انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 260 از 718:  « پیشین  1  ...  259  260  261  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۹۶

غنچه خسبانی که از زانوی خود بالین کنند
از شکست تن کمند شوق را پرچین کنند

گرچه در ظاهر به زیردست و پا افتاده اند
بگذرند از نه فلک چون رخش همت زین کنند

سالها در خرقه پشمینه خون خود خورند
تا دم خود را چو آهوی ختا مشکین کنند

در محیط تلخ، دندان بر سر دندان نهند
تا چو گوهر استخوان خویش را شیرین کنند

کوههای درد چون رطل گران بر سر کشند
تا زطاعت پله میزان خود سنگین کنند

سنگ را سازند لعل از روی دل چون آفتاب
خانه ها را زرنگار از چهره زرین کنند

بر چراغ مرده از نور یقین عیسی شوند
دردهای کهنه را درمان به درد دین کنند

در هوا چون خرده جان شرر رقصان شود
گر ز روی شوق خون مرده را تلقین کنند

می شود در یک دم از اوتاد، چون کوه گران
کاه برگی را که آن دریادلان تمکین کنند

گرچه دارند اختیار بالش زانوی حور
چون سبو در پای خم از دست خود بالین کنند

مایه داران مروت با لب خندان چو گل
خون خود با خونبها در دامن گلچین کنند

صائب از دامان ایشان دست رغبت بر مدار
کآبهای تلخ را این ابرها شیرین کنند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۹۷

هر کجا خوبان چراغ دلبری بر می کنند
شمع را پروانه، آتش را سمندر می کنند

عشق را با ناتوانان التفات دیگرست
فربه انصافان شکار صید لاغر می کنند

آه ازین خورشید رخساران که از تردامنی
از گریبان دگر هر صبح سر برمی کنند

غافلان را عمر در امروز و فردا می رود
عارفان امروز را فردای محشر می کنند

نامه پردازان در ایام فراق دوستان
با کدامین دست و دل یارب قلم سر می کنند

در زمین پاک خرسندی قناعت پیشگان
خاک می لیسند و استغنا به شکر می کنند

هوشیاران را غم ایام می سازد زبون
درد نوشان زود غم را خاک بر سر می کنند

پخته شو تا روز محشر ایمن از دوزخ شوی
ورنه عود خام را در کار مجمر می کنند

صحبت دریادلان صائب بهار رحمت است
موم را در یک نفس این قوم عنبر می کنند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۹۸

نیستم غمگین که خالی چون کدویم می کنند
کز می گلرنگ صاحب آبرویم می کنند

دست من چون برگ تاک از رعشه ساغر گیر نیست
باده چون مینا دگرها در گلویم می کنند

گرچه می سازم جهانی را زصهبا تر دماغ
هر کجا سنگی است در کار سبویم می کنند

می شود بر دیده من عالم روشن سیاه
جای می گر آب حیوان در کدویم می کنند

گرچه بیقدرم، ولی از دیده چون غایب شوم
همچو ماه عید مردم جستجویم می کنند

می کنند از من توقع صد دعای مستجاب
مشت آبی گر کرم بهر وضویم می کنند

کار سوزن می کند با سینه صدچاک من
رشته مریم اگر صرف رفویم می کنند

می کنم شکر بخیلان از کریمان بیشتر
کز ره امساک حفظ آبرویم می کنند

از تسلیم چون شکر گوارا می کنم
زهر اگر صائب حریفان در گلویم می کنند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۵۹۹

سالکان خودنما قطع بیابان می کنند
و اصلان چون آسمان در خویش جولان می کنند

گوشه عزلت گلستان است بر ارباب فقر
شیر مردان در قفس عیش نیستان می کنند

سنگ طفلان است باغ دلگشا دیوانه را
پسته ما را به زخم سنگ خندان می کنند

طاق ابرویی که من دیدم ازین سنگین دلان
قبله را در گوشه گیری طاق نسیان می کنند

قسمت ما سینه چاک و دل صدپاره است
از همان گلبن که مردم گل به دامان می کنند

جلوه رنگین ندارد عاقبت، هشیار باش
شهپر طاوس را آخر مگس ران می کنند

گر چنین صائب به شور آیند ارباب سخن
شور محشر را حصاری در نمکدان می کنند

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۰۰

رهنوردانی که چون خورشید تنها می روند
از زمین پست بر اوج ثریا می روند

روح مجنون را زتنهایی برون می آورند
عاشقان از شهر اگر گاهی به صحرا می روند

خانه بر دوشان مشرب از غریبی فارغند
چون کمان در خانه خویشند هر جا می روند

موج را سر رشته می گردد به دریا منتهی
راههای مختلف آخر به یک جا می روند

دامن مادر به آغوش پدر بگزیده اند
طفل طبعانی که از دنبال دنیا می روند

خانه پردازان چو سیلاب از جهان آب و گل
بی توقف راست تا آغوش دریا می روند

رهروان را چشم شور صبح می سازد خنک
زین سبب این راه را مردان به شبها می روند

از گرانجانان چو کوه قاف ایمن نیستند
اهل وحشت گر به زیر بال عنقا می روند

فارغ از همراه گردد هر که خود را جمع ساخت
مردم آشفته، با همراه تنها می روند

چون زبان شانه از فیض خموشی اهل دل
در رگ و در ریشه زلف چلیپا می روند

آرزوی خام، عالم را بیابان مرگ کرد
همچنان خامان به دنبال تمنا می روند

تن پرستانی که صائب از خودی نگریختند
زیر دیوارند اگر بیرون زدنیا می روند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۰۱

گوشه گیران کامیاب از عالم بالا شوند
فکرها در گوشه گیری آسمان پیما شوند

توتیای چشم روزنها بود نور چراغ
دل چو روشن گشت اعضا سر بسر بینا شوند

قطره ما چون صدف روزی که بگشاید دهن
تا چه دریاها درین یک قطره ناپیدا شوند

صاف کن آیینه دل را درین بستانسرا
تا سراسر برگها چون طوطیان گویا شوند

محو شد در روی او هر چشم بینایی که بود
اختران در پرتو خورشید ناپیدا شوند

در میان این گهرها رنگ سنگ تفرقه است
چون به بیرنگی رسند این گوهران یکتا شوند

شد پریشان مغز ما از فکر، صائب کو جنون؟
تا چو دستار این بلاها از سر ما واشوند

سالها اهل سخن باید که خون دل خورند
تا چو صائب آشنای طرز مولانا شوند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۰۲

بی زبان جمعی که از حیرت چو ماهی می شوند
محرم دریای اسرار الهی می شوند

چون سر فکرت به جیب و پای در دامن کشند
بی نیاز از تاج و تخت پادشاهی می شوند

از پریدن باز می دارند چشم حرص را
چهره هایی کز قناعت زرد و کاهی می شوند

چیست دنیا تا کند آزاد مردان را اسیر؟
این نهنگان کی زبون دام ماهی می شوند؟

همچو شمع آنان که دارند از دل روشن نصیب
زود آب از خجلت زرین کلاهی می شوند

ظلمت از هستی است، ورنه رهنوردان عدم
شمع جان خاموش می سازند و راهی می شوند

صائب آن جمعی که پاس خویش دارند از گناه
مبتلا آخر به عجب بیگناهی می شوند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۰۳

کی به کوشش عاقلان را نشأه سودا دهند؟
عشق تشریفی بود کز عالم بالا دهند

عارفان چون دل به آن یکتای بی همتا دهند
هر دو عالم را طلاق اول به پشت پا دهند

دست در دامان همت زن که گوهر می شود
قطره آبی اگر از عالم بالا دهند

هر که چون پیکان زبان او بود با دل یکی
راست کیشان چون خدنگش بر سر خود جا دهند

آتش دوزخ زننگ ما نهان در سنگ شد
نامه ما را مگر فردا به دست ما دهند

پایه عزت بلندی گیرد از افتادگی
از قلم چون حرفی افتد در کنارش جا دهند

مستی غفلت عنان صائب زدست ما ربود
چون عنان اختیار ما به دست ما دهند؟
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۰۴

در گذر از گفتگو تا ساغر هوشت دهند
جنت در بسته از لبهای خاموشت دهند

سرمپیچ از گوشمال آن دو زلف عنبرین
تا لبی خندانتر از صبح بناگوشت دهند

پاره دل را چو عود خام بر آتش گذار
تا پریزاد سخن را سر به آغوشت دهند

تا نگردد خانه زنبور، دل از زخم نیش
نیست ممکن در گلستان جهان نوشت دهند

لنگر تمکین این بزم است بیهوشی ترا
می روی بیرون ازین محفل اگر هوشت دهند

بر تو از گوش گران این وحشت آبادست خوش
زود در فریاد می آیی اگر گوشت دهند

چون نجوشی در خم گردون ز روی اختیار
جوش بیتابی مزن صائب اگر جوشت دهند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۰۵

کی به ارباب تجرد مال دنیا می دهند؟
آب از سرچشمه سوزن به عیسی می دهند

کیست تا سیراب سازد این سفال خشک را؟
چون به گوهر قطره آبی زدریا می دهند

با زبردستی جوانمردان میدان وجود
خاکمال دشمن از راه مدارا می دهند

می دهند از کف به سیم قلب ماه مصر را
کوته اندیشان که دین خود به دنیا می دهند

دوربینانی که آگاهند از طغیان نفس
در شکست خویش کی فرصت به اعدامی دهند؟

پوچ مغزانی که بر گفتار می آرند زور
خرمن خود را به دست بادپیما می دهند

رتبه دیوانگی گر نیست بالاتر زعقل
داغ سودا را چرا بر فرق سرجا می دهند؟

گوشه گیران ایمن از آسیب شهرت نیستند
گر به کوه قاف پشت خود چو عنقا می دهند

شهر صائب بر شکوه عشق تنگی می کند
زین سبب دیوانگان را سر به صحرا می دهند
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 260 از 718:  « پیشین  1  ...  259  260  261  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA