↓ Advertisement ↓
انجمن لوتی
صفحه  صفحه 21 از 21:  « پیشین  1  2  3  ...  19  20  21
داستان سکسی ایرانی

پر از زندگی

 مرد
#201   Posted: 17 Apr 2021 03:35

 1 Star

ارسالها: 84
Malmall
معذرت
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#202   Posted: 17 Apr 2021 03:35

 1 Star

ارسالها: 84
پراز زندگی
فصل ۲
قسمت ۸
قلبم داشت تند تند میزد هیجان و ترس همه وجودمو پر کرده بود، زنه رفته بود تو، قرار بود پنج دقیقه بعد از در زدن، من در بزنم و برم تو خونه، یجور مثل جنده ها لباس پوشیده بودم ماتیک زده بودم به خودم رسیده بودم خیلی نازو خوشگل شده بودم، خدا شکر هیچکس منو با این لباس ندید وگرنه واقعا فکر میکردن که یه جندم. در زدم سامان اومد دم در، درو باز کرد زود رفتم تو خونه درو بست، گفت چته گفتم استرس دارم دستمو گرفت گفت نترس خودتم جنده ای از چی میترسی. خندیدم با مشت کوبیدم رو سینش رفتیم تو سامان در خونه رو باز کرد گفت بفرما تو خونه خودتونه بفرما، رفتم تو سامان به من اشاره کرد و منو به علی نشون داد گفت اینم اون خانوم خوشگل دومی که میگفتم، طوری رفتار میکردم انگار برای بار اوله اینجام، زنه با تعجب داشت بهم نگاه میکرد، علی اومد جلو سلام کرد دستشو دراز کرد باهاش دست دادم خوشآمد گفت بعد اسممو پرسید گفتم سارا هستم علی هم گفت منم علی ام این سامانه، خانوم جنده مارو ول کرده بود داشت خونه رو نگاه میکرد منم واسه این که طبیعی بشم منم شروع کردم به نگاه کردن خونه داشتم درو دیوار خونه رو نگاه میکردم علی یجورایی با حرکات من خندش گرفته بود اما جلوی خودشو میگرفت. سامان چهار تا شربت آورد هر کدوممون یه شربت برداشتیم خوردیم زنه شربتشو یه سر بالا کشید لیوان خالی رو گذاشت رو میز روسریشو درآورد پرسید خونه خودتونه؟ سامان گفت خونه خودتونه. زنه همونجور شروع کرد به درآوردن مانتوش علی منو از پشت بغل کرد سامان رفت سراغ زنه بغلش کرد جنده خانوم خودشو تو بغل سامان ول داد لباشو گذاشت رو لبای سامان شروع کرد به خوردن لباش علی منو نزدیک سامانو زنه برد سامان دستاش رو کون زنه بود چشماشو بسته بود داشت باهاش حال میکرد، علی آروم شروع کرد به لخت کردن من هیجان زیادی داشتم دلم میخواست الان ممه های نازو بزرگ این جنده رو بکنم دهنم ممه هاش از روی پیراهن خیلی گنده دیده میشد، قبلا ممه دیدم مثلا مال مامانو اما الان می‌خوام بخورمشون. چند دقیقه بعد لخت لخت بودیم دیدن بدن لخت اون زن برام خیلی هیجان انگیز بود ممه هاش بزرگتر از چیزی بود که تو لباس دیده میشد کون گنده ای داشت با کس خوشگل و ناز، مثل کس من صورتی نبود اما بازم خوب بود معلوم نیست تا حالا چنتا کیر به خودش دیده. سامان دراز کشیده بود زنه داشت براش ساک میزد سامان هی بهش می‌گفت بخور جوووونم اخخخخ زنه می‌گفت حال میکنی عزیزم من کنارش رو زمین دراز کشیده بودم علی داشت کسمو میلیسید داغ داغ بودم کنار زنه دراز کشیده بودم آروم رون پاشو لمس کردم نرمو صاف یکم روش مو داشت اما ریز بود معلوم بود تازه تمیز کرده دستم روی رونش بود آروم بردم سمت کونش رسوندم به کسش قلبم داشت تند تر میزد کسشو لمس کردم وای که چه ناز بود، یه لحضه متوجه شدم زنه داره نگام می‌کنه، بهش نگاه کردم چشم تو چشم با حالت جدی، خشک و کمی متعجب داشت نگام میکرد مثل اینکه میخواست بگه جندگیتو بکن چیکار به کار من داری. زود دستمو از کسش کشیدم کنار یجور ترسیده بودم همه شهوتو هیجانم پرید. زنه رفت نشست رو کیر سامان و ازدست رس من خارج شد، علی کیرشو جلوی کسم تنظیم کرد کیرشو کرد تو کسم شروع کرد به گاییدنم دوباره داغ شدم علی با اشاره بهم گفت چرا هیچ کاری نمیکنی پس؟ منم با اشاره بهش فهموندم که نزاشت من بهش دست بزنم، یکم اینجوری گاییدنمون بعد سامان زنه رو حالت سگی نشوند کیرشو کرد تو کسش زنه داشت ناله میکرد ممه هاش اون زیر داشت می‌لرزید خیلی دلم میخواست ممه هاشو بخورم به علی اشاره کردم علی هم منو حالت سگی روبروی اون زنه نشوند طوری که صورت من نزدیک صورت زنه بود میخواستم یه بار دیگه امتحان کنم به زنه نگاه کردم چشم تو چشم چشمای درشتو خوشگلی داشت بهم لبخند زد منم با لبخند جوابشو دادم هر دوتامون داشتیم ناله میکردیم صدای ناله هاش خیلی برام دلنشین بود به هم نگاه کردیم آروم صورتمو بردم سمت صورتش میخواستم لباشو ببوسم لباش نزدیک لبام بود اما لحضه آخر صورتشو از من برگردوند خیلی حالم گرفته شد اعصابم خراب شده بود زنه سرشو انداخته بود پایین علی و سامان هم دیدن سامان همون‌جوری که داشت زنه رو میکرد بهش گفت عزیزم با هم لب بگیرین دوست دارم ببینم. ژنه سرشو بالا آورد داشت ناله میکرد گفت نه همینجوری خوبه بکن منو جر بده عشقم. میخواستم با پشت دست بزنم تو دهنش بگم سامان عشق منه نه توی جنده. علی تلمبه هاش محکم تر شد کیرشو کشید بیرون و با صدای مردونش روی کمرم ارضا شد، منکه اعصابم خراب شده بود گفتم ببخشید من دیرم شده باید برم اعصابم خیلی خراب شده بود سریع لباسامو پوشیدم ده هزار تومن پول جندگیمو از از علی گرفتم از خونه زدم بیرون رفتم خونه، خونه ما خالی بود مثل همیشه مامان بابا هم سر کار بودن من خیلی حالم گرفته شده بود بدجور ضایع شده بودم کلی فکرو خیال داشتم اما زنیکه جنده خاک تو سرش اصلا پایه نبود. گریم گرفته بود ناراحت و عصبانی آرایشمو پاک کردم گرفتم خوابیدم. چند ساعت بعد از خواب بیدار شدم شب شده بود، یه کشو قوصی به خودم دادم علی درو باز کرد اومد تو با یه لبخند رو لبش بغلم کرد گفت چت شد تو، با اعصاب خوردی گفتم هیچی. پیشونیمو بوسید گفت باشه بعدا حرف میزنیم راستش حال منو سامانم بدجور گرفته شد. بابا یهو درو باز کرد گفت سلااام کوچولو ها، بعد به من نگاه کرد گفت زود حاظر شو باید بریم بیرون گفتم چرا؟ یکم سکوت کرد یه لبخند زد گفت میفهمی زود باش پنج دقیقه وقت داری زود باش. به علی نگاه کردم علی شونه هاشو بالا انداخت و اظهار بی اطلاعی کرد لباس پوشیدم آماده شدم. پنج دقیقه بعد حاظر بودم رفتم پیش بابا، مامان هم اومده بود اومد نزدیک یه بوس از من برداشت، مکث کرد بعد چند ثانیه پرسید آرایش کردی؟ فکر کنم بوی آرایشمو فهمیده بود هول شده بودم زود خودمو جمع کردم گفتم داشتم تو خونه با وسایل آرایش بازی میکردم. بابا دستمو گرفت گفت پس علی کجاست چرا نیومد؟ گفتم نمی‌دونم حتما تو اتاقشه آخه گفتی فقط من بیام. بابا گفت عیبی نداره بیا بریم، با عجله کفشامونو پوشیدیم سوار ماشین شدیم بابا استارت زد با کنجکاوی ازش پرسیدم کجا داریم میریم؟ بابا با تعجب بهم نگاه کرد ماشینو روشن کرد گذاشت تو دنده و حرکت کرد با همون قیافه متعجبش بهم نگاه کرد یکم ترسیده بودم نکنه فهمیده من پرده ندارم داره میبره پیش دکتر معاینم کنه بفهمه، یا اگه امروز جنده رو دیده باشه چی؟ یا اگه سجاد چیزی گفته باشه؟ بابا با لبخند بهم گفت یعنی نمیدونی داریم کجا میریم. نه از کجا بدونم علم غیب که ندارم. یعنی دختر باهوش من نمیدونه الان داریم کجا میریم؟ من دیگه داشت واقعا ترس برم می‌داشت همزمان داشتم از فضولی میترکیدم، بابا یه کت و شلوار خوشگل تنش بود انگار از کار برگشته لباسشو عوض نکرده این همه عجله داشت منو بدجور میترسوند ترسو اضطراب همه وجودمو گرفته بود اصلا بابا خودش دکتره می‌تونه بفهمه من پرده دارم یا نه، تو یکی از مجله ها نوشته بود اگه زیاد رابطه مقعدی داشته باشی اونموقع دکترا میتونن تشخیص بدن، شاید بابا داره منو میبره پیش یکی از اون دکترا، شاید خودش خجالت می‌کشه منو معاینه کنه. تو همین فکرا بودم که با صدای بابا به خودم اومدم. بابا پرسید چیه داری فکر میکنی؟ گفتم هیچی داشتم فکر میکردم کجا داریم میریم. بابا با خنده گفت یعنی هنوز یادت نیومده قراره کجا بریم؟ از دست بابا حرصم گرفته بود الان حس عصبانیت به حس های دیگم اضافه شده بود با حرص گفتم بابااااا بگو دیگه کجا داریم میریم. بابا که خندش گرفته بود گفت یعنی واقعا نمیدونی؟ داد زدم نه نمی‌دونم. بابا داشت کرکر میخندید گفت صبر کن الان میفهمی. چند بار از بابا پرسیدم ولی انگار دارم با دیوار حرف میزنم اصلا نمیگفت آخرش گفت باشه میگم داریم کجا میریم. با اخم نگاهش کردم گفتم بگو دیگه.بابا مکث کرد بعد از چند ثانیه شمرده شمرده گفت داریییم مییریم کلاس ثبت نامت کنم. غروب بود هوا داشت تقریبا تاریک میشد با تعجب به بابا نگاه میکردم گفتم شبه چه کلاسی الان میخوای منو ثبت نام کنی؟ همش کلاسای درسی از ذهنم میگذشت، بابا خندید گفت کلاس شطرنج. با تعجب داشتم به بابا نگاه میکردم واقعا از دستش عصبانی بودم. بابا تو که می‌دونی من از شطرنج بدم میاد اصلا هم نمی‌خوام یاد بگیرم کجا میبری شطرنج ثبت نام کنی، نمی‌خوام برگردیم خونه. نخیر شطرنج خیلی هم خوبه ذهن رو باز می‌کنه و ذهن رو قوی و تیز می‌کنه یکی از همکارام پسرشو ثبت نام کرده خیلی تعریف میکرد توأم نگران نباش الان از شطرنج خوشت نمیاد بعدا به شطرنج علاقه مند میشی. نخیر اصلا هم از شطرنج خوشم نمیاد. پاهامو تو صندلی جمع کردم با دستام پاهامو گرفته بودم از یه طرف خیالم راحت شده بود که قرار نیست بریم دکتر از طرف دیگه دو برابر ناراحت تر بودم که بابا میخواد همچین کاری بکنه اصلا اگه می‌رفتیم دکتر بهتر بود، اصلا از شطرنج خوشم نمیاد اصلا ازش سر در نمیارم. سرم رو پایین انداخته بودم بغضم گرفته بود بابا سرعت ماشینو کم کرد آروم یه گوشه نگه داشت گفت رسیدیم اوناهاش پیاده شو. من با بغض گفتم نمی‌خوام پیاده نمیشم. بابا داشت می‌خندید اونقدر که نمیتونست درست حرف بزنه با زحمت گفت اوناهاش نگاه کن شاید خوشت اومد کنار مغازه شطرنج فروشی نگه داشتیم. سرم پایین بود اصلا نه میخواستم شطرنج یاد بگیرم نه میخواستم از ماشین پیاده شم. بابا همچنان داشت میخندید، از ماشین پیاده شد در رو برای من باز کرد گفت پرنسس من پیاده میشی؟ دستشو به سمتم دراز کرد با ناراحتی و اکراه دستشو گرفتم از ماشین پیاده شدم روبرومو نگاه کردم مغازه شطرنج نبود بلکه مغازه دوچرخه فروشی بود تازه یادم اومد بابا بهم قول داده بود برام دوچرخه بخره برای یه لحضه از خوشحالی جیغ کشیدم پریدم تو بغل بابا، بابا هنوزم داشت می‌خندید ازش جدا شدم اشکامو پاک کردم با بابا رفتیم سمت مغازه. مغازه چراغونی شده پر از دوچرخه های خوشگل و رنگارنگ همه مدل دو چرخه داشت با خوشحالی داشتم همه دوچرخه ها رو نگاه میکردم مغازهدار اومد سمت بابا با هم سلام و احوال پرسی کرد بابا گفت یه دوچرخه میخواد، مغازه دار با لبخند گفت برای خودتون؟ بابا به من اشاره کرد گفت برای دخترم میخوام. مغازه دار یکم مکث کرد بعد گفت خیلی خب اینجا انواع دو چرخه ها رو داریم اما چون میدونید که یکم فروش دوچرخه های دخترونه خیلی کمه ما هم زیاد نمیاریمشون اما نگران نباشین اینجا پر دوچرخه های خوشگلو خوش رنگ مخصوص دختر خانومتون هست شروع کرد به نشون دادن دوچرخه ها کلی دوچرخه خوشگل یه قسمت بود پر سه چرخه برای بچه کوچولو ها یه جاهایی هم دوچرخه های از این مدل قدیمیا داشت که پیرمردا بیشتر سوارشون میشدن بابا و مغازه دار داشتن با هم حرف میزدن من اینور غرق دوچرخه های خوشگلو کوچولوی بچگونه شده بودم. از قسمت دوچرخه های بچگونه اومدم اینطرف چند قدم اینطرف تر چشمم افتاد به یه روبان قرمز که از فرمون یه دوچرخه آویزون شده بود بیشتر به دوچرخه نگاه کردم انگار داشت منو صدا میزد یه دوچرخه خوشگل قرمز رنگ، خوشگل ترین قرمزی که تو عمرم دیدم رفتم سمتش خیلی خوشگل بودم چنتا روبان از کناره های فرمونش آویزون بود فرمونش خیلی خوشگل و ناز بود نه مثل دوچرخه های بچه ها کوچولو بود نه مثل دوچرخه های بزرگترا گنده حجیم بود، اندازه من بود انگار برای من ساختنش با زوق بابا رو صدا کردم طوری که شبیه جیغ کشیدن بود بابا و مغازه دار بهم نگاه کردن و اومدن سمتم با شوقو زوق به دوچرخه اشاره کردم گفتم همینو می‌خوام بابا این خیلی خوشگله. بابا حرف منو تایید کرد دستی به صورتم کشید به مغازه دار گفت این از همشون بهتره همینو میخواییم. مغازه دار انگار یکم دو دل بود، با کمی کشو قوص گفت این دوچرخه واقعا عالییه اما خب یه مشکلی که داره اینه که قیمتش یکم بالاست، و فقط یه نمونه از این دوچرخه آوردیم اونم فقط برای نمایش نه برای فروش. بابا پرسید بخاطر نمونه بودنش قیمتش بالاست؟ مغازه دار سریع رفت سمت دوچرخه دوچرخه رو از تو جایگاهش درآورد و اومد سمت ما گفت نه قیمتش بخاطر بدنه کاملا آلومینیومیشه اگه با دستتون بلندش کنین واقعا درک میکنین چی میگم. بابا دو چرخه رو بلند کرد با لبخند گفت آره واقعا انگار هیچ وزنی نداره، خب قیمتش چنده؟ مغازه دار گفت شصت و دو هزار تمن، بابا با تعجب به مغازه دار نگاه کرد مغازه دار شونه هاشو انداخت بابا گفت بهتون گفته بودم گرونه اما اگه به اینطرف دقت کنین میبینین که دوچرخه های واقعا خوبی داریم با قیمت زیر چهل هزار تمن میتونین انتخاب کنین که حتی از اون دوچرخه هم می‌تونه بهتر باشه، البته مثل اون دوچرخه آلومینیومی نیستن اما خیلی ارزونتر از اونن، بابا یه نگاه بهم انداخت بعد به مغازه دار گفت نه همینو برمیداریم، ببخشید نمونه مغازه رو برمی‌داریم. مغازه دار گفت نه هرجور راحتین هرچی شما بخوایین همون کارو میکنیم، مغازه دار از من پرسید دوچرخه سواری بلدم منم با یکم خجالت گفتم نه، مغازه دار از گوشه مغازه دوتا چیز مثل میله آورد که سرشون یدونه چرخ کوچولو بسته شده بود، گفت اینا فکر کنم لازم بشن. بابا گفت آره آره ببند خوبن. مغازه دار چرخ عقبو باز کرد اون دوتا رو به چرخ عقب بست که واقعا زشت شد، اصلا از این چیزا خوشم نیومد به بابا گفتم اینا چیه خیلی زشت شد. بابا با لبخند گفت عزیزم اینا چرخای کمکیه کمک می‌کنه زمین نخوری، تا وقتی دوچرخه سواری یاد نگرفتی اینا کمکت میکنن اما وقتی یاد گرفتی میتونی اینارو دربیاری راحت خودت دوچرخه رو برونی. با توضیح های بابا کاملا متوجه شدم اما بازم اون چرخای کوچیک زشت بودن مثل سه چرخه های بچه کوچولو ها شده بود. مغازه دار گفت وسایل تزئینی میخوایین که بابا گفت نه نمی‌خواد همینجوری خیلی خوشگله. دوچرخه رو خریدیم گذاشتیم صندلی عقب ماشین. بابام یه شورلت داره که خیلی بزرگ و جاداره حتی از ماشین رحمان هم جا دار تره من کل راه داشتم به دوچرخه نگاه میکردم. بابا گفت چطوره از شطرنج خوشت اومد؟ خندم گرفت گفتم خیلی بدی بابا فکر کردم داری منو میبری کلاس شطرنج. بابا گفت نگران نباش اونجام میبرمت. با خنده و اخم الکی گفتم بابااااا. بابا خندید. تا خود خونه گفتیمو خندیدیم من دل تو دلم نبود هرچه زودتر برونمش.رسیدیم خونه دوچرخه رو درآوردم سامان و علی از خونه سامان بیرون اومدن وقتی دوچرخه منو دیدن دوودن سمت من داشتن با تعجب دوچرخه منو میدین، سامان با بابا سلامو احوال پرسی کرد بابا گفت شب بیا پیش ما تنها نمون تو خونه، سامان گفت باشه. بابا از ما جدا شد رفت سمت خونه علی دووید سمت خونه دوچرخشو بیاره سامان هم رفت دوچرخشو بیاره برای چند لحظه تو کوچه تاریک که چنتا چراغ کمی روشنش کرده بودن تنها شدم ترس برمداشت تا اینکه سامان از خونشون اومد بیرون علی هم از اون طرف هردوتاشون سوار دوچرخشون شدن اومدن سمتم رسیدن بهم گفتن توأم سوار شو منکه هیچی بلد نبودم میخواستم سوار شم اما نمی‌دونستم چطوری این مانتو و روسری زهر ماری هم وضعیتو بدتر میکرد سریع مانتو و رو سریمو درآوردم با پیراهن و شلوار نشستم رو دوچرخه میخواستم پامو بزارم رو رکاب اما همش تعادلم به هم میخورد سامان و علی هم داشتن کمکم میکردن علی بیشتر داشت می‌خندید، بالاخره با هر زحمتی که شد شروع کردم به رکاب زدن از شدت ترسو هیجان کل بدنم داشت می‌لرزید هر دو متر یه بار تعادلم به هم میخورد بیشتر از بیست دقیقه طول کشید تا یکم دستم به دوچرخه عادت کنه اما بالاخره تونستم دوچرخه رو برونم البته به کمک اون دوتا چرخ کمکی کوچولو و کمک سامان. بالاخره یاد گرفتم داشتم لذت دنیا رو می‌بردم شب بود اما من از خوشحالی داشتم یه دم جیغ می‌کشیدم. نیم ساعت بعد مامان مارو به زور کشید داخل من نمی‌خواستم برم میخواستم تا خود صبح دوچرخه برونم اما مامان همش می‌گفت فردا رو ازتون نگرفتن. داخل خونه مامان یه نگاه به منو دوچرخم انداخت اما هیچی نگفت چند لحضه بعد پرسید مانتو و روسریت کجاست؟ یهو یادم اومد موندن بیرون سریع دوییدم اوردمشون. وقتی درآورده بودمشون انداختم زمین کاملا خاکی و کثیف شده بودن مامان میخواست منو تیکه پاره کنه اما من از دستش فرار کردم. فرداش تو راه مدرسه رحمان سوارمون کرد سوار شدم یه بوس از رحمان جون برداشتم همه چیو با شوقو ذوق برای رحمان و سولماز تعریف کردم رحمان جون واقعا خوشحال شده بود سولماز از رحمان خواست واسه اونم دوچرخه بخره بعد یکم التماس کرد و خودشو لوس کرد آخرشم رحمان قبول کرد بعد از برگشتن از مدرسه تا شب کارمون شده بود دوچرخه سواری عاشق دوچرخم شده بودم بخصوص روبان های قرمزش که از کنار فرمون آویزون شده بودن همش داشتم تمیزش میکردم تا همیشه برق بزنه. نزدیکای غروب بود منو علی و سامان نشسته بودیم اونقدر دوچرخه سواری کرده بودم پاهام درد گرفته بود، سامان پرسید، سارا چی شد قراربود با جنده حال کنی چرا این کارو نکردی؟ منکه قضیه دوباره یادم افتاده بود دوباره اعصابم خراب شد گفتم بیخیال اصلا پایه نبود من هرچی سعی کردم باهاش حال کنم اون نزاشت. علی پرید وسط حرفم گفت من که گفته بودم، من هنوزم میگم باید مخ اون دختره سولمازو بزنیم با اون این کارو انجام بدیم هم جندس هم دوست ساراست راحت میتونن با هم حال کنن. الان حرف علی برام منطقی تر شده بود ولی سامان بازم مخالفت کرد گفت اون جنده مارو نمی‌شناخت اونروزم رفت دیگه هم پیداش نمیشه اما این دم گوشمونه می‌تونه به ضررمون باشه باید یکی رو پیدا کنیم مثل سارا سنش کم باشه بعد جنده هم باشه. این هشت هزار تمن پول گرفت که خیلی بیشتر از قیمتش بود رسماً مارو تیغ زد رفت. کلی حرف زدیم و دوچرخه روندیم. فردا صبح با عجله رفتم ببینم سولماز هم دوچرخه خریده یا نه، منتظر شدم بیان رحمان اومد اما تنها بود سولماز همراهش نبود سوار شدم سلام کردم لپ خوشگلشو بوسیدم پرسیدم سولماز کجاست رحمان گفت امروز رفته خونه مامانش، هفته ای یک بار یا ماهی یک بار یا ماهی چند بار می‌ره پیش مامانش، تا خود مدرسه با هم حرف زدیم کنار مدرسه با هم دست دادیم لپشو بوسیدم پیاده شدم. برگشتنی برخلاف انتظارم بازم دیدم رحمان اومده دنبالم زود سوار شدم رحمان جون حرکت کرد یکم با هم خوشوبش کردیم یکم با هم شوخی کردیم رحمان برخلاف همیشه باهام شوخی دستی میکرد آروم با نیشگون های آرومی روی بازوم یا کمرم یا شونمو نیشگون میگرفت، من می‌خندیدم میگفتم نکن دیگه رحمان، رحمان جون حتی از رون پام هم نیشگون برداشت که خیلی درد داشت من جیغ کشیدم، رحمان فهمید که محکم نیشگون گرفته دستشو گذاشت روی رون پام گفت دردت اومد عزیزم ببخشید داشتم شوخی میکردم دستش روی رون پام بود آروم داشت جای نیشگونشو نوازش میکرد یکم بعد دستشو کشید پرسید خونتون دقیقا کجاست آدرس خونمونو دادم بعد گفتم خونمونو تازه ساختیم و همه چی خونمونو گفتم، رحمان هم از خونه خودشون گفت گفت خیلی بزرگو خوشگله میخوای ببینیش؟ اولش مخالفت کردم اما رحمان یکم اسرار کرد گفت بریم نشونت بدم تازه خریدمش سیصد متره خیلی بزرگه من گفتم دیرم میشه، رحمان جون آروم زد رو پام گفت زود برمیگردیم میرسونمت خونتون، منم قبول کردم. رحمان رفت سمت خونشون جلوی خونشون نگه داشت یه در خوشگل بزرگ داشت درو باز کرد رفتیم داخل. داخل خونشون مثل قصر بود یه حیاط بزرگ و خوشگل، مثل خونه سامان پر درخت نبود خیلی خلوتو خوشگل. از ماشین پیاده شدم جلوی خونشون خیلی خوشگل بود مثل قصر تو قصه ها دستشو سمتم دراز کرد دستمو گذاشتم تو دستش لبخند خوشگلی بهم زد منو برد داخل خونشون. وایییی داخل خونشون خیلی خوشگل بود ازم پرسید چطوره من دهنم باز مونده بود چنتا جا رو نشونم داد دستمو گرفت برد بالا رسیدیم دم یه اتاق دستشو گذاشت رو شونم پرسید می‌دونی اینجا اتاق کیه؟ کنجکاو بودم داخل اتاق رو ببینم درو باز کردم رحمان جون دستشو گذاشت روی کمرم منو به سمت اتاق راه نمایی کرد وارد اتاق شدم اتاق سولماز بود وایییی چه خوشگل بود پر عروسکای خوشگل حتی بیشتر از من عروسک داشت رحمان اومد نزدیک پرسید چطوره عزیزم خوشگله اتاقش؟ گفتم آره رحمان جون خیلی نازه، رحمان با زوقو شوق گفت ای جونم لپمو بوس کن منم سریع لپشو بوس کردم بعد گفت یه بوس به من بده من لپمو بردم نزدیکش اونم یه بوس خوشگل از لپم برداشت، حس عجیبی داشتم گفتم بعد کجا رو ببینیم رحمان دستشو گذاشت رو کمرم منو به سمت بیرون اتاق هدایت کرد خیلی بهم میچسبه و دستشو میزاره روی کمرم حس ترسو هیجان عجیبی دارم احساس میکنم منو آورده اینجا تا بهم تجاوز کنه اما نه رحمان جون واقعا خیلی مرد خوبیه ولی خیلی بهم میچسبه تا حالا اینجوری بهم نچسبیده بود تحریک شده بودم و کنارش خیلی هم ترسیده بودم گفت میخوای اتاق منو ببینی، دیگه مطمعن شدم میخواد منو بکنه، میخواد منو ببره تو اتاقش بکنه بینهایت هیجان زده بودم نفسام تند تر شده بود گفتم باشه دستش روکمرم بود منو برد سمت اتاقش با چشمام داشتم میدیم دارم به سمت گاییده شدن میرم نمی‌خواستم بفهمه من جندم سعی میکردم خودمو طبیعی نشون بدم وارد اتاقش شدم یه اتاق خیلی خوشگل و بزرگ پر وسایل خوشگل یه تخت دو نفره بزرگ هم کنار اتاق بود ازم جدا شد پرسید چطوره خوشگله؟ من آروم و به زحمت خودمو کنترل کردم و گفتم آره خیلی خوشگله رحمان خوابید رو تخت گفت بیا بشین رو تخت اولش نمی‌خواستم بشینم و از رحمان تشکر کردم اما رحمان چند بار اصرار کرد من بالاخره نشستم گوشه تخت پشتم به رحمان بود نمی‌خواستم بفهمه تحریک شدم گفتم خونتون خیلی خوشگله رحمان آروم دستشو گذاشت رو کمرم گفت ولی تو خوشگلتری عزیزم خیلی خوشگلتر. آروم داشت کمرمو نوازش میکرد گفتم فکر کنم بهتره منو برسونی خونمون بهتر باشه. رحمان بلند شد جلوم ایستاد دستشو دراز کرد سمتم دستمو گذاشتم رو دستش بلند شدم رحمان آروم دستمو بوسید بعد یه بوسه دیگه از لپم برداشت گفت بریم.رفتیم بیرون نشستم تو ماشین حرکت کردیم سمت خونه، تو راه بیشتر رحمان حرف میزد ولی اونقدر حرف زد تا بالاخره یخم باز شد وقتی رسیدیم نزدیکای خونه دستمون تو دست همدیگه بود، جای همیشگی نگه داشت لپشو بوسیدم اونم لپ منو بوسید گفت امروز بین خودمون بمونه به سولماز چیزی نگو منم گفتم باشه و پیاده شدم بابای کردم رفتم سمت خونه.مامان خونه بود بینهایت حشری بودم نمی‌تونستم خودمو کنترل کنم رسیدم اتاقم لباسامو عوض کردم سریع رفتم خونه سامان کلید انداختم رفتم تو رسیدم یکی از اون مجله های سکس رو باز کردم شروع کردم به جق زدن پنج دقیقه بعد سامان پیداش شد منو اونجوری دید اومد سمتم بدون هیچ حرفی شروع کرد به گاییدنم بدجور حشری بودم پنج دقیقه بعد علی پیداش شد گفت بدون من شروع کردین کسکشا هر سه تاییمون با هم حال کردیم و منو ارضا کردن. بعد از سکس سامان گفت چی شده چرا اینقدر حشری بودی؟ اولش نمی‌خواستم چیزی به سامان بگم بعد یادم اومد که سامان از دروغ متنفره پس نباید ازش مخفی کنم. شروع کردم به تعریف کردن همه چیز رو به پسرا گفتم سامان و علی هر دوتاشون تعجب کرده بودن. سامان گفت شانس آوردی نکردتت. علی گفت به کونت هم دست زد؟ سامان چپ چپ بهش نگاه کرد. خندیدم گفتم نه فقط به کمرم دست میزد اما همونم کافی بود که بدجور حشری بشم. سامان خندید لبامو بوسید گفت کار خوبی کردی عزیزم. بهش گفتم ببخشید نمی‌خواستم اینجوری بشه. سامان گفت ایرادی نداره من میترسم بهت تجاوز کنه مثل اون پسره سجاد وگرنه اینجوری خیلی هم بد نشد حشریت کرد ما گاییدیمت. هر سه تامون خندیدیم. آخرشم علی گفت مواظب باش این مرده حتما میخواد بکنتت جنده بازی در نیاری این دیگه بچه نیست آبش نیاد این میگیره جرت میده. خندیدم خودمو انداختم تو بغل عشقمو داداشم گفتم عاشقتونم کسکشای کونی. ترسو تردید توی چهره سامان و علی موج میزد.
 
     
  
 مرد
#203   Posted: 25 Apr 2021 18:50


 1 Star

ارسالها: 154
عالی.. ادامشو زودتر بزار
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#204   Posted: 26 Apr 2021 21:20

 0 Star

ارسالها: 19
 
     
  
 مرد
#205   Posted: 27 Apr 2021 02:08

 1 Star

ارسالها: 84
rezchro
چشممم 🤗🤗
 
     
  
 مرد
#206   Posted: 27 Apr 2021 02:08

 1 Star

ارسالها: 84
azerakhsh_38
💋💋💋
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#207   Posted: 29 Apr 2021 22:50


 0 Star

ارسالها: 11
داستانت بد نیست اما صحبت ها و دیالوگ ها و رفتارهایی که داری ازشون نام میبری با سن و سال شخصیت های داستانت البته منظورم چن قسمت آخره همخوانی نداره
 
     
  
 مرد
#208   Posted: 30 Apr 2021 02:40

 1 Star

ارسالها: 84
fult000
ممنون که میگی ، یکم سر این بحث داریم . چشم اصلاح میکنیم
 
     
  
 مرد
#209   Posted: 30 Apr 2021 08:14

 0 Star

ارسالها: 7
Samasaraali
پس کی میخوای بنویسی؟؟
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
صفحه  صفحه 21 از 21:  « پیشین  1  2  3  ...  19  20  21 
داستان سکسی ایرانی

پر از زندگی

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA