↓ Advertisement ↓
انجمن لوتی
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »
داستان سکسی ایرانی

زندگی آریا

 مرد
#1   Posted: 7 Jun 2021 14:13


 1 Star

ارسالها: 69
سلام
نام داستان: زندگی آریا
موضوعات:سکس محارم، بی غیرتی، گی، لز، ارباب برده و ...

در سه فصل ۲۰ قسمتی داستان روایت می شود
هر هفته حداقل دو قسمت گذاشته میشود
نویسنده هم خودم هستم Aria1997

خوشحال میشم نظرات خودتون رو برام ارسال کنید
 
     
  ویرایش شده توسط: Aria1997  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#2   Posted: 7 Jun 2021 16:39


 1 Star

ارسالها: 69
قسمت اول

من آریا هستم اهل تهرانم و این داستان زندگی کنه البته با مقداری تغییرات ...
زندگی از ۱۷ سالگی برام سخت شد به خاطر اینکه بابام ورشکست شد و به خاطر طلبکار ها فراری شد و مامانم هم به خاطر وضعیت بابا در دورانی که ۵ ماه حامله بود سکته کرد و خودش و خواهر کوچولوم فوت کردند... زندگی برام جهنم شده بود به خاطر وضعیتی که پیش آمده بود مجبور شدم برم با خاله فرزانه و شوهرش زندگی کنم. اسم شوهرش مسعود بود که از من هم خوشش نمیامد و اگه اصرار های خاله نبود اصلا منو خونش راه نمیداد.خاله فرزانه پرستار بود و بیمارستان کار میکرد، مسعود هم یه دفتر ثبت اسناد داشت
وضع مالی خوبی داشتند اما نسبت به ما پایین تر بودند که همین باعث شده بود مسعود خیلی حسودی بکنه و بعد از اتفاقی که برامون افتاد راحت می‌شد خوشحالی رو تو چشماش دید..

خاله به من خیلی کمک کرد که حالم بهتر بشه و همیشه بهم می‌گفت تو دیگه همه کس منی و شروع میکرد به بوسیدن و محبت ... خاله منو از بچگی مثل بچه خودش دوست داشت البته شاید دلیلش این بود که خاله فرزانه و مسعود نمیتونستند بچه دار بشن البته مشکل از خاله بود و مسعود هم بارها به خالم سرکوفت میزد و همیشه پز خودش رو میداد که با یه زن نازا مونده و داره زندگی میکنه... (کچل وفادار)

بعد از حدود دو ماه که این اتفاقات بد رخ داده بود بالاخره رفتم مدرسه .... همکلاسی ها اومدن استقبال و بهم تسلیت گفتند، راستش اصلا دوست نداشتم دیگه مدرسه برم ولی دیدن دوستام شهاب و امیر بعد مدت ها یه حس خیلی خوبی بهم داد...شهاب و امیر بهترین دوست های من بودند که پایه همه کار هم بودیم، کلی خاطرات خوب داریم باهم از گردش و سفر گرفته تا دختر بازی و ... امیر و شهاب چند بار اومده بودن دیدنم اما اصلا حالم خوب نبود که بتونم ببینمشون.
زنگ آخر شهاب پیشنهاد داد که عصر بریم استخر و بعدش شام بیرون غذا بخوریم که امیر هم گفت عالیه! میای آریا؟ گفتم نمی‌دونم و حسش نیست اما امیر اصرار کرد و گفت با ماشین میام دنبالت ساعت ۵

رفتم خونه خاله داشت ناهار آماده می‌کرد تا منو دید بغلم کرد و بوسید و گفت بشین الان ناهار رو میارم.وسط ناهار خاله گفت نمیخوای به خودت برسی؟ریش و‌پشم چیه گذاشتی؟ هیچی نگفتم که یهو برگشت اصلا خودم برات میزنم بعد ناهار برو حمام میام برات میزنم... خیلی تعجب کردم گفتم نه میرم آرایشگاه اوکی می کنم که گفت تو میخواستی بری زودتر می‌رفتی همین که گفتم بعد ناهار برو حمام میام که خوشگلت کنم پسر گلم

رفتم حمام مشغول شستن خودم بودم که خاله در زد و اومد داخل وقتی سرم رو بلند کردم چشمام چهارتا شد با شورت و سوتین اومده بود یه ست مشکی... اون بدن سفیدش منو‌ به خودش میخکوب کرده بود
یهو خاله زد تو سرم که هوووی حواست کجاست؟ گفتم هان اااا نمی‌دونم.قشنگ به تته پته افتاده بودم
خاله گفت اینا رو که هنوز نزدی اون ژیلت رو بده من، شروع کرد به زدن ریش و منم نگاهم به سینه و بدن خاله فرزانه بودچه سینه های بزرگی سایز ۸۰ بود فکر کنم همین طور که زل زده بودم یهو خاله گفت هووووی شکمم سوراخ شد... دیدم کیرم راست شده و داره به شکم خاله فشار میاره. سرخ شدم از خجالت ... خاله گفت خجالت نکش دیگه مرد شدی طبیعیه با دیدن یه زن اینطوری بشی...
گفتم ببخشید آخه دست خودم نیست گفت می‌دونم الانم دیگه هیزی نکن ممه هام رو با چشمات خوردی یه کمی هم برای اون مسعود کچل بذار بمونه. با این حرفش خندم گرفت. کارش رو تموم کرد و پشت موهام رو هم زد و رفت بیرون و موقع رفتن نگاهم به کونش افتاد که چه قدر تپل و سفید بود. در که بسته شد رفتم زیر دوش که جغ بزنم وسط کار بودم که دوباره خاله زد به در حمام گفتش که گوشیت زنگ میخوره بیا بگیرش... گندش بزنم وسط تصوراتم این دیگه چی بود گرفتم و جواب دادم امیر بود می‌گفت ساعت ۵ یادت نره میام دنبات دیر نیای پایین که باید دنبال شهاب هم برم گفتم باشه به موقع حاضر میشم. همین طور که داشتم حرف میزدم اصلا حواسم نبود که لختم و شورت هم ندارم و با کیر شق شده دارم حرف میزنم و خالم دارم نگاهم می‌کنه خجالت کشیدم گفت ببخشید خاله گوشیو گرفت و رفت. هیچی بهم نگفت...
رفتم زیر دوش از خودم عصبی بودم ... اگه خاله ناراحت بشه چی ؟ الان در مورد من چی فکر می‌کنه ؟ یه پسر که همش کیرش راسته؟ پسری که کیرش برای خالش راست شده؟ ناراحت بودم چون میترسیدم که خاله هم ازم رو برگردونه و مجبور بشم از خونش برم

البته همش تصویر بدن سکسی و سفیدش هم جلو چشمام بود آخ سفید و سر بالا بودن ، خاک بر سرت احمق کی آخه با خاله خودش سکس میکنه؟ خاله مثل مادر میمونه

از حمام که آمدم بیرون شروع کردم به حاضر شدن و سشوار کشیدن ... خاله تو اتاقش بود نمیدونستم چه کار کنم. ساعت نزدیک پنج بود،امیر دوباره زنگ زد و گفت نزدیکم بیا پایین... قبل پایین رفتم پیش خاله رفتم و بهش گفتم دارم میرم، اونم گفت مراقب خودت باش پسرم

رفتم پایین امیر با یه ماشین مزدا تری اومده بود، این کصکش خان هم هرروز ماشین عوض میکرد البته چون پدرش داخل مجلس بود خیلی از ماشین ها هدیه دیگران به پدرش بود (اینو خودش بهم گفته بود که آدم های مختلف وقتی میان به دیدن باباش براش ماشین و گوشی موبایل و ساعت و ... میارن ) سوار شدم و رفتیم دنبال شهاب.
شهاب یه کمی معطل کرد هی زنگ می‌زدیم می‌گفت الان میام الان میام صبر کنید فکر کنم نیم ساعتی معطلش شدیم تا بیاد جلو در .... حالا خوبه پیشنهاد خودش بود که بریم استخر ،عجیب بود برام انقدر تاخیر،آخه همیشه وقت شناس بود
وقتی اومد گفت ببخشید بابت تاخیر کار داشتم که امیر برگشت گفت کار داشتی یا روی کار بودی تخم سگ؟ خندید گفت آره رو کار بودم با مامان جوووونت. امیر خندید .گفتم بریم دیگه دیر شد امیر زد تو دنده و راه افتاد و رفتیم استخر چون وسط هفته بود خلوت بود، داخل آب همش یاد خاله فرزانه میفتادم عجب چیزی بود، راست کردم باز متاسفانه.
شهاب شناکنان بهم نزدیک شد گفتش به چی فکر می‌کنی آریا ؟ همین که نزدیک شد دستش خورد به کیرم... این کیر ۱۸ سانتی امروز می‌خواست آبروی ما رو ببره شهاب گفتش اوه اوه چه راست هم کردی عجب کیری داری برای کی راست کردی ؟ برای من و‌ میلاد یا اون بچه یا اون پیرمرد ۸۰ ساله؟ گفتم هیچی خودش راست شده. دستش رو کامل گذاشت رو‌کیرم شروع کرد به مالیدن ... گفتم زشته نکن شهاب و عقب عقب رفتم گفت نترس هیچکس نمی‌فهمه انقدر عقب رفتم که گوشه استخر گیر کردم ..هی به شهاب گفتم بس کن زشته... میگفت تو حالت رو بکن کسی نمی‌فهمه
واقعا هم داشتم حال میکردم بعد چند دقیقه گفتش بریم سونا ، منم نمی‌دونم چرا اما گفتم باشه رفتیم و به امیر هم گفتیم ولی گفت من نمیام می‌خوام شنا کنم و شیرجه بزنم...
داخل سونا شهاب شورتم رو کشید پایین شروع کرد بی واسطه برام جغ زدن و مالیدن و گفت نگفتی برای کی راست کردی برای من یا میلاد گفتم برای هیشکی بخدا... گفتش حالا گردن هم نمی‌گیری ولی خوب کیری داریا سفید و سر صورتی و قلمی یهو دهنش رو برد سمت کیرم شروع کرد به خوردنش

بهم شوک وارد شده بود نمیدونستم چه کار کنم فقط چشمام رو بستم و خیلی خوب ساک میزد حتی دوست دخترام هم به این خوبی برام ساک نزده بودند حرفه ای بود...تخمام رو هم با دستش میمالید به یک دقیقه هم نشد که آبم اومد تو دهن شهاب و اونم گفت چرا نمیگی‌ آبت داره میاد اه
شوک بودم هیچی نمیگفتم شهاب شورتم رو کشید بالا و دهنش رو تمیز کرد و کنارم دراز کشید و هیچی دیگه نگفت
بعد چند دقیقه امیر اومد گفت بلند بشید بریم دیگه که شام هم بیرون بخوریم و قبل ۱۰ برسیم خونه
بلند شدم و دوش گرفتم و رفتیم پیتزا خوردیم و برگشتم خونه بعد از ساک زدن شهاب دیگه کوچک ترین حرفی بینمون رد و بدل نشد...
رسیدم خونه و سلام کردم و خاله پرسید شام خوردی گفتم آره خاله جان ، ببخشید خیلی خستم میرم اتاق بخوابم...
صبح بلند شدم رفتم مدرسه با شهاب فقط در حد سلام صحبت کردم ، نمی‌دونم چرا اما حس میکردم بهم تجاوز کرده ... روز های دیگه هم همین بود فقط سلام و خداحافظ... دیگه امیر هم فهمیده بود که بین من و شهاب چیزی شده و اتفاقی افتاده ...
 
     
  
 مرد
#3   Posted: 7 Jun 2021 16:39


 1 Star

ارسالها: 69
قسمت دوم

پنجشنبه ظهر خاله فرزانه بیدارم کرد گفتش میری با آژانس این فسنجون رو بدی به مسعود ؟ از دیشب گذاشتم بپزه خیلی خوشمزه شده، مسعود خیلی فسنجون دوست داره ... گفتم باشه الان بلند میشم حاضر میشم

آژانس گرفتم و حرکت کردیم به سمت نیاوران ... به آژانسی گفتم منتظر باش گفت چقدر طول می‌کشه گفتم هر چقدر فقط منتظرم باش...
رفتم داخل ساختمان و آسانسور رو زدم طبقه هفتم وقتی رسیدم در بسته بود روی در نوشته به خاطر نماز و صرف ناهار به مدت ۳۰ دقیقه تعطیل هستیم زنگ زدم جواب ندادند با خاله تماس گرفتم گفت الان زنگ میزنم به مسعود... صدای گوشیش می‌آمد معلوم بود که داخل هستش و بعد ۵ دقیقه اومد در رو باز کرد گفت ببخشید نماز بودم و بچه ها هم مشغول نهار رفتم داخل عجیب بود فضا، انگار همین الان خوشبو کننده هوا زده بودند... دو تا خانم کارمند که پیش مسعود کار میکردند بهم سلام کردند و دیدم مشغول پیتزا خوردن هستند، مسعود غذا رو‌ گرفت ازم و منم گفتم ببخشید آژانس منتظرم هستش کاری ندارید آقا مسعود ؟ گفت نه ممنون دستت درد نکنه که غذا آوردی، وقتی در رو بستم و زدم آسانسور بیاد‌ صدای مسعود رو می‌شنیدم از پشت در...
«شما جنده ها حواستون کجاست؟ فقط بلدید از من پول اضافه بگیرید و اینجا کس و کون بدید ؟ هر چی زده بودم پرید...»
میخواستم گوش بدم که چی میگن که آسانسور رسید و چون دو نفر داخلش بودند دیگه نتونستم بایستم سریع سوار شدم و همکف رو زدم ...
تو راه همش به حرف های مسعود فکر میکردم؟ یعنی مسعود معتاد ؟ چرا به اونا گفت جنده ؟ یعنی رابطه ای داره با اونا ؟ به خاله من خیانت می‌کنه ؟ با خودم هی مرور میکردم اما به جوابی نمیرسیدم

وقتی رسیدم خونه خاله بغلم کرد. بر عکس هر دفعه من هم دستم رو گذاشتم پشتش و به خودش فشارش میدادم، نرمی بدنش رو حس میکردم... دیگه داشت این بغل طولانی میشد از هم جدا شدیم و بهم نگاه کردیم...
ناهار رو خوردیم خیلی خوشمزه شده بود به خاله گفتم دستت درد نکنه خیلی چسبید گفت نوش جانت پسرم
خاله ظرف ها رو جمع کرد و بعد شروع کرد به شستن ظرف ها
از پشت نگاهش میکردم... ساپورتی که پوشیده بود کونش رو نمایان کرده و انقدر نازک بود که بعضی جاها رنگ پوستش معلوم میشد... کونش مثل یه هلو بود ، چقدر خوب میشد که میتونستم برم و همونجا ساپورتش رو بکشم پایین و کون سفیدش رو جر بدم آخ اگه میشد... اگه میشد خاله فرزانه برای من میشد، دلم میخواست همه کار باهاش بکنم حتی کارهایی که نمیشد با دوست دخترهای نازک نارنجی کرد... آخ که چقدر دلم قدرت می‌خواست. قدرت در سکس ، قدرت در مجازات کردن کسایی که بهم ظلم کردم، کسایی که باعث شدن زندگی ما اینطوری بشه ، دیگه مامان نباشه بابا نباشه ، اصلا بابا کجاست؟ ما چند تا کارخونه دارو سازی داشتیم و ملک و زمین آخه چه طور ممکنه یه شبه دیگه چیزی ازشون موجود نباشه...
آخ چه دردی ، دیدم دستم پر از خون شده، لیوان توی دستم شکسته بود، خاله جیغ میزد
نگاه به دستم کردم و چشمام بسته شد...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#4   Posted: 7 Jun 2021 22:37


 1 Star

ارسالها: 69
قسمت سوم

چشمام رو باز کردم همه چیز تار بود صدای خاله رو می‌شنیدم که می‌گفت حالش خوبه آقای دکتر ؟ دکتر گفت نگران نباشید. ببینید بهوش اومد صدای منو می‌شنوی پسر ؟؟ گفتم آره ... خاله من کجام؟ بیمارستانی عزیزم... لیوانی که تو دستت بود یهو شکست و به رگ های دستت آسیب زده خوبی الان ؟ اره خوبم
دکتر به خاله گفت مشکلی نداره میتونید مرخص کنید فقط پانسمان به موقع عوض بشه و برای بخیه ها هم بعدا مراجعه کنید...
رفتیم خونه، مسعود تا منو دید گفت باز که دردسر درست کردی کی میخوای درست بشی؟ مثل باباتی... برگشتم گفت خفه شو ... اسم پدر منو نبر کثافت...عصبی بودم
گفت چی گفتی؟ تو خونه خودم بهم توهین می‌کنی زد زیر گوشم ... گمشو از خونم برو بیرون... خاله می‌گفت چه کار می‌کنی مسعود به خاطر من این کار رو نکن... منم گفتم معلوم که میرم رفتم تو اتاق وسایلم رو‌ جمع کنم خاله گفت تورو خدا مسعود ، تمومش کنید
خاله جان تورو خدا نرو،من بی تو میمیرم ...
رفتم جلو در در حالی که خاله التماس میکرد بهم که نرم ، مسعود گفتش برو مثل بابات تو جوب بخواب زیر پل ها ... در رو محکم بستم و رفتم پایین
نمیدونستم ساعت ۱۱ شب کجا برم... جایی رو نداشتم برم. یک ساعت قدم زدم تا تصمیم گرفتم به امیر زنگ بزنم ... چند بار زنگ زدم اما جواب نداد... هوا سرد بود نمیدونستم باید چه کار کنم.. بالاخره تصمیم گرفتم به شهاب زنگ بزنم.. بوق دوم نخوره بود که جواب داد سلام آریا خوبی ؟ گفتم سلام یه مشکلی پیش اومده میتونم بیام امشب خونتون بمونم ؟ گفت آره. الان کجایی بیام دنبالت ؟؟ آدرس رو دادم و یه ربع بعد اومد... گفت چی شده ؟ گفتم نپرس... آریا بابت اتفاقی که بینمون افتاد متاسفم... گفتم ولش کن بعدا حرف میزنیم

رسیدیم خونشون با مریم خانوم مامان شهاب سلام علیک کردم... مریم خانوم یه زن ۳۸ ساله با قد ۱۶۰ و البته ورزشکار..مریم خانوم پدرش از خان های لواسان بوده و به خاطر ارثی که از پدرش و البته شوهر مرحومش که بابای شهاب باشه ثروت خیلی خیلی زیادی داشت به طوری که شهاب می‌گفت یه اتاق مخصوص داریم فقط جهت نگهداری اسناد زمین ها و مغازه و شرکت باباش که الان دست دایی عاشق وظیفه که املاک رو اداره بکنه و سود حاصل شده رو بریزه به حسابشون...
مریم خانم گفتش آریا به خاطر مامانت متاسفم غم آخرت باشه راستی چی شده که این موقع شب اومدی اینجا ؟؟ براشون جریان رو تعریف کردم و مریم جون اومد بغلم کرد و گفت تا هر موقع بخوای میتونی اینجا بمونی... تو هم مثل پسرم شهاب . من با مامانت دوست های صمیمی بودیم...
رفتیم اتاق شهاب ، شهاب گفت آریا می‌خوام باهات صحبت کنم در مورد استخر و اتفاقاتش... گفتم باشه بعدا شهاب، الان خیلی خستم. شهاب گفت باشه ولی حتما باید فردا صحبت کنیم. گفتم باشه قول میدم.
دراز کشیدم رو تخت شهاب و اونم اومد کنارم خوابید...

صبح جمعه بلند شدم ... گوشیم رو نگاه کردم دیدم تعداد زیادی تماس بی پاسخ و پیامک دارم. خاله بود و نگرانم بود... بهش پیامک دادم که حالم خوبه و نگرانم نباشه و بهم زنگ نزنه فعلا ...
 
     
  
 مرد
#5   Posted: 7 Jun 2021 22:53


 1 Star

ارسالها: 69
قسمت چهارم
انگار شهاب زودتر از من بلند شده بود ساعت ۱۱ بود رفتم بیرون از اتاق تا ببینم شهاب کجاست اما دیدم کسی نیست صدا کرد اما کسی جواب نداد... رفتم سمت حیاط اما اونجا هم کسی نبود حیاط خیلی خوبی داشتند، خیلی با صفا بود ... توی باغ قدم زدم ته باغ یه کانکسی بود که مربوط به خدمتکار شهابشون بود اسمش نرگس بود دیده بودمش یه زن ۴۵ ساله لاغر و نحیف که فکر کنم ۱۰ سالی بود که خدمتکار شهابشون بود و اصالتا شمالی بود رفتم نزدیک کانکس که دیدم صدا میاد یه صدای آه آه یواش که نزدیک شدم و دیدم که شهاب داره نرگس رو داگی می‌کنه... نرگس آه آه میکرد و شهاب هم کیرش رو میکرد داخل کص نرگس و بیرون می‌آورد و هر از گاهی یه سیلی هم به کون نرگس میزد... نرگس با اینکه لاغر بود اما کص و کون خوب و تمیزی داشت رنگ پوستش سبزه بود و سینه هاش هم ۷۰ بود... شهاب سرعتش رو بیشتر کرد و محکم کص نرگس رو میگایید و کم کم شل شد و افتاد رو مبلی که کنار در بود... نرگس همون چهار دست پا مونده بود و تکون نمی‌خورد و من شاهد آب شهاب و نرگس بودم که از کصش چکه میکرد... شهاب یهو گفت جنده خانم بیا کیرم رو تمیز کن و نرگس رفت کیرش رو شروع کرد به ساک زدن و تمیز کردن ، کیر شهاب بزرگ نبود البته کوچیک هم نبود فکر کنم ۱۰ ۱۲ سانتی میشد... دیدم کارشون تموم شده و منم از کانکس دور شدم و رفتم سمت خونه و داخل اتاق....
شهاب بعد چند دقیقه اومد داخل اتاق و گفت بالاخره بیدار شدی تنبل خان، بلند شو یه صبحانه بخور که کارت دارم ... رفتیم صبحانه خوردیم و شهاب شروع کرد به حرف زدن که آریا تو بهترین رفیق منی و من تورو از امیر هم بیشتر دوست دارم و بابت اتفاق استخر معذرت می‌خوام، ولی نگو که حال نکردی... تو هم مثل من حال کردی... تعجب کردم و چاییم رو گذاشت رو میز و گفتم تو مگه حال کردی ؟ تو برای من ساک زدی و حال کردی ؟ سرش رو انداخت پایین گفت آره... ببین آریا می‌خوام درکم کنی و مسخرم نکنی، من علایق سکسی خاصی دارم دوست دارم مفعول باشم من تورو خیلی دوست دارم و حاضرم برای داشتن تو هر کاری بکنم... خندیدم و گفتم شهاب چرا دروغ میگی؟ من همین الان دیدم که چه جور نرگس رو میکردی... گفت تو دیدی ؟ گفتم آره آبتم خالی کردی تو کصش، بعد میای میگی من دوست دارم مفعول باشم ؟؟ کصشعر نگو خواهشاً... گفت باشه باشه غلط کردم گوه خوردم بهت دروغ گفتم... راستش اینه من بهت حس دارم نمی‌دونم دوس دارم بهت کون بدم و تو هم منو تحقیر کنی برای داشتنت حاضرم هر کاری بکنم... تعجب کرده بودم گفتم بازم داری کصشعر میگی بلند شدم از جام و رفتم سمت اتاق و شروع کردم به حاضر شدن و شهاب اومد گفت کجا میخوای بری؟ بخدا هر چی گفتم راست بود ... گفتم چه راست چه دروغ می‌خوام برم ساکم رو برداشتم که برم که رسیدم جلو در دیدم شهاب افتاد به پام و همراه با گریه التماس میکرد که نرو تروخدا و در کمال تعجب دیدم داره پام رو میبوسه ...
انگار داشت شهاب راست می‌گفت... دلم براش سوخت و از یه طرفی هم احساس قدرت کردم
گفتم باشه میمونم اما همه چیز باید حرف من باشه ... گفت باشه هر چی تو بگی

رفتم تو اتاق گفتم حاضری برده بشی؟؟ گفت آره برده تو میشم هر چی تو بگی ارباب آریا ...

«ارباب آریا» چه حس خوبی داشت شنیدنش...
 
     
  
 مرد
#6   Posted: 8 Jun 2021 01:49

 0 Star

ارسالها: 12
بزن بریم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#7   Posted: 8 Jun 2021 02:22

 0 Star

ارسالها: 23
فعلا با شروع داستانت موافقم. خوبه. فقط اميدوارم با برنامه و مرتب داستان رو بزاري.
 
     
  
 مرد
#8   Posted: 8 Jun 2021 14:06


 1 Star

ارسالها: 69
Ramtin_Z
ادامه داره ... خوشحال میشم که دنبال کنی و نظراتت رو بگی
 
     
  
 مرد
#9   Posted: 8 Jun 2021 14:07


 1 Star

ارسالها: 69
azerakhsh_38
سعی میکنم هرروز یک قسمت بذارم تا داستان قشنگ شکل بگیره
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#10   Posted: 8 Jun 2021 14:09


 1 Star

ارسالها: 69
قسمت پنجم
رفتیم تو اتاق گفتم زانو بزن و پام رو ببوس... شروع کرد به بوسیدن ... همینکه داشت می بوسید ازش پرسیدم مامانت کجاست؟؟ گفت رفته با دوستاش کوه،عصر میاد ... گفتم چند وقته این نرگس رو می‌کنی گفتش از ۱۵ سالگی گفتم چی ؟؟ از ۱۵ سالگی یعنی سوم راهنمایی ؟ گفت آره... گفتم باریکلا عجب مخی زدی... گفت‌ مخ نزدم مامانم بهش دستور داده که بهم بده... من کلا سمت دختر نمیرم، برات عجیب نبوده این چند ساله من حتی یک دوس دختر هم نداشتم ؟ راست می‌گفت من و امیر همه کار کردیم اما شهاب نه. اصلا نمی‌آمد دختر بازی و دور دور و ... گفتم مامانت بهش گفته!!! گفت آره گفتم یعنی به نرگس گفته بیاد به تو کص بده ؟؟

گفت آره آخه ... - آخه چی؟ +نمیتونم بگم... مگه من اربابت نیستم، بهت دستور میدم که بهم همه چیز رو بگی ...

گفت از سال ها قبل نرگس با مامانم سکس می‌کنه و اونو ارضا می‌کنه به خاطر همین که تو خونه ما این همه سال حضور داره و قبلش هیچ خدمتکاری خونه ما بیشتر از ۶ ماه به خاطر خواسته های مامانم طاقت نمیاورد... - چه خواسته ای ؟ + اینکه باید میرفتند و مامانم رو ارضا میکردند اونم از راه خوردن کصش...
- تو هم با مامانت سکس داشتی ؟ + نه بخدا اون حس منو می‌دونه و همین نرگس هم فقط برای ارضا شدن...
راست کرده بودم ... مریم مامان شهاب زن زیبایی بود اگه میشد با اون سکس کنم میتونستم اینجا دیگه بمونم.. مخصوصا که شهاب شده بود برده من و الان هم داشت پاهام رو می بوسید، البته باید امتحانش میکردم

گفتم شهاب نرگس که نمیاد اینجا؟ گفت نه امروز، روز استراحتش...
گفتم خوبه ... بیا شلوارم رو در بیار... در آورد و کیرم مثل فنر خورد تو‌ صورتش..خندیدم گفتم بیا اینم آرزوت ... درش بیار و بخورش ... در آورد و شروع کرد به خوردن و‌ساک زدن ، حرفه ای بود ... گفتم کجا انقدر به این خوبی ساک زدن یاد گرفتی ؟ گفت با دیلدو گاهی خودم رو میکنم و برای اینکه خیسشون کنم گاهی ساکشون میزنم...
گفتم بیا رو تخت و قمبل کن ... تا حالا پسر نکرده بودم..شلوارکش رو کشیدم پایین... شورت نداشت ... یه کون سبزه و یه سوراخ تیره دیدم
برام جذابیتی نداشت اما باید میکردمش،یه تف انداختم رو سوراخش... سر کیرم رو فشار دادم آروم داخل... آخ آی یواش آریا ... -یکی زدم توی سرش کونی باید بگی « ارباب آریا » +چشم چشم یواش تر ارباب آریا
فشار دادم داخل تا نصف رفت نفسش بند اومده بود ... صبر کردم تا جا باز بکنه و بعد چند دقیقه بیشتر فشار دادم تا ته تو کونش بود و دیدم داره گریه می‌کنه ... گفتم چته ؟ چیزی شده ؟ گفت نه اشک شوق - با خودم گفتم این دیگه چه کصخلیه ... شروع کردم به عقب و جلو کردن داخل کونش داغ بود،چند تا سیلی به کونش زدم و اونم به آه آه کردن افتاد و وسط کردن خسته شدم البته دستم هم چون بریده و بانداژ بود باعث شده بود خسته بشم ...
گفتم بیا بشین روش و بالا پایین بشو ... + چشم ارباب - پشتت به من باشه توله + چشم
شروع کرد بالا پایین شدن،سه یا چهار بار بالا پایین نشده بود که آبش اومد و جهش کرد و رو پارکت کف اتاق ریخت.. شل شد گفتم چرا ایستادی + ببخشید آبم اومد - آمد که آمد بیا پایین ساک بزن تا آبم بیاد- چشم ... اومد پایین شروع کرد به ساک زدن + باید آبم رو بخوری همش رو....کم کم آبم داشت می‌آمد ، موقع آمدنش سرش رو گرفتم نگه داشتم و کامل تو دهنش خالی کردم و اون داشت اوق میزد... -همش رو میخوریااا ... همش رو قورت داد ، بلند شدم شورت و شلوار راحتی پوشیدم
شهاب نشسته بود...گفتم شهاب بازم دوست داری برده من باشی ؟؟ پشیمون نیستی ؟ گفت بهترین روز عمرم بود حاضرم هر کاری برات بکنم ... -هووووف حالا لباست رو بپوش
-شهاب میخوای من همیشه اینجا بمونم ؟+ آره آریا میشه بمونی؟؟ -شرط داره +چه شرطی ؟ -اینکه من بشم رئیس این خونه و مامانت هم بشه مثل تو +مثل من ؟ - آره مثل تو بشه برده من و رئیس من باشم +نمی‌دونم اونم دوست داره یا نه اما مطمئنم بخوای راحت میتونی بکنیش حشری تر از اون چیزی که نشون میده- پس باید کمکم بکنی + کمکت میکنم ارباب آریا
 
     
  
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

زندگی آریا

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA