تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگینامه ندا

صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#1 | Posted: 7 Jun 2018 11:11 | Edited By: Neda_Etamad94
زندگینامه ندا

هواپيمايي ويرجين استراليا اميدواراست سفر خوبي را تجربه کرده باشيد ، به اميد ديدارهاي مجدد ، هم اکنون وارد آسمان تهران شديم ، از همه آقايان و خانمها تقاضا دارد براي فرود آماده باشند
صداي خلبان بود که اعلام ميکرد تا چند دقيقه ديگر بايد منتظر فرود هواپيما در فرودگاه بين المللي باشيم
با يه تاپ ليمويي نازک نخي و يه شلوار چسبان سفيد که تقريبا يه وجب از ساق پام ديده ميشد چند ساعتی راحت و بی دغدغه نشسته بودم و یه زنجیر نازک گردنم بود که وقتی میفتاد روی سینه هام ، زیبایی اونا رو دو چندان میکرد و یه پاپند ظریف ساق پام رو به نحو شایسته ای تزیین کرده بود .
به هر حال با اکراه مشغول پوشيدن مانتوي نخي سفيد و روسري شدم و بعد کمربند رو بستم و شق و رق نشستم
در طول مسیر که بتونم خودم رو به یه تاکسی برسونم چند بار خواهران و برادرام محترم بهم تذکر دادند که روسریم و شلوارم رو درست کنم ، ولی من با جوابهای انگلیسی که میدادم بهشون می قبولوندم که متوجه حرفهاشون نمیشم
بلافاصله که به ایستگاه تاکسی رسیدم گفتم سه راه یاسر
- منظورتون نیاورانه خانم؟
- بله نیاوران
- بفرمایید
راننده جوون و خوش لباسی در تاکسی تویوتا رو برام باز کرد و وسایلم رو گذاشت تو صندوق و نشستم عقب و حرکت کردیم
ساعت تقریبا 2 نیمه شب بود و خیابونا خلوت ؛ اوایل تیرماه بود و هوا گرم
- خیلی خوش اومدین به وطن خانم
- ممنون ، من آخرین باری که ایران رو دیده بودم بر میگرده به حدود 17 18 سال پیش که در سن 12 سالگی ایران رو به مقصد استرالیا ترک کردیم ؛ خیلی عوض شده و همه چیز مدرن و خوب شده ؛ فقط این حساسیت به حجاب خانوما مثل همون موقع هاست
- خیلی با عجله از در اومدین بیرون ، مشکلی بود ؟
- نه بابا خواهران و برادران بهم گیر میدادن که حجابمو درست کنم و منم میخاستم زودتر از شرشون خلاص بشم
- چی شد که جلای وطن کردین؟
- همین مسائلی که گفتم بهتون ، الان میتونم اینجا راحت باشم ؟
- بله حتما
و من روسریمو باز کردم و انداختم رو صندلی و دو تا از دگمه های مانتومو باز کردم و شروع کردم به باد زدن خودم با دستم
- چقدر گرمه هوا ، ببین سینه هام چه عرقی کردن
قطرات ریز عرق روی سینه های درشتم نشسته بودن و توی نور چراغهای خیابون برق میزدن
راننده که اینو از آینه دید شیشه ها رو داد بالا و کولر رو روشن کرد و یه دستمال کاغذی بهم داد و گفت
- به خاطر اینه که تابستونه و شما هم با سرعت حرکت میکردین ، بفرمایید عرقتون رو خشک کنین تا یه موقع سینه پهلو نکنین
با دستمال کاغذی روی سینه هام و لای اونا رو خشک کردم و از راننده تشکر کردم . وارد خیابون دزاشیب شده بودیم و گفت
- داریم نزدیک میشیم خانوم ، راهنمایی میفرمایید ؟
با راهنمایی من به در عمارت رسیدیم ، وقتی نزدیک خونه میشدیم به ذبیح زنگ زدم که بیاد در رو باز کنه و وقتی رسیدیم در باز بود و ذبیح منتظر ما
- لطفا تا در اصلی ساختمون برید داخل
و بعد طی کردن مسیر کوتاهی رسیدیم به جلوی پله های در ورودی ، ذبیح هم خودشو رسوند و با راننده وسایلم رو به داخل ساختمون بردند
عمارت ما در واقع یه باغ پنج هزار متری با انواع درختان سرو و صنوبر و میوه بود که به طرز زیبایی گلکاری شده و تمیز و مرتب بود
ساختمون وسط باغ قرار داشت وگوشه باغ یه استخر روباز بود و گوشه دیگه اون یه اصطبل که بلا استفاده مونده بود و دم در ورودی عمارت هم دو تا اتاق سرایداری بود که قاسم و زنش اقدس و پسرش ذبیح اونجا زندگی میکردن
قاسم خونه زاد ما بود و چندین نسل به خاندان اعتماد السلطنه خدمت کرده بودن ، خاندان ما اواخر قاجار و دوران پهلوی عمده مبادلات خارجی را به عهده داشت و ثروت بی حد و حصری داشت که شامل مغازه های مختلف در سطح شهر و چندین کارخونه و املاک بیشماری میشد
به محض پیاده شدن از ماشین ، مانتوم رو درآوردم و دستم گرفتم و جلوی ذبیح و راننده راه افتادم
درسن بیست و نه سالگی و در اوج زیبایی و لطافت بودم و با قد 175 سانتی و وزن 70 کیلویی با سینه های خوشفرم سایز 80 و دست و بازوهای توپر و بدون شکم و پهلو با باسن و رونهای توپر و درشت ، به قول مادرم هر زن و مردی رو به خودم جذب میکردم
با تاپ نخی و نازک و جذب لیمویی رنگی که تنم بود که بیشتر از نیمی از سینه هام از بالاش معلوم بود و نوک سینه هام از جلوش و شلوار کوتاه و نخی سفید رنگی که شورت لیمویی رنگم از زیرش پیدا بود ، با ناز و عشوه ای که جزو خصوصیات رفتاری من به حساب میومد ، جلوی اون دوتا راه میرفتم تا رسیدیم به داخل ساختمون
ساختمون تریپلکس در وسط باغ قرار داشت، طبقه همکف یه سالن 1100 متری بود که شامل سرسرا و سالن پذیرایی بود که با فرشهای ابریشم تبریز و مبلهای زیبای ترک و لوسترهای عظیم اسپانیایی و مجسمه های فاخر ایرانی و ایتالیایی تزیین شده بود و طبقه اول شامل 9 اتاق خواب بزرگ با سرویس و حمام و طبقه فوقانی سونا و استخر و جکوزی بود که منتهی میشد به یه باغچه زیبایی که در تراس جلوی استخر واقع شده بود
راه ارتباطی این سه طبقه دو سری پله های کوتاه و عریضی بود که از وسط سالن به سمت بالا میرفت و بعلاوه یک آسانسور پانوراما که در وسط این پله ها واقع بود
آسانسور خاموش بود و از پله ها به طبقه اول رفتیم و به سمت اتاق خواب من ، راننده و ذبیح وسایلم رو کنار در اتاق توی راهرو گذاشتن و راننده بعد از دادن کارتی خداحافظی کرد و رفت . اسمش فریبرز بود و جوون سالم و زرنگی به نظر میومد و ازم خواست اگه کاری داشته باشم بهش بگم
من روی تختم ولو شدم و گفتم
- ذبیح ! تو اون چمدون کوچیکه یه تاپ و شلوارک سفید و راحت دارم اونو برام بیار
چمدون پر از لباسهای زیرم بود ، انواع جورابها و ساپورتها و سوتینها بعلاوه چند دست تاپ و شلوارک راحت مخصوص خواب ، معمولا فقط موقع ورزش و دویدن از سوتین استفاده میکردم ولی چون شورت و سوتینهای برند همیشه ست بودند ، مجبور بودم بخرم
روی تخت دراز کشیده بودم و ساعد دستم روی پیشونیم بود
- خانم کجا بزارم
- بزار رو میز آرایش و چراغ رو خاموش کن و برو ، در ضمن اگه تا ساعت 12 فردا بیدار نشدم ، بیا بیدارم بکن
بعد از رفتن ذبیح لباسهامو عوض و کردم و رفتم که بخوابم ، خیلی خسته بودم ولی خوابم نمیبرد . به یاد مهمونی که بابام به افتخار من چند شب پیش گرفته بود افتادم
تمام دوستای دوران دبیرستان و بعد از اون و همسایه هایی که باهاشون رفت و آمد داشتیم و چند نفر از سر گارگرهای مزرعه پدرم بودند
مزرعه ما در شهر پرت ، یکی از شهرهای زیبای استرالیا بود و خانه مجلل ما هم در کنار مزرعه . در مزرعه همه چیز کشت میشد ولی عمده فعالیتش به پرورش گوسفند و اسب و درختان گردو و مزرعه پنبه بود و من و پدر و مادرم و تنها خواهرم ، آرزو ، در آنجا زندگی میکردیم
آرزو 5 سال از من بزرگتر بود و همیشه مخالف حرکات و لباس پوشیدنها و دوستها و روابطم با اونا بود و دکتر متخصص پوست بود ولی من بعد از دیپلم ادامه تحصیل ندادم
بر خلاف آرزو ، پدر و مادرم هیچ کاری به رفتارهای ما دو خواهر نداشتن و ما کاملا آزاد بودیم
پدرم مردی 55 ساله و بسیار با وقار و شیک بود که با قد بلند و هیکل متناسب مثل همیشه بسیار شیک لباس پوشیده بود
مادر حدود 50 ساله ام یه لباس حریر سرمه ای سیر بسیار گرانقیمت تنش بود که قسمت سینه و آستینهاش توربسیار ظریفی بود داشت
آرزو طبق مهمول با یک کت و دامن کوتاه آلبالویی در مهمانی حضور داشت و من یه لباس بلند آبی سیر دکلته پوشیده بودم که از بالا توسط سینه هام نگه داشته میشد و سمت راستش یه چاک بلند تا کمرم داشت که وقتی راه میرفتم بند شورت آبی کمرنگم دیده میشد
ریچارد که مسئول اصطبلها بود و بومی شهر پرت بود و برایان که کارگر اون بخش و از مهاجران انگلیسی بود و سرپرست بخشهای مختلف مزرعه هم حضور داشتند
ریچارد از همون اوایل مهاجرت ما به دستور پدرم روزی چند ساعت با من و مادرم و کمتر با آرزو زبان تمرین میکرد و همیشه در بدو ورود با بغل کردن من و مادرم و بوسیدن ما به تمرین میپرداخت
در مورد مسائل مختلف صحبت میکردیم تا مسلط بشیم به زبان انگلیسی ؛ جزو این مسائل ، بحثهای سکسی هم بود که هر از گاهی در مورد گپ میزدیم . یه روز با مادرم گفتم
- مامان ! ریچارد به من ابراز علاقه کرده
- چه اشکالی داره دخترم اون هم جوون برازنده و توانایی هست ، نظر خودت چیه
- جوون خوبیه ولی من هنوز 17 سالمه و یکم زود نیست؟
- نه عزیزم بالاخره یه روزی باید شروع کنی ؛ البته برای دفعه اول ریچارد مناسب نیست و به نظر من دانیل یا برایان مناسبتر باشن ، الان با ریچارد هماهنگ میکنم
ریچارد رو صدا کرد و گفت برایان رو هم با خودش بیاره
- ریچارد تو به دختر من ابراز علاقه کردی؟
- بله خانم اگه اجازه بفرمایید
- اشکالی نداره ولی خودت میدونی که تو برای بار اول برای اینکار مناسب نبستی
بومیهای استرالیا بدنهای سیه چرده و تنومندی داشتن و طبیعتا کیر بسیار بزرگ ، من مادرم رو در حال سکس با کارگرهای مزرعه زیاد دیده بودم و دیده بودم موقعی که ریچارد مادرم رو کنار استخر میکرد و کیر خیلی بزرگی داشت
- بله خانم درست میگین
- برایان ! آماده شو برای سکس با ندا
برایان لباسهاشو درآورد و تن لاغر ولی عضلانی و کیر کوچیکش به نظرم مناسب میومد . مراسم زن شدن من اون روز با ساک مختصری که مادرم برای برایان زد که آماده بشه شروع شد
در حالی که برایان به آرومی و احتیاط مشغول کردن من بود ، مادر بابام رو صدا کرده بود که شاهد بزرگ شدن من باشه و اون از این موضوع ابراز خرسندی کرده بود.
یادآوری خاطره آخرین مهمانی من رو به سالها پیش برد ، و من از یادآوری اونا لذت میبردم و کم کم خوابم برد . . .
     
#2 | Posted: 9 Jun 2018 18:30 | Edited By: Neda_Etamad94
زندگينامه ندا < قسمت دوم >

صبح با صداي ذبيح بيدار شدم و چشمامو باز کردم و ديدم داره بادقت براندازم ميکنه ، تاپ و شلوارک نازک و گشادي پوشيده بودم يکي از بندهاي تاپم از رو شونه ام افتاده بود و تاپم به نوک سينه ام گير کرده بود و نيمه بالايي هاله صورتي دور نوک سينه ام ديده ميشد و شلوارکم هم تا بالاي رونم جمع شده بود
ذبيح يه جوون 31 ساله اي بود که مثل باباش درشت هيکل بود و تو ايران بزرگ شده و درس خونده بود
يه کم به خودم کش و قوس دارم و جمع و جور کردم و لبه تخت نشستم
- حموم آمادست ذبيح ؟
- بله خانوم
- مادرت رو با آيفون صدا کن بياد منو ببره حموم
در حالي که پشتش به من بود و داشت با مادرش صحبت ميکرد من هم لخت شدم و رفتم توي حموم روي سکو نشستم
استرالیا که بودیم يه زن و شوهر ميانسال بومي بودن که هميشه ميومدن و ما رو ميشستن و معمولا من و مادرم و آرزو همزمان حموم ميکرديم
آرزو هميشه به اينکه من و مادرم و اون زن و شوهر( به درخواست مامان ) کامل لخت ميشديم اعتراض ميکرد و براي همين هم اين از همون اوايل خودش به تنهايي ميرفت حموم ؛ حموم ما تو پرت خيلي مفصل بود و تقريبا دو ساعتي طول ميکشيد که شامل ماساژ و استحمام و بعضي مواقع سکس ميشد
مادرم علاقه به همجنس هم داشت و من هم همينطور بودم و معمولا سکس چهار نفره کاملي ميکرديم . اولين باري که سکس مادرم رو ديدم همين جا بود و من 12 سالم بود و مادرم همسن الان من بود و در اوج زيبايي و لطافت
بعد از ماساژ کاملي که زن و شوهر به ما دادن ، مامانم دمرو خوابيده بود ، برگشت و طاقباز شد و کف پاهاش رو روي سکو گذاشت و به کسش اشاره کرد و اشاره کرد به زن که شيو کنه و زن با کف زدن و ماليدن کس مامان شروع کرد با دقت و احتياط شيو کردن
تنها جايي از بدم مامانم که مو داشت بالاي کسش بود و خيلي کم سوراخ کونش و زير بغلهاش ، هيکل من به مامانم رفته و بي مو بودنم ، البته من موهاي زائد بدن و صورتم رو چند سال پيش ليزر کردم و الان حتي يک تار موي اضافه ندارم
مرد هم منو بغل کرد و گذاشت توي وان کنار حموم و کنار ايستاد ؛ زن که سرش رو خيلي نزديک به کس مامان گرفته بود که هيچ مويي از تيررسش خارج نشه ، چند تار مو که کنار سوراخ کون مامان بود رو هم شيو کرد
مامان سر زن رو گرفت و هدايت کرد به سمت وسط پاهاش و اون هم شروع به ليسيدن کرد و مامان سرش رو فشار ميداد به سمت کسش
اون موقع چيز زيادي از سکس نميدونستم و فکر ميکردم که اينا يه بخشي از استحمامه
زن در حالي که با انگشت و زبون کس مامان رو ميماليد ، مامان هم آه و اوه ميکرد و لذت ميبرد ، بعد مامان نشست و در حالي که زن دولا شده بود و مشغول خوردن کسش بود از مرد ميخاست که زنش رو بکنه و در آخر هم از مرده ميخواست که خودشو بکنه
تقريبا در تمام استحمامهاي ما سکس هم بود و بعد از اينکه برايان منو افتتاح کرد من هم سکس ميکردم

در حموم شيشه اي بود و از تو اتاق خواب داخل حموم ديده ميشد ولي ذبيح تو زاويه اي نبود که بتونه منو ببينه ، از صداهايي که شنيدم فهميدم اقدس اومده
- ذبيح اينجا چيکار ميکني ! خانوم لختن برو بيرون منتظر باش
- نه اقدس بزار باشه شايد کاريش داشته باشيم
پشت به در نشسته بودم که اومد داخل و ديدم با لباسه
- اينجوري ميخاي منو بشوري؟ با لباس ؟ برو بيرون لباساتو در بيار
- اخه ذبيح رو گفتين بشينه اونجا ، نميشه که
- مگه پسرت نيست ؟ چرا خجالت ميکشي؟ برو و زود برگرد
وقتي برگشت ديدم ديدم با شورت و سوتينه
- از منم خجالت ميکشي ؟ راحت باش اقدس
و اون شورت و سوتينش رو در آورد . از سنش جوونتر نشون ميداد و خيلي بدنش افت نکرده بود ولي معلوم بود به خودش رسيدگي نميکنه ، چون بعضي جاهاش مو داشت
اول مشغول کيسه کشيدن من شد
- اقدس ! مامانم و آرزو رو هم تو حموم ميکردي
- بله بيشتر اوقات خانوم ، شما رو هم خيلي حموم کردم يادتون نيست
- قاسم چطوره ؟ زانوش بهتر شده
- خيلي نه خانم ، از اون تصادف به بعد ديگه مثل روز اول نشد
- قاسم هم تو استحمام مامانم کمک ميکرد؟
- نه خانوم فقط من بودم
زير لب گفت به حق چيزاي نشنيده!
- ولي تو استراليا يه زن و مرد ميومدن و ما رو ميشستن
- خانوم خجالت نميکشيدين ؟
- نه ، براي چي ! کارشون بود ديگه
- دستت جون نداره اقدس ، به ذبيح بگو بياد پشتم رو کيسه بکشه
- خانوم اون خجالتيه ، نميتونه
- نه بابا بگو بياد ، مثل برادر من ميمونه ، خجالتش ميريزه ، يعني بايد بريزه
- ذبيح بيا پشت خانوم رو بکش
و خودش فوري يه حوله پيچيد دور خودش رفت کنار ايستاد
من پشت به در نشسته بودم و ذبيح مشغول کيسه کشيدن پشتم شد ، بعد از چند دقيقه گفتم ليف هم بکش و برو ؛ و اون مشغول ليف کشيدن پشت و بازوهام و زير بغلم شد
- بزار کنار ليفو و با دستت بکش
وقتي با دستش پشتم رو ميماليد دستش ميلرزيد و زير بغلم رو که مالش ميداد دستش رو ميزد به بغل سينه هام و وقتي کمرم رو ميکشيد سعي ميکرد تا اونجايي که ميتونه باسنم رو از دو طرف و وسط دستمالي کنه
- بسه ديگه ذبيح لباسات خيس شد ، برو بيرون من ادامه ميدم
- دستت درد نکنه ذبيح ، آره برو مامانت بقيه کار رو ادامه ميده
- خانوم بدنتون خيلي شبيه بدن مادرتونه شما من رو ياد اون ميندازين ، نميان ايران
- اره ميدونم اقدس ، نميدونم بيان يا نه
- طاق باز دراز کشيده بودم روي سکو و پاهامو به هم چسبونده بودم و اقدس داشت بدنم رو ليف ميکشيد
- اقدس ليف رو بزار کنار و با دستت بکش
از نوک انگشتان پاهام با آرامش و ملايمت دست ميکشيد تا گردنم و خيلي لذت بخش بود ، چند روزي بود نوازش نشده بودم
- اقدس چرا همه جامو نوازش نميکني؟
- چرا خانوم ميکنم
پاهامو يه کم از هم باز کردم و دستشو گرفتم و گذاشتم روي کسم ، زير لب گفت مثل مامانت شيطوني و ايندفعه کس و کونم رو خيلي بهتر از قبل مالش ميداد
- ناله اي کردم و گفتم خوبه آره همينجوري بمال
- شما اونجا ازدواج هم کردين ؟
- آره با يه مرد ايراني منتها دو ساله که طلاق گرفتم
- چرا؟
- من عادت داشتم آزادي مطلق داشته باشم ، هيچ محدوديتي تو پوشش و روابطم نميخواستم داشته باشم و اون نميتونست با اين موضوع کنار بياد
استحمام ديگه تموم شده بود صدا زدم
- ذبيح يه حوله کلاه دار تو چمدون بزرگه است ، اونو بيار برام ؛ اقدس تو هم يه دوش بگير فوري بيا بيرون
ذبيح رفت دنبال حوله و اقدس زير دوش و من رفتم بيرون حموم منتظر ذبيح ايستادم و زير چشمي در رو نيگا ميکردم که ذبيح اومد تو چهارچوب در ايستاد و خشکش زد ، بعد از چند ثانيه بهش گفتم
- چرا حوله رو نميدي ، بيار بنداز رو دوشم
- اوخ بله خانوم الان ميارم
و آورد و حوله رو پوشيدم و نشستم لب تخت
- بيرون باش هر وقت گفتم بيا تو
اقدس يه دقيقه بعد اومد بيرون و لخت دم در حموم ايستاد
- ذبيح کجاست ؟
- ذبيح بيا تو ببين مامانت چي ميگه
اقدس دستپاچه شد و اومد برگرده تو حموم
- چيکار ميکني اقدس! پسرته ، غريبه که نيست ؛ ذبيح برو حولش رو بيار
ذبيح يه کم اقدس رو ورانداز کرد و رفت بيرون حوله بياره
- آخه خانوم ذبيح منو اينجوري تا حالا نديده بود
- بزار ببينه ، قشنگي زندگي به همين چيزاست
من با همون حوله نشسته بودم و گفتم اقدس صبحونه رو تو حياط ميخورم ، آمادش کن
اقدس بعد از انجام کاراش رفت که صبحونه رو آماده کنه
ايستادم و اندام بي نقص خودم رو تو آينه تماشا کردم و با همون حوله که تقريبا تا پايين زانوهام بود و يه صندل طلايي با پاشنه 5 سانتي رفتم حياط براي صبحانه ؛ نشستم و پام رو انداختم روي پام ، تقريبا تا بالاي رونهام در معرض ديد بود و از بالا هم تقريبا سينه هام ديده ميشدن قاسم با ديدنم از دور لنگون لنگون دويد به سمتم
- سلام خانوم ببخشيد ديشب نتونستم خدمت برسم
کلاه حوله رو از سرم انداختم پايين و موهامو يه کم اينور اونور کردم و گفتم
- سلام مش قاسم ، خوبي ؟ اشکالي نداره
با دستم پام رو از پايين تا بالا نوازش ميکردم و چشم قاسم دست منو دنبال ميکرد و خيلي آروم بند حوله رو باز کردم
- آقا و خانوم خوبن ، آرزو خانم خوبه
- بله همه خوبن ، تو چطوري ؟ پات بهتره
- خيلي نه، بايد بسازم خانوم ، ماشالله خانمي شدين براي خودتون
دستي از زير حوله به سينه هام کشيدم و گفتم
- خوب شدم؟
- آره ، بزنم به تخته کپي مامانتون شدين
صندل از پام افتاد و دولا شدم برش دارم که گفت
- شما دولا نشين خانم
و نشست جلوي پام و صندل رو از رو زمين برداشت و پام کرد و يه بوسه و نوازشي روي پام و ساق پام کرد
- اين چه کاري مش قاسم ؟
- بچه که بودين از صورت ماهتون ميبوسيدم ولي الان جسارت نميکنم
پاشدم و گفتم
- الانم براي شما همون ندا کوچولوام مش قاسم
کل جلوي بدنم رو براش در معرض ديد قرار دادم و يه کم رفت عقب و چند ثانيه اي نيگام کرد و گفت ماشالله و بغل کرد و بوسيد ، در حالي که تو بغل مش قاسم بودم ، اقدس با سيني صبحانه رسيد
- کشتي بچمو ولش کن قاسم
- يادته اقدس! ندا خانوم چقدر ميومد اتاق ما و با ذبيح بازي ميکرد؟ ندا رو پاهاي من بزرگ شده
يه کم رفت عقب و با دست به سر تا پاي من اشاره کرد و گفت ببين چه خانمي شده
- بعله ! ! حالا شما برو به کارات برس
ذبيح هم که از يه کم دورتر مشغول تماشا بود سرش رو با هرس کردن گلهاي رز گرم کرده بود
اقدس گفت
- خانوم ببخشيد ، شما هميشه اينطوري ميگردين ؟ البته مامانتوم هم اخلاقش همينجوري بود
- اره اقدس براي همينم از اون شوهرم جدا شديم ، آقا اينطوري نميپسنديد
بعد از صبحانه يکم مشغول قدم زدن تو حياط بودم که ذبيح رو صدا کردم
- ذبيح برو اون چمدون لباس زير هاي منو بيار
بلافاصله آورد و گفتم
- يه شورت و سوتين انتخاب کن بپوشم و اينجا کنار استخر يه حموم آفتاب بگيرم
اونم شروع کرد به زير و رو کردن شورت و سوتين هام و دست آخر يه شورت لامبالداي مشکي که جلوش توردرشت بود و سوتينش هم بيشترش تور بود رو گرفت بالا و گفت اين خوبه ؟
- اين که جاييم رو نميپوشونه ولي خوبه ، میپوشمش
پشتم رو کردم به اون و شورت و سوتين رو پوشيدم و حوله رو از تنم در آوردم و دادم دستش و خواستم رو تخت چوبي کنار استخر دراز بکشم که قاسم گفت
- خانوم صبر کنين يه دستمال بکشم رو تخت
اومد و دستمال کشيد و دوباره يه نگاه عميقي بهم کرد و گفت ماشا الله و رفت ؛ به ذبيح گفتم به مامانت بگو يه کم روغن زيتون بياره و اونم با داد زدن از مامانش درخواست روغن کرد . . .
     
#3 | Posted: 13 Jun 2018 19:20 | Edited By: Neda_Etamad94
زندگينامه ندا < قسمت سوم >

اقدس داخل يه فنجون کمي روغن زيتون آورد و داد دستم و من هم مشغول روغن زدن پاهام شدم و از رو و کف پاهام تا باسنم رو مالش ميدادم
- خانم موبايلتون زنگ ميزنه ، بيارم براتون ؟
گوشيم رو ميز صبحونه جا مونده بود
- ببين کيه اقدس
- من که سر در نميارم بيا ذبيح ببين تو ميفهمي
ذبيح حوله منو به رخت آويز رو ديوار آويزون کرو و دويد که گوشيمو بياره
- خانم از خارجه
بابام بود ، گوشي رو گرفتم دستم و مشغول صحبت شدم و همزمان فنجون روغن رو دادم به ذبيح و پشتم رو کردم بهش و اشاره کردم که روغن بزنه
- سلام دخترم ، رسيدي؟ گذاشتم الان بهت زنگ بزنم ، گفتم شايد خواب باشي ، راحت رفتي ؟ به سلامت رسيدي ؟
- آره بابا جون نيم ساعته بيدار شدم ، آره همه چي خوب بود
با بابا مشغول صحبتهاي معمولي بودم و ذبيح مشغول مالش پشت من ، پهلو ها و کمرم رو ميکشيد و سعي ميکرد دستش بيشتر با باسن بزرگ و خوشفرمم تماس پيدا کنه منم به سمت چپ يه وري شدم تا بتونه سمت راست باسنم و پشت رونم رو مالش بده
- آقاي احمدپور رو ميشناسي؟ وکيلمون ، الان بهت زنگ ميزنه ،در مورد کارخونه ها و املاکمون باهات صحبت داره ، آدم مطمئنيه ، حالا گوشي رو بده قاسم
- اکي بابا
قاسم که نزديک به ما مشغول باغبوني بود رو صدا کردم
- مش قاسم بيا گوشي رو بگير ، بابامه
اونم دستاشو ماليد به شلوارش و تميز کرد و اومد گوشي رو گرفت
- خانم صداش رو زياد کنين خوب نميشنوم
صداي بابامو ميشنيدم که سفارش منو به قاسم ميکرد و حالا من اون وري شده بودم تا ذبيح سمت چپ رون و باسنم رو روغن بزنه
- قاسم ! جون تو و جون ندا ، نذار آب تو دلش تکون بخوره هر چي ميگه گوش کنين ، حرف اون حرف منه ، يادت نره اون روي پاهاي تو و تو بغل تو بزرگ شده
- چشم آقا حتما ، خيالتون راحت باشه
و گوشي رو قطع کرد و داد به من و به ذبيح گفتم
- کافيه ذبيح دستت درد نکنه
يه دقيقه بعد گوشيم دوباره زنگ زد و برداشتم
- سلام ، خانم ندا اعتماد الدوله ؟
- سلام ،بله خود هستم ، جناب احمدپور؟
- بنده تا 5 دقيقه ديگه خدمتتون ميرسم بابت پاره اي توضيحات ، فعلا خدانگهدار
من هم سريع پاشدم و رفتم بالا تا لباس مناسب بپوشم ، و آقاي احمد پور درست 5 دقيقه ديگه زنگ رو زد و ذبيح راهنماييش کرد که تو حياط و پشت ميزي که صبحانه خورده بودم بشينه و منتظر باشه و من هم سريع يه دامن بالا زانو چاکدار سرمه اي و يه بلوز يقه دار سفيد آستين کوتاه پوشيدم و پاپند و گردنبندم رو هم پوشيدم و با همون صندلهاي طلايي اومدم پايين
آقاي احمد پور يه مرد حدود 60 ساله با هيکل معمولي و موهاي تقريبا سفيد بود و خيلي منضبط و مقرراتي و خشک بود و به من اطلاعاتي در مورد کارخانه ها و زمينه فعاليتهاشون و مغازه ها و املاک و آدرسها و مديرهاشون داد و ادامه داد
- برنامه اي تنظيم کنين تا بتونين ظرف يک ماه آينده به همه اين موارد سرکشي کنين و اگه به بنده هم احتياجي بود بفرماييد خدمت برسم
- ممنون آقاي احمدپور ، حتما اينکار رو ميکنم
يه سيمکارت از جيبش درآورد و داد بهم
- اين سيم کارت رو با کارت استراليا عوض کنين ، امر ديگه اي ندارين ؟
- فقط يه ماشين خوب برام تهيه کنين بدون وسيله نباشم
- بله حتما ترتيبشو تا فردا ظهر ميدم
قاسم که ايستاده بود و نگاه ميکرد گفت
- خانم خيابونهاي تهران خيلي شلوغن و شما به رانندگي تو اينجور خيابونا عادت ندارين ، اذيت ميشين ، بهتره از آژانس استفاده کنين
بوقتی آقای احمد پور حرف قاسم رو تاييد کرد ، من هم گفتم
- باشه بيشتر از آژانس استفاده ميکنم ولي بدون وسيله هم که نميشه
بعد از رفتن آقای احمد پور ، داشتم تو عمارت قدم میزدم و به اتاقها سرک میکشیدم ، اقدس و ذبیح مشغول تمیزکاری داخل ساختمون بودن و قاسم تو حیاط مشغول بود ، من هم رفتم یه پیراهن ابریشمی گل بهی تقریبا آزاد که بالا تنه اش بندی و یقه بازبود و دامنش تقریبا تا زیر باسنم بود و یه چاک سی سانتی یه سمتش بود ، پوشیدم
و سعی میکردم در معرض دید ذبیح باشم
- ذبیح ازدواج نکردی ؟ آخه افغانیها زود ازدواج میکنن !
- نه خانوم فعلا بهش فکر نمیکنم
- تنهایی سختت نیست ؟ با کسی هم هستی ؟ دوست دختر داری؟
لپاش گل انداخت و گفت :
- دوست دختر که نه ولی . . .
- ولی چی ذبیح ؟ داری یا نه؟
- راستش خانوم یه خانومی هست ،توی کوچه خودمون ، دوتا ساختمون پایین تر ، از شوهرش جدا شده بعضی وقتا میرم خونه اونا رو تمیز میکنم و . . .
و با اشاره ای که به وسط پاهام کردم بهش فهموندم که ، بعدش هم میکنیش ؟
- بله خانوم
- همین هم خوبه ، تنها زندگی میکنه ؟
- نه ! یه پسر جوون داره
- اسمش چیه ذبیح ؟
- اسم خودش شایسته است و اسم پسرش مهدی
- حالا خوشگل موشگل هست یا نه؟
- بد نیست خانوم ، مثل شما که نمیشه ، یه کم چاقه ، با پسرش تقریبا هم سنیم و یه مدت دوست بودیم ، اون ازم خواست که برم خونشون رو نظافت کنم
نشسته بودم روی مبل و پامو انداخته بودم روی پام و بند شورت صورتیم از چاک کنار دامنم معلوم بود ، یه دستم رو هم گذاشته بودم لای پاهام و ادامه دادم :
- وقتی میری خونشون تنهاست ؟
- نه خانم ، مهدی هم همیشه هست ، دوست داره تماشا کنه
- تو یا مامانش معذب نمیشین ، جلوی پسرش ؟
- نه خانوم عادت کردیم
- اون چیکار میکنه ، اونم . . .
و در حالی که با یه دستم داشتم با بند شورتم بازی میکردم ، پاهامو از هم باز کردم و با دست دیگه ام به وسط پاهام اشاره کردم ، کیر ذبیح معلوم بود داره کم کم بیدار میشه
- نه خانوم ، فقط تماشا میکنه و ... ببخشید ، جق میزنه
- ببخشید چرا ؟! اونم اونجوری حال میکنه خوب ، هر کی یه جوره دیگه ، نه ؟ فقط یادم باشه باهاشون آشنا بشم ، باید آدم جالبی باشن ، اگه قدیمیه این محل باشه ، حتما مامانم رو میشناسه
- آره اتفاقا ، میگفت که با مامان شما دوست بوده
- پس حتما باید ملاقاتش کنم
- فقط با اون میخوابی ؟ یا بهتر بگم میکنیش ؟
- بله خانوم فقط اونه
- حالا اگه کس دیگه ای هم بخاد بکنیش ، چی ؟
- کی خانوم ؟
در حالی که دوان دوان به سمت حیاط حرکت میکردم ، به خودم اشاره کردم و گفتم : مثلا من . . .
     
#4 | Posted: 14 Jun 2018 16:10 | Edited By: Neda_Etamad94
زندگينامه ندا < قسمت چهارم >

ديگه تقريبا غروب شده بود و من هم با همون لباسها تو آلاچيق نشسته بودم ، آلاچيق کنار اتاق قاسم بود ، نشسته بودم و تو خودم بودم که صداي قاسم من رو به خودم آورد
- خانم چيزي شده ؟ کاري دارين ؟
- نه مش قاسم بيا بشين ، ياد مامان و بابام افتادم و دلم به همين زودي براشون تنگ شده
و يه کم از چشمام اشک جاري شد ، با پشت انگشت سبابه اش اشکهام رو پاک کرد و گفت
- حق دارين من هم بودم دلم تنگ ميشد
- ميتونم مثل اون موقعها بشينم روي پاتون ؟
- آره دخترم بيا بشين
پاهاشو يه کم از هم باز کرد و من نشستم روي پاي چپش و دست راستمو انداختم دور گردنش و با دست چپم شروع کردم با دامنم بازي کردن ، اونم دست چپش رو دور کمرم حلقه کرد و از اون ور گذاشت رو باسنم و دست راستش رو گذاشت روي زانوي راستم و آروم آروم نوازش ميکرد
- پات اذيت نشه مش قاسم
- نه دخترم راحت باش ، تو مثل برگ گلي ، وزني نداري
يقه پيراهنم خيلي باز بود و سينه هاي درشت و بلورينم در اون خودنمايي ميکرد و نوک سينه ام معلوم بود ، قاسم بالاي چاک سينه هام رو بوسيد و گفت
- چي شد از شوهرت جدا شدي؟
- جنبه نداشت ، تو که ما رو ميشناسي ، خيلي راحتيم با همه و خونوادگي اينجوري بوديم ، مثلا همين که الان من نشستم روي پاي تو ، به مذاق آقا خوش نميومد يا مثلا ميگفت سينه هاتو کسي نبينه يا بالاتر از زانو هات رو کسي نبينه ، ميشه مش قاسم؟
- مگه شما رو نميشناخت ؟
- چرا مش قاسم ، باهاش يه سال دوست بودم همه جا باهاش ميرفتم ، استخر ، ديسکو و پارتي ولي بعد از ازدواج عوض شد و من نميتونستم تحمل کنم ؛ ميگفت با هيشکي رابطه نداشته باش و لباس لختي نپوش در صورتي که قبل از ازدواج ميدونست که من با خيليها رابطه دارم
- نميشه که با همه قطع رابطه کرد
- اون رابطه رو نميگفت مش قاسم ، منظورش رابطه جنسي بود
- مگه شما از اين رابطه ها داشتين با ديگرون ؟
- تو که ما رو ميشناسي مش قاسم و ميدوني چجوري هستيم ، يه عده مذهبي خشک هستن که حتي زن داداششون رو نميشناسن ، يه عده احترام رو در اين ميدونن که با هم دست بدن يا عده اي رو بوسي هم ميکنن يا باهم ميرقصن ؛ خونواده ما هم اينجورين که محدوديتي براي روابط تعريف نکردن
- بله خانوم ميدونم ، مامانتون و فاميلهاتون هم اينجوري بودند
- چجوري مش قاسم؟ با همه رابطه داشتن ؟
- آره ديگه با هر کي که دوست داشتن ، شوهراشون هم همينطور بودن و به همديگه ايرادي نميگرفتن
قاسم داشت هنوز زانوي منو مالش ميداد و من هم دستم وسط پاهاش بود و بزرگ شدن تدريجي کيرشو احساس ميکردم
- چيزي ديده بودي مش قاسم ازشون ؟ مثلا از مامانم ؟
- آره زياد ديده بودم ، مخصوصا وقتي شما ها هنوز خيلي کوچيک بودين ، بعد از هر مهموني و خوردن مشروب ، هر کي با هر کي ميخواست ميخوابيد
- جلوي روي شما ؟
- آره ، من و اقدس بايد مرتب ميرفتيم و ميومديم و سرويس ميداديم بهشون
- شما يا اقدس هم هيچ وقت قاطي شون شدين ؟
- چند باري آره ؛ هم من جوون بودم و هم اقدس
- يعني مهمونا با اقدس ميخوابيدن ؟ و شما با مهمونا ؟
- آره بابا جون ، آره ، حتي دو نفره با اقدس ميخوابيدن
- يعني دو نفره ميکردنش
- آره دخترم
- همجنسبازي هم ميکردن؟
- آره هر کاري بگين ميکردن ، زنها و دخترها هم باهم ، حتي يکي دوبار هم پيش اومد که مردا باهم يا با پسرها
- من هم همينطوري بزرگ شدم مش قاسم و شوهرم نميپسنديد اينو ، بابام هميشه ميگفت که هر چي لذت تو دنياست رو بدون محدوديت تجربه کنين ، فقط سمت هيچ مواد مخدر نرين
کير قاسم کاملا راست شده بود و من از رو شلواربه صورت نامحسوس ميماليدم براش ولي اون همچنان داشت روي رونم و زانوم رو ميماليد
- مشکلي بين تو و اقدس پيش نيومد بابت اين روابط؟
- اوايل يه کم مقاومت ميکرد ولي بعدا ديگه براش عادي شد
- ولي امروز صبح جلوي ذبيح يه کم خجالت کشيد ، الان رابطه تون چطوره ؟
- خيلي کم رابطه داريم ، شايد بشه گفت اصلا رابطه اي نداريم ، ديگه از اون شور و حال جووني خبري نيست
- شما چطور دخترم؟
- من خيلي سکس ميکنم ، هفته اي 5 يا 6 بار ، اونجا خيلي آزادي داشتم و با هر کي ميخاستم سکس ميکردم ، نميدونم خوبه يا بد ، ولي تنوع رو خيلي دوست دارم
ديگه هوا تاريک شده بود و يه لامپ کوچيک فضاي آلاچيق رو کمي روشن کرده بود ، هواي تهران تو اون موقع سال گرم بود ، خيلي گرم و من با اينکه لباس خيلي نازک و ابريشمي پوشيده بودم ، حسابي عرق کرده بودم ، قاسم دستي به بالا سينه هام کشيد و گفت :
- بفرماييد برين تو ساختمون خانوم ، اينجا خيلي گرمه ، خيلي عرق کردين
- از ذبيح پرسيدم ، کولرها کار نميکنن ، اونجا گرمتره، صبح يکي رو پيدا کنين بياد کولرها رو سرويس کنه ، اگه يه باد بزن هم باشه همينجا هواش بهتره
- ميرم الان باد بزن ميارم خانوم
چند دقيقه اي که قاسم رفت باد بزن بياره منم شورتم رو در آوردم و گذاشتم رو نيمکت ، قاسم وقتي برگشت ، نشست پيشم و شروع کرد آروم آروم باد زدن من و من دوباره نشستم روي پاش
- اينجوري اذيت ميشم مش قاسم ، اگه اشکالي نداره تو هم شلوارتو در بيار
قاسم يه نيگاه به پنجره اتاقش کرد و ديد چراغ روشنه و با ترديد شلوارشو درآورد ، پاهاي سيه چرده و پرمو و تنومندي داشت
- شورتتم در بيار مش قاسم و راحت باش ، اينجا که غريبه نيست
و پس از در آوردن شورتش دوباره نشستم روي پاش ، کيرش نيمه راست بود و بزرگ ، خيلي از روي شهوت بهم نگاه نميکرد و منم سعي ميکردم اينجوري وانمود کنم که همه چيز عاديه
بدن سفيد و لطيف و بلورين و بي موي من وقتي در کنار بدن اون قرار ميگرفت زيباييش دو چندان ميشد ؛ مثل دفعه پيش فقط با دست راستش آروم آروم زانو و روي رونم رو نوازش ميکرد و اصلا بالاتر نميومد
- از اون روزا که من کوچيک بودم بگو مش قاسم ، مثل اينکه من شير اقدس رو هم خوردم نه ؟
- بله خانوم ، ماشالله از همون روز اول اشتهاتون خوب بود و شير مادرتون کم ميومد ، واسه همينم الان اينقدر زيبا و خوش اندام هستين
من روي رون چپ قاسم نشسته بودم و دو تا پام وسط پاهاي اون بود و کير نيمه راست قاسم بين پاهاي من و پاي خودش اسير بود
- از مهمونيها بگو ، بابام هم زنهاي ديگه رو ميکرد؟
- خيلي نه خانوم ، ولي چند باري شد که خالتون رو کرد
- تو چي مش قاسم ، تو چيکار ميکردي؟
- من نوکر خونه زاد شما هستم خانوم ، هر کاري بهم ميگفتن ميکردم
با لحن خاص و شيطنت پرسيدم
- مامانم هم؟
با يه تاخير کوتاه جواب داد
- بله خانم
- جلوي همه ؟
- بله خانوم ، تو مهمونيها همه کاري ميکردن
- مامانم خيلي ميداد ؟
- بله خانم تو هر مهموني به چند نفر
کير مش قاسم يواش يواش راست ميشد و من سعي ميکردم از حصار بين پاهام خارج نشه و اين مار خوش خط و خال رو هدايتش ميکردم به سمت خودم و حالا سر کير قاسم درست در مقابل کس من قرار داشت و من با تکون تکونايي که به خودم ميدادم سعي ميکردم از مسيرش منحرف نشه
- همه لخت ميشدن تو مهمونيا
- هر کي ميخواست لخت ميشد ، ولي اکثرا اواخر مهمونيها همه لخت بودند
- شما هم لخت بوديد؟
- من با يه شورت و يه پاپيون قرمز هميشه در مهمونيها حاضر بودم و اقدس هم با يه پيش بند کوتاه
- چرا با شورت ؟
- هر کي ميخواست در مياورد
- و هر کي ميخواست اقدس رو هم ميکرد ؟
- بله خانم
- تو هر بار سکس ميکردي؟
- بله تقريبا خانوم
کير قاسم يواش يواش سر بالا شده بود و تقريبا سرش تو کس من بود و من با يه تکون و عقب و جلو شدن کيرش رو کامل فرستادم داخل و با آرامش نشستم روش
- گفتي همجنس بازي هم ميکردن ، حتي آقايون با پسرها؟
- بله خانوم يکي از مهمونا يه پسر جوون رو بعضي وقتا مي آورد که نميدونم کيش بود و يکي از پسرخاله هاتون علاقه به دادن هم داشت
- مهمونا هميشه ثابت بودن يا تغيير هم ميکردن ؟
- بيشتر اوقات ثابت بودن ولي گه گداري نفرات جديدي ميومدن
صحبتهامون بيست دقيقه اي طول کشيد و کير قاسم تو کس من بود و من هر از گاهي تکونهاي ريزي به خودم ميدادم و لذت ميبردم
- مش قاسم اگه زانوت اذيت نميشه منو بغل کن و تا اتاق خوابم ببر
- نه خانم اذيت نميشم
من دستامو دور گرنش حلقه کردم و دو تا پاهام دو طرف کمرش انداختم و سعي ميکردم کيرش از تو کسم درنياد و اونم از زير باسنم گرفت و منو بلند کرد به مقصد اتاق خوابم ؛
مسير طولاني از آلاچيق تا پله ها و رفتن بالا از پله ها تا اتاق خواب باعث ميشد کيرش تا نصفه در بياد و دوباره بره تو و من هم با بالا و پايين کردن خودم باعث ميشدم اينکار بهتر انجام بشه
به اتاق خواب که رسيديم من رو رو تخت خوابوند و منم هم چون دست و پاهامو ول نکرده بودم اونم افتاد روم و گفتم
- مش قاسم ! همينجوري باش تا خوابم ببره
و پاهام و دستام رو شل کرددم و خوابيدم زيرش و اونم با آرامش خوابيد روم و سعي ميکرد خيلي وزنش روي من نيفته و هيچ عقب و جلويي نميکرد و من آروم آروم خوابم برد . . .
     
#5 | Posted: 16 Jun 2018 15:42
زندگينامه ندا < قسمت پنجم >


به ذبيح سپرده بودم هر روز صبح اگه تا 9 بيدار نشدم ، بياد و بيدارم کنه ، اون روز هم با صداي ذبيح بيدار شدم ، دامنم رفته بود بالا و پايين تنه ام تا بالاي کمرم لخت بود ، چهار زانو نشستم و يه نگاه به وسط پاهام کردم ، آثار آب کير قاسم روي کسم باقي مونده بود
- ذبيح ! من که رفتم حموم ، اين رو تختي رو ببر بده مامانت بشوره ، آب کير ريخته روش
- بله خانم چشم ، ديشب کسي اينجا بود
- نه غريبه اي نبود
همين طور که چهار زانو نشسته بودم پيراهنم رو درآوردم
- حموم که حاضره ؟
- بله خانوم ، الان ميگم مامانم هم بياد کمکتون کنه
بعد از چند دقيقه که ذبيح با مامانش تماس گرفت ، اقدس اومد در حالي که شورتم دستش بود و گفت :
- خانوم شورتتون رو نيمکت آلاچيق جا مونده بود
گرفتم ازش و دادم دست ذبيح و در حالي پا ميشدم و ميرفتم به سمت حموم گفتم :
- اينم با روتختي بشورين
اقدس يه کم معطل کرد که ذبيح رو تختي رو جمع کنه و بره بيرون تا اونم لخت بشه و بياد تو حموم ، روي سکو دراز کشيده بودم و کف پاهام رو سکو بود و اقدس با دوش شيلنگ دار از روي پاهام و ساق پاهام شروع کرد به آب گرفتن و همزمان با دستش ميماليد ، به وسط پاهام که رسيد ، يه کم مکث و تعجب کرد
کارش رو تموم کرد و موقع رفتن بهش گفتم
- صبحانه ام رو تو تراس جلوي استخر ميخورم و بعد ميرم بيرون
- بله خانوم
صبحانه رو که خوردم ، ليستي که آقاي احمدپور بهم داده بود رو يه نگاهي انداختم ، اولين مورد يه کارخونه توليد لوازم منزل بود که تو منطقه صنعتي خرمدشت بود به مديريت آقاي اکبري ، خواستم بهش زنگ بزنم و برم براي بازديد ولي نظرم عوض شد و با خودم گفتم بهتره سرزده برم ببينم چه خبره
يادم افتاد که راننده اي که منو از فرودگاه آورده بود بهم کارت داده بود ، تو کيفم رو گشتم و شماره اش رو پيدا کردم و باهاش هماهنگ کردم که بياد دنبالم و يک ساعت بعد فريبرز اومد ،
يه تاپ نازک و نخي چسبون سفيد با گلهاي ريز و يه شلوار سفيد نازک و نخي چسبون کوتاه که شورت آبي روشنم از زيرش پيدا بود ، پوشيدم و طبق معمول سوتين نبستم ، يه باريکه از کمرم بين تاپ و شلوارم معلوم بود ، بعد همون مانتويي که تو هواپيما پوشيده بودم رو دستم گرفتم و اومدم حياط ، فريبرز با ديدن من سلام کرد
- سلام خانم ، کجا بايد بريم ؟
آدرس رو دادم دستش و گفتم
- سلام آقا فريبرز ، صبح بخير ، اول بريم تا من چند تا تيکه لباس بگيرم ، همين يه مانتو رو دارم بعد هم ميريم به اون آدرس ، ماشين دم دره ؟
- بله خانم ، بيارم داخل؟
- نه نيازي نيست ، بريم
و با زدن عينک آفتابي ام راه افتادم به سمت در ، قاسم که منو ديد دوان دوان اومد به سمتم و گفت :
- خانوم سلام ، نيازي هست باهاتون بيام
- نه مش قاسم ، ميرم خودم
در رو باز کرد و رفتم بيرون ، رو کردم به قاسم و گفتم
- آقاي احمد پور قراره تا ظهر يه ماشين برام تهيه کنه و بياره ، در جريان باش
دو نفر جوون توي پياده رو با ديدن اندام و لباسهاي من محو تماشاي من شدن و رد شدن و رفتن و صدايي از پشت سر ، منو به خودش جلب کرد
- مش قاسم خانم و آقاي اعتماد الدوله تشريف آوردن ؟
- نه شايسته خانوم ، دخترشون هستن ، ديروز تشريف آوردن
برگشتم به سمت صدا و يه زن حدود 50 ساله توپر با يه پسر جوون رو ديدم که فهميدم شايسته و پسرش هستن ، يه مانتوي کرم که آستينهاش کار شده بود ، پوشيده بود که يقه اش باز بود و چاک سينه هاش ديده ميشد ، قطعا سايز سينه هاش بزرگتر از من بود ولي به خاطر اينکه يه کم چاق بود خيلي خودشونو نشون نميدادن و پسرش يه جوون نسبتا لاغر و قد بلند بود
اومد جلو و دستشو انداخت گردنم و در حال احوالپرسي بوسيدم و خودش و پسرش رو معرفي کرد و من هم بعد از تعارفات اوليه بهش گفتم که از ديدنشون خوشحالم و سر يه فرصت مناسب براي ديدنش ميرم خونشون ؛ مانتوم رو تنم کردم ولي دگمه هاشو نبستم و نشستم رو صندلي جلوي ماشين و راه افتاديم
- جاي خاصي براي خريد در نظر داريد ؟
- نه آقا فريبرز من که جايي رونميشناسم
- چي ميخواهين بخرين؟
- دو سه تا مانتو و يکي دو دست لباس زير ، مهم نيست کجا باشه و قيمتش چقدر باشه ، فقط جنسش خوب باشه
- من يه دوستي دارم ميدون ونک يه فروشگاه بزرگ داره ، اگه اجازه ميدين بريم پيش اون
- بله حتما
بعد از پارک کردن تو پارکينگ پاساژ سوار آسانسور شديم که بريم به فروشگاه مورد نظرمون ، فريبرز با اشاره به سينه هام گفت :
- خانم اين جور لباس پوشيدن اين جاها خيلي اشکال نداره ولي تو خيابون ممکنه مامورهاي ارشاد بهتون گير بدن
چشمکی زدم و گفتم : راست ميگي ها ، فکر کردم تو استراليا هستم
فروشگاه بزرگي بود و تقريبا همه چيز زنونه داشت ، فريبرز منو به رضا معرفي کرد و اون هم به همراه ما اومد تا برام توضيح بده
- دو تا مانتوي رنگ روشن بهم بدين
- کوتاه يا بلند ؟
با اشاره به زانوم و سينه ام بهش گفتم :
- یه دونه کوتاه و یه دونه بلند بهم بدین فقط بهتره يقه اش هم باز باشه ، وگرنه من خفه میشم
يه مانتو زرد روشن برداشت و داد دستم و با دستش به اتاق پرو اشاره کرد و گفت :
- بيزحمت اينو بپوشين تا سايزتون دستم بياد
و مانتو به دست تا اتاق پرو اومد ومن رفتم داخل و مانتوم رو در آوردم و در رو باز کردم و مانتو رو دادم دستش و مانتوي جديد رو ازش گرفتم و بدون بستن در پوشيدمش و يه چرخي زدم و گفتم :
- خوبه ؟
- بيزحمت دگمه هاش هم ببندين
- بالاييه بسته نميشه يه کم تنگه
فريبرز گفت :
- آره رضا ، يه کم براشون تنگه مخصوصا قسمت سينه و باسن
رضا که همش نگاهش به سر و سينه و بدن من بود با لحن خاصي گفت :
- ماشالله سينه و باسن خوبي دارين
بعد از آوردن چند تا مانتو بالاخره دو تاش رو انتخاب کردم ، یکیش که رنگش طوسی روشن بود ، بلند بود و کمر به پایینش و آرنچ تا مچش چارخونه توری بود و یکیش که رنگ نباتی داشت نسبتا کوتاه بود و پشتش از یقه تا کمر توری بود .وقتی اولی رو پوشیدم رضا گفت :
- این جنسش نود درصد نخه با اینکه بلنده ولی مجبورین زیرش ساپورت و تی شرت آستین دار بپوشین چون کاملا پاهاتون و دستاتون رو نشون میده
- البته مجبور که نیستیم ، هستیم ؟
- ولی در مورد دومی یه تیشرت آستین کوتاه یا تاپ کفایت میکنه
بعد رفتيم سراغ شلوار
- چي ميپوشين ؟ جين ، کتان ، پارچه اي ؟
- حالا يه دونه جين بهشون بده خانوم بپوشن ، از اون جنسهاي خوب و لطيف بده
در حالي که نيمرخ باسنم رو به طرفش گرفته بودم و دستي ماليدم روش گفتم :
- از اين جنس که پامه ندارين
- اين نخي و کشيه خانوم ، چرا ازاينم دارم ، الان يه جين ميدم بهتون يه دونه هم از هميني که تنتونه ميدم تن بزنين ، فقط به همين نازکي باشه ؟ اشکال نداره شورتتون ديده بشه از زيرش؟
- نه خوبه همينجوري
درحالي که رضا ميخواست بره و نمونه شلوار بياره ، دگمه شلوار و زيپشو باز کردم و در اتاق پرو رو نيمه بستم و شلوارم رو درآوردم تا شلوار جديد رو امتحان کنم ، از تو اتاق با صداي بلند گفتم :
- عذر ميخام ، حالا که لختم ، بهتر نيست اول تکليف شورت و سوتين رو مشخص کنيم بعد شلوار ؟ لباش زيرهاتون پرو دارن ؟
- در واقع پرو ندارن خانوم ولي اگه من سايز و سليقه تون رو بدونم ، ميتونم بيارم براتون بپوشين ، سايزتون رو ميدونين يا بيام ببينم ؟
- بيايين ببينين بهتره
و در اتاق پرو رو باز کرد و اومد داخل ، در حالي که فريبرز هم نگاه ميکرد ، يه شورت تنگ آبي تنم بود که لمبراي کونم ازش زده بودن بيرون ، اتاق پرو براي دو نفر جاي کافي نداشت
- لطفا برگردين
برگشتم و يه کم باسنم رو دادم عقب و حس کردم خورد به پاش و رضا بند شورتم رو برعکس کرد تا بتونه ببينه شمارش چنده و بعد از يه کم اينور و اونور کردن شورتم گفت :
- خوب اينکه هشتاده و به نظرم سوتينتون هم هشتاد باشه بزارين ببينم
و از زير تاپم دنبال شماره سوتينم گشت و بالاخره گفت :
- بله اونم هشتاده ، البته به نظرم هشتاد براتون تنگ باشه
- نه آقا رضا خوبه ، چند وقته ورزش نکردم يه کم دارم چاق ميشم ، بايد دوباره برم ورزش
- ما جسارت نکرديم خانم ، شما نه تنها چاق نيستين ، بلکه خيلي هم زيبا و خوش اندامين ، حالا بفرمايين چه مدلي دوست دارين که رنگهاي مختلفشو بيارم ببينين
- دو دست برام معمولي و راحتشو بيارين براي خواب و دو دست هم مجلسي برام بيارين
- مجلسي ، منظورتون شورت لامبادا هستش ؟ که تو مهمونيها زير لباستون بپوشين تا خط شورت معلوم نباشه
- بله و همچنين بدون لباس هم شيک و جذاب باشه
- لطفا به ال سي دي که رو ديواره توجه کنين ببينم کدوم مدل رو ميپسندين
ال سي دي رو روشن کرد و دونه دونه عکسها رو داد جلو ، روي چند تاش متوقفش کردم و اون توضيح داد :
- اين يکي جلو و عقب شورتش و سوتينش کاملا توريه و نماي خيلي خوبي داره و اتفاقا سايز شما رو تو رنگهاي مختف دارم ، اين يکي پشتش بنده که کاملا لاي باسنتون محو ميشه و سوتينش و جلوي شورتش خيلي مختصر و مفيد طراحي شده
- اين يکي هم مثل قبليه ، فقط با اين تفاوت که جلوش توره ، و اين يکي دوطرفش شورت و سوتينش گره داره که نسبت به اون يکيها راحتتر ميشه درش آورد
- خوبه همين چهارتا رو بيارين از نزديک ببينم ، چه رنگهايي داره ؟
- همه رنگها رو داره ، فقط اگه بخواهين از زير لباستون خيلي معلوم نباشه بهتره رنگ روشن بردارين ولي اگه مهم نباشه که از زير لباساتون معلوم باشه ، با توجه به رنگ پوست سفيد و بلوري شما بهتره از رنگهاي تيره استفاده بشه که سکسي تر هم هست
ياد مادرم افتادم که موقع ترک استراليا بهم گفته بود
- دخترم ! آدماي تو ايران تو حصار و محدوديت بودن و مثل آدماي اينجا آزاد نبودن ، پس تو انتخاب دوستاي پسرت عجله نکن و به پولداري و فقرشون توجه نکن و بزار اونا ازت تقاضاي سکس بکنن
آخه من تو شهر پرت خيلي آزادانه با هر کي که ازش خوشم ميومد فوري سکس ميکردم ولي اينجا بايد به توصيه مادرم يه کم احتياط کنم و به جوونا رو ندم
حالا من هم از رضا و هم از فريبرز خوشم اومده بود و دوست داشتم باهاشون سکس کنم ، ولي بايد يه کم صبوري ميکردم ؛ با يه حالت خاصي گفتم :
- همون رنگهاي تيره رو برام بيارين
و رضا رفت که بياره و فريبرز همچنان به من نگاه ميکرد که در اتاق پرو رو بستم و رفتم داخل و شورت و سوتينم رو درآوردم و منتظر ايستادم تا رضا بياد ، وقتي صداي در زدن اومد سرم رو از لاي در آوردم بيرون
- خانم اينا چند تا رنگ تيره از اوم مدلهايي که خواستين کدوم رو بدم ؟ فقط تو انتخاب دقت کنيد و سعي کنيد هموني که پوشيدن رو بردارين
اول يه سرمه اي از اون مدل تمام توري رو امتحان کردم ، جلوي آينه ايستادم و ديدم که تقريبا جاييم رو نپوشونده و در رو باز کردم و در حاليکه چرخي ميزدم گفتم خوبه ؟
رضا اومد جلو و يه کم سينه هام رو تو سوتين جابجا کرد و يه دستي به کش شورتم زد و گفت
- اين که خيلي عاليه خانم
- من هم نظرم همينه خانوم خيلي بهتون مياد
برگشتم و گفتم که بند سوتين رو باز کنه و مخصوصا خودمو يه کم ، ولي دقيق ، دادم عقب ، کير راست شده اش به لاي کونم برخورد کرد و من دوباره رفتم داخل و اونا رو درآوردم و يه رنگ آبي از اون مدل لامبادا رو درخواست کردم و دستم رو آوردم بيرون اونا دادم دستش و بعد از پوشيدنش در رو باز کردم
- به به خانم ! اين خيلي بهتر از قبليست ، خيلي هم مختصر و مفيد طراحي شده
- برگشتم به سمت آينه به طوريکه پشتم به اونا بود و ديدم شورتش کلا 5 سانت پارچه داره و سينه هام کامل از سوتين بيرون موندن يه طوريکه بخشي از هاله صورتي نوک سينه هام ديده ميشدن
سالي چند بار به همراه مادرم که تو شهر پرت ميرفتيم لباس زير بخريم و قبل از بيرون اومدنمون يه سکس کامل ميکرديم و الان هم خيلي هوس کرده بودم ولي بايد خوددار باشم ، به فريبرز گفتم نظر شما چيه ؟ اومد جلو و يه دستي به سينه ام کشيد و گفت :
- بهتر از اين نديدم خانوم ، خيلي باکيفيت و زيباست
- خوب همين دو تا رو بر ميدارم
شلوار و تاپ هم بدين تا امتحان کنم
براي شلوار و تاپ تشريف ببرين طبقه بالا اونجا خدمتتون ميدم ، من هم با همون شورت و سوتين رفتم بالا و اونا با لباسام دنبالم اومدن بالا و چند تا تاپ و شلوار داد بهم که امتحان کنم
- اتاق پرو نداره اينجا
- نه خانوم راحت باشين
شلوار جين کشي رو اول پوشيدم و به سختي دادم بالا و گفتم :
- به نظر تنگ مياد
- در بيارين و اين يکي رو بپوشين
موقع درآوردن شورتم تا نصفه کشيده شد پايين و دادم بالا و گفتم
- آخ ببخشيد
- راحت باشين خانوم
- من با تاپ عادت ندارم سوتين بپوشم
و برگشتم و پشتم رو کردم به اونا و سوتين رو در آوردم و آرنج دستم رو گرفتم جلوي نوک سينه هام که مثلا ديده نشن و سوتين رو گذاشتم روي ميزو تاپ رو برداشتم و برگشتم و تاپ رو روي سينه هام مرتب کردم و ديدم که نوک سينه هام کاملا به وضوح ديده ميشه
دوباره هر دو لب به تحسين باز کردن و گفتن که عاليه
- آقا فريبرز لباس قبليها رو بدين بپوشم و بريم
پشتم رو کردم بهشون و تاپ رو درآوردم و دادم دست فريبرز و تاپ قبليمو پوشيدم و همونطور که پشتم بهشون بود شورتم رو در آوردم و گفتم
- آقا فريبرز شورت قبليمو ميدين
فريبرز جلو اومد و بوسه اي به کتفم زد و شورت رو داد دستم ؛ وقتي دولا شدم که بپوشم با برخورد کونم با کير راست شده فريبرز فهميدم هنوز پشتم ايستاده
- ببخشيد خانوم محو تماشاي بدن زيباتون شده بودم
- اشکالي نداره آقا فريبرز
ديگه فکر کنم اينجا کاري نداريم ، بريم ؟
بعد از حساب و کتاب کردن راه افتاديم به سمت کارخونه . . .
     
#6 | Posted: 18 Jun 2018 18:44 | Edited By: Neda_Etamad94
زندگينامه ندا < قسمت ششم >



- آقا فريبرز ! شما ازدواج کردين
- بله خانوم سه چهار ساله
- راضي هستين از زندگيتون ؟
- بله خوبه خانوم ، خدا رو شکر
- به نظر نمياد از اين خونواده هاي مذهبي باشين ، هستين ؟
- نه اتفاقا ، ديگه از اينجور خونواده ها خيلي کم شده ، يه عده شون که سروکارشون با دولته و نونشونو از اين راه در ميارن ، يه عده هم سنتي هستن و فعلا رعايت ميکنن ولي نسل بعدي اينجوري نميمونه و کسي ديگه مذهبي نخواهد بود مگر همون دسته اول
- من که اصلا به حجاب و پوشش اعتقادي ندارم و نميتونم تحملش کنم ، ما تو استراليا خيلي آزاد بوديم و اصلا چيزي به نام پوشش وجود نداشت
من که شالم رو انداخته بودم روي دوشم و دکمه هاي مانتوم رو هم باز کرده بودم تا سينه هام و بدنم يه هوايي بخورن گفتم
- لباسهاي خوبي خريديم آقا فريبرز ، نه ؟ دستت درد نکنه چه آدم خوبي بود آقا رضا
- بله خانوم خيلي آدم خوبيه ، از دوستاي دوران دبيرستانمه و باهاشون رفت و آمد خانوادگي داريم
- اونم به نظر، مثل شما آدم روشنفکري مياد
- بله کاملا درست ميگين
به جاجرور رسيده بوديم و گفتم :
- ميخاين اينجا نگه دارين يه چيزي بخوريم و آبي به سر و صورتمون بزنيم
- بله حتما خانوم
من با همون هيات و شال رو شونه و مانتوي باز که سينه هام از بالاي تاپ و شکمم از پايين معلوم بود ، پياده شدم و رفتيم به سمت يه آب ميوه فروشي و من رفتم يه آبي به سر و صورتم بزنم و فريبرز هم رفت که سفارش بده ، من گفتم :
- هر چي شما بخورين من هم ميخورم آقا فريبرز
برگشتم و ديدم فريبرز سر يه ميزي نشسته و منتظر منه
- چرا همه اينجوري نگاه ميکنن منو ؟
- خوب اينجا خارج از تهرانه و مردم کمتر زن زيبا و خوش اندام مثل شما ، اونم با اين طور لباس پوشيدن ديدن ، واسشون تازگي داره
يه دستمال کاغذي بداشتم و صورتم و سينه ام رو خشک کردم و ادامه دادم
- ولي تو تهران کمتر جلب توجه ميکردم نه ؟
- بله ، اذيت ميشين ديگرون به طور خاص نگاهتون ميکنن ؟
- نه اتفاقا خوبه ، بزار لذت ببرن ، شما و آقا رضا چي ؟ خانوادتون مثل من راحتن
- بله تقريبا ، تو پوشش مثل شما هستن و راحت لباس ميپوشن ، شما گفتين از شوهرتون به خاطر حساسيتهاش جدا شدين ، درسته ؟
- بله خيلي حساس بود
- الان تنها هستين ؟ سختتون نيست
- آره تنهام ، نه بابا خيلي هم راحتم ، شوهر ميخام چيکار ! ببينم نکنه برام شوهر سراغ داري
- نه جسارت نميکنم ، همينطوري پرسيدم
آب ميوه مون که تموم شد ، رفتم که حساب کنم که گفتن حساب شده
- آقا فريبرز شما چرا حساب کردين ؟
- خواهش ميکنم ، هم صحبتي با خانومي مثل شما خيلي بيش از اين مي ارزه
- ممنون ، بريم ؟
- بريم خانم
- شما برخلاف چيزي که نشون ميدين و از خانواده هاي خيلي ثروتمند و اعيون هستين ، خيلي هم خودموني و خاکي و صميمي هستين
- آره آقا فريبز همينطوره ، ما همينجوري بزرگ و تربيت شديم ، مثلا من با قاسم ، سرايدارمون ، مثل بابام و با پسرش مثل برادرم رفتار ميکنم
- ديدم که لباس پوشيدنتون جلوي اونا هم خيلي راحت و صميميه
- آره خيلي ، من مخصوصا با زير دستانم خيلي راحتم ، خيلي زياد
ديگه رسيده بوديم به فريبرز گفتم اگه پرسيدن کي هستيم بگو اومدين نمايندگي بگيريم و فريبرز زنگ زد و در رو باز کردن و ما رفتيم و نشستيم تو دفتر و منتظر آقاي اکبري
- سلام ، خيلي خوش اومدين
- سلام ، ما اومديم خدمتتون براي گرفتن نمايندگي اصفهان ، اونجا که نمايندگي ندارين ؟
- خير اتفاقا ، خيلي خوش اومدين
من همونطور با مانتوي جلو باز و شال رو شونه نشسته بودم و پام رو انداخته بودم روي پام ، آقاي اکبري و منشيش خيلي دقيق بهم نگاه ميکردن
-اگه اجازه ميدين يه توضيحاتي راجع به محصولاتتون بدين
و اون هم شروع کرد به توضيح دادم و من از پنجره اي که مشرف بود به داخل کارخونه مشغول تماشاي کارگرها و دستگاهها بودم ، کارخونه بسيار منظم و مرتب بود و به نظر همه با دل و جون مشغول کار بودن
- کارخونه خيلي مرتب و خوبي دارين ، بهتون تبريک ميگم ، شما صاحب اينجا هستين
- نه خانم من فقط مديريت اينجا رو به عهده دارم و صاحب اصليش خارج از کشور هستن
کارت شناساييم رو نشونش دادم و گفتم :
- من ندا اعتماد الدوله هستم و ايستادم باهاش دست دادم
آقاي اکبري شوکه شده بود و با دست پاچگي گفت
- اي واي ، من رو ببخشين خانم ، نشناختم شما رو خيلي خوش اومدين
- خواهش ميکنم آقاي مهندس اتفاقا سرزده اودم تا ببينم اوضاع چطوره و حالا ميبينم که پدرم آدم لايقي رو براي اداره اينجا گذاشته
- ممنون خانم ، انجام وظيفه ميکنم ، ميخواين از کارخونه بازديدي داشته باشين ؟
- بله حتما ، فقط اول بهتر ميدونم لباسامو عوض کنم ، خيلي عرق کردم
آقاي اکبري احمد آقا رو صدا کرد و گفت خانم رو به اتاق استراحت مديريت راهنمايي کنه تا اونجا لباس عوض کنه و فريبرز هم رفت تا لباسها رو بياره
آقاي اکبري يه آدم نسبتا قد بلند و چاق بود و خيلي خوب نشون ميداد که براي مديريت زاييده شده و احمد آقا يه مرد حدود 45 ساله بود که خيلي صاف و ساده به نظر ميومد و اونجا با خانوادش زندگي ميکردن و سمت نگهباني و سرايداري رو به عهده داشت ، اتاق استراحت مديريت يه اتاق نسبتا کامل بود و من از احمد پرسيدم :
- اين اتاق براي چي هستش؟
- خانوم ! آقاي اکبري اينجا بعضي وقتها استراحت ميکنن ، مثلا بعضي شبها که کارشون طول ميکشه ديگه تا تهران نميرن و همينجا استراحت ميکنن
در اين اثنا من مشغول در آوردن مانتوم شدم و بهش گفتم
- برو از راننده لباسهام رو بگير بيار
با گفتن چشم خانوم ، رفت و با لباسها برگشت ، من با تاپ و شلوار ايستاده بودم و سينه هام بد جوري تو تاپ تنگم خودنمايي ميکردن ، احمد لباسها رو گذاشت رو ميز جلو مبلي و گفت :
- من رفع زحمت ميکنم تا راحت باشين خانوم
- نه همينجا باش اشکالي نداره ، بده ببينم کدوم رو بپوشم بهتره
و نشستم و کفشهاي پاشنه دارم رو در آوردم و مشغول بررسي لباسها شدم در حالي که احمد سر به زير ايستاده بود کنار در و دستشو گذاشتو بود رو اون دستش
- خوب ! فکر ميکنم اين شورت آبيه خوب باشه ، نه ؟ سوتين هم نميخاد
- حتما همينطوره خانم
ايستادم و دکمه و زيپ شلوارم رو باز کردم ، يه نيگا زير چشمي به احمد انداختم و ديدم همزمان که سرش پايينه ولي سعي ميکنه من رو هم ببينه ، شلوارم رو در آوردم و پاهاي بسيار زيبا و لطيفم رو به نمايش گذاشتم ، شلوارم رو دادم دستش و گفتم :
- آويزونش کن به چوب رختي پشت در احمد آقا و يه دقيقه پشت به من وايستا تا من شورتم رو عوض کنم
شورتم رو در آوردم و يه دستي به کسم کشيدم و شورت آبي رو پوشيدم
- بيا احمد آقا اين شورتم هم آويزون کن اونجا
شورتم رو هم گرفت و آويزون کرد ، يه کمي با شورت همونجا قدم زدم و پشت به اون ، رو به پنجره ايستادم و بيرون نگاه کردم تا احمد بتونه کامل پاها و باسن منو ببينه و بدون مقدمه همونطور که ايستاده بودم تاپم رو درآوردم و گفتم :
- احمد آقا اون مانتو طوسي رو ميدي
بعد از چند ثانيه احمد آروم اومد و پشت من ايستاد و گفت بفرماييد ، من يه کم جا جوردم و از بالاي شونه هام تاپم رو دادم دستش و گفتم
- کمکم کن مانتو رو بپوشم
و اون مانتو رو به صورتي که من بتونم بپوشم دستش گرفت و من موقع پوشيدن سعي ميکردم دستش با دست و بازوي من تماس داشته باشه ،فقط یه دکمه روي نافم رو بستم و برگشتم ، در حالي که پاهام تا بالاي شورتم و تقريبا دو نيمکره داخلي سينه هام در معرض ديد بود ، دست انداختم و يه کم سينه هام رو تو لباس مرتب کردم و دو دکمه بالاتر و دو دکمه پايينتر رو هم بستم ، چاک سينه هام به وضوح ديده ميشد و پاهام هم از زير دامن توري مانتو قابل تشخيص بود ، موهاي بلند و طلايي و موجدارم رو روي شونه و سينه ام ريختم و گفتم : خوبه احمد آقا؟
- بله خانوم
پشتم رو کردم بهش و يه کم باسنم رو دادم بيرون و بهش و گفتم :
- باسنم که ديده نميشه
- يه کم پايينش ديده ميشه خانوم
دولا شدم و گفتم :
- يه کم که اشکال نداره ، الان چي ؟
- الان کامل ديده ميشه خانوم
- خوبه ، خيلي خوب . . . .
     
#7 | Posted: 21 Jun 2018 13:06 | Edited By: Neda_Etamad94
زندگينامه ندا < قسمت هفتم >


نشستم که کفشهام رو بپوشم و دو قسمت چپ و راستي دامن مانتو رفتن کنار و پاهام تا بالاي رونم ديده شدن
- خوب ، برو آفاي مهندس رو بگو بياد بريم پايين
آقاي اکبري که اومد ، با ديدن من ، مات و مبهوت نگاه ميکرد
- چيزي شده آقاي اکبري
- نه خانوم ولي . . .
- ولي نداره ، از اين به بعد خانوماي اين مجموعه بايد خيلي شيک ومرتب تر از قبل لباس بپوشن و در ضمن رعايت حجاب هيچ الزامي نداره ، حالا بريم ؟
- بله خانوم
حدود 30 نفر کارگر ريز و درشت به خط ايستاده بودن و با دقت به من نگاه ميکردن و من با همشون دست دادم و سمت و مسئوليتشون رو پرسيدم ، وقتي راه ميرفتم پاهام تا بالاي زانو ديده ميشد و سر ميزهاشون که ميرفتم مخصوصا دولا ميشدم تا مسئول ميز بتونه سينه هام رو بهتر ببينه و بقيه بتونن باسنم رو ببينن
با خودم گفتم که اگه الان تو پرت بوديم من حداکثر ظرف مدت يه ماه با همه اينا سکس ميکردم ؛ تو مزرعه ما تو شهر پرت حدود صد نفر کارگر و مهندس کار ميکردن و من تقريبا با همشون سکس رو تجربه کرده بودم ، اونجا به همين راحتي که اينجا با همه دست ميدادم ، سکس ميکردم
- آقاي اکبري براي همه کارکنان اين ماه 10 درصد حقوقشون رو به عنوان پاداش بديد در ضمن بيمه عمر و بيمه تکميلي هم دارن کارکنان ؟
- چشم خانم پاداشي که فرمودين در نظر ميگيريم و در مورد بيمه عمر و تکميلي هم توضيح ميدم خدمتتون
و بعد با صداي بلند به همه گفت :
- به افتخار خانم مهندس کف مرتب بزنين
و همه با دست زدن از من قدرداني کردن
بعد از بازديد از محوطه داخلي کارخونه يه سري هم به اتفاق آقاي اکبري و احمد به حياط و محوطه هاي خارجي کارخونه زديم و بعد به احمد گفتم تو کجا زندگي ميکني ؟
- خانم يه اتاق نزديک دره
- آقاي اکبري شما سند پاداش کارگرها رو آماده کنين براي امضا ، من يه سر به اتاق احمد آقا ميزنم بعد ميام دفتر
و به اتفاق احمد رفتيم اتاقش ، اتاق احمد دو تا اتاق تو در تو بود که کل مساحتش 40 متر هم نميشد و اونجا با پسر و دختر و همسرش زندگي ميکرد ، دختر 12 ساله اش و همسرش که فکر کنم 32 يا 33 ساله بود با ديدن من جا خوردن و سلام کردن و ايستادن و احمد سريع يه صندلي آورد تا من بشينم و وقتي نشستم و پام رو رو پام انداختم ، دو تا پاهام کامل تا بالاي رونم در معرض ديد بود و گفتم
- احمد آقا همين يه دختر رو داري ؟
- کنيز شماست خانم ، يه پسر هم دارم که سربازيه
- خدا حفظشون کنه
- اينجا براتون کوچيک نيست ؟
- چرا خانم ، ولي چاره اي نداريم
- خانم شما چي ؟ مشکلي دارين اينجا
- نه خانوم به مرحمت شما و آقاي مهندس مشکلي نيست
بيرون که اومديم رو به احمد کردم و گفتم :
- زن خوبي داري احمد آقا ، هم خوشگله و هم بساز ، تو اين جاي به اين کوچيکي زندگي ميکنه و ميگه مشکلي نداره ، قدرش رو بدون
- بله چشم خانم
احمد منو تا در دفتر مشايعت کرد و رفت و من رفتم داخل
- آقاي اکبري يه کم به خانواده احمد بيشتر رسيدگي کنين
- چشم خانم ، در مورد بيمه عمر و تکميلي ميخاستين صحبت کنيم ؟
- بله ، سود دهي کارخونه خوبه ؟
- بله خانم خيلي خوبه
- پس حتما همه رو بيمه تکميلي و عمر کنين به نحوي که نيمي از هزينه رو خودشون بدن و نيمي رو کارخونه
- چشم خانم ، الان يه پذيرايي مختصر آماده کرديم ، بفرماييد بريم
نزديکاي غروب بود، يه گوشه زمين کارخونه يه فضاي کوچيک و مرتبي درست کرده بودن که شامل دو تا تخت سنتي و يه حوض و فواره جمع و جور بود و به اتفاق اکبري رفتيم تا خستگي در کنيم ، همه چيز مهيا بود چاي و قليون و مشروب و آجيل و ميوه
- بفرماييد خانم بنشينيد و يه گلويي تازه کنيد
- ممنون آقاي اکبري ، چه جاي دنج و با صفايي درست کردين
نشستم لبه تخت و دامن مانتوم رو انداختم روي تخت ( اون جوري که سلطان سليمان مينداخت روي تخت سلطنتش ) و پاي چپم رو جمع کردم زيرپاي راستم و براي اينکه دکمه مانتوم پاره نشه ، يکيشو باز کردم ؛ هوا رو به تاريکي بود و نور ملايم دو تا چراغ ديواري اونجا رو روشن ميکرد ، به طوريکه اگه کسي با دقت نگاه ميکرد شورتم رو ميتونست ببينه
- آقاي اکبري ، راننده ، کجاست ؟
- نميدونم خانم ، کاريش دارين ؟
- بگين اونم بياد و خستگي در کنه
- با بيسيم آقاي اکبري به احمد آقا پيغام داد که فريبرز رو از تو ماشين صدا کنه
- بفرماييد آقا فريبرز خستگي در کنيد ، تا شب نشده برگرديم
يه دونه موز برداشت و گفت :
- ممنون خانم ، من رفع زحمت ميکنم ، هر وقت آماده بوديد ، يک ساعت قبلش با من تماس بگيرين هر جا باشم خودمو ميرسونم
مشغول خوردن و نوشيدن شديم ، ودکاي خوبي تهيه کرده بود و هر دو داشتيم مست ميشديم ، من هر وقت مست ميشدم خيلي شهوتي و بعضي موقعها بد اخلاق ميشدم ، آقاي اکبري مرتب به احمد پبغام ميفرستاد و خرده ريزه ازش طلب ميکرد ، من رو تخت نشسته بود و پاهام رو دراز کرده بودم و از بالا سينه هام و از پايين پاهام به طرز نامرتبي در معرض ديد بود و آقاي اکبري سمت چپ من و نزديک به من و دستش رو زمين بود
- آقاي اکبري منزل کجاست ؟
- تهران ميشينيم خانم ، حکيميه
- چند تا بچه داري ؟
-دو تا دختر
- کوچيکن؟
- بله يکي ابتدايي ميره و يکي 4 سالشه
پاي چپمو جمع کردم و گذاشتم روي دست آقاي اکبري و خواستم ببينم عکس العملش چيه و ديدم که هيچ عکس العملي نشون نميده و شروع کردم به مالش پاي راستم
- از صبح خيلي راه رفتم و خيلي پاهام خسته شدن ، دلم يه ماساژ حسابي ميخاد ، ماساژور سراغ دارين ؟
- اين اطراف يه آقاو خانم زن و شوهري هستن که ماساژ ميدهن و من هم بعضي وقتا بهشون ميگم بيان اينجا و ماساژم بدن
- هر دو با هم ميان ؟
- نه هر کدوم رو بگم ميان
- جوونن؟
- بله تقريبا
- و شما حتما ميگين خانومه بياد ، نه ؟
و يه چشمکي زدم
- بله خانم
- کارش خوبه ؟ همه جا رو ماساژ ميده
- بله خانم
- ازش ياد گرفتي؟
- يه چيزايي بلدم
- پس احتمالا تو هم اونو ماساژ ميدي ؟
با يه مکثي گفت
- بله بعضي وقتا
- پس حسابي خوش ميگذره ، يه کم ميتوني پاهاي منو ماساژ بدي ؟
- بله ، اگه شما بفرماييد بله
من همونطور نشسته بودم و آقاي اکبري روغن از احمد درخواست کرد و قبل از اومدن اون مشغول شد و با ظرافت و خيلي ملايم از انگشتهاي پاهام شروع کرد به مالش و کم کم اومد بالاتر ، رونم رو با دقت و به صورت کامل مالش ميداد و تا بالاي رونهام اينکار رو امتداد ميداد
- بفرماييد آقا روغن زيتون آوردم
- يه کم از بالاي رون خانوم تا پايين روغن بريز
و مشغول مالش شد ، روی پاهام رو که مالش داد گفت :
- خانم بچرخين تا پشت پاهاتون هم بمالم
و من چرخيدم و اون با دقت و مرتب دامن مانتوم رو تا کرد و گذاشت رو کمرم و شروع کرد به مالش پشت پا و رون من و من مطمئن بودم پاهام و باسنم تو اون فضاي کم نور خيلي جلوه خوبي داشتن
- احمد از روي مچ خانم تا روي باسنشون کمي روغن بريز و مراقب باش شورتشون چرب نشه
و مشغول مالش پاهام شد
- خانم ببخشيد ميترسم شلوارم چرب بشه
- مگه با شلواري هنوز آقاي اکبري ؟ درش بيار
و اونم تلو تلو خوران شلوار و پيرهنش رو درآورد و با يه شورت نشست روي زانوهاي من و مشغول مالش رون و باسن من شد ، آقاي اکبري ديگه بالاي رونم نشسته بود و زووم کرده بود رو باسنم و اونو به صورت دوراني از داخل به بيرون و از بيرون به داخل ماساژ ميداد و سعي ميکرد لمبراي کونم رو موقع مالش از هم باز کنه تا سوراخ کونم رو ببينه و اونطور که حدس ميزدم سعي ميکرد کير راست شده اش رو با وسط باسن من تنظيم کنه ، با دست چپم يه کم شورتم رو دادم پايين و بهش فهموندم که شورتم رو در بياره و اون بلافاصله اينکار رو کرد
- خانم فشار دستم خوبه ؟
- بله آقاي اکبري خوبه ، کارتون رو ادامه بدين و بيايين بالاتر و کمرم رو مالش بدين و روي باسنم و وسط باسنم روغن بيشتري بريزين
و احمد اينکار رو کرد و آقاي اکبري با باز کردن لمبراي کونم روغن فراووني روي سوراخ کونم ريخت و مشغول ماساژ شد
- بزارين مانتومو در بيارم
آقاي اکبري که پايين باسنم نشسته بود و من هم به سختي و با کمک آقاي اکبري مانتوم رو درآوردم و حالا لخت مادر زاد دمر دراز کشيده بودم زير آقاي اکبري ، با حس کردن سر کيرش روي باسنم فهميدم که شورتش هم درآورده ، ولي به روي خودم نياوردم ، حس کردم که سعي ميکنه که سر کيرش رو با سوراخ کون من تنظيم کنه ولي من که آمادگي کون دادن نداشتم با باز کردن پاهام و يه کم بالا دادن کمرم کيرش و هدايت کردن به سمت کسم ، از سرشونه هام تا باسنم رو روغن زد و مالش ميداد و اينکارش باعث شده بود سر کيرش توي کسم رفت و آمد کنه ، کير نسبتا خوبي داشت و من اينو حس ميکردم
- بزار برگردم آقاي اکبري
و اون بلند شد و کنار احمد ايستاد تا من بتونم بچرخم
- شورتتو کي درآوردي آقاي اکبري؟ يه پيک ودکا بريز برام احمد آقا
- گفتم چرب نشه خانوم ، اشکالي که نداره
- نه راحت باش
من مشغول خوردن ودکا بودم و اون رو زانوهاش نشسته بود وسط پاهاي من و يه پام رو داده بود بالا و مشغول مالش از مچ تا بالاي رون من بود و سر کيرش هر از گاهي با کسم برخورد ميکرد
- يه کم بيا جلوتر آقاي اکبري اونجوري به زانوم فشار مياد
اومد جلوتر و دو تا پامو از هم باز کرد و همزمان مشغول مالش از مچ تا بالاي رون دو تا پام شد و بعد از چند بار رفت و برگشت ، کيرش ديگه کامل داخل کس من بود و با مالش دادن پاهام کيرش هم کامل در ميومد و دوباره داخل ميشد
وقتش شکم و سينه هام رو ميماليد پاهاي من از زانو خم شده و کف پاهام دو طرف اون روي تخت بود و کير اون داخل کس من رفت و آمد ريزي ميکرد و در ضمن ماساژ مرتب ليوانهامون رو پر ميکرد با مشروب و هر دو ميخورديم و احمد مرتب ميرفت وميومد و سرويس ميداد
اين ماساژ سکسي نيم ساعتي به طول انجاميد و با اومدن آب آقاي اکبري داخل کس من تموم شد
- کافيه خانم؟
- بله آقاي اکبري خوب بود ، خستگيم در رفت ، ممنون
ساعت نزديک 10 بود به موبايلم نيگاه کردم و ديدم چند بار قاسم از خونه تماس گرفته
- آقاي اکبري شما احتمالا ديگه اينجا ميمونين
در حالي که داشت لباسهاشو ميپوشيد گفت :
- بله خانوم ميمونم
من هم لباسهامو پوشيدم و زنگ زدم به فريبرز که بياد دنبالم و اون بعد از حدود 40 دقيقه بهم اطلاع داد که دم دره احمد لباسها رو تحويل فريبرز داد و من با خداحافظي از احمد و آقاي اکبري ، سوار ماشين شدم و راه افتاديم به سمت تهران
- لباسهاتون رو عوض کردين ؟
- بله آقا فريبرز ، گفتم براي کارگرا بيشتر جذاب باشم
- چقدر خوبه شما به فکر کارکنانتون هستين
- طفلکيها خيلي زحمت ميکشن و حقوق ناچيزي ميگيرن بايد هواشونو داشت ، راستي ! يه شب بايد شما و آقا رضا و خانومهاتون رو دعوت کنم تشريف بيارين دور هم باشيم
- باعث افتخار ماست ، ولي اينقدر زود با همه صميمي و دوست نشين بهتره ، شرايط اينجا و استراليا متفاوته
- تا حالا که پشيمون نشدم ، از اين به بعد هم اميدوارم نشم ، ولي شما هم حق دارين بايد بيشتر مواظب خودم باشم
- فکر کنم بين راه بلال بفروشن ، يه جاي مناسب نگه دارين بخوريم ، ما که شام نميخوريم
نزديکاي پليس راه جاجرود يه جايي نگه داشتيم و من تو ماشين نشسته بودم و اون رفت که بلال بگيره ، دامن مانتوم کنار رفته بود و پاهام کامل ديده ميشدن و زير نو چراغهاي جاده برق ميزديم ، دو تا پسر 14 15 ساله به همراه يه دختر داشتن رد ميشدن يکيشون با ديدن من گفت :
- کستوبخورم ، ببين علی! عجب چيزيه
در همين لحظه فريبرز رسيد و يقه دو تا پسر رو گرفت و آورد پيش من
- از خانوم معذرت خواهي کنين ، بچه هاي پررو و بي تربيت
- ولشون کن آقا فريبرز کاري نکردن که ، اسمتون چيه ؟
- من اميدم و اين دوستم علي و اون دختر هم دوستمونه
شمارمو تو يه کاغذ نوشتم و دادم دستشون و گفتم
- فردا يه زنگ به من بزنين باهاتون کار دارم
- خانم اينا بچه هاي ولگردن ، ولشون کنين
- نه آقا فريبرز کاري نداشته باش
بعد از خوردن بلال به سمت منزل حرکت کرديم و بالاخره رسيديم و قاسم دوان دوان اومد و کمکم کرد که پياده بشم و ذبيح من رو تا اتاق خوابم همراهي کرد ، در حالي که مانتوم رو در مي آوردم گفتم . . . .
     
#8 | Posted: 21 Jun 2018 16:02 | Edited By: Neda_Etamad94
زندگينامه ندا < قسمت هشتم >

- ذبيح کي ميري نظافت خونه شایسته خانم؟
- فردا صبح زود خانم ، چطور؟
- یه کم دیرتر برو ، من هم ميام باهات
- بله حتما
دکمه هاي مانتومو باز کردم و بعدش هم شورتمو در آوردم دادم دستش و در حالي که دراز ميکشيدم گفتم
- شورتمو بده بشوره مامانت ، همينجوري لخت ميخابم حوصله لباس پوشيدن ندارم ،فقط کمکم کن مانتومو در بيارم ، اونقدر خسته ام که دارم بیهوش میشم ، اگه بخوابم ، توپم نميتونه بيدارم کنه
و بلافاصله با دهن بازخودم رو زدم به خواب تا ببينم چيکار ميکنه ، زير چشمي حواسم بهش بود ، اول يه کم دست دست کرد تا مطمئن بشه خوابيدم و بعد با دقت و احتياط مشغول درآوردن مانتوم شد ،دستشو انداخت زير باسنم و يه کم داد بالا تا مانتومو بتونه از زيرم در بياره و منم خودمو کامل شل کرده بودم
وقتي ديد با برخورد دستهاش با رونم ، عکس العملي نشون ندادم ، به خودش جرات داد که يه کم پاهامو بماله ، لرزش دستهاش نشون از استرس و شهوت بی اندازه اش ميداد ، وقتي آرووم دستشو گذاشت رو کسم من يه کم تکون خوردم و بلافاصله دستشو کشيد و با پهلو به پهلو شدن من خيالش راحت شد که خوابم
نميديدم با کسم چيکار ميکنه ولي با حرکت دستهاش و گرماي نفسش فهميدم که سرش وسط پاهای منه و داره حسابی و از نزديک همه چیزو وارسي ميکنه ، با برخورد زبونش با کسم فهميدم که ميخاد ليس بزنه و با دقت و خيلي خوب مشغول ليس زدن کسم شد ، چند روزي بود که کسي کسم رو ليس نزده بود و خيلي بهم لذت ميداد
هر از گاهي تکون ميخوردم و اون فوري از ليسيدن دست ميکشيد و بعد دوباره ادامه ميداد ، بعد از چند دقيقه يه دفعه ليسيدن متوقف شد و بعد از چند ثانيه با برخور کيرش به لبهام فهميدم که ميخاد کيرش بکنه دهنم ، منم يه تکون ريز به خودم سرم رو از لبه تخت آويزون کردم و دهنم رویه کم باز کردم تا بتونه سر کيرشو بکنه دهنم
کيرش کامل راست بود ، يه کمی که با لب و دهن و صورت من بازی کرد ، من برگشتم و پشتم رو کردم بهش و پاهامو تو سينه ام جمع کردم و ميدونستم تو اين حالت کسم از لاي پاهام زده بيرون و سوراخ کونم کاملا در معرض ديده و بعد از چند ثانيه شروع کرد به ليسيدن سوراخ کون و کسم
بعد دوباره برگشتم به حالت قبلی و اونم بلافاصله اومد سراغ دهن من و سر کیرشو میمالید به لب و صورت من و با دستش کس و شکم و سینه هام رو میمالید ، وقتی آب گرم و غلیظ کیرش رو رو لبهام احساس کردم فهمیدم ارضا شده و بعد از چند دقیقه یه ملافه انداخت روم و رفت و من در همون حالت خوابم برد


- خانم بیدار بشین صبح شده
صدای اقدس بود که صدام میکرد ، احتمالا ذبیح روش نشده بود بیاد و بیدارم کنه ، ملافه رو زدم کنار و نشستم
- ای وای خانم دیشب لخت خوابیدین ؟
- آره اقدس خیلی خسته بودم ، ذبیح کمکم کرد تا لباسامو در بیارم و بعدش دیگه بیهوش شدم
- خانم صورتتون لکه است ، چیزی خوردین ؟ حموم میرین الان ؟ ذبیح منتظرشماست که برین خونه همسایه
رفتم جلوی آینه و آثار آب کیر ذبیح رو رو لب و صورت و چونه و گردنم دیدم
- آره یه دوش مختصر میگیرم و بعد صبحونه میخورم
- مثل اینکه خانم شایسته پیغام دادن منتظر شما هستن برای صبحونه
- اوه ، باشه الان زود بیا کمکم کن یه دوش بگیرم و برم
بعد از یه دوش و لیف مختصر و سرپایی ، اومدیم بیرون و گفت:
- چی میپوشین خانم؟
- اون مانتو نباتی کوتاهه که دیروز گرفتیم و پشتش توریه
- زیرش چی میپوشین ؟
- اون تاپ سفیده که رو سینه اش گلدوزی داره ، اون تنگه نه ها ، اونی که یه کم آزاده ، اون دامن سفیده رو هم بده ، اونی که کوتاهه
- شورت چی میپوشین ؟
- اون شورت صورتیه که دو طرفش گره داره
سه تا از دکمه های میانی مانتو رو بستم و دکمه های بالا و پایین رو باز گذاشتم ، یقه مانتو به نوک سینه هام گیر بود که وقتی راه میرفتم لرزش زیبایی میکردن و یه شال سفید انداختم رو سرم و رفتم پایین ، یه ماشین اسپورتیج آلبالویی تو حیاط بود و فهمیدم که آقای احمدپور برام گرفته و به اتفاق ذبیح رفتیم خونه همسایه و ذبیح زنگ زد :
- ذبیح تویی ؟ بیا تو ، ندا خانوم هم باهاته ؟
- بله خانم
خونشون تو یه ساختمون 5 طبقه 10 واحدی بود و اونا تو طبقه پنجم یه آپارتمان حدود 150 متری داشتن که سه خوابه بود که به طرز باسلیقه ای چیده و آراسته شده بود ، از آسانسور که رفتیم بالا و دم در رسیدیم در باز بود و رفتیم داخل و من شالم رو آویزون کردم به چوب لباسی
- ندا خانم بفرمایید بنشینید الان خدمت میرسم
کمی بعد شایسته اومد ، یه خانم حدود 50 ساله ولی خیلی خوش قد و بالا و خوش اندام و زیبا ، لباس خواب حریر گل بهی نازکی تنش بود و نشون میداد که زیرش فقط یه شورت همرنگ پوشیده ، سینه هاش کمی از من بزرگتر بود و باسنش تقریبا مثل من بود و تنها نقطه ضعف هیکلش این بود ققط یه یه کم پهلو داشت
بغلم کرد و سینه اش رو فشار داد به سینه هام و از کنار لبم یه بوسه ای کرد و گفت :
- خیلی خوش اومدی ندا جان
با دو دستش دو تا بازوهامو گرفت و یه کم رفت عقب و گفت :
- ماشالله ، هزار ماشالله ، کپی مادرتی چقدر خوشگل و خوش اندامی تو دختر
- ممنون شایسته خانم ، شما هم واقعا بی نقص هستین ، بسیار زیبا و جذاب
- اولا من شایسته خانم نیستم ! منو شایسته صدا کن ، ثانیا چشمهای قشنگت منو زیبا میبینن عزیزم
و منو به سمت میز ناهارخوری که صبحانه مفصلی رو تدارک دیده بود هدایت کرد
- مانتوتو در میاوردی تا راحت باشی
- مانتومو در آوردم و دادم دستش
هیکل منو که دید ، محو تماشای من شد و گفت
- خیلی جذاب و سکس هستی ندا ، خیلی زیاد ، خوشحالم که اینجایی
مشغول خوردن صبحانه شده بودیم و ذبیح هم مشغول رتق و فتق امور و نظافت منزل
- پسرتون کجاست ؟ اسمش چی بود ؟
- تو اتاقشه علاف و بیکار نشسته ، سی سالش داره میشه ولی همش علافه ، اسمش مهدیه و کوچیک شماست من نمیدونم اگه باباش برامون ارث نمیگذاشت از گشنگی میمردیم
- سخت نگیر شایسته جون ، حالا که اوضاع خوبه ، اونم میره سر کار نگران نباش
میز ناهارخوری نزدیک تراس بود و ذبیح هم مشغول طی کشیدن تراس
- سینه ها و باسن خیلی خوب و خشفرمی داری شایسته جان
از زیر لباس دستی کشید بهشون و بند لباسش رو باز کرد و سینه هاش در آورد و گفت :
- آره خیلی خوبن ولی به پای سینه های تو نمیرسن
- همیشه اینجوری جلوی ذبیح و مهدی لباس میپوشی و بدنت رو نشون میدی؟
- آره ، عادت کردم ، درست مثل خونواده شما ، وااای که چه روزای خوشی داشتیم با خونواده شما
مهدی اومد و سلامی کرد و دستی داد و نشست سر میز و مشغول خوردن شد
- مگه نمیبینی مهمون دارم ، پاشو برو اتاق خودت
- بزار باشه شایسته جون ، اشکالی نداره ، خوبی آقا مهدی ؟
نگاهش رو بدن من بود و گفت :
- بله خانم خوبم خوش اومدین
- تنهایی سختت نیست شایسته جان ؟ بدون شوهر و بدون رابطه ؟
- نه بابا ، نمیزارم بهم بد بگذره ، تنها کار مثبت این پسره اینه که بعضی وقتا کیسهای مناسبی برام پیدا میکنه
- برای همینم هست که اینقدر خوب و سرزنده موندی
- تو چی ازدواج کردی؟
- آره ولی بعد از دو سال جدا شدیم ، حالا بعدا برات تعریف میکنم ، این کیسهای مناسب که گفتی منظورت چی بود ؟
- شوهر های موقت و بعضی وقتا هم دائم ، البته خودم هم پیدا میکنم ها
- مهدی جان تو ناراحت نمیشی مامانت با مردای دیگه رابطه داره
- اون به من اهمیتی نمیده و هر کاری بخاد میکنه و من هم بدم نمیاد تماشاشون کنم . . .
     
#9 | Posted: 25 Jun 2018 18:23 | Edited By: Neda_Etamad94
زندگينامه ندا < قسمت نهم >

- يعني تو جلوي پسرت سکس ميکني؟
- آره ، حضور و عدم حضور اون پسره برام مهم نيست ؛ اونو بزارش فقط جق بزنه
صبحونه تموم شده بود و بساط مشروبات پهن بود و مشغول خوردن بوديم من چون ديشب هم خورده بودم ، زياد نميخوردم ، مهدي هم خيلي زياد نميخورد ولي شايسته واقعا زياده روي ميکرد و مست مست شده بود
- برو براي مادر جندت يه کير درست و حسابي پيدا کن
در حالي که دستشو گذاشته بود روي رون من گفت :
- بفرما ندا خانوم ، دوباره هوس کير کرد ، مست که ميشه نميفهمه چي ميگه
- تو خودت چرا نمکنيش ؟
- ما رو لايق نميدونه مامان جون ، ميگه حيف کس من که کير تو بره توش ، ذبيح رو به من ترجيح ميده ، ميگه ازکيرت خوشم نمیاد
- چرا آخه ؟
- نمیدونم
- ذبيح هم مامانتو ميکنه ؟
- آره هر دفعه ميکنه ، انصافا خوب هم ميکنه
و رفت و ذبيح رو صدا کرد که بياد
- ذبيح راحت باش و ببين خانم چي ميخان ، فکر کن من اينجا نيستم
- ببخشيد خانم آقا مهدي و شايسته خانم اينجوري ميخان ، بي ادبي نباشه
- راحت باش ذبيح
- برو مامان جندتو بيارش تو اتاق خواب
مهدي دست شايسته رو گرفت رو برد تو اتاق خواب و من هم از دور مشغول تماشا بودم
- لباساشو در بيار کوني
و مهدي لباس و شورت شايسته رو درآورد
- ليس بزن کسش خيس بشه ، کير منم ليس بزن
چند تا ليس به کس مامانش زد و يه کم براي ذبيح ساک زد
- مامانت رو ببرصورتش رو بچسبون به ديوارو کسش رو باز کن تا بيام
مهدي هم مامانش رو برد و پشت به ذبيح تکيه اش داد به ديوار و لمبراي کونش رو از هم باز کرد
- بيشتر دولاش کن ، کسش رو خوب نميبينم
و شايسته بيشتر قمبل کرد
- همينجوري خوبه ، فقط اينو بدون که کلامي از دهن مامان جنده ات بياد بيرون تو رو هم ميکنم فهميدي ؟ ، وايستا تا بيام
چند دقيقه اونا به همون صورت ايستاده بودن و منتظر ذبيح بودن و بالاخره ذبيح اومد و مهدي دو زانو نشست رو زمين وسط پاهاي مامانش و کير ذبيح رو تنظيم کرد رو کس مامانش و يه فشار داد
- مادر جنده چرا اين کس خيس نيست ، خيسش کن و بازش کن
يه ليسي به کس مامانش زد و کیر ذبیح رو هدایت کرد به سمتش، ذبيح شروع کرد تلمبه زدن و مهدي مشغول جق زدن شد
- دهنتو بگير زير کس مامانت و مرتب ليس بزن بچه کوني
ذبيح هر چند تا تلمبه اي که ميزد کيرش و درمياورد و ميکرد تو دهن مهدي و دوباره مشغول شايسته ميشد ، بعد از 10 دقیقه گفت :
- ببين کس مامانت خوب گاييده شده ؟ ميخام برم سراغ کونش
مهدي کس شايسته رو يه بررسي اجمالي کرد و گفت :
- بله خوب گاييده شده
ذبيح بعد از اينکه دو ه بار کيرش رو تو دهن مهدي خيس کرد ، بي مقدمه کردش تو کون شايسته و مشغول تلمبه زدن شد ، کون شايسته اونقدر راحت پذيراي کير ذبيح شد که من تعجب کردم ، بعد ذبيح شايسته رو برد و خابوند رو تخت و پاهاشو داد بالا و مشغول کردن کونش شد و گفت :
- تو بيا سرت رو بزار روي تخت وسط پاهاي مادرت و خوب تماشا کن جوري ميگامش
چند تا تلمبه ميزد و ميشست رو صورت مهدي و تا دست و پا نميزد پا نميشد
- ببين چه کس خوبي داره ، حسابي گشادش کردم ، سوراخ کون مامانت رو ببين و کيف کن ، بايد بدوني که روزايي که من ميام و مادرتو ميگام ، شب قبلش بايد کس و کونشو برق بندازي ، فهميدي ؟
بعد از نيم ساعت تلمبه زدن بالاخره آب ذبيح تو کون شايسته اومد و گفت :
- سوراخ کون مامانتو ليس ميزني و نميزاري آب کير من هدر بره و اگه ازش بيرون اومد ميخوريش ، فهميدي؟
و مهدي کاري که ذبيح خواسته بود و به درستي انجام داد و آب کير ذبيح که از کون مامانش بيرون ميومد رو تا قطره آخر خورد
ذبيح خيلي عادي و مودب رفت سر کارش و شايسته رو من کمک کردم تا بره حموم و خودم هم لخت شدم و باهاش رفتم
- چرا اينقدر خشونت ؟ شايسته جون
- من همه مدل سکس رو دوست دارم و اين پسره هم خوشش مياد که کسي منو اينجوري بکنه ، خوشش مياد تحقير بشه و از اين کار لذت ميبره ، نميدونم چرا اينجوري شده
- اشکالي نداره اينم اينجوريه خوب و از اين لذت ميبره
نشسته بوديم روي سکو و يه نيگاه به سرتا پام انداخت و گفت
- چه بدن خوبي داري ، کست چقدر تپل و قشنگه ، بدنت خيلي به مامانت رفته
پاهامو از هم باز کردم و يه انگشتي به شيار کسم کشيدم و گفتم
- ممنون قابلي نداره
سرش رو برد وسط پاهام و مشغول خوردن کس من شد ، نقطه حساس کسم رو با نوک زبونش تحريک ميکرد و زبونش رو ميکرد تو کسم و سوراخ کونم رو ليس ميزد ، خوابوندمش روي سکو و خودم برعکس رفتم روش و همزمان کس همديگه رو ميخورديم که صداي در اومد
- مامان بيام؟
- نه صدات ميکنم دو تا ليوان از اون ويسکي پر کن بيار و منتظر باش
- چي ميخاد شايسته جون
- دوست داره بشاشن روش و من هم اينکار رو براش ميکنم
در حالي که مشغول خوردن کس هم بوديم اومد تو حموم و ليوانها رو داد دستمون
- من بيرون وايستادم
بعد از چند دقيقه شايسته مهدي رو صدا کرد
- لباساتو در بيار و بيا تو
و فوري مهدي لخت شد و اومد تو و دراز کشيد پاي سکو ؛ کیر خوبی داشت ، ولی راست نبود
- ندا جون من ميشاشم روش و تو برو بشين رو صورتش و بشاش تو دهنش
و من انگار که رفته باش توالت ايراني ، با فاصله کمي نشستم رو صورتش و اون دهنشو باز کرد و من مشغول شاشيدن تو دهن اون شدم ، دهنش که پرميشد ، شاشيدنم رو قطع ميکردم تا قورت بده و دوباره دهنش رو پر ميکردم و چون مشروب م مایعات زیاد خورده بودیم این کار کمی ول کشید و همزمان مهدي مشغول ماليدن کيرش بود
شاشيدن ما که تموم شد آب اون هم اومد ويه دوش مختصر گرفت و رفت بيرون، من هم چند دقيقه بعد رفتم بيرون و شايسته گفت
- تو کشوي پاييني ميز آرايش حوله هست ندا جون
تو کشو انواع وسايل سکس هم بود ، مثل کير مصنوعي و کون بند و چيزاي مختلف . من خودم رو خشک کردم لباسم رو پوشيدم وشايسته هم اومد و لباسش رو پوشيد
- خوب شايسته جان خيلي خوش گذشت ، باز هم ميام پيشت ، تو هم بيا منزل ما خوشحال ميشيم
انگشت وسط دستش رو از پشت به سوراخ کونم رسوند و يه فشار کوچولو داد و گفت :
- حتما ندا جون ، حتما عزيزم
- ذبيح من ميرم ، تو هم کارت تموم شد بيا
تو راه که ميرفتم ديدم موبايلم رو نيگاه کردم ساعت حدود 11 بود و چند تا ميس کال افتاده و زنگ زدم و فهميدم همون پسر بچه است که اسمش اميد بود
- سلام ، تماس گرفته بودين
- سلام خانم منم اميد
- سلام اميد جان خوبي؟ کي ميتوني بيايي ؟
- هر موقع بگين مياييم
- شما کجايين ؟
- جاجرود زندگي ميکنيم ، شما کجايين ؟
- من نياوران ، آقا فريبرز رو عصر ميفرستم بياد دنبالتون ، ساعت 4 جلوي پليس راه باشين
- باشه خانم
به فريبرز زنگ زدم :
- آقا فريبرز ساعت 4 جلوي پليس راه جاجرود باشين اون دو تا پسر رو بيارين اينجا
- ولي خانم . . .
- برو بيارشون ، کاريت نباشه
- بله چشم
رفتم خونه ومانتومو در آوردم و داشتم ماشين رو وارسي ميکردم ، ماشين بدي به نظر نميومد ، بعد رفتم و ليست آقاي احمد پور رو آوردم و بررسي ميکردم ، مورد دوم يه فروشگاه لوازم پزشکي بود به مديريت آقايي به نام احمدوند تو چهارراه وليعصر ، دوباره فريبرز رو گرفتم و ازش خواستم بياد دنبالم تا بريم اونجا ، تو حياط نشسنه بودم که اومد
- سلام خانم آماده ايد
- مانتومو بپوشم بريم
- من دم در منتظرم


- خوب کجا بايد بريم ؟
آدرس رو دادم دستش
- خانوم شما واقعا ميخواهين اون دو تا پسر رو ببينين
- بله اشکالي داره مگه ، ميخام يه کم سر به سرشون بزارم
- خانوم سريش ميشن و ولتون نميکنن ها
- يه جوري بيارشون که آدرس رو ياد نگيرن
- بله چشم
نزديک فروشگاه بوديم که گفت :
- خانوم همينجاست ، شما بفرماييد من پارک ميکنم اون دست خيابون و منتظر ميمونم
سر و وضعم رو مرتب کردم و رفتم داخل و مشغول بررسي شرايط و چک کردن کارمندها و لوازمي شدم که براي فروش گذاشته بودن ، صداي يکي از کارمندهاي خانم منو به خودم آورد
- کمکي ميتونم بکنم خانم ؟
- نه ممنون فعلا دارم نگاه ميکنم ، مديريت تشريف دارن ؟
- بله انتهاي سالن دست چپ
به سمتی که اوناشارهکرده بود رفتم و در زدم وداخل شدم و سلام کردم و دست دادم ، آقاي احمدوند يه مرد نسبتا بلند قد و چهار شونه با موهاي لخت جوگندمي بود ، دستم رو گرفت و با کمي تاخير و با حالتي خاص گفت :
- سلام سرکار خانوم ، خوش اومديد ، در خدمتم
- شما صاحب اينجا هستيد ؟
- بله البته در خدمتم
- چجور وسايلي دارين؟
- هر چي بخواهين داريم ، يه سري هست که در معرض ديد عمومه ، که تو نمایشگاه ملاحظه کردین و يه سري براي آدماي وي آي پي ، مثل شما
و تلفن رو برداشت و زنگ زد که کسي مزاحم نشه ؛ منم شالم رو درآوردم و دکمه هاي بالايي مانتومو باز کردم و با يه کاغذ شروع به باد زدن خودم کردم ، اگه گرمتونه مانتوتونم ميتونين در بيارين و راحت باشين ، کسي مزاحم نميشه و من در آوردم و حالا با يه تاپ نسبتا جذب و يقه گشاد و يه شلوار چسبون کوتاه نازک که مچ پام ديده ميشد نشسته بودم
چشماي آقاي احمد وند داشتن منو ميخوردن و گفتم
- نفرموديد اينجا چي عرضه ميکنين؟ وسايلي که تو نمايشگاه بود رو ديدم ، غير از اون چي دارين؟
- وسايل اکسسوري سکس ، مثل بزرگ کننده ها و ديلدو ها و . . .
خودمو زدم به نفهميدن و پرسيدم :
- اکسسوري سکس ؟ ديلدو ؟ بزرگ کننده ؟ نميفهمم آقا
- ميشه ببينم ؟
در يه کمد رو باز کرد و من رو به سمتش هدايت کرد و خودش اومد پشتم ايستاد و من ديدم که انواع کيرهاي مصنوعي و حتي آدمکهاي مصنوعي اونجا بودن ، دولا شدم يه کير مصنوعي بزرگ از طبقه پايين بردارم که کير راست شدش به کونم برخورد کرد
- آها منظورتون ايناست ، کير خوش دست و قشنگيه ، قيمتش چنده ؟
- 250 تومن ولي قابل شما رو نداره
- ولي تو خارج يک سوم اين قيمت ميدن
- خوب خانم اولا اينجا ممنوعه و خود اين باعث افزايش قيمت ميشه و بعدش هم اونجا واقعيش در دسترس همه هست ، شما تازه از خارج اومدين ؟
- بله چند روزه
- البته من اين ديلدو رو به عنوان هديه تقديم شما ميکنم ، فقط سايزش مناسبتونه ؟
- نميدونم ، من سايز بزرگ دوست دارم ولي اينو بايد امتحان کنم ، به نظرم زيادي بزرگه
- باشه اشکالي نداره ، فقط من اگه ببينمتون ميفهمم به دردتون ميخوره يا نه
- منظورتون چيه که ببينم ؟ کجامو ببينين ؟
يه اشاره اي به وسط پاهام کرد و من هم با آهستگي و سر حوصله شلوار و شورتم رو درآوردم ، چشماشو يه لحظه هم از بدن من بر نميداشت
- تکيه بدين به اون مبل راحتي و پاهاتونو بزارين دو طرفتون روي مبل
وقتي اين کار رو کردم اومد و نشست جلوي مبل و با انگشتش مشغول بررسي کس من شد
- کس خيلي قشنگ و خوشفرمي دارين ، ديلدو رو براي کستون ميخاين يا کونتون ؟ به نظر نمياد وضع حمل کرده باشين ، ولي خيلي هم کستون تنگ نيست ، به هر حال اگه نظر منو ميخاين يه سايز کوچيکتر مناسبتره
- باشه يه سايز کوچيکتر رو امتحان ميکنم
تلفن رو برداشت و از يکي از کارمندا ژل روان کننده در خواست کرد ، خانومی اومد داخل و گفت :
- بفرماييد آقاي احمد وند
- يه کم بريزين رو کس خانم و تشريف ببرين
به مقدار کافي ژل ريخت روي کسم و لبهاي داخلي و بيروني کسم رو کاملا به اون آغشته کرد
- بفرماييد آقاي احمدوند
با احتياط و دقت سر ديلدورو با کسم تنظيم کرد و آهسته و پيوسته عقب و جلو کرد و فشار داد و بعد از چند لحظه به طور کامل کرد تو و در حالي که با انگشتش ديواره هاي کس منو که کش اومده بودن بررسي ميکرد گفت :
- اين سايزش مناسبتونه ، بزرگتر از اين کستونو گشادتر ميکنه و از شکل و قيافه مي اندازه
- البته من بزرگتر از اينو تجربه کردم
- بله ميدونم ، به طور مقطعي اشکال نداره ،ولي اگه مرتب استفاده کنين ، گشادتر ميشين ، رو کونتون هم ميخاين امتحان کنين ؟
- نه ، الان نه
- البته براي خانم بسيار زيبا و برازنده اي مثل شما کير واقعي بسيار بهتره و من تو دست و بالم سايزهاي مختلف با نژادهاي مختلف رو دارم و هر وقت و هر جا بخواهين ميفرستم براتون
- نژاد های مختلف ؟ مگه اینجا شما پرورش کیر دارین ؟
- نه خانم ، ما تو سفارتخونه های مختلف نفوذ داریم و از کارمندای اونجا استفاده میکنیم
در حالي که داشت دستاشو ميشت و من لباسهامو ميپوشيدم ، گفتم :
- بله البته ، الان هم ميتونم اينو نبرم ؟
- بله خانم ضدعفوني ميکنم و ميزارم توي بسته بنديش
- خوب ، پس شما صاحب اينجاييد و اينجا مثلا فروشگاه لوازم پزشکي داير کردين ولي مشغول عشق و حال خودتون و پول زياد از مردم گرفتن هستين ! و وسايلي که خيلي شخصي هستن رو امتحان ميکنين و دوباره ميزارين سر جاش!
رنگش پريد و گفت :
- شما مامور تعزيراتين يا بهداشت
- هر دو ، من اعتماد الدوله هستم
به تته پته افتاده بود که من پاشدم که برم و گفتم
- البته تنها نقطه مثبتتون همون سايزهاي مختلف کير با نژادهاي مختلف بود که حتما باهاتون تماس ميگيرم ، بيلان کاري و موجودي انبار و حسابهاي بانکي رو فردا آماده کنين ، باهاتون تماس میگیرن و برام بفرستين
- بله حتما
و من رفتم و بعد از يه کم جستجو فريبرز رو پيدا کردم ، ساعت حدود 2 بود و گفتم :
- بريم يه چيزي بخوريم و بعد برو سراغ بچه ها
ساعت کمي از 3 گذشته بود که منو پياده کرد و رفت . . . .
     
#10 | Posted: 25 Jun 2018 19:14
عالی عالی ندا خانوم
     
صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگینامه ندا بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites