غزل شماره ۲۶۷۷ چند قرب یار از غفلت حجاب من شود؟آب دریا پرده چشم حباب من شودگر نصیب آتشین رویی کباب من شودگریه خونین زخوشحالی شراب من شودشورش من پرده افلاک را بر هم دریدمن نه آن بحرم که این کفها نقاب من شودآن که دارد اعتماد خیرگی بر چشم خویشسخت می خواهم دچار آفتاب من شودآن گرانخوابم که نتوانم ز جا برخاستندامن محشر اگر بالین خواب من شودزور بازوی حوادث در بساط روزگارآنقدر باشد که صرف پیچ و تاب من شودشور عشق از پرده دل عاقبت بیرون فتاداین نمک تا چند پنهان در کباب من شود؟بیقراری در فلاخن می گذارد کوه راکیست طاقت تا حریف اضطراب من شودجلوه شبنم کند در دیده اش طوفان نوحهر گلستانی که سیراب از سحاب من شوداز کباب خامسوز لاله می گیرد دماغمغز هر کس تازه از بوی کباب من شودمن نه آن پروانه ام کز شعله دارم جان دریغآتش روی تو می ترسم کباب من شوددر کتاب هستی من نقطه ای بی سهو نیستحیف از اوقاتی که صرف انتخاب من شودهر دم آبی که موجش از رگ تلخی بوددر بهارستان خرسندی گلاب من شودنیست با خورشید نسبت سوز پنهان مراموی آتش دیده نبض از اضطراب من شودبا تهیدستی به سایل تازه رو برمی خورمتشنه هیهات است نومید از سراب من شودبرق نتوانست با من گشت صائب همعنانکیست مجنون تا تواند همرکاب من شود
غزل شماره ۲۶۷۸ از حریصان تشنه چشمی حرص را افزون شودخاک هیهات است سیر از طعمه قارون شودحسن را مشاطه ای چون چشم پاک عشق نیستسرو در آغوش طوق قمریان موزون شودسینه چاک از نقش می گردد عقیق آبدارخط مشکین کی حجاب آن لب میگون شود؟می شود چون گل به اندک فرصتی پا در رکابروی هر کس از شراب بیغمی گلگون شودمی کند جوش بهاران آهوان را شیر مستمستی آن چشم در دوران خط افزون شودعشق اگر بی پرده سازد لذت آزار رابر سر خار ملامت رهروان را خون شوداز کمال نو خطان ظاهرپرستان غافلندخوبی خط پرده فهمیدن مضمون شودمی دهد از چشم لیلی یاد داغ لاله اشهر که زین دامان صحرا بگذرد مجنون شودتا توان حاجت روا گردید از درگاه عشقاز چه صائب آدمی از چون خودی ممنون شود؟
غزل شماره ۲۶۷۹ حق طلب آسوده در دنیای باطل کی شود؟سنگ راه سیل بی زنهار منزل کی شود؟ذکر از جسم گرانجان می کند دل را خلاصدانه غافل از بهاران در ته گل کی شود؟می شود اشک سحرخیزان برومند از اثردر زمین پاک، ضایع تخم قابل کی شود؟شد یکی صد از طواف کعبه بی آرامیمشوق مجنون ساکن از لیلی به محمل کی شود؟پاکدامانی کلید قفلهای بسته استماه کنعان را در و دیوار حایل کی شود؟حرف و صوت از دل نیارد ریشه غم را برونزردی رخسار زر از سکته زایل کی شود؟چون گره در موفتد واکردن او مشکل استدل رها از قید آن مشکین سلاسل کی شود؟سختی ره می شود سنگ فسان سیلاب رااز ملامت رهنورد شوق کاهل کی شود؟باده نتوانست زنگار از دل مینا زدودتلخی هجران به شهد وصل از دل کی شود؟می شود از کاوش بسیار آب چشمه بیشچشمه انعام خشک از جوش سایل کی شود؟قسمت روشندل از هنگامه دنیاست غماشک و آه شمع صائب کم به محفل کی شود؟
غزل شماره ۲۶۸۰ یار ما از کشتن عشاق درهم کی شود؟آنچنان باغ و بهاری نخل ماتم کی شود؟زاهد از طاعت به راز عشق محرم کی شود؟من گرفتم شد ملک ابلیس آدم کی شود؟عشق هر ناقص بصیرت را نمی گردد نصیبمهر عالمتاب با خفاش همدم کی شود؟مهر خاموشی نگردد پرده اسرار عشقبوی گل را مانع از پرواز شبنم کی شود؟شوخ چشمی پرده شرم و حیا را می دردسوزن عیسی نهان در جیب مریم کی شود؟از گهر گرد یتیمی بحر نتوانست شستکلفت عاشق کم از اشک دمادم کی شود؟صبح دارد خنده براختر فشانیهای چرخزخم چون کاری بود از بخیه درهم کی شود؟پیش گوهر در صدف آویختن دون همتی استهمت عاشق تسلی با دو عالم کی شود؟دست ما گستاخ و آن موی میان نازک مزاجرشته پیوند ما و یار محکم کی شود؟اضطراب دل ز غمخواران ظاهر بیش شدچاره این زخم پنهانی به مرهم کی شود؟در دل سنگ این شرار شوخ جولان می کندسخت جانی مانع آمد شد غم کی شود؟از دو حرف قالبی کز دیگران آموخته استدعوی گفتار بر طوطی مسلم کی شود؟عقل را در بارگاه عشق راه حرف نیستهر فضولی در حریم شاه محرم کی شود؟عقده گردون چه باشد پیش آه عاشقان؟سد راه گیرودار نیزه، پرچم کی شود؟آدمی را عشق صائب می کند کامل عیارنیست هرکس را که درد عشق، آدم کی شود؟
غزل شماره ۲۶۸۲ عیب پاکان زود بر مردم هویدا می شوددر میان شیر خالص موی رسوا می شودزشت در سلک نکویان می نماید زشت ترپای طاوس از پر طاوس رسوا می شودمی کند خلق بزرگان در هواخواهان اثرابرها مظلم ز روی تلخ دریا می شوددل چوبی غم شد نمی گردد به درمان دردمندگل نگردد غنچه نشکفته چون وا می شودحرص را شیر برومندی بود موی سفیدقد دو تا چون شد، غم روزی دو بالا می شودهر که چون شبنم درین گلزار خود را جمع کردهمسفر با آفتاب عالم آرا می شودنقش شیرین کوهکن را ساخت از دعوی خموشلاف بیکارست هر جا کار گویا می شودباده های تلخ می گردد به فرصت خوشگوارذوق کار عشق آخر کارفرما می شودنیست ممکن برنگرداند ورق عشق غیورعاقبت یوسف خریدار زلیخا می شودمی خلد چون تیر زهرآلود در دل سالهاهرنگه کز چشم ما خرج تماشا می شودنقداوقاتی که می داری ز کار حق دریغچون زر ممسک به کوری خرج دنیا می شودمی زنم از بیم جان بر کوچه بیگانگیآشنایی چون مرا از دور پیدا می شود!نیست صائب عشق را اندیشه از زخم زبانآتش ما از خس و خاشاک رعنا می شود
غزل شماره ۲۶۸۲ عیب پاکان زود بر مردم هویدا می شوددر میان شیر خالص موی رسوا می شودزشت در سلک نکویان می نماید زشت ترپای طاوس از پر طاوس رسوا می شودمی کند خلق بزرگان در هواخواهان اثرابرها مظلم ز روی تلخ دریا می شوددل چوبی غم شد نمی گردد به درمان دردمندگل نگردد غنچه نشکفته چون وا می شودحرص را شیر برومندی بود موی سفیدقد دو تا چون شد، غم روزی دو بالا می شودهر که چون شبنم درین گلزار خود را جمع کردهمسفر با آفتاب عالم آرا می شودنقش شیرین کوهکن را ساخت از دعوی خموشلاف بیکارست هر جا کار گویا می شودباده های تلخ می گردد به فرصت خوشگوارذوق کار عشق آخر کارفرما می شودنیست ممکن برنگرداند ورق عشق غیورعاقبت یوسف خریدار زلیخا می شودمی خلد چون تیر زهرآلود در دل سالهاهرنگه کز چشم ما خرج تماشا می شودنقداوقاتی که می داری ز کار حق دریغچون زر ممسک به کوری خرج دنیا می شودمی زنم از بیم جان بر کوچه بیگانگیآشنایی چون مرا از دور پیدا می شود!نیست صائب عشق را اندیشه از زخم زبانآتش ما از خس و خاشاک رعنا می شود
غزل شماره ۲۶۸۳ با وجود مرگ، کی هستی گوارا می شود؟تلخی ماتم کجا شیرین به حلوا می شودبر سر بازار چون آیینه های ساده لوحجوهر بیناییم خرج تماشا می شودهر بلندی پست می گردد به تدریج زمانآخر این کهسارها دامان صحرا می شودکوهکن از نقش شیرین پشت خود بر کوه دادلاف بیکارست هر جا کار گویا می شوداز هجوم آهوان صحرا به مجنون تنگ شدعشق در هر جا بود هنگامه پیدا می شودمی فتد در رشته کارم ز گوهر صد گرهچون صدف گر عقده ای از کار من وا می شودگر چنین بالد به خود باغ از نوید مقدمتسبزه خوابیده اش چون سرو رعنا می شودسنگ راه اتحاد سالک است افسردگیچون گهر شد قطره دور از وصل دریا می شوددیده هرکس که روشن شد به نور اتحادنه فلک در دیده اش یک چشم بینا می شودبیضه از فریاد بلبل چون جرس نالان شده استعشق در گهواره ناطق همچو عیسی می شودبر دد و دام است خون عاشقان صائب حرامدر دهان شیر مجنون بی محابا می شود
غزل شماره ۲۶۸۴ دل به دشمن چون ملایم شد مصفا می شودسنگ با آتش چو نرمی کرد مینا می شودای نسیم بی مروت باددستی واگذارصبح می سوزد نفس تا غنچه ای وا می شودچون رود بیرون ز باغ آن یوسف گل پیرهنگل به دامنگیریش دست زلیخا می شودگرد عصیان بحر رحمت را نمی آرد به جوشصاف گردد سیل چون واصل به دریا می شودخاکساران قدردان صحبت یکدیگرندمی جهم گردی اگر از دور پیدا می شودخیره می گردد نظر از پرتو خال رخشذره این بوم و بر خورشید سیما می شودبا خیال یار صحبت داشتن خوش دولتی استمی برم غیرت بر آن عاشق که تنها می شوداینقدر کیفیت دیدار هم می بوده است؟تا عرق از چهره اش گل کرد صهبا می شودصائب از اندیشه آن زلف و کاکل در گذرفکر چون بسیار در دل ماند سودا می شود
غزل شماره ۲۶۸۵ خانه ای کز نور حسن او مصفا می شودحلقه بیرون در محو تماشا می شودهر طلسمی را به نام باددستی بسته اندچشم یعقوب از نسیم پیرهن وا می شودشرط قطع وادی هستی مجرد گشتن استزور می آرد به ره رهرو چو تنها می شودمی زند غیرت نمک بر دیده خونبار مندر سر هرکس که شور عشق پیدا می شودچون نگرداند رخ از تیغ شهادت مرده دل؟زشت با آیینه چون شد چهره، رسوا می شودخودنمایی کار ما را در گره انداخته استقطره چون برداشت دست از خویش دریا می شودصد تماشا هست در پوشیدن چشم از جهانوای بر چشمی که غافل زین تماشا می شودمی زند خود را به ساحل، بازمی گردد به بحراز محیط عشق هر موجی که پیدا می شودمی فتد در رشته جان صد گره از پیچ وتابصائب از زلف سخن تا یک گره وا می شود
غزل شماره ۲۶۸۶ هر که می گردد ز اهل ذکر، دانا می شودخاک چون تسبیح شد بینا و گویا می شودضعف بر مجنون من کرده است عالم را وسیعهر کف خاکی مرا دامان صحرا می شودهر که شد در عالم انصاف از صاحبدلاندر نظر هر نقطه سهوش سویدا می شودکف نگردد راهزن غواص گوهر جوی راچشم عبرت بین کجا محو تماشا می شود؟دوربین از جامه فانوس یابد فیض شمعاز نسیم پیرهن یعقوب بینا می شوددست بر دل نه که در بحر پرآشوب جهانشاهد عجزست هر دستی که بالا می شودخواب را بر کوهکن تصویر شیرین تلخ کردکار چون دلچسب شد خودکار فرما می شوددر کهنسالی جوانیهاست در سر عشق رایوسف آخر فتنه حسن زلیخا می شودحسن عالمسوز بیتاب است در ایجاد عشقشمع چون روشن شود پروانه پیدا می شودشد خط سبز از لب میگون ساقی دلپذیرچون رگ تلخی به می پیچد گوارا می شودحسن زندانی بود در حلقه فرمان عشقطوق قمری سرو را انگشتر پا می شودمحض دلسوزی است واعظ حرف دوزخ گرزندزان که در هر جا دهن واکرد سرما می شود!حلقه ماتم شود بر سرو طوق قمریانقد موزون تو در گلشن چو پیدا می شودمی گشاید شوق صائب عقده های سخت راآب گوهر عاقبت واصل به دریا می شود