غزل شماره ۲۸۶۷ زشکر خنده پنهان او دل تازه می گرددز احسان نهانی جان سایل تازه می گرددمشو زنهار از یکتایی محمل نشین غافلزشوخی گرچه در هر جلوه محمل تازه می گرددمروت نیست چون باد سحر پیچد به دامن پاسبکروحی که از رفتار او دل تازه می گرددشکفت از غنچه پیکان او گلگل دل تنگمکه جان از صحبت یاران یکدل تازه می گرددز اشک شمع بر خاکستر پروانه در شبهاامید خونبهای من به قاتل تازه می گرددمده از دست با گردن فرازی خاکساری راکه برگ از ابر و باران، ریشه از گل تازه می گرددمکش سر از خط تسلیم اگر آزادگی خواهیکه از پیچ و خم بیجا سلاسل تازه می گرددسخن را هست در مشکل پسندی رغبتی صائبکه می باشد زمین هر چند مشکل، تازه می گردد
غزل شماره ۲۸۶۸ نگاه آشنا در چشم او بیگانه می گرددمسلمان کافر حربی درین بتخانه می گردددرین محفل خبر از نور وحدت عارفی داردکه بر گرد سر هر شمع چون پروانه می گرددمشو از تیغ رو گردان که چون صدچاک گردد دلسراسر در حریم زلف او چون شانه می گرددچه کیفیت زمی با بخت وارون می توان بردن؟که نقل می به دستم سبحه صددانه می گرددزبان شعله را گر خار و خس کوتاه می سازدزچوب گل دل دیوانه هم فرزانه می گرددبه روی تازه، نان خشک را بر خود گوارا کنکه مهمان از فضولی بار صاحبخانه می گردداگر عقل گران تمکین به جولانگاه عشق آیدبه اندک فرصتی بازیچه طفلانه می گرددبرآور از گل تعمیر پای خویش را صائبکه گردد گنج هر کس ساکن ویرانه می گردد
غزل شماره ۲۸۶۹ دل آسوده در زیر فلک پیدا نمی گرددزشورش قطره ای گوهر درین دریا نمی گرددفلک را نقطه خاک از سکون در چرخ می آردتو تا ساکن نگردی دل جهان پیما نمی گرددبه قدر آشنایان دل زخلوت می کند وحشتبه خود هر کس که گردید آشنا تنها نمی گرددز استقرار مرکز می شود پرگار پا برجابه گرد سر، زمین را آسمان بیجا نمی گرددمرا روی سخن با خود بود از جمله عالمکه تا طوطی نبیند خویش را گویا نمی گرددنگیرد دامن سیل سبکرو هر خس و خاریدل آزاده مغلوب غم دنیا نمی گرددندارد حاصلی صائب به نیکان دوختن خود راکه سوزن دیده و راز صحبت عیسی نمی گردد
غزل شماره ۲۸۷۰ سفیدی پرده دار چشم خونپالا نمی گرددکف دریا زطوفان مانع دریا نمی گرددزشوق پای بوس بحر در سر آتشی دارمکه سیل من غبارآلود از صحرا نمی گرددمکن با عشق ای عقل گرانجان دعوی بینشکه کوه قاف هم پرواز با عنقا نمی گرددبه صد امید دل را صیقلی کردم، ندانستمکه در آیینه آن آیینه رو پیدا نمی گرددزتنهایی دل خود می خورد خو کرده صحبتبه خود هر کس که گردید آشنا تنها نمی گرددزتصویر دل شیرین به خود چون بید می لرزموگرنه تیشه من کند از خارا نمی گرددمگر می آورد آبی به روی کار ما، ورنهبه آب زندگانی آسیای ما نمی گرددندارد موشکافی حاصلی غیر از پریشانینپوشد تا نظر از خود کسی بینا نمی گرددندارد راه در دلهای قانع شورش دنیاکه هرگز آب گوهر تلخ از دریا نمی گردداگر ذوق سخن داری دل خود ساده کن صائبکه بی آیینه هرگز طوطیی گویا نمی گردد
غزل شماره ۲۸۷۱ دل چرخ بداختر نرم از یارب نمی گرددبه افسون این گره باز از دم عقرب نمی گرددنمی آید زچندین چشم کار یک دل روشنشب تاریک، روز از کثرت کوکب نمی گرددزباران ساز شد گلبانگ رعد ابر بهاران رابلند آوازه بی ریزش کس از منصب نمی گرددحجاب باده لعلی نگردد سبزی مینازخط پوشیده رنگ سیب آن غبغب نمی گرددبه حرف پوچ صائب هر که نگشاید دهان خودشهید زخم دندان ندامت، لب نمی گردد
غزل شماره ۲۸۷۲ [font#a00080]دل عاشق به جور از یار دیرین برنمی گرددکه در سفتن زآب و رنگ خود گوهر نمی گرددمکن پهلو تهی از ما که خورشید بلند اختربه ماه نو اگر پهلو دهد لاغر نمی گرددچه پروا دارد آن مغرور از طوفان اشک ما؟زدریا دامن خورشید تابان تر نمی گرددچه داند عاشق حیران عیار حسن جانان را؟نگاه از چشم قربانی به مژگان برنمی گرددسپهر سنگدل آسوده است از دود آه ماکه آب از دود گرد دیده مجمر نمی گرددقضای آسمانی می کند اجرای حکم خودبرات خط به شمشیر تغافل برنمی گرددرقیب از بزم وصل ا مرا بیهوده می راندسپند شوخ بار خاطر مجمر نمی گرددزفکر آن لب میگون نمی آیم برون صائببه گرد خاطر مخمور جز ساغر نمی گردد[/font
غزل شماره ۲۸۷۳ خط از خون مانع آن غمزه کافر نمی گرددزبان شمشیر را پیچیده از جوهر نمی گرددبلایی نیست چون افسردگی دلهای روشن رانمی گردد یتیم این قطره تا گوهر نمی گردداز ان از گرد عصیان رو نمی تابم که آیینهنگردد تا سیه، مشتاق روشنگر نمی گرددشکایت نیست از دور فلک ارباب عرفان رادل مستان ملول از گردش ساغر نمی گرددصدا از کوه برگردد، عجب کوهی است تمکینشکه از دلبستگی فریاد از آنجا برنمی گرددعبث آن جنگجو بر آب و آتش می زند خود رابرات خط چو حکم آسمانی برنمی گرددنمی سوزد چراغ هیچ کس تا صبحدم صائبکدامین اخگر سوزنده خاکستر نمی گردد؟
غزل شماره ۲۸۷۴ برون آمد زلب چون حرف، دیگر برنمی گرددبه زندان صدف از گوش، گوهر بر نمی گرددشلایین است در صورت پذیری دیده حیرانازین آیینه عکس روی دلبر برنمی گرددزسختی قابل اصلاح نبود دل ترا، ورنهازین دریا کدامین موم، عنبر برنمی گردد؟ندارد حاصلی منصور را از دار ترساندنبه چوب منع این سایل از ان در بر نمی گرددفنا گردد به فکر ذات حق هر کس که می افتداز ان دریای بی ساحل شناور بر نمی گرددبه فکر سینه سوزان، دل وحشی کجا افتد؟زمجمر چون سپندی جست دیگر برنمی گرددزمین خاکساری خودنمایی بر نمی داردکه اینجا می کشد گردن که بی سر بر نمی گردد؟تو از سنگین دلی بر کوه داری پشت، ازین غافلکه تیر آه از سد سکندر بر نمی گرددنیم نومید از رحمت که از بدخویی طفلانبرات شیر از پستان مادر بر نمی گرددزروی گرم، کار مهر تابان می کند ساقیازین میخانه کس با دامن تر بر نمی گرددنمی گردد به افسون روی گردان خط از ان لبهابه حرف و صوت این طوطی زشکر بر نمی گرددبه خط عاشق نظر زان چهره گلگون نمی پوشدبه دود تلخ از آتش سمندر بر نمی گرددنگردد کامیاب از زلف خوبان هر پریشانیزهندستان یکی از صد، توانگر بر نمی گرددجواب نامه من قاصد از دلدار چون آرد؟که از دلبستگی ز انجا کبوتر بر نمی گرددنگیرد باده گلرنگ جای خون دل صائببه شیر دایه طفل از شیر مادر بر نمی گردد
غزل شماره ۲۸۷۵ دل دیوانه من از سپاهی بر نمی گردددم شمشیر برق از هر گیاهی بر نمی گرددطلبکار تو از شوق آتشی در زیر پا داردکه چون سیلاب از هر سنگ راهی بر نمی گرددمگر خودروی گردان گردد از بیداد آن بدخووگرنه این ورق از هیچ آهی بر نمی گرددسزای خاکمال خط مشکین است رخساریکز او مطلب روا هرگز نگاهی بر نمی گرددغبار خط نگردد مانع نظاره عاشقکه صاحبدل زهر گرد سپاهی بر نمی گرددرخ امید ما ای قبله گاه آرزومندانزبر گرداندن طرف کلاهی بر نمی گرددکدامین ناصح بیدرد می آید به بالینم؟کز این ماتم سرا ابر سیاهی بر نمی گرددکدامین مرغ شب بی آشیان آرام می گیرد؟بغیر از دل که از زلف سیاهی بر نمی گرددمنم کز روی آتشناک او بی بهره ام، ورنهکدامین خار ازو زرین گیاهی بر نمی گردد؟مخوان افسون که دل چون چشم از پرواز بیتابیبه جای خویش از هر برگ کاهی بر نمی گرددکدامین بی سر و پا می گذارد رو درین وادی؟کز اقبال جنون صاحب کلاهی بر نمی گرددزمحراب دو ابروی تو ای روشنگر دلهارخ امید ما از هر گناهی بر نمی گرددزچشم بد خدا خورشید تابان را نگه داردکه خشک از چشمه اش هرگز نگاهی بر نمی گردداگرچه دشت پیمایی به مجنون ختم شد صائبره یک روزه ما را به ماهی بر نمی گردد
غزل شماره ۲۸۷۶ معانی اهل صورت را به گرد دل نمی گرددبه منزل، چون مصور شد، ملک داخل نمی گرددنبرد از مغز زاهد باده گلرنگ خشکی رابه آب زندگانی این زمین قابل نمی گرددنگاه بی غرض با حسن در یک پیرهن باشدحجاب چشم مجنون پرده محمل نمی گردددل بیتاب پاس عصمت معشوق می داردبه گرد شمع، این پروانه در محفل نمی گرددنگردد سنگ راه سالکان آسایش دنیاکه سیل تندرو آسوده در منزل نمی گرددنباشد بار بر آزاد مردان عقده مشکلقد سرو و صنوبر خم زبار دل نمی گرددبه امید برومندی نهالی را رسانیدمندانستم کز او جز بار دل حاصل نمی گرددزقتلم چون حنا آن دست سیمین را نگارین کنکه خون من و بال دامن قاتل نمی گردددم نشمرده صائب جنگ دارد با دل روشنکه صبح صادق از پاس نفس غافل نمی گردد