تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 99 از 718:  « پیشین  1  ...  98  99  100  ...  717  718  پسین »  
#981 | Posted: 16 Jun 2014 13:00 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۹۷۹


عکس ساقی در شراب ناب دیدن خوشترست
حسن عالمسوز را در آب دیدن خوشترست

گردش چشمی مرا زان حسن بی پایان بس است
بحر را در حلقه گرداب دیدن خوشترست

حسن رنگ آمیز را خجلت بهار تازه ای است
شمع را در پرتو مهتاب دیدن خوشترست

گر چه سیر لاله و گل زنگ از دل می برد
در جبین تازه احباب دیدن خوشترست

پیش دریا بهر روزی لب چرا باید گشود؟
ماهیان را در خم قلاب دیدن خوشترست

تشنه چشمی می کند دست تعدی را دراز
خار دامنگیر را سیراب دیدن خوشترست

در میان دام و دد مانند مجنون زیستن
از سمور و قاقم و سنجاب دیدن خوشترست

گر بود اخلاص شرط سجده، از زهاد خشک
شیشه را در گوشه محراب دیدن خوشترست

دردسر بسیار دارد سایه بال هما
اختر اقبال را در خواب دیدن خوشترست

گر بود چشم آب دادن مطلب از روی بتان
چهره خورشید عالمتاب دیدن خوشترست

روی خوبان در عرق صائب قیامت می کند
جلوه مهتاب را در آب دیدن خوشترست



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#982 | Posted: 16 Jun 2014 13:36




غزل شماره ۹۸۰

از نسیم آن زلف مشک افشان سبک جولانترست
از صدف آن غنچه سیراب خوش دندانترست

گر چه زلف عنبرین پر پیچ و تاب افتاده است
پیش ما نازک خیالان آن کمر پیچانترست

نیست هر چند از لباس گل جدایی رنگ را
جامه گلرنگ بر اندام او چسبانترست

لطف معنی را لباس لفظ رسوا می کند
در ته پیراهن آن سیمین بدن عریانترست

پرده داری می کند شرم از عرق آن چهره را
ورنه صد پیراهن از گل روی او خندانترست

گر چه از آیینه آتش زیر پا دارد گهر
بر جبین او عرق بسیار خوش جولانترست

نیست زیر حلقه های زلف غیر از خال یار
مرکز شوخی که از پرگار سرگردانترست

مرد میدان نیست طوطی، ورنه از صد رهگذر
صفحه آن روی از آیینه خوش میدانترست

قوت گیرایی شهباز در سرپنجه است
زود می چسبد به دل چشمی که خوش مژگانترست

پرده شرم و نقاب عصمتی در کار نیست
چشم ما صد پرده از قربانیان حیرانترست

چون ز آتش می شود پشت کمان سخت نرم
در سر مستی چرا آن شوخ نافرمانترست؟

ناله صاحبدلان را بیشتر باشد اثر
رخنه در خارا کند تیری که خوش پیکانترست

در طلب ما بی زبانان امت پروانه ایم
سوختن از عرض مطلب پیش ما آسانترست

از تهیدستی شود امید صاحب دستگاه
حرص نان بیش است پیری را که بی دندانترست

تا زبان حال را فهمیده ایم از فیض عشق
غنچه از منقار بلبل پیش ما نالانترست

از سر منصور شور عشق کی بیرون رود؟
از سر دار فنا بسیار بی سامانترست

ما رگ ابر بهاران را مکرر دیده ایم
خامه صائب به صد معنی گهر افشانترست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#983 | Posted: 16 Jun 2014 13:43




غزل شماره ۹۸۱

پیش ما دشنام جانان از شکر شیرین ترست
روی تلخ بحر از آب گهر شیرین ترست

رتبه قبض است بیش از بسط پیش عارفان
عقده پیوند بر نخل از ثمر شیرین ترست

نیست زنبور عسل را شکوه ای از جان خویش
خانه چندانی که باشد مختصر شیرین ترست

پیش هر موری که نی در ناخنش منت شکست
خاک صحرای قناعت از شکر شیرین ترست

نبض تسلیم و رضا را گر به دست آرد کسی
تیر دلدوز قضا از نیشکر شیرین ترست

پش چشم هر که از غفلت نیاورده است آب
تلخی بیداری از خواب سحر شیرین ترست

سرد مهری زندگی را بی حلاوت می کند
میوه های گرمسیری بیشتر شیرین ترست

ما ز نعمت با زبان شکر قانع گشته ایم
برگ این نخل برومند از ثمر شیرین ترست

تنگ شکر ساخت صائب گوش ها را از سخن
کلک شکر بار ما از نیشکر شیرین ترست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#984 | Posted: 16 Jun 2014 13:45




غزل شماره ۹۸۲

حلقه اطفال بهر اهل سودا بهترست
تنگنای شهر از دامان صحرا بهترست

گوشه گیران ایمن از آفات شهرت نیستند
در میان خلق بودن پیش دانا بهترست

آب و رنگ صورت ظاهر دو روزی بیش نیست
حسن اخلاق جمیل از روی زیبا بهترست

طوطی از حرف مکرر می کند دل را سیاه
پرده زنگار بر آیینه ما بهترست

فعل نیکو زشت می گردد ز نافهمیدگی
بخل در جای خود از احسان بیجا بهترست

پیش ما کز هر نگاهی پی به مضمون می بریم
از لب گویای خوبان، چشم گویا بهترست

کوزه لب بسته از خم پر شراب آید برون
خامشی پیش کریمان از تقاضا بهترست

نیست جفت ناموافق را علاجی جز طلاق
با تو گر دنیا نسازد، ترک دنیا بهترست

از بصیرت نیست پوشیدن ز دنیا چشم خود
چشم عبرت بین اگر باشد، تماشا بهترست

قمری از پاس غلط دل برنمی دارد ز سرو
ورنه از سرو سهی آن قد رعنا بهترست

با دو رویان، یک جهت یکرنگ نتواند شدن
پیش عارف خار از گلهای رعنا بهترست

پیش چشم ما که منظورست حسن عاقبت
خط مشکین صائب از زلف چلیپا بهترست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#985 | Posted: 16 Jun 2014 13:46




غزل شماره ۹۸۳


گوش بی دردان گران از خواب باشد بهتر است
این صدف پر گوهر سیماب باشد بهترست

رتبه خوبی دو بالا می شود از چشم پاک
سرو موزون در کنار آب باشد بهترست

آب چشم از دامن پاکان به جایی می رسد
شمع اگر در گوشه محراب باشد بهترست

سرو بی حاصل اگر از جا نخیزد گو مخیز
پای چوبین در حنای خواب باشد بهترست

بی نیازی می شود بند زبان هرزه گو
خار دامنگیر اگر سیراب باشد بهترست

شبنمی کز جرعه گلها خمارش نشکند
طالب خورشید عالمتاب باشد بهترست

می کشد سر رشته جولان به دریا سیل را
کار عاشق با دل بی تاب باشد بهترست

شهپر پرواز هم باشند روشن گوهران
بستر و بالین موج از آب باشد بهترست

با دل روشن چه بگشاید ز تقریر زبان؟
شمع اگر خاموش در مهتاب باشد بهترست

داغ ما صائب حریف چشم شور خلق نیست
جامی می در جام ما خوناب باشد بهترست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#986 | Posted: 16 Jun 2014 13:47




غزل شماره ۹۸۴

در طریق عشق هر جا می گذاری پا، سرست
موج این وادی رگ جان، ریگ این صحرا سرست

از محیط آفرینش چون نیاید بوی خون؟
هر حبابی را که می بینی درین دریا سرست

نیست دستی در گریبان چاک گرداندن مرا
چون سبو دست مرا پیوند الفت با سرست

اهل دنیا مال را دارند بیش از جان عزیز
از سر دستار هر کس بگذرد اینجا سرست

مو شکافی را رواجی نیست در بازار عشق
هر که سر از پا نمی داند درین سودا سرست

تخت ما افتادگی و لشکر ما بی کسی
جوهر ذاتی است تیغ ما و تاج ما سرست

اشتها کامل چو شد، خون نعمت الوان بود
چون گران شد خواب، صائب بالش خارا سرست


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#987 | Posted: 16 Jun 2014 13:48




غزل شماره ۹۸۵

هر نقاب روی جانان را نقاب دیگرست
هر حجابی را که طی کردی حجاب دیگرست

ناامیدی را به نومیدی مداوا می کنند
هر سرابی را درین وادی سراب دیگرست

هر پریشان جلوه ای ما را نمی آرد به وجد
ذره ما در کمین آفتاب دیگرست

گو جبین می فروشان سرکه نفروشد به ما
مستی ما همچو منصور از شراب دیگرست

گل برای ما عبث خود را بر آتش می زند
چاره دردسر ما از گلاب دیگرست

ماه تابان از حصار هاله گو بیرون میا
بزم ما را روشنی از ماهتاب دیگرست

کرد آخر صحبت یوسف زلیخا را جوان
بعد پیری عشق را عهد شباب دیگرست

ناخوشی های جهان را بیشتر خوش می کنند
پاک چشمان را مذاق انتخاب دیگرست

از بیاض گردن خوبان تلاوت می کنند
ساده لوحان محبت را کتاب دیگرست

دیده امید ما بر دولت بیدار نیست
فتح باب ما ز چشم نیمخواب دیگرست

کوثر و زمزم عبث آب رخ خود می برند
صائب این لب تشنگی ما را ز آب دیگرست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#988 | Posted: 16 Jun 2014 13:50




غزل شماره ۹۸۶

صبح محشر آن پریرو را نقاب دیگرست
تشنه دیدار را کوثر سراب دیگرست

گر چه دارد چشمه خورشید آب روشنی
در عرق روی بتان را آب و تاب دیگرست

نشأه صهبا نباشد اینقدر دنباله دار
مستی آن چشم مخمور از شراب دیگرست

طالع شهرت بلند افتاده است آن زلف را
ورنه آن موی میان را پیچ و تاب دیگرست

نامه خواندن می دهد هر چند یاد از التفات
پاره کردن نامه ما را جواب دیگرست

آب در پستی عنان خویش نتواند گرفت
عمر را در موسم پیری شتاب دیگرست

گر چه عمر گرمرو پا در رکاب افتاده است
قامت خم زندگانی را رکاب دیگرست

گوشه گیری را که امید گشاد از بستگی است
در به روی خلق بستن فتح باب دیگرست

این که در تر دامنی چون ابر طوفان می کنیم
پشت ما گرم از فروغ آفتاب دیگرست

غافلان از کاهلی امروز را فردا کنند
هر نفس بر عارفان روز حساب دیگرست

نیست صائب چشم ما چون دیگران بر نوبهار
مزرع امید ما سبز از سحاب دیگرست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#989 | Posted: 16 Jun 2014 13:51




غزل شماره ۹۸۷

در خم آن زلف دلها را سرود دیگرست
شعله آواز را در شب نمود دیگرست

نه لب از گفتن خبر دارد نه گوش از استماع
در میان اهل دل گفت و شنود دیگرست

حرف سایل سبز کردن گر چه باشد از کرم
حفظ آب روی اهل فقر جود دیگرست

در طریقت هستی هر کس به قدر نیستی است
بی وجودان را درین دیوان وجود دیگرست

می توان یک عمر پوشیدن که باشد تازه رو
کسوت عریان تنی را تار و پود دیگرست

چشم بد بسیار دارد در کمین آزادگی
طوق قمری سرو را چشم حسود دیگرست

گر چه دارد سودها آسودگی از باج و خرج
در زیان گشتن شریک خلق سود دیگرست

جای هر سنگ ملامت بر تن مجنون من
بخت ناساز دگر، چرخ کبود دیگرست

زنده می گردند از گفتار او دلمردگان
کلک صائب اصفهان را زنده رود دیگرست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#990 | Posted: 16 Jun 2014 13:53




غزل شماره ۹۸۸

حسن را با بی قراران گیر و دار دیگرست
مهر را هر ذره ای آیینه دار دیگرست

مستی چشم غزالان نشکند ما را خمار
چشم لیلی دیده ما را خمار دیگرست

به که برگردد به مصر از راه، بوی پیرهن
دیده یعقوب ما را انتظار دیگرست

گر چه از سنگ ملامت کوه از جا می رود
عاشقان را لنگر صبر و قرار دیگرست

پیش بت هر چند باشد کافر اصلی عزیز
دین به غارت دادگان را اعتبار دیگرست

سیل معذورست اگر منزل نمی داند که چیست
بحر را هر موج آغوش و کنار دیگرست

لشکر بیگانه را در کشور ما راه نیست
ملک ما زیر و زبر از شهسوار دیگرست

گر چه در زندان عزلت می توان آسوده زیست
با زمین هموار گردیدن حصار دیگرست

هر رگ سنگی پی آزار ما دیوانگان
در کف اطفال، نبض بی قرار دیگرست

از لب سیراب او امیدوار بوسه را
هر جواب خشک، تیغ آبدار دیگرست

تنگ چشمان دام در راه هما می گسترند
دام ما را چشم بر راه شکار دیگرست

پیش آن کس کز دل گرم است در آتش مدام
هر دم سردی نسیم نوبهار دیگرست

زخم از مرهم گواراتر بود بر عارفان
رخنه در زندان به از نقش و نگار دیگرست

نیست صادق دشت پیمای طلب را تشنگی
ورنه هر موج سرابی جویبار دیگرست

گر چه صائب نازک افتاده است آن موی میان
فکر ما نازک خیالان را عیار دیگرست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 99 از 718:  « پیشین  1  ...  98  99  100  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites