انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 272 از 718:  « پیشین  1  ...  271  272  273  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۱۷

دل ز احیای شب دیجور روشن می شود
زین جواهر سرمه چشم کور روشن می شود

خویش را زیر و زبر کن کز فروغ آفتاب
بیشتر ویرانه از معمور روشن می شود

از خط شبرنگ می گردد نمایان آن دهن
راه این تنگ شکر از مور روشن می شود

با دل آزاری نگردد جمع حسن عاقبت
ز آتش آخر خانه زنبور روشن می شود

با دل سنگین نیم از رحمت حق ناامید
کز چراغان نجلی طور روشن می شود

شمع بی فانوس می سازد دل ما را سیاه
دیده ما از رخ مستور روشن می شود

شمع کافوری ندارد سود بر روی مزار
صائب از نور عبادت گور روشن می شود


بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  ویرایش شده توسط: andishmand   
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۱۸

خانه مردم اگر از ماه روشن می شود
کلبه تاریک ما از آه روشن می شود

جلوه برقی نیستان را چراغان می کند
عالمی از یک دل آگاه روشن می شود

در عزیمت راهرو چون صبح اگر صادق بود
هر قدر تاریک باشد راه روشن می شود

چون ید بیضا ز خوان نعمت فرعونیان
دست خود را گر کنی کوتاه، روشن می شود

تشنه دیدار هیهات است گردد ناامید
عاقبت از ماه کنعان چاه روشن می شود

از هم آوازان برافروزد شبستان خیال
این ره تاریک از همراه روشن می شود

دیگران را از نفس آیینه گر گردد سیاه
سینه ما از نسیم آه روشن می شود

نیست غیر از گوشه دل در جهان آب و گل
خانه ای کز بستن درگاه روشن می شود

آتشی در دل نهان دارم که سنگ از پرتوش
چون کف دست کلیم الله روشن می شود

سرسری نتوان به کنه حیله اندوزان رسید
کز تأمل آب زیرکاه روشن می شود

ترجمان خانه بیدل صریر او بس است
حال ما از ناله جانکاه روشن می شود

خانه ما را ز بی برگی نمی باشد چراغ
از چراغ رهگذر گه گاه روشن می شود

نیست جز دریوزه دل، بستگیها را کلید
کور اگر آید به این درگاه روشن می شود

صائب ازکرم شب افروزی درین ظلمت سرا
کلبه ما قانعان چون ماه روشن می شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۱۹

از تجرد نور حکمت در دل افزون می شود
خم چون خالی شد ز می جای فلاطون می شود

صبر بر بی حاصلی می بایدش چون سروکرد
در ریاض آفرینش هر که موزون می شود

می چو شد انگور، بیرون آید از زندان خم
می برم غیرت بر آن عاقل که مجنون می شود

بر امید وصل، عاشق تن به سختی می دهد
بهر شیرین کوهکن حمال گلگون می شود

از غبار دل مگر انشای صحرایی کند
ورنه هامون کی حریف شور مجنون می شود؟

می کند در پرده شب جلوه دیگر شراب
از خط افزون نشأه لبهای میگون می شود

نیست قیل و قال ما چون عندلیبان بهر گل
بر سر خار ملامت بیشتر خون می شود

گر چنین خواهد ز بار حرص خم شد پشتها
خاک در اندک زمان منعم ز قارون می شود

پیش عفو حق چه باشد جرم ما آلودگان؟
بحر از سیلاب یک ساعت دگرگون می شود

ناصح بیدرد صائب هرزه می سوزد نفس
می شود فرزانه مجنون مشک اگر خون می شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۲۰

از نظربازان کمال حسن افزون می شود
از فشار طوق قمری سرو موزون می شود

نشکند هرگز خمار آتش از اشک کباب
عشق کی سیراب از دلهای پرخون می شود؟

نیست ممکن یافتن مضمون خط یار را
خوبی خط پرده رخسار مضمون می شود

برنمی آید به ناز بی نیازیهای عشق
ورنه لیلی همچو آهو رام مجنون می شود

از خمار زندگی هرگز نگردد روی زرد
خون هر کس رزق آن لبهای میگون می شود

طوق احسان برنتابد خاطر آزدگان
پاک گوهر از بخیلان بیش ممنون می شود

نیست در میخانه تحصیل کمال ازراه درس
هر که چون خم خالی از خود شد فلاطون می شود

می فزاید رغبت صیاد را دام و کمند
از وفور مال، حرص جاه افزون می شود

از دل پرخون شکایت صائب از انصاف نیست
می شود دریای رحمت دل چو پر خون می شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۲۱

گر چنین چشم ترم میراب هامون می شود
رفته رفته گردبادش بید مجنون می شود

از ضمیر صاف خود گرد تعلق شسته است
قطره در دست صدف زان در مکنون می شود

پیر دیر از خشت خم گر لوح تعلیمش کند
طفل ما در هفته اول فلاطون می شود

بس که دارد بر گلویم اشک خونین کار تنگ
می رساند تا به لب خود را نفس خون می شود

دسترنج کوهکن حاشا که ماند پیش عشق
تیشه فولاد نعل پای گلگون می شود

در دیار ما که رسم بی کلاهی کسوت است
هر که سر از تاج می پیچد فریدون می شود

خاک خور چون آفتاب و زر به دامن بخش کن
کانچه در خاکش گذاری رزق قارون می شود

پسته اش گر در شکر ریزی چنین بندد کمر
خواب تلخ از دیده بادام بیرون می شود

چون نسوزد دل درون سینه من چون چراغ؟
چهره آیینه از عکس تو گلگون می شود

در دل شب صائب از دل ناله گرمی بکش
لشکر غفلت پریشان زین شبیخون می شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۲۲

غفلت دل از شراب ناب افزون می شود
ناروایی در متاع از آب افزون می شود

می فزاید بر شتاب زندگی قد دوتا
در ته پل سرعت سیلاب افزون می شود

دیده ارباب غفلت را، ز بوی پیرهن
پرده ای بر پرده های خواب افزون می شود

می کند داغ محبت ناتمامان را تمام
ماه نو از مهر عالمتاب افزون می شود

شد ز خط لعل لب میگون او سیرابتر
چشمه را در نوبهاران آب افزون می شود

می زند بر آتش لب تشنگان دامن سراب
سوزش پروانه در مهتاب افزون می شود

می فزاید هر قدر بر خط مشکین پیچ وتاب
عشق را اسباب پیچ وتاب افزون می شود

نیست ممکن کعبه را بیرون ز یکتایی برد
هر قدر از شش جهت محراب افزون می شود

می زند کان نمک ناخن به داغ تشنگی
رغبت می در شب مهتاب افزون می شود

می فزاید اعتبار حسن راصائب حیا
قیمت گوهر به قدر آب افزون می شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۲۳

ضطراب دل ز چشم روشن افزون می شود
داغ مرغ بسته پر از روزن افزون می شود

پرده پوشی کرد دل را در جنون بیتابتر
بیقراری شعله را از دامن افزون می شود

دیدن روشنگران بر اهل غیرت مشکل است
زنگ بر آیینه ام در گلخن افزون می شود

عاشق گنج گهر را نیست آسایش ز مرگ
پیچ و تاب مار در خوابیدن افزون می شود

چشم بی اشکی چو می بینند ماتم دیدگان
حلقه ای بر حلقه های شیون افزون می شود

صحبت خورشید رویان کیمیای فربهی است
ماه نو هر روز یک پیراهن افزون می شود

رعشه می افتد به جان از دیدن موی سفید
صبح، پیچ وتاب شمع روشن افزون می شود

مهلت دنیا فزاید عقده های حرص را
شاخ آهو را گره از ماندن افزون می شود

نیست جز آه ندامت حاصل تن پروری
شعله رعنا می شود چون روغن افزون می شود

حسن چندانی که افزاید به ناز و دلبری
عاشقان را روزی دل خوردن افزون می شود

می توان کوته به رفتن کرد راه عقل را
راه بی پایان عشق از رفتن افزون می شود

لطف غمخواران مرا صائب به خاک و خون کشید
زخم خار از کاوکاو سوزن افزون می شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۲۴

آب و رنگ حسن بیش از خانه زین می شود
در نگین دان دانه یاقوت رنگین می شود

می شود ناز و غرور نیکوان از خط زیاد
وحشت آهو فزون گردد چو مشکین می شود

شوخترشد چشم مست یار در دوران خط
گرچه در فصل بهاران خواب سنگین می شود

بیستون بر کوهکن خواب فراغت تلخ کرد
کارفرما می شود چون کار شیرین می شود

سرخی خجلت ز بی اشکی فزاید چشم را
چون ز می خالی شود این شیشه رنگین می شود

در دل افسرده ما نغمه را تأثیر نیست
زنده خون مرده ما کی به تلقین می شود؟

سر به دنبالش گذارد چشم بدبین بیشتر
هرقدر بال و پر طاووس رنگین می شود

نیست در دارالامان خامشی بیم گزند
غنچه از واکردن لب خرج گلچین می شود

می کند در زخم نیکی را تلافی غیرتم
هر که بر دل می نهد دستم، نگارین می شود

نیست بی صورت اگر دست از جلای دل کشم
طوطی از آیینه بی زنگ خودبین می شود

نیست جان غافلان را از تن خاکی ملال
خواب سنگین اجل را خشت بالین می شود

هر که از دریای وحدت سر بر آرد چون حباب
در نظر موج سرابش صورت چین می شود

می نماید کاسه در یوزه گوش خلق را
هر که صائب قانع از احسان به تحسین می شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۲۵

بی کمند انداز چین آن زلف مشکین می شود
این کمند ازشوخ چشمی خود بخود چین می شود

می کند بیدار حسنش آرزوی خفته را
بلبل از شوخی درین گلزار گلچین می شود

خامه مو اینقدرها هم رسا می بوده است؟
پشت پا از سنبل زلفش نگارین می شود؟

بیستون بر کوهکن خواب فراغت تلخ کرد
زود می چسبد به دل کاری که شیرین می شود

در دل روشن بود تائثیر دیگر حرف را
چهره نازک به یک پیمانه رنگین می شود

هرزه گویان بر سر خود، خود بلا می آورند
خنده کبکان دلیل راه شاهین می شود

خرمن گل را به یک آغوش دیدن مشکل است
خانه شهری خراب از خانه زین می شود

لاله زار حسن را می شبنم بیگانه است
سیب غبغب از سهیل شرم رنگین می شود

با خدا بگذار کار دل که این آیینه را
هر که پردازد به زور دست، خودبین می شود

کلک صائب گر چنین خواهد سخن پرداز شد
هر که را باشد نفس، در کار تحسین می شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  ویرایش شده توسط: andishmand   
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۲۶

نفس سرکش بی ریاضت رهنما کی می شود؟
اژدها فرعون را در کف عصا کی می شود؟

فقر هیهات است گردد جمع با تن پروری
تا پر از شکر بود نی بوریا کی می شود؟

نفس چون مطلق عنان شد قابل اصلاح نیست
سگ چو شد دیوانه دیگر آشنا کی می شود؟

از تهیدستی شکایت می کند بیجا حباب
وصل گوهر جمع با کسب هوا کی می شود؟

در نیام کج نسازد تیغ قد خویش راست
سرفرازی جمع با پشت دو تا کی می شود؟

نیست سیری آتش سوزنده را از خار و خس
حرص را از سیم و زر کم اشتها کی می شود؟

جوشن داودی اینجا شاهراه ناوک است
سخت جانی مانع تیر قضا کی می شود؟

می برد یاد وطن را عزت غربت ز دل
آب چون واصل به گوهر شد جدا کی می شود؟

ابر را دریا به روی تلخ از سروا نکرد
چین ابرو مانع حرص گداکی می شود؟

با زمین گیران غفلت گفتگو بی حاصل است
این ره خوابیده بیدار از دراکی می شود؟

یک صدف می باشد از چندین صدف صاحب گهر
هر که را دستی است، از اهل دعا کی می شود؟

از نصیحت مست را هشیار کردن مشکل است
شور دریا کم به سعی ناخدا کی می شود؟

نعل دولت از سبکسیری است در آتش مدام
دل خنک از سایه بال هماکی می شود؟

حسن آب زندگی از موج می گردد زیاد
لعل جان بخش تو از خط بی صفا کی می شود؟

نیست صائب هر که را از شوق در سر آتشی
خار صحرا، خواب مخمل زیرپا کی می شود؟
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 272 از 718:  « پیشین  1  ...  271  272  273  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA