تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگینامه ندا

صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#51 | Posted: 2 Sep 2018 19:06
زندگينامه ندا < قسمت بيستم >

در حالي که با دو دستش از روي شلوارک قسمت بيروني رونهاي منو نوازش ميکرد به آروومي دستش رو برد و رسوند به دو طرف کش شلوارکم و به سمت پايين کشيد ، من با بلند کردن باسنم از روي مبل اين اجازه رو بهش دادم که شلوارکم رو در بياره ، به آروومي و حوصله شلوارکم رو از پام درآورد و يه کم از شورتم هم باهاش اومد پايين که اونو مرتب کرد ، در حال که زانوها و رونهامو نوازش ميکرد گفت :
- رونهاي توپر و متناسب شما ميتونه زيباترين صحنه هاي سکس رو رقم بزنه و از همه مهمتر اينه که من پايينتر از چشمان زيباي شما روي اين بدن به اين زيبايي حتي يک مو هم نديدم و اين واقعا شگفت آوره
به آروومي رونهامو ميماليد و از زيبايي و لطافتشون تعريف ميکرد ، موقع نوازش دستش رو تا نزديکاي کسم مياورد و بر ميگردوندد و اين کار رو چندين و چندين بار انجام ميداد و منو بيشتر و بيشتر تحريک ميکرد ، حواسم به شورتش بود و معلوم بود که کيرش کمي بيدار شده ولي خيلي مونده بود که کامل راست بشه ، اقدس با يه شورت و سوتين و قاسم با کير نيمه بيدار و آويزون ، همونطور ايستاده بودن و از تعريف و تمجيدهاي فريبرز مسخ شده بودن و فقط به حرفاي اون گوش ميکردن و به من نگاه ميکردن ، فريبرز به آهستگي از زير بغلهام گرفت و منو دمر روي کاناپه خوابوند و با ظرافت شروع با نوازش باسنم کرد
- ندا جون ! باسن زيبا و بينظيرت ، وقتي تماشاش ميکني يا وقتي نوازشش ميکني هر آدمي رو مست ميکنه
دستش رو تا کمرم بالا مي آورد و بر ميگشت و تا پشت زانوهام نوازش ميکرد ، وقتي داخل رونهامو نوازش ميکرد لذتي وصف ناپذير تمام وجودمو فرا ميگرفت ، به آهستگي دوطرف شورتمو گرفت و به آروومي تا وسطهاي باسنم پايين کشيد ، يه آهي از ته دل کشيد و گفت :
- اي واي از اين همه زيبايي و ظرافت و لطافت ، هر جايي که بايد برجسته باشه ، به بهترين و زيباترين شکل برجسته است و هر جا که بايد فرو رفته باشه به نهايت دقت و زيبايي فرو رفته است ، واقعا نميدونم چي بايد بگم و ترجيح ميدم کمتر حرف بزنم وبيشتر نگاه کنم و لمس کنم اين زيباييهاي وصف ناپذير رو
به آهستگي شورتم رو از پام درآورد ، ار وسط کمرم دستشو رو آرووم ميکشيد پايين و از لاي چاک کونم عبور ميداد و بعد از لمس سوراخ کونم تماس مختصري با شيار کسم برقرار ميکرد و دوباره از اول اينکار رو ميکرد ، لمبراي کونم رو از هم باز کرد و گفت :
- اين سوراخه يا سياهچاله ! آدم ميخواد درونش محو بشه
وقتي تماس نوک زبونش رو با سوراخ کونم حس کردم ، ناخودآگاه يه تکوني خوردم و اون با گذاشتنن دستش پشت کمرم سعي کرد که آرومم کنه ، با دو دستش لمبراي کونم رو ازم باز کرده و مشغول ليسيدن سوراخ کونم و شيار کسم بود ، خيلي خوب ليس ميزد ، خيلي بهتر از اونايي که قبلا ليس زده بودن ، خيلي آروومم و با حوصله اين کار رو ميکرد ، بعد از چند دقيقه اومد و نشست رو کاناپه و منو برگردوند و سرم رو گذاشت روي پاش ، در حالي که نگاهش رو از چشمام برنميداشت ، موهام و ابروهام و صورتم رو نوازش ميکرد ، وقتي متوجه شدم زير سرم کم کم داره سفت ميشه فهميدم کيرش يواش يواش داره راست ميشه و با تکونايي که خورد متوجه شدم شورتش رو داره درمياره ، دستش رو دراز کرده بود و از پايين کسم شروع به نوازش ميکرد و تا بالاي چاک سينه هام ادامه ميداد به اقدس گفتم :
- اقدس ! کير فريبرز جان رو يه کم ساک بزن
- ولي خانوم . . .
- ولي نداره که
- آخه نميتونم ، خيلي بزرگه
سرم رو برگردوندم سمتش و نگاهم به کير فريبرز افتاد و نيم دقيقه اي مات و مبهوت مونده بودم ، کيرش خيلي بزرگتر از اوني بود که تصور ميکردم ، حدود 30 سانت بلندي و 6 سانت کلفتي ، تقريبا هم اندازه ساعد من بود ، اونقدر سنگين و گوشتي بود که سر بالا نشده بود ، گرفتم دستم و گفتم :
- همه زيبايي هاي من يه طرف ، زيبايي ايني که تو داري يه طرف ، واقعا زيبا و حيرت انگيزه
کيرشو گرفتم دستم و نوازشش ميکردم ؛ کير سفيد و قشنگي بود ، موهاي بالاش رو شيو نکرده بود ، شايد بزرگترين کيري بود که تا حالا ديده بودم ، کيرهاي بومي هاي استراليا خيلي بزرگ بودن و من خيلي ديده بودم ولي حالا افتخار ميکردم که يه هموطنم از اونا سرتره
- ببين مش قاسم ، ببين اقدس ، چقدر قشنگه اين کير ، بيا جلو مش قاسم
کيراشونو گرفتم دستم ، کير فريبرز کمي بلندتر و کلفت تر بود ولي سفيد تر و قشنگ تر ، هر دو رو شروع کردم به ساک زدن ، يه کم سخت بود ولي سعي ميکردم خوب ساک بزنم ، چند دقيقه اي براشون ساک زدم و کير هردوشون به شدت راست شده بود ، من تجربه سکس با دو يا چند نفر رو تو استراليا داشتم و ميدونستم که چقدر لذت بخشه ، تو اين فاصله اقدس لباساشو پوشيده و ميخاست بره ، بهش گفتم:
- ببين ذبيح اومده ، بگو بياد کارش دارم
از ساک زدن کير فريبرز و قاسم سير نميشدم ، کير قاسم رو به زحمت ميتونستم تا ته بکنم تو دهنم ولي کير فريبرز نميشد ، اونا ايستاده بودن و من جلوي پاهاشون نشسته بودم و براشون ساک ميزدم ، قاسم رو هلش دادم و نشوندمش رو مبل و دولا شدم و براش ساک ميزدم و فريبرز هم رفت پشتم و شروع کرد به خوردن و ليسيدن کس و کونم ، خوب ليس ميزد و وجود من از لذتي وصف ناپذير لبريز شده بود ، لمبراي کونم رو از هم باز کرده بود تا بهتر بتونه ليس بزنه ، کير قاسم رو رها کردم و فريبرز رو به سمت کاناپه هدايت کردم و اون نشست و من هم سعي داشتم با نشستن روي کيرش ، اونو تو کسم فرو کنم ، آرووم توگوشم گفت :
- ندا جون ! اذيت نشي
- نه فريبرز ، درسته تجربه کير به اين بزرگي رو نداشتم ولي فکر نکنم از پسش بر نيام
ساک مختصري به کيرش زدم و نشستم روش ، به زحمت تونستم سرش رو تو کسم جا بدم ، پشت به اون بودم و دولا شدم و يه نيگاه به کسم انداختم ، لبهاي کسم به شدت کشيده و قرمز شده بودن ، اقدس وارد شد و گفت :
- خانوم ! ذبيح خونه خانم شايسته نبود ، خانم شايسته و مهدي هم گفتم الان يه سر ميان اينجا ، اگه کاري دارين من در خدمتم
- آره اقدس ، بيا کمکم کن
زانوهام خسته شده بودن ، يه کم جابجا شدم و کير فريبرز از تو کسم افتاد بيرون
- اقدس بيا کمک کن و اينو بکن تو کسم
اقدس جلو اومد و نشست و کير فريبرز رو گرفت دستش و سرش رو با کس من تنظيم کرد و منم لبهاي کسم رو از هم باز کردم و فشار دادم ، فريبرز از پشت با يه دست سينه هام رو ميماليد و با دست ديگش کسم رو ، بعد از کلي زحمت کشيدن بالاخره سر کير فريبرز رفت تو کسم به اقدس که جلوي من روي زمين نشسته بود گفتم :
- خشکه اقدس يه کم خيسش کن
اقدس دامنش رو داد بالا و نشست جلوي من ، در حالي که اقدس داشت کير فريبرز و کس منو با زبونش خيس ميکرد ، قاسم هم با کير راست شده اش رو مبل روبرويي نشسته بود و منم رو کير فريبرز نشسته بودم ، شايسته و مهدي اومدن داخل و شايسته چشماش درشت شد و يه دستش رو گذاشت جلوي دهنش و با دست ديگش به کير فريبرز اشاره کرد و گفت
- اينجا چه خبره ؟ اين چيه ديگه
- از همون خبرايي که خونه شما بود ، خوش گذشت ؟
- آره خيلي خوب بود ، حسابي گاييدنم ، ولي تو که ميدوني من سيرموني ندارم
- خوب ، پس لخت بشين ، مهدي تو هم لخت شو و بيا ، اقدس تو هم برو و ليوانهاي مشروب رو پر کن و پذيرايي کن
مهدي فوري لخت شد و اومد و با کير آويزون جلوي من ايستاد
- بشين اينجا و مرتب کير فريبرز رو خيسش کن تا راحت بره تو کسم
با دستم کير فريبرز رو از تو کسم درآوردم و گرفتم جلوي دهن مهدي و اونم سر و تنه کير رو ليس زد و دوباره کردمش تو ، بالاخره تنه کير فريبرز داخل کس من شد ، با يه کم بالا و پايين کردن تموم کير فريبرز داخل بدن من محو شد و همونجور نشستم تا کمي استراحت کنم ، فريبرز مشغول بوسيدم پشت گردن و ماليدن سينه هام بود ، مثل اينکه رو مبل نشسته باشم روي فريبرز نشسته بودم و بهش تکيه داده بودم ، موهاي بدنش کم و فرفري بود ولي همون موها هم بدن منو نوازش ميدادن ، شروع کردم آرووم آرووم بالا و پايين کردن ، کير فريبرز به سختي داخل کس من حرکت ميکرد ، ولي خيلي لذت بخش بود ، شايسته هم لخت مادرزاد همونجا قدم ميزد و تماشاگر سکس من بود و مهدي هم هرازگاهي تنه کير فريبرز رو که از تو کس من درميومد رو خيسش ميکرد و به طور نامحسوس هم سعي ميکرد زبونش به کس من هم بخوره
- من چيکار کنم ندا جون ؟
- تو هم يه جوري مشغول شو ديگه شايسته جون ، کير قاسم رو نميبيني ؟
اشاره اي به کير فريبرز کرد و گفت :
- باشه ، ولي اون بهتره
خنده مستانه اي کردم و گفتم :
- حالا با اون مشغول باش ، نوبت اينم ميرسه ، مهدي تو هم همينجا بشين و زبونت مرتب رو کير فريبرز باشه تا خشک نشه
مهدي هم از خدا خوسته دهنش تو محل تماس کير فريبرز و کس من گذاشت و گفت :
- خوبه ندا خانوم ؟
- آره همونجا نگهش دار
کير فريبرز خوب تو کس من جا باز کرده بود و من راحت تر از قبل بالا و پايين ميشدم ، مهدي هم که وظيفه خيس نگه داشتن کس من و کير فريبرز رو داشت ، خوب داشت انجام وظيفه ميکرد ، شايسته هم بعد از کمي ساک زدن کير قاسم رفته بود و نشسته بود رو کيرش و سعي داشت کير قاسم رو بکنه تو کون خودش ولي نميتونست ، با دست بهشون اشاره کردم و گفتم :
- مهدي ! کير مش قاسم نميره تو کون مامانت ، برو کمکش و زود برگرد
- نميخواد ندا جون ، هرچي سفت تر و سخت تر بره تو بهتره ، بزار مهدي کارشو بکنه
با يه کم فشار سر کير و بعدش هم تنه کير قاسم تو کون شايسته محو شد ، شايسته در حالي که معلوم بود تحت فشاره گفت :
- ندا جون ! نديدم کون بدي ، دوست نداري؟
- چرا شايسته جون اتفاقا خيلي دوست دارم ، ولي فعلا تو و بچت تو کون دادن دست همه رو از پشت بستين
- ندا جون من کون دادن رو با هيچي عوض نميکنم ، مهدي هم از بس ديده من کون ميدم ، کوني شده
من در حال بالا و پايين کردن رو کير فريبرز بودم و شايسته هم به نحو احسن داشت از کون قاسم پذيرايي ميکرد و مهدي هم داشت به وظيفه خودش به عنوان روان کننده به خوبي عمل ميکرد و اقدس هم مشغول پذيرايي بود و در همين اثنا ذبيح اومد داخل و شايسته گفت :
- بعد از کردن من کجا رفتي ذبيح ؟
- يه کم خريد داشتيم خانم رفته بودم سر خيابون
فريبرز به آروومي و مهربون مشغول کردن من بود و قاسم هم مشغول بود با شايسته
- فريبرز جان ! هميشه تو سکس اينقدر مهربوني؟ اگه دوست داشته باشي ميتوني يه کم محکمتر بکني ، مثل دوستت رضا
- عه ! ندا جان مگه به رضا هم دادين؟
- بله اونروز که شما رفتي حسابي منو کرد ، در واقع بگم حسابي گاييد
شايسته دولا شده بود و دستش رو دسته مبل بود و قاسم از دو طرف کمرش گرفته بود و به شدت تو کونش تلمبه ميزد ، هن و هن کنان گفت :
- ندا جون موقع هايي که به بهت خوش ميگذره ما رو هم خبر کن
- مگه تو ما رو خبر ميکني شيطون ؟
- حالا ميايي جامون رو عوض کنيم ؟
- نه شايسته جون ، امروز رو همونجوري سر کن تا ببينيم بعد چي ميشه ، اگه قاسم کافي نيست برات ، ذبيح هم بياد
در حال مستي و با خنده گفتت :
- نه بابا ذبيح ديگه جون نداره ، تموم شيره جونش رو کشيدم ، يه موقع از دست ميره
کير بسيار بزرگ فريبرز لذت وصف ناپذيري به من ميداد و نميخواستم که تموم بشه
- بچه ها اگه موافقين يه کم استراحت کنيم
فريبرز و شايسته موافقت خودشون رو اعلام کردن و قرار شد همونجوري لخت بريم و تو باغ کمي قدم بزنيم ، کير فريبرز و قاسم يه کم خوابيده بود و موقع راه رفتن ميخوردد به پاهاشون و تا نزديک زانوهاشونن بود ، پرسيدم
- فريبرز ! راز اين کير به اين بزرگي چيه ؟
- ندا جان ! ما ژنتيکي اينطور هستيم و بابا و بابابزرگ من هم همينطور هستن
- هر دو در قيد حياتن ؟
- بله هر دو زنده هستن شکر خدا و جالب اينکه هردو بسيار سرحال و هستن و تو سکس از منم سرترن
- چه جالب ، پس بايد ديدشون اين دو نفرو ، کجا هستن حالا ؟
- دور نيستن خانم ، تو دماوند زندگي ميکنن
- به به چه جاي خوب و با صفايي
- ندا جان ! شما سکس خشن رو بيشتر دوست دارين ؟
- همه جورش رو دوست دارم ، بيشتر مهربون و رمانتيک ولي از سکس خشن و سنگين هم بدم نمياد و ترجيح ميدم هرازگاهي به شدت گاييده بشم
- ولي ندا جون ، من هميشه دوست دارم به شدت گاييده بشم
- خوب هر کسي يه جور ميپسنده شايسته جون
- ندا جان ! رضا تو سکس که زياده روي نکرد ؟
- چرا اتفاقا ، ولي خوب بود
- آخه اون که مست ميشه ديگه حاليش نيست چي ميگه و چيکار ميکنه
- آره دقيقا همينطوره ، ولي گفتم که بدم نيومد ، خوب بود
دم دماي غروب بود و قاسم و فريبرز نشستن و من و شايسته هم روي پاهاشون نشستيم ، از لاي درختها نور زرد و قرمز خورشيد به زمين ميتابيد ، دقت که کردم ديدم که يه نفر از همسايه ها با يه دوربين مشغول تماشاي ماست ، گفتم :
- اين کيه ذبيح داره ما رو نيگاه ميکنه؟
- حاج آقا بصيري ، همسايه روبه رويي ، هميشه کارش ديد زدن خونه همسايه هاست
- عجب حاج آقايي ، بزار ببينه ، چيزي از ما که کم نميشه ، نه شايسته جون ؟
- بله ، اتفاقا اينجوري بيشتر هم ميچسبه
کير فريبرز تو دستم بود و از ماليدنش بسيار لذت ميبردم و از اينکه کمکم داره راست ميشه لذت بيشتري ميبردم ، شايسته هم مشغول کير قاسم بود و داشت آمادش ميکرد ، کير قاسم پس از يه کم ساک زدن شايسته راست شد و اون دوتا مشغول کارشون شدن و من هم بعد از چند دقيقه ساک زدن کير فريبرز رو سرحال آوردم و مشغول شديم ، هر از گاهي شايسته بر ميگشت و کير قاسم رو ساک ميزد و دوباره فرو ميکرد تو کونش و منم همين کار رو با کير فريبرز ميکردم
- ندا جون ! تو آب کير هم ميخوري؟
- مال همه رو نه شايسته ، چطور مگه ؟
- من خيلي دوست دارم و معمولا آب همه رو ميخورم
خنده کنان گفتم :
- خوب هم بهت ساخته ها ، الان همه سلولهاي تو پر از آب کيرن
- آره نميبيني چقدر سفيد و تپل مپلم
از شدت ضربات قاسم معلوم بود که آبش در حال اومدنه و شايسته بلافاصله کير قاسم رو از تو کونش درآورد و برگشت و سرش رو گرفت به دهنش و تموم آب کير قاسم رو خورد ، از زياد شدن سرعت ضربات فريبرز هم معلوم بود که اونم در حال اومدنه ، آهسته تو گوشم گفت :
- چيکارش کنم ؟
از شايسته پرسيدم ؟
- پسرت چي ؟ ميخوره ؟
- آره بابا اون کشته مرده آب کيره
منم به فريبرز اشاره کردم که بريزه تو دهن مهدي و اونم با ولع خاصي تا قطره آخر آب کير فريبرز رو ميک زد و خورد و بعد از پذيرايي مختصري شايسته و مهدي و فريبرز رفتن و ديگه شب بود و منم رفتم به سمت اتاقم که بخوابم ، روز خوبي داشتم ولي با خودم فکر ميکردم که نميشه هر روزم رو به عيش و نوش بگذرونم و بايد دنبال يه کار درست و حسابي باشم
     
#52 | Posted: 2 Sep 2018 19:49
عالی بود ندا خانوم عالی بود مرسی
     
#53 | Posted: 6 Sep 2018 17:20
خوب و روون مینویسی دمت گرم فقط دیر ب دیر میزاری
     
#54 | Posted: 18 Sep 2018 11:58
طولانی ترین داستانی بود ک خوندم ، موفق باشید

گرفتار دنیایه ممنوعه ها / تفنگ نگاه جماعت سوی ما / ما پشت هم رو به آیینه عاشق شدیم و بی بهونه دل به دریا زدیم
     
#55 | Posted: 27 Sep 2018 14:03 | Edited By: Neda_Etamad94
دوستان سلام
اولا عذر میخام بابت تاخیر
ثانیا ممنون از کسایی که داستان منو میخونن
ثالثا بسیار ممنون از کسایی که نظر یا پیشنهاد یا انتقاد میزارن

در ضمن ، در مورد انتقاد دوستانی که گفتن خیلی سکس تو داستان هست و بیش از حده ، عرض کنم گه نگاهتون به اینطور داستانا مثل یه فیلم سکسی باشه ، البته به نظر خودمم اگه یه کم ملایمتر بشه جذاب تره

به هر حال مرسی از همتون
     
#56 | Posted: 27 Sep 2018 14:04
زندگينامه ندا < قسمت بيست و يکم >

صبح طبق معمول با صداي ذبيح از خواب بيدار شدم ، لخت خوابيده بودم و يه ملافه رووم بود ، ملافه رو کنار زدم و نشستم لب تخت
- سلام خانوم ، صبح بخير
- سلام ذبيح ، مامان رو بگو بياد کمکم کنه يه دوش بگيرم
و رفتم به سمت حموم و چند دقيقه بعد اقدس اومد
- سلام خانوم
- سلام اقدس خوبي ؟
آرووم نشسته بودم و اقدس داشت منو ميشست
- چيزي شده خانوم ؟
- نه حوصله ام سر رفته ، زندگيم يه نواخت شده ، بايد يه کارنيمه وقت پيدا کنم
- کار خانوم ؟ شما ؟
- آره مگه چيه ؟ يه کار سبک و نيمه وقت، همين نزديکا ، خوبه نه ؟
- چي بگم خانوم ، نظر شما مهمه
- شايد تو يکي از شرکتهاي بابام مشغول بشم
- نميشه که خانوم ، شما صاحب اونجاييد
- نه ، به صورت ناشناس
استحمام تموم شده بود و من لخت نشسته بودم لب تخت و اقدس با يه شورت و سوتين جلوي من نشسته بود و به درخواست من داشت ناخنهاي دست و پامو لاک ميزد ، يه لاک زرشکي اکليل دار ، پامو گرفته بود دستش و با ظرافت داشت لاک ميزد
- خانوم شما اونجا هم که بودين زياد سکس ميکردين
- آره اقدس ، خيلي بيشتر از اينجا
- مگه بيشتر از اينم ميشه خانوم ، شما تقريبا هر روز سکس دارين
در حالي که داشت لاک ميزد ، صداي قاسم که داشت با کسي صحبت ميکرد از راه پله ميومد ، و از نزديک تر شدن صدا معلوم بود که دارن ميان بالا، اقدس رفت که در رو ببنده ولي من گفتم نبنده
- اون سارافون جلو باز منو بده بپوشم ببينم کيه
- همون گل بهي ؟ اون که خيلي نازکه
- کجاش نازکه ، خوبه بده
لباس رو پوشيدم و با دستم جلوشو گرفتم و رفتم بيرون ، سينه هام کاملا در معرض ديد بودن ، راه که ميرفتم کل پاهام ديده ميشدن
- سلام خانوم
- سلام مش قاسم ، چيزي شده ؟
- نه خانوم ! يه کم سقف استخر نم داده ، آقاي محسني رو آوردم ببينن دليلش چيه ، احتمالا ايزوگامش صدمه ديده ، ما ميريم پشت بوم
- باشه ، ذبيح کجاست ؟ بهش بگو بره شايسته رو بگه بياد اينجا
با يه دستم دو طرف لباس رو گرفته بودم و رفتم به سمت استخر و خواستم که صبحونه رو تو بالکن استخر بخورم ، در حال صبحونه خوردن بودم که شايسته اومد
- سلام ندا جون
- سلام شايسته جون ، خوبي؟ بفرما صبحونه ! حوصله ام بدجور سر رفته ، دنبال يه کارم
- کار براي چي ؟ حوصله داري ها ، من صبحونه خوردم ميرم يه تني به آب بزنم
شايسته لباساشو درآورد و انداخت رو صندلي و با يه شورت و سوتين اومد پيش من ، يه شورت لامباداي خيلي مختصر سبز رنگ که جلوش توري بود و يه سوتين توري پوشيده بود ، باسنش به طرز زيبايي از پشت و کسش به صورت واضح از جلو و سينه هاش به صورت کامل از بالا معلوم بودن
- اين شورت و سوتيني که تو پوشيدي از نپوشيدنش بهتر بود ، در ضمن ، مش قاسم با يه آقاي جوون رفتن پشت بوم
- چه خوب ! کي هست حالا اين آقا
- تعميرکاره سقفه ، ببين سقف استخر کمي نم داده
شايسته رفت و پريد تو آب و به من گفت :
- تو هم بيا
- باشه الان ميام
لباسم رو درآوردم وپريدم تو آب و تو آب راه ميرفتيم و بلند بلند صحبت ميکرديم و تقريبا تا گردن تو آب بوديم ، آقاي محسني و قاسم اومده بودن پايين و داشتن سقف رو بررسي ميکردن
- ديروز روز خوبي بود نه ؟
- آره شايسته جون ، خيلي لذت بردم ، مخصوصا که فريبرز رو از اون حال و هوا درآوردم
- کير فريبرز خيلي بزرگ بود ، من که تا حالا اين همه کير ديدم ، کير به اين بزرگي نديده بودم
- آره منم ، شايسته جون ، تازه ميگفت کير بابا و بابا بزرگش از مال اونم بزرگترن ، فکر کنم ديدني باشه ، ميگفت دماوند زندگي ميکنن ، يه روز بايد بريم ديدنشون
- آره ، وقتي رفتي ، بگو حتما منم بيام
- راستي شايسته ، اون کي بود با دوربين داشت ما رو ديد ميزد؟
- يکي از همسايه ها ، حاج آقا ربيعي ، از معتمدين محله
- حاج آقا ؟؟ ميشناسيش؟
- آره يه بار ميخواستم از مسجد وام بگيرم باهاش آشنا شدم و يکي دوبار رفتم خونه شون
- اي شيطون ، با اونم بله ؟
و چشمکي زدم
- آره چاره اي نبود ، والا وامم جور نميشد
- اي مردک فرصت طلب ، اگه بشه بايد ادبش کنيم
- آره منم خيلي لجم گرفت ، دنبال فرصتي هستم براي تلافي
- يه برنامه بايد بچينيم و بچزونيمش ، بريم منم تقاضاي وام بکنم ؟
- آره فکر خوبيه ، منم ميشم معرف تو
- کجا بايد بريم ؟ مسجد محل ؟
- آره ، امروز بريم ؟
کم کم اومده بوديم قسمت کم عمق استخر و حواسمون نبود که آقاي محسني و قاسم اونجا هستن ، آقاي محسني بالاي يه چهار پايه بزرگ بود و سقف رو بررسي ميکرد ولي بيشتر حواسش به ما بود ، آب تا بالاي باسنمون بود ، و بالا تنه مون ديده ميشد ، شايسته سوتين داشت ولي من سينه هام که خيس شده بود و برق ميزدن و موقع راه رفتن بسيار شهوت انگيز ميلرزيدن و به طرز زيبايي ديده ميشدن ، آقاي محسني موقع پايين اومدن از چهارپايه ، پاش ليز خورد و به شدت خورد زمين ، من و شايسته با صداي افتادن اون بي اختيار به سمتش دويدم ، وقتي رسيديم که قاسم دستش رو گذاشته بود زير سر آقاي محسني و آقاي محسني به شدت ناله ميکرد
- چي شد مش قاسم ؟ چرا مواظب نيستين ! فوري برو زنگ بزن اورژانس و اصلا تکونش نده ، سرش رو بزار رو پاي من
وسط روز بود و خيابونا خلوت بودن و آمبولانس بعد از چند دقيقه اومد ، با صداي آمبولانس به خودم اومدم و فهميدم که لخت مادرزاد کنار آقاي محسني روي زمين نشستم و يه پامو دراز کردم و سر آقاي محسني رو گذاشتم روي رونم ،فاصله سر آقاي محسني تا کس من 5 يا 6 سانت بود
- ندا جون پاشو يه چيزي بپوش ، الان ميان بالا
- نميتونم که اينو ولش کنم ، بدو اون سارافون رو بيار تا بپوشم
تو فرصت کمي که داشتم سارافون رو پوشيدم و در حالي که سعي ميکردم بدنم رو تا اونجايي که ممکنه بپوشونم ، ماموراي آمبولانس اومدن بالا سر ما ، من به زور بالا تنه ام و سينه هام و کسم رو پوشونده بودم و شايسته همونجور با شورت و سوتين ايستاده بود ، ماموراي آمبولانس دوتا جوون خوش قد و بالا بودن
- چي شده خانوم
- از چهار پايه که ميخواست بياد پايين ، پاش ليز خورد و با کمر خورد زمين
- تکونش که ندادين ؟
- نه اصلا
- خيلي کار خوبي کردين ، لطفا سرش رو از رو پاتون بردارين و برين کنار
در حالي که سعي ميکرد دستش رو بزاره زير سر آقاي محسني تا من پامو از زير سرش بکشم بيرون ، دستش روي رونم کشيده شد در آخر هم کمي لبه ی کسم رو لمس کرد ، من ايستادم و خودم روجمع و جور کردم ، آقاي محسني رو به آهستگي روي برانکارد گذاشتن و به سمت بيرون حرکت کردن ، من و شايسته با همون سر و وضع به همراه قاسم اونا رو تا دم در مشايعت کرديم ، يکي از اونا موقع رفتن کارتي به من داد و گفت :
- براي هرگونه خدمات کمکهاي اوليه و امدادي ميتونين با من تماس بگيرين ، خوشحال ميشم خدمتي بکنم
کارت رو گرفتم و گفتم بله حتما
قاسم به همراه آقاي محسني رفت ، من و شايسته هم به داخل اومديم
- عجب روز پر استرسي شروع کرديم امروز
- آره ندا جون خيلي بد بود ، يه کم به ريلکس کردن نياز داريم
از دم در سرايداري که رد شديم ذبيح رو صدا کردم
- ذبيح از اون کنياک فرانسوي داريم ؟
اقدس اومد بيرون و گفت :
- ذبيح نيست خانوم ، من الان ميارم براتون
- ما تو چمنهاي جلوي ساختمون مي شينيم تا حموم آفتاب بگيريم ، بيار يه شيشه
- شايسته جون ، مشروب که خورديم ، يه کم بعدش بريم مسجد براي وام
- باشه ندا جون
من سارافونم و شايسته هم شورت و سوتينش رو درآورد و لخت مادرزاد روي چمنهايي که چند وقتي از کوتاه کردنشون گذشته بود و خيلي نرم و دلپذير بود ولو شديم ، اقدس با يه شيشه کنياک و بقيه ملزومات اومد ، ليوانهارو تا نصف پر کرد و برداشتيم و خورديم ، در حالي که دراز کشديه بودم ، به کسم اشاره ميکردم گفتم :
- اقدس يه کم کسم رو بمال
اقدس با دست مشغول ماليدن کسم شد ، بعد از چند دقيقه گفتم :
- اقدس با زبون بمال
اقدس مشغول ليسيدن کس من بود
- شايسته جون من بهترين ريلکسيشن رو خوردن مشروب به همراه مالش ميدونم ، نه ؟!
- آره خيلي خوبه
- مهدي کجاست ؟ خبري ازش نيست
- نميدونم والا ، بزار يه زنگ بهش بزنم ببينم کجاست
و زنگ زد و صدا رو گذاشت رو آيفون
- سلام مهدي ! کجايي پسرم ؟
- من خونه ام
- چيکار ميکني ؟
- دوستم اومده ، آقاي باقري
- چرا صدات بريده بريده مياد ؟
- داره ميکنتم
- جديدا زياد کون ميدي ، چي شده ؟
- هيچي
- کارت تموم شد بهم زنگ زن
- فعلا که تازه شروع کرديم ، تموم شد باشه
- آقاي باقري بازنشسته آموزش و پرورشه ، دوست مهدي ، هرازگاهي يه سري بهش ميزنه ، مرد خوبيه
اقدس رو مرخص کردم و نيم ساعتي با شايسته ريلکس کرديم و حموم آفتاب گرفتيم
- شايسته جون بريم مسجد ؟
- باشه پاشو لباساتو بپوش بريم ، فقط ميدوني که لباس پوشيده باید بپوشی والا راهمون نميدن
من رفتم به سمت بالا و شايسته هم لباساشو پوشيد و رفت خونشون که لباساشو عوض کنه و بريم مسجد
     
#57 | Posted: 28 Sep 2018 17:37
مثل همیشه جذاب . عالی ممنون ندا خانوم عالی بود
     
#58 | Posted: 21 Oct 2018 17:39
فکر کنم این داستانم به فنا رفت و خوانندگان سرکار
     
#59 | Posted: 30 Oct 2018 16:30
این داستان هم نیمه کاره موند

غریبه ترین آشنا در میان دوستان
     
#60 | Posted: 1 Nov 2018 13:31
یکی از آشغالترین داستانهای مثلاْ سکسی که با خوندن ۴ قسمتش متوجه توهمات و عمق مریض روحی بودن نویسنده و علاقه مندان مشتاق اون شدم چرا که متن داستان به قدری فاقد منطق روایی هست و به قدری عجیب و غریب که حتی در مخیله و خوابهای یک آدم سالم هم نمی گنجه !!! البته فقط افراد مریض و اونهایی که به جق زدن اعتیاد دارند از اینجور داستانها خوششون میاد !!! واقعاْ جای تعجبه که مدیران سایت اجازه دادن همچین داستان سخیفی منتشر بشه
     
صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگینامه ندا بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   

  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites