تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی

صفحه  صفحه 11 از 27:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  26  27  پسین »  
#101 | Posted: 29 May 2014 13:46
‏ نیز در مدح خواجه ابوعلی حسنک وزیر گوید
مهرگان امسال شغل روزه دارد پیش در
خواجه از آتش پرستی توبه داد او را مگر

خواجه سید وزیر شاه ایران بوعلی
قبله احرار و پشت لشکر و روی گهر

تیغ را میر جلیل و خامه را خواجه بزرگ
یافته میراث میری و بزرگی از پدر

او به مغرب، کار سلطان را به مشرق ساخته
نیک بنگر چون بدو باشد کفایت را گذر

شغل سلطان پیش و طمع از مال او برداشته
کس بدینسان شغل هرگز می نیارد برد سر

گیتی اندر دست او و زمال گیتی دست پاک
آینچنین اندر جهان هرگز کجابد جز عمر

صدر دیوان وزارت خواجه را دیگر بدید
خواجه رابیناد و جز خواجه مبینادا دگر

ملک سلطانرا به عدل و داد خویش آراسته ست
چون مشاطه نو عروسانرا به گوناگون گهر

کس نداند گفت کو از کس بدانگی طمع کرد
با چنین فرمان و چندین شغل و چندین دردسر

لاجرم ملک و ولایت خرم و آباد گشت
خرم و آباد گردد ملک از عدل و نظر

من قیاس از سیستان آرم که آن شهر منست
وز پی خویشان ز شهر خویشتن دارم خبر

شهر من شهر بزرگست و زمین نامدار
مردمان شهر من در شیر مردی نامور

تا خلف را خسرو ایران از آنجابرگرفت
در ستم بودند و در بیداد هر بیدادگر

برکشیدند از زمین باغشان سرو و سمن
باز کردنداز سرای و کاخشان دیوار و در

هر سرایی کان نکوتر بودو زان خوشتر نبود
همچو شارستان قوم لوط شد زیر و زبر

کدخدایانشان خریده خانه ها بگذاشتند
زن ز شوی خویش دور افتاد و فرزند از پدر

برشه ایران حدیث سیستان پوشیده ماند
سالها بودند مسکین از غم و درخون جگر

چون شه مشرق وزارت را بخواجه باز داد
بیشتر شغلی گرفت از شغل خواجه، بیشتر

عالمانرا بازخواند و مردمانرا بار داد
شوی با زن گشت و زن با شوی و مادر با پسر

خانه ها آباد گشت و کاخها بر پای شد
با خضر شد بار دیگر باغهای بی خضر

روزگار سیستانرا بانکویی عدل او
باز نشناسم همی از روزگار زال زر

از ولایتهای سلطان سیستان بر گوشه ایست
نیست از انصاف او، از عدل او نابهره ور

شهرها بسیار دارد خواجه در زیر قلم
تو بهر شهری کنون هم زین قیاس اندر نگر

ایزد او را جاودانی دولت و نعمت دهاد
تا بدان دو بربد اندیشان همی یابد ظفر

روز او فرخنده باد و روزه اش پذرفته باد
وین خجسته مهرگان از روزها فرخنده تر

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#102 | Posted: 29 May 2014 13:57
‏ در مدح ابوبکر عمید الملک قهستانی عارض لشکر گوید
ای غالیه کشیده ترا دست روزگار
باز این چه غالیه ست که تو برده ای بکار

روی ترا به غالیه کردن چه حاجتست
او را چنانکه هست بدو دست بازدار

آرایشی بکار چه داری همی کزو
آرایش خدای تبه گردد، ای نگار!

شغلی دهم بدست تو، تا دل نهی بر آن
رو باده برنگ لب خویشتن بیار

عیدست و مهرگان وبه عیدو به مهر گان
نو باوه یی بود می سوری ز دست یار

می ده مرا و مست مگردان که وقت خواب
باشد به مدح خویش کند خواجه خواستار

خواجه عمید عارض لشکر عمید ملک
بوبکر سید همه سادات روزگار

آن مهتری که هر که در آفاق مهترست
با کهتران او نرود جز همال وار

از کهتری به مهتری آنکس رسد که او
توفیق یابد و کند این خدمت اختیار

آزاده را همی حسد آید ز بندگانش
هر شور بخت را حسد آید ز بختیار

گیرند خسروان و بزرگان محتشم
از بهر جاه پای و رکابش همی کنار

پیش ملک پیاده رود برترین شهی
آن جایگه که خواجه سید رود سوار

کس جاه او نجوید و هر کو بزرگتر
دارد به جاه و خدمت او دلپسند کار

او را خدای عز وجل حشمتی نهاد
برتر ز حشمت ملکان بزرگوار

از آسمان به قدر گذشت و دلش هنوز
آنجا که قدر اوست نگیرد همی قرار

اختر فرود همت اویست و فضل او
برتر ز همتست و فزونتر هزار بار

جاه بزرگ یافت و لیکن به فضل یافت
با جاه، عز و فضل بباید به هر شمار

عزی که آن ز فضل نباشد بتر ز ذل
فخری که آن ز فضل نباشد بتر ز عار

نفس شریف و اصل بزرگ ودل قوی
با فضل یار کرد و مکین شد بدین چهار

گر در جهان به فضل چنو دیگریستی
ما را کنون از آن خبر ستی در این دیار

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#103 | Posted: 29 May 2014 14:01
‏ در مدح خواجه حسین بن علی گوید
دلم همی نشود بر فراق یار صبور
همی بخواهد پرسیدن و سلام از دور

اگر فراق بخواهد دل من از پس وصل
ملامتش نکنم بلکه دارمش معذور

ز کام و آرزوی خویش گم شده ست دلم
عجب مدار که غمناک باشد و رنجور

هزار یار بر او عرضه کرده ام پس از او
نخواهد و نپذیرد همی به جهل و غرور

علاج درد دل من وصال و دیدن اوست
چنانکه سیکی داروی مردم مخمور

دو چشم من چو دو چرخشت کردفرقت او
دو دیده همچو به چرخشت دانه انگور

در اینجهان تو زمن دردناکتر مشناس
که درد دارم و افتاده ام ز درمان دور

نفور گشت نشاط از دل من و دل من
بدان خوشست کزو مدح خواجه نیست نفور

بزرگوار حسین علی که مادح او
هر آنچه گوید در مدح او نباشد زور

کریم طبعی، آزاده ای، خداوندی
که خلق یکسر ازو شاکرند واو مشکور

سخا بجای سپاهست و طبع او ملکست
هنر به منزلت گنج و دست او گنجور

ز بس عطا که دهد، هر که زو عطا بستد
گمان بردکه من او را شریکم و برخور

چنانکه در سیر انبیاست در خور او
کتابها متواتر همی شود مسطور

به خواسته نشود غره و بمال شگفت
که نامجوی نگردد به خواسته مغرور

بنای مجد همی بر کشد بماه و نبود
فریفته به بنا بر کشیدن و به قصور

هزار در صلتش کمترین کسور بود
به نادره بتوان یافت در عطاش کسور

کسیکه باشد مجهول نام و خامل ذکر
بذکر او شود اندر جهان همه مذکور

هر آنکه عادت او بر گرفت و مذهب او
به نیکخویی معروف گردد و مشهور

من آنکسم که مرا هیچکس همی نشناخت
به مجلس و نظر او شدم چنین منظور

به بلخ بامی بشتافتم بخدمت او
چنان کجا متنبی بخدمت کافور

ازو بخانه خود بود باز گشتن من
چو بازگشتن موسی بخانه از که طور

بیک عطا که مراداد بی نیاز شدم
چو پادشاهان بر کام دل شدم منصور

توانگرم به غلام و توانگرم به ستور
توانگرم به نشاط و توانگرم به سرور

لباس من به ببهاران ز توزی و قصبست
به تیر ماه خز قیمتی و قز و سمور

بساط غالی رومی فکنده ام دو سه جای
در آن زمان که به سویی فکنده ام محفور

چو تار گویی آکنده ام ز نعمت او
سرا و خانه خالی ز چیز چون طنبور

شد آن زمان که شب و روز خانه ها شدمی
بطمع روزی، همچون بطمع دانه طیور

مرا عنایت او از عنا و غم برهاند
همی نباید کردن زبهر قوت بکور

چه عذر باشد گر تازیم بهم نکنم
بمدح او سخنانی چو لؤلؤ منثور

هم اندرین سخنانم من و گواه منند
مقدمان و بزرگان حضرت معمور

چو من مدیحش بر گیرم آنکه حاسد اوست
بخشم گوید داود برگرفت زبور

ز حاسدانش همی من حذر ندانم کرد
وگر چه دانم باشند دشمنانش حذور

بزرگوار چنو را حسود کم نبود
من اینکه گفتم گفته ست چند ره دستور

خدای ناصر او باد تا جهان باشد
همیشه دولت او قاهر و عدو مقهور

خجسته باد بر او مهرگان و عید شریف
دلش به عید شریف و به مهرگان مسرور

مرا بدیدن او شادمان کناد خدای
که خسته دل شده ام تا ازو شدم مهجور

اگر چه حضرت سلطان به چشم من فلکست
بجان خواجه که بی او همی ندارد نور

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#104 | Posted: 29 May 2014 14:04
‏ در مدح خواجه ابوسهل دبیر گوید
کوس فرو کوفت ماه روزه بیکبار
روزه نهان کرد لشکر از پس دیوار

بر بط خاموش بوده گشت سخنگوی
محتسب سرد سیر گشت ز گفتار

باده ز پنهان نهاد روی بمجلس
خیز و بکار آی و کار مجلس بگزار

خانه ز بیگانگان خام تهی کن
باده رنگین بیار و بر بط بردار

مست کن امروز مرمرا و میندیش
تاکی هشیار چند باشم هشیار

حاکم شرعی که می نگیرم هرگز
زاهد عصرم که روزه دارم هموار

زاهدی و حاکمی بمن نرسیده ست
ور برسد کار پیش گیرم ناچار

روز و شب خویش را کنم به دو قسمت
هر دو بیکجای راست دارم چون تار

نرمک نرمک همی کشم همه شب می
روز به صد رنج ودرد دارم دستار

آیم و چون کخ به گوشه ای بنشینم
پوست بیک بار بر کشم ز ستغفار

راست چو شب گاو گون شودبگریزم
گویم تا در نگه کنند به مسمار

آروزی خویش را بخوانم و گویم
شب همه بگذشت خیز وداروی خواب آر

چون سرم از مستی و ز خواب گران گشت
در کشم او را به جامه شب و افشار

فرخی آخر نفایه گفتی و دانی
این چه سخن بودپیش خواجه بیکبار

خواجه سید وکیل سلطان بوسهل
آنکه بدو سهل گشت کار بر احرار

بارخدای بزرگوار که او بود
فضل و ادب را بطوع و طبع خریدار

اهل ادب را به خانه برد و وطن داد
علم و ادب را فزودقیمت و مقدار

خواسته خویش پیش خلق فدا کرد
خصلت نیکوی خویش کرد پدیدار

برهمه گیتی در سرای گشاده ست
پیش همه خلق باز رفته بکردار

خلق ز هر سو نهاده روی سوی او
راه ز انبوه گشته چون ره بازار

هر که در آید همی ستاند بی منع
هرکه بخواهد همی درآید بی بار

گر چه فراوان دهد دلش بنگیرد
مانده نگردد ز مال دادن بسیار

امروز آیی مطیع تر بود از دی
امسال آیی گشاده تر بود از پار

بار نهد بر دل از همه کس و هر گز
بر دل دشمن به ذره یی ننهد بار

اینت کریمی بزرگوار که تا بود
هیچکسی زو دژم نبود ودل آزار

خستن دل را بخاصه مرد جوانرا
ایزد داند که هول باشد و دشوار

آری هر کس که نام جوید بی شک
با دل و با نفس کرد باید پیکار

لاجرم از هر کسی که پرسی گوید
خواجه بهر نیک در خورست و سزاوار

روزش همواره نیک باد و بهرنیک
دسترسش باد تا همی بودش کار

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#105 | Posted: 29 May 2014 14:08 | Edited By: ROZAALINDA
‏ در مدح عضد الدوله امیر یوسف برادر سلطان محمود
یاد باد آن شب کان شمسه خوبان طراز
بطرب داشت مرا تا بگه بانگ نماز

من و او هر دو بحجره درو می مونس ما
باز کرده در شادی و در حجره فراز

گه بصحبت بر من با بر او بستی عهد
گه ببوسه لب من با لب او گفتی راز

من چو مظلومان از سلسله نوشروان
اندر آویخته زان سلسله زلف دراز

خیره گشتی مه کان ماه به می بردی لب
روز گشتی شب کان زلف به رخ کردی باز

او هوای دل من جسته و من صحبت او
من نوازنده او گشته و او رود نواز

بینی آن رود نوازیدن با چندین کبر
بینی آن شعر سرائیدن با چندین ناز

در دل از شادی سازی دگر آراست همی
چون ره نوزدی آن ماه و دگر کردی ساز

گر مرا بخت مساعد بود از دولت میر
همچنان شب که گذشته ست شبی سازم باز

جفت غم بودم و انباز طرب کرد مرا
یوسف ناصر دین آن ملک بی انباز

آنکه از شاهان پیداست بفضل و بهنر
چون فرازی ز نشیبی و حقیقت ز مجاز

هر مکانی که شرف راست ازو یابی بر
هر مدیحی که سخاراست بدوگردد باز

ای سخن های تو اندر کتب علم نکت
این هنرهای تو بر جامه فرهنگ طراز

سایل از بخشش تو گشت شریک صراف
زایر از خلعت تو گشت ردیف بزاز

هر کجا وقت سخا از امرا یاد کنند
باتفاق همه از نام تو گیرند آغاز

راست گویی زخدا آمد نزدیک تو وحی
کز خزانه تو همه خواسته بیرون انداز

آز را دیده بینا دل من بود مدام
کور کردی به عطاهای گران دیده آز

سال تا سال همی تاختمی گرد جهان
دل به اندیشه روزی و تن از غم به گداز

چون مرا بخت سوی خدمت تو راه نمود
گفت جودتو: رسیدی بنوا، بیش متاز

حلم را رحم تو گشته ست بهر خشم سبب
زیبد ای خسرو اگر سر بفرازی بفراز

ز هنرهای ستوده که تو داری ز ملوک
علم را رای تو گشته ست بهر کار انباز

ناوک اندازی و زو بین فکن وسخت کمان
تیز تازی و کمند افکنی وچوگان باز

پسر آن ملکی کان ملک او را پسرست
کو بتیغ از ملکان هست ولایت پرداز

گر تو رفتی سوی ار من بدل بیژن گیو
از بساط شه ایران به سوی جنگ گراز

تا کنون از فزع ناوک خونخواره تو
نشدی هیچ گرازی زنشیبی به فراز

ای بکوپال گران کوفته پیلان را پشت
چون کرنجی که فروکوفته باشد بجواز

بس نمانده ست که فرمان دهد آن شاه که هست
پادشاه از بر قنوج و برن تا اهواز

گه علمداران پیش توعلم باز کنند
کوس کوبان تو از کوس بر آرند آواز

راهداران و زعیمان ز نسا تا به رجال
بر ره از راهبران تو بخواهند جواز

از پی خدمت و صید تو فرستند بتو
از چگل برده واز بیشه ترکستان باز

سوی غزنین ز پی مدح تو تازنده شوند
مدح گویان زمین یمن و ملک حجاز

تا همی از گهر آموزد آهو بره تک
همچنان کز گهر آموزد شاهین پرواز

تا نپرد چو کبوتر بسوی قزوین ری
تا نیاید سوی غزنین به زیارت شیراز

پادشا باش و به ملک اندربنشین و بگرد
شادمان باش و بشادی بخرام و بگراز

همچنین عید بشادی صد دیگر بگذار
با بتان چگل و غالیه زلفان طراز

تو به صدر اندر بنشسته بآیین ملوک
همچنان مدح نیوشنده و من مدح طراز

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#106 | Posted: 29 May 2014 14:18
‏ در مدح شمس الکفاة خواجه احمدبن حسن میمندی
سرو ساقی وماه رود نواز
پرده بر بسته در ره شهناز

زخمه رودزن نه پست ونه تیز
زلف ساقی نه کوته ونه دراز

مجلس خوب خسروانی وار
از سخن چین تهی واز غماز

بوستانی ز لاله و سوسن
همچوروی تذرو و سینه باز

دوستانی مساعد و یکدل
که توان گفت پیش ایشان راز

ماهرویی نشانده اندر پیش
خوش زبان و موافق و دمساز

جعد او بر پرند کشتی گیر
زلف اوبر حریرچوگان باز

باده چون گلاب روشن و تلخ
مانده در خم ز گاه آدم باز

از چنین باده و چنین مجلس
هیچ زاهد مرا ندارد باز

ساقیا ساتگینی اندر ده
مطربا رود نرم و خوش بنواز

غزلی خوان چو حله یی که بود
نام صاحب بر او بجای طراز

صاحب سید احمد آنکه ملوک
نام او را همی برند نماز

در جهان هیچ شاه و خسرو نیست
که نه او را به فضل اوست نیاز

کس نبیند فرو شده به نشیب
هر که را خواجه بر کشد به فراز

مهر و کینش مثل دو دربانند
در دولت کنندباز و فراز

بربداندیش او فراز کنند
باز دارند بر موافق باز

به در دولت اندرون نشود
هر که زایشان نیافته ست جواز

گر خلافش بکوه در فکنی
کوه گیرد چو تب گرفته گداز

ماه را گر خلاف او طلبد
مطلب جز به چاه نخشب باز

خدمت او گزین که خدمت او
خویشتن را کند فزون انداز

به در او دو هفته خدمت کن
وز در او بآسمان در یاز

آسمان بر ترست ز ابر بلند
آسمان یافتی بر ابر مناز

آز اگر بر تو غالبست مترس
سوی آن خدمت مبارک تاز

آب آن خدمت شریف کشد
آتش آرزو وآتش آز

هیچ شه را چنین وزیر نبود
مملکت دارو کار ملک طراز

در همه چیزها که بینی هست
خلق را عجز و خواجه را اعجاز

بر شه شرق فرخست به فال
فال او را سعادتست انباز

تا ولایت بدو سپرد ملک
گشت گیتی چو کلبه بزاز

متواتر شده ست نامه فتح
گشته ره پر مرتب و جماز

فتح مکران و در پیش کرمان
ری و قزوین و ساوه و اهواز

ور نکو بنگری براه در است
نامه فتح بصره و شیراز

از پس فتح بصره، فتح یمن
وز پس هردو، فتح شام و حجاز

شاد باش ای وزیر فرخ پی
دل به شادی و خرمی پرداز

دوستان را بیافتی به مراد
سر دشمن بکوفتی به جواز

شکر شاهیت از طراز گذشت
می خور از دست لعبتان طراز

نو بهارست و مطرب ازبر گل
بر کشیده بر آسمان آواز

خوش بود بر نوای بلبل و گل
دل سپردن به رامش و بگماز

خوش خورو خوش زی ای بهار کرم
در مراد و هوای دل بگراز

تو بر این بالش و فکنده خدای
از تو اندر همه جهان آواز

فرخی بنده توبر در تو
از بساط تو بر کشیده دهاز

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#107 | Posted: 31 May 2014 15:48
‏ در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود غزنوی
آشتی کردم با دوست پس از جنگ دراز
هم بدان شرط که بامن نکند دیگر ناز

زانچه کرده ست پشیمان شد و عذر همه خواست
عذر پذرفتم و دل در کف او دادم باز

گر نبودم به مراد دل او دی و پریر
به مراد دل او باشم از امروز فراز

دوش ناگاه رسیدم به در حجره او
چون مرا دید بخندید ومرا برد نماز

گفتم ای جان جهان خدمت تو بوسه بسست
چه شوی رنجه به خم دادن بالای دراز

تو زمین بوسه مده خدمت بیگانه مکن
مر ترا نیست بدین خدمت بیگانه نیاز

شادمان گشت و دو رخ چون دو گل تو بفروخت
زیر لب گفت که احسنت وزه، ای بنده نواز!

به دل نیک بداده ست خداوند به تو
اینهمه نعمت سلطان جهان وینهمه ساز

خسرو گیتی مسعود که مسعود شود
هر که یک روز شود بردر او باز فراز

شهریاری که گرفته ست به تدبیر و به تیغ
از سرا پای جهان هر چه نشیبست و فراز

چشم بد دور کناد ایزد ازو کامروز اوست
از پس ایزد در ملک جهان بی انباز

تا پرستند ملک را همه شاهان جهان
چه به روم و چه به چین و چه به شام و چه حجاز

هر بزرگی که سر از طاعت او باز کشید
سر نگون گردد و افتد به چه سیصد باز

شهریاری که خلافش طلبد زودافتد
از سمنزار به خارستان و ز کاخ به کاز

نتوان جست خلافش به سلاح و به سپاه
زانکه نندیشد شیر یله از یشک گراز

ور بدین هر دو سبب خیره سری غره شود
همچنان گردد چون مور که گیرد پرواز

دولتش بر دل بدخواهان صاحب خبرست
بشنود هر چه بگویند و برون آرد راز

گر کسی بر دل جز طاعتش اندیشه کند
موی گردد بمثل بر تن آن کس غماز

وز پی آنکه بدانند مر اورا بنشان
سر نگون گردد بر جامه او نقش طراز

هر سپاهی که به پیکار ملک روی نهاد
باز گردد ز کمان تیز سوی تیر انداز

سپه دشمن اورا رمه ای دان که دراو
نه چراننده شبانست نه رهجوی نهاز

ملکان مرغ شکارند و ملک باز سپید
تا جهان بود و بود، مرغ بود طعمه باز

همه میران را دعویست، ملک را معنی
همه شاهان را عجزست ملک را اعجاز

هر چه عارست به بدخواه ملک باز شود
هر چه فخرست و بزرگی به ملک گردد باز

خشم او آتش تیزست و بداندیشان موم
موم هر جای که آتش بود آید به گداز

اندر آن بیشه که یکبار گذر کرد ملک
نکند شیر مقام و ندهد ببر آواز

جاودان شاد زیاد این ملک کامروا
لشکرش بی عدد و مملکتش بی انداز

ای خداوند ملوک عرب و آن عجم
ای پدید از ملکان همچو حقیقت زمجاز

سده آمد که ترا مژده دهد از نوروز
مژده بپذیر و بده خلعت وکارش بطراز

امر کن تا بدرکاخ تو از عود کنند
آتشی چون گل و بگمار به بستان بگماز

عشق بازی کن و سیکی خور و بر خند بر آن
که ترا گوید سیکی مخور و عشق مباز؟

خلد باد از تو و از دولت تو ملک جهان
ای رضای تو از ایزد به سوی خلد جواز

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#108 | Posted: 31 May 2014 16:03
‏ در مدح سلطان محمود و ذکر مراجعت او از رزم و فتح قلعه هزار اسب
بر کش ای ترک و بیکسو فکن این جامه جنگ
چنگ بر گیر و بنه درقه و شمشیر از چنگ

وقت آن شدکه کمان افکنی اندر بازو
وقت آنستکه بنشینی و بر داری چنگ

دشمن از کینه بر آمد به کمینگاه مرو
لشکر از جنگ بیاسود، بیاسای از جنگ

به مصاف اندر کم گرد که از گرد سپاه
زلف مشکین تو پر گرد شود ای سرهنگ

نرمک از گرد سپه زلف سیه را بفشان
تا فرو ریزد با گرد سپه مشک به تنگ

رخ روشن را زیر زره خودمپوش
که رخ روشن تو زیر زره گیرد زنگ

زره خودبه رخ بر چه نهی خیره که هست
رخ گلگون تو زیرزره غالیه رنگ

ای مژه تیر و کمان ابرو!تیرت به چه کار
تیر مژگان تو دلدوزتر از تیر خدنگ

تیر مژگان تو چونان گذرد بر دل و جان
که سنان ملک مشرق از آهن و سنگ

خسرو غازی محمود محمد سیرت
شاه دین ورز هنر پرور کامل فرهنگ

آنکه بر کندبیک حمله در قلعه تاغ
وانکه بگشاد بیک تیر در ارگ زرنگ

آنکه زیر سم اسبان سپه خرد بسود
به زمانی در و دیوار حصار بشلنگ

آنکه ببرید سر برهمنان جمله به تیغ
وانکه بشکست بتان بر در بتخانه گنگ

آنکه چون روی به خوارزم نهاد از فزعش
روی لشکر کش خوارزم در آورد آژنگ

ای شگفت آنکه همی کینه خوارزم کشید
تا که حاصل شودش نام وبر آید از ننگ

خویشتن غره چرا کرد به جیحون و به جوی
جنگ نادیده چرا کرد سوی جنگ آهنگ

چه گمان برد که این جنگ بسر برده شود
به فسون و به حیل کردن وزرق و نیرنگ

او چه دانست که خسرو ز سران سپهش
کشته وخسته بهم در فکند شش فرسنگ

وانکه ناکشته و ناخسته بماند همه را
طوقها سازد گرد گلو از پالا هنگ

وانگه او را سوی دروازه گرگانج برند
سرنگون بادگران ازسر پیلان آونگ

عالمی را بهم آورد وسوی جنگ آمد
بر کشیده سر رایات به برج خرچنگ

همه آراسته جنگ و فزاینده کین
روزگاری بخوشی خورده وناخورده شرنگ

ناله کوس ملکشان بپراکند زهم
همچو کبکان راباز ملک از ناله زنگ

به هزار اسب فزون از دو هزار اسب گرفت
همه راتر شده از خون خداوندان تنگ

رنگ آن روز غمی گردد و بیرنگ شود
که بر آرامگه شیر بگرد آید رنگ

ای هوا یافته از طبع لطیف تو مثال
ای زمین یافته از حلم گران سنگ تو سنگ

همه عالم ز فتوح تو نگارین گشته ست
همچو آکنده بصد رنگ نگارین سیرنگ

نامه فتح تو ای شاه به چین بایدبرد
تا چو آن نامه بخوانند نخوانند ار تنگ

ای به لشکر شکنی بیشتر از صد رستم
ای به هشیار دلی بیشتر از صد هوشنگ

بیژن اربسته تو بودی رسته نشدی
به حیل ساختن رستم نیواز ارژنگ

با جهانگیر سنان تو به جان ایمن نیست
پوست زان دارد چون جوشن خر پشته نهنگ

از پی خدمت تو تا تو ملک صید کنی
به نهاله گه تو راند نخجیر پلنگ

تا بر این هفت فلک سیر کند هفت اختر
همچنین هفت پدیدار کند هفت اورنگ

تا گریزنده بود سال ومه، از شیر، گوزن
تا جدایی طلبد روز و شب، از باز، کلنگ

شاد باش ای ملک شهر گشایی که شده ست
در دهان عدو از هیبت تو شهد شرنگ

روز و شب در بر تو دلبر بالیده چوسرو
سال ومه در کف تو باده تابنده چو زنگ

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#109 | Posted: 31 May 2014 16:09
‏ در ذکر شکارگاه و شکار کردن سلطان محمود غزنوی گوید
خدایگان جهان خسرو بزرگ اورنگ
بر آوردنده نام و فرو برنده ننگ

شه ستوده بنام و شه ستوده به خوی
شه ستوده به بزم وشه ستوده به جنگ

چوآفتاب سر از کوه باختر بر زد
بخواست باده و سوی شکار کرد آهنگ

بکوه بر شد و اندر نهاله گه بنشست
فیلک پیش بزه کرده نیم چرخ بچنگ

همی کشید به نام رسول سخت کمان
همی گشاد به نام خدای تیر خدنگ

ز بیم تیرش که گشت بر پلنگان چاه
ز بیم یوزش هامون بر آهوان شد تنگ

همی ربود چو باد ازدرخت برگ درخت
به ناوک از سر نخجیر شاخهای چو سنگ

به تیر کرد چو پشت پلنگ و پهلوی گور
پر از نشان سیه پشت غرم و پهلوی رنگ

نهاله گاه به خوشی چو لاله زاری گشت
زخون سینه رنگ و زخون چشم پلنگ

بزرگوار شاهنشها که خسرو ماست
به خوی خوب و به نام ستوده و اورنگ

چنین شکار هم او را سزد که روز شکار
شکاری آرند او را همی ز صد فرسنگ

گه شکار فرود آرد و برون آرد
زکوه تند پلنگ وز آب ژرف نهنگ

به گاه کوشش بستاند و فرو سترد
ز دست شیران زور وزروی گردان رنگ

چو گاه سنگ بود سنگ او ندارد کوه
وگر چه کوه بر ما شناخته ست بسنگ

به گاه تیزی پایاب او ندارد باد
اگر چه باد بروزی شود ز روم به زنگ

بسا شها که نباشد بهیچگونه پدید
درنگ او ز شتاب و شتاب او زدرنگ

ز دشمنان زبر دست چیره خانه خویش
نگاه داشت نداند به چاره و نیرنگ

ز بیدلی و بیدانشی به لشکر خویش
هم از پیاده هراسان بود هم از سرهنگ

وگر به جنگ نیاز آیدش بدان کوشد
که گاه جستن ز آنجا چگونه سازد رنگ

خدایگان جهان آنکه جود او بزدود
ز روی مهتری و رادی و بزرگی زنگ

همه دلست و همه زهره و همه مردی
همه هشست و همه دانش و همه فرهنگ

ز کوه گیلان او راست تا بدانسوی ری
وزآب خوارزم او راست تا بدانسوی گنگ

در این میانه فزون دارد از هزار کلات
به هر یک اندر دینار تنگها بر تنگ

همه به تیغ گرفته ست و از شهان ستده ست
شهان بادل جنگ آور و بهوش و بهنگ

هزار باره گفته ست به ز باره ارگ
هزار شهر گشاده ست مه ز شهر زرنگ

به پر دلی وبه مردی همه نگه دارد
نگاهداشتنی ساخته چو ساخته چنگ

امیدوار مر اورا برآن نهادستی
که آب جوید از خامه ریگ و شهد از سنگ

بزرگتر زو گر در جهان شهی بودی
بر اسب کینه او بر کشیده بودی تنگ

بسا کسا که به امید آنکه به یابد
شکر زدست بیفکندو برگرفت شرنگ

که یارد آنجا رفتن مگر کسی که کند
پسند برگه شاهنشهی چه ارژنگ

شهان کلنگ دلانند و شاه باز دلست
به جنگ باز نیاید به هیچ گونه کلنگ

وگر بیاید زانگونه باز باید گشت
که خان زدشت کتر پشت گوژوروی آژنگ

همیشه تاز درخت سمن نروید گل
برون نیاید از شاخ نارون نارنگ

همیشه تا به زبان گشاده از دل پاک
سخن نگوید همچون تو و چو من سترنگ

خدایگان جهان شاد کام و کام روا
کمینه چاکر بر در گهش دو صد هوشنگ

بکاخش اندر بزم وبه دستش اندر جام
به جامش اندر گلگون میی بگونه زنگ

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#110 | Posted: 31 May 2014 16:17
‏ در مدح سلطان محمدبن سلطان محمود گوید
مرا سلامت روی تو باد ای سرهنگ
چه باشدار بسلامت نباشد این دل تنگ

دلم به عشق تو در سختی و عنا خو کرد
چنانکه آینه زنگ خورده اندر زنگ

ازین گریستن آنست امید من که مگر
به اشک من دل تو نرم گردد ای سرهنگ

به آب چشمه نگشت ایچ سنگ نرم و مرا
به آب چشم همی نرم کردباید سنگ

سخن ندانم گفتن همی ز تنگدلی
چنین درشت سخن گشته ام به صلح و به جنگ

ببرد سنگ من این انده فراق ومرا
امیر عالم عادل ستوده است به سنگ

جمال دولت عالی محمد محمود
سر فضایل و روی محامد و فرهنگ

شهی که دولت او از شرنگ شهد کند
چنانکه هیبت شمشیر او ز شهد شرنگ

سموم خشمش اگر بر فتد به کشور روم
نسیم لطفش اگر بگذرد به کشور زنگ

ز ساج باز ندانند رومیان را لون
ز عاج باز ندانند زنگیان را رنگ

چو گور تنگ شود بر عدو جهان فراخ
در آن زمان که بر اسبش کشیده باشد تنگ

جهان گشاید و کین توزد و عدو شکرد
به تیغ تیز و کمان بلند و تیر خدنگ

مخالفان قوی دست چیره پیش امیر
اسیر گردد چون بر زمین خشک نهنگ

مخالفان چو کلنگند و او چو باز سپید
شکار باز بود، ورچه مه ز باز، کلنگ

هزار یک زان کاندر سرشت او هنرست
نگار و نقش همانا که نیست در ار تنگ

همیشه عادت او را به نیکوییست ولوع
چنانکه همت اورا به برتری آهنگ

بلند همتش ار گرددی بصورت باز
بپایش اندر ماه و ستاره بودی زنگ

جهان بخدمت او میل دارد و نه شگفت
که خدمتش طلبد هر که هوش دارد و هنگ

بدان امید که روزی بدست گیرد شاه
چو پهنه گهر آگین شده ست هفت اورنگ

کسی که چنگ زد اندر خجسته خدمت او
خجسته بخت شد و کام خویش کرد به چنگ

چومن هزار فزونست و صد هزار فزون
ز فر خدمت او کرده کار خویش چو چنگ

بسا کسا که گرفتار تنگدستی بود
زبر و بخشش او سیم و زر نهاده به تنگ

بزرگواری وکردار او و بخشش او
ز روی پیران بیرون برد همی آژنگ

بزرگواری جنسیست از فعال امیر
چنانکه هیبت نوعیست از خصال پلنگ

کسیکه مشک به بینی برد نیابد بوی
شم شمایل او بشنود ز صد فرسنگ

چووقت حمله بودآفتیست باد شتاب
چو وقت حلم بود رحمتیست کوه درنگ

عیار حلم گرانش پدید نتوان کرد
اگر سپهر ترازو شود، زمین پاسنگ

هزار یک گر ازان ز آسمان در آویزد
چنان بودکه ز کاهی کهی کنندآونگ

عجب ندارم اگر هیچکس نکرد که او
کند بتدبیر از ریگ مرو وادی گنگ

موفقیست که تدبیراو تباه کند
هزار زرق وفسون و هزار حیلت و رنگ

بهیچگونه بر او جادوان حیلت ساز
بکار برد ندانند حیلت و نیرنگ

فصیح تر کس جایی که او سخن گوید
چنان بود ز پلیدی که خورده باشد بنگ

جهان نیاردبا او برابری کردن
که ره نبرد با اسب تیزتک خرلنگ

همی درفشد ازو همچنانکه از پدرش
جمال خسروی و فر شاهی و اورنگ

همیشه تا خورش و صید باز باشد کبک
چنان کجا خورش و صید یوز باشد رنگ

سرای دولت او باد دار ملک زمین
چنانکه خانه ما هست بر فلک خرچنگ

هر رشک مجلس او کارنامه مانی
به رشک محفل او بار نامه ارتنگ

همیشه در بر او دلبران چون شیرین
هماره بر در او کهتران چون هوشنگ

مخالفانش چون بیژن اندر اول کار
ز گه فتاده بچاه سراچه ارژنگ

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 11 از 27:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  26  27  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites