تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 111 از 718:  « پیشین  1  ...  110  111  112  ...  717  718  پسین »  
#1,101 | Posted: 20 Jun 2014 14:54




غزل شماره ۱۱۰۰

کوه را پای ادب در دامن تمکین ازوست
پله ناز بتان سنگدل سنگین ازوست

گر چه شکر خنده اش در پرده شرم و حیاست
در دل دریای تلخ آب گهر شیرین ازوست

با دل مجروح ما حاشا که کوتاهی کند
آن که خون در ناف آهوی ختا مشکین ازوست

تا چه خواهد کرد یارب با دل بی تاب ما
برق جولانی که کوه طور بی تمکین ازوست

نیست غافل آفتاب از حال دورافتادگان
ذره را شمع تجلی بر سر بالین ازوست

دامن پاکی که خونم را نمی گیرد به خود
دستها چون پنجه مرجان به خون رنگین ازوست

در حریمش دولت بیدار، خواب آلوده ای است
آن که خواب غفلت ما این چنین سنگین ازوست

آن که می دارد زبان گندمین از ما دریغ
تخم انجم، خرمن مه، خوشه پروین ازوست

آتشین رویی که شمع محفل ما گشته است
خار مژگان مهر عالمتاب را زرین ازوست

نیست صائب غیر کوه غم، که بادا پایدار
آن که گاهی این دل بی تاب را تسکین ازوست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,102 | Posted: 20 Jun 2014 20:31




غزل شماره ۱۱۰۱

تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته است
دست رضوان پرده بر رخسار حور انداخته است

پنجه مومین حریف پنجه خورشید نیست
عقل بیجا پنجه با عشق غیور انداخته است

می برد خواهی نخواهی دل ز دست مردمان
کار خود را آن کمان ابرو به زور انداخته است

ساعد او بارها در معرض عرض صفا
رعشه غیرت بر اندام بلور انداخته است

در حریم عشق، خواهش ناامیدی بردهد
زان تجلی پرتو خود را به طور انداخته است

راه نزدیک است اگر بر گرد دل گردد کسی
دوربینی ها مرا از کعبه دور انداخته است

ابر تر دامن چه باشد، کز حجاب اشک من
خویش را طوفان مکرر در تنور انداخته است

تیره بختی های ما از پستی اقبال نیست
از بلندی شمع ما پرتو به دور انداخته است

نه همین در شهر اصفاهان قیامت می کند
فکر صائب در همه آفاق شور انداخته است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,103 | Posted: 20 Jun 2014 20:32




غزل شماره ۱۱۰۲

ناز تا اسباب دل بردن مهیا ساخته است
چشم پر کار تو کار عالمی را ساخته است

حسن مغرور تو عاشق را نمی آرد به چشم
ورنه با ذرات، مهر عالم آرا ساخته است

نیست مجنون مرا حاجت به صحرایی، که عشق
از غبار خاطرم دامان صحرا ساخته است

جنگ دارد سازگاری با کمال سرکشی
کوه قاف از بی پر و بالی به عنقا ساخته است

ما ز پستی های فطرت خشک بر جا مانده ایم
ورنه همت قطره را بسیار دریا ساخته است

نه زلیخا پیرهن تنها به بدنامی درید
عشق ازین مستورها بسیار رسوا ساخته است

می کشیم از آستین افشانی یاران ملال
ورنه با گرد یتیمی گوهر ما ساخته است

می شود از نامداران زود، هر کس چون عقیق
بستر و بالین خود از سنگ خارا ساخته است

می کند چشم زلیخا خا بر سر از غبار
بوی پیراهن که را تا باز بینا ساخته است؟

می شود گنجینه گوهر به لب واکردنی
سینه خود چون صدف هر کس مصفا ساخته است

رو متاب از چشم پاک صائب روشن گهر
کز نگاهی ذره را خورشید سیما ساخته است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,104 | Posted: 20 Jun 2014 20:33




غزل شماره ۱۱۰۳

باز از معموره دلها فغان برخاسته است
چشم مخمور که از خواب گران ساخته است؟

آنچه گرد عارض او می نماید نیست خط
فتنه ها از دامن آخر زمان برخاسته است

چون هدف، گردنکشان را می کشد در خاک و خون
این رگ ابری که از بحر کمان برخاسته است

همت ما نیست چون سرو و صنوبر خاکسار
این نهال از جویبار کهکشان برخاسته است

هست اگر آسایشی زیر فلک، در غفلت است
وای بر آن کس کز این خواب گران برخاسته است

بر زمین ناید ز شادی پایش از طبل رحیل
هر سبکسیری که پیش از کاروان برخاسته است

تا غزال چشم تو گردیده از می شیر گیر
موی بر تن شیر را از نیستان برخاسته است

صید ما افتادگان را حاجت تمهید نیست
تا توجه کرده ای، گرد از نشان برخاسته است

از ظهور عشق، عالم یک دل روشن شده است
احتیاج از رهبر و سنگ نشان برخاسته است

روز و شب چون خونیان دارم به زیر تیغ جای
تا مرا بند خموشی از زبان برخاسته است

گل تمام آغوش گردیده است، پنداری که باز
مرغ بی بال و پری از آشیان برخاسته است

از سبکروحان اثر در خاکدان دهر نیست
کاروان شبنم از ریگ روان برخاسته است

فارغ از اقبال و آسوده است از ادبار چرخ
هر که صائب از سر سود و زیان برخاسته است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,105 | Posted: 20 Jun 2014 20:34 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۱۱۰۴

زلف گرد عارض او رشته گلدسته است
کز لب و رخ غنچه و گل را به هم پیوسته است

خوی عالمسوز او بی زینهار افتاده است
ورنه از آتش سپند ما مکرر جسته است

سبزه خوابیده باشد با قد رعنای او
سرو اگر در پیش قمری مصرع برجسته است

سالها شد پشت بر دیوار حیرت داده ایم
دیده آیینه را نقشی چنین ننشسته است

بلبلان در بیضه با گل زیر یک پیراهنند
غم ز دوری نیست چون دلها به هم پیوسته است

در لباس تلخ دارد جا ز بیم چشم شور
ورنه طوطی در شکر پنهان چو مغز پسته است

چون در آیینه، روی سخت این آهن دلان
می نماید باز در ظاهر، ولیکن بسته است

نگسلد چون موج صائب رشته امید ما
جویبار ما به دریای کرم پیوسته است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,106 | Posted: 20 Jun 2014 20:37




غزل شماره ۱۱۰۵

جویبار شیشه با دریای خم پیوسته است
کشتی می را چرا ساقی به خشکی بسته است؟

مشکل است از روی آتشناک دل برداشتن
ورنه آتش از سپند من مکرر جسته است

از نظر غایب نمی گردد به دوری چهره اش
دیده آیینه را نقشی چنین ننشسته است

داغ دارد زلف عنبرفام را از پیچ و تاب
رشته جان تا به آن موی کمر پیوسته است

چون در آیینه، روی سخت این آهن دلان
می نماید باز در ظاهر، ولیکن بسته است

از پریشانی دل صد پاره را شیرازه کن
تار و پود جسم تا از یکدگر نگسسته است

بی سخن روشندلان بهتر به مضمون می رسند
نامه وا کرده اینجا نامه سربسته است

از فشار قبر گردد استخوانش توتیا
هر که صائب خویش را در زندگی نشکسته است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,107 | Posted: 20 Jun 2014 20:38




غزل شماره ۱۱۰۶

تاک بالا دست من بیعت به طوبی بسته است
خوشه ام عقد اخوت با ثریا بسته است

در تجرد، رشته واری از تعلق سهل نیست
سد آهن سوزنی در راه عیسی بسته است

جنگ دارد گوشه گیری و بلند آوازگی
تهمت عزلت به خود بیهوده عنقا بسته است

شور محشر صحبت ما را نمی پاشد ز هم
موج می شیرازه جمعیت ما بسته است

نعل حرصش از تردد روز و شب در آتش است
هر که چون خورشید صائب دل به دنیا بسته است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,108 | Posted: 20 Jun 2014 20:39




غزل شماره ۱۱۰۷

هر که بست از گفتگو لب جنت دربسته است
می زند جوش بهاران غنچه تا سر بسته است

بی سخن روشندلان بهتر به مضمون می رسند
نامه وا کرده اینجا نامه سربسته است

عندلیب خوش نوایی را دهن پر زر نکرد
غنچه از بهر چه یارب در گره زر بسته است؟

پرده عصمت بود زندان حسن شوخ چشم
شمع در فانوس چون پروانه پر بسته است

کوه را موج حوادث در فلاخن می نهد
این صدف از ساده لوحی دل به گوهر بسته است

حسن عالمسوز را پروای آه سرد نیست
بارها این شمع ره بر باد صرصر بسته است

آن که بی شیرازه دارد کهنه اوراق مرا
بارها شیرازه دیوان محشر بسته است

سبزه خط زان لب جانبخش دل را مانع است
خضر آب زندگی را بر سکندر بسته است

دولت دنیا سبک جولانتر از بال هماست
ساده لوح آن کس که دل بر تخت و افسر بسته است

آن که ابروی هلال عید را طاق آفرید
طاق ابروی ترا بسیار بهتر بسته است

نیست صائب در پر پرواز کوتاهی مرا
دور باش باغبان مرغ مرا پر بسته است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,109 | Posted: 20 Jun 2014 20:40




غزل شماره ۱۱۰۸

یار راه شکوه ام از چین ابرو بسته است
پیش این سیلاب آتش را به یک مو بسته است

می زند بسیار راه دین و دل چون رهزنان
پرده ای کز شرم آن عیار بر رو بسته است

نیست لیلی غافل از احوال دورافتادگان
گرد مجنون حلقه ها از چشم آهو بسته است

وقت تصویر دهان یار، نقاش ازل
از میان نازک او خامه مو بسته است

بوسه ها بر دست خود داده است معمار ازل
تا به اقبال بلند آن طاق ابرو بسته است

می زند طول امل از سادگی نقشی بر آب
ورنه آب زندگانی را که در جو بسته است؟

پله تن نیست جای لنگر جان عزیز
دل عبث بر صحبت یوسف ترازو بسته است

صائب از اندیشه ملک سلیمان فارغ است
هر که دل در چین زلف آن پریرو بسته است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,110 | Posted: 20 Jun 2014 20:41




غزل شماره ۱۱۰۹

از غبار جسم حایل ها به هم پیوسته است
ورنه آن جان جهان با ما به هم پیوسته است

فیض بحر رحمت از خاکی نهادان نگسلد
تا به ساحل موج این دریا به هم پیوسته است

وصل، هجران است اگر دلها ز یکدیگر جداست
هجر، باشد وصل اگر دلها به هم پیوسته است

صد بیابان در میان دارند از بی نسبتی
گر به ظاهر که با صحرا به هم پیوسته است

افسر زر، شمع را دی قید رعنایی فکند
سرکشی و دولت دنیا به هم پیوسته است

قرب نیکان بی بصیرت را نسازد دیده ور
ورنه سوزن نیز با عیسی به هم پیوسته است

چون الف در مد بسم الله از اقبال بلند
جان ما با آن قد رعنا به هم پیوسته است

در جگرگاه زمین یک لاله بی داغ نیست
دل سیاهی با می حمرا به هم پیوسته است

خنده بیجاست برق گریه بی اختیار
اشک تلخ و قهقه مینا به هم پیوسته است

از تن خاکی چو مو آسان برآید از خمیر
روح اگر با عالم بالا به هم پیوسته است

بیم گمراهی ز وصل کعبه سنگ راه ماست
گر چه چون زنجیر نقش پا به هم پیوسته است

برنیاید از زمین شور صائب تخم پاک
وای بر آن دل که با دنیا به هم پیوسته است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 111 از 718:  « پیشین  1  ...  110  111  112  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites