غزل شماره ۲۸۴۶ زگل تنها کجا بزم گلستان ساز می گردد؟که این هنگامه گرم از شعله آواز می گرددامید بازگشتن دل به زلف او عبث داردبه ناف آهوان کی نافه هرگز باز می گردد؟به روی بستر گل خواب راحت نیست شبنم رانقاب از روی گلرنگ که امشب باز می گردد؟تعجب نیست گردد گرد خط داروی بیهوشینگه در پرده چشمی که خواب ناز می گرددمشبک می شود چون پرده زنبوری از کاوشاگر سد سکندر پرده این راز می گرددتو کز اهل بصیرت نیستی قطع منازل کنکه بینا چون شرر و اصل به یک پرواز می گرددندارد در کمند جذبه بحر لطف کوتاهیکه هر موجی که می بینی به دریا باز می گرددملامتگر سر از دنبال بد گوهر نمی داردزبان آتشین شمع خرج گاز می گرددبه فردای قیامت می فتد نشو و نمای مابه این تمکین اگر قانون طالع ساز می گرددسخن را روی گرم از قید خاموشی برون آردسپند از آتش سوزان بلند آواز می گرددچو انجم تا سحر مژگان به یکدیگر نخواهی زداگر دانی چه درها در دل شب باز می گردددرون پیکر خشک آتشی از عشق او دارمکه می سوزد چونی هر کس به من دمساز می گرددبه شمع صبح ماند شعله آواز بلبل راهمانا خامه صائب نواپرداز می گردد
غزل شماره ۲۸۴۸ دل من بیقرار از شعله آواز می گرددسپند من ازین آتش سبک پرواز می گرددزدست رد نتابد رو طلبکار قبول حقکه موج از سیلی ساحل به دریا باز می گردددل ما را نوای مطربان در وجد می آردکباب ما به بال شعله آواز می گرددورق گردانی عمر زلیخا نامه ای داردکه انجام محبت خوشتر از آغاز می گرددبه دست آرزو هر کس دهد مجموعه دل راچو اوراق خزان بازیچه پرواز می گرددغبار تن نگیرد دامن دلهای قدسی راقفس بر مرغ وحشی شهپر پرواز می گرددصفای باطن از دل می زداید علم ظاهر راکه پنهان جوهر آیینه از پرداز می گرددحذر می کردم از خال و خط خوبان، ندانستمکه مرغ زیرک آخر قسمت شهباز می گردددرافشای محبت نیست جرمی عشقبازان راصدف آب از فروغ گوهر این راز می گرددزباغ افزون گل از منع تماشا می توان چیدنتماشایی عبث محروم ازین در باز می گرددبه اندک روزگاری می گشاید شهپر شهرتبه صائب هر نواسنجی که هم پرواز می گردد
غزل شماره ۲۸۴۹ زآب دیده من بید مجنون سبز می گرددبه جای غنچه دلهای پر از خون سبز می گردددر آن وادی که دود از دانه امید من خیزدزباران دانه زنجیر مجنون سبز می گرددبه خون خلق زنگ از دل زداید غمزه شوخشاگرچه سبزه تیغ از نم خون سبز می گرددچنین گرخاک را سیراب سازد چشم گریانمبه اندک روزگاری تخم قارون سبز می گرددهمان می سوزد از لب تشنگی تخم امید مناگرچه از سر شکم کوه و هامون سبز می گرددتری را گر چنین از حد برد ابر سیاه خطبه اندک وقتی آن رخسار گلگون سبز می گرددنه از بهر برومندی است، راه برق می بیندمرا گردانه ای از بخت وارون سبز می گرددمکن با تلخکامان رو ترش تاشکری داریکه از زهر خط آن لبهای میگون سبز می گرددازین خجلت که تنها خورد آب زندگانی راندانم خضر پیش مردمان چون سبز می گردد؟برومندی بود از حسن عشق پاک را صائبزخال سبز لیلی بخت مجنون سبز می گردد
غزل شماره ۲۸۵۰ گرانی می کند بر تن چو سربی جوش می گرددسبو چون خالی از می گشت بار دوش می گرددزنور عاریت بگذر که شمع ماه تابان رااگر صدبار روشن می کنی خاموش می گردددر آن محفل گل از کیفیت می می توان چیدنکه ساقی پیشتر از دیگران مدهوش می گرددخطر بسیار دارد در کمین همواری دشمنزسگ غافل مشو زنهار چون خاموش می گردددر آن گلشن که می در جام ریزد مست ناز منفغان بلبلان گلبانگ نوشانوش می گرددندارد خاکساری با بزرگی جنگ در مشربکه در کوی مغان گردون سبو بر دوش می گرددزخجلت طوق قمری دام زیر خاک خواهد شداگر سرو چمن با قامتش همدوش می گرددنه بیدردی است گر اشکم به چشم تر نمی آیدچو آتش تند افتد، آب صرف جوش می گرددقناعت کن، کز این گلشن به بویی هر که قانع شدچو زنبور عسل کاشانه اش پرنوش می گردداز ان ماه از تمامی می گذارد روی در نقصانکه دایم خرمن او صرف یک آغوش می گرددمرا باغ و بهاری نیست غیر از بوی درویشیدل بیمار من از کاهگل بیهوش می گرددمشو با پردلی ایمن زخصم ناتوان صائبکه از اندک نسیمی بحر جوشن پوش می گردد
غزل شماره ۲۸۵۱ خوش آن رهرو که دایم چون فلک بر خویش می گرددکه بر خود هر که گردد بیش، شوقش بیش می گرددمجرد شو که برق بی مروت با جهانسوزیزبی برگی چراغ خانه درویش می گرددبه قسمت صلح کن زنهار از جمعیت دنیاکه آب گوهر از دریا نه کم نه بیش می گرددمخور چون ساده لوحان روی دست نعمت الوانکه رگ زین خون فاسد شاهراه نیش می گرددمشو زنهار غافل از ورق گردانی دنیاکه اسباب فراغت مایه تشویش می گرددچرا از نارساییهای طالع دلگران باشم؟که از بیطاقتی خون در رگ من نیش می گرددنشد حال دل مجروح من بر هیچ کس روشنکه خط ژولیده می باشد قلم چون ریش می گرددترا دل واپسی دارد زمین گیر گرانجانیوگرنه صدهزاران رهنما در پیش می گرددمرا زان گوشه میخانه افتاده است خوش صائبکه هر کس پای خود در وی نهد بیخویش می گردد
غزل شماره ۲۸۵۲ شود چون بیش نعمت، مایه تشویش می گرددکه نوش بی حساب آهن ربای نیش می گردددرین بازار هر کس خود فروشی پیشه می سازداگر دریای پر گوهر بود درویش می گرددیکی صد می شود زور کمان از حلقه گردیدنکی از پیری مسلمان نفس کافر کیش می گردد؟چنان کز بال و پر طاوس را زیبایی افزایدزخط سبز حسن ساده رویان بیش می گرددزخونریزی نگردد قامت خم تیغ را مانعزپیری بدگهر را دل سیاهی بیش می گرددچنان کز ابر بی باران شود باطل زراعتهازافلاس کریمان عالمی درویش می گرددگر از ناخن رخ آیینه را نتوان خراشیدنزخط چون صفحه رخسار خوبان ریش می گردد؟مرا از آن گوشه میخانه افتاده است خوش صائبکه هر کس می گذارد پا در او بیخویش می گردد
غزل شماره ۲۸۵۳ زخاموشی دل آگاه روشن بیش می گرددفروغ شمع ما در زیر دامن بیش می گرددکمینگاهی است خواب امن سیلاب حوادث رادل بیدار را وحشت ز مأمن بیش می گرددامید فتح باب از چشم بینا داشتم، غافلکه از در بستن این غمخانه روشن بیش می گرددنگردد حرص را کوتاه دست از لقمه سنگینچو بندد بر شکم سنگ این فلاخن بیش می گرددگریبان چاک سازد بخیه منت غیوران رانمایان زخم ما از چشم سوزن بیش می گرددمرا بگذار چون پرگار تا گرد جهان گردمکه سرگردانیم از پا فشردن بیش می گرددمجو از نعمت بسیار سیری از تهی چشمانکه این غربال سرگردان زخرمن بیش می گرددزخط عنبرین شد شوخی آن چشم مست افزونچو خون شد مشک، آهو را رمیدن بیش می گرددشب وصل تو می لرزم به چشم از گریه شادیخطر باشد چراغی را که روغن بیش می گرددلب پیمانه می را مکیدن خشک اگر سازدلب او را طراوت از مکیدن بیش می گرددبجز رویش که گلگل شد زتأثیر نگاه منکدامین گل درین گلشن زچیدن بیش می گردد؟زخط شد خار خار دلربایی حسن را افزونکه حرص گل به جمع زر زدامن بیش می گرددعرق پاک از جبینش می کند مشاطه زین غافلکه آب چشمه ها از پاک کردن بیش می گرددبه عجز اقرار کن صائب، وگرنه نفس سرکش راچو شمع از سر زدن رگهای گردن بیش می گردد
غزل شماره ۲۸۵۴ به قتل هر که مایل آن دل بیباک می گرددگریبان بر گلویش حلقه فتراک می گرددبه خورشید درخشان می رسد چون قطره شبنمدل هر کس که آب از روی آتشناک می گرددفروغ شمع می سازد منور چشم روزن رااگر پاک است دل، آخر نظر هم پاک می گرددمباد هیچ کس را روز سختی در کمین یاربکه گندم را زبیم آسیا دل چاک می گرددزپیچ و تاب فکرت در دل شبها مشو در همکه آخر جوهر آیینه ادراک می گرددخشن پوشی گزیدم بهر زجر نفس، ازین غافلکه آتش فربه از پیراهن خاشاک می گرددمخور چون غنچه گل از نسیم صبح، دم صائبکه جمعیت به گرد خاطر غمناک می گردد
غزل شماره ۲۸۵۵ کجا دیوانه را دل از ملامت تنگ می گردد؟که نخل بارور را دل سبک از سنگ می گرددزدست انداز گردون کوته اندیشی که می نالدنمی داند که ساز از گوشمال آهنگ می گرددزبس عالم سیه در چشمم از نادیدنیها شدمرا آیینه دل صیقلی از زنگ می گرددبه آهی کوه تمکین نکویان را سبک سازمبه من فرهاد سنگین دست کی همسنگ می گردد؟چرا اندیشم از گرد گنه با رحمت یزدان؟به دریا سیل چون پیوسته شد یکرنگ می گردداگر از زنگ می گردد سیاه آیینه ها را دلصفای چهره افزون از خط شبرنگ می گرددمخوان بر زاهدان خشک طینت شعر تر صائبکه آب چشم نیسان در صدفها سنگ می گردد
غزل شماره ۲۸۵۶ کجا دیوانه را دل از ملامت تنگ می گردد؟که نخل بارور را دل سبک از سنگ می گرددزدست انداز گردون کوته اندیشی که می نالدنمی داند که ساز از گوشمال آهنگ می گرددزبس عالم سیه در چشمم از نادیدنیها شدمرا آیینه دل صیقلی از زنگ می گرددبه آهی کوه تمکین نکویان را سبک سازمبه من فرهاد سنگین دست کی همسنگ می گردد؟چرا اندیشم از گرد گنه با رحمت یزدان؟به دریا سیل چون پیوسته شد یکرنگ می گردداگر از زنگ می گردد سیاه آیینه ها را دلصفای چهره افزون از خط شبرنگ می گرددمخوان بر زاهدان خشک طینت شعر تر صائبکه آب چشم نیسان در صدفها سنگ می گردد