تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 121 از 718:  « پیشین  1  ...  120  121  122  ...  717  718  پسین »  
#1,201 | Posted: 22 Jun 2014 23:38




غزل شمارهٔ ۱۲۰۰

هر زمان در شهر بند عقل، سور و ماتمی است
جز جهان عشق نبود گر جهان بی غمی است

دیدن خلق است بیماری و وادیدست نکس
عید و نوروز از برای بی دماغان ماتمی است

رفته و آینده اهل حال را منظور نیست
از حیات جاودانی خضر را قسمت دمی است

هر که در دریا شود اهل بصیرت چون حباب
هر نظر محو جمالی، هر نفس در عالمی است

گفتگوی عشق را هر گوش نتواند شنید
نیست جز چاه ذقن، این راز را گر محرمی است

حسن هیهات است نادم گردد از خوانخوارگی
می پرد چشم و دل خورشید هر جا شبنمی است

از درشتی های خط خوبان ملایم می شوند
ما جراحت دیدگان را خط مشکین مرهمی است

نقطه موهوم کز خردی نمی آید به چشم
پیش چشم خرده بین ما سود اعظمی است

بس که صائب دیدم از نادیدگان نادیدنی
زنگ بر آیینه طبعم بهار خرمی است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,202 | Posted: 23 Jun 2014 12:43




غزل شمارهٔ ۱۲۰۱

خاک با این رتبه تمکین، جناب آدمی است
چرخ با آن شان و شوکت در رکاب آدمی است

هر جمالی را نقابی، هر گلی را غنچه ای است
پرده زنبوری گردن، نقاب آدمی است

نیست در مجموعه افلاک با آن طول و عرض
از حقایق آنچه مثبت در کتاب آدمی است

نشأه عشق الهی را به انسان داده اند
گردش این نه خم از جوش شراب آدمی است

شاهد فرزندی آدم نه تنها صورت است
هر که دارد حسن معنی در حساب آدمی است

با دل مجروح آدم کار دارد شور عشق
این نمک از سینه چاکان کباب آدمی است

نیست انجم این که می بینی بر اوراق فلک
جبهه گردون عرق ریز از حجاب آدمی است

وسعت مشرب عبارت از فضای جنت است
چشمه کوثر همین چشم پر آب آدمی است

نقش بر آب است پیش باددستی های عشق
عقل پرکاری که سر لوح کتاب آدمی است

رزق، خود را می رساند هر کجا قسمت بود
خنده سرشار گندم بر شتاب آدمی است

دل منه بر مجمر زرین گردون زینهار
کاختر سیاره اش اشک کباب آدمی است

آدمیت حسن گندم گون پسندیدن بود
هر که باشد این مذاقش در حساب آدمی است

این جواب آن غزل صائب که ناصح گفته است
آفتاب بی زوالی در نقاب آدمی است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,203 | Posted: 23 Jun 2014 12:44




غزل شمارهٔ ۱۲۰۲

هر دلی کز زلف جانان سر برآرد کشتنی است
از حرم صیدی که پا بیرون گذارد کشتنی است

قطره از دریا چرا دارد سر خود را دریغ؟
زیر تیغ یار هر کس سر بخارد کشتنی است

صاحب اقبالی که پای خود به وقت اقتدار
بر گلوی دشمن عاجز فشارد کشتنی است

روزگار بیغمی را، هر که از ارباب درد
از حساب زندگانی بر شمارد کشتنی است

هر که باری از دل مردم تواند بر گرفت
دست خود بر روی یکدیگر گذارد کشتنی است

طاعت خالص بود از خودنمایی بی نیاز
آشکارا هر که این ره را سپارد کشتنی است

هر سبکدستی که در فصل بهار زندگی
تخم نیکی در دل مردم نکارد کشتنی است

هر که بعد از عفو کردن، آشکارا و نهان
جرم دشمن را به روی دشمن آرد کشتنی است

حد هر کس چون حرم صائب حصار جان اوست
هر که پا از حد خود بیرون گذارد کشتنی است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,204 | Posted: 23 Jun 2014 12:45




غزل شمارهٔ ۱۲۰۳

تا نپوشیده است روی خال را خط دیدنی است
تا نگردیده است صاحب تخم ریحان چیدنی است

می توان خواند از جبین باغبان حال چمن
پیشتر از نامه دیدن رنگ قاصد دیدنی است

هیچ کافر را الهی یار هر جایی مباد!
سرگذشت بلبلان این چمن نشنیدنی است

وقت آن کس خوش که از آغاز چشم خویش بست
چون نظر از کار عالم عاقبت پوشیدنی است

می رود بر باد آخر چون ز بیداد خزان
با لب خندان سر خود همچو گل بخشیدنی است

خوشه چین خرمن ناکشته بودن مشکل است
در بهار زندگانی دانه ای پاشیدنی است

هر قدم چاهی است از چشم حسودان پر ز تیغ
دامن از خاک وطن چون ماه کنعان چیدنی است

نسخه مغلوط در دیوان محشر باب نیست
چون قلم بر نسخه اعمال خود گردیدنی است

تا بدانند از چه گلزاری جدا افتاده اند
یک دو گل زین بوستان از بهر یاران چیدنی است

دوست می دارند صائب عاشقان اغیار را
دست و پای باغبان بوی گل بوسیدنی است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,205 | Posted: 23 Jun 2014 12:46




غزل شمارهٔ ۱۲۰۴

زیر پای سرو چون آب روان غلطیدنی است
گل به تردستی ز عکس تازه رویان چیدنی است

گر لباس فاخری در عالم ایجاد هست
از گناه زیردستان چشم خود پوشیدنی است

پیشدستی کن، ازین تشویش خود را وارهان
جام پر زهر اجل چون عاقبت نوشیدنی است

از دم سرد خزان چون می رود آخر به باد
با لب خندان به گلچین سر چو گل بخشیدنی است

تا به کی در استخوان بندی گدازی مغز خود؟
این طلسم استخوانی چون ز هم پاشیدنی است

وقت خود ضایع مکن چون غافلان در چیدنش
چون بساط زندگانی عاقبت برچیدنی است

بر دل آزاده حسن خلق بند آهن است
از گل بی خار بیش از خار دامن چیدنی است

نیست از بخت سیه دلهای روشن را ملال
دیده آیینه شبها ایمن از نادیدنی است

دل ز اشک گرم خالی ساز هنگام صبوح
در زمین پاک، صائب تخم خود پاشیدنی است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,206 | Posted: 23 Jun 2014 12:46




غزل شمارهٔ ۱۲۰۵

مدتی شد کز حدیث اهل دل گوشم تهی است
چون صدف زین گوهر شهوار آغوشم تهی است

از دل بیدار و اشک آتشین و آه گرم
دستگاه زندگی چون شمع خاموشم تهی است

درد تلخی در قدح دارم که کوثر داغ اوست
شیشه دل گر چه از صهبای سرجوشم تهی است

گر چه عمری شد به دریا می روم دست و بغل
همچو موج از گوهر شهوار آغوشم تهی است

سرگذشت روزگار خوشدلی از من مپرس
صفحه خاطر ازین خواب فراموشم تهی است

گفتگوی پوچ ناصح را نمی دانم که چیست
این قدر دانم که جای پنبه در گوشم تهی است!

خجلتی دارم که خواهد پرده پوش من شدن
گر چه از سجاده تقوی بر و دوشم تهی است

گر چه دارم در بغل چون هاله تنگ آن ماه را
همچنان از شرم، جای او در آغوشم تهی است

می زنم لاف خودی صائب ز بیم چشم زخم
ورنه از زنگ خودی آیینه هوشم تهی است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,207 | Posted: 23 Jun 2014 12:47




غزل شمارهٔ ۱۲۰۶

بی محابا در میان نازکش انداخت دست
ناخن شاهین ز رشک بهله ای در دل شکست

قبله گاه من، کلاه سرگرانی کج منه
طاق ابروی تو می ترسم نهد رو در شکست

سرگرانیهاش با افتادگان امروز نیست
نقش ما با زلف او از روز اول کج نشست

لشکر خط شهربند حسن را تسخیر کرد
زلف او افتاده است اکنون به فکر کوچه بست

غنچه خواهد شد گل خمیازه ام از فیض می
می کشد بر دوش من آخر سبوی باده دست

گوشه ابروی استغنا چه می سازی بلند؟
می توان از گردش چشمی خمارم را شکست

دست آلایش کشیدم صائب از کام جهان
همت من بس بلند افتاده و این شاخ پست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,208 | Posted: 23 Jun 2014 12:48




غزل شمارهٔ ۱۲۰۷

دل به نور شمع نتوان در گذار باد بست
ساده لوح آن کس که دل بر عمر بی بنیاد بست

می شود نام بزرگان از هنرمندان بلند
طرف شهرت بیستون از تیشه فرهاد بست

رو به هر مطلب که آرد، می زند نقش مراد
صفحه رویی که نقش از سیلی استاد بست

پرده دار دیده عاشق حجاب او بس است
چشم ما را بی سبب آن غمزه جلاد بست

ناله کردن در حریم وصل، کافر نعمتی است
در بهاران عندلیب ما لب از فریاد بست

می تراود حسرت آغوش از آغوش ما
زخم را نتوان دهان از شکوه بیداد بست

کوه را از جا درآرد شوخی تمثال حسن
نقش شیرین را به سنگ خاره چون فرهاد بست؟

ناخن تدبیر سر از کار ما بیرون نبرد
این رگ پیچیده، دست نشتر فصاد بست

روزگار آن سبکرو خوش که مانند شرار
تا نظر وا کرد، چشم از عالم ایجاد بست

چون توانم زیست ایمن، کز برای کشتنم
تیغ از جوهر کمر در بیضه فولاد بست

دل دو نیم از درد چون شد، شاهراه آفت است
چون توان صائب ره غم بر دل ناشاد بست؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,209 | Posted: 23 Jun 2014 12:49




غزل شمارهٔ ۱۲۰۸

هر که دل در غمزه خونریز آن جلاد بست
رشته جان بر زبان نشتر فصاد بست

سنگ اگر در مرگ عاشق خون نمی گرید، چرا
بیستون از لاله نخل ماتم فرهاد بست؟

رشته بی تابی غیرت اگر باشد رسا
می توان بر چوب دست شانه شمشاد بست

ناله بلبل نیفشارد اگر دل غنچه را
چون جرس یک لحظه نتواند لب از فریاد بست

کرده ام لوح مزار خویش از سنگ فسان
زنگ اگر از خون من آن خنجر فولاد بست

بال سیر شعله جواله بستن مشکل است
نقش شیرین را چسان در بیستون فرهاد بست؟

بر رخ بحر از نسیم آه سرد من حباب
سخت تر صد پیرهن از بیضه فولاد بست

سرمه سا چشمی که من زان مجلس آرا دیده ام
بر گلوی شیشه بتواند ره فریاد بست

چون زبان مار، خار آشیانم می گزد
تا در فیض قفس بر روی من صیاد بست

شمع را در وقت کشتن چشم بستن رسم نیست
حیرتی دارم که چون چشم مرا جلاد بست؟

بس که صائب از نگاه عجز من خون می چکید
دیده خود را به وقت کشتنم جلاد بست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,210 | Posted: 23 Jun 2014 12:50




غزل شمارهٔ ۱۲۰۹

دل ز وصل دوست طرف آن چشم خون آلود بست
در صدف از اشک نیسان گوهر مقصود بست

از نگاه خیره چشمان گشت نوخط عارضش
از هجوم مشتری یوسف دکان را زود بست

از بصیرت نیست مرهم کاری داغ جنون
کوردل آن کس که چشم اختر مسعود بست

گر توانی آب زد بر آتش خشم و غضب
می توان گلدسته ها زین آتش نمرود بست

پختگان از خود برون آرند آتش چون چنار
از رگ خامی به آتش خویشتن را عود بست

خواب غفلت کرد عالم را به چشم ما سیاه
در به روی آفتاب این روزن مسدود بست

مستی غفلت نمی خواهد شراب لاله رنگ
تا به کی خواهی حنا بر پای خواب آلود بست؟

تر نخواهد گشت از اشک ندامت چهره اش
هر که صائب چشم خود زین خانه پر دود بست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 121 از 718:  « پیشین  1  ...  120  121  122  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites