تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 141 از 718:  « پیشین  1  ...  140  141  142  ...  717  718  پسین »  
#1,401 | Posted: 27 Jun 2014 21:40




غزل شمارهٔ ۱۴۰۱

در گرفتاری بود جمعیت خاطر محال
با دو دست بسته نتوان دست یغمایی گرفت

حلقه زنار شد طوق گلوی قمریان
سرو تا از قامتش سرمشق رعنایی گرفت

آرزوی جلوه شد در دل گره خورشید را
حسن عالمسوز او تا عالم آرایی گرفت

حسن بی پروا ندارد از نظربازان گزیر
گل به چندین دست دامان تماشایی گرفت

بول گل خاکستر بلبل پریشان کرد و رفت
این سزای آن که چون ما یار هر جایی گرفت

سینه صافان اهل معنی را به گفتار آورند
طوطی از آیینه بی زنگ، گویایی گرفت

سرمه چشم غزالان شد غبار پیکرش
شوق هر کس را سر زنجیر رسوایی گرفت

تا عرق از چهره رنگین او شد کامیاب
بر بساط گلستان شبنم جگرخایی گرفت

همدم جانی به دست آسان نمی آید که نی
شد دلش سوراخ تا جان از دم نایی گرفت

محضر قتلش به مهر بال وپر آماده شد
هر که چون طاوس دنبال خودآرایی گرفت

ملک خود پرداخت از بیگانه و آسوده شد
هر که ترک خلق کرد و کنج تنهایی گرفت

حسن شوخی کرد چندانی که در میزان عشق
بیقراریهای من رنگ شکیبایی گرفت

ساغر لبریز اگر صائب سپرداری کند
می توان خون خود از گردون مینایی گرفت

گردباد از من طریق دشت پیمایی گرفت
وحشت از مجنون من آهوی صحرایی گرفت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,402 | Posted: 27 Jun 2014 21:41




غزل شمارهٔ ۱۴۰۲

دوش مجلس از زبان شکوه ام در می گرفت
کاش این شمع پریشان را کسی سر می گرفت

کوه تمکین و سبکساری کنون هم پله اند
رفت آن موسم که بحر عشق لنگر می گرفت

دیده ابلیس اگر می داشت نور معرفت
خاک را از چهره چون خورشید در زر می گرفت

آن که می زد از نصیحت آب بر آتش مر
کاش اول پرده از رخسار او برمی گرفت

چشم خود را داده بود از آب حیوان خضر آب
تا غرور آیینه از دست سکندر می گرفت

با ضعیفان سختگیریهای چرخ امروز نیست
دایم این بیدادگر نخجیر لاغر می گرفت

شرم اگر بیرون در می بود و می در اندرون
صحبت ما و تو امشب رنگ دیگر می گرفت

صائب از بزمی که من افسرده بیرون آمدم
پنبه مینا ز روی گرم می در می گرفت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,403 | Posted: 27 Jun 2014 21:42




غزل شمارهٔ ۱۴۰۳

پیش ازین جانان حساب دیگر از من می گرفت
همچو قمری طوق حکم من به گردن می گرفت

گر به سیر خانه آیینه می رفت، از حجاب
اول از فرمان پذیری رخصت از من می گرفت!

می رود چون چاک در دلها سراسر این زمان
پاکدامانی که رو از چشم سوزن می گرفت

این زمان شمع نسیم صبحگاهی دیده ای است
چهره گرمی کز او آتش به گلشن می گرفت

این زمان فرش است در هر کوچه ای چون آفتاب
آن که روی خود ز چشم شوخ روزن می گرفت

حسن روز افزون او مستغنی از مشاطه بود
تا رخش آیینه از دلهای روشن می گرفت

این زمان خوارم، وگرنه پیش ازین آن شاخ گل
همچو شبنم طفل اشکم را به دامن می گرفت

سینه چاکی همچو گل می گشت بر گرد دلم
غنچه اش روزی که سامان شکفتن می گرفت

نیست اشک و آه را تأثیر در سنگین دلان
ورنه دل آتش ز سنگ و آب از آهن می گرفت

دیده بودم این پریشانی که پیش آمد مرا
صائب آن روزی که دل در زلف مسکن می گرفت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,404 | Posted: 27 Jun 2014 21:43




غزل شمارهٔ ۱۴۰۴

سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقت
گر شبی خواهی شدن مهمان ما وقت است وقت

می رود خط تنگ سازد جا بر آن کنج دهن
بوسه ای گر می کنی در کار ما وقت است وقت

زان هلال خط که زنگ از دل چو صیقل می برد
می دهی آیینه ام را گر جلا وقت است وقت

تا نپوشیده است چشم از زندگی یعقوب ما
گر به کنعان خواهی آمد ای صبا وقت است وقت

در چنین وقتی که ما از خویش بیرون رفته ایم
گر درآیی از در صلح و صفا وقت است وقت

جان ز لب در فکر دامن بر میان پیچیدن است
گر حلالی خواهی از بیمار ما وقت است وقت

گر حقوق آشنایی را رعایت می کنی
عمر چندان نیست ای ناآشنا وقت است وقت

از تو چشم همتی دارند از خودرفتگان
گر به گل پایت نرفته است از حنا وقت است وقت

بر سر بالین بیماران درد انتظار
گر رسانی خویش را ای نارسا وقت است وقت

بیش ازین مپسند عالم را سیه در چشم ما
خوش برآی از زیر ابر ای مه لقا وقت است وقت

دستم از سرشته امیدها کوته شده است
گر به دستم می دهی زلف دو تا وقت است وقت

گشت چشم استخوان ما سفید از انتظار
می گشایی گر پر و بال ای هما وقت است وقت

سوزن بی دست و پا سر رشته را گم کرده است
جذبه ای گر داری ای آهن ربا وقت است وقت

دست دامنگیر و پای رفتنش زین درنماند
رحم کن بر صائب بی دست و پا وقت است وقت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,405 | Posted: 27 Jun 2014 21:49




غزل شمارهٔ ۱۴۰۵

چون کند روی تو با خط سیاه از شش جهت؟
رو به این آیینه آورده است آه از شش جهت

کاش سر تا پای می گشتم نظر چون آفتاب
تا به رخسار تو می کردم نگاه از شش جهت

کعبه و بتخانه ای در عالم توحید نیست
عاشق یکرنگ دارد قبله گاه از شش جهت

کاهلی پیچیده دارد دامن ما را به دست
ورنه دارد کعبه کوی تو راه از شش جهت

هر که را دیدیم حیران قد رعنای اوست
بر علم دارد نظر دایم سپاه از شش جهت

هر که گردد بی سر و پا در خم چوگان چرخ
نور از خورشید می گیرد چو ماه از شش جهت

تا به کی در جستجوی آن نگار بی جهت
کاروان گریه اندازم به راه از شش جهت

چون به تلخی عاقبت بر جای می باید گذاشت
چند چون زنبور سازی تکیه گاه از شش جهت

نیست صائب فرصت پرسیده راه صواب
در میان دارد مرا از بس گناه از شش جهت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,406 | Posted: 27 Jun 2014 21:57




غزل شمارهٔ ۱۴۰۶

مشو از می گران، ترسم سبکدستان ربایندت
به زور می چو مینا از میان مستان ربایندت

قریب عالم آب از سبک مغزی مخور چون کف
که از آغوش هم، چون موج، تردستان ربایندت

مشو چون غنچه از افسون باد صبحدم خندان
که کودک مشربان چون گل ازین بستان ربایندت

اگر از باده گلگون چنین سرشار خواهی شد
ز دست یکدگر چون جام می مستان ربایندت

ازان بی پرده چون صائب نصیحت می کنم انشا
که می ترسم به مکر و حیله و دستان ربایندت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,407 | Posted: 27 Jun 2014 21:58




غزل شمارهٔ ۱۴۰۷

غم از دل می زداید چون صباح عید رخسارت
نماز عید واجب می کند بر خلق دیدارت

تو با آن قامت رعنا به هر گلشن که بخرامی
خیابان می کشد چون سرو قد از شوق رفتارت

ز شیرینی سرشک شمع نقل انجمن گردد
به هر محفل که آید در سخن لعل شکربارت

سرافرازی ترا چون شاخ گل می زیبد از خوبان
که گل سامان بال وپر دهد از شوق دستارت

نگردد در تماشای تو چون نظارگی حیران؟
که می دارد عرق را از چکیدن باز رخسارت

سخن خونها خورد تا زان لب نازک برون آید
ز خون خلق سیراب است از بس لعل خونخوارت

چه گل چیند ز رخسار تو چشم اشکبار من؟
که می داند عرق را شبنم بیگانه گلزارت

شود رطل گران نظارگی را نقش پای تو
ز بس مستانه چون موج شراب افتاده رفتارت

غبار آلوده گرد کسادی می رود بیرون
اگر یوسف به آن سامان حسن آید به بازارت

چو مژگان سینه ام چاک است از رشک نگاه تو
که در هر گردشی گردد به گرد چشم بیمارت

کباب تر به اخگر آنچنان هرگز نمی چسبد
که می چسبد ز خونگرمی به دلها لعل خونخوارت

مگر زلفت عنانداری کند دلهای وحشی را
که از شوخی نپردازد به عاشق چشم عیارت

ترا می زیبد از زنجیر مویان بنده پروردن
که بر آزادمردان نازها دارد گرفتارت

ز گلزار تو مرغ جان صائب چون هوا گیرد؟
که دامنگیر گردد بوی گل را خار دیوارت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,408 | Posted: 27 Jun 2014 22:13




غزل شمارهٔ ۱۴۰۸

غزالان را ز وحشت باز دارد دیدن چشمت
به چرخ آرد زمین را چون فلک گردیدن چشمت

به بیداری چه خواهد کرد یارب با نظربازان
که خوابانیدن تیغ است خوابانیدن چشمت

ز خون خلق رنگین است چندان تیغ مژگانت
که می گردد نگارین، دست از مالیدن چشمت

ز بستن دیده شهباز در فکر شکار افتد
کند در پرده مشق دلبری پوشیدن چشمت

نماند در ته ابر سیه برقی که شوخ افتد
نباشد لحظه ای افزون نگه دزدیدن چشمت

نظر بازی که چشمت را به چشم آهوان سنجد
ترازوی دو سر قلب است در سنجیدن چشمت

عقیقی سازد از خون جگر سیمای زرین را
سهیل شوخ چشم از غیرت خندیدن چشمت

حقوق مردمی منظور افتاده است صائب را
وگرنه می تواند بست چشم از دیدن چشمت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,409 | Posted: 27 Jun 2014 22:13




غزل شمارهٔ ۱۴۰۹

بر دلم نیست غباری ز سیه کاری بخت
قانعم با دل بیدار ز بیداری بخت

شکر این نعمت عظمی چه توانم کردن
که به دولت نرسیدم ز مددکاری بخت

شکوه از بخت گرانخواب ز کوته نظری است
که سبکسیر بود مدت بیداری بخت

از برومندی ظاهر دل چون آینه را
غوطه در زنگ دهد جامه زنگاری بخت

با هنر طالع فرخنده نمی گردد جمع
که بود محضر دانش خط بیزاری بخت

دو سه روزی است برومندی گلزار امید
سایه ابر بهارست هواداری بخت

نیست ممکن که ز یک دست صدا برخیزد
یار اگر یار نباشد چه کند یاری بخت؟

صائب ارباب هوس کامروایند همه
هست مخصوص به عشاق سیه کاری بخت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,410 | Posted: 27 Jun 2014 22:15




غزل شمارهٔ ۱۴۱۰

دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویخت
دامن از هر چه کشیدم به گریبان آویخت

دامن گرمروان شعله بی زنهارست
چون مرا خار غم عشق به دامان آویخت؟

دست در دامن هر خار زند غرقه بحر
چه عجب گر ز نظر اشک به مژگان آویخت

گفتم از وادی غفلت قدمی بردارم
کوهم از پای گرانخواب به دامان آویخت

می رساند به لب چاه زنخدان خود را
هر که در دامن آن زلف پریشان آویخت

رنج غربت نکشد هر که درین فصل بهار
قفس بلبل ما را به گلستان آویخت

پرده ای بود که بر دامن محمل افکند
خون مجنون که به دامان بیابان آویخت

کشتی نوح درین بحر بود کام نهنگ
جان کسی برد که در دامن طوفان آویخت

این نه ابرست، که دود دل مرغان چمن
پرده آه به سیمای گلستان آویخت

تا نظر بر لب میگون تو افتاد مرا
همچو اخگر به کباب دل سوزان آویخت

با ادب باش که از دیده صاحب نظران
عشق در هر گذر آیینه رخشان آویخت

چه عجب صائب اگر خون چکد از منقارش
نغمه سنجی که به یک پای ز بستان آویخت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 141 از 718:  « پیشین  1  ...  140  141  142  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites