تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگینامه ندا

صفحه  صفحه 4 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#31 | Posted: 26 Jul 2018 08:07 | Edited By: Neda_Etamad94
نوید جان سلام
اصطلاح " کیرم تو دهنت " ، زیاد توسط دخترها استفاده میشه
به هر حال ممنون از اینکه داستان منو میخونی
     
#32 | Posted: 26 Jul 2018 20:14
مثل همیششششششششششششششششششششششه عالی بود ندا خانوم
     
#33 | Posted: 28 Jul 2018 14:34
آفرین به قلمت
خوشم اومد
منم ماساژورم
اگه دوستان نیاز داشتن درخدمتم
عرشیا ۳۹ساله
با ۸سال سابقه کار ماساژ
تهران.. صادقیه
     
#34 | Posted: 1 Aug 2018 18:53
زندگينامه ندا < قسمت شانزدهم >


بعد از اينکه به اتفاق قاسم همه رو راه انداختيم ، در حالي که مسيرم رو به سمت آلاچيق کج ميکردم ، مش قاسم پرسيد :
- خانم چيزي شده ؟ سرحال نيستين !
- آره مش قاسم ، فريبرز رو که ميشناسي ؟ همون راننده که مياد دنبالم ، زنش سرطان گرفته و حالش خوب نيست ، ناراحت اونم
به آلاچيق رسيده بوديم و مش قاسم نشست ، من تاپ و شلوارک گشاد و راحتي پوشيده بودم ، چاک سينه هام از يقه گشاد تاپ بندي و نوک سينه هام از روي تاپ معلوم بود ، سرم رو گذاشتم روي پاي قاسم و طاقباز دراز کشيدم رو نيمکت ، پاهامو از زانو خم کردم و کف پاهامو گذاشتم رو نيمکت و اين باعث شد که شلوارکم بيفته پايين و رونهام کاملا ديده بشن
- خوابم نميبره مش قاسم ! دلم آشوبه ، فکر نميکردم مرگ به آدم اينقدر نزديک باشه
- خودتونو ناراحت نکنين خانم ، کاري از دست شما بر نمياد که
ناگهان فکري به ذهنم خطور کرد و بلند اقدس رو صدا کردم
- اقدس بيا اينجا
- بله خانم ؟
در حالي که سرم روي پاهاي شوهرش نزديک کيرش بود و سينه هام به طرز فريبنده و زيبايي خودنمايي ميکرد و پاهاي توپر و قشنگم تو نور ملايم به زيبايي هر چه تمام تر بود و دست قاسم رو شکمم و زير سينه هام بود ، گفتم
- اقدس موبايلم ببين کجاست بيارش
بعد از يه مدت کوتاهي اقدس موبايلم رو پيدا کرد و آورد و من فريبرز رو گرفتم
- سلام آقا فريبرز
- سلام خانم ! امري دارين ؟
- نه کار خاصي ندارم ، خانومت چطوره؟ کجايي ؟
در حالي که اقدس ايستاده بود و نظاره گر بود که شوهرش پاهاي منو از روي پاهام تا بالاي رونهام رو ميماليد و وقتي به محدوده کسم ميرسيد يه مکث کوتاهي ميکرد ، فريبرز با صداي اندوهناکي گفت :
- بيمارستانم خانم ، برده بودمش خونه ، دوباره حالش بد شد و مجبور شدم دوباره بيارمش
- کاري از دست من بر مياد ؟ سفارشي ؟ پولي ؟ لازم داري؟
- نه خانم ، کار ديگه از کار گذشته ، فقط دعا کنيد خدا راحتش کنه ، نميخام درد کشيدنش رو شاهد باشم
بغض گلوم رو گرفته بود و نميتونستم جوابش رو بدم ، با اينکه زن فريبرز رو نديده بودم ولي حس ميکردم خيلي وقته که ميشناسمش و دوستش دارم ، تلفن رو قطع کردم و دادم دست اقدس ، قاسم از رو لباس سينه هام رو به آروومي ميماليد و گهگاهي با پشت انگشت سبابه اش قطرات اشکم رو پاک ميکرد ، اقدس رو نيمکت نشست وپاهاي منو بغل کرد و به مهتاب خيره شد و آهي کشيد ، حالا ديگه قاسم شکم و سينه هام رو به آروومي ميماليد و زنش پاهامو از بالا تا پايين ، به خاطر حرکات قاسم ، پايين تاپم يه کم رفته بود بالا و قاسم شکمم رو تا زير سينه هام ميماليد ، دستش که روي نافم رسيد ، گرفتم و هدايتش کردم به زير شلوارکم و گذاشتم روي کسم ، دست بزرگش کاملا روي کس تپل منو پوشونده بود ، انگشت وسطش دقيقا روي شيار کسم بود ، به اقدس گفتم :
- تو چرا آه ميکشي اقدس ؟
- آخه خانوم ، خواهرم رو به خاطر همين بيماري لعنتي از دست دادم ، چيه اين سرطان که اينجوري افتاده به جون مردم بدبخت
- بيماري سختيه اقدس ، براش دعا کن
- خانوم شما خودتو ناراحت نکن ، حيفه چشماي قشنگتون
قاسم خواست دستشو از تو شلوارکم بکشه بيرون که گفتم
- مش قاسم بزار دستت رو کسم باشه ، آروومم ميکنه
و اون دوباره دستشو برگردوند تو شلوارکم و گذاشت رو کسم و انگشت وسطش رو گذاشت رو شيار کسم و آروم آروم انگشتش رو خم و راست ميکرد ، راست شدن کير بزرگش که نزديک صورتم بود رو از روي شلوارش حس ميکردم ، اقدس داشت داخل رونم رو آروم و مهربون ميماليد ، باسنم رو يه کم دادم بالا و انگشت قاسم يه کم فرو رفت تو کسم و گفتم
- اقدس ! شلوارم رو در بيار
اقدس کمکم کرد تا شلوارم رو در بيارم و قاسم هم لباسم رو درآورد و هردو با همکاري هم تمام بدن من رو ميماليدن ، اقدس پاهام رو و قاسم بالا تنه ام رو ، چرخيدم و سرو رو گذاشتم رو پاي اقدس و به قاسم گفتم
- مش قاسم تو هم شلوارتو دربيار
قاسم ايستاد و شلوار و شورتشو درآورد ، کير نيمه خواب بزرگ و سنگينش تا نزديکاي زانوهاش ميرسد ، برگشت سرجاش و پاهامو گذاشتم رو شونه هاش و گفتم :
- مش قاسم پشت رونهام رو بمال
قاسم مشغول مالش بود و اقدس موهام رو نوازش ميکرد ، پاهامو يه کم دادم بالاتر و گفتم :
- مش قاسم يه کم بيا جلوتر و پشت پاهام رو از ساق پام تا بالاي رونهام بمال
با اومدن جلوي قاسم سر کيرش خورد به کس من
- اقدس ! يعني چي ميشه ؟
- چي بگم خانوم ، فکر نميکنم زنده بمونه
يه کم خودمو به طرف قاسم کشيدم ، سر کير بزرگش الان داخل کس قشنگ من بود و من احساس آرامش ميکردم
- مش قاسم همونجا بمون
يه پام از روي پاي قاسم آويزون بود و اون يکي اون طرف قاسم ، بين ديوار و بدن قاسم ، کير گوشتيش تا ته داخل کس من بود و هيچ حرکتي نميکرد ، فقط روي پاهام و شکم و سينه هام رو آروم ميماليد
- فردا بايد برم يه سري بهشون بزنم ، طفلکي ها الان به همدردي نياز دارن
- آره خانم حتما برين
سر کير قاسم رو داخل شکمم ، بالاي نافم حس ميکردم واز فشاري که به لبهاي کسم وارد ميشد ، فکر ميکردم داره کلفت تر و کلفت تر ميشه ، دست اقدس رو گرفتم و گذاشتم رو يکي از سينه هام و دست خودم هم گذاشتم رو اون يکي و و با دو انگشت سبابه و وسطم سرش رو گرفتم و فشار دادم
- مش قاسم ميدوني بيمارستان سينا کجاست ؟ نزديک بازاره نه ؟
- بله خانم نزديکي حسن آباده ، يه بيمارستان دولتيه
- صبح حتما يادم بنداز برم يه سر بزنم ، ميدوني چجوري بايد برم ؟
- مترو بهترين راهه خانم
- پس زودتر برم بخوابم ، صبح کلي کار دارم
آرروم نشستم و کير قاسم کم کم از تو کسم سر خورد و بيرون افتاد تاپ و شلوارکم رو پوشيدم و به اتفاق قاسم رفتيم تو عمارت که بخوابم
- فکرتون آروم شد يه کم خانوم؟
- آره ، اميدوارم خوابم ببره
- ميخواين پيشتون بمونم تا خوابتون ببره؟
- نه ، برو مش قاسم
ومن کم کم خوابم برد
صبح با صداي ذبيح که صدام ميکرد بيدار شدم
- خانم ! ساعت نه شده
يه کش و قوسي به بدنم دادم و نشستم لب تخت
- خانم! بابام گفتن که بهتون يادآوري کنم برين بيمارستان
- باشه ذبيح ، به مامانت بگو بياد کمکم کنه تا حموم کنم
- مامان و بابا رفتن بيرون ، فکر کنم رفتن تجريش براي خريد لباس
- آها ، آره ، قرار بود امروز برن ، خودم يه دوش ميگيرم
تاپم رو از پايين گرفتم و دادم بالا که در بيارم ، سينه هام مثل دو تا ژله افتادن بيرون ، يه لحظه يه سايه اي بيرون اتاق ديدم
- ذبيح ! تنها نيستي؟
- نه خانوم مهدي هم هست
- اون پسره چيکار ميکنه اينجا ، براي چي هي مياد اينجا ؟ کار نداره؟ صداش کن بياد اينجا ببينم
- سلام خانوم
- سلام مهدي ! کاري داري؟
- نه خانوم ، همينجوري اومدم
- مامانت کجاست؟
- خونه است خانم
در حالي که نگاهش رو از رو سينه هام بر نميداشت ، ذبيح گفت :
- خانوم مياد اينجا کمک من ، اگه اشکالي نداره
- پس بايد کار کني ، فهميدي ؟
- بله خانم ، چشم
- الانم برو طي رو بردار بيار و راهرو جلوي اتاق منو طي بکش ، دم دست باش اگه کاري داشتم بهت ميگم ، ذبيح ! تو هم برو صبحونه رو حاضر کن
در همين حال که اون ميرفت بيرون ، شلوارکم رو درآوردم و راهي حمام شدم ، عادت به تنهايي حموم کردن نداشتم ، يه آبي به بدنم گرفتم و صدا کردم :
- مهدي ! کجايي ؟
خيلي زود اومد پشت در حموم
- بله خانوم
- بيا پشت منو بکش
- خانوم با لباس بيام ؟
- نه ، لباساتو در بيار بيا
پشت به در حموم رو سکو نشسته بودم که دستاش رو رو شونه خودم حس کردم
- اونجا ليف هست ، بردار پشت منو بکش زود ، کار دارم
خيلي آرووم و ملايم داشت پشتم رو ليف ميکشيد وهر از گاهي دستش رو ميکشيد رو بدنم
- نگفتم با دستت بکش ، گفتم ليف بکش
حس کردم سر کيرش با کمرم برخورد کرد ، برگشتم و ديدم کيرش راست کرده
- شورتتو براي چي درآوردي ؟ براي چي کيرتو ميمالي به من ؟
برگشتم و يه سيلي آروم زدم تو گوشش
- دفعه آخرت باشه ، فهميدي؟ حالا هم زود کارت رو تموم کن و برو بيرون
- خانوم ! ميتونم بدون ليف بکشم ؟ با دستام
- بازم که پررو شدي ، نخير با همون ليف بکش
حموم تموم شد و فوري يه تاپ و شلوارک جذب پوشيدم و صبحونه ام رو خوردم و زنگ زدم به فريبرز ، گوشي رو برداشت ، صداي همهمه ميومد و معلوم بود شلوغه دوروبرش
- سلام خانم
- سلام آقا فريبرز خوبي ؟ خانومت خوبه ؟ چرا گريه ميکني ؟
- خانومم از دست رفت ندا خانوم
- اي واي ، خيلي متاسفم ، تسليت ميگم
الان کجايي؟
- خونه خودمون ، داريم آماده ميشم بريم بهشت زهرا
- آدرس برام بفرست منم بيام
- راضي به زحمت نيستم خانوم
آدرس رو برام پيامک کرد ، خيلي از ما دور نبود ، تو کشو و کمد رو ميگشتم که ببينم لباس مناسبي پيدا ميکنم بپوشم يا نه ، که صداي اقدس اومد
- خانوم جان دنبال چيزي ميگردين
- اومدين اقدس ! خانم فريبرز فوت کرده دارم ميرم مراسم خاکسپاري ، دنبال لباس مناسبم ، شما چيکار کردين ، خريدين چيزي ؟
- اي واي ، خدا رحمت کنه، راحت شد ، لباس الان ميدم بهتون ، از زير، همينا رو ميپوشين ؟ الان اونجا خيلي گرمه ، هلاک ميشين ، اگه ميشه نرين
- نه بايد برم ، نميدونم در بيارم اينا رو بهتر نيست؟
- چرا در بيارين خانوم ، گرمتون ميشه
يه ست مانتو بلند با شلوار گشاد نخي طوسي روشن داشتم ، اونا رو بهم داد
- فکر کنم اينا مناسب باشن ، امتحان ميکنين؟
تاپ و شلوار و شورتم رو درآوردم و اونا رو پوشيدم و اقدس مشغول برانداز کردن من شد
- هم چيزش خوبه ، فقط يه کم يقه مانتو بازه و از بالا سينه هاتون ديده ميشن و يه کم نازکه و نوک سينه هاتون و بدنتون معلومه، چون بالاي شلوار هم تنگه فکر کنم موقع راه رفتن باسنتون معلوم باشه
رفتم و جلوي آينه قدي تو راهرو ايستادم و مشغول بررسي لباسم شدم ، مهدي هنوز داشت طي ميکشي ، اقدس راست ميگفت ، خيلي ماتنو بدن نمايي بود ولي چاره اي نداشتم
- عيبي نداره اقدس ، کسي تو اون شرايط منو نگاه نميکنه ، در ضمن لباس ديگه اي ندارم
فوري رفتم و سوار ماشين شدم و خودم رو رسوندم چهارراه پاسداران ، آدرس رو پيدا کردم و رفتم داخل ، به کسايي که دم در بودن تسليت گفتم و رفتم نشستم ، زير چشمي حواسم بهشون بود که مرتب پچ پچ ميکردن که بالاخره فريبرز اومد ، دست داديم و تسليت گفتم ، رضا ، دوست فريبرز که فروشگاه پوشاک داشت ، هم بود و منو شناخت و اومد نشست پيش من ، در تمام مدت اون روز رضا پيش من بود و در فرصتهايي که دست ميداد خودشو ميماليد به من و يا از من تعريف و تمجيد ميکرد
اون روز به مراسم خاکسپاري و رستوران گذشت ، عصر موقع برگشتن ، فريبرز با ماشين من ، منو رسوند خونه ، رضا هم باهامون بود
- آقا فريبرز اگه عجله ندارين بيايين داخل
- نه خانم مزاحم نميشم
- دو دقيقه بيايين و برين
اومدن داخل و رفتيم نشستيم پشت ميزي که کنار باغچه بود ، قاسم اومد پيشوازمون و در حالي که شالم رو ميدادم دستش گفتم :
- مش قاسم ! پذيرايي کنين
مش قاسم مشغول پذيرايي بود و ما مشغول حرفهاي معمولي که موبايل فريبرز زنگ زد و فوري رفت
- آقا فريبرز ماشين رو ببرين ، فردا ميارين
- نميخاد خانوم ، راهي نيست فوري ميرم
فريبرز رفت و من موندم و رضا
- چي شد يه دفعه آقا رضا ؟ چرا اينجوري شد؟
- يه ماه پيش فهميدين که خانومش سرطان داره ولي متاسفانه پيشرفت کرده بود ، کاري نميشد کرد
- نبايد تنهاش بزارين ، به همدردي نياز داره
- بله حتما ، از اون لباسهايي که از ما گرفتين ، راضي بودين ؟
- بله خيلي خوب بودن ، دستتون درد نکنه
سينه هام خيلي خوب در معرض ديد بودن ، هم از بالا چاک سينه هام و هم نوک سينه هام
- من برم لباسامو عوض کنم بيام آقا رضا
- بفرماييد ، خواهش ميکنم
تو راهرو و پله ها که مي رفتم دکمه هاي مانتومو باز کردم ، در حال راه رفتن سينه هام چپ و راست ميشدن ، نزديکاي اتاقم بودم و تو فکر بودم که چي بپوشم که صداي مهدي منو از جا پروند ، نا خود آگاه سينه هامو پوشوندم و گفتم :
- اينجا چيکار ميکني ديوونه ، ترسونديم
- ببخشيد خانم معذرت ميخوام
مانتومو درآوردم و دادم دستش و گفتم کنار در اتاقم منتظر باش ، در حالي که وارد اتاقم ميشدم شلوارم هم درآوردم و انداختم طرفش و افتاد رو شونه اش و لخت مادرزاد وارد اتاقم شدم ، يه تاپ صورتي که يقه اش سه تا دکمه داشت و يه شلوارک صورتي جذب بدون شورت پوشيدم ، يه پابند و گردنبند ظريف هم پوشيدم
- خانم بيام داخل؟
- براي چي ؟ همونجا وايستا
- اينا رو بده به اقدس که بشوره و به کارت برس
و رفتم پايين پيش رضا ، منو که از دور ديد ايستاد و محو تماشاي من شد
- ندا خانم !
- بله
- من زن زياد ديدم ، هم مشتريهام و هم دوستام ، ولي زني به زيبايي و خوش اندامي و روابط اجتماعي مثل شما نديدم ، شما واقعا بينظيريد
- لطف دارين ، ممنون
- نه جدي ميگم ، آدم از همصحبتي با شما و تماشاي زيبايي هاي شما سير نميشه
- تماس بگيرين خانمتون هم بيان ، دورهم باشيم
- مسافرت هستن ندا جان ، ايشالله دفعه بعد
- چه خوب ! کجا هستن حالا ؟
- شمال خونه مامانش اينا
- شمالي هستين؟
- من نه ، خانومم شماليه
- شمال رو خيلي دوست دارم ، کجاش هستن ؟
- فومن
- بايد برم ببينم ، دلم تنگ شده براي شمال و زيباييهاش
- حتما ، باعث افتخاره که در خدمت باشيم
- نه منظورم اين نبود که مزاحم شما بشم
- اختيار دارين چه مزاحمتي ، خانومم هم اتفاقا خوشحال ميشه
- يعني مشکلي ندارن شما با يه خانوم ديگه برين مسافرت ؟
قاسم در حال پذيرايي بود و مهدي هم سرش رو تو باغچه گرم کرده بود و منو ديد ميزد
     
#35 | Posted: 1 Aug 2018 19:13
وایییییییییییی مثل همیشه عالی بود ندا خانوم
     
#36 | Posted: 2 Aug 2018 19:26
ندا جان مرسی بابت داستان قشنگت
من که از خوندن هر قسمتش کلی لذت میبرم
     
#37 | Posted: 3 Aug 2018 12:52
قشنگ بودن من تونستم یبعضیاشو بخونم
این داستانه زایده ذهنته دیگه؟
به خاطر فانتزیاش دوست داشتم.
لایک

صادق باش
     
#38 | Posted: 3 Aug 2018 14:29
papiroos:
قشنگ بودن من تونستم یبعضیاشو بخونم
این داستانه زایده ذهنته دیگه؟
به خاطر فانتزیاش دوست داشتم.
لایک

داستان زیبایی هست کامل بخون ضرر نمیکنی
     
#39 | Posted: 3 Aug 2018 22:39
داستان فوق العاده ای شده فقط حیف که خیلی دیر به دیر اپلود میکنی
ادم از حال و هوای داستان دور میشه

غریبه ترین آشنا در میان دوستان
     
#40 | Posted: 4 Aug 2018 15:00
سلام ندا خانم.مرسی که می نویسی.
فضای داستان و فانتزی هاتو دوس دارم.
منتظر قسمتای جدید هسم
     
صفحه  صفحه 4 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگینامه ندا بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   

  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites