تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

زلزله مخرب

صفحه  صفحه 6 از 15:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  14  15  پسین »  
#51 | Posted: 5 Dec 2013 12:09 | Edited By: sepanta_7
چپ چپ نگاهم کرد : تو به من شک داری ؟
-:نمی دونم
چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد سر برگردوند و به لیوان خیره شد .
چند لحظه ای به سکوت گذشت . سکوتی سخت که دلم نمی خواست ادامه پیدا کنه . اصلا علاقه ای به این سکوت نداشتم ... دوست داشتم بیشتر باهاش حرف بزنم . با دقت بهش خیره شده بودم . نگاهم چنان خیره بود که سر بلند کرد و پرسید : چیه ؟
لب و لوچه ام و کج کردم : هیچی ...
-:داشتی به چی فکر می کردی ؟
-:تو که ادم باهوشی هستی چی حدس می زنی ؟
با دقت و در سکوت به چشمام خیره شد . چنان با دقت نگاهم می کرد که به خودم شک کردم .
لبخند زد : به خودت شک داری ؟
متعجب پرسیدم : هان ؟
لبخند زد و گفت : به خودت شک نداشته باش ... سکوت منم اونقدر که فکر می کنی طولانی نبود .
از جا بلند شدم : تو داری ذهنم و می خونی ؟
خندید و بلند تر قهقهه زد : نه
عقب عقب رفتم و به میز چهار نفری غذاخوری برخوردم : تو این کار و انجام میدی !
از جا بلند شد : گفتم که نه امیر
-:پس از کجا فهمیدی من به چی فکر کردم ؟
-:منم فقط تو چشمات دقیق شدم
-:چرت و پرت نگو این امکان نداره
-:کافیه یکم دقت کنی ... چشمای ادما می تونه هر چیزی رو لو بده . حتی نگاه و رفتارهاشون ... صورتشون و برخوردشون
-:خودتم نمی فهمی چی داری میگی
-:من کاملا می فهمم چی دارم میگم ...
-:من هیچی از اینایی که گفتی حالیم نمیشه ... تو این توانایی رو داری چرا داری انکار می کنی
-:گفتم که اینطور نیست . امیر من فقط سعی می کنم به رفتار های ادم های اطرافم دقیق بشم .
سر تکون دادم . نمی تونستم به هیچ وجه این حرف و قبول کنم . اصلا نمی دونم چرا به این فکر کردم که اون می تونه ذهن ادما رو بخونه . خیلی چرت به نظر می رسید . ولی چند جا شنیده بودم این امکان وجود داره . و الان اولین چیزی که به ذهنم رسید همین بود ... اصلا نمی دونم چرا به این فکر کردم ...
سها با تاسف سر تکون داد و به طرف سالن رفت .
چند لحظه ای توی اشپزخونه دور خودم چرخ زدم ... من نمی تونستم بهش اعتماد کنم ... من توی این دو سال تنها چیزی که ازش می دونستم همون چیزایی بود که به اسم پیوند ارمان بهم گفته بود ... ولی در طول این مدت فهمیدم پیوند ارمان همون سها شمسه ...
می دونستم پیوند ارمان یه ادم عادی نیست ... می دونستم برای دولت کارهای خاص انجام میده . حتی به این فکر کرده بودم پیوند ارمان یه قاتل باشه ... واسم مهم نبود اون چیکار می کنه . مهم این بود من از کمک بهش احساس هیجان بهم دست می داد . من می دونستم اون قاچاق می کنه . حتی خودم اطلاعت لازم چند تا از پروژه ها رو بهش داده بودم . ولی الان ؟ حتی به دونه دونه رفتارهاش هم شک کرده بودم . اگه الان کسی ازم می پرسید به کی شک دارم ؟
اولین نفری که به زبون می اوردم خودم بودم . پیوند ارمان یا سها شمس کاری کرده بود به خودمم شک کنم . واقعا چرا داشتم کمکش می کردم ؟ درسته در طول دو سالی که از اداره پلیس اخراج شده بودم اذیت شده بودم و از این موضوع عذاب می کشیدم ولی کم و بیش می تونستم تحمل کنم . البته در طول این دو سال همیشه باهاش همکاری داشتم .
به قول شاهرخ از همون اول هم من ادمی نبودم که بتونم تو اداره پلیس دووم بیارم . من دنبال هیجان بودم . دلم می خواست به هر چیزی اون طور که می خوام رسیدگی کنم . ولی قوانینی که اونجا داشتیم جلوی من و می گرفت ... ما حتی برای دستگیری یه مجرم هم قوانین خاصی داشتیم که تحمل خیلی از این قوانین سخت ترین کار ممکن بود . شاید همین دلایل باعث شد با خیال راحت با پیوند همکاری کنم .
در هر حال من اونقدرا هم از همکاری با پیوند ناراضی نبودم . ولی احساس می کردم بازی خودم . احساس می کردم اون من و وسیله ای قرار داده برای رسیدن به اهدافش ...
ولی من نمی خواستم وسیله باشم . می خواستم این هیجان تا اخرش برام حفظ بشه . بیشتر از این بدم میومد که اون بهتر از من بود . نمی تونستم تحمل کنم اون بهتر از من باشه . باید اعتراف می کردم بهش حسادت می کردم .
من به پیوند ارمان حسادت می کردم ... ولی نه یه حسادت ساده حسادتی که باعث میشد باهاش همراه بشم شاید بتونم روزی فراتر از اون قدم بردارم .
لیوان ها رو از روی اپن برداشتم و روی سینک ظرفشویی رها کردم . دستی میون موهای مشکی رنگم کشیدم و از اشپزخونه بیرون اومدم .
از کنار پله هایی که به طبقه بالا منتهی می شدن گذشتم ... در برابر اینه بزرگی که روی میز کشویی قهوه ای رنگ کنده کاری شده قرار داشت ایستاده بود و در حال مرتب کردن موهای کوتاهش بود .
به ارومی پیش رفتم و روی صندلی نشستم . حتی به طرفم برنگشت ولی پرسید : چی شد ؟
بیخیال گفتم : چی باید بشه ؟
-:هنوزم بهم شک داری؟
-:نمی تونم درکت کنم ... ولی مهم نیست . هیچ وقت نخواستم که درکت کنم .
-:لازم نیست این کار و بکنی
قسمتی از موهاش و دور انگشت اشاره اش پیچید و به طرف بالا فرستاد . خودم و جلوتر کشیدم و گفتم : باید چیکار کنم ؟
-:فعلا هیچی
به طرفم برگشت : فکر کنم من باید بپرسم تصمیم داری چطوری از دستور سردار اطاعت کنی و چه اطلاعتی از من به سردار بدی ؟
انگشت اشاره ام و از دست مشت شده ام باز کردم و زیر سرم گذاشت : دوست داری چی بهش بگم ؟
-:داری به پیوند ارمان نزدیک میشی ... ولی طول می کشه ... اون به اسونی به هرکسی پا نمیده . باید بهت وقت بده
با دست دیگه ام روی دسته صندلی ریتم گرفتم : سردار تو رو خیلی خوب میشناسه
-:اونقدری که بتونه دنبالم باشه
-:از کجا ؟
چرخ زد و دستش و توی جیب شلوار تنگ و اسمان رنگش فرو برد : اون اولین کسی بود که سعی می کرد علیه من اطلاعات جمع اوری کنه
لبخند زدم : به جایی هم رسید
پرسشگرانه گفت : به نظرت اگه میرسید اجازه می داد من الان اینجا باشم
-:شاید اونم باهات همکار باشه
-:این یکی اصلا امکان نداره . سردار سرش هم بره به قوانین خیانت نمی کنه .
-:پس اگه در مورد من بفهمه
چشمک زد : تو چی فکر می کنی ؟
گفتم : شاید تیر بارونم کنه
-:قبل از اون سعی می کنه اطلاعتی در مورد من ازت بیرون بکشه
     
#52 | Posted: 5 Dec 2013 12:12
حرفی نزدم . خوب وقتی اون و بهتر از من می شناخت من چی می تونستم بگم ؟ سکوتم طولانی شد و اون خسته از این سکوت کمی خم شد و پای راستش و از زمین بلند کرد و به حرکت در اورد . نگاهم روش بود .راست ، چپ ، جلو و عقب با بلوز قرمز رنگ و شلوار ابی رنگ و حرکت مداوم پاهاش مثل بچه های شیطون به نظر می رسید . مثل یه دختر بچه چهارده ، پانزده ساله که سعی می کنه ساکت بمونه .
یکدفعه سر بلند کرد و نگاهم و غافلگیر کرد : تو که من و لو نمیدی ؟
با شیطنت نگاهش کردم : نمی دونم
با تندی گفت : اه ... تو چی می دونی ؟
-:چیز زیادی نمی دونم . من تا وقتی سودی نبرم چیزی نمی دونم
به تاسف سر تکون داد : می دونی خیلی دیوونه ای
-:نمی دونم
ازم رو برگردوند و به جلو قدم برداشت .کنار مبلی که کیفش و رها کرده بود ایستاد . نزدیک در ورودی ، گوشیش و از کیفش بیرون کشید و مشغول شد . همچنان بهش خیره شده بودم . بالاخره گوشی رو بالا اورد و به گوشش نزدیک کرد : سلام
نمی تونستم بشنوم کی پشت خطه .
گفت : چی شد ؟
-:...
-:باشه خوبه ... ادامه بده
گوشی رو قطع کرد .
به پشتی مبل تکیه دادم : کی بود ؟
متعجب به طرفم برگشت : هان ؟
-:به کی زنگ زدی ؟
-:به تو چه ؟
هنگ کردم . فکر نمی کردم اینقدر رک جواب بده . این رفتارش ازاردهنده ترین به حساب می اومد .
وقتی حالت صورتم و دید خندید و گفت : اخه تو چرا تو کارای من دخالت می کنی ؟ هیچ وقت از من نپرس کی بود . یا چی بود . اگه لازم بدونم خودم بهت میگم .
حرفی نزدم و نگاهم و ازش گرفتم . سرم سوت می کشید . از شوخی های پیوند ، از حرفهای بچگانه اش
نگاهی به ساعت قدی گوشه سالن انداخت : اینطرفا رستوران پیدا میشه ؟
جوابی ندادم .
دوباره تکرار کرد .
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : اره یکی همینطرفها هست
-:خوبه . شماره اش و داری ؟
-:نه
-:باشه اسمش چیه ؟
-:نمی دونم
با خشم نگاهی بهم انداخت و به طرف تلفن رفت .
قبل از برداشتن تلفن گفتم : از اگهی های جدید توی کشوی میز هست ... شاید بین اونا پیدا بشه
برگشت و لبخند تشکر امیزی به صورتم زد و دوباره مشغول شد .
از جا بلند شدم و به طرف تلویزیون رفتم . کنترل و برداشتم و روی کاناپه ولو شدم .بعد از سفارش برگشت و کنارم نشست . تبلتش هم دستش بود . تکونی نخوردم . اونم به اندازه یکنفر باهام فاصله داشت . کانال های تلویزیون و عوض می کردم و سعی می کردم توجهی بهش نداشته باشم . شبکه های تلویزیونی هم مثل همیشه چیزی برای تماشا نداشتن .
روی یه فیلم فرانسوی نگه داشتم و به تلویزیون خیره شدم . چیزی برای دیدن نداشت . اما کافی بود که به پیوند نشون بدم توجهی بهش ندارم و حواسم پی تلویزیونه .
خودم و عقب کشیدم و زیر چشمی به صفحه تبلت خیره شدم .
با دقت مشغول بود .
تا خواست سر تکان دهد به سرعت چشم گرفتم و دوباره به تلویزیون خیره شدم . سر بلند کرد و نگاهی بهم انداخت .
دستش و پیش اورد و گفت : یه نگاه به این بنداز !
بدون اینکه حرکتی بکنم پرسید : چیه ؟
-:یه نگاه بهش بنداز
سعی کردم بی تفاوت باشم اما کنجکاوانه خودم و کاملا بهش نزدیک کردم و به صفحه تبلتی که به طرفم گرفته بود خیره شدم .
با لبخندی که روی لب اورد دوباره تبلت و پیش رو گرفت و گفت : ببین ما سه شنبه شب باید ترتیب پول و بدیم ... ولی قبلش باید یه برنامه وارد سیستم بانکی بکنیم
-:خوب چطور باید این کار و انجام بدیم ؟
-:اول باید بانک مرکزی رو پیدا کنیم و بریم اونجا ... اگه بتونیم از اونجا به اینترنت وصل بشیم می تونم کامپیوتر هایی که اون اطراف هستن و هک کنم و وارد سیستم بشم
-:چرا می خوای وارد سیستم بشی ؟
ارام گفت : پرسیدن داره ؟واسه هک کردنشون باید وارد سیستم بشم.
سکوت کردم و ادامه داد : باهام میای بریم بانک ؟
-:با تو بیام ؟ حالت خوبه ؟ نکنه می خوای بعد از رفتنت من برم اب خنک بخورم !
فقط به زدن لبخندی اکتفا کرد .
دستم و از پشت سرش قرار دادم . ولی هیچ واکنشی نشون نداد دوباره به تبلت توی دستش خیره شدم : چطور می خوای ترتیب ازدواج مادرت و بدی ؟
-:باید یه فکری کنم با دکتر اشنا بشه . فعلا از تو مایه گذاشتم . ببینم در ادامه چطور پیش میره
با تعجب پرسیدم : از من ؟
-:اره ... بهش گفتم تو بیماری قلبی داری ، اونطور که فهمیدم کسی که خواستگار مادرمه یه جراح قلبه ... خوب منم گفتم یکی از دوستام که تازه باهاش اشنا شدم بیماری قلبی داره و حالشم اصلا خوش نیست . ازش خواستم اگه دکتر خوبی می شناسه معرفی کنه
خندیدم و سرم و به عقب برگردوندم : با این حرفا به نتیجه ای هم رسیدی ؟
سرش و بالا انداخت : نه ... ولی گفت از چند نفر می پرسه .
-:حالا اگه اون و معرفی نکنه چی ؟
-:خودم میرم پیش اقای دکتر و میگم به همراه تو رفته بودم و میام کلی از دکتر تو خونه تعریف می کنم
-:وقتی تصمیم می گیری یه کاری بکنی هیچ چیزی جلودارت نیست
-:من پیوند ارمانم
-:خودخواه
-:تو هم خیلی مغروری
به طرفم برگشت . کاملا کنارم بود . با برگشتنش فاصله ی چندانی با هم نداشتیم . نفس هاش کاملا به صورتم می خورد .
     
#53 | Posted: 5 Dec 2013 12:13
نگاهم و به چشماش دوختم . چشماش کاملا می درخشید . دستم از روی لبه ی مبل سر خورد و پایین اومد . تمام وجودم گر گرفته بود . داشتم گرم میشدم . احساس گرما داشتم . اما شیرین ... با تمام وجودم در حال جنگ بودم . پیوند جلوتر نشسته بود . دستم کاملا پشت سرش روی نشیمنگاه مبل قرار گرفت . تبلت و روی پاهاش رها کرد و کاملا به طرفم برگشت . نگاهم روی اجزای صورتش چرخ خورد ... تک تک اعضای صورتش و از نظر گذروندم .تک تک اعضای بدنم فریاد می کشیدن ... از قلب و مغزم تا تک تک سلولهای خونم به جلو هدایتم می کردن .
نمی دونم توی نگاهم چی میدید .
ولی من توی نگاهش درخشش نور و می دیدم . چشماش سیاه بود به سیاهی شب ... تاریک ... اما درخشان ... درست مثل چراغی کوچیک که توی تاریکی برق می زنه . چشماش توی روشنایی روز اما بین سیاهی اطرافش می درخشید . درخشش درست مثل خورشید بود . در کنار نور گرمای وصف ناپذیری داشت . گرمایی که حرارتش من و به اتیش می کشید .
چرخش نگاهش فقط توی چشمام بود .
برعکس من که نگاهم و روی پیشونیش تا لبهاش چرخ داده بودم اون با دقت تمام به چشمام خیره شده بود و با این کار باعث میشد منم با دقت تمام توی نگاهش خیره بشم .
اروم پرسید : چطوره ؟
بدون اینکه نگاهم و ازش بگیرم پرسیدم : خیلی خوب
سمت راست لبهاش بالا رفت .
کم کم احساس کردم چشماش می لرزه . ناخوداگاه با دقت بیشتری به چشماش دقیق شدم . ولی نه از لرزشش مطمئن بودم که با احساس چیزی روی ران پام نگاه از چشماش گرفتم و به تکون خوردم . دستش روی ران پام بود . ولی حتی پای خودم هم میلرزید .
از لرزش زمین زیر پام مطمئن بودم . اما ترجیح می دادم این لرزش و به بدن خودم نسبت بدم . ترجیح می دادم فکر کنم این لرزش ناشی از گرمای زیادیه که به بدنم منتقل میشه .
برای لحظه ای گنگ بودم . به سرعت نگاه از پام گرفتم و به میز پیش روم دوختم . میز به حرکت در اومده بود .
اشتباه نمی کردم . میز تکون خورده بود .
دستم و روی شونه ی پیوند حرکت دادم و اون و به طرف خودم کشیدم .
مبل تکون می خورد .
همه چیز در سکون اتفاق می افتاد . زمان متوقف شده بود . ولی نه در حال حرکت بود این زمین بود که می لرزید . زمینی که روش ایستاده بودیم .
تبلت از روی پاهاش زمین افتاد .
زمزمه کرد : زلزله
صداش کاملا جدی بود .
به سرعت از جا بلند شدم و اون و هم با خودم همراه کردم .
قبل از اینکه قدمی بردارم خودش و ازم دور کرد و به تبلت که زمین افتاده بود چنگ زد و برش داشت . همونطور که قدمی به جلو برمیداشت گوشیش و هم برداشت و به راه افتاد . دو ، سه قدمی بیشتر برنداشته بودیم که زمین از حرکت ایستاد . همه ی این اتفاقات در چیزی کمتر از یک دقیقه اتفاق افتاده بود . سر جام ایستادم و با دقت هر چه تمام تر به اطراف خیره شده بودم . به سرعت نگاهم در گردش بود تا مبادا زمین بلرزه و متوجه نشده باشم .
وقتی مطمئن شدم نمی لرزه برگشتم و به پیوند نگاه کردم . درست پشت سرم ایستاده بود .
وقتی نگاهم و دید برگشت و گفت : زلزله بود
سرتکون دادم و زیر لب زمزمه کردم : تو این تهران صدسال یه بار زلزله نمیاد ... باید همین الان بیاد
پیوند برگشت : مامان اینا
به سرعت مشغول شماره گیری با موبایلی که در دست داشت شد .
سر تکون دادم : حتی لحظه ای که همه برای جونشون تلاش می کردن به فکر موبایل و کامپیوترش بود .
مشغول صحبت شد .
احساس می کردم بدنم گرم شده به طرف سرویس به راه افتادم . باید ابی به دست و صورتم می زدم . گوشیم و از جیبم بیرون اوردم و نگاهی به صفحه اش انداختم . برگشتم و به پیوند نگاه کردم . پشت به من ایستاده بود و مشغول صحبت بود . وارد سرویس شدم و شماره گرفتم .
     
#54 | Posted: 5 Dec 2013 12:14
صدای سروش که به گوشم رسید پرسیدم : چیکار کردی ؟
-:همه چیز خوب داشت پیش می رفت امیر تا اینکه
میون حرفش رفتم و به سرعت پرسیدم : تا اینکه چی ؟
-:سها رو گم کردیم
سعی کردم صدام پر از تنش و انرژی منفی باشه : منظورت چیه ؟
-:خوب ما امروز تعقیبش نکردیم ... یعنی قرار بود شاهرخ این کار و بکنه . ولی بخاطر اصرار سونا مجبور میشه با اون بره .
-:این و می دونم اون گفت سها خوابه
-:اره ولی الان شاهرخ خبر داد سها خونه نیست
با صدای ارامم که سعی می کردم عصبانیت توش موج بزنه گفتم : چی ؟
صدام تقریبا بلند بود . خودم و به طرف دیوار می کشیدم تا مبادا پیوند صدام و بشنوه .سروش سکوت کرد تا بپرسم :یعنی کجا می تونه باشه ؟
-:نمی دونم چیزی به ذهنم نمی رسه . هر چی فکر می کنم کجا می تونه رفته باشه ... اصلا متوجه نمیشم . توی این چند روز جای خاصی نرفته که بتونم شک کنم . فکر کردم شاید رفته باشه پیش سعید ولی شاهرخ گفت اونجا نیست . راستی سر دار تماس گرفت و برای عصر جلسه گذاشت
-:خیلی خوب ... برمیگرده ... ولی باید بفهمیم کجا رفته بود . سعی کن امار در بیاری ... ببین کجا رفته .واسه جلسه هم به بچه ها خبر بده منم خودم و می رسونم ... قبلش باید برم یه اطلاعاتی در مورد سها پیدا کنم
-:باشه پس من برم دنبال کارا . راستی امیر صاحب کارخونه لبنیاتی اومده بود دنبال طرح هاش ... چیکار کنم ؟
-:اماده نیست ؟
سروش اه کشید : نه بابا ... وقت نکردیم که این چند روزه رو کارای شرکت وقت بزاریم .
-:باشه ... الان که کاری ندارین ... سها هم نمی تونیم پیدا کنیم تا وقتی که برنگشته خونه ... پس برو دنبال کارای شرکت ، منم برم ببینم می تونیم پیدا کنیم سها کجا ممکنه رفته باشه ؟
-:باشه رفتم .
گوشی رو قطع کردم و توی جیبم رها کردم . در برابر اینه ایستادم و به صورتم خیره شدم . ته ریشی که نیاز به یه اصلاح حسابی داشت بدجور توی چشم می زد . ولی بهم میومد . شیر اب و باز کردم و دستام و زیرش گرفتم . با دقت به تصویر خودم توی اینه خیره شده بودم که صداش بلند شد .
به سرعت شیر اب و بستم و با بیرون کشیدن چند تا دستمال کاغذی از سرویس بیرون زدم .
جلوی در سرویس ایستاده بود .
با تعجب نگاهش کردم که گفت : بیا ناهار
-:زنگ زدی
همونطور که به طرف اشپزخونه می رفت گفت : اره زنگ زدم
-:همه چیز مرتبه ؟
-:اره چرا نباید باشه ؟
شونه هام و بالا انداختم و صندلی که ساعتی پیش پیوند نشسته بود نشستم و همونطور که سس کچاپ و روی پیتزام خالی می کردم گفتم : یعنی لپ تاپت از خودت مهم تره ؟
تیکه ای جدا کرد و گفت : تمام زندگیم توی اون کامپیوتراست .
-:بهتره از شرشون خلاص شی ... زیاد خوب نیست
لیوان و روی میز رها کرد که صدای بلندی ایجاد کرد . ولی نشکست . امکان نداشت بکشنه . شاید ضربه سنگین بود ولی جوری نبود که بشکنه .
با دقت و شمرده شمره گفت : من می دونم دارم چیکار می کنم امیر
این و وقتی گفت که با دقت تو چشمام خیره شده بود . به سرعت چشم چرخوندم و نگاهم و ازش گرفتم . مشغول خوردن شده بود . منم توی افکارم غرق شده بودم . زلزله ی لحظه ای پیش ... حرفای سها ... یا همون پیوند ... خیلی ساده حرف میزد این از سهایی که من می شناختم بعید بود . سعی می کرد ذهنم و منحرف کنه . تمام تلاشش این بود یه چیزی بگه ... ولی این از سهایی که از سه کلمه ای که حرف میزد دو تاش قلنبه سلمبه بود بعید به نظر می رسید .
دوباره نگاهم و بر گردوندم و به پیوند خیره شدم . واقعا این بود اون پیوندی که من دو سال تمام باهاش چت کرده بودم ؟
خودش بود با همون ظاهر و قیافه ای که من پشت کامپیوتر دیده بودم .
ولی خیلی متفاوت تر ... متفاوت تر از اونی که من فکرش و کرده بودم .
چند تیکه بیشتر نخورده از جا بلند شدم . با تعجب نگاهم کرد . به طرف در مبلی که کتم و روش انداخته بودم قدم برداشتم . سنگینی نگاهش و کاملا احساس می کردم .
از جابلند شد و گفت : داری میری ؟
-:بهتره برم . کلی کار دارم
-:فکر کردم می خوای باهم حرف بزنیم
به طرفش برگشتم و گفتم : انگار تو تمایلی به این کار نداری ... منم وقت زیادی ندارم واسه حرف زدن ... احساس می کنم پشت کامپیوتر راحت تر حرف میزنیم ... شب میام باهم چت می کنیم
کتم و به تن کشیدم و یقه اش و کاملا صاف کردم . همونطور که به طرف درخروجی می رفتم جلوی اینه ای که پیوند جلوش ایستاده بود وایستادم و نگاهی به تیپم انداختم . خوب به نظر می رسیدم .
برگشتم از اشپزخونه بیرون اومده بود و با چند قدم فاصله ایستاده بود .
لبخندی به روش زدم و به طرف در قدم برداشتم و در همون حال گفتم : فعلا خداحافظ ... کاری داشتی ایمیل بزن
در حال رد شدن از کنارش بودم که مچ دستم و گرفت .
بخاطر سنگینی وزنم تکونی نخوردم ولی ایستادم .
خودش و جلوم کشید و گفت : بیا جدی حرف بزنیم
-:سه ساعته نتونستیم جدی حرف بزنیم
-:غذات نصفه مونده . بعد از ناهار حرف می زنیم !
لحنش دستوری بود . چشم روی هم گذاشتم . اروم نفس می کشید . بخاطر سکوت خونه کاملا احساس می کردم . ولی وقتی اینطور اروم بود احساس بدی بهم دست می داد . فکر می کردم واسش اصلا مهم نیست من چه رفتاری نشون بدم ... شایدم اصلا وجود خودم مهم نبود .
چشم باز کردم . کاملا بهش خیره شدم . به چشمایی که تصویر خودم و توش می دیدم . تصویری که هیجانات زندگیم و رقم می زد . تصویری که بهم یاد اوری می کرد دنبال چی هستم . دنبال خودم ؟
     
#55 | Posted: 5 Dec 2013 12:14
پشت میز نشسته بودم و با دقت به پیوند خیره شده بودم . دستی به باقی مانده پیتزا نزدم . میلی به خوردن نداشتم . ترجیح می دادم منتظر بمونم تا شاید به حرف بیاد و جدی صحبت کنه . منتظر بودم بهم بگه چی توی ذهنش می گذره . نه اینکه بخواد اون چیزی که توی ذهن من می گذشت و بیرون بکشه . لقمه ای به دهان گذاشت . نمیدونم سنگینی نگاهم و حس نمی کرد یا واسش مهم نبود . در هر حال با ارامش نشست و شروع کرد به خوردن . چنان با ارامش می خورد که دلم می خواست اعتراض کنم . ولی سعی می کردم جلوی خودم و بگیرم . نمی خواستم عصبانیش کنم . اخرین باری که عصبانی شده بود تا دو ماه تمام در برابرم سکوت کرده بود و من دلم نمی خواست این بلا دوباره سرم بیاد .
بالاخره از خوردن فارغ شد . لیوانه نوشابه رو برداشت و از جا بلند شد . از اشپزخونه بیرون اومد . نگاهی به جعبه های پیتزا انداختم و بیخیال از جا بلند شدم و گفتم : کجا ؟
به طرف پله ها می رفت . حرفی نزد . بازم سکوت کرده بود .
وقتی سکوت می کرد حتی اگه اصرار هم می کردی اون به سکوتش ادامه میداد . ولی سکوتش اونقدر طولانی نشد .
تبلت و گوشیش و به دست گرفته بود .
روی اولین پله پا گذاشت و گفت : بعد از غذا دوست دارم بهم هوا بخوره . بریم بالا ...
سرم و به سمت چپ کج کردم و با بیرون فرستادن نفسم از جا بلند شدم و به دنبالش راه افتادم . از پله های مارپیچی بالا رفتیم . پاهای سفیدش با اون ناخن های لاک قرمز خورده روی سنگ های مرمر کرم رنگ پله ها ترکیب جالبی ایجاد کرده بود . اگه دستم و به نرده نگرفته بودم بخاطر نگاه خیره ام به پاهای پیوند قل می خوردم و برمی گشتم پایین . وارد طبقه دوم شدیم... اماده بودم تا مسیرم و به طرف سالن پذیرایی طبقه دوم کج کنم که به طرف پله ها رفت و بازم شروع کرد به بالا رفتن .
اخم کردم و به دنبالش رفتم . حتما باید خودش و می رسوند به طبقه اخر ؟ خوب تو حیاط یا حتی تو بالکن طبقه دوم هم می شد هوا خورد .
وارد طبقه سوم شدیم .پنجره ها رو باز کرد و هوای سوز دار وارد سالن شد . دستام و روی سینه ام کشیدم و در هم قفل کردم . از سرمایی که یکباره وارد شد به خودم لرزیدم . مستقیم به طرف تلویزیون رفت و شروع کرد به نصب تبلتش به تلویزیون . برگشت و پرده ها رو کاملا بست . وقتی از بسته شدن همه جا مطمئن شد به طرفم برگشت و اشاره کرد : چرا نمی شینی ؟
رو به روی تلویزیون نشستم . کنترل و توی دستش چرخی داد و بالای سرم ایستاد .
با زدن دکمه پخش فیلم شروع به پخش کرد . با دقت به فیلم پیش روم خیره بودم . فیلم از ورودی یه بانک بود . با دقت به تصویر خیره شده بودم . می دونستم کدوم بانکه . توی اون شعبه حساب داشتم .
بالاخره مهر زده شده روی دهانش و شکست و شروع کرد به حرف زدن . اما اینبار جدی و کاملا با دقت . نگاه خیره اش به تلویزیون بود . این و وقتی سر بلند کردم و به صورتش که بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم متوجه شدم .
-:این تصویری که پیش روت هست محوطه اصلی بانکه ...
دقیقا کنارش بازار خرید هست .
طبقه اخر بازار یه کافی شاپ وجود داره ...
دید خیلی خوبی نسبت به محیط بانک شاملش میشه .... ساعت کاری بانک از صبح ساعت هفت صبح تا ساعت 2 ظهره ... البته روزهای پنجشنبه تا ساعت 12 کار می کنن . با توجه به موقعیتی که توش قرار داریم مجبوریم یکی از روزهای پنج شنبه رو برای کار انتخاب کنیم . روز پنج شنبه برتری هایی نسبت به روزهای دیگه داره . از جمله تعطیلی زود بانک ... دوم تعطیلی روز جمعه هست که فرصت میده تمام رد پاها رو پاک کنیم و اثری از خودمون باقی نزاریم ...
باید قبل از تعطیلی بانک وارد بشیم . اما بعد از تعطیلی از بانک بیرون نمیایم . اونجا می مونیم تا بانک کاملا تخلیه بشه . بخاطر تعطیلاتی که در پیش هست بیشتر کارمندها در مرخصی به سر می برن و افراد باقی مونده هم بخاطر تعطیلی زود از بانک خارج میشن . بخاطر دقت توی کار ، بیهوش کننده ای توی هوای بانک پخش می کنیم تا اگه احیانا کسی مونده باشه تا 12 ساعت بیهوش باشه ، وقتی وارد بانک شدیم می تونیم از سیستم های اصلی استفاده کنیم . کامپیوتر اصلی رو هک کنیم و با استفاده از پسورد مدیر کل وارد سیستم بشیم . اینطوری می تونیم توی حساب ها کنترل داشته باشیم . چون نمی تونیم پول ها رو به حساب های خارجی انتقال بدیم مجبوریم توی یکی از بانکهای خصوصی حسابی ایجاد کنیم و پول ها رو به اون انتقال بدیم .
نگاهم روی فیلم چرخ می خورد . از تمام محوطه بانک بود . از تعداد پیشخوان ها تا دونه دونه صندلی هایی که توی بانک وجود داشت . جالب اینجا بود بعد از نشون دادن هر قسمت صفحه میومد و حتی تعداد گلدان های موجود توی بانک رو هم نمایش می داد .
پیوند نفس عمیقی کشید و ادامه داد : اما نمی تونیم به اسونی پول ها رو به اون حساب انتقال بدیم ... برای رد گم کنی باید تا روز جمعه شب پول ها رو بین حساب های بانکی گردش بدیم ...
این کار با استفاده از برنامه ای که در دست دارم انجام میگیره . این برنامه می تونه مثل یه ویروس تمام پول رو در کمتر از یک دقیقه از حساب مد نظر بیرون بکشه و به حساب جدیدی منتقل کنه . این نقل و انتقال بخاطر سرعت بالایی که در جا به جایی داره قابل رد یابی نیست .
وقتی مقدار پول مورد نیاز و وارد برنامه کردیم کارمون توی بانک تموم میشه .
جلوتر اومد و ادامه داد : بانک سه درب ورودی داره . یکی از درب های ورودی به حیاط پشتی بانک باز میشن که حیاط پشتی دیواری با فاصله ی کم با مرکز خرید میلاد داره ... من اشنایی اونجا دارم که شب می تونه کمکمون کنه از بانک بریم . باید حواسمون باشه مجبوریم تا مدت زیادی توی بانک بمونیم .
اشاره ای به تلویزیون کرد و باعث شد نگاه ازش بگیرم و دوباره به صفحه پیش روم خیره بشم : بانک دو تا مامور از شرکت امنیتی حفاظتی داره که در طول شبانه روز کار می کنن . اونا توی قسمتی بیرونی بانک حضور دارن . ولی در هر حال مامور هستن و ممکنه با کوچکترین صدایی به حضورمون شک کنن .
باید قبل از بسته شدن بانک برای 12 ساعت اینده از دستشون خلاص بشیم . ... روی این یه مورد دارم کار می کنم به زودی به نتیجه می رسم .
و مشکلی که خیلی مهمه ... نمی تونیم از شر نگهبان ها برای 12 ساعت خلاص بشیم چون درست سر ساعت 12 شب نگهبان ها با دو تا نگهبان جدید عوض میشن و این نباید مشکوک به نظر بیاد . باید کاری کنیم اونا سر ساعت 12 بدون اینکه شکی بهمون کرده باشن از بانک بیرون برن .
یک نفس حرف میزد .
بالاخره سکوت کرد تا به حرف بیام و بپرسم : این فیلم ...
میان حرفم اومد : من ادمای خودم و دارم . به دست اوردن این فیلما کار سختی نیست .
اهی کشیدم و سکوت کردم : فکر همه جاش و کردی ؟
-:یه نقطه ضعف هایی داره ولی تا پنج شنبه شب حلش می کنم
-:خوبه
روی صندلی سمت راست نشست و با دقت به تلویزیون خیره شد . ولی حواسش کاملا پرت بود . متفکر به نظر می رسید .
     
#56 | Posted: 5 Dec 2013 12:15
تمام ذهنم به دور اطلاعاتی سها می چرخید . اطلاعاتی که دست هر کسی نمی تونست باشه . روی نقشه ای که کشیده بود و سعی کرده بود به ساده ترین نحو ممکن برای من توضیح بده . ولی من می دونستم پیچیده تر از اونی خواهد بود که سها گفت ... نگاهم و از تلویزیون گرفتم و به طرف سها برگشتم . روی تخت سفید به خواب رفته بود . از جا بلند شدم و به طرفش رفتم . پتو رو از توی کمد برداشتم و روش کشیدم . پاهاش و توی بغلش جمع کرده بود دست راستش و زیر سرش گذاشته بود . یک طرفه خوابیده بود و اروم نفس می کشید .
پتو رو تا شونه هاش بالا اوردم . تکون مختصری خورد و دوباره اروم به خواب رفت . دستام و توی جیب شلوارم فرو کردم و با دقت بهش خیره شدم . موهای مشکی رنگ و کوتاهش روی پیشونیش ریخته بود . خم شدم و اونا رو کنار زدم . حرکتی نکرد تا من با دقت تمام انگشت اشاره ام و روی موهاش حرکت بدم .
چطور می تونست اینقدر اروم بخوابه ... منی که تمام شب تا صبح فکر می کردم اگه کسی بهم شک کرده باشه ! اگه کسی بفهمه من با پیوند ارمان رابطه ای دارم ؟
فردا چطور پیش میره ... روز بعدش چه اتفاقی خواهد افتاد ... اینده چی برام پیش بینی کرده ؟ دو سال بعد کجا هستم ؟ اشتباهات گذشته ام چقدر دردناک بود ؟ همه ی اینا باعث میشد شب نشینی کنم و صبح با چشمای پف کرده از خونه بزنم بیرون .
ولی پیوند اینطور اروم ، بیخیال خوابیده . اونقدر به خودش مطمئنه ؟
صاف ایستادم و برگشتم . به طرف تلویزیون برگشتم . گوشی موبایل و تبلتش روی میز بود . می تونستم خیلی راحت اونا رو بردارم و گشتی بزنم ؟
ولی نه پیوند که من می شناختم به این اسونی اینا رو روی میز رها نمی کرد . پیوندی که من می شناختم تکرار می کرد حتی به چشمای خودتم اعتماد نداشته باش ... چطوری به من اعتماد می کرد و به راحتی اجازه میداد توی اینا سرک بکشم .
اگه مطمئن بودم خواب سنگینی داره . اگه مطمئن می شدم تا چند ساعت بیدار نمیشه شاید بهتر می تونستم برم سراغشون ...
اه حسرت باری نثار جدیدترین وسایل کامپیوتری روی میز کردم و دوباره روی مبل ولوشدم . کاش لااقل فیلم بانک بود تا بتونم با خیال راحت تماشا کنم .
گوشیم و از توی جیبم بیرون کشیدم و مشغول شدم . اتصال به اینترنت کمی تا قسمتی سخت بود ...
بلوتوث گوشی رو روشن کردم و جستجو کردم . شاید روشن می بود و می شد هک کرد ... اینطوری پیوند هم متوجه نمیشد .
با دیدن اسم pyvand روی صفحه موبایلم کم مونده بود از خوشی داد بزنم و از خواب بیدارش کنم .
دکمه اتصال و فشردم و منتظر شدم . یک دقیقه ... دو دقیقه ... گذشت و شد بیست دقیقه ولی گوشی متصل نشد .
تعجب کردم . عملیات و لغو کردم و دوباره مشغول شدم . ولی بازم همون نتیجه .
چند بار دیگه هم تکرار کردم و به جوابی که می خواستم نرسیدم .
موبایل من مشکلی نداشت ... بیشتر از چند بار امتحان کرده بودم و مطمئن بودم می تونم با این برنامه گوشی های مختلف و هک کنم . حتی از جدیدترین مدلی که دست پیوند بود . ولی این گوشی توی هیچ حالتی هک نمیشد . انگار یه چیزی مانع اتصال به گوشی می شد .
به طرف میز خم شدم و به صفحه سیاه رنگ گوشیش خیره شدم . کاملا خاموش بود .
انگشت اشاره ام و روی گوشی به حرکت در اوردم . اما هیچ تغییری توی صفحه ایجاد نشد . با تعجب به گوشی خیره موندم . تا جایی که به یاد داشتم این مدل گوشی ها با حرکت انگشت روشن میشدن .
با دقت مدل گوشی رو بررسی کردم . خودش بود ولی بازم روشن نشد ...
اخم کردم و از جا بلند شدم . تلویزیون و خاموش کردم و چرخی دور خودم زدم ...
نمی تونستم به چیزی فکر کنم . انتظار برای هک کردن این گوشی بی فایده بود .
نگاهی به پیوند انداختم و به طرف تخت رفتم .
پنجره ها رو بسته بودم ولی سرمای سوز دار همچنان توی اتاق بود .
قسمتی از رو تختی رو بالا زدم و کنار پیوند دراز کشیدم . پشت به پیوند برگشتم و سرم و روی بالش بالا پایین کردم . بالاخره اروم گرفتم و چشمام و بستم . به این خواب احتیاج داشتم . هر چند کوتاه میشد ... شاید پیوند تا چند دقیقه ی دیگه بیدار میشد . ولی من نیاز داشتم الان بخوابم ...
دستی روی گوشیم که توی جیبم بود کشیدم و اون و بیرون اوردم . توی دست چپم گذاشتم و دست چپم و کاملا زیر بالش فرو بردم . سرم و روی بالش محکم کردم و با خیال راحت به خواب رفتم .
     
#57 | Posted: 5 Dec 2013 12:15
کتم و به تن کشیدم و از خونه بیرون زدم . به طرف پشت ساختمان به راه افتادم .برگشتم ببینم سها به طرف در خروجی میره یا نه ! شایدم داشتم به خودم دروغ می گفتم و می خواستم برای لحظه اخر دوباره ببینمش . سها با خیال راحت به طرف در خروجی قدم برمیداشت . با این فکر به سرعت سر بگردوندم و به راهم ادامه دادم .
از پیچ ساختمون گذشتم .
برنگشتم ببینم از خونه بیرون رفت یا نه . ولی من به ساختمون سرایداری ته حیاط نزدیک شدم و از در کوچیک پشت خونه بیرون زدم . نگاهی به کوچه خلوت انداختم و پام و بیرون گذاشتم . در و پشت سرم بستم و به راه افتادم . زنی با چادر سیاه رنگ توی کوچه پیچید .
دستام و توی جیب شلوارم فرو بردم و سرم و پایین انداختم . از کنار زن چادر مشکی که با دقت بر اندازم می کرد گذشتم و وارد خیابون شدم و به طرف پایین به راه افتادم . پیاده رویی که با جدول های ابی رنگ و درخت های کشیده شده تا اسمون از خیابان جدا شده بودن . از جای خالی یکی از چاله های پریدم و به راهم ادامه دادم. برنگشتم به عقب ببینم کسی دنبالم هست ؟ پیوند رفته یا نه ؟ وقتی از خواب بیدار شدم حاضر و اماده روی صندلی نشسته بود و مشغول بازی با موبایلش بود .
با دیدنم چند لحظه خیره خیره نگاهم کرد .
برای یه لحظه شک کردم . مبادا فهمیده باشه می خواستم گوشیش و هک کنم ؟
خوب فهمیده دیگه امیر. ... اگه نفهمیده بود که اینطوری خیره نگاهت نمی کرد . نگاهش خالی بود ... خالی از هر احساسی ... اون لحظه دلم می خواست بفهمم توی سرش چی می گذره . بیشتر از هر لحظه ای به این حس نیاز داشتم . اما پیوند لبخندی به روم زد و گفت : صحت خواب
نفس حبس شده ام و رها کردم . لحظه ای طول کشید تا خودم و جمع و جور کنم . مشکوک نگاهی به گوشیش انداختم و به سرعت پرسیدم : داری میری ؟
پاهاش و بلند کرد و همونطور که روی میز می کشید گفت : اره دیگه کم کم می خوام برم ... اینجا موندنمون زیادم خوب نیست . بهتره بریم .
حرفی نزدم فقط سر تکون دادم . دوباره مشغول شده بود . با چنان دقتی مشغول بود که به خودم شک می کردم . دست و صورتم و شستم و کتم و به تن کردم . با هم از به طبقه اول رفتیم . قبل رفتن از بسته بودن پنجره ها مطمئن شدم .کیفش و از روی صندلی برداشت و گفت : شب باهم حرف میزنیم .
سرم و تکون دادم و کنارش ایستادم .
کوله اش و زمین گذاشت و رو به روم ایستاد . با خنده دستاش و بلند کرد و دور گردنم حلقه زد . با تعجب نگاش می کردم . با صورتش خندونش گفت : چیه ؟ نمی خوای خداحافظی کنی ؟
دستام و بالا اوردم و دورش حلقه زدم . خندید و خودش و توی اغوشم جا داد . اون لحظه دلم می خواست خودم و اتیش بزنم . با یه محبت مختصر کاری می کرد احساس گناه کنم . خیلی کم پیش میومد مهربون باشه ... درست مثل دو سال پیش ... ولی مهربون شده بود .
به چهارراه رسیده بودم . دستم و بالا بردم و برای ماشینی که از پیش روم رد میشد دست بلند کردم . یکمی جلوتر توقف کرد . به قدم هام سرعت دادم و با گفتن مسیرم و تاییدش روی صندلی جلو نشستم .

****************
سردار روی صندلی نشست و گفت : به کجا رسیدین ؟
خودکار توی دستم و چرخ دادم : فعلا هیچی ... پیوند ارمان یا سها شمس هیچ حرکتی نکرده
شاهرخ روی صندلی جا به جا شد : فعلا هیچ حرکتی نکرده . جز چند جایی که رفته ... یکیشون باشگاه بوده . یکی دیگه هم نصف شب از خونه بیرون زد اما متاسفانه نتونستیم تعقیبش کنیم ...
سردار دستاش و توی هم قفل کرد : بهتره فکر تعقیب و از سرتون بیرون بندازین . سها اونقدر باهوشه که خیلی زود می فهمه دنبالش هستین یا نه .
سروش اهی کشید : یه بارم به همراه مادرش رفت خرید ... خرید کرد و برگشت
سردار پرسید : چیزی مشکوکی نبود ؟
سروش انگشت اشاره اش و روی میز می کشید : خیلی عادی بود چیز مشکوکی به چشم نمی خورد اما یه چیز مشکوک به نظر می رسید . اون تازه اومده بود ... قطعا همه چیز هم بهترینش و میتونست از اونجا تهیه کنه چرا باید اینجا خرید کنه ؟
     
#58 | Posted: 5 Dec 2013 14:09

خیره خیره به سروش نگاه کردم .
سردار متفکر گفت : حق کاملا با توئه
سروش خم شد و گفت : من روی این مورد تحقیق کردم . سها شمس اون روز با فروشنده حرف زده بود . من سراغ فروشنده هم رفتم . ولی ادعا می کنه سها شمس و نمیشناسه .
چرا سروش اینا رو بهم نگفته بود ؟ چرا حرفی نزده بود ؟ من اینجا مثل خنگا نشستم و سروش تنهایی روی پرونده تحقیق می کنه ؟ احساس کردم پرونده از دستم خارج شده .
خودم و جلو کشیدم : نمی تونست اشنا باشه اون باهوش تر از این حرفاست که بخواد بره سراغ یه اشنا اونم وقتی که موقع بیرون اومدن از خونه فهمیده بود ما دنبالش هستیم
سردار حرفم و تایید کرد : سها شمس یه بچه نیست که بخواین باهاش بازی کنین . مواظب باشین بازیتون نده . اون خیلی خوب می تونه بازیتون بده ... پس بهتره خیلی خوب حواستون و جمع کنین
رها با اخم های درهم کشیده گفت : چطوری می تونه این همه دقیق باشه ؟
سردار نگاهش و از رها گرفت و گفت : هیچ کس نمی دونه چیکار می کنه ولی بهتره بدونین از اون هر کاری که فکرش و بکنین بر میاد . پس بهتره حواستون جمع باشه ...
رو به شاهرخ ادامه داد : فکر نکن حالا که قاطیه خانواده اشون شدی می تونی راحت فریبش بدی. ... حتی کسایی که چندین سال می شناختنش نتونستن از پسش بربیان پس بهتره تو هم حواست جمع باشه . نکته نکته حرکاتش و باید گزارش کنی ... حتی تلفنهاش و ...
با جدیت ادامه دادم :فهمیدی ؟
نسیم عقب کشید و گفت : سردار این پرونده داره کارای شرکت و عقب می اندازه ... نمیرسیم کارای شرکت و تموم کنیم
سردار نگاهی بهم انداخت : اینطوره ؟
با سر جواب مثبت دادم .
سردار بعد از لحظه ای سکوت گفت : بهتره کارا رو تقسیم بندی کنید .اینطوری کار بین همه تقسیم میشه ...
نگاهی به بچه ها انداخت و گفت : می خوام با امیر و سروش تنها حرف بزنم
بچه ها از جا بلند شدن و از اتاق بیرون رفتن .
سروش صندلیش و جلوتر کشید و رو به روم نشست .
دستاش و توی هم قفل کرد : سردار شاید بهتر باشه از چند نفری کمک بگیریم .
سردار به سرعت جواب منفی داد : نه اصلا نباید این کار و بکنیم . اضافه کردن هر کسی به گروه یعنی یه ریسک بالا برای شناسایی شدن توسط سها
به صندلیم تکیه زدم :اما اینطوری من و سروش نمیرسیم کار ها رو تقسیم کنیم .
سردار با جدیت پرسید : دارین چیکار می کنین ؟ نکنه فکر کردین توی اداره هستین که براتون کمک بفرستیم
سروش نگاهی بهم انداخت : البته که نه !
-:سها شمس به گفته خودتون بیشتر از یک هفته اینجا نیست ... مدت زیادی نمونده پس بهتره ...
سروش میان حرفش رفت : بهتره هر چه زودتر ترتیبش و بدیم
سردار تایید کرد : مقامات بالا نمی تونن ریسک کنن ... یادتون نرفته که اونا فقط به شرطی شما رو حمایت می کنن که پرونده های محول شده رو حل کنین .
روی صندلی چرخ دارم حرکت کردم : ما تلاشمون و می کنیم
سردار سرش و به طرفین برد و گفت : تلاش کافی نیست امیر ... وقتی اومدی پیش من که اجازه بدم این کار و انجام بدی بهت گفتم برای این کار تلاش کافی نیست ، شما قانون ندارین ... شما از چیزی پیروی نمی کنین ... حمایت بالا دستی ها رو هم دارین پس نباید هیچ پرونده ای از دست شما حل نشده بیرون بیاد
سروش از جا بلند شد و گفت : شما هیچ اطلاعاتی از سها شمس در اختیار ما قرار نمیدین . ما از گذشته سها شمس چیزی نمی دونیم . فقط یه ادم موفق و باهوش در برابرمون گذاشتین که اجازه هیچ کاری بهمون نمیده
سردار هم از جا بلند شد و رو به روی سروش ایستاد و گفت : بیشتر از این از دست من برنمیاد
پوزخندی روی لبم اومد که از دید سردار پنهون موند .
سردار به طرف در رفت . از جا بلند شدم .
دست روی دستگیره در گذاشت و گفت : سها شمس با وزیر دیدار کرده چون می خواد به مقام بالاتری برسه
دستم و به میز تکیه زدم : اطلاعاتش رسیده ...
به طرفم برگشت : این و می دونم که اطلاعات به شما دو تا زودتر از همه می رسه ، تا بعد
از اتاق بیرون رفت .
سروش روی صندلی نشست : داره دیوونم می کنه ، اطلاعات نمیده و توقع اطلاعات داره
با لبخندی مرموز به طرفش برگشتم : اگه تو هم نقطه ضعفی دست سها شمس داشتی با احتیاط رفتار می کردی
با تعجب و چشمای گرد شده بهم نگاه کرد : هان ؟
با ارامش روی صندلی نشستم : سها شمس هفت سال پیش ... زمان دزدی اطلاعات خاصی که برای این دولت حیاتیه با خودش برده . فکر می کنی چطور تونسته به راحتی اعلام کنه دزدی کرده و هیچ کس حتی تلاشی برای گرفتنش نکنه ؟
سروش ابروهاش و در هم کشید : اوهوم
دستام و زیر چونه ام زدم : فکر کن ... سردار نگفت چرا نگرفتنش ... براساس اطلاعات سها شمس خودش و معرفی کرده . اون مستقیم و زبونی این کار و نکرده . پس مدارک لازم و برای دستگیریش داشتن . اما این کار و نکردن ... مشکوک نیست ؟
به سروش خیره شدم . اونم همین کار و کرد
     
#59 | Posted: 5 Dec 2013 14:10

سروش کاملا به جلو خم شد و خیلی اروم طوری که فقط من بشنوم گفت : منظورت اینه که ...
میون حرفش رفتم و گفتم : منظورم اینه سها شمس چیزی داره که باعث میشه اینا از ما بخوان وارد عمل بشیم ... نمی دونم چی ... ولی قطعا اطلاعاتی که دست سها شمس هست ارزش این و داره که اینا اینطور اروم اروم پیش برن . سها شمس به این اسونی نمی تونست از دست اینا در بره . اگه می خواستن می تونستن خیلی راحت دستگیرش کنن . ولی یه چیزی این وسط هست که مانع این کار میشه . ولی این چی می تونه باشه ؟ مربوط به چیه ... اینا خیلی مهمه
سروش دندوناش و روی هم سایید و گفت : موافقم ... به نظرت باید چیکار کنیم ؟ وقتی اینا با این همه تلاش و اینطور که چند سال دنبالش بودن نتونستن سها شمس و دستگیر کنن ... از ما چه توقعی داری ؟ ما که توی یه هفته باقی مونده کاری نمی تونیم بکنیم .
از جا بلند شدم و به طرف تخته شیشه ای گوشه ی اتاق رفتم . همونطور که اون و پیش می کشیدم گفتم : باید دست به کار بشیم ... باید بریم سراغ ادمای خودمون ... باید بدونیم هفت سال پیش دقیقا چه اتفاقی افتاده . باید بفهمیم سها شمس چیکار کرده ... وقتی همه ی اینا روشن شد می تونیم بفهمیم سها شمس برای چی اومده ایران
-:حق با توئه ... همین کار و می کنیم
به ماژیک روی میز انگشت زدم و بلندش کردم : به رها و نسیم بگو از این پرونده بکشن کنار ... بهتره کارای شرکت و انجام بدن ... اینطوری از شرکت هم عقب نمی مونیم . بزار شاهرخ هم اطلاعات بیاره واسمون ... زیاد توی ماجرا قرارش نده ... اینطوری راحت میشه باهاش راه اومد .
-:رها قبول نمی کنه
-:باهاش حرف میزنم ... راضیش می کنم . این یه دستوره ... نمی تونه قبول نکنه . تو هم به نسیم بگو
-:باشه نسیم مشکلی نداره . اتفاقا پیشنهاد خودش بود .
-:این عالیه ... دست نسیم هم درد نکنه . پس اوکی شد
به طرف در رفتم و با قفل کردنش گفتم : سها شمس ... ملقب به پیوند ارمان
به طرف تخته رفتم و روش یادداشت کردم .
یه دختر نوزده ساله ... در کمتر از دوماه بانک میزنه . کسی هم نمی تونه ردیابی کنه
سروش بلند شد و دست توی جیبش فرو برد : مدتی بعد از این دزدی که هیچ کس بهش شکی هم نمی کنه از ایران خارج میشه
گفته های سروش و به طور مخفف روی برد نوشتم و ادامه دادم : چند وقت بعد خودش اعلام می کنه دزدی کرده
سروش رو به روی تخته ایستاد : پس همه برای دستگیریش جمع میشن
لبخندی زدم : اما اون مدارکی داره که تهدید می کنه و این پرونده هم همونطوری رها میشه
سروش به طرفم برگشت . به صورتش چینی داد و گفت : امیر به نظرت بین اون همه ادم هیچکس حاضر نمیشن دنبال این پرونده باشن !
شونه هام و بالا کشیدم : نمی دونم ... باید اطلاعاتی به دست بیاریم ببینیم دو سال پیش اصلا چطوری این دزدی ماس مالی شده
سروش ابروهاش و بالا انداخت و به طرف تلفن روی میز رفت .
نگاهم و دنبالش روانه کردم و گفتم : نمی خوای که با این تلفن زنگ بزنی
با شیطنت نگاهم کرد و گفت : یادت نیست پرونده قبلی این خط و ازاد کردیم
تازه یادم اومد حق با سروشه ... سر تکون دادم و برگشتم و به تخته خیره شدم . سروش هم مشغول حرف زدن شد .
دستام و روی سینه بهم قفل کردم : پیوند ... چی داری که اینطوری حکم رانی می کنی ! چیه که زبون همه رو بسته ! چیه که نمیزاره من بفهمم دو سال بازی خوردنم چطور اتفاق افتاده ... پیوند چیه که مانع میشه تا شکستت بدم !
نگاهم به تخته کم کم رنگ خشم گرفت : پیوند تو چی داری که اینطور دنبالت هستن ! ... پول ... ! چطوری ... ! هیچ وقت نمی تونستی اون پول و به دست بیاری ... ! تو خیلی راحت داری زندگی می کنی ... هر کسی رو دلت می خواد بازی میدی ... هیچکس هم جلوت و نگرفته .
سروش کنارم ایستاد . پرسشگرانه نگاهش کردم .
گفت : باورت نمیشه گفتن یه مشکل تو سیستم بانکی بوده و اون دو میلیارد برگشته سرجاش
ابروهام و در هم کشیدم و پرسیدم : از کجا !
شونه هاش و بالا انداخت : معلوم نشده از کجا ... اما سه ماه بعد از اون ماجرا دو میلیارد برگشته به حساب های بانکی ... و این مسئله هم فراموش شده .
دندونام و روی هم ساییدم : هرچی می گردیم بدتر از روز اول میشیم .
-:امیر فکر کنم باید شرکت و جمع کنیم ... این پرونده کار ما نیست
-:این امکان نداره ... ببینم شاهرخ گیرنده ها رو نصب کرده ؟
-:اره همشون نصب شدن
-:با حفاظ
-:البته ... در غیر این صورت قبلا رد یابی شده بودن .
-:دوربینا چی ؟
سروش سر تکون داد : متاسفانه نتونسته هیچ دوربینی توی خونه نصب کنه ... خونه هم خالی نشده که من بتونم برم تو ... اما از اپارتمان به حیاط دید داریم .
-:به اتاق سها چی !
-:اونم خیلی کم ، چیزی قابل دید نیست .
دستم و روی شقیقه هام گذاشتم و فشردم : دارم دیوونه میشم ...
سروش دست روی شونه ام گذاشت : زیاد خودت و درگیر نکن
نگاهی به ساعتم انداختم و با بیرون فرستادن نفسم گفتم : پاش و به نسیم بگو ... به شاهرخ هم بگو باهاش کار دارم ... به رها هم بگو به اژانس زنگ بزنه بگه ماشین امشب و لغو کنن ... من می رسونمش .
سروش به طرف در رفت و گفت : شاهرخ شام قراره بره خونه اونا
-:خوش بحالش ... باید اطلاعات بیاره ... بهتره قطعات لازم و با خودش ببره ... ببین می تونه تمام اتقاقات توی خونه رو ضبط کنه و برامون بیاره . چرا یه دوربین توی ساعتش جا نمیدی ؟
-:اینم فکر خوبیه .
صداش کردم : من دوربین و اماده می کنم به شاهرخ بگو بیاد ... راستی سروش یه امار بگیر ببینیم کی خونه اشون خالی میشه ... به شاهرخ بگو ببین می تونه برای یه شب شام اونا رو دعوت کنه خانوادگی ... شاید بتونیم تو اتاق سها سرک بکشیم و دوربین نصب کنیم
-:فکر نمی کنی مشکوک بشه ؟
سرم و بالا انداختم : نه درستش می کنیم .
-:باشه الان میگم بیاد .
سروش از اتاق بیرون رفت . گوشیم و بیرون کشیدم و به اخرین پیامات ارسالیم سرک کشیدم .
باید چیزی که توی ذهنم داشتم و پیاده می کردم . قبل از همه ی اینا باید می رفتم دنبال همه چیزی که میشه از سها شمس به دست اورد . ارتباط سها شمس با خانواده اش تا سردار ... چطور پیوند اینطور سردار و می شناسه ... اونطور که خود پیوند ادعا می کنه یه دوست یا شایدم یه چیزی فراتر از این ها ... در هر حال برای اون چیزی که توی ذهنم می گذشت باید می رفتم دنبال جزئیات زندگی سها شمس تا برسم به پیوند ارمان ...
برای این کار باید با سروش همراه می شدم . اطلاعات خوبی داشت . اما باید جلوش می گرفتم . سروش می تونست اطلاعات بدست اومده رو به سردار بده . نباید اجازه می دادم این اتفاق بیفته . سها شمس و اطلاعاتش فقط مال من بود . نه کس دیگه ...
     
#60 | Posted: 5 Dec 2013 14:10

رو به روی رها نشستم و به منوی توی دستش خیره شدم . لبخندی به لب اورد و سربلند کرد . لبخند کمرنگی به روش زدم .دوباره نگاهش و به منو دوخت و گفت : نظرت در مورد جوجه چیه ؟
به فکر فرو رفتم . شایدم به گذشته ... چهارسال پیش ، پنج روز بعد از مراسم نامزی پر شر و شورمون توی یه رستوران شیک رو به روی رها نشستم و پرسیدم چی می خوری ؟
-:من عاشق جوجه ام
-:منم همینطور جوجه می خوام با چلو
منو رو روی میز گذاشت و گفت : چرا اینطوری نگام می کنی ؟
با شیطنت گفتم : چطوری نگا می کنم ؟
-:یه جور خاصی
-:من دوست دارم به زنم یه جور خاصی نگاه کنم
فقط یه لبخند به لب اورد . همین ... یه لبخند کوتاه ...
درست مثل لبخندی که من الان تحویلش میدم . گارسون بهمون نزدیک شد . بدون اینکه به رها نگاه کنم سفارش چلوجوجه با مخلفات دادم و به صندلیم تکیه زدم . سکوتی بینمون حاکم شد ...
طاقت نیاورد و گفت : چی می خوای بگی ؟
-:هان ؟
-:یه چیزی می خوای بگی که داری اینطور نگام می کنی
-:فقط دارم به گذشته فکر می کنم
پوزخندی زد : وقتی گفتی بریم شام فکر کردم گذشته رو فراموش کردی
خودم و جلو کشیدم و دستام و زیر چونه ام زدم : به نظرت میتونم فراموش کنم ؟
-:اگه بخوای می تونی
-:اگه تو جای من بودی این کار و می کردی ؟
نگاهش و به میز دوخت . ادامه دادم : رها تو به من خیانت کردی ... من این کار و می کردم من و می بخشیدی ؟ باهام زندگی می کردی ؟ تو زن من بودی ولی با کس دیگه رابطه داشتی .
-:من بخاطر ماموریتی که بهم دادن این کار و کردم
پوزخندی زدم : رها من و چی فرض کردی ؟ تو اگه می خواستی می تونستی بدون رابطه هم اطلاعات بگیری ... ولی نخواستی .
عقب کشیدم و همونطور که نگاهم و بین میز های اطراف می چرخوندم گفتم : البته بهت حق میدم اون عشقت بود ... می خواستی قبل از اینکه بره پای چوبه دار از بودن باهاش لذت ببری
دیدم به لیوان روی میز چنگ زد . ولی نگاهم و بر نگردوندم. ... نفس هاش عمیق شده بود .
با خشمی که سعی می کرد کنترل کنه اسمم و زیر لب تکرار کرد .
با همون پوزخندی روی لبم به طرفش برگشتم : چیه ؟ دروغ میگم ؟
از جا بلند شد . نگاهم و از روی دستش که روی میز بود به طرف بالا کشیدم . با چشمای به خون نشسته نگاهم می کرد .
اروم ادامه دادم : می خوای فرار کنی ؟ خودت این بحث و پیش کشیدی ... من هنوز حرفم و نزدم ... بهتره بشینی
چند لحظه ای همونطور به صورتم خیره شد و بعد به طرف دستشویی به راه افتاد .
نگاهم و ازش گرفتم و به دست راستم که روی میز ضرب گرفته بود دوختم.
هیچ وقت فکر نمی کردم رهایی که همه از خجالتی بودنش حرف میزدن دوست پسر داشته باشه . یعنی با شرایطی که رها داشت و شناختی که از عمو و خاله ام داشتم فکر نمی کردم بتونه با کسی ارتباطی داشته باشه اون با من که حرف میزد حتی نگاهم نمی کرد ... ولی مدت زیادی طول نکشید تا بفهمم اشتباه می کردم ...
درست وقتی که یه پرونده جدید به دستم رسید . پرونده ای که یه قاتل حرفه ای رو دنبال می کرد . قاتلی که قاچاقچی بود ... قاچاق مواد مخدر
از همون اول که پرونده رو به دست گرفتم تا مطالعه کنم استرس بدی وجودم و فرا گرفت . رفتم دنبال قاتل ... بالاخره رسیدم به پسرش ... به تک پسری که حاصل یه عشق بازی بود ... یه عشق بازی یک شبه که تبدیل شده بود به یه قاتل درست مثل پدرش .
برای گرفتن پدره باید پسر و دستگیر می کردم ... پسری که به زودی از پدرش هم قوی تر میشد .
ولی کم اوردم ... کم اوردم وقتی که برام از دوست دخترش خبر اوردن
دختری که از همه بهش نزدیک تر بود ...
دختری که می گفتن براش خیلی عزیزه ...
اون دختر کسی نبود جز رهای من
زن من
همسفر زندگی من
رهای من عشق اون قاتل بود
رهای من عاشق اون قاتل بود
     
صفحه  صفحه 6 از 15:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زلزله مخرب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites