تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی

صفحه  صفحه 6 از 27:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  26  27  پسین »  
#51 | Posted: 10 Aug 2011 06:11
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح میر ابواحمد محمدبن محمود بن ناصر الدین و وصف شکارگاه


چهار چیز گزین بود خسروان را کار
نشاط کردن چوگان و رزم و بزم شکار

ملک محمد محمود آمد و بفزود
بر این چهار بتوفیق کردگار چهار :

نگاه داشتن عهد و بر کشیدن حق
بزرگ داشتن دین و راستی گفتار

جز این چهار هنر، صد هنر، فزون دارد
کزین چهار هنر، هر یکی فزون صدبار

چو داد دادن نیکو، چو علم گفتن خوب
چو عفو کردن مجرم، چو بخشش دینار

هنر فراوان دارد ملک، خدای کناد
که باشد از هنر وعمر خویش برخوردار

چنانکه او ملکست و همه شهان سپهش
همه ملوک سپاهند و او سپهسالار

ز جمله ملکان جهان که داند کرد
هزار یک زان کان شهریار گیتی دار

بیک شکار گه اندر، من آنچه زو دیدم
ترا بگویم خواهی کنی گر استفسار

بدشت برشد روزی بصید کردن ومن
ز پس برفتم با چاکران و با نظار

ز دور دیدم گردی بر آمده بفلک
میان گرد مصافی چو آهنین دیوار

امیر پیش و گروهی شکار اندر پیش
بتیر کرده بر ایشان فراخ دشت حصار

همی فکندبه تیر و همی گرفت به یوز
چو گرد باد همی گشت بر یمین و یسار

بیکزمان همه بفکند و پس به حاجب گفت
که هرچه کشته تیر منست پیش من آر

ز بامدادان تا نیمروز حاجب او
میان دشت همی گشت با هزار سوار

بر استران سبک پی همی نهاد سبک
شکارها که برو تیر برده بودبکار

بماندمرکبش و استران بمانده شدند
ز بس دویدن تیز و ز بس کشیدن بار

هنوز پنج یکی پیش میر برده نبود
از آن شکار که از تیر میر شد کشتار

چو پشته پشته شداز کشته پیش روی امیر
فراخ دشتی چون روی آینه هموار

ز چشم آهو چون چشم دوست شد همه دشت
ز شاخ آهو چون زلف تابداده یار

مرا ز چشم و سیه زلف یار یاد آمد
فرو نشستم و بگریستم بزاری زار

در آرزوی دو زلف ودو چشم آهوی خویش
چو چشم شیران کردم ز خون دیده کنار

ز چاکران ملک چاکری بدید مرا
همی ندانم بونصر بود یا کشوار

برفت و گفت ملکرا که فرخی بگریست
بصیدگاه تو بر چشم آهویی بسیار

چو بازگشت همیبرد سوی خیمه خویش
ز خون دیده کناری عقیق دانه نار

مگر که آهو چشمست یار او که شده ست
بچشم آهو بر چشمهاش باران بار

ملک چنانکه ز آزادگی سزید گزید
ز آهوان چو نگاری ز بتکده فرخار

دراز گردن و کوتاه پشت و گرد سرین
سیاه شاخ و سیه دیده ونکو دیدار

بچشمش اندر گفتی کشیده بودستی
بسحر سرمه خوبی و نیکویی سحار

بمن فرستاد آنرا و معنی آن بوده ست
که شادمان شو و اندوه دل براین بگسار

بدین کریمی و آزادگی که داند بود
مگر امیر نکو سیرت نکو کردار

چه جایگاه شگفتست و کیست از امرا
سزای ملک جز آن آفتاب فخر تبار

در آنچه خواهد دادن خدای عرش بدو
چنین هزار جوانرا کرا بود مقدار

همی ندانی کاین دولتی چگونه قویست
تواین حدیث که گویم، نگر نداری خوار

رسد بجایی ملک محمد محمود
که کس بنشنید از ملک احمد مختار

یکان یکان همه فردا ترا پدید آید
تو گوش دار و ببین تا چگونه گردد کار

هنوز خاقان در خدمتش نبسته کمر
هنوز قیصر بر درگهش نکرده نثار

هنوز نامه او با خوانده نیست بر فغفور
هنوز خطبه او کرده نیست در بلغار

هنوز نایب او با دبیر و مستوفی
خراج مغرب را برگرفته نیست شمار

هنوز پیشرو روسیان بطبع نکرد
رکاب او را نیکو بدست خویش بشار

هنوز رود سرایان نساختند به روم
ز بهر مجلس او ارغنون و موسیقار

هنوز طوف نکرده ست و سر بسر بنگشت
چنانکه باید گرد جهان سکندر وار

بسی نمانده که کار جهان چنین گردد
بکام خویش رسیده من و همه احرار

همیشه تا نبود گل بروزگار خزان
چنانکه میوه نباشد بروزگار بهار

خدای ناصر او باد و روزگار بکام
فلک مساعد و گیتی برو گرفته قرار


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#52 | Posted: 10 Aug 2011 06:12
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در تهنیت عید فطر و مدح امیر محمد بن محمود گوید


رمضان رفت و رهی دور گرفت اندر بر
خنک آن کو رمضان را بسزا برد بسر

بس گرامی بود این ماه ولیکن چکنم
رفتنی رفته به و روی نهاده بسفر

سبکی کرد و بهنگام سفر کرد و برفت
تا نگویند فروهشت بر ما لنگر

رمضان پیری بس چابک و بس باخردست
کار بخرد همه زیبا بود و اندر خور

او شنیده ست که بسیار نشین را گویند
دیر بنشست برما و همی خورد جگر

چکنم قصه دراز، این بچه کارست مرا
سخنی باید گفتن که به ده دارد در

رمضان گر بشد از راه فراز آمد عید
عید فرخنده ز ماه رمضان فرخ تر

گاه آن آمد کز شادی پر گردد دل
وقت آن آمد کز باده گران گردد سر

مجلسی باید آراسته چون باغ بهشت
مطربی مدح امیرالامرا کرده زبر

باده صافی و پالوده و روشن چو گلاب
ساقی دلبر و شایسته و شیرین چو شکر

اثر غالیه عیدی نارفته هنوز
زان بنا گوش که با سیم زند رنگش بر

دست ها کرده برنگ نو و پاکرده ببند
زانکه چون چشم نگارست و چو زلف دلبر

هر نبیدی را بوسی ز لب ساقی نقل
فرخی تا بتوانی بجز این نقل مخور

این همه دارم و زین بیش به فر ملکی
که امام ملکانست به فضل و به هنر

پس چرا باشم غافل بنشینم بر خیر
ساقیا باده فراز آر و بنه شغل دگر

من و معشوق و می و رود و سرکوی سرود
بر سر کوی سر و دست مرا گم شده خر

ای خوشا بامی ومعشوق سرودی که در آن
نعت آن قد بلند آید و آن سیمین بر

خوش بگوش آید شعری که در آن شعر بود
مدحت خسرو بانعت رخی همچو قمر

مطربا! آن غزل نغز دلاویز بیار
ور ندانی بشنو تا غزلی گویم تر


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#53 | Posted: 10 Aug 2011 06:13
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


تجدید مطلع


ای دریغا دل من کان صنم سیمین بر
دل من برد و مرا از دل او نیست خبر

او دلی داشت گرامی و دلی دیگر یافت
کاشکی من دلکی یافتمی نیز دگر

دلفروشان خراسان را بازار کجاست
تا دلی یابم ازیشان چو دل خویش مگر

اندرین شهر کسی را دل افزونی نیست
ور بود نیز همانا نفروشند به زر

هر که او گرد بتان گشت چو من بیدل شد
حال ازینگونه ست اینجا، حذر ای قوم حذر

تو چگویی که من بیدل چون تانم گفت
مدحت خسرو عادل به چنین حال اندر

میر ابو احمدبن محمود آن شیر شکار
میر ابو احمد بن محمود آن شیر شکر

آنکه از شاهان بیشست به علم و به ادب
آنکه از میران بیشست به فضل و به هنر

به نهاد و خو و صورت بپدر ماند راست
پسر آنست پدر را که بماند بپدر

تا جهان گم نشود، گم نشود نام و نشان
پدری را که چنین داد خداوند پسر

شکر باید کند ایزد را سلطان که کند
به چنین شاه نکو رسم پسندیده سیر

گر هنر باید، هست، ار که سخا باید هست
به قیاس عدد قطره باران به شمر

ایزد از چهره او چشم بدان دور کناد
خاصه امروز که امروز فزون دارد فر

ای سپندی ،منشین، خیز سپند آر سپند
تا ترا سازم از این چشم گرامی مجمر

ور بدست تو کنون اخگر افروخته نیست
ز آتش هیبت آن شه به فروزان اخگر

چشم بد را ز چنان شاه بگردان به سپند
کآفرین باد بر آن صورت نیکو منظر

نه شگفتست که از دیدن آن بار خدای
مرد کم بین را بفزاید در دیده بصر

دیدی امروز ملک را تو بآن دشت فراخ
پیش آن موکب و آن رایت فرخ پیکر

تو نگفتی بچه ماند، نه من ایدون گفتم
که بمه ماند و مه را ز ستاره لشکر

ماه از آن گفتم کاندر لغت و لفظ عرب
چشمه روز بود ماده و مه باشد نر

مگرش دیدی شاهان کمر بسته گهی
دیده ای هیچ شهی بسته بدین زیب کمر؟

هر که شاهنشهی وملک همیخواهد جست
گو چو او باش و گرنه بشوو رنج مبر

ملک آن باشد کورا به سخن باشد دست
ملک آن باشد کورا به هنر باشد کر

او هنر دارد بایسته چو بایسته روان
او سخن راند پیوسته چو پیوسته درر

همه شاهان جهانرا چو همه در نگرم
بندگی باید کرد از بن دندان ایدر

ایدرست آنکه همه داشتنی جم پنهان
ایدرست آنکه همی جست بجهد اسکندر

ایدرست آنکه همی خوانند او را طوبی
ایدرست آنکه همی خوانند او را کوثر

شکر ایزد را کامروز بدانجایگهم
که شهان همه گیتی را آنجاست مفر

برسد قافیه وشعر و بپایان نرسد
گر بگویم که چه کرد او به بت کالنجر

تا نباشد چو گل سیب گل آذرگون
تا نباشد چو گل نار گل نیلوفر

تانماند به گلاب آن عرق مرز نگوش
تا نماند به می قطر بلی سیسنبر

شادمان باد و بهرکام که دارد برساد
آن نکو خوی نکو منظر نیکو مخبر

شغل او با طرب و شغل عدو با غم دل
بخت او روز به و بخت عدو روز بتر

همچنین عید بشادی بگذاراد هزار
در جهانداری و در دولت پیروز اختر


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#54 | Posted: 10 Aug 2011 06:15
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در وصف بهار و مدح ابواحمد محمدبن محمود بن سبکتگین


مرحبا ای بلخ بامی همره باد بهار
از در نوشاد رفتی یا زباغ نوبهار

ای خوشا آن نوبهار خرم نوشاد بلخ
خاصه اکنون کز در بلخ اندرون آمد بهار

هر درختی پرنیان چینی اندر سر کشید
پرنیان خرد نقش سبز بوم لعل کار

ارغوان بینی چو دست نیکوان پردستبند
شاخ گل بینی چو گوش نیکوان پر گوشوار

باغ گردد گلپرست و راغ گردد لاله گون
باد گردد مشکبوی و ابر مروارید بار

باغبان برگرفته دل بماه دی زگل
پر کند هر بامدادی از گل سوری کنار

بلخ بس خوشست، لیکن بلخیانرا باد بلخ
مرمرا با شهرهای گوز گانانست کار

نو بهار بلخ را در چشم من حشمت نماند
نا بهار گوز گانان پیش من بگشود بار

باغ و وراغ و کوه و دشت گوز گانان سر بسر
حله دو روی را ماند ز بس نقش و نگار

هر چه زیور بود نوروز نو آیین آن همه
برد برگلهای باغ و راغ نوروزی بکار

از دوران رشنه (؟) تاکهپایه های کرزوان
سبزه از سبزه نبرد، لاله زار از لاله زار

بیشه های کرزوان از لاله زار و شنبلید
گاه چون بیجاده گردد، گاه چون زرعیار

از فراوان گل که برشاخ درختان بشکفد
راست پنداری درختان گوهر آوردند بار

بامدادان بوی فردوس برین آید همی
از در باغ و در راغ و زکوه و جویبار

گل همی گل گردد وسنگ سیه یاقوت سرخ
زین بهار سبز پوش تازه روی آبدار

خوبتر زین گوز گانان را بهاری دیگرست
وین بهار اکنون پدید آید که آید شهریار

میر ابواحمد محمد شهریار دادگر
سر فراز گوهر و فخر بزرگان تبار

آنکه دنیا را جمالست آنکه دین را قوتست
آنکه دولت را ثیابست آنکه شاهی را شعار

در بزرگی با تواضع، در سیاست باسکون
درسخا باتازه رویی، در جوانی با وقار

پردل پردل ولیکن مهربان مهربان
قادر قادر ولیکن بردبار بردبار

خشت او از کوه برگیردهمی تیغ بلند
ناوک او کنگره برباید از برج حصار

همچنان ترسند چون کبکان ترسنده زباز
پیل ازو روز نبرد و شیر ازو روزشکار

ابر گوهر بار زرین کله بندد در هوا
گر ز دریای کفش خورشید بر گیرد بخار

مرد را اول بزرگی نفس باید پس نسب
هست اندر ذات او این هر دو معنی آشکار

آن همای رایت فرخنده او خفته نیست
آخراو خواهد بنای مملکت کرد استوار

بس نپاید کو بپرواز اندر آید نرم و خوش
گر بپرواز اندر آید مملکت گیرد قرار

بر در بغداد خواهم دیدن اورا تا نه دیر
گرد بر گردش غلامان سرایی صد هزار

دولت سلطان قوی باد و سر تو سبز باد
کاینجهان با دولت وتیغ شما خوارست خوار

خوش نخسبم تا نبینم بر در میدان تو
خفته هر شب شهریاران جهانرا بنده وار

تا همی پیدا بود نیک از بد و نرم از درشت
همچو سنگ خاره از بیجاده و لیل از نهار

تا نباشد چون ستاک نسترن شاخ بهی
تا نباشد چون شکوفه ارغوان شاخ چنار

نیک بادت سال و ماه و نیک بادت روز شب
نیک بادت وقت وساعت نیک بادت روزگار

رنج و مکروه از تو دور و عدل و انصاف از تو شاه
دین و دنیا با تو جفت و بخت و دولت با تو یار

تا ز بهر خدمت درگاه تو هر چند گاه
شاه چین آید پیاده، شاه روم آید سوار

بر خور از نوروز خرم، بر خور از بخت جوان
بر خور از عمر گرامی، برخور از روی نگار

دشمنانت مستمند و مبتلا و ممتحن
دوستانت شادمان و شادکام و شادخوار


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#55 | Posted: 10 Aug 2011 06:15
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود غزنوی گوید


شبی گذاشته ام دوش خوش به روی نگار
خوشا شبا که مرا دوش بود با رخ یار

شبی که اول آن شب شراب بود و سرود
میانه مستی و آخر امید بوس و کنار

نه شرم آنکه ز اول بکف نیاید دوست
نه بیم آنکه بآخر تباه گردد کار

میی بدست من اندر، چو مشکبوی گلاب
بتی بپیش من اندر ، چو تازه روی بهار

بتی که خانه بدو چون بهار بود و نبود
شگفت، ازیراکز بت کنند خانه بهار

بجعدش اندر سیصد هزار پیچ و گره
بجای هر گره او شکنج وحلقه هزار

بتی که چشم من از بس نگار چهره او
نگار خانه شد، ار چه پدید نیست نگار

ز حلقه های سیه زلفش ار بخواستمی
نماز بام زره کرده بودمی بسیار

برابر دو رخ او بداشتم می سرخ
ز شرم دو رخ او زرد گشت چون دینار

چو شب دو بهره گذشت، از دو گونه مست شدم
یکی ز باده و دیگر ز عشق باده گسار

نشان مستی در من پدید بود و بتم
همی نمود به چشم سیه نشان خمار

چو مست گشتم و لختی دو چشم من بغنود
ز خواب کرد مرا ماهروی من بیدار

بنرم نرم همی گفت روز روشن شد
اگر بخسبی ترسم که بگذرد گه بار

بشاد کامی شب را گذاشتی بر خیز
بخدمت ملک شرق روز را بگذار

مرا بخدمت خسرو همی فرستد دوست
که گویدم که چنین بت مخواه و دوست مدار؟

بروی ماند گفتار خوب آن مهروی
فریش روی بدان خوبی و بدان گفتار

بر من آن بت بازار نیکوان بشکست
کجا چنان بت باشد؟ که را بود بازار؟

گر او عزیزتر از دیده نیست در دل من
نعوذبالله نزدیک میر بادم خوار

امیر عادل باذل، محمد محمود
که حمد و محمدت آنجاست کو بود هموار

بلند نام همام از بلند نام گهر
بزرگوار امیر از بزرگوار تبار

سخاوت و کرمش را پدید نیست قیاس
فضایل وهنرش را پدید نیست شمار

ز نامور پدر آموخته ست فضل و هنر
چنانکه از گهر آموخته ست شیر شکار

کند بنوک سنان بند ملک دشمن سست
کند بنوک قلم سد مملکت ستوار

نظام مملکت آید ز جنبش قلمش
چنانکه دایره خیزد ز گردش پرگار

گر از کفایت گویی؟ چنوکه هست؟ بگو؟
ور از سخاوت گویی؟ چنو کجاست ؟ بیار؟

میان بخل و میان کف گشاده او
چو کوه روی کشیده ست جود او دیوار

شتاب شاهان باشد به گرد کردن زر
شتاب میر به خشنود کردن زوار

شهان خزانه نهند، او خزانه پردازد
نه زانکه دستگهش لاغرست و دخل نزار

ولیک آنچه در آرد ببخشد و بدهد
سخاوت این سان دارد ،کفایت این مقدار

اگر همی رسدی دست او بهمت او
کمینه بخشش او بدره بودی و قنطار

بکام و همت و نهمت رسیده گیرش دست
بدولت پدر و عون ایزد دادار

بنام ایزد شاهنشهیست روز افزون
امید خلق همیدون بدو گرفته قرار

بچشم هر کس او را بزرگی و حشمت
بجای هر کس او را ایادی و کردار

چو روزکار بودکار چون نگار کند
بروزگار توان کرد کارها چو نگار

سیاه سنگی اندر میان سنگ کهی
بروزگار شود گوهری چو دانه نار

خدایگان جهان را ببر کشیدن او
عنایتیست که او را پدیدنیست کنار

فزوده شاه جهاندار در ولایت او
دو سه ولایت و هر یک توابعش بسیار

ترا نمایم سال دگر دگر شده حال
چنانکه گویی: احسنت! راست گفتی پار

امیرشاد و بدو بندگان او همه شاد
مخالفان همه باگرم وانده و تیمار

من ایستاده و شعری همی سرایم خوب
چنانکه کرد نباید بآخر استغفار

وگر ز راست ستغفار خواهد ایزد ما
من آن کنم که در او راست گفته ام اشعار

دروغ گفتم لیکن نه ناتوانی بود
که در نمایش فضلش نداشتم دیدار

چنانکه هست ندانستمش تمام ستود
جز این نبود مرا در دروغ دستگزار

دروغ گوید هر کس که گوید اندر فضل
چو شاه شرق و چنو خلق باشد از دیار

بروز معرکه زین پر دلی و پر جگریست
که یک سواره شود پیش لشکری جرار

بتیر در بر شیران ره پیاده کند
چنانکه در دل پیلان بنیزه راه سوار

همیشه تا دل آزاد مرد جای وفاست
چنانکه هست صدف جای لؤلؤ شهوار

امیر عالم عادل بکام خویش زیاد
ز بخت شاد و ز ملک و ز عمر برخوردار

گهی بتیغ ستاننده فراخ جهان
گهی بتیر گشاینده بلند حصار

نصیب او طرب و عیش زین مبارک عید
نصیب دشمن او: ویل و وای و ناله زار


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#56 | Posted: 10 Aug 2011 06:16
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح امیر ابواحمد محمدبن محمود غزنوی گوید


ای دل تو چه گویی که زمن یاد کند یار
پرسد که چگونه ست کنون یار مرا کار

گوید که مرا چاکرکی بود وفاجوی
گوید که مرا بندگکی بود وفادار

اندوه خورد، کو غم من خورد همی دی
اندیشه برد، کو بر من بود همی پار

نی نی که من او را دلکی نازک دیدم
از بهر مرا بر دل نازک ننهد بار

او را نتوان گفت که اندوه مرا خور
کان رامش دل نیست به اندوه سزاوار

عاشق منم اندوه مرا باید خوردن
ای عشق همه دردی واندوهی و تیمار

با این همه درد دل و اندوه چه بودی
گر دور نبودی زمن آن لعبت فرخار

تا چشم من از دیدن آن ماه جدا شد
انده مرا هیچ کران نیست پدیدار

چون زیر شدم زرد و نزار از غم هجرش
از من چه عجب داری گر ناله کنم زار

حال دل خود گویم نی نی که نه نیکوست
در مدح امیر انده دل گفتن بسیار

شهزاده محمد ملک عالم عادل
بو احمد بن محمود آن علم خریدار

آن بر همه شاهان بشرف سید وسرور
آن بر همه میران بهنر مهتر و سالار

برنا و به برنایی اندر هنر وی
عاجز شده پیران جهاندیده بیدار

پیری که بسالی سخنی خام نگوید
باشد بر او خام و سبک سنگ و سبکسار

در علم چنانست که او داند و ایزد
در جود چنانست که من دانم و زوار

زو پرس همه مشکل ودشوار جهان را
زیرا که بر او نبود مشکل و دشوار

صد نکته مثل در دو سخن با تو بگوید
وین معجزه زو دیدم، صد بار، نه یکبار

با این همه فضل و هنر و مملکت و عز
همچون ملکان نیست پر از کینه و جبار

هر چند جهان سخت فراخست ولی هست
پیش دل او تنگ تر از نقطه پرگار

یارب چه دلست آنکه در او گم شد و ناچیز
چیزیکه به شش روز نهاد ایزد دادار

داند همه چیزی جز از آن چیز که راهش
یکسو بود از ملت پیغمبر مختار

حقا که ندارد بر او دنیا قیمت
والله که ندارد بر او گیتی مقدار

منت ننهد برتو بکردار فراوان
داند که زمنت بشود رونق کردار

گر مملکت خویش بتو بخشد گوید
تقصیر همی باشد معذور همی دار

چو شاکری از نعمت او شکر گزارد
از شرم دو رخسار کند همچو گل نار

در تخته بنام ادبا دارد اثواب
در بدره بنام شعرا دارد دینار

اندر خور آن همت و آن نعمت و آن دل
طاقت جز از این باید یارب تو پدیدآر

او نام نکو جسته برنج از دل نازک
والله که بود نام نکو جستن دشوار

از بهر نکو نامی گفتار من و تو
بردل ننهد رنج مگر مردم هشیار

آنکو طلبد نام نکو باید کردن
با دیو به روز اندر سیصد ره پیکار

بر بیهده کس را نستایند و مر او را
از ریگ، ستاینده فزون بینم هموار

اندر خوی او گر خللی بودی، بیشک
پنهان بنماندی و بگفتندی ناچار

چشم بد ازو دور کناد ایزد کورا
چیزی نشناسم که نداد ایزد جز عار

نظاره گر آن چیز بگوید که ببیند
از میر همه فضل و هنر گوید نظار

ای شمسه ملک پدر و زینت عالم
ای نعمت اهل ادب و دولت احرار

آیین همه چیز تو داری و تودانی
آیین مه مهر نگهدار و بمگذار

آن کن که بدینوقت همیکردی هر سال
خز پوش وبکاشانه شو از صفه و فروار

فرمای که پیش تو بسازند حصاری
از آهن و پولاد مر او را درو دیوار

آتش بدو اندر فکن و عود فرو ریز
تا عود بگویم که چه گفته ست ببازار

از خانه ببازار همی گشتم یک روز
ناگاه فتادم به یکی کلبه عطار

عطار بکلبه در، با عود همی گفت
کاصل تو چه چیزست و چه چیزی زبن و بار

گفتم بگو ای عود که یک ذره ز عنبر
به باشد و خوشتر بود از عود بخروار

عنبر نه هماناکه چنین یارد گفتن
گفتی و خطا گفتی عذر آر و ستغفار

ای عرض تو بر چشم تو چون دیده گرامی
ای مال تو بر چشم تو چون دشمن تو خار

از عود گنهکارتر امروز بر من
آنست که شک دارد در هستی جبار

ز آتش بکن ای شاه مکافات گناهش
آتش بود ای شاه مکافات گنهکار

تا وقت خزان زرد بود باغ چو زر نیخ
تا وقت صبا سبز بود باغ چو زنگار

تا کوه چو مصمت بود اندر مه آذر
تادشت چو وشی بوداندر مه آذار

دلشاد زی وکامروا باش و طرب کن
با طرفه نگاری چو گل تازه بگلزار

هر روز یکی دولت و هر روز یکی عز
هر روز یکی نزهت و هر روز یکی یار

صد مهر مه دیگر بفزای بشادی
در دولت سلطان جهانگیر جهاندار


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#57 | Posted: 10 Aug 2011 06:18
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح امیر محمد بن محمود بن ناصر الدین سبکتگین گوید


مرا چه وقت خزان و چه روزگار بهار
چه دور باید بودن همی ز روی نگار

بهار من رخ او بودو دور ماندم ازو
برابر آمد بر من کنون خزان و بهار

اگر خزان نه رسول فراق بود چرا
هزار عاشق چون من جدا فکند از یار

ببرگ سبز چنان شادمانه بوددرخت
که من بروی نگارین آن بت فرخار

خزان در آمد و آن برگها بکند و بریخت
درخت ازین غم چون من نژند گشت و نزار

خدای داند کاندر درختها نگرم
ز درد خون خورم و چون زنان بگریم زار

کسیکه او غم هجران کشیده نیست چو من
ز بهر برگ درختان چرا خورد تیمار

مرا رفیقی امروز گفت: خانه بساز
که باغ تیره شدو زردروی و بی دیدار

جواب دادم و گفتم درخت همچو منست
مرا ز همچومنی ای رفیق باز مدار

من و درخت کنون هر دوان بیک صفتیم
منم ز یار جدا مانده و درخت از بار

نگار یار من و دوست غمگسار شود
بفر خدمت درگاه میر شیر شکار

امیر عالم عادل محمد محمود
قوام دولت و دین محمد مختار

ستوده پدر خویش وشمع گوهر خویش
بلند نام و سر افراز در میان تبار

همه جهان پدرش را ستوده اند و پدر
چو من ستایش او را همی کند تکرار

هر آن پسر که پدر زان پسر بود خشنود
نه روز او بد باشد نه عیش اودشوار

پسر که دانا باشد بر از پدر بخورد
بخاصه از پدر پیش بین دولت یار

امیر عادل، داناترین خداوندست
بزرگوارترین مهتر و مهین سالار

نه برگزاف سپه را بدو سپرد پدر
نه خیره گفت که لشکر نگه کن و بشمار

کسی که ره برداندر حدیث های بزرگ
در این حدیث مر او را سخن بود بسیار

خدایگان جهان را درین سخن غرضست
تو این سخن را زنهار تا نداری خوار

من این غرض بتوانم شناخت نیک ،ولی
دراز کردن قصه بهر سخن بچه کار

هر آن حدیث که من گفته ام بچندین شعر
پدید خواهد شد مرخلق را همی هموار

بسی نمانده که شاه جهان ببار آید
مصاف و موکب او را بصد هزار سوار

نگر شگفت نیاید ترا ازین سخنان
بر این هزار دلیلست بل هزار هزار

ملک نهاد و ملک همت و ملک طلعت
چنو کجاست یکی از همه ملوک بیار

اگر کسی به هنر یا به فضل یا به نسب
خدایگانی یابد امیر دارد کار

نکو دلست و نکو سیرت و نکو مذهب
نکو نهاد و نکو طلعت و نکو کردار

دل و زبان و کف او موافقندبهم
گه وفا و گه بخشش و گه گفتار

کنار باشد باران نوبهاری را
فضایل وهنرش را پدید نیست کنار

بسا کسا که رسید از عطا و نعمت او
چنانکه من بتوانایی و بدستگزار

چنان شدم ز عطاهای او که خانه من
تهی نباشد روزی ز سایل و زوار

چه چیز دانم کرد و چه شکر دانم گفت
زمین چگونه کند شکر ابر باران بار

ازان عطا که بمن داد اگربمانده بدی
به سیم ساده بر آوردمی در و دیوار

بوقت بازی، اندر سرای، کودک من
بسان خشت همی باز گسترد دینار

بشکر او نتوانم رسید پس چکنم
ز من دعا و مکافات زایزد دادار

همیشه تا نشود خاک عنبر اشهب
همیشه تا نشود سنگ، لؤلؤ شهوار

همیشه تا ندمد در میان سوری مورد
همیشه تا ندمد بر کنا رنرگس خار

عزیز باد و بر او اینجهان گرفته سکون
امیر با دو بدو مملکت گرفته قرار

کجا موافق او را نشست باشد تخت
کجا مخالف او را قرار باشد دار

فلک مساعدو بازو قوی و تیغش تیز
خدای ناصر و تن بی گزند و بی آزار



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#58 | Posted: 10 Aug 2011 06:19
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در صفت شکار جرگه میر ابواحمد محمدبن محمود گوید


با من امروز که بوده ست بدین دشت اندر
تا بگوید که چه کرد آن ملک شیر شکر

هر که او صید گه شاه ندیده ست امروز
بنداند به عیان تاش نگویی به خبر

چون توان گفت که امروز چه کرد و چه نمود
آن خداوند سخا گستر بسیار هنر

که توانستی آن صید بسر برد جز او
که توانستی آن شغل جز او برد بسر

هیچ خاطر نتوان کرد مر این حال صفت
کی بود خاطر کس را بچنین جای خطر

صید گاه ملک دادگر عالم را
باز نشناختم امروز همی از محشر

از غلامان حصاری چو حصاری پره کرد
گرد دشتی که بصد ره نپرد مرغ بپر

از دد و دام همه دشت چنان گشت روان
که همی تیره شد از دیدن آن دشت بصر

مرغ از آن پره برون رفت ندانست همی
ز استواری که همی پره زدند آن لشکر

ملک عالم عادل پسر شاه جهان
میر ابو احمد محمود سر افراز گهر

در میان پره در تاخت، کمان کرده بزه
جفت باعزت و بادولت و با فتح و ظفر

از چپ و راست شکاری همی افکند بتیر
تا بیفکند شکاری بی اندازه و مر

ناوک او چو برون جستی از پهلوی رنگ
سفری کردی چندان که کند چشم سفر

عزم دیدم چو خسک کرده، ز بس پیکان، پشت
کرگ دیدم چو سغر کرده، ز بس ناوک، بر

این همی رفت و همه روی پر از خون دو چشم
وان همی گفت وهمه سینه پر از خون جگر

راست گفتی که شکسته سپه خانندی
پیش محمود شه ایران در دشت کتر

گور خر بودهمه دشت در افکنده بهم
همه را دوخته پهلو وبر و سینه و سر

هیچ شه را بجهان صید گهی بود چنین؟
هیچ شه کرد چنین صید بآفاق اندر

راست گفتی که بدین روز همی در نگرم
کوبر آهیخته بد پیش صف اندر خنجر

همچنان کاین گله گور درین دشت فراخ
لشکر دشمن او خسته و افکنده سپر

این ز کوپال گران خوردن، مغفر همه پست
وان ز خون دل و از خون جگر جوشن تر

در دل هر یک، از ناوک او سیصد راه
دربر هر یک، از نیزه او سیصد در

لشکر دشمن او مویه گر و لشکر او
لب پر از خنده ودلها همه پر ناز و بطر

من در آن فتح یکی مدح برو خوانده بدیع
مدح او خوانده وزو یافته بسیاری زر

فال نیکو زدم، «ارجو» که چنین باشد راست
تا زنم او راهر روز یکی فال دگر

تا بتلخی نبود شهد شهی همچو شرنگ
تا بخوشی نبود صبر سقوطر چو شکر

نابتابش نبود نجم سها همچو سهیل
تا بخوبی نبود هیچ ستاره چو قمر

کامران باش و به نهمت رس و بی انده زی
شادمان باش و ز جان و ز جوانی برخور



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#59 | Posted: 10 Aug 2011 06:20
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح امیر ابواحمد محمد بن محمود گوید


نبود عاشقی امسال مر مرا در خور
کنون که آمد بر خط نهاد باید سر

مرا تو گویی کز عشق چون حذر نکنی
کسی نمای مرا کو کند ز عشق حذر

اگر بدست منستی حذر، چنان کنمی
که رفته بود می از دست او به روم و خزر

بر آسمان ز غم عاشقیست اختر من
بر آن گری که مر او را چنین بود اختر

تو گویی این دل من جایگاه عشق شده ست
نه جایگاه که لشکرگهی پر از لشکر

هنوز عشق کهن خانه باز داده نبود
که عشق تازه بدر باز کوفت حلقه در

خدای جز دل من عشق را پدید کناد
دری، اگر بجهان اندرون دریست دگر

اگر بشهد و شکر ماند آن حلاوت عشق
ملول گشتم و سیر آمدم ز شهد و شکر

دلم تباه شدستی ز عشق اگر شب و روز
زمدح خسرو جزوی نکرد می از بر

امیر عالم عادل محمد محمود
که روزگار بدو باز یافت عدل عمر

بزرگواری کز روزگار آدم باز
چو او و چون پدر او ملک نبود دگر

چو علم خواهد گفتن سپند باید سوخت
که بیم چشم بدان دور باد از ان مهتر

بخوب سیرتیش گر بخواهدی، کندی
مصنفی بزمانی دو صد کتاب سیر

خدای در سراو همتی نهاد بزرگ
چنانکه گنج به رنجست از آن و دل به فکر

هر آنکه همت داده ست طاقتی بدهاد
چنانکه باشد باهمتی چنان درخور

بیابد آخر سلطان زیاد اونظرش
بکام خویش رسد میر و ماهمه یکسر

یکان یکان هم از اکنون همی پدید آید
بر این حدیث گواهی دهد دوات گهر

ایا بمرتبت وقدر و جاه افریدون
ایا بمنزلت و نام نیک اسکندر

چرا دوات گهر داد شاه شرق بتو
در این حدیث تأمل کن و نکو بنگر

دوات را غرض آن بودکاندر و قلمست
قلم برابر تیغست بلکه فاضل تر

نیامد، آنچه ز نوک قلم پدید آمد
ز تیغ و خنجر افراسیاب و رستم زر

قلم بساعتی آن کارها تواند کرد
که عاجز آید از آن کارها قضا و قدر

قلم بود که ز جایی بتو سخن گوید
که مرغ اگر زبرش بگذرد بریزد پر

ملوک را گه و بیگاه پیش دشمن خویش
قلم بمنزلت لشکری بود بیمر

بسا سپاه گرانا که پی سپار شدند
ز جنبش قلمی تار و مار وزیر و زبر

ملوک را قلم و تیغ برترین سپهیست
بترسد از قلم و تیغ شیر شرزه نر

بنای ملک به تیغ و قلم کنند قوی
بدین دو چیز بود ملک را شکوه وخطر

همه شهان و بزرگان و خسروان جهان
بدین دو چیز جهان را گرفته سر تاسر

گهی زنوک قلم، گنج کن ز خواسته پر
گهی به تیغ، زمین کن ز خون دشمن تر

دوات را غرضی بود و همچنین غرضست
در آن طویله گوهر که یافتی ز پدر

ترا گهر نه ز بهر توانگری داده ست
خدایگان را رازیست اندر آن مضمر

عزیزتر ز گهر در جهان چه چیز بود
گهر بر تو فرستاد با دوات بزر

مرادش آنکه تو بی عیب و پاک چون گهری
دگر که از تو برافروخته ست روی گهر

سدیگر آنکه مرا از تو هیچ نیست دریغ
ز گنج و گوهر و پیل سپاه و تاج و کمر

عزیزتر ز تو برمن در اینجهان کس نیست
عزیز بادی و خصم تو خوار و خسته جگر

بگنج ها گهر و سیم زر نهاد ستم
همه برای تو، بردار و از جهان برخور

عنایتیست بکار تو شاه مشرق را
چنانکه ایزد را در حدیث پیغمبر

همه سکالد کز نام تو بلند کند
جمال و زینت دینار و رتبت منبر

همی سزد بهمه رویها که در نگری
از آن پدر که تو داری سزای چون تو پسر

همیشه تا نجهد ز آهنینه مرز نجوش
همیشه تا ندمد ز آبگینه سیسنبر

همیشه تا نبود چون بنفشه آذر گون
همیشه تانبود ارغوان چو نیلوفر

به تندرستی و شاهنشهی و روزبهی
همی گذار جهان را بکام و خود مگذر



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#60 | Posted: 10 Aug 2011 06:21
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح امیر ابواحمد محمد بن محمود بن ناصر الدین سبکتگین گوید


ای از در دیدار پدید آی و پدید آر
آن روی، کز و رنگ رباید گل و بر بار

تا کی تو ز من دور و زایشه دوری
من با دل پر حسرت و با دیده خونبار

دوری تو و از دوری تو سخت برنجم
امید بهی نیست چو زینگونه بود کار

اول دل من گرم همیداشتی و من
دل بر تو فرو بسته بشیرینی گفتار

روزی که جدا ماندمی از تو ز پی من
صد راه رسول آمده بودی و طلبکار

کردار همی کردی تا دل بتو دادم
چون دل بشد از دست ببستی در کردار

آن خوشخویی وخوش سخنی بد که دلم را
در بند تو افکند و مرا کرد چنین زار

یکبار بدیدار مرا شاد کن ای دوست
گر هیچکسی شاد شده است از تو بدیدار

خوارم بر تو، خوار چه داری تو رهی را
من بنده میرم نبود بنده او خوار

میر همه میران پسر خسرو ایران
بواحمد بن محمود آن ابر درم بار

ابر درمش خواندم و این لفظ خطا بود
محتاج شد این لفظ که گفتم به ستغفار

چون من بجهان هیچکسی ابر درم خواند
آنرا که همی بارد روز و شب دینار

آری ره و رسم پدر خویش گرفته ست
کایزدش معین باد همه وقت و نگهدار

محمود و محمد ملکانندو شهانند
این خوی چنین را به دل و دیده خریدار

امروز که دانی ز امیران جز از ایشان
شایسته بدین ملک و بدین کارو بدین بار

گر نام نکو باید و کردار نو آیین
دارند بحمدالله و هستند سزاوار

جاوید بدین هر دو ملک ملک قوی باد
تا کور شود دیده بدخواه نگونسار

تا ملک بدین هر دو قوی باشد و آباد
دشمن چه خورد، جز غم واندیشه و تیمار

بانیت نیکست و دل و مذهب پاکست
وایزد بود آنرا که چنین خلق بود، یار

ای با پدر خویش موافق بهمه چیز
وز مهر پدر در تو پدید آمده آثار

این سیرت و این عادت و این خو که تو داری
کس را نبود تانبود بخرد وهوشیار

مردم به خرد هر چه بخواهد بکف آرد
چیزی ندهد جز به خرد ایزد دادار

فردوس بیابند بتوحید خداوند
توحید خداوند خرد کرد پدیدار

چندین شرف و فضل و بزرگیست خرد را
ای از خرد آنجا که خرد را نبود بار

آگاه شده ست از خرد تو پدر تو
زین روی بتو داد دل و گوش بیکبار

بر خیره نکرده ست بنام تو سراسر
این ملک بی اندازه و این لشکر جرار

تو نیز همه روز در اندیشه آنی
کان چیز کنی کز تو نگیرد دلش آزار

شب خواب کند هر کس و تو هر شب تا روز
از آرزوی خدمت او باشی بیدار

آنرا که ترا گوید تو خدمت او کن
او را برتو تیزترست از همه بازار

آن کیست که این لفظ همی گوید با تو
جز من که به بهر شعر همی گویم هموار

تا لاله خودروی نگردد چو گل سیب
تا نرگس خوشبوی نگردد چو گل ناز

تا وقت بهار آید و هر وقت بهاری
از گل چو دو رخسار بتان گردد گلزار

دلشاد زی و کامروا باش و ظفر یاب
بر کام و هوای دل و بر دشمن غدار

از روی نکو کاخ تو چون خانه مانی
وز زلف بتان بزم تو چون کلبه عطار

عید تو همه فرخ و روز تو همه عید
وز دیدن تو فرخ روز همه احرار



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
صفحه  صفحه 6 از 27:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  26  27  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites