غزل شماره ۲۶۱۶ یوسف ما در دل چه بر سر بازار بوداین گل از صبح ازل شیدایی دستار بودپیش طاق شهرت از شعر بلندم رتبه یافتاینچنین زلفی رخ این صفحه را در کار بودکوه و صحرا پر شد از آوازه زنجیر منپای صحرا گرد مجنون کی به این پرگار بود؟صائب این طرز سخن را از کجا آورده ای؟هر که را دیدیم داغ طرز این اشعار بود ♧♧♧♧♧♧♧ غزل شماره ۲۶۱۷ جان مشتاقان غبار جسم را صرصر بودزودتر آخر شود شمعی که روشنتر بودمردم کوته نظر در انتظار محشرنددیده روشندلان آیینه محشر بودباد هستی را زسر بیرون کن از طوفان مترسبادبان چون جمع سازد خویش را لنگر بودپرده امید باشد ناامیدیهای ماخیمه تبخاله ما بر لب کوثر بوددر زمان ما که بیمهری قیامت می کنددامن مادر به طفلان دامن محشر بودبیشتر شکرلبان عهد دشمن پرورندورنه از خط نسبت طوطی چرا کمتر بود؟نیست صائب راه بر افلاک جان تیره راقسمت خاک است هر دردی که در ساغر بود
غزل شماره ۲۶۱۸ تا خیال آن بهشتی رو مرا منظور بودپرده های چشم حیرانم نقاب حور بوددر کدوی من می وحدت به کام دل رسیدخام بود این باده تا در کاسه منصور بودبی تأمل مهر خاموشی زلب برداشتمشهد را شان دگر در خانه زنبور بوداین زمان در قبضه قارون بود روی زمینرفت آن عهدی که قارون در زمین مستور بودآبروی فقر را می داشتم دایم عزیزکاسه در یوزه من کاسه فغفور بودداد ما را چون نمی دادی تو ای بیدادگرشکوه ما را شنیدن از مروت دور بودسرد شد از رفتن فرهاد دست و دل مراپنجه من قوتی گر داشت از هم زور بوداز کشاکش یک زمان آسوده ام نگذاشت چرخفرش دایم چون کمان در خانه من زور بود دارد کنون از خودنمایی تکیه گاهآن سری کز بیخودیها در کنار حور بوداز کمال خود ندیدیم بهره جز عین الکمالهاله ماه تمام من زچشم شور بودکرد صائب تلخی زهر فنا شیرین به خودهر که از خوان جهان قانع به تلخ و شور بود
غزل شماره ۲۶۱۹ یاد ایامی که بزم عیش ما معمور بودمغز ما از نشأه می پرده دار حور بودشیشه می نیم هوشی داشت از همصحبتانروی مجلس در نقاب بیخودی مستور بودلاله رویان را دل ما تشنه نظاره ساختآب این سرچشمه آیینه گویا شور بودقرب منزل نعل ما را بر سر آتش گذاشتداشتیم آسایشی تا منزل ما دور بودخاطر روشن در فردوس بر رویم گشودقحط یوسف بود تا آیینه ام بی نور بودآنچه ما چشم از حباب آب حیوان داشتیمدر حجاب پرده زنبوری انگور بودآب لعل او زخط شد تیره، ورنه پیش ازینصافی این شهد، شمع خانه زنبور بود
غزل شماره ۲۶۲۰ ذوق خاموشی مرا روزی که دامنگیر بودگرد را هم سرمه سای ناله زنجیر بوداین زمان منزل پرستم، ورنه چندی پیش ازیننقش پای خضر در چشمم دهان شیر بوددست معمار فلک را کوتهی پیچیده داشتتا دل ویرانه من قابل تعمیر بودزهر چشم عشق هر پیمانه خونم که دادچون به رغبت نوش کردم کاسه پر شیر بودعشق آتشدست تا در پیکر من خانه داشتسینه من گرمتر از خوابگاه شیر بودتخته مشق حوادث نیست صائب این زمانسینه او چون هدف دایم نشان تیر بود
غزل شماره ۲۶۲۱ در کنار دایه حسن او جهان افروز بوددر دل سنگ این شرار شوخ عالمسوز بودرشته پیوند من با گلرخان امروز نیستمرغ من در بیضه با اطفال دست آموز بودتا شدم روشن به چشم من جهان تاریک شدزنگ بر آیینه من طالع فیروز بودداغ سودا در حریم سینه سوزان منمنفعل از جلوه خود چون چراغ روز بوددر نیستان خامه من در میان خامه هاهمچو چشم شیر از گرمی جهان افروز بودگرچه صائب روشن از من گشت این ظلمت سرااعتبارم در نظرها چون چراغ روز بود
غزل شماره ۲۶۲۲ ریزش اشک ندامت غافلان را بس بودمشت آبی لشکر خواب گران را بس بودمی شود پشت کمان از آتش سوزنده نرمآه گرمی روی سخت آسمان را بس بودزود می پاشد زهم در پیری اوراق حواسآه سردی ریزش برگ خزان را بس بودما سیه روزان به اندک روی گرمی قانعیمکرم شب تابی چراغ این دودمان را بس بودچون هوا مغلوب شد، در دست خاتم گو مباشباد در فرمان سلیمان زمان را بس بودکار تیغ از دست آید چون قوی افتاد دلپنجه مردانگی شیر ژیان را بس بودحسن سرکش را دعای جوشنی چون عشق نیستطوق قمری دیده بان سروروان را بس بودهست بی زحمت مهیا آنچه می باید ترامهر خاموشی سپر تیغ زبان را بس بودسیل بی رهبر به دریا می رساند خویش راجذبه منزل دلیل این کاروان را بس بودمی توان بردن زسیما ره به کنه هر کسیصائب از مکتوب، عنوان نکته دان را بس بود
غزل شماره ۲۶۲۳ دوش بزم از شور ما یک سینه پرجوش بودتلخی می محو در گلبانگ نوشانوش بودنرگس مخمور خون عقل در پیمانه داشتجلوه مستانه سیلاب متاع هوش بودگرچه دامن می کشید از سایه خود سرو اوباغ بر گل تنگ از خمیازه آغوش بودبر نمی آمد صدا از هیچ کس غیر از سپندشمع مجلس با زبان آتشین خاموش بودتیره بختی همچو داغ لاله در خون می تپیداز فروغ می در و دیوار اطلس پوش بوددر قفس تیغ زبان ما برآمد از نیامشعله آواز ما در گلستان خس پوش بودگلشن از خاموشی ما پرده تصویر شدخون گل از شعله آواز ما در جوش بودهیچ کس را صائب از اهل سخن روزی نشدآنچه از اسباب عشرت قسمت ما دوش بود
غزل شماره ۲۶۲۴ شب که دامان سر زلف توام در چنگ بوددامن صحرای محشر بر جنونم تنگ بوددر گلستانی که شبنم قفل بیرون درستبلبل گستاخ ما پهلونشین رنگ بودعالمی را دشمن جان کرد با من نامه اشامن بودم تا جواب نامه من جنگ بوددر بهارستان وحدت سبزه بیگانه نیستدست بر هر تار این قانون زدم آهنگ بودتا غبار خودپرستی شستم از لوح بصررو به هر وادی که کردم خضر پیشاهنگ بود
غزل شماره ۲۶۲۵ تا عنان اختیار ناقصم در چنگ بودتا به زانو پایم از خواب گران در سنگ بودعاجزان را رحمت حق پرده داری می کندبودم از صیاد ایمن تا شکارم لنگ بودسرمه خواب گران در چشم پر خون داشتمبستر و بالین من چون لاله تا از سنگ بوداز صفای سینه در چشمم جهان تاریک شددیو یوسف بود تا آیینه ام در زنگ بودعدل ایزد بر گرفت از من عذاب قبر رابس که بر من چار دیوار عناصر تنگ بودبود در قید محبت تا دلم خود را شناختاز حلاوت این شکر دایم اسیر تنگ بودآهنم روزی که منزل داشت در دل سنگ راچون جرس آوازه ام فرسنگ در فرسنگ بودنیست صائب همچو طوطی قالبی گفتار مابلبل ما در حریم بیضه سیر آهنگ بود
غزل شماره ۲۶۲۶ از قبول نقش، دل دایم پریشان حال بودگر غباری داشت این آیینه از تمثال بوداز تهی چشمان گره در کار من امروز نیستآب کشت من مدام از چشمه غربال بوداز گشاد لب در تشویش واشد بر رخشدر رحم از فکر روزی طفل فارغبال بودخاک زن در چشم خودبینی که از آب حیاتسد اسکندر همین آیینه اقبال بودآهوان از تنگ میدانی به من گشتند رامبس که از شور جنونم دشت مالامال بودداغ خوش پرگاری من بود خال نوخطانتا دل سوداییم در حلقه اطفال بوددل خنک شد تا دهن بستم زحرف نیک و بدمهر خاموشی تب گفتار را تبخال بودعمر من شد صرف صائب در تمنای محالتار و پود هستی من رشته آمال بود