داستان سکسی ایرانی

روزی که ازدواج کردم


صفحه  صفحه 3 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  12  13  14  15  پسین »
 مرد
#21   Posted: 11 Aug 2020 10:16

 1 Star

ارسالها: 66
بچه ها من وقتی دارم این سر گذشتو مینویسم بعضی جاهاش واقعا اذیت میشم خاطرش برام سنگینه اگه بهم ریختگی میبینین تو داستان یا متوجه نمیشین سر همینه هر چند که سعی کردم ذهنمو متمرکز کنم چون اینطوری که دارم مینویسم دارم اروم میشم و خیلی بهم کمک میکنه این قضیه
 
     
  
 مرد
#22   Posted: 11 Aug 2020 10:31

 1 Star

ارسالها: 79
دمت گرم عیبی نداره
 
     
  
 مرد
#23   Posted: 11 Aug 2020 10:41

 1 Star

ارسالها: 66
Nanamagikc: دمت گرم عیبی نداره
مخلصم
 
     
  
 مرد
#24   Posted: 11 Aug 2020 11:33

 1 Star

ارسالها: 66

نیوشا از جلو چمدون یه زنجیر صلیبی شکل طلا سفید برداشتو که روش یه خط برلیان کار شده بود گردنش انداخت طوری خط برلیان تا وسط سینه هاش میرفت رو به من بودو نوری که از پنجره اتاق داخل افتاده بود باعث میشد برلیانا برق بزنن و خوب عجب چیزی انگار یه فلش بود که اشاره میکرد به سمت سینه هاش ته دلم لرزید و هر لحظه احساس میکردم دارم حساس تر میشم فکر نمیکردم اصلا با این قضیه ها مشکلی داشته باشم خوب من خیلی باز بودم دنبال پارتی ، دنس مشروب خوردن ، همه جور دختر اطرافم بود با زیدام راحت بودم اونا جلو بقیه رفیقام هر کاری میکردن و من ککم نمیگزید حتی قبلا یکی از زیدام که تریپ عشقو عاشقی زده بودیم یه استخر پارتی رفته بودیم و اون با مایو دو تیکه جلو همه بود و من به کیرمم نبود اینو جدی میگم رو نیوشا هم نه غیرتی نه حساسیتی اما الان انگار موضوع فرق میکرد شاید تا الان کسیو دوست نداشتم شاید اصلا غیرت نمیدونستم چیه ! خیییلی خودمو نگه داشتم هنوز شالو رو سرش ننداخته بود بهم گفت چیه چرا بد نگاه میکنی گفتم چیزی نیست ولی خییییلی این تابلو همه چیز مشخصه !! یه نگاه تو اینه قدی گوشه اتاق کردو گفت نههه اصلا !!! من سر سینه پف کردشو رون گوشتی که داشت اون شلوارو میترکوندو رنگ حتی سوتینشو داشتم میدیدم!!! اون میگفت نه چیزی مشخص نیست !!!!!!!! یه لحظه سرم سوت کشید تا میخواستم بگم خوب عوض کن ؛ یهو گفت تو مثل خانوادت که گیر نبودی این حرفا چیه !! دهنم بسته شد یه نیشخند زدم گفتم ولش ، دوست نداشتم مسافرتم خراب بشه یهو پرید تو بغلم لباشو گذاست رو لبام منم دراز افتادم رو تخت شروع کرد به قلقلک دادنمو منم چون اونقدر ناخوناشو فشار میداد تو پهلوم دردم گرفت و منم از حرس شروع کردم به قلقلک دادنش اونم میخندید و داد میزد تو صورتش نگاه میکردمو واقعا خواستنی بود دستشو میخواست برسونه به کیرمو که یهو گرفتو فشار داد کیرو خایمو با هم منم تا حالا همچین دردی احساس نکرده بودمو یه داد بلند کشیدمو اونم دیوث میخندید فقط ...... خوب خر شدم کل اون فکرا از ذهنم پرید ...... همینطور که اشک جمع شده بود دور چشم اونم اروم شل تر کرد گفتم پاشو پاشو تا بی خایمون نکردی ، یه چتر بزرگ سفید که حداقل چهار نفر میتونستن زیرش واستن و یه زیر انداز کوچیک و چاینیکو با یکم سیم مفتول برداشتم و رفتیم بیرون کنارم میومد قدش ازم کوتاه تر بود و من خیلی حس غرور میکردم انگار بهش تسلط دارم از در اومدیم بیایم بیرون یه ذوج جوون دیگه اومدن که برن داخل واحدشون با کلس وسیله که معلوم بود تا زه رسیدن یه سلام الیکی کردیمو همون لحظه نیوشا هم اومد که از در بیاد بیرون یارو یه برندازی کردشو کنار واستاد که خانومش بره اول داخلو همینطور هم با من خوشو بش میکرد که سر چمدونشون باز شدو لباساشون ریخت وسط راه رو من اومدم کمک کنم دیدم کلا لباسای زنشه شرتو سوتینو لباس مختلفو مانتو اینا که برگشتم بالا و گفتم ببخشید و نسترنو با اشاره گفتم برو پایین اونم نشست که لباسارو جمع کنه سرشو اورد بالا که بگه خواهش میکنم ، یه حالت تابلو سرش سمت من چشش زیر لباس نیوشا اونقدر لباسش گشاد بود که وقتی میشستی میتونستی ببینی اینو وقتی فهمیدم که پایین نشستم تا بند کفشاشو ببندم هم سفیدی پوستش هم چاک کوسش اصلا نمیدونم حدف از ساخت این شرتو سوتین چی بود و چرا من اصلا اینارو انتخاب کرده بودم خلاصه ، تو راه دنبال یه چوبی چیزی که با این مفتول دستم ببندم به چترو بکنم داخل شن که به نی قطور دیدم انگار برای همین کار ساخته شده بود رفتیم کامل نزدیک اب اونجا نشستیم ، از دیوثیم بگم که فکر این موقع هارو کرده بودم و یه عینک افتابی انتخاب کرده بودم که چشام اصلا مشخص نمیشد منم راحت میتونستم همه جارو دید بزنم ، ساحل خیلی شلوغ بود و وااااااااای با چه تریپاییی اونجا راه میرفتن ، جالب بود برام انقدر ازاد شده ایران ؟! کلا فراموش کرده بودم لباسای نیوشارو و فقط داشتم چشم چرونی میکردن هرچقدر به این چشم چیزی بدی مگه خسته میشه بازم دنبال مال دیگرونه !!! یه نسیم خوب پاییزی و خنکی میومد من ادم داغیم اونقدر که خیلی کم تحمل گرمارو دارم نیوشا بر عکس منه الان میدونم که تو چله تابستون هم موقع خواب لرزش میگیره و باید یه چیزی رو خودش بندازه ، پاهامونو سمت ساحل دراز کرده بودیم و ارنجامون به زمین تکیه داده بودیم یه شیبی رو بدنمون بود داشتیم ساحلو نگاه میکردیم زیر چشمی یه نگاه به نیوشا کردم دیدم شالش افتاده و دو طرف شالشم زیر بقلشه و سینه هاش کامل مشخصه شال روش نبود ، گفت هوا یکم دم داره ! در صورتی که واقعا هوا عالی خوب بود ! منم تو جوابش گفتم اره یکم !! باور کنین تو ذهنم حدس میزدم ادامه کاراش چی میخواد باشه !!!!! دیدم دکمه بالایی رو باز کردو چاک سینش دیده شد یه بادی با گوشه شالش زدو گفت نمیدونم چرا گر گرفتم ! دکمه پایینیشم باز کردو بلند شد نشست هرکی اون لحظه رد میشد میتونست رو سینشو تا زیر سینش ببینه بقیه هم کم همین شکلی نبودن یکی که دو تیکه پوشیده بود یه مانتو جلو باز که کمرو نافش دیده میشد زیر سینشم از زیر دوتیکه از جلومون که رد میشدن سوتین هم نبسته بود من تو همون حالت میتونستم گردی سینشو تمیزی رو ببینم ، یکم شق کرده بودم و این که انگار میخواستم کم نیارم که مثلا ما هم با کلاسو پولداریم اخه کم سوئتیم نگرفته بودیم تنها ماشین ایرانی تو اون مجتمع مال ما و همسایه کناریمون بود خخخخ ، بقیه همه ماشین خارجی و خر مایه ، خوب کنار دریا هم مستثنا نبود از این قضیه نیوشا چای ریخت چایو که خوردیم واقا داغ شدم بهش گفتم بزنیم تو اب ؟! گفت الان از حموم اومدیم که خندیدمو کفشامونو در اوردیمو دستشو گرفتمو بردمش تو اب خانواده های زیادی کنارمون بودن همه پشم ریزون بعضیا با شلوارک زناشون تو اب بودن یکی اونجا زنش شلوارشو در اورده بود شلوارش رو اب بود زیرش با شرت اما تو اب کثیف بود هیچی دیده نمیشد از زییر سینش به پایین ما هنوز تو کم عمق بودیمو میدویدیم تو اب که یهو نیوشا افتاد و منم اومدم بهش نخورم خودمو اونطرف پرتاب کردم بلند شد من رو بروش انگار هیچی تنش نبود یه لباس سفید و الان که اب خورده بود خیس به بدنش چسبیده بود و کامل نشون میداد شلوارش خط شرتش کامل مشخص بود و کوصی که تابلو زده بود بیرون برلیان تو گردنش برق میزدو واقعا جلب توجه میکردیه سر چرخوندمو اطرافو نگاه کردم دیدم مردای دیگع دارن نیوشارو نگاه میکنن و میخندن فکر کنم بد داد کشیده بود منم سریع بلند شدمو بغلش کردمو باهم اروم میزفتیم سمت پر عمق میخواستم خیر سرم بدنشو بپوشونم که کسی نبینه و این واقعا بی اختیار بود منی که انقدر راحت بودم چرا اخه؟!!!!!!!


 
     
  
 مرد
#25   Posted: 12 Aug 2020 11:53

 0 Star

ارسالها: 5
عاااالی
خیلی خوب داری میری جلو معرکه بود
من از هر داستانی خوشم نمیاد

نم نم میری جلو فوق العادس

قسمت های سکسیشم خیلی خوب و با جزئيات تعریف کرده بودی .

ادامه بده
 
     
  
 مرد
#26   Posted: 12 Aug 2020 15:50

 1 Star

ارسالها: 66
رفتیم تو قسمت پر عمق و نیوشا دراز کشید رو ابو منم از زیرش گرفته بودم طوری که اون رو اب انگار دراز کشیده با موج بالا و پایین میرفت دوای اب یکم سرد بود اما رفته رفته بهش عادت کردیم یه ذوج دیگه هم کنار ما بودن که هم تریپشون خوب بود هم سنشون نزدیک به ما اونم زنش مثل زن من دراز کشیده بودو شوهرش از زیرش گرفته بود تا بالا بمونه ما دو تا همو دیدیمو یه سری تکوت دادیم که چه بدبختی افتادیمو یه خنده هم بهم کردیم نیوشا و زن اونم چشاشونو بسته بودن نزدیک هم شدیم چون اروم حرکت میکردیم زنامون متوجه نبودن یه چشمک بهم زد که یعنی ابشون بدیم؟! منم دو باره کرمم گرفت و با سر نشون هم دادیمو دستمونو گذاشتیم رو شکمشونو یهو فشار ذادیم بی سمت پایین ، چنان دستو بال زدن که منو او یارو اصلا نفهمیدیم کجاییم و نیوشا یه طوری از اب پرید بیرون که مشخص بود اب خورده و اون لحظه پشتش به سمت من به طرف یارو رفت و از رو شونه هاش گرفتو طرف هم با تعجب گفتتت ایییییی خانوم شوهرت اون طرفه و نیوشا که اشتباهشو فهمید ، کمی سرخ شدو اومد سمت منو همش فحشم میدادو اونام میخندیدن ،منم گفتم چیهههه تو هر چی که میرسه جلوت نباید بپری بغلش به من گیر میدی ؟؟؟! اونا اومدن سمت ما و خودشونو معرفی کردن پسره بهنام بودو زنش سحر ، چهارتاییمون تا گردن داخل اب بودیمو با هم حرف میزدیم که از کجا میایمو چند وقت ازدواج کردیمو اینا سوئیت اونا دو تا ساختمون پایینتر بود اونا به سمت جنگل ، شهرایی که از میومدیم خیلی با هم فاصله داشتن ولی خوب نیوشا و سحر سریع با هم گرم گرفتنو یهو دیدیم منو اون با هم تنهاییمو زنامون دارن با هم میرن سمت ساحلو با هم حرف میزنن منم باهاش گرم صحبت شدم از رشته تحصیلی و اینا میگفتم ، (اگه میبینین رو مواردی زومم چون اینا تک تکشون مسیر زندگیمو هی عوض میکردن ) حتی از خاستگاری رفتنو از نحوه اشنایی هامون، اونم زنش قبلش زیدش بود ، برای هم تعریف کردیم از اب که بیرون اومدیم دیدم نیوشا با سحر رفتن سمت یه دوش ساحلی ما هم رفتیم سمت اونجا نیوشا حوله بر نداشته بود رفت زیر دوش هر کدومم رفتیم سمت زنامون لباس سفیدش دیگه سبز شده بود از لجنای اب به همه جاش چسبیده بود من بیرون واستاده بودمو اون لباسشو که در میورد تمیز میکرد تا حدودی رو به من میداد سحر هم همین کارو برای بهنام میکرد ، یه لحظه بهنام به من نگاه کرد شلوارو لباس سحرو داد به من گفت بی زحمت دستت باشه تا من برم کفشاوو وسایلو بیارم همینجا منم قبول کردم که یهو زنش صدا زد دیدم دستشو اورده بیرون سوتین تو دستشه که مثلا شوهرش بگیره منم ازش گرفتم هیچی نگفتم چند لحظه بعد دوباره دستشو مشت کرده بود که بهش گفتم سحر خانوم بهنام رفته وسایلو بیاره من اینجام کاری دارید بگید که اونم گفت اااااا ببخشید خوب فهمید الان سوتینش دست منه یه سوتین مشکی ابری که الان پر لجن سبز بود خخخخ از سایزش مشخص بود سینه هاش از نیوشا کوچیکتره شاید ۷۰ ، مهرداد سریع خودشو رسوند یه ساک کوچیک دستش بود با کفشاشون ، سوتین زنشو دستم که دید یه لبخند زد گفت ببخشبد لباساشونو ازم گرفت گذاشت روی ساک که من به بهنام گفتم داداش اون چترو میبینی وسایل ما هم اونجاست قربون دستت میری بیاری تا اینا دوش بگیرن ببخشیدا !! اونم گفت ای به چشمو رفت ، نیوشا گفت پیمان جان من تمومه ولی باید یکم بمونم تا ابم بره که سحرم از اون طرف گفت اقا پیمان از تو ساک حوله هست بدین به نیوشا تمیزه که یکمم ما تعارف کردیم ولی گیر داد بردارین منم رفتم بردارم از کنار درب فلزی ابی که درشم کامل بسته نمیشد زیر چشمی که نگاه کردم دیدم ااااا سحر لخت لخت اونم دید که سرم یخورده چرخید سمتشو یکم نامرد درو باز تر کرد اول از پاش دیدمو چشام اروم واقعا یه لحظه صحنه اهسته اومد بالا ادم کیر چشم بعضی جاها اینطوری میشه دیگه صافی پاش و سبزه بودنش رو کنار رون پاش یه خالکوبی بود تا خالکوبی دیدم سرم بیشتر سمتش چرخید ابی که از دوش رو بدنش روون بود اب از لبو لوچم اویزون کرده بود چشم که بالاتر اومد یه کوس صاف و سبزه ناز جلوم بود که یکم بالا ترش یه خالکوبی دیگه شکل یه پروانه کوچیک واقعا شده بودم مثل این خولو چلا چه خالکوبیای خوشگلی داشت یا بهتر بگم عجب کوصی بود سینه کوچیک ۷۰ اما نوک بالا قهوه ای روشن که باز بالا سینه سمت راستش یه خالکوبی نوشته خوشگل بود و یهو چشاش که زل زده بود به من نمیدونم چقدر طول کشید ولی همه اون لحظه منو میدیده که چطوری انالیزش کردمو یه لبخند رو لبش با دست به من اشاره کرد که همونجاست و من چرخید سرمو از اون حالو هوا یه لحظه در اومدمو سریع حوله رو برداشتمو یه نگاه به پشتم کردم ببینم بهنام کجاست و سریع اومدم سمت نیوشا، اب دهنمو که خشک شده بود قورت دادمو درو یکم باز کردمو حوله رو بهش دادم یه نگاه کردم دیدم داره میلرزه که گفتم بمیرم برات سردته کاش یه چیزی بر میداشتیم برات اخه دوش اب سرد هم هست کنار دریا و واقعا یخ بود بهنام اومدو وسیله هارو جلوی پام گذاشتو نیوشا سرشو اورد بیرون و از بهنام تشکر کرد منم یه طوری جلو در واستاده بودم که نیوشا فقط سرش دیده میشد ، به نیوشا لباس دادمو پوشیدو تومد بیرون منو بهنامم رفتیم زیر دوش واقعا سرد بود خودمونو شستیمو اومدیم بیرون تو مسیر با هم بودیم و حرف میزدیم تو دلم یه لرز از اتفاقی که چند لحظه پیش اتفاق افتاد هی شدید تر میشد یه طورایی صحبت میکردم صدام یه جورایی میلرزید قلبم تپش داشت چه زنی داشت اخه واقعا مثل پورن استارا بود و معلوم بود ورزشکاره ، طوری تابلو بود که همه یه دور بهم گفتن و من هم انداختم لنگ نسیم خنک پاییزی و سحر خوب میدونست چرا اینطوری شدم ، خنده رو صورتش بودو به من که نگاه میکرد با چشاش بهم الارم میداد ، سحر یهو پرید جلومونو رو به ما سه نفر به پشت راه میرفت و گفت اقا یه عیده دارم ما دوروز از سفرمون مونده و سهروز بود که تنها بودیم شما دوستای خوبین بهنام ناهار بیان پیش ما ؟! من الان که داغونیم باشه شب میریم بیرون ، سحر اصرار که نه دیگه بریم ماهی بگیریم منو نیوشا درست میکنیم بسه تنهایی من به نیوشا نگاه کردم نیوشا به من ، گفت پس لطفا شما برین وسیله بخرین ما هم بریم سویت من لباس عوض کنم با سحر بعد میریم سمت ویلای شما من نه کارتی داشتم نه چیزی ، بهنام گفت من دارم داداش این حرفا چیه ، نیوشا هم قرار شد وسیله و لباس برای من برداره ، منو بهنام دوباره تنها شدیم ، سر صحبت دوباره کشیده شد به دوران مجردی و تحصیلو مدرکو و یواش یواش به زید بازیامون ، طوری که اون تعریف میکرد من زید نداشتم در مقابل زیدای اون زیدای من یه مشت پسر بودن برای خودشون و جالب بود برام عکساشونم هنوز نگه داشته بود تو یه پوشه مخفی بودن بچه شیراز ، دخیای خوشگل شیراز ، تو ذهنم با حرفاش بدن سحر میومد جلو چشم و بایه سر تکون دادن اون افکار پاره میشد ،واقعا دوران ما زن شوهر دار خیلی گناه بدی میدونستیم فکرشم ناراحتم میکرد تما چه کنم بدنش محصورم کرده بود ........
ادامه دارد
 
     
  
 مرد
#27   Posted: 12 Aug 2020 16:47

 1 Star

ارسالها: 66
میدونین یه سوال منو درگیر خودش کرد چرا داره اینطوری میشه !! چه اتفاقی داره میفته ، بهنام وارد مغازه سوپری شدیم و اون زغالو نوشابه و یکم چیپسو پفک گرفت اومدیم بیرون مغازه ماهی فروشی یه چهار راه بالاتر ادرس داده بودن بهنام بهم گفت دادا تو برو بگیر من تا موقع برم ویلا هم یکم تا زنا میان مرتب کنم اخه شهر شامه هم زغالو رو به راه کنم ، کارتو بهم دادو منم یه سر تکون دادم و رفتم حالم بد بود قلبم میتپید مدام بدن سکسی سحر جلو چشام بود واااااای خدا برای اینکه دورش کنم به عکسایی که بهنام بهم نشون داده بود فکر میکردم اصلا حس نیوشا از تنم رفته بود انگار غیرتمم داشت میرفت اصلا انگار فقط میخواستم با سحر باشم اصلااااا اااییییییی که چقدر دیوانه کننده بود یه چی میگم یه چی میشنوین ، نفهمیدم چطور ماهی گرفتم چطور جلو در ویلای ساحلی بهرام رسیدم انقدر تو فکرو خیال بودم رسیدم جلو در قلبم تو دهنم بود زنگو زدم بهنام اومد جلو در گفت چه دیر کردی دادا ؟! دییییییر مگه چقدر گذشته ؟! من دو تا کوچه هم دورخودم چرخیده بودم ایییی وای ، ذهنمو از هر توهمی بود خارج کردم اومدم تو دیدم نیوشا با یه تاپ بندی که یه سوتین سفید زیرش بود و یقه باز تام با لبه سوتینش دقیقا تو یه خط چه سفید بود یه شلوارک لی چسب هم پاش بود با سحر تو اشپزخونه داشتن یه سری سبزی خورد میکردن سحر یه نیمتنه مشکی دوباره بندی که بند سوتینش از خود بند نیم تنش بیشتر بود قطرش و خالکوبی رو سینش کامل دیده میشد یه شلوار مشکی که اونقدر پایین بود که بال پروانه از لبه خط شلوارش زده بود بیرون ، هول کرده بودم این چه وضعیه نیوشا چرا اینطوری شده بود این چه لباسیه ؟!!! اینا اصلا به ما میخورن ؟!!!! یا نه من اصلا اینطوری نبودم یه خانواده مذهبی غیرت رو زید نداشتم ولی این نیوشا زنمه دیگه ، ولی جلو اونا دهنم بسته شده بود یه خنده بزور زدم رفتم تو اشپزخونه نیوشا و سحر ول کردن کارشونو و اومدن سمتن سحر ماهی رو ازم گرفت و نیوشا دستمو گرفتو یه بوس از لپم کردو گفت کجا بودی انقدر دیر کردی بریم تو اتاق لباستو بدم عوض کن ، رفتیم تو اتاقشون یه گوشه یه سبد کوچیک بود که توش لباس زیرای سحر بود تو این مدت لباس چرکشو مینداخته اون تو ، اومد جلوم نیوشا لباسو داشت از تنم در میورد که گفتم این چه لباسیه همه جات بیرونه که اونم گفت کار بدی کردم؟! پیمان اگه بده بگو برگردیم همین الان عوض کنیم بخدا سحر گفت ما راحتیم تو هم اگه پیمان مشکلی نداره راحت باش که من معذب نشم ، من گفتم نه دیگه الان که دیره ، و لباسو عوض کردیم نیوشا مشخص بود یکم ناراحت شده از کارش و فکر نمیکرد من این واکنشو داشته باشم که گفتم ولی خوب خیییییلی جیگر شدی و خندیدیمو پرید یه بوس از لبام کردو اومدیم بیرون سحر داشت ماهیارو شکمشونو پر میکرد و بهنامم تو حیاط باربیکیو رو راه مینداخت رفتم چه ویلایی بود یه استخر وسط حیاط حیاطش حالت راهرو داخل میرفت و بعد مستطیل میشد که استخر روبه روی ویلا و باربیکو پشت یه دیوار که اگه رو به روش وا میستادی تو ویلا کامل دیده میشد یه کاناپه سفید تو پذیرایی رو به روی اون در بود و رو به روشم یه السیدی به دیوار اومدم تو حیاط که بهنام بهم گفت چه خوشتیپ شدی دادا گفتم چشات خوشتیب میبینه نیوشا رو کاناپه نشسته بود پشت به حیاط داشت با سحر حرف میزد که بهنام گفت بیا زغالا رو باد بزن تا برم ماهیارو بیارم همینطور به زغال باد میزدم که دیدم سحر با ماهی اومد یه نگاه به داخل کردم دیدم بهنام جلو نیوشا با فاصله واستاده داره حرف میزنه و نیوشا هم بلند بلند میخندید ، سحر گفت پیمان جان بیا ماهیا یه طوری از اون توری کباب ماهی گرفته بود که نمیشد بدون لمس کردن دستش ازش بگیرم وقتی گرفتم یه نگاه دیگه به داخل انداختم برای دیدن داخل باید خودمو کج میکردم اونجا اصلا من دید نداشتم دیدم بهنام نشست رو کاناپه و نیوشا دستش رو پشتی مبل رو به بهنام گرم حرف زدنن من اصلا از این شرایط رازی نبودم که رو به سحر گفتم چی میگه بهنام که انقدر نیوشا بلند میخنده گفت دلقکه دیگه کسی نی با بهنام باشه و روده بر نشه از خنده منم عاشق همیناش شدم ، یه لحظه نگاهمون تو هم گره خورد و هیچی بینمون ردو بدل نشد از صدای جلزو ولز ماهی به خودم اومدمو سرمو چرخوندم اب دهنمو قورت دادم ماهی رو چرخوندم که سحر تو یه حرکت خودشو رسوند جلو من دیگه کسی مارو نمیدید دستشو گذاشت رو دستم یه دست دیگشم با انگشت اشاره رو لبم ، نفسم بند اومد چشام سیاهی رفت و یهو از کیر نیمه خیزم گرفت یه نفس عمیق کشیدم اروم نشست رو دو زانو و کیرمو اورد بیرونو گذاشت تو دهنش تو همون حالت خودمو کشوندم که ببینم داخل چه خبره دیدم بهنام غرق صحبته و نیوشا هم غرق خنده ، طوری برام میخورد که نفساد داشت در میومدم تا ته میکرد تو دهنشو میورد بیرونو خایه هامو میخورد من از ترسم باز یه نیم نگاهی به داخل که یهو ابم داشت میومد سحرو میخواستم بکشم کنار که تا ته دهنشو کرد داخل و من ابم خالی شد تو دهنش یکم مکث کرد بعد یکم میک زد تا کامل ابمو تا تهش قورت بده و بلند شد همینطوری که کیرم تو دستش بود چرخید پشت به من و یه دستمو اورد به سینش زیر نیمتنه اون دستشو یه لحظه از کیرم ول کردو دست دیگمو باهاش گرفت برد تو شلوار کشی چسبش رو کوسش و دوباره کیرمو گرفت و منم بی اختیار شروع کردم به مالوندنش یه چند دقیقه ای این کار ادامه پیدا کرد و یهو لرزش گرفتو بعدش اروم شد و خودشو کشوند کنار سینشو تو سوتینش مرتب کردو یکم شلوارشو میزون کردو من دوباره یه نیم نگاهی به داخل عوضاع همچنان مثل قبل ...... انگار نه انگار چیزی شده کاری کردیم سحر اب دهنشو قورت دادو صداشو صاف کردو اما یکم میلرزید شروع کرد از ماهی شکم پر که چی توش ریخته و برای چی خوبه صحبت کردن ، انگار همه این چیزا خیال بود من موندم چطوری میتونست من شل شده بودم داشتم وا میرفتم یکی باید منو میگرفت حرکت پاهام تو حال خودشون بود دستم عرق کرده بودو میلرزید ، حموم لازم شده بودم اما اون راحت حرف میزد بعد چند ثانیه کامل به خودش مسلط شده بود ، خوشبختانه من گوشیمو با خودم نیورده بودمو نیوشا هم یادش رفته بود گفتم بهش ببخشید سحر جان من باید برم گوشیمو بیارم از سوئتمون الان یادم اومد یه کار واجب دارم و سحر هم گفت اشکال نداره بدین به منو اومدم که بدم دوباره منو مالیدو یه خنده ای کرد و منم سخت از روبه روش خودمو جدا کردم و اومدم سمت ویلا به نیوشا گفتم باید یرم گوشیمو بردارم الان میام نوشا و بهنام اومد جلو گفتن گوشی ما هست میخوای زنگ بزنی گفتم نه شماره تو گوشیمه و تو همون حالت خودمو بزور به در رسوندم حالم خوب نبود ، حالم به معنای واقعی بد بود ، این چه کاری بود ، چرا اینطوری شد ؟!!! خدا داری با من چیکار میکنی یه دوبار افتادم رو ماسه ها و دوباره بزور بلند شدم ، به خودم برای اینکه اروم شم گفتم زنش جندس خودش خواسته تو اون موقعیت تو کاری ازت بر نمیومد و کلی حرف دیگه که واقعا هم تاثیر گذار بود و داشت روم تاثیر میزاشت و من واقعا اروم شدم خودمو به سوئیت رسوندم گوشی رو برداشتم دیدم چند بار نیوشا بهم زنگ زده نمیدونم که راه افتاده بودم نمیدونم ولی فاصله بین اولین تماس و اخرین تماسش ۲۰ دقیقه !!!!! دو تا سوئت فاصله ۲۰ دقیقه برگشتم به ویلاشون تو راه یه تماس الکی گرفتم به بابام که اگه نیوشا دید ببینه واقعا زنگ زدم رفتم داخل گفت بهنام کجایییی بابا مردیم از گرسنگی من که عرق کرده بودم گفتم واقعا ببخشید ، نیوشا اومد گفت چرا خیس عرقی گفتم نمیدونم حالم یکم خوب نیست که بهنام گفت بیا دادا برو یه دوش بگیر تا ما میزو میچینیم بیا بهترین پیشنهاد روم نمیشد تو صورت بهنام نگاه کنم چه گناهی !! لطفشو با مالوندنو ساک زدن زنش جبران کرده بودن چه بیغیرت آشغالی بودم من .......
ادامه دارد
 
     
  ویرایش شده توسط: Arenas  
 مرد
#28   Posted: 12 Aug 2020 16:49

 1 Star

ارسالها: 66
ممنونم که میخونین نمیدونم چرا میگم اینارو ولی واقعا برام الان لذت بخشه و اروم کننده یه داغ لذت بخش که اروم اروم داره از سینم کم میشه
 
     
  
 مرد
#29   Posted: 12 Aug 2020 18:14

 0 Star

ارسالها: 17
واقعا عالی ادامه بده خیلی جذابه
هیچی
 
     
  
 مرد
#30   Posted: 12 Aug 2020 21:14

 1 Star

ارسالها: 125
Arenas
دمت گرم داستان داغ و پر شوریه
 
     
  
صفحه  صفحه 3 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  12  13  14  15  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

روزی که ازدواج کردم

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA