تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی

صفحه  صفحه 20 از 27:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  26  27  پسین »  
#191 | Posted: 7 Jun 2014 08:39
‏ در مدح خواجه بزرگ و عذر تفصیر خدمت
ای رسانیده مرا حشمت و جاه تو به جاه
فضل و کردار تو بگرفته ز ماهی تا ماه

ای مرا سایه درگاه تو سرمایه عز
وز بلاها و جفاهای جهان پشت و پناه

واجب آنستی کاین بنده دیرینه تو
نیستی غایب روزی و شبی زین درگاه

گاه بی زخمه به خرگاه تو بر بط زنمی
تا کسی نشنودی بانگ برون از خرگاه

گاه در مجلس تو شعر بدیهه کنمی
به زمانی نهمی پیش تو بیتی پنجاه

عذرها دارم پیوسته درست و نه درست
گر بخواهی همه پیش تو بگویم ،تو بخواه

دان و آگه باش ای پیشرو گوهر خویش
دان و آگه باش ای محتشم مجلس شاه

اولین عذر من آنست که من مردی ام
دوستدار می ومعشوق و تو هستی آگاه

هر زمان تازه یکی دوست در آید زدرم
هم سبک روح به فضل وهم سبک روی به جاه

دل ایشان را ناچار نگه باید داشت
گویم امروز نباید که شود عیش تباه

رود می گیرم و می گویم هان تا فردا
شغل فردا بین چون بیش بود سیصد راه

خدمت سلطان ناکرده و نادیده ترا
باد و تقصیر چنین برشوی از روی اله )؟(

چون برون آیم ازین پرسم از حال و زکر
دوزخی پیش من آرند پر از دود سیاه

گاه گویند فلان اشترگم کرده هوید
گاه گویند فلان ترک بیفکنده کلاه

من همی گویم اشتر بر بیطار فرست
اسب را بینی برکاه کن و دارنگاه

سال تا سال دین مانده ام و همچو منند
این همه بار خدایان و بزرگان سپاه

چون به ره باشم باشم به غم خانه و شهر
چون به شهر آیم باشم به بسیجیدن راه

گنهان من بیچاره بدین عذر ببخش
راد مردان به چنین عذر ببخشند گناه

تا نگویی که فلان بنده من بود و کنون
نگذرد سوی در خانه ما ماه به ماه

من همان بنده ام و بلکه کنون بنده ترم
همچنینست و خدای از دل من هست آگاه

کودکی بودم و در خدمت تو پیر شدم
ور چه هستم به دل و مردی و احسان برناه

گر همی شعر نگویم نه از آنست که هست
دل من بر تو و بر خدمت تو گشته تباه

جاودان شاد بزی و تن تو شاد و عزیز
به تو آراسته این مجلس و این بالش و گاه

دوستداران ترا خانه عشرت بر کاخ
بدسکالان ترا خانه خرم بر چاه

تو به جایی که همه ساله بود نعمت و ناز
دشمنان توبه جایی که نه آب ونه گیاه

دوستان را ز تو همواره همین باد که هست
عز بی خواری و پاداشن بی بادافراه

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#192 | Posted: 7 Jun 2014 08:54
در مدح یمین الدوله سلطان محمود غزنوی
ای صورت بهشتی در صدره بهایی
هرگزمباد روزی از تو مرا جدایی

تو سر و جویباری تو لاله بهاری
تو یار غمگساری تو حور دلربایی

شیرینتر از امیدی واندر دلم امیدی
نیکوتر از هوایی اندر سرم هوایی

خرمتر از بهاری زیباتر از نگاری
چابکتر از تذروی فرختر از همایی

در دل به جای عقلی در تن به جای جانی
در سربه جای هوشی در چشم روشنایی

سرو ومهت نخوانم،خوانم چرا نخوانم
هم ماه با کلاهی هم سرو باقبایی

ماهی به روی لیکن ماه سخن نیوشی
سروی به قد ولیکن سرو سخنسرایی

از جمع خوبرویان من خاص مر ترایم
شاید که من ترایم زیرا که تو مرایی

من مرترا پسندم تو مر مرا پسندی
من سوی تو گرایم تو سوی من گرایی

برتو بدل نجویم بر من بدل نجویی
هم من وفا نمایم هم تو وفا نمایی

ما غزلسرایی، مردملک ستایم
از تو غزلسرایی،از من ملک ستایی

گر من ملک ستایم آن را همی ستایم
کورا سزد ز ایزد بر خلق پادشایی

سلطان یمین دولت محمود امین ملت
آن پادشاه دنیی آن خسرو خدایی

ای اصل نیکنامی! ای اصل برد باری !
ای اصل پاکدینی! ای اصل پارسایی!

مریاد جان اورا هر روزه در مدیحش
از خاک بر کنی )؟( دان از آسمان گوایی

ای آنکه ملک هر گز بر تو بدل نجوید
ای آنکه خسروی را از خسروان تو شایی

هم ملک را جمالی هم فضل را کمالی
هم داد را ثباتی هم جود را بقایی

میر بزرگ نامی گرد گران سلیحی
شیر ملک شکاری شاه جهان گشایی

هم مصطفات گویم هم مرتضات گویم
گر چه نه مصطفایی گر چه نه مرتضایی

گرچه نه مرتضایی ز اشکال مرتضایی
گرچه نه مصطفایی ز امثال مصطفایی

از حلم و از تواضع گویی مکر زمینی
وز طبع و از لطافت گویی مگر هوایی

پرودرگار دینی آموزگار فضلی
هم بیشه وفایی هم ریشه سخایی

هر بند را کلیدی هر خسته را علاجی
هر کشته را روانی هر درد را دوایی

جوینده را نویدی خواهنده را امیدی
درمانده را نجاتی درویش را نوایی

با هر که عهد کردی یکروی و یکزبانی
وین هر دو از وفایند تو خودهمه وفایی

هر حاجتی که داری ز ایزد همه روا شد
من حاجتی ندیدم هر گز بدین روایی

جایی که عزم باید مرد درست عزمی
جایی که رای باید شاه بلند رایی

آنجا که رزم جویی، دی ماه دشمنانی
وآنجا که بزم سازی، نوروز اولیایی

چون تیغ بر کشیدی گیرنده جهانی
چون جام برگرفتی بخشنده عطایی

از بخشش تو عالم پر جعفری ورکنی
وز خلعت تو گیتی پر رومی و بهایی

مردی همی نمایی گیتی همی گشایی
بدعت همی زدایی طاعت همی فزایی

یک بنده تو دارد زین سوی رود شاری
یک چاکر تو دارد زان سوی گنگ رایی

گرد جهان بگشتی شاها مگر سپهری
در هر کسی رسیدی میرا مگر قضایی

هر هفته عالمی را با زر به پیش رویی
هر ماه خسروی را با تیغ در قفایی

از حرص رزم کردن در بزم رزم سازی
وز بهرخصم جستن دریک مکان نپایی

هر جایگه که رفتی باز آمدی مظفر
چون با ظفر شریکی لا شک مظفرآیی

مر دوستان دین را یک یک هیم نوازی
مر دشمنان دین را یک یک همی گزایی

ضر منافقانی نفع موافقانی
این را همی بپایی وآنرا همی نپایی

چشم مخالفان را چونان شکسته خاری
چشم موافقان را چون سوده توتیایی

تاز ابر مهرگانی گردد هوای روشن
گه روز تیره آرد گه باز روشنایی )؟

تا آفتاب روشن دایم همی بگردد
چون آسیای زرین بر چرخ آسیایی

پاینده باد عمرت فرخنده باد روزت
تابانبید و ساغر پیوسته دست سایی

دایم به فتح و نصرت جفت و ندیم بادی
بی کوشش زمینی با بخشش سمایی(

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#193 | Posted: 7 Jun 2014 09:07 | Edited By: ROZAALINDA
‏ در لغز آتش سده و مدح سلطان محمود گوید
یکی گوهری چون گل بوستانی
نه زر وبه دیدار چون زرکانی

به کوه اندرون مانده دیرگاهی
به سنگ اندرون زاده باستانی

گهی لعل چون باده ارغوانی
گهی زرد چون بیرم زعفرانی

لطیفی بر آمیخته با با کثافت
یقینی برابر شده با گمانی

نه گاه بسودن مر اورا نمایش
نه گاه گرایش مرا وراگرانی

هم او خلق را مایه زورمندی
هم او زنده را مایه زندگانی

ازو قوت فعل بری و بحری
ازو حرکت طبع انسی و جانی

غم عاشقی ناچشیده و لیکن
خروشنده چون عاشق از ناتوانی

چو زرین درختی همه برگ و بارش
ز گوگرد سرخ و عقیق یمانی

چو از کهربا قبه برکشیده
زده برسرش رایت کاویانی

عجب گوهرست این گهر گر بجویی
مراو را نکو وصف کردن ندانی

نشان دو فصل اندر و باز یابی
یکی نو بهاری یکی مهرگانی

ز اجزای او لاله مرغزاری
ز آتار او نرگس بوستانی

به عرض شبه گوهری سرخ یابی
از و چون کند با تو بازارگانی

کناری گهر بر سر تو فشاند
چومشتی شبه بر سر او فشانی

ایا گوهری کز نمایش جهان را
گهی ساده سودی و گاهی زیانی

نه سنگی و سنگ از تو ناچیز گردد
مگر خنجر شهریار جهانی

یمین دول میر محمودغازی
امین ملل شاه زاولستانی

شهی خسروی شهریاری امیری
که بدعت ز شمشیر اوگشت فانی

ملک فره و ملکتش بیکرانه
جهان خسرو و سیرتش خسروانی

نه چون اوملک خلق دیده به گیتی
نه چون او سخی خلق داده نشانی

همه میل او سوی ایزد پرستی
همه شغل او جستن آنجهانی

سپه برده اندردل کافرستان
خطر کرده در روزگار جوانی

ز هندوستان اصل کفر و ضلالت
بریده به شمشیر هندوستانی

نهاده که هند برخوان هندو
چو دشت کتر برسرخوان خانی

زهی خسروی کز بزرگی و مردی
میان همه خسروان داستانی

ترا زین سپس جز فرشته نخوانم
ازیرا که تو آدمی را نمانی

به بزم اندرون آفتاب منیری
به رزم اندرون اژدهای دمانی

ترا رزمگه بزمگاهست شاها
خروش سواران سرود اغانی

از این روی جز جنگ جستن نخواهی
به جنگ اندرون جزمبارز نرانی

به هر حرب کردن جهانی گشایی
به هر حمله بردن حصاری ستانی

ز بادسواران تو گرد گردد
زمینی که لشکر بدو بگذرانی

بخندد اجل چون تو خنجر بر آری
بجنبد جهان چون تو لشکر برانی

ترا پاسبان گرد لشکر نباید
که شمشیر تو خود کند پاسبانی

ندارد خطر پیش توکوه آهن
که آهن گدازی وآهن کمانی

جهان را ز کفر و ز بدعت بشستی
به پیروزی و دولت آسمانی

نپاید بسی تابه بغداد و بصره
غلامی به صدر امارت نشانی

اگر چه ز نوشیروان در گذشتی
به انصاف دادن چو نوشیروانی

کریمی چو شاخیست،او را تو باری
سخاوت چو جسمیست، اورا تو جانی

همی تا کند بلبل اندر بهاران
به باغ اندرون روزو شب باغبانی

به بزم اندرون دلفروز تو بادا
به دو فصل دو مایه شادمانی

به وقت بهار اسپر غم بهاری
به وقت خزانی عصیر خزانی

تو بادی جهان داور داد گستر
تو بادی جهان خسرو جاودانی

چنین صد هزاران سده بگذرانی
به پیروزی و دولت و کامرانی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#194 | Posted: 7 Jun 2014 10:57
‏ در تحریض به حرکت هندو تسخیر کشمیر گوید
هنگام گلست ای به دو رخ چون گل خود روی
همرنگ رخ خویش به باغ اندر گل جوی

همرنگ رخ خویش تو گل یابی لیکن
همچون گل رخسار تو آن گل ندهد بوی

مجلس به لب جوی برای شمسه خوبان
کز گل چو بناگوش تو گشته ست لب جوی

از مجلس ما مردم دوروی برون کن
پیش آر مل سرخ و برون کن گل دو روی

باغیست بدین زینت آراسته از گل
یکسوگل دو روی و دگر سوگل یک روی

تا این گل دو روی همی روی نماید
زین باغ برون رفتن ما را نبود روی

بونصر تو در پرده عشاق رهی زن
بو عمرو تواندر صفت گل غزلی گوی

تا روز به شادی بگذاریم که فردا
وقت ره غزو آید وهنگام تکاپوی

ما را ره کشمیر همی آرزو آید
ما ز آرزوی خویش نتابیم به یک موی

گاهست که یکباره به کشمیر خرامیم
از دست بتان پهنه کنیم از سر بت گوی

شاهیست به کشمیر اگر ایزد خواهد
امسال نیارامم تا کین نکشم زوی

غزوست مرا پیشه و همواره چنین باد
تامن بوم از بدعت واز کفر جهان شوی

کوه و دره هند مرا ز آرزوی غزو
خوشتر بود از باغ و بهار و لب مرزوی

خاری که به من در خلداندر سفرهند
به چون به حضر در کف من دسته شبوی

غاری چو چه مورچگان تنگ در این راه
به چون به حضر ساخته از سرو سهی کوی

مردی که سلاحی بکشد چهره آن مرد
بردیده من خوبتر از صد بت مشکوی

بر دشمن دین تا نزنم باز نگردم
ور قلعه او ز آهن چینی بودو روی

بس شهر که مردانش با من بچخیدند
کامروز نبینند دراو جز زن بیشوی

تاکافر یابم نکنم قصد مسلمان
تاگنگ بود نگذرم از وادی آموی

از دولت مادوست همی نازد، گو ناز
بر ذلت خود خصم همی موید، گوموی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#195 | Posted: 7 Jun 2014 11:12
در مدح سلطان محمود غزنوی گوید
مهرگان آمد و سیمرغ بجنبید از جای
تا کجا پرزند امسال و کجا دارد رای

وقت آن شد که به دشت آید طاوس و تذرو
تاشود بر سر شخ کبک دری شعر سرای

نیز در بیشه و در دشت همانا نبود
باز را از پی مرغان شکاری شو وآی

باز و جز باز کنون روی نیارند نمود
گاه آنست که سیمرغ شود روی نمای

همه مرغان جهان سر به خس اندر شده اند
اندرآن وقت که سیمرغ بجنبید از جای

اندرین وقت چه شاهین و چه باز و چه عقاب
جمله محبوس سپاهند بر ایشان بخشای

مثل جنبش سیمرغ چه چیزست بگوی
مثل جنبش شاه آن ملک شهر گشای

خسروغازی محمود خداوند جهان
آنکه بگرفت جهان جمله به توفیق خدای

چون بجنبید ز غزنین همه شاهان جهان
بیشه گیرند و بیابان بدل باغ وسرای

بهراسند و به فتح و ظفرش فال زنند
گر مثل بر سر ایشان فکند سایه همای

او چو سیمرغست آری و شهان جمله چو مرغ
مرغ با هیبت سیمرغ کجا دارد پای

شاد باد آن هنری شاه جهانگیر که کرد
همه شاهان جهان را به هنر دست گرای

اوبه سند وبه سر اندیب و به جیپور بود
هیبت او به ختاخان و به فرغانه تغای

خوش نخسبند همی از فزع و هیبت او
نه به روم اندر قیصر نه به هند اندر رای

وقت جنبیدن او هیچ مخالف نبود
که نه با حسرت وغم باشدو با ناله و رای

این همی گوید: کای بخت! بیکباره مرو
وان همی گوید: کای دولت! یکروز بپای

بخت و دولت بر آن کس چه کند کو نکند
به تن و جان و به دل خدمت آن بار خدای

هرکه او خدمت فرخنده او پیش گرفت
بر جهان کامروا گردد و فرمانفرمای

تا قدر خان کمر خدمت او بست ببست
از پی خدمت او یکرهه فغفور قبای

همه ترکستان بگرفت و به خانی بنشست
به شرف روز فزون و به هنر روز افزای

دولت سلطان بر هر که بتابد نشگفت
گر شود باد هوا بر سر او عنبر سای

سال و مه دولت آن بار خدای ملکان
همچنان باد ولی پرور و دشمن فرسای

از همه شاهان امروز که دانی جز ازو
مملکت را و بزرگی و شهی را دربای

گر کسی گوید: ماننده او هیچ شهست
گو: بروخام درایی مکن و ژاژ مخای

آنکه او را بستاید چه بود: پاک سخن
وانکه او را نستاید چه بود: یافه درای

هر ستایش که جز او راست نکوهش به از آن
فرخی تا بتوانی جز از او را مستای

تا چو بیجاده نباشد به نکو رنگی سنگ
تا چو یاقوت نباشد به بها کاهربای

شادمان با دو تن آسان و به کام دل خویش
دشمنان را ز نهیبش دل وجان اندروای

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#196 | Posted: 7 Jun 2014 11:18
‏ در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود
ای دوست به صدگونه بگردی به زمانی
گه خوش سخنی گیری و گه تلخ زبانی

چون ناز کنی ناز ترا نیست قیاسی
چون خشم کنی خشم ترا نیست کرانی

مانند میان تو و همچون دهن تو
من تن کنم از موی و دل از غالیه دانی

گویم ز دل خویش دهانت کنم ای ماه
گویی نتوان کردز یک نقطه دهانی

گویم ز تن خویش میان سازمت ای دوست
گویی نتوان ساخت ز یک موی میانی

جانیست مراجان پدر جز دل و جزتن
وین نیز بر من نکند صبر زمانی

گر گویی بفرست نگویم نفرستم
با دوست بخیلی نتوان کرد به جانی

جانی بدهم تا به زیانی ز تو برهم
من سود کنم گر ز تو برهم به زیانی

جان بدهم و دل ندهم کاندر دل من هست
مدح ملکی مال دهی شکر ستانی

شهزاده محمد ملک عالم عادل
کز شاکر او نیست تهی هیچ مکانی

تا او به امارت بنشست از پی گنجش
هر روز به کوه از زر بفزاید کانی

گیتی چو یکی کالبدست او چو روانست
چاره نبود کالبدی را ز روانی

کافیتر ازو دهر نپرورده امیری
وافیتر ازو ملک ندیده ست جوانی

او را ز پی فال پدر تخت فرستاد
تختی همه پر صورت و پر صنعت مانی

با تخت فرستاد یکی پیل چو کوهی
پیلی که بر او شیفته گشته ست جهانی

مر دولت را برتر ازین نیست دلیلی
مر شاهی را برتر ازین نیست نشانی

آنچیز کزین پیش گمان بود یقین گشت
دانی نتوان داد یقینی به گمانی

آن چیز کزین پیش خبر بود عیان گشت
دانی که نگیرد خبری جای عیانی

آب و شرف و عز جهان روز بهان راست
نا روز بهان جمله نیرزند به نانی

از بخشش او خالی کم یابم دستی
وزنعمت او خالی کم یابم خوانی

بابخشش او بحر چه چیزست: سرابی
باهمت او چرخ چه چیزست: کیانی

او را ز جفا دهر امان داد و نداده ست
مر هیچ شهی را ز جفا دهر امانی

با او به وفا ملک ضمان کرد و نکرده ست
با هیچ ملک ملک بدینگونه ضمانی

ای بار خدایی که کجا رای تو باشد
خورشید درخشنده نماید چو دخانی

زیر سخن خوب تو صد نکته نهانست
زان هر نکتی راست دگرگونه بیانی

فضل تو همی جوید هر فضل ستایی
مدح تو همی خواند هر مدحت خوانی

هر چند نهان همه خلق ایزد داند
از خاطر تو نیست نهان هیچ نهانی

پیکان تو مانند ستاره ست که نونو
هر روز کند بر دل خصم تو قرانی

اندر دل هر شیر ز قربان تو تیریست
وندر برهر گرد ز رمح تو سنانی

چون تیر و کمان خواستی اندر صف دشمن
انگشت کسی برد نیاردبه کمانی

چون تیغ به کف گیری هر جای بجویی
ا ز کشته و از خسته نگونی و ستانی

تا گیتی راست به هر فصلی طبعی
تا ایزد راست به هر روزی شانی

شاه ملکان باش و خداوند جهان باش
بگشای جهان را ز کرانی به کرانی

در خدمت تو هر چه به ترکستان ماهی
زیر علمت هر چه در آفاق میانی

دایم دل تو شاد به دیدار نگاری
شیرین سخنی نوش لبی لاله رخانی

چشم من و آن روز که بینم لب دجله
از رنگ علمهای تو چون لاله ستانی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#197 | Posted: 7 Jun 2014 11:27
‏ در مدح ابو احمد محمدبن محمودبن ناصر الدین
به من باز گردای چوجان و جوانی
که تلخست بی تو مرا زندگانی

من اندر فراق تو ناچیز کردم
جمال و جوانی، دریغا جوانی

دریغاتو کز پیش رویم جدایی
دریغا تو کز پیش چشمم نهانی

سفر کردی و راه غربت گرفتی
به راه اندر ای بت همی دیر مانی

چه گویی به تو راه جستن توانم
چه گویم به من باز گشتن توانی

دل من ز مهر تو گشتن نخواهد
دلی دیده ای تو بدین مهربانی ؟

گرفتم که من دل ز تو بر گرفتم
دل من کندبی تو همداستانی

من ازرشک قد تو دیدن نیارم
سهی سرو آزاده بوستانی

ز بس کز فراق تو هر شب بگریم
بگرید همی با من انسی و جانی

ترا گویم ای عاشق هجر دیده
که از دیده هرشب همی خون چکانی

چه مویی چه گریی چه نالی چه زاری
که از ناله کردن چو نالی نوانی

چرابر دل خسته از بهر راحت
ثناهای قطب المعالی نخوانی

ابو احمد آن اصل حمد و محامد
محمد، کش از خسروان نیست ثانی

همه نهمت و کام او خوب کاری
هم رسم و آیین او خسروانی

جهان راهمه فتنه خویش کرده
به نیک و خصالی و شیرین زبانی

به آزادگی از همه شهریاران
پدیدست همچون یقین از گمانی

زهی برخرد یافته کامگاری
زهی برهنر یافته کامرانی

اگر چند از نامورتر تباری
وگر چند کز بهترین خاندانی

بزرگی همی جز به دانش نجویی
ملکزادگان کنون را نمانی

ز فضل و هنر چیست کان تونداری
ز علم و ادب چیست کان توندانی

به علم و ادب پادشاه زمینی
به اصل و گهر پادشاه زمانی

پدر شهریار جهان داری و تو
ز دست پدر شهریار جهانی

عدوی تو خواهدکه همچون توباشد
به آزاده طبعی ومردم ستانی

نگردد چو یاقوت هرگز بدخشی
نه سنگ سیه چون عقیق یمانی

نیاید به اندیشه از نیست هستی
نیاید به کوشیدن از جسم جانی

ترا نامی از مملکت حاصل آمد
نکردی بدان نام بس شادمانی

بکوشی کنون تاهمی خویشتن را
جز آن نام نامی دگر گسترانی

مگر عهد کردی که در هر دل ای شه
ز کردار نیکو نهالی نشانی

به دست سخی آزها را امیدی
به لفظ حری نکته ها را بیانی

پی نام و نانند خلق زمانه
تومر خلق را مایه نام و نانی

گه مهربانی چو خرم بهاری
گه خشم وکین همچو باد خزانی

اگر مر ترا از پدر امر باشد
به تدبیر هر روز شهری ستانی

به هیبت هلاک تن دشمنانی
به چهره چراغ دل دوستانی

به صید اندرون معدن ببر جویی
مگر تو خداوند ببر بیانی

ز بهر تقرب قوی لشکرت را
سپهر از ستاره دهد بیستگانی

سخاوت بر تو مکینست شاها
ازیرا که تو مر سخارا مکانی

اگر بخل خواهد که روی تو بیند
بگوش آید او را ز تو »لن ترانی «

همه ساله گوهر فشانی ز دو کف
همانا که تو ابر گوهرفشانی

به محنت همه خلق را دستگیری
به روزی همه خلق را میزبانی

ز حرص برافشاندن مال جودت
به زایر دهد هر زمان قهرمانی

نشان ده زخلقت نداده ست هرگز
نشان خواه را جز به خوبی نشانی

توانگر بود بر مدیح تو مادح
ز علم و نکت و ز طراز معانی

الا تا که روشن ستاره ست هر شب
براین آبگون روی چرخ کیانی

هوا را بودروشنی و لطیفی
زمین را بود تیرگی و گرانی

تو بادی جهاندار، تااین جهان را
به بهروزی و خرمی بگذرانی

به عز اندرون ملک تو بینهایت
به ملک اندرون عز تو جاودانی

ترا عدل نوشیروانست و از تو
غلامانت ار تاج نوشیروانی

جز این یک قصیده که از من شنیدی
هزاران قصیده شنو مهرگانی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#198 | Posted: 7 Jun 2014 11:35
‏ در مدح امیر ابواحمد محمدبن محمود غزنوی
همی سراید چنگ آن نگار چنگسرای
نبید باید و خالی ز گفتگوی سرای

غذای روح سماعست و آن شخص نبید
خوشا نبید کهن با سماع طبع گشای

نبید تلخ و سماع حزین و روی نکو
بدین سه چیز بود مردم جهان رارای

مرا طبیب جهاندیده این سه فرموده ست
تو دوستان گرانمایه را همی فرمای

نبید تلخ و سماع حزین به کف کردم
ز بهر روی نکومانده ام دل اندروای

کجا شد آن صنم ماهروی سیمین تن
کجا شد آن بت عاشق پرست مهر لقای

به مجلس از کف اوخوردمی نبید بزرگ
بیاد خدمت درگاه میر بار خدای

امیر عالم عادل محمد محمود
خدایگان جهان خسرو جهان آرای

مظفری که به اندیشه کین تو اندتوخت
ز پیل آهن یشک و ز شیر آهن خای

ز گور مانی تدبیر او تباه کند
فسون و جادویی جادوان مای به مای

اگر نمای . . . چاکران ملک
فسون کنند فسون چون زهیر روح گزای

به پیش بینی آن بیند او که دیده نیند
منجمان به سطرلاب آسمان پیمای

زهی تن هنر و چشم نیکنامی را
چو روح درخور وهمچون دو دیده اندربای

ترا همایون دارد پدر به فال که تو
ستوده طلعتی و صورت تو روح فزای

اگر تو نیستی از هر شهی همایون تر
نشان رایت تو نیستی خجسته همای

کسی که گوید من چون توام به فضل و هنر
سبک خرد بود و یافه گوی و ژاژ درای

کسی که خواهد تا فضل تو بپوشاند
گو آفتاب درفشنده رابه گل اندای

به تست علم عزیز و به تست عدل مکین
به تست جود متین و به تست فضل بپای

همی ستود نداند ترا چنان که تویی
زبان مادح و اندیشه ملوک ستای

ز بوی خلق تو اطراف گوزگانان را
همی شناخت ندانم ز دست عنبر سای

امیر زیبی و شایی به تخت ملک و به تاج
همی بباش مر این هر دو را تو زیب و تو شای

چنانکه گوی سعادت ربوده ای ز ملوک
زخسروان جهان گوی مملکت بربای

یکی ستاره بر آمدبه نام دولت تو
زهی ستاره به وقت آمدی بر آی برآی

دلیر باش و به بازوی اوشجاعت کن
بلندباش وبه شمشیر او جهان پیرای

بدان مقام رسانش که رای بر در او
سپید مهره زند بر نوای رویین نای

ایا به رادی برکنده خانمان نیاز
چو شاه شرق به شمشیر تیز، خانه رای

همیشه آرزوی من به گیتی این بوده ست
که من به حضرت تو یا بمی به خدمت جای

مرا خدای بدین آرزو اجابت کرد
چه آرزوست که من آن نیافتم ز خدای

به جایگاهی کانجا ملوک روی نهند
همی نهم من و یاران من به خدمت پای

من این کرامت و فضل از خدای دانم و بس
بر این کرامت یارب تو هر زمان بفزای

ز بهر تقویت دین ایزدی با تیغ
ز روی ملک همی زنگ کفر و کین بزدای

همیشه تا که نبوده ست چون دو رویکدل
چنان کجا نبود مرد پارسا چو مرای

همیشه تا دل میخواره سماع پرست
شود گشاده به آوای رود رود سرای

امیر باش و جهاندار باش و خسرو باش
جهان گشای و ولی پرور و عدوفرسای

زمانه را به تو امنیتست وآسایش
زمانه تا که بپاید تو با زمانه بپای

همه به رادی کوش و همه به دانش یاز
همه به علم بکوش و ماهمه به فضل گرای

همیشه طالع مسعود تو همایون باد
چنانکه رایت میمون تو ز بال همای

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#199 | Posted: 7 Jun 2014 11:50
‏ در مدح محمد بن محمود غزنوی گوید
دل من همی جست پیوسته یاری
که خوش بگذراند بدو روزگاری

شنیدم که جوینده یابنده باشد
به معنی درست آمداین لفظ باری

بتی چون بهاری به دست من آمد
که چون اوبتی نیست اندربهاری

بتی چون گل تازه کاندر مه دی
زرخسار اوگل توان چد کناری

چه قدش چه پیراسته زاد سروی
چه رویش چه آراسته لاله زاری

به کام دل خویش یاری گزیدم
که دارد چو یار من امروز یاری ؟

بدین یار خود عاشقی کرد خواهم
کزین خوشتر اندرجهان نیست کاری

دل، او را همی خواست،اورا سپردم
همین به که من کردم از هر شماری

چرا دل دهم جز بدو چون ندارم
پس از خدمت شه جز او غمگساری

شه عالم عادل داد گستر
که بی چاکر او نیابی دیاری

ولیعهد محمود غازی محمد
مهین خسروی برترین شهریاری

به هر فضلی اندر جهان گشته پیدا
چو تابان مهی بر سر کوهساری

گراز تو کسی کش ندیده ست پرسد
که »دانی ملک را«؟ چه گویی تو باری

کریمست و آزاده و تازه رویی
جوانست و آهسته و با وقاری

خوی و سیرت و راه و آیین و رسمش
پسندیده نزدیک هر هوشیاری

جهان پیش او روز تا شب به خدمت
میان بسته بر گونه پیشکاری

نه اصل و بزرگیش را منتهایی
نه احسان و کردار او را کناری

نه هنگام زربخشی اوراست صبری
نه هنگام کوشش مراو را قراری

به کار اندرون داهی پیش بینی
به خشم اندرون صابر بردباری

به یک جابر آمیخته حلم و صبرش
قراریست پنداری اندر قراری

به هر مادحی مل بخشد جهانی
به هر زایری سیم بخشد به باری

تهی نیست از بخشش او سرایی
چو از لشکر شاه ایران حصاری

سخاوت میان بخیلی و دستش
بر آورده از روی و آهن جداری

هر ابری که بگذشت بر مجلس او
ز شرم کف اوشود چون غباری

غمی نیست ار با کفش بر نیاید
به صد سال شمسی ز در یا بخاری

حصاری و از ترکش او خدنگی
مصافی و از موکب او سواری

چو نالی سبک بگذراند به تیری
گران شاخ از سالخورده چناری

زده خشت زخم خدنگیش ناید
نیاید زده مورچه فعل ماری

هر آن کس که بیخواب شد ز نهیبش
نخوابد سبک دیگر ازکو کناری

نگر تا تو اسفندیارش نخوانی
که آید ز هر مویش اسفندیاری

به هر کاری او را کند بخت یاری
جهان را نیاید چنو بختیاری

ز اقبال سلطان بر او حاسدان را
شد از اشک هر چشم چون کفته ناری

از این نیکوییهای او دشمنان را
به سربود در هر زمانی خماری

ز خوبی که ایزد بد و داد خواهد
همانا یکی نیست این از هزاری

زهی خسروی کاین همه روشنایی
زرای تو گیرد همی نوبهاری

ز شادی که از تو جهان راست نونو
نبینم همی در جهان سوکواری

شکار شهان بیشتر مرغ باشد
شکار تو شیرست و نکو شکاری

چه کردار داری که در گوش هر کس
ز شکر تو بینم همی گوشواری

مرا جامه خاصه خویش دادی
چه باشدمرا بیش از این افتخاری

چو طاووس رنگین مرا جلوه دادی
به طاووسی چون شکفته بهاری

قبای تو جز تاجداری نپوشد
نهادی مرا پایه تاجداری

فزودی مرا زین قبا تاقیامت
جمالی و جاهی به هر پود و تاری

بزرگی و جاه و جمال وشرف را
زبانیست گوینده زین هر چهاری

به ناکرده خدمت دهی حق خدمت
که دیده ست هرگز چوتو حقگزاری

همی تا ز بهر مثل بر زبانها
در آید که هر اشتر و مرغزاری

چنان چون بگویند اندر مثلها
که پهلوی هر گل نشسته ست خاری

ترا باد هر جا که بنهند تختی
عدو را بود، هر کجا هست، داری

زخوبان و از ریدکان سرایی
به قصر تو هر خانه ای قند هاری

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#200 | Posted: 7 Jun 2014 12:12
‏ در مدح امیر ابو احمد محمد بن محمود گوید
ای باد بهاری خبر از یار چه داری
پیغام گل سرخ سوی باده کی آری

هم ز اول روز از تو همی بوی خوش آید
گویی همه شب سوخته ای عود قماری

زلف بت من داشته ای دوش در آغوش
نی نی تو هنوز این دل و این زهره نداری

خورشید بر آن ماه زمین تافت نیارد
دانم که تو باز لفک او جست نیاری

تو با گل و سوسن زن و و من با لب و زلفش
ور برگ بود بنشین تا بوسه شماری

من دوش به کف داشتم آن زلف همه شب
وز دولب او کرده ام امروز نهاری

ای فرخی این قصه و این حال چه چیزست
پیش ملک شرق همی خواب گزاری

شاه ملکان میر محمد که مر اوراست
از آمل و از ساری تازان سوی باری

شاهی که ترا نعمت صد ساله بریزد
گر بر در او نیم زمان پای فشاری

شادی و خوشی خواهی رو خدمت او کن
تا عمر به شای و به خوشی بگذاری

چون خدمت او کردی و او در تو نگه کرد
فربه بشوی از نعمت او گر چه نزاری

افزون دهداز طمع و ز اندیشه توبر
تخمی که در آن خدمت فرخنده بکاری

ای بار خدای ملکان ای ملک راد
ای آنکه همی حق همه کس بگزاری

گویی که خدا از پی آن داد ترا ملک
تا کار تبه کرده هر کس بنگاری

یک دست تو ابرست و دگردست تو دریا
هرگز نتوانی که نبخشی و نباری

رسم شعرا ازتو هزار و دو هزارست
آخر ده هزاری شوی و بیست هزاری

فردا همه کار تو دگر خواهد گشتن
امروز میندیش که در اول کاری

خوابم نبرد تابه سرای تو نبینم
چون کوه فرو ریخته دینار نثاری

از دولت سلطان و ز نیکو نیت تو
این کار شود ساخته و محکم و کاری

گیتی همه همواره ترا خواهد گشتن
زان گونه که هرگز به دگر کس نسپاری

آن روز خورم خوش که درین خابه ببینم
زین پنج هزاری رده ترکان حصاری

وین درگه و این دشت پر از خیمه و پر میر
شهر از بنه ایشان پر مهد و عماری

از روم رسیده بر تو هدیه رومی
و آورده ز بلغار ترا باز شکاری

شاهان جهان روی نهاده بردر تو
وز درد شده روی بداندیش تو تاری

من شاد همی گردم ز آنجای بدانجای
وین شعر به آواز برآورده چو قاری

بوالحارث ما آمده و ساخته با هم
چون طوطیک و شاری و چون طوطی و ساری

در خانه تو دولت و درخانه تو ملک
در خانه آن کس که جز این خواهد زاری

وآن کس که تر از دل و جان دوست ندارد
چون سنگ ز بیقدری و چون خاک ز خواری

تو اسی تو باروحی کالوی و فخری )؟(
بدخواه تو مانده پی بی باره و داری )؟(

ارجو که ترا تا ابد الد هر به هر کار
توفیق بود ز ایزد و ازدولت یاری

آزاده خداوندی و خوشخوی کریمی
بافر شهنشاهی وبا زیب سواری

پردانش و پر خیری و پر فضلی و پر شرم
باسایه و با سنگی و با حلم و وقاری

آن چیست ز کردار بسنده که ترا نیست
آن چیست زنیکویی و خوبی که نداری

از دانش و فضل تو سخنهاست به هر جا
اندازه ندارد هنرو فضل تو باری

برخور تو ازین دانش و برخور تو ار این فضل
برخور تو از ین جشن و از این فصل بهاری

شاهی کن و شادی کن و آنکن که تو خواهی
ای داده ترا هر چه بباید همه باری

شادی ز بتان خیزد، در پیش بتاندار
با جعد سمر قندی و با زلف بخاری

همواره بود در بر تو هر شب و هر روز
ترکی که کند طره او غالیه باری

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 20 از 27:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  26  27  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites