تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی

صفحه  صفحه 7 از 27:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  26  27  پسین »  
#61 | Posted: 10 Aug 2011 06:22
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح امیر محمد فرزند سلطان محمود غزنوی گوید


ای سرا پای سرشته ز می و شیر وشکر
شکر از هند نیارند ز تو شیرین تر

لب تو طعم شکر دارد و دراصل گلست
کس ندیده ست بگیتی گل با طعم شکر

بوسه ای زان لب شیرین بدلی یافته ام
هر کجا بوس تو آید دل و جانرا چه خطر

هر که چیزی ز کسی برد خبر دارد از آن
تو دلم بردی و دانم که ترا نیست خبر

یا تو از جمله بت رویان چیز دگری
یا مرا با تو و با عشق تو حالیست دگر

من همه ساله دل از عشق نگه داشتمی
بحذر بودمی از عشق و پس و پیش نگر

تا ترا دیده ام ای ماه دگر سان شده ام
با خلل گشت همی حال من و حال حذر

جای شکرست نگارا که تو در پیش منی
ور نبودی تو چنین بودمی امروز مگر

عشق و جز عشق، مرا بد نتوانند نمود
دولت میر نگهبان منست ای دلبر

میر بواحمد بن محمود آن بار خدای
که چو خورشید بر افروخته زو روی گهر

آن پسندیده به رادی و به حری و معروف
آن سزاوار به شاهی و به تاج اندر خور

از نکو رسمی و نیکو خویی و نیکدلی
بسوی اوست همه چشم ودل و گوش پدر

اندرین ایام از نادره ها نادره است
پسری با پدر خویش موافق به سیر

این پسر چون پدر آمد به سرشت و بنهاد
تخم چون نیک بود، نیک پدید آرد بر

پدر از مردی، از شیر برد هر دم دست
پسر از مردی با پیل زند هزمان بر

پدر از ملک زمین بیشترین یافته بهر
پسر از کتب جهان بیشترین کرده زبر

پدر آنجا که سخن خواهد بشکافد موی
پسر آنجا که سخن گوید بفشاند زر

آن سخن خواهد پاکیزه چو در بافته در
وین سخن گوید پیوسته چو پیوسته درر

سخن آرایان آنجا که سخن راند میر
خیره مانندو ندانند سخن برد بسر

سخن آموزد از و هر که سخنگویترست
وین شگفتی بود از کار جوانی بیمر

این هم از بخت بلندست و هم از اختر نیک
شاد باش ای ملک نیکخوی نیک اختر

باش تا بینی این اختر و این بخت بلند
چه کنندو چه نمایند به ایام اندر

کمترین چیزی کاین بخت بدو خواهد داد
گنجهای ملکانست و ولایت یکسر

میر محمود به شادی و به شاهی بزیاد
تاببیند هنر و دولت و اقبال پسر

دولتی دارد چندانکه بر اندیشد دل
دولت عالی با همت عالی همبر

آخر آن دولت و آن همت کاری بکند
این سخن را که همی گویم بازی مشمر

باش تا شاه جهان میر مرا امر کند
که سپاه و بنه بردار و زجیحون بگذر

دشمنان را همه برگیر و ولایت بگشای
پس بپیروزی برگرد و بشای و ظفر

آن نماید ز هنر وان کند آن شیر نژاد
که نکرده ست مگر صد یک آن رستم زر

بسوی غزنین با مال گران حمل کند
بنه خان ختا با بنه خان تتر

تا نباشد چو سپیده دم، هنگام زوال
تا نباشد چو نماز دگری، وقت سحر

شادمان باد و بعدلش همه گیتی چو بهشت
خانمان عدوی دولت او زیر و زبر



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#62 | Posted: 10 Aug 2011 06:23
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح امیرابواحمد محمد بن محمود غزنوی گوید


ای دل نا شکیب مژده بیار
کامد آن شمسه بتان تتار

آمد آن سرو جلوه کرده بناز
آمد آن گلبن خمیده ز بار

آمد آن بلبل چمیده بباغ
آمد آن آهوی چریده بهار

آمد آن غمگسار جان و روان
آمد آن آشنای بوس و کنار

آمد آن ماه با هزار ادب
آمد آن روی با هزار نگار

آمد آن مشکبوی مشکین مو
آمد آن خوبروی ماه عذار

گر نژند از فراق بودی تو
خویشتن را کنون نژند مدار

زین بهنگام تر نباشد وقت
زین دلارام تر نباشد یار

عشق را باز تازه باید کرد
عاشقی را بساز دیگر بار

اندر این عشق نو غزلها گوی
پس بگوش خدایگان بگذار

آفتاب خدایگان که بدوی
چون گل افروخته ست روی تبار

میر عادل محمد محمود
پشت دین محمد مختار

آنکه گیتی بروی او بیند
خسرو شاه بند شیر شکار

آنکه دولت چو بندگان مطیع
خدمت او کند به لیل و نهار

بهتر از خدمت مبارک او
نیست اندر جهان سراسر کار

خدمت او امیدوار ترست
از دعاهای عابدان بسیار

هر چه باید ز آلت ملکان
همه دادستش ایزد دادار

گر که سرمایه مهی هنرست
هنرش را پدید نیست شمار

ور بزرگی بفضل خواهد بود
فضل او را پدید نیست کنار

روز چوگان زدن ستاره شود
گوی او بر سپهر دایره وار

و اندر آماجگاه راه کند
تیر او اندر آهنین دیوار

نامه نانوشته بر خواند
خاطر پاک او به روز هزار

گویی آن خاطر زدوده او
یابد اندر ضمیر هر کس بار

ز آنچه امسال کرد خواهد خصم
رایش آگاه گشته باشد پار

هر چه بر عالمان بود مشکل
زو بپرسی بدم کند تکرار

دولت او برو بر آسان کرد
هر چه بر مردمان بود دشوار

گویی او از کتابهای جهان
بر گزیده ست نکته اسرار

چون نسیم از سر زبان دارد
فقه و تفسیر و مسند اخبار

گر چه گیتی بجمله در کف اوست
ورچه آکنده گنجهاش بمار

همتش برتر از تواناییست
دادنش بیشتر ز دستگزار

ابر و دریا سخی بوند بطبع
دستش از هر دو ننگ دارد و عار

در خزان ازرزان نریزد برگ
نیم از آن، کز دو دست او دینار

پادشه اینچنین سزد که دهند
پادشاهان بفضل او اقرار

مملکت را ملک چنین باید
تا بودکار ملک راست چو تار

آفرین بر یمین دولت باد
آن بلند اختر بزرگ آثار

کز همه خسروان عصر جز او
کس ندارد پسر بدین کردار

ای ملک زاده فریشته خو
ای بتو شادمان دل احرار

گفتگوی تو بر زبان دارند
پیش بینان زیرک و هشیار

هر که فردای خویش را نگرید
چنگ در دامن تو زد ستوار

فر شاهی خدای ما بتو داد
گر نه مردم بداند این مقدار

ماه و خورشید را قران باشد
هر گهی با پدر کنی دیدار

همچنین باش سالهای دراز
دل سلطان گرفته بر تو قرار

کار تو با سعادت و اقبال
وز تن و جان خویش برخوردار

دیدن شاه بر تو فرخ باد
همچو بر شاه دیدنت هموار




~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#63 | Posted: 10 Aug 2011 06:24
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصرالدین سپاهسالار


دوش متواریک بوقت سحر
اندر آمد به خیمه آن دلبر

راست گفتی شده ست خیمه من
میغ و او در میان میغ قمر

چنگ در بر گرفت و خوش بنواخت
وز دو بسد فرو فشاند شکر

راست گفتی به بتکده ست درون
بتی و بت پرستی اندر بر

پنج شش می کشید و پر گل گشت
روی آن روی نیکوان یکسر

راست گفتی رخش گلستان بود
می سوری بهار گل پرور

مست گشت و ز بهر خفتن ساخت
خویش را از کنار من بستر

راست گفتی کنار من صدفست
کاندر و جای خویش ساخت گهر

زلف مشکین بروی بر پوشید
روی خود زیر کردو زلف زبر

راست گفتی کسی نهان کرده ست
سمن تازه زیر سیسنبر

زلف او را بدست بگرفتم
زنخ گرد او بدست دگر

راست گفتی نشسته ام بر او
گوی و چوگان شه بدست اندر

پادشه زاده یوسف آنکه هنر
جز بنزدیک او نکرد مقر

راست گفتی هنر یتیمی بود
فرد مانده ز مادر و ز پدر

پس بازی گوی شد خسرو
بر یکی تازی اسب که پیکر

راست گفتی بباد بر، جم بود
گر بود باد را ستام به زر

خم چوگان بگوی بر زد و شد
گوی او با ستارگان همبر

راست گفتی برابر خورشید
خواهد از گوی ساختن اختر

از سر گوی زیر او برخاست
آن که که گذار بحر گذر

راست گفتی سپهر کانون گشت
و اختران اندر آن میان اخگر

زلزله در زمین فتاد و خروش
از تکاپوی آن که ره بر

راست گفتی زمین بخود میگشت
زیر آن باد بیستون منظر

کوه بر تافت این زمین و نتافت
بار آن کوه سنب کوه سپر

راست گفتی جبال حلم امیر
بار آن کوه پاره بود مگر

چون بر آیین نشسته بود بر او
آن شه گردبند شیر شکر

راست گفتی قضای نیکستی
بر نشسته مکابره به قدر

دیدی او را بدین گران رتبت
که چسان کشت شیر شرزه نر

راست گفتی که همچو فرهادست
بیتسون را همی کند به تبر

گر به لاهور بودتی دیدی
که چه کرد از دلیری و ز هنر

راست گفتی درختها بودند
بارشان: تیر و نیزه و خنجر

رده گرد سپاه بگرفتند
گیر ها گیر شد همه که ودر

راست گفتی سپاه یأجوج اند
که نه اندازه شان پدید و نه مر

شاه ایران به تاختن شد تیز
رفت و با شاه نی سپاه و حشر

راست گفتی همی بمجلس رفت
یا از آن تاختن نداشت خبر

پشت آن لشکر قوی بشکست
وز پس آن نشست بی لشکر

راست گفتی که نره شیری بود
گله غرم و آهو اندر بر

تیر او خورده بودی اندر دل
هر که ز ایشان فرو نهادی سر

راست گفتی جدای گشت به تیر
دل ایشان یکایک از پیکر

روزی اندر حصار برهمنان
اوفتاد آن شه ستوده سیر

راست گفتی که آن حصار بلند
خیبر ستی و میر ما حیدر

دی همی آمد از بر سلطان
آن نکو منظر نکو مخبر

راست گفتی سفندیارستی
بر نهاده کلاه و بسته کمر

گفتم از خلق او سخن گویم
نوز نابرده این حدیث بسر

راست گفتی کسی بمن بر بیخت
نافه مشک و بیضه عنبر

خود مر او را بخواب دیدم دوش
پیش او توده کرده زیور و زر

راست گفتی یکی درختی بود
برگ او زر و بار او زیور

شادمان باد و می دهش صنمی
که چنویی ندیده صورتگر

راست گفتی بدستش اندر گشت
جام با رنگ شعله آذر

بر کفش سال و ماه باد میی
کز خمش چون بکند دهقان سر،

راست گفتی بر آمد از سر خم
ماهی از آفتاب روشن تر

فرخش باد عید آنکه به عید
کارد بنهاد بر گلوی پسر

راست گفتی دو نیمه خواهد کرد
لاله یی را ببرگ نیلوفر



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#64 | Posted: 10 Aug 2011 06:26
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


نیز در مدح امیر یوسف سپهسالار گوید


سروی گر سرو ماه دارد بر سر
ماهی گر ماه مشک بارد وعنبر

ماهت با مشک سیم دارد همبر
سروت بر مه ز لاله دارد زیور

شکر داری! چنانکه داری لؤلؤ
روزی بر من ببوسه باری شکر

یکچند از درد عشق زاری کردم
زاری دیدم چنانکه خواری بیمر

من بسیاری هم تو خوردم جانا
زینروی ای بت بروی گشتم چون زر

دارم بر رخ ز اشک جویی جاری
رویم زردست وتن چو مویی لاغر

گر من از بزم میر بویی یابم
گردد کارم ز بخت روزی بهتر

خسرو یوسف که از یلان کین جوید
باشد دادش همیشه با دین همبر

از دل دریاست میرو از کف جیحون
در صدر او حاتمست و بر زین حیدر

از خون دشت فراخ گردد جیحون
چون کرد او از نیام بیرون خنجر

احسنت ای خسروی که راندی لشکر
رادی کردی بسی و دادی گوهر

هرگز بی تو مباد شادی روزی
دایم چونین امیر بادی و سرور

تیر تو در مغز شیر مسکن خواهد
نبود با ناوک تو آهن منکر

گردون میدان شود، چو بازی چوگان
دریا صحرا شود، چو سازی لشکر

گیتی زرین شود، چو آیی زی بزم
خارا پر خون شود، چو تازی اشقر

ماهی، گر ماه جام دارد و ساغر
شیری، گر شیر ملک دارد و کشور

ببری، گر ببر درع دارد و مغفر
ابری، گر ابر تخت دارد و افسر

فرخ شاهی، خجسته داری اختر
بر هر گردن ز شکر داری چنبر

دشمن را در دو دیده داری اخگر
گویی در آب تیغ داری آذر

گردون سازد همیشه کارت نیکو
زیرا چون تو ندید شاهی صفدر

فارغ نبوی ز جنگ ماهی هرگز
گاهی ملحد کشی و گاهی کافر

گویی کز روی خویش داری مخبر
گویی کز خوی خویش داری منظر

گویی کز فضل خویش داری گوهر
کویی کز دست خویش داری کوثر

یابند از خدمت تو نعمت اخوان
نعمت باشد جزای خدمت در خور

دولت با تو گرفت صحبت دایم
کرده ست از تو همیشه دولت مفخر

صفدر چون تو نبود رستم یاسام
مهتر از تو نبود جم یا نوذر

تا نبود همچو ماه پروین تابان
تا نبود لاله، همچو نسرین پرپر

شادان بادی مدام وغمگین دشمن
در تن پیکان تو و زوبین برسر



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#65 | Posted: 10 Aug 2011 06:28
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح امیر ابو یعقوب یوسف و تهنیت ولادت پسری از وی


مرا بپرسید از رنج راه و شغل سفر
بت من آن صنم ماهروی سیمین بر

نخست گفت که جانا ترا چه شد که چنین
شکسته گونه ای و کار بر تو گشته غیر

چو سرو سیمین بودی چو نال زرد شدی
مگر ز رنج بنالیده ای براه اندر

مگر دل تو بجای دگر فریفته شد
مگر ز عشق کسی پر خمار داری سر

مگر ترا ز کس نکبتی رسید بروی
مگر مخاطره ای کرده ای بجای خطر

مگر ز خوابگه شیر برگرفتی صید
مگر ز بازوی سیمرغ باز کردی پر

مگر ز مار سیه داشتی بشب بالین
مگر ز کژدم جراره داشتی بستر

مگر هوای دلی از تو بستدند بقهر
مگر شرنگ غذا کرده ای بجای شکر

جواب دادم کای ماه روی غالیه موی
نه من زرنج کشیدن چنین شدم لاغر

مرا جدایی درگاه میر ابو یعقوب
چنین نزار و سر افکنده کرد و خسته جگر

سه ماه بودم دور از در سرای امیر
مرا درین سه مه اندر نه خواب بود و نه خور

کنون که باز رسیدم بدین مظفر شاه
کنون که چشم فکندم بدین مبارک در

قوی شدم به امید و غنی شدم به نشاط
دلم گرفت قرار و غمم رسید بسر

بوقتی آمدم اینجا که در گهر بفزود
یکی فریشته زین خسرو فریشته فر

یکی فریشته آمدبه خوشترین هنگام
یکی فریشته آمد به بهترین اختر

به طالعی که امارت همی فزود شرف
به ساعتی که سعادت همی نمود اثر

اگر همی به پسر تهنیت شود واجب
بدین پسر که ملک یافته ست واجب تر

که این خجسته پسر، وین بزرگوار خلف
زهر دوسوی بزرگ آمد و شریف گهر

سپه کشان پسرانرا ز بهر خدمت او
همی دهند هم از کودکی کلاه و کمر

بنیکویی پدرش را امیدهاست درو
وفا کناد خدای اندر و امید پدر

امیر یوسف را اندر اینجهان شجریست
که جز بشارت و جز تهنیت ندارد بر

گمان برم که من اندر زمین همان شجرم
شجر که دید نیایش بر و ستایش گر ؟

شجر نباشم ،لیکن گمان برم که خدای
ز بهر تهنیت میرم آفرید مگر؟

که تا بخدمت او اندرم همی نرسم
ز شغل تهنیت او بشغلهای دگر

گهش بپیل کنم تهنیت گهش بغلام
گهی بحاجب شایسته و گهی بپسر

همیشه حال چنین باد و روزگار چنین
امیر شاد و بدو شاد کهتر و مهتر

بشاد کامی در کاخ نو نشسته بعیش
ز کاخ بر شده تا زهره ناله مزمر

چگونه کاخی، کاخی چو گنبد هرمان
ز پای تا سر، چون مصحفی نبشته بزر

چهار صفه و از هر یکی گشاده دری
چنانکه چشم کند از چهار گوشه نظر

دری ازو سوی باغ و دری ازو سوی راغ
دری از و سوی بحر و دری از و سوی بر

سپید کرده بکافور سوده و بگلاب
بکار برده در و یشم ترکی ومرمر

بجای شنگرف اندر نگار هاش عقیق
بجای ساروج اندر مسامهاش درر

بسقفش اندر عود سپید و چندن سرخ
بخاکش اندر مشک سیاه و عنبرتر

چو بخت میر بلند و چو عزم میر قوی
چوخوی میر بدیع و چو لفظ او در خور

ز برج او بتوان برد ز آسمان پروین
ز بام او بتوان دید سد اسکندر

اگر چه سیر قمر بر صحیفه فلکست
برابر سر دیوار اوست سیر قمر

ز بس بلندی بالای او، نداند کرد
شمار کنگره برج او ستاره شمر

فرود کاخ یکی بوستان چو باغ بهشت
هزار گونه درو شکل و تندس دلبر

ز لاله های مخالف میانش چون فرخار
ز سروهای مرادف کرانش چون کشمر

هزار دستان بر شاخ سرو او بخروش
چو عاشقان فراق آزموده وقت سحر

چو زلف خوبان در جویهاش مرز نگوش
چو خط خوبان بر مرزهاش سیسنبر

سپهر برده ازین کاخ و بوستان خجلت
خدایگانا! زین کاخ و بوستان بر خور

خجسته ای ز همه خسروان بفضل و هنر
بقدر و منزلت از هفت آسمان بگذر

بروز بزم حدیثی ز تو و صد بدره
به روز رزم غلامی ز تو و صد لشکر

ستوده ای بکمال و ستوده ای بجمال
ستوده ای به نوال و ستوده ای به سیر

مقدمی به علوم و مقدمی به ادب
مقدمی به سخا و مقدمی به هنر

بسا کسا که نه چون منظرست مخبر او
تراست منظر زیبا موافق مخبر

ز مردی آنچه تو کردی همی به اندک سال
بسال های فراوان نکرد رستم زر

گر اوبصیدگه اندر غزال گور فکند
تو شیر شرزه فکندی وکرگ شیر شکر

وگر که رستم پیلی بکشت در خردی
هزار پیل دمان کشته ای تو در بربر

نکو دلی و نکو مذهب ونکو سیرت
نکو خویی و نکو مخبر و نکو منظر

همیشه از پی کین خواستن ز دشمن دین
قبای تو زره است و کلاه تو مغفر

همه کسی ز قضا و قدر بترسد وباز
ز ناوک تو بترسد همی قضا و قدر

چه ابربا کف دینار بار تو و چه گرد
چه بحر بادل پهناور تو و چه شمر

کسیکه بسته بود نام چاکریت بدو
زمانه بنده او باشد و فلک چاکر

بروز معرکه از تو حذر نداند کرد
کسی که او ز قضای خدای کرد حذر

همیشه تا نبود نزد مردم بخرد
گمان بجای یقین وعیان بجای خبر

امیر باش و خداوند و پادشاه جهان
زمانه پیش تو از هر بدی همیشه سپر

نهاده ملکان را بکام خود برگیر
خنیده ملکان را به ایمنی بر خور



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#66 | Posted: 10 Aug 2011 06:28
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح عضدالدوله امیر یوسف سپهسالار برادر سلطان محمود


خیز تا هر دو بنظاره شویم ای دلبر
بدر خانه میر ،آن ملک شیر شکر

میریوسف که همی تازه کند رسم ملوک
میر یوسف که همی زنده کند نام پدر

بدر خانه آن بار خدای ملکان
کاخهاییست بر آورده بدیع و درخور

کاخهایی که سپهریست بهر کاخی بر
کاخهایی که بهاریست بهرکاخی در

هر یک از خوبی چون باغ بهنگام بهار
وز درخشانی چون ماه بهنگام سحر

هر یکی همچو عروسی که بیاراید روی
وز بر حله فرو پوشد دیبای بزر

خاصه آن کاخ که بر درگه او ساخته اند
آن نه کاخست سپهریست پر از شمس و قمر

بدل پنجره بر گردش سیمین جوشن
بدل کنگره بر برجش زرین مغفر

بزمگاهست و چو از دور بدو در نگری
رزمگاهیرا ماند همه از تیغ وسپر

سایبانهاش فرو هشته و کاخ اندر زیر
همچو سیمرغی افکنده بپای اندر پر

بندگان و رهیان ملک اندر آن کاخ
دست برده بنشاط و دل پر ناز و بطر

این بدستی در می کرده و دستی دینار
آن بدستی گل خود روی و بدستی ساغر

پس هر پنجره بنهاده بر افشاندن را
بدره و تنگ بهم پر ز شیانی و شکر

مطربان رودنواز و رهیان زرافشان
دوستداران همه می خوار ومخالف غمخور

زیر هر کاخی گر آمده مردم گرهی
دستشان زر سپار و پایشان سیم سپر

این همی گوید: بخش تو چه آمد؟ بنمای!
وان همی گوید: قسم تو چه آمد؟ بشمر!

راه چون پشت پلنگ و خاک چون ناف غزال
آن زدینار درست و این ز مشک اذفر

نه هماناکه چنین داشته بود افریدون
نه همانا که چنین ساخته بوداسکندر

تو چه گویی که امیر اینهمه از بهر چه ساخت
وینهمه شغل ز بهر چه گرفت اندر بر ؟

از پی حاجب طغرل که ز شاهان جهان
حاجبی نیست چنو هیچکسی را دیگر

بپسند دل خویش از پی او خواست زنی
ز تباری که ستوده ست به اصل و به گهر

هر چه شایست بکرد آنچه ببایست بداد
کاراو کرد تمام و شغل او برد بسر

آنچه او کرد بتزویج یکی بنده خویش
نکند هیچ شهی از پی تزویج پسر

آن نهالی که درین خدمت حاجب بنشاند
سر به عیوق برآورد وازو چید ثمر

خدمت میر همیکرد ز دل تا از دل
خدمت او کند امروز هر آن کو برتر

خدمتش بود پسندیده بنزدیک امیر
لاجرم میر کله داد مر او را و کمر

اینت آزادگی و بار خدایی و کرم
اینت احسانی کانرا نه کدانست و نه مر

از خداوندی و ازفضل چه دانی که چه کرد
آن ملک زاده آزاده کهتر پرور

خادمی کو را مخدوم چنین شاید بود
بس عجب نیست اگر مه بودازهر مهتر

خنک آنان که خداوند چنین یافته اند
بردبار و سخی وخوب خوی و خوب سیر

هم ستوده بخصالست و ستوده بفعال
هم ستوده بنوالست ستوده بهنر

چو قدح گیرد، خورشید هزاران مجلس
چو عنان گیرد، جمشید هزاران لشکر

تیغ او چیست بنام و تیر او چیست بفعل
تیغ او بازوی فتح و تیر او پشت ظفر

او یقینست و جز او هر چه ببینی تو گمان
او عیانست و جز او هر چه ببینی تو خبر

گر خطر خواهی از درگه او دور مشو
ور شرف خواهی از خدمت او در مگذر

زین شرف یابی و چیزی نبود به زشرف
زان خطر یابی و چیزی نبود به زخطر

تا ز الماس به آذر ندمد مر ز نگوش
تا ز پولاد به دی مه ندمد سیسنبر

کامران باد بجنگ اندر با زور علی
پادشا باد بملک اندر با عدل عمر



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#67 | Posted: 10 Aug 2011 06:32
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح عضدالدوله امیر یوسف سپهسالار گوید


هر که را مهتریست اندر سر
گو بدر گاه میر ما بگذر

در جهان خدمت امیر منست
خدمتی کان دهد بزرگی بر

آسمان خواهدی که بر در او
یابدی جان کهترین چاکر

من نه برخیره ایدر آمده ام
مرمرا بخت ره نمود ایدر

بخت من درجهان بگشت و ندید
هیچ درگاه ازین مبارک تر

آمد و مر مرا اشارت داد
که بنه دل بر این مبارک در

گرترا مهتریست اندر دل
ور ترا خواجگیست اندر سر

در گهی یافتی چنانکه کند
مر ترا زود خواجه و مهتر

تو بدین در مدام خدمت کن
تا رسانم ترا بخدمتگر

بخت من رهبری خجسته پی است
کس ندارد چو بخت من رهبر

مرمرا ره به درگهی برده ست
که مثل هست با فلک همبر

درگه پادشاه روز افزون
درگه خسرو ستوده سیر

عضد دولت و مؤید دین
میر یوسف سپهبد لشکر

آن سپهبد که باد حمله او
بگسلاند ز روی کوه کمر

آن سپهبد که زخم خنجر او
خف کند بر سر عدو مغفر

پیش تیغش عدو برهنه بود
ور چه دارد ز کوه قاف سپر

خنجر او ز بس جگر که شکافت
گوهر او گرفت رنگ جگر

روز کین باخدنگ و نیزه او
دشمنش را چه غفلت و چه حذر

قلعه یی کو بچنگ او آید
باره او چه آهن و چه حجر

هر که از پیش او هزیمت شد
از نهیب اندرون شود به سقر

آن هراسد بجنگ او که بجنگ
نهراسد ز شیر شرزه نر

نیزه ای سازد او ز ده ره تیر
ازیک اندر نشاختن بدگر

گر بخواهد ز زخم گرز کند
کوه را خرد و مرد و زیر و زبر

تیغ او ترجمان فیروزیست
نوک پیکان او زبان ظفر

هر سلاحی که برگرفت بود
با کفش ساز گار و اندر خور

چشم بد دور باد ازو که از
زنده شد نام نیک و نام هنر

همچنان چون دل برادر او
شادمانست ازو روان پدر

هر کجا زان ملک سخن گویی
نکندکس حدیث رستم زر

بتوان دید ازو به رأی العین
آنچه یابی ز روستم بخبر

رادی آمیخته ست با کف او
همچوبا دیده بصیر بصر

من یقینم که تاجهان باشد
زوسخی تر نزاید از مادر

اینجهان گر بدست او بودی
داد بودی هزار بار دگر

چون قدح بر گرفت، ساغر خواست
اینجهانرا بچشم او چه خطر

از حقیری که سیم و زر بر اوست
ننهدسیم و زر بگنج اندر

که دهد، جز همو، بشاعر خویش
زین شاهانه و ستام بزر

ای ترا بر همه مهان منت
ای ترا بر همه شهان مفخر

بر کشیدی مرابچرخ برین
قدر من بر گذاشتی زقمر

زینت و ساز اسب من کردی
زانچه شاهان از آن کنندافسر

کامهایی ز درد کردی خشک
چشمهایی ز گریه کردی تر

جاه من بردی ای امیر به ابر
کان من کردی ای ملک به گهر

خلعت تومرا بزرگی داد
وین بزرگی بماند تا محشر

زن کنم تا مرا پسر باشد
وین بماند زمن بدست پسر

میر محمود کاسب داد مرا
وز عطا کرد کام من چو شکر

از پی خدمت شریف تو داد
تا روم با تو ساخته بسفر

تو چنان کز مروت تو سزید
کارهایی گرفتی اندر بر

اسب را با ستام و زین کردی
مرمرا با نشاط و عیش و بطر

شاد باش ای کریم بی همتا
ای نکو منظر و نکو مخبر

بهمه کامهای خویش برس
وز تن و جان و از جهان برخور

بندگان تو با عماری و مهد
خادمان تو با کلاه و کمر



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#68 | Posted: 10 Aug 2011 06:33
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


درمدح عضدالدوله امیریوسف سپاهسالار برادر سلطان محمود


این هوای خوش و این دشت دلارام نگر
وین بهاری که بیاراست زمین را یکسر

ای بهار در گرگان! نه بهاری ، که بهشت
کس بهاری نشنیده ست ز تو خرم تر

باغها کردی چون روی بتان از گل سرخ
راغها کردی چون سنبل خوبان زخضر

از تو لشکر گه ما مجلس آراسته گشت
مجلس آراسته و مرغ درو رامشگر

ما درین مجلس آراسته چندانکه توان
می گساریم بیاد ملک شیر شکر

میر یوسف عضدالدوله سالار سپاه
روی شاهان و سرافراز بزرگان ز گهر

آنکه زیباتر و درخورتر و نیکوترازو
هیچ سالار و سپهدار نبسته ست کمر

صورتی دارد نیکو چو سخن گفتن خوب
عادتی دارد با صورت خویش اندرخور

بیست چندانکه درین شهر نباتست و درخت
اندر آن خلعت فضلست و درآن صورت فر

هر که از دور بدو در نگرد خیره شود
گوید این صورت و این طلعت شاهانه نگر

عادت و سیرت او خوبتر از صورت اوست
گر چه در گیتی چون صورت او نیست دگر

در جهان هردو تنی را سخن از منظر اوست
منظرش نیکو، اندر خور منظر مخبر

کس بود کو را منظر بود و مخبر نی
میر هم مخبر دارد بسزا ،هم منظر

ببزرگی چو سپهرست و بپاکی چو هوا
بسخاوت چو برادر، بدیانت چو پدر

سیم وزر هر دو عزیزند و حریصست امیر
به بر انداختن سیم به بخشیدن زر

خواسته گر چه عزیزست و خطرمند بود
برآن خواسته ده خواسته را نیست خطر

بار گنجی بدهد چون قدحی باده خورد
به دل خرم و روی خوش و لفظ چو شکر

باده خوردن،زهمه خلق مر او راست حلال
کس مبادا که باو گوید تو باده مخور

شاعران را ملکان خواسته آنگاه دهند
که بدیشان بطرازند مدیحی چو درر

او مرا خلعت و دینار بوقتی فرمود
که مرامدحت او گشته نبود اندر سر

خلعتی داد مرا قیمتی ازجامه خویش
کسوت قیصر بر جامه نشان قیصر

از پس خلعت شایسته بآیین صلتی
به درخشانی چون شمس وبه خوبی چو قمر

صلتی چون سپری بود که گر خواهم ازو
پر توان کرد ز دینار مدور دو سپر

خلعتش داد مرا مرتبه و جاه وجلال
صلتش کرد دل دشمن من زیر و زبر

من بتقصیر سزاوار بدی بودم واو
نیکویی کرد فزون از حد اندازه و مر

فرخی زیبد و واجب بود و هست سزا
که همه سال بدین شکر زبان داری تر

میر با تو ز خوی نیک به دل گرمی کرد
گر چه در سرما با میر برفتی بسفر

اشتر مرده کنون زنده توانی کردن
عیسی مریم گشتی تو بدینحال اندر

چند گویی که مرا چند شتر گشت سقط
این سقط باشد و برخیز و کنون اشتر خر

هم شتر یابی ازین و هم شتر یابی ازان
گر ترا قصد شتر باشدو تدبیر شتر

تا نباشد بدرستی چو یقین هیچ گمان
تا نباشد بحقیقت چو عیان هیچ خبر

شادمان باد و جوانبخت و جهاندار ملک
کامران با دو قوی دولت و محمود اثر

فرخش باد سر ماه و سر سال عجم
دولتش باد و بهر کار زیزدانش نظر



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#69 | Posted: 10 Aug 2011 06:36
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


نیز در مدح عضدالدوله امیر یوسف سپاهسالار برادر سلطان محمود گوید


همی نسیم گل آرد بباغ بوی بهار
بهار چهر منا! خیز و جام باده بیار

اگر چه باده حرامست ظن برم که مگر
حلال گردد بر عاشقان بوقت بهار

خدای، نعمت، مارا ز بهر خوردن داد
بیا و نعمت او را ز ما دریغ مدار

چه نعمتست به از باده باده خوارانرا
همین بسست و گر چند نعمتش بسیار

بخاصه اکنون کز سنگ خاره لاله دمید
ز لاله کوه چو دیبای لعل شد هموار

ز گلبنان شکفته چنان نماید باغ
که میر پره زدستی بدشت بهر شکار

امیر ما عضد دولت و مؤید دین
درامید بزرگان وقبله احرار

بزرگواری کاندر میان گوهر خویش
پدیدتر زعلم در میان صف سوار

مبارزی که بمردی و چیره دستی و رنگ
چنو یکی نبود در میان بیست هزار

دومرد زنده نماند که صلح تاند کرد
در آن حصار که او یک دو تیر برد بکار

بروی باره اگر برزند ببازی تیر
ز سوی دیگر تیرش برون شود زحصار

سلاح در خور قوت هزار من کندی
اگر نیابد او را ز بهر بازی یار

کمان اورا بینی فتاده پنداری
مهینه شاخی افتاده از مهینه چنار

چنو سوار نیارد نگاشتن به قلم
اگر چه باشد صورتگری بدیع نگار

ز دور هر که مراورا بدید یکره گفت
زهی سوار نکو طلعت نکو دیدار

ز خوب طلعتی و از نکو سواری کوست
ز دیدنش نشود سیر دیده انظار

نکو لقا و نکو عادت و نکو سخنست
نکو خصال و نکو مذهب و نکو کردار

درم کشست و کریمی که در خزانه او
درم نیابد چندانکه بر کشد زوار

درم که بر همه شاهان بزرگ دارد قدر
بر امیر ندارد به ذره ای مقدار

اگر بیابد روزی هزار تنگ درم
هزار و صد بدهد کارش این بود هموار

مرا غم آید اگر چه مرا دلیست فراخ
زمال دادن و بخشیدن بدان کردار

چنان ملک را بایدکه باشدی هر روز
خزانه پردرم و پر سلیح و پر دینار

چو خرج خویش فزونتر زدخل خویش کند
ز زر وسیم خزانه تهی شود ناچار

دگر که نام نکو یافته ست، و نام نکو
نکوتر از گهر نابسوده صد خروار

شریفتر زان چیزی بود که محتشمان
همی کنند بهر جای فضل او تکرار

بزرگتر زان چیزی کجا بود که ازو
همی رسد ز دل و دست او به دستگزار

هر آنچه من ز کریمی و فضل او گویم
کنند باور و بر من نباید استغفار

رسد ز خدمت او بی خطر بجاه و خطر
کند ز خدمت او بی یسار ملک و یسار

مرا بخدمتش امروز بهترست از دی
مرا بدولتش امسال خوشترست از پار

هزار سال زیاد این بزرگوار ملک
عزیز باد و عدو را ذلیل کرده وخوار

خجسته بادش نوروز و همچنان همه روز
بشادکامی برکف گرفته جام عقار

همیشه در بر او کودکی چو لعبت چین
همیشه مونس او لعبتی چو نقش بهار



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#70 | Posted: 10 Aug 2011 06:41
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح امیر یوسف بن ناصر الدین گوید


کاشکی کردمی از عشق حذر
یا کنون دارمی از دوست خبر

ای دریغا که من از دست شدم
نوز ناخورده تمام از دل بر

چون توان بود برین درد صبور
چون توان برد چنین روز بسر

عشق با من سفری گشت و بماند
مونس من به حضر خسته جگر

دور بودن ز چنان روی ،غمیست
هر چه دشوارتر و هر چه بتر

پیک غزنین نرسیده ست که من
خبری یابم از دوست مگر

سفر از دوست جدا کرد مرا
گم شود از دو جهان نام سفر

من شفاعت کنم امسال ز میر
تا مرا دست بدارد ز حضر

میر یوسف پسر ناصر دین
لشکر آرای شه شیر شکر

چون شه ایران والا به نسب
با شه ایران همتا به گهر

آنکه بر درگه سلطان جهان
جای او پیشتر از جای پسر

همه نازیدن میر از ملک است
زین ستوده ست بر اهل هنر

همچنان در خور از روی قیاس
کان ملک شمست این میر قمر

ملک او را بسزا دارد از آنک
یاد گارست ملک را ز پدر

لاجرم میر گرفته ست مدام
خدمت او چو نماز اندر بر

روز و شب پیش همه خلق زبان
بثنا گفتن او دارد تر

همه از دولت او جوید نام
همه در خدمت او دارد سر

تا ثنای ملک شرق بود
بثنای دگران رنج مبر

این هم از خدمت باشد که ز من
بخرد مدح شه شرق بزر

دوستانرا دل از اینگونه بود
دوستارانرا زین نیست گذر

شاد باد آن هنری میر که هست
پادشاهی و شهی را در خور

آن نکو سیرت و نیکو مذهب
آن نکو منظر ونیکو مخبر

آنکه اندر سپه شاه کسی
پیش او نام نگیرد زهنر

چون عطا بخشد اقرار کنی
که جهانرا بر او نیست خطر

چون بجنگ آید گویی که مگر
نرسیده ست بدونام حذر

از حریصی که بجنگست مثل
جنگ را بندد هر روز کمر

دشمنانرا چو کمان خواهد میر
هیچ امید نماند به سپر

همه کتب عرب و کتب عجم
بر تو بر خواند چون آب زبر

سخنانش همه یکسر نکتست
چون سخن گوید تو نکته شمر

تا همی سرخ بود آذر گون
تا همی سبزبود سیسنبر

تا بود لعلی نعت گل نار
چون کبودی صفت نیلوفر

شادمان باد و بکام دل خویش
آن پسندیده خوی خوب سیر

نیکوانی چو نگار اندر پیش
دلبرانی چو بهار اندر بر

همچو این عید بشادی و خوشی
بگذاراد و هزاران دگر



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
صفحه  صفحه 7 از 27:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  26  27  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites