غزل شماره ۲۵۶۶ تیشه را از خون خود فرهاد رنگین می کندزهر غیرت مرگ را در کام شیرین می کنددر چراغ گرمخونی رحم چون روغن کندشمع از بال و پر پروانه بالین می کندبس که ترسیده است چشم غنچه از غارتگرانبال بلبل را خیال دست گلچین می کندخار خار اشتیاق گوشه دستار اوخار در پیراهن گلهای رنگین می کندتا نهادی پا به عزم سیر بر چشم رکابعشرت روی زمین را خانه زین می کندعرش و کرسی معنی در پیش پا افتاده ای استچون به وقت فکر صائب دست بالین می کند
غزل شماره ۲۵۶۷ غارت صبر از دلم آن آتشین رو می کندگرمی خورشید گل را مفلس بو می کندچشم مجنون بس که از وحشی نگاهان پر شده استچشم لیلی را خیال چشم آهو می کندآن که چون شبنم زگل بالین و بستر ساختیاین زمان چون غنچه بالین را ز زانو می کندچشم میگونی که من زان باده پیما دیده امدرد می را در قدح بیهوشدارو می کندچون صبوحی کرده در گلشن درآیی عندلیبخرده گل را سپند آن گل رو می کندحرف پهلودار اگر از خط چنین سر می زندرفته رفته کار را با زلف یکرو می کندصائب از بخت سیاه خود ندارم شکوه ایهر چه با من می کند آن خال هندو می کند
غزل شماره ۲۵۶۸ شرم حسن شوخ را کی پرده سازی می کند؟برق در ابر بهاران تیغ بازی می کندحسن را روشنگری چون دیده های پاک نیستاشک شبنم دامن گل را نمازی می کندنگذرد چون از سرشک تلخ من دامن فشان؟آن که با آهم چو زلف خویش بازی می کندتا سگ لیلی به مجنون آشنا گردیده استبر غزالان حرم گردن فرازی می کندساده کن از نقش لوح سینه خود را که صبحدست در آغوش مهر از پاکبازی می کندقدر منزل را بیابانگرد می داند که چیستکعبه کی این جلوه در چشم حجازی می کند؟روی گرم دولت آن کس را که از جا می بردچون سپندی دان کز آتش سرفرازی می کندحسن غافل نیست از دلجویی افتادگانسرو من با سایه خود عشقبازی می کندمی برم غیرت به ماه نو که بر خوان سپهرخویش را فربه برای جانگدازی می کندمهر خاموشی زبان شکوه ما را نبستکی گره این رشته را منع از درازی می کند؟پرده فانوس اگر پروانه را مانع شودشمع من از اشک خود پروانه سازی می کندپیش دریا چشم آب از چشمه پل می دهدعمر هر کس صرف در عشق مجازی می کندنیست درد عشق را صائب به درمان احتیاجساده لوح آن کس که ما را چاره سازی می کند
غزل شماره ۲۵۶۹ عشق او جا در دل دیوانه خالی می کندروشنایی جای خود در خانه خالی می کنددر دل هر کس که مهمان می شود عشق فضولخانه را اول ز صاحب خانه خالی می کندعشق بر می دارد از دل بار کلفت حسن رادامن اطفال را دیوانه خالی می کندگریه بر خاک شهید خویش کردن عار نیستشمع دل بر تربت پروانه خالی می کندگر نباشد زهر چشم آن نگاه آشناخانه دل را که از بیگانه خالی می کند؟در هوای آن لب میگون، لب مخمور منهر نفس آغوش چون پیمانه خالی می کندبر سریر خم مربع می نشیند همچو خشتهر که قالب را درین میخانه خالی می کندگریه خواهد کرد صائب محرم بزمش مراسیل جای خویش در کاشانه خالی می کند
غزل شماره ۲۵۷۰ تا خدنگ غمزه بال و پر فشانی می کندخون ما افسردگان رقص روانی می کنداز تپیدن نیست فارغ، دل درون سینه اماین شرر در سنگ مشق جانفشانی می کندذوق عریانی مرا از خاک تا برداشته استبر تنم پیراهن یوسف گرانی می کندگر به ظاهر لیلی از احوال مجنون غافل استدر لباس چشم آهو دیده بانی می کندابر نیسان می کشد سر در گریبان صدفکلک صائب هر کجا گوهرفشانی می کند
غزل شماره ۲۵۷۱ دخل ناقص بر سخن سنجان گرانی می کندسنگ کم در پله میزان گرانی می کندبر بخیلان گر قدوم میهمان باشد گرانبر کریمان رفتن مهمان گرانی می کندمی خورد بر هم می روشن زدست انداز موجسبزه خط بر لب جانان گرانی می کندهر کف دستی که از ریزش ندارد بهره ایبر جهان چون ابر بی باران گرانی می کندمی شود پیمان محکم باعث دلبستگیسست چون شد بر دهن دندان گرانی می کندما زبوی پیرهن قانع به یاد یوسفیمبر غیوران منت احسان گرانی می کندبر سبکروحان عصمت بند و زندان بار نیستبار تهمت بر مه کنعان گرانی می کندتیغ لنگردار باشد سایه بال همابر سری کاندیشه سامان گرانی می کندبرگ کاهی مانع از پرواز گردد چشم راپند ناصح بر نظربازان گرانی می کندبر تن آزاده زنجیرست نقش بوریاموج بر سیل سبک جولان گرانی می کندصحبت افسردگان افسردگی می آورددیدن هشیار بر مستان گرانی می کندخاک صائب در صفاکاری نگیرد جای آبتوتیا بر دیده گریان گرانی می کند
غزل شماره ۲۵۷۲ دیده ما سیر چشمان شان دنیا بشکندهمچو جوهر نقش را آیینه ما بشکندبر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلیاین سبو امروز اگر نشکست فردا بشکندگوهر ما را شکستن مومیایی کرده استسبز گردد خار اگر در دیده ما بشکندخود شکن را از شکست دیگران اندیشه نیستفارغ است از سنگ چون بی سنگ مینا بشکندهر سر خاری کلید قفل چندین آبله استوای بر آن کس که خاری بی محابا بشکندتخته تعلیم ما دلبستگان ساحل استدر کنار لطف هر کشتی که دریا بشکندعندلیبی را که از گل با خیال گل خوش استجلوه گل خار در چشم تماشا بشکنداز شکستن تیغ ما در موج جوهر گم شده استدست بیداد فلک دیگر چه از ما بشکند؟از حباب ما گره در کار بحر افتاده استمی کشد دریا نفس هر گاه ما را بشکندکشتی ما چون صدف در دامن ساحل شکستوقت موجی خوش که در آغوش دریا بشکندحیرت این خار نایابی که در پای من استپای سوزن در گریبان مسیحا بشکنداز شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی استعشق کو کاین شیشه ها را جمله یکجا بشکند؟همت مردانه می خواهد گذشتن از جهانیوسفی باید که بازار زلیخا بشکندچشم آهو شوق لیلی از دل مجنون نبرداین خماری نیست کز هر جا صهبا بشکندحیرتی داریم کز خاریدن سر فارغیمآسمان گر شیشه خود بر سرما بشکندپرتو آیینه ما پرده پوش عیبهاستمی کند بر خود ستم هر کس که ما را بشکندبال پروازش در آن عالم بود صائب فزونهر که اینجا بیشتر در دل تمنا بشکند
غزل شماره ۲۵۷۳ هر که خار آرزو در دیده دل بشکندبی تردد پای در دامان منزل بشکنداز هجوم آرزو جای نفس در سینه نیستسخت می ترسم که آخر شهپر دل بشکندبا دوصد بند گران عالم زما پرشور شدآه اگر زور جنون ما سلاسل بشکنداز مروت نیست حرف سخت با عاشق زدنسنگدل آن کس که بال مرغ بسمل بشکندهر که بیش از ظرف می بخشد به ارباب سؤالکاسه در یوزه را بر فرق سایل بشکنددست مجنون از حجاب عشق بر دل نقش بستشوخی لیلی مگر دامان محمل بشکندسنگ گردد شیشه چون راجع به اصل خویش شددل زعصیان سخت چون گردید مشکل بشکندخویش را بشکن، که برگردد به دریا زودترموج را بر یکدگر چندان که ساحل بشکندبه که از سر گیرد احرام حریم کعبه راراهرو را زیر پا گر خار غافل بشکندتشنه دریا به هر موجی تسلی کی شود؟کی خمار من به آب تیغ قاتل بشکند؟تار و پود موج این دریا بهم پیوسته استمی زند بر هم جهان را هر که یک دل بشکندنیست در طالع دل بی حاصل ما را قبولکیست صائب گوشه این فرد باطل بشکند
غزل شماره ۲۵۷۴ از نزاکت رنگ اگر بر چهره گل بشکندخار از بیطاقتی در چشم بلبل بشکندنخل ماتم می دهد سامان برای خویشتنهر که شاخی از گلستان بی تأمل بشکندنیست از آتش عنانی در بساط نوبهارآنقدر فرصت که دامن بر میان گل بشکنددست شوخی چون بر آرد ز آستین آن شاخ گلبیضه های غنچه را بر فرق بلبل بشکنداین گره کز زلف او افتاد در کار چمنشانه باد صبا در زلف سنبل بشکندبر نیاید با دل خودکام، صددریا شراباین خمار از آب شمشیر تغافل بشکندقامت خم مانع عمر سبکرفتار نیستسیل از رفتن نمی ماند اگر پل بشکندنیست ممکن راه یابد در گلستانش نسیمگرچنین دل در خم آن زلف و کاکل بشکندمی شود چون تیغ کوه از ابر رحمت آبدارهر که صائب پا به دامان توکل بشکند
غزل شماره ۲۵۷۵ سایه تا بر گلستان آن قامت رعنا فکندشاخ گل را رعشه از کف ساغر صهبا فکندآنچنان کز خط کشیدن صفحه باطل می شودجلوه او یک خیابان سرو را از پافکندچون سپند آید سویدا در دل عاشق به رقصپرده تا از روی خود آن آتشین سیما فکندبا وجود مغز، لایق نیست پیچیدن به پوستحق پرستی هر دو عالم را زچشم مافکندشد ره خوابیده هم پرواز با موج سرابتا غزال وحشی من سایه بر صحرافکندهر که پشت پا نزد بر خواب در راه طلبکی به منزل می تواند پا به روی پافکندمن به آهی کوه غم از پیش دل برداشتمرخنه ها فرهاد اگر از تیشه در خار افکندسوزنی صائب بود در عالم تجرید باردر میاه راه بار خود ازان عیسی فکند