خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی /

روزی که ازدواج کردم


صفحه  صفحه 4 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  پسین »
Azadealirza مرد #31 | Posted: 12 Aug 2020 21:14
کاربر
 
Arenas
دمت گرم داستان داغ و پر شوریه
      
Arenas مرد #32 | Posted: 12 Aug 2020 23:52
کاربر
 
بریم ادامشو ؟! کسی بیداره؟!
      
Arenas مرد #33 | Posted: 13 Aug 2020 00:09
کاربر
 
داخل حموم صدای خوش بش ستاییشون میومد نیوشا شیطونه سریع تو این جمعا با همه گرم میگیره ، بهش خیانت کرده بودم دلم براش میسوخت یا برای خودم اخه نیوشا هیچی برام کم نزاشته بود تو سکس تو احساسات تو لوندی ، شیر اب حمومو بستمو اومدم تو راه رو حموم ، بهنام گفت نیوشا جان بپر شوهرجونت اومد بیرون ، نیوشا به سحر رو کرد که حولتون کجاست گفت باشه تو نمیدونی خودم میبرم اونم گفت برو بی زحمت ، سحر با یه حوله اومد درو که باز کردم اون یکم هل داد درو کامل باز کرد بدن من خییییلی درست بود اون زمان و برای مسابقات بدنسازی شرکت کرده بودم با قد ۹۰ خدایی خیلیا گفته بودم قدت بلنده هیکلت خییییلی بیسته ، تا بدنمو کامل لخت دید چشاش برق زد یه لبخند رضایت کیر منم که اویزون ، یه لحظه تمام حسای بد دور شد و حس خوبی بهم دست داد که بدنمو یکی میبینه و میپسنده منم با چشم اشاره کردم برو نبینن بد شه اونم باز با سر اشاره کرد که مثلا حواسم هست نگران نباش منم هوله رو گرفتم دورم پیچیدم انقدر کوتاه بود برای من فقط دور کمرمو میگرفت تا بالای زانوم سحر رفته بود تو پذیرایی که دوباره نیوشارو صدا کردم اونم اومد گفتم یه لباس بده گفت بیا بیرون بابا الان میرن استخر همه میبینن گفتم زشته شاید بهنام مورد داشته باشه من اینطوری جلو زنش اونم یه سر چرخوندو گفت بچه ها پیمان لباسشو اب زدم بهنام مشکل داری بی لباس بیاد اخه لباسای بهنامم تن من قد بلند نمیشد ، جفتشون بلند داد زدن گفتن بیا دیگه این حرفا چیه وقتی رفتم سر میز نهار سحر میخکوب شد بهنامم گفت دادا مربی ؟! گفتم نه کوچیک شمام ، نیوشا رفت سمت سحر پرید جلوش گفت اوووووووی نخوری شوهرمو ، راستش مشکلم با لختیم نبود نکه یکم پودر هم مصرف میکردم پشتم یکم جوش زده بود بیشتر از اون خجالت میکشیدم ،البته از وقتی نیوشا پشتمو با لیف میکشوند کمتر شده بود ، خلاصه ناهارو زدیمو نیوشا جلو بهنام خالکوبی رو سینه سحرو نشون داد گفت پیمان این خالکوبی خوشت میاد منم برم بزنم من یه چش قره رفتم که خودتو جمع کن جلو شوهرش اینطوری حرف نزن ،اونم گرفت که تو همین حالت بودم که دوباره گفت چیییه اینا باو اصلا این حرفارو ندارن تو بگو میخوای منم خالکوبی کنم یا نه گفتم حالا بریم مشهد اونجا در موردش فکر میکنیم ، من تتو دوست دارم اما نه برای زنم که هر روز میبینمش چون تکراری بشه حس خوبی بهم نمیده البته اونجا دانش اینو نداشتم که میتونن پاک کنن ، ناهارو زدیم تو لحظه جمع کردن سحر هی زیر چشمی نگاهم میکرد تو نگاهاشم میخکوب میشد تابلو خنده هم رو لباش، اصلا یه وضعی ، منو بهنام رو کاناپه نشستیمو اونا هم یکم ظروف همه پلاستیکی بود تو نایلون اشغالی کردنو اومدن نشستن کنار ما نیوشا اومد کنارم و دستمو بلند کردو اومد تو بغل لختم دستمو انداخت دورش ، سحر هم رفت نشست رو پای بهنامو ، بهنامم پاستورو از رو میز برداشتو گفت بزنیم؟! گفتم بلدی؟! یه خنده کردن گفتن کری میخونی ، یعنی خیلی شاخی ، گفتم حالا یه بر زدو نیوشا بلند شد گفت بریم رو میز نهار خوری رفتیم دوباره روبه روی هم نشستیم گفت زن من با تو یار زن تو با من یار ، گفتم مشکل نی ، دست اولو زدیم ما بردیم سحر چنان پرید رو هوا از رو میز خم شد اومد سمت من یه دستشو به شکل بزن قدش زدو نیوشا هم حرصش گرفته بود هم از این حرکت سحر یکم حس کردم حسودی کرد ، بار دوم اونا بردن ، نیوشا از جاش بلند شدو داد میزدو قر میداد جلو منو رفت اونور میز بهنامم که با یه واکنش مسخره بازی بلند شده بود اونور رو پاش میشستو میخندیدو مثلا لج مارو در بیاره ادا اصول در میاورد که یهو نیوشا رفت پرید بغلش کرد و سینش رفت تو صورت بهتام دیدم که کامل حس کرد من خییییییلی این کار نیوشا برام سنگین بود ، اونجا فهمیدم شیطونی نیوشا اگه کنترل نشه براش هچی بد نیست شاید تا سکسم پا بده !!! اومد پایین از بغلشو لباسشو مرتب کردو خنده کنان نشست سر جاش ما بر زدیم سحر گفت اینطوری فایده نداره باید شرط بزاریم من چشام گرد شد خیییلی خودمو کنترل کردم فضا داشت میرفت سمت ضربدری من خوپم خوارو مادر این حرکتا بودم ، همینطوری اصلا جمعامونو به سمت سکس میبردیم ، اونجا مجردی بود الان متاهلیم این چه کار مزخرفیه تا اومدم ردش کنم پیشنهادشو نیوشا و بهنامم تایید کردن گفتم به خودم ولش حواسم هست به جا باریکش کشیده بشه نهایتش اینه جنده گری میکنم ، کوص خوار این جمع نمیزارم این برنامه پیش بره منم با اکراه سری تکون دادم حکم اول من ، همه تایید کردن دست بازنده جلو استر وا میستینگروه برنده حلتون میده تو اب یه لبخند معنی دار زدم میدونستم حکم میشه این بوش میومد ، به خودم گفتم حالا تو دادی دیگه زن منو جنده نکن ، اون دستو من باختم خودم خواستم باخت بدم دو نوری واستادیم جلو استخرو اونا اومدن مارو حل دادن تو استخر تا اومدم بالا سحر با یه چرخش خودشو انداخت دور گردن من بهنام یه طوری انداختش که یه سینش از تو سوتینش در اومده بود بالا همینطور که صورتشو از حجم اب پاک میکردم با یه دستش سینشو داد داخلو من اوردمش سمت دیواره استخر که نیوشا از اون بالا دیده بود بعدا بهم گفت خییییلی حرص خوردم ، گفت حسودم و دوست ندارم کسی غیر من تورو بغل کنه که منم بهش گفته بودم سر همین رفتی بغل بهنام؟! خلاصه اومدیم که بیایم بالا دستمو دراز کردم که نیوشا کمکم کنه تا اومد بگیره دستمو کشوندمش تو اب بغل خودم که بهنامم گفت ای نامردا و پرید تو اب یکم اب بازی کردیم و ساعتای ۴ بود که اومدیم بیرون بعد که خودمونو خشک کردیم به نیوشا پیشنهاد دادم برین خونه لباس بیرون بپوشیم بریم سمت ایران کتان و مرکز خرید شامم همون بیرون بخوریم میخواستم فقط از این فضای خونه بریم بیرون ، کم کم مطمن شده بودم اینا بدرد رفاقت ما نمیخورن و اونا هم موافقط کردن و رفتیم سمت اپارتمانمون اون شب و فرداش با همونا بودیم و کلی چرخیدیم ولی دیگه مورد خاصی پیش نیومد یعنی من نمیزاشتم دیگه مو سفید کرده بودیم تو این راه روزی که داشتن میرفتن اومدن سمت سوئیت ما صبح زود بود یهو دیدم در میزنن من برگشتم نگاه کردم اطرافمو دیدم نیوشا لخت یه طرف تخت دقیقا برعکس من پاش تو صورتم بود چقدر قلط زده بود مشخص بود خواب اشفته ای داشته دوباره صدای در اومد که من از جام پاشدم کنار کیرم میخوارید همینطور که میخواریدم رفتم سمت در دیدم سحر پشت در درو نیمه باز کردم که سحر کشو اورد داخل گفت ای داد لختی ببخشید منم گفتم صبر کن برم تو اتاق بعد بیاین تو داشتم میرفتم تو اتاق هنوز سحر اومد تو منم رفتم نیوشارو بیدار کردم گفتم سریع لباس بپوش سحر اینان که من یه شرت فقط رو زمین پیدا کردم تا پام کردم سحر اومد جلو در اتاق نیوشا لخت نشسته بود سحر گفت پاشو خانومی چقدر میخوابی ما میخوایم بریم نیوشا هنوز تو عالم خواب بود که سحر اومد دارازش کرد رو تخت از سینه های نیوشا گرفت شروع کرد به مالوندن که پیمان چه حالی میکنه نوشا هم اون زیر میخندید گفت پاشو زشته باشه بلند شدم منم یه شلوار پام کردم اومدم بیرون که دیدم بهنامم اومد داخل همیدیگرو بغل کردیمو گفتم دارین میرین گفت اره دیگه یه هفتس منم باید برم سر کار ، شمارمو ازم گرفت منم شماره اونو گرفتم نیوشا هم تو همین فاصله لباس پوشیده بودو اومدن بیرون لحظه اخر به هم دیگه دست دادیمو اونا هم رفتن ما موندیمو سه روز دیگه از مسافرتمون ......
ادامه دارد
      
Armin02 #34 | Posted: 13 Aug 2020 00:11
کاربر
 
داستان خوبیه فقط یک مشکل داره اصلا فضا سازی نمی کنی وفقط ماجرای سکس را می گی مثل داستان زنی عاشق انال سکس ولی اگه داستات سازی کنی قطعا مثل تابستون رویای یا کتایون خیی ویوت بیشتر میشه
      
Arenas مرد #35 | Posted: 13 Aug 2020 00:23
کاربر
 
Armin02:
داستان خوبیه فقط یک مشکل داره اصلا فضا سازی نمی کنی وفقط ماجرای سکس را می گی مثل داستان زنی عاشق انال سکس ولی اگه داستات سازی کنی قطعا مثل تابستون رویای یا کتایون خیی ویوت بیشتر میشه

شاید درست بگی ولی اینا همش پیشگفتار بود و واقعا داستان نیست اصرار بر باور دیگران ندارم اما واقعا طولانی میشه
      
Arenas مرد #36 | Posted: 13 Aug 2020 00:28
کاربر
 
من تک تک لحظه های زندگیم جز به جز یادمه لحظه به لحظه و این داره دیوونم میکنه با نوشتن سعی میکنم بهشون ریتم بدم تا ذهنم خالیشه
      
mehr1368 مرد #37 | Posted: 13 Aug 2020 01:29
کاربر
 
داداش عالیه تو بنویس همن جوری بنویس به من خیلی حال میده دمت گرم
هیچی
      
Azadealirza مرد #38 | Posted: 13 Aug 2020 01:35
کاربر
 
بنویس حال میده داستانت واقعا دمت گرم
      
Arenas مرد #39 | Posted: 13 Aug 2020 12:33
کاربر
 
بعد رفتن اونا انگار یه چیزی درست نبود روز اول اونا که نبودن حسمون بهتر بود شور و هجانمون بهتر بود اون دو نفر اومدن تو زندگیمونو یه جورایی بهممون ریختن و رفتن شماره تلفنای همو گرفتیم که اگه ما بریم شیراز بریم پیش اونا اگه اونا بیان مشهد ما در خدمتتشون باشیم ، ولی برای من هدفشون مشخص بود میدونستم اونا چی میخوان و من بهیچ عنوان اجازشو ندادم و دعا دعا میکردم سمتمون مشهدم نیان ،هرچند دلم برای سحر تنگ میشد ، اونا که رفتن برگشیتیم بالا نیوشا شالشو در اوردو تو مسیر به سمت رخت خواب مانتوشو و بعدم شلوارشو با یه تاپ که سوتین هم نداشت و یه شرت قرمز افتاد تو تخت و من که خواب از سرم پریده یود جلو تلویزیون ، که باز گوشی نیوشا جلو چشم اومد ، من رشتم ای تی و کارشناسی ارشدمو داشتم میگرفتم که با نیوشا اشنا شدم ، برای من باز کردن پسورد کاری نداشت هرچند که تو ذهنم از سری قبل مونده بود گوشیشو برداشتم و به عکساش نگاه کردم، رو مخم همون عکسای اونروزش که گرفته بود قفل کرده بود باید میفهمیدم اونا کجا رفته !؟ ولی لابه لای عکساش عکس از سحرو بهنام بود جوووون دلم براش تنگ شده بود کی از اینا عکس گرفته بود ، سریع برای خودم کپی کردم و گوشیرو تو همون حالت مجدد گذاشتم ، برگشتم سمت تخت دلم حالا خواب میخواست لباسو شلوارمو در اوردمو رفتم کنار نیوشا کیرمو تنظیم کردم لای باسنشو سر سوراخ کونش گذاشتم یه دستممم بردم تو تاپشو سینشو گرفتم اونم یکم خودشو به من مالوندو خوابمون برد ساعت ۱۱ با زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم دیدم نیوشا کنارم نیست تو پذیرایی رو مبل نشسته و داره با گوشیش کار میکنه ، بلند شدم با کیر نیمه خواب اومدم تو پذیرایی و نیوشا یه نگاه به من کردو گفت بیدار شدی عزیزمو منم همینطور که با سر تکون میدادم به گوشی تو دستش نگاه میکردمو همینوطر میرفتم سمتش اونم سریع دکمه بیرون اومدن از همه برنامه هارو زدو صفحه گوشیشو قفل کردو گذاشت کنار این نوع رفتارا برای من که خییییلی برنامه رو رد کرده بودم عجیب و خییییلی حساسم کرد ، خودتون میدونین حس بدیه ندونین طرفتون داره چیکار میکنه ، سر از کاراش در نمیاوردم حسابیم کنجکاو شده بودم رفتم نزدیکشو جلو صورتش واستادمو اونم لباشو اروم گذاشت رو کیرمو یه احوال پرسی سر صبحی با پیمان کوچیکه کرد دیدم داره بیدار میشه گفتم بسه بیدار شه باز ولت نمیکنه عزیزما خخخخخخ کنارش نشستمو گفتم امروز چه کنیم حس خوبی نبود تنهایی که برنامه این شد دو باره بریم کنار دریا نیوشا بلند شد و رفت سمت اتاق منم رفتم سمت گوشیم دیدم گوشیم لرزشش قطع شد فهمیدم یکی زنگ زده تا اومدن نگاه کنم گوشی نیوشا زنگ خورد طوری نیوشا پرید اومد سمت گوشیش که من پشیمون کردم برم بردارم ، جواب که داد گفت به به خانوم خانوما کجایین که دیدم چشاش گرد شد گفتم کیه چی میگه گوشی رو داد به من گفت سحر داره گریه میکنه ، با استرس جواب دادن الو سحر خانوم چی شده چرا گریه میکنین گوشی رو تو کلی شلوغی و سر صدا داد به بهنام ، الو دادا الووو .... پیمان جان دادا یه تصادف زنجیره ای شده شرمنده ماشینم داغون شده خپدمون اما سالمیم تو این وضعیت کسی جز شما اینجا اشنا نداریم به شما زنگ زدم ترسیدم به خانواده چیزی بگم ، من گفتم غصه نخور داداش هرجا باشین خودمونو میرسونیم ، ادرس داد ۲ ساعتی ازمون فاصله داشتن با سرعتای تو شمال البته که ۸۰ تا بیشتر نمیشد رفت ، نیوشا ارایش کردنو ولکردو جفتمون با عجله لباس پوشیدیم نفهمیدم چی پوشیدیم من سریع پریدم پایین ماشینو از پارکینگ بکشم بیرون که تو ماشین دیدم داره نیوشا میاد یه ساپورت ابی کمرنگ که زیرشم شرت نپوشیده بود ،ای وای منم یادم رفته بود ولی پای اون تابلو بود خط وسط ساپرت دقیقا لای کوسش بودو انگار لخت اومده بود بیرون یعنی لخت میومد کمتر تحریک میشدن مردم با یک سوتین اسپرت بدون ابر که حالت نیمتنه داشت و یه تاپ ابی و یه مانتو سفید جلو باز حوله ای با کفش اسپرت سفید ، اینا همون لباسایی بود که حاظر کرده بود بریم کنار دریا ولی خوب اگه شرت پاش میبود قضیه فرق میکرد ، از بالای سینش و شالش گرفته بود میدوید سمت ماشین که بریم سینه هاش یه طوری بالا پایین میرفت که انگار سوتین نبسته با اون رونایی که میلرزید همون همسایه روبه رویی با یه خورده وسیله تو دستش همون لحظه اومد بره داخل که من تو ماشین بودم منو ندید نیوشا یه طوری سراسیمه میومد که اونو ندید یهوییی تا مرده چرخید بره داخل نیوشا تا متوجه شد دستاشو برای محافظت از خودش اورد جلوشو مستقیم رفت تو سینه مرده مرده هم که کپ کرده بود وسیله هارو رها کرده بودو همش ریخت وسط و دو دستی از بازوی نیوشا گرفت من اومدم که پیاده بشم ، دیدم نیوشا نشست رو زمینو وسیله های طرفو برداره بزاره تو پلاستیک که یارو داشت کامل اندامشو برنداز میکرد یادم افتاد شرت پاش نیست اومدم بلند شم برم سمتشون که نیوشا اخرین وسیله رو گذاشتو معذرت خواهی کردو دوباره دوید سمت ماشین که یارو هم واستاده بود و از عقب نیوشارو میدید ، پرو باز کردو تو ماشین نشست دیدم سینه هاش کلا لخته و ساپورتشم کامل لای کوصش خودش اذیت شدو یکم کونشو بالا اورد خودش شلوارشو مرتب کرد ، تو این چند روز خیلی راحت شده بود و این همش بخاطر سحرو بهنام بود ، تو راه من حرفو کشیدم سر اینکه نیوشا دوست داری من با غیرت باشم یا نه ؟! تونم یکم مانتشو جمع و جور کردو تاپشو کشید بالا و گفت چطور مگه؟! گفتم خوب قبول داری تو این دوروز ما خیلی ازاد تر رفتار کردیمو لباس پوشیدیم البته برام مهم نیست ، نکه نباشه هست چون بلخره تو زنمی ما دیگه دوست نیستیم ولی بین دو گانگی موندم که ازاد باشبم و این ازادی خوبه یا نه یعنی من ازادانه رفتار کنم تو ناراحت میشی یا نه یا ... حرفمو قطع کردو گفت میدونم چی میگی عزیزم منم تو همین قضیه موندم اونجا که تو تو استخر سحرو بغل کردی من گفتم من بغل کردم اون پرید تو بغلم ولی سر بازی تو پریدی بغل بهنام !!!! یکم سکوت کردیم ، یهو گفت تو چی میخوای ازادی یا اینکه بپوشونم خودمو گفتم ببین بحث پوشش نیست هم رفتار هم پوشش چون جفتش میشه فقط سر تو نیست سر جفتمونه ، گفت برای من مهم نیست ، گفتم یعنی نسبت به من حسی نداری وگرنه باید برات مهم میبود گفت نه اینطور نیست تو رفتار خودتو داری تو جمعا یه سری چیزا پیش میاد و من میدونم تو تهش مال خودمی کنار من میخوابی با من خرید میری اینا گذران و میرن تهش منو تو میمونیم برای هم اون لحظه ای که میخوایم خوش باشیم چرا با رفتارمون همو اذیت کنیم من تو همچین خانواده ای بزرگ شدم ولی تورو نمیدونم بلخره خانوادت مذهبین ، اینو که گفت گفتم بحث خانواده وسط نکش من با شرایطی که تو این چند سال داشتم کلا خلقو خوی خانوادمو فراموش کردم ، گرم صحبت بودیم که دوباره بهرام تماس گرفت گفتم داداش چند دقیقه دیگه اونجا ، تا یکم دیگه جلومون کامل ترافیک شد از یه بنده خدا سوال کردم گفت بخاطر تصادف زنجیره ای اون جلو شده حداقل یک کیلومتر اونطرف تر این اتفاق افتاده بود ، ماشینو زیر یه درخت پارک کردم به نیوشا گفتم باش درو هم ببند تا من برم بیارمشون گفت نه منم میام گفتم نه ترسیدم راستش هم جنازه ای چیزی ببینه هم درسته حرف زده بودیم ولی واقعا تریپش مناسب نبود ، چش چرونی برام مهم نبود مهم این بود کسی گیر بده ، خلاصه راه افتادم یکم میدویدم هوا گرم بود دیدم سحرو از دور رو یه جدول نشسته بود تا منو دید بلند شد لنگون لنگون اومد سمتم گریه میکرد ارایشش تو اون هوای شرجی شسته شده بود تا رسیدم سمتش پرید تو بغلمو شروع کرد گریه کردن بهش دلداری دادمو گفتم خدارو شکر خودتون سالمین عزیزمو سرش کامل تو سینم بودو از پیشونیش بوس میکردم گفتم بهنام کو با دست نشونم داد تقریبا ۱۰۰ متر اونطرف تر بهنام داشت ماشینی که از پشت رفته بود رو ماشینش رو با چند نفر حل میدادن عقب ،که من از سحر جدا شدم رفتم سمت بهنام بهنام تو همین آشفته بازار گفت میبینی چی شده داداش ماشینش یه مزدا ۳ بود که الان اصلا شیهش نبود از عقبو جلو کامل جمع شده بود گفت میشه سحرو از این جا دور کنی گفتم میبرمش سمت ماشین خودم میام گفت نه دادا برین یه راست اولین اورژانس ببینین سحر کاریش نشده من کار ماشینمو انجام بدم میام سمت شما یه مامورم کنارمون داشت صورت برداری میکرد از حادثه ، میلنگید سحر از بازوم گرفته بود منم از زیر بغلش ، انقدر زیر بغل زنارو دوست دارم چون کناره سینه نرمو حس خوبی بم میده اونم از شدت درد چنان بازونو فشار میدادو ناخوناشو محکم تو بازوم گرفته بود که داشت زخمی میشد ولی اون حس خوب تحملشو برام راحت تر کرده بود تا نیوشا مارو دید دوید اومد سمت ما من یه نگاه به ماشینای تو ترافیک ای بابا همه میخ زن ما شدن سینه هاش چنان تو هوا بازی میکرد و اون کوص توپول تو شلوارش اب از دهن من که داشتم از رو به رو میدیدمش اویزون کرده بود .....
ادامه دارد
      
Arenas مرد #40 | Posted: 13 Aug 2020 13:32
کاربر
 
Azadealirza:
دمت گرم

قربونت دادا خوشالم که میخونین سعی میکنم نه دروغ قاطیش کنم نه زیاده گویی که همون حسو حال منو تو اون شرایط درک کنین شاید اگه لذتی هست بچشین اگه هم ناراحتی هست بفهمین
      
صفحه  صفحه 4 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  پسین » 
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی / روزی که ازدواج کردم

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا