تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 142 از 718:  « پیشین  1  ...  141  142  143  ...  717  718  پسین »  
#1,411 | Posted: 27 Jun 2014 22:10




غزل شمارهٔ ۱۴۱۱

چهره صاف تو آیینه اندیشه نماست
جان ز سیمای تو چون آب ز گوهر پیداست

دیده ای نیست که حیران تماشای تو نیست
قامت همچو سنان تو عجب حلقه رباست

جسم خاکی است حجاب نظر راهروان
سیل چون گرد راه از خویش فشاند دریاست

نفس مرتاض بود راحله گرمروان
اژدها را چو گلو تنگ بگیرند عصاست

ریگ در شیشه ساعت نپذیرد آرام
وای بر آن که درین دایره بی سر و پاست

هر که گم کرد درین بادیه خود را، خضرست
هر که گرداند رخ از دیدن خود، قبله نماست

ناله سینه مجروح اثرها دارد
زخم چندان که به هم نامده، محراب دعاست

دل ازان پیچ وخم زلف عبث می نالد
این کمانی است که چون راست شود تیر قضاست

نقش اوضاع جهان مختلف از بینش توست
این نگاری است که چون دست به هم داد حناست

کاه اگر از ته دیوار نیاید بیرون
گنه کوتهی جاذبه کاهرباست

از شفق چهره امید به خون می شوید
چون هلال آن که درین دایره انگشت نماست

خاطر امن کجا، عالم امکان ز کجا
برگریزان حواس است، نفس تا برجاست

هر چه گردون سیه کاسه به منت بخشد
خون مرده است به چشم من، اگر آب بقاست

پیش از آنی که به جرم کم من پردازی
کم ازانم که مرا عذر گنه باید خواست؟

چشم کوته نظران حلقه بیرون درست
ورنه هر ذره ای آیینه خورشید نماست

نیست از جانب معشوق حجابی صائب
پرده دیده ما، دیده بی پرده ماست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,412 | Posted: 27 Jun 2014 22:11 | Edited By: andishmand




غزل شمارهٔ ۱۴۱۲

ریخت دندان و هوای می و پیمانه بجاست
مهره برچیده شد و بازی طفلانه بجاست

دل سیاه است اگر گشت بناگوش سفید
پا اگر نیست بجا، لغزش مستانه بجاست

خارخاری به دل از عمر سبکرو مانده است
مشت خار و خسی از سیل به ویرانه بجاست

آسیا گر چه برآورد ز بنیادش گرد
هوس نشو و نما در گره دانه بجاست

نسبت شوق به هجران و وصال است یکی
رفت ایام گل و شورش دیوانه بجاست

یار نوخط شد و آغاز جنون است مرا
شمع خاموش شد و گرمی پروانه بجاست

چشم من بر در و دیوار حرم افتاده است
نگذارند مرا گر به صنمخانه، بجاست

گر چه در خواب گران عمر سر آمد صائب
همچنان رغبت شیرینی افسانه بجاست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,413 | Posted: 27 Jun 2014 22:12




غزل شمارهٔ ۱۴۱۳

تلخ شد عشرتم آن لعل شکربار کجاست؟
دلم از کار شد آن غمزه پر کار کجاست؟

خنده از تنگی جا در دهنش غنچه شده است
بوسه را راه سخن پیش لب یار کجاست؟

سفر اول پرواز به دام افتاده است
بلبل ما نشنیده است که گلزار کجاست

مزرع خانه تسبیح بود یک کف دست
زهد را دستگه رشته زنار کجاست؟

ذوق نظاره گل در نگه پنهان است
ای مقیمان چمن، رخنه دیوار کجاست؟

تا به کی در ته دیوار تعلق باشم؟
کوچه خانه بدوشان سبکبار کجاست؟

چشم تا کار کند گرد کسادی فرش است
در بساط سخن امروز خریدار کجاست؟

بر سر موی شکافی است نگاهم صائب
چین زلفی که دهد نافه به تاتار کجاست؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,414 | Posted: 27 Jun 2014 22:13




غزل شمارهٔ ۱۴۱۴

هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست
آخر ای خانه برانداز سرای تو کجاست؟

روزنی نیست که چون ذره نجستیم ترا
هیچ روشن نشد ای شمع که جای تو کجاست

گر وفای تو فزون است ز اندازه ما
آخر ای دلبر بیرحم، جفای تو کجاست؟

جنگ و بدخویی و بیرحمی و بی پروایی
همه هستند به جا، صلح و صفای تو کجاست؟

ای نسیم سحر، ای غنچه گشاینده دل
وقت یاری است، دم عقده گشای تو کجاست؟

بوسه ای از لب شیرین تو ای تنگ شکر
ما گرفتیم نخواهیم، عطای تو کجاست؟

صائب از گرد خجالت شده در خاک نهان
موجه رحمت دریای عطای تو کجاست


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,415 | Posted: 27 Jun 2014 22:14




غزل شمارهٔ ۱۴۱۵

فرح آباد من آنجاست که جانان آنجاست
اشرف آنجاست که آن سرو خرامان آنجاست

عیش ما نیست چو بلبل به بهاران موقوف
هر کجا لاله رخی هست گلستان آنجاست

گر کشد دل به خرابات مرا، معذورم
سر فارغ، دل بی غم، لب خندان آنجاست

می کند خنده سوفار، دل از پیکانش
عیش فرش است در آن خانه که مهمان آنجاست

هر شبستان که در او روی عرقناکی هست
من دلسوخته را چشمه حیوان آنجاست

ای صبا در حرم زلف چو محرم شده ای
به ادب باش که دلهای پریشان آنجاست

نیست بی شور جنون عالم گل را نمکی
من و آن شهر که دیوانه فراوان آنجاست

دل چو بی عشق شود هیچ کم از زندان نیست
چاه، مصرست اگر یوسف کنعان آنجاست

در دل مور ز تنگی به حقارت منگر
که نهانخانه اقبال سلیمان آنجاست

دل تنگی که در او راه ندارد دنیا
بی سخن، خلوت پنهانی جانان آنجاست

ای که مشغول به سنجیدن مرده شده ای
دست بردار ازین کار، که میزان آنجاست

از صفای در و دیوار گلستان صائب
می توان یافت که آن نو گل خندان آنجاست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,416 | Posted: 27 Jun 2014 22:15




غزل شمارهٔ ۱۴۱۶

نه خط از چهره آن آینه سیما برخاست
که درین آینه، جوهر به تماشا برخاست

شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشت
هر که برخاست ز جا، سلسله برپا برخاست!

کرد تسلیم به من مسند بیتابی را
هر سپندی که درین انجمن از جا برخاست

هیچ مستی ز پی رقص نخیزد از جای
به نشاطی که دلم از سر دنیا برخاست

یوسفی را که به یعقوب بود روی نیاز
زین چه حاصل که خریدار ز صد جا برخاست؟

شد فلک درصدد معرکه سازی، اکنون
کز دل کودک ما ذوق تماشا برخاست

ظل خورشید جهانتاب، مخلد باشد!
سایه مریم اگر از سر عیسی برخاست

بزم روشن گهران جای گرانجانان نیست
ابر تا گشت گران، از سر دریا برخاست

یادگار جگر سوخته مجنون است
لاله ای چند که از دامن صحرا برخاست

برسان زود به من کشتی می را ساقی
که عجب ابر تری باز ز دریا برخاست!

خضر صد قافله مجنون بیابانی شد
هر غباری که ازین بادیه پیما برخاست

روح سرگشته مجنون غبارآلودست
گردبادی که ازین دامن صحرا برخاست

پا مکش از در دلها که درین لغزشگاه
صائب از خاک ز دریوزه دلها برخاست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,417 | Posted: 27 Jun 2014 22:16




غزل شمارهٔ ۱۴۱۷

قد موزون تو روزی که به جولان برخاست
هر که را بود دلی، از سر ایمان برخاست

خار خار دلم از سینه نمایان گردید
بخیه تنگ رفویم ز گریبان برخاست

شرم عشق است که پامال نگردد هرگز
لاله افکنده سر از خاک شهیدان برخاست

که دگر ز اهل کرم رحم به محتاج کند؟
ابر با دیده خشک از لب عمان برخاست

بر دل غنچه اگر خورد نسیمی گستاخ
شور محشر به دل بیضه ز مرغان برخاست

همت آبله پای طلب را نازم!
که به مشاطگی خار مغیلان برخاست

زد همان روز که با غنچه محجوب تو لاف
قفل شرم از دهن پسته خندان برخاست

همدمی سیر مقامات نفرمود او را
نی ما تا به چه طالع ز نیستان برخاست

بگسل از اهل کرم تا شودت پایه بلند
صدف از خاک به یک ریزش نیسان برخاست

قالبی نیست سخن سنجی ما چون طوطی
بلبل ما ز دل بیضه غزلخوان برخاست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,418 | Posted: 27 Jun 2014 22:17




غزل شمارهٔ ۱۴۱۸

خط سبزی که ز پشت لب جانان برخاست
رگ ابری است که از چشمه حیوان برخاست

می کند بس دل پر آبله را شق چو انار
چون به، این گرد کز آن سیب زنخدان برخاست

خط پاکی است بر آیینه صفا جوهر را
از رخ او خط مشکین به چه عنوان برخاست؟

خاک در کاسه خورشید جهانتاب کند
این غباری که ازان چهره تابان برخاست

زان خط سبز کز آن چهره گلرنگ دمید
موی از سبزه بر اندام گلستان برخاست

فتنه را عالم پر شور کمر می بندد
مگر از جای خود آن سرو خرامان برخاست؟

پیش دریای پر آتش چه نماید شرری؟
لاله افکنده سر از خاک شهیدان برخاست

غوطه در چشمه خورشید زند دیده وری
که چو شبنم سبک از گلشن امکان برخاست

می شود در صف عشاق علم، جانبازی
که به تعظیم خرامش ز سر جان برخاست

رفتن از عالم پرشور به از آمدن است
غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست

برد از سرمه چنان گوشه چشمت آرام
که نفس سوخته از خاک صفاهان برخاست

تا من از گرمروی بادیه پیما گشتم
از ره کعبه روان خار مغیلان برخاست

نشد از خون جگر دست و دهانش رنگین
هر که صائب ز سر نعمت الوان برخاست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,419 | Posted: 27 Jun 2014 22:18




غزل شمارهٔ ۱۴۱۹

از خط سبز نشد یک سر مو حسن تو کم
در ته زنگ ز شمشیر تو جوهر پیداست

نبض سیلاب بهارست رگ ابر بهار
عالم آشوبی ازان زلف معنبر پیداست

برق را ابر نسازد ز نظرها پنهان
شوخی حسن بتان از ته چادر پیداست

پیچش مو دهد از آتش سوزنده خبر
سوز مکتوب من از بال کبوتر پیداست

به نمکزار توان پی ز نمکدان بردن
شوری بخت من از دیده اختر پیداست

چشم بد دور ازان سلسله زلف دراز
که ز هر حلقه او عالم دیگر پیداست

از گران سنگی در دست سبک مغزی من
شورش بحر ز بی تابی لنگر پیداست

این نه خط است که از عارض دلبر پیداست
پیچ و تاب من ازان عارض انور پیداست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,420 | Posted: 27 Jun 2014 22:19




غزل شمارهٔ ۱۴۲۰

خط نارسته ز لعل لب دلبر پیداست
رشته از صافی این دانه گوهر پیداست

گر چه ز آیینه روشن ننماید جوهر
خط نارسته ازان چهره انور پیداست

مهر و کین می شود از صفحه سیما ظاهر
صافی و تیرگی آب ز گوهر پیداست

آه گرمی که گره در دل پر خون من است
همچو داغ از جگر لاله احمر پیداست

می کند گل ز جبین، تیرگی و صافی دل
در کدو هر چه نهفته است، ز ساغر پیداست

چشم بد دور ازان سلسله زلف دراز!
که ز هر حلقه او عالم دیگر پیداست

ندهد حسن گلوسوز امان عاشق را
خامی آتش سوزان ز سمندر پیداست

جنت نسیه بود نقد، دل روشن را
عکس فردوس ازین چشمه کوثر پیداست

نشد از کوه غم و درد، دل من ساکن
شور دریا ز گرانسنگی لنگر پیداست

لب اظهار گشودن، ثمر خامیهاست
سوز عشق از لب خشک و مژه تر پیداست

صاف کن سینه اگر ذوق تماشا داری
که ازین آینه، آفاق سراسر پیداست

پرده معنی روشن نشود صائب لفظ
عالم آشوبی ازان زلف معنبر پیداست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 142 از 718:  « پیشین  1  ...  141  142  143  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites