب درو مدصدای رعنا رو شنیدم که به هاشم میگفت ......ای هاشم منحرف و کثیف حال مادرمو بد کردی وابرو مون رو پیش نگار بردی اخه این چه کاری بود باهاش کردی .......وای رعنا تو رو خدا کمکم کن و مادرمو اروم کن فقط تو میتونی این کارو انجام بدی از این بیشتر نذار ابروم بره الان طاهره برمیگرده و همه چیو می فهمه و اونو قت من باید یا خودمو بکشم ویا از این خونه برم خواهش می کنم حداقل نزار طاهره بفهمه .....باشه هاشم به یه شرط و اونم بهم همین الان بگی که چه بلایی سر نگار اوردی و همشو برام تعریف کنی ......باشه قبول رعنا تو خواهرمی و من شرمنده میشم که این حرفا رو برات میگم ولی مجبورم وهرچی تو دلمه الانه برات میگم راستش من مدتیه خیلی تحت فشارم میدونی که منظورم چیه همش ناخواسته تو خیال و فکر جنس مخالف قرار میگیرم هر چی باشه منم جوونم والان 18سالمه و نیاز دارم وحتی میرم تو خلوت و خود ارضایی می کنم ........چه جوری خودتو راحت میکنی ......راستش التمو می مالم تا ابش بیاد بیرون .........اوهوم متوجه شدم ....وشرمنده میشم که اینو میگم این اواخر حتی شورت مال طاهره رو یواشکی برمیداشتم و با اون التمو مالش می دادم و خودمو راحت می کردم ........اوه هاشم چه کار خطرناکی کردی اگه طاهره می فهمید خیلی بد میشد ....اره حق با توه ولی ارزششو داشت چون باهاش حسابی حال میکردم و گاهی پیش میومد که شورتشو می پوشیدم .تا صبح به خیالش کیف می کردم ......ولی شورت طاهره سایزش به تو نمی خوره احمق کودن این چه کاریه ....اره درسته رعنا هر چه میگی بهم بگو دشنام بده حقمه ولی قول بده این اوضاع بد رو روبراه کنی ....بهرحال من شورت طاهره رو گاهی به پام میکردم هرچند تو تنم خیلی تنگ بود ولی بهم خیلی لذت میداد و تا صبح من دو الی سه بار ارضا میشدم ........هاشم می خوام ازت بپرسم تو که شورت طاهره رو دزدکی میبردی و باهاش اون کار میکردی یعنی اینو میرسونه که به طاهره نظر داری و اونو می خوای می فهمی که داری چه غلطی میکنی طاهره زن برادمونه اون مثل خواهرت میمونه ..پس تو طاهره رو دوست داری ...اره درسته .........اه رعنا خدا مرگم بده حق با توه طاهره باید به چشم خواهری بهش نگاه کنم وخیلی تلاش کردم و می کنم که فکرای بدی در موردش نکنم ولی نمیشه طاهره زن خیلی زیبا و جذابیه و من نمی تونم بی خیال این موضوع باشم ...........واه واه هاشم از توبعیده بهت هشدار میدم خودتو کنترل کن و مواظب باش باز هم گند نزنی .....تو باید هرچه زودتر زن بگیری و خانواده تشکیل بدی ...اوه از اصل مطلب دور شدیم در مورد نگار حرف بزن ........اشنایی من ونگار خانم ابتدا در حد یه سلام و علیک بودش و اغلب در حین برگشتن به خونه و قبل از ظهر من اونو میدیدم که از بازار میومد خونه شون و چون بشتر مواقع وسایل خرید دستشون بود من کمکش میکردم و وسایلشو تا دم در خونه اش براش می اوردم وابتدا اصلا هیچ حسی بهش نداشتم وخیلی رفتارم باهاش مودبانه وعادی بود ولی یه بار که می خواستم برم سرکار در خونه شون نیمه باز بود و نگار خانم رو دیدم که تو حیاط داشت حوض خونه شون رو تمیز می کرد باز هم شرمنده اینو میگم وضع لباسش مناسب نبود اون لباسشو در کمرش جمع کرده بود و اونو بسته بود وشلوارش هم تا بالای زانوش و حتی بیشتر لخت کرده بود و از همه بدتر خط شلوارش هم تو گودی باسنش رفته بود و این صحنه منو بد جوری منقلب کرد اون شب و دو شب بعدش راستش به یاد اون صحنه ها که از نگار خانم دیدم با التم خود ارضایی کردم ولی باز این کار منو راضی نمی کرد من واقعا می خواستم دستم به بدن نگاربرسه وباهاش نزدیکی کنم عقل و مغزم تعطیل شده بود وفقط هدفم نگارو کردنش بود اون باسن درشت وخوبی داره و این بیشتر مونو دیوونه کرده بود بعد از چهارروز از دیدن اون موضوع باز حین برگشتن به خونه نگار رو دیدم اون یه قابلمه و کاسه مسی دستش بود و انگار اونو از دست فروش خریده بود بهانه خوبی دستم افتاد بهش گفتم این قابلمه و کاسه رو که خریدی انگار دست دومه و تعمیر و ترمیم لعاب لازم داره اگه مایلین من اونا رو براتون تعمیر می کنم ..نگار دو دل بود و نمی خواست براش تعمیر کنم ولی اونو راضی کردم و اونا رو ازش گرفتم و عصر همون روز تو مغازه براش تعمیر کردم و بهش گفتم که خودش شخصا بیاد مغازه و نتیجه کار رو ببینه و اگه ایرادی داشت همون لحظه تو مغازه براش رفع کنم بیشتر هدفم این بود که اونو تو مغازه بکشونم و ساعت اومدنش به مغازه رو هم بهش گفتم که ساعت 12مناسب هدفم و رسیدن به نقشه ام بود چون اون ساعت صاحب کارم میرفت ناهار و بازار و اطراف خلوت و مناسب این کارم بود..اون شب خیلی هیجان داشتم و یه کمی هم می ترسیدم ولی هوس نزدیکی و رسیدن به بدن نگار تنها هدفم بود برای رسیدن به ساعت 12بی تابی میکردم قبل از ساعت 12 صاحب کارم مغازه رو ترک کرد و من منتظر نگار خانم شدم ساعت 12 شده بود ولی خبری ازش نبود داشتم دیوونه میشدم نکنه نیاد و من با این هوس و نیازم چکار میکردم سر ساعت 12وبیست دقیقه اومد بچه اش رو هم اورده بود اونو دعوت کردم بیاد تو مغازه ..ولی مرتب می گفت دم در مغازه مناسبه خوب نیست بیام داخل و لی من اصرار می کردم واون مقاومت نشون میداد و در نهایت بهش گفتم لطفا اگه داخل مغازه بیایید هم برای من بهتره و هم شما چون برامون حرف در میارن ..اونوراضی کردم و در نهایت اومد داخل مغازه عمدا قبلش یه صندلی انتهای مغازه گذاشته بودم که اگه نگار اومد داخل ببرمش رو صندلی تا بشینه و همین کار را هم کردم و نگار خانم رو رو صندلی نشوندم و حین رفتن نگار به طرف صندلی خیلی اروم در مغازه رو از داخل بستم که خیالم راحت باشه حالا دیگه همه چی اماده بود که من برای اولین بار با یه زن عشق بازی کنم ابتدا قابلمه و کاسه رو اوردم و اونو دید و از کارم راضی بود و بهم گفت که پول دستمزد کارمو بهم بده ولی من ازش نگرفتم نگار خانم خیلی اصرار کرد ولی فایدای نداشت ومن ازش پول نگرفتم خواست بلند شه و دست بچه اش رو بگیره من بچه شو ازش گرفتم و گذاشتم تو یه دیگ بزرگ که نمی تونست ازش بیرون بیاد و بهش گفتم بشین باهات حرف دارم اون کم کم داشت نگران میشد و اثار ترس رو در چهره اش میدیدم ....هاشم اقا شما چه حرفی با من دارید لطفا بزارید من برم دیرم میشه سر ظهره الان شوهرم سر می رسه و بیاد خونه من نباشم ناراحت میشه ....باشه نگار خانم حتما به خونه تون هم میرسین وتازه من خودم قابلمه و کاسه رو براتون میارم تا خونه چون بچه همراتون هست و نمی تونی همه رو حمل کنی ولی قبلش می خوام بهتون بگم شما زن زیبا و خوشکلی هستین و من ازتون می خوام اجازه بدین شما رو لمس کنم و ببوسم .......وای وای خاک به سرم هاشم اغا این حرفا چیه از شما انتظار نداشتم از بچه ام خجالت بکشید و شوهری که الان منتظرمه ...من می خوام همین الان برم و قابلمه و کاسه هم بمونه اینجا شوهرم رو می فرستم که خودش اونه بیاره خونه ......من حرفمو زده بودم ودیگه نمی شد جمعش کرد لذا تصمیم گرفتم از راه زور متوسل بشم اون بلند شد که بچه شو بغل کنه و ببره من به طرفش رفتم و کمرشو از پشت گرفتم . بهش گفتم لطفا مقاومت نکنید من دیگه اب از سرم گذشته و ابروم پیش شما رفته وتا کارمو باهاتون تموم نکنم ولت نمی کنم پس باهام همکاری کن و سرو صدا نکن چون بچه ات هم میترسه و به گریه میفته و فریاد هم بزنی صدات به بیرون نمیرسه چون درو از داخل بستم .....اون به بچه اش نگاهی کرد تو بغلم ارو م گرفت و گفت .......خواهش می کنم ولم کن من زن هرزه ای نیستم و نمی خوام باهات نزدیکی کنم تو باید از مادرت و برادر بزرگت صالح حجالت بکشی و مثل اون باشی چرا این کارو میکنی ......حرفاش اصلا روم تاثیری نداشت هوس کورو کرم کرده بود و حریصانه سینه ها و باسن درشت شو می مالیدم و و به همه جای بدنش دست میکشیدم همه چی برام تازه گی داشت و لذت بخش ...شب های زیادی به خیال زن و دختر های مردم باهاشون عشق بازی میکردم و خود ارضایی میکردم ولی الان واقعا من یه زن رو در اغوشم داشتم نگار خانم کاملا تسلیم بود و دیگه حرف هم نمی زد ولی قطرات اشک رو در چشاش دیدم ....سریع التمو در اوردم و رو چاک باسنش می کشیدم با دو سه بار مالیدن رو باسنش ابم اومد و لباسشو خیس کردم ازش جدا شدم و دو قدم عقب رفتم نگار خانم به خیالش که کارم باهاش تموم شده خودشو جمع وجور کرد و باز خواست که بچه شو بلند کنه و ببره ...من باز جلو رفتم و مانعش شدم .....اه هاشم مگه کارت تموم نشد اب کیرتو ریختی رو لباسم و راحت شدی پس بزار دیگه من برم به زندگیم برسم ......ولی برای من کافی نبود من راستش می خواستم التم به سوراخ عقبش برسه و اگه نشد از جلو بکنمش .......ببین نگار خانم درسته ابم اومد ولی من اینجاتو می خوام دستمو به سوراخ باسنش بردم وبهش فهموندم ....وای وای هاشم کوتاه بیا لطفا بزار من برم اون کارو باهام نکن بخدا گناه داره من شوهرو بچه دارم می فهمی چی میگم ...اون داشت خواهش و التماسم میکرد و من با دستم داشتم التمو می مالیدم که بلند و سفت بشه با یه دست دیگم بدنشو می مالیدم ازش خواستم پستوناشو بیرون بکشه ولی اهمیتی نداد راستش گوششو با دستم کشیدم و تهدیدش کردم اگه حرفامو عمل نکنه کتکش می زنم ...نگار بالاخره قبول کرد و سینه هاشو برام لخت کرد با دیدن پستون های درشت و کمی اویزونش التم سریعا سفت شد باز بهش گفتم کامل لخت شو ...نگار به التماس افتاد و گفت باشه من تسلیم هستم و می تونی منو بکنی ولی بزار لخت نشم فقط شلوارمو پایین میکشم و میزارم که کارتو بکنی ..باهاش موافقت کردم ولی به شرطی که از عقب بکنمش ...اون دیگه جوابی نداد این معنیش این بود که من راضی هستم.هیچ صحنه ای زیباتر و جالبتر از اون لحظه ای نبود که نگار خانم داشن باسنشو برام بیرون میزد اوه اون حتی شورت به پا نداشت بدن نگار رو به حالت سگی قزار دادم و اون دو دستشو رو لبه دیگی که بچه اش داخلش وایساده بود قرار دادم ودر واقع جلو بچه اش نگار خم شده بود و امناده شده بود که از عقب اونو بکنن..... التم داشت منفجر میشد و دستم هنوز از اب التم تو دقایق قبل خیس و لیز بودش انگشتمو تو سوراخ باسنش بردم و لیزش کردم و با یه تکون التمو تو سوراخش فرو کردم نگار جلو دهنشو گرفته بود که یهو فریاد نزنه و صداش به بیرون مغازه نره من رو سوراخش به شدت ضربه میزدم و با دستام سینه های درشتشو مثل خمیر ارد می مالیدم ..اوه چه لذتی داشتم می بردم من تو ابرها پرواز می کردم جلوم یه باسن درشت و خوش فرم بودش و من داشتم اونرو می گاییدم من تا نزدیک ده دقیقه به سوراخش با التم ضربه میزدم ودر نهایت ابمو تو سوراخش خالی کردم ........نگار خانم هنوز داشت گریه میکرد و نفرینم می کرد ومن از هدفی که بهش رسیده بودم راضی و خرسند بودم اون خودشو اماده کرد و بچه شو بلند کرد و در حین رفتن بهم گفت اگه به رعنا و یا مادرت گفتم تعجب نکنی هاشم من تورو نمی بخشم و اگه یه بار دیگه مزاحمم بشی ابروتو می برم ......حالا فهمیدی رعنا این بار اول بود .......خب هاشم بعدش چی شد وچرا بازم سراغ نگار رفتی مگه اون تهدیدت نکرده بود و فکرشو نمی کردی که کارت به اینجاها بکشه و اگه همون موقع کاری به نگار نمی داشتی دیگه مشکلی پیش نمی اومد ...هاشم تو عقل و فهم درستی نداری من الان 5سال ازت کوچکترم ولی دو برابر تو عقل و هوشم کار میکنه ...اره رعنا حق با توه من باید دیگه بی خیال نگار خانم میشدم ولی باز وسوسه شدم وبرای بار دوم سراغ نگار رفتم ولی کاش نمی رفتم ...اون روز باز من داشتم از سر کار برمی گشتم رسیدم در خونه نگار خانم .....درشون باز نیمه باز بودو خودش تو حیاط مشغول شستن لباسهاش بود سینه های نمیه لخت اویزونشو دیدم باز هوسشو کردم میدونستم شوهرش خونه نیست و تنهاست به ارومی رفتم تو حیاط وخیلی اهسته در خونه رو جفت کردم ولی ترسیدم اونو خوب ببندم چون صداش بلند میشد و بهش نزدیک شدم اون فهمید که اومدم تو خواست فریاد بزنه من جلو دهنشو گرفتم و بهش گفتم همین یه بار می کنمت و بهت قول میدم دیگه مزاحمت نشم پس سرو صدانکن چاقویی تو جیبم داشتم واونو در اوردم و نشونش دادم و بهش فهموندم که ساکت و اروم باشه نگاهی به اطراف حیاط خونه کردم باید یه مکان مناسبی پیدا می کردم تو اتاق خونه شون مناسب و خوب نبود چون اگه کسی سر میرسید من امکان فرارم خیلی ضعیف میشد نگاهم متوجه مستراحشون افتاد اونجا گزینه خوبی بود نگار رو بزور و تهدید به داخل مستراح کشوندم ...باید سریع کارمو می کردم و تاخیر جایز نبود التمو بیرون کشیدم دیگه لازم نبود اونو مالش بدم چون کاملا سفت شده بود خودم شلوارشو پایین کشیدم و باز خمش کردم و به حالت سگی قرار ش دادم و این بار التمو تو سوراخ جلوش فرو کردم و باز ضرباتمو شروع کردم تو خیالم گاها در حین سکس با زنها التمو به نوبت تو سوراخ عقب و جلو تصور می کردم و الان هم دوست داشتم این خیال و تصور رو به واقعیت تبدیل کنم و این روش رارو نگار خانم پیاده کنم و همین کار رو هم کردم التمو از سوراخ جلوش کشیدم بیرو ن و اونو تو سوراخ عقبش فرو کردم ..اوه چه لذتی داشت من به نوبت داشتم دو سوراخشو می کردم و نگار دیگه کم کم داشت با صدای بلند فریادو ناله میکرد البته نگار از این سکس لذتی نمی برد واینو از نحوه فریادها و ناله هایش می فهمیدم من دیگه داشتم ارضا میشدم که رعنا تو سر رسیدی و در مستراح رو باز کردی و منو نگار رو در اون وضعیت دیدی .........اره هاشم کاش من اون روز نمی اومدم سراغ نگار چون باهاش یه کاری داشتم و وقتی رسیدم پشت در خونه نگار صدای فریاد و ناله شو شنیدم خیلی نگران شدم خواستم برگردم و کمک بیارم ولی غیر از طاهره کسی تو خونه نبود و مادرم هم اون موقع خوابیده بود و نمی خواستم بیدار بشه و طاهره هم نمی تونست کمک خوبی باشه لذا تصمیم گرفتم بیام داخل که بفهمم چه خبره اومدم داخل حیاط و دقت کردم که صدا از کجا میاد ....صدا از مستراح میومد نگار فریاد میزد و صدای یه مرد هم به گوشم خورد خیلی نگران نگار شدم فوری اومدم در مستراح رو باز کردم و تو بی شعور و کثافت رو دیدم که داشتی به نگار تجاوز می کردی اصلا فکرشم نمی کردم تو رو در اون وضعیت ببینم .........اه رعنا خیلی پشیمونم و مثل سگ التماست می کنم مادرمو اروم کنی ......تازه هاشم برو خدا رو شکر کن که نگار به خاطر خواهش و التماس من ساکت شد و من خیلی باهاش صحبت کردم تا راضی شد که این جریان رو به کسی نگه .......
     
#32 | Posted: 14 Jan 2018 23:35
سلام امید وارم تا این قسمت از این مجموعه خاطره خوشتون اومده باشه و رضایت شماها خواننده محترم رو جلب کرده باشم پرسش هایی چند از خواننده محترم خصوصا قشر خانم ها دارم لطفا اگه مایل بودید دیدگاه و نظر ات خودتون رو بیان فرمایید .....اول.....اینکه ایا با کارها و رفتار های طاهره تا این قسمت از داستان موافقید که هیچ و اگه مخالف هستین دلالیل خودتون رو بگین واگه مثلا (فقط مثال برای خانم هاسوءتفاهم نشه)شما جای طاهره بودین چکار میکردین چون الان خانم طاهره در کشاکش و تصمیم گیری خیانت کردن و نکردن به شوهرش قرار گرفته وبا توجه به انگیزه و دلایلی که داشته و باعث شده در مسیر شکل گیری این خیانت قرار بگیره ایا شما حق رو به خانم طاهره میدین و یانه
     
#33 | Posted: 15 Jan 2018 00:42
عالي بود دستت درد نكنه
بي زحمت زود زود اپ كن
     
#34 | Posted: 15 Jan 2018 00:44
عالي بود دستت درد نكنه
بي زحمت زود زود اپ كن
     
#35 | Posted: 15 Jan 2018 06:02
     
#36 | Posted: 15 Jan 2018 18:38
ادامه نقل از طاهره................سرو صداشون خوابیده بود براستی در جایم خشکم زده بودمن داشتم چه ها میشنیدم یعنی واقعا هاشم به نگار تجاوز کرده و ملاحظه اون زنو نکرده و باوجودیکه بچه اش همراهش بوده بی شرمانه جلو چشم فرزندش کونشوگاییده وباز رفته تو خونه نگار وباز بهش تجاوز کزده ازاین هاشم باید واقعا ترسید این کثافت حتی به من هم نظر داشته ....واه واه حتی باشورتم خود ارضایی کرده ..ای تف به روت هر چه باشه من زن برادرشم و مثل خواهر اون می مونم ..براستی اگه این گند کاریش رو نمی شد چه بسا من قربانی بعدیش بودم و بطور حتم به من هم تجاوز می کرد ..تنفرم از هاشم بیشتر شده بود و باید بیشتر مواظبت از خودم می کردم ....اه ای نگار بیچاره واقعا دلم به حالش میسوخت اون تا حالا تا اونجایی که اطلاع داشتم قربانی وسوسه های اخوند حیدر و هاشم شده بود نگار زن مظلومی بود ......دیگه وقتش بود برم تو خونه ...برگشتم به کوچه و کمی وایسادم که همه چی طبیعی باشه فکر کردم در رو بزنم بهتره .....انتهای کوچه اخوند حیدر اومده بود تو کوچه و حریصانه منو نگاه می کرد نمی خواستم نگاش کنم ولی یه نظر دیده مش بهم لبخند میزد اعتنایی بهش نکردم و سریع در خونه رو زدم بعد از لحظاتی رعنا اومد در بسته نشده رو برویم گشود ...اه طاهره خودتی برگشتی ...در که بسته نشده بود برای چه در زدی ....اوه رعنا اصلا حواسم نبوددر بازه خسته بودم ببخش .......اشکالی نداره بیا بریم داخل .......همه چی تو خونه ظاهرا اروم بود و اثری از اون هاشم عوضی نبود ظاهرا تو اتاق خودش رفته بود ..سراغ مادرشو از رعنا گرفتم ....رعنا سرحال نبود و باید هم سر حال نباشه با این کار زشتی که برادرش کرده واقعا نباید دل و دماغی داشته باشه .....اوه مادرم حالش خوب نیست خوابیده .......اه چه بد رعنا مادرت که صبح سر حال و خوب بودش .....رعنا توم رو فرم نیستی انگاری مریض شدی ......نه طاهره به خاطر مادرم حال خوبی ندارم .....من روز خوبی نداشتم و لی به گمانم مهمونی تو خونه خواهرت خوب بوده و بهت خوش گذشته ....اره رعنا خیلی عالی بود بیاد دوران مجردیم وبا خانواده پدرم بهم خوش گذشت .........راستی تنها برگشتی خونه ......نه نه با برادرم فرشید اومدم اون منو رسوند و برگشت خونه .......می خواستم رعنا رو به صحبت بکشونم تا خودش بیشتر جزییات این ماجرای هاشم رو بگه ولی اون نمی خواست من در جریان باشم در صورتیکه همه چیو تقریبا من شنیده بودم و اطلاع داشتم رفتم تو اتاق که تا سر صرف شام کمی دراز بکشم رعنا هم انگاری رفته بود سراغ مادرش ..چون بعد از دقایقی صداشون به گوشم میرسید ولی برام مفهوم نبود که بهم چی میگن ...روز خوبی برام بود وبعدش چشامو بستم و خوابیدم .......انگار که ده ساعت تو خواب بودم ولی اشتباه بود چون کمتر از نیم ساعت نشده بود که با تکونهای دست رعنا از خواب پریدم .....طاهره پاشو شام اماده شده بیا معطل نکن غذا از دهن میفته ......اوه رعنا خواب خیلی خوبی داشتم کاش بیدارم نمی کردی .........رفتم سر سفره شام باز خبری از هاشم نبود ولی مادرشوهرم و رعنا بودند نمی خواستم حتی اسم هاشم رو ببرم و علت غیبتشو الکی بپرسم تا خودشون ماجرا رو بهم بگن ولی اونا هم ساکت بودن ....اخرای خوردن شام ..مادرشوهرم گفت ...طاهره تصمیم گرفتم که هاشم زن بگیره و ما دنبال یه دختر خوب و نجیب هستیم اگه کسیو سراغ داری بهم بگو ......سه گزینه خوب سراغ داشتم و لی نمی خواستم من دخالتی در این ازدواج داشته باشم چون هاشم رو مردخوبی نمی دونستم و بهمین دلیل جواب مادر شوهرمو دادم ........نه سکینه خانم من دختر خوبی که لایق خونواده شما باشه رو سراغ ندارم و نمی شناسم ........پس میخواین که هاشم هم سرو سامون بگیره ....اره طاهره باید حتما خیلی زود هاشم ازدواج کنه . بره دنبال زندگیش و تازه می خوام خونه براش کرایه کنم چون اجازه نمیدم و نمی زارم با زنش اینجا بمونه ...از این جمله مادر شوهرم خیلی خوشحال شدم براستی دیگه با ازدواجش از دست هاشم خلاص میشدم .....از فردای روز بعد فعالیت رعنا و مادرشوهرم برای پیدا کردن دختر شروع شد....عصر همون روز سروکله شرافت پیداشد اون اومده بود که بامن بره خیاطی برای پرو لباسش ...اوه من مرددبودم باهاش برم ویانه می دونستم اگه به رفتن های خودم به اون خیاطی ادامه بدم در نهایت اسیر اغوش و عشق فرهاد میشم من داشتم با وجدان و شرف زنونه ام کلنجار میرفتم از یه سر کمبود های جنسی و عدم علاقه ام به صالح و مشکلات و اذیت و ازار های خصوصا ابتدای زندگیم و محدو دیتی در این خونه داشتم و در واقع من کاره ای نبودم و زن خونه برام مفهومی نداشت و هوس وشهوت وامیال جنسیم هر روز بیشتر میشد و این داروی اخونده هم اثرشو گذاشته بود و من تقریبا هرروز اونو با چیزی ووسیله ای به کوسم می زدم صالح براستی جواب گوی اشتهای جنسی من نبود واز یه سر دیگه اگه جنبه مثبتشو در نظر میگرفتم باید بی خیال همه خواسته هام می شدم و زندگی سالم و بدونه خیانتی رو انتخاب میکردم و این گزینه قبولش خیلی برام مشکل بود بهش گفتم من دیروز با برادرم رفتم خیاطی و لباسمو ازش گرفتم و ولی فرهاد ازم پول نگرفت خیلی اصرار کردم ولی اون گفت حساب شده ایا تو بهش پول دادی ....نه طاهره جون لابد شوهرت بهش پول داده ...نه نه شرافت شوهرم چند روزه رفته ماموریت و اینجا نیست .....من امروز باید باهات بیام خیاطی و این موضوع رو معلوم و حل کنم .......با شرافت عازم خیاطی شدیم ازش در مورد دارویی که بهش داده بودم پرسیدم ....شرافت خنده ای کرد و گفت ...اوه طاهره این مایعه خیلی خوبه براستی عالیه من همون روز رفتم خونه یه خیار رو اوردم و اونوبا مایعه خیس کردم و تو اتاق به کوسم زدم به محض اینکه مایعه به داخل کوسم خورد داغ شدم و میل جنسیم زنده شد و همون لحظه دو ست داشتم یکی بیاد منو بکنه شوهرم خوابیده بود بیچاره به خاطر موقعیت کاری که داره و صبح زود میره نانوایی همیشه کسری خواب داره ....کوسم هم داغ شده بود وهم خارش داشت به ناچار رفتم سراغ کیرشوهرم اونو بیرون کشیدم و مالوندم که سفت بشه ..بیچاره جمیل بیدارشده بود و با تعجب به من نگاه میکرد و بهم گفت ...شرافت چته چی شده این موقع هوس کردی ...الانه وقت این کار انیست خیلی خسته ام نیاز به خواب و استراحت دارم خواهش می کنم حوصله کردنتو ندارم .......اون از بس خسته بود چشاشو بست و خوابید و کیرش هم راست بشو نبود و تو دستام شل مونده بود ..اه بخشکی شانس می خواستم یه سکس خوب با شوهرم داشته باشم من مثل الاغ تو گل مونده بودم در نهایت خیاره رو اوردم و بغل دست شوهرم باهاش تو کوسم تلمبه می زدم و خروپف های شوهرم و کیر شل و ولش جلو چشام مثل پارازیت بود و مانع عشق و حالم بودراستش طاهره جون انگاری من وتو از شوهراز این لحاظ شانس نیاوردیم اونا قادر به تامین و راضی کردن میل جنسیمون نیستند و نمی تونن ما رو خوب ارضا کنند ....اره شرافت جون منم باهات موافقم شوهرمن هم همین جوریه یه بار نشده منو ارضا کنه فقط به فکر خودشه و ابش که اومد بدونه در نظر گرفتن من از روم بلند میشه و می خوابه .........طاهره جون اون روزاز بس خیار تو کوسم فرو کردم عرق بدنمو گرفته بود حالا بمونه چقدر با دست دیگه ام سینه هامو می مالوندم ولی خب این دارو ارزش خودشو بهم ثابت کرد ........رسیده بودیم به مغازه ..داخل مغازه شدیم فرهاد با دیدن مون خیلی خوشحال شد مخصوصا با نگاهاش به من ذوق وشوقش بیشتر معلوم بود بچه کوچکش که تازه داشت نصفه و نیمه راه میرفت تو مغازه بغل پیرمرده بودش ...شرافت رفت داخل اتاق پرو که لباس رو تنش کنه من نشستم و به فرهاد گفتم ....شما دیروز از من پولی نگرفتید و گفتی قبلا حساب شده می خوام بهم بگید که چه کسی این کارو کرده .....اوه طاهره خانم خیلی سخت نگیریدو بهش اهمیتی ندین فرض کنید شوهر تون این پولو داده .....واه ای حرفتون بی معنیه .... اگه واقعا شوهرم دستمزد لباس رو میدا د حتما بهم می گفت و شرافت هم این کار رو نکرده پس این یه نفر کیه ...خواهش میکنم بهم بگین .......شرافت پشت پرده پرو گفت ....طاهره جون اینقدر اصرار نکن و حساس نباش خب یه نفر به جات حساب کرده ...فرهاد اغا من لباسو پوشیدم بیاین تو اتاق پرو اونو ببینین ......فرهاد بهم لبخندی زد و گفت اجازه بدین من خدمت شرافت خانم برسم و کار پرو لباسو انجام بدم بعدش بهتون میگم .....پیرمرده به بچه خوب نمی رسید و اون بی تابی میکرد و کم کم داشت گریه می کرد فرهاد قبل از رفتن پیش شرافت بچه رو بغل کرد و کمی ارومش کرد پیرمرده بلند شد و از مغازه بیرون رفت انگار از دست بچه فرار میکرد ازفرهاد خواستم بچشو بهم بده تا نگه اش دارم تا به کارش برسه ...بچه باز بی تابی میکرد و تو بغلم اروم نمی گرفت ناچار شدم ببرمش پشت در مغازه ....اونجا اروم شد و داشت با چشمای قشنگش به خیابون نگاه میکرد من حواسم به بچه بود و از شرافت و فرهاد غافل شده بودم دقایقی میشد اونا پشت پرده بودند گوشمو تیز کردم و سرمو داخل مغازه کشوندم که چیزی بفهمم و بشنوم ...ولی صدایی نبود فقط صدای خش خش و وسایل میومد که اونم کم کم قطع شد خواستم بیام و پرده رو کنار بزنم ولی باز منصرف شدم این کار درست نبود اگه مثلا من مرد بودم و شوهر شرافت حتما این کارو میکردم ولی الان نمی شد...دیگه نگران شده بودم بچه از تماشای رفت وامد مردم و خیابون کیف میکرد خواستم بیام تو مغازه واروم شرافت رو صدابزنم ولی یهو از شانس بدم بچه به گریه افتاد و به ناچار من اونجا میخکوب شدم ...واه یعنی چه اتفاقی بینشون افتاده حدودا 15دقیقه میشد که من منتظر بیرون اومدن اونا از اتاق پرو بودم نکنه فرهاد با شرافت مشغول عشق بازیه و داره باهاش حال میکنه اخه شرافت هم مثل من تشنه سکسه و با این حرف هایی که امروز بهم زد احتمالن اون خودشو تسلیم فرهاد کرده و الان داره گاییده میشه ....ولی نه نه من فکرای بد نکنم قضاوت زوده و مجبورم منتظر بشم که بیان بیرون و بعد با پرسیدن از شرافت همه چی مشخص میشه دیگه حوصله ام سر رفته بود بچه تو بغلم اروم و خوشحال بودخواستم براش خوردنی بگیرم مغازه تا سر خیابون فاصله ای نداشت 50متر نمی شد رفتم سر خیابون تو یه مغازه بقالی سه تا اب نبات جوبی خریدم و یکیشو دادم دست بچه و یکیم خودم مشغول مکیدنش شدم و دونه دیگه شم نگه داشتم که به شرافت بدم.. به خیاطی برگشتم انگار تازه از پرده اتاق پرو بیرون اومده بودند شرافت یه لباس یه دست نخی گل دار تنش بود که با مدل چین چین جمع شده در دور کمرش لباسه حالت خاص و هوس انگیزی به قسمت روی باسنش داده بود و از همه جالبتر قسمتی از لباس های تنش به بدن شرافت چشپیده بود و این نشون میداد که شرافت عرق کرده بود و قسمتی از لباسه روی باسنش تو چاک کونش رفته بود شرافت چادرشو سرش کرد و بهم چشمکی زد و فرهاد هم گفت ..ببخشید طاهره خانم بچه شما را خسته کردو ضمنا معطل هم شدید کار پرو شرافت خانم یه کم طول کشید .......نه اشکالی نداره اتفاقا بچه تون خیلی اروم تو بغلم بود و منو اذیت نکرد وبه همین خاطر یه جایزه بهش دادم ..اشاره به اب نبات چوبی کردم ...خب منتظرم بهم بگید که در نهایت این دستمزد لباسمو رو چه کسی داده ........طاهره خانم من جواب شما رو به خانم شرافت گفتم ایشون به شما میگه ....فرهاد نگاه معنی داری به شرافت انداخت و گفت امید وارم طاهره خانم این اخرین باری نباشه که اینجا میاین ارزو می کنم باز شما رو زیارت بکنم ......بهش نگاه کردم وگفتم تا قسمت چی میگه ...از فرهاد خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون ........سریع از شرافت خواستم بهم در مورد تاخیرشون و اتفاقات داخل اتاق پرو و قضیه پول لباسم توضیح بده ....... طاهره جون اگه بزاری و صبر کنی همه رو برات تعریف میکنم فقط اگه موافق باشی بریم یه چیزی بخوریم من گلوم خشک شده .......باشه قبول بریم همون کافه قبلی ....اتفاقا موقعی که از پرو اومدی بیرون نگاه لباست کردم بدنت عرق کرده بود وحتی لباست تو اونجات فرو رفته بود اشاره به چاک کونش کردم ....شرافت خنده ای کرد و گفت درسته من بدنم عرقی بود چون فرهاد حسابی منو ذاغ کرد....چی منظورت از داغ چیه مگه اذیتت کرد ....اوه نه نه بزار از اول برات بگم .......رسیدیم کافه و سفارش دادیم و من منتظر سخن رانی شرافت شدم.....اولش که لباسو تنم کردم هیچ ایرادی نداشت فقط رو قسمت سینه هام و رو شکمم اشکال میدیدم واینو از سیاست و زرنگی فرهاد می دونستم چون اون میدونست من رو شکمم حساسم و اگه دستی بهش بخوره دیگه سست میشم و خنده هام شروع میشه اون اومد تو اتاق پرو عیب لباسو بهش گفتم دستشو که به روی شکممو زیر پستونام برد حالم عوض شد و خنده ام گرفت فرهاد به ارومی دستشو بالاتر برد و سینه هامو تو دستاش گرفت و گفت شرافت خانم به اینجاهات حساسی و یا اینجات ..اون در واقع دست دیگه شو رو کوسم برده بود ...طاهره من در اون لحظه داشتم واقعا داغ میشدم از دیروز که مایعه رو تو کوسم زده بودم و نتونسته بودم ارضا بشم خیلی به سکس نیاز مند بودم همه چیو در اون لحظه فراموش کرده بودم شوهرم وبچه ام و اینکه من دارم به خونواده ام خیانت می کنم فرهاد با تبحر خاصی زیر گردن و پشت گوشامو گونه هامو می بوسید من کاملا تسلیمش شده بودم بهش گفتم فرهاد من الان تموم بدنم حساس شده .......تو می خوای باهام چکار کنی ......اه شرافت معلومه که می خوام چکار کنم دارم یه زن زیبا رو ترتیب میدم ....ولی من شوهر دارم و تو زن داری و بچه ات همین بیرون تو بغل طاهره هستش ...اه میدونم عزیزم ولی من ناچارم وبهت احتیاج دارم .....نه نه فرهاد اینجا نمیشه صدامون میره بیرون ممکنه اون پیرمرده ویا مشتری بیاد تو مغازه ..اگه بفهمن بد میشه ........شرافت جون نگران اون نباش من جاشو دارم ...اون ازم جداشد و اینه تموم قد رو کنار زد اخه اگه توجه کرده باشی اون اینه رو یه ریل قرار گرفته ...و یه در چوبی که ارتفاعش یه مترو نیم میشد رو دیدم در چوبی رو باز کرد و بهم تعارف کرد از در رد بشیم پشت در چوبی یه راه رو قرار داشت که به حیاط خونه اش منتهی میشد و دست چپ یه اتق بودش که منو تو اون اتاق کشوند اونجا یه اتاق به ابعاد سه در چهر ونیم میشد که همه وسایل های اولیه یه شخص توش بودش واز جمله یه تخت چوبی یه نفره منو بغل کرد و با خودش رو تخت ولوشدیم ابتدا لبامو خوب بوسید و با دستاش بخوبی همه بدنمو لمس کرد و سینه هامو بیرون زد و اونارو حریصانه می خورد ضمن کارمون ازش پرسیدم این اتاق لابد مال عشق و حالته که زن هایی مثل منو خام کنی و بیاری اینجا و اونا رو بکنی ....اون با این حرفم جا خورد و بلند شد و گفت شرافت اصلا اینطور نیست تو اشتباه میکنی اولا این اتاق مال اون پیر مرده هستش و اونم از فامیل های پدریمه و اون بیچاره زنش مرده و تنها تو این اتاق زندگی میکنه دو دختر داره که در شهردیگه هستند تازه اون کر ولال هستش و دومامن ادم هوس بازو زن بازی نیستم و ادم با شخصیتی هستم و به ابرو و شهرتم خیلی اهمیت میدم اگه می خوای از این حرفم مطمین بشی برو از دور وراو همسایه هام پرس وجو کن و از بابت زنم باید بهت بگم راستش من زنمو دوست ندارم و در شرایط خاصی مجبور شدم باهاش ازدواج کنم والان هم فقط به خاطر بچه هامه که باهاش زندگی می کنم چون زنم نه زیبایی داره و نه اخلاق خوب ..من واقعا دارم تحملش می کنم واینکه بهت گفتم به تو و بدنت احتیاج دارم واقعا راست می گفتم چون تو و مخصو صا طاهره خیلی زیبا هستین و همه چی دارین شرافت من واقعا از زن و لذتی که باید یه مرد از زن بگیره سهمی نبردم و به تنت و عشق و همه چیت خیلی نیاز دارم و اینو بزور ازت نمی خوام اگه راضی نبودی و نخواستی همین الان من این اتاق رو ترک می کنم ...با این حرفاش یه جوری شدم من صداقت و راستی رو در چشاش حس کردم واز یه نظر هوس و میل جنسیم هنوز تو وجودم بود ووادارم می کرد که عشقشو قبول کنم اون بالای سرم ایستاده بود و منتظر جواب من بود دستمو به دستش نزدیک کردم و اونو گرفتم ....ببین فرهاد من همه حرفاتو شنیدم و کاملا درکت می کنم و می خوام باهات رابطه داشته باشم ولی از این جواب مثبت من برداشت منفی نکن چون من زن فاسدی نیستم و شوهر و یه بچه کوچک دارم و حتی شوهرمو دوست دارم ولی یه خواسته هایی که یه زن باید از شو هرش داشته باشه را در شوهرم نمی بینم و اون خواسته ها ونیاز ها می تونه تو برام تامینش کنی البته خواسته من پولی نیست و من نیازی به پول ندارم و به نسبت همه چی تو خونه دارم واین اولین باره به میل خودم به شوهرم خیانت میکنم .....اوه شرافت ازت ممنونم که خواهشمو رد نکردی قبل از اینکه بیای تو اغوشم یه خواهش دیگه ازت دارم اول بهم قول بده نه نگی و اونو برام انجام بدی .......فکر کردم لابد می خواد علاوه برکوسم از کون منو هم بکنه و از این می ترسید که بهش کون ندم ولی این نبود فرهاد در واقع تو رو می خواست و ازم قول گرفت که هر جورشده تو رو راضی کنم که مثل خودم باهاش رابطه داشته باشی و من ناچارا بهش قول دادم که تو رو در واقع تور کنم و در اختیارش بزارم ودر ضمن در مورد دستمزد لباست گفت به طاهره خانم بگو که این بار اول مهمون خودمه و ازش پول نمی گیرم و در ضمن لباس منم هم مهمون کرد واز منم هم پولی نمی گیره ....بعدش دیگه صحبتامون به درازا کشیده بود وفرهاد نگران بود که تو مشکوک نشی و معطل هم نشی اون سریع لباسمو داد بالا و خیلی جالب بود طاهره کوسمو با زبونش می لیسید اه چه لذتی داشت و بعدش کیرشو در اورد و سریعااونو تو کوسم کرد ...طاهره کیرش خیلی کلفت بود از مال جمیل دو برابر بزرگتر و کلفتر بود کیرش کاملا کوسمو پر کرده بود ومنو حسابی جر داد اون گفت باید کارمون رو سریع تموم کنیم چون طاهره خانم بیرون منتظره دفعه بعد شرافت جبران می کنم و خوب و حسابی می کنمت ...طاهره جون همون دو و یا سه دقیقه که کیرش توکوسم بود منو ارضا کرد و یه لذت خوبی بهم هدیه دادودر اخر کار فبل از اومدن به داخل مغازه باز ازم قول گرفت که هر جوری شده تورو راضی کنم ........
     
#37 | Posted: 17 Jan 2018 04:39
عالی
     
#38 | Posted: 17 Jan 2018 13:18
azadmaneshian
دوست عزیز داستانت خیلی گیرا و جذابه ! من دوستش دارم و امیدوارم که زود به زود آپ کنید .
     
#39 | Posted: 17 Jan 2018 19:07
ادامه خاطره از طاهره...............واه پناه برخدا شرافت چه می گفت اون علنی و خیلی راحت بهم می گفت که خودمو تسلیم فرهاد کنم ودر حالی که خودش در دومین ملا قاتش با فرهاد اجازه بهش داده که اونه بکنه ....وای این شرافت چش شده و چرا براحتی به فرهاد راه داده و...چراهای دیگه .........شرافت داری چی میگی اصلا می دونی چه پیغامی اوردی ...می خوام بهم بگی چرا در دومین اومدنت به این خیاطی خیلی راحت تنتو در اختیار فرهاد گذاشتی یعنی تا این حد تو منحرف شدی و من نمی دونستم ......اه طاهره اشتباه فکر نکن تو که خوب منو می شناسی بخدا و بجون مادرم من از اون زنا نیستم و نمی خواستم به شوهرم خیانت کنم ودلایل و شرایطی که باعث شده من تو این وضعیت قرار بگیریم رو خودت میدونی و خودتم هم همین شرایط رو داری و نمی تونی اونو منکر بشی چون من خوب می شناسمت و همه چیتو می دونم و خلاصه کنم همدیگر رو خوب می شناسیم ..من شوهرم جمیل نمی تونه بهم برسه و نیازجنسی مو براورده کنه واین در شرایطی هست که اونو دوست دارم واگه واقعا می تونست نصف خواستمو تامین کنه من غلط میکردم که چنین کاری رو بکنم راستش طاهره من به فرهادعلاقه مند شدم و اون چیزهاییکه میتونه یه مرد داشته باشه و یه زنرو خوب راضی کنه رو در ش میبینم فرهاد درسته زن وبچه داره ولی مثل تو از زندگیش راضی نیست و همسرشو دو ست نداره واونم مثل من وتو تشنه عشقه و نیاز به یه همدم و جفت و جنس مخالف داره که به ارامش برسه و اگه ما سه نفر باهم بتونیم وقبول کنیم که نیاز و عشق همدیگر رو تامین کنیم بیشتر از زندگی و جوونیمون لذت می بریم و این باعث میشه پیش شوهرامون بیشتر احساس خوشبختی کنیم ولی اگه غیر از این تصورشو بکنی شاید شرایطو مشکلات و کمبود هایی که هم اکنون داریم بیشتر بشه و زندگی خوبی نداشته باشیم طاهره تو باید به اینده فکر کنی وبا این همه زیبایی و قشنگی که تو داری لیاقتت اینه که یه زن خوشبخت و شاد باشی ولی تو خوشبخت نیستی و اینو نمی تونی انکار بکنی و تا حالا شده یه بار شوهرت خوب در سکس باهاش تو رو ارضا کرده باشه اونم مثل شوهر بی حالم عین خیالشون نیست و هیچ درکی از این موضوع مهم ندارند و اونوقت تو به فکر خودت و امتیازاتی که داری و خیلی زنای دیگه اونو ندارند اصلا نیستی تو باید قدر خودتو بدونی و از زندگی و جونیت بهترین بهره رو ببری و منم باید همین کارو بکنم منم مثل تو به اندازه کافی خو شکل و خوش اندام هستم ونباید این ایام و سالهای جوونی که درش هستیم رو بیخود و الکی هدر بدیم من که تصمیم گرفتم که با فرهاد باشم وتوم بااین حرفایی که بهت زدم واگه یه ذره به فکر خودت و تامین احساست هستی جواب اری رو بهم میدی ..........با شنیدن حرفای شرافت یاد جمله اخوند حیدر افتادم که اونم بهم گفت که قدر و ارزش زیبایی و جوونیمو بدونم اه خدایا من در چه وضعیتی قرار گرفته ام براستی حرف های شرافت همش درسته و من زن خوشبختی نیستم وشوهرم رو واقعا دوست ندارم واین یه واقعیت تلخه و نمی تونم اون روانکار کنم واون مردیه که من تمایلی به ازدواج با اون نداشتم و زورکی بهش اری گفتم واون حتی نیاز جنسیمو براورده نمی کنه و اختیاری تو دنیای خونه اش بطور کامل ندارم یعنی واقعا تا اخر عمرم با این شرایط باید بسازم نه نه این نمی تونه حق واقعی من باشه لیاقت من باید ازاین ها بیشتر باشه .....فرهاد مرد جذابیه و یه جورایی من بهش علاقه مند شدم و اون می تونه جواب گوی خیلی از کمبود های من باشه ..ولی این عشق چرا سه نفره است همیشه عشق و احساس بین مرد وزن شریک دیگه ای رو قبول نکرده و مختص به دو نفر مونده .........شرافت می خوام بدونم تو که می گی به فرها د علا قه مند شدم و اونم لابد بهت اظهار علاقه کرده پس این چه عشق و علاقه ای هستش که فرهاد باید به تو بگه که من هم تو این عشق شما ها شریک باشم اینو من که نمی فهمم ......اوه عزیزم اگه از جنبه حسودی من می خوای بدونی من که هیچ حسادتی به این اظهار علاقه فرهاد به تو ندارم چون میدونم فرهاد هردومون رو دوست داره و عاشقمونه و اینو اشتباه نمی کنم وحالا شاید سهم علاقه اش به تو بیشتر باشه ولی اون منو هم دوست داره و فرهاد مردیه که نمی خواد از مون سو استفاده بکنه اون تو شهر ومحله اسم وشهرت خوب و سالمی داره من ناخواسته تحقیق کردم واگه اون از قماش مردای هیز و زن بکن مثل اخوند حیدر می بود مردم تعریف خوبیشو نمی کردتد و تازه فرهاد بخاطر زن و بچه اش هم شده این رابطه خودش با من وتو رو مخفی نگه می داره پس خیالت راحت باشه ..........اوه شرافت حرفات درسته و لی لطفا بهم فرصت بده می خوام بهش فکر کنم ......باشه طاهره جون اینم بدون شوهرامون قدر مون رو نمی دونن باور کن این قشنگی و زیبایی ما بخصوص تو به چشمشون نمی یاد..ببین الان تو همین جا اون صاحب کافه رو بهش دقت کردی همش ما رو نگاه می کنه و یه دستش رو کیرشه و الان خدا میدونه تو دلش چی میگذره واون کیربیچاره اش تشنه سوراخامونه و اون سه مرد رو اون گوشه دست راستت نگاه کن اونام اوضاعشون همین جوریه .......اه شرافت بسه دیگه لطفا بلند شو بریم خونه که ببینم چه خبره اخه می خوان برای هاشم زن بگیرن و دنبال یه دختر خوب میگردن .......اوه به به مبارکه خوبه یه مراسم تو راهه از همین الان باید به خودمون برسیم ولی طاهره جون اصل مراسم پیش خودمون هست اخه من و تو عروس هستیم و فرهاد داماد ...وای وای چه رمانتیک و خوب .......شرافت داری چی میگی .....اره طاهره جون ما سه تا می تونیم لحظات خوب و لذت بخشی رو رقم بزنیم من که خیلی خوشحالم ..........یعنی شرافت تو میگی یه سکس سه نفره داشته باشیم و فرهاد من و تو رو در کنار هم ترتیب بده........چرا که نه من که راضی هستم ودوست دارم وقتی زیر کیر کلفتش داری ناله و اه میکنی ببینمت که چه جوری جر خوردی و داری دست و پا میزنی وهمچنین توم منو ببینی که دارم از کوس و کون گاییده میشم. وفریاد های منو ببینی و بشنوی ......اه چه حرفای ناجوری میزنی مگه تو میزاری از کون تو رو بکنه .......اره طاهره کون هم بهش میدم اون اخوندحیدر کثافت تو کونم گذاشت حالا چرا به فرهاد کون ندم ......راستی طاهره تو که تا الان به کسی کون ندادی و شوهرت که کونت نمیزاره .و لذت کون دادنو تجربه نکردی ابتداش و برای اولین بار درد داره ولی بعدش که به کیرش عادت کردی خیلی لذت بخشه .........شرافت به خیالش تصور میکرد که من کون به کسی ندادم بحثش پیش اومد من یاد عذرا افتادم اونی که برای اولین بار تو کونم گذاشت ولی من خبری ازش ندارم و از روزی که باهاش رفته بودم حموم ندیدمش اون چرا نیومده منو ببینه لابد هوس کیر عذرا رو کردم.که هوس دیدنشو کردم ..اوه اوه با این حرف های سکسی و انچنانی حس کردم باز کوسم خیس شده ..دستم رو با احتیاط از زیر صندلی کافه به کوسم رسوندم و چادر روشو کنار زدم و لمسش کردم اره خیس شده بود کاشکی الان تو یه مکان خلوت عذرا کنارم بود و منو ترتیب می داد........اه امان از دست شهوت و نیاز جنسی ....ولی نکنه اتفاقی برای عذرا افتاده باشه سراغشو از شرافت پرسیدم....منم خیلی وقته عذرا رو ندیدم و خبری ازش ندارم لابد یه گرفتاری داره که خودشو نشون نمیده وبا اون شوهر بی شرف و پلیدی که داره بایدهم گرفتار باشه من دلم به حالش میسوزه ........شرافت داشت اماده میشد که بلند شه که از کافه بیرون بریم ..منم اماده شدم موقع حساب کردن صاحب کافه بد جوری با نگاهش من و شرافت رو می دید اون خیلی شهوتی شده بود واصرار میکرد که ازمون پول نگیره و لی با هر بدبختی پولو بهش دادیم و اخر سر بهمون گفت بازهم کافه من در اختیار شماست و تشریف بیاورید اون بیچاره برامون کف کرده بود شرافت گفت دیدی طاهره اون بدبخت کیرشو برامون سیخ کرده بود به گمانم به محض رفتن ما میره مستراح و کیرشو دست مالی میکنه ...شرافت سرشو برگردوند و گفت ..درسته حدسم درست بود سرتو برگردون و ببینش که میره تو مستراح ......من دیده مش اون مرده هولکی داشت در مستراح رو باز میکرد که به کارش برسه .....کلی از این قضیه خندیدیم ......رسیده بودیم به در خونه ...موقع جداشدن شرافت ازم خواست در مورد حرفایی که بهم زده بود خوب فکر کنم و ناامیدش نکنم ..بهش لبخندی زدم و گفتم نترس شرافت اگر هم جوابم منفی بود باهات هستم و نظاره گر سکست با فرهاد هستم ولی نمی زارم بهم دست بزنه ....شرافت گونمو ماچ کرد و درگوشم گفت مگه میتونی وایسی ومانع هوس و شهوتت بشی در حالیکه من وفرهاد در اغوش هم قرار گرفتیم وبهت چشمک میزنیم ........اون ازم خداحافظی کرد و در حالیکه چادرش رو روی کمرش بحالتی جمع کرده بود که ماهیچه های دو طرف کونش بطرز هوسناکی یک ودو میکرد ازم دور شد....اه این شرافت هم واقعا اندامش حرف نداره وبا اون کمر باریک و کون خوش فرمش هر مردیو از راه بدر میکنه ....شوهرش جمیل لابد کوره و این جواهر و لعبت رو نمی بینه .....رفتم داخل خونه مادرشوهرم طبق معمول پای سماور نشسته بود و چای میخورد اون برام یه استکان چای اماده کرد وگفت ...طاهره من و رعنا رفتیم سراغ چند تا گزینه و پرس و جو کردیم یه دختر رو در نظر گرفتیم و الان رعنا رفته خونه دوستش که همسایشونه تا تحقیق و پرس و جو کنه ..بلکه خونواده و خود دختره خوب و محترم باشند و این هاشم رو سرو سامونش بدم ......خدا قسمت کنه ولی سکینه خانم حالا چرا با این عجله و هول هولکی میخواین براش زن بگیری وقت کافی که دارین و دختر هم زیاده به نظر من خیلی عجله نکنین چون هاشم اغا هم 18سالشه .و سنی ازش نرفته ووقت برای اینکار دارین .....درسته طاهره حرفای خوبی میزنی ولی من یه دلایلی دارم و لازم میدونم سریعا براش یه زن بگیرم ..لبخندی زدم و دیگه هیچی نگفتم ......اوه راستی طاهره هنوز خبری از بار داریت نیست و من منتظرم شکمت بیاد بالا و بچه تو وصالح رو بغل کنم ..اه ای خدا میشه که من نوه ام رو ببینم و اونو خودم بزرگ کنم ......این مادر شوهر من انگاری میخواد حتی بچه مو خودش بزرگ کنه وهمه چیمو که در کنترلش داره وفقط اون مونده ..من عادت داشتم که موقع اومدنم به داخل خونه در کوچه رو ببندم رعنا برگشته بود وداشت در میزد رفتم درو براش باز کردم رعنا سریع خودشو به مادرش رسوند و من سرکی به داخل کوچه کشیدم اوه چشمم به عذرا افتاد اون در انتهای کوچه دم در خونه شون مشغول جارو بود منو که دید یهو کارشو ولکرد من براش دستی تکون دادم و اونم جوابمو داد اومدم داخل کوچه و وایسادم عذرا اومد نزدیکم شد و سلامش کردم ...علیک سلام طاهره جون دلم برات خیلی تنگ شده بود میخوام ببو سمت ولی اینجا مناسب نیست و این باشه برای وقت دیگه .......عذرا خانم چرا احوال نمی پرسی و نمیای خونه مون ...اه طاهره جون راستش شرم داشتم بیام ببینمت اخه خودت بهتر میدونی برای چه روم نمیشد بیام تورو ببینم و نمی خوام فکر کنی که ازت سواستفاده کردم و بازهم نقشه هایی برات لابد کشیدم نه نه باور کن من حاضرم به خاطر تو از خیلی از چیزها و خواسته هام بگذرم و حتی این چند روزه به خاطر حمایتی که از تو داشتم شوهرم باهام قهر بود و بهم محل نمی زاشت ولی برام اهمیتی نداره من دو ستی و بودن با تورو به اون ترجیح میدم .....حالا هم خوشحالم که دیدمت اگه فرصت شد فردا خونه تون که خالی بود واونا نبودن میام می بینمت و بیشتر باهات حرف میزنم ....منم اومدم توخونه ........رعنا به مادرش گفته بود که اون دختره مناسب وخوب نبوده ولی یه دختر دیگه رو دوستش بهش معرفی کرده و اونو خوب و مناسب میدونه و قرار گذاشتند که فردا صبح با هم برن خونه دوست رعنا ومقدمات خواستگاری رو فراهم کنند...فردا صبحش رعنا و مادرش خونه رو ترک کردند و من تنها موندم دقایقی چند نگذشته بود صدای عذرا رو از پشت در کوچه شنیدم که منو صدا میکرد انگاری اون کشیک می دا د که اونا که رفتند بیاد وبه من برسه در رو براش باز کردم عذرا اومد تو حیاط و درو بست و منو به اغوش گرفت رفتار و حرکات عذرا موقع بغل کردنم خیلی عاشقانه جلوه می داد اون لبامو با تمام وجود می خورد و دهنمو با لباش می مکید و زبونمو می خورد اه داشتم تو اغوشش بی حس میشدم عذرا با دستش رو کوسم و چاک کونم فعالیت میکرد عذرا زن نیرو مندی بود با دو دستش منو بلند کرد و مثل یه بچه تو بغلش قرار داد و تواتاق برد و بدونه حرف و حدیثی باز به بوسیدن و دست کشیدن تموم بدنم ادامه داد من زیر هیکلش بی حس و چشم به سقف اتاق دو خته بودم نمی دونستم که ایا جلو این کارشو بگیرم ویا اجازه بدم که کارشو بکنه یه جوری شده بودم چند روز بود که سکس نداشتم و خیلی نیاز به یه هیجان جنسی داشتم خودمو کامل تسلیمش کردم عذرا داشت لخت میشد ولی من هنوز لباس تنم بود.....من مات و مست عشق و هوس نگاهش میکردم سینه های بزرگش و کیر اویزون و بلند شده اش هنوز برام جای تعجب داشت وای خدایا من باز داشتم باهاش نزدیکی می کردم ......عذرا فربون و صدقه ام میرفت و کیرش تو دستش بود و اماده اش میکرد که کوسمو بکنه ...اوه طاهره جون این مدت که ندیده بودمت برام خیلی سخت و طولانی گذشت و از خدا می خواستم که هر چه زودتر تو رو ببینم ..اوه قربون اون هیکل زیبا و خوش فرمت برم اه طاهره چه کوس و کون تنگی داری اون روز تو حموم خیال میکردم که دارم یه دختر بچه رو می کنم تو خیلی بهم لذت و خوشی میدی هیچی نمی تونه تو رو ازم بگیره ولی طاهره جون از بس من می خوامت و دوست دارم اگه خودت خواستی و این عشق منو رد کردی من ترکت می کنم چون نمی خوام قلبت بشکنه و ناراحت بشی .....عذرا با زبونش صورتمو لیس میزد و مرتب اه می کشید اون واقعا عاشقم شده بود من هنوز لباس به تن داشتم ووعذرا بلند شد و شلوارمو پایین کشید من شورت سفید داشتم اونو رو کوسم جمع کرد و به یه طرف کشوند اون می خواست با بودن شورتم منوبکنه ....کیرشو به دهانه کوسم رسوند و با شدت اونو فرو کرد اخی گفتم و ...........اخ عذرا لطفا اروم تر دردم اومد ...قربون اون اخ وناله ات برم درد و بلات بیفته بجون اون اخوند حیدر بی چشم ورو که قدر زحمات منو نمی دونه ......ای ای ای عذرا جون یواش تر منو بکن ...عزیزم هنوز درد داره ...اه اره ....حالا چی اینجوری هم درد داره ...عذرا منو به طرف تکیه گاه شونه ام چرخوند و پاهامو به شکمم جمع کرد و تو کوسم باز به شدت ضربه میزد .....اخ اخ عذرا درد م کم شده ولی لطفا اروم تر اون با نوک انگشتش سوراخ کونم رو می خاروند ....اه چه حال خوبی بهم میداد عذرا باز حالتشو عوض مرد و به شکم منو خوابوند و به گاییدنم ادامه میداد اون دیگه روم کاملا ولو شده بود و دهنشو بغل گوشم اورده بود و با جملات عاشقانه نازم میکرد عذرابخوبی منو به ارضا رسوند و حسابی از سکس سیرم کرد .....اه عذرا ازت متشکرم که سرحالم کردی البته این جمله رو تو دلم گفتم عذرا کیرشو در اورد و ابشو رو باسنم خالی کرد اون میدونست که من دوست ندارم ابش تو کوسم خالی بشه عذرا ملا حظه همه چیو داشت عذرا با دستمالش کونموخوب تمیز کرد و در اخر کار با لباش باسنمو خوب لیس زد و بلند شد........طاهره جون باز منو ببخش دست خودم نبود تو خیلی خواستنی هستی و من تشنه اندامت و نتو نستم جلوی خودمو بگیرم .......راستی از اون دارو که برات اوردم استفاده کردی ......اره عذرا خانم دو بار استفاده کردم و کار و نتیجه اش هم خوبه ومن راضی هستم فقط شهوتم رو تا حدودی بیشتر کرده و هوسم زیاد تر شده .........خوب عزیزم این که اشکالی نداره و این برای زن زیبایی مثل تو خیلی خوبه و باعث میشه زیبایی و خوشکلیت بیشتر به چشم بیادولی اون دارو رو با چی تو کوست عمل میکنی .....خنده ام گرفته بود که این جواب رو بهش می گفتم ...راستش عذرا خانم یه بارش از خیار استفاده کردم و یه بار دیگه اش چیزی گیرم نیومد به ناچار از دسته گوشت کوب بهره بردم ...عذرا هم می خندید ......طاهره جون زیاد خودتو اذیت نکن اگه باردیگه وسیله ای پیدا نکردی منو دعوت کن با همین کیرم مایع دارویی رو تو کوس تنگت میزنم وکارتو انجام میدم من همه جوره در خدمتت هستم....عذرا کارش که با من تموم شد ازم خدا حافظی کرد و رفت................این داستان ادامه دارد
     
#40 | Posted: 18 Jan 2018 13:02
azadmaneshian
آفرین به این داستان زیبا و جذاب ! فقط یه مشکلی هست تو نحوه نوشتن و تحریر داستان ( البته به نظر بنده ) تو نوشتن یکجاهایی خیلی کتابی و بر اساس دستور زبان فارسی پیش میره و بعضی جاها به گفتار عادی و نثر محاوره ای . اگر یکدست تر باشه به نظرم به زیباییه داستان کمک میکنه .ممنون
     
صفحه  صفحه 4 از 36:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  32  33  34  35  36  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites