انجمن لوتی
صفحه  صفحه 1 از 10:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »
خاطرات و داستان های ادبی

ندای عشق (نوشته ایرانی)

 مرد
#1   Posted: 6 Jul 2012 00:14


 4 Star

ارسالها: 7673

نویسنده: ایرانی جان ‏ازوبلاگ امیر سکسی


ندای عشق 1
این هم یک داستان غیرسکسی ,تقدیم به دوستداران این گونه داستانها ............وقتی پدرم مرد هیچی نداشت جز یه خونه خرابه تو کوچه پس کوچه یه نقطه ای تو وسط شهر ساحلی بابلسر . بابا یه ماشین داشت که با هاش مسافر کشی می کرد . یه بار که واسه یه کاری رفته بود تهران موقع بر گشتن با یه ماشین رفت ته دره و دیگه بر نگشت . من اون موقع هنوز دبیرستان بودم . مامان می رفت کار گری خونه مردم تا خرج تحصیل منو زندگی مارو بده . من تو رشته کامپیوتر اونم در یه مدرسه فنی حرفه ای درس می خوندم . دیپلممو که گرفتم دیگه نرفتم دنبال دانشگاه و اینجور چیزا . مثلا کفیل مامانم شده بودم . معاف گرفته بودم . اما این مامانم بود که خرج منو می داد. یه خورده از مدت زمان بعد از مرگ بابا تا گرفتن معافمو تعریف کنم که چی شد . دوست داشتم مثل هم سن و سالای دیگه ام باشم . یعنی بچه پول دار بوده لباسای رنگا رنگ داشته باشم . دوست دخترای خوشگل داشته باشم ولی از این همه امکانات تنها چیزی که داشتم ریخت و قیافه درست و حسابی بود . من اسمم نویده و موقع مرگ بابام پونزده سالم بود . پایه های خلافو از همون موقع محکم کردم . بیشتر رفتم طرف دزدی . تنها یا بزرگترین خلاف منم همین بود . فقط می خواستم راحت زندگی کنم . خاک بر سرم که تخصصم از تخم مرغ دزدی اون ور تر نرفت . هر چند گاهی وقتا تخم شتر مرغ هم می زدم وقتی می رفتم بقالی یه چیزی بخورم تمام اون چه رو که ور می داشتم و می خوردم به مغازه دار نمی گفتم مثلا از بیسکویت های کنار دستم سه تاشو عین فرفره می خوردم پوست دوتاشو می ذاشتم تو جیبم یا با آشغالا در همش می کردم و یکی رو حسابمی کردم .معمولا لباسایی می پوشیدم که بیاد رو شلوارم . وقتی وارد مغازه ای می شدم اگه واسم امکان داشت و وسیله ای بود که زیر پیرهنم و داخل شلوار و چسبیده به کمر بندم قایم کنم این کارو انجام می دادم . دفاتر و کتابای زیادی رو این جوری سرقت یا همون بلند کردم . جیبمو پر می کردم از مداد و خودکار . یه بار یکی از کتابفروشیها گیرم انداخته بود . یه کتابی رو گذاشته بودم لای شلوارم که اتفاقا در مورد راز خوشبختی بود . متوجه شد و دویست متری تعقیبم کرد و گیرمانداخت . چون سریع از کتابفروشی زده بودم بچاک . از بس گریه و التماس کردم منو ول کرد . کرم من فقط دزدی بود . اصلا لب به سیگار و عرق و تریاک نمی زدم . فقط دنبال نیاز هام بودم . کار شرافتمندانه تامینم نمی کرد . آن قدر گریه کردم و از بیچارگی و یتیمی و نداری و فقر گفتمکه یارو دلش سوخت . نزدیک بود یه چیزی دستی هم بده منو بفرسته . چند تا فامیل درست و حسابی رو هم که گاهی سرکی به ما می زدند و کمک می کردند فراری داده بودم .. به جیب و کیف اونا یعنی در واقع به اونا هم رحم نمی کردم . یه مدت تو یه مغازه تعمیر کامپیوتر و سخت افزار مشغول بودم و از بس قطعات کامپیوتر مثل هارد و غیره چه نو وچه دست دوم بلند کرده بودم منو انداختند بیرون . دیدم اینا واسه فاطی تنبون نمیشه . با چند تا متخصص دوست شدم . قرار بود بریم خونه مردم دزدی . یه کوچه قدیمی گیر آورده و متخصصین به من گفتند که با تحقیقاتی که شده دراین چند تا خونه قدیمیش اهالیش آه ندارن که با ناله سودا کنن . فقط هرکدوم تو توالتشون یه آفتابه مسی سنگین وزن دارن که به ازای هر آفتابه ده هزار تومن بهم میدن . داشتم شاخ در می آوردم . از این آفتابه ها تو خونه مون دو تا داشتیم می خواستم بندازم دور جاش آفتابه پلاستیکی بگیرم . پول نداشتم بخرم . تازه آفتابه پلاستیکی اون موقع دو تا هزار تومن بود . سرتونو درد نیارم اون شب سه تا آفتابه زدم و سی هزار تومن گیرم اومد . نامردا خودشون رفتن هر آفتابه ای رو چهل هزار تومن فروختند یعنی نود هزار تومن واسشون کاسبی کردم. ولی بازم خدارو شکر که تو امتحانشون قبول شدم . بیست هزار تومنشو دادم به مامانم . و دهتومن دیگه رو واسه ندا دوست دخترم کادویی خریدم . به مامان گفتم چند بر نامه نرم افزاری نصب کردم پول خوبی گیرم اومد . بیچاره قبول کرد . ندا دوست دخترم که همش ازم هدیه می خواست . خسته شده بود از بس بهش عطر و ادکلن و وسایل آرایش و رو سری و جوراب می دادم . چون اینا وسیله هایی بود که از مغازه ها و بوتیک ها و دستفروشیها می زدم . اندازه پاشو داشتم یه کفش خوشگل و خوش مدل و مد روز واسش خریدم و رفتم تا بهش بدم . این اولین مال حلالی بود که میخواستم بهش هدیه بدم . هرچند پولش از فروش مال دزدی بود. از خوش شانسی بود یا بدشانسی که بهتره بگم خوش شانسی که هنوز به دم در خونه شون نرسیده بودم که دیدم چطور داره با یه پسره می خنده و دست تو دست هم اونم تو شهری که اماکن و امر به معروفه ها راحت گیر میدن دارن دل میدن و قلوه می گیرن . اونا پشت به من بودند . عصبی شده بودم . بدون این که به روش بیارم ازش فاصله گرفتم . دیگه واسش هیچی نگرفتم و اونم ولم کرد . از هر چی دختر بود دیگه بدم اومد . بقیه پول دزدی هم نصیب ننه ام شد . اما گیر افتادن ها تازه شروعشده بود . با تک ماده و تقلب و ارفاق دیپلم گرفتم . پنج شش بار رفتم دادگاه و دوبار رفتم زندان . دیگه آبرویی واسه مادرم نذاشتم . بریم به دوسه سال بعد از معافی . حتی دیگه حساب و کتاب سنم از دستم خارج شده بود . مثل آدمای بیسوادی که نمی دونن بچه شون کلاس چنده سه ماه تو زندان داشتم آب خنک می خوردم . و چون نون خور و مفت خور نمی خواستند ولم کردن . اومدم بیرون . اعصابم خرد بود . گشنه ام بود . یه صد تومنی همرام بود که از یکی از همکارام تو زندان قرض گرفته بودم . صد هزار تومن نه ها . صد تا یه تومنی که حالا یه بیسکویت هم نمیشه .البته اون موقع دو تا بیسکویت معمولی میشد . داشتم فکر می کردم با این پول چی بخورم . دنیای لعنتی نه از پدر شانس داشتم نه از دست زمونه نه از دوست دختر خیانتکارم ندا . پدر سگ می گفت عاشقمه . تو عالم خودم بودم که سر از ساحل در آوردم . خیلی هم خلوت بود . پاییز بود و اون منطقه پلاژ و بقالی و سوپری و دستفروشی هم نداشت . صدای جیغ و داد دختری رو شنیدماوخ اوخ دونفر افتاده بودن روش و معلوم نبود دارن چیکار می کنن . دیدم که دو تا مرد افتادن سر یه زن و چه جور دارن بهش حمله می کنن ولی اگه قصد تجاوز دارن پس چرا لختش نمی کنن یه پسر کوچیکه هم که همچین زیاد کوچولو هم نبود و ده دوازده سالش می شد با مشت و لگد از اون زنه دفاع می کرد . زنه خیلی جوون بود . فکر نکنم بیست سالش هم می شد . پس این پسره نباید پسرش بوده باشه . دیدم به زور دارن یه چیزی رواز گردن اون زنه یا دختره می کشن . ظاهرا می خواستند گردنبندشو که خیلی هم نفیس نشون می داد بزنن .-آشغالا کشتین منو . ببرین مال شما . به من و برادرم کاری نداشته باشین . وایییییی بوی پول و جواهر به مشامم خورد . چرا منخودم استفاده نکنم . رفتم طرف دزدا به زور خودم اطمینان داشتم داداش کوچولوهه که منو دید دلش گرم شد . با آرنج محکم زدم به صورت یکی از دزدا و یه مشت هم زدم تو صورت یکی دیگه . برادره هم که اسمش نادر بود یه خورده شجاع تر شده بود و یه دست و پایی هم اون می زد . باآخرین زورم مچ دست یکی از دزدا رو که گردنبند تو دستش بود باز کردم . بی انصاف همچین اونو از گردن دختره کشیده بود که زیر گلوشو زخم کرده بود . گردنبندو از دستش در آورده بودم . فکر کنم باید یه میلیونی می ارزید ولی این مال خر خرای نامرد فکر نکنم بیشتر از صد تومن به من بدن . بازم غنیمته . صد هزار هم از هیچی بهتره . حالا چه طوری فرار کنم وای تا جاده کلی باید بدوم . گردنبند دختره بود تو دستم و انگار دنیا رو تو مشتم گرفته بودم . شاید اگه ندای من اون ظلمو در حق من نمی کرد اینو تقدیمش می کردم نه بهتر بود بهش ندم چون این جوری توقعش می رفت بالا و دیگه همش از من چیزای گرون گرون می خواست . مثل دونده های دو صد متر پاهامو نیم خیز کرده و آماده کنده شدن از زمین و فرار شده بودم که دیدم پیرهنمو چسبیدن ناگهان حس کردم یه چیز محکم خورد تو سرم داشتم به این فکر می کردم که رو شنها و ماسههای ساحل سنگ از کجا گیر آوردن که دوباره زدن تو سرم و یهو افتادم زمین .البته با ضربه دوم دیگه نفهمیدم چی شد .. یه صداهای درهم و بر همی می شنیدم ولی جون نداشتم پاشم یه چیز روونی هم لای موهای سرم در حرکت بود . داشت از سرم خون میومد . واسه چند ثانیه به مغزم فشار آوردم تا یادم بیاد چی شده . چشامو یواش یواش باز کردم. چند تا مامور و یه پیر مرد و نادر خان و خواهرش هنوز اونجا بودن .اون دو تا دزد هم دستگیر شده بودن . دختره چه جور گریه می کرد و می لرزید . عینک دودی خوشگلی به چشاش بود . از اون عینکهای درشتی که خیلی به قیافه دخترا میاد .-آقا دستتون درد نکنه اگه شما نبودین معلوم نبود چه بلایی سرم میاوردن . شما حالتونخوبه . صداس دلنشینی داشت . ولی صد هزار تومن من پریده بود من یه دزدی بودم که می خواستم از دزدا بزنم ولی حالا شده بودم یه قهرمان . مامورا می خواستند منو به اتفاق دزدا ببرن اداره آگاهی و کلانتری و از این جور جاها باز جویی و صورتمجلس کنن . من و پدر دختره که قیافه اش نشون می داد از اون آدمای درست و حسابی باید باشه خواهش کردیم که همین جا ترتیب کاغذ بازی ها رو بدن و بعدا هر وقت لازم شد میاییم و شهادت میدیم و از این کارا . راستش دوست نداشتمکلاسم بیاد پایین . آخه اگه پام به کلانتری و آگاهی باز می شد همه منو می شناختن و فکر می کردند دزده منم . حالا این دو تا مامور رو نمی شناختم و اونا هم منو نمی شناختن من و نادر و خواهره و پدره تنها شدیم -دختر چقدر به تو بگم مواظب خودت باش آدم با این حالش که همشنمیاد بیرون قدم نمی زنه -بابا من اومدم برای مطلب بعدیم الهام بگیرم . اومدم تا صدای امواج دریا آرومم کنه . آخه دیگه دلم به چی خوش باشه .-خب همین الهامو تو خونه ات می گرفتی مجبور که نبودی حتما این جا الهام بگیری . دریای کنار ویلای ما شوره و اینجا دریاش شیرینه ؟/؟-بابا بس کن این قدر آزارم نده .-تو که می دونی واسم چقدر عزیزی .پدره اسممو ازم پرسید ومنم بهش جواب دادم -آقا نوید نمیدونم به چه زبونی ازت تشکر کنم . من همین یه دختر و پسرو دارم . دخترم عاشق نویسندگیه از روزی که تصادف کرده و این مشکل واسش پیش اومده دیگه هر کاری دوست داشته باشه انجام میده . منم نمی تونم بهش چیزی بگم . دلش شکسته تصادف سختی بود . خدا به سر دشمن هم نیاره . ما در اصل خونه و زندگیمون تهرونه . این جا ویلا و خونه داریم . دخترم دانشگاه بابلسر رشته اقتصاد درس می خونه و ماهم گاهی به هوای اون میاییم اینجا . حالا هم که دیگه نمیشه تنهاش گذاشت . خیلی داغون داغونه . حالا هم که دیگه دانشگاه نمیره این تصادف همه چی رو از اون گرفته . یه نگاه به سر تاپای دختره انداختم و هر چی فکر می کردم کجای این دختره معیوبه چیزی به ذهنم نمی رسید . این از من سر حال تر و قبراق تر نشون می داد .پدر خر پول هم که داشت . تفریحی هم که نویسندگی می کرد . همین مدت کوتاه باباهه به من گفت که باضررهم نویسندگی می کنه و یه دستی هم تو وبلاگ داره . مثل این که منو گیر آورده بودند . پدره از کیفش یه مشت تراول در آورد و گفت برام پول مهم نیست زندگی عزیزام واسم از هر چی با ارزش تره . هر چی دوست داری از این پول بردار . تو امروز بزرگترین خدمتو در حق منو خونواده ام کردی . این دوره و زمونه ای که هیشکی به هیشکی رحم نمی کنه ارزش کار تو خیلی بیشتر از ایناست . دوست داشتم تمام اون چک تضمینی ها رو بردارم بذارم جیبم . ولی یه لحظه دیدمنگاه دختره به سمت منه . روم نشد تو همین تردید بودم که دیدم یه چیزی از دست دختره افتاد پایین . فکر کنم گردنبندش بود . روزمین خم شد دستشو به این طرف و اون طرف می گردوند . طلاجلو چشش بود ولی نمی دید . نادر خم شد و گلو بندو داد دستش . یه لحظه تمام تنم از تاسف و تاثر لرزید . عجب کوری بودم که تازه فهمیدم این دختره کوره .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
 
     
  
 مرد
#2   Posted: 6 Jul 2012 00:17


 4 Star

ارسالها: 7673
ندای عشق 2
پدر نادر خان که اسمش بود ناصر خان ازم پرسید چیکار می کنم . خندیدم و پس از ثانیه هایی سکوت و سانسور ماجرای زندگی خودمو به غیر از قسمتهایی که مر بوط به دادگاه و سرقت و مال مردم خوری بود برای اون شرح دادم . دلش واسم سوخت . حالا این من بودم که ازش یه چیزیپرسیدم .-عذر می خوام این .. این چرا چشاش نمی بینه -ندای منو میگی .. عجب !هر چی به این اسم حساسیت دارم بازم میاد نزدیک من وآفتابی میشه . من به این اسم آلرژی دارم . نزدیک بود پاشم برم . از این اسم داشت حالم بهم می خورد . در هر حال بد بود اگه سرمو مینداختم پایین می رفتم . باید توضیحات ناصرخانو می شنیدم -دخترم مدتی بود که چشاش داشت ضعیف می شد معلوم نبود از قندش بوده از اعصابش بوده یا کار زیاد با کامپیوتر ونویسندگی و درس خوندن زیاد . شب و روزسرش تو کتاباش بوده . تا این که یه روز که از تهرون داشتیم میومدم بابلسر بین پلور و آمل یه جایی یه ماشین یهو لایی می کشه جلوی ماشین ما روبروی ما سبز میشه یا من باید می زدم به ماشین اون یارو یا سمت راست فرمون می گرفتم واسه ته دره یا سمت چپ می زدم به کوه . فرصت برای تصمیم گیری کم بود نوید جان اگه شما جای من بودین کدوم راه رو انتخاب می کردین .-هیچی می رفتم سمت راست که تضمینی باشه . خلاص از شر این دنیا خلاص می شدم . دیدم ناصر خان داره چپ چپ بهم نگاه می کنه . با خودم گفتم الانه که ببنده منو به باد فحش و ناسزا و بد و بیراه حالا خر بیار و باقلی بار کن .-شوخی کردم ناصر خان . مطمئنا راه سمت چپی رو می رفتم که حداقل از پشت دیگه کسی منو نزنه -منم همین کارو کردم . ندا کنار من نشسته بود . ما به چپ منحرف شده بودیم تازه شانس آوردیم ماشنینای جهت مخالف باهامون فاصله داشتن ولی از روبرو رفتیم تو شکم تخته سنگ . ندا کمر بندشو نبسته خورد . سرش می خوره به شیشه جلو . تا دوروز بیهوش بود .وقتی که بیدار میشه دیگه جایی رو نمی بینه . از اونروز به بعد دیگه دانشگاه هم نمیره . فقط می نویسه خانم پیله کرده به نویسندگی . اونم یکیدیگه کمکش می کنه . باورش نمیشه کورشده . از این الفبا و راهنمای مخصوص هم استفاده نمی کنه . خیلی لجوج شده . حساس . گوشه گیر . جز خودمون با هیشکی بر نمی خوره . با همه این کج خلقیها همش میگه که میدونم یه روز خوب میشم ولی هر جا میریم ما رو ناامید می کنن . حاضرمزندگیمو واسش بدم . اون مقصر بود و ماشین جلویی . شاید سرعت منم زیاد بود ولی از اون وقت به بعد زندگیم سیاه شده . من که زیاد در مورد چشم و رگهای عصبی و این چیزا اطلاعی ندارم . نمیدونم آسیب دیدگیش تا چه حدیه . یه سری میگن ببرش اسپانیا . بعضی ها میگن ببرش اسرائیل . میگن تو شیراز هم چشم پزشکای خوبی هستن . ولی من موندم چیکار کنم . هرروز که میگذره دخترم با این که ظاهرا امید واره ولی باطنا ناامید تراز قبله . پدره پیش من به گریه افتاده بود .-یواش تر داره میاد دختر خانوم داره میاد . می خواستم اسم ندا رو بر زبون بیارم چون چندشم می شد . منو به یاد ندای خائن خودم مینداخت . تو این زندگی ما دلمون به چی خوش باشه . خواهر و برادره رسیده بودن به ما . تو دست و بالشون چند تا کیک و کلوچه دیده بودم . دلم داشت ضعف می رفت . گرسنگی به دلم چنگ انداخته بود .-ندا این کلوچه سنگینه سیر شدم -بذار بعدا بخور -کی میخواد ببردش خونه . نصف کلوچه رو انداخت تو شنهای ساحل . محوطه رو خوب نگاه کردم تا وقتی خوب رد شدن بتونم برم اون نصفه رو از وسط شن بکشم بیرون و بخورم . یعنی یه مسلمون پیدا نمیشه ما رو به شام و ناهاری دعوت کنه . حالا بیا و نگاه کن که وقتی مراسم عزاداری و محرم که میشه بیشتراین بذل و بخششها خرج آدمای سیر و گردن کلفتمیشه . محرم که میشد من خوشحال میشدم . مفت خوریهای من شروع می شد . هر مجلس عزایی که تو مسجد محل و جاهای دیگه می دیدم اگه بیکار بودم درش شرکت می کردم تا یه خرمایی و نونسوخاری و یه چیزی بخورم . حس کردم یه دستی به طرف من دراز شده و داره یه چیزی به من تعارف می کنه . نادر داشت کلوچه تعارف می کرد . منم حس کردم داره دنیا رو بهم تعارف می کنه. یه بسته دوتایی اشو بر داشتم و مثل گرسنگان آفریقا بلعیدمش .-اگه می خورین بازم هست . یکی دیگه هم بهم داد . رحم نکردم . دونه چهارمو که خوردم حس کردم دیگه اشتها ندارم . خواهر وبرادر یکی دومتر ازم دور شده بودن . صدای نادرو می شنیدم که داشت به خواهرش می گفت نداکلوچه های مونده رو قالبش کردم بارمون سبک شد -کاربدی کردی حالش بد شه چی ؟/؟..نمی دونم چی داشتن می گفتن من که چهار تاشو با هم قورت دادم هیچی حالیم نشد . ناصر خان بهم گفته بود که صبر کنم تا منو برسونه خونه . بهتر شد خسته می شدم اگه پیاده می خواستم تاخونه برم نمی کشیدم . اون وقت باید چهار تا کلوچه دیگه می خوردم . تازگیها بیشتر وقتا وقتی که مادرم منو می دید غصه اش می شد . حس می کرد یه شر دیگه ای تو راهه . این ناصر خان هم خیلی طولش داده بود . تشنه ام شده بود . روزمین دنبال صد تومن دویست تومن می گشتم تا بتونم یه نوشابه بخورم . ساندیس هم بد نبود . پدر و بچه ها سر رسیدند و منم سوار ماشین ماکسیمای سفیدشون شدم و راه افتادیم طرف خونه .جلو ماشین بغل دست ناصر خان نشسته یه بادی به غبغب انداخته بودم پسر عجب ماشینی بود .خیلی دوست داشتم چند تا دوست و آشنا منو ببینن مخصوصا توی محل و موقع پیاده شدن -اگه یه کاری واست پیدا کنم قبول می کنی ؟/؟در ضمن اول باید مادرتو بشناسم و ببینم نظر اون چیه .-وای اگه مامان آبرومو ببره چی . یعنی میاد به یه غریبه بگه پسرش دزده ؟/؟نه امکان نداره .-ببخشید کارش چی هست ؟/؟-والله زن و بچه ام اینجان تا تکلیف این دختره و دانشگاه معلوم شه . یه سری از کارای منم تو بابلسره . خودمو گرفتار کردم . رانندگی بلدی ؟/؟گواهینامه داری ؟/؟-بله قربان -خوب شد تو می تونی دو تا کاروبا هم انجام بدی . هرکدومش برات سیصد تومن در آمد داره .یعنی دوتایی اش که زحمتش بیشتره میشه ششصد تومن . یه وانت میذارم زیر پات که یه سری کار های بانکی رو انجام بدی و توزیع مرغ در حد معمول . اگه مرغ بیشتری بار بزنیم ماشین بزرگتر هم داریم ولی ماشین کوچیکه همیشه در اختیارته . ظاهرا ناصر خان یک مرغداری خیلی بزرگ در اطراف بابلسر داشت . در ضمن بعد از ظهر ها باید مراقب خونه و زن و بچه ام باشی . یه سری کار هاشونو انجام بدی . مخصوصا این ندا که نمی دونم این روزا زیاد حوصله نداره و بهونه می گیره هی به نادر میگه برو تو کامپیوتر و وبلاگ و برام مطلب بنویس من که سر در نمیارم . این پسره خودش درس و مشق داره چند وقت دیگه نمی دونم چیکار کنم مجبورم همین جا بفرستمش مدرسه . دانشگاه این دختره چی میشه . منم خودمو اینجا آلوده کردم . می خوام حواست باشه . گاهی وقتا هم که میرم تهرون نمیتونم پیش بچه ها باشم تو طبقه همکف یه اتاق مخصوص سرایدار با امکانات هست می تونی ازش استفاده کنی . بابت هر شب بهت اضافه کاری هم میدم . پنج طبقه ساختمونه که ما تو طبقه پنجمش زندگی می کنیم . داشتم پیش خودم حساب می کردم که اینا حتما باید بالا خونه اشونو اجاره دادن که دارن میرن طبقه بالا زندگی کنن که ناصر خان فکرمو خوند و گفت اون بالا منظره باحالی داره دورنمایی زیبا با یه پشت بوم دویست و پنجاه متری که خود اون هم به صورت طبقه بندی شده هست -مگه شما ویلا نداشتین خودتون گفتین -چرا ویلای کنار ساحل هم داریم ولی اینجا امکاناتش بیشتره . پس راضی هستی که شبهای ضروری هم بیایی پایین بخوابی واسه هر شب هم بیست تومن گیرت میاد چطوره . اینو که گفت دیگه سرفه ام گرفت و حس کردم یه خورده از کلوچه به طرف گلوم برگشت کرده . از بس هیجان زده شده بودم و شوک بهم دست داده بود . اگه آقا ناصر ماهی ده روز می رفت تهرون پس هشتصد تومن گیرم میومد جون یعنی با اون ششصد تومن می شد هشتصد تومن . این که اندازه حقوق دوتا کارمند معمولی تو اون موقع بود . دیگه نیازی نبود از دست مامان دررم و کارتن خواب شم . فکر کردم دارم خواب می بینم . بچه ها توی ماشین نشسته بودند ومن و ناصر خان و مامان خدیجه گرم صحبت شدیم راجع به دستمزد و جزئیات اون چیزی به مامان نگفت وخدیجه جون هم از سابقه بد من چیزی بهش نگفت . اون حتی راضی بود من با ماه دویست تومن هم جایی کار بگیرم . راستش اولش ترسیده بود که من گند کاری دیگه ای صورت داده باشم . ولی وقتی که ناصر خان از مردانگیها و دلاوریهای من گفت گل از گلش شکفت . وقتی که من و مامان تنها شدیم به من گفت از تو بعیده یه همچین کار هایی صورت دادن . ولی اگه خودتو به کشتن می دادی من چه خاکی به سرم می ریختم-مامان تو راحت می شدی دیگه غصه سرو سامون گرفتن منو نمی خوردی دیگه نه هول بز داشتی نه بزغاله -تو که می دونی من الانشم خونه مردم کار می کنم ولی فقط غصه تو رو می خورم -مامان این نیازه که آدمو وادار می کنه دست به هر کاری بزنه من که تو شکم تو دزد به دنیا نیومدم . زندگی و گشنگی منو وادار کرده اگه بدونی چقدر بد بخت تر از ما تو جامعه وجود دارن خدا رو به خاطر این زندگی که ازش بهره مندی شکر می کنی -پسرم من همیشه شاکر خدا هستم وحسرت زندگی دیگرانو نمی خورم . دعا می کنم که تو عاقل بشی .. تازه من کی به تو گشنگی دادم که رفتی دزدی . تو خودت زیاده خواهی داشتی . صحبتامون که به انتها رسید دوباره یادم اومد که خیلی تشنه امه چقدر هوس نوشابه یا ساندیسو داشتم ولی سریع رفتم طرف شیر آب حیاط و سرمو گذاشتم زیرش و تا جایی که نزدیک بود بالا بیارم آب خوردم .. ادامه دارد .. نویسنده.. ایرانی
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
 
     
  
 مرد
#3   Posted: 6 Jul 2012 00:21


 4 Star

ارسالها: 7673
ندای عشق 3
از فردای اون روز کارمو شروع کردم . کار صبح اون جورایی ام که فکر می کردم ساده نبود . واقعا پول در آوردن زحمت داشت و داره . فکر می کردم از اون پولایی میاد سراغم که باید بگم هلو برو تو گلو . ولی این تو بمیریها از اون تو بمیریها نبود . بازم اگه به رانندگی بود خوب بود . مرغداری مال ناصر خان بود . باید با ماشین می رفتم اونجا سر شماری ها رو کنترل می کردم .و بسته بندیهای ساده و مرغهایی رو که تو یخ خوابونده شده بود به چند تا مغازه می رسوندم .هر چند بعضی از فروشندگان خودشون ماشین داشتند و میومدند . به زحمت وقت صبحونه خوردن گیرم میومد .. همش منتظر بودم کی بعد از ظهرها میاد که من برم خونه این ناصر خان کشیک بدم و تو اتاق نگهبانی خونه شون بخوابم و امورات زن و بچه اشونو یه سر و سامونی بدم . یه پژو پرشیا سفید هم تو حیاط خونه شون پارک بود که نادر خان پسر ناصر خان فرماش می کرد که صد دفعه به بابام گفتم حالا ماکسیما خوبه این ماشینو عوضش کن به کلاس ما نمیاد . وقتی اون داشت این حرفا رو می زد حرص منو در می آورد . دوست داشتم کله اشو مثل گنجشک بپیچونمبندازم تو دریا . من آرزوم بود که یه دوچرخه داشته باشم . از خیابون تا خونه مون ده دقیقه راه بود .بعضی وقتا که عجله داشتم با حسرت به دوچرخه این و اون نگاه می کردم . وای چه حالی می داد آدم با دوچرخه آخرین مدل راه بیفته از خونه اش از خیابون اصلی رد شه بیاد کنار پل رود بابل و بره دخترای مسافرو دید بزنه . خوشگل و تیتیش مامانی رنگ و وارنگ و همه شون هم تیکه پرون . بیشترشون از تهرون میومدن ولی مشهدی و ترک و اصفهونی و از جاهای دیگه ایران هم توشون زیاد بودند . شب که می شد و چراغای اطراف رود روشن می شد منظره قشنگی به وجود میومد . چراغا همه روشن مردم همه در حال خنده و خوشحالی و خوردن بودندو من بیشتر وقتا تو حسرت و تنهایی خودم به این جمعیت نگاه می کردم . رفقام هم مثل خودم لات و دزد بودند ولی اونا حرفه ای بودند . من لاتی و دزدی تو خونم نبود . شاید اونام این طورذاتا شرور نبودن . هیشکی که از تو شکم مامانش این جوری دنیا نمیاد . چه روزایی که می رفتم تو شلوغ ترین مغازه ها یه خوردنی برمی داشتم و پشت سرمو نگاه نمی کردم . وقتی هم از مغازه میومدم بیرون مثل فرفره مسیرو عوض می کردم و می دویدم . معمولا مغازه هایی رو انتخاب می کردم که سر نبش و یه دوراهی و سه راهی باشه که بتونم سریع تغییر جهت بدم . خاک بر سرت کنن نوید که نه تو درس خوندن عرضه داشتی نه تو دزدی . همیشه همون تخم مرغ دزد موندم وواسه همین تخم مرغ دزدیهامکلی پرونده و مدتی زندون واسه خودم جور کردم . شانس آوردم که ناصر خان این مادر و وضعیتمو دید دیگه نرفت تحقیقات قضایی و پلیسی و آگاهی انجام بده . اون سالها می گفتند که تخم مرغ دزد شتر دزد میشه ولی الان داریم به جایی می رسیم که شاید یه روزی شتر دزد تخم مرغ دزد شه اون وقت می تونم به خودم افتخار کنم و بگم که یه روزی ما هم تو این مایه ها بودیم . فاطمه خانوم زن مهربونی بود . زن ناصر خان خودمون . اکثرا که حدود دو سه بعد از ظهر می رسیدم خونه ناهارو می داد دست نادر برام بیاره پایین . پسر عجب ناهاری بود .بیشتر وقتا پر گوشت . دلم واسه ننه ام می سوخت . ما حتی تو آبگوشت خونه مون هم گوشت پیدا نمی شد . وقتی ناهار فاطمه خانومو می خوردی دوست داشتی بگیری بخوابی تا غروب . تا موقعی که ناصر خان بر گرده و منم برم پیش مامانم . گاهی وقتا می بردمشون بازار خرید .معلوم نبود این چه خریدی بود که اونا داشتند . آدم مگه هفته ای یکی دوبار لباس می خره ؟/؟من این عید به اون عید به زور لباسمی خریدم . بابام که زنده بود باز یه خورده خوب بود . یه بار مهر ماه یه بار دم عید واسم لباس می گرفتن . ولی وقتی که مرد شدم کهنه پوش . این فاطمه خانوم و ندا گاهی وقتا نخ می دادن که بریم بابل که بیست کیلومتر اون ور تر بود لباس بخریم اونجا جنسای خیلی بهتر و شیک تری داره و شهرشم خیلی بزرگتر از این جاست . تازه مثل این جا تا این حد غریبه ها و مسافرینونمی چاپن . البته این آخریش دیگه از اون حرفا بود . چون واسش فرقی نمی کرد که چقدر پول بده . چونه زدن تو کارش نبود . من و ننه ام که سالی یه بار می رفتیم لباس بخریم واسه من یه بعد از ظهر باید تموم بازارو می گشتیم تا دوباره میومدیم سر جای اولمون و بالاخره یه چیزی می گرفتیم . ولی گذشته از همه اینها خانواده ناصرخان خیلی مهربون بودند . کاشکی کار صبح منم مثل کار بعد از ظهر ها بود . این جوری بیشتر بهم حال می داد و کمتر خسته می شدم . تا این که یه روز که فاطمه خانوم یه پلو فسنجون خوشمزه با مرغ به خوردمون داده بود و منم در حال چرت زدن بودم دیدم تلفن اتاقک صدا می کنه . ندا بود -بیا بالا باهات کار دارم . زمین و زمانو فحش می دادم . دختره پررو از خود راضی !حداقل تا ساعت چهار رو دیگه دست از سرم ور دارین . با آسانسور از طبقه صفر رفتم به طبقه پنج . درزدم یعنی زنگ زدم . می دونستم یکی غیر از ندا داره منو می بینه . خونه سیسنم دار بود . در باز بود و یه بفر مایید تویی شنیدم و رفتم داخل . معلوم نبود این خونه هست یا دریا . دور خودم می گشتم تا ببینم این صدایی که میگه بفرمایید و صدای فاطمه خانومه از کجا میاد . چند تا اتاق کنار هم بودند و آخرش آخریش بود ;که تونستم مادره و دختره رو اونجا ببینم .-آقا نوید من میرم به کارام برسم ببین ندا باهات چیکار داره . یه کامپیوتر معمولی و یه لب تاب و یه چند تا ضبط و دی وی دی و باند و آلات موسیقی تو این اتاق گل و گشاد ریخته بود .-می خوام از امروز تو کارام کمک کنی . دوزاریم افتاد . کاش این زبونم بریده و قطع و لال می شد و نمی گفتم که از این کامپیوتر هم یه چیزایی سر در میارم آخه این چه کلاس گذاشتنی بود نوید احمق تخم مرغ دزد . الان یه بچه پنج ساله بهتر از تو وارده با این کامپیوتر و سیستم چه جوری کنار بیاد . جرات نداشتم با این نابینا بپیچم . دلش شکسته بود و عزیز دل بابا هم بود . ولی یه جوری می خواستم بهش بفهمونم که الان وقت استراحته . یا واقعا نفهمید منظورم چیه یا دستمو خوند و خواست رومو کم کنه -ببخشید ندا خانوم الان وقت استراحتتونه . شما خسته این . بهتر نیست ساعت 4 در خدمتتون باشم -نگران من نباشین تازه از خواب پاشدم . تازه مگه سر کار پدرم هستم . تودلم گفتم سیر از گرسنه چه خبر داره . دختر اگه تو سر کار پدرت نبودی من که بودم . راسته که میگن هر کی به فکر خویشه کوسه به فکر ریشه . هر کی نمی دونست فکر می کرد این دختره داره چیکار می کنه !هر چی می خواستم طفره برم و بهونه بیارم نشد و توپ رو هم نتونستم بندازم تو زمین نادر چون واسم دلیل تراشید که اون کلاس کوفت و زهر مار و زبان و کامپیوتر و ریاضی و از این چیزا داره و نمی رسه و غروب هم شاید بریم بیرون دور بزنیم نمی رسیم . انگاری این دختره می خواست یه جوری سرشو گرم کنه که افسردگی نگیره . هر چند گاهی وقتا خیلی بد خلق می شد . خدا پدر و مادرشو بیامرزه که این امتیازو واسم قائل شده بود ند که در مواقع ضروری دستشو بگیرم و نذارم زمین بخوره . می گفتند ندا جای خواهرته در این حد اجازه شو داری . تازه خونه هم که بود دیگه پیش من روسری سر نمی کرد . وقتی اونو با موهای مشکی افشون و اتو کشیده و نیمه بلندش می دیدم بیشتر از حالت قبل مظلومیتو تو چهره اش احساس می کردم .چشاش که معلوم نبود کجا رو نگاه می کنه . بعضی وقتا یه جوری می گشت که می ترسیدم .-ندا خانوم می فرمایید من بشم کاتب شما .. لحن کلامم طوری تند بود که بهش بر خورد -داری از بابام حقوق می گیری که تا سر شبو کار کنی اگه اعتراض داری بگو .. خوردم و دم نکشیدم . حق با اون بود . نفسم توی سینه حبس شده بود . خوابم میومد -خبمن باید چیکار کنم -هیچکار برو پایین تو اتاقت -من در خدمت شما هستم -نمی خوام در خدمت من باشی تو. حتی نمی تونی در خدمت خودت باشی .-من که حرف بدی نزدم -بشین و بتمرگ فرقینمی کنه ؟/؟من که دیدم وضع خیلی خرابه بایه حالت زار و التماس و خفت و خواری ازش خواستم که عذرمو نخواد . اگه اون باهام بد تا می کرد کلام پس معرکه بود . هنوز مزد ماه اولمو نگرفته بودم تا مزه پول بیفته زیر دندونا و زبونم . مجبور بودم در سکوت خودم هر چی رو که اون میگه گوش کنم . گاهی یه چیزایی می گفت با خود کار و قلم می نوشتم گاهی می رفتم تو وبلاگش واونجا تایپ می کردم . حالیم نمی شد چی داره میگه و منم چی دارم می نویسم . به اون چه که می نوشتم فکر نمی کردم . فقط دوست داشتم صحیح بنویسم . همینو میدونستم که یه مشت مطالباحساسی و عاشقونه بود . معلوم نبود در این وضعیت اینا چه به دردش می خوره -می دونم حتما فکر می کنی این دختره دیوونه شده با خودم گفتم فکر نمی کنم یقین دارم . تازه تو از اولشم دیوونهبودی . ادامه داد -فکر نکن منم دوست دارم یکی دیگه بیاد کارای منو بکنه . من خودم دست دارم .دوست دارم خودم بنویسم . خودم اونچه رو که احساس می کنم بیارم رو قلم و کاغذ . خودم اونو تایپش کنم . فکر می کنی من خوشم میاد یه غریبه بیاد به احساس من پی ببره . بفهمه من چیمی کشم . از خدا چی می خوام ؟/؟تو و بقیه هیچوقت نمی فهمین که من چی دارم میگم . حسشو ندارم وگرنه کاری می کردم که همین قدر هم محتاج خلق خدا نباشم و خودم برم دنبال نوشتن ولی نمی تونم باورکنم که دیگه نمی تونم ببینم . نمی خوام قبول کنم که کورم . از زندگی بیزارم.. وقتی همه جارو سیاه و تاریک می بینی دنیا واست چه لذتی می تونه داشته باشه . میشی مث یهمرده ای که تو قبرش دراز کشیده . خواب و بیداری اون مرده یکیه . دیدم از چشاش داره اشک میاد . خوشم میومد از این که منو تحویل گرفته داره دختر خاله میشه ولی دوست داشتم با تبسم باشه نه با اشک .-ندا خانوم بگو بنویسم .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
 
     
  
 مرد
#4   Posted: 9 Jul 2012 08:17


 4 Star

ارسالها: 7673
ندای عشق 4
ادامه دادم یعنی اون به گفتن ادامه داد و من به نوشتن . طوری همه رو از بر می خوند که آدم فکر می کرد داره می بینه و ازرویه نوشته می خونه . نمی دونم قبلا چی گفته بود ولی یه قسمتی از این به بعدش به این صورتبود .....با رفتن تو دنیا نمی میرد . ببین که با رفتن تو هنوز هم نفس می کشم . هنوز هم می خندم . با رفتن تو دنیانمی میرد . عشق نمی میرد . با رفتن تو ستاره ها همچنان می درخشند . خورشید همچنان می خندد . ماه عاشقان را در آغوش می گیرد . با رفتن تو گلهای عشق همچنان شکوفه می دهند . غنچه های خندان عشق لب باز می کنند و از پیوند قلبها می گویند . با رفتن تو هنوز دنیا را با قلب و وجودم می بینم وبارفتن تو احساس می کنم که هنوز زنده هستم . سپیده دمان آنگاه که دریچه قلب سنگی ات را به روی دنیای سنگدلیها بگشایی هنوز عشق را می بینی زمزمه عشق را می شنوی . اما آن زمزمه دیگر برای تو نخواهد بود. آن زمزمه را به امواج دریا می سپارم ,به طوفان عشق تا مرا از تو دور گرداند تا تو را به خواسته ات برساند . تو را که در میان دریا در دنیای فریب و نیرنگستان وفا غرق شده ای . ندای عشق دیگر برای تو نخواهد بود . آنچنان که ندای تو هر گز برای عشق نبودهنخواهد بود . ندا سرشو انداخته بود روی میزی که روبروش قرار داشت . مثل ماتم زده های پدر مرده هق هق می کرد. منم که دیدم ساکت شده و چیزی نمیگه طوری که متوجه صدا نشه پاورچین پاور چین خودمو رسوندم به فاطمه خانوم و متوجه اش کردم که حال ندا خوب نیست . برگشتم سر جام . ندا سرشو بالا گرفته بود شانس آوردم که چشاش روبروم نبود وگرنه فکر می کردم داره منو می بینه -کجا رفته بودی ؟/؟-همین جا بودم جایی نرفته بودم . یه خورده به نوشته هات فکر می کردم .-پس وقتی صدات زدم چرا جواب ندادی ؟/؟-دلم گرفته بود داشتی هق هق می کردی من زبونم قفل کرده بود .-پس بگو من چی گفتم جمله ای که با اون صدات زدم رو تکرار کن .-داری ازم باز جویی می کنی ؟/؟من چه گناهی کردم این رفتارو باهام می کنی ؟/؟اصلا برو به بابات بگو بیرونم کنه . به درد نمی خورم . صبح با چند هزار تا مرغ مرده سر و کار دارم و این جور بد بختی نمی کشم یه آدم زنده واسه هفت پشتم بسه .. شانس آوردم که فاطمه خانوم سر رسید وگرنه اگه ادامه می دادم بعید نبودنون خودمو آجر کنم .-ندا دخترم آقا نوید حق داره . بنده خدا چه گناهی کرده هر چی بهش میگیم نه نمیگه . صبح تا شب هر کاری میگیم انجام میده مگه چقدر بهش حقوق میدیم . هنوزم که چیزی ندادیم . چرا شخصیت آدما رو خرد می کنی دخترم ؟/؟-فکر می کنی شخصیت من خرد نشده ؟/؟-یعنی چون حس می کنی تحقیر شدی باید همه رو تحقیر کنی ؟/؟-آقا نوید شما تشریف ببر پایین من خودم باهاش حرف می زنم .-فاطمه خانوم خدا شاهده من جسارتی بهش نکردم .-خب حالا برو حالش خوب نیست . هم دنیاش سیاه شده هم زندگیش . نصف حرفشو فهمیدم ولی نصف دیگه اشو نه . برگشتم به آلونک خودم . دلم می خواست شونه های ندا رو بگیرم تو دستام ویه پرس کتک آبدار بهش بزنم . منو کشوند بالا خوابمو پروند یه مشت اراجیف تحویلم داد که رو کاغذ و تو کامپیوتر بنویسم . تازه یه چیزی هم طلبکار بود . سرم درد می کرد . نمی تونستم بخوابم . از وقت خوابمم گذشته بود . اونقدر تنبل شده بودند که اگه چیزی می خواستند از بقالی سر کوچه بخرن من باید می رفتم . هر چند بیشتر خرید هاشون یه سره بود ولی گاهی خرید های ناگهانی هم پیش میومد . شکر خدا شانسکی یه ساعتی خوابیدم . حالم بهتر شد . فاطمه خانوم و ندا رو سوار پرشیا کرده تا بریم نادرو از کلاس بگیریم و یه سری بزنیم بازار و بر گردیم . نمی دونم آفتاب از کدوم طرف در اومد که اون روز فاطمه خانوم اصرار کرد که یه پیرهن و شلوار واسه خودم بگیرم . وقتی قیمت دو تایی اشو پرسیدم و فروشنده گفت سی هزار تومن در عکس العملم با صدای بلند گفتم چه خبره سی هزار تومن ؟/؟ندا و نادر در حالی که به صورتشون چنگ انداخته بودند گفتند خدا آبرومون رفت -آقا نوید آروم تر من میخوام پولشو بدم . خوشت اومده ؟/؟سرمو مثل عروس خانومی که در شب بله برون بله رو با ناز میگه به علامت رضایت تکون دادم . ...دوشیزه ندا هوس کرد بره لب رود خونه بابل رو نیمکتهاش بشینه و دنیا رو حسش کنه . مادره و نادر حوصله پیاده شدن نداشتند . من دست ندا رو گرفته اونو بردم زیر یه درختی و روی یه نیمکتی نشستیم . نمیدونم اون کجا رو می خواست نگاه کنه . همه با ترحم بهمون یعنی به اون نگاه می کردن . ندا یه خورده من و من کرد گفت واسه رفتار امروزم ازت معذرت می خوام . سور پرایزم کرده بود . اصلا فکر نمی کردم همچین بر خورد و رفتاری باهام داشته باشه . حس کرده بودم که اون یه گربه صفته . بعد از اون که خودمو اونجوری واسش به خطر انداخته بودم یا حداقل اون این جوری فکر می کرد نمی بایستی این گونه باهام رفتار می کرد . وقتی این جوری باهام حرف می زد خیلی تیپ خانمانه ای پیدا می کرد .-بهت حق میدم . باید حقیقتو می گفتم . دلواپست شده بودم . دلواپس شدن گناهه ؟/؟رفتم فاطمه خانمو صدا ش بزنم -چرا اینو همون موقع نگفتی ؟/؟-راستش بعضی وقتا از بس عصبانی میشی آدم می ترسه -عذر خواهی منو قبول کردی ؟/؟-من خیلی کوچیک تر از اونی هستم که شما ازم معذرت بخوای -فعلا که تو این دنیای بزرگ این منم که کوچیکم و ارزشی ندارم -این حرفو نزنین .شخصیت آدما به پاکی و انسانیت و دیدشون به این دنیا بستگی داره . خدا بزرگه دنیا به آخر نرسیده . می دونم یه روز چشات خوب میشه و زشتیها و زیباییها رو می بینی -بعضی وقتا دوست دارم بمیرم -به فکر بقیه هم باش . اونایی که تو رو به دنیا آوردن و دوستت دارن . اونا تورو از جون خودشون بیشتر دوست دارن . رفته بودیم تو سکوت . پچ پچ چند تا دختر در فاصله دو سه متری من توجهمو جلب کرد -ببین شیرین اون ندا نیست ؟/؟-چرا بیچاره چند وقته کور شده دیگه دانشگاه نمیاد . اون پسره کیه پیششه -باید نامزدش باشه من فقط یه بار از دور دیدمش -آفرین به مردونگیش که ولش نکرده -ولی من شنیده بودم ولش کرده رفته بایکی دیگه دوست شده هنوز عقدش نکرده بود . فقط شیرینیشو خورده بودن.-بابا یک کلاغ چل کلاغ مردمو چیکار داری .. دیگه شنیدن بقیه حرفاشون بیخود بود . ترسیدم که ندا حرفاشونو بشنوه واسه همین سکوتو شکستم . نداخانوم اگه موافق باشین بریم حوصله مامان اینا سر اومده . راستی این چند تا دختر که همین الان داشتن کنار ما حرف می زدن شنیدی چی می گفتن ؟/؟-نه حواسم جای دیگه بود . خب چی می گفتن که واست این قدر جالبه ؟/؟-هیچی می گفتند روسیه آب ولگا رو ول کرده تو دریای مازندران سالی چند سانت آبش میاد بالا و از ساحل بابلسر کم میشه و خیلی از خونه ها و پلاژهای دم دریا میرن زیر آب ..-چه بد !.. ادامه دارد .. نویسنده ..ایرانی
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
 
     
  
 مرد
#5   Posted: 9 Jul 2012 08:18


 4 Star

ارسالها: 7673
ندای عشق 5
من و ندا وقتی از جامون بلند شدیم و من دستشو گرفتم تا به طرف ماشین هدایتش کنم یه غم خاصی رو تو چهره اش دیدم . ظاهرا دوباره داشت دچار افسردگی میشد . هر وقت همچین حالتی بهش دست می داد یا خیلی پر خاشگر می شد یا خیلی وراج .-وایسا ماشین داره میاد این قدر دستتو شل نکن -به درک که ماشین اومد بزنه منو له کنه از شر این زندگی خلاص شم -دوست نداری دیگه آفتاب زندگی رو ببینی ؟/؟-آفتاب زندگی من خیلی وقته که غروب کرده -حالا زود باش بریم اون ور خط بعدا از این حرفا بزن . از قضا اون شب جناب ناصر خان تشریف برده بودن تهرون و من باید سرپرست خانوم بچه ها می شدم . از اون شبای بیست هزار تومنی بود . از اون بالا حتی به خوبی با دوربین می شد بیشتر جا ها رو دید . هر گوشه ای از خونه یه چشمی کار گذاشته شده بود . اون موقعها تازه داشت از این چیزا مد می شد . ندا خانم طبع شعر و شاعری و نویسندگیش گل کرده بود . از من خواست که برم بالا . تازگیها یه خورده رفتار کلیش نسبت به من بهتر شده بود . به من گفته بود که دیگه این قدر تشریفاتی و مثل برده هایی که اربابشونو صدا می زنن خطابش نکنم . یعنی باهاش خودمونی باشم و ضمن این که جایگاه خودمو بدونم و حفظش کنم صداش کنم ندا . یه حسی به من می گفت که سه چهار ساعتی رو باید خر حمالی کنم . این بیست هزار تومن هم قرار نبود مفت بره تو جیبم . فاطمه خانوم و نادر مشغول تماشای تلویزیون بودند و من و ندا تو اتاقش بودیم -نوید می خواستم یه چیزی ازت بپرسم -بپرس فقط طول نکشه . من صبح باید برم سر کار -دیگه پررو نشو نوید . وقتی بهت میگم راحت باش تو دیگه نباید این قدر سوءاستفاده کنی . مگه یه سرباز تو سربازی موقع نگهبانی می گیره بخوابه که تو می خوای سر پستت بخوابی -نگهبانیکه دوساعت بیشتر نیست -حالا چها رصبح به بعدو خواستس بخوابی عیبی نداره -چیه بازم داری تنبیهم می کنی ؟/؟دیگه چه خلافی ازم سرزده ؟/؟-می خواستم بپرسم اگه آب رود ولگا هر سال بخواد بریزه تو دریای مازندران چند سال طول می کشه تا این جایی رو که ما توش هستیم آب بگیره . این جا یه جایی تو مسیر پارکینگ سه هستش . با دریا هم تقریبا یک کیلومتری فاصله داره -من نمیدونم میزان بارندگی سالیانه رو باید در نظر گرفت و میزان تبخیر رو واون آبی رو که ول میدن تو دریا -نمیشه از اون دخترایی که امروز لب آب داشتن در موردش صحبت می کردنبپرسی ؟/؟یواش یواش داشتم به یه چیزایی مشکوک می شدم -خب من اونا رو از کجا گیر بیارم -من می شناسمشون از دوستام بودند . حرفایی رو که در مورد دریا و شهر می گفتند شنیدم حالا دیگه به من دروغ میگی ؟/؟من همه حرفاشونو که در مورد من بود شنیدم فکر می کردم که باهام روراستی فکر می کردم که برام ارزش قائلی . فکر می کردم می تونی درکم کنی و منو از دیدگاه یه آدم عادی ببینی -ندا من دارم میرم پایین تو اتاقم بگیرم بخوابم . من همون موقع ازت پرسیدم که آیا حرفای اونا رو شنیدی یا نه . تو هم گفتی نه . با این حساب آیا درست بود من اون بلایی رو که سرت اومده به رخت بکشم ؟/؟به روت بیارم ؟/؟اون دردهاتو واست زندهکنم ؟/؟تو همینو می خواستی ؟/؟تازه تو به من میگی دروغگو ؟/؟دروغگو خودتی . خودت . مگه من ازت نپرسیدم که آیا حرفای دخترا رو شنیدی یا نه و تو خودتم گفتی نه . پس دروغ اول رو تو گفتی . اگه واست اهمیت داشت حقیقتو می گفتی . من صلاح دونستم که با دروغ تو با مصلحت تو پیش برم . گناه کردم که خواستم به تو توجه نشون بدم ؟/؟اینه درک تو از شخصیت آدما ؟/؟تو فقط بینایی اتو از دست ندادی . تو عقلتم از دست دادی. من رفتم پایین بخوابم . بابا جونت که برگشت می تونی کاری کنی که عذرمو بخواد . فقط یه خورده به کارهات فکر کن . تو دوست داری همه مثل خودت بشن تا درکت کنن . فکر نمی کنی این جوری هم درکت می کنیم ؟/؟شب بخیر لجباز -نه حق نداری بری . از این در که رفتی بیرون حق نداری برگردی -تو منو استخدام نکردی که اخراجم کنی . می تونی ازم بدگویی کنی ولی حق اخراجمو نداری . اگه می تونی وجدانتو زیر پا بذاری برو ازم بد بگو .-نرو باهات کاردارم -من باهات کاری ندارم . ازبس حرص داشتم پنج تا طبقه رو از پله ها رفتم پایین و تا چند ساعت خوابم نبرد . همش از این می ترسیدم که وقتی باباهه برگشت ندا واسم مایه بیاد . این دختره خیلی کله خر و لجوج بود . منطق حالیش نمی شد . دست و دلم به کار نمی رفت . دوست داشتم ناصر خان زودتر برگرده و از شر این اضطراب خلاص شم . صد رحمت به ندای خائن خودم . حداقل مثل این ندای از خود راضی این قدر دیوونه نبود . ظاهرا پدر ندا دوسه شب دیگه هم قصد داشت تهرون بمونه . این دختره یه خورده گیج می زد . شب بعدش دوباره احضارم کرد . بعد از شام رفتم بالا . بازم اون غرور همیشگی اشو داشت .-چیه تو که دیگه نمیخواستی پاتو بذاری اینجا . منم در جا بهش جواب دادم تو که نمی خواستی راهم بدی . یه خورده فکر کرد و گفت دلم واست سوخت . یه لحظه یه سنگینی و فشردگی خاصی رو روی قلبم احساس کردم دلم گرفت -یه سگ ولگرد و کثیف هم این روزا از گرسنگی نمی میره که من محتاج تو باشم . باید از همون اول میدونستم که تو هم مثل ندای بی وفای من بد جنسی . توی این دنیا به عشق اون دلم خوش بود . اون یکی دیگه رو به جای من تو قلبش کاشت . از همون اول باید می دونستم که صاحبان این اسم سنگدلن و ذاتشون بده . بی مرامن .. حس کرد که دارم میرم اومد منو بگیره که نرم نمی تونست منو ببینه و افتاد زمین . نادر و مادرش اومدن این طرف -چی شده آقا نوید -هیچی به خیر گذشت -دخترم چیزیش نشده که -نه مامان من خوبم ... مادره و پسره رفتن و همین جریانباعث شد که من اونجا میخ بشم . با یه حالت سر د با هم اخت شده بودیم . اون از عشق بیوفای خودش واسم گفت. از کسی که بهش اعتماد داشته دوستش داشته و قصد ازدواج با اونو داشته -می گفت تا دم مرگ کنارت می مونم هیچوقت تنهات نمیذارم در غمها و شادیها در تلخیها و شیرینیها شریکتم . ولی وقتی اون تصادف واسم پیش اومد ولم کرد و رفت . حرفشم این بود که نمیخواد موجب ناراحتی من شه . ولم می کنه تا من راحت باشم . آدما رو باید تو سختیها شناخت . اسمشم بود نوید . اسم تو رو داشت . توچی نمیخوای از دوست دخترت بگی ؟/؟-داستان من با داستان تو فرق می کنه . من و اون یه مدت کوتاهی با هم بودیم . یه روزی اونو با یکی دیگه دیدم چیزیهم بهش نگفتم و رفتم همین . واسه همین از هر چی عشق و دوست داشتنه بدم اومد . اسمشم بود ندا. ناراحت نشو که من از این اسم خیلی بدم میاد . فکر می کنم همه نداهای دنیا بد جنسن و بی وفان -حتی من ؟/؟-در بدجنسی تو که شکی نیست . تو دل منو به درد میاری . تو تحقیرم می کنی . تو نمی دونی معنی فقر و نداری چیه . نمی خوام غمتو زیاد یا تازه کنم فقط ازت می پرسم اون موقع که این وضعو نداشتی بازم تا این حد ذاتت بد بود ؟/؟-من اون موقع دنیا رو این جوری نمی دیدم . الان همه جا واسم تاریکه -اگه دنیای دیگرانو تاریک و تباه کنی دنیای تو روشن میشه ؟/؟-من همچین قصدی ندارم . فکرکردی واسه چی دوست دارم بمیرم . وقتی بمیرم چشام خوب میشه . اون دنیا با چشام می تونم همه جا و همه چی رو ببینم . دیگه حسرت گذشته های از دست رفته امو نمی خورم . نه من نمیخوام بد باشم . بازم اشک از چشاش جاری شد . دلم واسش سوخت . هر کینه ای که نسبت بهش داشتم در یه لحظه تبدیل شد به دلسوزی . نباید تا این حد ازش انتقاد می کردم .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
 
     
  
 مرد
#6   Posted: 9 Jul 2012 08:19


 4 Star

ارسالها: 7673
ندای عشق 6
نمی دونستم واسش چیکار کنم . هر چی می خواست باباش واسش فراهم می کرد جز این که نمی تونست دنیا و زیباییهاشو ببینه . همه چی رو یه رنگ می دید . راستی اگه من جای اون بودم چه حالی می شدم . چه طور می تونستم با این وضع کنار بیام ؟/؟دوست داشتم مثل یه برادر سر یه خواهرو بذارم رو سینه هام نوازشش کنم دلداریش بدم ولی همون قدر که دستشو می گرفتم تا زمین نخوره از سرم زیادی بود . بالاخره اون شب ساکت شد و منم رفتم پایین کپه مرگمو گذاشتم . حالا مگه از ناراحتی خوابم می گرفت ؟/؟تازه رفتم بخوابم که زنگ ساعت و موبایل دو تایی به صدا در اومد که یعنی پاشو برو سر کار . یه هشت ده ساعتی از شر روضه خونیهای ندا خلاص بودم . دوست داشتم کار صبح بیشتر طول بکشه تا من یه خورده کمتر شاهد غم و غصه های ندا باشم.. ولی ظهر که می شد دلم واسش تنگ می شد واسه اون غر زدنهاش . اون همیشه یه مدل شکوه می کرد و منم یه مدل دلداریش می دادم . نمی دونم چه جوری روش می شد که مطالب عاشقونه و دنیای احساساتشو پیش یکی دیگه بیان کنه تا واسش بنویسه . من اگه بودم همچه رویی نداشتم باید از خجالت آب می شدم . من به اون یکی ندای خودم همون خیانتکاره می خواستم بگم دوستت دارم عاشقتم روم نمی شد ولی این ندا دومیه خیلیقشنگ می نوشت و بیشتر قشنگی جملاتش وقتی به دلم می نشست که اونو با یه آهنگ و حزن خاصی واسم می خوند . بعضی وقتا خیلی اذیتش می کردم . می گفتم دوباره بگو دوباره بخون متوجه نشدم . یه بار ازش می خواستم کامل مطلبو از اول تا به آخر واسم بخونه و دفعه دیگه شمرده شمرده . مثل این که هر وقت بیکار بود می نشست و احساسات بیانی خودشو حفظ می کرد .بعض وقتا می خواست دوباره بیان کنه چند تا کلمه رو جا می ذاشت و می گفت نوید دقت کن دیگه سخته آدم همونو دوباره از حفظ بگه .... بذار دلش به همین چیزا خوش باشه و خودشو تخلیه کنه . منم که دارم حقوقمو می گیرم . چیکار به این کارا دارم . فرض کن داری سر یه ساختمون عملگی می کنی . تازه موقع عملگی یه دختر خوشگل که وردستت نشسته نیست . فقط وقت و بی وقت هوس بیرون رفتن و الهام گرفتن از طبیعت به سرش می افتاد -ندا الان شبه کجا راه بیفتیم بریم -می خوام برم تا با ستاره های آسمون راز و نیاز کنم .-مگه ستاره ها تو روز روشن میرن سفر ؟/؟فرض کن تو آسمون چشای خوشگلت و تو این روز روشن هم می تونی ستاره ها رو ببینی -ولی واقعیت یه چیز دیگه ایه . من می خوام دنیا رو همون جوری که هست لمسش کنم احساسش کنم . من نمیخوام خودمو فریب بدم . می خواستم بگم این کاری که داری می کنی خودش یه نوع فریبه و گول زدن خودته ولی دلشو نمی شکوندم و همراش می رفتم . دستشو آروم داشتم و با هم تو ساحل قدم می زدیم . یکی از این روزا گیر سه تا نحسی افتادیم . همه چی دست به دست هم داده بود تا آرامش چند روزه ما بهم بریزه . نشسته بودیم لب رود خونه و به همهمه مسافرا و همشهریا گوش می دادیم به اونایی که داشتن از زیبایی های طبیعت و شهرمون استفاده می کردند . البته شهر من ,نه شهراین ندا غرغرو . یهو سر و کله ندای شماره یک پیداشد .-به !به !آقا نویدو پارسال دوست امسال آشنا . مارو به این خانوم معرفی نمی کنی ؟/؟دوست دختر جدیدته یا باهاش ازدواج کردی ؟/؟ببینم باز جیب کی رو زدی این قدر وضعت توپ شده ؟/؟ریخت آدما رو پیدا کردی . خواستم بذارم زیر گوشش دیدم هیچی رو زن جماعت دست بلند کردن یعنی دیه دادن و چند ماه رفتن به زندان و شلاق خوردن . لال شدم گذاشتم تا چرندیات خودشو بگه .. بالاخره کاسه صبرم لبریز شده بود -برو گمشو خودم دیدمت که داری با دوست پسر جدیدت می پلکی . فقط دیگه نمی خوام ریختتو ببینم -معلومه دیگه وقتی پولتو میای واسه یکی دیگه خرج می کنی منم میرم دنبال یکی دیگه دیگه . ندای روشندل ما به حرف اومد و گفت خانوم ببخشید ایشون دوست پسر من نیستن پیش بابام دارن کار می کنن . یه خورده هم سعی کنین نزاکتو رعایت کنین -بی ادب خودتی دختره بی شعور . پدرت بهش گفته که با دخترش لاس بزنه ؟/؟ندا غرغروی باادب بدون این که من بفهمم از جاش بلند شد تا بره طرف صدا و بزنه تو صورتش ولی یه لحظه پاش سر خورد و سریع اونو به وضعیت قبل بر گردوندم ندای آشغال وقتی که فهمید این یکی ندا کوره و نمی بینه به جای عذر خواهی و احساس شرم بلند بلند داد می زد که لیاقت همین کور ها رو داری بد بخت . مگر این که خودتو به همینا بچسبونی تا تو رو نبینن و نشناسن . راهشو گرفت و رفت.-تو حالت خوبه ندا -آره اگه می خوای دنبال دوست دخترت راه بیفتی باهاش درددل و تجدید خاطره کنی من همین جا می شینم و منتظرت میشم .-من اون عفریته رو دوست ندارم . هنوز هیچی نشده داره آدمو قورت میده وای به این کهاگه چیزی بین من و اون بود . ندا تو از من دلخوری ؟/؟من که گناهی ندارم . من که همه چیزو واست تعریف کردم -به من چه مربوطه تو چیکار می کنی . زندگی خودته . من و تو نسبت به هم غریبه ایم . تو داری وظیفه اتو انجام می دی حقوقتم می گیری . ندا غر زدنهاشو شروع کرده بود منم دیگه به این جور حرف زدنهاش عادت کرده بودم . حواسمو بردم جای دیگه تا اعصابم بهم نریزه . این اولین بلای آسمونی امروزیا اون روز بود که شکر خدا رفع شد . تازه غر زدنهای ندا تموم شده بود که دیدم یه جوون اتو کشیده کراواتی که دست یه دخترو گرفته تو دستاش داره میاد این طرف -نداخانوم سلام . ندا با شنیدن صداش لرزید .عینک دودیشو از چشاش برداشت . انگار این جوری می خواست اونو راحت تر ببینه . من خنگ خدا تازه چند تا جمله بین اونا رد و بدل شد تا بفهمم که این پسره همون هم نام خودمه که ندای بدبختو به امون خدا ول کرده -خوشحالم که می بینم حالت داره بهتر میشه.-آره آقا نوید همه جا رو یک رنگ می بینم . چشام هم مثل دلم شده . ظاهرا مثل باطنمه . همه یه دست تاریک . همه از تاریکی فرار می کنن .-عزیزم منو به این خانوم معرفی نمی کنی ؟/؟-ببخش فرشته جون این ندا خانوم یکی از همکلاسیهای دانشگاهی ما بوده و هست . یه مشکلی واسش پیش اومده موقتا بینایی اشو از دست داده به خواست خدا که حالش خوب شد بر می گرده . حلقه های طلایی بر انگشتان آن دو داد می زد که باید تازه از دواج کرده باشن . -نداجان این هم فرشته .. فوری پریدم وسط حرفش و یه خورده مغلطه بازی در آورده تا اونا رو از اونجادور کنم و نذارم که به ندا بگه که این زن همسرشه . هر چند ندا می گفت که دیگه علاقه ای بهش نداره ولی مگه می تونست به این زودی خاطراتشو فراموش کنه .اون وقت به یاد نابینایی خودش میفتاد و روحیه اش کسل می شد . این بلای دومی بود که رفع شد . ندا اخم کرده بود -دختر بیا این عینکتو بذار چشت تا من دیگه اخماتوخوب نبینم -واسه چی نذاشتی این نوید حرفاشو ادامه بده -بس کن ندا چقدر میخوای خودتو عذاب بدی . باورکن اگه اون دختره که همراش بود لب باز نمی کرد هیچوقت بهت نمی گفتم که همراه نوید بوده -از بس دورویی دروغگویی -دورو ؟/؟دورو و دوروغگو همونیه که یه دختر خانوم خوب و مهربون و خوشگل و با وفایی مثل تورو گذاشته و رفته . حالا منی که نمی خوام دلتو درد بیارم دورو شدم ؟/؟ای بشکنه این دستم که نمک نداره . دلشگرفته بود . سکوت و صورتش اینو به خوبی نشون می داد .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
 
     
  
 مرد
#7   Posted: 9 Jul 2012 08:20


 4 Star

ارسالها: 7673

نویسنده: ایرانی جان ‏ازوبلاگ امیر سکسی


ندای عشق 7
از کیفش یه اسکناس هزاری در آورد و خواست که دو تا بستنی بخرم . منم دو تا از اون قیفی های مخصوص خریدم تا بشینم لب آب و بستنی لیس بزنیم و حالشو ببریم . خیلی بستنی دوست داشتم . حقوقمو که می گرفتم از خجالت ندا در میومدم . نباس فکر می کرد که من خیلی خسیسم . یه خورده پول تو جیبم بود ولی باید دست به عصا راهمی رفتم . مگه یه بستنی سیرم می کرد . چهار پنج تا رو راحت می خوردم هنوز اولین زبونمو به این بستنی نزده بودم که دیدم یه دختر بچه هفت هشت ساله دماغویی که گربه باید میومد صورتشو لیس می زد تا پاکش کنه بهم زل زده و داره زار زار نگام می کنه . بر شیطون لعنت . راه گلوم بسته شده بود . هر چی دست کردم تو جیبمکیف پولمو پیدا نکردم . تو ماشین جا گذاشته بودم . خودمونیم عمدا این کارو می کردم که این جور موارد این ندا غرغرو خرج ما رو بکشه . هر چند این حقه دیگه قدیمی شده بود و تازگیها دستمو خونده بود . بستنی رو دادم به دست دخترکوچولو و رفت -عجب بستنی خوشمزه ایه نوید دوست داری یکی دیگه مهمونت کنم خسیس ؟/؟-نه همین یکی خیلی خوب بود دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود -مطمئنی که ننداختیش . چون من که حس نکردم چیزی بخوری .. ای خدا حالا گیر داده به این بستنی . هر وقت میومدم یه دروغی به این دختره بگم درجا لو میرفتم موضوع رو عوض کردم .-می بینم حالت بهتره خوشحالم -چیه نمی خوای در اون مورد حرف بزنی ؟/؟-باباجون تو مسئله مهمتری گیر نیاوردی که همش داری به این چیزا گیر میدی ؟/؟خب این دفعه رو به خیر گذشت و دیگه لو نرفتم . تازه چیز مهمی هم نبود . رفتیم پاشیم که دیدم اون دختر بچه که من بهش بستنی داده بودم رفته یه پسر بچه ای رو با خودش آورده وداره بهم التماس می کنه . آقا یکی دیگه یه بستنی دیگه به من بده -آقا نوید بستنی خوشمزه ای بود نه ؟/؟کی میخوای دست از این دروغات بر داری ؟/؟یعنی من چشام نمی بینه تو هم باید وجدانت کور باشه ؟/؟-ندا گوش کن -نمی خوام به حرفات گوش کنم همه تون دروغگو و ریا کارین -باور کن اونبا نگاش بهم التماس می کرد . خدا کنه یه روزی چشات خوب شه اون نگاههایی رو که از فقر و نداری میگن ببینی . اونایی که حسرت خوردن یه بستنی رو دارن . پولشو ندارن . تو که هیچوقت این چیزا واست مسئله ای نبوده. تو شاید یه آدم مغرور و خود خواهی بودی که همه چیزو واسه خودت می خواستی می دونم یه روزی می رسه که بتونی همه اینا رو با چشای خودت ببینی . دیگه اون روز این همه منم منم نمی زنی . خب من بهت چی می گفتم ندا. می گفتم منی که درد گرسنگی رو چشیدم دلم واسه یه بچه سوخت و تو هم واسم هورا بکشی وچند خط مطلب بنویسی . درد ما این نیست . پاشو برو به دادشون برس -کی به داد من می رسه ؟/؟-همونی که تو رو آفریده -ببین این بچه ها چطور دارن بهم نگاه می کنن ؟/؟یه هزار تومن بهم قرض بده . با این که از دستم دلخور بود از یه گوشه کیفش که هزار تومنی ها رو جاسازی کرده بود یه برگشو بهم داد و من این بار دوتا بستنی مخصوص گرفتم که ر دختره هم حسرت نکشه وبستنی ها رو دادم دست دونفرشون -حالا تا نفر سوم پیدا نشده بزنبریم . فقط یادت باشه هزار تومن بهت بدهکارم -دیوونه شدی اینا که واسم چیزی نیست . ولی تو که چیزی نخوردی .-از دست تو که خوردم .. دوتایی سوار پرشیا شده راه خونه رودر پیش گرفتیم . البته این جرو بحث سوم رو جزو شر به حساب نیاوردم چون بلای خفیفی بود و یه امر خیر و ثوابی درش نهفته بود . شر سوم هنوز تو راه بود . ناصر خان خونه منتظرم بود . اومدم و اون و نادرو گرفتم چند نفری رفتیم مطب یه چشم پزشکی که می گفتن خیلی وارده و سه تا پاداره یکی توتهران یکی تو خارج و یه پاش هم تو بابلسره . من و نادر تو ماشین نشستیم و پدره و دختره رفتن مطب ونیمساعت بعدش هم اونا رو آوردم خونه . ناصر خان یه جوری شده بود .می خواست به زور نشون بده که چیزیش نیست . انگار داشت چیزی رو از ما و ندا پنهون می کرد . وقتی رسیدیم خونه ندا و نادر ازمون جدا شدندتا برن طبقه پنجم ولی ناصر خان اومد پیش من تا باهام درددل کنه -چی شده -هیچی دکتر بهم گفته دیگه هیچ امیدی نیست و آب پاکی رو ریخت رودستم -به نداخانوم که نگفتی -نه اون اگه بفهمه از غصه دق می کنه . تو هم بهش چیزی نگو . یه خورده باهاش مدارا کن . اخم و تخماشو تحمل کن . جبران میکنم نوید جان . بیچاره زار زار گریه می کرد . با اون همه دبدبه و کبکبه و سرمایه اش مثل ابر بهارواسه دخترش اشک می ریخت . دلداریش دادم و گفتم توکل کن به خدا همه چی درست میشه . خدا رو چی دیدی . از نشد شد درست می کنه . مرده ها رو زنده می کنه . کورها رو شفا میده . رفته بودم بالای منبر ... -منم سعی خودمو می کنم تحملش می کنم . بد خلقیهاشو تحمل می کنم . اونو مث یه خواهر دوستش دارم . هر چی شما بگین -پسرم هر کاری از دستت برمیاد انجام بده . نذار دختر گلم از دستم بره جبران می کنم . هر چی بخوای بهت میدم .-شما به اندازه کافی شرمنده ام کردین . من از شما زیاد تر از اینا توقع ندارم . چشم !فقط شبایی که شما تو بابلسرین من طبق روال گذشته باید برم پیش مادرم -حالا بعضی از این شبارو هم اگه تونستی رضایت مادرتو جلب کنی و تا یه مدتی که ندا روبراه تر بشه بد نیست همین جا بمونی . ظاهرا اون کلی مطلب داشته که باید وارد سایتش می کرده ازم خواهش کرده بود که یکی از این صبحها تو رو سر کار مرغداری نفرستم . چیزی بهش نگفتم ولی این که نمیشه -چشم ناصر خان !مادرمو در جریان میذارم که امشبه رو نمیام . کار ما به جایی رسیده بود که حالا باید مشاور روان درمانی هم می شدیم . یادم میاد وقتی که تو دبیرستان شرارت می کردم و کاری هم از دست مشاور مدرسه ساخته نبود توصیه می کردن که منو ببرن پیش یه روان شناس ومشاور خارج از مدرسه . مامان پولشو نداشت که منو ببره . تازه تا موقعی که آدم خودش نخواد اصلاح شه این مشاور و مشاوره ها به چه دردی می خوره؟/؟حالا من مفت و مجانی شده بودم یه مشاور مفت و مجانی . دو سه ساعت بعد من و ندا تو اتاقش تنها بودیم.-چیه ندا کشتیهات غرقه ؟/؟-واسه چی غرق نباشه وقتی که ناخداش تویی . تو اصلا خدا رو می شناسی ؟/؟-چی شده مگه باز چه هیزم تری بهت فروختم ؟/؟هر چی فکر می کردم چه گند کاری دیگه ای کردم و دروغ دیگه ای گفتم یادم نمیومد . معمولا هر وقت یه دروغ به نظر خودم مصلحتی می گفتم این جوری می شد ولی بعد از جریان بستنی دیگه با هم حرف و صحبتی نداشتیم . بیخیال شدم و رفتم سر شغل میرزا بنویسی خودم . ندا حوصله هیچکاری رو نداشت . ولی دیدم یه نیمساعتی رو تو خودش بود و گفت بنویس ..... سلام به ستارگان سلام به خورشید آسمان . سلام به عروس آسمان که به ستارگان سلام می گوید . به میهمانی شما خواهم آمد . بهمیهمانی نور به میهمانی زیباییها . سلام بر زندگی . خسته از دورنگیها از دوروییها خسته از هر چه نامردی و نامردمیهاست به سوی شما خواهم آمد . چشمان تارم را خواهم گشود ....... آری پلکهایم را می گشایم دیگر از ظلمت و سیاهی ها نمی گویم . دیگر از رنج و. نومیدیها نمی گویم . دیگر به امید شاهزاده ای با اسبی سپید نمی نشینم تا مرا به آسمان عشق و رویاهای واقعی ببرد . دیگر با آرزوها و رویاهای شیرین خود زندگی نخواهم کرد . بگذار از دل شب از دل ظلمت و سیاهی شب به روشنیها رسیده به خورشید خوشبختی بخندم . بگذار تا رنجها را در خشکی دفن نموده شادیها را در دریای مهربان بجویم . بگذار از آنان که دوستم دارند ونمی دارند جدا باشم بگذار چشمان نابینایم را ببندم تا دیگران دنیا را بهتر و زیبا تر ببینند ..... ندا خیلی غمگین بود ولی یهو خودشو شاد نشون داد . نفهمیدم این مسخزه بازیها چیه داره در میاره . مثل این که می خواست حال منو بگیره -نوید جان دوست دارم امشب یه گشتی بزنیم . لب ساحل صدای امواج نمیدونی چقدر آرومم می کنه -بده خوب نیست ندا !بابا ناراحت میشه دیر وقته این همه بعد از ظهر و شب بیرون بودیم زشته . الان تو رو کجا ببرم .-نوید تو جای داداشمی . منم مثل خواهرتم . این چند وقتی اینو ثابت کردی . تازه یه دختر کور رو کی تحویل می گیره به درد مردن هم نمی خوره . رفت و از پدره رضایت گرفت . قرار شد زود بر گردیم . حالا خانوم قسمتای شلوغ سلیقه اش نمی گرفت و دوست داشت بره جاهای ساکت و دنج حس بگیره . ما هم رفتیم یه جای دنجی که اولین بار اونو اونجا دیدمش . تو اون همه شلوغی مسافر هر ده دقیقه هم یه نفر رد نمی شد و یه سوپری هم این چند روزه واسه این پرنده های آسمون زده بودند . روی شنهای ساحل نشستیم . دوتایی مون رو به دریا و امواج رفتیم به دنیای خیالات خودمون . ندا کف دستشو گذاشت پشت دستم . برق منو گرفته بود . اولش حس کردم تصادفیه ندیده این کارو کرده هر لحظه منتظر بودم دستشو بر داره . دستش سرد بود . قصد نداشت دستشو از رو دستم ور داره .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
 
     
  
 مرد
#8   Posted: 9 Jul 2012 08:23


 4 Star

ارسالها: 7673

نویسنده: ایرانی جان ‏ازوبلاگ امیر سکسی


ندای عشق 8
صداش خیلی محبت آمیز شده بود . سابقه نداشت این طور باهام حرف بزنه -ببینم از خواهر غرغروت گله ای که نداری . ازش راضی هستی ؟/؟-دستت خیلی سرده . خیلی سرده ندا .-مثل قلبمه . به سردی قلبم . خیلی دوست دارم این دریا رو دوباره ببینم و امواجشو وقتی که به نزدیکی ساحل میرسن . چقدر دوست دارم کف های سرشو ببینم موجها وقتی که به ساحل می رسن می میرن . موجا تا وقتی که تو دریان جون دارن و زنده ان . دریابه آدم جون میده. زندگی میده . اونایی که این ورن مثل مرده ها می مونن . دریا به آدم زندگی میده . ماهیا تو آب زنده ان . خیلی دوست دارم مث ماهی باشم مثل موج . ببینم آخرش بهم نگفتی که خواهرتو دوست داری یا نه . دوست داری یه روز چشای خواهرت خوب شه و بتونه داداش کاتبشو ببینه ؟/؟-میدونم تو یه روزی خوب میشی و اینو دکترا هم می دونن -همون که خودت بدونی واسم کافیه شارلاتان . لحنش طوری بود که حس کردم داره بهم متلک میگه.-راستی نوید قیافه ات چطوره -ندا چرا راستشو نمیگی امشب چته . اگه میخوای بدونی من چه شکلی هستم بهت بگم که خیلی زشتم دماغم گنده هست و عقابی . موهای سرم مجعد و فره . پوست صورت و تنم سبزه هست و آفتاب خورده . یه دستشو گذاشت روسرم و موهای صاف و لختم و یه دستشو هم گذاشت رو بینی کوچولو و قلمیام و محکم اونو کشید . موهای سرمم داشت از ریشه می کند .-کی می خوای از این دروغگوییها و حقه بازیهات دستبر داری ؟/؟حالا هم نمی تونی باهام رو راست باشی ؟/؟بی اختیار گریه رو سر داده بود .-منو ببخش نوید من یه جوری شدم . مضطربم . استرس دارم می ترسم . از همه چی بدم میاد . من می خوام ببینم ولی همه شما به من دروغ میگین . من دیگه خوب بشو نیستم . چشام دیگه هیچوقت نمی تونه جایی و چیزی رو ببینه . از تو کیفم پول بردار و یه دو تا بستنی بخر اگه دوست داری واسه خودت بیشتر بخر -این دفعه رو مهمون من باش بابات یه خوردهبهم پول داده -دلت میاد خرجش کنی ؟/؟-بازم متلک میگی ؟/؟-نمردیم و بالاخره یه بار این داداش نوید دعوتمون کرد .-ندا تو این تاریکی نمی ترسی ؟/؟-نوید دیوونه . تو واقعا دیوونه ای . این سادگیها تو دوست دارم . ما کورا توی تاریکی خیلی شجاعیم . واسه ما چیزی به نام روشنی وجود نداره . یه بار دیگه دستمو گرفت تو دستش . مثل خواهری که دست برادرشو بگیره نبود . یه حس عجیبی بود یه غم یه درد . یه رنجی که نمی دونمچه جوری وصفش کنم . رفتم بستنی رو بخرم تا شاید یه خورده با خوردنش حالش جا بیاد . وقتی که بر گشتم ندا رو ندیدم . خدایا این دختره دیوونه کجا رفته . منتظر بودم هشت ده متر این طرف و اون طرف ببینمش . نکنه گروگان گرفته باشنش . خدایا حالا چه خاکی به سرم بریزم . جواب این ناصر خانو چی بدم . اون منو می کشه . در همین لحظه یه کاغذ پاره ای که اندازه یه ورق دفتر بود روزمین توجهمو جلب کرد . نور کافی نبود . نتونستم بخونمش .چراغ موبایلمو روشن کردم . با یه خط خرچنگ قورباغه و کج و معوج روش نوشته شده بود کسی مقصر مرگ من نیست دوست داشتم بمیرم . خودمو انداختم توی آب تا به آرزوم برسم ...... نه نه به همین سادگی و مفتی یکی بیفته بمیره ؟/؟. درمانده شده بودم . رفتم لب آب خدایا کمکم کن . جتما الان مرده رفته زیر آب . یه لحظه به نظرم اومد که یه چیزی اومد رو آب و دوباره رفت پایین . فریاد های ندا ندای من ساحل دریارو گرفته بود ولی انگار هیچ آدمیزادی نمی خواست به داد ما برسه . ندا داشت به آرزوش می رسید ومن دوست نداشتم به ابن آرزوش که رهایی از این دنیاست برسه .پریدم تو آب ..یک دقیقه ای کشید تا به اون برسم . ندا رو در آغوش گرفتهوسعی می کردم سرشو از آب بیرون نگه داشته باشم تا بیشتر از این آب نخوره خیلی سنگین شده بود .حالتش عوض شد افتاد روشونه هام . رودوشم فشار می آورد و منو می فرستاد زیر آب . حس می کردم آب شور دریا رفته تو تمام تنم و راه نفسمو بسته . با همه ناتوانیم دوست داشتم و می خواستم ندا رو برسونم به ساحل و نجاتش بدم . حس نداشتم . در حال مرگ بودم چه مرگ آسونی ! خیلی راحت حس کردم آخرین دقیقه زندگیمه . فقط یه سر و صداهایی رو تو ساحل می شنیدم و می دونستم که دارم ندا رو به ساحل نجات می رسونم ولی خودم دارم می میرم . یه سر و صداهایی دور و بر خودم می شنیدم نمی دونستم تو این دنیام یا تو عالم برزخ . فقط ندا رو صدا می زدم . نمی دونم چند دقیقه گذشته بود فقط یه لحظه اونو دیدم که مثل موش آب کشیده بالا سرم نشسته داره گریه می کنه وقتی که بیدار شدم و خودمو روی تخت اورژانس دیدم و محوطه سفید و چند تا پرستار سر در نمی آوردم چی بر من گذشته . هر چی فکر می کردم چی شده چیزی یادم نمیومد . هر چی فکر می کردم ببینم هیچ مرض خاصی داشتم که به جراحی رسیده باشه بازم چیزی یادم نمیومد . یه زن و یه مرد و یه دختر و پسر هم اونجا بودن . هر چی به مغزم فشار می آوردم اونا رو کجا دیدم چیزی رو به خاطر نمی آوردم .سرم به دستموصل بود . فشارمو گرفتند بد نبود . ندارو شناختم ولی نمی دونستم من و اون اینجا چیکار می کنیم . ندا یه دختر نابینایی بود که من پیش باباش کار می کردم و راننده شون بودم و واسه دختره هم نویسندگی می کردم یعنی به جای خود کار و قلمش بودم و گاهی می بردمش کنار دریا تا از تاریکیها الهام بگیره .. به اینجا که رسیدم یادم اومد که ندارو تو ساحل گم کردم و دارم مثل دیوونه ها دنبالش می گردم . این که الان اینجا جلوم وایستاده . یادم اومد رفتم تو آب و گرفتمش و یکی دو صحنه رو هم تو ساحل یادم اومد . تازه فهمیدم جریان از چه قراره . خونم به جوش اومده بود . دیگه نگاه نکردم کی دور و بر منه . ازجام بلند شدم . به زور منو خوابوندن . فریاد زدم ندا!ندا!دختره کله خراب !اگه می مردی جواب پدر و مادرتو چی می دادم .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
 
     
  
 مرد
#9   Posted: 9 Jul 2012 08:25


 4 Star

ارسالها: 7673

نویسنده: ایرانی جان ‏ازوبلاگ امیر سکسی


ندای عشق 9
بقیه تا سر و صدای منو شنیدند اتاقو خلوت کردند جز ندا . حتی مامان خدیجه هم رفت بیرون . دوست داشتم بد ترین بد و بیراه ها رو نثار وجود این دختره غرغرو و لجباز و مغرور کنم -تو یه ذره عقل هم تو کله ات نیست . اون موقع هم که می تونستی ببینی فکر نکنم بهتر از این ها بوده باشی .-اگه یه خورده دیرتر می رسیدی حالا راحت بودم -فکر اونایی که دوستت دارنو نکردی ؟/؟اونایی که با رفتن تو می میرن ؟/؟با خون دل بزرگت کردن ؟/؟-چیه غصه خودتو می خوری که با مردن من تنبیه بشی و بابا از کار بیکارت کنه ؟/؟من که تو نامه همه چی رو نوشته بودم . من جز دردسر واسه بقیه هیچی نیستم .-اینو که راست میگی هم زنده ات دردسره هم مرده ات.-نمیدونی وقتی تو منو رو دستای خودت بلند کرده بودی تا بیشتر آب نخورم چه حالی داشتم سرم گیج می رفت ولی حس می کردم دارم رو تو فشار سنگینی میارم . در یه حالتی بین هوشیاری و بیهوشی بودم . می خواستم خودمو بندازم تو آب تا بقیه راهو خودم بر گردم نه می تونستم تصمیم بگیرم نه می تونستم جایی رو ببینم .فقط می دونستم رسیدیم به جاهای کم عمق تر . دیگه نمی دونستم از کدوم طرف باید برگردم . تازه اگه تو بیهوش می شدی اون وقت باید من تو رو نجات می دادم یعنی کوری عصا کش کور دگر ... چند متر آخرو دیگه یه چند نفری که متوجه جریان شده بودند اومدن کمک . حالم خوش نبود . داشتم از پا میفتادم . حالم داشت بهم می خورد . نمی تونستم خوب نفس بکشم . اصلا نفسم بالا نمیومد . هنوز قفسه سینه ام درد می کنه . یه چند نفری با فشار آبو تا اونجایی که می شد ازم خارج کردند حالم بهتر شده بود . صدای اونا رو می شنیدم که می گفتند دختره زنده هس پسره مرده تموم کرده .. از این کارم پشیمون شده بودم -لطف داشتی . وقتی که فهمیدی مردم ؟/؟-گریه می کردم . می خواستم برم طرف دریا و دوباره خودمو بندازم تو آب این دفعه به خاطر تو ولی انگار توی ماسه ها گیر کرده بودم .. به خونه اطلاع دادم که بیان دنبال ما . قصد داشتم وقتی که حالم خوب شد و به خودم مسلط شدم خودمو بکشم -خب خدا رو شکر هنوز دیر نشده این دفعه سعی کن یه جوری بمیری که دیگه نتونی زنده شی . یه میخ اگه فرو کنی تو پریز برق و خودتو بچسبونی به دیوار و تکون نخوری خیلی باحاله -هرچی دلت میخواد بگو نوید . من هیچوقت باهات این طور حرف نزده بودم که تو امروز داری باهام این طور صحبت می کنی . باور نمی کنی وقتی یکی فریاد زد اون زنده هست اون زنده هست داره نفس می کشه حس کردمکه خدا چشامو بهم بر گردونده . می تونم دوباره ببینم . می تونم دوباره به زندگی بخندم و می تونم بگم خدایا عیبی نداره اگه نخواستی چشامو بهم بدی نده . من تنها نابینای این دنیا نیستم . من که ازت طلبکار نیستم. دوست داری به یکی بیشتر میدی به یکی کمتر . شاید داری امتحانم می کنی . حس کردم دنیا برام روشن شدههمه چی حال و هوایی دیگه پیدا کرده . میدونی چی شده بود ؟/؟وقتی که از مطب چشم پزشک بر گشتیم منو نادر می خواستیم بریم بالا . اون همون پایین رفت دستشویی و طولش داد و من پشت در اتاق تو حرفای تو و بابا رو شنیدم . این که من دیگه خوب نمیشم . تصمیممو گرفتم برم یه دنیای دیگه اون وقت می تونم همه چی رو ببینمولی وقتی دستای تو رو احساس کردم که داره واسه من آخرین فشارو به خودش میاره وقتی حس کردم داری می میری تا به من زندگی بدی ولی من دارم هردومونو به کشتن میدم از این کارم پشیمون و بیزار شدم . شاید ترس از پدرم و یا یه سری چیزای دیگه در ایجاد انگیزه واسه این کارت بی دلیل نبوده باشه ولی اون لحظه حس کردم تو با تمام وجودت واسم ارزش قائلی بهم اهمیت می دی وقتی صدام می زدی ندا .. نمی دونم چرا نمی تونستم جوابتو بدم .. در اینجا چند لحظه ای نتونست حرف بزنه و بی اختیار می گریست .. پس از مدتی ادامه داد وقتی دستات بهم رسید وقتی بغلم کردی یه حسی به من می گفت که این کارت نباید از روی ترس واجبار بوده باشه -نداجون !جون یه انسان در میون بود -همین ؟/؟-پس چی می خواست باشه . فقط همینو می دونم که من دیگه نمی خوام ببینمت و لجبازیها تو تحمل کنم -علتش همینه ؟/؟-نه یه علت دیگه ای هم داره نمیخوام شاهد مرگ وجنازه ات باشم .-منو دست نندازتو یه نویسنده خوبی -من که نویسنده نیستم من میرزا بنویسم -حالا هر چی که هستی واسه من همه چی هستی . نفهمیدم منظورش از این جمله آخر چی بود . اینو معمولا عاشقا و معشوقا بهم میگن شاید واسه این اینو گفته باشه که من خیلی کمکش کردم و جونشو از مرگ نجات دادم . بهت قول میدم دیگه ندا غر غرو نباشم . چشای نابیناش خیلی خوشگل بود . هیچوقت ندیده بودم که یه حالت خیره بهم بگیره -ندا تو حالت خوبه ؟/؟الان ساعت چنده ؟/؟-من خوبم زیاد بهم فشار نیومده . الان حدود دوازده ساعته که از جریان می گذره . فکر کنم 9 صبح باشه . من هنوز نخوابیدم . از خوشحالی زنده بودن تو نه خواب دارم نه خوراک . آدم بعضی وقتا فکر می کنه که به بن بست رسیده یه دیوار سنگی جلوشه . میخواد خودشو بزنه به اون دیوار چون نمی تونه اون طرف دیوارو ببینه . نمی تونه اون طرف زندگی رو ببینه فکر می کنه دنیا و زندگی فقط همین چیزیه که خودش فکر می کنه خودش می بینه و خودش احساس می کنه . شاید هنوز کسی ندونه که زندگی چیه. زیباییها چیه خوشبختی رو کجا میشه پیدا کرد وخیلی چیزای دیگه که شاید نباید و حقشو نداشته باشم که در موردش صحبت کنم .-چی میگی ندا مگه تو با یه آدم دیگه چه فرقی داری . هیشکی اختیار زندگیشو نداره . می تونه راهشو انتخاب کنه ولی این چشم و دست و پا و این جسم و روح رو که خودت به خودت ندادی که وقتی از دستش دادی متاسف باشی . خدا زندگی رو بهت هدیه داده . وقتی یه کسی بهت هدیه میده پسش میدی ؟/؟ناراحتش می کنی ؟/؟خدا بزرگترین هدیه رو, خودتو زندگیتو بهت داده . ما نباید به خدای مهربون توهین بکنیم . نباید بگیم که هدیه ات واسه ما ارزشی نداره . اون خیلی بهتر از من و تو می فهمه -نوید امروز حرفای قشنگ و با احساسی می زنی .-همه اینها به خاطر اینه که میرزا بنویس یه دختر قشنگ و با احساسم .-اگه می مردی اون وقت من باید چیکار می کردم .-برات چه فرقی می کرد این همه آدم تو دنیا می میرن یکی هم روش --ولی اونا که به خاطر من نمی میرن . دستمو گرفت تودستش این دفعه گرمای خاصی رو تو دستش احساس می کردم .. ادامه دارد .. نویسنده.. ایرانی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
 
     
  
 مرد
#10   Posted: 9 Jul 2012 08:32


 4 Star

ارسالها: 7673
ندای عشق 10
تازه رفته بودم تو عالم حس و رویا که مزاحمین وارد شدند . ندا وقتی که ازم دور می شد با لحنی حاکی از خواهش و التماس خواست که بر گردم . اگه به پدرش می گفتم نه به اون نه نمی تونستم بگم . پس از این که سرمم تموم شد منم دیگه از تختم پا شدم . هرچی به من گفتن بابا یه امروزو استراحت کن قبول نکردم بعد از ظهرشو استراحت کنم . دوست داشتم ندا واسم زنگ بزنه . بهم بگه بیا بالا کنارم بشین . اون چیزی رو که تو دلشه به من بگه و من اونا رو واسش بنویسم . تو چهره اش خیره شم به صورت قشنگش نگاه کنم . نمیدونم یه علاقه خاصی به اون پیدا کرده بودم . نمی شد گفت عاشقش شدم . یه محبت خاص بود . یه احساس پاک عاطفی که منو به اون پیوند می داد . نمی دونم چرا ازش خبری نشد . ناصرخان رفته بود تهرون و من هم شبو خونه نگهدار بودم . هر چند مادرم به خاطر اتفاقی که شب قبل واسم افتاده بود نگران بود ولی مطمئنش کردم که حالم خوبه جای نگرانی نیست . با موبایل ندا تماس می گرفتم گوشی رو نمی گرفت . تلفنخونه هم که یک ریز اشغال بود . داشتم دیوونه می شدم . حتما امروز چیزی واسه نوشتن نداره . سرشب بود که تازه خانوم خانوما احضارم کرد و گفت اگه حال رانندگی داری منو ببر به خونه یکی از دوستام . اونو به جایی که می خواست رسوندمش . وقتی که برگشت یعنی از در خونه دوستش که بیرون اومده بود یه آرایشی کرده بود که به خوشگلی و زیبایی فوق العاده اش جهت و تنوع خاصی داده بود -ندا چقدر فرق کردی جایی می خوای بری ؟/؟خیلی ناز شدی . حس کردم پارو از گلیم خودم دراز تر کردم . نباید این طوری باهاش حرف می زدم . مگه اون دوست دخترم بود ؟/؟-چی می خواستی بگی نوید .-هیچی ببخش زیادی صمیمی شدم .-چیه نوید مگه قبلا ناز نبودم ؟/؟-عیبی نداره جواب بدم ؟/؟-نه چه عیبی داره -قبلا ناز دخترونه بودی الان یه جوری ناز زنونه شدی .. خندید وپشتشم تبسم از لباش محو نمی شد . هیچوقت تا به این حد اونو خوشحال ندیده بودم . می خواستم گاز بدم و از اونجا دورشم که گفت یه خورده صبر کن الان بقیه نوشته امو از سیمین بگیرم . در خونه که باز شد یه پسر جوون و یه دخترو دیدم که با هم اومدن دم در . تقریبا هم سن بودن . سیمین یه ورق کاغذ داد دست ندا . اون پسره هم سینا داداش سیمین بود . نمی دونم چرا از دیدنش خوشجال نشدم . پسره پررو به ندا می گفت بازم از این طرفا تشریف بیارین خوشحال میشیم . ندا هم در جواب گفت حتما خدمت می رسیم . سوار ماشین شدیم و رفتیم طرف خونه . یعنی ندا رفته این پسره رو ببینه ؟/؟خودشو واسه اون آرایش کرده ؟/؟-ساکتی نوید چیزی شده ؟/؟گرفته به نظر می رسی .-چیزیم نیس . یاد دیشب و اون کابوس میفتم یه جوری میشم -ولی الان یه ده دقیقه ایه که حس می کنم دگرگون شدی -توکه چهره امو نمی بینی -مگه نمی دونستی اونایی که نمی بینن یه حس قوی دارن -ولی نه تا اون حد که آدمو درک کنن -راستشو بگو اگه مشکلی داری پولی چیزی میخوای به من بگو -نه موضوع پول نیست . اصلا به من چه مربوطه تو داری چیکار می کنی . ندا یادت رفته اون روز کنار رود خونه وقتی نوید خانتو دیدی چطور حالت گرفته شد ؟/؟حالا این پسره ازت خوشش میاد سینا رو میگم . واسه اون خودتو این جوری کردی ؟/؟اومدی اونو ببینی ؟/؟به من ربطی نداره ولی من دلم می سوزه . نمی خوام بازم یکی دیگه بیاد و دلتو بشکنه -نوید فکر می کنی من همون آدم ساده قدیمم . تازه کی میاد عاشق یه دختر نابینا مثل من بشه . من باید از خدام باشه که یکی بیاد و دوستم داشته باشه ... ندا داشت یه خورده باهام صمیمی تر می شد -یعنی تو دوست داری که اون دوستت داشته باشه ؟/؟-نوید این قدر حرص نخور براتو چه فرقی می کنه ؟/؟-راس میگی اصلا من عددی نیستم که خودم و حرفم ارزشی داشته باشه . به من میگن کار گر مردم راننده, پادو,گماشته و میرزابنویس خانوم . موقع رانندگی بار ها و بار ها به سمت راستم نگاه می کردم تا بتونم ندای جذابو بهتر و بیشتر ببینم . وقتی که از ماشین پیاده شدیم و می خواستم اونو برسونم طبقه پنجم با یه دلخوری و سردیخاصی دستشو گرفتم -نوید چرا این جوری شدی . دستای بی تفاوتت داره بهم میگه که از دستم عصبی و دلخوری -من کیم چیکاره ام که ازت دلخور باشم .-بیا شام پیش ما بمون بعد از شام اگه حالشو داشته باشی و به من کمک کنی خیلی ممنون میشم . نادر همراه بابا رفته تهرون . من و مامان تنهاییم . خوشحال میشه شام با ما باشی . شامو اونجا خوردم . فاطمه خانوم هم خوشحال بود و هم شگفت زده . خوشحال از این که جون دخترشو نجات داده بودم و یه تغییری هم در رفتار دخترش می دید و این که پس از مدتها آرایش کرده بود . یه نگاههای عجیبی هم به من و اون مینداخت . فکرم مشغول بود . نمی تونستم تحمل کنم که یکی دیگه به اون توجه داشته باشه حالا با هر انگیزه ای که باشه و یا این که خود ندا به اون توجه کنه که این یکی خیلی بدتر بود . سعی کردم بر خودم مسلط باشم و خودمو بیخیال نشون بدم -ندا من آماده ام یه کاغذ از جیبش در آورد و شروع کرد -ندا تو که نمی تونی ببینی چطور کاغذ دستته . این همون کاغذی نیست که از خواهر دوست پسر جدیدت گرفتی ؟/؟ندا سرشو به طرف من گرفت . لبای خوشگلشو که با یه روژصورتی براق خوش رنگ ترش کرده بود واسم باز کرد و گفت مثل این که خوشت میاد من همون ندا غرغروی سابق بشم . مطالب امشب یه خورده فرق می کرد . ذهنم آماده نبود . گفتم اگه حافظه ام یاری نکرد اون قسمتهایی رو که یادم رفته تو بخونی و بنویسی .-دیگه نیاز ی نبود از سیمین کمک بگیری . خودت می دونی بازندگی خودت بازی نکن . دوست دارم ندا غرغرو بشی سرم داد بزنی ولی خودتو نندازی تو دام -واسه چی ؟/؟-چون دلم نمیاد ناراحتی تو رو ببینم -واسه چی دلت نمیاد ناراحتی منو ببینی ؟/؟به اینجا که می رسیدیم لالمونی می گرفتم .-بگم واسه چی ؟/؟واسه این که از بابام پول گرفتی مجبوری وظیفه اتو که رضایت منه خوب انجامش بدی و پاداش هم بگیری -این جوری در مورد من قضاوت نکن . درسته بابات ازم خواسته هواتو داشته باشم ولی خب منم آدمم دیگه -چطور انتظار داری من در مورد تو قضاوتدرستی داشته باشم ولی از غروب تا حالا صددفعه داری به من میگی دوست پسر جدیدت .. دوست پسر جدیدت . من الان نفس کشیدنم گرو یکی دیگه هس . دوست پسرم کجا بود .هر کی ندونه فکر می کنه تو دوست پسرمی شوهرمی که داری اختیار داری منو می کنی . چرا حرف دلتو نمی زنی ؟/؟چرا مثل بچه ها بهونه می گیری ؟/؟-حرفتو بزن ندا . بهت گفتم که من آماده نوشتنم . ما بدبخت بیچاره ها حق حرف زدن نداریم . ما فقط باید گوش بدیم .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
 
     
  
صفحه  صفحه 1 از 10:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی

ندای عشق (نوشته ایرانی)


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2023 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA