غزل شماره ۲۷۱۷ دل ز احیای شب دیجور روشن می شودزین جواهر سرمه چشم کور روشن می شودخویش را زیر و زبر کن کز فروغ آفتاببیشتر ویرانه از معمور روشن می شوداز خط شبرنگ می گردد نمایان آن دهنراه این تنگ شکر از مور روشن می شودبا دل آزاری نگردد جمع حسن عاقبتز آتش آخر خانه زنبور روشن می شودبا دل سنگین نیم از رحمت حق ناامیدکز چراغان نجلی طور روشن می شودشمع بی فانوس می سازد دل ما را سیاهدیده ما از رخ مستور روشن می شودشمع کافوری ندارد سود بر روی مزارصائب از نور عبادت گور روشن می شود
غزل شماره ۲۷۱۸ خانه مردم اگر از ماه روشن می شودکلبه تاریک ما از آه روشن می شودجلوه برقی نیستان را چراغان می کندعالمی از یک دل آگاه روشن می شوددر عزیمت راهرو چون صبح اگر صادق بودهر قدر تاریک باشد راه روشن می شودچون ید بیضا ز خوان نعمت فرعونیاندست خود را گر کنی کوتاه، روشن می شودتشنه دیدار هیهات است گردد ناامیدعاقبت از ماه کنعان چاه روشن می شوداز هم آوازان برافروزد شبستان خیالاین ره تاریک از همراه روشن می شوددیگران را از نفس آیینه گر گردد سیاهسینه ما از نسیم آه روشن می شودنیست غیر از گوشه دل در جهان آب و گلخانه ای کز بستن درگاه روشن می شودآتشی در دل نهان دارم که سنگ از پرتوشچون کف دست کلیم الله روشن می شودسرسری نتوان به کنه حیله اندوزان رسیدکز تأمل آب زیرکاه روشن می شودترجمان خانه بیدل صریر او بس استحال ما از ناله جانکاه روشن می شودخانه ما را ز بی برگی نمی باشد چراغاز چراغ رهگذر گه گاه روشن می شودنیست جز دریوزه دل، بستگیها را کلیدکور اگر آید به این درگاه روشن می شودصائب ازکرم شب افروزی درین ظلمت سراکلبه ما قانعان چون ماه روشن می شود
غزل شماره ۲۷۱۹ از تجرد نور حکمت در دل افزون می شودخم چون خالی شد ز می جای فلاطون می شودصبر بر بی حاصلی می بایدش چون سروکرددر ریاض آفرینش هر که موزون می شودمی چو شد انگور، بیرون آید از زندان خممی برم غیرت بر آن عاقل که مجنون می شودبر امید وصل، عاشق تن به سختی می دهدبهر شیرین کوهکن حمال گلگون می شوداز غبار دل مگر انشای صحرایی کندورنه هامون کی حریف شور مجنون می شود؟می کند در پرده شب جلوه دیگر شراباز خط افزون نشأه لبهای میگون می شودنیست قیل و قال ما چون عندلیبان بهر گلبر سر خار ملامت بیشتر خون می شودگر چنین خواهد ز بار حرص خم شد پشتهاخاک در اندک زمان منعم ز قارون می شودپیش عفو حق چه باشد جرم ما آلودگان؟بحر از سیلاب یک ساعت دگرگون می شودناصح بیدرد صائب هرزه می سوزد نفسمی شود فرزانه مجنون مشک اگر خون می شود
غزل شماره ۲۷۲۰ از نظربازان کمال حسن افزون می شوداز فشار طوق قمری سرو موزون می شودنشکند هرگز خمار آتش از اشک کبابعشق کی سیراب از دلهای پرخون می شود؟نیست ممکن یافتن مضمون خط یار راخوبی خط پرده رخسار مضمون می شودبرنمی آید به ناز بی نیازیهای عشقورنه لیلی همچو آهو رام مجنون می شوداز خمار زندگی هرگز نگردد روی زردخون هر کس رزق آن لبهای میگون می شودطوق احسان برنتابد خاطر آزدگانپاک گوهر از بخیلان بیش ممنون می شودنیست در میخانه تحصیل کمال ازراه درسهر که چون خم خالی از خود شد فلاطون می شودمی فزاید رغبت صیاد را دام و کمنداز وفور مال، حرص جاه افزون می شوداز دل پرخون شکایت صائب از انصاف نیستمی شود دریای رحمت دل چو پر خون می شود
غزل شماره ۲۷۲۱ گر چنین چشم ترم میراب هامون می شودرفته رفته گردبادش بید مجنون می شوداز ضمیر صاف خود گرد تعلق شسته استقطره در دست صدف زان در مکنون می شودپیر دیر از خشت خم گر لوح تعلیمش کندطفل ما در هفته اول فلاطون می شودبس که دارد بر گلویم اشک خونین کار تنگمی رساند تا به لب خود را نفس خون می شوددسترنج کوهکن حاشا که ماند پیش عشقتیشه فولاد نعل پای گلگون می شوددر دیار ما که رسم بی کلاهی کسوت استهر که سر از تاج می پیچد فریدون می شودخاک خور چون آفتاب و زر به دامن بخش کنکانچه در خاکش گذاری رزق قارون می شودپسته اش گر در شکر ریزی چنین بندد کمرخواب تلخ از دیده بادام بیرون می شودچون نسوزد دل درون سینه من چون چراغ؟چهره آیینه از عکس تو گلگون می شوددر دل شب صائب از دل ناله گرمی بکشلشکر غفلت پریشان زین شبیخون می شود
غزل شماره ۲۷۲۲ غفلت دل از شراب ناب افزون می شودناروایی در متاع از آب افزون می شودمی فزاید بر شتاب زندگی قد دوتادر ته پل سرعت سیلاب افزون می شوددیده ارباب غفلت را، ز بوی پیرهنپرده ای بر پرده های خواب افزون می شودمی کند داغ محبت ناتمامان را تمامماه نو از مهر عالمتاب افزون می شودشد ز خط لعل لب میگون او سیرابترچشمه را در نوبهاران آب افزون می شودمی زند بر آتش لب تشنگان دامن سرابسوزش پروانه در مهتاب افزون می شودمی فزاید هر قدر بر خط مشکین پیچ وتابعشق را اسباب پیچ وتاب افزون می شودنیست ممکن کعبه را بیرون ز یکتایی بردهر قدر از شش جهت محراب افزون می شودمی زند کان نمک ناخن به داغ تشنگیرغبت می در شب مهتاب افزون می شودمی فزاید اعتبار حسن راصائب حیاقیمت گوهر به قدر آب افزون می شود
غزل شماره ۲۷۲۳ ضطراب دل ز چشم روشن افزون می شودداغ مرغ بسته پر از روزن افزون می شودپرده پوشی کرد دل را در جنون بیتابتربیقراری شعله را از دامن افزون می شوددیدن روشنگران بر اهل غیرت مشکل استزنگ بر آیینه ام در گلخن افزون می شودعاشق گنج گهر را نیست آسایش ز مرگپیچ و تاب مار در خوابیدن افزون می شودچشم بی اشکی چو می بینند ماتم دیدگانحلقه ای بر حلقه های شیون افزون می شودصحبت خورشید رویان کیمیای فربهی استماه نو هر روز یک پیراهن افزون می شودرعشه می افتد به جان از دیدن موی سفیدصبح، پیچ وتاب شمع روشن افزون می شودمهلت دنیا فزاید عقده های حرص راشاخ آهو را گره از ماندن افزون می شودنیست جز آه ندامت حاصل تن پروریشعله رعنا می شود چون روغن افزون می شودحسن چندانی که افزاید به ناز و دلبریعاشقان را روزی دل خوردن افزون می شودمی توان کوته به رفتن کرد راه عقل راراه بی پایان عشق از رفتن افزون می شودلطف غمخواران مرا صائب به خاک و خون کشیدزخم خار از کاوکاو سوزن افزون می شود
غزل شماره ۲۷۲۴ آب و رنگ حسن بیش از خانه زین می شوددر نگین دان دانه یاقوت رنگین می شودمی شود ناز و غرور نیکوان از خط زیادوحشت آهو فزون گردد چو مشکین می شودشوخترشد چشم مست یار در دوران خطگرچه در فصل بهاران خواب سنگین می شودبیستون بر کوهکن خواب فراغت تلخ کردکارفرما می شود چون کار شیرین می شودسرخی خجلت ز بی اشکی فزاید چشم راچون ز می خالی شود این شیشه رنگین می شوددر دل افسرده ما نغمه را تأثیر نیستزنده خون مرده ما کی به تلقین می شود؟سر به دنبالش گذارد چشم بدبین بیشترهرقدر بال و پر طاووس رنگین می شودنیست در دارالامان خامشی بیم گزندغنچه از واکردن لب خرج گلچین می شودمی کند در زخم نیکی را تلافی غیرتمهر که بر دل می نهد دستم، نگارین می شودنیست بی صورت اگر دست از جلای دل کشمطوطی از آیینه بی زنگ خودبین می شودنیست جان غافلان را از تن خاکی ملالخواب سنگین اجل را خشت بالین می شودهر که از دریای وحدت سر بر آرد چون حبابدر نظر موج سرابش صورت چین می شودمی نماید کاسه در یوزه گوش خلق راهر که صائب قانع از احسان به تحسین می شود
غزل شماره ۲۷۲۵ بی کمند انداز چین آن زلف مشکین می شوداین کمند ازشوخ چشمی خود بخود چین می شودمی کند بیدار حسنش آرزوی خفته رابلبل از شوخی درین گلزار گلچین می شودخامه مو اینقدرها هم رسا می بوده است؟پشت پا از سنبل زلفش نگارین می شود؟بیستون بر کوهکن خواب فراغت تلخ کردزود می چسبد به دل کاری که شیرین می شوددر دل روشن بود تائثیر دیگر حرف راچهره نازک به یک پیمانه رنگین می شودهرزه گویان بر سر خود، خود بلا می آورندخنده کبکان دلیل راه شاهین می شودخرمن گل را به یک آغوش دیدن مشکل استخانه شهری خراب از خانه زین می شودلاله زار حسن را می شبنم بیگانه استسیب غبغب از سهیل شرم رنگین می شودبا خدا بگذار کار دل که این آیینه راهر که پردازد به زور دست، خودبین می شودکلک صائب گر چنین خواهد سخن پرداز شدهر که را باشد نفس، در کار تحسین می شود
غزل شماره ۲۷۲۶ نفس سرکش بی ریاضت رهنما کی می شود؟اژدها فرعون را در کف عصا کی می شود؟فقر هیهات است گردد جمع با تن پروریتا پر از شکر بود نی بوریا کی می شود؟نفس چون مطلق عنان شد قابل اصلاح نیستسگ چو شد دیوانه دیگر آشنا کی می شود؟از تهیدستی شکایت می کند بیجا حبابوصل گوهر جمع با کسب هوا کی می شود؟در نیام کج نسازد تیغ قد خویش راستسرفرازی جمع با پشت دو تا کی می شود؟نیست سیری آتش سوزنده را از خار و خسحرص را از سیم و زر کم اشتها کی می شود؟جوشن داودی اینجا شاهراه ناوک استسخت جانی مانع تیر قضا کی می شود؟می برد یاد وطن را عزت غربت ز دلآب چون واصل به گوهر شد جدا کی می شود؟ابر را دریا به روی تلخ از سروا نکردچین ابرو مانع حرص گداکی می شود؟با زمین گیران غفلت گفتگو بی حاصل استاین ره خوابیده بیدار از دراکی می شود؟یک صدف می باشد از چندین صدف صاحب گهرهر که را دستی است، از اهل دعا کی می شود؟از نصیحت مست را هشیار کردن مشکل استشور دریا کم به سعی ناخدا کی می شود؟نعل دولت از سبکسیری است در آتش مدامدل خنک از سایه بال هماکی می شود؟حسن آب زندگی از موج می گردد زیادلعل جان بخش تو از خط بی صفا کی می شود؟نیست صائب هر که را از شوق در سر آتشیخار صحرا، خواب مخمل زیرپا کی می شود؟