غزل شماره ۳۰۵۴ گل اندامی که در پیراهن من خار می ریزدبه خرمن گل به جیب و دامن اغیار می ریزدنه کم ظرفی است گر زیر و زبر سازم دو عالم راکه می در جامم از کیفیت دیدار می ریزدبساط جوهری گردد زمین هر جا به حرف آیدزبس رنگین سخن زان لعل گوهربار می ریزدبود مست زپا افتاده ای هر نقش پای توزبس سرو ترا کیفیت از رفتار می ریزدصدف را می رسد لاف جوانمردی درین دریاکه زیر تیغ از لب گوهر شهوار می ریزددویی نبود میان کفر و دین در عالم وحدتدل تسبیح از بگسستن زنار می ریزدمن آن نخل برومندم در اقلیم جنون صائبکه بر من سنگ دایم از در و دیوار می ریزد
غزل شماره ۳۰۵۵ به مستی بی طلب بوس از دهان یار می ریزدثمر چون پخته گردد خودبخود از بار می ریزدحدیث تلخ بیخود از دهان یار می ریزدچو تنگ افتاد ساغر می ازو ناچار می ریزدبریدن کرد زلف سرکش او را سیه دلترکه چون شد مار زخمی زهر ازو بسیار می ریزددر آن گلشن که گل بی پرده خندد، عندلیبان رابه جای ناله خون از غنچه منقار می ریزدکریم از بهر ریزش می نهد رنج طلب بر خودزدریا هر چه گیرد ابر گوهر بار می ریزدکدامین نوش لب زد خنده بر این خاکدان یارب؟که شکر از دهان رخنه دیوار می ریزداگر در مغز شوری هست ظاهر می کند خود راکه مستی مست را از پیچش دستار می ریزدرهایی نیست مرغی را که بالش در قفس ریزدخوش آن بلبل که بال خویش در گلزار می ریزدبه مژگان خار می آرد برون از پای بیدردانسبکدستی که در پیراهن من خار می ریزدنیاز عاشقان در ناز او پامال خواهد شداگر ناز این چنین زان سرو خوشرفتار می ریزدزیک حرف خنک هنگامه ای افسرده می گرددکه رنگ از روی گلشن از خزان یکبار می ریزدنبخشد لطف بی اندازه سودی بیقراران رازدست رعشه داران ساغر سرشار می ریزدکمال عشق مستغنی است از اظهار درد خودکباب خام اشک لاله گون بسیار می ریزددرین بستانسرا سبزست از ان بخت حنا دایمکه مشت خون خود در دست و پای یار می ریزدزحرف تلخ می خواهد مرا ناصح به شور آردزنادانی نمک در دیده بیدار می ریزدره باریک صائب می دهد اندام رهرو راسخن سنجیده زان لبهای گوهربار می ریزد
غزل شماره ۳۰۵۶ مسلسل حرف از ان مژگان خوش تقریر می ریزدسخن زین خامه فولاد چون زنجیر می ریزدمخور بر دل مرا تا برخوری زان چهره نوخطکه از لرزیدن من جوهر از شمشیر می ریزدچه گلها می توان چید از دل بیطاقت عاشقدر آن محفل که رنگ از چهره تصویر می ریزدسلامت خواهی از چشم بدان، سر در گریبان کشکه از گردن فرازی بر هدفها تیر می ریزدنه از نازست اگر کم حرف افتاده است لبهایشقلم چون تنگ شق افتد رقم زو دیر می ریزدتو سنگین دل به جوی شیر قانع نیستی، ورنهبه قدر حاجت از پستان قسمت شیر می ریزدزحیرانی به دندان می گزی انگشت گستاخیاگر دانی چها از خامه تقدیر می ریزدمرا بگذار با ویرانی ای معمار سنگین دلکه رنگ از روی من ز اندیشه تعمیر می ریزدمن عاجز کنم چون از علایق جمع دامن را؟که رنگ آتش از این خار دامنگیر می ریزدمکش تیغ زبان صائب به هر بیهوده گفتاریکه از عاجزکشیها این دم شمشیر می ریزد
غزل شماره ۳۰۵۷ کجا خون مرا آن ساقی طناز می ریزد؟که خون شیشه در ساغر به چندین ناز می ریزدچه خواهد کرد گاه جلوه مستانه، حیرانمسهی سروی که با خودداری از وی ناز می ریزدکدامین تنگ ظرف آمد به این عشرت سرا یاربکه ساقی باده از ساغر به مینا باز می ریزدندارد صرفه ای با بی پروبالان در افتادنزخون کبک، رنگ قتل خود شهباز می ریزدندارد در دل معشوق اگر عاشق ره پنهانکه در دل غنچه را این خرده های راز می ریزد؟به این افتادگی، دارم هوای سرو بالاییکه نقش از بال مرغان سبک پرواز می ریزددر ایام خزان چون جمع سازد خویش را صائب؟گلی کز بار از لرزیدن آواز می ریزد
غزل شماره ۳۰۵۸ غمی هر دم به دل از سینه صد چاک می ریزدزسقف خانه درویش دایم خاک می ریزدسر گوهر به دامان صدف دیدم یقینم شدکه تخم پاک، دهقان در زمین پاک می ریزدزمین یک قطعه لعل است از خون شهیدانشهنوزش رغبت خون از خم فتراک می ریزدعرق افشاندی از رخ، آب شد دلهای مشتاقانقیامت می شود چون انجم از افلاک می ریزدنشاط باده گلرنگ را گر خضر دریابدزلال زندگی را زیرپای تاک می ریزدسر مینا از ان سبزست در میخانه همتکه سر جوش عطای خویش را بر خاک می ریزدزحرف سرد بر دل می خوری هر دم، نمی دانیکه از لرزیدن دل انجم از افلاک می ریزدزساغر منع صائب می کند زاهد، نمی داندکه می در سینه رنگ شعله ادراک می ریزد
غزل شماره ۳۰۵۹ زیاد آن ستمگر از رخ من رنگ می ریزددل این شیشه نازک زنام سنگ می ریزدنمی دانم چه می سازد درین بستانسرا دیگرکه از گل باز معمار بهاران رنگ می ریزدنبیند زرد رویی در خزان از تنگدستیهادر ایام خزان هر کس می گلرنگ می ریزدمترس از ناله ما بیدلان ای دشمن ایمانکه اول بیجگر از خود سلاح جنگ می ریزدبلای آسمانی توبه کرد از مردم آزاریهمان زان نرگس نیلوفری نیرنگ می ریزددل دیوانه من سرمه چشم غزالان شدهنوز از دست و دامن کودکان را سنگ می ریزدمگر کوتاهیی دیده است از زلف دراز خود؟که رنگ تازه ای حسن از خط شبرنگ می ریزدنباشد یک نفس بی فتنه ای چشم کبود اوبلا پیوسته از گردون مینا رنگ می ریزدنباشد یک نفس بی فتنه ای چشم کبود اوبلا پیوسته از گردون مینا رنگ می ریزدچه رنگینی دهد مشاطه آن دست نگارین را؟که خون بیگناهانش مدام از چنگ می ریزدزدست ممسکان آید به سختی خرده ای بیرونزروی سخت آهن این شرار از سنگ می ریزدبه طوفان می دهد موج حلاوت خاک را صائباگر زین گونه شکر زان دهان تنگ می ریزد
غزل شماره ۳۰۶۰ اگر در دام او اشکی دل دیوانه می ریزدزچشم دوربینی خونبهای دانه می ریزدچنان افسرده شد هنگامه بر گرد سرگشتنکه گرد از مصحف بال و پر پروانه می ریزدبرو ناصح نمکدان نصیحت در دلم مشکنکه شور محشر از زنجیر این دیوانه می ریزدمرا بی دانه در دام خود آورده است صیادیکه اشک شادی مرغان به دامش دانه می ریزدمرا سنگین دلی در پیچ و تاب تشنگی داردکه آب زندگی زلفش به دست شانه می ریزدزشور حشر ترساند فلک دیوانه ما راچه بیکارست، رنگ سیل در ویرانه می ریزدنمی دانم که بر گرد سر این شمع می گردد؟که غیرت طشت آتش بر سر پروانه می ریزدز اعجاز سخن در ظرف کاغذ کرده ام صائبشرابی را که از بویش دل پیمانه می ریزد
غزل شماره ۳۰۶۱ به دلهای فگار آن لعل روشن گوهر آویزدکه اخگر بر کباب تر به آسانی درآویزددر آن دریا که دست از جان خود شستن بود ساحلزهی غافل که از موج خطر در لنگر آویزدرگ جانم زغیرت موی آتش دیده می گردداگر پروانه ای را شعله در بال و پر آویزدندارد جز گرفتاری ثمر آمیزش خوبانگره در کارش افتد رشته چون در گوهر آویزدز آتش هر که را نور بصیرت می شود حاصلچوخار رهگذر هردم به دامانی درآویزدمگر از خط به فکر ما سیه روزان فتد حسنشکه چون آیینه شد تاریک در خاکستر آویزدندارد صرفه ای کشتی گرفتن با زبردستانبود در خاک دایم هر که با گردون در آویزدبه تردستی زبان کوتاه کن صائب خسیسان راکه خار تر به دامن راهرو را کمتر آویزد
غزل شماره ۳۰۶۲ هلال عید از گردون زنگاری هویدا شدپی بیرون شد از دریای غم کشتی مهیا شدزماه نو چنان شد صیقلی آیینه دلهاکه هر کس هر چه در دل داشت بی مانع هویدا شدبه از روشندلی تیر شهابی نیست شیطان راکه شد باریک زاهد تا هلال عید پیدا شدبه ساغرهای پی در پی مرا دریاب ای ساقیکه بر تن پوست خشک از زهد خشکم همچو مینا شدبه چندین چشم بر گردون هلال عید می جستمزموج باده چندین ماه نو یکبار پیدا شدبه صد رنگینی طاوس بیرون آمد از خلوتبط می گرچه چندی از نظر پنهان چو عنقا شدبه یک ناخن گره نتوان گشود از عقده مشکلدل عالم زماه عید حیرانم که چون وا شدچو بوی گل که از بسیاری برگ گل افزایدزماه روزه حسن دختر رز عالم آرا شدنگردد ساز چون قانون عشرت می پرستان را؟که مضراب دگر صائب زماه نو مهیا شد
غزل شماره ۳۰۶۳ زپیری حرص دنیا نفس طامع را دو بالا شدگدا را کاسه در یوزه از کوری مثنی شدنگردد تنگ از سنگ ملامت شهر و کوبر منکه از مشرب غبار خاطرم دامان صحرا شدزهمچشمی بلایی نیست بدتر عشقبازان رازلیخا کور شد تا دیده یعقوب بینا شدنمی آید بهم چون طوق قمری حلقه چشمشنظر بازی که محو قامت آن سرو بالا شدنمی دانم چه گویم شکر آن غارتگر دلهاکه از سودای او هر ذره خاکم سویدا شدتعجب نیست گر دارم امید رحم از ان ظالمنه آخر مومیایی هم زسنگ خاره پیدا شد؟نگردد تیره بختی مهر لب حرف آفرینان راسواد از سرمه روشن می کند چشمی که گویا شدندارد تاب دست انداز، صائب دامن عصمتکه بوی پیرهن آواره از دست زلیخا شد