تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

زلزله مخرب

صفحه  صفحه 1 از 15:  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین »  
#1 | Posted: 4 Dec 2013 20:20 | Edited By: sepanta_7
درود



درخواست تاپیکی در بخش خاطرات و داستان های ادبی دارم



نام کتاب : زلزله مخرب



نویسنده : shahtut کاربر انجمن نودهشتیا



تعداد صفحه:بیش از ۶ صفحه



کلمات کلیدی:
رمان + رمان ایرانی + زلزله ی مخرب + رمان زلزله ی مخرب + shahtut کاربر انجمن نودهشتیا
     
#2 | Posted: 5 Dec 2013 10:23 | Edited By: sepanta_7
جلد کتاب





خلاصه داستان




امیر فروتن ، یکی از افسرای وظیفه شناس پلیس مخفی ماموریت پیدا می کنه تا ...
شخصی که بعد از سالها داره به ایران برمی گرده رو کنترل کنه . تا بدونه هدف این فرد از اومدن به ایران چیه ؟ اما در این راه علاوه بر خودش افراد گروهش رو هم درگیر می کنه ...
     
#3 | Posted: 5 Dec 2013 10:37 | Edited By: sepanta_7
فصل اول





صد و بیست و هفت ....
صد و بیست و هشت ...
صد و بیست و نه ...
صد و سی ...
-:مسافران محترم . خلبان صحبت می کنه . امیدوارم تا بحال سفر خوشی را در کنار ما تجربه کرده باشید . لطفا همه سر جای خود نشسته و کمربند های خود را ببندند .
این ها رو زیر لب زمزمه کردم و ادامه دادم : صد و سی و هشت .
صد و سی و نه و صد و چهل ...
صدای خلبان به گوش رسید .
نگاهم و از عقربه ثانیه شمار ساعتم برداشتم و لبخندی روی لبم نشست . دقیقا صد و چهل ثانیه از زمانی که بیدار شدم .
نگاهی به زن و مردی که در کنارم بودند انداختم . همچنان مشغول بحث بودن . اینطور که معلوم بود تازه ازدواج کرده بودند .
زن سرش و روی شونه مرد گذاشته و اروم اروم حرف می زد اما بیشتر شبیه غر غر بود تا حرف زدن .
هندزفری و از گوشم بیرون کشیدم و مشغول بستن کمربند شدم . شالم و روی سرم جا به جا کردم و نگاهم و به بیرون دوختم .
بازگشت ... بعد از 7 سال ... چه زود گذشت . درست مثل شمارش این لحظه ها ... همین دیروز بود که عکس این راه و در پیش گرفته بودم و می رفتم و حالا دارم بر می گردم .
-:عزیزم پس کی می رسیم ؟ من خسته شدم .
-:دیگه داریم می رسیم عزیزم .
دلم می خواست سر بلند کنم و کلمه عزیزم و بکوبم به سرشون بس که عزیزم عزیزم می کردن .

به شدت از این کلمه دوری می کردم و حالا درست کنار دو نفر بودم که از سه کلمه دوتاش عزیزم بود .

سعی کردم به اعصابم مسلط باشم . چشم روی هم گذاشتم و تمرکز کردم .

تمام تلاشم و کردم تا صدایی نشنوم .

با حرکت ها چشم باز کردم .

بالاخره هواپیما روی زمین نشست .


بعد از گرفتن وسایلم جلوی در خروجی ایستادم و نگاهم و به رو به رو دوختم . اینجا همون تهرانی بود که هفت سال پیش ترک کردی سها ... چه زود گذشت و چقدر تغییر . خوش اومدی ... به وطنت خوش اومدی .
با صدای بلندی که تکرار می کرد :سها ... سها
به عقب برگشتم . با دیدن سونا لبخندی روی لبم نشست . مامان درست پشت سرش قرار داشت . دستم و بالا بردم و تکون دادم .

به سرعت قدم هام افزودم تا به طرفشون برم .

اونا هم همین کار و تکرار کردن . نگاهم بین صورت مامان و سونا می چرخید ... چقدر توی این چند ماه دلتنگشون بودم .

فقط چند ماه دوری ... همین پنج ماه پیش توی ترکیه باهاشون دیدار داشتم و حالا با کمی فاصله تو تهران دیدار بعدی رو ترتیب داده بودیم .

با برخورد چیزی به دست راستم نگاهم و از صورت اونا گرفتم و به چشمای مشکی پیش روم دوختم .درست مثل اینکه ماشینی از روی دستم رد شده باشه . احساس کردم استخوان های بدنم درد می کنه . اگه حواسم بود اینطور غافلگیر نمی شدم .
چند سانتی از هم فاصله نداشتیم .

با صدای کنترل شده گفتم : حواستون کجاست ؟
نگاهش و از نگاهم گرفت : متاسفم .

قدمی به عقب گذاشتم : اشکالی نداره .

===================
قدمی به عقب گذاشت و گفت : اشکالی نداره .

برگشتم و به راهم ادامه دادم . پس بالاخره اومد .
با دیدن شاهرخ که با فاصله ای ازم ایستاده بود به طرفش رفتم .
شاهرخ به سرعت گفت : دیدیش ؟
با سر تایید کردم : اره .
در همین حین رها بهمون پیوست : کجایین شما ها ؟ بچه ها رفتن دنبالشون . راه بیفتین .
در کنار هم به راه افتادیم که گفت : امیر دیوونه شدی ؟ صاف رفتی تو شکمش .
-:باید از نزدیک می دیدمش تا مطمئن میشدم اونه .
با سر تایید کرد : با این کارات خودت و لو میدی .
به طرفم مزدای مشکی رنگم رفتم و پشت فرمان نشستم و ماشین و روشن کردم .نگاهم و به رو به رو دوختم .

شلوار جینی به تن داشت با پالتوی مشکی رنگی که بلندیش تا بالای زانوش می رسید . چکمه های پاشنه بلندش تا زانو کشیده شده بود اما صدای برخورد اون پاشنه ها با زمین در میان سر و صدا گم میشد .
یه شال مشکی رنگ که موهاش مشکی از زیرش بیرون زده و سمت چپ صورتش و پنهان کرده بود .

و بالاخره اون چشماش قهوه ای بود یا سیاه ؟ نفهمیدم .


شاهرخ زمزمه کرد : میرن خونه خودشون .
سرم و تکون دادم : این که معلوم بود .
به دوراهی که رسیدم به سمت چپ رفتم .
صدای شاهرخ بلند شد : کجا میری ؟ مگه قرار نبود بریم خونشون ؟
-:ما باید زودتر از اونا برسیم .
     
#4 | Posted: 5 Dec 2013 10:40 | Edited By: sepanta_7
جلوی ساختمون سفید ویلایی زیر درختی توقف کردم . تاریک ترین قسمت کوچه رو برای توقف انتخاب کردم تا توی دید نباشیم . ماشین و خاموش کردم و خودم و عقب کشیدم و به صندلی تکیه دادم . چشم روی هم گذاشتم .
همین هفته پیش بود . توی دفترم نشسته بودم که چند ضربه به در خورد و شاهرخ مثل همیشه قبل از اینکه چیزی بگم در و باز کرد و سرش و اورد داخل .
چپ چپ نگاهش کردم : خجالت نکشا برادر همینطوری بیا تو . تو که اون زحمت و به انگشتات میدی و اون در و می زنی منتظر باش جواب بیاد بعد . شاید من اینجا یه کاری می کنم نمی خوام تو ببینی .
شاهرخ بی توجه به حرفای من گفت : تموم شد ؟ پاش و بیا بیرون سردار اومده .
از جا پریدم : سردار ؟
شاهرخ سرش و تکون داد : بله سردار ... همه رو احضار کرده .
-:همه هستن ؟
-:اره همه هستن به جز رها . امروز مرخصیه .
-:این رها هم همیشه هست وقتی کار واجب باهاش داریم نیست .
-:حالا پاش و بیا بیبین سردار چی میگه .
-:به رها زنگ بزن .
از اتاق بیرون رفتم . شاهرخ گوشیش و بیرون کشید و شماره گرفت . همراهش به طرف اتاق جلسه رفتم . چند ضربه به در زدم و به همراه شاهرخ وارد شدیم .
سردار لبخندی به روم زد . هر دو احترام نظامی گذاشتیم و منتظر ایستادیم .
سردار سر تکون داد و گفت : بشینین .
در همین حین چند ضربه به در خورد و سروش وارد شد . احترام نظامی گذاشت و با اشاره سردار رو به روی من نشست .
نسیم هم وارد شد و بعد از احترام نظامی کنار سروش نشست .
همه نگاهمون و به سردار دوخته بودیم که گفت : رها کجاست ؟
گفتم : مرخصی بود ... خبرش کردیم تا بیاد .
سردار چند لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت : لازم نیست . بعدا براش توضیح بدین .
بلند شد و سی دی که در دست داشت و تو دستگاه پخش گذاشت . تلویزیون پیش رومون شروع کرد به پخش کردن . تصویر دختری پیش رومون قرار گرفت . سردار شروع کرد به حرف زدن .
-:کسی که تصویرش پیش روتون هست یه نابغه واقعیه . هفت سال پیش زمانی که نوزده سال بیشتر نداشته اولین خلاف زندگیش و مرتکب میشه اما این خلاف اونقدر بزرگ بود که جنجالی بزرگ بر پا کرد .
ابروهام و بالا کشیدم و با تعجب نگاهم و به سردار دوختم .
نسیم گفت : مگه چی کار کرد ؟
-:اون در عرض یک ماه تمام نزدیک 2 میلیارد پول از بزرگترین بانک بیرون کشید . تمام مدت دنبال کسی بودیم که عامل این مسئله بودهیچ ردی ازش پیدا نکردیم . بهترین نیروها رو جمع کردیم تا بتونن این هکر حرفه ای رو پیدا کنن اما به جایی نرسیدن .
سروش پرسید : پس از کجا می دونین عامل این مسئه اون بود .
سردار تصویر و عوض کرد و گفت : سه ماه بعد از اون ماجرا سایت نیروی انتظامی هک شد و بر این اساس پیامی قرار داده شد و به این کار اعتراف کرد .
شاهرخ گفت : پس دستگیر شد .

سردار سرش و به علامت منفی تکون داد : به دلایلی نمی تونستیم دستگیرش کنیم . وقتی اطلاعات لازم و در موردش پیدا کردیم فهمیدیم دوماه قبل از ایران خارج شده . سها شمس در تمام هفت سالی که خارج از ایران بوده با نام پیوند ارمان زندگی کرده و حالا با همین نام برگشته .
زیر لب زمزمه کردم : پیوند . پیوند ارمان .
سردار ادامه داد :پیوند ارمان یا همون سها شمس ... اولین دختر اردلان و سیمین شمس . یه دختر کوچیکتر از سها به نام سونا دارن .
سیمین و ادرلان سه ماه قبل از رفتن سها از ایران از هم جدا شدن و اردلان شمس دوباره ازدواج کرده اما سیمین شمس به همراه دختر کوچیکترش زندگی می کنن. سها علاوه بر اینکه یه هکر حرفه ایه ... یه نابغه سیاسی هم هست . اون توی سیاست تمام کشور ها دخالت می کنه .
سردار دکمه پخش و فشرد و عکسهای مختلف پخش شدن .
سردار ادامه داد : حتی خیلی از سیاستمدار ها معتقدند اگه اون به عنوان رئیس جمهور انتخاب میشد اوضاع جهان خیلی بهتر از این بود . اونقدر توانایی داره که می تونه یه دنیا رو اداره کنه .
سروش اهی کشید و گفت : این دیگه کیه . چطور ممکنه ؟
سردار نگاهش و به مانیتور دوخت : کسی نمی دونه چطوری ... بعضیا میگن می تونه اینده رو پیش بینی کنه . اما هیچ کس نمی دونه چطور این توانایی رو داره . اون خیلی راحت تمام این کارا رو انجام میده و واقعا کارش عالیه .
نسیم پرسید : تحصیلاتش چیه ؟
سردار با لبخندی شیطنت امیز گفت : جالبترین نکته اینجاست که اون فقط دیپلم داره .
همه با چشای گرد شده گفتیم : چی ؟
سردار خندید : تعجب نکنین اما این واقعیته ... اون دیپلم داره . اما اون طور که خبر رسیده خیلی بیشتر از یه دانشمند حالیشه . از پزشکی بگیر تا فلسفه و منطق .
شاهرخ از جا پرید : این دیگه غیر ممکنه . مگه چند سالشه ؟
سردار شونه ای بالا انداخت : برای همین میگم اون یه ادم معمولی نیست . هر کاری ازش بر میاد .
پرسیدم : چرا اون موقع که اعتراف کرده بود دستگیر نشد .
سردار چند لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت : این زیاد مهم نیست . مهم حالاست .
داشت می پیچوند . معلوم نبود چه خبر بوده که داشت پنهون می کرد . مطمئن شدم یه چیزی هست .
پرسیدم : حالا باید دستگیرش کنیم؟
سردار سرش و به علامت نه تکون داد : نه . ما نمی خوایم اون و دستگیر کنیم . دلیلی برای دستگیریش نداریم . هیچ مدرکی علیهش وجود نداره . وظیفه شما اینه که دلیل اینجا بودنش و پیدا کنین . اون داره بعد از این همه سال برمی گرده . اون هیچ کاری رو بدون دلیل انجام نمیده . پس حتما یه دلیلی وجود داره که داره میاد ایران .
نسیم گفت : خانوادش اینجا هستن . حتما برای دیدن اونا اومده .
سردار سرش و تکون داد : می تونست اونا رو بیرون از اینجا هم ببینه این منطقی نیست . خیلی ها معتقدند اون برای کاری داره میاد ایران .
-:مثلا چه کاری ؟
شاهرخ گفت : می تونه برای دزدی بیاد . میاد یه چیزی بدزده .
سردار گفت : تنها نمی تونیم روی دزدی حساب کنیم . یادتون نره اون توی سیاست رتبه اول و داره . به غیر از اینا اون مدتی هم قاچاق دارو می کرده .
دیگه داشتم هنگ می کردم . یه ادم چقدر می تونه کار داشته باشه .
سروش گفت : با این حساب با یه تابغه پولدار طرفیم .
سردار در حالی که سرش و تکون می داد گفت : یه نابغه خیلی پولدار . اون به اندازه یکی از ثروتمند ترین های دنیا پول داره . اونقدری داره که می تونه یه کشور و بخره .
شاهرخ دستاش و بهم کوبید : عجب تیکه ای .
همه چپ چپ نگاهش کردیم که سرش و پایین انداخت و گفت : خوب پولدار که هست نابغه که هست . از عکساش هم که معلومه خوشکلم هست دیگه یه مرد دنبال چی می تونه باشه ؟ حالا سردار شوهر نداره ؟
سردار در حالی که می خندید گفت : نه . متاسفانه اون توی تمام این سالها تنها بوده . خیلیا تلاش کردن بهش نزدیک بشن . از میلیادر ها بگیر تا معروفترین ادما .حتی نیروهایی که سعی کردن با این روش گیرش بندازن . اما هیچ کس موفق نشده پاش و از یه دوستی ساده فراتر بزاره . اون همه چیز و مخفی نگه میداره .
لبخندی زدم : عجب ادمی . ...
     
#5 | Posted: 5 Dec 2013 10:42
با صدای شاهرخ چشم باز کردم اما نگاهم توی اینه در نگاه رها قفل شد . به سرعت نگاهم و از رها دزدیدم و گفتم : نه .
شاهرخ با تعجب بهم نگاه کرد : یعنی چی نه ؟ مگه به این اسونیه میگی نه ؟ امیر تو چته ؟ یعنی هیچ نقشه ای واسش نداری ؟
-:یه چیزایی دارم اما باید صبر کنیم فعلا .
-:چه قدر صبر کنیم ؟ اینطوری ادامه بدیم که نمی تونیم این پرونده رو حل کنیم . معلوم هست تو چته ؟ این پرونده باید زودتر کارش تموم بشه . اگه بخاطر یه کار خطرناک اومده باشه چی ؟ اگه با این وقت تلف کردنامون کارش و تموم کنه چی ؟
کلافه گفتم : وای شاهرخ یه بند داری حرف می زنیا . منم همه ی اینا رو می دونم ... این خانم هم همین چند ساعت پیش رسیده بزار یه چند ساعت بگذره ... بفممین می خواد چیکار کنه بعد میریم دنبال کارا .
شاهرخ تا خواست دهان باز کنه . شماره سروش و گرفتم : سلام . داریم میریم دفتر زود بیاین .
ماشین و روشن کردم و به راه افتادم ...
-----------------------------------
پرونده رو توی دستم جا به جا کردم و روی میز کوبیدم . نگاهم و بین بچه ها چرخوندم و بالاخره به حرف اومدم .
-:من برای این پرونده چند تا نقشه دارم . برای این کار به همه احتیاج داریم . از الان میگم مرخصی تعطیل ... فقط می خوایم کار کنیم .
از لای پرونده چند تا عکس بیرون کشیدم : اینجا از این پس خونه ی شماست .
عکسا رو در همون حال به طرف نسیم و سروش هل دادم .
ادامه دادم : درست رو به روی اون خونه . طبقه اخر ... می تونید به راحتی همه جاش و در نظر داشته باشین . تمام چیزهایی که لازمه رو نصب کنید ...
به طرف شاهرخ برگشتم : تو باید وارد خونه بشی ... من و هم به همراه خودت بکشی تو ... از اطلاعاتی که به دست اوردم ... سونا شمس چند وقت پیش با یه پسری دوست بوده که الان بهم خورده . تو باید به عنوان دوست پسرش وارد عمل بشی ... تو قصد داری باهاش ازدواج کنی ... و در این شرایط باید کاری کنی اون خیلی زود بهت وابسته بشه و در خواست ازدواجت و بپذیره .
نسیم گفت : چی ؟ یعنی با اون ازدواج کنه ؟
شونه هام و بالا انداختم : مگه چشه ؟ اینطوری سر و سامون هم می گیره .
شاهرخ متفکر به نظر می اومد .
تا رها خواست دهان باز کنه شاهرخ به حرف اومد : اونم خواهر اینه . فکر نمی کنم چیزی ازش کم داشته باشه . اقا من قبول می کنم .
رها چشم غره ای بهش رفت .
ادامه دادم : خیلی خوبه . من صمیمی ترین دوست تو هستم . این و فراموش نکن . در ضمن برای این کار ...
بلند شدم و به طرف میزی که گوشه اتاق بود رفتم . بسته ای که روش قرار داشت و برداشتم و به طرف بچه ها برگشتم .
بسته رو باز کردم و شناسنامه ها و مدارکی که براشون تهیه کرده بودم و به طرفشون گرفتم : یادتون نره شما ها از این پس باید با این اسم ها زندگی کنین .
-:اما ما که پلیس مخفی هستیم . چه اهمیتی داره با همین اسم هامون کار کنیم درست مثل پرونده های دیگه .
نگاه خیرم و بهش دوختم و پاسخ دادم : رها مثل اینکه یادت رفته اون ادم عادی نیست . اون به راحتی می تونه اطلاعات ما رو بدست بیاره . نکنه می خوای شروع نکرده کلکت و بکنه .
رها چشم غره ای بهم رفت و نگاهش و به میز دوخت و ساکت شدم .
خدا رو شکر که بالاخره ساکت شد .
نسیم و سروش نگاهی به شناسنامه ها انداختن و گفتن : اینجا نوشتی ما یه دختر داریم .
با سر تایید کردم : منظورم دختر خواهرت بود .چند تا عکس از اون بیار و بزار توی خونتون ... اینطوری بهتره . یه زن و شوهر با یه بچه کمتر جلب توجه می کنن . فقط مواظب باش ... باید بگین دخترتون پیش پدر و مادر سروش توی شهرستان زندگی می کنه . باشه ؟
سروش و نسیم تایید کردن .
نگاهی به شاهرخ انداختم که با نگاه خیره کم مونده بود شیشه میز و سوراخ کنه .
دستم و که روی شونش گذاشتم از جا پرید و کم مونده بود بخوره زمین .
-:چته ؟
همونطور که می خندیدم گفتم : کجایی ؟
شاهرخ صندلی رو جا به جا کرد . نشست و گفت : داشتم سعی می کردم همسرم و به یاد بیارم .
بازم همه زدن زیر خنده .
کمی سرم و خم کردم : مگه تو اون و دیدی ؟
-:پَ نَ پَ ندیدمش ... اون روز تو فرودگاه یه ریزه میزه دیدمش .
رها میون حرفش پرید : یه ریزه میزه ؟ تو که کلی باهاش حرف زدی !
با تعجب پرسیدم : حرف زدی ؟
شاهرخ سرش و پایین انداخت : اره خوب ...
با تعجب پرسیدم : خوب چیا گفتین ؟
شاهرخ مثل بچه هایی که خیالش از بابت تنبیه راحت شده باشه سر بلند کرد و گفت : هیچی دیگه ... اقا ما رفتیم نزدیکش ازش ساعت پرسیدیم . بعد پرسیدم : اینجا چیکار می کنی ؟ و خوش می گذره و دختر خوشکلی مثل شما باید کمتر از خونه بیرون بره و خواهرشم به خوشکلی اون هست یا نه .
سروش که درست رو به روی شاهرخ نشسته بود خودش و بالا کشید و از همون جا خم شد یکی زد تو سر شاهرخ و گفت : خاک تو سرت . ابرو واسمون نذاشتی .
شاهرخ همونطور که دستش و جا ضربه می کشید گفت : مگه چیکار کردم ؟
بلند شدم : پاشین بریم .
رها بدون اینکه تکونی بخوره گفت : پس من چی ؟
-:تو خواهر سروشی ... اگه زحمت بکشی اون شناسنامه ای که بهت دادم و باز کنی می فهمی ... باید با اونا زندگی کنی ... شاهرخ زحمت نصب دوربین ها رو می کشه تو خونه . البته وقتی وارد شد . اما تا اون موقع بیرون از خونه باید حواسمون بهشون باشه .
ادامه دادم : پروفایلی که بهتون دادم و بخونین . مواظب باشین اینطور که معلومه باهوش تر از این حرفاست .
همه بله ای گفتن .
بلند شدم و تا از اتاق بیرون برم که نسیم صدام کرد : اسم تو چیه ؟
لبخندی زدم : اوستا ...
شاهرخ با غرغر گفت : واه واه . چه حرفا ... اقا چرا اسمای خوشکل خوشکل مال توئه ؟ اون وقت اون بی ریختا رو دادی به ما ؟
ابروهام و بالا کشیدم : مگه تو می دونی اسم بقیه چیه ؟
شاهرخ از روی صندلی بلند شد و همونطور که شناسنامه ی رها رو نشانه گرفته بود گفت : من توی ناجنس و می شناسم .
قبل از اینکه صدای خنده هاشون بلند بشه در و باز کردم و خودم و انداختم : بیرون .
اما صدای خنده هاشون و از پشت در می شنیدم .
     
#6 | Posted: 5 Dec 2013 10:43
صدای سروش بلند شد : من از اسم فرید متنفرم ....
ریز خندیدم . می دونستم سروش از اسم فرید خیلی بدش میاد ... شایدم همین باعث شد این اسم و براش انتخاب کنم . کرم داشتم دست خودم نبود . از این کار لذت می بردم . من عاشق این دیوونه بازیا بودم . از کرم ریختن لذت می بردم .
راه اتاقم و در پیش گرفتم . در اتاق و باز کردم و وارد شدم . نگاهی به نوت بوکم انداختم . چند تا ایمیل داشتم . پاسخشون و موکول کردم به بعد و بستمش .
تمام توجهم و به پرونده معطوف کردم . خیلی دلم می خواست باهاش از نزدیک اشنا بشم . همچین ادمی باید شخصیت باحالی داشته باشه . جون میده واسه کرم ریختن .
به خودم نهیب زدم : ادم باش امیر
با صدای زنگ موبایلم نگاهم و از پرونده برداشتم و به صفحه گوشیم دوختم . شماره بابا بود . این دیگه چی می خواست ؟
گوشی رو به دست گرفتم و جواب دادم .
-:بله ؟
-:امیر کجایی ؟
-:سر کارم .
-:مگه قرار نبود امروز زود بیای ؟
اوه . تازه یادم افتاد قرار بود زود برم خونه . چهره در هم کشیدم .
-:الان راه می افتم .
-:زود باش .
بدون اینکه منتظر جوابم باشه گوشی رو قطع کرد .
لعنتی ... حال و حوصله این یکی رو دیگه نداشتم .
بلند شدم . پالتوم و برداشتم و به راه افتادم . از اتاق که بیرون رفتم یاد چیزی افتادم . برگشتم توی اتاق ،اطلاعات روی نوت بوکم و پاک کردم و دوباره بیرون زدم .
رها و نسیم چند تا کاغذ روی میز گذاشته بودن و بحث می کردن .
در همون حال که به طرف در خروجی می رفتم گفتم : بچه ها من دارم میرم . عصری بر می گردم .
رها سر بلند کرد و گفت : کجا ؟
-:خونه .
رها متعجب گفت : تو که ظهرا خونه نمی رفتی .
لبام و روی هم فشردم : حالا میرم .
به سرعت از در بیرون رفتم . این رها هم ول کن معامله نبود . بدجور گیر داده بود . باید یه فکری واسش می کردم .
پشت فرمان نشستم و نگاهم و به رو به رو دوختم .
چقدر دلم می خواست زودتر این پرونده پیش بره . باید سریعتر وارد عمل می شدم .
شماره سروش و گرفتم
-:زودتر یه برنامه بریز که شاهرخ با این دختره اشنا بشه .
-:باشه فهمیدم . دوست داری چطوری اشنا بشن ؟
-:از چه لحاظ ؟
-:منظورم اینه یه تصادف یا یه مهمونی ؟
-:سروش نمی دونم خودت ببین کدوم خوبه اون و جور کن .
-:باشه چشم . راستی کجا در رفتی رها از دستت کفری شده ؟
-:ولش کن بابا . تکلیفش با خودش هم مشخص نیست .
-:امیر کی می خوای باور کنی ازت خوشش میاد؟
-:برو بابا . چرت و پرت نگو . برو دنبال کارت .
-:چشم امردیگه ای ...
-:خداحافظ .
گوشی رو قطع کردم و ماشین و جلوی ساختمون متوقف کرده و پایین پریدم . وارد ساختمون شدم . نگهبان مثل همیشه مشغول تماشای تلویزیون بود . سلام کردم اما فقط سرش و تکون داد . مستقیم به طرف اسانسور رفته و دکمه طبقه 5 رو زدم . صدای لطیف موسیقی اغاز شد .
نگاهی به خودم توی اینه انداختم . دستی تو موهام کشیدم و سعی کردم همشون و به سمت بالا هل بدم . پالتوم و مرتب کردم و نگاهی هم به شلوار جینم انداختم . هر کاری واسه عصبانی کردن مهناز حال می داد ... از ریخت من حالش بهم می خورد .
اسانسور که توقف کرد به طرف در قهوه ای پیش روم رفتم و دستم و روی زنگ فشردم . لحظه ای بعد در باز شد .
نگاهی به چهره ارایش شده مهناز انداختم و بیخیال از کنارش گذشتم و وارد شدم .
مهناز چشم غره ای رفت و با غر غر گفت : سلام واجبه ها ...
بدون اینکه چیزی بگم از راهرو گذشتم و وارد سالن شدم . بابا روی کاناپه نشسته بود و داشت با برادر مهناز گپ میزد . سلام کردم ... هر دو به طرفم برگشته و پاسخ دادن .
سرم و تکون دادم و به طرفشون رفتم و باهاشون مردونه دست دادم .
اقا مهدی لبخندی به روم زد . من که می دونستم این چه مرگش بود .
مهناز از کنارمون گذشت و وارد اشپزخونه شد .
بابا چشم غره ای بهم رفت . می دونست بازم حال مهناز و گرفتم .
بدون اینکه بشینم گفتم : من لباس عوض کنم می رسم خدمتتون .
اقا مهدی با خوشی سرش و تکون داد : راحت باش امیر جان .
به طرف اتاقم رفتم . اتاقم توی راهرو بود .
دستم و به دست گیره در گرفتم و بازش کردم که از چیزی که میدیم شاخ در اوردم .
     
#7 | Posted: 5 Dec 2013 10:44
به مهتاب که رو به روم ایستاده بود خیره شدم .
ابروهام و در هم کشیدم و گفتم : اینجا چیکار می کنی ؟
مهتاب با نیش باز گفت : سلام
سرم و تکون دادم : تو اتاق من ؟
نذاشت ادامه بدم و گفت : حوصلم سر رفته بود .
متعجب پرسیدم : هر وقت حوصلتون سر میره اتاق دیگران و زیر و رو می کنین ؟
مهتاب با حالتی که سعی می کرد اروم باشه گفت : فقط دنبال کتاب می گشتم .
سرم و تکون دادم : من اینجا چیز به درد بخوری ندارم .
از جلوی در کنار رفتم : میشه تنهام بزارین ؟
مهتاب با شونه های اویزون به طرف در رفت . می دونستم خیلی تند رفتم . اما از هر چیزی که یک جوری به مهناز مربوط میشد بدم می اومد .
با بیرون رفتن مهتاب روی تختم ولو شدم . لباسام اذیتم می کردن . بلند شدم و بعد از بیرون اوردن پالتوم به طرف سالن رفتم . یادم باشه از این به بعد قبل از رفتن در اتاقم و قفل کنم . نمی دونستم هر کسی توی اتاقم ول می چرخه .
وارد سالن شدم . مستقیم راه اشپزخونه رو در پیش گرفتم .
مهناز به همراه مهتاب توی اشپزخونه بودن .
مستقیم به طرف کابینت رفتم . لیوانی برداشتم و جلوی اب سرد کن گرفتم . حتی تو زمستونشم باید اب یخ می خوردم . خدا رحمتش کنه مامان هر کاری کرد این عادت و از سرم بیرون کنه نشد که نشد . من ادم بشو نبودم .
لیوان و یک سره بالا کشیدم و از تهش نگاهم روی مهتاب بود که زیر زیرکی نگاهم می کرد .
خوب اگه یه روز می خواستم انتخاب کنم به احتمال زیاد مهتاب و به رها ترجیح می دادم . البته اگه خواهر مهناز نبود .
لیوان خالی رو روی میز گذاشتم و به طرف قابلمه های روی گاز رفتم .
درش و برداشتم و قرمه سبزی رو با تمام وجودم بو کشیدم .
بوی خوبی داشت . انصافا از حق نگذریم مهناز دست پخت خوبی داشت . خدا رو شکر بابام تو این یه مورد دقت لازم و کرده بود .
سر بلند کردم . مهناز بهم خیره بود .
نگاهش از من به طرف لیوان روی میز رفت . نمی دونم چرا عذاب وجدان گرفتم .
به طرف میز رفتم و لیوان و برداشتم و اب کشیدم .
مهناز لبخندی به لب اورد .
می خواستم بگم بخاطر تو نبود . بخاطر وجدان خودم بود اما حرفی نزدم . از اشپزخونه خارج شدم و به طرف بابا و اقا مهدی رفتم . رو به روشون جای گرفتم و به افکارم و به پرونده نابغه ی ایرانی متمرکز کردم .
در برابر حرفهای بابا و اقا مهدی فقط سر تکون می دادم . اما اصلا متوجه نمیشدم چی میگن ...
تمام ذهنم دور برنامه ای که براش چیده بودم می چرخید .
اگه اونطور که ادعا می کردن باهوش بود ... خیلی زود به هویت ما پی می برد . باید فکر دیگه ای می کردم . فکری دقیق تر ...
حضور این همه ادم در زندگیش ، به صورت یکجا ایجاد مشکل می کرد . باید دقیق تر عمل می کردیم . حساب شده تر .... کامل تر ... چیزی که نتونه حدس بزنه .
با صدای بابا از افکارم جدا شدم .
-:کجایی امیر ؟
با دهان باز به بابا نگاه کردم : هان ؟
     
#8 | Posted: 5 Dec 2013 10:45
بابا با ابروهای در هم کشیده گفت : حواست کجاست ؟
به خودم اومدم : همین جا ...
اقا مهدی با خنده گفت : معلومه امیر جان .
لبخندی زدم : داشتم به یه موضوعی فکر می کردم .
اقا مهدی پرسید : مسایل کاری ؟
با سر تایید کردم . دنبال بهونه ای بودم تا چاخان کنم . چی بهتر از یه ورشکستگی برای شرکت ساختگیم ؟ یه بدهی بزرگ !
با اخم های در هم رفته گفتم : یه مشکلاتی توی شرکت هست .
اقا مهدی با نگرانی گفت : چه مشکلاتی ؟
صورتم و بیشتر در هم کشیدم : یکی از چکامون پاس نشده . جنسایی که فرستاده بودیم مونده تو راه ... بدجور گیر کردیم .
بابا سرش و تکون داد و به جای تسلی گفت : هزار بار بهت گفتم قاطی این کارا نشو ... مگه همین کارمندی چشه تو میری دنبال این کارا ؟
اب دهنم و قورت دادم ، اینم از بابای ما ... به جای اینکه بهم دلداری بده می زنه تو ذوقم .
سرم و پایین انداختم و ترجیح دادم الان سکوت کنم . در این شرایط این بهترین راه حل بود . درسته مهناز و خانوادش برام اهمیتی نداشتن اما نمی خواستم بابا رو پیش اونا خراب کنم پس سکوت کردم .
مهناز به همراه مهتاب وارد سالن شدند .
مهناز کنار بابا جای گرفت و مهتاب هم کنارم روی مبلی که بهم نزدیک بود نشست .
اقا مهدی خم شد و لیوان چای و از روی میز برداشت و گفت : نظرتون چیه باهم بریم یه سفر ؟
نگاه همه روی من افتاد .
متفکر گفتم : من نمی تونم بیام ... گفتم که کارای شرکت بهم ریخته ... باید بمونم و اونا رو جمع و جور کنم .
مهتاب گفت : وای امیر تو هم همیشه خودت و درگیر کار می کنی . کی می خوای دست برداری ؟ بیا بریم دیگه .
نگاهی بهش انداختم و کاملا رک و راست بهش اعتراف کردم : واقعا سرم شلوغه وگرنه به این سفر بد جور احتیاج داشتم .
خودمم نمی دونم چرا اونقدر رک اعتراف کردم .
بلند شدم و به طرف اشپزخونه به راه افتادم : مهناز تو که به من چای ندادی .... برم خودم بیارم .
قبل از من مهتاب وارد اشپزخونه شد و در همون حال گفت : من میارم .
گوشیم و از جیبم بیرون کشیدم و شماره شاهرخ و گرفتم .
به سرعت جواب داد : علیکم سلام
-:سلام برادر ... حال و احوال ...
-:هی برادر نگو که دلم خونه ... این پرونده ای که به ما داده تمام وقتمون و گرفته .
-:چقدر که شما کار می کنی .
شاهرخ خندید : تو کی جیم شدی در رفتی ؟
-:تو رو سننه ؟
-:بزار سردار بیاد این بار چغولیت و بهش می کنم .
-:مثلا می خوای چی بگی ؟
-:خیلی چیزا.
مهتاب لیوان چای و پیش روم گذاشت .
لیوان و برداشتم و گفتم : شاهرخ برنامه رو بچین ... من اطلاعات کامل می خوام .
-:بله قربان . شما امر بفرمایید .
-:خوبه . اطلاعات و اماده کن من تا یک ساعت دیگه میام .
__________________________________________________ _______
وارد دفتر که شدم شاهرخ روی مبل های جلو ورودی ولو شده بود و مشغول بود .
به طرفش رفتم . چشم روی هم گذاشته بود . نوت بوکش جلوش بود و داشت می خوند اما چه خوندنی ... خوابیده بود .
سرم و تکون دادم و به طرف اتاقم رفتم .
یه توده کاغذ روی میزم بود .
ابروهام و بالا دادم و پالتوم و روی مبلا انداختم .
کاغذا رو برداشتم و خودم و روی صندلی انداختم .
تمام اطلاعاتی بود که از شاهرخ در خواست کرده بودم .
همون اطلاعات گذشته در مورد سها شمس ...
سها ... چه اسمی هم داشت .
شروع کردم به خوندن ...
خوب .... توی مدرسه هم درسش اونقدرا خوب نبوده . اما حالا شده یه نابغه ... چطور ؟
بعد از خوندن اطلاعات و تمام عکسهایی که پیش روم بود بلند شدم و به طرف اتاق سروش به راه افتادم . باید یه نقشه حساب شده می کشیدیم .
     
#9 | Posted: 5 Dec 2013 10:46
چند ضربه به در زدم ...
صدای سروش به گوش رسید : بفرمایید .
در و باز کردم .
سروش لبخندی به روم زد : اومدی ؟
وارد اتاق شدم و در و بستم : چه خبرا ؟
-:خبری نیست داشتم فکر می کردم باید چیکار کنیم.
روی صندلی نشستم .
سروش هم بلند شد و رو به روم جای گرفت : چطور بود ؟
سرم و تکون دادم : افتضاح
سروش خندید : دیوونه .
کاغذهایی که دستم داشتم و پیش روش گذاشتم : به کجا رسیدی ؟
لبخند از روی صورتش محو شد : می تونم بگم صفر ... اطلاعاتی که در مورد سها شمس وجود داره خیلی کمه . این چیزا برای ما کافی نیست .
-:با سردار تماس گرفتی ؟
سروش سرش و تکون داد : سردار حرفی نمی زنه .
لبام و روی هم فشردم : پس باید خودمون دست به کار بشیم .
-:درسته . اینطور که پیش میره اونا دارن خیلی چیزا رو ازمون پنهون می کنن . باید دقیقتر فکر کنیم .... من احساس می کنم سردار به دنبال چیزی می گرده .
-:فکر کنم بیشتر از سردار پشت این پرونده باشن .
-:همینطوره . سردار فقط دستورات و به ما منتقل می کنه . باید به دنبال اطلاعات خاص باشیم .
-:فعلا نمی تونیم ریسک کنیم . باید همونطور که سردار دستور داده پیش بریم .
-:منم به همین فکر می کردم .
-:فردا یه سر میرم اداره ببینم اطلاعات جدید چی داریم . اما قبلش باید برنامه رو به طور کامل بچینیم . چیا پیدا کردی ؟ سها شمس دوستی چیزی داره ؟
-:متاسفانه تنها کسی که سها شمس باهاش در ایران ارتباط داره همین خواهر و مادرش هستن . هیچ کس باهاش در ارتباط نیست . اما سونا شمس ... مربی شناست ... دوستان زیادی هم داره . فکر کردم می تونیم شاهرخ و با یه اتفاق باهاش اشنا کنیم . مثلا تصادف ... توی تاکسی ... یا یه اشنایی ساده .
متفکر گفتم : فکر خیلی خوبیه .
سروش ادامه داد : ما سه تا میریم توی اون خونه زندگی کنیم . اما فکر نکنم نفوذ به داخل خونه کار اسونی باشه .
متفکر سرم و تکون دادم : اون طوری که میگن باشه ... حق با توئه ... نمی تونیم به اسونی وارد بشیم . مخصوصا حالا که اونم اونجا حضور داره .
-:کاش می تونستیم زودتر وارد عمل بشیم . وقتی به سردار جریان و گفتم تاکید کرد : دقیقا روزی که فهمیدن تصمیم داره پا به ایران بزاره ما رو در جریان گذاشتن .
-:یعنی اینکه تا اخرین لحظه کسی نمی فهمه اون قراره چیکار کنه .
سروش تایید کرد .
سر بلند کردم : سروش داریم الکی دور خودمون می چرخیم .
سروش تایید کرد .
-:ببین هر طوری هست باید به اینا نزدیک بشیم . الان تنها جایی که می تونیم اطلاعات بیرون بکشیم خودشون هستن .
-:کل سازمان هم چیز زیادی در موردشون وجود نداره . باید ...
زنگ گوشیش بلند شد . بلند شد و گوشی رو از روی میز برداشت .
با گفتن بله ...سکوت کرد .
لحظه ای بعد گوشی رو قطع کرد : بدو امیر ... نسیم میگه داره میره بیرون .
از جا کنده شدم : کجا میره ؟
-:معلوم نیست . اما اما شده .
با عجله از اتاق بیرون زدم . پالتوم و از اتاق برداشتم و با صدای بلند گفتم : زود بیا سروش ...
در همین حین سروش از اتاقش خارج شد .
شاهرخ همچنان خواب بود .
سروش ضربه ای به پاش زد و به دنبال من از دفتر خارج شد .
پشت فرمان نشستم و سروش هم کنارم جای گرفت .
سروش نزدیک ترین راه و پیشنهاد کرد .
در همین حین زنگ گوشیم بلند شد .
صدای شاهرخ توی گوشی پیچید : چتون شده بود ؟
-:دیشب خیر سرت نخوابیدی ؟ پاش و هر چی لازم داریم جمع کن بیار اپارتمان . تا دو ساعت دیگه کل دوربین ها و مدار های لازم اونجا باشه .
شاهرخ تقریبا فریاد زد : تنهایی ؟
-:زودتر جمع کن بیا ... می تونی با اداره تماس بگیری واست کمک بفرستن .
قبل از اینکه شاهرخ چیز دیگه ای بگه گوشی رو قطع کردم .
شماره سردار و گرفتم : قربان ؟
-:چی شده فروتن ؟
-:قربان اطلاعات کاملتری می خوام .
-:از اطلاعات بگیرین .
-:ناچیزه قربان ...
-:پس اطلاعاتمون در همون حده ...
-:ولی قربان .
-:فروتن ... من ، تو و گروهت و انتخاب کردم که این پرونده رو با کمترین اطلاعات کامل کنی ...
چشم روی هم گذاشتم ... چیزی که ازش متنفر بودم حالا داشت سرم می اومد .
سردار با گفتن : اخبار و بهم بده تماس و قطع کرد .
     
#10 | Posted: 5 Dec 2013 10:54
سها :
صدام و بلند کردم : مامان نمیای ؟
لحظه ای بعد مامان از ساختمان خارج شد .
به طرف ماشین رفتم : بالاخره اومدی .
مامان همونطور که سوار ماشین می شد گفت : چته ؟ می خوای بری خرید دیگه این همه عجله لازم نیست .
چیزی نگفتم و پشت فرمان نشستم .
ریموت و از داشبورت بیرون کشیدم و در و باز کردم . نگاهم به رو به رو بود اما تمام خیابون و زیر نظر گرفته بودم . چند لحظه ای صبر کردم تا کاملا اطراف و در نظر بگیرم . دو دختری که پشت فرمان پژو خاکستری نشسته بودند و تمام نگاهشون به ما بود .
چشم روی هم گذاشتم و رفتارشون و تجزیه تحلیل کردم ....
دختری که پشت فرمان بود دستاش و روی فرمان قرار داده بود . کمی به جلو خم شده بود . می تونستم حدس بزنم پاش روی گازه ...
دوباره چشم روی هم گذاشتم تا صدای روشن یا خاموش بودن ماشین و حدس بزنم .
ماشین روشن بود ... می تونستم صدایی که ازش می اومد و بشنوم . به سرعت چشم باز کردم ماشین رو روی دنده یک جا دادم و کمی به جلو حرکت کردم .... دستم روی دکمه ریموت چرخید و در در حال بسته شدن بود ... کمتر از چند لحظه طول می کشید تا در بسته شود ... ماشینی که از سمت راست می امد یک لحظه قبل از بسته شدن در از جلوی ما عبور می کرد .پام و روی گاز فشردم ... ماشین به چند قدمی ما رسیده بود که ماشین از جا کنده شد و از کنار ماشینی که می امد عبور کرد ...
لبخندی روی لبم نشست . نگاهم از اینه به همون پژوی خاکستری بود ... کمی حرکت کرد و بعد متوقف شد .
مامان سرش و به صندلی تکیه داد : هنوزم همونطوری رانندگی می کنی .
لبخندی روی لبم نشست : مامان من هنوزم همون ادمم . چرا انتظار داری عوض شده باشم .
مامان چیزی نگفت . پرسیدم : از کجا باید برم ؟
مامان نگاهی به اطراف انداخت : چی می خوای بخری ؟
ابروهام و بالا کشیدم : بریم میلاد نور
مامان به طرفم برگشت : تو اونجا رو از کجا می شناسی ؟
شونه هام و بالا انداختم : خوب شنیدم .
مامان سرش و تکون داد : باشه بپیچ به راست .
نگاهم و از اینه به بیرون دوختم ... خبری از پژوی خاکستری نبود . چرا دنبالمون نیومدن ؟ دلیلی نداشت صبر کنن . باید دنبالمون میومدن . سعی کردم افکارم و متمرکز کنم تا بهتر بتونم تحلیل کنم .
با صدای مامان به خودم اومدم : نمی خوای بری سراغ پدرت ؟
با تعجب به طرفش برگشتم : چرا باید برم ؟
مامان همونطور که به بیرون نگاه می کرد گفت : اون پدرته .
بیخیال گفتم : درسته .
مامان ادامه داد : وظیفته بری سراغش ...
-:من وظیفه ای ندارم . اون حتی حاضر نشد قبل از رفتنم ببینتم . دلیلی نداره برم سراغش ...
-:اون نمی خواست تو بری ...
-:الانم نمیخواد من برگردم . احتیاجی نیست بدونه اومدم ... من چند وقت دیگه برمی گردم .
-:حالش زیاد خوب نیست .
پوزخندی زدم : جدی ؟ فکر می کردم زن جدیدش خیلی خوب بهش می رسه .
-:ما از هم طلاق گرفته بودیم .
-:اما شما نمی خواستی از هم جدا شین .
-:اون حق داشت ازدواج کنه .
-:پس چرا شما این کار و نمی کنی ؟
-:شرایط من فرق می کنه .
-:چه فرقی ؟ چون شما من و سونا رو دارین ؟ مادر من ببین من و سونا دیگه بزرگ شدیم . سونا دیگه بچه نیست . بهتره به فکر خودت باشی .
-:شما دو تا دختر جوونین .
-:مامان می دونی همیشه از این حرفت بدم میومد. من می تونم مواظب خودم باشم . تو تمام این سالها اونجا تنها زندگی کردم .لازم نیست تو مواظبم باشی .
دست مامان و توی دستم گرفتم . یه دستم هنوز روی فرمان بود . دستش و فشردم
-:مامان بابا زندگی خودش و انتخاب کرد ... تو هم باید زندگی خودت و انتخاب کنی .
مامان در سکوت لبخندی به روم زد .
نگاهی به رو به رو انداختم و سرم و تکون دادم : کجا برم ؟
     
صفحه  صفحه 1 از 15:  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زلزله مخرب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites