داستان سکسی ایرانی

ققنوس


صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »
 مرد
#11   Posted: 2 Jun 2020 11:03
شخمی نبود
 
     
  
 
#12   Posted: 2 Jun 2020 13:15
ممنونم از همه‌ی دوستانی که کامنت گذاشتن
امشب منتظر قسمت دوم داستان به نام «شهره» باشید
 
     
  
 مرد
#13   Posted: 2 Jun 2020 19:03
 
     
  
 
#14   Posted: 2 Jun 2020 19:50
قسمت دوم:

شهره




وقتی ارسلان وارد خونه شد، شهره همسر فعلی پدرش و سیاوش برادر ناتنی‌ش مشغول تماشای تلویزیون بودن. شهره زنی 48 ساله با موهای از پشت جمع‌شده و مش‌کرده و پوستی سفید و صورتی همیشه آرایش‌‌کرده بود که سعی داشت با ظاهر و رفتارش سنش رو کمتر از چیزی که هست نشون بده ولی چندان موفق نمی‌شد و سیاوش هم پسر 13 ساله‌ای بود که فقط سرش به موسیقی و نواختن پیانوش گرم بود و کاری به کار کسی نداشت. ارسلان با زیرترین صدای ممکن سلام کرد و به سمت اتاقش رفت ولی تمام مدت نگاه شهره رو روی خودش حس می‌کرد.


چند ساعتی تا شام و برگشتن پدرش و حضور اجباری سر میز شام مونده بود و به همین خاطر خودش رو با چت کردن با دوست‌هاش سرگرم کرد؛ هر چند که در اصل تمام مدت منتظر بود تا پیامی از مارال دریافت کنه و خیلی توجهی به پیام‌های رد و بدل‌شده توی گروه نداشت.


ساعت 10 بود و وقت شام. تو همین یه هفته فهمیده بود که همه چیز تو این خونه سر ساعت اتفاق میفته نه یه ذره زودتر و نه یه ذره دیرتر. پدر ارسلان 10 سالی از شهره بزرگتر بود. موهای کاملا جوگندمی و ته‌ریشش در کنار ادکلن‌های گران‌قیمتش تا حدی جذابش می‌کردن. شهره که برای از دست ندادن شوهرش هر کاری می‌کرد از اینکه جلوی پسر خودش و ارسلان مدام قربون صدقه‌ش بره و دلبری کنه هیچ ابایی نداشت. انقدر این رفتارش تو چشم بود که ارسلان فکر می‌کرد از قصد و برای درآوردن لج اون داره این طوری رفتار می‌کنه ولی سیاوش تو یکی از معدود گفت و گوهاش با ارسلان بهش گفته بود که تا وقتی تو این خونه هست باید به این رفتار مادرش عادت کنه. شهره در حالی که مشغول چیدن میز بود، مدام تا فرصتی بدست می‌آورد دستی به سر و روی پدر ارسلان می‌کشید. تحمل این وضعیت برای ارسلان خیلی سخت بود ولی از اون سخت‌تر توجه نکردن به ظاهر شهره بود. شهره اون شب یه تاپ و شلوار کوتاه سفید با طرح گل پوشیده بود و انقدر یقه‌ش باز بود که هر بار که روی میز خم می‌شد تا ظرفی رو جا به جا کنه کاملا سینه‌های سفید و درشت و کمی افتاده‌ش که به لطف سوتینش سفت سر جاشون وایساده بودن کاملا به چشم ارسلان میومدن. ارسلان که نمی‌خواست پدرش متوجه این موضوع بشه مدام سعی می‌کرد سرش رو با چیزی روی میز گرم کنه ولی واقعا نادیده گرفتن سینه‌های شهره براش خیلی سخت بود و احساس می‌کرد مثل شب‌های قبل باز سر میز داره راست می‌کنه و حالا بعد از شام باید باز کلی صبر کنه تا کیرش بخوابه و بعد بتونه از سر میز بلند بشه و بره تو اتاقش. تو همین حال و احوال بود که شهره هم نشست پشت میز و همه مشغول خوردن غذا شدن. شهره گفت: «بهرام جون خوشمزه شده؟» بهرام جواب داد: «آره عزیزم. دستت درد نکنه.» شهره که می‌خواست برای شوهرش خودشیرینی کنه رو به ارسلان گفت: «ارسلان جان تو هم دوست داری قورمه سبزی منو؟» ارسلان نگاه سریعی بهش انداخت و گفت: «بله. خیلی خوب شده. دستتون درد نکنه شهره خانم.» شهره جواب داد: «ای بابا عزیزم چند بار بگم نمی‌خواد به من بگی شهره خانم. من بدم میاد. مثل بقیه یا بگو شهره یا شهره جون.» بهرام پرید تو حرفش و گفت: «بذار هر چی راحته بگه.» شهره که دمق شده بود، گفت: «باشه عزیزم حالا چرا انقدر بی‌حالی امشب؟» بهرام شروع کرد از شلوغی اون روز صرافی و خستگی سر و کله زدن با مردم گفت و همین حرف‌ها باعث شد تا ارسلان از فکر سینه‌های شهره بیرون بیاد و بتونه زودتر از سر میز بلند بشه و با تشکری ساده بره اتاقش.


گرمای تابستون و حال و هوایی که سر میز داشت حسابی کافه‌ش کرده بود و خدا خدا می‌کرد همه زودتر بخوابن تا بتونه راحت جق بزنه و یه کم سبک بشه ولی هنوز حداقل 2 ساعتی مونده بود و همون طور ولو شد روی تخت یک و نیم نفره‌ش و شروع کرد بالا پایین کردن اینستاگرام و آهنگ گوش دادن.


کم‌کم وقت خواب بقیه شده بود و از اون‌جایی که اتاق مهمان که به ارسلان داده بودن دیوار به دیوار اتاق شهره و بهرام بود، می‌تونست با کمی دقت صداشون رو بشنوه. شهره که مشغول کرم زدن به صورت و دست‌هاش بود، گفت: «بهرام جون مطمئنی فقط تا اومدن نتیجه‌ی کنکور اینجا میمونه دیگه؟» بهرام با بی‌میلی جواب داد:«آره بابا هر شب نمی‌خواد بپرسی.»


ـ اگه تهران قبول بشه چی؟ اینجا که نمی‌شه بمونه.
ـ نمی‌شه.
ـ تو از کجا می‌دونی آخه؟
ـ این کی درس خونده که بخواد تهران قبول بشه. یا می‌ره شهرستان یا اطراف تهران که در هر حال یه جا براش می‌گیرم بمونه همون‌جا. خیالت راحت شد؟ می‌شه بخوابیم حالا؟
ـ باشه عزیز دلم هر چی تو بگی.


شهره روی تخت از پشت بهرام رو بغل کرد و آروم تو گوشش گفت: «خیلی خسته‌ای عشقم یا ...» ارسلان صدای شهره رو نشنیده بود ولی از روی جواب بهرام فهمید که اون شب هم دست رد به سینه‌ی شهره زده. ارسلان که صدای حرف زدن عادی شهره و بهرام رو می‌تونست بشنوه مدام با خودش فکر می‌کرد اگه یه شب سکس بکنن چی می‌شه و ارسلان باید با صداشون چی کار کنه.


شهره و بهرام خواب بودن و سیاوش هم تو اتاقش بود. ارسلان که بعد از شنیدن اون حرف‌های تکراری حالش بیشتر هم گرفته شده بود، بدون سر و صدا و به بهونه‌ی آب خوردن رفت بیرون از اتاق و 2 تا دستمال کاغذی برداشت و برگشت. دیگه بیشتر از این تحمل نداشت و هدفون رو توی گوشش گذاشت و پورن‌هاب رو باز کرد و شلوارک و شورتش رو داد پایین تا کیر و تخم‌هاش کامل بیرون بیان. همون طور که دراز کشیده بود تیشرتش رو هم داد بالا و دستمال‌ها رو گذاشت روی شکمش. کیرش به نسبت جثه‌ش بزرگ و کلفت به نظر میومد. با یه دستش کیر نیمه‌شق‌شده‌ش رو گرفت و با دست دیگه‌ش مشغول گشتن بین کتگوری‌ها شد. تا حالا هیچ‌وقت کتگوری میلف براش جالب نبود ولی اون شب تنها چیزی که چشمش رو گرفت همون بخش بود. روش کلیک کرد و بین ویدیوها دنبال پربیننده‌ترین‌ها گشت. همین‌طور که میگشت و با کیرش که حالا شق‌تر هم شده بود ور می‌رفت بالاخره ویدیوی مورد نظرش رو پیدا کرد. یه پسر 20 و چند ساله و یه میلف درست و حسابی. ویدیو رو پلی کرد و مشغول شد. انقدر حشری بود که بخش‌های اولیه رو زودتر زد جلو و رسید به اصل ماجرا. با همون ضرب‌آهنگی که پسر مشغول کردن بود، ارسلان هم دستش رو روی کیرش می‌کشید. از دیدن تکون خوردن سینه‌های میلفه یاد سینه‌های شهره می‌افتاد و محکمتر از قبل با دستش به کیرش فشار می‌آورد و جق می‌زد. 5 دقیقه نگذشت که آبش پاشید روی دستمال و انگار یه بار چند کیلویی از روی دوشش برداشته بودن. دستمال رو جمع کرد و رفت بیرون انداخت توی سطل و بعد از دست‌شویی برگشت تو اتاق که بخوابه که دید از تلگرام نوتیفیکیشن داره. سریع بازش کرد و دید بالاخره انتظارش به سر اومده و مارال پیام داده: «سلام مارالم. بیداری؟»


ـ سلام آره چه خبر؟
ـ هیچی از وقتی اومدم خونه تا همین چند ساعت پیش جار و جنجال که چرا بوی سیگار می‌دی و چرا رفتی بیرون و ...
ـ ای بابا.
ـ ببین من به حرفت فکر کردم.
ـ خب خب.
ـ می‌خوام انجامش بدم.
ـ مطمئنی؟
ـ آره دیگه نمی‌تونم اینجوری.
ـ من که پایه‌م اگه خودت مطمئنی.
ـ دوستات قابل اعتمادن؟ بدبخت‌تر از این نشم؟
ـ خیالت راحت باشه. فقط در موردش باید بیشتر حرف بزنیم.
ـ فردا همون ساعت پشت مجتمع لاله خوبه؟
ـ خوبه. می‌بینمت.
ـ پس فعلا.
ـ فعلا.


ارسلان خوشحال بود که مارال پیشنهادش رو قبول کرده و مارال نگران بود از اینکه داره انقدر زود به یه پسر 18 ساله که همون روز دیده اعتماد می‌کنه ولی تو موقعیتی نبود که بیشتر از این بخواد بدون هیچ منبع درآمدی بمونه. به طرز عجیبی هم حس بدی از ارسلان نمی‌گرفت. هر دو با خوشحالی و نگرانی بی‌صبرانه منتظر عصر روز بعد بودن و با همین حال و هوا به خواب رفتن.


 
     
  
 
#15   Posted: 2 Jun 2020 20:32
ایول خیلی عالیه
فقط کاش طولانی تر بود الان فسمت دوشو تا شروع کردم تموم شد
ولی بازم سبک داستانو دوست دارم و قشنگ مینویسی افرین
 
     
  
 مرد
#16   Posted: 2 Jun 2020 22:05
عالیه
 
     
  
 مرد
#17   Posted: 2 Jun 2020 22:12
نخسته
 
     
  
 زن
#18   Posted: 2 Jun 2020 23:52
 
     
  
 مرد
#19   Posted: 3 Jun 2020 00:40
بهتر از قسمت قبله
 
     
  
 مرد
#20   Posted: 3 Jun 2020 00:47
از 10 امتیاز به این قسمت امتیاز رو میدم
 
     
  
صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

ققنوس

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites