تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 88 از 718:  « پیشین  1  ...  87  88  89  ...  717  718  پسین »  
#871 | Posted: 12 Jun 2014 00:23




غزل شماره ۸۶۹

موج را هر چند آماده است بال و پر ز آب
بی نسیم خوش عنان بیرون نیارد سر ز آب

زنگ غفلت از دل من باده نتوانست برد
کی کبودی می رود از روی نیلوفر ز آب

می دهد در یک دم از کفران نعمت سر به باد
هر حبابی کز تهی مغزی برآرد سر ز آب

زیر تیغ از ساده لوحی دست و پایی می زنیم
بر نیارد ماهیان را گر چه بال و پر ز آب

نیست غیر از دل سیاهی حاصل تردامنی
چون تواند زنده بیرون آمدن اخگر ز آب؟

از عزیزی می کند از تاج شاهان پایتخت
هر که شد با قطره ای خرسند چون گوهر ز آب

دست چون بردارم از دامان این صحرا، که هست
جلوه موج سراب او گواراتر ز آب

از صراط المستقیم شرع پا بیرون منه
تا توان از پل گذشتن، نگذرد رهبر ز آب

هر سبکروحی که بر جسم گران دامن فشاند
گر ز دریا بگذرد، پایش نگردد تر ز آب

از حضور عالم آب آن که گردد تردماغ
تیغ اگر بارد به فرقش، برنیارد سر ز آب

بی سخن کش هم سخن می آید از دل بر زبان
گر به پای خویشتن آید برون گوهر ز آب

هر که در پایان عمر از جان طمع دارد سکون
چشم دارد در نشیب از سادگی لنگر ز آب

از می ریحانی خط شد لبش خونخوارتر
تشنه خون می شود شمشیر خوش جوهر ز آب

از شراب تلخ، ساکن شد دل پر غم مرا
گر چه گردد کشتی پر بار، بی لنگر ز آب

در سیه دل نیست اشک گرم را صائب اثر
می شود از جوشن افزون خامی عنبر ز آب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#872 | Posted: 12 Jun 2014 00:24




غزل شماره ۸۷۰

نیست بحر پاک گوهر را خصومت با حباب
از هوای خود خطر دارد درین دریا حباب

جز تعین نیست اینجا پرده بیگانگی
تا گذشت از سر، یکی گردید با دریا حباب

تا چو مجنون غوطه در دریای وحدت خورده ام
خیمه لیلی است در چشم من شیدا حباب

گوشه چشمی ز ساقی تنگ ظرفان را بس است
از نسیمی می گذارد سر به جای پا حباب

از نظر پوشیدنی با بحر شد هم پیرهن
تا چه گل چیند دگر از دیده بینا حباب

چیست دنیا تا ازو اهل بصیرت نگذرند؟
از سر بحر گهر خیزد به یک ایما حباب

آه سردی کشتی دل را به ساحل می برد
در گره دارد ز خود باد مراد اینجا حباب

جلوه اش صاحبدلان را می کند زیر و زبر
دارد این آب روان از پرده دلها حباب

بادپیمایی ندارد حاصلی جز نیستی
مهر تا برداشت از لب، گشت ناپیدا حباب

بسته چشمی لازم افتاده است بزم وصل را
از نظر بازی نگردد سیر در دریا حباب

همنشین خوب صائب کیمیای آدمی است
جلوه یاقوت دارد بر سر صهبا حباب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#873 | Posted: 12 Jun 2014 16:40 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۸۷۱

در محیط عشق باشد از سر پر خون حباب
باشد این دریای خون آشام را گلگون حباب

می نماید شوکت گردون به چشم تنگ عقل
ورنه در پیمانه عشق است نه گردون حباب

دوربینانی که از سر پیش دریا بگذرند
هر نفس گیرند از سر، زندگی را چون حباب

نیست پروای سر خود، باد دست عشق را
خنده بر طوفان زند از کاسه وارون حباب

در گشاد عقده گردون به خود چندین مپیچ
کاین سبکسر در گره چیزی ندارد چون حباب

غرقه دریای وحدت از دو بینی فارغ است
خیمه لیلی بود در دیده مجنون حباب

لاف حکمت در خرابات مغان از بی تهی است
می شود از خیرگی همچشم افلاطون حباب

نیست جیب و دامنی خالی ز فیض بحر عشق
پیش اهل دل بود پر گوهر مکنون حباب

رو نمی گرداند از شمشیر بی زنهار موج
بس که در نظاره دریا بود مفتون حساب

بگذر از سر، غوطه در دریای بی رنگی برآر
از تعین تا به کی در پرده باشی چون حباب

دل به هر رنگی که باشد، آسمان همرنگ اوست
دیده پر خون بود بر روی بحر خون، حباب

رزق ما از عالم هستی، نظر واکردنی است
روی دریا را نبیند یک نظر افزون حباب

در سر بی مغز، ما را نیست چیزی جز هوا
نامه سر بسته ما پوچ باشد چون حباب

رشته جانم ز پیچ و تاب دارد صد گره
تا ز تبخاله است گرد آن لب میگون حباب

نعمت الوان چه سازد با تهی چشمان حرص؟
سیری از می نیست چشم میکشان را چون حباب

می دهد گوهر عوض، دریا سر بی مغز را
گر نبازد سر درین سودا، بود مغبون حباب

از هوا بگذر که هم پیراهن دریا نشد
تا نکرد از سر هوای پوچ را بیرون حباب

تا کی از کسب هوا در بحر شورانگیز عشق
هر نفس خواهی درین پرده خود چون حباب

در ته پیراهن دریاست هر عیشی که هست
سر ز دریا می کند از سادگی بیرون حباب

هیچ رازی بحر را صائب ز من پوشیده نیست
کاسه زانوست جام جم مرا همچون حباب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#874 | Posted: 12 Jun 2014 16:45




غزل شماره ۸۷۲

گر به ظاهر بادپیماییم ما همچون حباب
از هواداران دریاییم ما همچون حباب

گر چه هیچ و پوچ می دانند ما را غافلان
در حقیقت عین دریاییم ما همچون حباب

از شمار موجه این بحر غافل نیستیم
پای تا سر چشم بیناییم ما همچون حباب

سیر و دور ما به جزر و مد دریا بسته است
گاه پنهان، گاه پیداییم ما همچون حباب

گشته ایم از جستجوی بحر سر تا پای چشم
گر چه در آغوش دریاییم ما همچون حباب

دیدن دزدیده یادی از خیانت می دهد
از نظربازان رسواییم ما همچون حباب

قلزمی را کز لطافت درنمی آید به چشم
با هزاران چشم جویاییم ما همچون حباب

در تماشاگاه دریا رشک بر خود می بریم
پرده چشم تماشاییم ما همچون حباب

نیست عقل مصلحت بین در سر بی مغز ما
مرکز پرگار سوداییم ما همچون حباب

پیش دریا می کنیم از جهل اظهار حیات
یک نفس هر چند برپاییم ما همچون حباب

نیست ما را در جهان آب و گل ویرانه ای
خانه بردوشان دریاییم ما همچون حباب

غیر را در خلوت دربسته ما بار نیست
در میان جمع تنهاییم ما همچون حباب

از گرانی بار بر دریا چو لنگر نیستیم
از سبکروحی سبکپاییم ما همچون حباب

رزق ما از بحر پر گوهر بود دست تهی
تا به حرف پوچ گویاییم ما همچون حباب

گر چه از سردرهوایانیم پیش ناقصان
پرده دار بحر یکتاییم ما همچون حباب

لاف یکتایی ز ما روشن ضمیران دور نیست
زاده آن بحر یکتاییم ما همچون حباب

هیچ رازی بحر را صائب ز ما پوشیده نیست
از صفا آیینه سیماییم ما همچون حباب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#875 | Posted: 12 Jun 2014 16:47




غزل شماره ۸۷۳

بس که از رخسار او در پیچ و تاب است آفتاب
تشنه ابرست و جویای نقاب است آفتاب

چون چراغ روز می میرد برای خامشی
بس کز آن رخسار روشن در حجاب است آفتاب

بود اگر سر دفتر مه طلعتان زین پیشتر
در زمان حسن او کی در حساب است آفتاب

از شفق هر صبح چون رخسار می شوید به خون؟
گرنه از رخسار او داغ و کباب است آفتاب

من دهم چون دیده خود آب از نظاره اش؟
کز تماشای رخش چشم پر آب است آفتاب

رنیارد جرعه ای دریاکشان را از خمار
تشنه دیدار را موج سراب است آفتاب

از فتادن خویش را نتواند از مستی گرفت
از کدامین می چنین مست و خراب است آفتاب

چون شود از مشرق زین طالع آن رشک قمر
بیشتر از ماه نو پا در رکاب است آفتاب

دور باشی نیست حاجت، روی آتشناک را
بی نیاز از ابر و فارغ از نقاب است آفتاب

تا تو از خلوت صبوحی کرده بیرون آمدی
چون چراغ صبحدم در اضطراب است آفتاب

مه ز نور عاریت، گه لاغر و گه فربه است
ایمن از تشویش و فارغ ز انقلاب است آفتاب

روی گرم از دیده شبنم نمی دارد دریغ
گر چه از گردنکشی گردون جناب است آفتاب

نعل ماه نو در آتش ز اشتیاق روی کیست؟
در تمنای که سر گرم شتاب است آفتاب

ریزش اهل کرم در پرده صائب خوشترست
بیشتر فصل بهاران در سحاب است آفتاب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#876 | Posted: 12 Jun 2014 18:45 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۸۷۴

گر چه ذراتند یکسر میهمان آفتاب
کم نگردد ذره ای نعمت ز خوان آفتاب

در خرابات محبت شیشه بی ظرف نیست
ذره ای بر سر کشد رطل گران آفتاب

دخل و خرج خویش را چون مه برابر هر که کرد
کم نگردد روزیش هرگز ز خوان آفتاب

پرده دلها حریف حسن عالمسوز نیست
ابر یک ساعت بود آیینه دان آفتاب

روزی روشندلان را چشم زخمی لازم است
نیست بی خون شفق یک روز نان آفتاب

نور رخسار جهانگیر تو گر پهلو دهد
می تواند ماه نو شد میزبان آفتاب

دل منور کن گرت تسخیر عالم آرزوست
کز دل روشن بود حکم روان آفتاب

پرده داری حسن عالمسوز را در کار نیست
کز فروغ خویش باشد دیده بان آفتاب

خاک شد یک دانه یاقوت از لب رنگین تو
این چنین لعلی ندارد دودمان آفتاب

عاشقان پاکدامن پرده دار آفتند
صائب از صبح است حسن جاودان آفتاب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#877 | Posted: 12 Jun 2014 18:47 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۸۷۵

در شب وصل تو می لرزد دل چون آفتاب
تا مباد از رخنه ای آرد شبیخون آفتاب

هر سری را در خور همت کلاهی داده اند
افسر دیوانگان باشد به هامون آفتاب

هیچ جا در عالم وحدت تهی از یار نیست
نامه هر ذره ای اینجاست مضمون آفتاب

ناخنی خورده است بر دل از هلال ابروی من
زان نشیند از شفق هر شام در خون آفتاب

از رخت آیینه را خوش دولتی رو داده است
در درون خانه اش ماه است و بیرون آفتاب

صائب آن بهتر که گردون ترک بی رویی کند
زردرویی می کشد زان روی گلگون آفتاب


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#878 | Posted: 12 Jun 2014 18:49 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۸۷۶

از شفق هر چند شوید چهره در خون آفتاب
زردرویی می کشد زان روی گلگون آفتاب

پیش آن رخسار آتشناک اندازد سپر
گر چه می ساید سر از نخوت به گردون آفتاب

تا به روی آتشین یار کردم نسبتش
از زمین تا آسمان گردید ممنون آفتاب!

می دهد رنگی و رنگی می ستاند هر زمان
بس که باشد منفعل زان روی گلگون آفتاب

با تو چون گردد برابر چون ندارد در بساط
چشم مست و خال مشکین، لعل میگون آفتاب

خط طراوت زان گل رخسار نتوانست برد
شسته رو آید ز زیر ابر بیرون آفتاب

چون ز مشرق با دو صد شمشیر می آید برون؟
نیست از سنگین دلی گر تشنه خون آفتاب

حسن عالمگیر، عالم را کند همرنگ خود
جلوه لیلی کند در چشم مجنون آفتاب

هر که از روشندلان گردد درین عبرت سرا
قرص خود تر سازد از خون شفق چون آفتاب

معنی رنگین به آسانی نمی آید به دست
در تلاش مطلعی زد غوطه در خون آفتاب

ساده لوحان را نصیب افزون بود از نور فیض
بیش می تابد ز شهر و کو، به هامون آفتاب

صیقلی از نور حکمت گشت لوح سینه اش
تا ز گردون خم نشین شد چون فلاطون آفتاب

جان روشن را نمی سازد غبارآلود، جسم
آید از زیر زمین بی رنگ بیرون آفتاب

در عوض چون ماه نو قرص تمامش می دهم
هر که می بخشد لب نانی به من چون آفتاب

هر که صائب با سرافرازی تواضع پیشه ساخت
آورد زیر نگین آفاق را چون آفتاب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#879 | Posted: 12 Jun 2014 18:50 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۸۷۷

اوست روشندل که با چندین زبان چون آفتاب
باشدش مهر خموشی بر دهان چون آفتاب

می تواند شهپر توفیق شد ذرات را
هر که گردد در طلب آتش عنان چون آفتاب

خوبی پا در رکاب مه ندارد اعتبار
ای خوش آن حسنی که باشد جاودان چون آفتاب

خاک را زر، سنگ را یاقوت رخشان می کند
هر که قانع شد به یک قرص از جهان چون آفتاب

گنج های بیکران غیب در فرمان اوست
هر که را دادند دست زرفشان چون آفتاب

تا دل گرم که گردد مشرق اقبال او
نور داغ عشق نبود رایگان چون آفتاب

از فروغ خود خجل چون شمع در مهتاب باش
گر به نور خود کنی روشن جهان چون آفتاب

هر که را صائب دل گرمی کرامت کرده اند
بر همه ذرات باشد مهربان چون آفتاب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#880 | Posted: 12 Jun 2014 18:53




غزل شماره ۸۷۸

از شفق هر صبح سازد چهره خونین آفتاب
تا مگر آید به چشم خلق رنگین آفتاب

از بهشت روشنایی روزنی واکرده است
در دل هر ذره از مژگان زرین آفتاب

تا مگر روی ترا ز آیینه بیند پیشتر
می جهد هر صبحدم از خواب شیرین آفتاب

دامن فکر بلند آسان نمی آید به دست
زرد شد تا مطلعی را کرد رنگین آفتاب

ترک خواب صبح کن صائب که در خون شفق
روی می شوید به خون از خواب شیرین آفتاب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 88 از 718:  « پیشین  1  ...  87  88  89  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites