انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 262 از 718:  « پیشین  1  ...  261  262  263  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۱۶

یوسف ما در دل چه بر سر بازار بود
این گل از صبح ازل شیدایی دستار بود

پیش طاق شهرت از شعر بلندم رتبه یافت
اینچنین زلفی رخ این صفحه را در کار بود

کوه و صحرا پر شد از آوازه زنجیر من
پای صحرا گرد مجنون کی به این پرگار بود؟

صائب این طرز سخن را از کجا آورده ای؟
هر که را دیدیم داغ طرز این اشعار بود




♧♧♧♧♧♧♧



غزل شماره ۲۶۱۷

جان مشتاقان غبار جسم را صرصر بود
زودتر آخر شود شمعی که روشنتر بود

مردم کوته نظر در انتظار محشرند
دیده روشندلان آیینه محشر بود

باد هستی را زسر بیرون کن از طوفان مترس
بادبان چون جمع سازد خویش را لنگر بود

پرده امید باشد ناامیدیهای ما
خیمه تبخاله ما بر لب کوثر بود

در زمان ما که بیمهری قیامت می کند
دامن مادر به طفلان دامن محشر بود

بیشتر شکرلبان عهد دشمن پرورند
ورنه از خط نسبت طوطی چرا کمتر بود؟

نیست صائب راه بر افلاک جان تیره را
قسمت خاک است هر دردی که در ساغر بود

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  ویرایش شده توسط: andishmand   
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۱۸

تا خیال آن بهشتی رو مرا منظور بود
پرده های چشم حیرانم نقاب حور بود

در کدوی من می وحدت به کام دل رسید
خام بود این باده تا در کاسه منصور بود

بی تأمل مهر خاموشی زلب برداشتم
شهد را شان دگر در خانه زنبور بود

این زمان در قبضه قارون بود روی زمین
رفت آن عهدی که قارون در زمین مستور بود

آبروی فقر را می داشتم دایم عزیز
کاسه در یوزه من کاسه فغفور بود

داد ما را چون نمی دادی تو ای بیدادگر
شکوه ما را شنیدن از مروت دور بود

سرد شد از رفتن فرهاد دست و دل مرا
پنجه من قوتی گر داشت از هم زور بود

از کشاکش یک زمان آسوده ام نگذاشت چرخ
فرش دایم چون کمان در خانه من زور بود

دارد کنون از خودنمایی تکیه گاه
آن سری کز بیخودیها در کنار حور بود

از کمال خود ندیدیم بهره جز عین الکمال
هاله ماه تمام من زچشم شور بود

کرد صائب تلخی زهر فنا شیرین به خود
هر که از خوان جهان قانع به تلخ و شور بود

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۱۹

یاد ایامی که بزم عیش ما معمور بود
مغز ما از نشأه می پرده دار حور بود

شیشه می نیم هوشی داشت از همصحبتان
روی مجلس در نقاب بیخودی مستور بود

لاله رویان را دل ما تشنه نظاره ساخت
آب این سرچشمه آیینه گویا شور بود

قرب منزل نعل ما را بر سر آتش گذاشت
داشتیم آسایشی تا منزل ما دور بود

خاطر روشن در فردوس بر رویم گشود
قحط یوسف بود تا آیینه ام بی نور بود

آنچه ما چشم از حباب آب حیوان داشتیم
در حجاب پرده زنبوری انگور بود

آب لعل او زخط شد تیره، ورنه پیش ازین
صافی این شهد، شمع خانه زنبور بود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۲۰

ذوق خاموشی مرا روزی که دامنگیر بود
گرد را هم سرمه سای ناله زنجیر بود

این زمان منزل پرستم، ورنه چندی پیش ازین
نقش پای خضر در چشمم دهان شیر بود

دست معمار فلک را کوتهی پیچیده داشت
تا دل ویرانه من قابل تعمیر بود

زهر چشم عشق هر پیمانه خونم که داد
چون به رغبت نوش کردم کاسه پر شیر بود

عشق آتشدست تا در پیکر من خانه داشت
سینه من گرمتر از خوابگاه شیر بود

تخته مشق حوادث نیست صائب این زمان
سینه او چون هدف دایم نشان تیر بود

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۲۱

در کنار دایه حسن او جهان افروز بود
در دل سنگ این شرار شوخ عالمسوز بود

رشته پیوند من با گلرخان امروز نیست
مرغ من در بیضه با اطفال دست آموز بود

تا شدم روشن به چشم من جهان تاریک شد
زنگ بر آیینه من طالع فیروز بود

داغ سودا در حریم سینه سوزان من
منفعل از جلوه خود چون چراغ روز بود

در نیستان خامه من در میان خامه ها
همچو چشم شیر از گرمی جهان افروز بود

گرچه صائب روشن از من گشت این ظلمت سرا
اعتبارم در نظرها چون چراغ روز بود

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۲۲

ریزش اشک ندامت غافلان را بس بود
مشت آبی لشکر خواب گران را بس بود

می شود پشت کمان از آتش سوزنده نرم
آه گرمی روی سخت آسمان را بس بود

زود می پاشد زهم در پیری اوراق حواس
آه سردی ریزش برگ خزان را بس بود

ما سیه روزان به اندک روی گرمی قانعیم
کرم شب تابی چراغ این دودمان را بس بود

چون هوا مغلوب شد، در دست خاتم گو مباش
باد در فرمان سلیمان زمان را بس بود

کار تیغ از دست آید چون قوی افتاد دل
پنجه مردانگی شیر ژیان را بس بود

حسن سرکش را دعای جوشنی چون عشق نیست
طوق قمری دیده بان سروروان را بس بود

هست بی زحمت مهیا آنچه می باید ترا
مهر خاموشی سپر تیغ زبان را بس بود

سیل بی رهبر به دریا می رساند خویش را
جذبه منزل دلیل این کاروان را بس بود

می توان بردن زسیما ره به کنه هر کسی
صائب از مکتوب، عنوان نکته دان را بس بود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۲۳

دوش بزم از شور ما یک سینه پرجوش بود
تلخی می محو در گلبانگ نوشانوش بود

نرگس مخمور خون عقل در پیمانه داشت
جلوه مستانه سیلاب متاع هوش بود

گرچه دامن می کشید از سایه خود سرو او
باغ بر گل تنگ از خمیازه آغوش بود

بر نمی آمد صدا از هیچ کس غیر از سپند
شمع مجلس با زبان آتشین خاموش بود

تیره بختی همچو داغ لاله در خون می تپید
از فروغ می در و دیوار اطلس پوش بود

در قفس تیغ زبان ما برآمد از نیام
شعله آواز ما در گلستان خس پوش بود

گلشن از خاموشی ما پرده تصویر شد
خون گل از شعله آواز ما در جوش بود

هیچ کس را صائب از اهل سخن روزی نشد
آنچه از اسباب عشرت قسمت ما دوش بود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۲۴

شب که دامان سر زلف توام در چنگ بود
دامن صحرای محشر بر جنونم تنگ بود

در گلستانی که شبنم قفل بیرون درست
بلبل گستاخ ما پهلونشین رنگ بود

عالمی را دشمن جان کرد با من نامه اش
امن بودم تا جواب نامه من جنگ بود

در بهارستان وحدت سبزه بیگانه نیست
دست بر هر تار این قانون زدم آهنگ بود

تا غبار خودپرستی شستم از لوح بصر
رو به هر وادی که کردم خضر پیشاهنگ بود

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۲۵

تا عنان اختیار ناقصم در چنگ بود
تا به زانو پایم از خواب گران در سنگ بود

عاجزان را رحمت حق پرده داری می کند
بودم از صیاد ایمن تا شکارم لنگ بود

سرمه خواب گران در چشم پر خون داشتم
بستر و بالین من چون لاله تا از سنگ بود

از صفای سینه در چشمم جهان تاریک شد
دیو یوسف بود تا آیینه ام در زنگ بود

عدل ایزد بر گرفت از من عذاب قبر را
بس که بر من چار دیوار عناصر تنگ بود

بود در قید محبت تا دلم خود را شناخت
از حلاوت این شکر دایم اسیر تنگ بود

آهنم روزی که منزل داشت در دل سنگ را
چون جرس آوازه ام فرسنگ در فرسنگ بود

نیست صائب همچو طوطی قالبی گفتار ما
بلبل ما در حریم بیضه سیر آهنگ بود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۲۶

از قبول نقش، دل دایم پریشان حال بود
گر غباری داشت این آیینه از تمثال بود

از تهی چشمان گره در کار من امروز نیست
آب کشت من مدام از چشمه غربال بود

از گشاد لب در تشویش واشد بر رخش
در رحم از فکر روزی طفل فارغبال بود

خاک زن در چشم خودبینی که از آب حیات
سد اسکندر همین آیینه اقبال بود

آهوان از تنگ میدانی به من گشتند رام
بس که از شور جنونم دشت مالامال بود

داغ خوش پرگاری من بود خال نوخطان
تا دل سوداییم در حلقه اطفال بود

دل خنک شد تا دهن بستم زحرف نیک و بد
مهر خاموشی تب گفتار را تبخال بود

عمر من شد صرف صائب در تمنای محال
تار و پود هستی من رشته آمال بود



بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 262 از 718:  « پیشین  1  ...  261  262  263  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA